گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

5 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان یک تبسم برای قلبم» ثبت شده است

ماههای بارداری من عین برق و باد گذشت.. تو یکی از سونوگرافی های من بالاخره پزشکم تشخیص داد که بچه پسره.. مهرزاد.. درست همونجور که مامان تشخیص داده بود...به بچه ها هم گفتیم که قراره یه برادر داشته باشن به اسم مهرزاد.. پیمان که خیلی خوشحال شد.. کاغذ دیواری و تخت و کمد مهرزاد رو به سلیقه بچه ها انتخاب کردیم ولی مهتا همش خواهر می خواست..
مهتا: من یه خواهر می خوام..
جاوید: مهتا.. تو قراره یه برادر خوب داشته باشی.. این که خیلی خوبه..
مهتا: ولی من می خوام باهاش بازی کنم..
من: تو با مهرزاد هم می تونی بازی کنی..
مهتا: ولی اون پسره.. من می خوام دختر باشه..
من: عزیزم.. پسر باشه یا دختر باهات بازی می کنه.. بهت قول میدم..
مهتا: نه.. اونم مثل پیمان منو اذیت می کنه..
من: من قول میدم مهرزاد اذیتت نکنه.. باشه؟ یه خواهر خوب میشی براش.. اون تو رو خیلی دوست داره.. می دونی چقدر دوست داره به دنیا بیاد تا باهات بازی کنه؟
مهتا با چشمهای پرسشگر معصومانه به من نگاه می کرد.. ادامه دادم: می دونی هر شب بهم می گه مامی.. مهتا چطوریه؟.. با من بازی می کنه؟.. منو دوست داره؟.. منم بهش می گم وای مهرزاد نمی دونی چه خواهر خوبی داری.. چقدر مهربونه.. چقدر خوبه.. خیلی دوست داره به دنیا بیای..
مهتا زود گفت: اره مامی من خیلی دوست دارم به دنیا بیاد.. ولی ای کاش دختر بود..
جاوید: مهتا من مطمئنم اگه به دنیا بیاد خیلی خوشحال میشی..
بعد از اینکه یه خرده با مهتا حرف زدیم و قانعش کردیم که بچه خیلی دوستش داره و می خواد بازی کنه رفتیم تو اتاقمون... دیگه سنگین شده بودم.. روی تخت دراز کشیدم..
جاوید: شیرین اینجوری که تو به مهتا گفتی من حسودیم شد..
من: واسه چی؟
جاوید: اخه فکر کنم هیچوقت تینا از اینکه من برادرشم اینقدر خوشحال نبوده..
مشتی به بازوی جاوید زدم و گفتم: بس کن.. کیه که تو رو دوست نداشته باشه..
جاوید خندید..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۴:۰۱

من: اره.. منظورم اینه که دلیل مهمونی چیه؟ برای چی؟
جاوید: می دونم معنی مناسبت چیه... فکر می کردم دلیلش رو می دونی..
به فکر فرو رفتم.. تولد بچه ها؟.. نه.. تولد مهتا که زمستون بود.. تولد پیمان هم یه ماه دیگه که داشتم براش برنامه ریزی می کردم.. تولد جاوید هم که بهار بود...
گفتم: نه مگه چی شده؟
ابروهای جاوید رفت بالا و باخنده گفت: جدی؟.. شیرین.. ما چیزه.. ام.. ازدواج کردیم..
از جام پریدم.. رسته سالگرد ازدواجمون بود.. روزی که ایران عقد کردیم.. اصلا یادم نبود.. یعنی یادم بود ولی تاریخش رو به میلادی نمی دونستم.. با خنده گفتم: درسته.. تو یادت بود..
جاوید بادی به غبغبش انداخت و گفت: بله من اینا یادم می مونه... حتی یادم هست که یه ماه دیگه تولد تو هست..
درسته فقط چند روز بین تولد من و پیمان فاصله بود... کنار جاوید رو تخت نشستم.. این اولین سالگرد ازدواج من و جاوید بود... فکرم پر کشید به6 سال پیش.. روزی که سالگرد ازدواجم مصادف بود با حالت تهوع های من و بارداری ام... بارداری ام برای بهترین موجود زندگی ام.. ناخوداگاه دستم رفت روی شکمم.. جاوید متوجه شد و گفت: شیرین طوری شده؟..
خندیدم و گفتم: نه ..چیز مهمی نیست.. یاد.. نه ولش کن..
دستش رو دور گردنم انداخت و گفت: یاد دخترت افتادی..
سرم رو تکون دادم و گفتم: سالگر ازدواجم باردار بودم.. همیشه به دلم موند که سالگرد بگیرم..
جاوید: پس یه پارتی توپ می گیریم...
خندیدم.. هرچقدر هم که به نظر اون توپ بود به نظر من ساده بود... من که انقدر مهمونی های انچنانی و بریز بپاش رفته بودم الان دیگه این مهمونی های چند نفره برام مثل یه دورهمی بود..
من: کی ها رو می خوای دعوت کنی؟
جاوید: خوب ایفان و الینا.. فرشاد هم بیاد..
بعد خندید و گفت: تاتیانا رو هم دعوت می کنیم...خوش می گذره..
تاتیانا همکلاسی کروات فرشاد بود.. یه دختر بور با چشمهای سبز.. ازش خوشم می اومد.. یه دختر شاد و سرزنده بود و البته درس خون.. سارا رو به یاد من می اورد.. فرشاد هم معلوم بود ازش خوشش میاد.. یه بار که تولد فرشاد بود از بین تمام دوستاش اونو دعوت کرده بود.. عمو و زن عمو خبر داشتن ولی فرشاد می گفت تا تاتیانا اوکی نداده به هیچ کس نمی گه که می خواد با تاتیانا ازدواج بکنه.. در واقع عمو و زن عمو هم فکر می کردن یه دوستی ساده اس...وگرنه اگه زن عمو می فهمید فرشاد چنین دختری رو دوست داره هم فرشاد رو هم تاتیانا رو تیکه تیکه می کرد...
من: جاوید من متاسفم که یادم نبود..
جاوید گونه ام رو بوسید و گفت: اشکالی نداره.. تو خودت رو خیلی درگیر بچه ها کردی.. باید یه خرده هم به فکر خودت باشی... من نمی دونم چرا برای خودت وقت نمی زاری..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۳:۵۷

مامان: چی؟ شادی چی داره؟
سارا با من من گفت: شب ادراری؟..
هق هقم بیشتر شد..گفتم: منصور یادش میره.. شادی منو نبینه بدتر می شه.. من می دونم..
یهو هق هقم جاشو به عصبانیت داد... عصبی داد کشیدم: همش تقصیر شماهاست.. فرهادیان به من گفت.. بهم هشدار داد.. گقت چیزی می دونم تو نمی دونی... شماها نزاشتین برم پیشش...اگه می رفتم بهم می گفت.. اونوقت شادی پیشم بود.. همش تقصیر شماهاس...
انقدر جیغ کشیدم و پاهام رو به زمین کوبیدم که تقریبا داشتم از حال می رفتم.. مامان محکم بغلم کرده بود ولی دیگه اغوش مادرم هم ارومم نمیکرد.. من بچه ام رو می خواستم فقط بچه ام..سارا افتاد دنبال کارهای شکایت و اینا.. یه امضا ازم گرفت که بره دنبالش.. ولی من روزها رو داشتم می کشتم.. اخرین تصویر شادی تو ذهنم مونده بود... روزی که داشت می رفت شمال .. از شیشه تاکسی برام بای بای کرد.. هیچ کدوم از تصویرهاش به اندازه اون روز تو ذهنم روشن و زنده نیست.. انگار می دونستم که دیگه نمی بینمش...
من: مامان..
مامان: جانم..
من: منصور راس می گفت...
مامان با چشمای پرسشگر بهم نگاه کرد..
من: می گفت من لیاقتش رو ندارم.. راس می گفت.. من لیاقت شادی رو نداشتم.. واسه همین خدا ازم گرفتش.. راس می گفت... من صلاحیتشو ندارم...

مامان: چرا اینو می گی؟...
بغض کرده بودم...با موهای اشفته سرجام نشسته بودم.. گفتم: من زدمش مامان..
مامان بغلم کرد.. هیچ عکس العملی نشون ندادم.. دوباره گفتم: من کتکش زدم مامان..
دست راستم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم..
من: با این زدمش.. زدم تو صورتش..
مامان دستم رو گرفت و پایین اورد و گفت: شیرین خودخوری نکن مادر... هر مادری بچه اش رو م زنه.. مگه من تاحالا نزدمت؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۳:۴۵
قسمت دوم رمان یک تبسم برای قلبم
با صدای منصور از خواب بیدار شدم..
منصور: شیرین.. شیرین پاشو صبحونه منو حاضر کن...
خمپازه ای کشیدم و چشمامو باز کردم... حوله اش تنش بود و کلاهشو رو سرش کشیده بود.. وقتی دید بیدار شدم رفت کنار.. انگار نه انگار که دیشب اونهمه دلخوری کرده بود... الانم اومده بود بیدارم کنه واسه صبحونه... ملافه رو از روم کنار زدم و از تخت اومدم پایین.. منصور در کشو رو باز کرده بود و لباس برمی داشت...رفتم تو اشپزخونه.. چای ساز رو به برق زدم و مشغول چیدن صبحانه شدم...کمی بعد صدای سشوار اومد.. با ارامش داشتم کارم رو انجام می دادم.. می دونستم چیتان پیتان منصور حالا حالاها ادامه داره... وارد اشپزخونه شد.. با اینکه پشتم به منصور بود ولی بوی افتر شیو و اودکلنش پیچیده بود تو اشپزخونه... لامصب عاشق بوش بودم... سعی کردم بی تفاوت باشم.. مثل خودش.. چای رو دم کردم.. بهش نگاه نکردم.. پشت میز نشست پیراهن ابی پوشیده بود و کراواتش رو شل دور گردنش انداخته بود.. دکمه یقه اش هم باز بود....براش یه لیوان شیر ریختم...
منصور: بیا بشین.. صبحونه رو با هم بخوریم...
لحنش اروم و جدی بود.. می دونستم این یعنی در اشتی... دوست نداشتم باهم قهر باشیم.. هر چی بودم کینه ای نبودم.. نمی تونستم جو سنگین قهر رو تحمل کنم.. رو صندلی روبروی منصور نشستم..منصور لبخندی زد و نون رو به طرفم گرفت... نون رو برداشتم و کمی پنیر روش مالیدم.. منصور هم مشغول خوردن صبحونه شد...
من: واسه شام چی درس کنم؟
منصور: هر چی خودت دوست داری...
من: حالا یه چیزی بگو...
منصور: چه می دونم عزیزدلم .. هر چی درس کنی خوشمزه اس..
به جان خودم سر این منصور تو حموم خورده به جایی... زیر چشمی بهش نگاه کردم..کاملا بی تفاوت.. انگار عزیزدلم واسش نقل و نباته... چیزی نگفتم.. ترسیدم اگه بگم بگه ظرفیت نداری باهات خوب حرف بزنم...
من: شب که دیر نمیای...
منصور شیرش رو سر کشید و گفت: نه فکر نکنم...
بلند شدم و براش چای ریختم... نمی دونم منصور چه اصراری داشت که حتما تو صبحونه اش هم چای باشه هم شیر... به نظر من که قاطی می شد.. من یا باید شیر می خوردم یا چای... چایی رو گذاشتم جلوش.. چشمم دوباره به کبودی دستش خورد..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۳:۳۵

نویسنده  مامیچکا  از کاربران http://www.forum.98ia.com

سارا فنجون چاییش رو روی میز گذاشت و تکیه داد و گفت: حالا واقعا می خوای طلاق بگیری؟
نگاهم به شعله های رقصان شومینه بود...در همون حال گفتم: طلاق نمی گیرم ...طلاق میده..
سارا: خوب اگه تو نخوای که نمی تونه
نگاهش کردم و گفتم: چرا نمی تونه؟
سارا: راه قانونی پیدا می کنیم... الکی که نیست هر کی هر وقت عشقش کشید پا شه زنشو طلاق بده
نیشخندی زدم و گفتم: الکی که هست... اونم عشقش کشیده.. هم دلیل خوبیه هم محکم... منم نمی تونم بگم تو رو خدا بیا به زور با من بمون که...
سارا ابروشو داد بالا و گفت: یه چیزی بپرسم شیرین؟
من: بپرس..
سارا صداشو پایین اورد و گفت: پای زن دیگه ای در میونه؟
با این حرف سارا رفتم تو فکر... واقعا اره؟ نمی دونستم... تو گوشه کنار های حافظه ام رفتم دنبال رد پای زنی توی زندگی ام... دیروقت امدنهای منصور؟ همیشه همون موقع میاد که می اومد.. بوی اودکلن زنونه؟.. یادم نمیاد... اصلا لباسهاشو بو نمی کردم... اس ام اس و تلفنهای مشکوک؟... نه.. منصور می رسید خونه یا خواب بود یا پای تلویزیون... این اواخر هم که بدتر... اصلا دیگه حرف نمی زد...
با شک و دو دلی گفتم: نه.. فکر نکنم...منصور هم همونجوریه که همیشه بود... چطور مگه؟
سارا دوباره تکیه داد و گفت: خوب می خواستم بگم اگه پای یه زن دیگه درمیونه می تونیم تو دادگاه ثابت کنیم و دادگاه به نفع خودمون بشه... راستی.. تمکینش می کردی؟
دوباره نیشخندی زدم و فکرم رفت به اون تاریکی های ذهنم... سرم رو به نشانه تایید تکون دادم... سارا با کلافگی گفت: ای بابا پس این مرد چه مرگشه... دیگه چی می خواد؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: بهم میگه بهم نمی خوری... به کلاسم نمی خوری...
سارا دقیق شد و گفت: یعنی چی به کلاسم نمی خوری؟... مگه گدا گشنه ای؟ یا بی سوادی؟ یا بر و رو نداری؟..
کش و قوزی به بدنم دادم و گفتم: انتظار داره تو مهمونی های دوستاش دکلته بپوشم و همش از این و اون دلبری کنم... چه می دونم.. می گه بی کلاسی.. همش میری با بچه ها می چرخی... نمی دونم والا.. تو مهمونی ها که خانم دوستاش بچه هاشونو ول می کنن به امان خدا... منم دل ندارم ببینم بچه ام نزدیک یه استخر پر اب یا تو تراس بازی بکنه.. می رم پیششون واسه همین عصبی میشه...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۳:۲۸
× بستن تبلیغات