گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

8 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان پشت یک دیوار سنگی» ثبت شده است

قسمت چهارم رمان پشت یک دیوار سنگی

غرق افکارم بودم که کوهیار گفت: پیاده شو رسیدیم.
تازه حواسم جمع شد. نگاهی انداختم دیدم تو یه پارکینگ سیاه و تاریکیم. با تعجب گفتم: اینجا کجاست؟
کوهیار: پارکینگ. پیاده شو دیگه.
پیاده شدم و کنجکاو دنبالش راه افتادم. کلی آدم و ماشین بودن که میومدن تو پارکینگ. نمی فهمیدم داریم کجا میریم که انقدر شلوغه اونم این ساعت شب. ساعت حدود 11 بود.
از تو کوچه ای که پارکینگ توش بود بیرون اومدیم و رسیدیم به خیابون اصلی. از بین آدم ها رد شدیم و پیچیدیم سمت چپ و یهو کوهیار ایستاد منم گرومپ خوردم بهش. برگشت با لبخند دستش و انداخت دور کمرم و از بین آدمهای جور واجور که بیشترشون سانتال مانتال بودن و تیپاشون و لباسهاشون من و کشته بود ردم کرد تا رسیدیم به یه درشیشه ای که باز شد. به خاطر ازدحام جمعیت هنوز نفهمیده بودم کجاییم. وارد شدم. وقتی رو دیوارها رو دیدم با بهت گفتم: اومدیم سینما؟؟؟
کوهیار بلیطها رو به دربون داد و گفت: نه عزیزم اومدیم تأتر.
ذوق زده گفتم: جدی میگی؟؟؟ من عاشق تأترم.
لبخندی زد و با دست هدایتم کرد سمت بوفه و پاپکورن و پفک و چیپس خرید و چون به وقت شروع نزدیک شده بودیم وارد سالن شدیم و یه جای خوب نشستیم.
کوهیار که تا نشست بسته ی چیپس و باز کرد و مشغول خوردن شد. خیلی آدم اومده بود.
با ذوق اسم تأتر و پرسیدم.
همون جور که یه چیپس تو دهنش می گذاشت گفت: قهوه خانه ی زری خانم 2.
یه لحظه فکر کردم داره شوخی میگنه.
من: مگه سریاله 1 و 2 داشته باشه.
کوهیار: نمی دونم ولی این تأتره که داره.
از ذوق غمهام و فراموش کرده بودم و یه ریز حرف می زدم. کوهیار که دید این جور ادامه بدم از حرفهام گوش درد می گیره دست برد تو بسته ی چیپس و یه مشت برداشت و یهو بدون آمادگی فرو کرد تو دهنم. جوری که حس می کردم چیپسه از تو دهنم وارد شده الاناست که از گوش و بینیم بزنه بیرون.
چشمهام در اومد.
با لبخند گفت: یه 2 دقیقه زبون به دهن بگیر عزیزم الان شروع میشه.
با دست صافم کرد رو به صحنه و دیگه مجبور شدم آروم بگیرم چون بازیگرا داشتن میومدن رو صحنه.
وای که چه تأتری بود ترکیدم از خنده. خیلی بامزه بود.
انقده خوب بود که بعد تموم شدنش دلم نمیومد از جام بلند بشم و برم و به زور کوهیار که دستم و گرفت و دنبال خودش کشید ناراضی از سالن خارج شدم.
به زور از بین اون همه آدم که می خواستن برن بیرون رد شدیم و به بیرون سینما که رسیدیم دیدم این ملت که تو سالن بودن همه یه گوشه جمع شدن.
نگاهی به کوهیار انداختم. اونم بدتر از من داشت از فضولی میمرد. دستم و گرفت و رفتیم سمت جمعیت. دیدم همه دور یه پسر جوون و .... از حق نگذریم خوشتیپ جمع شدن و پسره هم دستش یه گیتاره و ایستاده داره گیتار میزنه و یکم بعد شروع کرد به خوندن. جالب تر این بود که کیف گیتارشم جلوش پهن بود و ملت میرفتن جلو و تو کیفش پول میذاشتن.
از بین کله ها سرک کشیدم. اوه ..... جان من ببین پسره با یه گیتار چه پولی در میاره. کمترین اسکناسی که تو کیف گذاشته بودن 5000 تومنی بود. تا همین الانشم کلی پول جمع کرده بود. با حسرت به پولهای تو کیف نگاه کردم. کاش مال من بود.
کوهیار برگشت سمتم و دم گوشم گفت: تو اینجا بمون الان بر می گردم.
بدون اینکه منتطر جواب من بمونه و قبل اینکه فرصت کنم بپرسم کجا میری سریع ازم دور شد.
دوباره برگشتم و خیره شدم به پسره و سازی که می زد.
یاد این دوره گردهایی افتادم که میومدن تو کوچه ها و سر چهار راه ها تنبک ونی و فلوت و ویولون میزدن و ملت بهشون پول میدادن. با اینکه انصافاً اونا بدون کلاس رفتن و هیچی قشنگ می زدن اما در بهترین حالت ممکن که شانس می آوردن یه کسی دلش می سوخت و یه اسکناس 2000 تومنی بهشون می داد و اونها هم ذوق می کردن.
اما اینجا این آدم ها که مایه داری از سر و شکلشون می بارید چقدر راحت تو کیف این جوون که پیدا بود مشکل مالی هم نداره پول می زارن. شاید یک کمیشم به خاطر جو زدگی و کم نیاوردن بوده.
آهنگ تموم شد و همه برای پسره دست زدن. از تو فکر بیرون اومدم و به پسر نگاه کردم.
چشمام 4 تا شد کوهیار اونجا چی کار می کرد؟؟؟
کوهیار کناره پسره بود و یه چیزی زیر گوشش گفت و پسره هم با لبخند یه سری تکون داد. با دست به کوهیار اشاره کرد که اونم ایستاد کنارش.
از تو جیبش یه چیزی در آورد. فکم افتاد زمین. ساز دهنیش بود.
سازش و گذاشت رو لبهاش و شروع کرد. آدم های جمع شده هم با سوت و دست تشویقش کردن و بعد ساکت شدن و به صدای ساز دهنی کوهیار که یکم بعد با صدای گیتار قاطی شد گوش دادن.
خیره خیره به کوهیار نگاه کردم. تلفیق صدای ساز دهنی و گیتار چیز جالبی بود.
بازم مثل دفعه ی قبل همه پول انداختن تو کیف و بعد از تموم شدن آهنگ دست زدن. کوهیار و پسره 2 تا آهنگ و با هم زدن و بعد پسره از همه تشکر کرد و به مرور ملت متفرق شدن.
من موندم با دستهایی که تو جیب پالتوم فرو رفته بود و نگاه خیره ای که حرکات کوهیار و زیر نظر گرفته بود. با اینکه ساز دهنی زده بود اما حواسم بود که تو همون وضعیت مشغولیت دهنش با چشم و ابرو به دخترا نخ می داد و همینم جالبش کرده بود.
صبر کردم چند تا دختری که دور کوهیار و پسر جوون جمع شده بودن برن. پسره پولها رو از تو کیف برداشت و گیتارش و تو جاش قرار داد و برگشت سمت کوهیار و یه چیزهایی بهم گفتن و خندیدن و پسره یه چیزی به کوهیار داد و بعد از دست دادن کوهیار اومد سمت من.
تا بهم رسید با تعجب گفتم: تو بی نظیری. چه جوری با یه ساز دهنی مخ ملت و زدی؟
چشمکی زد و گفت: همون جور که مخ تو رو زدم.
اخم کردم و یه مشت کوبوندم تو بازوش که باعث شد بلند بخنده. اما خ0دایی راست می گفت اگه به خاطر سازش نبود شاید هیچ وقت برای بار دوم رو تراس نمیدیدمش و دوستیمون شکل نمی گرفت.
دستش و انداخت دور کمرم و چرخوندم و بردم سمت کوچه ای که پارکینگ توش بود.
وارد پارکینگ شدیم. ماشین و از بین ماشین های دیگه پیدا کردم و رفتم سمت در تا بازش کنم بشینم که کوهیارم اومد سمت همون در.
با تعجب نگاش کردم و گفتم: چرا اومدی این سمت؟ می خوای بدی من رانندگی کنم؟
یه نیشی برام باز کرد و گفت: با اون رانندگی افتضاحت هرگز ...
دوباره اخم کردم اما چیزی نداشتم که بگم کم من و در حال نابودی ماشینم ندیده بود.
یه قدم بهم نزدیک تر شد و دستش و به سمتم دراز کرد. با تعجب یه نگاه به خودش و یه نگاه به دستش انداختم و گفتم: این چیه؟؟؟
کوهیار بی تفاوت گفت: پول ...
چشمهام گرد شد. با بهت گفتم: پول چی؟؟؟
چشمکی زد و گفت: کار کرد امشب.
سرم و پایین آوردم و خیره شدم به دستش و پولها.
پول؟ اونم پول سازی که زده بود؟ پسره دونگش و داد؟ اما چرا داره میدتش به م ....
سریع سرم و بلند کردم و نگاش کردم. اخمام رفت تو هم. یعنی ممکنه حرفهای من و مریم و شنیده باشه و الان این پول به خاطر همون باشه؟؟؟ یعنی ... یعنی ...
نمی دونم چرا عصبانی شدم...
عصبی گفتم: چرا داری میدیش به من؟؟؟ پول خودته پیش خودت بمونه.
خواستم برگردم سمت در و بازش کنم و بشینم و درم به قصد کنده شدن بکوبم به هم. اما کوهیار یه قدم دیگه بهم نزدیک شد و دستم و گرفت و نگهم داشت. برم گردوند و پول و گذاشت کف دستم و مستقیم خیره شد تو چشمهام و جدی گفت: ببین نمی خوام بگم ناخواسته چون خواسته حرفهات و گوش کردم و شنیدمشون. می دونم که پول لازم داری و می خوای بری از مادرت بگیری. اینم درک کردم که این کار برات سخته. احتمالاً من اگه جای تو بودم ترجیح می دادم بمیرم و این کار و نکنم. از طرفی درسته که ما با هم دوستیم ولی همین دوستی باعث میشه که نخوام بهت کمک مالی بکنم چون معمولاً من با دوستام مخصوصاً اونهایی که صمیمی هستم وارد مسائل مالی نمیشم. یعنی پول رد و بدل کردن و قرض دادن تو مرامم نیست.
چون فکر می کنم دوستیها رو از بین می بره.
نمی خوام نطق کنم. امشب حس کردم که حالت بده و برای همینم آوردمت تأتر تا روحیه ات عوض بشه. وقتی خودم ناراحتم ساز زدن آرومم می کنه. به دفعات دیدم که وقتی ساز میزنم چقدر آرامش می گیری برای همینم از خونه سازم و آوردم که تو پارک بشینیم برای هوا خوری و برات ساز بزنم. اما قسمت این بود که امشب جلوی این همه آدم ساز بزنم.
از اونجایی هم که من این ساز و به نیت تو آوردم برای همین هر چی ازش در اومد نصیب تو میشه. نه به عنوان یه قرض به عنوان پول خودت. نیازی به پس دادنشم نیست.
الانم این پول و می گیری چون حوصله ی بحث کردن ندارم.
مات نگاش کردم. حرفهاش و می فهمیدم اما درکش برام سخت بود. مطمئنن منم از کوهیار هیچ وقت پول قرضی نمی گرفتم. منطق منم یه چیزی بود مثل اون منتها الان شرایطم فرق داشت با این حال بازم حاضر نبودم ازش پول بگیرم. ولی اینکه میگه پول خودمه و نیاز به پس دادنش نیست ... این یه حرف دیگه است ...
کوهیار ساکت خیره به خود درگیریهای من بود. چشمهای من مدام بین صورت اون و دست خودم می چرخید. گیجیم و که دید شیطون شد و با یه چشمک گفت: یه تشکر ویژه هم ازت دارم. الان فهمیدم اگه یه روزی از کار بی کار شدم یه شغل پر در آمد این گوشه ی شهر وجود داره. جان تو ملت خوب پول میدن. نه که همه پنجی و دهی می دادن من یکی که روم نمیشد کمتر بزارم. خدا خیرشون بده پول زیاد دارن خیرات می کنن.
به خاطر حرفهاش و لحنش یه لبخند زدم. هنوزم گیج بودم. ضربه ای به بازوم زد و گفت: زیاد بهش فکر نکن.
چرخید و رفت اون سمت ماشین و سوار شد. وقتی از داخل در و باز کرد و کوبوند به پام تازه به خودم اومدم. پول و گذاشتم تو کیف و سوار شدم.
ماشین و روشن کرد و از تو پارکینگ در اومد و مسیر خونه رو در پیش گرفت. خیلی دلم می خواست پولا رو در بیارم بشمرمشون ببینم چقدره اما روم نمیشد.
هر چقدر که بود خدا خیرش بده من و مدیون خودش کرد.
تو شرایطی نبودم که دست رد به این همه اسکناس بزنم. برگشتم یه نگاه طولانی مدیون و قدرشناس بهش انداختم. بدون اینکه نگام کنه متوجه نگاه خیره ام شد. اخم کرد.
آروم اما محکم و جدی گفت: لطفاً دیگه این جوری نگاهم نکن. تو به من مدیون نیستی. از این نگاه ها اصلاً خوشم نمیاد.
شوکه شدم از اینکه بدون نگاه حسم و فهمید.
برگشت و با یه لبخند شیطون گفت: شنیدی میگن پول باد آورده رو باد می بره؟ تو برای این پولا همون بادی.
یکم گیج به حرفش فکر کردم حالت من و که دید بلند خندید. تازه متوجه منظورش شدم با حرص یه چشم غره بهش رفتم.
من: بدجنس.
جلوی در خونه ازش تشکر کردم یه خداحافظ گفتم و برگشتم سمت در که پیاده شم. دل دل می کردم. آخرش طاقت نیاورم برگشتم و با یه حرکت دستهام و سریع انداختم دور گردنش و یه بوسه رو گونه اش نشوندم و بغلش کردم. آروم دست کشید به بازوم و چند ضربه ی نرم زد به پشتم.
حالا دلم آروم گرفت.
کوهیار تو همون حال آروم و پر شیطنت گفت تو که می خواستی ماچ کنی یه ماچ با پدر مادر خوب می کردی. امشب که به شب زنده داریمون نرسیدیم حداقل با دل خوش بخوابیم.
تو همون حالت یه اخم ریز کردم. کاملا پیدا بود که داره شوخی می کنه اما با این حال با یکم حرص سرم و از بغل کوبوندم به سرش که اخش در اومد.
دستش و برد بالا گذاشت کنار سرش و گفت: اصلاً خودتم بکشی نمی خوام. ( صداش و نازک کرد و جیغی مثل دخترا گفت ) وحشی ...
به حالت قهر صورتش و برگردون سمت جلو. ناز بشی پسر. لبخندی زدم و دستم و بردم جلو و آروم یه بار صورتش و ناز کردم. سریع دستم و کشیدم عقب و بدون گفتن کلمه ای ازش جدا شدم و با یه خداحافظی تند از ماشین پیاده شدم.
تند کلید انداختم و رفتم تو خونه.
به محض وارد شدن سریع پولا رو از تو کیفم در آوردم و شمردمشون.
واوووو این پول حدود 250 هزار تومن بود. کوهیار راست میگفت بد کاسبی هم نبود.
پولهای تو دستم و گرفتم تو سینه ام و چشمهام و بستم و رو به آسمون فقط گفتم: مرسی.
خدا خودش میدونست این مرسی برای چیه. برای بودن کوهیار. برای بی اعتبار نشدن و بی آبرو نشدن. برای سر خم نکردن جلوی بابا. برای ضایع نشدن و خار نشدنم جلوی مامان. برای همه چی ....
پولها رو بردم گذاشتم تو کشو کنار بقیه ی پولها که فردا ببرم واریز کنم به حساب جای چک و پر کنم.
به لطف کوهیار. بالاخره بعد یک ماه، یه شب آروم و بدون استرس جور کردن پول خوابیدم.
حدود یک هفته ای از ماجرای تأتر و پاس کردن چکم گذشته بود. روزها مثل هم می گذشتن. زندگی خیلی یکنواخت شده بود. صبح ها پا میشدم میرفتم اداره و عصر خسته و کوفته جنازه میشدم خونه. حتی حس مهمونی رفتنم نداشتم.
توی این یه هفته فقط یه بار کوهیار و دیدم. فکر کنم به تلافی اون شبی که قرارش و به خاطر من کنسل کرد هر شب میره جبران خسارت می کنه. آخه خیلی از شبها چراغ خونه اش خاموشه.
اون باری هم که دیدمش تو سوپری محل بود که اومده بود یه بسته سیگار بخره منم رفته بودم یکم برای شکمم خرید کنم. یه سلام و خوش و بشی کرد ولی چون عجله داشت و دعوت بود زود رفت.
جلوی در پارکینگ ایستادم و از ماشین پیاده شدم که در و باز کنم. کلید انداختم. اینجا همه خونه ها ساختشون تقریباً یکی بود یعنی تو تعداد طبقات و نما و امکانات سعی کرده بودن ساختمونها رو یک دست بسازن. حالا از شانس مزخرف من همین خونه ی من یکی در پارکینگش ریموت نداشت. حتی خونه ی کوهیارم در پارکینگش با ریموت باز میشد.
در و باز می کردم و تو دلمم به اون آدمی که برای خونه امون خسیسی کرد بد و بیراه می گفتم که هر بار مجبورم میکنه پیاده شم و در و باز کنم سوار شم برم داخل دوباره برگردم در و بنندم. اصلاً حواسم نبود و فقط زیر لب غرغر می کردم.
با صدای بوق ترسیده سرم و بلند کردم.
کوهیار: خل شدی دختر؟ چی زیر لب غر می زنی؟؟
با دیدن کوهیار که پست فرمون ماشینش نشسته بود و پشت ماشین من نگه داشته بود لبخندی زدم. آخی حیوونی چند وقته ندیدمش.
در خونه و ماشینم و بی خیال شدم و رفتم جلو و خم شدم و تکیه دادم به شیشه ای که برام پایین آورده بود.
من: سلام چه طوری؟ کجایی تو متواری شدی؟؟؟ چند وقته نیستی.
با لبخند جوابم و داد.
کوهیار: خوبم. متواری که نه این چند وقته اوضاع شاد بوده چتر بودم پیش بچه ها. اتفاقاً شاید یه چند وقتی هم نباشم.
با تعجب گفتم: چه خبر؟؟؟
کوهیار: ماموریت دارم باید برم بندر. منتها ازت یه خواهشی داشتم. می خواستم تو نبود من حواست به خونه ام باشه. البته منظورم یکی دو روز آینده است.
من: باشه.... اما چرا؟؟
یکم خودش و جلو کشید و گفت: راستش دیشب خونه ی یکی از دوستام بودم. بعد اون یکی دوستم پیله کرد که این چند وقته نیستی و خونه ات خالیه و خطرناکه و کلید و بده من برم شبا مواظب باشم.
با کنجاوری گفتم: خوب ...
کوهیار: خوب به جمالت منم کلید و ندادم بهش.
من: وا .. چرا ندادی؟ داشت لطف می کرد بهت.
یه نگاه عاقل اندر صفیحی بهم انداخت و گفت: دختر تو چقدر ساده ای. این لطفش که بی دلیل نبوده. خونه خالی و... مکان عالی و....
بعد با چشم و ابرو و ادا و اصول بقیه اش و بهم فهموند. احتمالاً منظورش این بود که ژیلا راضی و ....
سری تکون دادم و گفتم: آهان ... فهمیدم. باشه حواسم هست.
کوهیار: دستت درد نکنه مرسی. این چند وقته نیستم مواظب خودتم باش.
با لبخند گفتم: باشه هستم. راستی .. امشبم جایی دعوتی؟؟؟
کوهیار: نه امشبه رو خونه ام.
من: خوب پس شام بیا خونه ی من.
ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی می خوای شام درست کنی؟؟؟
نیشی نشون دادم و گفتم: شام که نه یه چیز حاضری. گفتم نه که چند وقت نیستی یه شام بدرقه ای بهت بدم.
با لبخند سری تکون داد و گفت: باشه همین الان میام. بزار ماشین و بزارم تو پارکینگ.
از سرعت قبول پیشنهادم تعجب کردم. انگار معطل بود. سری تکون دادم و تکیه ام و از در ماشین گرفتم و رفتم سمت ماشین خودم. تا من ماشین و پارک کنم و پیاده بشم کوهیارم اومده بود و در پارکینگ و بست.
رفتیم بالا و وقتی وارد خونه شدیم. چقدر خدا رو شکر کردم که صبح حالم از خونه ی پر از لباس بهم خورده بود و برای همین تند قبل رفتن لباسها رو از تو هال جمع کردم و پرتشون کردم تو اتاق.
همینم باعث شده بود که ظاهر خونه اونقدرها شلخته نباشه . کوهیارم که تو اتاق نمیره ببینه بازار شامه. تعارف کردم که بشینه و خودم رفتم تو اتاق و مواظب بودم که در و جوری باز کنم و وارد بشم که توی اتاق پیدا نباشه.
تند پالتوم و شالم و در آوردم و لباسهام و عوض کردم. یه شلوار بلند مشکی پوشیدم با یه تیشرت معمولی راحت که تو خونه میپوشیدم. گیره موهام و باز کردم و یکم پوست سرم و ماساژ دادم.
یه سنجاق برداشتم و از اتاق اومدم بیرون همون جور که موهام و می پیچوندم تا بالای سرم به صورت موقت با سنجاق نگهش دارم رفتم سمت دستشویی و دست و صورتم و کامل شستم و کل آرایشمم
پاک کردم.
حوله به دست از دستشویی بیرون اومدم و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم و صورتم و خشک می کردم از کوهیار که رو مبل لم داده بود و کنترل تلویزیون و تو دستش گرفته بود و کانالها رو بالا پایین می کرد پرسیدم: چیزی می خوری؟؟؟ چایی؟ شربت؟ قهوه؟
همون جور که چشمش به صفحه ی تلویزیون بود و حواسش به کانال پیدا کردن گفت: قهوه داغ خیلی می چسبه.
باشه ای گفتم و رفتم تو آشپزخونه و قهوه جوش و اماده کردم و خودم رفتم سراغ یخچال. خوب الان چی می تونم درست کنم که زودم آماده شه و جلوی کوهیارم آبروداری بشه؟؟
یه نگاه به محتویات یخچال و کابینتهام کردم و تصمیم گرفتم لازانیا درست کنم.
دیگ و پر آب کردم و گذاشتم رو گاز و رفتم سراغ پیاز و چیزای دیگه. در حین کار حواسم به قهوه هم بود وقتی آماده شد یه فنجون برای کوهیار بردم. تشکر کرد و من برگشتم تو آشپزخونه. دوباره مشغول شدم که صداش و از پشت سرم شنیدم.
کوهیار: کمک نمی خوای؟؟؟
برگشتم و یه نیم نگاه بهش کردم و گفتم: نه مرسی خودم انجامش میدم.
اومد جلو و یه نگاه به دستم که خیارها رو برای سالاد خورد می کردم انداخت و گفت: تعارف نکنیا بگو کمکت کنم.
لبخند زدم و گفتم: تعارف نمیکنه. فقط چون بار اولیه که دارم برات غذا درست می کنم دوست دارم خودم همه کارهاش و انجام بدم.
سرم و بلند کردم و تو چشمهاش که می خندید نگاه کردم و با یه لبخند گفتم: تنهایی... حس خوبی بهم میده.
لبخندش پررنگ تر شد و سری تکون داد و بی حرف رفت بیرون.
دوباره مشغول شدم. تا حالا کوهیار کلی کار برام انجام داده بود و من حتی ازش تشکر درست و حسابی هم نکرده بودم. حتی بعد از تأتر نتونستم درست ببینمش که بابت محبتش ازش قدردانی کنم و حالا حس می کردم شاید با یه میز خوشگل و رنگی بتونم یه گوشه از قدرشناسیم و بهش نشون بدم.
درست کردن غذا و سالاد و چیدن میز 1:30 طول کشید و تو این مدت کوهیار سرش و با تلویزیون و خوردن میوه و قهوه و شکلات گرم کرد. میزو که چیدم ایستادم و یه نگاه به کلش انداختم تا مطمئن بشم همه چیز هست. میز تکمیل بود یه نفس راحت از سر رضایت کشیدم و با آرنج پیشونیم و پاک کردم.
چند تار مویی که اومده بود رو صورتم و کنار زدم و کوهیار و صدا کردم.
یه بله ای گفت و تلویزیون و رو کانال آهنگ تنظیم کرد و اومد تو آشپزخونه.
با دیدن میز یه سوتی کشید و گفت: آخ جــــــــــــــون من میمیرم برای لازانیا.
خوشحال از اینکه غذا رو دوست داره نشستم پشت میز. اونم نشست.
چشمش به غذا بود تند بشقابش و بلند کرد و گرفت سمتم. مثل بچه ها برای غذا ذوق کرده بود. براش کشیدم و دادم بهش.
در تمام مدت شام خیره شده بودم به کوهیار و خودم چیز زیادی نخوردم. اونقدری که دیدن غذا خوردن کوهیار برام لذت بخش بود غذا خوردن خودم نبود.
بعد شام نزاشتم کمکم کنه گفتم: باشه بعداً خودم تمیز می کنم.
یکم نشست و چون فردا قرار بود صبح زود حرکت کنه بلند شد که بره. تا نزدیک در بدرقه اش کردم که یهو یه چیزی یادم اومد. تند گفتم: کوهیار؟؟؟
دستش رو دستگیره ی در بود تا بازش کنه بیخیال باز کردنش شد و برگشت سمتم و گفت: بله؟
من: ببینم تو کی بر می گردی؟؟ راستش منم مأموریت دارم و فکر کنم یه 8-9 روزی نباشم. می ترسم تو مدت نبود من گلهام پژمرده و زرد بشن. اگه میشد تا موقعی که بر می گردم یکی باشه که هر چند روز یه بار آب بده بهشون خیلی خوب بود.
سری تکون داد و گفت: مشکلی نیست من میام بهشون آب میدم.
ذوق زده گفتم: اگه برات زحمت میشه بی خیال.
اما خدا خدا می کردم بی خیال نشه. گلای خوشگلم حیف بودن.
کوهیار یکم نگام کرد و بعد بی تفاوت گفت: باشه پس هیچی...
کش آوردم وارفته گفتم: جدی؟؟؟
بدجنس خندید و گفت: نه شوخی. برو کلیدت و بیار.
ذوق زده گفتم: پس چرا دل آدم و می لرزونی؟؟
همون جور که به سمت اتاق می رفتم تا کلید یدک . بیارم صداش و شنیدم که گفت: خوبه میدونی اهل تعارف نیستم و هی تعارف می کنی. حقته که یکم اذیتت کنم.
خندیدم. از تو کشوی میزم کلید یدکم و در آوردم و برگشتم دادم بهش و کلی تشکر کردم. بعد خداحافظی در و بستم و برگشتم تو خونه.
خوب دیگه تنبلی بسه آرشین خانم بچسب به تمیز کاریت.
رفتم تو آشپزخونه و تند تند شروع کردم به تر تمیز کردن.
و حدود ساعت 1 بود که کارها تموم شد و تونستم برم بخوابم.
*****
5 روز از رفتن کوهیار می گذره و من واقعاً حوصله ام سر رفته. حتی حس دورهمیهای شیده و ملیکا رو هم ندارم. کاشکی کوهیار بود که لااقل یکم با حرفهاش روحیه ام و عوض می کرد. الان همه اش شده کار و کار و کار ...
از صبح که اومدم اداره خودم و تو کار غرق کردم تا بلکه کمتر به این یکنواختی فکر کنم.
پرونده های سنگینی که روی دستم بود و رو میز گذاشتم. دستم و به کمرم زدم و یه نفس عمیق کشیدم. کمرم گرفت با این همه بار.
چشمهام و مالیدم و خواستم بشینم رو صندلی به بقیه ی کارهام برسم که موبایلم زنگ خورد. تعجب کردم. این ساعت روز معمولاً کسی به من زنگ نمیزد. شاید آرشا باشه.
گوشی و از رو میز برداشتم و به شماره نگاه کردم.
با دیدن اسم کوهیار ذوق زده سریع دکمه ی وصل تماس و زدم.
با شنیدن صداش که سلام می کرد لبخند عمیقی رو صورتم نشست. دلم می خواست تنها باشم تا صداش و کامل و دقیق بشنوم. اینجا یکم شلوغ بود.
با قدم های تند از اتاق خارج شدم و تو همون حالم سلام کردم.
من: به به آقا کوهیار یادی از ما کردی.
کوهیار: خوبه من زنگ زدم تو چی اصلا یاد من بودی؟؟ چی کار کنم؟ دلم هواتو کرده، یاد چشات و کرده، راست میگی من مقصر، دل که گناه نکرده.
بلند خندیدم. همچین با یه لحن بامزه این شعرو می خوند که دل آدم غش می رفت. دلم یه جوری شد. سر حال شدم.
کوهیار ساکت بود و به صدای خنده هام گوش می داد.
خندیدنم که بند اومد با آرامش گفت: اوضاع و احوالت خوبه؟؟
من: ای بد نیست. تو که نیستی زیاد خوش نمی گذره. حوصله ام سر رفته.
صداش و خروسکی کرد و با جیغ بامزه ای گفت: یعنی چی خانم؟ این حرفتون به این معنیه که من میمون تشریف دارم که سرت و با مسخره بازیام گرم می کنم؟ اگه به شوهرم نگفتم چشمات و در میاره.
دوباره بلند خندیدم.
زیر لب گفتم: دیوونه ..
آروم شد و گفت: شنیدم.
برای خودم نیشم و باز کردم.
من: کی بر می گردی؟
کوهیار: 4 روز دیگه میام. کارهام یکم طول کشیده.
اخمام رفت تو هم.
من: چقدر بد ... من 3 روز دیگه پرواز دارم. باید برم دوبی.
کوهیار: جدی ؟؟... یعنی نمیبینمت؟
من: نه تا وقتی برگردم.
یکی از اون سمت کوهیار و صدا کرد. یه بله ای گفت و دوباره تو گوشی گفت: آرشین باید برم. خوشحال شدم صدات و شنیدم. مواظب خودت باش و سفر خوش بگذره.
فقط تونستم یه خداحافط بگم چون گوشی بعدش قطع شد. با لبهای جمع شده به گوشی توی دستم خیره شدم و ناراحت گفتم: چه خوشی آخه؟ همه اش خر حمالیه. خر حمالی که ایران و دوبی نداره.
گوشی و گذاشتم تو جیبیم و برگشتم سر کارم.
*****
مأموریت این دفعه امون آخرین مأموریت تو این ساله. وقتی برگردیم یه هفته بعدش عیده. آرشا زنگ زده گفته خاله برای عید دعوتمون کرده بریم شمال. دلم هم برای خاله اینا تنگ شده بود و هم برای دریای شمال. کم چیزی نبود من کل دوران بچگیم و اونجا بودم و کلی خاطره از جای جای شهر دارم.
با اینکه دوست ندارم پیش مامان اینا باشم اما خوب گاهی هم اشکال نداره برای تداوم سناریویی که مامان اینا در مورد خانواده ی خوشبختمون نوشتن منم یکم خودم و تو جمع نشون بدم.
لازمم نیست زیاد بمونم می تونم به بهانه ی کار بعد 2-3 روز برگردم تهران. منتها باید از الان اعلام کنم که 3 روز بیشتر مرخصی ندارم که مامان وقتی می خواد برای بقیه قوپی بیاد بدونه چه آماری بده که بعداً حرفهامون 2 تا نشه.
ماموریت این بارمون طولانی تر بود و طبعاً فعالیت و زحمتمونم بیشتر. کلاسها دقیق تر و پر بار تر برگزار شده بود. گاهی توی این شغل خیلی اذیت می شدیم.
گاهی مجبور بودیم افراد بیشتری و ساپورت کنیم و گوش کردن به حرفهای همه ی اون آدمها که می خوان مهاجرت کنن و دلایلشون و قانع کردنشون برای اینکه کدوم کشور راحت تره براشون و موقعیت بهتری نصیبشون میشه سخت بود. بعضی ها هم که اصلا گوش نمیدادن. نیم ساعت براشون حرف می زدیم تازه آخرش می گفتن من چیزی نفهمیدم از اول باید براش توضیح می دادم.
برای همینم به این کلاسها نیاز داشتیم تا قدرت بیانمون و بالا ببریم و با دلایل محکم تری متقاضیها رو قانع کنیم.
روز آخر فقط یک ساعت طول کشید تا از خدم و حشم هتل خداحافظی کنیم. این دربونها هم هی وایساده بودن و به من میگفتن یکم بیشتر بمونید و از این تعارفها.
حالا اینها هی تعارف تیکه پاره می کردن ملیکا ذلیل مرده زیر گوش من می خندید.
سوار تاکسی که شدیم بریم فرودگاه با حرص ازش پرسیدم چرا می خندیدی؟؟
ملیکا هم با همون نیش بازش برگشت گفت: یعنی تو نفهمیدی چرا هی بهت تعارف تیکه پاره می کردن؟
گیج پرسیدم: چرا؟
ملیکا: کودن انقده که اینا تو این چند روز هی به بالاتنه ی تو نگاه کردن کل هتل فهمیدن تو هنوز نفهمیدی؟
چشمهام گرد شد. خاک بر سرم با این برجستگیها که دربونم چشمش میگیره. اینام همیشه برا من معضلین.
وقتی رسیدیم ایران از ملیکا و بقیه ی بچه ها خداحافظی کردم. 6-7 تا فحشم نثار خرشانسیشون کردم. چون اونا می تونستن برن خونه و استراحت کنن اما من بدبخت به خاطر مسئول مأموریت بودنم مجبور بودم یه راست برم اداره و گزارش کارها رو بدم به اخرائی چون برای جلسه ی فردا صبحش لازم داشت. میمرد یکی و بفرسته بیاد اینا رو ازم بگیره.
خسته و کوفته رفتم اداره و به آژانسیه گفتم منتظر بمونه تا من برگردم. گزارشها رو دادم به اخرائی. یه ربع هم به نطقش گوش کردم تا ولم کرد و من تونستم خسته و کوفته برگردم تو آژانش.
آدرس خونه رو دادم و چشمهام و بستم تا یکم خستگیم در بره. ماشین که جلوی در خونه ایستاد کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم و چمدونمم برداشتم.
خدا این خونه رو از من نگیره. چقدر دلم آرامش و سکوت و امنیت خونه ی خودم و می خواست. با یه ذوقی به آپارتمان نگاه کردم و چمدون به دست رفتم جلوی در خونه ایستادم. دستم و فرو بردم تو کیفم و دنبال کلید گشتم. بعد یکم گشتن تو بازار شام توی کیفم بالاخره پیداش کردم. خوشحال سرم و بلند کردم کلید و انداختم تو در که صدای سلام یکی توجهم و جلب کرد.
-: سلام ... رسیدن بخیر.
با بهت برگشتم سمت صاحب صدا و با دیدنش خشکم زد. میترا اینجا چی کار می کرد؟ جلوی در خونه ی من؟
متوجه ی شوکه شدنم شد. یه لبخند چاپلوس و گشاد زد و دستش و آورد جلو.
میترا: خوبی؟؟؟ خسته نباشید. میدونم تازه از مأموریت برگشتی. یه چند دقیقه ای میشه که تو ماشینم منتظرتم تا بیای.
هنگ بودم. نمی فهمیدم چرا میترا باید جلوی خونه ی من منتظر اومدن من باشه.
وقتی دید هنوز گیج و منگم ابروهاش پرید بالا و با یه قیافه ی مثلاً متعجبی لوس گفت: تو نمیدونی من چرا اینجام؟
که ببینی دوست پسر جدید دارم زودی بقاپیش؟
با سر گفتم: نه...
میترا: ملیکا بهت زنگ نزد؟؟
بالاخره به خودم مسلط شدم و صاف ایستادم و با یه اخم ریز گفتم: قرار بود زنگ بزنه؟
دستهاش و تو هم گره کرد و گفت: فکر می کردم خودش زنگ بزنه....
همون موقع صدای زنگ گوشیم بلند شد.
میترا یه لبخند گشاد زد و گفت: احتمالاً خودشه.
یه نگاه خیره و طولانی بهش کردم و دستم و بردم تو کیفم و گوشیم و در آوردم. ملیکا بود.
خیره به میترا خشک جدی جواب دادم.
من: بله؟
ملیکا: سلام آرشین رسیدی خونه؟؟؟
خشک گفتم: با اجازه اتون.
متوجه لحن جدی حرف زدنم شد. یکم مکث کرد و آروم گفت: میترا اونجاست.
تو یک کلمه گفتم: بله...
ملیکا: وای آرشین ترو خدا ببخشید مجبور شدم آدرس خونه ات و بهش بدم. یک کاره اومده بود دم در خونه امون. منم با شایان بودم. نمی خواستم شایان و ببینه. اومده و گفت فلشش و می خواد. یادته؟ همونی که 7 ماه پیش بهم داد و دیگه هم سراغش نیومد. منم فکر کردم دیگه نمی خوادش برای خودم توش عکس و فیلم ریختم و دادم به تو. اما ظاهراً توش چند تا فایل بود که برای میترا مهم بود و نمی دونم چه جوریاست که بعد 7 ماه یادش افتاده. بهش گفتم پیش من نیست. اصرار کرد که همین امشب می خوادتش و اینا. منم مجبور شدم بگم پیش توئه.
نمی خواستم سوار ماشین شایان بشه و دنبالم راه بی افته برای فلش. خودت که می دونی چه جوریه. نمی خوام شایان و ازم بدزده. اونم خیلی اصرار کرد که خودش می تونه بیاد و ازت بگیره. البته اون جور که اون اصرار می کرد بیشتر شبیه این بود که داره از فضولی میمیره بیاد تو زندگیت سرک بکشه.
آرشین ببخشید ببخشید مجبور شدم آدرست و بهت بدم. معذرت می خوام.
هم حرفهاش و می فهمیدم هم نمیفهمیدم. بیشتر از هر کسی ملیکا می دونست که من چقدر از این دختر ضربه خوردم. و از طرفی هم درکش می کردم که حتی نمی خواست میترا شایان و ببینه. چون این دوتا رابطه اشون خیلی خوب بود و تازگیها حرف نازمزدی و ازدواجم وسط اومده بود. نمی تونست ریسک کنه. البته فکر نمی کنم شایانم کسی باشه که سریع با 2 تا اشاره ی میترا وا بده چون واقعاً ملیکا رو دوست داشت. در هر حال نمیشد ریسک کرد.
چشمهام و بستم و یه نفس پر صدا کشیدم و دوباره بازشون کردم.
من: باشه.
ملیکا شرمنده و متشکر گفت: یه دنیا ممنونم آرشین. فقط یه چیز دیگه می تونی اون عکسها و فیلم ها رو از تو فلش پاک کنی؟ نمی خوام بفهمه ازش استفاده کردم.
چشمهام و گردوندم و این بار با حرص گفتم: باشه...
دیگه وا نستادم تا به تشکراتش گوش کنم. بی خداحافظی گوشی و قطع کردم.
خیلی از میترا خوشم میومد مجبور بودم تعارف کنم بیاد تو خونه ام. از این کار متنفر بودم. خدا بگم چی کارت کنه ملیکا.
خیلی سرد رو به میترا گفتم: بیا بالا تا من فلشت و پیدا کنم.


یه لبخند چاپلوسانه زد و دنبالم راه افتاد.
کلید انداختم و وارد شدیم. تو آسانسور مدام به در و دیوار نگاه می کرد و خودش و تو آینه ی آسانسور نگاه می کرد.
نمیدونم یه فلش گرفتن نیاز به این همه قر و غمزه و آرایش داشت؟
از گوشه ی چشم مدام بهش چشم غره می رفتم و اون هر بارچشمش من و میدید یه لبخند گشاد می زد که حالم و بهم میزد.
جلوی در خونه ام ایستادم و کلید انداختم. دوست داشتم بهش بگم همین جا صبر کن تا من بیارمش اما..
در و که باز کردم بدون تعارف اول خودم رفتم تو کفشهام و در آوردم و برگشتم سمتش و سرد گفتم: بیا تو...
برگشتم که برم تو خونه که یهو دوتا دست پیچید دور کمرم و یکی محکم گونه ام و بوسید. چشمهای گردم در حال سقوط بود و دستهام شوکه دو طرف بدنم افتاده بود.
سر طرف عقب رفت اما دستها ازم جدا نشد.
با تعجب و بهت گفتم: کوهیـــــــــــــــــار ... اینجا چی کار می کنی؟
یه لبخند خوشحال رو لبهاش بود.
کوهیار: اومدم به گلهات آب بدم که دیدم خودت اومدی. لعنتی نمیگی دلم برات تنگ میشه؟ یه زنگ می زدی.
با اینکه بهم گفته بود لعنتی اما حس خوبی داشتم. بی اختیار لبخند زدم یه لبخند گرم. خیره شدم به چشمهاش. نگاه و لبخندم و جواب داد.
منم خیلی دلم براش تنگ شده بود مخصوصاً برای این هیجانات یهوییش.
تو دلتنگی چشمهاش غرق بودم که یکی از پشتم سرفه کرد. کوهیار شوکه شد و من اخمم رفت تو هم. به کل میترا رو فراموش کرده بودم.
میترا یه قدم برداشت و اومد داخل و با یه ابروی بالا رفته انگار که مچ کسی و در حین خلاف بگیره با یه لحن دزدگیر و پر عشوه ای گفت: سلام... ببخشید فکر کنم بد موقع اومدم. مزاحم کارتونم شدم.
بعد یه نگاه معنی دار به من و کوهیار کرد که خداییش من خیلی بهم بر خورد.
کوهیار که به خاطر نگاه میترا جا خورده بود و فکر می کنم اونم حس می کرد بهش تهمت زدن تند گفت: نه مزاحم چیه. من نمیدونستم شما هم هستید. کاری نداریم...
میترا با چشمهای گرد شده یه دستی به لبهاش کشید و گفت: خوب منظورم کارهای خصوصی بود...
من چشمهام گرد شده بود از این همه وقاحت.
کوهیارم برای خفه کردن میترا گفت: راستش من به همه این جوری خوش آمد میگم.
میترا یه آهان کش دار گفت و با یه لبخند پر عشوه دستش و جلو آورد و گفت: من میترام دوست صمیمی آرشین.
تو به گور پدرت خندیدی دوست صمیمی من باشی. همچین اخم هام رفت تو هم که کوهیار با یه نگاه به من فهمید یه چیزی درست نیست.
نگاهی به من و نگاهی به میترا انداخت و به ناچار دستش و جلو برد و دست میترا رو گرفت.
تو بهت و ناباوری من میترا رو انگشتهای پاش بلند شد و یه جایی نزدیک به لب کوهیار و بوسید.
خود کوهیار بدبخت ماتش برده بود. من داشتم سکته می کردم. قلبم یهو ول شد رو زمین و نفسم بند اومد.
میترا دوباره رو پاهاش صاف ایستاد و گفت: منم به روش شما عمل کردم. نمی خوام معذب باشید.
یعنی دوست داشتم پاشنه ی کفشم و فرو کنم تو چشمهای دریده ی این میترای ... عوضی ...
اونقدر از حر ص ناخن هام و تو کف دستم فشار دادم که حس می کردم از پوست و گوشتم رد شده داره میرسه به استخونهام.
کوهیار خیره شده بود به میترا بدون لبخند و بدون هیچ عکس العملی. در حالت عادی من به این نگاه کوهیار می گفتم نگاه ارزیابی کننده.
کوهیار رو به میترا کرد و گفت: سرپا ایستادید خوب نیست بفرمایید داخل.
میترا لبخندی زد و کفشهاش و در آورد و سر خود رفت تو هال و همون جور که از کنار من رد میشد آروم گفت: چقدر تند تند دوست پسرات و عوض میکنی.
تو هم به همون سرعت می دزدیشون.
نفسهام تند و حرصی شده بود.
کوهیار نگاهی به من کرد و دستش و آورد سمت چمدونم و گفت: بده من میارمش.
چیزی نگفتم. فقط دستم و از رو چمدون برداشتم. با حرص رومو و برگردوندم و پشت سر میترا راه افتادم. کوهیارم بعد من اومد.
میترا رو مبل نشست.
یه نگاه به کوهیار انداختم که چمدونم و برد کنار در اتاقم گذاشت. اونقدر شعورش می رسید که بی اجازه وارد اتاقم نشه.
برای پیدا کردن فلش باید می رفتم تو اتاق و همون جا هم باید فیلم ها و عکسها رو پاک می کردم. نگاهی به کوهیار کردم که کنارم ایستاده بود. دوست نداشتم اون و با میترا تنها بذارم اما چاره ای نداشتم.
یه نگاه نگران به کوهیار کردم.
آروم زیر گوشم گفت: من از رو تراس پریدم برای همینم کفش ندارم نمی تونم از در برم تو خونه ام.
این حرف یعنی مجبور تا وقتی میترا هست اینجا بمونه. نمیشد که جلوی اون بره رو تراس و بعدم مثل غول چراغ غیب بشه.
سری تکون دادم و پر اضطراب گفتم: میرم فلشت و بیارم.
کوهیار هم سری تکون داد و رفت نشست رو مبل و منم برگشتم و رفتم تو اتاق. با دیدن اتاق آهم در اومد. وقتی داشتم می رفتم همه ی لباسها و وسایلم و ریخته بودم و جمع هم نکردم. همه ی امیدم این بود که در و باز بذارم و از اینجا مواظب این میترای مارموز باشم که پنجه نندازه رو کوهیار. اما با این اوضاع اتاق نمیشد در و باز کنم.
با اخرین سرعتی که داشتم کیفم و پرت کردم رو تخت. کوله ام و از پشتم در آوردم و لب تاپم و در اورد و گذاشتم رو تخت. هجوم بردم به سمت کشوها و همه رو باز کردم و تند تند توشون و گشتم.
تو کشوی آخر پاتختی فلش و پیدا کردم. تند پریدم رو تخت لپ تاپ و روشن کردم و فلش و وصل کردم. آخ که چقدر دلم می خواست کل محتویات فلش و پاک می کردم این دختره تو گل بمونه اما نمیشد پای امانت داری ملیکا وسط بود. با آخرین سرعتی که می تونستم عکسها و فیلم ها رو پاک کردم و تند فلش و از کامپیوتر کشیدم.
تند پریدم سمت در که بازش کنم اما برای یه لحظه خشک شدم. یه چیزی تو دلم وول می خورد. استرس و نگرانی همهی وجودم و پر کرده بود. می خواستم ببینم این میترای هفت خط تونسته تو این مدت نظر کوهیار و جلب کنه یا نه.
می دونستم که خدای عشوه گری و کلکهای زنانه است. با تمام وجودم خدا خدا می کردم که کوهیار تحت تأثیر حرکات پر عشوه اش قرار نگیره.
آروم در و باز کردم و از لای در سرک کشیدم. کوهیار رو مبل خودش نشسته بود اما میترا جاش و رو مبلش عوض کرده بود و اومده بود نزدیک کوهیار. با چنان عشوه ای می خندید که دل منم ضعف رفت چه برسه به کوهیار.
بی اختیار چشمهام و بستم و نفس حبس شدم و مثل یه آه بیرون دادم.
نمیدونم چرا ولی فکر اینکه کوهیار به سمت میترا جذب بشه خیلی برام درد آورد بود. حتی زجر آور تر از حسی که موقع از دست دادن فرهود و آزاد داشتم.
نمی خواستم کوهیار و از دست بدم. واقعاً میترا لیاقت کوهیار و نداشت.
باز هم صدای خنده های میترا تو گوشم فرو رفت. با دیدن لبخند کوهیار انگار یکی یه سیخ داغ تو قلبم فرو کرد. لبهام و تو دهنم گرفتم . نمی دونم چرا بغض کردم.
میترای عوضی حتی نذاشت مزه ی خوش دلتنگی کوهیار و حس کنم.
یه نفس عمیق کشیدم. صاف ایستادم و پر صلابت رفتم بیرون. با نزدیک شدم من اول میترا و بعدم کوهیار بهم نگاه کرد.
ایستادم و فلش و گرفتم سمت میترا و گفتم: فلشت ..
میترا یه نگاهی بهم کرد و دست دراز کرد و فلش و ازم گرفت.
دست به سینه سیخ ایستادم جلوش و با یه نیمچه اخم خیره شدم بهش. قصد نداشتم بشینم قصدم نداشتم بیشتر از این این دختر و تو خونه ام تحمل کنم.
خودش از نگاهم فهمید هر چی منتظر موند که شاید من یا کوهیار تعارفش کنیم اما وقتی دید خبری نیست پاشد. خدا رو شکر که کوهیار هیچی نگفت که بمونه وگرنه با تمام احترامی که براش قائلم یه مشت می کوبوندم تو دهنش.
میترا با یه لبخند از جاش بلند شد و گفت: خوب دیگه من برم.
اومد جلو و گونه اشو چسبوند به گونه ام از شدت انزجارچشمهام و بستم تا شاید زودتر تموم شه بره.
ازم جدا شد و با کوهیار دست داد و با عشوه ازش خداحافظی کرد و کوهیارم با لبخند جوابش و داد.
خون خونم می خورد وقتی عشوه ی میترا و لبخند کوهیار و می دیدم. دوست داشتم موهاش و بکشم پرتش کنم بیرون از خونه ام و از زندگیم.
میترا رفت سمت در و کفشش و پوشید. تند در و براش باز کردم. برگشت و پر عشوه نگاهی به من و کوهیار کرد و گفت: ببخشید مزاحم تو و دوست پسرتم شدم.
خیلی خشک و جدی گفتم: ما با هم فقط دوستیم.
یه ابروش پرید بالا و این بار قدی نگاهی به کوهیار کرد و ناز نگاهش و بیشتر کرد و گفت: از دیدنت خوشحال شدم کوهیار...
دیگه وا ینستادم لاس بزنه یه لبخند حرصی گشاد زدم که با همون سرعت هم جمع شد و در و خیلی شیک بستم روش که دیگه نخواد زر بزنه.
تا در و بستم و برگشتم کوهیار که تا حالا لبخند می زد چشمهاش و تو کاسه چرخوند و نفسش و مثل فوت بیرون داد و از حالت شق و رقی در اومد و گفت: اوف... این دیگه کی بود؟ چقدر چسب بود... آرشین این و از کجا پیدا کردی؟؟؟ فکر نمی کردم از این دوستا هم داشته باشی. خدایی ته پایگی بود. خوبه فکر می کرد من دوست پسرتم و انقدر دست و پا میداد.
با چشمهای گرد و بهت زده نگاش کردم. یعنی چی؟؟
با تعجب گفتم: یعنی.. تو از میترا خوشت نیومده؟
کوهیار یه اخم غلیظ کرد و همراه یه چشم غره گفت: یعنی انقدر بی سلیقه ام؟
من: ولی داشتین می خندیدن. فکر می کردم خوشت اومده ازت.
کوهیار: نه بابا از همون اول که زوری خودش و چسبوند بهت و گفت صمیمیه باهات و تو هم قیافه ات و مثل انار چروک کردی فهمیدم از این دختره خوشت نمیاد. و از رفتارشم پیدا بود چه جور آدمیه.
یهو به خودم اومدم و پر حرص گفتم: بی شعور پس چرا یک ساعت دل می دادی و قلوه می گرفتی باهاش؟؟
نیشخندی زد و گفت: عزیزم آدم هر چقدرم که از یکی خوشش نیاد و متنفر باشه باید همیشه ظاهر و حفظ کنه. اونم جلوی این جور آدمها که می خوان با پنبه سر ببرن. باید مثل خودشون رفتار کرد.
ابروهام پرید بالا. یه جورایی حق با کوهیار بود. من به صورت اتوماتیک با دیدن میترا عکس العمل نشون می دادم در صورتی که اون خیلی شیک خود شیرینی می کرد و آخرشم به هدفش می رسید.
باید باهاش همین رفتار و داشته باشم. نه با اخم و تخم بلکه با لبخند اون و از خودم دور نگه دارم.
وقتی به منظور اصلی کوهیار پی بردم. یه لبخندی زدم.
کوهیار: آهان همینه این شد آرشین خودم. چی بود اون همه اخم و چشم غره.
خنده ام بیشتر شد.
دستش و انداخت دور کمرم و گفت: حالا شد. میدونم خسته ای در نتیجه حوصله ی شام و اینا نداری. بیا مثل من از تراس بپریم اون ور شام و پیش من باش.
هم زمان با حرف زدن هدایتم می کرد سمت تراس.
من: بابا من از اون بلندیه می ترسم.
کوهیار فشاری به کمرم آورد و گفت: خودم دستت و می گیرم.
حرفش دلم و گرم کرد. نردیک در تراس گفتم: بذار برم سوغاتیهات و برات بیارم. برات شکلات آوردم.
در تراس و باز کرد و گفت: بذارش برای بعد. باید فردا هم یه بهانه ای داشته باشی که بتونی من و ببینی یا نه.
خندیدم...
خودش با مهارت از رو تراسها پرید و بعد دستش و دراز کرد سمت من و کمکم کرد از رو تراسها رد بشم. با اطمینان به کوهیار خیلی راحت و بدون ترس پریدم رو تراس خونه ی اون.
شام خوشمزه تو محیط گرم و تمیز و آرامش بخش خونه ی کوهیار همراه با شوخی ها و خوشمزگیهای اون واقعاً عالی بود.
و من چقدر دلم برای این شام های 2 نفره تنگ شده بود. این شام و این با هم بودن بعد مدتها واقعاً دلنشین بود.
جوری که وقتی شب برگشتم خونه ام آنچنان با آرامش خوابیدم که خستگی تمام سفر از تنم در رفت.

تصمیم گرفتم برای عید خونه ام و گردگیری کنم. برای همین به هزار زحمت و از این و اون کمک گرفتن تونستم با کمک مامان مریم یه کارگر بگیرم که بیاد و یه روزه خونه رو تر و تمیز کنه. همون قدشم برام کافی بود.
قرار بود یه روز قبل عید برم شمال. مامان اینا هم می اومدن ولی من تنها می رفتم تحمل نشستن تو یه ماشین و با مرتیکه نداشتم.
کوهیار می خواد بره شهرش پیش مامان و باباش. وقتی اومد ازم خداحافظی کنه با کنجکاوی ازش پرسیدم که کجائیه.
منم نوبرم بعد این همه مدت تازه می خوام از اصالتش با خبر بشم.
وقتی گفت کرمانشاه تازه فهمیدم اون همه کاک و نون برنجی که همیشه تو خونه اشه برای چیه.
من که قرار بود 3 روز شمال بمونم. بقیه بچه ها هم هفته ی اول عید سرگرم کارهای خودشون بودن و اما قرار بر این شد که هفته ی دوم عید بریم کیش. همون مسافرت باختی که پسرها داشتن و خرجش کامل به عهده ی اونا بود.
یعنی میشه یه جورایی خرج خرید لباس و کفش و اینای خودمونم بنویسیم پای خرج مسافرت و اونا حسابش کنن؟؟؟
با حقوقم و حق مأموریت و عیدیم تونستم همه ی بدهی هام و بدم و یه قسمتی هم برای خرج ماهم کنار گذاشتم. این یه ماهم باید حواسم به جیبم باشه که زیاد خرج نکنم. والا کار سختیه اونم برای من.
چون معمولا از یه چیزی خوشم میاد خوره میشه می افته تو تنم تا نخرمش ولم نمی کنه البته زیاد این مدلی نمیشما اما خوب باید حواسم و جمع این خوره های جون و پول بکنم.
بار و بندیلم و جمع کردم. نه که همیشه در حال سفر و مأموریتم دیگه دستم تند شده سر نیم ساعت چمدون میبندم.
زنگ زدم آژانس و رفتم ترمینال. از اونجا یه سواری گرفتم برای شمال و دریا.
اون جور که با آرشا حرف زدم مامان اینا طبق معمول صبح کله ی سحر راه افتاده بودن پس زودتر از من می رسیدن.
تمام مسیر و خوابیدم چون نمی تونستم بیدار بمونم و گاز دادن ها و سبقت گرفتنهای راننده رو تحمل کنم. من و یاد بابا می نداخت اونم خیلی تند می روند و همیشه من تا مرز سکته می رفتم. راه 4 ساعته رو شده 2:30 طی کرده.
به شهر که رسیدم همین جور خود به خودی نیشم شل شد. همه جا شکل و بوی عید و گرفته بود. بلوارا هرس شده و گل کاری شده بود و میدونها رو خوشگل کرده بودن و وسط یه میدونی هم سفره ی هفت سین چیده بودن.
یه دربست گرفتم. با چشمهام شهر و وجب می کردم. کم از اینجا خاطره نداشتم. کم تو این شهر نگشته بودم. روزهای خوشی داشتم. روزهای سادگی و بی خبری. روزهایی که فکر می کردم دنیا تو همین شهر کوچیک با آدمهای معمولی خلاصه میشه.
یادمه یه بار که اومده بودیم اینجا از مامان اینا جدا شدم که برم بازار برای خودم خرید کنم. و چقدر اصرار کردم که خودم تنها برم و با چه اعتماد به نفسی گفتم شهر و بلدم. اون موقع فکر کنم 15 سالم بود. رفتم تو شهر گشتم. خرید کردم قدم زدم و در آخر ....
سر ظهر مجبور شدم زنگ بزنم به عمو و خیلی شیک بگم: عمو فکر کنم من گم شدم. می دونستم کجام اما الان نمیدونم. میشه بیای پیدام کنی؟؟؟
و عمو اومد. اومد و پیدام کرد و وقتی برگشتیم خونه اشون تازه فهمیدم زیاد فاصله ای با خونه نداشتم.
اون روز اولین بارم بود تو زندگیم، که گم شدم.
بعد از اون به دفعات نه تنها تو مسیر رفت و آمد بلکه تو راه زندگی هم گم شدم و دیگه ... دیگه عمویی نبود که زنگ بزنم و ازش کمک بخوام... که بیاد و پیدام کنه... که من و به خونه ببره .. به یه جای امن.. تو یه خانواده ... و مجبور بودم درست یا غلط خودم مسیر حرکت و پیدا کنم.
-: خانم همین جاست؟
سرم و بلند کردم. نفهمیدم کی رسیدیم دم خونه ی خاله اینا. سریع حساب کردم و البته فکر کنم فهمید غریبم دولا و پهنا حساب کرد.
از ماشین پیاده شدم و چمدون به دست رفتم جلوی در خونه ی.
خونه ی خاله اینا یه خونه ی حیاط دار 2 طبقه بود که یه باغچه ی گنده با چند تا درخت و دو ردیف باغچه ی باریک داشت که توش پر گل بود و این گل سرخهای کنار دیوارشون رشد کرده بود و از دیوار بلند تر شده بود و وقتهایی که گل می داد از تو کوچه پیدا بودن و جلوه ی قشنگی داشتن.
زنگ و زدم. طبق معمول بدون پرسیدن در باز شد. همیشه همین بود کسی آیفون و جواب نمیداد انقده که این خونه رفت و آمد داشت کسی به خودش زحمت پرسیدن نمی داد.
در و هل دادم و چمدون و دنبال خودم کشیدم و اومدم تو حیاط.
ساختمون اصلی از حیاط با 5 تا پله جدا میشد. این 5 تا پله رو بالا رفتم و کفشم و در آوردم و در و باز کردم. تروخدا تحویل و دارین. یکی نیومد ببینه کدوم خری زنگ زده.
در و باز کردم و یه قدم برداشتم تو هال. آرام سینی به دست داشت می رفت تو آشپزخونه با دیدن من شوکه یه جیغی کشید و سینی و گذاشت رو میز ناهار خوری که بین دوتا در اتاق ها بود و تند خودش و رسوند بهم و همچین بغلم کرد که حس کردم له شدم. ماشا.. نه که تپلم هست....
آرام: خیلی بیشعوری چرا زودتر نیومدی. الاغ دلم برات تنگ شده بود.
همراه حرفهاش یه ضربه هم به بازوم زد. ازش جدا شدم و گفتم: من مرده ی این همه محبتتم. نمی تونستم زودتر بیام کار داشتم.
آرام با لبخند چمدونم و گرفت و گفت: در هر حال بفرمایید. خوش اومدید.
با هم رفتیم سمت اتاقش که دقیقاً روبه روی در ورودی حال بود و سمت راست اتاقش آشپزخونه بود.
من: بقیه کجان؟
آرام: مامان تو آشپزخونه است هنوز نفهمیده تو اومدی.
یه ابروم رفت بالا.
من: یعنی با این جیغ تو ممکنه نفهمیده باشه؟؟؟
آرام: خوب تو حیاط پشتیه فکر کنم.
رفتم تو آشپزخونه و هم زمان خاله از دری که به حیاط پشت خونه راه داشت اومد تو آشپزخونه.
تند سلام کردم.
با دیدن من لبخند خوشحالی زد و گفت: سلام علیکم زالزالک خوش اومدی.
با خاله روبوسی کردم و 3 تایی با هم رفتیم تو اتاق آرام. مرده ی راه بودم. لباسهام و در آوردم. خاله و آرامم رو تخت نشسته بودن به من نگاه می کردن.
من: بچه ها کجان؟
آرام: آرمین که فکر تو کوچه باشه. راستی ندیدیش؟؟
با سر گفتم نه.
آرام: اون یکی بچه ی ننه امم شرکته احتمالاً شایدم با دوستاش بیرونه در کل نمی دونم کجاست.
برگشتم و با چشم غره گفتم: خسته نباشید تو که نمی دونی چرا جواب میدی یه بارکی بگو نمی دونم دیگه.
شونه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.
نیششم نشونم داد. بچه پررو. به کل اتاق نگاه کردم.
منک چه عجب این اتاق تمیزه.
دوباره دندوناش و نشونم داد و گفت: مامان تمیز کرده.
من: همون می دونستم خودت از این کارها نمی کنی.
تند با اعتراض گفت: نخیرم من داشتم آشپزخونه رو برق می نداختم.
آستینای لباسم و دادم بالا و رفتم رو تخت نشستم و گفتم: همون جون به جونت کنن آرام ظرف شوری.
یه لگدی به من زد که پرت شدم اون ور.
خاله با اعتراض و چشم غره گفت: آرام... بی تربیت...
برای در آوردن لجش یه نیشخندی زدم که کفری چشمهاش و برام ریز کرد.
خاله: چه خبر از کار و بار؟
من: کارم خوبه سلام می رسونه.
حس کردم یه بویی تو اتاق پیچیده. ابروهام رفت تو هم که تمرکز کنم.
رو به خاله گفتم: خاله چیزی رو گاز داری؟؟
یهو از جاش پرید و گفت: وای غذام سوخت.
تند دویید بیرون.
آرامم با حسرت گفت: بی ناهار شدیم رفت. این ننه ی ما یا دستش و چاقو می زنه یا لیوان می شکونه یا غذا می سوزونه. نمی دونم این بابای ما به چه امیدی با این ازدواج کرد.
من: خوبه لااقل یه کورسو امیدی برای تو هست که بتونی یکی و خر کنی.
دوباره با مشت و لگد افتاد به جونم و من به جای اعتراض از ته دلم می خندیدم.
یکم که 2 تایی خندیدیم پرسیدم: ببینم ننه ی من نیومده؟
نیشش و باز کرد و گفت: می بینم که اپیدمی شده ننه به زبونت افتاده . چرا اومد گیجی دیگه چمدوناشون و گوشه ی اتاق نمیبینی؟ رفتن بازار خرید.
یه آهانی کردم. تا وقتی مامان اینا بیان با هم حرف زدیم.
بعدم که اومدن مامان همچین بغلم کرد بوسیدم که انگار تازه از سفر برگشتم. خوبیش اینه که جلوی بقیه نمی تونن اخم و تخم کنن و مجبورن مثل یه خانواده ی خوشبخت رفتار کنن. این آرشا هم سوءاستفاده گر از فرصت استفاده کرده بود رفته بود کلی جیب مادر گرام و خالی کرده بود و بعدم با کلی ذوق خریداش و نشونمون داد.
بقیه ی روز به حرف زدن گذشت. فقط این آرام مخ من و خورد بس که در مورد کارم ازم پرسید نیم دونم این ریز پرسیدنا برای چی بود. شاید آرشا راست بگه یه وقت بخواد داستانم و بنویسه.
سال تحویل فردا ظهره. شب تا دم دمای صبح بیدار بودیم و هی ور می زدیم. آخرم از ترس عمو که بیدار شد بره دستشویی خودمون و زدیم به خواب و اونقدر خسته بودیم که راستکی خوابمون برد.

با سر و صدای بچه ها از خواب بیدار شدم. تموم تنم درد گرفته بود. چشمم و باز کرده نکرده یه مشت زدم به پای آرام که داشت از کنارم رد میشد. همون ضربه باعث شد شوت شه رو تخت. با تعجب برگشت و نگام کرد و گفت: وحشی... مگه دیوونه ای؟؟
بلند شدم تو جام نشستم و دستم و گرفتم به کمرم و با ناله گفتم: ساکت شو از دستت شکارم. همه هیکلم درد می کنه. همه اشم تقصیر توئه اگه یکم مهمون نواز بودی و انقده گدا بازی در نمیاوردی و می زاشتی رو تخت بخوابم این جوری نمیشد. همچین چسبیدی به این تختت که انگار تحفه است.
یه پشت چشمی برام نازک کرد و دستهاش و از هم باز کرد و تختش و بغل کرد و گفت: احترام بزار بی تربیت. این جیگر منه...
ابروهام پرید بالا. از جام بلند شدم و گفتم: همون دیگه منگلی همچین میگه جیگره منه انگار شوهرش و بغل کرده.
برگشتم از اتاق برم بیرون که در باز شد و آرشا لقمه به دست در حال لمبوندن وارد شد. تو مسیر یه ضربه به سرش زدم که به سرفه افتاد. با بهت با دهن پر نگام کرد.
از در رفتم بیرون و قبل اینکه در و ببندم گفتم: تا شما دوتا باشید که انقده من و لگد نکنید. چشم ندارید من به این گندگی و ببینید هی پا رو نزارین رو دست و پا و شکم و موهای من؟
دست و صورتم و شستم. و برگشتم و یه چیزی خوردم. ساعت نزدیک 10 بود. آرام رختخوابها رو جمع کرده بود. کلی کاسه ماسه ی قدیمی رو زمین ریخته بود و خودشم وسط این بساط نشسته بود. هی می چرخید و یه چیزایی زیر لبش می گفت.
رفتم رو تخت لم دادم و پرسیدم: آرام چی میگی با خودت؟ چرا کاسه بشقاب جمع کردی؟
نگاهش و از بشقابها برنداشت همون جور که سرش و می چرخوند گفت: این پیش دستی آبی بلوری ها رو میبینی؟ اینا رو خیلی دوست دارم. قدیمی هم هستن. به زور مامان و راضی کردم برشون دارم. می خوام هفت سینم و تو اینا بزارم. که با سفره ی آبی فیروزه ایم جور دربیاد.
یه آهانی گفتم و عینکم و از چشمم برداشتم و گذاشتم رو میز بغل تخت و دراز شدم رو تخت.
آرام: سیب و سرکه و سنجد و سمنو و سبزه و ..... دیگه چی بزارم؟ سماورم میشه گذاشت؟
سرم و بلند کردم و یه چپ چپ نگاش کردم. درسته که من اونو نمیدیدم اما اون که من و میدید. مطمئنم که نیشش و برام باز کرده بود چون بلافاصله گفت: خوب چیه؟ یادم نمیاد سین های دیگه چی بودن.
دوباره سرم و گذاشتم رو تخت و چشمهام و بستم و گفتم: سنبل، سیر، ساعت و سفره و سکه و ...
خوشحال گفت: ایول ... سفره و سیرو بیخیال. ساعت و که همیشه می زارم. سنبلم که الان از کجا گیر بیارم؟
دختره خله ها پس ایول و برای چی گفت؟
آرام: میمونه سکه من که ندارم آرشین تو سکه داری؟؟؟ 500 باشه؟
من: بچه پررو خوبه سکه نداری اصلاً، حالا نرخشم تعیین می کنی؟ نه ندارم.
آرام: تو که نداری سرزنش کردنت چیه؟
از جاش بلند شد.
آرام: من میرم ببینم کی سکه 500 داره.
از جام بلند شدم و نشستم رو تخت و گفتم: حالا لازمه 500 باشه؟ مگه 25 تومنی چشه؟؟
برگشت اما صورتش و نمیدیدم.
آرام: باید 500 باشه که تو کل سال برامون پول بیاره. یه وقتی خئدا خواست بهمون لطفی بکنه یه پول قلنبه بیاد دستمون. 25 تومنی بزارم تا آخر سال 25 تومن و دوزار پول جمع می کنیم.
این و گفت و رفت و آرشا و آرمین اومد تو اتاق. این آرمین انقده قد کشیده بود و بزرگ شده بود که اصلا نمی تونستم باور کنم این پسر 17 سالشه بهش می خورد 22 یا 23 سالش باشه. هنوز روزی که بدنیا اومده بود و یادمه. چقده ناز بود. سفید بود با موهای روشن اما به مرور موهاش تیره شده بود و الان قهوه ای تیره و صاف بود.
نمی دونم با آرشا سر چی بحث می کردن. دوتایی اومدن نشستن کنار تخت. حوصله ام سر رفت. دلم یه چیزی می خواست بخورم دهنم بجنبه. بوی سیبم میومد. از جام بلند شدم برم یه سیب از تو آشپزخونه بردارم. البته تو اتاق بودا ولی هنوز از جونم سیر نشده بودم. این آرام 2 ساعت با وسواس 3 تا سیب سرخ جدا کرده بود. اگه می خوردمش منو درسته قورت می داد.
از جام بلند شدم. حسش نبود اما مطمئن بودم به این آرشا بگم خودش و تکون نمیده برام سیب بیاره.
دو قدم ورداشتم که حس کردم پام محکم خورد به یه چیزی و بعدم یه صدای گوش خراش و شکستن.
تو جام خشک شدم. برگشتم سمت آرشا اینا.
نامطمئن گفتم: چی شد؟؟؟
آرمین آروم گفت: شکوند...
چشمهام گرد شد. برگشتم رو به جلو. عینک که چشمم نبود همچین یهو خم شدم و دماغم و تقریباً چسبوندم به فرش که حس کردم الانه که دماغم کوبیده بشه رو زمین. اما خوب برای دیدن تنها راه بود چون یادم رفته بود عینکم و بردارم از رو میز.
چشمهام و 3 سانتی فرش می چیخوندم تا ببینم واقعاً چیزی و شکوندم؟؟
من: شکست؟ واقعاً؟ چی شکست؟
من دماغ چسبیده به فرش دنبال بقایای خرابکاریم بودم آرشا و آرمین ولو شده بودن رو زمین و می خندیدن و می کوبیدن رو زمین.
برگشتم با اخم گفتم: اِ کوفت ساکت شید.
آرمین میون خنده گفت: اوه اوه مامان میکشتت. اینا رو خیلی دوست داشت.
آرشا: خاله رو بیخیال آرام و بچسب که از صبح مثل مرغ کورچ نشسته کنار این کاسه ها و 4 چشمی مراقبشون بوده. آرشین بدبخت شدی رفت.
از حرفهای این دوتا جونور واقعاً ترسیدم. خاله نه ولی آرام و که دیده بودم چسبیده به بشقاباش. با صدای ناله مانندی گفتم: اون عینک من و بدیدن برم اعلام خسارت کنم.
آرمین عینک و بهم داد. وقتی زدم چشمم تازه همه جا واضح شد. ای که پام بشکنه. این پای وامونده سر خود کوبیده بود به یکی از این بشقابها و اینم خورده بود به ظرف بزرگ میوه خوری و شکسته بود. خدایی بود که میوه خوری سالم مونده بود.
تند تند با دست هر چند تا شیشه ی بزرگی که می تونستم و جمع کردم و بردم بیرون.
شیشه ها رو رو دوتا دستهام مثل یه شیع عزیز نگه داشتم و سرمو انداختم پایین و رفتم تو آشپزخونه.
مامان و خاله تو آشپزخونه بودن. شرمنده گفتم: خاله ...
برگشت سمتم. دستم و بردم بالا تر و گفتم: ببخشید به خدا ندیدمش. خدا سوی چشمهاتونو حفظ کنه که مثل من زلیل نشید. پام خورد بهش و شکست. از عمد نبود.
مامان: وای خاک به سرم این و چرا شکوندی؟؟
خاله یه نگاهی به کاسه انداخت و گفت: تو شکوندی یا آرام؟؟
سرم و بلند کردم و گفتم: من شکوندم. آرام هنوز نمیدونه.
یه لبخندی زد و گفت: فدای سرت شکستنی میشکنه دیگه.
شوکه و ناباور و ذوق زده نیشم گوش تا گوش باز شد. پریدم و گونه اش و یه ماچ کردم و گفتم: قربونت برم خاله جون خیلی ماهی.
خاله: فدای تو. فقط قشنگ اونجا رو جارو کنید که روز عیدی شیشه میشه تو پاتون نره.
تندی گفتم باشه. شیشه ها رو ریختم تو سطل آشغال و جارو برقی و بردم و تمیز جارو کشیدم.
آرمین میگفت: شانس آوردی که مامان خیلی دوستت داره اگه آرام بود کله اشو می کند.
کارم که تموم شد یه کتاب برداشتم و نشستم رو تخت و مشغول خوندنش شدم. تو اتاق این دختر میشد کلی کتاب پیدا کرد. بدتر از من بود. البته همه ی کتابهاش داستان بودن.
یه دقیقه ی بعد آرام خوشحال و بشکن زنون اومد تو اتاق و خوشحال گفت: ایول ایول پیدا کردم. هیچکی نداشت مجبور شدم برم کلی التماس این امین گدا رو بکنم 3 تا 500 بهم داد.
با هیجان نشست رو زمین. یه چشمم به کتاب بود یه چشمم به کارهای آرام. از ترس خرابکاری دیگه عینکم و از چشمم برنداشتم.
سیب و سنجد و سمنو و بقیه ی چیزا رو گذاشت تو بشقاب ها. سکه ها هنوز تو دستش مونده بود. هی دور خودش می گشت و هی میشمرد. هی میگشت و میشمرد. زیر لبم یه چیزی می گفتم.
آرام: پس کجاست؟ همین جا گذاشتمش.
آرشا و آرمین ریز ریز می خندیدن ولی هیچ کدومشون حرفی نمی زدن.
آرام یکم گشت وقتی بشقاب ِ رو پیدا نکرد عصبی اخم کرد و بلند گفت: اَه این بشقابه کو؟ بچه ها ندیدینش؟؟؟
آرشای بیشعور می خندید و با دهن ادای ترکیدن در میاورد و آرمینم هی ادای کور بازی من و.
خاله اومد تو اتاق و گفت: آرام نمی خوای سفره رو بچینی؟
آرام همون جور که دور خودش می چرخید گفت: میچینم الان. به محض اینکه بشقابم و پیدا کنم. من دقیق آوردم اما الان یکیش نیست. نمی دونم کجاست.
خاله: خوب حالا بی خیال اون یه دونه شو سفره رو بزار.
آرام: نه همین جا بود الان پیداش می کنم.
خاله با چشم و ابرو و لب گاز گرفتن اشاره می کرد که بیخیال اما این آرام ول نمی کرد.
یهو آرشا و آرمین بلند زدن زیر خنده و گفتم: بابا نگرد این آرشین زد بشقابت و شکوند.
آرام یه دقیقه هنگ کرد و بعد گفت: شکوند؟ چه جوری؟
آرمین: لگد زد شکوند.
آرام: لگد زد یعنی چی؟ مگه میشه یه بشــــــــــــقاب و ندید؟؟؟
آرمین و آرشا دوباره خندیدن. منم مثل بچه مظلوما سرم و کرده بودم تو کتاب و اصلاً به روی خودم نمیآوردم.
بچه ها با شکل های مختلف صحنه ی لگد زدن من و بعدم خم شدنم و چسبوندن دماغم و اجرا کردن و هر بارم ریسه رفتن از خنده. آرامم که صحنه ها رو دید خندید و بیخیال بشقابه شد و رفت یه کاسه از سر همون بشقاب ها آورد و توشو پر برنج کرد برای روزی و سکه ها رو چید توش.
نیم ساعته یه میز گرد خوشگل هفت سین چید.

این لحظات آخر سال انگار خیلی سریع می گذشت خیلی تند. همه تر و تمیز و خوشگل مشکل کرده بودن و حتی این آرشای خنگول جلوی آینه خودش و خفه کرده بود بس که آرایش می کرد. نمیدونم دم عیدی این همه آرایش لازم بود؟؟؟
یه لباس ساده پوشیده بودم و رو تخت لم داده و کتاب می خوندم. آرام و خاله هم هی میدوییدن این ورو اون ور.
راستش سال تحویلی برام فرقی با زمانهای دیگه ی سال نداشت فقط یادم می نداخت یه سال دیگه هم گذشته و سنم رفته بالا و کم کم باید به فکر چین و چروکای صورتم باشم.
وقتی صدای عمو بلند شد که همه رو به اسم صدا می کرد کتاب و بستم و از جام بلند شدم. وقتش رسیده بود و باید می رفتیم دور سفره می نشستیم. ماشالله انقدر زیاد بودیم که همه جا نمیشدیم. میزو گذاشته بودن وسط و همه رو صندلیها دور تا دورش نشستن. خاله قرآن به دست رفت بیرون از خونه. همیشه همین کارو می کرد هر سال عید قرآن می گرفت و لحظه های اخر عید و میرفت بیرون سال که تحویل میشد زنگ می زد میومد تو و خوبیش این بود که از در تو اومده نیومده به همه عیدی می داد.
به محض صدای شلیک توپ از تلویزیون همه خوشحال و سر خوش بلند شدن و بازار روبوسی به راه بود.
من تمام تمرکزم و جمع کرده بودم که تو این گیرو دارها گذرم به مرتیکه نیافته چون محال بود که حتی دستش و می گرفتم چه برسه به روبوسی و خدا رو شکر انقده خر تو خر بود و همه علاقمند به تف مالی بودن که کسی حواسش به بغلیش نبود.
با اینکه زیاد از عید خوشم نمیومد اما این عیده رو به شدت دوست داشتم چون به محض تحویل سال از عمو و مرتیکه و خاله و مامان عیدی گرفتم.
خداجون دمت گرم. تازه داشت از این عید خوشم میومد و وقتی همراه خاله اینا رفتیم عید دیدینی خونه ی مادرش اینا و فامیلاشون و اونا هم عیدی دادن به شدت خشنود شدم.
قربون فهم این خانواده برم که برای سن تبعیض قائل نمیشن بگن تو بزرگ شدی از کوفتم خبری نیست.
پول سفرم جور شده بود حسابی.
هر چند من و آرشا و آرام خونه ی هر کس 2 دقیقه ای می نشستیم و عیدی و که گرفتیم و آجیلا رو هم که خوردیم می زدیم بیرون. جای کوهیار خالی با این همه میوه و شیرینی و آجیل خودش و خفه کنه.
این 3 روز به سرعت برق و باد گذشت و بار آخری که رفتم بیرون برای کوهیار مربای شقاقل و کلوچه خریدم. بچه ام خوراکی دوست داره اینا رو ببینه ذوق می کنه.
مامان اینا می خواستن بازم بمونن اما من فردا صبح بر می گشتم تهران. این چند روز خیلی خوب بود و به خاطر فعالیت زیاد و پیاده روی و اینا شبها راحت خوابم می برد اما امشب نمی دونم چه مرگم بود خوابم نمی گرفت مجبوری متوسل شدم به قرص خواب. مخصوصاً که به قیافه ی آرام و آرشین نمی خورد خوابشون بیاد و مطمئنن تا صبح بیدار می موندن. داشتن با هم ورق بازی می کردن.
از رو تخت بلند شدم و به آرام گفتم: آرام یه لیوان آب برام میاری؟؟
سری تکون داد و رفت. رفتم سمت کیفم و از تو جیب داخلش بسته ی قرص خوابم و در آوردم. آرام اومد تو اتاق و لیوان و داد دستم و نشست سر بازیش رفتم نشستم کنارشون و یه دونه قرص در آوردم و خوردم.
آرام خیره خیره نگام کرد.
آرام: الهی بمیرم قرصی شدی؟ چی می خوری؟ اکس می زنی؟؟؟ اینجا چرا خوردی؟ وسیله برا دوف دوفت نداریم بابا اینا بیدار بشن می کشنمون.
بسته ی قرصم و بالا آوردم و گفتم: اینو میگی؟؟ اکس نیست پول خریدن اون و ندارم اینم به زور می خرم.
آرام: حالا چی هست؟
من: قرص خوابه.
آرام: پس چرا این جوریه؟ دونه دونه.
من: اینا خارجیه گرونه برای همین دونه ای میدن همین 4 تا دونه اشو 10 تومن خریدم.
سری تکون داد. یه لبخندی زدم و گفتم: می خوای؟؟؟
چشمهاش و گرد کرد و گفت: نه برای چی؟؟؟ من که نمی خوام بخوابم.
من: همون چون نمی خوای بخوابی میگم.
برگشتم و به آرشا لبخند زدم. فهمید منظورم و . رو کرد به آرام و گفت: آره بیا یکی از اینا بخور یکم بخندیدم.
آرام مشکوک نگامون کرد و گفت: مگه قرص خواب نیست؟ پس به چی می خواین بخندین؟؟؟
من: ببین این قرصه برای خواب کردنه ملته ولی وقتی نمی خوای بخوابی و باهاش مقاومت می کنی یه حالتهای بامزه ای ایجاد می کنه. حالا تو بخور. یه قرصه دیگه فوقش بخوابی.
قرص و لیوان آب و گرفتم سمتش. مشکوک با چشمهای ریز نگاهممون کرد و گفت: قیافه ی شما 2 تا به مواد فروشهای باکلاس خیلی می خوره.
خندیدیم. لیوان و قرص و ازم گرفت و خورد. بعدم شیک نشست سر بازیش. هر دو دقیقه ازش می پرسیدم طوریت نشد؟؟؟
آرام: نه بابا تو هم همچین گفتی فکر کردم الان کله پا میشم. حتی خوابمم نگرفته.
بعد یه ربع داشتم بی خیال قرصه و آرام میشدم که یهو حواسم جمعش شد. چهار زانو نشسته بود و برگه هاش تو دستش بود ولی حالتش عجیب بود.
وقتی می خواست یه برگه رو بندازه پایین از شکم به حدی خم میشد که صورتش با زمین فاصله ی کمی پیدا می کرد. بعدم که خودش و می برد عقب حس می کردم الان از پشت می خوره زمین.
یکم همین جوری تلو تلو خورد. بعد دستش و بلند کرد و مبهوت بهش نگاه کرد دستش و می برد بالا ول می کرد رو زمین و میخندید. دستش و مثل هواپیما تو هوا می چرخوند و بازم می خندید.
من: آرام چرا این جوری می کنی؟؟
با نیش باز نگام کرد و گفت: تو زندگیم هیچ وقت نشده که فکر کنم وزنم کمه. اما الان حس می کنم انقده سبکم که پر وزنم. این دستم و می بینی؟؟؟ حس می کنم داره پرواز می کنه. وقتی ولش می کنم مثل پر تاب می خوره میاد پایین. ببین .. ببین...
به زور دهنم و جمع کردم که خنده ام و قورت بدم که قهقه نشه عمو اینا بیدار بشن. بچه ام خل شد رفت. هی واسه خودش تکون می خورد حس می کرد سبکه ذوق می کرد می خندید.
ماها هم از خنده ی اون خنده امون می گرفت. مثل
بچه خنگ تپلا شده بود. یکم که گذشت بلند شد رفت رو تخت ایستاد.
آرشا: آرام اون بالا چرا ایستادی؟
نیشش و باز کرد و با صدای خیلی لطیفی گفت: بعضی وقتها خواب میبینم بدون بال تو هوا پرواز می کنم. حس خوبی داره فقط نمی تونم چشمهام و باز کنم. الان همون حس و دارم.
من و آرشا با تعجب به هم نگاه کردیم. آرام درست پشت سر ما رو تخت ایستاده بود. تازه به مفهوم حرفش پی بردیم یهو دوتایی مثل فنر از جامون پریدیم و خیز برداشتیم سمتش. چشمهاش و بسته بود و آماده ی پرش بود. یه دقیقه دیرتر می رسیدیم بهش به خیال اینکه پرنده است خودش و پرت کرده بود پایین.
پرت شدنش مهم نبود آسیبی نمی دید اما صدایی که از پرشش به وجود میومد کل خونه رو بیدار می کرد.
دست آرام و گرفتم و نشوندمش. مثل بچه ها بد قلقی می کرد می خواست پاشه بره پرواز.
به زور بازوش و گرفتم و به آرشا تشر زدم.
من: پاشو جاها رو بنداز امشب باید کنار خودمون بخوابونیمش. می ترسم کار دستمون بده.
آرشا سریع بلند شد و جاها رو پهن کرد با یه مکافاتی بردیمش درازش کردیم. حالا مگه می خوابید؟
من یه طرفش بودم و اون طرفم آرشا.
هر سه تا طاق باز رو به سقف بودیم. برقها رو خاموش کردیم.
آخیش .. آرامش ...
-: من گشنمه....
مثل برق گرفته ها از جا پریدیم. این آرام تا یه دقیقه ی پیش ساکت بودا یهو مثل فنر جهید نشست تو جاش درست مثل اینکه مرده دوباره زنده بشه. حالا نصفه شبی گشنه اشم شده بود.
سعی کردیم به زور بخوابونیمش اما نشد. آرشا رفت براش غذا آورد یکم خورد و بی خیالش شد. گفت آب می خواد. براش آب آوردیم. دوباره برق و خاموش کردیم که بخوابیم.
باز بلند شد گفت: من خوابم نمیاد.
آرشا با حرص نگام کرد و گفت: بمیری آرشین مرض داشتی قرص دادی بهش؟ حداقل 2 تا می دادی می خوابید.
من: خوب چه می دونستم روش اثر نداره. می خواد امشب بیچاره امون کنه؟
خوابوندیمش. برای اطمینان من دستهامو از این ورش انداختم اون طرف رو دستهاش که نپره. آرشا هم دستش و گذاشت دور شکمش. رسماً قول و زنجیرش کردیم. بماند که 2-3 بار دیگه هم خواست بلند شه اما به هر طریقی بود تونستیم بخوابونیمش و خودمونم این وسطا خوابمون برد. یعنی نگهداری یه بچه ساده تر از این دختر بود.
جالبیش این بود که صبح هیچی از اینا یادش نبود که چه جوری ماها رو بی خواب کرد تنها چیزی که تو خاطرش مونده بود حس سبکی که داشت بود و اینکه من و آرشا تا صبح به خاطر دستهامون خفه اش کردیم. رو که نیست جای دستت درد نکنه اش بود.
با اینکه دلم می خواست بیشتر بمونم اما خوب دیگه تحمل بابا رو نداشتم مخصوصاً که به صورت ضایعی سعی می کرد نادیده بگیرتم. درست مثل پرش از روی مانع سعی می کرد از منم به همون صورت رد بشه.
خوبیش این بود که از قبل اعلام کرده بودم که همین چند روز و مرخصی دارم و باید برگردم تا فردا برم سر کار برای همین کسی چندان گیری نداد بهم.
از همه خداحافظی کردم و خودم تنها رفتم ترمینال و مثل دفعه ی قبل با یه سواری برگشتم تهران و چون حس ماشین عوض کردن نداشتم با همون ماشین رفتم دم خونه.
وای که من عاشق خونه ی خودمم. چمدونم و گذاشتم تو اتاق یه دوش اساسی گرفتم. حوله رو پیچوندم دور خودم و با یه سنجاق روی سینه ام سفتش کردم. همون جور با بدن و موهای خیس رفتم تو آشپزخونه و یه قهوه درست کردم. قهوه ریختم و رفتم رو مبل لم دادم و به آهنگی که از تلویزیون پخش میشد نگاه کردم.
زندگی یعنی این آرامش یعنی سکوت همین خونه.
فردا می تونم با بچه ها تماس بگیرم و برنامه ی سفرو ازشون بگیرم.

با صدای زنگ گوشی به زور چشمهام و باز کردم. دماغم و بالا کشیدم و دستم و کوبیدم رو موبایلم که خفه شه. من هنوز خوابم میومد. دیشب بعد از اینکه چمدونم و بستم تا دم دمای صبح داشتم فیلم ترسناک می دیدم و برای همین رو مبل خوابم برده بود.
چشمهام دوباره داشت گرم میشد که گوشیم دوباره زنگ خورد. با حرص هی زدم روش اما قطع نشد تو خواب و بیداری یادم افتاد این زنگ آلارم نیست یکی داره زنگ میزنه به گوشیم.
یه چشمم و باز کردم و گوشیم و جواب دادم.
با صدای خواب آلودی گفتم: کیه؟؟؟
-: کوهیارم پاشو در و باز کن.
تو عالم خواب داد زدم: آرشا در و باز کن...
یهو چشمهام و کامل باز کردم. آرشا که نبود.
کوهیار: آرشا خونته؟
من: ببخشید شما؟؟
کوهیار: هنوز خوابی؟ میگم کوهیارم بعدم کی موبایلش و میگیره میگه کیه؟ باید بگی بفرمایید. زود باش بیدار شو به پرواز دیر میرسیم.
چند بار پلک زدم تا منظورش و فهمیدم.
نگاهی به ساعت کردم. خاک بر سرم از اون ساعتی که زنگ گذاشتم 30 دقیقه گذشته.
برای اینکه کم نیارم گفتم: نه بیدارم. دارم حاضر میشم.
کوهیار: جداً؟؟ خوبه پس من 5 دقیقه ی دیگه دم خونه اتم.
قبل از اینکه بتونم بگم نــــــــــــه گوشیو قطع کرد.
2-3 تا فحش به گوشی قطع شده دادم و از جام بلند شدم. این پسره خل بود سر 5 دقیقه میومد. دوییدم سمت دستشویی. با حداکثر سرعتی که می تونستم مسواک زدم و دست و صورتم و شستم. آب سرد لرز به تنم انداخت. یکی نیست بگه خوب شیر آب گرم و باز کن.
تند رفتم تو اتاق و هر چی لباس می تونستم پوشیدم که لرزم تموم شه آخرشم یه پالتو تنم کردم.
چمدونم و برداشتم و از خونه زدم بیرون.
جلوی در منتظر ایستادم یه 5 دقیقه دیر کرده بودم. کوهیار نیومده بود ممکنه من و جا بزاره؟؟؟
اصلا این پسره کی اومد؟؟؟ دیروز که با ملیکا حرف می زدم گفته بود قراره دیشب برگرده تهران و گفت که تا فرودگاه با هم بیایم.
انگار کوهیار خودش زبون نداشت بهم بگه یا زنگ بزنه.
تو فکر بودم که صدای بوق اومد. سرم و بلند کردم. کوهیار بود. می خواست پیاده بشه که گفتم: نه بشین یه چمدونه می زارم رو صندلی عقب.
در عقب و باز کردم و چمدون و انداختم توش و رفتم نشستم جلو.
من: سلام چه طوری؟ رسیدن به خیر.
دستم و دراز کردم که باهاش دست بدم. یه لبخندی زد و دستم و کشید سمت خودش که متمایل شدم به جلو.
همون جور که روبوسی می کرد حرفم می زد.
کوهیار: سلام بر شما خانم سال خوبی داشته باشید پُر شادی، پُر موفقیت، پُر روزهای خوب.
خنده ام گرفته بود چقدر آرزوهاش پُر بود. ازش جدا شدم و یه همچنین گفتم. راه افتاد.
من: کی رسیدی؟
کوهیار:ساعت 2 نیمه شب.
خمیاره ای کشیدم و دستهام و تو بغلم فرو کردم و گفتم: چه دقیق. چقدر سرده امروز. مه همه جا رو گرفته. خدا بگم این محسن و چی کار کنه با این بلیط گرفتنش کی بهش گفت کله ی سحر بلیط بگیره. هنوز هوا روشنم نشده.
همون جور که غر می زدم چشمهام و بستم. خوابم میومد سر جمع 2:30 بیشتر نخوابیده بودم.
کوهیار: انگار یادت رفته که عیده و بلیط پیدا نمیشه اینا رو هم از قبل گرفته وگرنه گیرش نمیومد.
یه اوهومی گفتم. می تونستم تا برسیم فرودگاه یه چرتی بزنم.
با تکونای دست کوهیار چشمهامو باز کردم.
من: چیه؟؟؟
کوهیار: پیاده شو رسیدیم.
من: چه زود...
کوهیار: زود نبود تو کل مسیر و خواب بودی..
خمار سری تکون دادم و پیاده شدم. چمدونم و دنبال خودم می کشیدم و گاماس گاماس راه می رفتم. حواسم اصلا جمع نبود فقط تو فکر این بودم یه جایی پیدا کنم بشینم تا بتونم چرت بزنم. همت کردم یه چشمم و دادم به کوهیار که فقط گمش نکنم.
کوهیار وسط سالن کنار صندلیها ایستاد و گفت: هنوز زوده بچه ها هم نیومدن می تونی بشینی.
از خدا خواسته نشستم و گونه ام و به دسته ی بلند چمدون تکیه دادم و چشمهامم بستم.
انقدر سرو صدا بود که نمی تونستم بخوابم به همون آروم شدن بدنم قانع بودم. سرو و صداها که زیاد شد صدای بچه ها رو از لابه لاش تشخیص دادم. اما حس بلند شدن نداشتم. داشتن به کوهیار سلام علیک و شاد باش عید می گفتن.
یه دستی محکم کوبیده شد به کمرم که نفسم و بند آورد.
سرم و تند بلند کردم و سکته ای به ملت نگاه کردم. کار این شیده ی بیشعور بود یه ذره فهم نداره این دختر.
هر چی هم که من بهش چشم غره می رفتم اون فقط نیشش و نشونم میداد. وقتی دیدم خیره تر از این حرفهاست بی خیالش شدم و ترجیه دادم تا اطلاع ثانوی جزو آدمیزاد حسابش نکنم.
با بقیه سلام علیک کردم و بغ کرده منتظر موندم تا بریم تو هواپیما درست بخوابم.
از اونجایی که من فوق العاده شانسم مزخرفه هواپیما یه ربع تأخیر داشت تا بیاد. چقدر تو دلم غر زدم. البته فقط تو دلم بود چون نمی خواستم همین اول کاری چهره ی غرغروی سفر بشم.
شماره پروازمون و اعلام کردن. ذوق زده از جام بلند شدم. خوبیش این بود که از دست زر زرای شیده خلاص می شدم. نمی دونم چرا امروز بهش آلرژی پیدا کرده بودم.
تا تو هواپیما داشت یه سره حرف می زد یه ذره وسطاش ول نمی کرد که نفس بکشه. آخه یکم از این ملیکا یاد می گرفت چی میشد. از اول خانم ایستاده بود کنار شایان و فقط به حرف بقیه گوش می داد. دنبال صندلیهامون می گشتیم که خودم و رسوندم به کوهیار و بازوش و گرفتم.
صدام و آروم کردم و گفتم: تروخدا نجاتم بده. من پیش تو میشینم. می ترسم یکم بیشتر صدای شیده رو بشنوم کنترلم و از دست بدم بزنم لهش کنم.
سری تکون داد. رو صندلی کنار پنجره نشستم و کوهیارم کنارم. بقیه هم پشت سرمون رو صندلیهای خودشون نشستن.
کمربندم و بستم و آماده و خوشحال از اینکه اینجا می تونستم راحت بخوابم.
هواپیما که پرواز کرد سرم و تکیه دادم به صندلی. می خواستم بهترین وضعیت و برای خوابم پیدا کنم. سرم و یکم کج کردم. نه اینم خوب نبود گردنم درد می گرفت و وقتی خوابم سنگین میشد کله ام سست میشد می افتاد پایین.
یکم خودم و کج کردم سمت کوهیار و سرم و تکیه دادم به بازوش. لامصب انقدر که سفت بود فکر می کردی سرت و داری می کوبونی به دیوار. برگشتم یه چشم غره بهش رفتم. دستش مجله بود و سرش پایین. وقتی حس کرد خیره خیره نگاش می کنم سرش و بلند کرد.
کوهیار: چیه؟؟ چرا این جوری نگام می کنی؟؟؟
با اخم گفتم: می خوام بخوابم.
وقتی خوابم میومد بد اخلاق میشدم.
کوهیار: خوب بخواب.
من: نمیشه جام راحت نیست بازوتم سفته.
ابروهاش پرید بالا و خندش و خورد.
کوهیار: ام... مرسی ... فکر کنم....
بچه ام گیج شده بود نمیدونست الان ازش تعریف کردم یا ازش بد گفتم...
ذوبارع با اخم گفتم: خوابم میاد ...
کوهیار: خوب چی کار کنم. بالشت که نیستم.
نگاهی به شونه اش کردم و با دست اشاره کردم و گفتم: بیا پایین تر سرم و بزارم رو شونه ات.
یه ذره با لبخند نگام کرد و وقتی دید خیلی جدیم بی حرف یکم خودش و کشید پایین. اما بازم کم بود دستم و گذاشتم رو شونه اشو همچین فشارش دادم به سمت پایین که گفت: داری شونه ام و سوراخ می کنی.
من: خوب بیا پایین تر.
کوهیار: دیگه چقدر؟؟ می خوای پهن شم رو زمین؟
نگاه کردم دیدم اون لنگای درازش خیلی جلوتر از صندلی رفته. به روی خودم نیاوردم سرم و گذاشتم رو شونه اش و جای سرم و تنظیم کردم و وقتی یه فرم مناسب پیدا کردم لبخند زدم و اعلام کردم: من خوابم.
کوهیار: امری؟ فرمایشی؟ پتو نمی خواید بدم خدمتتون.
با چشمهای بسته گفتم: نه . فقط حرف نزن.
خداییش دیگه حرف نزد.
کوهیار: آرشین... آرشین بیدار شو ... داریم فرود میایم.
تو خواب یه خمیازه کشیدم و آروم چشمهام و باز کردم. سرم رو شونه ی کوهیار بود. کله ام و چرخوندم و چشمهام فرو رفت تو نگاهش.
سریع مثل برق گر فته ها صاف نشستم و اخم کردم.
من: تو که تو خواب به من نگاه نکردی؟؟؟
گونه اش و خاروند و گفت: اتفاقاً چون بی کار بودم فقط تو رو نگاه کردم.
اخمم بیشتر شد. با حرص گفتم: خیلی بی تربیتی.
با چشمهای گرد کشدار گفت: چرا ؟؟؟؟
با اخم غلیظ بی توجه به اون تکیه دادم به صندلیم و دست به سینه شدم. کمربندم و اصلاً باز نکرده بودم که بخوام ببندم.
کوهیار: خوب میگم چرا نباید نگات می کردم؟
من: چون تو خواب زشت میشم.
همچین خندید که می خواستم بزنم تو صورتش. خوب زشت میشدم دیگه خودم می دونستم. وقتی می خوابم دهنم و مثل غار باز می کنم تازه شانس بیارم جای سرم خوب باشه و خِر خِر نکنم مثل اینا که دارن خفه میشن. اگه سردمم بشه که دیگه نورعلانوره همچین این آب دهنم از گوشه ی دهنم راه می افتاد که ....
خیلی ضایع بود یه پسر آدم و این شکلی ببینه.
خنده اش که تموم شد آروم گفت: خیلی هم بامزه شده بودی. بامزه نه زشت.
فکر کنم برای دل خوشکنک من گفته بود.
دیگه تا نشستن هواپیما چیزی نگفتیم. پامو که از هواپیما بیرون گذاشتم حس کردم دارم خفه میشم. اون همه لباسی که پوشیده بودم تازه بهم فشار آورده بودن و نفسم و گرفته بودن. از درون آتیش گرفته بودم.
تند تند با دست خودم و باد می زدم تا شاید یکم خنک بشم.
بی هوا با حرص گفتم: الان لخت بشی می چسبه.
کوهیار کنار گوشم آروم گفت: می خوای کمکت کنم؟؟؟
برگشتم با چشم غره نگاش کردم. مظلوم نگام کرد و گفت: قصدم کمک بود.
چشمم و ازش گرفتم و کلافه گفتم: الان فقط نیاز دارم که خنک بشم.
سرش و آرود نزدیک تر و شروع کرد به صورت دورانی تو صورتم فوت کردن.
متعجب نگاش کردم.
من: داری چی کار می کنی؟؟
کوهیار: دارم خنکت می کنم.
با حرص گفتم: این جوری؟؟؟
کوهیار یه اخم کوچیک بامزه کرد و دلخور گفت: خوب خودت گفتی الان غیر فوت وسیله ی خنک کننده ی دیگه ای پیدا نکردم. لطفاً تقاضاهات و واضح و کامل بگو که کمکهایی که بهت میرسه کامل و دقیق باشه.
خنده ام گرفته بود. به محض اینکه وسایلمون و گرفتیم چمدون به دست تند رفتم تو دستشویی. پالتوم و لباسهای گرمم و در آوردم و گذاشتم تو چمدون و یه تاپ پوشیدم و یه مانتوی خنک. آخیش... حالم بهتر شد.
ملیکا و شیده تو هواپیما لباسهاشون و عوض کرده بودن پسرا هم همه یه تیشترت خنک تنشون بود و روش پالتو و کاپشن پوشیده بودن و الان در اورده بودنش و مشکل گرمایی نداشتن.
با یه تاکسی رسیدیم دم خونه ای که محسن اجاره کرده بود. یه دوست داشت که اینجا زندگی می کرد و از طریق اون همه چیز و هماهنگ و مهیا کرده بود. خونه و ماشین و ...
چمدون به دست وارد خونه شدیم. رسیده نرسیده گفتم: یکی کولرو روشن کنه خفه شدیم از گرما.
آفتاب در اومده بود و همه جا گرم بود. هوا هم شرجی، عرق شر شر ازمون میچکید.
از در ورودی که میومدی تو خونه سمت راستت یه راهرو داشت میرسید به دوتا اتاق خواب و یه آشپزخونه ی کوچیک. سمت چپم یه پذیرایی بود با مبلهای زرشکی با کوسنهای سفید.
رفتم تو اولین اتاق و چمدونم و گذاشتم. یه اتاق بود با یه تخت دو نفره بزرگ و یه میز که روش آینه بود و یه کمد که توش رختخواب بود و میشد لباسهاتم آویزون کنی. میز آینه هم کشو داشت. مانتوم و در آوردم و با شالم انداختم رو تخت. داشتم از تشنگی می میردم.
رفتم سمت آشپزخونه و در یخچال و باز کردم. کوفتم توش نبود. آهم در اومد. با ناله گفتم: هیچی تو خونه نداریم...
ملیکا: آرشین روت زیاده ها فکر کردی الان برات یخچالم پر میکنن میز پر ملاتم برات می چینن؟؟
دروغ چرا آرزو داشتم این جوری باشه.
یه نگاه ناله وار به بچه ها انداختم. شیده که به دردم نمی خورد خودم و می کشتمم نمیرفت خرید. شایانم که با ملیکا سرگرم بود. از این محسنم که بخاری بلند نمیشد یعنی ترجیه می داد اگه قراره بمیره هم دراز کش بمیره تا کمتر خسته بشه. میموند کوهیار.
وسایلش و برده بود تو یکی از اتاق ها. اومد بره دستشویی دستش و بشوره.
با یه صدای نازک مثل بدبخت بیچاره ها زار گفتم: کــــــــــــــوهیار...
البته وقتی ادا شد فهمیدم بیشتر مدل عشوه خرکی بود.
برگشت و گفتم: جانم؟؟؟
ای من به قربانت. این جانمش یعنی آماده است برای عملی کردن خواسته ام.
رفتم جلو و با چشمهای مظلوم گفتم: هیچی تو خونه نداریم.
یکم خیره خیره تو چشمهام نگاه کرد.
من: میشه بری خرید....
داشتم با چشمهای ریز شده و مظلومم کوهیار و هیپنوتیزم می کردم که شیده گرومپ زد تو سرم.
شیده: مظلوم تر از کوهیار پیدا نکردی؟؟
من: ای که درد بگیری دختر...
دستم و رو سرم گذاشتم. خدایی دردم گرفته بود. کوهیار اومد جلو و نگران گفت: حالت خوبه؟؟؟
قربون شعور این بچه. فکر کنم اینم حس کرد وقتی ضربه دست شیده به سرم خورد چشمهام داشت از تو کاسه ی سرم میزد بیرون. انقدر که ضربه اش محکم بود سگ صفت.
من: آره فکر کنم...
کوهیار: دستهام و بشورم میرم خرید.
شایان که حرفش تموم شده بود گفت: منم باهات میام.
محسن: پس با ماشین برین.
شایان: باشه تاکسی می گیریم.
محسن دو قدم اومد سمتمون و گفت: ماشین نمی خواد یه کاماروی زرد گرفتم براتون خوش باشید. این چند روزه دستمونه. دوستم اجاره اش کرده.
اوه اوه ببین این پسرا چه تو خرجم افتادن برای یه سفر باختی. خدا بیشتر کنه این باختنها رو. مطمئنم کوهیار الان تو دلش به خودش فحش میده که اون شب چرا شعرش و نخونده.
با توجه به خرجی که رو دست ایناست نمیشه خرج رخت و لباس سفر منم بدن؟؟؟؟؟
کوهیار و شایان رفتن خرید. محسنم رفت دوش بگیره. من و شیده و ملیکا هم نشستیم و از اتفاقات این چند روزه گفتیم.
وقتی پسرا اومدن حاضری یه چیزی خوردیم و از اونجایی که آفتاب بیرون بدجوری بهمون چشمک میزد تصمیم گرفتیم که بریم شنا. البته شنا بهونه بود من کلی امکانات آورده بودم خودم و سیاه کنم. از قهوه گرفته بود تا روغن بچه و آب هویج.
وسایلمون و جمع کردیم و ساک به دست رفتیم لب ساحل. از پسرا جدا شدیم و رفتیم تو قسمت خانم ها.
آفتاب بدجوری اذیت می کرد یه وقتهایی هم گرمای هوا نفس و بند می آورد اما خوب چاره چیه بکش و خوشگلم کن. محاله من بدون سیاه شدن برگردم تهران. حداقل باید یه چیزی باشه که نشون بده اومدم کیش. یه چیزی باشه این آرشا ببینه حسرت بخوره.
خودم به فکرم خندیدم. آی حال میداد این آرشا رو حرص بدی. البته چندانم حرص نمی خوردا چون مطمئنن پشت بندش خودشم میومد. الانم اگه مونده شمال به خاطر عیدی هائیه که می گیره وگرنه برمی گشت تهران با دوستاش می رفت سفر. اما در حال حاضر اونجا به صرفه تر بود.
2-3 ساعتی گرما و آفتاب و تحمل کردیم و بعد که طاقتمون تموم شد بارو بندیلمون و جمع کردیم که بر گردیم خونه.
از محوطه بیرون اومدیم.
یه نیمچه رنگی گرفته بودیم.
من: الان هیچی به اندازه ی خوابیدن زیر کولر حال نمیده.
شیده: آی گفتی خیلی می چسبه. مِلی یه زنگ بزن ببین بچه ها کجان بیان بریم خونه.
ملیکا سری تکون داد و گوشیش و در آورد. دوبار زنگ زد اما کسی گوشی و برنداشت.
ملیکا: بر نمی دارن.
شیده: خوب به محسن زنگ بزن.
بی توجه به بحث شیده و ملیکا برا خودم ملت و دید می زدم. چشمم خورد به سه تا پسر که سر یه موضوعی بحث می کردن. منم از فرصت استفاده کردم قشنگ دیدشون زدم. بالا تنه ها همه لخت رو ساحل نشسته بودن. شلوارکم پاشون بود. از پشت که هیکلا میزون نشون میداد.
از پشت عینک هیزی کردن چه حالیم میده ها. نزدیکشون که رسیدیم صداشون و شنیدم.
-: بابا وقتی شنا می کنن که نمی زارن از محوطه بیان بیرون.
-: خوب شاید جلوش باز باشه.
-: نظرتون چیه قایق بگیریم؟؟
با چشمهای گرد خیره شدم بهشون. عینک آفتابیم و دادم پایین و از بالاش دقیق نگاهشون کردم.
من: کوهیار، محسن، شایان....
تا اسماشون و گفتم انگار حین دزدی گرفته باشنشون سریع بلند شدن و رو به ما ایستادن. با صدای من ملیکا و شیده هم حواسشون جمع ما شد.
با تعجب نگاهشون می کردیم. آخر گفتم: شما اینجا چی کار می کنید؟ مگه قرار نبود برید تو محوطه آفتاب بگیرید؟
کوهیار: قرار بود ولی اونجا خیلی کثیف بود ما هم تصمیم گرفتیم این بیرون آفتاب بگیریم. شما هم بفرمایید.
بچه پررو. میدونه نمی تونیما تعارف می کنه دلمون بسوزه. کوفتتون بشه. محوطه ی زنونه هم خوب نبود خیلی شلوغ بود.
ملیکا: بچه ها بریم خونه خیلی گرمه حالم داره بد میشه.
کنار هم راه افتادیم بریم تو ماشین.
دم گوش شیده گفتم: اینا نمی خوان لباساشون و تنشون کنن؟
گیج برگشت و گفت چی؟
من: ببین از من که گذشت ولی اینجا آدم زیاده دوست که ندارین پسراتون از دستتون بپرن؟ ببین مردم چه جوری نگاهشون می کنن؟
تا این و گفتم شیده سریع به اطراف نگاه کرد و تند به محسن گفت: زود باش لباست و بپوش زشته لخت داری راه میری.
محسن: لخت چیه؟ شلوارک پامه؟
شیده یه چشم غره بهش رفت که اونم ساکت شد و یه تیشرت تنش کرد و باعث شد شایان و کوهیارم بخوان لباس تنشون کنن.
رو به کوهیار گفتم: داشتین هیز بازی در میاوردین؟؟؟؟
کوهیار صادق و خونسرد گفت: آره...
من: از بغلا چیزی پیدا نبود؟
کوهیار: حتی یه انگشت پا ....
من: می خواستین قایق بگیرین؟
کوهیار: پیشنهاد من بود....
من: جلوی محوطه خانمها باز بود.
کوهیار با هیجان مشتی تو کف دست دیگه اش زد و گفت: می دونستم.. می دونستم باید قایق بگیریم اینا قبول نمی کردن.
یه لبخند کج رو لبم نشست و آروم گفتم: ایشا.. دفعه ی بعد...
کوهیارم خیلی شیک گفت: ایشا...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۰۷
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ