گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

8 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان پشت یک دیوار سنگی» ثبت شده است

قسمت آخر رمان پشت یک دیوار سنگی

از صبح منتظریم این اخرائی بیاد ببینیم برای آخر هفته اسم کیا رو می خونه واسه مأموریت.

کلافه ام حسابی. با این که مدام تو سفرم اما دلم این مسافرت و می خواد. می خوام برم یکم ذهنم و باز کنم. با بچه ها بچرخم.
دلم ضعف میره از گشنگی. جدیدا نمیدونم چرا بی خیال رژیم و مراعات کردن شدم. بیشتر از هر موقعه ای احساس گشنگی می کنم و بی مهابا هر مدل غذایی و می خورم. کاری هم به پر کالری یا کم کالری بودنش ندارم.
حس می کنم 1-2 کیلو وزن اضافه کردم. هر چند فعالیتم خیلی بیشتره.
بی اختیار چشمم می ره سمت شکمم و دستم و می کشم روش.
آروم زیر لب زمزمه می کنم.
" نمیدونم اون تو هستی یا نه. ولی اگه باشی خوشحالم می کنی. نگران نباش نمی زارم گرسنه بمونی. با غذا سیرت می کنم نه با غصه. "
شاید دارم خل میشم اما هنوزم دلم نمی خواد برم آزمایش بدم. نمی خوام به این زودی این تنها امیدم و نا امید کنم یا با فهمیدنش اراده ی دوریم و از دست بدم.
این تو اگه چیزی هست برای منه برای خود خود من تنها.
بالاخره بعد کلی انتظار اخرائی اومد و یه لیست از بچه ها رو خوند. با هر اسمی که می خوند منتظر بودم که بعدیش اسم من باشه اما تنها کسی که نبود من بودم. شیده و ملی با 2 تا دیگه از بچه ها می رفتن و من تک و تنها اینجا موندگار بودم.
با حرص لبم و به دندون گرفتم و شروع کردم به کندن پوستش. من باید می رفتم.
پر اخم تو جام نشستمو حرص خوردم.
اخرائی اومد کنارم و گفت: آرشین جان نوبت شما سری بعدیه شما تو این سه ماه کلی مأموریت رفتی خسته شدی. ایشا.. دفعه ی بعدی نوبت شماست.
سری تکون دادم و بیخیالش شدم. به درک.
یه پشت چشم برای شیده و ملیکا که داشتن در مورد سفرشون و خریدایی که داشتن رفتم و زیر لب یه کوفتتون بشه گفتم و مشغول کارم شدم.
*****
یعنی می خوام بدونم تو دنیا آدمی به بدشانسی من هست؟ سفرم که اون جور شده شیده و ملی تنها رفتن. مریم که برای عروسی دختر خاله اش رفته شیراز. دیروزم که آرشا زنگ زد گفت با این رئیسش آشتی کرده و امروز پرواز کردن رفتن دبی.
یعنی من برم بمیرم با این شانس مزخرفم. من تنها و بی کس تو این شهر به این بزرگی تو اوج بی حوصلگی موندم.
نمی تونم درست و حسابی یکم برای خودم نوحه سرایی کنم دلم باز بشه. پوفــــــــــــــــــ .
روز جمعه ای دلم پوسید تو خونه.
بی حوصله از رو مبل پا شدم. دلم خوراکی می خواست. هوس کیک کردم. کیک شکلاتی از همونا که برای کوهیار پختم.
یه خنده ی خبیث کردم و یه دستی به شکمم کشیدم و شیطون گفتم: الان میرم یه دونه میگیرم میارم با هم درست کنیم باشه؟
یه لحظه به خودم شک کردم. از سر تنهایی دیوونه شده بودم و با شکمم حرف می زدم.
کاشکی بشنوه.
سریع حاضر شدم و چون بی حوصله بودم و تا سوپری هم راهی نبود بی خیال ماشین بردن شدم و پیاده راه افتادم سمت سوپری.
نرسیده به سوپر مریم زنگ زد و با کلی جیغ و ویغ گفت: کاشکی تعطیل بودی باهامون میومدی حال و هوات عوض میشد.
اما خدایی حوصله ی عروسی غریبه رو نداشتم برای همینم ازش تشکر کردم و گفتم امیدوارم خیلی خوش بگذره.
دم سوپری ازش خداحافظی کردم و گوشی و قطع کردم و گذاشتم تو کیفم.
وارد سوپر شدم. سوپر که نبود بیشتر شبیه فروشگاه مواد غذایی بود که چرخ دستی هم داشت.
با همه ی اشتیاق و علاقه ام به چرخ دستی بی خیالش شدم و یه دونه از سبد فلزیها رو گرفتم و راه افتادم. با دقت به خوراکی ها نگاه می کردم. یه جورایی دلم می خواست همه اشون و بگیرم و بخورم.
بی اختیار دستم رفت سمت بستنی و نوشمک و نوشابه و پفک و ...
هر چی تنقلات بود بار کردم. یکی میدید فکر می کرد برای بچه ام دارم خرید می کنم.
رسیدم به قفسه ای که کیکها توش بود. چشم چشم کردم تا پودر کیک شکلاتی پیدا کنم. چون همه عاشق این کیک بودن زود تموم میشد. اون تهِ ته، تو بالاترین قفسه چشمم بهش افتاد. یه دونه بیشتر نبود. ذوق زده یکم پریدم هوا. دستم و بلند کردم اما نتونستم بگیرمش. رو پنجه ی پا بلند شدم بازم قدم نرسید.
با حرص فکر کردم الان قد نردبونی کوهیار بدرد می خورد.
با اخم و با همه ی قدرت پریدم بالا.... نشد...
دوباره پریدم که تو لحظه ی آخر دستم گرفته شد به لبه ی بسته و هم زمان با پایین اومدن من اونم پرت شد پایین و افتاد کف زمین.
خوشحال تک خنده ای کردم و خم شدم که بسته رو از رو زمین بردارم که یهو صورتم رفت تو هم. زیر دلم تیر کشید و حس کردم یه مایع گرم از پام سرازیر شد. دستم و گرفتم به شکمم و با چشمهای در اومده به پاهام نگاه کردم.
شلوار کرمم پر بود از...
خون.....
نمی دونم از ترس و وحشت بود یا از خونی که مثل آبی که از شیر میاد ازم می رفت که حس کردم چشمام سیاهی رفت و سرم گیج و دنیا دورم چرخید و محکم ولو شدم رو زمین و آخرین صدایی که شنیدم صدای جیغ یه خانم بود و دیگه...
سکوت و سیاهی....

صدای ناله ام از تو حلق خشک شدم به زور بیرون اومد. تو دلم و سرم درد دارم. سرم سنگینه.
به زور چشمهام و از هم باز کردم احساس می کنم خوابم میاد یا منگم... هر چی هست تو حال خودم نیستم.
با باز شدن باریکه ای از پلکهام نور سفید با شدت تو چشمهام فرو رفت و مجبور شدم جمعشون کنم تا نور کمتر اذیتم کنه.
ریزه ریزه لای پلکهام و باز کردم تا بتونم نور و تحمل کنم. با باز شدن کامل چشمهام صحنه ی پاهای خونیم و زمین خونی تو ذهنم ظاهر شد و باعث شد وحشت زده سرم و برای پیدا کردن کمک به اطراف بچرخونم.
هنوز موقعیتم و درک نکرده بودم.
ترسیده سرم و چرخوندم و خانمی سفید پوش و دیدم که با سرم ور می رفت.
اخم کردم. خانم سفید پوش.. پرستار.. بیمارستان... اخمم بیشتر شد...
قبل از اینکه بتونم دهن باز کنم خانم با لبخند گفت: بیدار شدی عزیزم. حالت چه طوره؟ درد نداری؟
به زور از تو گلوی خشک شده ام گفتم: سرم... د... دلم...
دوباره خانم با لبخند گفت: طبیعیه. مسکن خوردی بهتر میشی. بهتره استراحت کنی. هر وقت دکتر اومد معاینه ات می کنه.
شوکه بودم ... زبونم نمی چرخید ازش سوال بپرسم.
کارش که تموم شد یه لبخندی زد و به سمت بیرون راه افتاد.
لب و لوچه ام آویزون شد. رفت...
حالا از کی بپرسم.
سرم و از چپ چرخوندم تا راست و اتاق و دید زدم ببینم چه جوریه و چند تخته است و دوباره برگشتم سمت راست.
خوب ظاهراً فقط من یه دونه تو اتاقم و کوهیار..
سری که از راست چرخیده بود و برگشته بود سمت چپ و اونقدر تند برگردوندم سمت راست که گردنم رگ به رگ شد.
چشمهای گرد و متعجبم و دوختم به کوهیاری که دست به سینه با چشمهای بسته به شکلی ناراحت نشسته بود رو صندلی کنار تخت.
دوباره یه نگاه به اتاق انداختم ببینم کسِ دیگه ای هست که کوهیار به عنوان همراهش اومده باشه اما دیدم نه حقیقتا من تنها بیمار تو اتاق بودم.
ذهنم درگیر بود که بفهمم کوهیار اینجا چی کار می کنه. هنگ کرده بودم.
اونقدر بر و بر نگاش کردم تا سرش و که صاف بالا گرفته بود کم کم خم و شل شد و افتاد پایین یهو هشیار شد و چشمهاش و باز کرد و صاف نشست.
اونقدر شوکه شدم که حتی فرصت نکردم قبل از اینکه سرش و بچرخونه و به من نگاه کنه رومو برگردونم یا چشمهام و ببندم.
چشمش که به من افتاد اول چشمهاش و تنگ کرد و با دقت نگام کرد. مطمئن که شد بیدارم و دارم نگاش می کنم یه لبخند کج زد و سری تکون داد و گفت: بَه ببین کی از خواب بیدار شده سوگل خانم بی معرفت.
قلبم ریخت...
حاضرم قسم بخورم قیافه ام شد ناله. به شدت ذهنم حضورش و انکار می کرد و مدام تو سرم می پیچید که این توهمه.
اونقدر که خودمم باورم شد که این وهم و خیالی بیش نیست.
چشمهام و بستم و لبخند تلخی زدم و سر سنگینم و آروم به طرفین تکون دادم و آروم گفتم: بازم توهم زدم.
صدا نزدیک تر گفت: چشمات و باز کنی توهمت واقعی میشه.
سریع چشمهام و باز کردم و دیدم صندلیش و کشیده نزدیکتر و دستهاش و گذاشته رو تخت و زل زده بهم.
نه انگار خودش بود. خود خودش. با همون قیافه. حتی یه ذره هم تغییر نکرده بود.
چقدر دلم و خوش کرده بودم که مثل تو فیلم ها از دوری من ریش بلند کنه و کل و کثیف بشه و کلاً قیافه اش ناله بشه. اما زهی خیال باطل.
یکی تو سرم داد زد " نه که خودت سوگواری کرده بودی مثل شوهر مرده ها ابرو پر کرده بودی اون حتما برات این کارو می کرد " .
اما این کوهیاری که من میدیم تمیزتر و شیک تر از همیشه بود.
با دیدنش یاد فروشگاه و خونریزی و بچه افتادم...
چونه ام لرزید... چشمهام پر اشک شد.
زمزمه کردم...
بچه ... بچه ام.....
کلمات ضعیف بیرون میومد و کوهیار به زور میشنید. بغضی هم که کرده بودم مزید بر علت شده بود و کوهیار که فقط لب زدن و صدای نامفهومم و میشنید نزدیک تر شد و با اخم تمرکز کرد و گفت: چی؟ چی می خوای؟
دوباره پر بغض تر گفتم: بچه ام...
طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. هر چند نمی خواستم حضور این موجود و تو دلم قبول کنم هر چند هیچ تلاشی برای قطعیت بخشیدن بهش انجام نداده بودم اما باهاش انس گرفته بودم. شده بود همدم شبهای تنهاییم.
حالا با نبودنش احساس خلع می کردم.
اشکم که سرازیر شد کوهیار بهت زده یکم خود شو کشید عقب و با تعجب نگام کرد.
نامطمئن گفت: داری گریه می کنی؟؟؟
جوابش و ندادم فقط گریه ام بلند تر شد.
از جاش بلند شد و گفت: چته؟ درد داری؟ بگم پرستار بیاد بهت مسکن بده؟
با هق هق فقط سرم و به نشونه ی " نه نمی خواد" تکون دادم.
کلافه دستی تو موهاش کشید و یه اخم غلیظ کرد و پر حرص گفت: آخه گریه ات برای چیه؟

یکم زل زل نگام کرد و وقتی دید ساکت نمیشم و هی زیر لب یه چیزی میگم پوفی کرد و نزدیک تر شد و بی حرف نشست بالای تختم و آروم دستش و انداخت دور کتفم و کشیدم تو بغلش. نرم دست کشید به بازوم تا آروم بگیرم . تو همون حالت گفت: هیــــــــــــش چیزی نیست... تموم شد... نگران نباش...
چقدر آغوشش گرم بود. چقدر بهش نیاز داشتم. چقدر یادآوری حس حضورش عالی بود. چقدر.... دلم برای این کوه بودنش و یار بودنش تنگ شده بود...
بازوهاش اونقدر مقاوم و آغوشش اونقدر دلنواز بود که به جای آروم شدن گریه ام بیشتر شد. می خواستم دلتنگیم و خالی کنم و به جای همه ی این نبودنهاش حسش کنم.
دست خالی از سرمم و بالا آوردم و چنگ زدم به تیشرتش و اشک ریختم . اون وسط مسطا وقتی می خواستم نفس بگیرم یه دورم میگفتم " بچه ام.... "
بعد یکم که حسابی گریه کردم و برای بار 20 ام گفتم بچه ام کوهیار با یه فشار کوچیک به بازوم من و از خودش جدا کرد و با یه اخم به صورتم خیره شد و گفت: هی تو سینه ی من چی میگی گرمای نفست می خوره به تنم قلقلکم میاد.
یه لحظه از حرفش گریه و بچه و همه چیز و فراموش کردم و مات موندم بهش.
یعنی همین وسط گریه ی من باید قلقلکش بیاد؟
یکم زل زل نگاش کردم اونم خیره نگام کرد. یهو یاد بچه ی فنا شده ام افتادم و دوباره شروع کردم به گریه کردن و پررو سرم و فرو کردم تو سینه اش و اینبار بلند تر گفتم: بچه ام... بچه ی نازم...
تا این کلمه از دهنم در اومد کوهیار سریع با فشار بیشتری من و از خودش جدا کرد و گفت: چی گفتی؟ بچه ؟ کدوم بچه؟ کسی به من نگفت تو فرشگاه بچه ای همراهت بود.
نمی فهمیدم تو این موقعیت حساس کوهیار چرا انقدر گیج میزد؟
پر بغض گفتم: بچه ام.. بچه ی تو.. بچه ی ما...
آروم با دست کشیدم به شکمم و گفتم: رفت... مرد... نیومده تنهام گذاشت... خون شد ریخت پایین.... کف فروشگاه موند....
کوهیار یکم مات زل زل نگام کرد. یهو چشمهای متعجبش گرد شد، دهنش جمع شد و فشرده. گونه هاش بالا رفت و یه تک خنده ی ریز.. پشت بندش دوتا و یهو ترکید و بلند قهقه زد.
واقعاً نگرانش شده بودم. نمی فهمیدم من بچه ام و به خاطر یه پرش احمقانه و یه کیک کوفتی از دست داده بودم و باید شوکه می بودم و اما در عوض این چرا عقلش و از دست داده؟
سیر که خندید، اشکشم که در اومد، از رو نفس تنگی به هن هن که افتاد و بعد آروم گرفت با انگشت اشکهاش و پاک کرد و با صدایی که توش خنده موج میزد گفت: یعنی تو نمیدونی چرا اینجایی؟
فقط نگاش کردم. خودش باید می فهمید که سوال بی جایی بود اونم تو لحظه ی ناراحتی من پرسیدن همچین سوال واضحی خیلی مسخره بود.
دوباره با همون صدای پر خنده گفت: تو فکر می کردی حامله ای؟
سرم و تکون دادم.
دهنش و جمع کرد که جلوی خنده اش و بگیره.
کوهیار: بعد الان فکر می کنی بچه ات سقط شده؟
دوباره سرم و تکون دادم.
دهنش و بیشتر جمع کرد و یه نفس عمیق کشید و دست انداخت دوباره کشیدم تو بغلش و گفت: تو بیا همین جا فعلا اوضات ناجوره نمی دونم بهت روان گردان دادن به جای آرام بخش؟ بچه کجا بود دختر؟ کیست داشتی که تو فروشگاه ترکید و خونریزی کردی و بیهوش شدی. اونها زنگ زدن آمبلانس اومد و باید عمل میشدی. هچکسم همرات نبود و اینا هم باید با یکی هماهنگ می کردن. زنگ زدن به من.
با تعجب بدون اینکه سرم و از تو سینه اش بردارم به بالا نگاه کردم و گفتم: چرا تو؟
کوهیار: نمیدونم والا ظاهراً من جزو تماسهای اضطراریت بودم.
تازه پازل داشت حل میشد. یادم اومد که شب مهمونی شماره ی کوهیار و رو عدد 1 سیو کرده بودم، اونم روی گوشی و وقتی سیم کارتم و عوض کردم شماه اش تو گوشی سیو بود و تا حالا عوضش نکرده بودم. بقیه ی شماره هامم مربوط به بچه های دیگه بود که هیچ کدوم الان تو شهر نبودن.
با شَک گفتم: تو... چرا اومدی؟
با حرفم کل خنده ای که تو صورتش بود محو شد و یه اخمی کرد و گفت: نباید میومدم؟
بی حرف نگاش کردم.
آروم منو از خودش جدا کرد و بلند شد ایستاد و دستهاش و کرد تو جیب شلوار جینش.
خیره شد بهم و گفت: من مثل تو بی معرفت نیستم. وقتای نیاز پیدام میشه. بهت گه گفته بودم " هر وقت و هر ساعتی که بهم احتیاج داشتی بدون تعارف خبرم کن. مطمئن باش خودم و میرسونم. فقط صدام کن ".
باورم نمیشد هنوز حرفهاش یادش بود.
چشمهام و از نگاه خیره اش و اخم رو پیشونیش گرفتم و سرم و انداختم پایین. دستی به شکمم کشیدم.
دردی تو وجودم پیچید و باعث شد صورتم جمع شه.
یه قدم نزدیکتر شد و گفت: نیاید بهش دست بزنی. غیر کیستی که ترکید بازم داشتی بردنت عملت کردن. الانم چند تا بخیه زیر دلت زدن.
چیزی نگفتم. اونم هیچی نگفت. گوشیش و در آورد و نشست رو صندلیش و سرگرم گوشیش شد.
منم نشستم و برای توهم بچه ای که نبوده از دست دادم یکم غصه خوردم.
بنا به تشخیص دکتر یه شب باید میموندم و می تونستم روز بعد مرخص شم.
تمام مدت کوهیار کنارم موند ونرفت و حتی بیشتر از خود من در مورد عملم از دکتر سوال می پرسید.
مونده بودم این پسر این همه اطلاعات در مورد یه بیماری زنانه رو می خواد چی کار؟ من اصلا نفهمیدم که کیست دارم. پس این ورم کردن شکمم و احساس اضافه وزن به خاطر همین بود و من چه خوش خیال فکر کردم بچه ای دارم که می تونم تنهایی هام و باهاش شریک شم.
و از اون بدتر این توهم انگار دست و بال همیشه بسته ی منو تو غذا خوردن باز کرده بود و منم از فرصت استفاده کرده بودم و کلی از خودم پذیرایی کرده بودم. حالا بعدش برای کم کردن هر 1 کیلو وزن باید خودم و می کشتم.
کوهیار نمی تونست شب پیشم بمونه چون نسبتی باهام نداشت برای همینم شب و برگشت خونه اش و گفت فردا بر می گرده تا کارهای ترخیصم و انجام بده و من نمی تونستم مخالفتی بکنم چون در حال حاضر تنها آشنایی بود که تو شهر داشتم. محال بود به مادرم زنگ می زدم.
عادی رفتار کردنش برام جالب بود. اینکه جوری حرف می زد و برخورد می کرد که انگار هنوز همون دوستِ همسایه ی تراس بغلی هستم.
با این رفتارش یکم شرمنده ام کرده بود و یه وقتایی هم یه حس موذی و بدی باعث میشد احمقانه فکر کنم که یعنی بعد 3 ماه هنوز نفهمیده من رفتم که داره این جوری برخورد می کنه؟


آروم دستی به صورتم کشیدم و چشمهام و باز کردم.
از بوی بیمارستان بدم میاد. سرمو چرخوندم به راست و با دیدن کوهیار شوکه شدم.
این پسر کی اومد؟ رو درخت خوابیده؟ اصلا مگه این کار و زندگی نداره؟؟؟
بازم دست به سینه نشسته و پاشو انداخته رو پاش و چشمهاش و بسته. خوب کم بود خواب داری برو خونه ات.
میدونم دارم نق بی خود می زنم و بودنش اینجا بعد اون جوری رفتن من واقعاً نهایت لطفِ اونم تو این دوره که من واقعاً بی کسم.
بی کس...
یه بغض مزخرف میشینه تو گلوم.
کوهیار: بیدار شدی؟ یه ساعت دیگه دکتر میاد معاینه ات می کنه و اگه مشکلی نباشه مرخص میشی.
بغضم و فراموش کردم. این پسره زحمت نمیکشه چشمهاش و باز کنه همون جور بسته حرف می زنه.
انقدر که حرصم گرفت منم از قصد سرم و تکون دادم. اونم که با چشمهای بسته نمی دید.
یه دقیقه که گذشت بدون اینکه موقعیتش و تغییر بده فقط چشمهاش و باز کرد و وقتی چشمهای خیره ی منو دید گفت: نشنیدی چی گفتم؟
سرم و تکون دادم.
کوهیار: پس چرا جواب ندادی؟
یکم نگاش کردم و رومو بر گردوندم و گفتم: جواب دادم ولی وقتی چشمات بسته است نمی بینی.
صدای کشیده شدن صندلیش و بعد صدای نزدیک شده ی خودش و شنیدم.
دستهاش و گذاشت رو تخت و بهشون تکیه داد و گفت: خوب وقتی می بینی چشمهام بسته است با دهن جواب بده. نمی تونی؟؟؟
برای اینکه کم نیارم گفتم: مثلا عمل کردما نمی تونم زیاد به خودم فشار بیارم.
صداش پر خنده شد و گفت: شکمت و پاره کردن نه زبونت و...
بچه پروو هر چی من میگم یه جواب داره.
بی خیال بحث کردن شدم و بی حوصله چشم دوختم به اتاق. عقربه ها وقتی آدم مجبوره دراز بکشه و ساکتم باشه انگار اصلا حرکت نمیکنن.
بعد 10 دقیقه کوهیار حوصله اش سر رفت و با دهن شروع کرد به ساز زدن. انگار تو حلقش و دلش آواز می خوند اکوش میرسید به دهنش و من میشنیدم.
زیر چشمی نگاش کردم. همه جای اتاق و غیر از من نگاه می کرد. یکم که خوند انگشتاش شروع کردن به بالا پایین رفتن انگار داشت ضرب می گرفت. یکم انگشتهاش تو هوا تکون خوردن و وقتی صدای حلقش یکم بالا تر رفت انگشتهاش از تو هوا فرود اومدن تو شکم من.
چشمهام گرد شد. ضرباتش اول آروم بود و وقتی صدا حلقیش به اوج رسید ضربه هاش تند. دلم درد گرفت و تیر کشید و با یه صدایی که به زور می تونستم کنترل کنم گفتم: کوهیار.. آخ....
شکمم منقبض شد و از شونه خودم و بالا کشیدم.
با صدای بلند من و آخم انگار تازه به خودش اومده باشه و فهمیده باشه داره چی کار می کنه. نگران بهم نگاه کرد و پشیمون گفت: حالت خوبه؟ ببخشید حواسم نبود. جو زده شدم...
نمیدونستم از درد گریه کنم یا از این بی خیالیش بخندم.
دهنم و جمع کردم و به یه لبخند زدن اکتفا کردم. صورت نگرانش از هم باز شد و جواب لبخندم و داد. همون موقع دکتر از در وارد شد .
معاینه ام کرد و کوهیارم مثل دیروز کلی ازش سوال پرسید اونم سوالایی که من خودم تعجب کردم از کجا به ذهنش رسید.
اشکالاتش و ابهاماتش که تموم شد دکتر گفت می تونم مرخص بشم.
کوهیارم بلند شد رفت دنبال کارهای ترخیصم.
مونده بودم الان چی بپوشم. شلوار و مانتوم که به فنا رفته بود با اون همه خونی که پاشید روش. بلاتکلیف رو تخت دراز کشیده بودم. حتی حس بلند شدنم نداشتم.
تو فکر بودم که در باز شد و کوهیار اومد تو با یه نایلون تو دستش. اومد کنار تختم و نایلون و گذاشت روش و گفت: پاشو دیگه باید بریم.
یه نگاه به خودم و لباسهای صورتی زشت بیمارستان کردم و گفتم: با اینا؟
کوهیار ابروهاش و فرستاد بالا و یه حالت چندش به صورتش داد و گفت: اممم نه .. اینا خیلی ناجورن. حال من سالم و بد میکنن چه برسه به تو. پاشو لباس برات آوردم عوضشون کن.
با درد تو جام نشستم. نمی تونستم به بخیه هام فشار بیارم. می ترکیدن بدبخت می شدم. یعنی همون پاره میشدن.
کوهیار از تو نایلون یه مانتوی نخی کوتاه آبی و یه شال همرنگش با یه دامن ست و گشادش بیرون آورد. همراه با یه تاپ بندی تنگ. من مونده بودم اینا رو از کجا گیر آورده.
نگاه من و که دید گفت: خوشت اومد؟ سلیقه ام حرف نداره.
یه نگاه به دامن انداختم و گفتم: این چیه؟
کوهیار یه نگاهی به صورتم کرد و نگاهش پایین اومد و به شکمم و...
کوهیار: فکر نکنم با اون بخیه ها بتونی شلوار جین بپوشی. همین برات بهتره.
لبهام و جمع کردم تو دهنم. این کوهیار فکرش بیشتر از من کار می کرد. من اصلا حواسم به بخیه هام نبود.
کوهیار: می تونی خودت لباست و عوض کنی یا کمکت کنم؟
سریع نگاش کردم. رو صورتش یه لبخند خبیث و شوخ بود اما نگاهش... نه شیطنت داشت نه حتی اون شوخ و شنگی لبخندش. یه جورایی جدی و سخت بود..
نفهمیدم حرفش جدی بود یا شوخی ولی گفتم: نه برو بیرون خودم عوض می کنم.
شونه ای بالا انداخت و همون جور که میرفت بیرون گفت: من که همه چیو دیدم از کی قایم می کنی.
دندونام و با حرص رو هم فشار دادم و از در که بیرون رفت شروع کردم به غرغر کردن.
پسره ی پررو، دیده باشیم نباید به روی خودت بیاری. اون مال اون وقتی بود که با رضایت خودم تونستی .. .خدایا این پسره آخرش، چاک و بست دهن من و باز میکنه...
از جام بلند شدم و آروم آروم لباسهام و پوشیدم. تاپه انقدر تنگ و کوتاه بود که فرم ماهیچه ی شکمم و نشون میداد و نافمم افتاده بود بیرون. اینم لباس بود خرید. دامنه انقده گشاد، تاپه انقده تنگ.
بندهای مانتوم و بستم و شال و آزاد انداختم رو سرم.
ولی خدا خیرش بده تو این گرما این دامنه خوب چیزی بود. همچینی باد می رفت توش....
یه تقه به در خورد و بعد سر کوهیار از در تو اومد.
کوهیار: تموم شد؟
یه ابروم پرید بالا.
من: تمومم نشده بود مگه فرقی داشت تو که کله کردی تو.
خبیث ابرو بالا انداخت و کامل اومد تو. از تو کمد وسایلم و برداشت. کیفم و نایلون لباسهای خونیم و بعد اومد زیر بغلم و گرفت و با قدمهای مورچه ای راه افتاد.
مونده بودم این چرا انقدر آروم راه می ره.
وسط راهروی بیمارستان که رسیدیم یهو نطقش وا شد.
کوهیار: اشکالی نداره عزیزم این بار نشد بار دیگه. خدا بزرگه. حتماً صلاح نبود ما الان بچه دار بشیم. ایشا.. در تلاش بعدی. انقدر بچه بهت بدم که خودت بگی بسه دیگه نمی خوام. نبینم به خاطر یه لخته خونِ شکل نگرفته غصه بخوری و افسرده بشی. تو باید بابای بچه رو دوست داشته باشی. بچه که دیگه نیست. مهم خودم و خودتیم. زندگی شاد میشه با بچه .. بی بچه.. ناراحت نباشیا خودم کنارتم و شب و روز شادت می کنم. خودم میشم دلخوشی خونه ات. مخصوصاً شبا...
دیگه محال بود چشمهام بیشتر از این بزنه بیرون. مخصوصاً که کوهیارم بلند بلند اینا رو می گفت اونم با یه صدای ناراحت که یکی نمی دونست فکر می کرد واقعا ماها بچه امون سقط شده.
چون نگاه پرستارا و بیمارها و همراهاشون که تو راه رو بودن یه جورایی یه نگاه همدردی همراه با لبخند به خاطر حرفهای کوهیار بود.
با چشمهای گرد یه نیمچه اخمی کردم و زیر لب گفتم: داری چی کار می کنی؟
کوهیار آروم گفت: 2 ساعت واسه من بچه بچه گفتی و گریه کردی دارم یه سوگواری درست برای اون بچه ی خیالیت می کنی. بزار منم یه فیضی ببرم یه حس خیالی پدر بودن بکنم. ساکت...
دوباره شروع کرد. انقدر گفت گفت گفت تا رسیدیم به در ماشین. دیگه این قدمهای آخر پرستارا رسماً با لبخند نگاهمون می کردن. از همدردی خبری نبود. بس که این کوهیار از شبهای دلداری دهنده حرف زده بود و آبروی من و خیرات کرد.
سوار ماشین که شدیم ساکت شد و دیگه چیزی نگفت. منم انقدر تو این ده دقیقه که با قدم های مورچه ای کوهیار بیایم بیرون حرص و خجالت خوردم که دیگه جونی برام نمونده بود. با من مثل زنای زائو رفتار می کرد هر چی بهش میگفتم تند تر بریم میگفت "مزه اش به همین آسه قدم برداشتن بعد عمله."
چشمهام و بستم و کوهیار راه افتاد. ذهنم اونقدر درگیر بود که زمان و مکان از دستم در رفته بود. وقتی ماشین ایستاد تازه به خودم اومدم.

چشمهام و باز کردم و با دیدن محله ی قبلیم چشمهام گرد شد.
کوهیار کنار خیابون ماشین و پارک کرد و گفت: بفرمایید رسیدیم.
با تعجب از شیشه به بیرون نگاه کردم.
برگشتم سمت کوهیاری که با لبخند نگام می کرد و نامطمئن گفتم: ام... تو میدونی که من دیگه اینجا زندگی نمی کنم؟
تو کسری از ثانیه صورتش جمع شد و لبخندش محو و اخمهاش تو هم رفت.
جدی و محکم گفت: فکر میکنی این چیزیه که آدم بتونه فراموش کنه؟ اونم بعد از اینکه برگشتم و دیدم جای تو یه غول تشن رو تراس ایستاده و سیگار می کشه یه دخترم ازش آویزونه؟
کلام جدیش نیمزاشت هیچ گونه احساسی و از حرفهاش بفهمم. اما اخمش خیلی بد بود. کاش لال مرده بودم و حرف نمی زدم. در حال حاضر لبخندش و ترجیه می دادم. خدا رو شکر که حداقل یکی آویزون پسره بود فکر نکرد من بااون غول تشنم شرف بی شرف می شد.
به ثانیه نکشید که نگاش عوض شد و لبخندش دوباره رو لبهاش پهن شد و گفت: خوب دیگه بفرمایید بریم.
به زور دهنم و باز کردم و گفتم: اما ... کجا؟ اینجا که خونه ی من نیست.
با لبخند جدی گفت: نه خونه ی منه و تو با این حالت نمی تونی تنها بمونی. یه هفته هم مرخصی استعلاجی داری که از فردا شروع میشه. تا جایی هم که فهمیدم نه ملی و نه شیده و نه حتی آرشا تو شهر هستن. پس چه بخوای چه نخوای فعلا مسئولیتت با منه.
بی اختیار اخمم رفت تو هم. کوهیار برگشت که در و باز کنه و پیاده شه.
من: اونوقت برای چی؟
تیز برگشت سمتم و گفت: چون منو جزو تماسهای اضطراریت گذاشتی. حالا هم دیگه بحث بسه پیاده شو.
و بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من بمونه در ماشین و باز کرد و پیاده شد و در پشتم باز کرد و وسایل و برداشت و اومد سمت منو درو باز کرد و گفت: پیاده نمیشی؟
نگاش کردم. اخم کرد و دولا شد و بازوم و گرفت و کمک کرد پیاده شم. دیگه دستم و ول نکرد.
در خونه رو باز کرد و اول من وارد شدم و بعدش خودش. دستم و همچین چسبیده بود از بازو که انگار محکوم میبره تو داد گاه.
راستش یه ذره هم بازوم درد گرفته بود. حس می کردم از قصد فشار میده.
اخمم بیشتر شد و گفتم: کوهیار دستم و ول کن، فرار که نمیکنم خودم میام.
بدون اینکه نگام کنه دکمه ی آسانسور و زد و گفت: نه که اصلاً هم اهلش نیستی؟
اخمام رفت تو هم. در آسانسور باز شد و هلم داد تو و خودشم اومد تو.
پر حرص گفتم: مگه دزد گرفتی؟
تیز نگام کرد و با اخم و جدی گفت: پس چی؟ یه دونه از اون دزد حرفه ایها رو گرفتم.
دلم ریخت پایین. صورت اخموم بی حالت و مات شد و تمام بدنم صاف.
خیلی جدی گفت دزد گرفتم. یعنی.. یعنی منظورش به اون بالشت و تیشرتیه که برداشتم؟ ندید بدید خوب ساز دهنی خودم و گذاشتم جاش گدا...
برای اینکه کم نیارم پرو گفتم: درست صحبت کن. دزد خودتی مگه چی دزدیم؟
یه نگاهی بهم کرد که میگفت" خر خودتی "
کوهیار: نمیدونی یا می خوای من برات بگم؟
نه جان من از اون بالشت و اون تیشرته کینه گرفته.
به زور آب دهنم و قورت دادم و با دهنی که از ترس دزد بودن خشک شده بود گفتم: چیزی ندزدیم. یه نمونه اش و بگم...
تو دلم التماس می کردم نگو.. نگو جان من.. گدا بازی در نیار..
تیز تو چشمهام خیره شد. یه نگاه جدی و برنده. یه نگاهی که کمتر از این چشمها دیده بودم. در آسانسور باز شد. بدون پلک زدن گفت: آرامشم ...
مات بدنم شل شد و وا رفتم. اما حتی فرصت به خودم اومدنم نداشتم. چون کوهیار از آسانسور بیرون رفت و دست منم کشید و برد بیرون.
نمیدونستم منظورش چی بوده. من چی کار به آرامش تو داشتم پسر؟ زندگی خودم بهم ریخت که خیال آقا نارحت نشه. که زندگی جناب عالی تنظیمش بهم نخوره. بعد اومدی آرامش از من می خوای؟
کلید انداخت و در خونه رو باز کرد و اول خودش رفت تو و در و کامل باز کرد و با لبخند و یه صدای سر زنده گفت: آرشین خانم بفرمایید تو. خوش اومدید صفا آوردید. منت رو تخم چشم ما گذاشتین.
آروم با قدمهای کند وارد شدم. من که سر از کار این کوهیار در نمی آوردم. الان اونقدر سرخوش بود که انگار نه انگار که همین دو دقیقه ی قبل من و دزد کرده بود و ازم طلب داشت.
کفشهام و دم در، در آوردم و کوهیار رفت تو خونه و لباسهام و برد تو آشپزخونه و کیفم و گذاشت رو اپن و برگشت سمتم و کمکم کرد بیام تو هال و منو به سمت اتاق خواب راهنمایی کرد.
رفتم تو اتاق و یه نگاه آرزومند به در حمام انداختم و گفتم: می تونم دوش بگیرم؟
کوهیار: چرا که نه؟ برو تو برات حوله می زارم. می تونی لباسهای من و بپوشی.
با لبخند و خوشحال گفتم: نه همینا که تنمه خوبه. فقط حوله. ممنون میشم.
سری تکون داد و کمکم کرد رفتم تو حمام و در و بستم و آبی که به بدنم خورد آرامشی به بدن کوفته و مریضم داد که حد نداشت.
بعد دوش اومدم بیرون و دیدم حوله رو تخته و در اتاقم بسته است. رفتم حوله رو پیچیدم دورم و خودم و خشک کردم و دوباره همون لباسها رو پوشیدم.
چند تقه به در خورد و صدای کوهیار: اگه لباس پوشیدی یکم استراحت کن.
رفتم سمت در و بازش کردم. پشت در ایستاده بود. ملتمس نگاش کردم.
من: نمیخوام بخوابم. دیروز تا حالا همه اش خواب بودم. حوصله ام سر میره.
بی حرف خودش و کشید کنار و مبل و نشونم داد. لبخندی زدم و رفتم سمت مبل. خودش رفت تو اتاق و یه بالشت و ملافه برام آورد و بالشت و پشتم و ملافه رو روم کشید.
کوهیار: حالا راحت باش.
با نگاه ازش تشکر کردم که لبخندی زد و رفت تو اتاق. لباسهاش و عوض کرد و لباسهای تو خونه اش و پوشید و اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه. برام شربت درست کرد و آورد و نشست کنارم.
شربت منو داد دستم و گفت: لباسهات و انداختم تو ماشین. این همه خون و از کجا آوردی دختر؟
بدون کلام لبخند زدم. تلویزیون و روشن کرد و بی صدا مشغول دیدن شدیم. ناهارم خودش درست کرد. زرشک پلو با مرغ. به خاطر من غذا رو چید رو میز تو هال و خودشم رو مبل کنارم نشست و با هم خوردیم.
غذاش به همون خوشمزگی قبل بود.
هنوزم نمی فهمیدم چرا جوری رفتار می کنه که انگار هیچ فاصله ای بینمون نیافتاده؟ هر چند من ممنونش بودم که به روی خودش نمیاره چون واقعاً الان کسی و غیر اون نداشتم. اما اون حقیقتاً مسئولیتی در قبال من نداشت.
تا ساعت 6 با هم تلویزیون دیدم و من در حین فیلم دیدن احساس کردم چشمهام داره گرم میشه و کم کم نفهمیدم کی خوابم برد.

با صدای موسیقی ملایمی چشمهام و باز کردم. صدا از رو تراس میومد. در تراس باز بود و پرده با باد می رقصید.
بی اختیار با کمی درد از جام بلند شدم. و با قدم های آروم رفتم رو تراس. کوهیار ساز به دست در حال نواختن بود.
تازه می فهمیدم که چقدر دلم برای صدای ساز دهنیش تنگ شده بود. تکیه دادم به در تراس و سرم و چسبوندم بهش و چشمهامو بستم و اجازه دادم صدای این ساز با نفسهای جادویی کوهیار تو کل بدنم پخش بشه و آرامش و به سراسر وجودم منتققل کنه.
صدا که قطع شد. منم چشمهام باز شد. صدای تیک فندک و بعد بوی تند سیگار.
تکیه ام و از در تراس گرفتم و رفتم نزدیکتر. کنارش ایستادم و تکیه دادم به لبه ی تراس و خیره شدم به کوچه.
من: دلم برای ساز زدنت تنگ شده بود.
من: دلم برای خودت تنگ شده بود.
سریع برگشتم و نگاش کردم. بی تفاوت بدون هیچ عکس العملی خیره به خیابون دود غلیظ سیگار و از ریه هاش بیرون داد.
یه لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم.
سرم و انداختم پایین و با دیدن ساز دهنی آبی رنگ بی اختیار دستم دراز شد سمتش و گرفتم تو دستم. این همون سازی بود که من براش گذاشته بودم.
عجیب بود چون تا جایی که یادمه غیر یه بار تو کیش که مجبور شد از این ساز استفاده کنه هیچ وقت ندیده بودم که با سازی غیر از ساز مادرش بزنه.
کوهیار: مواظبش باش...
برگشتم سمتش.
نگاش رو ساز بود.
کوهیار: برام خیلی عزیزه.
دلم فشرده شد. سرش و بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. بدون شوخی بدون لبخند کاملا جدی.
به من خوبی نکن شاید برای هر دومون بد شه، نشستم تو دل طوفان بذار آب از سرم رد شه.
کوهیار: میشه یه سوال بپرسم؟
با سر گفتم " آره "
کوهیار: چرا رفتی؟
شوکه بهش خیره شدم. میدونستم که این سوال و می پرسه اما برام جواب دادن بهش خیلی سخت بود. مات مونده بودم که چی بگم. تو ذهنم دنبال یه جوابی می گشتم که دروغ نباشه زیادم حقیقت و نگه یعنی کامل نگه.
من از تو، از خودم، ازما، از این احساس ترسیدم، تو باید جای من باشی، ببینی در تو چی دیدم.
قبل از اینکه چیزی پیدا کنم گفت: به خاطر اون شب بود؟ من که ازت پرسیدم. گفتم مطمئنی؟ خودت اجازه دادی. خودت راضی بودی. من مجبورت نکردم.
بغض کردم. معلومه خودم خواستم. معلومه راضی و مطمئن بودم. تنها چیزی که این همه مدت من و سرپا نگه داشته بود خاطره ی همون یه شب بود.
پر بغض با چشمهای ناراحت سری تکون دادم و گفتم: معلومه که نه... اون شب فوق العاده بود...
یهو چشمهاش و بست و یه نفس عمیق کشید و فوت کرد بیرون و آرامشی کل صورتش و گرفت.
کوهیار: تموم این سه ماه.. تو تک تک شبها.. فکر می کردم چقدر کارم افتضاح بوده و چه شب وحشتناکی داشتی که باعث شده تو خونه و زندگیت و ول کنی و فقط برای اینکه دوباره منو نبینی از اینجا بری...
با دهن باز نگاش کردم. خدایا من با این بچه چی کار کرده بودم. کامل چرخیدم سمتش و سرم و کج کردم که به صورتش نگاه کنم. بی اختیار دستم بالا رفت که بشینه رو صورتش. سرش و چرخوند و نگاهی به دستم کرد که....
باعث شد تو همون حد فاصله صورتش خشک بشه. آروم دستم و مشت کردم و پایین آوردم و سرم و انداختم پایین.
تو باید جای من باشی، بفهمی من چرا تنهام، بفهمی چی بهت میگم، ببینی از تو چی میخوام.
آخرین پکش و به سیگارش زد و با لبه ی تراس خاموشش کرد و پرتش کرد تو کوچه و برگشت که بره تو خونه و گفت: بهتره زودتر بیای تو سر پا نمونی.
رفت تو و من موندم و تاریکی شب و نورهای واضح شده ی این کوچه و محله و دلی پر غم...
هر چقدرم که کوهیار نشون بده که این چند ماه دوری وجود نداشته اما بازم این فاصله حس میشه. من بی خبر رفتم که مجبور نباشم آگاهانه رابطه رو قطع کنم. با نگاه کردن به چشمهاش بگم همه چی تمومه چون نمی تونستم. چون در توانم نبود.
تو باید جای من باشی، بفهمی من چرا تنهام، بفهمی چی بهت میگم، ببینی از تو چی میخوام.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو خونه. کوهیار برای خودش تو هال جا پهن کرد و گفت: برو رو تخت بخواب. راحت باش.
یه " شب بخیری " گفت و دراز شد تو جاش و من آروم رفتم سمت تختی که هر تکونش باعث یاد آوری یه تیکه از بهترین شب زندگیم میشد.

سرم و چرخوندم و یه نفس عمیق کشیدم و بوی عطر آرامش بخشی و با ولع تو ریه هام فرو کردم.
صورتم و چند بار به بالشت نرم کشیدم و یهو ..کوهیار...
چشمهام و باز کردم. صدای آهنگ بلند ضبط از تو هال میومد و صدای بلند و مردونه ای که هماهنگ با خواننده می خوند.
ای نازنین, ای نازنین ..... در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها .... در آینه افتاده چین
از تندباد حادثه .... گفتی که جان دربرده ایم
اما چه جان دربردنی ..... دیریست که در خود مرده ایم
ای نازنین, ای نازنین ..... در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها ...... در آینه افتاده چین
اینجا به جز درد و دروغ ..... همخانه ای با ما نبود
در غربت من مثل من ..... هرگز کسی تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد ..... کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست ...... بر نارفیقان شرم باد
هجرت سرابی بود و بس ..... خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود ..... اینجا مرا تنها گذاشت ..... اینجا مرا تنها گذاشت
از روی تخت بلند شدم و قدم به قدم به در نزدیک شدم. صداش حس زیادی داشت. شاید عالی نمی خوند اما حس تو صداش. بغض کلامش....
اخمهام ناراحت رفت تو هم. از اتاق بیرون اومدم.
کوهیار تو آشپزخونه مشغول چیدن میز بود و با سری که تکون می داد همراه آهنگ می خوند.
رفتم جلوی اپن ایستادم و خیره شدم بهش و گوش دادم به صدای پر کلامش...
ای نازنین, ای نازنین ..... در آینه ما را ببین
از شرم این صد چهره ها ....... در آینه افتاده چین
من با تو گریه کرده ام ...... در سوگ همراهان خویش
آنان که عاشق مانده اند ....... در خانه بر پیمان خویش
ای مثل من در خود اسیر ...... لیلای من با من بمیر
تنها به یمن مرگ ما ..... این قصه می ماند به جا
هجرت سرابی بود و بس ..... خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود ..... اینجا مرا تنها گذاشت ..... اینجا مرا تنها گذاشت
اینجا مرا تنها گذاشت... نمیدونم چرا زمزمه کردم. چرا بغض کردم. اما با صدام کوهیار سریع سرش و برگردوند و اول با اخم و بعد با لبخند گفت: صبح بخیر.. بیدار شدی؟ تا تو دست و صورتت و بشوری منم چایی میریزم.
برگشت رفت سمت سماور. برام چایی دم کرده بود.
من: تو نباید بری شرکت؟
کوهیار: یه هفته مرخصی گرفتم. بهش احتیاج داشتم. در ضمن اگه بهم احتیاج داشته باشن خبرم می کنن. البته اگه مهم باشه. این یه سال همه اش سرم تو کار بود.
من: یه هفته؟ اما چرا؟
کوهیار برگشت و با لبخند گفت: اولاً که برای در کردن خستگی. بعدم اینکه آدم مهمون مریض و تو خونه تنها نمی زاره. سوماً وقتی از بیمارستان زنگ زدن داشتم می رفتم یه مأموریت یه هفته ای بندر که سر جریان عمل تو و اینا یکی دیگه رو جای خودم فرستادم. عملاً این یه هفته بی کارم.
یکم نگام کرد و برگشت چایی بریزه. از پشت به شونه های پهنش نگاه کردم. چقدر دلم می خواست برم جلو و از پشت بغلش کنم. به خاطر همه ی این توجهاتی که فکر نمی کنم لایقش می بودم.
به من خوبی نکن وقتی کنار من نمیمونی، نگو بد میشم از فردا تو که دیدی نمی تونی.
چه وقتایی که بد میشی، چه وقتتایی که آشوبی، تمام درد من اینجاست، تو هر کاری کنی خوبی.
برگشتم و رفتم دست و صورتم و شستم و برگشتم و نشستم سر میز.
یه میز شاهانه با کلی خوراکی چیده بود که آدم هول می کرد نمیدونست کدوم و بخوره. چشمم که به کیک شکلاتیه افتاد با ذوق دست دراز کردم دو تیکه ازش برداشتم و سریع یه گاز زدم و با دهن پر گفتم: خودت درست کردی؟
لبخندی زد و به کابینت نگاه کرد. بسته ی کیک آماده روش بود.
برگشتم نگاش کردم. یعنی اون روزی هم که براش کیک پختم فهمید کیکش آماده بود و اونقدر ازش تعریف کرد و به روم نیاورد که من کاری نکردم؟
دیگه چیزی نگفتم و تو سکوت صبحونه امون و خوردیم و بعدش دوباره مثل دیروز مجبورم کرد که بشینم رو مبل و خودش همه کارها رو انجام داد.
بعد کارش یه ساعت رفت تو اتاقش و کارهای شرکتش و انجام داد و اومد بیرون. تمام مدت من سرم و با تلویزیون گرم کرده بودم.
دوباره رفت تو آشپزخونه و بی صدا مشغول کار شد. دیدم با یه سینی اومد از جلوی تلویزیون رد شد و رفت تو تراس.
کنجکاو گردن کشیدم ببینم داره چی کار می کنه. از همون جا داد زد.
کوهیار: دوست داری بیا بیرون. فکر کنم کلافه شده باشی.
ای قربون دهنت من همین و می خواستم. نزدیک بود از بی کاری خل بشم.
از جام بلند شدم و رفتم رو تراس. یه نگاهی بهم کرد و یه لبخند زد.
داشت منتقل درست می کرد. زغالها رو که ریخت روش رفت تو خونه. وقتی برگشت یه صندلی با شالم دستش بود.
کوهیار: خسته شدی بیا بشین.
من: ممنونم. یکم می ایستم بعد میشینم. از نشستن خسته شدم.
مشغول آتیش کردن زغالها شد. منم کنارش ایستادم و زوم کارهاش شدم. همچین سرم و خم کرده بودم رو آتیشها که ببینم چقدر خوشگل با رنگهای مختلف می سوزن.
دست داغی به قسمت لخت کمرم کشیده شد که نفسم و بند آورد و باعث شد سیخ بایستم. برگشتم و با دهن باز به کوهیار نگاه کردم.
یه لبخند محو زد و گفت: برو بشین. می ترسم این جوری که تو کله کردی تو آتیش آخر مو و ابرو و موژه برات نمونه. اونوقته که دیگه دوست پسرت تحویلت نمی گیره.
دوست پسر؟
یه اخمی کردم و شالم و پیچیدم دورم و رفتم سمت صندلی و عنق گفتم: دوست پسر خر کی بود؟ اگه داشتم که الان اینجا نبودم. باید به یه دردی می خورد یا نه؟
سرم و بلند کردم دیدم با یه لبخند عمیق داره نگام می کنه. سریع دهنم و جمع کردم و چشم دوختم به زغالهای آتیش گرفته.
کوهیارم که یه لحظه نمی تونست زبون به دهن بگیره. مدام یه چیزی می پروند و باعث میشد بخندم.
جیگرها رو که درست کرد سیخها رو کشید تو نون توی سینی و سینی به دست رفت سمت در تراس که بره تو و به من گفت: پاشو بیا که داغ داغ مزه میده.
سینی و گذاشت رو میز تو هال و رفت از تو آشپزخونه مخلفات و نون بیشتر و بقیه ی چیزها رو آورد.
به جرأت می تونم بگم جیگری که اون روز خوردم به عمرم نخورده بودم. اونقدر خوشمزه بود و بهم چسبید که فکر کنم همه اش خون شد تو رگهام.
کوهیارم که آروم نمیشد. با دهن پر تیکه می نداخت منم پق می زدم زیر خنده جوری که می ترسیدم به خاطر فشار و انقباضی که به شکمم میدم بخیه هام پاره بشه.
دستم و گذاشته بودم رو شکمم و می خندیدم. یکم که آروم شدم سرم و بلند کردم دیدم کوهیار با یه صورت مات و کنکاش گونه بهم خیره شده.
خنده ام کم کم جمع شد. زل زدم تو چشمهاش.
تو عمق چشمهاش غرق شده بودم که با سوالش به خودم اومدم.
کوهیار: تو واقعاً فکر میکردی حامله ای؟
سکوتم جوابش و داد.
کوهیار: و این بچه رو می خواستی؟
دوباره سکوت....
کوهیار: بچه ای که از پدرش فرار کردی؟
چونه ام لرزید. به چونه ام خیره شد و دوباره به چشمهام.
کوهیار: حتی یه درصدم فکر نمی کردم از بچه خوشت بیاد.
به زور دهن باز کردم و گفتم: خوشم نمیاد.
یه ابروش پرید بالا. با کنایه گفت: جداً؟ اما خوب برای بچه ای که خوشت نمیاد گریه می کردی.
من: اون و دوست داشتم...
با تمسخر گفت: واقعاً؟ اونوقت چرا؟
لبهام و جمع کردم و با بغض گفتم: اون فرق می کرد.
سرش و کج کرد و با اخم زل زد به دهنم و گفت: چه فرقی؟
سرم و انداختم پایین. یه نفسی گرفتم و آروم سرم و بلند کردم و تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: بچه ی تو بود... بچه ی ما بود... می تونست یار تنهاییم باشه...
دستش دور لیوان نوشابه مشت و سفت شد. اخمش غلیظ شد... فکش منقبض شد. پوزخندی زد و گفت: بچه؟ نه باباش؟ بچه ؟
نگاش کردم...عصبی با یه اخم غلیظ تر از جاش بلند شد و لیوان و محکم کوبوند رو میز و رفت سمت اتاق.
صدای کوبیده شدن لیوان برای شکوندن بغضم کافی بود. لبهام و گاز گرفتم و سعی کردم اشکهایی که رو گونه ام میریزه رو کنترل کنم.
کوهیار لباس عوض کرده سوییچ به دست از تو اتاق اومد بیرون و رفت سمت در.
پر بغض گفتم: چرا هیچی نمیگی؟ چرا نمی پرسی؟ چرا همه اش ساکتی؟ این آرامشت می خواد به کجا برسه؟
تیز برگشت سمتم و با دوقدم نزدیکم وکمی خم شد و با صدای عصبی گفت: آرامش؟ تو تو من آرامش میبینی؟
سری تکون داد و با تاسف و تمسخر گفت: تنها چیزی که ندارم همون آرامشه...
با هق هق گفتم: پس چرا خودت و خالی نمی کنی؟ چرا نمی پرسی؟
پر حرص دستی تو صورتش و بعد موهاش کشید و کلافه و داغون و کنترل شده گفت: چون مهمونی... چون مریضی.. چون مسئولتم... الان نمیشه....
این و گفت و برگشت و با دو قدم رفت سمت در و در و باز کرد و از خونه زد بیرون و در و محکم پشت سرش بست و من موندم و هق هق اشکهایی که به خاطر سکوت ریخته میشد و سوزنی که تو دلم فرو میرفت به خاطر این همه شعور و ملاحظه ای که کوهیار داشت و من و یاد بی شعوری خودم می نداخت که چه بی خبر و مثل ترسوها فرار کردم و حتی نایستادم تا توضیح بدم.
******

رو مبل دراز کشیده بودم و خونه تو تاریکی و سکوت فرو رفته بود. 5 ساعته که کوهیار از خونه زده بیرون و هنوز برنگشته. شب شده و من حتی حس بلند شدن و روشن کردن یه لامپم ندارم.
من تو تمام این 3 ماه به فکر خودم بودم. حتی قبل ترش وقتی رفتم. وقتی می خواستم برم. فقط به این فکر می کردم که اونی که میره من باشم نه کوهیار. اونی که می مونه و حس تهی شدن بهش دست میده من نباشم. فقط تو این فکر بودم که برم و نبینمش تا نفهمه حسی هست علاقه ای هست عشقی هست که نکنه شاید ولم کنه بره و همون حرفهایی که به ستاره زد به منم بگه.
هیچ وقت به بعدش فکر نکردم. به اینکه کوهیار می مونه و چه حسی بهش دست میده فکر نکردم. به اینکه سر کوهیار چی میاد فکر نکردم.
همیشه کوهیار همون پسر شیطون و مقاوم تو ذهنم بود. هیچ وقت فکر نمی کردم چیزی بتونه ناراحتش کنه و الان... توی این دو روز میدیم که چقدر خودش و کنترل میکنه که چیزی ازم نپرسه که منو تو این خونه تو معذورات قرار نده و حس راحتیم و ازم نگیره.
من چقدر بدم. چقدر...
با صدای چرخیدن کلید تو قفل به خودم اومدم و از رو مبل بلند شدم.
کوهیار وارد شد و کفشش و در آورد و تو تاریکی دنبال کلید برق گشت و تو تاریکی صدام کرد.
صداش ترسیده بود.
کوهیار: آرشین.. آرشین هستی؟؟
من: آره بیا تو...
صداش آسوده شد و چراغ و روشن کرد و اومد داخل و گفت: پس چرا تو تاریکی نشستی دختر... چشمات درد می گیره.
دستش و بالا آورد و گفت: ببین برات پیتزا گرفتم.
به دست بالا اومده اش که 3 تا پیتزا توش بود نگاه کردم. با ابروهای بالا رفته گفتم: مگه 2 نفر آدم چقدر می خورن که 3 تا پیتزا گرفتی؟
یه نیشی باز کرد و با یه چشمک گفت: گفتم شاید مثل اون شب عصبی بشی بخوای خودت و خفه کنی.
یه تک خنده ای کرد و رفت تو آشپزخونه. خنده ام گرفت. خودش و آروم کرده بود و برگشته بود تو خونه. بازم این بغض لعنتی و لعنت به شعور نداشته ام.
یه سینی که توش دو تا لیوان و سس و نوشابه بود آورد با پیتزا ها گذاشت رو میز و خودشم نشست رو مبل.
در جعبه های پیتزا رو باز کرد و گفت: بخور دیگه من گشنمه حواسم به تو نیست.
سریع دست برد یه قسمت از پیترا رو برداشت و تا نصفه فرو کرد تو دهنش. لبخندی زدم و دست بردم برای پیتزاها.
انگار راست می گفت واقعاً گشنه اش بود. چون بی حرف کلی پیتزا خورد و بعدشم ولو شد رو مبل. خواستم بلند شم میز و تمیز کنم که نزاشت و گفت خودم جمعشون می کنم تو اگه می خوای برو بخواب.
به ساعت نگاه کردم حدود 10 بود و برای من که کل دیروز و امروز و بی کار تو خونه نشسته بودم برای خواب زود بود اما چون دیدم کوهیار خسته به نظر میاد از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق و یه دقیقه ی بعد کوهیار در زد و اومد تو یه نایلون گذاشت کنار تخت و گفت: این مال توئه.
از تو کمدش رختخواب برداشت و رفت.
به نایلون نگاه کردم. دست بردم برش داشتم. توش یه تاپ و دامن دیگه بود. جالبیش این بود که لباسها یه مدل بودن و فقط طرح و رنگشون فرق می کرد. این بار تاپش سفید بود و دامنش سفید و نخی و بلند و طرح های رنگی آبی توش داشت. لبخند زدم و لباسها رو گذاشتم تو همون نایلون کنار تخت.
حس کردم توش بازم وسیله هست. با دقت نگاش کردم. یه دست ست لباس زیر بنفش توش بود. انقدرم قشنگ بود که آدم یه درصدم احتمال نمی داد یه پسر خریده باشه با این سلیقه.
نیشم تا بناگوش باز شد. برای خودم یه تک سرفه ای کردم و یه اخم ریز و زیر لب برای خالی نبودن عریضه که حداقل پیش خودم نشون ندم که چقدر راضیم از اینکه انقده سایز و رنگش باب میل من و اندازه است یه بی تربیتی گفتم و لباسها رو گذاشتم تو نایلون و پا شدم و از تو کتابخونه ی اتاقش یه کتاب برداشتم و تا نیمه های شب مشغول خوندن شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
******
امروز دیرتر از روزهای دیگه بلند شدم اونم به خاطر کتاب خوندنم بود. از اتاق رفتم بیرون و دست و صورتم و شستم. میز صبحونه چیده شده بود و یه نوشته رو میز بود.
" آرشین جان از شرکت زنگ زدن کار مهمی داشتن باید می رفتم، شرمنده. ناهار تو یخچال داریم اگه دیر شد خودت بخور. شب شام می گیرم میام. کوهیار. "
به نوشته نگاه کردم. لبخند زدم و دستی رو خطوطش کشیدم. یه حس شیرینی داشتم. همیشه دلم می خواست وقتی میام خونه یکی برام رو در یخچال یا جلوی آینه یاد داشت گذاشته باشه که بفهمم که به فکرم بوده و نگران تنهاییم و براش مهم بوده که بهم بگه که کجاست و کی بر می گرده.
بی اختیار با ذوق نامه رو بلند کردم و بوسیدمش. از این کارم خودمم شوکه شدم. اخم کردم و نامه رو ول کردم رو میز رفتم برای خودم چایی ریختم و نشستم یه صبحونه ی سیر خوردم. میز و جمع کردم و یه دستی به آشپزخونه کشیدم و رفتم بیرون و تو اتاق و یکم جمع کردم و تو هالم تمیز کردم و کلی وقت کُشتم اما بازم وقت بود و ساعت نمی گذشت. چون دیر صبحونه خوردم میلی به ناهار نداشتم و بی خیالش شدم.
رفتم تو حموم و یه دوش گرفتم و لباسهایی که کوهیار برام خریده بود و پوشیدم. بدنم حال اومده بود. به ست لباس بنفشی که برام خریده نگاه کردم. نه سلیقه اش حرف نداشت.
رفتم کتابم و برداشتم و با یه ملافه و بالشت اومدم رو مبل بزرگه دراز کشیدم و مشغول خوندن شدم. اونقدر خوندم که آخرم دستهام شل شد
و کتاب افتاد رو سینه ام و چشمهام بسته شد و خوابیدم.
با حس نوازش موهام چشمهام و باز کردم. چشمهای مهربون کوهیار تو چند سانتی صورتم بود و دست گرمش تو موهام فرو رفته بود. گردنم و کج کردم و خواب آلود گفتم: کی برگشتی؟
لبخند مهربونی زد و گفت: یه نیم ساعتی میشه.
بهش نگاه کردم. رو میز وسط نشسته بود و لباسهاشم هنوز عوض نکرده بود.
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: چرا لباسهات و عوض نکردی؟
لبخندی شیرینی زد و گفت: الان عوض می کنم.
خم شد و آروم و عمیق پیشونیم و بوسید.
حس جریان الکتریسیته باعث شد شوکه تو جام دراز کش سیخ بشم و نفسم بند بیاد. کوهیار که رفت تو اتاق و در و بست نفسم و فوت کردم بیرون.
هنوزم که هنوزه این شوک هاش منو میکشه و نفسم و بند میاره.
آخرش با این آرامشش دیونه ام میکنه.

از جام بلند شدم و رفتم صورتم و شستم و رفتم کتاب و برداشتم ببرم تو اتاق.
کوهیار: آرشین بیا ببین برات دیزی خریدم حال کنی.
لبخند زدم. کتاب و بردم تو اتاق و یه نگاه تو آینه به خودم انداختم و دستی به موهام کشیدم و دورم مرتب ریختمش.
یه نگاه به قیافه ی زرد و زارم انداختم. خودم از دیدن خودم بدم اومد. تابلو قیافه ی مریضها رو داشتم.
از تو کیفم یه مداد در آوردم و تو چشمم کشیدم و یکم ریمل و یه رژ گونه و رژ.
بهتر شده بودم. حداقل اعتماد به نفسم برگشته بود.
رفتم بیرون از اتاق و نشستم پشت میز آشپز خونه. کوهیار در حال کوبیده درست کردن بود. کارش که تموم شد ریختشون تو یه ظرف و برگشت گذاشت رو میز.
چشمم به دیزی بود و مست بوی خوشش شده بودم.
سرم و بلند کردم ازش تشکر کنم که دیدم با یه اخم ریز زل زده به من.
یکم هول شدم و نگران. دستم که میرفت سمت نون تو هوا موند و نامطمئن گفتم: چیزی... شده؟
با همون اخم و نگاه شماتتگرش گفت: به خودت رسیدی خبریه؟
دلم مثل یه بند پاره شد. نمی دونم چرا یاد اون شب افتادم. همون شبی که برام قد دنیا ارزش داشت. همون شبی که به خودم رسیده بودم و خودم و عالی درست کرده بودم تا یه شب فراموش نشدنی بسازم.
نگاه کوهیار جوری بود که انگار اونم به اون شب فکر می کنه اما...
هر چقدر اون شب برای من عالی بود انگار برای کوهیار پر شده بود از درد و یاد آوریشم اذیتش می کرد.
بی اختیار دستم رفت سمت لبهام که رژم و پاک کنم و آروم گفتم: از قیافه ی مریضم خسته شده بودم.
قبل از اینکه دستم برسه به لبهام و بکشم روش مچ دستم و گرفت.
اونقدر محکم و ناگهانی که ترسیدم. حس کردم مثل دزدها دستم و گرفته. با نگاه ترسیده ای بهش نگاه کردم. دیگه اخم نداشت. دیگه نگاهش طوفانی نبود.
لبخند آرامش بخش و نگاه آرومش برگشته بود تو صورتش.
کوهیار: نمی خواد خوشگل شدی. همین جوریشم غذا بخوری پاک میشه.
یه چشمکی زد و مشغول شد.
آروم دستم و آوردم پایین و با سری به زیر افتاده غذام و خوردم.
بعد غذا پا شدم ظرفها رو گذاشتم تو سینک و خواستم بشورمشون که کوهیار گفت: نمی خواد تو برو بشین. چون امروز تنها موندی خونه من خودم ظرفها رو می شورم. برو یه چیزی پیدا کن ببینیم.
رفتم رو مبل نشستم و کانالا رو بالا پایین کردم. یکم که گذشت بوی زغال اومد. سرمو برگردوندم سمت آشپزخونه.
من: کوهیار داری چی کار می کنی؟
جوابم و نداد. اومدم سرک بکشم که دیدم قلیون به دست پا شده اومده تو هال و همون جور که میومد قلیون و بزاره رو میز گفت: امشب شب دود و دمه. برو حالشو ببر.
بلند بلند خندیدم. انقدر بامزه گفته بود که نمیشد نخندم.
قلیون رو گذاشت رو میز و رفت تو آشپزخونه با دوتا چایی و شیرینی و مخلفات خوشمزه ای که همیشه تو خونه اش پیدا میشد اومد بیرون و چید رو میز و با ابرو اشاره کرد و گفت: تا من اینو چاق کنم تو مشغول شو.
لبخندی زدم و خم شدم دستم و پر بادوم هندی کردم و نشستم دونه دونه انداختم تو دهنم.
کوهیارم 4 تا قول قول کرد که قلیون و چاق کنه. از طرفی هم چشمش به من و انگشتای من بود که بادوم به دست می رفت بالا خالی بر می گشت پایین.
بین قول قولا یه نفس گرفت و تند گفت: به منم بده دق کردم.
دوباره بلند خندیدم و 2 تا دونه بادوم هندی با انگشت گرفتم سمتش. دود غلیظ قلیون و مثل دود کش داد بیرون و سرش و خم کرد سمت دست من و دهنش و باز کرد و بادوم ها رو همراه دست من بلعید. همچین نرم لبهاش و کشید به انگشتهام که مات موندم و نمی تونستم اعتراض کنم. مبهوت خیره موندم بهش. نفهمیدم کی بادوم ها رو برداشت و کی سرش و برد عقب و کی صاف نشست خیره شد به منِ مات.
به خودم که اومدم سریع چشمهام و از نگاه خیره و دقیقش گرفتم و رومو برگردوندم و به روی خودم نیاوردم.
یه چشمم به تلویزیون بود که به خاطر دود غلیظ تار شده بود و حواسم به خوردن خودم و کوهیارم بود.
کوهیار: تو چیزی می بینی؟
برگشتم و با استفهام نگاش کردم. یه اخم ریزی کردم ببینم منظورش چیه و با سر گفتم: چی؟
کوهیار نزدیکتر شد و چسبید به صورتم و زوم کرد تو چشمهام و خیره خیره نگاش کرد و گفت: لنز نداری. عینکم... پس چه جوری میبینی.
دستهام شل شد رو پام. بغضم برگشت. یه لبخند تلخ زدم و نگاهم و ازش گرفتم و سرم و انداختم پایین و انگار یه موضوع بی اهمیت و دارم بیان می کنم گفتم: عمل کردم.
با بهت و خوشحال گفت: جدی؟؟؟ کی؟؟؟ این همه من بهت گفتم گوش نکردی. تنها شدی دوییدی رفتی عمل کردی؟
سرم و بلند کردم چشم دوختم به تلویزیون و با یه اخم ریز گفتم: اتفاقاً اینجا بودم عمل کردم.
این بار کوهیار با بهت خم شد جلو و سرش و کج کرد تا تو چشمهام نگاه کنه. دود و فوت کرد بیرون و گفت: واقعاً؟ کی؟ چرا به من نگفتی؟
زهر خندی زدم و گفتم: اومدم بگم اما نشد. مهمون داشتی.
یه اخمی کرد و رفت تو فکر و همون جور آروم و تو فکر گفت: مهمون؟ کدوم مهمون؟ کسی خونه ی من نمیاد.
بعد یکم انگار از فکر کردن و به نتیجه نرسیدن خسته شد که بی خیال شد.
باورم نمیشد. یعنی انقدر ستاره و بحثشون براش بی اهمیت بود که حتی اون و به یاد نمی آورد؟
دیگه پیِش و نگرفت، منم چیزی نگفتم.
یکم کوهیار قلیون کشید و یکم من. دود و غلظت قلیون گرفتم و یه کوچولو باعث سرگیجه ام شد.
قلیون و گرفتم سمتش و گفتم: بیا تو بکش من دیگه نمی تونم. سرم درد گرفته.
شلنگ قلیون و گرفت و گفت: باشه تو دراز بکش و چشمهات و ببند سرت بهتر بشه.
یه باشه ای گفتم و دراز کشیدم. از جاش بلند شد و قلیون و برداشت و برد تو آشپزخونه. چشمهام و بستم. فقط صداش و میشنیدم. کارش تو آشپزخونه که تموم شد اومد بیرون و صدای تلویزیون خاموش و صدای ضبط بلند شد همون آهنگ دیروز صبح بود.
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
یاد شب خونه ی شایان و بازیمون افتادم. یاد پارکینگ و پنچری که این شعر و برام خوند. شعری که می تونست باهاش ببره اما راحت بی خیالش شد. برای بهتر کردن حال من.
بغض کردم.
صدای قدمهاش نزدیک تر شد نشست رو مبل و پام و گرفت تو بغلش.
جاش و که درست کرد آروم آروم شروع کرد با دست مچ و انگشتهای پام و ساق پام و ماساژ دادن. بغضم بیشتر شد.
شب مهمونیش همین جا رو همین مبل بهم گفت...
یا به من نگفت به خودش گفت...
گفت " از کجا اومدی که الان وسط زندگیمی "
من وسط زندگیش بودم؟ من هیچ جای زندگیش نبودم. من باید می رفتم. خودشم می دونست.
اما چرا الان این جوریه؟ چرا کاری نمی کنه چرا هیچی نمیگه؟
بغضم شکست. اشکام از لای چشمهای بسته ام جاری شد.
آروم پاهام و جمع کردم تا دستهای داغش به پوستم کشیده نشه. اما نمیشد. بازم دستهاش رو پام بود.
با بغض و صدای دو رگه ای گفتم: نکن...
دستهاش یه لحظه ثابت شد فقط یه لحظه و دوباره برگشت سر کار اولش...
این بار چشمهام و باز کردم و با نگاه اشکی پر بغض تر و بلند تر گفتم: نکن...
برگشت و با یه اخم نگام کرد و خشک گفت: چی کار نکنم؟
بینیم و بالا کشیدم و گفتم: نکن .. دستت و از رو پام بردار... ماساژ نده... نوازش نکن... حالم و عوض نکن. نزار خیلی چیزا یادم بیاد. نزار خیلی چیزها رو بخوام.. تروخدا نکن...
دستهاش رو پام مشت شد. اخمش بیشتر شد... با نفسهای حرصی گفت: چرا نکنم؟ تو که خوشت میومد؟ تو که خمار میشدی؟ چرا این بار نگفتی؟ بگو دیگه؟ بگو مچم...
دیگه خوب نیست؟ دیگه خوب ماساژ نمیدم؟ دیگه دستهام گرم نیست؟ داغ نیست؟ دیگه حسم و نمی رسونه؟ دیگه چیزی ازشون نمی فهمی؟
پر حرص پاهام و جفت کرد و بالا آورد و محکم و با حرص لبهاش و چسبوند به پام و یه بوس حرصی روش نشوند و با ضرب پام و پایین آورد و گفت: این چی؟ اینم چیزی و یادت نمیاره؟
یا باید عملی همه ی اون چیزهایی که بینمون بود و بهت نشون بدم؟ آره تو آدم عملی.. تئوری چیزی یادت نمیاد. نه یادت میاد نه یاد می گیری...
بلند تر گریه کردم.
کوهیار با داد گفت: گریه نکن.. گریه نکن.. برای چی گریه می کنی؟ برای کی؟ برای خودت؟ مگه باهات کاری داشتم؟ مگه اذیتت کردم؟ مگه چیز نامعقولی ازت خواستم؟
صدام بالا تر رفت.
صداش پایین تر اومد: برای من گریه می کنی؟ برای خوش خیالیم؟ برای چیزهایی که گم کردم و تو باعثش شدی؟ برای چیزهایی که دزدی و به روی خودت نیاوردی؟ برای حسی که به بازی گرفتی؟؟؟ برای شب معرکه ای که بهم هدیه دادی و صبح روز بعدش نابودش کردی؟ همه ی آرامشم و نابود کری؟
از جاش بلند شد و پام و با حرص پرت کرد رو مبل.
پر بغض گفتم: من هیچ کاری نکردم. هیچی ندزدیدم. اگه همه ی این داد ها به خاطر یه تیشرت و یه بالشته که خوب باشه. پولش ومی دم اما پسشون نمیدم. اینا راضیت می کنه؟
با حرص اومد نشست رو میز و خیره شد بهم و گفت: پول اونا رو میدی پول این و چی؟
بامشت رو قلبش کوبوند.
کوهیار: این و چی؟
دوتا انگشت اشاره و کناریش و فشار داد رو شقیقه اش.
کوهیار: واقعاً فکر می کنی به خاطر بالشتِ؟ یا تیشرت؟ اونا رو بردی اما صاحبشون و ول کردی. چرا؟ چی کارت کرده بودم که آرامشم و بردی. کاری کردی که از خودم بدم بیاد. روزی هزار بار تک تک روزهامون و مرور کنم تا بفهمم اشتباهم کجا بود که بی خبر گذاشتی و رفتی. حتی لایق یه خداحافظی هم نبودم. به همه سپردی که نگن کجایی. بهم فهموندی که دنبالت نگردم. که من هیچ کس و هیچ چیز برات نبودم. حتی قدر یه خداحافظت....
دیگه نمی تونستم. دیگه پر شده بودم. تحملم تموم شده بود. بسه هر چی تو خودم ریختم. آقا من مقاوم نیستم. من کوه نیستم.
دستی به صورتم کشیدم و پر حرص با داد گفتم: من رفتم تا تو نری. تو نگی خداحافظ تو نگی برو...
آروم تر گفتم: تا تو ازم خسته نشی ازم زده نشی تو ولم نکنی. تا تو ... ازم بدت نیاد...
با چشمهای گرد خیره شد بهم.
دهنش جمع شد چونه اش حالت بغض گرفت. خم شد سمتم و مستقیم خیره شد تو چشمهام. با چشمهای ناراحت با صدای غمگین گفت: ازت بدم بیاد؟ از تو؟ مگه کسی از خودش بدش میاد؟ مگه کسی هم هست که بتونه از خودش جدا بشه؟ هر چقدرم که بخواد. هر چقدرم که تلاش کنه. آدمها خودشون و بیشتر از هر کسی دوست دارن.
من خودم و دوست دارم من و تو رو که خود خود منی و دوست دارم.
بهت زده خیره شدم به لبهاش.
یه زهرخندی زد و خودش و کشید عقب.
کوهیار: هیچ وقت نفهمیدی برام چی بودی و باهام چی کار کردی.
تو برام یه سیب بودی. یه سیب ترش و خوشمزه. یه سیبی که آدمو به هوس می نداخت تا یه گاز ازش بزنه.
تو خودت بودی بدون هیچ تظاهری.
اما من نمی خواستم. نمی خواستم سیبم خراب بشه. می خواستم همون جور قشنگ و سبز بمونه تو سبد روی میز تا هر وقت که میرم و میام ببینمش و با حس اینکه هست لبخند بزنم و آروم بشم.
کوهیار: من زودتر از تو فهمیدم که ما چقدر شبیه همیم. خیلی قبل تر از تو. شاید از همون شبی که تو کوچه ی خونه اتون زیر بارون گیج پیدات کردم و تو... بی صدا غصه خوردی.
یا اون شبی که با همه ی نیاز مالیت یک کلمه هم به من نگفتی. حتی وقتی خواستم کمکت کنم نمی خواستی قبول کنی.
همون موقع ها که وقتی من شیطنت می کردم تو ساده و بی ریا می خندید و جدی نمی گرفتی.
همون موقع فهمیدم که تو چقدر شبیه منی. تویی که مثل خودم دنبال آرامش بدون تعریف بودی. دنبال دوستی بدون توجیح.
همون موقع فهمیدم که خودخواهم.
که خودم و فقط برای خودم می خوام.
من رابطه امون و همون جور که بود دوست داشتم. دوستانه بدون تعریف.
سیبم و برای خودم تنها می خواستم.
اما اینم میدونستم که با وجود همه ی تشابهات کنار اومدن با خودم مشکله. کنار اومدن با تو مشکله. کنار...
اما نفهمیدم چه طور این جوری شد.
نفهمیدم که به هوای دیدن تو میام رو تراس به هوای بیرون کشوندن تو ساز می زنم. مشتاق حرف زدن با توام.
یه روز به خودم اومدم دیدم این دوستی و خیلی می خوام. اینکه خسته و کوفته بیام و با تو غذا بخورم. که خندیدن تو رو ببینم و آروم بشم. اینکه کنار تو بشینم و تلویزیون نگاه کنم. من اینها رو می خواستم.
دستی تو موهاش کشید و از جاش بلند شد و قدم رو رفت.
کلافه گفت: اونقدر بهم خوش میگذشت که به هیچی دیگه فکر نمی کردم. فکر می کردم تا ابد می تونیم دوتا دوست باشیم.
تو می تونی سیب سبز تو سبد رو میزم باشی.
اما نشد...
شب مهمونی تو خونه ام وقتی با لباس قرمز اومدی و با کفشهای پاشنه دار توی خونه مانور دادی وقتی خواستم کفشهات و در بیارم. بوت کردم. سیب سبزم و بوش کردم و نتونستم از چشیدن یه کوچولو ازش خود داری کنم.
بوسیدمت و همه چیز بدتر شد.
بهت گفتم تنبیه تو هم به شوخی گرفتی. اما مزه ات رفته بود زیر زبونم، شیرینیت.....
نشست رو مبل و سرش و گرفت بین دستهاش و کلافه گفت: تو دیگه اون سیب سبز خواستنی توی سبد نبودی.
الان دوست داشتم برم و یه ناخونک به سیب بزنم. به عمرم یه همچین سیبی نخورده بودم که با هر ناخونکی هوس بیشترش و بکنم.
تا اینکه خودت اومدی...
صداش شکست. سرش و بلند کرد و با اخم نگام کرد.
کوهیار: اون شبی که اومدی با قر و غمزه اینجا خودت و خوشگل کردی و کلی غذاهای خوب درست کردی و آهنگ گذاشتی و رقصیدی و تشویق کردی و....
ساکت شد... مات و ملتمس نگام کرد....
آروم لبهاش تکون خورد.
کوهیار: چرا با من این کارو کردی؟ چرا اجازه دادی طعم واقعی سیب و بچشم؟ چرا بهم نشون دادی که چیو دارم و نمیبینم؟
عاشق سیبم شدم. به عشق اون رفتم مأموریت که برگردم و بمونم کنارش.
اخمش بیشتر شد و پر حرص گفت: تو رو حق خودم میدونستم. سیب من مال منه...
آروم تر گفت: اما فکرشم نمی کردم وقتی من سیب و بزارم زمین ممکنه کسه دیگه ای بیاد و برش داره.
با چشمهای ناراحت با صدای دو رگه گفت: چرا رفتی؟ چرا بعد اینکه طعمت و چشیدم رفتی؟
وقتی رفتی تازه فهمیدم خودخواه بودم. من خودم و دوست داشتم و حالا... خودم من و ول کرده بود و رفته بود. بی خبر بدون دلیل.
داغون شدم. داغون شدم و نفهمیدم کدوم کار کدوم حرکت من باعث شد فرار کنی.
اون موقع تازه فهمیدم چقدر وابسته ات شدم و چقدر به حضورت نیاز دارم.
بارم نمیشد.. باورم نمیشد... هق هقم بلند شد و صدام شکست. با بغض و اشک گفتم: تو نمی خواستی وابسته بشی و من وابسته شدم. اگه می موندم و نمی رفتم تو ولم می کردی و من میشکستم. نمی خواستم تو بری من باید می رفتم.
منم خودمون و میشناختم و درسته که من تغییر کردم من شکل گرفتم اما تو چی؟ تو می تونستی تغییر کنی؟ با این وابستگی کنار میومدی؟
من به خاطر تو حسود شده بودم. تو رو برای خودم می خواستم. شنیدن صدای هر دختری نیمه شب پشت گوشی کنار تو و رقصیدنت با دخترای تو مهمونی و شنیدن صدای ستاره از تو خونه ات دیوونه ام می کرد.
با بهت گفت: ستاره؟
تازه به خودم اومدم فهمدیم وسط بغض ترکونیم چیا گفتم.
اخمش غلیظ شد و با تحکم گفت: تو ستاره رو از کجا می شناسی؟
لبم و به دندون گرفتم و آروم تر گفتم: از همین جا، از تو خونه ات. فردای روزی که عمل کردم اومدم غافلگیرت کنم و بهت شکلات بدم اما وقتی اومدم ستاره اینجا بود و شماها مشغول دعوا. نتونستم بیام تو اما همه چیز و شنیدم.
با ناباوری بهم خیره شد و با تأسف سری تکون داد.
حس کردم داره سرزنشم می کنه برای توجیح خودم گفتم: وقتی داشت می رفت منو دید و گفت نزار دوستیت بیشتر شه و به وابستگی بکشه که نابود میشه.
با دهن باز نگام کرد و به زور گفت: تو به خاطر اون رفتی؟ فکر کردی تو رو ول می کنم؟ فکر کردی وابستگی ...
کلافه دستی به صورتش کشید و عصبی از جاش بلند شد و گفت: دیوونه تو ستاره نبودی. ستاره هیچ وقت تو نمیشد هیچ وقت من نمیشد و نمی تونست کاری که تو با من کردی و بکنه. تو رابطه ی من و اون کسی که پیش قدم شد اون بود. کسی که روزها رو زیاد کرد و روابط و زیاد اون بود.
اخمش بیشتر شد. انگار با خودش حرف می زد.
کوهیار: اما من و تو... کسی که هی جلو میومد من بودم. کسی که ثابت بود تو بودی. کسی که بیشتر می خواست من بودم. کسی که بی تفاوت بود و فکر می کرد شوخیه تو بودی.
سرش و بلند کرد و تو چشمهام خیره شد و گفت: هیچ وقت بهش دقت نکردم به این که ناخواسته چقدر سعی کردم بهت نزدیک بشم و کنارت باشم. حتی وقتی می دونستم آزادی هست.
شوکه بهش نگاه کردم. اون آزاد و از کجا میشناخت؟
لبخندی زد و گفت: پسرا دهن لق تر از دختران. من میدونستم تو با آزاد دوستی اما برام مهم نبود. اون موقع فکر می کردم تو عالم دوستی و همسایگی دارم یه لطفی بهت می کنم. اما نمیدونستم که چرا خودم انقدر مشتاق این لطفهام.
اومد رو میز جلوم نشست. خم شد و دستهام و تو دستهای داغش گرفت و تو عمق چشمهام خیره شد و با یه صدای شیرین گفت: آرشین پیشم بمون. میدونم سخته میدونم با همه ی منطق هامون و استدلالاتمون فرق می کنه اما بزار امتحان کنیم. بزار این یه راهم بریم.
بزار تلاشمون و بکنیم .... ارزشش و داره.
من دیگه نمی خوام سیبم از دستم بره. نمی خوام ترس این و داشته باشم که یه روزی تموم شه. یه روزی یه کسی وقتی من حواسم نیست بیاد و برش داره.
بزار با دل امن سیبم و بزارم تو سبد رو میزم و دل خوش کنم به حضورش تو خونه و زندگیم.
قول میدم نزارم غباری رو صافی و صیقلیش بشینه.
با همه ی وجود حرفهاش و صداقتش و حس می کردم. همه چیز از تو نگاهش پیدا بود. شاید هر کس دیگه ای جای کوهیار ازم می پرسید بی برو برگرد می زدم تو دهنش یا بلند بهش می خندیدم اما کوهیار...
حرفی زده بود که آرزوی من بود. آرزویی که هیچ وقت فکر نیم کردم حتی بهش فکرم کنم. اما با وجود کوهیار...
به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: زمان می گذره... سیبت چروک میشه... دیگه تازه نیست... اون وقت میری سراغ یه سیب تازه یه سیب صاف با عطر بهتر.
سرش و نزدیک صورتم آورد. کنار گوشم یه نفسی کشید و گفت: سیب من تا همیشه همین عطر و داره حتی اگه روزها بگذرن و پوستش چروک بشه. دل من اون موقع هم سیب خودش و می خواد.
یهو خودش و عقب کشید و نگران نگام کرد دستهاش شل شد و گفت: ولی اگه سیبم یه سبد دیگه و یه خونه ی دیگه بخواد من نمی تونم جلوش و بگیرم. نمی خوام به زور نگهش دارم.
اما تلاشم و می کنم.
قبل از اینکه دستهای شل شده اش از تو دستهام جدا بشه دستهاش و محکم تر تو دستم گرفتم و با یه لبخند نگاهم و تو صورتش چرخوندم و با اطمینان گفتم: من خونه ی جدید و سبد جدید نمی خوام. تو باشی برام کافیه...
لبخند پهنی زد.
دستهاش و فشار دادم و گفتم: این دستها باشن کافیه.
به سینه اش نگاه کردم و گفتم: این آغوش باشه کافیه.
سینه اش از هیجان بالا و پایین رفت. دستهاش و از تو دستم آزاد کرد و با همه ی هیجاتنش حلقه کرد دور کتفم و کشیدم تو بغلش و با همه ی شوقش گفت: قول میدم این سینه تا همیشه برای تو گرم بمونه برای تو به هیجان بیاد.
آروم گونه ام و کشیدم رو سینه اش.
ریز خندید و گفت: نکن دختر قلقلکم میاد.
منم خندیدم. دستش و آورد و چونه ام و گرفت و آروم سرم و بلند کرد. هنوز ته مونده های خنده های ریزمون رو صورتمون بود. چشمهاش و بست و خم شد رو صورتم. با آرامش گرمای تنش چشمهام و بستم و لبهاش و با تمام وجود حس کردم.
قد دو دقیقه همو پر شور بوسیدیم و لبهامون جدا شد. دوباره سرم و تکیه دادم به سینه اش و رو موهام و بوسید.
کوهیار: میگم.... دقیقاً چه کارهایی این بخیه هات و باز می کنه؟؟؟
پر حرص با خنده کله ام و کوبوندم تو سینه اش که آخم در اومد.
بلند خندید و گفت: هنوز عبرت نگرفتی؟ میزنی خودت و ناکار می کنی.
خندیدم. ولی سرم بد درد گرفته بود. با دستش سرم و نوازش کرد و گفت: خوب دیگه شامت و که خوردی دسرشم که تموم شد پاشو برو بخواب.
بلند شدم رفتم دستشویی مسواک کردم و صورتمم شستم و رفتم تو اتاق.
کوهیار میز و تمیز کرد و کاراش و کرد و اومد تو اتاق.
بی خیال کوهیار نشستم جلوی آینه و به دست و صورتم کرم مالیدم. بلند شدم برم بخوابم که دیدم رو تخت با خیال راحت دراز کشیده.
من: اینجا چرا خوابیدی؟
کوهیار: برم تو کوچه بخوابم؟
من: نه ولی برو سر جای خودت بخواب.
یه پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: دزد پررو یقه ی صاحب خونه رو می گیره همینه ها. خانم خوب جای من همین جاست انگار یادت رفته.
همچین با حرص می گفت که خنده ام گرفت. با خنده گفتم: پاشو خودت و لوس نکن برو بخواب.
این بار ملتمس گفت: سر جدت آرشین بزار بخوابم مگه بار اولمونه کنار هم می خوابیم. به خدا کمرم از رو زمین خوابیدن درد گرفته.
دلم براش سوخت.
من: می ترسم تو خواب لگد بزنی بعد اون وقت...
همچین نگام کرد که انگار بهش فحش دادم. دلخور گفت: کی تو خواب لگد پروندم که بار دومم باشه؟
شونه ای بالا انداختم و نشستم رو تخت و ملافه رو کشیدم بالا که بخزم زیرش و آروم گفتم: من چه میدونم من که دوبار بیشتر پیشت نخوابیدم.
تا دراز شدم سریع دستش و انداخت دور شکمم که یه لحظه از ترس چشمهام گرد شد.
لبخند خبیثی زد و گفت: مواظبم نترس. برای اینکه دفعاتش و بیشتر کنی از همین امشب می تونی امتحان کنی.
بلند شد نشست تیشرتش و در آورد و دراز کشید و بغلم کرد.
لبخندی زدم و چشمهام و بستم و تو هوای اون نفس کشیدم.
چقدر این آرامش و دوست داشتم و محتاجش بودم.
با چشمهای بسته تو خواب لبخندی زدم. حسی که از دیشب تا الان حتی تو خوابم باهام بود اونقدر شیرین بود که دلم نمی خواست هیچ وقت تموم بشه.
یه نفس عمیق کشیدم و عطر اتاق و تو ریه هام فرو بردم و دستهام و باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.
دستم که خورد به جای خالی کوهیار وحشت زده از جام بلند شدم و نشستم.
کوهیار نبود.. نیست... مثل بار قبلی که پیشش بودم.. صبح روز بعد اون شبم کوهیار نبود و من تنها تو همین اتاق به رفتن و نبودن فکر می کردم.
وحشت زده به اتاق نگاه کردم اما کوهیار نبود.
ملافه رو از روم کنار زدم و از جام بلند شدم و با دو قدم سریع به در رسیدم و بازش کردم و خودم و انداختم تو هال. با چشم کل خونه رو گشتم. نبود....
رفتم تو آشپزخونه، دستشویی، حمام.... نبود.....
وحشت زده با بغضی که چنگ زد به گلوم با بدنی سست و چشمهایی مات ولو شدم رو مبل. اونقدر بهم فشار عصبی وارد شده بود که سرم درد گرفته بود.
آرنج هام و به زانوهام تکیه دادم و سرم و گرفتم تو دستهام.
کوهیار... کجایی...
اونقدر بغض داشتم که با یه تلنگر اشکم در میومد. مدام تو ذهنم به این فکر می کردم که چرا باید می رفت. به حرفهاش فکر کردم، به خواستگاری عجیبش، به جوابم، به ذوقش....
نکنه... نکنه پشیمون شده و روش نشده بگه و برای همینم بی خبر رفته تا خودم بفهمم و رفع زحمت کنم...
چونه ام لرزید... بغضم بیشتر شد...
با صدای در مثل فنر از جام بلند شدم و دوییدم سمت در. چند متری در با دیدن کوهیار قدم هام سست شد و ایستادم.
پر بغض به کوهیار که با چند تا نایلون تو دستش رو به در ایستاده بود و همون طور که در و میبست کلید و از توش در میاورد نگاه کردم.
چند قطره ی اشک از گونه ام چکید و با همه ی قدرت دوییدم سمتش و به محض اینکه روشو برگردوند و سرش و بلند کرد من با شتاب خودم و کوبیدم به سینه اش و بغلش کردم.
بهت زده از حضور من کمی مات دستهاش تو هوا موند.
پر بغض ناله کردم.
من: کجا بودی؟ چرا رفتی؟ بیدار شدم دیدیم نیستی... مرده ام و زنده شدم.. فکر کردم فرار کردی.
مهربون دستهاش دور بدنم پیچید و یکم فشارم داد و رو موهام و بوسید و گفت: یادت رفته عزیزم؟ عروس متواری تویی نه من.
به خاطر لحنش وسط بغضم تو سینه اش خندیدم.
یه تکونی به هیکلش داد و گفت: 10 بار بهت گفتم تو سینه ی من فوت نکن قلقلکم میاد.
خنده ام بیشتر شد. با دست منو به کنارش هدایت کرد اما دستهاش و از دورم باز نکرد.
با هم به سمت آشپزخونه رفتیم و تو همون حال گفت: رفتم بیرون برای صبحونه خرید کنم. خواب بودی بیدارت نکردم ولی برات یادداشت گذاشتم.
یه اخم ریز کردم و سوالی نگاش کردم.
وارد آشپزخونه شدیم. دستش و از دورم باز کرد و نایلون ها رو روی میز گذاشت و به در یخچال اشاره کرد و به سمتش رفت.
کوهیار: ایناهاش همین جاست ببین.
یه برگه که با یه آهنربای گرد آبی به در یخچال چسبیده بود و برداشت و بهم نشون داد.
" عزیزم من میرم خرید میکنم. بیدار شدی اگه حوصله داشتی چایی و دم کن. کوهیار "
یه ابروم رفت بالا. کلاً یادم رفته بود ببینم شاید یادداشتی هم باشه.
با کوهیار هر دو برگشتیم به سماور جوش نگاه کردیم و من یه لبخند زدم و کوهیارم گفت: و... ایناهاش... از چایی هم خبری نیست...
برگشت و گونه ام و کشید و گفت: نبینم تنبل باشی.
خودش رفت سمت سماور و چایی دم کرد. منم مشغول چیدن میز شدم و گفتم: راستش من صبح ها خیلی کم پیش میاد که صبحونه بخورم. معمولا چون دیرم میشه با یه قهوه از خونه میزنم بیرون.
دوتا فنچون چایی که ریخت و گذاشت رو میز و گفت: ولی من باید صبحونه ام و کامل بخورم و دوست دارم با تو بخورمش پس بهتره روزا زودتر بیدار شی چون صبحونه وعده ی خیلی مفیدیه.
یکم لب و لوچه ام و کج و کوله کردم و نشستم.
کوهیار به حرکتم بلند خندید و همون جور که می نشست گفت: چرا صورتت و می چلونی و چروک می کنی؟؟؟
شونه ای بالا انداختم و شکر و خالی کردم تو چاییم و با قاشق همش زدم. یه لقمه نون و پنیر درست کردم و خواستم بزارم تو دهنم که با حرف کوهیار نرسیده به دهنم لقمه و دستم تو هوا خشک شد.
کوهیار: کی با بابات حرف می زنیم؟
متعجب با چشمهای گرد بهش خیره شدم و نامطمئن پرسیدم: برای چی؟
یه ابروش و فرستاد بالا و گفت: ببینم دیشب و یادت که نرفته؟ من خواستگاری کردم تو هم بله دادی.
یکم زل زل نگاش کردم و خواستم سر به سرش بزارم. شونه ای بالا انداختم و گیج گفتم: کدوم خواستگاری؟ تو همه اش در مورد سیب حرف زدی من که خواستگاری نفهمیدم.
یه اخمی کرد و جدی پرسید: واقعاً نفهمیدی؟
سری به نشونه ی نه تکون دادم.
با همون اخم و جدیت گفت: خوب الان خواستگاری می کنم جوابت چیه؟
نتونستم خودم و کنترل کنم و پق زدم زیر خنده. لقمه ام و گذاشتم رو میز و بلند شدم و رفتم سمتش و با دو دست صورتش و گرفتم و یه بوس دل ضعفه ای رو گونه اش نشوندم و با خنده تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: قربونت بشم همون دیشب فهمیدم منم همون موقع جوابت و دادم.
چشمهاش که به خاطر بوسه ی من متعجب شده بود مهربون شد و لبش خندون دستی دور کمرم انداخت و بغلم کرد و گفت: ممنونم عزیزم.
رفتم نشستم سر جام.
کوهیار: خوب پس بگو کی با بابات حرف بزنیم؟
صورتم جمع شد. از تصور اون مرد که اسم پدر و یدک می کشید همه ی حسم می پرید.
ناله وار گفتم: مجبوریم؟
دوباره اخمش برگشت فنجون تو دستش و پایین آورد و جدی گفت: آره مجبوریم. چون برای اولین بار تو زندگیم می خوام همه چیز و اصولی و اون جوری که عرف و معموله انجام بدم. می خوام رسماً تو رو از پدرت خواستگاری کنم.
نامطمئن گفتم: یعنی با زری جون و بابات بیاین خواستگاری؟
لبخندی زد و گفت: اول باید منو به پدرت معرفی کنی و بعد زری جون و بابا هم میان. می خوام قبل هر چیزی خودم باهاشون صحبت کنم و جواب بله رو از اونا هم بگیرم.
اخم کردم.
من: بله و نه ی اونا مگه مهمه؟ مهم منم که بهت اوکی دادم.
دستش و جلو آورد و گذاشت رو دستم و گفت: مهم تویی. اصل تویی اما اون میشه احترام به بزرگتر. میشه اجازه گرفتن.
پوزخندی زدم و گفتم: از کی تاحالا به این چیزا معتقد شدی.
لبخندی زد و گفت: نشدم ولی گفتم که می خوام برای اولین بار اصولی کاری و انجام بدم. مطمئنم اونا هم مثل خانواده ی من برای دخترشون آرزو دارن نمی خوام با خودسریمون آرزوها و نقشه های اونا رو خراب کنیم.
به ما که ضرری نمیرسه بزار دل اونا هم شاد باشه.
حرفهاش منطقی بود اما نمیدونم چرا اصلا دلم نمی خواست دل اون مرد و شاد کنم برم و ازش اجازه بگیرم تا با منت بهم بگه دیدی آخرش آدم شدی.
وقتی نگاه مطمئن کوهیار و دیدیم و فهمیدم که هیچ جوره نمی تونم از زیرش در برم کلافه یه باشه ای گفتم و مشغول خوردن شدم.
تو فکر بودم. لقمه ام و قورت دادم و آروم پرسیدم: کوهیار...
کوهیار: جانم؟
من: چیزه... میگم زری جون و بابات..... منظورم اینه که.. من با دخترای دیگه فرق می کنم. اون جوری که مامانت و بابات می خوان نیستم....
برام سخت بود که بگم. عزمم و جمع کردم و گفتم: من آفتاب و مهتاب ندیده نیستم.
سرم و بلند کردم و جدی تو چشمهاش نگاه کردم. می خواستم ریز حرکاتش و بدونم و ببینم. با اینکه می دونست با اینکه فهمیده بود اما به زبون آوردنش با صدای بلند یه تأثیر دیگه داشت.
اولش بی تفاوت نگام کرد. وقتی نگاه نگران و جدیم و دید نگاهش مهربون شد. یه لبخند زد و گفت: آدم به خاطر حوا سیب و خورد و افتاد رو زمین. فکر می کنی براش مهم بود که از بهشت رونده بشه؟ مهم حوا بود که با اون اومد.
می خوای من چی بهت بگم؟ گذشته ات مال خودته حال و آینده ات و با من باش. همون جور که من هستم. تو هیچ وقت در مورد گذشته و روابطم حرفی نزدی پس دلیلی نداره که از این بابت نگران باشی.
زبونم بند اومده بود و کلام و گم کردم. من بهش چی میگفتم؟
به این آدمی که خود من بود. بی قضاوت بی فکر ناجور.
در موردم قضاوت نکرد. نظر نداد. منو همینی که هستم قبول داشت خود خود من. بدون حرف بدون حدیث بدون گفته ی مردم. فقط من.
دلم لبریز شوق شد. لبریز مهر.
با این حال لبخند زدم و با سرفه ای گلومو صاف کردم تا بتونم جدی باشم . نگاش کردم و گفتم: اما خانواده ات چی؟ زری جون.
شیطون خندید و گفت: می خوای زن من شی یا هوی زری جون که انقدر به فکر حرف اونایی؟ عزیزم تو نگران نباش انقدر که اینا از ازدواج من ناامیدن فقط کافیه بگم زن می خوام از ذوق می میرن. حتی اگه طرفم جورج بوش باشه براشون مهم نیست.
ریز خندیدم. یه دقیقه آروم و جدی نمیشد.
از استرس دستهام یخ کرده بود و دلم نمی خواست قدم از قدم بردارم. نفسهام به شماره افتاده بود و حتی دستم پیش نمی رفت در ماشین و باز کنم. با وحشت به در ساختمونی نگاه می کردم که هیچ وقت نشده بود بدون دعوا از توش بیام بیرون. خونه ای که ساعات عذابش بیشتر از دقیقه های آرامشش بود.
هنوز با خودم درگیر بودم بین رفتن و نرفتن بین بی خیال شدن و به کار خود مشغول بودن.
هنوزم نمی فهمیدم کوهیار چرا کوتاه نمیاد.
دست گرمش رو دستم نشست. از داغیش گرم شدم. برگشتم و چشمهای مضطربم و بهش دوختم. یه لبخند دلگرم کننده و مهربون بهم زد و گفت: من پیشتم از چی می ترسی.
چه جوری بهش می گفتم از همین حضور تو می ترسم. می ترسم که برای بار 100 ام وقتی وارد این خونه میشم دوباره همه چیز بهم بریزه و این بار جلوی تو انفجار خانوادگی صورت بگیره و ...
دلم نمی خواد اونقدر تو جزئیات روابط خانواده ام وارد بشه دلم نمی خواست خورد شدن غرور 26 ساله ام و تو یه ثانیه ببینه.
دستم و فشار داد. دوباره بهش نگاه کردم.
کوهیار: آرشین، عزیزم الان وقتشه. هر چی هم که بشه یه ذره از علاقه ی من بهت کم نمیشه این و بدون.
لبخند بی جون و سپاس گذاری زدم. دوباره بر گشتم سمت شیشه و به خونه نگاه کردم از این پایین سخت، اما می تونم چراغ روشن اتاق آرشا رو ببینم.
چشمهام و بستم و نفسم و فوت کردم بیرون و با همه ی قدرتی که جمع کردم محکم گفتم: بریم.
خودم زودتر در ماشین و باز کردم و اومدم بیرون.
دیروز زنگ زدم. برای اولین بار بعد از مدتها... به مامان، به اون مرد، به آرشا، گفتم امشب میام خونه و می خوام خبر مهمی و اعلام کنم و امیدوارم همه اتون باشید چون برام خیلی مهمه.
مامان ناباور و خوشحال به تماسم جواب داد. اون مرد با اکراه و آرشا با حس کنجکاوی و مشتاق.
کوهیارم پیاده شد جلوی در خونه ایستادیم. دستم و تو دستش گرفت و لبخند زد. دستم و پیش بردم تا زنگ و فشار بدم. دستم پیش نمی رفت. چند بار تو راه ایستاد و مشت شد اما بازم با اکراه جلو بردمش.
انگشتم رو زنگ قرار گرفت اما...
سریع دستم و پس کشیدم و برگشتم سمت کوهیار. با همه ی التماس و خواهش تو وجودم تو چشمهاش زل زدم و با بغض گفتم: میشه... میشه تنها برم؟؟؟
فکر نمی کذدم قبول کنه اما به امتحانش می ارزید.
تو چشمهام خیره شد.. دقیق .. کامل... عمیق... تو چشمهام چی بود و چی دید ... التماسم و دید؟
آروم لبخند زد چشمهاش و یه بار بست و باز کرد و دستم و فشار داد و گفت: برو عزیزم. این قدم آخرم تنها برو. من پشتتم و منتظرت.
قدرشناس نگاش کردم و با یه مرسی برگشتم و با قدرت دستم و رو زنگ فشار دادم.
بعد چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد.
آروم یه قدم به توی ساختمون برداشتم. برگشتم و همزمان با بستن در نگاه مضطربی به کوهیار انداختم که با لبخند دلگرم کننده ای به ارامش دعوتم کرد و با حرکت دست گفت: برو.
سرم و پایین انداختم و در و بستم. سوار آسانسور شدم و رفتم بالا. در باز بود و آرشا پشت در.
یه لبخند بی جون و نگران زدم که یه لبخند بزرگ تحویلم داد. سلام کرد و جوابش و دادم و کفشهام و دم در از پام در آوردم. دستش و گرفتم و بغلش کردم.
آروم زیر گوشم گفت: خوش اومدی خواهری.
ازش جدا شدم و بهش لبخند زدم. یه قدم به جلو برداشتم. در و پشت سرم بست. مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد. یه لبخند رو لبش بود و نگاهش نصفه نیمه رو به بالا و پایین. انگار شرمنده بود.
آروم سلام کردم. دلش قرص شد و صاف نگام کرد و با لبخند و صدای قوی جوابم و داد.
یه نفسی گرفتم و جلو رفتم و بغلش کردم. شوکه شد. انتظارش و نداشت وقتی به خودش اومد سفت بغلم کرد و من و به خودش فشرد.
تا حالا هیچ وقت این جوری بغلم نکرده بود. انگار تازه پیدام کرده باشه. انگار....
یه لبخند محو رو لبم اومد. تو دلم گفتم: تو مادری. باید قبل اینکه بچه ات چیزی و به زبون بیاره از نگاهش از رفتارش بفهمی چی میگه چی می خواد. تمام این سالها ندیدی تا آخرش خودم به زبون بیارم. حالا که همه چیزو میدونی می خوای درست عمل کنی؟ از من که گذشت اما از ته دلم از خدا می خوام برای آرشا دیر نشده باشه و بتونی همه ی کم کاریهات و برای اون جبران کنی.
ازش جدا شدم. به اطراف نگاه کردم. بابا از تو اتاق بیرون اومد. با اخم با یه نگاه بی تفاوت. بودن و نبودن من براش فرقی نداشت.
نفسم آه شد. از اینکه باید باهاش حرف می زدم. از اینکه کوهیار مجبورم کرده بود که باهاش حرف بزنم.
یه قدم به سمتش برداشتم و سلام کردم.
نگاهش و بالاخره به من دوخت و فقط به تکون سر اکتفا کرد.
آرشا جلو اومد و گفت: چرا ایستادی؟ بگیر بشین. برات چایی بیارم یا شربت؟
سری تکون دادم و قبل از اینکه بره گفتم: نه مرسی. چیزی نمی خورم. بیا بشین باید باهاتون حرف بزنم.
آرشا که برگشته بود که بره با تعجب برگشت سمتم. یه نگاه به من و بعد به مامان و بابا انداخت و با شک گفت: ام... باشه...
هر سه نشستن.
من رو مبل تک نفره ی کنار در و بابا رو مبل دونفره ی سمت راست تنها و آرشا و مامان رو مبل سه نفره ی بزرگ رو به روم نشستن.
تقریبا رو یه خط بودن و می تونستم هر سه شون و درست و کامل ببینم.
نمیدونستم چی بگم یا از کجا شروع کنم. چه مقدمه ای براشون بچینم. بگم کوهیار و کجا دیدم؟ چه جوری آشنا شدم. چی کار می خوایم بکنیم.
واقعاً مستأصل بودم و نگاه بلاتکلیف و کلافه ام و رو تک تکشون چرخوندم.
لبم و با زبون نر کردم. من واقعاً آدم مقدمه چیدن نبودم. یه نفس عمیق کشیدم و بی مقدمه گفتم: می خوام ازدواج کنم.
آرشا دهنش باز شد. مامان چشمهاش گرد و بابا اخمش تو هم رفت.
بعد یک دقیقه که شوک اولیه اش رفت آرشا نگاهش مهربون و هیجان زده شد با یه لبخند گشاد. مامان چشمهاش اشکی و پر بغض و آرزومند با یه لبخند که معلوم نبود که می خواد بخنده یا گریه کنه.
و اما بابا... ابروهاش پر اخم بود و نگاهش پر تمسخر و رو لبش پوزخند زده.
احساس کردم باید بیشتر توضیح بدم.
لب باز کردم و گفتم: اسمش کوهیاره... کوهیار سرمست. اصلیتش کرمانشاهیه.
نمیدونستم چی بگم. چند تا بچه ان ؟ نمیدونستم. من فقط زری جون و دیده بودم و مادر... و اینکه یه خواهر از مادر داره. اما بقیه....
شاید بهتر باشه از کارش بگم. سرمو بلند کردم تا بگم.
قبل از اینکه دهن باز کنم و چیزی بگم با صدای بابا خفه شدم.
بابا: چرا به ما میگی؟
چشمهام گرد شد... یعنی چی؟
با استفهام بهش نگاه کردم. یه نگاه به مامان و آرشا انداختم و گفتم: پس به کی بگم؟
پوزخند صدا داری زد و گفت: وقتی پیداش کردی و باهاش قول و قرار گذاشتی مگه به ما گفتی؟ حالا که همه چیز تموم شده اومدی بگی که چی؟
عصبی شدم. اخم کردم. بازم کنایه بازم پوزخند. بازم بی حرمتی.
من: فکر کنم بر اساس شناسنامه هامون ماها هنوز یه خانواده ایم.
میدونم حرفم تند بود اما دست خودم نبود.
اخمش بیشتر شد و این بار عصبانی گفت: خانواده؟ بهتره درست حرف بزنی من این جوری تربیتت نکردم.
ابروهام پرید بالا. مگه اصلا ماها رو تربیتم کرده بود؟
آرشا نگران به ما چشم دوخته بود. مامان به سمت بابا متمایل شده بود و دستهاش به نشونه ی آروم بالا اومده بود. هر دو نگران بودن. شاید از برخوردمون. شاید از دعوا و کتک کاری احتمالی.
به زور جلوی خنده ام و گرفتم. اما با حرف بعدیش آتیش گرفتم.
بابا: معلوم نیست چه گندی بالا آوردی که این آدم بدتر از خودت مجبور شده بیاد بگیرتت. رفتی گشتی یکی لنگه ی خودت پیدا کردی؟
مامان ملتمس گفت: حمید....
اما بابا بهش توجه نکرد تند تر به حرفاش ادامه داد: چی فکر کردی؟ که بدویی بیای خبر بدی و بعد ما به به و چه چه کنیم و بگیم ایول خدا رو شکر شر و کم کردی؟ بعدم یه عروسی بگیریم فامیل و دعوت کنیم که همه بیان شادوماد و ببینن و آبرومون بره؟ نه خیر خانم ما با این بی آبرویی ها کنار نمیایم. بی خود کردی اومدی. می خوای ازمون استفاده کنی به نفع خودت؟ که آبروت و حفظ کنی؟ در حالی که آبروی من و جلوی هر کس و ناکسی بردی؟
از جاش بلند شد و گفت: الانم می تونی بری به همون هرزگیت برسی. یه پا هم که پیدا کردی روی گند کاری هات و بپوشونه.
با حرص مشتهام و فشردم و گفتم: درست صحبت کن... نه من هرزه ام و نه اون آدم بدیه. محترم ترین کسیه که تا حالا دیدم.
پوزخندش عمیق شد و با کنایه گفت: یعنی می خوای بگی سرت به سنگ خورده و آدم شدی و می خوای مثلاً زندگی تشکیل بدی؟
مامان: حمید جان بسه....
یهو بلند خندید.
آروم که شد گفت: گنداتو زدی و حالا می خوای آب توبه بریزی؟ فیلم فارسیه؟؟
تمام تنم از توهینهاش می لرزید. کنترلم و از دست دادم و با یه جهش از جام پریدم.
با صدایی که به زور آروم نگهش داشته بودم گفتم: من نه خلاف می کنم نه کار بدی که بخوام خودم و گناه کار بدونم. من کار می کنم و برای کارم زحمت می کشم. یه کار آبرومند. با عرق ریختن و خستگی پول در میارم. پولم از هر پولی حلال تره چون مشکل کلی آدم و حل می کنم و دعای خیر خیلی ها پشت سرمه.
منطق و اعتقاد و شیوه ی زندگیمم به کسی ربطی نداره و تا جایی که به کسی آسیبی نرسونم پس حق اظهار نظرم ندارن.
میدونستم که حرف زدن باهاتون هیچ فایده ای نداره و فقط خودم و خسته می کنم. اما می خواستم برای یه بارم که شده فقط یه بار شما رو به عنوان یه پدر ببینم و خودمون و به شکل یه خانواده. که به هم احترام می زارن، و برای بزرگترین تصمیم زندگیم می خواستم شما کنارم باشین. البته اصراری هم نیست اگه شما نمی خواین جزوی از زندگی و آینده ام باشین مجبورتون نمی کنم. می تونید تو همون گذشته ی تلخ بمونید.
کیفم و گرفتم. یه نگاه اجمالی به بابای اخمو و بهت زده و مامان شرمنده و ناراحت و نگران و آؤشایی که اشک تو چشمهاش جمع شده بود انداختم و قبل از اینکه اجازه ی حرف زدن به کسی بدم از خونه زدم بیرون و از پله ها دوییدم پایین.
شاید برای اولین بار بود که مامان می خواست وسط و بگیره و اجازه نده دعوایی بشه، بحثی پیش نیاد، شاید برای اولین بار بود که سعی کرده بود واقعاً خانواده باشیم و در کنار هم آروم.... اما چه دیر...
بدنم می لرزید و هر آن احتمال داشت کنترلم و از دست بدم و فشارم بی افته و نمی خواستم جلوی چشمهای ناعادل اون مرد فرو بریزم.
بغض داشتم و می لرزیدم. در آپارتمان و باز کردم و خودم و پرت کردم بیرون. کوهیار تو ماشین چشم به راهم بود. با دیدنش بغضم بیشتر شد.
دوییدم سمت ماشین و در و باز کردم و تند نشستم توش.
کوهیار: چی شد؟
تا در و بستم برگشتم و محکم بغلش کردم. بیچاره شوکه شده بود اما حالم و درک کرد و آروم شروع کرد به نوازش کردن پشتم.
بی اختیار اشکم سرازیر شد و با بغض گفتم: می دونستم.. می دونستم نباید میومدم. می دونستم هیچ وقت عوض نمیشه. این مرتیکه...
پرید بین حرفم و گفت: آرشینم چی شده؟
بینیم و بالا کشیدم و گفتم: هیچی.. مثل همیشه رفتار کرد.
کوهیار: برای همینم داری می لرزی و بغض کردی؟
تو سینه اش پوزخندی زدم و گفتم: دقیقاً رفتار همیشه اش و پیامد همیشگیش همینه.
آروم من و از خودش جدا کرد و تو چشمهام خیره شد و گفت: عزیزم نمیگی چی گفت؟
بینیم و بالا کشیدم و با یه اخم گفتم: حرفهای همیشه اش. فکر کرد دارم باهاش شوخی می کنم و ...
ناراحت بهش نگاه کردم.
من: بهت گفتم فایده نداره. بهت گفتم بی خیالش بشیم.
لبخندی زد و جلو اومد و نرم پیشونیم و بوسید و گفت: منم بهت گفتم باید این کار و بر اساس عرف انجام بدیم.
لبخند دلگرم کننده ای زد و برگشت و دستش و گرفت به دستگیره ی در و بازش کرد. یه پاش و بیرون برد که با تعجب گفتم: کوهیار کجا؟
برگشت و بهم نگاه کرد و مهربون و دلگرم کننده گفت: میرم که کار نیمه تمومت و تموم کنم.
وحشت زده بهش خیره شدم قبل از اینکه بتونم دهن باز کنم و مانعش بشم از ماشین پیاده شد و رفت جلوی در و زنگ زد. با چشمهای گشاد از ترس بهش خیره شدم. حتی جرات نداشتم برم پایین آویزونش بشم نزارم بره.
در باز شد و کوهیار برگشت یه دستی برام تکون داد و رفت تو.
قلبم ریخت. بغض کردم. همون یه ذره آبرویی هم که جلوی کوهیار داشتم پر پر شد رفت. فقط خدا کنه مرتیکه در حد چهار کلمه حرف و لیچار زیر سیبیلی ردش کنه بره. کار به دعوا و بزن بزن فیزیکی نکشه.
پر استرس دستهام و بهم فشار می دادم و به حرکت ثانیه ها خیره میشدم. نفسهای بلند و صدا دار می کشیدم و انگشتهام و میشکوندم. به در بسته ی خونه نگاه می کردم و لبهام و می جوییدم. به بالا و چراغ اتاق خاموش آرشا نگاه می کردم و از تو لپم و گاز می گرفتم.
ثانیه ها اونقدر کند می گذشت که حس می کردم اصلا حرکت نمی کنن.
بعد از یک ساعت که برای من ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها گذشت در باز شد و کوهیار از در اومد بیرون.

وحشت زده و ناراحت و نگران نفسم حبس شد. یه قدم که برداشت سریع چشم دوختم به دستش. خالی بود. سرم و پایین آوردم به پاش نگاه کردم. یه نصفه نفسی کشیدم. پاش کفش داشت. پس دعوای فیزیکی نشده که بخواد از خونه بدون کفش فرار کنه.
خدا رو شکر که آبرو داری کرد دست روش بلند نکرد وگرنه چه جوری بهش نگاه می کردم؟
تا نشست تو ماشینو در و بست سریع بغلش کردم و شروع کردم رگباری حرف زدن.
من: ببخشید، شرمنده اتم کوهیارم. بهت گفتم ولش کن گفتم نمی خواد باهاشون حرف بزنی. گفتم درست برخورد نمی کنن اما گوش ندادی. یه دنیا معذرت به خاطر رفتار ناجور این مرتیکه. واقعا ببخشید...
کوهیار: آروم آروم صبر کن ببینم.....
من و از خودش جدا کرد و با تعجب ذل زد تو چشمهام و گفت: چی داری میگی؟
با شک سری به سمت خونه تکون دادم.
من: بابام... چی شد؟
لبخندی زد و گفت: درست شد... دیگه نگران نباش. آخر هفته میایم خواستگاری.
بهت زده بهش چشم دوختم. یهو اخم کردم و پر حرص گفتم: خیلی بی مزه ای. داری مسخره ام می کنی؟
آروم گونه ام و ناز کرد و گفت: نه عزیز دلم چرا مسخره ات کنم؟ رفتم زنگ زدم خودم و معرفی کردم در و برام باز کردن. رفتم بالا به بابات گفتم برای امر خیر مزاحم شدم می خواستم وقتتون و بگیرم. رفتم تو خونه اتون با بابات مثل دوتا مرد نشستیم و من از علاقه ام بهت گفتم و در مورد کار و زندگیم توضیح دادم و در مورد محسنات تو گفتم و اینکه مادرمم تأییدت کرده.
با چشمهایی که مطمئنم گشاد تراز این نمیشد گفتم: خوب ....
لبخند دندونی نشونم داد و گفت: خوب هیچی دیگه یکم در مورد خانواده ام سوال پرسید. آدرس محل کارم و خونه ام و گرفت که بره تحقیق کنه و برای پنج شنبه شب بهم اجازه داد تا با خانواده ام خدمت برسم برای دختر گلشون که شما باشین.
مبهوتِ حرفهاش، با دهن باز خیره شدم بهش. هضم حرفهاش برام سخت بود.
تک خنده ای کرد و دست جلو آورد و زد به چونه ام و گفت: چرا این جوری نگام می کنی؟
تو ذهنم دنبال علت رفتار بابام می گشتم.
همیشه می دونستم جلوی غریبه ها خیلی آبروداری می کنه. خیلی خودش و خوب جلوه میده. یه آدم منطقی و خوش برخورد و روشن فکر. یکی که هر کسی میدیدش فکر می کرد داناتر و به روز تر از این آدم وجود نداره جوری که برای مشورت تو کارها پیشش می رفتن و ازش کمک و همفکری می گرفتن. الانم کوهیار یه غریبه محسوب میشد و باید جلوی اون ابهت داناییش و ادب و درک و منطق روشنگریش و نشون می داد. هیچ کس تا واقعاً جزوی از خانواده نمی بود اون روی دیگه اش و نمیدید و الان واقعا به حرف حسین دوست پسر آرشا رسیده بودم وقتی که به آرشا گفت " بابات آدم خوب و آبرو داریه. "
نمیدونستم خوشحال باشم یا ...
نامطمئن گفتم: جان آرشین مرتیکه این و گفت.
یه اخمی کرد و گفت: مرتیکه؟
بی خیال گفتم: آره دیگه همون بابا....
کوهیار انگشتش و رو لبم گذاشت و ساکتم کرد و با اخم ریزی گفت: آرشین ازت خواهش می کنم دیگه با این لفظ صداش نکنی.
اخم کردم و گفتم: چرا؟؟؟
کوهیار: چون پدرته.
اخمم بیشتر شد و گفتم: پدری که برام پدری نکرد.
سری تکون داد و گفت: مهم نیست.. مهم نیست که پدری کرده با نکرده. بوجود که آوردتت. تا یه سنی خرجت و که داد.
تو مادر و دیدی؟ اون برام مادری کرد؟ یه بچه رو به امون خدا ول کرد و رفت و هیچ هم یادش نکرد. ولی من به احترام اینکه بوجودم آورد و به دنیام آورد و 9 ماه تو شکمش حملم کرد بهش میگم مادر.
یکم چرخید سمتم و گفت: ببین عزیز من به این فکر کن که بعداً خودتم می خوای مادر بشی. اگه یه روزی بچه ات تو رو با این الفاظ صدا کنه چی کار می کنی؟ چه حسی بهت دست میده؟
یه لرزی به بدنم افتاد. بی اختیار بازوهام و بغل کردم و با نگاه بی روحی گفتم: نابود میشم....
لبخند ملیحی زد و گفت: پس خواهشا دیگه از این لفظ استفاده نکن. نمیگم احترام بزار و دوستش داشته باش. میگم احترام خودت و نگه دار که بعدا بچه امون هم احترامت و نگه داره.
تو فکر رفتم حق با اون بود. من باید شعور و فهم خودم و نشون می دادم. یاد بچه افتادم. بچه... بچه امون... دوباره لرزیدم.
قبل از اینکه ماشین و روشن کنه آروم گفتم: کوهیار...
کوهیار: جانم؟
تو چشمهاش خیره شدم و گفتم: من... من... من بچه نمی خوام...
ابروهاش پرید بالا و لبش پر خنده شد.
شیطون گفت: جداً؟ پس من بودم تو بیمارستان اشک می ریختم و بچه ام بچه ام می کردم.
از یادآوریش لبخند کجی زدم و گفتم: من جدیم.
به خاطر لحنم جدی شد و کامل چرخید سمت من و خونسرد گفت: میشه بپرسم چرا؟؟
چی بهش می گفتم؟ از ترسهام می گفتم؟ میفهمید؟
سرم و انداختم پایین و بیشتر بازوهام و بغل کردم.
دستش و گذاشت زیر چونه ام و سرم و بلند کرد و تو چشمهام خیره شد و گفت: آرشینم... چرا....
دهنم خود به خود باز شد.
من: می ترسم...
کوهیار: از چی؟
من: از اینکه بچه ای به دنیا بیاریم که عاقبتش بشه من.. بشه تو...
سرش و کج کرد و لبخندی زد و گفت: مگه چمونه؟
اخم کردم. میدونستم منظورم و فهمیده اما به روی خودش نمیاره.
من: میدونی چی میگم.
دوباره جدی شد و گفت: منم می ترسیدم. منم هیچ وقت به فکر بچه هم نبودم. اما الان... بعد از اینکه دیدم تو بیمارستان چه جوری برای بچه ی نداشته ات اشک می ریزی... اون موقع بود که فهمیدم آدم ها مثل هم نیستن.
میشه ازت بپرسم چرا اون روز گریه می کردی؟ تو که بچه نمی خواستی.
لبم و به دندون گرفتم و آروم گفتم: بچه نمی خواستم اما اون فرق می کرد. اون بچه ی تو بود.. تویی که دوستش داشتم. قرار بود بشه مونسم. همدمم و بشه یه کوهیار دیگه.
لبخندی زد و آروم کشیدم تو بغلش و گفت: و همین دلیل اینه که من بچه می خوام. من یه آرشین کوچولو می خوام که بی خیال بره در کمدم و باز کنه و همه ی سازهام و بیاره بیرون و سیمهاش و با اون انگشتهای کوچولوش بکشه و ولشون کنه. که ساز دهنیم و بگیره و تفی کنه. که سر شکلات خوردن باهاش دعوا کنم و من بکشم و اون بکشه.
خنده ام گرفت.
نرم تر گفت: آرشین... من و تو پدر و مادرمون نیستیم... من و تو فرق داریم که بچه امون با ما فرق داره.... من و تو هر کاری کردیم که مثل پدر و مادرمون نشیم. زندگیمون و جدا کردیم. اعتقاداتمون و تغییر دادیم.
در این موردم مطمئنم از رفتار اونا درس گرفتیم. پس کاری نمی کنیم که بچه امون مثل خودمون پر حسرت بزرگ بشه.
یهو شیطون شد و من و از خودش جدا کرد و گفت: اصلا ببینم مگه منو دوست ندرای تو؟
سری تکون دادم و گفتم: دارم.
کوهیار: پس حله بچه هم خواهیم داشت.
آروم گفتم: از همین می ترسم. مامان و بابام خیلی هم و دوست دارن اما ماها رو نه.
کوهیار آروم گونه امو نوازش کرد و گفت: آرشین فکر کنم اونقدر عقل رس هستیم و تو زندگیمون سختی و مشکلات کشیدیم که بتونیم علاقه امون و تقسیم کنیم. ما پدر و مادرمون نمیشیم. اینو باور کن عزیزم.
وقتی کوهیار می گفت انگار کلامش قدرت داشت و حس باور و بهم می داد. مطمئن بودم که اون می تونه تعادل و برقرار کنه. بهش ایمان داشتم.
با لبخند سری تکون دادم. یه لبخند خوشحال زد و پیشونیم و بوسید و شیطون چشمک زد و گفت: حالا انقدر دعوا کردیم سرش فکر نکنه خبریه ها؟ حالا حالا ها باید منتظر بمونه تا بخوایم راش بدیم به دنیا . من حالا حالا ها خلوتم و با مامانش می خوام.
بلند خندیدم.
من: دیوونه....
کوهیار: میگم فکر کنم عروسی و همین جا باید برگزار کنیم.
کلافه پوفی کردم و گفتم: حالا مجبوریم عروسی بگیریم؟ من ترجیح میدم با پولش برم ماه عسل تا اینکه کلی خرج کنم و به یه عده آدم حراف شام بدم که آخرشم برن پشت سرمون صفحه بزارن.
تک خنده ی بلندی کرد و گفت: نمیشه خانمی باید عروسی بگیریم. هم پدر و مادرامون آرزو دارن هم من.
چشمکی حواله ام کرد و گفت: می خوام تو عروسیم عربی برقصم.
بلند خندیدم.
من: چقدرم که بلدی. یه جلسه هم کلاس نیومدی.
کوهیار: پس چی؟ باید برام کلاس فشرده بزاری. تازه رفتم از اون کمرند پولکیها که صدا میده خریدم.
بلند خندیدم.
خنده ام و جمع کردم و لب ورچیدم و گفتم: پس ماه عسلمون چی میشه؟
تو چشمهام نگاه کرد و گفت: اون که فعلاً منتفیه چون این یه ساله قد 4 سال مرخصی گرفتیم هر دومون. میمونه برای بعد.
به لبهام خیره شد و همون جور که جلو میومد گفت: اما قول میدم این یه سال و هر روز و مخصوصاً هر شبش و برات ماه عسل کنم.
میون خنده هام لبهام و بوسید. نمیدونستم بخندم یا ببوسم. بعد یکم خودش و کشید عقب و سوییچ و زد و ماشین و روشن کرد.
دل نگران گفتم: کوهیار... زری جون و بابات چی؟
یه خنده ی خبیثی کرد و گفت: زری جون که اوکیِ بابامم که عاشقته. یعنی منتظره عروسش بشی هر بار به زری جون یه آب و رنگی بدی. یعنی از همون باری که موهاش و رنگ کردی کلاً ندید بهت ارادت داره.
خودش بلند بلند خندید و حرکت کرد و منم تو خنده همراهش شدم.
نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا
به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سر سختی توی این سرما
برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت برای تو
که یک گلبرگ زود رنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من
برای تو که با ارزش ترین گنجی
شاید خیلی چیزها دور و برمون باشه که باعث ترسمون بشه. شاید خیلی آدم ها... خیلی کارها... خیلی نگاه ها ماها رو بترسونن و مانع زندگیمون بشن.
اما همیشه یه روزنه برای مقابله با ترسها هست.
فقط کافیه پیداش کنی.
وقتی پیداش کردی بزرگترین ترست برات خنده دار میشه.
باید باهاش مقابله کنی.
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بسته ی پروازو می بوسم
بیا گرم کن منو با سرخی رگ هات
من اون رگ های پر آوازو می بوسم
تو رو میبوسم ای پاکیزه ی عریان
تو پاکیزه مثل مخمل قرآن
من با بزرگترین ترسم مقابله کردم و الان بهترین هدیه رو دارم. کوهیار... که اگه ترسی نبود... شاید هیچ وقت بهش نمی رسیدم. هیچ وقت این جوری که الان با همیم نبودیم.
من و اون با وجود همه ی ترسهامون و تشابهاتمون همدیگه رو کامل می کنیم.
بازم رسیدم به حرف کوهیار.
" آدم باید خود خواه باشه ".
من خودخواهم، کوهیار خودخواهه. برای همینم نمی تونیم از هم بگذریم و این عالیه.
طلوع کن من حرارت از تو می گیرم
ظهور کن من شهامت از تو می گیرم
بیا هیچ کس مثل من و تو عاشق نیست
مثل ما عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق
مثل ارابه ی نور رد بشیم باهم
نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون میرم
هراسم نیست از این سرمای ویرانگر
برای تو من عاشقانه میمیرم

پایان
آرام رضایی
3/3/92

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۲۳
قسمت هفتم رمان پشت یک دیوار سنگی

تا اینکه یه شب بابا به خاطر کارش دیر کرد و مامان نگران شد. هر چی هم به گوشیش زنگ می زد جواب نمیداد. یعنی از ساعت 10 به بعد گوشیش خاموش شد و مامان نگران. 12 شده بود و بابا نیومده بود. مامانم مثل مرغ سر کنده مدام تو خونه راه می رفت.
فقط میدونست با حسین بیرونه و مشغول کار اما تا این ساعت؟
بدون اینکه چیزی به مامان بگم رفتم تو اتاق و گوشیم و برداشتم. شماره اش و حفظ بودم. زنگ زدم بهش. با دومین بوق گوشی و برداشت.
با شنیدن صداش هول شدم. چند تا نفس عمیق کشیدم تا بتونم حرف بزن.
وقتی دوباره الو گفت سریع سلام کردم. مکث کرد و آروم جواب داد.
نمی خواستم فکر کنه از قصد زنگ زدم بهش. اونم بعد از اون جور بهم زدنمون.
تند گفتم: بابا دیر کرده و مامان نگرانشه و گوشیشم خاموشه و مامان گفته با تو بوده.
ساکت شدم و نفس کشیدم.
با همون صدای آروم گفت: با هم بودیم یه ربع پیش کارمون تموم شد و رسوندمش کنار ماشینش و از هم جدا شدیم.
یه آهانی گفتم و با گفتن یه مرسی خالی خداحافظی کردم و اومدم قطع کنم که صدام کرد.
متعجب با صدای لرزونی گفتم: بله؟
باورم نمیشد با من کار داشته و بخواد باهام حرف بزنه . دل تو ی دلم نبود. قلبم مثل چی میزد.
یکم مکث کرد و گفت: بابات مرد محترمیه. تو این چند وقته خیلی بهش فکر کردم. به اینکه با وجود یه همچین پدری تو ...
قلبم ایستاد. دستهام دور گوشی سفت شدن. نفسم حبس شد. چشمهام و بستم و به جمله ی بعدیش گوش دادم.
حسین: با وجود یه همچین پدر محترم و با آبرویی تو چه طور می تونی با کارهات آّبروشو ببری. یکم به کارهات فکر کن. واقعاً دلم برای بابات میسوزه. نمیدونه چه دختری داره... متاسفم....
ساکت شد...
با یه دنیا غم به آرشا که بغض کرده چشمهاش و بست نگاه کردم.
اونقدر با جزئیات و پر درد همه چی و تعریف می کرد که مطمئن بودم تو ذهنش به اون زمان برگشته. درک می کردم که چقدر اذیت میشه و چقدر اون پسر و دوست داشته که حتی لحظه های سخت و هم با کوچکترین حالات و جزئیات یادشه و تعریف می کنه.
میفهمیدم اون لحظه چه حسی داشت و الان چه حالی داره. متنفرم از اینکه بقیه برای باعث و بانی زندگی مزخرفمون دل بسوزونن و ماها رو مقصر بدونن. هر چند هنوزم فکر نمی کنم تو زندگیم اشتباهی کرده باشم. بهترین تصمیمی که گرفتم بیرون اومدن از اون خونه ی پر تنش بود که حتی نفس کشیدن توشم برام عذاب داشت.
آروم جلوتر رفتم و دستهام و انداختم دور شونه هاش و بغلش کردم.
با دستهام موهاش و ناز کردم و زیر گوشش گفتم: خواهر کوچولو ناراحت نباش.. غصه نخور.. این حسینی که تو ازش تعریف می کنی لیاقت این ناراحتیهات و نداره. هیچ کس ارزش نداره که به خاطرش خودت و اذیت کنی.
آروم و پر بغض تو بغلم گفت: چرا این جوری شد؟ هیچ وقت فکر نمی کردم با یه حرف انقدر داغون بشم. حس من و نداشتی که بفهمی چقدر سخته چقدر بده که از زبون کسی که می تونست همه ی زندگیت بشه یه همچین حرفی و بشنوی که مایه آبروریزی که بفهمی در مورد خودت و زندگیت و کارهات چه جوری فکر می کنه و این فکرها....
پق زد زیر گریه و با همون گریه گفت: خیلی بده... داغونت میکنه...
آروم نوازشش کردم. گذاشتم تا خوب گریه کنه و خودش و خالی کنه.
آروم تر که شد تو بغلم گفت: برای اولین دفعه فکر می کردم که می تونم ازدواج کنم و آینده داشته باشم. برای اولین بار خودم و تو آینده تنها یا طلاق گرفته از یه پیره مرد تصور نکردم. کسی که به خاطر پول باهاش ازدواج کنم. یه بار تو کل زندگیم فکر کردم می تونم عاشق شم و با عشق ازدواج کنم و زندگی بسازم. کسی که نخوام ازش جدا شم و باهام تا همیشه بمونه و کنارم باشه.
آروم نوازشش کردم. شاید برای اولین بار می فهمیدم دقیقاً چه حسی داره.
اما به چیزی هم مطمئن بودم.
سعی کردم با آروم ترین صدام حرف بزنم که قانع کننده تر باشه.
من: آرشا جان عزیزم خودت و اذیت نکن. این آدمی که تو گفتی حتی اگرم بود و بهت پیشنهاد ازدواج می داد باید خیلی بهش فکر می کردی. چون به گفته ی خودت برای رسیدن و خوش اومدن این حسین خان شما خیلی چیزهات و تغییر دادی. گلم هیچ کس اونقدر مهم نیست که تو بخوای خود وجودیت و عوض کنی.
تا کی می خواستی به میل و خواسته ی اون رفتار کنی؟ یه روزی میرسید که از این همه نقش بازی کردن و تغییر و بی هویتی خسته میشدی یه روزی که خودت و گم کرده بودی. اون وقت می گشتی دنبال خود درونت و وقتی بروز می کرد شاید اون موقع همه چیز بهم می ریخت و این حست همون موقع جا میزد. من به شخصه خوشحالم که چیزی نشد جون قابل اطمینان نبوده.
ذهنم پر کشید سمت کوهیار و حس خود واقعی بودنم در کنارش و چقدر شیرین بود که یه نفر بتونه بی نیاز به تظاهر خود درونش و نشون بده و نگران این نباشه که کسی در موردش فکر بد یا قضاوت اشتباه کنه. یا مجبور نباشه که برای اینکه کسی خوشش بیاد تظاهر کنه.
بی اختیار لبخند زدم. یاد کوهیار همیشه باعث میشد عضلات فک و لبم شل بشه.
یکم آرشا رو دلداری دادم و حالش که بهتر شد بلند شد و گفت باید بره. حس کردم می خواد تنها باشه برای همینم برای موندنش اصرار نکردم. با اینکه توی اون خونه 2 نفر دیگه هم زندگی می کردن اما تغییری تو تنهایی آرشا نمیداد.

شال و مانتوم و تنم کردم و باهاش تا جلوی در حیاط اومدم. با ماشین بابا اومده بود در و باز کردم و بوسیدمش و خداحافظی کردم. جلوی در ایستادم و نگاش کردم تا سوار ماشین شد و راه افتاد و با یه بوق خداحافظی کرد. براش دست تکون دادم. ماشینش که رفت پشت بندش صدای یه بوق دیگه اومد که جلوی پارکینگ ایستاده بود. نگاش کردم.
ای جونم کوهیار بود. لبخند زدم. سرش و پایین آورد و از شیشه ی بغل گفت: مهمون نمی خوای؟
با لبخند سری تکون دادم که یعنی می خوام. یه بوق زد و ماشین و جا به جا کرد و پارک کرد و پیاده شد اومد سمتم.
انقده ذوق کرده بودم دیدمش که نگو.
اومد کنارم و با لبخند گشاد گفت: به به سوگل خانمی گل منور شدیم با دیدنتون دلمون باز شد.
یه اخم ریز کردم و همون جور که می چرخیدم برم تو خونه با خنده گفتم: این اسمه تو دهنت موندا. مثل شاهای قاجار سوگل سوگل می کنی. حرمسرا باز کردی؟
شیطون اومد کنارم و دستش و انداخت دور کمرم و یکم کشیدم سمت خودش و گفت: مگه بده؟ تو سر سبدشونی. سوگل جونی.....
این بار واقعا اخم کردم که باعث شد نیش یه متریش بسته شه و با دهن جمع شده گفت: آرشین جونی.
دهنم و جمع کردم و سرم و انداختم پایین و به زور جلوی خنده ام و گرفتم. اگه بدونید قیافه اش چقدر جدی بود وقتی گفت آرشین جونی. انگار داشت تو کنفرانس کلمه ی غلطش و تصحیح می کرد.
سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا.
از در وارد شدیم و من مانتو شالمو در آوردم و رفتم تو اتاق آویزونش کنم. کوهیارم همون جور پشت من اومد و خودش و ولو کرد رو مبل و یه آخیش گفت.
از تو اتاق داد زدم: زری جون رفت؟
اومدم بیرون. یه اخم ریز کرد و خودش و رو مبل جمع کرد و نشست و گفت: نه بابا کجا رفت. رفت خونه ی دختر خاله اش اینا. یه امشب و دل کند از ما و خونه.
پوفی کرد و گفت: زنگ زدن و دعوتش کردن و کلی اصرار که یه امشب و بره خونه اشون. فکر کنم امشبه رو تا صبح راحت باشم.
لبخندی زدم و رفتم سمت آشپزخونه و دوتا چایی ریختم با شیرینی و شکلاتایی که براش خریده بودم آوردم چیدم رو میز.
کنترل تلویزیون دستش بود و کانالها رو بالا پایین می کرد. رو یه فیلم نگه داشت.
کنترل و گذاشت کنار و خم شد چایی و برداشت. و بدون اینکه اجازه بده سرد بشه شروع کرد به خوردنش.
چشمهام بهش بود و متعجب فکر می کردم چرا کوهیار نمی سوزه؟ نشستم کنارش و یه نگاه به چایی خودم انداختم و مطمئن از اینکه سرده دستم و دراز کردم و آوردم سمت لبهام که همون قلوپ اول باعث شد تو دلم هر چی فحش بلدم به کوهیار و چایی و داغی بدم. سق دهنم و زبونم برای بار دوم در عرض دو ساعت سوخته بود. همه ی پوست سقم ور اومده بود.
کوهیار که دید دارم بال بال میزنم سریع خودش و کشید سمتم و لیوان چایی و ازم گرفت و با لیوان خودش گذاشت رو میز.
رو مبل تکون می خوردم و با دهن باز و زبون بیرون اومده با چفت دستهایی که تند تند بالا و پایین می رفت سعی می کردم کمی دهنم و خنک کنم.
کوهیار نگران گفت: آخه عزیز من تو که نمی تونی داغ بخوری چرا یهو هورت کشیدی بالا؟
یه اخم تیز بهش کردم و با حرص گفتم: همه اش تقصیر توئه. قهوه داغ، چایی داغ. به آدم القا میکنی که سرده اونقدر که راحت میندازی بالا.
یه لبخند مهروبون زد و گفت: تو هنوز نفهمیدی من همه چیز و داغ دوست دارم؟ چایی داغ، قهوه ی داغ، غذای داغ، دختر داغ و... لبهای ....
لبخند و نگاه شیطونش و بهم دوخت. اون جور که اون به من و لبهام نگاه می کرد اصلاً تابلو نبود که چی تو فکرشه.
یکم به کل صورتم نگاه کرد و لبخندش مهربون شد و اومد نزدیک تر. دستهاش و بلند کرد و آورد بالا و نزدیک صورتم. منتظر بودم بیینم این بار چه طور میشه اما بر خلاف انتظار من دستش نه به صورتم خورد نه اصلا سمتش رفت. رفت پشت سرم و آروم دستش و گرفت به موهام و نرم و با تمرکز کش موهام و که سفت بسته بودم تا کل موهام از پشت جمع بشن و گوجه بشن و تو صورتم نیان و باز کرد.
و با همون آرامش و تمرگز انگشتهاش و کرد تو موهام و آروم بازشون کرد. به خاطر پیچشی که بهشون داده بودم تا حجمشون کم بشه و بتونم راحت ببندمشون موهام لولو شده بود.
دستهاش و با موهام گشید عقب و لول موهام از هم باز شد و پخش شد رو شونه ام.
خیره به موهای پخشم رو شونه و پشتم جابه جا و درستشون کرد و کارش که تموم شد و خودش که راضی شد سرش و بلند کرد و به چشمهام نگاه کرد وب ا لبخند گفتک حیف نیست این بدبختها رو این جوری میچلونی؟؟؟ بزار یکم باز بشن و هوا بخورن. در ضمن موهای باز بیشتر بهت میاد.
ساکت شد و صاف تو جاش نشست و خودش و کشید عقب و تکیه داد به مبل و با دست دو ضربه به پاهاش زد و گفت: سرت و بزار اینجا.
بی حرف رو مبل دراز کشیدم و سرم و گذاشتم رو پاش. با پاهاش میز جلومون و کشید نزدیک و پاهاش و گذاشت رو میز. با یکم خم شدن لیوان چاییش و برداشت و یه نفس سر کشید و لیوان خالی و گذاشت رو میز.
چشمش به تلویزیون بود. منم سرم و کج کردم سمت تلویزیون.
کوهیار: این فیلمه باید قشنگ باشه تعریفش و شنیدم.
چقدر خوب بود که هیچ حرفی از این اتفاقات و بوسه هامون نمیزد. نمی دونم چرا دوست نداشتم برای این بوسه ها دلیل بیارم و علت توصیف کنم. دوست نداشتم روشون اسم بزارم. یه جورایی دلم می خواست هنوزم دو تا دوست باشیم حالا با 4 تا بوسه و آرامش اضافه تر. از تعریف این رابطه ی جدید می ترسیدم و دلم نمی خواست اسمی روش بزارم و چقدر خوبه که کوهیارم اصراری به گفتن و بحث کردن و حرف زدن در موردش نداره. به وقتش یه روزی در موردش حرف می زنیم. الان فقط دلم این آرامش و این خلوت دو نفره رو می خواد و بس بدون هیچ دل مشغولی و فکری.
تو سکوت خیره شدیم به تلویزیون. یکم که گذشت کوهیار خم شد و ظرف شکلات و برداشت. خم که میشد شکمش میرفت تو صورتم. هر چند بیچاره شکم نداشت همون عضلات منقبض شده ی شکمش. خیلی جلوی خودم و گرفتم تا وسوسه نشم توی یکی از این دفعات خم شدنش شکمش و گاز نگیرم.
خوب یعنی که چی؟ بالشت که نیستم.
ظرف شکلات و برداشت صاف نشست و ظرف و گذاشت رو شکم من.
چشمهام گرد شد. رسماً شده بودم میز آقا.
من: بد نگذره کوهیار جان. میز بدم خدمتتون.
یه نگاه به من کرد و آروم به حالت قلقلک دستش و کشید به شکمم و گفت: همین شکم خوبه.
خنده ام گرفته بود دستش که می خورد به شکمم قلقلکم میومد و نمی تونستم نخندم از طرفی خود به خود ماهیچه های شکمم منقبض میشد و یهو دست و پام جمع میشد تو شکمم.
هم می خواستم جلوی حرکت دورانی دست کوهیار و رو شکمم بگیرم هم نگران ظرف بلوری شکلاتا بودم که به خاطر پیچ و تاب خوردن من ولو نشه رو زمین حیف بود گرون بود.
جفت دستهام و حلقه کرده بودم دور ظرف شکلات و پاهامم کشیده بودم رو شکمم و بلند بلند با دهن باز می خندیدم. کوهیارم پا به پای من قلقلکم می داد و لبخند می زد.
انقدر خندیدم که اشکم در اومد تو یه لحظه که حرکت دستش متوقف شد یهو داغی و خیسی لبهاش و رو پیشونیم حس کردم و خنده ام بند اومد و بدنم آروم شد و از حرکت ایستاد و بی اختیار چشمهام بسته شد.
بعد از چند ثانیه با تأمل لبهاش و جدا کرد و آروم گفت: جونم خنده هات....
جرات نکردم چشمهام و باز کنم. حسش می پرید. یکم که گذشت و دیدم خبری نیست چشمهام و باز کردم.
کوهیار خیره به تلویزیون و زوم فیلم بود و دستشم تند تند میرفت تو ظرف غذا و شکلات برمی داشت و با یه حرکت می خوردشون.
بچه ام نخورده بود....
سرمو کج کردم و مشغول فیلم دیدن شدیم.
خانمِ توی فیلم تقی به توقی می خورد سریع کیک و شیرینی درست می کرد. اونقدر این کیکها خوشمزه به نظر میومد که آدم هوس می کرد.
دلم ضعف رفته بود برای کیکها که کوهیار با دهن پر شکلات گفت: من میمیرم برای کیک.
یه ابروم و دادم بالا و نگاش کردم. خوبه دهنش پر شکلاته و برای یه چیز دیگه داره خودکشی میکنه.
کوهیار سرش و آورد پایین و یهو بی مقدمه گفت: آرشین بلدی درست کنی؟
غافلگیر مات موندم. راستش و بگم بلد نبودم. حتی یه ذره اما چرا باید جلوی کوهیار خودم و ضایع می کردم و میگفتم از کیک فقط خودنش و بلدم؟
با اعتماد به نفس گفتم: همه مدلش و..
ذوق زده خوشحال خندید و مظلوم مثل پسر بچه ها گفت: برام درست می کنی؟ از این شکلاتیا؟؟؟
الهی بچه ام انقدر معصومانه گفت که بی اختیار گفتم: چرا درست نکنم. برات می پزم.
وقتی ذوق زده خندید تازه فهمیدم قول کشکی دادم. کیکم کجا بود. اما خوب نمیشد دل بچه رو شکوند.
آروم که شد گفت: الان می تونی درست کنی؟
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفت: دیگه پررو نشو... یه چیزی میگیا الان وسیله از کجا بیارم؟
دهنش و جمع کرد و دوباره به شکلاتا حمله کرد و گفت: پس حتماً بعداً برام درست کن. مرسی.
یه باشه گفتم و سرم و چرخوندم سمت تلویزیون.
حالا کو تا بعداً تا اون موقع یادت میره.
وسطای فیلم دست کوهیار رفت تو موهام و آروم و نوازشگر کف سرم و موهام و با انگشتهاش ماساژ داد و این کار و تا آخر فیلم ادامه داد.
نمیدونستم فیلم ببینم یا با حس خوابآلودگیم مقابله کنم. خمار فیلم می دیدم.
فیلمه رسیده بود به جاهای حساسش و منم خوابم کم کم زیاد شده بود و بدنم کج. یهو با زنگ گوشی کوهیار دستش تو موهام ایستاد و من چشمهام گرد گرد باز موند.
مثلاً خیر سرم می خواستم خودم و هوشیار نشون بدم.
دوباره خم شد و از رو میز موبایلش و برداشت و با تعجب گفت " زری جونه ". تند سر م و از رو پاش بلند کردم و چهار زانو نشستم رو مبل و خیره شدم بهش.
گوشی و وصلش کرد و گذاشت زیر گوشش.
کوهیار: جونم زری جون؟؟؟
.....
کوهیار: کجا می خواستم باشم تو خونه نشستم فیلم میبینم....
......
یهو کوهیار مثل سیخ صاف نشست. با تعجب به کوهیار که هر لحظه اخمش بیشتر میشد نگاه کردم.
با بهت گفت: مامان زری تو کجایی؟
....
کوهیار: پشت در چی کار می کنی؟ قرار نبود شب بمونی خونه ی دختر خاله ات اینا؟
...
عصبی دستی تو صورتش کشید و گفت: خیلی لطف داری زری جون الان در و باز می کنم.
گوشی و با حرص قطع کرد و با دندونای به هم فشرده گفت "لعنتی " و گوشی و پرت کرد رو مبل بغلی.
هنوز گیج داشتم نگاش می کردم.
تند از جاش بلند شد و دستاش و تو جیبش فرو کرد و دنبال وسایلش گشت و همون جوری با حرص گفت: زری جون فکر می کنه با بچه ی دو ساله طرفه که از شب و تنهایی می ترسه. میگه دلم نیومد شب تنهات بزارم آژانس گرفتم خودم اومدم. الان پشته دره. میگه چرا هر چی زنگ می زنم در و باز نمیکنی؟؟؟
خم شد رو میز و سوییچ و کلیدش و برداشت و از رو مبل موبایلش و.
از رو مبل بلند شدم و ایستادم کنارش.
کوهیار با ناله گفت: جلوی دره.... نمی تونم برم پایین...
بی حرف به تراس اشاره کردم. یه نگاه به تراس انداخت و سریع چرخید و رفت سمت در و کفشهاش و برداشت و برگشت.
زیر لب غرغر هم می کرد.
کوهیار: این چه وضعشه از دست این مادرمون زندگی نداریم. این که نمیشه شیطونه میگه بهش بگم زودتر برگرد برو پیش شوهرت به اون یکم گیر بده. بابا یه عمری تنها زندگی کردیم کسی نگرانمون نشد. یهو چی شده؟؟؟
از حرص کبود شده بود. نگرانش شدم. می ترسیدم تو عصبانیت یه چیزی از دهنش بپره به زری جون بگه.
نرسیده به تراس جلوش ایستادم. اونم ایستاد. دستهام و دور کمرش انداختم و رو پنچه پا بلند شدم و آروم لبهاش و بوسیدم و اومدم پایین.
چشمهاش و بسته بود و با همین بوس نفس حرصیش از بین رفته بود.
آروم چشمهاش و باز کرد و نگام کرد.
دستهام و گذاشتم رو سینه اش و آروم گفتم: مادره دل نگرانته، از طرفی دو روز دیگه میره دلش تنگ میشه برات.
معترض گفت: آرشین بچه که نیستم...
پرسیدم وسط حرفش و گفتم: دلش نازکه. یه وقت چیزی بهش نگیا؟
نگاهش قدرشناس و مهربون شد. یه لبخند زد و آروم پیشونیم و بوسید و گفت: چشم هیچی نمیگم.
پر حسرت گفت: نمیزاره یه شب آروم تو حال خودمون باشیم.
لبخند زدم. خم شد و تند لبهام و بوسید و ازم جدا شد و رفت سمت در تراس و تند زد بیرون. دنبالش رفتم. با یه پرش رفت رو تراس خودشون و جلوی درش برگشت سمت من و گفت: بابت همه چیز مرسی. ببخشید این چند وقته خیلی ....
نتونست ادامه بده منم نزاشتم با لبخند گفتم: مهم نیست...
لبخند زد و سری تکون داد و رفت تو خونه. صدای زنگ های پیاپی در که هر یه دقیقه انگار یکی فشارش می داد باعث شد بخندم. فکر کنم زری جون دستشویی داره که صبر نداره کوهیار درو براش باز کنه.
بازوهام و بغل کردم و برگشتم تو خونه و رفتم میز و جمع کردم و پوست شکلاتایی که کوهیار همه جا پخش کرده بود و ریختم تو سطل زباله و بعد یه تمیز کاری رفتم تو اتاقم و خوابیدم.

ماشین برای بار صدم افتاد تو دست انداز. یه تکون محکم خوردم و نیم متر پرت شدم بالا و دوباره افتادم رو صندلی. به گو... خوردن افتاده بودم.
با چشمهای بسته التماس کردم.
من: ملی، جون شایان انقدر تو این چاله چوله ها نرو مردم به خدا. دل و رودم پیچید تو هم.
ملی: خوب به من چه؟ محله اتون داغونه همه جاش کنده کاریه.
زیر لب زمزمه کردم: عروس نمی تونست برقصه میگفت زمین کجه.
چقدر به خودم فحش دادم که امروز ماشین بردم. خیلی راحت می تونستم با آژانس برم و برگردم انقدرم دل پیچه نمی گرفتم و کمرمم سالم بود.
ولی خوب نمیشد به ملی چیزی بگم یعنی نه که هیچیا ولی نمیشد 4 تا فحش پرد مادر دار بدم جیگرم حال بیاد. کلی لطف کرده بود برام وقت گرفته بود و امروزم باهام اومده بود دکتر.
چند وقتی بود که به حرفهای کوهیار فکر می کردم. به اینکه چشمهام و با این نمره عمل کنم و از شر لنز و عینک خلاص شم.
خودمم خسته شدم از این همه محوی دنیا. درسته که یه وقتهایی دلم می خواد همه محو بشن اما جدیداً خیلی دوست دارم یه چیزایی و خیلی واضح و بی واسطه ی لنز و عینک ببینم. با تمام وجود ببینم.
خودم جراتش و نداشتم به ملی گفتم برام از چشم پزشکم وقت بگیره و رفتم معاینه کرد و بهم برای امروز وقت داد برای عمل.
صبح کوهیار اس ام اس داده بود و گفته بود که بالاخره زری جون بعد از 10 روز برگشت خونه اش. انقدر خوشحال بود که حد نداشت.
ازم خواست امشب شام برم خونه اش اما چون نوبت عمل داشتم و مطمئن نبودم که بعد از عملم سر درد و مشکلی نداشته باشم گفتم نمی تونم امروز باید برم جایی.
اما الان که عمل تموم شده و کلاً چشمم غیر کمی تاری اولیه مشکل خاصی نداره خیالم راحته می تونم امشب و استراحت کنم و فردا برم خونه اش و سورپرایزش کنم.
چقدر بی خودی از این عمله ترسیدما کمتر از یک ربع طول کشید زرت زرت درستش کرد. منم که به آفتاب حساسیت ندارم نیازی به نور کم و عینک و اینا ندارم. ولی در عوض راحت شدم رفت.
بالاخره بعد کلی خورد شدن کمرم رسیدم خونه.
ملی ماشین و پارک کرد و کمکم کرد برم تو خونه. آخه هنوز کمی تار میدیم. یکم نشست در حد نیم ساعت و از شایان حرف زد و بعدم رفت. من در تمام مدت چشمهام بسته بود. بریا اینکه وسوسه نشم چشمهام و باز کنم رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
ساعت 10 صبح بود که بیدار شدم. یه اس ام اس از کوهیار اومده بود که گفته بود "امشب خونه میای؟"
منم نامردی نکردم و گفتم " معلوم نیست. "
بزار فکر کنه امشبم خونه نیستم تا قشنگ غافلگیر بشه.
غیر یه کوچولو تاری چشم دیگه چیزی برام نمونده بود و با وجود اون کوری مطلق من بدون عینک این یه ذره تاری حتی به چشم هم نمیومد و از همین الان حس می کردم چشمم سالم سالمه چون حتی می تونستم لکه های آب روی لیوان و هم ببینم.
دل تو دلم نبود که عصری بشه و بدوام برم خونه ی کوهیار و چشمهای واقعیم و با رنگ طبیعی نشونش بدم.
دروغ چرا اون شبی که تو تاریکی سالن جلوی در تراس از چشمهام تعریف کرد کلی ذوق زده شدم. یکی از دلایلی که می خوام زودتر برم کوهیار و ببینم شاید یه درصد به امید تعریف بیشتر از چشمهام باشه.
خل شدم رفتم تعریف محتاجم الان.
عصر که شد با هیجان پریدم تو حمام و از اونجایی که سر و صورتم نباید یکی دو روز آب می خورد فقط بدنم و شستم و اومدم بیرون. با وسواس لباس انتخاب کردم. دوست داشتم کوهیار و سورپرایز کنم و امشب عالی باشم.
چشمهام و آرایش نکردم اما رژ حسابی زدم و رژ گونه هم توپ...
شلوار جین تنگم و با یه تاپ دکلته ی مشکی پوشیدم و شال و مانتوی نخی آبیمم تنم کردم. از تو یخچال یه بسته شکلات برداشتم.
شیطنتم گل کرده بود. لبم و گاز گرفتم. سورپرایز یعنی خیلی غافلگیری...
رفتم تو اتاق و از تو کشو کلید خونه ی کوهیار و برداشتم. از شب مهمونی تا حالا دستم مونده بود و هنوز موقعیت پیش نیومده بود که بدم بهش.
کلید کوهیار و خونه ی خودم و موبایلمو برداشتم با شکلاتا از خونه زدم بیرون. با ذوق در خونه ی کوهیار و باز کردم و رفتم تو و سوار آسانسور شدم.
نمیدونم این دل وامونده ام چرا یهویی انقده تند می زند. گرمم شده بود و این عجیب بود چون هوا اونقدرا هم گرم نبود.
چقدر استرس داشتم برای این غافلگیری. حتی اگرم کوهیار الان خونه نباشه میرم تو خونه و منتظرش می شینم.
دوست دارم صورت متعجب و بهت زده اش و ببینم.
در آسانسور که باز شد یه نفس عمیق کشیدم و اومدم بیرون. از هیجان و استرس لبم و گاز گرفتم و کلید و آروم انداختم تو قفل.
در با صدای تیک ضعیفی باز شد.
آروم در و هل دادم اما با شینیدن صداهای توی خونه تو جام میخکوب شدم. انگار یکی تو خونه داشت دعوا می کرد.
خاک تو سرم که بدترین موقعیت و برای سورپرایز انتخاب کردم. خدا رو شکر کردم که در و کامل 4 طاق باز نکردم و نپریدم تو فقط 10-12 سانت از در و باز کرده بودم می تونستم خیلی راحت رو هم بزارمشو ببیندمش و برم و کسی هم نفهمه که من اومدم.
خواستم آروم در و ببندم که با شنیدم صدای نفر دوم دعوا که یه دختر جوون بود تو جام خشک شدم.
بی اختیار گوشهام تیز شد و همه ی حواسم رفت سمت دعوا...
دختر: تقصیر منه؟؟ تقصیره منه که تو با خودت مشکل داری؟؟؟
کوهیار: تو میدونستی بهت گفته بودم.
دختره: چیو می دونستم؟ هان؟ چیو؟ مگه منِ تنها خواستم؟ مگه دست من بود؟ مگه مجبورت کردم؟
کوهیار: تو باید مراقب می بودی. هر دو باید مواظب می بودیم.
دختر پر حرص گفت: جالبه واقعاً جالبه. آخه عزیز من مواظب چی می بودیم؟؟؟ مگه احساس آدم دست خودشه؟ مگه دل و میشه کنترل کرد؟
دستهام یخ کرد.... نفسهام منقطع شد... چشمهام دو دو می زد و پلکهام می پرید.
تو یه لحظه همه ی انرژیم نیست شد.. پاهام توان حمل وزنم و نداشتم. دستم از رو دستگیره ی در شل شد و افتاد کنار بدنم. اون یکی دستم با شکلاتا بی جون خم شدن پایین.
بی تعادل چند قدم عقب رفتم. متمایل شدم به چپ و خوردم به دیوار. انرژیم تموم شد. پاهام سست و خم شد. رو دیوار سُر خوردم و نشستم رو زمین. زانوهام خم شد تو شکمم. بسته ی شکلات و کلیدها کنارم افتادن رو زمین.
همه ی حواسم نابود شدن غیر گوشهام که با اصرار به بحث دونفره اشون با داد گوش می کردن و چقدر الان گوشهام تیز و دقیق عمل می کردن.
کوهیار کلافه و عصبی داد زد: آره میشه میشه... من همه ی عمرم این کار و کردم پس میشه...
دختره پر بغض گفت: آره واقعاً هم که چقدر خوب کنترلش کردی. دیوونه به خودت بیا چشمهات و باز کن تا کی می خوای این جوری باش؟ تا کی می خوای از هر چی احساسه فرار کنی هان؟؟؟ آخرش که چی بالاخره که باید قبول کنی...
کوهیار : چیو قبول کنم؟ من همینم که هستم. همین جوری با همین اخلاق با همین منطق و با همین اعتقادات. از اینی هم که هستم خوشم میاد. چرا باید عوضش کنم.
دختره با بغضی که باعث تحلیل رفتن صداش شده بود گفت: پشیمون میشی کوهیار. یه روزی پشیمون میشی که خودتم.... ( بغضش ترکید و با گریه گفت ) فقط دعا کن... دعا کن که اون روزی که به خودت میای خیلی دیر نشد ه باشه .... دعا کن که پشیمونیت به موقع باشه... دعا کن که حداقل یکی و کنار خودت داشته باشی... وگرنه... وگرنه تنها میمونی اوقدر تنها که....
کوهیار پرید وسط حرفش و خونسرد گفت: من این تنهایی و دوست دارم می فهمی؟؟؟ نه به تو و نه به هیچ کس دیگه ای احتیاج ندارم. آخه کدوم آدم عاقلی گفته که وابستگی خوبه... مزخرفتر از این جمله تا حالا نشنیدم. بهت گفتم من وابسته نمیشم نگفتم؟ الان اومدی اینجا چی بگی؟؟؟
دختره با بغض و اشک آرومتر گفت: دلم برات تنگ شده بود بی معرفت...
سکوت.... این بار کوهیار آروم تر و کلافه با کمی مهربونی تو صداش گفت: ستاره بهتره که بری. با اومدنت فقط خودت و اذیت کردی. وقتی بهت گفتم تمومش کنیم منظورم برای همیشه بود... وقتی گفتم همو نبینیم منظورم هیچ وقت بود...
دختر به هق هق افتاد و میون هق هقش گفت: خیلی بدی کوهیار خیلی بدی. من و به خودت عادت دادی و وابسته ام کردی و چقدر راحت گفتی برو...
دوباره کوهیار عصبی شد و داد زد و گفت: من کاری نکردم. هیچی... خودت خواستی لعنتی خودت خواستی.... من به همون آخر هفته های دوستانه راضی بودم... به همون روزهای شادی که با هم داشتیم... همونا برام کافی بود.... این تو بودی که بیشترش کردی.. این تو بودی که وقت و بی وقت اومدی. کلید خونه ام و بهت دادم چون دوستم بودی... چون به عنوان دوست دوستت داشتم... چون روزهای تعطیلم و دوست داشتم با دوستم .. با تو بگذرونم... برام مثل خانواده ام بودی.
اما تو چی کار کردی؟ دو روز در هفته شد 3 روز... بعد شد 4 روز... آخرام که میرفتم شرکت میومدم اینجا بودی....خودت می خواستی وابسته بشی... خودت ... من نمی خواستم... می خواستی به کجا برسی؟ هان؟ می دونستی من اهل وابستگی و ازدواج نیستم. تو می دونستی....
برای همین گفتم تمومش کنیم تا تو کمتر آسیب ببینی...
دختر با هق هق گفت: الان که دیگه وابسته شدم و آسیب دیدم. میدونی تو این 8 ماه چی کشیدم. چقدر با خودم کلنجار رفتم که نیام دیدنت.... اما نتونستم... نمی تونم.... کوهیار من هنوز به فکرتم...
کوهیار آروم تر گفت: ستاره برو.. فقط برو... انقدر خودت و منو اذیت نکن.. برو... ( صداش شکست ) من... وابسته نمیشم... اینو بفهم....
و باز هم سکوت و بعد... صدای بلند تلویزیون... صدای هق هقی که نزدیک و نزدیک تر شد... دختری که خودش و از خونه پرت کرد بیرون و درو با صدا پشت سرش بست.... تکیه به در هق هق کرد و اشکهاش و پاک کرد.
دستهاش که پایین اومد چشمش به من افتاد که مثل میّت رو زمین ولو شده بودم و بی روح و مات بهش نگاه می کردم.
یه نگاه پرسشی بهم کرد و سرش و به عقب متمایل کرد. یعنی با این خونه کار داری؟
بی حرف نگاش کردم.
یه لبخند تلخ زد و پر بغض گفت: دوستش داری؟
چونه ام لرزید اما گریه نکردم.
یه نفسی گرفت و گفت: مواظب باش... تا وقتی باهاش دوستی معرکه است... فقط دوست... مواظب احساست باش... وارد دوستیتون نکنش.... اونوقته که رم میکنه... اونوقته که یهو خوشیهاتون دود میشه....
منم دوستش بودم. دوتا از بهترین دوستا بودیم... پنجشنبه جمعه ام اینجا بود....
اشکش در اومد. بی صدا اشک ریخت و با حسرت گفت: چه دوره ای داشتیم.... من وابسته شدم... عاشقش شدم... فکر می کردم اونم همین حس و داره... تا وقتی بروز ندادم تا وقتی خودش به خودش اعتراف نکرد همه چیز عالی بود اما به محض اینکه مطمئن شد داره وابسته میشه یهو همه چیز و نابود کرد. رابطه رو به کل قطع کرد... دیگه نزاشت ببینمش.... نزاشت..
دوباره هق هق کرد. دویید سمت آسانسور و دکمه اش و زد. در بلافاصله باز شد و قبل از ورود بهم نگاه کرد و گفت: نزار وابسته بشی... میشکنی....
و رفت....
رفت و همه ی خوشیهای منو برد. همه ی شور و هیجان و ذوق منو برد. صدای بلند تلویزیون کوهیار رو اعصاب بود...
ذهنم خالی بود... تهی از هر فکر و احساسی... حتی نمی تونستم گریه کنم.
کف دستم و گذاشتم رو زمین و با ته مونده ی انرژیم بهش فشار آوردم و به زور از جام بلند شدم. پا کشون رفتم سمت آسانسور. دکمه اش و زدم و منتظر موندم. بعد یکم در باز شد و وارد شدم. همه چیز برام یه شکل بود همه جا. دستهام سبک بود و غیر کیف کوچیکم چیزی دستم نبود. به دستهای خالیم نگاه کردم.
بسته ی شکلات و جلوی در جا گذاشتم، به درک....
کوهیار و ندیدم.. به درک....
نگفتم چشمهام و عمل کردم .... به درک...
خوشیم رفت .... به درک...
در خونه ام و باز کردم و وارد شدم.
در و با پا بستم. کفشهام و در آوردم.
یه قدم برداشتم.... کیف و کلیدم و انداختم زمین...
یه قدم برداشتم... شالم و از سرم کشیدم و انداختم زیر پام...
یه قدم برداشتم... بندهای مانتوم و باز کردم و از رو شونه ام سُرش دادم افتاد پایین.
یه قدم برداشتم.... دکمه ی شلوارم و باز کردم و به زور شلوار و در آوردم و همون جا انداختم.
یه قدم برداشتم.... دستهام و گرفتم دو طرف تاپم و از سرم بیرون کشیدمش و انداختمش پایین...
داغون بودم.. تهی بودم... تحمل لباسهامم نداشام. لباسهایی که پوشیده بودمشون تا خودم و خوشگل کنم .. تا کوهیار ازم تعریف کنه...
رفتم تو اتاقم و ملافه ی رو تخت و گرفتم و دورم پیچیدم. نشستم رو زمین و تکیه دادم به تخت.
مات خیره شدم به سفیدی دیوار رو به روم.
بدون فکر.. بدون گذشته.. بدون آینده.. بدون کوهیار.. فقط خیره شدم .....

نمیدونم چقدر گذشت که با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم. نگاه مات و بی تفاوتم و به صفحه ی روشن و خاموش شوی گوشی دوختم.
اسم و عکس کوهیار بزرگ رو صفحه چشمک میزند.
اونقدر نگاش کردم تا تماس قطع شد و صفحه خاموش.
به یک دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد و باز هم نگاه مات من و تماس قطع شد.
این بار پیام اومد.
دستم شل از رو زانوم افتاد پایین و با یه انگشتِ کم جون رو دکمه کلیک کردم. صفحه ی پیام باز شد.
" کوهیار: آرشین... خونه نیستی؟ امشب خونه نمیای؟؟؟ "
بدون اینکه بهش جواب بدم نگاش کردم. نگاش کردم تا بازم صفحه گوشی خاموش شد. دوباره چشم دوختم به دیوار سفید.
هوا تاریکه... همه جا تاریکه.. نوری نیست... و چقدر عجیبه که من دیوار و می بینم. گوشیم و می بینم و حتی پیامی و با فاصله از چشمهام می خونم.
چقدر امشب همه چیز واضحه... چقدر همه چیز شفافه... پس کو اون تاریکی و تاری؟ پس کو اون محوی و ماتی؟
کاش هنوزم همه چیز مات بود. کاش هنوزم نورها مثل هاله های روشن بودن. کاش هنوزم آدمها توده های سیاهی بودن. کاش هنوزم چشمهام تار می دید. هیچی نمیدیدن.چقدر وضوح سخته. شفافیت چقدر دردناکه.
دستم و گرفتم لبه ی تخت و از جام بلند شدم. با قدم های شل آروم آروم از اتاق بیرون اومدم. رفتم سمت در تراس. پرده ها کشیدن و وضوح و کم کردن. اما بیرون و آسمون پیداست.
رفتم کنار در تراس کنج دیوار سمت راست نشستم. خیره شدم به شب و تاریکی و ستاره ها....
به تراس بغلی... به مردی که الان رو تراس نیست....
آروم زمزمه کردم.
توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن
دوتا خسته دوتا تنها یکیشون تو یکیشون من
دختره چی گفت؟ گفت کوهیار و دوست داره... گفت دوستش بوده...
زمزمه کردم.
دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما
گفت وابسته شد... کوهیار گفت تقصیر خودته... خودت خواستی...
زمزمه کردم.
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق منو تو قصه است قصه ی دیدار
کوهیار گفت دوست بودیم.... وابستگی نمی خواد... وابستگی مزخرفه...
زمزمه کردم.
همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو
به آرام چی گفته بودم... " اصولاً ازدواج چیز مزخرفیه. وابستگی بده. "
زمزمه کردم. با بغض...
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند منو تو دست مهربون باده
کوهیار چی گفت.... " من این تنهایی و دوست دارم می فهمی؟؟؟ نه به تو و نه به هیچ کس دیگه ای احتیاج ندارم. آخه کدوم آدم عاقلی گفته که وابستگی خوبه... مزخرفتر از این جمله تا حالا نشنیدم. بهت گفتم من وابسته نمیشم نگفتم؟ "
من وابسته نمیشم... کوهیار وابسته نمیشه....
من دوست پسرامو به محض احساس کردن حسی بیشتر از دوست داشتن معمولی پس می زدم... کوهیار ستاره رو به خاطر درک کردن حس علاقه و وابستگی از خودش روند....
با بغض زمزمه کردم...
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
بغض گلوم و فشار می داد اما گریه... نای گریه نداشتم.... وقت گریه نداشتم... تو یه لحظه اونقدر حرف و خاطره تو ذهنم هجوم آورده بود که نمی دونستم به کدومشون فکر کنم...
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم
مگه همون شب که اینجا بود... درست همین جا کنار این در تراس... نشسته کنار من...
"وابستگی خیلی مزخرفه. فقط چون به یکی عادت کردی که مجبور نیستی تا آخر عمرت و صرفش کنی."
مگه با خودم نگفتم " وقتی کوهیار حرف می زنه حس می کنم خودم دارم این جمله ها رو میگم؟ "
پس چرا نفهمیدم؟ چرا نخواستم بفهمم؟؟ اون که انقدر بهم نزدیک بود.. انقدر شبیه من... چه طور می تونه با دوست داشتن زیاد و وابستگی کنار بیاد؟؟؟ من خودم کنار نیومدم اون چه طور می خواد کنار بیاد؟؟؟
هیچ کدوم حرف نزدیم... هیچ کدوم از وابستگیهامون نگفتیم... هیچ کدوم بعد اون شب مهمونی و بوسه حرف نزد... حتی بعد ترش بعد از چندین و چند بوسه... هیچ کدوم پا پیش نزاشتیم.. هیچ کدوم به روی خودمون نیاوردیم؟
چرا؟؟ مگه نه اینکه هر آدم عادی بلافاصله در موردش حرف می زد. بحث می کرد و دنبال دلیل می گشت؟
پس چرا ماها هی طفره رفتیم؟ پس چرا ماها مدام پسش زدیم و به روی خودمون نیاوردیم؟؟؟
بغضم شکست هق هقم بی صدا بود.. بی اشک... اما هق می زدم...
مدام یه جلمه ی کوهیار تو سرم م یپیچید " آدم باید خودخواه باشه. "
من خود خواه بودم. کوهیار خودخواه بود.... هنوزم هست... من عوض شدم.. اون تغییر نکرد...
احساسم به کوهیار عوض نشده.. از خودم بدم اومده...
زمزمه کردم با بغض با هق...
کاشکی این دیوار خرابشه منو تو باهم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
خدایا چرا؟؟ چرا الان باید نشونم بدی؟ الان باید این جوری با مشت بکوبونی تو صورتم؟ انقدر واضح که بفهمم چقدر بدم؟ چقدر اعتقاداتم بده؟ مسخره است؟ یعنی با نشون دادن یه آدمی مثل خودم باید اینو بهم بفهمونی؟ با کوهیار؟
من اگه جاش بودم با اولین حرف در مورد دوست داشتن و وابستگی به محض اینکه بفهمم موضوع جدیه ... فرار می کنم.. همه چی تموم میشه و ... احساس و وابستگیش دو روزه تموم میشه و نه اثری از اون آدم تو زندگیم هست نه وابستگیش....
کوهیار مثل منه... خود خود منه.... اونم همین کارو می کنه... با منم همین کارو می کنه....
هق زدم.. بی صدا.. بی اشک... متنفر از خود.. با علاقه به کوهیار....
اونقدر با خودم فکر کردم.. اونقدر خودم و اخلاقم و اعتقاداتم و بالا پایین کردم تا شاید یه راه درو یه راه نجات برای رابطه امون پیدا کنم. اما نبود.. هیچی نبود... خودم و خوب می شناختم و حالا.. کوهیارم به همون خوبی میشناختم... محال بود بتونیم یه وابستگی به این شدت و تحمل کنیم...
من شاید عوض میشدم اما کوهیار....
صداش تو سرم پیچید " من... وابسته نمیشم... اینو بفهم.... "
وابسته نمیشه.. وابسته نمیشه....
باز هم نفس هایی که هق هق شدن و چشمی که اشکی نریخت...
نفهمیدم کی بین این دل مشغولیها و این تحلیلاتم سپیده زد و روز شروع شد. با اولین نور خوشیدی که پخش شد از جام بلند شدم. همه ی بدنم بی حس شده بود. به زور خودم و به اتاق رسوندم و رو تخت ولو شدم.
سرم و گذاشتم رو بالشت و.....
خواب چیز غریبیه.....
*****
5 روز تمومه که دارم فکر می کنم. دارم با خودم کلنجار میرم. من با این محبتی که تو دلمه چی کار کنم؟ با کوهیار چی کار کنم و با این تشابه ....
مدام به یه جا خیره میشم و تو فکر می رم. کوهیار زنگ زد پیام داد. زنگاش و جواب ندادم. پیام هاشم کوتاه جواب دادم.
نمی خوام الان باهاش حرف بزنم. یا رو به رو بشم. هنوز سر پا نشدم. هنوز مسلط نشدم.
اما تا کی؟ تا کی می تونم پنهون بمونم؟ مگه یه تراس چقدر می تونی دورمون کنه؟ چقدر دووم میاره؟ میشه راحت از روش رد شد.. میشه راحت به هم رسید....
اما بعدش چی؟ بعدش...
محال ممکنه بتونم تحمل کنم اونی که می برّه کوهیار باشه. اونی که میگه همه چی تمومِ کوهیار باشه. تحمل ندارم اونی که خداحافظ میگه کوهیار باشه...
باید فکر کنم... آیا راهی هست؟؟
شاید یه نگاه ... یه حرف... یه دیدگاه... یه چیزی که باعث تحول بشه... یه چیزی....
5 روز تموم فکر کردم... فردا شنبه است.... کوهیار گفته یکشنبه باید بره مأموریت... این دوری لازمه... این تنهایی این جدایی....
فکری که تو سرمه هر لحظه قویتر میشه... من این جوری عقب نمیکشم. نه این جوری... بدون هیچی...
3 ساعت مرخصی گرفتم و زودتر رفتم خونه. سر راهم کلی خرید کردم. ماشین و تو پارکینگ پارک کردم. یه پیام به کوهیار دادم.
من: امشب چی کاره ای؟
کوهیار: سلامت کو بچه؟ هیچی بیکار کنج خونه نشسته ام.
خوشحال یه لبخند زدم و دیگه جوابش و ندادم.
رفتم بالا و کلید خونه ی کوهیار و برداشتم. لباسها و وسایل مورد نیازمم برداشتم و برگشتم پایین و رفتم خونه ی کوهیار.
همچین وارد شدم که انگار 100 ساله خونه ی خودمه. خوشم میاد همسایه ها هیچکی به هیچکی کار نداره. خدا رو شکر.
رفتم تو خونه، وسایل آشپزی و چیدم تو آشپزخونه و وسایل خودم و بردم تو اتاق کوهیار. جلوی دست نباشه بهتره.
مانتو و شالم و در آوردم و مشغول به کار شدم. اول مایع لازانیا رو درست کردم و بعد از اینکه گذاشتمش تو ماکروویو رفتم سراغ بقیه. پودر کیک آماده رو از تو نایلون در آوردم. یه چشمک بهش زدم.
درسته که کیک پختن بلد نیستم اما بلدم 3 تا تخم مرغ و روغن و آب و به مایه کیک اضافه کنم و هم بزنم. مواد کیکم آماده کردم ریختم تو یه قالب گرد و گذاشتمش تو فر.
بقیه ی مخلفات شامم حاضر کردم. کارم که تموم شد یه ساعتی وقت داشتم تا اومدن کوهیار. رفتم حمام و اساسی حمام کردم.
اومدم بیرون و بعد یه هفته یه آرایش درست و حسابی کردم و یه تاپ تنگ قرمز پوشیدم که 4 تا بند داشت و این بنداش با هر بار تکون خوردنم می افتادن رو شونه ام و یه دامن 7-8 سفید کوتاه که 7 هاش میرسید تا بالای زانوم و 8 هاشم که تا وسط رونم میومد پوشیدم.
کمر دامن تنگ بود و شکمم از یه خط فاصلی از تاپ و کمر دامن پیدا میشد. موهامم سشوار کردم و باز ریختم دورم. همون جور که کوهیار دوست داره.
امشب باید فوق العاده باشم معرکه.
صدای در باعث شد از جلوی آینه بلند شم و به سمت در برم. کوهیار از در وارد شده بود و با تعجب به خونه ی چراغونی شده نگاه می کرد. با لبخند جلو رفتم. با دیدن من دهنِ بازش جمع شد و ناباور گفت: آرشین.. اینجا چی کار می کنی؟؟
با لبخند و لوند گفتم: سورپرایز.... می خواستم غافلگیرت کنم.
با این حرفم انگار تازه متوجه من شده. سرش و انداخت پایین و از نوک انگشتای پام با اون لاکهای قرمزش شروع کرد به نگاه کردن و چشمهاش کشیده شد به ساق پاهای براقم و اومد بالا رو زانو و رون پام که از زیر دامن کوتاهم پیدا بود و اومد بالا تر و رسید به شکم لختم که تو حد فاصل بین کمر دامن و تاپم پیدا بود و بالا تر رسید به یقه ی باز تاپم و سینه هایی که ازتوشون پیدا بود و گردنم و در آخر صورتم.
ابرو هاش بی اختیار رفت بالا و سوت بلندی کشید و گفت: چه کردی با خودت؟
یه قدم به سمتم برداشت و آروم گفت: جان من آرشین خبریه؟ این همه توجه و اینا....
با دست به سر و شکلم اشاره کرد.
لبخند زدم و رفتم سمتش و چسبیدم به سینه اش و دستهام و گذاشتم رو شونه اش تا بتونم خودم و رو پنجه ی پام بالا بکشم. خاک به سرم یادم رفته بود یه کفش نو بیارم قرم تکمیل شه.
خودم و بالا کشیدم و نرم لبهاش و بوسیدم و اومدم پایین و گفتم: نه عزیزم خبر خاصی نیست. دیدم بودن زری جون خسته ات کرده گفتم یه شب خوب دو نفره داشته باشیم.
جفت ابروهاش پرید بالا و نامطمئن و خوشحال گفت: دونفره؟
با لبخند چشمکی زدم و چرخیدم سمت آشپزخونه و دستم و از رو شونه اش تا روی سینه اش کشیدم و رفتم.
من: تا تو لباسات و عوض کنی و یه دوش بگیری من میز شام و میچینم.
یه چشم بلند بالا گفت و تند رفت تو اتاق.
سر ده دقیقه، لباس راحت پوشیده با موهای خیس اومد بیرون.
یه تیشرت یقه هفت سفید پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای سورمه ای.
اومد تو آشپزخونه و با دیدن میز غذا ذوق زده دستهاش و انداخت دور کمرم و با یه حرکت از جا بلندم کرد و دو دور چرخوندم.
کوهیار: آرشین تو بهترینی....
از خوشحالیش می خندیدم. آروم گذاشتم زمین و یه بوسه ی محکم ازم گرفتم و نشست پشت میز. مثل بچه ها بشقابش و برداشت و گرفت سمتم که براش بکشم.
من عاشق این خلق و خوی بچه گانه در عین حال محکمش بودم.
براش غذا کشیدم و گذاشتم جلوش.
با ولع غذا رو خورد و مدام به به و چه چه کرد.
من اما به جای غذا خوردن خیره شده بودم بهش و از دیدنش لذت می بردم. همه ی این حالتهاش برام پر آرامش و خوشحالی بود.
غذاش که تموم شد سرش و بلند کرد و به بشقاب دست نخورده ی من نگاه کرد و با تعجب گفت: تو چرا چیزی نخوردی؟
با لبخند شونه ای بالا انداختم و گفتم: این چند وقته خیلی خودم و ول کردم وزنم زیاد شده باید مراقب باشم.
یه چشمک شیطون زد و گفت: هر جوری با هر وزنی هم باشی بازم سوگلی خودمی...
لبخند زدم اما دلم گرفت. من فقط سوگلی بودم.
از جاش بلند شد و ظرفها رو جمع کرد و گذاشت تو سینک. منم بلند شدم و رفتم سراغ شستن ظرفها. تا شیر و باز کردم یهو همچین با فشار پاشید که اگه دستهام جلوی صورتم نبود خیس خالی میشدم. خدا رو شکر قبلش پیشبند بسته بودم تا لباسام کثیف نشه اما کف آشپزخونه خیس شده بود.
شرمنده به کوهیار نگاه کردم.
یه لبخند مهربون زد و گفت: این شیره با خودشم درگیره. یه وقتهایی قاطی می کنه بی خیالش. الان تمیز می کنم.
تند گفتم: نه الان خشک می کنمش. اما با اولین قدم پام لیز خورد و اگه دست کوهیار بازوم و نمی گرفت می افتادم زمین.
کوهیار: آرشینم تکون نخور دیگه من تمیز می کنم. تو چیزی پات نیست لیز می خوری. باید رو فرشیها رو می پوشیدی.
آرشینم....
ذوقم و مخفی کردم و با یه اخم ریز لوند گفتم: من اون دمپایی های گنده رو نمی پوشم. پاهام از سرش می زنه بیرون. پوشیدن و نپوشیدنش فرقی نمی کنه. قر و کلاسمم بهم می ریزه.
بلند تک خنده ای کرد که سریع جمع شد. بی حرف رفت سمت تی و برش داشت و زمین و تمیز کرد و منم تو این مدت ظرفها رو شستم. کوهیار کارش که تموم شد رفت تو هال.

شیر آب و بستم. غذا ها رو جابه جا کردم و رفتم تو هال. از کوهیار خبری نبود.
با تعجب نگاهی به اطراف انداختم و صداش کردم.
من: ام... کوهیار.. کجایی؟؟؟
صداش از تو اتاق اومد.
کوهیار: عزیزم تو بشین من الان میام.
بی اختیار با هر کلمه ی محبت آمیزش لبخند می زدم. تو جام نشستم و خواستم تلویزیون و روشن کنم که در اتاق باز شد و از تو اتاق اومد بیرون. دستهاش پشتش بودن و یه جورایی مشکوک راه میومد.
با تعجب و کنجکاو نگاش کردم.
من: چیه؟؟
کوهیار: هیچی تو بشین و راحت باش...
چشمهام و ریز کردم. چرا دستش و از پشتش بیرون نمی آورد؟ ظاهراً یه چیزی اون پشت مشتا بود.
گردن کشیدم که ببینم چیه.
کوهیار: آرشین جان آروم بگیر الان میفهمی...
لبم و به دهن گرفتم و مثل بچه های خوب و حرف گوش کن آروم نشستم سر جام.
کوهیار اومد و جلوی پام زانو زد. با چشمهای گرد نگاش کردم.
به خاطر قد بلندش وقتی زانو می زد بازم هم قد منِ نشسته بود. پلکهام خود به خود تند باز و بسته میشد.
یه لبخند قشنگ زد و آروم و پر احساس گفت: به خاطر اون روز ... شب مهمونی.. که کفشهات و در آوردم معذرت می خوام. نمی خواستم قرت و بگیرم اما زری جون تو این خونه نماز می خوند و دلم نمی خواست یه جای کثیف نماز بخونه. دوست داشتم خونه ام پاک باشه.
آروم یه ذره سرم و پایین آوردم.
لبخندش بیشتر شد و گفت: اما دلمم نمی خواد بدون قرت باشی. به شرطی که قرت نو و تمیز باشه. برای همین...
دستش و از پشتش در آورد و چشمهای گرد من رفت رو دو تا صندل قرمز پاشنه دار که با چند تا بند خوشگل به هم وصل میشدن.
زبونم بند اومده بود.
کوهیار: می تونی اینا رو تو خونه بپوشی با حفظ قر و عشوه ات. برای من...
هیجان زده جیغی کشیدم و بی اختیار از سر ذوق و شوقی که ناشی از حرکت کوهیار و قشنگی کفشها بود دستهام و پیچوندم دور گردن کوهیار و سفت فشارش دادم و آوردمش جلو و محکم لبهاش و بوسیدم.
قدر دانی از این قشنگ تر و پر درد تر بلد نبودم.
چون طفلی صداش در اومد.
وقتی ولش کردم. دستی به گردنش کشید و گفت: عاشق این هیجاناتتم که محبتشم درد داره. گردنم تیر کشید، لبامم ورم کرد.
نیشم و با ذوق باز کردم و شونه ای بالا انداختم خواستم کفشها رو ازش بگیرم که با دست آروم نشوندم سر جام و بی حرف اشاره کرد آروم بگیرم.
یکم آروم گرفتم. همون جور زانو زده دستهاش و گرفت به پام و آورد بالا و اول یه بوسه ی عمیق رو هر پام نشوند و آروم و با دقت کفشها رو پام کرد.
لبهام و تو دهنم گرفته بودم که صدام در نیاد. که بغض نکنم. از این همه محبت احساساتی نشم.
کفشها رو که پوشوند پاهام و جفت کرد و آروم گذاشت رو زمین.
با یه لبخند پر بغض و خوشحال نگاش کردم و این بار آروم و با همه ی احساسم بغلش کردم. گردنم و بوسید و یکم تو بغل گرفتم.
ازم جدا شد و نشست کنارم و گفت: خوب.... امشب چی کار کنیم؟
چشمکی زدم و گفتم: دسر بخوریم؟
شیطون نگام کرد و چشمهاش رفت رو لبهام و خودش و کشید سمتم و آروم گفت: میمیرم برای این دسر...
لبهاش که نزدیک صورتم شد با خنده دستم و گذاشتم جلوی لبهاش و مانعش شدم و گفتم: این و نگفتم دسر واقعی ... صبر کن تا بیارم برات.
رفتم تو آشپزخونه و کیک و از تو یخچال در آوردم و گذاشتم تو سینی و همراه دوتا چایی و بشقاب و چنگال بردم تو هال. کوهیار با دیدن کیک پرشوق دستی زد و گفت: آرشین عاشقتم عاشقتمم ماه تر از تو پیدا نمیشه.
چقدر دوست داشتم که این ابراز احساس نه برای کیک یا شام و فقط فقط برای خودم و وجودم باشه اما...
کوهیار انقدر ذوق داشت که نمی دونست چه جوری کیک و بخوره. همچین با ولع می خورد که انگار نه انگار که همین 10 دقیقه ی پیش اون همه غذا ریخته تو شکمش. نگران بودم که دل درد نگیره.
اما نمی تونستم چیزی بگم. چون می خواستم امشب براش رویایی باشه.
یه چنگال کیک می خورد یه به به می کرد یه چنگال دیگه می خورد و یکم تعریف می کرد. انقدر که تعریف کرد خودم باور شد که کیک پز ماهریم.
نصف بیشتر کیکها رو که خورد دلش قرار گرفت و رضایت داد بی خیال بقیه اش بشه.
تکیه داد به پشتی مبل و رو به من گفت: آرشین تو معرکه ای امشب بهترین بدرقه ی مأمورتی بود که می تونستم داشته باشم. ببینم بازم سورپرایز داریم؟؟؟
با لبخند چشمکی زدم و گفتم: چرا که نه؟؟؟
با ذوق تک خنده ای کرد و گفت: کاش میدونستم مناسبتش چیه تا بتونم هر شب به همون بهانه یه همچین جشن دو نفره ای داشته باشیم. برای من که این یه جشنه. همه چیز عالیه...
خوشحال و راضی خودم و کشیدم سمتش. داشت با ذوق حرف می زد. چیزی از حرفهاش نمیفهمیدم. دلم بغلش و می خواست. دلم گرمای تنش و می خواست. دوست داشتم همین الان یه بغل گنده بکنمش.
رفتم سمتش. خیره به صورتش. اونقدر نگاهم سنگین بود که حسش کرد. حرفهاش قطع شد و بهم خیره شد. با استفهام.
بدون اینکه چیزی بگم یکم دیگه رفتم جلوتر و بی حرف دستهام و انداختم دور کمرش و خودم و فرو کردم تو بغلش و سرم و گذاشتم رو سینه اش. دستهاش که در حین حرف زدن تو هوا تکون می خورد همون جا خشک شد. آروم پایین اومد و نشست دور کتفم و کمرم.
آروم نوازشم کرد و گفت: حالت خوبه عزیزم؟
آروم رو سینه اش سرم و به نشونه ی آره تکون دادم.
کوهیارم آروم گفت: امشب عالیه اما یه چیزیش هست. تو یه چیزیت هست. خیلی آرومی و ساکت... مشکلی پیش اومده؟
بغض کردم. لبهام و به دهن گرفتم که زر زر زیادی نکنم. آروم سرم و تکون دادم که یعنی نه.
دستش و نوازشگر کشید رو موهام و گفت: مطمئنی؟
آروم گفتم: آره...
رو موهام و بوسه زد.
چشمهام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم و عطر تنش و به ریه هام فرو بردم و با آرامشی که از بوی تنش گرفتم خودم و ازش جدا کردم.
تو نگاه پر سوالش خندیدم و بلند شدم کیک و ظرفها رو چیدم تو سینی و بردم تو آشپزخونه.
نگاهی به کوهیار که کنترل و گرفته بود تا تلویزیون و روشن کنه انداختم. دستی به موهام کشیدم و پریشونشون کردم. لباسم و درست کردم. کمر دامنم و پایین تر آوردم تا خط باریک شکمم یکم بیشتر نمایان بشه.
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو هال. یه راست رفتم سمت کوهیار. کنترل و ازش گرفتم و تلویزیون و خاموش کردم.
به سمت سینما خانگی رفتم و سی دی که آماده کرده بودم و تو دستگاه گذاشتم. کوهیار خیره به کارهای من ساکت نشسته بود.
بلند شدم ایستادم. نفس عمیقی کشیدم.

آهنگ و پلی کردم.
بغض داشتم اما لبهام می خندید. حالم عجیب بود کوهیار نگام می کرد. با تعجب اما با لبخند. عجیب بودم براش اما خوشش میومد.
لبخند زدم با همه ی مهرم با همه ی محبتم. رفتم جلوم. آروم شروع کردم به تکون دادن خودم. رو مبل نشسته بود و نگام می کرد. سر از کارم در نمی آورد اما نگاه می کرد.
آروم و هماهنگ با آهنگ حرکت کردم.
زیر لب آهنگ و زمزمه کردم. با همه ی وجود حسش کردم.
همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
تکیه داد به مبل. یه لبخند ریز زد. تو چشمهاش خیره شدم. من این بشر و دوست داشتم.
رفتم جلو ... دستش و گرفتم. تعجب کرد.
از جا بلندش کردم. بردمش وسط سالن. با هام همراه شد. دستش تو دستم بود. آروم کمرم و قر دادم. رو زانوهام پایین اومدم. تو چشمهاش نگاه کردم. دست به دستش یه دور چرخیدم. بهش نزدیک شدم. سینه به سینه اش.
لبخند زدم. با چشمهام تشویقش کردم. لبخند زد. حرف نگاهم و خوند. حرکت کرد. با من حرکت کرد. هم راه من شد. هماهنگ با من. یکم دورش چرخیدم. دستهای گره شده امون دور کمرم پیچید. از پشت تکیه دادم بهش.
با ریتم آهنگ تکون خوردم. زمزمه کردم.
در آوار همه آینه ها تکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
نفسهاش و کنار گوشم حس می کردم. گرمای بدنش گرمم می کرد. دستهام و جدا کردم. دستهای اون تنها دور کمرم بود. حرکت کرد..
آروم زیر گوشم زمزمه کرد: آرشین خوبی؟؟؟
سرم و تکیه دادم به سینه اش. چشمهام و بستم. آرم گفتم: عالیم.
بغض داشتم... نفسم به زور بالا میومد اما عالی بودم. اینجا عالی بود. بغل کوهیار عالی بود.
چرخیدم. رفتم تو بغلش. چسبیدم به سینه اش. سرم و بلند کردم. تو چشمهاش خیره شدم، غرق شدم. تو نگاهم غرق شد. حل شد. دستهام و بالا آوردم و انداختم دور گردنش.
می خواستمش. این و می دونم. این و می دونستم. همه ی وجودش و می خواستم. برای خودم... خود خودم. بدون شریک... بدون فرد اضافه ...
زمزمه کردم.
همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
چشمهام و بستم. رو پنچه هام بلند شدم و بالا اومدم. کف دستم و گذاشتم پشت سرش و آروم به سمت پایین کشیدمش. صورتم و نزدیکش کردم. می دونستم چی می خوام. می دونست چی میخوام.
کوهیار: آرشین ....
بدون باز کردن چشمهام. بدون نگاه کردن تو چشمهاش.
من: هیچی نگو ..
کوهیار: مطمئنی ....
من: مطمئنم ...
لبهام و رو لبهاش گذاشتم. نرم.. آروم .. با حسی که تو وجودم غلیان می کرد. با همه ی حسم. هماهنگ با ریتم آهنگ. هماهنگ با حرکت پاندول وار بدنمون.
لبهام رو لبهاش رقصید. لبهاش با لبهام همراه شد. دستهاش دور بدنم پیچید. خودم و بهش فشار دادم. حلقه ی دستهاش تنگ تر شد.
با یه حرکت کمرو و گرفت و کشیدم بالا. پاهام دور کمرش گره خورد. نگاهم تو نگاهش قفل شد. حرف نگاهش و می دونستم... می خوندم... لبخند زدم. لبخند زد....
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت

ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
لبهام و بوسید. سرش تو گردنم فرو رفت. چشمهام بسته شد.
لبهاش رو پوست گردنم... بوسه ای که با هر بار تماس لبهاش تو گردنم می نشست. انگشتهام تو موهاش پیچید. با آهنگ همراه شدیم. با آهنگ حرکت کردیم ....
خوردیم به در اتاق خواب. سر شو بلند کرد. سرم و بلند کردم. لبخند زدم . لبخند زد. به زور با دست و پا در اتاق و باز کرد. لبهاش دوباره لبهام و پیدا کرد. تنم گرم شد. نفسهاش داغ شد.
آروم و نرم رو تخت خوابوندم. سرش تو گردنم رفت. نفسهاش و می شنیدم. لبهاش و حس می کردم. چرخش انگشتهاش رو بدنم.
صدای آهنگ میومد. خواننده می خوند. زمزمه کردم....
همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آینه ها تکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
تو جاش نشست و پاهام و دونه دونه بالا آورد و کفشها رو در آورد و شروع کرد به بوسیدن پام.
دستش از زیر لباس رو پوست تنم چرخید. داغ شدم. نفسم بند اومد. کمرم و بالا کشیدم. سرش و بلند کرد. تو چشمهام نگاه کرد. لبخند زدم. چشمهام و آروم رو هم گذاشتم و باز کردم. لبخند زد. اجازه داشت. اجازه دادم.
نگاهش مهربون بود. نگاهش خواستنی بود. نگاهش پرستش گونه بود.
من این و می خواستم. این نگاه .. این شور.. این هیجان .. این بدن گرم.. این نفس های داغ ... این هیجان .. این وجود آرامش بخش... این یکی شدن ....
چشمهام و بستم. دستم زیر لباسش رفت. با پوست تنش یکی شد. انگشتهام از داغی بدنش گر گرفت ...
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
لبهاش می چرخید. بوسه هاش دیوونه ام می کرد. بغض داشتم. در عین خواستن بغض داشتم. کاش تا همیشه مال من بود .. تا همیشه ... بدون حد .. بدون محدوده.. بدون فرد اضافه ... بدون قانون و منطق بی خود...
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
گُر می گرفتم. آتیش می گرفتم و تشنه تر میشدم. تشنه تر میشد. بوسه هاش نوازش دستهاش گرم تر میشد ...
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
نفسهای داغمون. ریتم آهنگ، شور تو وجودمون ....یکی شدن .. یکی شدن و تا ابد با هم بودن .. تا ابد تو خاطر موندن ...
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن
حرفهای شیرینش... حرکات دستهاش... حلقه ی دستهام به دور شونه هاش.. جدا نشدن حتی برای یه لحظه...
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
تمنا .. خواهش ... خواستن و خواسته شدن ... یکی شدن .. تو خاطر ها موندن ....
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
همراه شدن. هماهنگ موندن. نگاه های پر ستایش.... نگاه پر مهرش. نگاه پر عشقم. لبهای خندونش. لبهای لبخند زده ی پر بغضم. چشمهایی که بسته شد تا نباره. تا لو نده. تا نگه باختم. تا نگه می خوام فرار کنم. تا نگه .....
این یه خداحافظیه ... یه شب فراموش نشدنی برای یه عمر دوری... برای یه عمر تنهایی و یه عمر بی کسی.. یه عمر گم کردن بازوهای قویش.. حس حمایتش.. راحتی کلامش.. حس گرم حضورش...
همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آینه ها تکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
کنارم دراز کشیده بود. سرش رو بازوم بود. دستم دور گردنش پیچیده و تو موهاش گره خورده بود. موهاش و نوازش می کردم. آروم بود. آروم خوابیده بود. چشمهاش بسته بود. من اما ...
بغض داشتم. نمی خواستم حتی یک لحظه رو هم از دست بدم. حتی یک ثانیه برای پر کردن چشمهام از تصویر به آرامش رسیده ی اونو از دست بدم.
فقط امشب و وقت داشتم. فقط همین شب بود که می تونستم صورتش و وجودش و تو ذهنم تا ابد حک کنم. تا همیشه فقط تصویری از امشب تو ذهنم می موند. حسی که می دونستم هیچ وقت دیگه تجربه اش نمی کنم. هیچ وقت دیگه هیچ آدم دیگه نمی تونه حس امنیت و خواستن محصور شده بین این بازوها رو بهم بده.
دستش که دور شکمم بود تنگ تر شد و بیشتر من و تو بغلش حل کرد. چشمهام و بستم. یه قطره اشک مزاحم که از سر شب تو چشمهام خونه کرده بود بی اجازه راهی برای نفوذ رو گونه هام باز کرد.
فقط همین یه قطره. همین یه قطره اجازه ی خود نمایی داشت و تموم. نه تا وقتی که همه ی عشقم اینجاست. کنارم و با تک تک سلول های بدنم حسش می کنم. نه الان.. نه این لحظه...
با چشمهای بسته سرم و کج کردم و یه بوسه ی آرومِ پرعطش، پر آرامش، پر خواستن، پر دلتنگی ... یه بوسه برای سالیان دور برای تمام سالهایی که باید ازش دور می موندم رو پیشونیش نشوندم. یه بوسه ی طولانی با همه ی دلتنگی و عشقم...
چشمهام و باز کردم. آروم زمزمه کردم.
چرا ما باید انقدر شبیه هم باشیم؟ چرا من باید انقدر از خودم و شبه خودم بدم بیاد. چرا باید هر لحظه آرزو کنم کاش خودم و شبه خودم یه جایی یه زمانی توی اون شکل گیری شخصیتمون یه گوشه فقط یه نظر نگاهی به محبت و عشقی که شاید شاید یه روزی پیدا می کردیم بندازیم؟
چرا نباید توی این منطق پر استدلالمون یه گوشه.. یه ماده.. یه تبصره برای موارد اضطراری کنار می زاشتیم.. چرا.. من نمی تونم حالا که همه ی منطقم داره پوچ میشه تو رو داشته باشم؟ چرا حالا که همه ی اعتقادم همه ی استحکامم داره میشکنه نمی تونم تو رو داشته باشم.
یه نفس بلند همراه یه آه کشیدم. بغض داشت خفه ام می کرد. با بغض چشمهام و بستم. به پهلو غلتیدم. دستهاش دور کمرم تنگ تر شد و از پشت بهم چسبید. بغضم بیشتر شد. حس امنیتی که تا فردا از دست می دادم بیشتر شد. خواستنم بیشتر شد.
چشمهام و بستم و ذهنم و خالی کردم. ذهنم و از تمام شب قبل خالی کردم. از همه ی اون نوازش ها. حرفهای پر شور و پر مهر خالی کردم. از همه ی بوسه ها همه ی حس یکی شدن... خالی کردم.
خالی شدم.. تهی شدم.. معلق شدم .. تو رویا رفتم ... تو خواب غرق شدم ....
تو جام غلتی می زنم و به سمت چپ می چرخم. ملافه رو تو دستم مچاله کردم و تا گلوم بالا کشیدم. سرم و رو بالشت جا به جا می کنم.
بین خواب و بیداری یه نفس عمیق کشیدم. لبهام و به دهن گرفتم و آروم چشمهام و باز کردم.
به تخت خالی از کوهیار نگاه کردم. صبح زود رفته بود. مأموریت داشت.....
زمان بندیم حرف نداشت...
پوزخندی به خودم زدم. دستی به موهام کشیدم و طاق باز خوابیدم و به سقف خیره شدم. از کل دیشب فقط صورت پر شور کوهیار و چشمهای خندون و خوشحالش جلوی نظرمه. نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم. نه به هیچ کدوم از لحظات. نه الان... فقط کوهیار و چشمهاش و لبهاش... لبهای خندونش... لبهایی که ستایش می کرد و بوسه می زد...
چشمهام و بستم و دستی بهشون کشیدم.
از جام بلند شدم و یه راست رفتم تو حمام. یه دوش آب گرم گرفتم. حتی داغی آب هم به داغی بدن کوهیار نمی رسید. کوهیار کوره ی آتیشه. آتشفشان پر شده از مواد مذاب.
از حمام بیرون اومدم و لباسهام و پوشیدن. با تومأنینه لباس پوشیدم و موهام و خشک کردم. از عطر کوهیار زدم. سر صبر صبحانه ام و خوردم. اتاق خواب و مرتب کردم.
مانتو و شالم و پوشیدم و کلید و کیفم و برداشتم. از پایین تخت کفشهای قرمزم و از روی تخت تیشرت سفید کوهیار و برداشتم.
دزد نیستم ولی حداقل این یه تیشرت که سهم من می تونه باشه؟
از اتاق بیرون اومدم. کوهیار تا ده روز دیگه بر نمی گرده. از الان دلم براش تنگ شده.
نفسم و مثل آه بیرون میدم. می خواستم برم سمت در اما چشمم خورد به تراس. یه لبخند تلخ زدم.
تو یه لحظه با یه قدم مسیر حرکتم عوض کردم و به جای رفتم به سمت در رفتم به سمت تراس.
در تراس و باز کردم و رفتم بیرون و در و رو هم گذاشتم اما نبستمش. شاید لازم شد دوباره از همین راه برگردم.
با اینکه از بلندی می ترسیدم. با اینکه جرأتش و نداشتم تنهایی از رو تراسها بگذرم و همیشه کوهیار بود که کمکم کنه اما....
باید یاد می گرفتم که دوباره تنهایی از فاصله ها بگذرم حتی اگه ترسناک باشن.
به زور رو لبه ی تراس کوهیار ایستادم و با ترس و لرز پریدم رو تراس خودم.
دیشب یه هدیه بود به کوهیار و یه مجازات برای من.
هدیه به خاطر بخشیدن حسی که سالها انکارش کردم و اون چقدر راحت ذره ذره تو وجودم کاشتش و رشدش داد و مجازات برای منی که تمام زندگیم منطقی و انکار کردم که انکار ناپذیر بود و چه مصرانه رو حرف نادرستم پافشاری کردمو به خاطرش چه دلهایی و که نشکوندم.
پام که به زمین رسید نفس حبس شده ام بغض شد و بعدم آه و اومد بیرون.
بدون اینکه بر گردم رفتم تو خونه ام.
نباید به پشت سر نگاه کرد. گذشته ها گذشته.....
*****
دست به سینه از در قدی و شیشه ای تراس به خیابون خالی نگاه می کنم. الان که این شیشه ها بدون پرده ان بزرگتر به نظر میان.
صدای مریم و از پشت سرم میشنوم.
مریم: آرشین جان اینم آخریش بود کارگرها دارن میرن تو نمیای؟؟؟
بدون اینکه برگردم میگم: نه عزیزم شما برین من یکم کار دارم بر می گردم. کلید که داری؟
مهربون میگه: آره گلم. دارم. پس ما تا تو بیای خونه رو یکم می چینیم.
یه ممنون بی جون میگم. نمیدونم شنید یا نه ولی رفت.
کلافه دستی به چشمهام می کشم. بر می گردم و به خونه ی خالی از وسیله نگاه می کنم. به چند تا تیکه روزنامه ای که دور و اطراف افتاده. به تک کارتن باقیمونده که گفته بودم خودم میبرمش.
9 روز گذشت... با چه سرعتی... مثل خواب بود... همه چیز رو دور تند بود.. خیلی تند ...
گاهی حس می کنم به خاطر ضربه های تند بادی که تو این مسیر به صورت و بدنم می خوره همه ی جونم زخم شده.
توی این 9 روز تا جایی که می تونستم خودم و کنترل کردم. مقاوم بودم و خم به ابرو نیاوردم.
وقتی به مریم گفتم " می خوام خونه ام و عوض کنم " ناباور پرسیده بود " چرا باید خونه ای که 2 ساله اجاره کردی و تو کمتر از یک سال خالی کنی؟؟ "
و جوابش فقط سکوت بود و چقدر خانم و فهمیده بود که حالم و درک کرد و دیگه سوالی نپرسید.
تو این چند روز پا به پای من همراه شد و باهام دنبال خونه گشت و با کمکش یه خونه نزدیک خونه ی خودشون اجاره کردم.
بدون اینکه به شیده و ملیکا و آرشا و هیچ کسی بگم توی این چند روز اسباب هام و جمع کردم و امروز باز هم با کمک مریم دارم میبرمشون به خونه ی جدید.
دیگه وقتی نمونده. فردا کوهیار بر می گرده و من....
نباید اینجا باشم...
بر می گردم و از پشت شیشه با حسرت به تراس نگاه می کنم.
من عاشق این تراس و تراس بغلیش بودم. تراسی که باعث شد من مفهوم دوست داشتن و آرامش و بفهمم.
تموم این چند شب و از رو این تراس گذشتم و رفتم خونه ی بغلی و شبها رو تخت کوهیار سعی کردم با آرامش خونه اش خودم و آروم کنم.
سهم من از این دوست داشتن خوابیدن تنها رو تختی بود که صاحبش حتی خبر نداشت....
لبخند تلخی زدم. دوباره چرخیدم و با قدم هایی که صدای برخوردش با کف تو فضای خالی خونه می پیچید به سمت کارتن جا مونده رفتم و با یه حرکت بلندش کردم و به سمت در رفتم.
این کارتن به جونم بسته بود. همه ی خاطرات این مدت و تو این کارتن نگه داشته بودم.
تیشرت سفید کوهیار... عکسی که تو خانه ی وحشت کیش گرفتیم... کفشهای قرمزی که برام گرفت... حتی پوست شکلاتهایی که مثل قحطی زده ها می لومبوند و ....
دیشب تو کل خونه اش قدم زدم و با تک تک وسایل خونه خداحافظی کردم. به ساز یادگار مادرش که رسیدم خیلی جلوی خودم و گرفتم که برش ندارم. در عوض ساز خودم و که تو کیش خریده بودم و گذاشتم کنارش...
دستی روشون کشیدم و با این امید که شاید از هر 10 تا آهنگ یه دونه اشو با ساز من بزنه لبخند زدم.
صبح زودم که داشتم از خونه ی میومدم بیرون. با بالشت روی تختش اومدم.
یادگاری آخر....
تا شب ها سر تنهام و روش بزارم و آروم بگیرم.
به اندازه ی سینه ی محکم کوهیار نمیشد اما بهتر از هیچی بود. حداقل بوی اون و می داد.
چقدر این آخرا دزد شده بودم. می خواستم عطرشم بردارم. اما خودم و کنترل کردم.
دوباره نگاهی به تراس انداختم....
آروم زمزمه کردم...
وقتشه وقتشه رفتن وقتشه... وقتشه از تو گذشتن وقتشه....
چرخی زدم و از خونه بیرون اومدم.
جعبه رو رو صندلی عقب ماشین گذاشتم و نشستم پشت فرمون و ماشین و روشن کردم و به راه افتادم.
آخرین نگاه و به خونه ی کوهیار انداختم.
فرصت تولد دوباره نیست .. مردن دوباره ی من وقتشه....
پامو رو گاز فشار دادم و راه افتادم....
تموم این 8 ماه از جلوی چشمم رد شدن.
" من کوهیار سرمستم "
" نشناختی؟ کم حواسی خانم آزاد..."
لبم رو می جوئم و دنده رو عوض می کنم.
" با باربیای بچه کای ندارم. "
" واقعا فکر کردی ماشینتو دزدیدم؟ "
" اینو به عنوان عذر خواهی از تهمتی که بهم زدی قبول میکنم "
" از کجا باید می فهمیدم این صداهای عجیب و غریب که از بیرون میاد که بیشتر شبیه صدای جغد شبه، در واقع اسم منه که مثل بز کوهی داری صدام می کنی؟؟ "
" زرداب معده ام و خالی کردم رو کوهیار و با تعجب و گیج نگاش کردم و گفتم: زرد شد... "
" خیلی بد مستی "
با بغض یه خنده ی تلخی کردم....
" محض اطلاع میگم که من رشته ی دانشگاهیم زبان انگلیسی بوده و تو شرکت واردات صادرات با کشتی کار می کنم و تقریباً خیلی از زبان های دنیا رو می فهمم. "
" برای من از این عشوه ملوسیا نیا. ترجیح میدم تو یکی خود خودت باشی نه مدل لوس دخترای امروزی. "
" دختر هیچ وقت نباید به یه پسر بگه هر چی تو بخوای. "
با حرص پامو می زارم رو گاز و بیشتر فشارش میدم. آهنگی که از تو ضبط بلند میشه بیشتر عصبیم میکنه اما نمی تونم ساکتش کنم خفه اش کنم. خواننده رو ساکت کنم صداها و تصویرای تو مغزم و چی کار کنم؟
دیگه دیره واسه گفتن ...... این کلام آخرینه
فرصت ضجه نمونده ........ لحظه های واپسینه
" بخوای سوسول بازی در بیاری هیچی یادت نمیدم. کثیفه و تفیه و پاکش کنم و دستمال بکشمش نداریم. "
" دختره ی بد اخلاق کوهیارم در و باز کن. "
" دارم پالتوم و باهات شریک می شم این جوری هم تو گرم میشی هم من سردم نمیشه و از فردین بازی هم خبری نیست. "
" از اونجایی که من این ساز دهنی رو به نیت تو آوردم برای همین هر چی ازش در اومده نصیب تو میشه نه به عنوان قرض، به عنوان پول خودت نیازی به دادنش هم نیست. "
دیگه با عاطفه دشمن ...... واسه دلتنگی رفیقم
توی شط سرخ نفرت ....... بی صداترین غریقم
" آرشین دختر تو معرکه ای... عالی... حرف نداری... قول میدم جبران کنم ... "
" هر وقت و هر ساعتی که بهم احتیاج داشتی بدون تعارف خبرم کن. مطمئن باش خودم و میرسونم. فقط صدام کن... "
" هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هر کس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت "
" فکر کردم تو به این برد نیاز داری. به یه هیجان و یه پیروزی. "
" کوهیار: نه دیوونه قرار امشب من تویی.... "
"لعنتی نمیگی دلم برات تنگ میشه؟ "
من عروسک کدوم بازی وحشت ....... من عروس قحطی کدوم تبارم
که مثل تولد فاجعه سردم ...... که مثل حادثه آرامش ندارم
" الان غیر فوت وسیله ی خنک کننده ی دیگه ای پیدا نکردم. لطفاً تقاضاهات و واضح و کامل بگو که کمکهایی که بهت میرسه کامل و دقیق باشه. "
" صبح کله ی سحر اومدی سراغ من به زور داری بیدارم می کنی به زور می خوای حسهای منو غلغلک بدی "
" منو از شرطم پشیمونم کن. "
" آرشین عاشقتم تو معرکه ای. "
" حیف چشمات نیست؟ چشم به این خوشگلی. دلت میاد بزاریشون پشت شیشه؟ "
"این تنبیهت بود که دیگه با کفش تو خونه ی من راه نیای و با این سر و شکل و مو و لباس قر و غمزه نریزی."
سرد و ساده و شکسته ..... آینه ی قدیمی ام من
با چراغ و گل غریبه ...... با غبار صمیمی ام من
" از کجا اومدی که الان وسط زندگیمی "
" بزار آروم شیم "
" تا حالا برای موندن کسی انقدر تلاش نکرده بودم. ارزشش و داشت "
" خیل خسته ام و دلتنگ "
" قربون خنده هات "
" آرشین حالت خوبه؟ "
" مطمئنی؟ "
" برای شما همون آرشینه ولی برای من سوگلِ ."
" سگلی.. سوگلی... سوگل جون ... آرشین جون ... "
همه ی اینا برام زیاد بود.. خیلی زیاد.. فشار عصبی که بهم وارد میشد و فشاری که برای کنترل خودم متحمل میشدم از توانم بیشتر بود.
با یه حرکت ماشین و کشیدم کنار خیابون و به بوق ممتد ماشین های پشت سریم توجهی نکردم....
ماشین متوقف شد. دستهام رو فرمون سفت شد... لبهام جمع شد .
هجوم خاطرات تو ذهنم داغونم کرد...
" من وابسته نمیشم.. من وابسته نمیشم..."
پر حرص با تمام قوا دستهای مشت شده ام و کوبوندم رو فرمون.
با هر ضربه یه داد.
-: لعنتی.. لعنتی.. لعنتی....
ضربه ی آخر و...
شکست....
دیوار تحملم شکست...
سکوت 15 روزه ام شکست... سد اشکهای فرو خورده ام جاری شد...
سرم و گذاشتم رو فرمون و هق هقم بلند شد...
چرا... چرا... چرا.....
هق زدم و زار زدم. تو یه لحظه با یه فکر اشکهام خشک شد. اخمهام غلیط شد، سرم و از رو فرمون برداشتم و ماشین و روشن کردم و راه افتادم. اولین بریدگی مسیرم و تغییر دادم و ...
جلوی در خونه ی مامان اینا ایستادم. با عجله ماشین و پارک کردم و پیاده شدم.
دستم و گذاشتم رو زنگ و یه سره اش کردم.
در با صدای تیکی باز شد.
اونقدر عصبی بودم که منتظر آسانسور نشدم و از پله ها بالا رفتم.
در خونه باز بود، اما کسی پشت در منتظر نبود...
در و با هول باز کردم و بدون در آوردن کفشهام یه قدم توی خونه برداشتم.
مامان انگار از رو پله ها منو دیده بود و در و باز کرده بود و الان داشت به سمت آشپزخونه می رفت.
بی توجه به من حرف میزد.
مامان: خوب شد اومدی. همین الان چایی دم کردم. بشین تا برات بیارم...
بی توجه به حرفش با صدای لرزونی پرسیدم: چرا؟؟
حرفش نصفه موند. با تعجب برگشت بهم نگاه کرد. نمی دونم از قیافه ام انقدر تعجب کرده بود؟ از صدام یا سوالم....
نامطمئن و با شک گفت: چی چرا؟؟؟
بغضم و قورت دادم و با دستهای مشت شده گفتم: چرا با ما این کارو کردین؟ مگه ما بچه هاتون نبودیم؟ مگه ثمره ی عشقتون نبودیم؟ مگه نه اینکه میوه های عشق و به اندازه ی خود عشقتون باید دوست می داشتین؟ پس چرا؟؟
صدام بلند تر شد...
-: پس چرا ماها رو ول کردین؟ چرا ماها رو به امون خدا گذاشتین؟ از کی حس کردین براتون زیادی هستیم؟ از کی فهمیدن مزاحمتونیم؟
چرا با ما این کارو کردین؟؟؟
با داد گفتم: چرا گذشته و حال و آینده امون و نابود کردین؟؟؟
اونقدر صدام بلند بود که مامان وحشت زده تکونی خورد و یه قدم عقب رفت. در اتاق آرشا باز شد و اومد بیرون.
آرشا: چی شده؟؟
پر بغض با اشکهایی که بی اجازه می چکیدن رو گونه ام رو به آرشا گفتم: بهشون نگفتی؟ نگفتی از عشق می ترسی؟ نگفتی از دوست داشتن می ترسی؟ نگفتی تو آینده ات چی میبینی؟ نگفتی با کارهاشون ماها رو به گند کشیدن؟
مامان: آرشین جان...
با داد گفتم: به من نگو جان... من جانتون نیستم... من هیچی نیستم... حتی بچه اتون.. اگه بودم با ما این کارو نمی کردین. تو دوره ای که بهتون نیاز داشتیم، تو دوره ای که باید کنارمون می بودین و شخصیت و اعتقادات و منطقمون و شکل می دادین نبودین..
شما نبودین.. بابا نبود.. کتکهایی بود که رو تن و روحمون خالی میشد.. عقده هایی که نمی دونستیم برای چی ولی تو دلمون بوجود میومد...
ترسهایی که تو دلمون خونه می کرد....
دست کردم تو کیفم و دوتا قوطی قرص آرامبخش و از توش در آوردم و پرت کردم جلوی پای مامان...
من: ببین... ببین با ما چی کار کردی... من حتی بدون این قرصها به زور خوابم می بره. زندگیم شده پر ترس.. پر وحشت...
اصلاً فهمیدی من پیش روانکاو رفتم؟ فهمیدی برای خالی کردن این همه فساز از 18 سالگی پیش دکتر می رفتم؟ بریا اینکه دیوونه نشم. برای اینکه نزنم به سم آخ رو خودم و شما رو بکشم...
اصلاً فهمیدین؟ متوجه شدین؟
آرشا بی صدا گریه میکرد و چشمهای مامان گرد و وحشت زده شده بود. اشکهام بی صدا رو گونه ام رون شده بودن. صدام آروم تر و پر بغض و ملتمس شد.
چرا کاری کردین که از هر چی دوست داشتن و محبته فراری باشیم؟ چرا مجبورمون کردین که باور کنیم هر نزدیکی و وابستگی محکوم میشه به فنا شدن.. نابود شدن و پایان خوشی نداره؟ چرا باعث شدین فکر کنم اگه عاشق شم اگه کسی و دوست داشته باشم اگه ازدواج کنم و بچه دار شم یکی درست میشه مثل ما؟؟؟ چرا کاری کردیم که از هر چی تعهده فراری بشم؟ از آدمهایی که دوستشون دارم دوری کنم؟؟؟
چرا مامان.. چرا....
اشکهام هق هق شد.. زانوهام شل شد و خم شد و محکم با زانو نشستم رو زمین..
آرشا با چشمهای گریون دویید سمتم و شونه هام و بغل کرد و با نوازش بازوم سعی کرد آرومم کنه اما این دمل چرکی تازه سر باز کرده بود و هیچ آرامشی نداشت...
مامان مات و مبهوت و بهت زده افتاد رو مبل.
تو چشمهاش نگاه کردم. هیچ وقت این حرفها و بهش نزده بودم. هیچ وقت انقدر بلند نگفته بودم..
پر بغض آرومتر گفتم: اون موقع که عشقت ماها رو به باد کتک می گرفت... اون موقع که به جای اینکه از ما دفاع کنی از اون حمایت می کردی.. اون موقع که پا به پای اون نفرین می کردی و ناله... که خیر از جوونیتون نبینید و الهی بمیرید که انقدر اذیتمون کردین و...
ببین... به من نگاه کن... ببین.. خیری ندیدم... نه از جوونیم نه از زندگیم... از هیچی... حتی نتونستم مزه ی خوشبختی و آرامش و حس کنم... تا میام بهش برسم برام سراب میشه... تا میام حسش کنم محو میشه...
یا میره یا به زور می برنش...
چرا با ما این کارو کردی... ماهارو به دنیا آوردی که آخرمون بشه این؟؟ که آخرمون بشه مردن تو تنهایی؟ بی اعتمادی به ادمها؟ دوری از وابستگیها؟ فرار از مسئولیت؟
اگه خدایی هست... اگه صدام و میشنوه... اگه عدالتی هست.... ازش می خوام بهتون نشون بده.. بهتون نشون بده که با ما چه کردین و زندگی هر کدوممون و چه جوری نابود کردین... اون نمازی که می خونید.. اون دعایی که می کنید... هیچ کدومش قبول نمیشه... نه تا وقتی که همه ی گناهای ما تقصیر شما باشه.
اگه انحرافی بود... اگه کج روی بوده. همه اش گردن شماست.. همه اش به خاطر شماست....
آرشا هم به هق هق افتاده بود و مامان آروم اشک می ریخت...
نه ناراحتیش.. نه اشکهاش برام مهم نبود... دیگه هیچ چیزی این دل سنگم و گرم نمی کرد.
دست آرشا رو از دورم باز کردم واز جام بلند شدم و قبل از اینکه بتونن حرفی بزنن از پله ها پایین اومدم.
پریدم تو ماشین و روشنش کردم و پام و گذاشتم رو گاز.
می خواستم برم.. برم و دور شم از همه ی این آدم های خودخواه...
صدای کوهیار تو سرم فریاد شد...
" آدم باید خودخواه باشه"
با یه دست فرمون و گرفتم و با دست دیگه یه گوشم و با داد گفتم: نه برای بچه اش.. نه برای عشقش...
هیچ وقت نگفته بودم. به آرشا هم نگفته بودم به هیچ کس نگفتم که با من چه کردن که از فشار این زندگی که اونا برام ساختن به دکتر و روانکاو پناه بردم، به قرص های آرام بخش .... حتی هنوزم بعد اینکه از اون خونه بیرون اومدم گاهی با یاد آوری خاطرات درد آور اون خونه برای آروم گرفتن مجبور میشدم به دارو رو بیارم.
هیچ وقت نگفتم که می ترسم از وابسته شدن، چون می ترسم از بدنیا آوردن بچه ای که سرنوشتش من باشم.. سرنوشتش آرشا باشه.... می ترسیدم از اینکه بشم یکی مثل مامان... ساکت و صامت و گوش به فرمان...
اونقدر تو خیابون چرخیدم و اشک ریختم و دور زدم تا آروم گرفتم و تونستم دوباره اون سد بزرگ و از نو بسازم. با چشمها و صورت بی روح و بی تفاوت. به خودم مسلط شدم و رفتم سمت خونه ی جدیدم.
ماشین و تو پارکینگ پارک کردم. به دری که خود به خود بسته میشد یه لبخند تلخ زدم.
درش ریموت داره.
نفسی کشیدم و رفتم بالا. این بار خونه ام طبقه ی 4 روم بود. زنگ در و زدم. در باز شد و مریم پشت در منتظرم بود.
یه لبخندی زد و گفت: چقدر دیر کردی. نگرانت شدم.
لبخند بی فروغی زدم و گفتم: شرمنده یه جایی کار داشتم باید می رفتم.
وارد خونه شدم. خونه شلوغ بود اما خیلی از وسایل تو جای خودشون بودن.
مریم: سعی کردیم با مامان اینا خونه اتو یکم سامون بدیم.
برگشتم سمتش و قدرشناس گفتم: دستتون درد نکنه. مامان اینا کجان؟
مریم: خواهش. تا همین 5 دقیقه پیش بودن اما مجبور شدن برن. میدونی که امشب خونه ی عموم اینا دعوت بودن باید می رفتن.
من: تو چرا نرفتی؟
یه ابرویی بالا انداحت و گفت: چی؟ من برم تو تنها تو این بازار شام بمونی؟ نخیر.
با خنده دستم و انداختم دورش و بغلش کردم.
دوتایی با هم تا ساعت 10 شب مشغول شدیم و وسایل و جابه جا کردیم. خسته شده بودیم اما می ارزید خونه چیده شده بود و میشد توش زندگی کرد.
شام پیتزا سفارش دادیم و با همون لباسهای کارگری نشستیم و خوردیم. چقدر از دست مریم خندیدم.
جدی جدی یه حرفهایی میزد که آدم می ترکید از خنده.
اونقدر قهقهه زدم که اشکم در اومد.
خنده ام که آروم گرفت با یه لبخند و یه بغض سنگین خیره شدم به تنها کسی که برام مونده بود. تنها دوستی که بی چشم داشت بدون هیچی همیشه کنارم بود و هر وقت از دنیا زده میشدم بهش پناه می بردم و اون چه با سخاوت قبولم می کرد و آغوش خودش و خانواده اش به دور از هیچ قضاوتی به روم باز بود.
تنها یار و دوستی که تو این لحظه ها می تونه فکرم و مشغول و لبم و خندون کنه و منو از گذشته ها دور...
بغضم و با یه قلوپ بزرگ نوشابه فرو دادم و دوباره با غذام سرگرم شدم.
تا ساعت 2 نیمه شب کار کردیم تا خونه رو به کل چیدیم و سامون دادیم. یه سری ریزه کاریها مونده بود که قرار شد با کمک مریم فردا که تعطیلم انجام بدیم.
رفتیم تو اتاق و دوتایی رو تختم خوابیدیم. البته خواب که نه کلی حرف زدیم و بعد به زور خوابیدیم.
*****
روزمرگی.... روزمرگی چه چیز مزخرفیه. تکرار روزهای متوالی و مشابه بدون هیجان بدون شور و همه مثل هم...
یه زمانی عاشق این تنهایی و روزمرگی بودم. عاشق اینکه شب به شب بیام تو خونه ی تاریکم و یه فنجون قهوه درست کنم و بشینم جلوی تلویزیون.
اما الان....
خونه ی جدیدم تراس نداره. دیگه همسایه بغلی نداره...
یا داره و من کسی و نمیشناسم. برام مهم نیستن. تنهاییهام ارزشش بیشتره..
تو تنهاییهام من هستم و خودم و گاهی فکر و خیال.
اما یاد گرفتم... زندگی بهم یاد داده چه جوری فکرها و خاطرات و از خودم دور کنم و اون ته مه های ذهنم بزارمشون دور از دسترس...
اما همیشه هم موفق نمیشم...
گاهی که دلم می گیره میرم سراغ جعبه ی خاطراتم...
اونقدر برام مقدسه که همیشه پاک میرم سراغش.. دوش گرفته و پاک با بوی خوش...
تیشرت سفید و تنم می کنم از تماس نرمی لباس با پوست تنم غرق لذت می شم. به یاد بازو ها و آغوش کوهیار...
کفشهای قرمز و پام می کنم... به یاد بوسه ی تنبیه....
بالشتش و بغل می کنم .. به یاد یکی شدن تن...
چند روز بعد از اسباب کشی وقتی با ملی تو پاساژ بودیم تا برای شایان کادو بخره دم یه ساز فروشی چشمم خورد به یه ساز دهنی قرمز.
دلم ضعف رفت برای ساز زدن کوهیار. رفتم و خریدمش.
از کوهیار خبری ندارم. خونه ام و که عوض کردم. خطم هم تغییر دادم. ملی و شیده هنوز نمیدونن خونه ام و عوض کردم. ولی بهشون سپردم اگه.. اگه یه درصد کوهیار سراغم و گرفت بگن خبری ندارن ازم. بگن مأموریتم...
ظاهراً چند باری سراغم و گرفته اما وقتی هر بار بچه ها گفتن مأموریتم فهمیده که اونا چیزی از من بهش نمیگن...
اونقدر خودم و میشناسم که بدونم تو این جور موارد که حس می کنی طرف تو رو از خودش رونده غرورم و حفظ کنم و دنبالش و نگیرم. و کوهیارم مطمئنن همین کارو میکنه.
حتی بهش فرصت ندادم بعد از بدرقه ی مأموریتش باهام حرف بزنه. از همون موقع گوشیم و خاموش و بعدم خطم و عوض کردم.
خیالم راحته که دم اداره پیداش نمیشه چون هیچ وقت هیچ کدوممون آدرس دقیقی از محل کارمون به کسی نمیدیم. شاید شاید شایان بدونه اونم چون جدیداً پسرمون دل و به دریا زده و از ملی خواستگاری کرده.
خیلی براشون خوشحالم.
اونقدر میشناسمش اونقدر خودم و میشناسم که بدونم وقتی بفهمه عمداً ازش دوری می کنم و عمداً راه های ارتباطیمون و بستم پِیِش و نمی گیره.
از خونه خبری ندارم. از جمعی که اسمش و خانواده گذاشتن فقط آرشا رو می بینم و باهاش حرف می زنم. حتی دیگه وقتی مهمونم داریم برای حفظ ظاهر هم دلم راضی نمیشه برم اونجا و خودی نشون بدم.
فریاد من شکایت یه روح بی قراره ..
روحی که خسته از همه زخمی روزگاره
قد 26 سال دلم ازشون پره... قد باقی عمرم ازشون گله دارم...
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم...
خدایا ازت گله دارم ... از اینکه من و دیدی و با این وجود عشق و محبت و بهم نشون دادی.... ازت گله دارم که با این سرنوشت با این تقدیر.. وقتی برام تنهایی، رقم زدی چرا کوهیار و کنارم سبز کردی؟
می خواستی دلم و بسوزونی؟ می خواستی بگی چیزای خوبی هم هست که نصیب تو نمیشه؟
خوب دلم و سوزوندی خوب....
من از عالم و آدم ..... گله دارم گله دارم
از آدمهایی که بی تفاوت از کنار هم رد میشن و هیچیکی یه درصدم به زندگی و مشکلات دیگران توجه نمیکنه به زجری که کشیدن و می کشن و چقدر راحت در موردشون قضاوت میکنن.
شما که حرمت عشق و شکستین کمر به کشتن عاطفه بستین.
شما که روی دل قیمت گذاشتین که حرمت عشق و نگه نداشتین
دلم برای دوست داشتن و عشق ساده ام تنگ شده... چقدر سخته که آدم با این همه بی اعتمادی یه همچین چیزی و پیدا کنه و به همین راحتی با یه اعتقاد و منطق بی دلیلی که از بچگی درش شکل گرفته مجبور و محکوم باشه به نابودیش...
فریاد من شکایت یه روح بی قراره ..
روحی که خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه ی من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختم و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
گاهی برای خودم واسه دل خودم ساز دهنی و میگیرم و اونقدر توش فوت می کنم تا یه چیزی از توش در بیاد و چه شبها که خواه ناخواه آهنگ آهای مردم دنیای داریوش و با ساز می زنم و ... چقدر غمگین میشم...
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا آهای مردم دنیا
******
مشغول غذا پختن بودم. می خواستم ماکارانی درست کنم. شب قرار بود آرشا بیاد اینجا و می خواستم براش یه غذای خوشمزه سر صبر درست کنم. دیروز بهش گفته بودم خونه امو عوض کردم. می خواست بیاد خونه دیدنی.
آرشا عاشق ماکارانیه.
کوهیارم عاشق لازانیا.
کوهیار و کوفت ساکت ...
ماکارانی و گذاشتم دم بکشه و رفتم از تو یخچال خیار و گوجه برداشتم شستم و با پیاز آوردم که باهاشون سالاد شیرازی درست کنم.
یه دونه خیار پوست کندم که زنگ زدن و آرشا اومد بالا.
سلام علیک کردیم و حال مامان اینا رو پرسیدم و یکم از خونه ام تعریف کرد و نشست به فیلم دیدن.
داشتم پیاز خورد می کردم و از چشمم آب میومد و مدام بینیم و بالا می کشیدم.
پیازه بد چشم و می سوزوند.
آرشا همون جور که چشمش به تلویزیون بود گفت: راستی کار پیدا کردم.
با چشهای اشکی ابروهام پرید بالا.
من: باریکلا. مبارک باشه. چه کاری هست؟
آرشا: تو یه شرکت واردات صادراتِ.
ابروهام بیشتر رفت بالا.
من: اونجا رو از کجا پیدا کردی؟
آرشا: یادته که تابستونا میرفتم نمایشگاه بین المللی. پارسال که رفتم مدیرشون شماره اش و بهم داد. یکی از بچه ها هم باهاشون آشنا بود. چون 2 تا زبان بلدم و مکالمه ام عالیه در ضمن خانمی هم که کار می کرده براشون حامله شده من و بردن کمکش که کارها رو یاد بگیرم و هم تو دوره ای که میره مرخصی کارها رو تنهایی انجام بدم هم وقتی بر می گرده با هم کار کنیم.
خوشحال لبخند زدم. و دماغم و فرستادم بالا.
من: آفرین. تبریک می گم. به سلامتی موفق باشی.
خوشحال یه مرسی گفت.
من: ولی حواست و جمع کن تو محیط کار باید با جذبه باشی نزار ازت بیگاری بکشن تنبل بازی هم در نیار.
تهدید آمیز انگشت اشاره ام و گرفتم سمتش و چون چاقو دستم بود اونم اومد بالا و گفتم: با همکاراتم دوست نمیشی.
یه نگاه متعجب و ترسیده به چاقو و انگشت من و قرمزی چاقو که به خاطر خورد کردن گوجه بود انداخت و یه نیشی بهم نشون داد و گفت: بزار ببینم درست و حسابی هستن یا نه؟
یه اخم تهدید آمیز کردم که سریع گفت: باشه حالا...
از جام بلند شدم که برم به ماکارانی سر بزنم و تو همون حالت گفتم: تو کارت دقت کن و ایشا.. موفق بشی.
خوشحال یه مرسی گفت.
خودم و درگیر کارم کردم. سر کار مثل چی حواسم و میدم به پرونده ها. دیگه به اون صورت حوصله ی مهمونی و دوره همی رو ندارم. نه که اونقدرا دل مرده باشم نه... اما نمی تونم تو جمع باشم.. نه فعلاً.. تنهاییم و دوست دارم و بهش نیاز دارم...
تو اداره شیده و ملی با هم حرف می زنن و من بی توجه به اونها خودم و مشغول می کنم.
سعی می کنم بیشتر مأموریتها رو بگیرم.. نه به خاطر حق مأموریتش بلکه به خاطر دور بودنم از این شهر.. این هوا...
دو ماهه که مدام تو سفرم... سفر به شهر های مختلف ایران... زندگیم تو راه طی میشه...
ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت

سرم تو یه پرونده بود و مشغول وارسی کردنش. با صدای شیده سرم و بلند کردم و اشاره کردم که چیه؟
شیده: میگم میای بریم خرید؟ می خوام برای مهمونی پردیس لباس بخرم. تو میای؟
بی تفاوت گفتم: مهمونی و نه ولی خرید و میام.
بهتر از خونه نشستن بود. گاهی باید هوا خوری هم برم. نمی خوام یه روز به خودم بیام و ببینم افسردگی گرفتم. من هنوز همون آرشین مستقل و تنهام. با یه احساس متحول شده.. اما هنوزم خودمم...
بعد کار سه تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
تو پارکینگ مرکز خرید پارک کردم و سه تایی وارد شدیم.
دم هر مغازه و بوتیکی می ایستادیم و همچین لباسها رو اسکن می کردیم تا خوبهاش و پیدا کنیم و خیلیهاشونم اوکی قبولی می گرفتن و بچه ها می پوشیدنشون. چقدر سر پرو لباسها خندیدم.
واقعاً به این بیرون رفتن ها نیاز دارم. به این جمع های شاد.
بعد 2 ساعت که ملی و شیده هر کدوم یکی یه دونه لباس و منم یه تیشرت خریدم کارمون تقریباً تموم شد.
سرم تو گوشی بود و متنی که آرشا برام فرستاده بود و می خوندم.
تو همون حالت گفتم: بچه ها دیگه خرید ندارین؟
شیده گفت: نه...
سرم و بلند کردم و به ملیکا نگاه کردم که با ذوق به مغازه ی لوازم بهداشتی فروشی اشاره کرد و گفت: بریم اونجا من چند تا لاک می خوام.
خودش زودتر از همه راه افتاد و ما هم دنبالش.
عاشق این مغازه ها بودم که همه چیز بهداشتی توش پیدا میشد. مخصوصاً تسترهاشون که میشد همه رو امتحان کرد.
می تونستی پشت دستت و کامل نقاشی کنی.
شیده رفت سراغ رژها و من و ملی رفتیم سراغ لاکها. ملی با هیجان یکی یکی همه رو تست می کرد و منم از سر بی کاری و کمی کرم داشتن هر کدوم از انگشتهام و با یه لاک رنگ کردم. ده رنگ شده بودم.
یاد کیش و لاک و طرحی که کوهیار رو ناخونم کشید افتادم و یه لبخند تلخ زدم.
بی خیال لاکها شدم و چرخیدم که برم بقیه ی چیزها رو نگاه کنم که تو قفسه ی بغلم چشمم خورد به پدهای بهداشتی کوچولو و خوشگل.
رفتم سمتشون و دست دراز کردم که یه دونه برای روز مبادا بردارم که یهو دستم تو هوا خشک شد....
ذهنم درگیر شد و به سرعت خاطراتم و زمانها رو مرور کرد.....
گیج و ترسیده.. ناباور و نامطمئن آب دهنم و قورت دادم....
دستم تو هوا لرزید و عقب اومد و افتاد کنارم.
شیده: آرشین خوبی؟ رنگت چرا پریده؟؟؟
با نفسهایی که به زور بالا میومد با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: هیچی... میشه بریم؟
ملی پول خریدهاش و به فروشنده داد و با نایلون خریدش به سمتمون چرخید و گفت: بریم...آرشین خوبی؟
فقط سری تکون دادم.
باید می رفتم خونه تا مطمئن بشم... ترس و دلهره باعث شده بود که تمرکزم و از دست بدم.
نمی دونم چه جوری و تو چه حالی دخترا رو به خونه هاشون رسوندم.
تو سرم پر فکر بود.. پر آمار.... دنبال روز و ساعت می گشتم اما هر چی میگشتم کمتر به نتیجه می رسیدم.
رسیدم خونه و با عجله ماشین و تو پارکینگ گذاشتم و رفتم بالا.
به محض پا گذاشتن تو خونه کلیدم و پرت کردم رو میز و دوییدم تو آشپزخونه و چشم دوختم به تقویم روی در یخچال. با دستهای لرزون برگه ی ماه قبلم و ماه قبلترش و چک کردم.. نبود.. این ماهم تا الان خبری نبود....
دستهام لرزید.. پاهام شل شد همون جا چرخیدم و تکیه دادم به در یخچال و سُر خوردم و نشستم رو زمین..
آخرین باری که پریود شدم شب مهمونی کوهیار بود... و بعد....
هیچی...
دوماه و نیمه هیچی نشده... دوماه و نیمه خبری نیست و من....
من توی این مدت فقط با یکی بودم... فقط یه شب... فقط...
دستهای لرزونم مشت شد. بی اختیار سرم پایین اومد و به شکمم نگاه کردم. دست چپ لرزونم آروم رو شکمم قرار گرفت.
یعنی ممکنه؟
از وقتی اسباب کشی کردم برای اینکه کمتر فکر کنم و مشغول باشم.. برای اینکه عصبی نشم غذا زیاد می خوردم... حس می کردم یکم چاق شدم.. اما...
ترسیدم... ترس همراه یه حس متفاوت... یعنی ممکنه؟
بی اختیار لبخند زدم.. دوباره.. لبخند بی صدام تبدیل شد به خنده های بلند و بعد قهقهه و وسط قهقهه زدم زیر گریه...
یه گریه ی تلخ.. یعنی ممکنه من بچه ی کوهیار و داشته باشم؟ یه بچه از اون برای خودم.. یه چیز بزرگ؟
یکی شبیه اون؟
نمیشه ... نمیشه از کوهیار فرار کرد. نمیشه از یادش برد.
کاش بتونم ببینم چشمات و. کاش بتونم بگیرم دستات و. آرزومه یه شب بارونی. تو گوشم بگی پیشم پیشم می مونی.
اما نیست .. کوهیار نیست ... نمیموند.... این موجود هست... این چیزی که می تونه یه بچه باشه... یه بچه تو وجود من...
از بچه بدم میومد. فکر می کردم مزاحمه. فکر می کردم زیادیه. چون من زیادی بودم. آرشا زیادی بود. اگه ماها نبودیم شاید مامان و بابا خوشبخت بودن. بدون دغدغه بدون دورویی و شاد زندگی می کردن. همو دوست داشتن و به ما نیازی نداشتن. چرا ماها رو وارد این دنیا کردن؟ وارد یه جا پر درد و غم. یه جایی که بزرگترین غممون پدرمون شد.. نفرینهای مادرمون ... دستهای کتک زن پدرمون.... چشمهای شاکی و گاهی پر تنفر مادرمون...
فکر می کردم اگه یه روز کسی و دوست داشته باشم بچه دار نمیشم.. بچه دار نمیشم تا اون بلایی که سر ماها اومد سر یه بچه ی معصوم دیگه نیاد...
تا بچه ای نفرین نشه.. تا بچه ای با عقده و داد نخوابه.. تا بچه ای از خدا نخواد که نباشه...
اما الان.. الان که یه درصد احتمال می دادم شاید شاید شاید یه موجود کوچولو موچولو تو دلم باشه.. تو وجودم.. کسی که هنوز معلوم نشده حس می کنم می تونم دوستش داشته باشم. به اندازه ی کوهیار... حس می کنم می خوامش.. این موجود و می خوام که برای خودم باشه.. رفیق تنهایی هام.. که هر عشق و محبتی که خودم ندیدم به اون بدم... به جای همه ی استدلالها و منطق بی دلیل خودم برای اون یه منطق و اعتقاد درست بسازم.
نه مثل من.. نه مثل کوهیار.... کسی که بدونه عشق و وابستگیه و لازمه...
تو تاریکی خونه موندم و دست کشیدم به شکمم و با موجودی که نمی دونستم هست یا نیست حرف زدم و درد و دل کردم و در آخر وقتی دیگه جونی برام نموند رفتم تو اتاقم لباسهام و در آوردم و بالشت کوهیار و بغل کردم و سرم و گذاشتم روش و اونقدر هق زدم تا خوابم برد.
به زور چشمهام و باز کردم و تلفنم و جواب دادم. سپیده بود یکی از همکارها. تماس و وصل کردم.
من: جانم سپیده جان؟
سپیده: آرشین جان ببخشید عزیزم که بد موقع زنگ زدم شرمنده اما تنها امیدم تو بودی؟
نگران شدم تو جام نیم خیز شدم و سعی کردم هوشیار باشم.
من: چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
سپیده: راستش من قرار بود امروز برم چابهار مأموریت اما پسرم مریضه و حالشم خوب نیست. نمی تونم تنهاش بزارم چون شوهرمم نیست. می خواستم ازت خواهش کنم ببینم می تونی به جای من بری مأموریت. باور کن بعداً جبران می کنم.
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: نه بابا این چه حرفیه. آره میرم مشکلی نیست. بچه ات مهم تره. فقط خودت هماهنگیهاش و بکن و به راننده بگو بیاد دنبالم. راستی چند روزه است؟
سپیده: یه دنیا تشکر. یه هفته ای....
من: خواهش می کنم عزیزم.
خداحافظی کردم و تماس و قطع کردم.
از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.
باید وسایلم و جمع می کردم. این سفر یه هفته بود و وقتی بر می گشتم یه هفته بی کار بودم و بعدش بهمون میگفتن که اسممون تو گروه اول مأموریت آموزشی ترکیه هست یا نه.
تو کل مدت بستن ساکم به دیشب و چیزی که تو شکمم ممکن بود باشه فکر کردم.
می ترسیدم.. می ترسیدم از بودن و نبودنش.. می ترسیدم بهش دل ببندم و ببینم نیست. یا دل ببندم و بعدا نباشه.. یا کلا انکارش کنم و یهو پیداش شه.. می ترسیدم مثل باباش منو تو تنهایی غرقم کنه. می ترسیدم وابسته اش بشم و ولم کنه.
به تو وابسته شدم این روزا. تو رو هر شب می بینم تو رویا. می دونی چقدر برات دلتنگم. من با احساس خودم می جنگم.
تکلیفم با خودم روشن نبود. می ترسیدم و برای همین نمی خواستم مطمئن باشم. نمی خواستم برم داروخونه یا برم آزمایش بدم. بزار همین جور باشه. اگه خبری باشه خودش نشون میده.
لباسهام و پوشیدم و صبحونه ام و خوردم و منتظر ماشین اداره شدم که بیاد دنبالم. راننده که زنگ زد وسایل و برداشتم و رفتم پایین. در ماشین و باز کردم و با دیدن مهدوی که با لبخند گشاد سلام کرد بی اختیار اخمام رفت تو هم.
این دیگه چی می خواست. نمیدونستم قراره با این پسره ی سیریش هم سفر باشم وگرنه عمرآ قبول میکردم.
مطمئنم سفر کوفتم میشه...
******
گاهی وقتها به هوش سرشار و حس ششم تو حدس زدن می بالم. همون جور که فکر می کردم سفر زهر مارم شد بس که این پسره دنبالم راه افتاد و مثل تف بهم چسبید نذاشت یه ناهار و شام درست حسابی بخورم.
کی بهش میگفت حرف بزنه و اظهار فضل بکنه؟
همه اش کله اش تو کارهای من بود. اونقدر عصبیم کرده بود که دوست داشتم خفه اش کنم. خودم کم بدبختی دارم باید جور پسرای سوسول ملتم بکشم.
من معمولا از کسی بدم نمیاد اما این پسره خیلی دیگه یه حالیه. خودشیرین در حد مربای توت فرنگی. آخه پسرم انقدر جُل؟ اَه اَه حالم بهم خورد. کوهیار با اون همه متانت و وقارش کجا این پسره ی سوسول بچه ننه کجا. چیـــــــــــــــــــــــ ــش....
در خونه رو باز کردم و چمدونم و گذاشتم همون دم در و همین جور که وارد میشدم لباسهام و در آوردم. کنترل و از رو میز برداشتم و با یه دکمه ضبط و روشن کردم و صداش و بلند.
موزیک که تو خونه پخش شد آرامش گرفتم.
دکمه ی کولر و زدم و یه سره رفتم تو حمام. تازه این مأموریت کوفتی تموم شده بود و با وجود این پسره واقعا از هر چی مأموریت بود زده شدم.
حوله رو دورم پیچیدم و رو سینه سنجاق کردم و اومدم بیرون. نم موهام و با یه حوله گرفتم و ولش کردم تا بقیه ی خیسی موهام خودش خشک بشه.
از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه که قهوه درست کنم. دکمه ی قهوه ساز و هنوز نزده بودم که موبایلم زنگ خورد.
رفتم سراغ کیفم و از توش در آوردم. هنوز فرصت نشده برم یه گوشی درست و حسابی بخرم همون قدیمیه دستمه.
دکمه ی وصل و زدم. آرشا بود.
من: جونم آرشا.
آرشا: سلام خواهر خانمی چه طوری؟ مأموریت تموم شد؟
خسته دستی به موهام کشیدم و گفتم: آره بابا تموم شد تازه برگشتم. چه خبر؟
آرشا: بیکاری الان؟
اخم ریزی کردم.
من: آره چه طور؟ چیزی شده؟
آرشا: نه چیزی نشه می تونم بیام اونجا؟ یکم با هم حرف بزنیم.
یکم مشکوک بود اما خوب....
من: آره بیا منتظرم. کی میرسی؟
آرشا: نزدیکم یه 10 دقیقه ی دیگه اونجام.
یه باشه ای گفتم و تماس و قطع کردم. درست کردن قهوه رو یکم لفت دادم تا اومدن آرشا. به جاش رفتم تو اتاق و لباسم و پوشیدم. برگشتم رفتم سراغ یخچال دیدم کوفتم نداریم. زنگ زدم به آرشا و گفتم داری میای دست پر بیا دارم از گشنگی می میرم.
راستش بس که این پسره سر غذا زل می زد بهم حس می کردم لقمه هامم می شمره. هر چند من پروتر ازاین حرفها بودم و به روی خودم نمیاوردم و بیشتر از معمولم غذا می خوردم تا چشمش در بیاد اما بهم نمی چسبید.
یاد روزهایی افتادم که از تنهایی کلافه بودم و تو اوج تنهاییم یهو کوهیار زنگ می زد و دم در یا رو تراس ظاهر میشد با یه بغل خوراکی برای دیدن یه فیلم قشنگ.
بغض کردم. دلم براش تنگ شده بود. الان کجا بود؟ چی کار می کرد؟ چقدر دلم می خواست ببینمش. چقدر جاش کنارم خالی بود.
من از این فاصله ها بیزارم. من تو و عشق تو رو کم دارم. من دلم می خواد کنارم باشی. می تونی همیشه یارم باشی.
می دونست چقدر بهش احتیاج دارم؟ به دلداری دادنش؟ به حضورش؟
بی اختیار دستی به شکمم کشیدم. جز یه برآمدگی جزئی هنوز چیزی پیدا نبود و من هنوز اونقدر شجاع نشده بودم که به این چیزی که تو دلمه واقعیت ببخشم.
در موردش که فکر می کنم قلبم پر میشه از کلی حس از عشق و محبت ندیده به این موجود از محبتم به کوهیار. از حس مالکیتی که به پدرش نمس تونستم داشته باشم اما به این موجود....
می تونی فاصله رو برداری. یا منو تو حسرتت می زاری. تو که هم صحبت شبهامی. آخرین دلخوشی دنیامی.
کوهیار کجایی... دلم برات تنگ شده.. برای خنده هات.. نگاه شیطونت.. دستها و صدای جادوییت که هر بار خسته از کار و زندگی بودم نرم خستگیها رو روند و از بین برد.
کاش بتونم ببینم چشمات و. کاش بتونم بگیرم دستات و. آرزومه یه شب بارونی. تو گوشم بگی پیشم پیشم می مونی
میدونم با این موجود توی دلم اینجا جایی ندارم. نه تو این شهر و کشوری که آدم ها با هر قدمت قضاوت می کنن. من یه زندگی می خوام عاری از حس های بد. من برای این موجود برترین ها رو می خوام.
یاد المیرا افتادم. دوستی که تو دوره ی دانشجویی نزدیکترین دوستم بود. حتی از ملی هم نزدیک تر.
کسی که بعد از جدا شدن از فرهود حدود یه ماهی و پیشش مونده بودم.
یکی دو سالی میشد که برای ادامه تحصیل رفته بود هلند. پارسال بهش سر زدم و در مورد دانشگاه های اونجا پرس و جو کرده بودیم. بدم نمیومد برم اونجا هم برای درس هم برای زندگی. قسمت عمده یکارهام و کرده بودم و فقط کمیش مونده بود. اما یهو یه اتفاقاتی افتاد که اونقدر درگیر استقلال پیدا کردن و بعدم زندگی و مخارجش شدم که همه چیز عقب و در نهایت به فراموشی رفت.
و حالا بعد این همه مدت با وجود این حس جدید.... من نمی زاشتم بچه ی معصومم اینجا بین این ناعدالتیها روزی 100 بار مزه ی تلخ ترد شدن و بچشه.
سرم و پایین انداختم و به شکمم نگاه کردم و دوباره روش کشیدم. بغضم یه قطره اشک شد و پایین چکید.
آروم زمزمه کردم.
--: فقط کافیه موجودیتت معلوم بشه تا برات بهترینها رو بسازم. تا با هم بریم.. دور شیم از این شهر و آدم هاش...
تو سرم فریاد میشد...
و کوهیار...
از اون نمیشه دور موند همیشه اینجاست تو قلبم....
کاش بتونم با تو هم رویا شم. کاش اجازه بدی عاشق باشم. من از این فاصله ها بیزارم. من تو و عشق تو رو، من تو رو کم دارم.

مجال فکر بیتشر نداشتم. صدای زنگ از فکر بیرونم آورد. از جا بلند شدم و در و باز کردم و گفتم: بیا بالا.
دستی به صورتم کشیدم و دلتنگیها رو به اعماق ذهنم فرستادم. دوباره حس ضعف و گشنگی به وجودم چنگ انداخت. بی تاب منتظر بالا اومدن آرشا شدم. به محض دیدنش پریدم و قبل از اینکه خودش بیاد تو نایلون خرت و پرتا رو از دستش گرفتم و مثل قحطی زده ها یه " بیا توی " خالی گفتم و رفتم نشستم رو مبل و خوراکی ها رو در آوردم.
آخ جون ساندویچ گرفته بود برام.
با ولع شروع کردم به گاز زدن به ساندویچم.
آرشا با تعجب اومد تو و در و بست و همون جور که لباسهاش و در میاورد گفت: مگه بسته بودنت؟
با دهن پر گفتم: اونجا غذا بهم نمی چسبید.
نشست رو مبل و با تعجب گفت: چرا؟ تو که غذای مفتی خوب گوشت میشه می چسبه به تنت.
تا گفت غذای مفت یاد کوهیار افتادم که هر بار میومد خونه ام یخچال و جارو می کرد. لقمه ای که در حال جوییدنش بودم سنگ شد و به زور قورتش دادم.
اشتهام کور شده بود و غذا کوفت.
دیگه نمی تونستم بخورم. ساندویچی که فقط دو گاز بهش زده بودم و گذاشتم رو میز و خیره شدم به آرشا و گفتم: چه خبر؟
آرشا پاشو انداخت رو پاش و بی مقدمه گفت: از کار اومدم بیرون.
چشمهام در اومد.
با بهت گفتم: برای چی؟
با اخم گفت: با سامان دعوام شد.
با چشمهای گرد گفتم: این دیگه کیه؟
بی تفاوت گفت: رئیسم.
جیغم رفت هوا.
من: با رئیست دعوا کردی؟ نگو اومدم بیرون بگو اخراج شدم. سر چی دعواتون شد؟
پر حرص گفت: نکبت با دختره بهم زده بازم جواب تلفنش و میده. منم بوق.
با چشمهای گرد گفتم: معلومه تو بوقی. به تو چه فضولی میکنی؟ کی گفته باید بهت جواب پس بده؟
یه اخمی کرد و یه ابروشو انداخت بالا و پرو پرو گفت: من... من میگم باید جواب پس بده، چوب خشک که نیستم. دوستشم. نمی خواد ول کنه بره با همون دختره که دودرش کرد.
فکم افتاد پایین. بریده بریده گفتم: تو ... با .... رئیست دوست شدی؟
شونه ای تکون داد و گفت: آره.
با کف دست محکم کوبوندم تو سرش همچین صدایی داد که حظ کردم.
اخمی کرد و با جیغ گفت: چته؟؟؟
پر حرص گفتم: چته و کوفت. چته و درد. آدم عاقل با رئیسش دوست میشه کودن؟ خوبه بهت گفتم با همکارا دوست نشو تو رفتی با سر دسته اشون دوست شدی؟
همون جورکه سرش و می خواروند گفت: مگه چیه؟ پسر خوبیه.
من: معلومه که خوبه اما پول تو دست اونه و اون حقوق میده. وقتی با یکی دوست میشی که حقوقت و میده حس میکنه چون پولت دست اونه پس همه چی دیگه مال اونه. بدبخت این جوری همیشه باید جلوش سر خم کنی. مثل الان. تا یه دعوا می کنی کارت میره رو هوا و مجبوری بی خیال کارت بشی. میگم مغزت قد فندقه همینه.
لب ورچیده پر اخم آروم تو جاش نشست و گفت: خوب چی کار کنم؟ عصبانیم کرد. تازه کلی هم دعوا کردیم. تا منت کشی درست و حسابی نکنه بر نمی گردم. میزمم خالی کردم.
با تأسف سری تکون دادم و از جام بلند شدم.
من: دیگه کاریه که شده باید صبر کنی ببینی ازت معذرت می خواد تا بتونی برگردی یا نه؟
ناراحت گفت: قرار بود دو هفته دیگه بریم دبی برای تحویل جنسها.
پوزخندی زدم و گفتم: حتماً با این شاخ شدنت تو رو هم می برد.
حرصی گفت: باید ببره. متعرجم نداره. اون یکی رفته واسه زایمان.
سری تکون دادم و و رفتم سمت آشپزخونه و گفتم: قهوه می خوری؟
آرشا: میمیرم براش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۹
قسمت ششم رمان پشت یک دیوار سنگی

شروع کرد به زدن. درسته که مثل آهنگهای عربی نمی تونستم قر بدم چون همه اش ضربه بود اما با همون ضربه ها هم می تونستم برقصم. اول با حرکت باسن شروع کردم. با هر ضربه باسنم به چپ و راست می رفت و بعد لرزوندم و همین طور ادامه دادم تا به حرکات چرخشی و بازی با موهام و بقیه رسید...
اونقدر حرکاتم سریع بود و پر نفس که نفسهام تند شده بود...
بعد 10 دقیقه کوهیار بالاخره رضایت داد و زدن و تموم کرد و شروع کرد به دست زدن.
تو جام ایستادم و لباسم و پایین تر کشیدم تا جونم پیدا نشه و با لبخند و عرق کرده به کوهیار نگاه کردم.
با نفس نفس گفتم: خوب حالا... برای مربی گری خوب بودم؟
با چشمهایی که برق می زد گفت: عالی بودی...
تند از جاش بلند شد و گفت: بشین نفس بگیر الان برات آب میارم.
سریع گفتم: فقط مواظب باش...
یه لبخند گشاد زد و گفت: هستم.
خودم و پرت کردم رو مبل و موهام و انداختم عقب که رو صورتم نباشه و با جفت دستهام شروع کردم به باد زدن خودم هنوز نفسهام جا نیومده بود و هوا به شدت گرم بود.
کوهیار با دوتا شربت هر کدوم تو یکی از دستهاش اومد از همون دور گفت: به دستهام بیشتر از سینی اطمینان دارم.
با خنده نیم خیز شدم و لیوان شربت و رو هوا ازش گرفتم. از تماس دستهامون دور لیوان یه تکونی خورد و یکم از شربته ریخت رو پای لختم. هر دو یه نگاهی به پام کردیم و زدیم زیر خنده.
شربت و گرفتم و همون جور که میبردم سمت دهنم گفتم: خوب شد رو لباسم نریخت. این بار واقعاً میکشتمت.
کوهیارم نشست جفت من و با لبخند گفت: آب روشنائیه....
در حال سر کشیدن شربت یه پشت چشمی براش نازک کردم. 4 قلوپ شربت خوردم و گفتم: آب روشنائیه این شربت قرمزیه.
یه لبخندی زد و یه قلوپ از شربتش خورد. منم بقیه ی محتویات لیوانم و تا ته یه نفس سر کشیدم.
کوهیار یکم از شربتش خورد و با دست چپش لیوان خالی شربتم و گرفت و هر دو لیوان و گذاشت رو میز کنارش.
به پای شربتیم نگاه کردم و گفتم: چقدر شربته خنک بود جونم و پام حال اومد.
خیره به پام بودم که گفت: پات نوچ میشه.
کف دستش و گذاشت رو پام. دستش داغتر از پاهای من بود. نفسم و بند آورد.
نگاهم و از پاهام گرفتم و بهش نگاه کردم. اونم بی حرف و بی حرکت به چشمهام خیره شد. دست راستش و تکیه داد به پشتی مبل پشت من. یه جورایی روم خم بود و بهم تسلط داشت ....
دستش رو پام نرم و ظریف به سمت بالا کشیده شد و در حین حرکتش خنکی شربت و پاک کرد.
آب دهنم و صدا دار قورت دادم. نمی تونستم چشم ازش بردارم.
نگاهش تو کل صورتم چرخید و من خیره به حرکاتش...
جو عجیبی بود... سکوت و فقط صدای نفسهامون میشکست. دستش رو پام سفت شد. برای پیدا کردن هوا لبهام نیمه باز شد...
خیره به صورتم سرش کج شد و آروم آروم نزدیک اومد...
تو وضعیتی قرار گرفته بودم که جتی یک درصدم احتمالش و نمی دادم.
هم این حال و دوست داشتم و هم، از بعدش می ترسیدم. از بعدی که نتونیم دیگه به هم نگاه کنیم....
دیگه نگاهش رو صورتم نمی چرخید. ثابت و متمرکز بود و هر آن نزدیک تر میشد. اگه کاری نمی کردم. اگه آروم میموندم شاید به چیزی که کل شب می خواستم میرسیدم.
صورتش تو سه انگشتی صورتم بود... نفسم بند بود. مثل مار هیپنوتیزم شده بودم.....
هر ثانیه صورت و لبهاش بهم نزدیک میشد.... تو یه لحظه با یه حرکت صورتم و به سمت راست چرخوندم و با یه نفس عمیق گفتم: چیزه... اگه کلاس نمی خوای من برم...
زیر چشمی نگاش کردم هنوز نیم خیز رو من تو همون فاصله مونده بود. حسش با حرکت و حرفم پرید. رو لبهاش یه لبخند محوی نشست. سرش و انداخت پایین و یه تکونی به گردنش و سرش داد. انگار می خواست حال و هواش و عوض کنه.
خودش و کشید عقب و دستش و از پشتی مبل برداشت.
نگاهش پایین بود. لبهاش و کشید تو دهنش و سرش و بلند کرد و با یه لبخند کج و نصفه بهم چشم دوخت.
نه من چیزی در مورد حرکتم گفتم نه اون در مورد کارش.
آروم گفت: اگه خسته ای می تونیم بزاریمش یه شب دیگه.
تند از جام بلند شدم و گفتم: آره این بهتره.... چیزه.... من دیگه برم...
یه نگاهی به پاهای لختم کردم و گفتم: لباسهام شسته نشد؟
کوهیار یه نگاهی به آشپزخونه انداخت و گفت: هنوز خشک نشده. در هر حال نمی تونی بپوشیش. میگم در تراست اگه بازه از اینجا برو.
بهترین کار همین بود چون نمی تونستم پا لخت برم تو خیابون.
من: از رو تراس می رم.
کوهیار رفت و مانتوم و برام آورد. از رو میز گیره امو گرفتم و زدم به موهام و شالمو از دور کمرم باز کردم و انداختم دور گردنم. مانتوم و از دستش گرفتم و تنم کردم.
رفتیم رو تراس. کوهیار پشت سرم بود. برگشتم و سرم و بلند کردم تا بتونم به صورتش نگاه کنم. یه جورایی به خاطر کارم و کارش معذب بودم. هر چند اونم نه توضیحی داد نه به روی خودش آورد.
من: بابت امشب... ممنون...
اشاره ای به تیشرتش کردم و گفتم: اینم بهت برمی گردونم.. قول...
لبخندی زد و دستش و انداخت دورم و کشیدم تو بغلش سیخ رفتم تو بغلش جرات تکون خوردن نداشتم مثل چوب بدنم و سفت کرده بودم. نکنه که بخواد دوباره کاری بکنه و این بار دیگه نمی تونم خودم و نگه دارم.
آروم گفت: همه ی خستگیم رفت. مرسی که اومدی و مرسی بابت شام خوشمزه.
به زور تو همون حالت گفتم: خواهش نوش جان.
ازم جدا شد و دستش و انداخت دور کمرم و با یه حرکت بلندم کرد و گذاشت رو لبه ی تراس. یه جیغ خفه کشیدم.
نزدیک بود سکته کنم. بابا من از بلندی می ترسم.
کوهیار: دستم و بگیر و برو اون ور من مواظبتم.
آروم و با احتیاط چنگ زدم به دستش و قدم برداشتم و رفتم رو تراس خودمون و تند پریدم پایین.
مطمئن که شدم سالمم برگشتم و با لبخند گفتم: مرسی... مرسی...
دیگه نمی دونستم چی بگم یه دستی تکون دادم و برگشتم و تند رفتم تو خونه. پامو که توخونه گذاشتم و مطمئئن شدم کوهیار نمیبینتم رو زانوم خم شدم و دستهام و گذاشتم رو زانوم و یه نفس راحت کشیدم.
امشب چه شبی بود....
دستم زیر چونه ام بود و به مونیتور سیاه شده نگاه می کردم. از صبح تا حالا دارم به رفتارای دیشب کوهیار فکر می کنم. کل دیشب، خوابش و دیدم و چقدرم قشنگ بود، جوری که اصلا دوست نداشتم از خواب بیدار بشم.
رفتاراش بدجوری من و به فکر انداخته بود. از هر طرف نگاه می کردم آخرش به این نتیجه می رسیدم که یا کوهیار هم مثل من تنش مور مور شده و به من فکر میکنه و یا....
خوب به حالت دوم نمی خواستم فکر کنم. ترجیه میدادم همون فکر خوب اولی و داشته باشم و تو خیالاتم فکر کنم دوستم داره.
ملیکا: متفکر شدی انیشتین.
از گوشه ی چشم نگاهش کردم و بی حوصله گفتم: برو حوصله ات و ندارم.
یه ایشی بهم گفت و برگشت بره که سریع تو جام صاف نشستم و صداش کردم. با یه اخمی برگشت و برام پشت چشم نازک کرد.
بی توجه به اخم و دلخوریش گفتم: ملیکا.. میشه یه سوال ازت بپرسم؟
یه ابروش و با اخم داد بالا و بدون اینکه نگام کنه گفت: بپرس.
چشمهام و ریز کردم و تو فکر رفتم. چه جوری باید سوالم و مطرح می کردم؟
من: ببین اگه تو نسبت به یکی یه حس هایی داشته باشی که خودت مطمئن نباشی واقعیه با به خاطر اختلالات هرمونیه. بعد همون کسی که بهش حسی داری یه جورایی بخواد زیادی خودش و بهت نزدیک کنه. یعنی بیشتر از اونی که قبلا بوده و فرم نزدیکیش یهو عوض بشه. بعد تو فکر می کنی ممکنه اون آدمم هرموناش به هم ریخته باشه یا اون هم ممکنه یه سری احساسات و علاقه نسبت بهت پیدا کرده باشه؟
سرم و بلند کردم و پرسشگر بهش چشم دوختم.
نگران نگام کرد و اومد نزدیک و گفت: آرشین تو حالت خوبه؟ داری خل میشی؟؟ اصلا خودت فهمیدی چی گفتی؟؟؟
راستش، خودمم نفهمیدم چی گفتم. ذهنم اونقدر شلوغ بود که نمی دونستم چی به چیه. درگیر بودم که سوالم و چه جوری بهتر بیان کنم که گوشیم زنگ خورد. برگشتم و از روی میز برش داشتم و ملیکا هم برگشت و رفت پشت میز خودش.
آرشا بود. تماس و وصل کردم و گفتم: چی می خوای؟
آرشا: خیلی بی تربیتی بعد این همه مدت زنگ زدم میگی چی می خوای؟
من: دقیقاً به خاطر همین می گم چی می خوای. تو هیچ وقت بی دلیل خواهریت گل نمیکنه. ماشین بده نیستم چون دارم هلاک میشم از خستگی خودم بهش احتیاج دارم.
آرشا: واقعاً که گدا خانم خرش و یه روز بهمون قرض داد ببین چه فیسی برامون میاد. نه خانم چیزی نمی خوام ازت. زنگ زدم بگم که آرام داره میاد خونه امون. تونستی شب بیا اینجا هی میگه دلم برای آرشین تنگ شده.
بی اختیار اخمی کردم. دلم نمی خواست پام و تو اون خونه بزارم اما آرام.
عصبی پوفی کردم و گفتم: من نمیام اونجا اگه می خوای شب بیاین خونه ی من از بیرون شام میگیرم.
آرشا سوتی کشید و گفت: چه دست و دلباز شدی. اوکی پس 8 – 8:30 اونجاییم.
باشه ای گفتم و تلفن و قطع کردم. برگشتم سمت ملیکا و شیده و گفتم: بچه ها دوست دارین شب بیاین خونه ی من؟
شیده: شامم میدی؟
من: کارد بخوره به شکمت نه پس گشنه می خوابونمتون.
شیده: اوکی هر جا شام باشه منم میام.
ملیکا: منم بی کارم میام.
سری تکون دادم و مشغول کار شدم. بعد از تموم شدن ساعت کاری سه تایی از شرکت زدیم بیرون و از سر کوچه 3 تا پیتزا گرفتم با مخلفات و رفتیم خونه.
تا قبل اومدن آرشا و آرام با کمک بچه ها یه دستی به سر و گوش خونه کشیدیم. ده دقیقه ی بعد زنگ خونه رو زدن.
از بعد از عید آرام و ندیده بودم و آرشا رو هم 2 بار بیشتر ندیدم. با لبخند ازشون استقبال کردم و دعئتشون کردم بیان تو خونه. آرام چند باری بچه ها رو دیده بود اما بازم معرفیشون کردم. یکم نشستیم و از هر دری حرف زدیم و چون همه گشنه بودیم شام و آوردم. بین شوخی و خنده ی بچه ها شام و خوردیم.
تو هال نشسته بودیم و از سفر کیشمون تعریف می کردیم که چقدر خوش گذشت. وسط صحبتمون ملیکا رو به آرام گفت: آره دیگه. خلاصه جات خالی بود. فقط اینکه ما نفهمیدیم آرشین و کوهیار اون روز تنهایی تو خونه چی کار می کردن؟
آرام کنجکاو نگاهش بین اخم و چشم غره ی من و لبخند گشاد شیده چرخید و آروم و شمرده گفت: کوهیار.... همون همسایه ات؟
سری تکون دادم و گفتم: آره بابا همون همسایه ام. در ضمن هیچ کاری هم نمی کردیم.
نمی کردیم و با تاکید گفتم و به ملیکا چشم غره رفتم.
آرام با لبخند و مشتاق خودش و کشید جلو و دستش و زد زیر چونه اش و دقیق نگام کرد و گفت: حالا این آقای همسایه چه شکلی هستن؟
تا من دهن باز کنم شیده تند گفت: نردبون اما زشت.
سریع براق شدم سمتش و گفتم: خفه شو بیشعور کوهیار کجاش زشته بچه ام به این ماهی. مردونه و و ماه و نــــــــــــاز...
به خودم اومدم دیدم همه دارن با تعجب بهم نگاه می کنن. ابروهام رفت بالا و گفتم: چیه؟ چرا این جوری نگام می کنید؟
ملیکا با تعجب گفت: کوهیار.. ماه؟؟؟
آرشا: ناز؟؟؟؟
این وسط نیش باز آرام از همه بیشتر رو اعصابم بود. داشتم فکر می کردم خوب کوهیار از دید من همینه دیگه مگه اینا کورن نمی بینن و انقدر از حرفم تعجب کردن؟؟؟
با خودم کلنجار می رفتم که حس کردم یکی داره صدام میکنه. هم زمان با من بقیه هم برگشتن سمت تراس.
آرام: آرشین.... یکی از تو کوچه صدات کرد.
بی اختیار لبخند زدم.
من: از تو کوچه نبود.
خواستم بلند شم که دستم و کشید و یه بسم .. زیر لبی گفت و رو بهم گفت: نریا با اینکه اعتقاد اونجوری ندارم اما اومدیم و یکی همین جوری خواست صدات کنه از اون ج مح ها بعد که رفتی بیرون پرتت کرد پایین مثل تف چسبیدی به کف پارکینگ. بعضی وقتها شوخیشون می گیره.
با خنده دستم و از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم: دیوونه، از اون ج مح ها نیست بابا کوهیاره. تو که خرافاتی نبودی، پس چی شد؟
رفتم سمت تراس و آرام که یکم خیالش راحت شده بود گفت: همه اش تقصیر این دوستامه دیشب کلی از این چیزا تعریف کردن الان تو جوشم. پس کوهیاره، باشه برو... ( یهو بلند تز گفت:) چی؟ کوهیار...
به محض اینکه در تراس و باز کردم یکی کوبیده شد به در و چسبید به شیشه.
با تعجب برگشتم دیدم آرام چسبیده به شیشه و با دست به من اشاره می کنه که برم و با لبهاش میگه: می خوام ببینمش.
خنده ام گرفت. آرشا هم اومد کنارش ایستاد. یه چشم غره به این فک و فامیل آّبرو برم رفتم و پا گذاشتم رو تراس.
کوهیار: سلام... مهمون داری؟ چقدر سر و صدا میاد. ببینم رقص عربی هم دارین بگو منم بیام قرش بدم استاد رقصم، کلاس رفتم.
چشمهام و براش گرد کردم و در حالی که گردن می کشید تا بتونه تو خونه رو نگا کنه گفتم: تو استادی؟ خوبه هنوز یه جلسه هم کلاس نزاشتیم.
دست از دید زدن خونه ام برداشت و با نشون دادن دندوناش گفت: این و من و تو میدونیم خانومای تو مجلس که نمیدونن.
با لبخند قورت داده بهش چشم غره رفتم و گفتم: کارم داشتی؟
دستش و بلند کرد و یه نایلون و ظرفهای غذام و گرفت سمتم.
کوهیار: این از لباسها و ظرفهات. دستتم درد نکنه.
یه نگاهی به ظرفها کردم و گفتم: توشون چیه؟
کوهیار: نون برنجی برات گذاشتم. نمیشه که ظرف و خالی تحویل بدم.
چند تا پسر پیدا میشن که تو این موارد آداب دون باشن؟
نایلون و ظرفها رو ازش گرفتم. باز نگاهش زوم خونه ام شد. یه نگاه به خونه انداخت و یه نگاه به من و یه ابرو تکون داد.
منظورش و نفهمیدم و گفتم: چی؟
دوباره به خونه اشاره کرد و صاف ایستاد و آروم گفت: دو نفر به شیشه چسبیدن.
آهم در اومد. برگشتم دیدم این دوتا تابلو لوپشون و فشار میدن به شیشه و به وضوح سعی می کنن نامحسوس کوهیار و دید بزنن.
پوفی کشیدم و در تراس و باز کردم و گفتم: آرشا، آرام بیاین بیرون.
هر دو سر به زیر و یکم فقط یکم شرمنده با دستهای گره شده تو هم مثل بچه هایی که تنبیهشون کردن بیرون اومدن.
رو به کوهیار گفتم: آرشا رو که میشناسی. اینم آرام دختر خاله امِ.
سرشون و بلند کردن و سلام کردن. کوهیار خیلی شیک وآقا باهاشون سلام علیک کرد. با آرشا به خاطر یه بار آشنایی بیشتر حال و احوال کرد و تو این بین آرام تونست کامل دیدش بزنه. همچین با تعجب به قد و قواره اش نگاه می کرد که انگار غول دیده. تا کوهیار نگاش کرد سریع سرش و انداخت پایین.
کوهیارم خوش و بشش با آرشا تموم شد و رو به آرام با یه، "از آشنایی باهاتون خوشبخت شدم" حرفش و تموم کرد و اونا هم یه همچنین گفتن و حرفاشون تموم شد.
همه ساکت شدن. به کوهیار نگاه کردم که دستهاش و تو هم قلاب کرده بود و با ابروهای بالا رفته منتظر به دخترا نگاه می کرد. انگار می خواست یه چیزی بگه.
برگشتم دیدم آرشا زل زل و آرام زیر زیرکی دارن به کوهیار نگاه میکنن و هیچ کدومم به روی خودشون نمیارن که سلام علیک تموم شد دیگه کاری باهاشون نداریم پاشن برن تو.
انقدر خیره نگاشون کردم تا بالاخره یکیشون سر بلند کرد و نگام کرد. با ابرو به آرام اشاره کردم که برن تو.
جفت ابروهاش و یه بار انداخت بالا و روش و برگردوند یعنی نمیرم. اگه کوهیار نبود همون جا با مشت یکی یه دونه می زدم تو سرشون. اما خوب جلوی در و همسایه زشت بود.
برگشتم و با عجز کوهیار و نگاه کردم که دیدم به زور جلوی خنده اش و گرفته انگار همه چیز و دیده بود. یه سرفه ی مصلحتی کرد و گفت: راستش می خواستم برای 5 شنبه دعوتت کنم.
من: دعوت چی؟
کوهیار: والا این دوستای من هر چند وقت یه بار رو سر یکی خراب میشن این بارم نوبت من شده.
آرام و آرشا نخودی خندیدن. ظاهراً خیلی خوششون اومده بود.
کوهیار: شایان و محسن اینا هم میان.
رو به دخترا گفت: شما هم تشریف بیارید خوشحال میشم. دخترای جمعمون کمن.
باز این دوتا با نیش باز ریز خندیدن. بزنم نصفشون کنم.
یه پشت چشم براشون نازک کردم و گفتم: حالا ببینم چی میشه.
کوهیار: پس منتظرتونم خانمها. مزاحمتون نشم. شبتون بخیر.
کجای "حالا ببینم" من یعنی میام؟
کوهیار خداحافظی کرد و رفت و این دوتا هنوز ریز می خندیدن و به در بسته ی تراسش نگاه می کردن.
با حرص با شونه ام آرام و هل دادم که خورد به آرشا و جفتی خوردن تو شیشه ی تراس و با حرص گفتم: گمشید برید تو آبرو برام نزاشتید.
آرشا در تراس و باز کرد و تند خودش و بعدم آرام رفتن تو. می ترسیدن بیشتر کتک بخورن. تا وارد شدیم آرام تند گفت: این چقده درازه....
آرشا خوشحال گفت: دیدی زوری ازش دعوت گرفتیم؟
من: مرده شورتون و ببرن پسره فکر کرد منگلین. خاک به سرم که کل آّبروم تو یه شب با این فامیلای کج و کوله ام رفت.
وسایل تو دستم و کنار مبل گذاشتم و یکی زدم تو پهلوی آرام و گفتم: مخصوصاً تو چرا مثل خنگا زیر چشمی نگاش می کردی و میخندیدی؟
آرام سرش و خواروند و مظلوم گفت: آخه سرش تا لامپ سقف تراس یه وجب فاصله داشت.
با این حرفش همه حتی خود منم خندیدیم. راست می گفت بدبخت، من تاحالا به این موضوع دقت نکرده بودم. چون خیلی کم پیش میومد بریم رو تراس و برقا رو روشن کنیم.
ملیکا: قضیه ی مهمونی چی بود؟
براشون موضوع 5 شنبه رو تعریف کردم. ملیکا و شیده گفتن میان.
رو به آرام و آرشا گفتم: شما چی؟ میاین؟
آرشا که سرش تو گوشی بود گفت: نه بابا با سیامک اینا می خوایم بریم مهمونی. اون یکی مهم تره.
یه گمشوی زیر لبی بهش گفتم و به آرام نگاه کردم.
یه لبخند ریز زد و گفت: لباس نیاوردم.
من: کوفت... حالا یکی می خری.
آرام: نه بابا من اصلا نیستم میرم شمال. بعدم اگه دیدی پسره دعوتمون کرد تو رودربایسی گیر کرده بود وگرنه جدی نگفت.
با حرص گفتم: پس چرا وقتی بهتون اشاره کردم نیومدین تو؟
بی تفاوت شونه اش و انداخت بالا و گفت: می خواستم ببینم این آقای ناز و ماه چی می خواد بهت بگه بعدشم ببینم اونقدر ادب داره ماها رو دعوت کنه یا نه. دیدم انگاری داره.
می خواستم بزنمش.
شیده زد زیر خنده و گفت: دیدی ماه و؟
همه خندیدن.
آرام جمله اش و تصحیح کرد و گفت: نردبون...
خواستم بلند بشم بزنمش که دستهاش و برد بالا تا آرومم کنه و گفت: خوب بابا ببخشید. ناز. ولی به نظر من اونقدرا هم نــــــــــــــاز نبود. یکم، شاید بیشتر استیل مردونه داشت. نمی تونستی بگی خوشگله. چیز خاصی نداشت اما به دل مینشست.
متفکر و بدجنس یه ابروشو و برد بالا و همون جور که تکیه می داد به مبل گفت: حالا باید دید این آقا چی داشتن و یا چی کار کردن که تو چشم شما ناز و ماه به نظر میان. دقت داشته باش. تو چشم توی تنها نه هیچ کدوم از ما. هر چند من معتقدم احتمالا این تاثیر رفتارشه که به دل میشینه و باعث میشه صورتش برات جذاب تر شه، اما خوب، آدم هیچ وقت در مورد کسی که براش خاص نیست این جوری مثل تو جبهه نمیگیره.
این و گفت و شونه ای بالا انداخت و دقیق بهم نگاه کرد.

نگاهش یه جورایی مچ گیرنده بود. یا یه جورایی مثل کسی که می خواد به یه بچه ی خنگ یه چیزهایی و بفهمونه یا به زور بخواد یه چیزی و بهت بگه که تا حالا خودت بهش دقت نکردی.
هر چی که بود باعث شد من که تا اون موقع نیم خیز شده بودم و خودم و رو مبل جلو کشیده بودم، تو جام آروم بگیرم و برم عقب و به فکر فرو برم.
تا حالا خودم به این قسمتهاش نگاه نکرده بودم. یا فکر نکرده بودم. به اینکه چرا از بین این همه آدم از بین این همه پسر و مردی که هر روز باهاشون سر و کار دارم یا تو مهمونیها میبینمشون چرا چرا کوهیار؟ چرا؟ حتی آزاد با اون همه زیبایی صورت بازم برام جلوی کوهیار اونقدر ناز نبود اونقدر خوب نبود اونقدر زیبا نبود؟
چرا منی که تو مسافرتهای خارج از ایران تو ماموریتها هر لباسی و هر جا و حتی تو خیابون جلوی چشم 100 ها نفر خیلی راحت و بدون کوچکترین حس بدی می پوشم اما دیشب به خاطر کوتاه بودن لباسم و پیدا بودن رونهام جلوی کوهیار معذب بودم.
چرا منی که تو مهمونی تو دورهمی ها با خیلی از پسرا می رقصیم اونم مدلهای مختلف. کنار هم می نشستیم و شاید گاهی صمیمی با هم صحبت می کردیم و در حد مخ زنی هم پیش می رفت اما هیچ کدومشون جز جاذبه ی اولیه چیز خاصی نداشتن. می تونستم برای یه ساعت یا نهایت یه مهمونی تحملشون کنم. حتی با اونایی که دوست میشدم هم خوشم نمیومد زیاد دورو برم باشن اما کوهیار....
این پسر چی داشت که من دلتنگش می شدم. دوست داشتم مدام دورو برم باشه. حاضر بودم به خاطر کمک بهش از روز جمعه ام بزنم. برای درست کردن غذای مورد علاقه اش و رفع خستگیش خودم و خستگیم و فراموش کنم؟؟ کوهیار چی داشت....
خودم جواب خودم و می دونستم.
با فکر به جواب، یه نفس عمیق کشیدم. سرم و بلند کردم. بچه ها هنوز در مورد کوهیار و مهمونی حرف می زدن. تنها کسی که با نگاه تیزش حالتهام و زیر نظر گرفته بود آرام بود. چشم ازش برداشت. نگاه دقیق و جستجو گرش همراه لبخند ریزش روحم و اذیت می کرد. حقیقتی که خیلی ساده فهمیده بود و رک کوبونده بود تو صورتم در عین اینکه باعث آرامش خیالم شده بود پریشونمم کرده بود.
از جام بلند شدم و به بهانه ی چایی ریختن رفتم تو آشپزخونه.
سینی و برداشتم و رفتم سراغ فنجونا. باید خودم و مشغول می کردم.
آرام: عاشقش شدی؟
دستم دور فنجونی که تو سینی گذاشتم مشت شد. چشمهام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
تو ته مهای وجودم دنبال عشق گشتم. متفکر برگشتم و بهش که تکیه داده بود به اپن و نگام می کرد خیره شدم.
صادقانه گفتم: عاشق نه... دوست داشتن... آره...
یه ابروش و فرستاد بالا و دست به سینه شد و با لبخند گفت: جالبه... از کجا میدونی عاشق نه؟
سرم و انداختم پایین و در حالی که یه خاطره ی دور تو ذهنم جون می گرفت آروم گفتم: شاید دلیل درستی نباشه اما... یادمه سال سوم دانشگاه که بودم یه پسرِ ورودی بود که صورت خیلی معصومی داشت. چیز خیلی خاصی نبود اما من و یاد پاکی پسر بچه های 2 ساله می نداخت. همه ی عشقم این بود که برم تو محوطه ی دانشکده اشون بگردم دنبالش تا بتونم از دورم که شده ببینمش. یادمه یه بار که با بچه ها رو نیمکت نشسته بودیم و من داشتم حرف می زدم اون اومد و از کنارمون رد شد. با ضربه ی دست ملیکا به خودم اومدم. اصلا نفهمیدم که کی با دیدنش حرفم و قطع کردم و از جام بلند شدم و بدون اینکه بدونم ایستادم و مات خیره شدم بهش و با چشم دنبالش کردم تا آخرین نقطه ای که میشد دیدش. حسی که به اون داشتم یه حس عشق مفرط بود. صادقانه و بی دلیل.
هنوزم نمیدونم چرا اون جوری عاشقش شده بودم. کور شده بودم و فقط چشمهام اون و میدید و دنبال اون می گشت.
کنجکاو پرسید: چی شد؟ بهش گفتی؟
سرم و بلند کردم و با یاد آوری اون روزها یه لبخند عظیم زدم و برگشتم و بقیه ی فنجونها رو گذاشتم تو سینی و با صدای پر خنده گفتم: نه.... پسره وقتی دید هر جا میره منم پشتشم و گاهی از پشت درختها و دیوارها نگاش می کنم بدبخت ترسید. یه جوری میومد و میرفت که من نبینمش.
آرام پق زد زیر خنده. دلشو گرفته بود و می خندید. بعد چند دقیقه که من چایی ها رو ریختم و اونم یکم آروم شد اشک چشمهاش و گرفت و گفت: نه انگاری واقعاً عاشق اون یکی بودی. اما حست به کوهیار چیه؟
دوباره یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم سمتش و از پشت تکیه دادم به کابینتها و صادق گفتم: دوستش دارم. الان میدونم که دوستش دارم. نه به خاطر قیافه اش. البته هنوز فکر می کنم که ناز و ماهِ اما بیشتر به خاطر اخلاقش. دوستش دارم با همه ی خصوصیات خوب ( صورت خندونش، کمک های گاه و بیگاهش، ساز دهنی زدنهاش و شوخیهاش که باعث میشد از ته دل بخندم جلوی چشمم اومد و یه لبخند محو نشوند رو صورتم) و بدش ( دید زدنش به دخترای فشنی که از خیابون رد میشدن. هیز بازیش وقتی داشت آهنگ خارجی میدید و دخترا رو با مایو دید می زد و آب از لب و لوچه اش آویزون بود و این آخریه، یه صدای ظریف پشت تلفن که کوهیار و نیمه های شب عزیزم صدا می کرد. )
سری تکون دادم و گفتم: من دیگه بچه نیستم که بخوام با یه نگاه یا یه حس زودگذر از کسی خوشم بیاد و خودم و کشته و مرده و فداییش بکنم. از اولم این جوری نبودم. ترجیح میدم با چشمهای باز یکی و ببینم و با توجه به همه ی خصوصیات و اخلاقهایی که هر آدمی تو وجودش داره و همه اشونم خوب نیستن با تکیه به احساسم و عقلم کسی و دوست داشته باشم. یه دوست داشتن عمیق از ته قلبم. که به نظرم خیلی با ارزش تراز اون عشقهای کور و تو خالیه خیالیه.
کوهیارم دوست دارم. و شاید خیلی بیشتر از خیلی. یه دوست داشتن که فقط تو قلبم خلاصه نمیشه. به همه ی اعضای بدنمم سرایت کرده. قلبم و تند میکنه و بدنم و داغ. من اون و با جاذبه های مردونه و اخلاق بچگونه اش و در عین حال عاقلش دوست دارم با همه ی قلبم و حسهای زنونم. به خاطر اینکه می تونم کنار اون خودم باشن. خود خودم و نیاز نیست بچگونه و لوسی حرف بزنم یا برای خوش اومدنش خودم و تیتیش کنم.
یکم فکر کردم و آروم گفتم: البته فکر کنم برای همینه ام هست که تا حالا به چشم یه زن بهم نگاه نکرده.
آرام دوباره ریسه رفت از خنده و من برگشتم و سینی چایی و برداشتم و همون جور که می رفتم سمت هال تو فکرم ادامه ی حرفم و دادم و گفتم: البته به جز دیشب.
دیگه تا آخر شب در مورد من و کوهیار چیزی نگفتیم و خدا رو شکر کسی به نایلون لباسهایی که کوهیار بهم داده بود و ظرف غذا هم توجهی نکرد و من مجبور نشدم برای اونها توضیح بدم.
شب تموم شد و بعد از تمیز کاری تو تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم که چقدر دوست داشتن کوهیار می تونه راحت باشه. انگار همیشه دوستش داشتم و همیشه یه جایی تو قلبم داشت.
غلتی زدم و با صداقت به خودم اعتراف کردم که خیلی خودخواهم.
چون حس می کردم خودم و دوست دارم با یه جنسیت متفاوت. با توجه به همه ی اخلاقها و شباهت های فکری و زندگی من و کوهیار، اون به طرز باور نکردنی مثل خودم بود . خود خود من منتها پسرش.
یه هفته خستگی و کار به امید یه پنجشنبه و یه مهمونی توپ. مهمونی که فکر می کردم خیلی راحت تر از این حرفها باشه اما از صبح که اومده ام سر کار کوهیار هر یک ساعت زنگ میزنه. داره کم کم دیوونه ام میکنه.
این کارها از اون بعیده معمولا خیلی مستقله و تنهایی همه ی کارهاش و می کنه. یادم نمیاد هیچ وقت تو هیچ کاری ازم کمک گرفته باشه اما امروز بدجوری نیازمند دست یاریِ.
آخرین باری که زنگ زد ازش پرسیدم.
من: چرا امروز انقدر مضطربی؟ نگران نباش همه چیز خوب پیش میره. باور نمیکنم این همه استرس به خاطر مهمونی باشه.
کلافه از تو گوشی نفس صدا داری کشید و ناراحت گفت: حق با توئه. تو یه عمل انجام شده قرار گرفتم و مجبورم امروز تا ساعت 5 بمونم شرکت تا یه قرار دادی و تنظیم کنم. به خاطر همین همه ی کارهام پیچیده تو هم.
تو صداش عجز موج میزد. اونقدر می شناختمش که بدونم براش عالی برگزار شدن مهمونیش به اندازه ی تنظیم بهترین قرار داد مهمه. دستی به پیشونیم کشیدم و به انبوه پرونده های روی میزم نگاه کردم. نفسی کشیدم و گفتم: کوهیار من میتونم کمکت کنم. فقط بهم بگو چی کار کنم. من تا یک ساعت دیگه کارم تموم میشه.
به ساعت نگاه کردم نزدیک 11:30 بود.
کوهیار با ذوق گفت: واقعاً؟ یعنی می تونی؟ وای آرشین تو چقدر ماهی من تو رو نداشتم چی کار کنم.
یه لبخند نشست رو صورتم و تو دلم گفتم: آویزون دوست دخترات میشدی.
کوهیار: خوبه پس. ببینم ماشین داری؟
من: آره.
کوهیار: پس می تونم بهت آدرس بدم بیای شرکت ازم کلید خونه رو بگیری؟ باید ژله و اینا رو درست کنی اگه زحمتی نیست.
من: نه مشکلی نیست.
آدرس و گفت و یاد داشت کردم. تماس و قطع کردم و یکم وسایل رو میز و جمع و جور کردم و کیفم و برداشتم و از جام بلند شدم.
شیده با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت: کجا میری؟
من: برم خونه.
به میزم اشاره کرد و گفت: با اینا چی کار می کنی؟ میدونی چقدرن؟ باید تا یکشنبه تحویل بدی. دو روزم که تعطیله.
دوباره نگاهی به میز کردم و نفس و فوت کردم بیرون و گفتم: میدونم شنبه میام اداره انجامشون میدم.
شیده با تعجب گفت: روز تعطیلت و می خوای بیای اداره برای چی؟ خوب همین امروز بمون تمومشون کن دیگه.
اخم کردم و گفتم: چون کار دارم باید برم.
تو دلم گفتم " کوهیار مهم تره ".
من: شب می بینمتون.
یه اخمی کردم که دیگه نتونه چیزی بگه و تند ازش دور شدم. رفتم برای 2 ساعت باقیمونده مرخصی گرفتم و رفتم دم شرکت. به کوهیار زنگ زدم که بیاد پایین.
تکیه به در ماشین از پشت شیشه ی عینک آفتابیم به ساختمون غول جلوم خیره شدم. هیچ فکر نمی کردم کوهیار تو یه همچین جایی با این موقعیت مکانی و معروفیت کار کنه. یه شرکت بزرگ کشتی رانی...
اوف.... بی خودی نیست بچه میگه بهش خوش می گذره دروغم که نیست.... همینه دیگه سر خر می خواد چی کار. بزار همین جوری مجردی حال کنه با این پولایی که در میاره.
در حال بررسی محل بودم که یکی با هیجان صدام کرد. تکیه ام و از ماشین گرفتم و به کوهیار که خوشحال به سمتم میومد نگاه کردم. خواستم عینکم و بردارم که با دوتا قدم بلند اون دو سه متر باقیمونده رو طی کرد و تو یه لحظه همچین بغلم کرد که حس کردم صدای ترق تروق استخونام و شنیدم و پاهام چند سانت از زمین بلند شده.
با چشمهای گرد از تعجب گفتم: کوهیار چی کار می کنی؟
همون جور که حس می کردم پاهام داره با زمین آشنا میشه گفت: ابراز احساسات و قدر دانی.
کامل رو زمین قرار گرفتم و کوهیار خودش و کشید عقب. چقدر خدا رو شکر کردم که به خاطر پیدا نکردن جای پارک مجبور شدم بیام تو کوچه بغلی شرکت پارک کنم و منتظر بمونم.
به کت و شلوار خوش دوختش نگاه کردم. هیچ وقت انقدر رسمی ندیده بودمش. حتی وقتی که تو خیابون گذری میدیمش که میره شرکت یا بر می گرده. هیچ وقت کت تنش نبود.
چقدر تیپ رسمی بهش میومد.
کوهیار: واقعا نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم. خیلی ممنون.
از تو جیبش یه دسته کلید در آورد و از بینش یه دسته کلید با دوتا کلید که تو یه دایره ی جدا بودن و جدا کرد و گرفت سمتم.
کوهیار: اینا کلیدای یدکمه، این بزرگه برای حیاطه این یکی هم برای در ورودیه.
کلید و ازش گرفتم و با تعجب پرسیدم: تو کلید یدکیتم تو دست کلیدت با خودت این ور و اون ور میبری؟
یه چشمکی بهم زد و با لبخند شیطون گفت: شاید لازم شد بدمش به یه لیدی که زودتر از من خودش و برسونه خونه و آماده شه.
برق شیطنت تو چشمهاش و جمله ی خبیث آخرش که با خباثت محض آروم اضافه کرد (( مثل الان )) باعث شد که نگاهم و همراه سرم که پایین بود و کلیدا رو وارسی می کردم و تو کسری از ثانیه بلند کنم و تیز شم سمتش.
قبل از اینکه یکی بکوبونم تو سرش خودش و کشید عقب و فقط تونستم با حرص بگم: من و با اون دوست دخترات یکی نکن بی تربیت.
صدای قهقه اش بلند شد و بین خنده اش گفت: تو از همشون بهتری تو سوگلی منی.
چشم غره ی تیزی بهش رفتم که باعث شد از جذبه ام به خودش بیاد و به زور دهنش و جمع کنه و آروم مثل یه پسر بچه ی خطا کار گفت: خوب تو با اونا فرق داری.
دوباره نیشش و باز کرد و شیطون گفت: تو گل منی....
دیگه نتونستم بیشتر از این بهش چشم غره برم و با چشم دعواش کنم. لبهام و جمع کردم که حداقل نخندم تا پررو تر نشه.
دروغ چرا از حرفش یه جورایی خوشمم اومد.
سریع برگشتم و سوار ماشین شدم. اومد کنار ماشین و زد به شیشه.
شیشه رو کشیدم پایین و منتظر نگاش کردم. خواست خم شه سمت ماشین و یه چیزی بگه که چشمش خورد به سمت چپ و با دیدن کسی صاف ایستاد و رسمی و خیلی جدی گفت: سلام عرض شد جناب بیاتی. حالتون خوبه؟
برگشتم به جناب بیاتی که پیره مرده 50-55 ساله ای بود نگاه کردم. با یه لبخند به کوهیار نگاه کرد و گفت: علیک سلام کوهیار جان. ممنونم پسرم.
یه سری برای هم تکون دادن و بیاتی رفت سیِ خودش و کوهیارم خم شد سمت ماشین و تو یه لحظه صورت جدّیش شیطون شد و گفت: سوگل جونی هر کاری داشتی زنگ بزن. هر چیزی هم که لازم داشتی بازم زنگ بزن، دارم میام خونه برات بگیرم. سعی می کنم زودتر بیام.
گیج از تغییر حالتهاش سری تکون دادم و یه خداحافظی گفتم.
راه که افتادم تازه فهمیدم چی به چیه و زدم زیر خنده. این کوهیار شَرّ خودمون تو محیط کارش کم جذبه نداره ها...
با یاد آوری سوگلی و سوگل خانم گفتنش خنده ام دوبرابر شد.
رسیدم خونه و ماشین و گذاشتم تو پارکینگ و رفتم لباسام و عوض کردم و یه لباس راحت کلفتی پوشیدم و کلید و موبایلم و برداشتم و رفتم خونه ی کوهیار.
خدا رو شکر خونه اش مثل همیشه برق می زد. حداقل مجبور نیستم کف زمین و بسابم. رفتم تو آشپزخونه بهتر بود از اینجا شروع کنم. دقیقا نمی دونستم باید چی کار کنم ماتو و شالم و وسایلم و گذاشتم رو اپن و یه دور دور خودم چرخیدم تا یکم فکر کنم و به خودم بیام. یه نوشته رو در یخچال نظرم و جلب کرد مثل یه لیست بود.
رفتم جلو و کنجکاو نگاش کردم. بی اختیار لبخند زدم. کوهیار برای خودش یه لیست از کارهایی که باید انجام می داد و چیزهایی که باید درست می کرد و نوشته بود. خوب خدا رو شکر انگاری همه اش و بلد بودم. خدا رو شکر که از اون غذاهای سخت سخت نمی خواست بده به مهمونا. 2 مدل سالاد و ماکارانی و 2 تا دسر که یکیشم ژله بود و ساندویچ.
یه نفس عمیق کشیدیم و مشغول شدم. اونقدر روی کارم تمرکز کرده بودم و غرق شده بودم که حتی یادم رفت غذا بخورم.
این وسطم هر چی کم می آوردم یا لازم داشتم و نمی تونستم پیدا کنم سریع زنگ می زدم به کوهیار که جای دقیقش و بهم بگه چون اصلا حوصله و وقت گشتن و نداشتم. اونقدر شماره ی کوهیار و گرفته بودم که عصبیم کرده بود. برای سرعت بخشیدن به کارهام شماره اش و عدد 1 سیو کردم تا با دوتا دکمه بتونم سریع کالش کنم.
دلم برای آی فون قشنگم که به خاطر شکم پرستیم سوخته بود تنگ شده بود. چند ماه پیش که رفته بودم خونه ی مامانم اینا مامان غذا و سالاد داده بود که با خودم بیارم خونه. وقتی داشتم میومد بالا گوشیم و گذاشته بودم تو نایلون غذاها و وقتی رفتم سراغش دیدم سس سالاد ریخته روشو و سوخته. حالا مجبور بودم با این گوشی قدیمی دکمه ای کار کنم چون به خاطر مضیغ مالی این چند وقت نتونسته بودم گوشی بخرم.
رسماً هلاک بودم. درست کردن ژله، بندری، سالاد الویه و سالاد ماکارانی و ماکارانی و دسر موزی تا 5 عصر طول کشید. دیگه نا نداشتم. کل هیکلمم به گند کشیده بودم. تمام آرزوم توی این لحظه این بود که برم خونه و یه دوش درست و حسابی بگیرم.
با شنیدن صدای زنگ و متعاقبش کلیدی که تو در می چرخید شیر آب و بستم و دستهام و با دستمال خشک کردم و برگشتم سمت در.
کوهیار: به به ببین خانم خانما چی کار کرده. راضی به زحمت نبودیم. ببین چه کدبانویی هم هست.
با لبخند نگاش کردم. کلی نایلون خرید تو دستش بود که همه اش و همون جلوی ورودی آشپزخونه گذاشت و اومد جلو و خوشحال تو ظرفهای روی میز که پر غذا بودن سرک کشید و بو کرد. با برداشتن در هر کدوم چشمهاش از رضایت برق می زد.
بایدم برق بزنه همه ی نبوغ و استعداد آشپزیم و به کار گرفته بودم که این غذاهای تو ظاهر ساده و آسون و خوب در بیارم تا آبروی کوهیار حفظ بشه.
در آخرین ظرف و که گذاشت سرش و بلند کرد و با یه نگاه مهربون و قدرشناس نگام کرد. قدم به قدم به سمتم اومد و آروم گفت: آرشین... من چه طور ازت تشکر کنم؟
حس رضایت فوق العاده ای از خودم داشتم. مثل این بود که یه کار بزرگ انجام داده ام. یه جورایی از اینکه کارم و خوب انجام دادم هیجان زده و خوشحال بودم.
با لبخند خوشحال به چشمهای کوهیار چشم دوختم و سرم و نگاهم همراه با جلو اومدن و نزدیک شدن کوهیار ریزه ریزه به بالا رفت و کمی متمایل به عقب شد. جوری که برای دیدنش تو اون فاصله ی نزدیک مجبور شدم صورتم و کامل رو به بالا بگیرم.
یه قدم کوچیک دیگه برداشت و سینه به سینه ام ایستاد و نرم دستهاش و انداخت دور کمرم و من و که تا اون موقع یه دستم و روی کابینت گذاشته بودم و بهش تکیه داده بودم با یه فشار ازش جدا کرد و به خودش چسبوند.
آروم بودم خیلی آروم. و این عجیب بود. شاید از تأثیر نگاه پر آرامش و مهربون کوهیار بود.
با نفسها و ضربانی که با ریتم ضربان کوهیار یکی شده بود بهش نگاه کردم.
نگاهش و رو صورتم چرخوند و گفت: تو بهترینی...
لبخندم عمیق تر شد. صورتش نزدیک تر شد. چشمهاش تیره تر و براق تر شد.
خم شد رو صورتم و چشمهام رفت سمت لبهاش. وقتی بوسه اش ظریف و عمیق و طولانی نشست رو پیشونیم چشمهام بسته شد و یه نفس عمیق از سر آرامش کشیدم.
همه ی بدنم گرم شد. لبهاش و از پیشونیم جدا کرد. چشمهام آروم باز شد. پیشونیش و چسبوند به جایی که قبلاً بوسیده بود و حلقه ی دستش و تنگ تر کرد.
حس می کردم بین بازوهاش قفل شدم. بالا پایین رفتن سینه اش و حس می کردم و عجیب اینکه حرکت نرم سینه اش برام مثل تکونهای گهواره آرامش دهنده بود.
این بهترین و تنها تشکری بود که می تونست تو این لحظه این جور همه ی خستگیم و از بین ببره.
یه نفس عمیق کشیدم و ریه هام و پر عطر تنش کردم. دستهام و بلند کردم و گذاشتم رو بازوش و یکم خودمو به عقب هل دادم.
منظورم و فهمید و ازم جدا شد. خیره به چشمهام دنبال یه چیزی می گشت. شاید نارضایتی از انجام کارش.
بی توجه به چشمهای کاوشگرش گفتم: حالا که برگشتی خونه بقیه اش دست خودت و می بوسه.
من هنوز برای خودم هیچ کاری نکردم. با این بوی غذایی هم که میدم نمیتونم بیام مهمونی. باید برم خونه و دوش بگیرم و حاضر شم بعد میام کمکت که غذاها رو بریزیم تو ظرف و بچینیم رو میز. تا اون موقع بقیه ی کارها رو خودت انجام بده.
کوهیا: چشم هر چی کدبانو دستور بفرمایند.
برگشتم و به صورت شیطونش که دیگه اثری از اون نگاه آروم توش نبود خندیدم و رفتم سمت مانتو و شالم و برشون داشتم و با یه خداحافظی سریع از خونه زدم بیرون.
چقدر دلم می خواست به جای دوش گرفتن و حاضر شدن یه چرت بزنم اما اصلا وقت نبود. هنوز کلی کار مونده بود و راستش زیاد مطمئن نبودم که کوهیار بتونه همه رو تنهایی انجام بده.
اما منم برای امشب کلی کار داشتم شاید می تونستم در عرض 2 ساعت همه ی کارهام و بکنم و به موقع برسم و بهش کمک کنم.
حوله ام و برداشتم که برم دوش بگیرم. چشمم که تو آینه به خودم افتاد قیافه ام چروک شد. مدتها بود که می خواستم از دست این موهای دو رنگ خلاص شم اما هنوز که هنوزه نتونسته بودم بهشون برسم. یادمه قبل عید یه رنگ شرابی خریده بودم. تو یه تصمیم آنی دست به کار شدم و خیلی سریع موهام و رنگ کردم. کلاه به سر تو خونه می گشتم و کارهای باقیمونده رو انجام میدادم. درست کردن ناخنم و لاک زدن و انتخاب لباس.
لباسهای کمدم و وارسی کردم و از بینشون یه لباس دکلته ی قرمز ساتن کوتاه انتخاب کردم که دامن تنگی داشت و همه ی طرحش یه کمربند مشکی بود که رو پهلو و زیر سینه اش پاپیون میشد.
رنگ قرمز ش به موهام و پوستم میومد.
لباس و انداختم رو تخت و یه نگاهی به موهام کردم و وقتی از رنگ گرفتنشون مطمئن شدم چپیدم تو حمام و سریع یه دوش حسابی گرفتم تا بدنم حال بیاد. حوله پیچ اومدم بیرون. موهای آب چکونم و با حوله پیچیدم و بالای سرم جمع کردم.
بهتر بود اول آرایشم و می کردم تا موهام یکم خیسیش کم بشه.
رفتم سراغ جعبه سایه ام و در عرض 10 دقیقه کل آرایشم و انجام دادم. از اتاق اومدم بیرون که برم تو دستشویی لنزهام و بزارم چشمم. با این لباس قرمز و این مو یه لنز خاکستری قشنگ میشد.
لنزهام و از تو جعبه اش در آوردم و با احتیاط گذاشتم تو چشمهام. چند بار پلک زدم. خیلی خوب شده بود.
سرخوش زیر لبم یه آهنگ شاد زمزمه کردم و از دستشویی اومدم بیرون. هوا تاریک شده بود.
ریزه ریزه قدم بر می داشتم و آهنگی که کل روز تو ذهنم بود و پرحس می خوندم.
یه تنهایی خلوت / یه سایبون یه نیمکت
می خوام تنهای تنها / باشم دور از جماعت
هوا خوش بو و تازه / به آرامش تن من
حالا غرق نیازه / به تنهایی رسیدن
نفس از تن کشیدن / برام این چاره سازه
یه تنهایی خلوت / یه سایبون یه نیمکت
می خوام تنهای تنها / باشم دور از جماعت
به وسط حال رسیدم و به خاطر تاریکی دیگه نتونستم جلوم و ببینم و برای همین دنبال کلید برق گشتم. دستم که بهش خورد و زدمش با دیدن کوهیار که پشت شیشه ی تراس ایستاده بود و دستها و صورتش و چسبونده بود به شیشه و زل زل خونه رو نگاه می کرد از ترس قلبم ایستاد و یه جیغ کوتاه کشیدم و یه قدم عقب رفتم و دستم و گذاشتم رو قلبم.
کوهیار که قیافه ی زهره ترک شده ی من و دید شرمنده و هول تکیه اش و از شیشه گرفت و با دست چند ضربه بهش زد.
یه چشم غره بهش رفتم و رفتم در و باز کردم و گفتم: تو اینجا چی کار می کنی؟ نزدیک بود بمیرم. مردن به درک مهمونیت بهم می خورد اون همه غذا درست کردم.
شرمنده و مظلوم گفت: ببخشید ولی هر چی زنگ زدم به موبایلت جواب ندادی نگران شدم. اومدم ببینم حالت خوبه یا نه.
یه دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم: آره خوبم مرسی. کارم داشتی؟
کوهیار مظلوم تر گفت: میدونم امروز به قدر کافی زحمتت دادم ولی شرمنده من هنوز دوشم نگرفتم و ساندویچ ها هم حاضر نکردم می تونی...
پریدم وسط حرفش و گفتم: باشه تو برو من تا یه ربع دیگه حاضر میشم میام کمکت.
یه لبخندی زد و قدر شناس تشکر کرد. برگشت که بره اما پشیمون شد. ایستاد، چرخید سمتم و یه نگاه سرتاپایی بهم انداخت و با یه لبخند شیطون گفت: لباست معرکه است.
خوشحال از اینکه خوشش اومده لبخندی زدم و پر ذوق گفتم: مرسی.
چشمهاش گرد و پر خنده شد. لبخندش عمیق تر و برگشت و بی حرف از رو تراسها رد شد و رفت تو خونه اش.
برگشتم تو خونه و رفتم سمت اتاقم. دستم و بلند کردم تا به موهام بکشم که دستم کشیده شد به حوله ی رو سرم. با چشمهای گرد یادم اومد که من هنوز لباس نپوشیدم. سرم و پایین آوردم و چشمهای وحشت زده ام خورد به حوله ی کوتاهی که پیچیده بودم دورم.
با بغض و حرص یه جیغی کشیدم.
الهی کوهیار بگم خدا کوفتت بده. ببین تر و خدا منو مسخره کرده.
معلومه وقتی دزدکی میاد پشت تراس خونه ی مردم این صحنه ها رو هم شکار می کنه. یه نگاه دیگه به خودم کردم.
یه لحظه از ذهنم گذشت که چند درصد از بدنم مونده که کوهیار ندیده باشه؟
این فکر ها رو از ذهنم بیرون کردم و به شب و مهمونی و زحمتهام فکر کردم. حوله ی موهام و باز و با سشوار خشکشون کردم و صاف ریختم دورم. با بابیلیس ته موهام و فر دادم. وقتی پشتم می ریخت یه جورایی ساده و شیک میشد.
رژ قرمز آتیشیم و چند بار مالیدم به لبم. مات بود و جلوه ی لبهام و بیشتر می کرد و با چشمهای سیاه شدم تناسب قشنگی داشت. خودم از خودم خوشم اومده بود.
گوشواره های بلندم و گوشم انداختم. وقتی گوشواره و موهام میومدن رو شونه های لختم قسمت زیادیش و می پوشوندن.
کارم که تموم شد از تو کمد کفشهای مشکی بلندم و در آوردم و پوشیدم. ایول به قد.
یه نگاه دیگه تو آینه به خودم انداختم و وقتی از خودم مطمئن شدم مانتوی بلند مشکیم و پوشیدم چون نمی خواستم جوراب بپوشم تا خونه ی کوهیارم 2 قدم که بیشتر نبود.
یه شال مشکی هم انداختم رو سرم. کیف کوچیکم و برداشتم و یه آینه و رژ قرمزم و موبایل و کلیدم و انداختم توش و از خونه زدم بیرون.
با اینکه به کوهیار گفتم یه ربع اما 20 دقیقه طول کشیده بود.
بدون اینکه زنگ خونه اش و بزنم کلید انداختم و رفتم تو خونه. صدای سشوار کل خونه رو برداشته بود. بلند صداش کردم.
کوهیار: الان میام.
مانتو و شالم و در آوردم و مثل همیشه گذاشتمشون رو اپن. با دیدن خونه چشمام گرد شد. مبلها هر کدوم یه طرف بودن. حتی مبل بزرگه هم وسط خونه بود. این پسر با این خونه چی کار کرده؟؟
داشتم با چشمهای گرد شده به خونه نگاه می کردم که کوهیار از تو اتاق اومد بیرون. با اخم غلیظی نگاش کردم و پر حرص گفتم: اینجا رو ترکوندی؟
اما کوهیار تو جواب من خشکش زده بود. دستش رو کروات نصفه بسته اش مونده بود و بی حرکت زل زل به من نگاه می کرد و هر لحظه رنگ صورتش عوض میشد.
عمراً یه درصد فکر کنم از زیبایی فوق العاده ام این جوری خشکش زده چون در کل اصلا به من نگاه نمی کرد. سرش پایین بود و بیشتر به کف نگاه می کرد.
عصبانی یه قدم برداشتم سمتش که با صدای جیغش تو جام خشک شدم.
با چشمهای گرد به کوهیار که مثل سکته ایها دستهاش و جلو گرفته بود نگاه کردم.
بهت زده گفتم: چته تو؟؟؟
کوهیار: تکون نخوریا. همون جا وایسا.
من: چرا؟؟
کوهیار: اول کفشات و در بیار بعد هر جا خواستی برو.
با تعجب تقریباً جیغ کشیدم.
من: چـــــی؟
یه اخمی کرد و دستهاش و پایین آورد و این بار با آرامش بیشتری گفت: آرشین جان کفشات و در بیار بیا تو خونه. تا همین جام که با کفش اومدی و هنوز می تونی راه بری فقط به خاطر زحمتهائیه که کشیدی.
یه نگاه بهت زده به پاهام و کفشهای قشنگم کردم . یه نگاه به کوهیار و صندلهای رو فرشیش انداختم. منظورش چی بود؟
من: اگه اینا رو در بیارم پس چی بپوشم ؟
دست به کمر یه اشاره به کل خونه کرد و گفت: فکر کردی این خونه چرا انقدر تمیزه. چون هیچ احدی اجازه نداره با کفش واردش بشه. هر کی هم می خواد بیاد تو همون دم در باید کفشاش و در بیاره.
مستأصل گفتم: اما مهمونیه.
با اخم گفت: عروسی هم باشه کفش بی کفش.
اخمام غلیظ شد. فکم سفت شد چه معنی داشت. من عمراً بی کفش بموم.
خیلی جدی گفتم: در نمیارم.
یه نگاه بهم کرد و یه لبخند مهربون زد و گفت: آرشین جان عزیزم کفشات و در بیار. اذیتم نکن. کلی کار دارم.
جدی تر گفتم: در نمیارم.
دوباره با همون ژست گفت: قربون شکلت مجبورم نکن خودم درشون بیارم.
مثل بچه های 2 ساله لج کرده بودم. یادم نمیومد بدون کفش مهمونی رفته باشم. همه ی قرَّم همین کفشهام بود که سرم و به سقف می رسوند.
با لج پام و کوبوندم رو زمین و گفتم: در نمی یارم. تو می خوای قرمو بگیری. خودت با اون قد چنارت به کفش احتیاج نداری می خوای بقیه رو محروم کنی. حسود بخیل.
کوهیار همچین دستهاش و جلو آورد گه گفتم قلبش ایستاد.
با التماس گفت: عزیز دلم پاهات و نکوب رو زمین هر چی خاکه پاشیدی رو فرشا. درشون بیار خانمی آفرین.
انگار داشت با یه بچه ی دو ساله حرف می زد. بی حرف فقط نگاش کردم. وقتی دید تکون نمی خورم سرش و بلند کرد و نگام کرد. با چشمهاش اشاره کرد درشون بیارم. منم ابرو انداختم بالا که یعنی نمیارم.
یه قدم اومد سمتم من یه قدم رفتم عقب.
کوهیار یه لبخند عصبی زد و گفت: تکون نخور عزیزم بزار خودم درشون میارم. تو خودت وبه زحمت ننداز.
من: محاله اینا تهشون تمیزه. اگه باور نمیکنی ببین.
کف پام و بلند کردم و نشونش دادم. دستش و گرفت به قلبش و ایستاد و چشمهاش و بست.
با حرص گفت: بِکَن اون لامصبا رو گند زدی به خونهِ زندگیم.
با تعجب پام و گرفتم سمت خودم فقط یه کوچولو خاکی بود. همین.
من: خوب می خوای بشورمشون بعد بپوشم.
کوهیار: چه فرقی می کنه بازم کثیفن محاله بزارم کفشی که بیرون پوشیدی و تو این خونه هم بپوشی.
پر حرص گفتم: من محاله درشون بیارم. می تونی خودت یه کاری بکن.
پر اخم نگام کرد و جدی گفت: باشه خودت خواستی.
همچین خیز برداشت که فهمیدم نه واقعا موضوع جدیه. یه جیغی کشیدم و دوییدم که در برم. کوهیارم پر حرص فقط داد می زد که از جام تکون نخورم.
خدا رو شکر که خونه ترکیده بود و من می تونستم از پشت مبل ها رد بشم و از دستش در برم. چند بار نزدیک بود بگیرتم که جا خالی دادم اما تو یه لحظه که از زیر دستش در رفتم و خواستم از کنار مبل بزرگه ی وسط هال جیم بشم مچ دستم و گرفت و همچین کشیدم که خودش و من هر دو پرت شدیم رو مبل.
اول خودش بعدم من افتادم روش.
همچین کوبیده شدم بهش که گفتم هیچی سر یه کفش دنده هاش شکست.
خواستم سریع بلند شم ببینم زنده است یا نه که تند دستهاش و انداخت دور کمرم و با یه پاش قفلم کرد.
با یه لبخند پهن گفت: کجا کجا؟؟ تازه گیرت آوردم. که با قلب من بازی می کنی دیگه؟ کفشت و در نمیاری نه؟
گیر افتاده بودم بد. خواستم با تکون دادن خودم از زیر دستاش در برم که سفت تر گرفتتم و چسبوندم به سینه اش.
سرخوش گفت: بی خود تقلا نکن تا من نخوام نمی تونی خلاص شی و تا کفشت و در نیارم نمی زارم بری.
دیدم خیلی جدی تر از این حرفهاست که بشه با زور و لج بازی مجابش کرد و کفشهامم خیلی مهم بودن برام برای همینم به التماس افتادم بلکم افاقه کنه.
من: نه تروخدا کفشام باشه.... دوستشون دارم.... باشه دیگه...
اما کو گوش شنوا دستهاش که دور من بند بود و می دونست تا ولم کنه در میرم. مجبوری پای آزادش و بالا آورد و تو همون حالت انداخت پشت کفشم و با فشار یکی یکی درشون آورد.
لنگه ی اول و که در آورد جیغ من رفت هوا و سعی کردم با تکون خوردن نزارم اون یکی رو هم بکنه اما وقتی دومین لنگه رو هم به زور از پام در آورد و فهمیدم دیگه نمی تونم کاری بکنم از حرص با کله کوبیدم رو سینه اش که صدای آخ پر خنده اش عصبانی ترم کرد.
پر خشم نگاش کردم.
با یه لبخند عمیق و سر خوش و شیطون گفت: حیف اون سر خوشگلت نیست این جوری داغونش می کنی؟
دندونام و رو هم فشار دادم که گازش نگیرم. چون با همون یه ضربه سرم بیشتر درد گرفته بود تا سینه ی اون.
چشمهاش رو صورتم چرخید و رو موهام ثابت شد. ابروهاش رفت بالا و سر خوش گفت: کی وقت کردی خوشگل کنی سوگل خانم؟
یا چشمهای ریز شده ی پر غضب بهش خیره شدم که شاید حساب کار دستش بیاد و بدونه چقدر عصبانیم.
اما پررو تر از این حرفها بود و بی توجه به من موشکافانه موهام و وارسی می کرد. دستش و از کمرم گرفت و آورد بالا که موهام و لمس کنه که تند، با حرص گفتم: ولم کن.
با حرف من دستهاش و پایین آورد. کاملاً متوجه ی دلخوریم شده بود. برای دلجویی یه لبخند زد و مهربون گفت: حالا اخم نکن دیگه. ببین چقدر زحمت کشیدی. مهمونی و برای خودت خراب نکن. یه کفش که ارزش این حرفها رو نداره.
من: اگه ارزش نداره پس چرا نمی زاری بپوشمش؟ خوشت میاد همه تا کمرت باشن؟
لبخندش گشاد تر و دستهاش شل تر شد و آروم گفت: اگه قول بدم بغلت کنم تا هم قدم بشی بی خیال کفشات میشی.
با فکر اینکه داره مسخره ام میکنه با وجود اینکه هیچ رگه ی شوخی تو صداش نبود پر حرص نیم خیز شدم و دستم و مشت کردم و محکم کوبیدم تو شکمش.
صدای آخش، همراه با خنده اش بلند شد. بی توجه بهش از روش بلند شدم و نشستم و گفتم: لازم نکرده.
اونقدر حرص می خوردم وقتی میدیدم به جای اینکه با کتکهای من دردش بگیره بیشتر خنده اش میگیره جوری که انگار سرحال ترش میاره.
خواستم صاف شم بایستم که دوباره مچ دستم و گرفت و کشیدم تو بغلش و قبل از اینکه بفهمم با لبهاش لبهام و قفل کرد و ....
با چشمهای گرد و یه احساس عجیب تو جام خشک شده بودم و نمی تونستم هیچ کاری بکنم. نه خودم و بکشم عقب و با یه مشت دیگه حالش و بگیرم نه اینکه حداقل باهاش همراه شم و جواب این بوسه ی پر ولعش و بدم.
فقط مونده بودم گیج و غافلگیر با یه بدن مور مور شده از تماس دستهای گردونش رو کمرم و یه حسی که داشت کم کم خوشی بهم تزریق می کرد و نفسی که از کم اکسیژنی داشت بند میومد.
نمیدونم بعد چقدر لبهام و ول کرد و تونستم دوباره بفهمم اکسیژن چی هست.
در حالی که نفس نفس می زد گفت: این تنبیهت بود که دیگه با کفش تو خونه ی من راه نیای و با این سر و شکل و مو و لباس قر و غمزه نریزی.
تمام عکس العمل من در برابر همه ی این حرفها و اتفاقات یه نگاه گیج بود و پلکی که تند تند باز و بسته میشد.
و یه سوال که چرا کوهیار امشب این لبخند و نگاه مهربونش رو لبش و چشاش جا خشک کرده؟
کوهیار با همون لبخند یه دستی به صورتم و دور لبم کشید و گفت: پاشو دیگه، باید دوباره رژ بزنی، ساندویچ ها هم موندن هنوز.
یه نفس عمیق کشیدم و به خودم اومدم و با تومأنینه از رو سینه اش بلند شدم و نشستم. موهام و از رو شونه ام با دست انداختم پشتم و آروم از جام بلند شدم. برگشتم و با یه لبخند نگاش کردم و دستم و دراز کردم سمتش.
یه لبخند ریز زد و دستش و بلند کرد که دستم و بگیره. دستش که نزدیکم شد دستم و مشت کردم و با یه حرکت تمام زورم و تو مشتم ریختم و محکم کوبوندم تو شکمش و با حرص گفتم: دیگه بدون هماهنگی از این کارا نکن وسواسیِ بی شعور مرض.
کوهیار دلش و گرفته بود و نمیدونست ناله کنه یا جلوی قهقهه زدنش و بگیره.
عقده ام و خالی کرده بودم. آخیش سبک شدم. صاف ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم و موهام و از رو صورتم زدم عقب و گفتم: دیگه پاشو این بازار شام و جمع کن.
رفتم سمت آشپزخونه که ساندویچ ها رو درست کنم.
کوهیارم از جاش بلند شد و شروع کرد به جابه جا کردن مبلها. ولی انگار خیلی سرخوش بود چون زیر لب آواز می خوند.
بچه پررو چه تنبیهاتی هم می کرد. موندم اکه تنبیهش اینه پس تشویقش چیه.
کارش که تموم شد وقتی به هال نگاه کردم فهمیدم چرا اولش خونه رو اون جور بهم ریخته بود. الان خونه رو کرده بود مسجد و همه ی مبلها رو دور تا دور سالن چیده بود که وسط خالی بشه و جا باز بشه.
رفتم سراغ بندری ها که ساندویچشون کنم. در ظرف و که برداشتم با دیدن سوسیسها دلم ضعف رفت. یه چنگال برداشتم و یه سوسیس گذاشتم تو دهنم. یه نون خالی کردم یه کاهو گذاشتم یه خیار شور و دوتا گوجه و یه چنگال دیگه بندری خوردم.
دیدم این جوری بدتر ضعف میکنم از دیروز ناهار تا حالا هیچی نخورده بودم و یه کله کار کرده بودم. انرژیم تحلیل رفته بود و نفسهای آخرش بود و حالا هم با دیدن این همه غذا دلم بدجوری مالش می رفت. از زور ضعف یه خط در میون چشمام سیاهی میرفت.
بهتر بود یه چیزی تو این شکمم می ریختم که بتونم به کارم ادامه بدم. ساندویچ اول و گرفتم که خودم بخورم. یه گاز زدم و رفتم سراغ درست کردن دومیش. هر یه ساندویچی که درست می کردم یه گاز به ساندویچ خودم می زدم.
تقریباً بندریها داشت تموم میشد و من هنوز 2 تا گاز بیشتر از ساندویچم نخورده بودم. ماشا... وقت نمیشد. یه گاز دیگه به ساندویچم زدم و اومدم لقمه ام و بجوام که با صدای کوهیار نزدیک بود لقمه بپره تو گلوم بمیرم.
کوهیار: تنها تنها می خوری؟
اومد کنارم ایستاد. یه چشم غره بهش رفتم و با دهن پر نا مفهوم گفتم: تو منو بکش. بابا گشنه امه هیچی نخوردم از صبح.
دستهاش و تکیه داد به کابینت و مظلوم گفت: منم گشنمه منم غیر رژ تو چیزی نخوردم. اونم برخلاف بوی شکلاتش همچین خوشمزه نبود.
یه چشم غره بهش رفتم اما راستش با اینکه ته چشمهاش شیطنت موج می زد بازم دلم براش سوخت. دستم و که توش ساندویچ بود و هنوز بالا نگهش داشته بودم بهش نشون دادم و نامفهوم گفتم: از اینا می خوری؟
تند سرش و تکون داد. سرم و پایین آوردم و دنبال یه ساندویچ پرملات گشتم که بدم به این بچه ی گرسنه که هلاک نشه بمونه رو دستم.
اما تا من ساندویچ و انتخاب کنم حس کردم دستم یه تکون اساسی خورده.
سرم و بلند کردم و با تعجب به ته نون ساندویچ تموم شدم که تو دستم مونده بود خیره شدم.
از دو سوم باقیمونده ی ساندویچم فقط یه ته نون مونده بود و هیچ...
برگشتم دیدم دهن کوهیار از لقمه ی گنده ای که برداشته پره پره و به زور بسته میشه و یکم تمرکزش و از دست میداد لقمه می پرید تو حلقش و خفه....
با دیدن این صحنه به جای اینکه برای لقمه ام غصه بخورم فقط خدا رو شکر کردم که این باگتها ابعادشون کوچیکه و یه درسته اش یک چهارم باگتهای معمولیه وگرنه اگه گنده بودن کوهیار قطعاً مرده بود با این مدل خوردنش.
باقیمونده ی نون و انداختم تو خمیر نونا و رفتم سراغ ژامبونا.
یه ژامبون و یه پنیر و خیارشور و گوجه و کاهو و سسم روش.
یه ساندویچ درست کردم یه ژامبون تو دهنم گزاشتم. یکمم از پنیر ورقه ایه گاز زدم.
کوهیار با دهن پر اومد کنارم و مشغول کمک کردن شد.
ژامبونم و بلند کردم و سرم و گرفتم بالا که درسته بندازمش تو دهنم که این کوهیار نخورده تند کله اش و آورد جلو و چون قدش بلند بود از بالا رو ژامبونه احاطه داشت. تند با یه حرکت همچین دهنش و آورد و گاز زد بهش که از ترس این که دستم و گاز بگیره سریع ولش کردم و ژامبونی که داشت میرفت تو حلق من از وسط حلقم رو هوا قاپیده شد رفت تو دهن کوهیار.
حاضرم قسم بخورم حتی زبونمم کشیده شده بود به ژامبون.
تیز نگاش کردم. از زور عصبانیت حس می کردم صورتم داغ کرده.
با صدایی که از حرص و گشنگی دو رگه شده بود گفتم: چرا نخورده بازی در میاری کوهیار؟ خوب اینجا این همه هست بخور دیگه، چرا از تو حلق من میکشی بیرون. ( از زور ضعف بغض کردم ) به خدا گشنمه دلم داره ضعف میره چشمام سیاهی میره. از صبح سر پام تو اداره کلی پرونده ریخته بود سرم اینجام که یه کله کار کردم جونم تموم شده جون مادرت اذیت نکن...
دیگه نتونستم ادامه بدم. دردی که تو شکمم پیچید باعث شد دستم و بگیرم رو شکمم و زانوهام خم بشه و بشینم رو زمین کنار کابینت. چشمهام و از زور درد و گشنگی رو هم فشار می دادم تا تموم بشه.
این همه بغض و ضعف و حساس شدن نه فقط به خاطر گشنگی یه روزم بلکه به خاطر وضعیت جسمیمم بود که تشدیدش کرده بود.
روز اول پریودی و کلی درد اما به خاطر کوهیار دردم و فراموش کرده بودم و از ظهر سرپا ایستاده بودم.
از اون بدتر، از ضعف و گرسنگی فجیع تر کارهای امروز کوهیار بود که نمی دونستم رو چه حسابی بزارمشون و به چی تعبیرشون کنم و حسابی گیجم می کرد. اگه شوخی بود چرا دست بر نمی داره. اگه جدیه چرا هیچی نمیگه.
به زور با این همه درد و ضعف و اعصاب متزلزل و شلوغ سر پا بودم و الان که با همه ی وجودم سعی می کردم دردم و احساس ضعفم و فکرهای جورواجور و نادیده بگیرم و برای سر پا موندن تا حدودی گشنگیم و از بین ببرم کوهیار شوخیش گرفته بود و آستانه ی تحمل منو محک می زد.
این کارش درست مثل ضربه زدن به یک شیشه ی ترک خورده بود که با هر ضربه احتمال شکستش میرفت.
از زور درد چشمهام و رو هم فشار دادم. صدای آروم و نگران کوهیار و از نزدیکم شنیدم.
کوهیار: آرشین... آرشین خوبی ؟ چی شدی؟ بابا شوخی کردم باور کن منظوری نداشتم. چی شده؟ رنگت پریده. شرمنده فکر کنم زیادی ازت کار کشیدم.
نمی خواستم فکر کنه ضعیفم و از پس یه مهمون بر نمیام. با بغض لبم و به دهن کشیدم و اشک تو چشمهای بسته ام جمع شد.
کوهیار دستش و جلو آورد و بازومو گرفت که کمکم کنه. دستش و پس زدم.
من ضعیف نبودم. از پس کارهامم بر میومدم.
کابینت و گرفتم و با دست دیگه ام به زمین فشار آوردم تا بلند شم اما ضعف و سرگیجه باعث شده بود زانوهام بلرزه.
کوهیار: آرشین بزار کمکت کنم.
با یه اخم ریز گفتم: نه...
با اینکه سعی می کردم قوی باشم اما ناخواسته اشک جمع شده از گوشه ی چشمم ریخت رو گونه ام و قبل از اینکه بتونم رومو برگردونم یا پاکشون کنم کوهیار دیدش.
تند و با خشونت چونه ام و گرفت و صورتم و به سمت خودش کشید و با دیدن اشکام با بهت گفت: آرشین... یعنی انقدر اذیتت کردم؟
صداش یه جوری بود... یه شرمندگی زیادی داشت که باعث شد اشکم بیشتر بشه. دیگه خانمیت و قوی بودن و کنار گذاشتم چون دیدن قیافه ی شرمنده و پشیمون کوهیار خیلی اذیتم می کرد.
صدای گریه ام در عرض یه ثانیه بلند شد و چشمهای ناراحت کوهیار گرد.
با بغض و اشک و گریه گفتم: کی به تو کار داره من فقط گشنمه، دلم داره ضعف میره الانِ که غش کنم و بعد این همه زحمتی که برای این مهمونی کشیدم باید حتماً تو مهمونی باشم و بهمم خوش بگذره...
دیگه هق هقم اونقدر بلند شد که نتونستم ادامه بدم. از بین چشمهای اشکی که به زور باز مونده بودن کوهیار و دیدم که یه لبخند مهربون رو لبش نشست. یه جوری نگام می کرد که من و یاد وقتی می نداخت که خودم یه بچه گربه ی خیس و گرسنه رو میدیدم و دلم غنج می رفت برای میومیو کردن مظلومش.
یه قدم بهم نزدیک شد و دستهاش و انداخت دور شونه هام و بغلم کرد و همون جور که دست تو موهام می کشید تا آرومم کنه گفت: عزیزم قرار نیست مهمونیت و از دست بدی. الانم کار تعطیل تا بشینیم یه چیزی بخوریم چون منم دیگه تحمل گرسنگی و ندارم. حالام نمی خواد این جوری گریه کنی. رژت که خراب شد نزار چشماتم سیاه بشه.
برای یه لحظه فقط یه لحظه از تصور خراب شدن آرایشم قلبم ایستاد اما تو کسری از ثانیه یادم اومد که همه ی وسایلم ضد آب بود و سیاهی و خرابی در کار نیست و من هنوزم می تونم برای غذا و این بغل گرم گریه کنم تا شاید چیز بیشتری هم نصیبم شد.
و درست حدس زدم. کوهیار یه بوسه رو موهام زد و با دست به سمت میز هدایتم کرد و نشوندم و از هر غذایی یه مقدار کشید و با چند تا ساندویچ گذاشت رو میز و خودشم نشست.
با لبخند نگام کرد و گفت: خوب دیگه چون ما خیلی زحمت کشیدیم استحقاق تشویقی و داریم پس حمله...
این و گفت و خودش سریع یه ساندویچ برداشت و با چشم و سر به من اشاره کرد که بخورم.
قاشقم و برداشتم و زدم تو الویه.
یعد یک ربع اونقدر غذا تو معده ام ریخته بودم که می ترسیدم شکمم ورم کرده باشه و تو این لباس تنگ مثل زنهایی که ماه های اول حاملگیشونه به نظر بیام.
با دستمال دهنم و پاک کردم و به کوهیار که آخرین گازش و به سومین ساندویچش می زد نگاه کردم.
لقمه اش و کامل جویید و نوشابه ام روش و تکیه داد به پشتی صندلی و دستی به شکمش کشید و گفت: آخیش.. سیر شدم. واقعاً دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بودم مرسی.
لبخند زدم.
کوهیار: خوب دیگه تو پاشو برو آرایشت و درست کن منم بقیه ی ساندویچا رو درست می کنم.
سری تکون دادم و از جام بلند شدم. واقعاً این غذا به موقع بود چون همه ی حسهای بَدم و از بین برده بود و درد شکمم و سرگیجه امم تموم شده بود.
تو دستشویی یه دستی به صورتم کشیدم و رژم و دوباره زدم و برگشتم و به کوهیار کمک کردم. میز و چیدیم و حدود یه ربع بعد اولین مهمونا اومدن.
با کوهیار جلوی در به استقبال مهمونا رفتیم و با دیدن من کنار کوهیار پسرا متعجب با لبخند و دخترا با چشمهای گرد و پرغضب و بیشتر از سر فضولی و خاله زنک بازی بهم نگاه می کردن. حاضرم قسم بخورم که اگه یکم ادب براشون مهم نبود همون دم در دوره ام می کردن که ببینن با کوهیار چه نسبت یا سر و سری دارم.
کوهیار من و به عنوان دوست معرفی می کرد و این همه رو کنجکاوتر می کرد چون دوست یه دایره ی وسیعی از افراد و شامل میشه و دیدین یه دوست با جنس مخالف تو خونه اونم قبل پارتی همچینی تا حدودی سوالات زیادی و بوجود میاره.
برعکس دخترا برخورد پسراشون خیلی خوب بود اما جای امیدواری نداشت چون بعد از اومدن همه ی مهمونا میشد گفت اقلیت آدم های جمع پسرها بودن که 3 تاشونم کل و کورای خودمون کوهیار و شایان و محسن بودن. شاید 8-9 تا پسر دیگه اومده بودن که در برابر جمعیت 16-17 نفری دخترا چیزی حساب نمیشدن.
چقدر خدا رو شکر کردم که آرام و آرشا نتونستن بیان. اینجوری دست خیلی زیاد میشد. بدتر از اون این بود که به خاطر کار زیاد امروز، وضعیت جسمیم رسماً نابود شده بود و دلدردمم شدید. مجبور بودم کمتر بایستم و تا فرصت گیر می آوردم سریع می نشستم.
همه ی مهمونا اومده بودن و چند نفر چند نفر جمع شده بودن و با هم حرف می زدن. غیر از من و ملیکا و شیده و محسن و شایان بقیه همه همدیگه رو می شناختن و یه جورایی غریب افتاده بودیم.
کنار شیده و ملی ایستاده بودم که ملی رو کرد بهم و گفت: آرشین تو حالت خوبه؟ رنگت پریده یا پنککت و ناجور زدی؟
بی حوصله گفتم: نه بابا مریضم زیاد خوب نیستم.
شیده: خوب پس چرا اومدی؟
من: این همه برای امشب زحمت کشیدم یه شام نخورم؟ عمراً.
ملیکا به صندلی کنارش که تازه خالی شده بود اشاره کرد و گفت: حداقل بیا بگیر بشین. انگار به زور ایستادی. میگم کوهیار چه بهش خوش می گذره ها.
مسیر نگاه ملیکا رو گرفتم و به کوهیار رسیدم که وسط یه جمع 4 نفره ی دخترونه ایستاده بود و نمیدونم چی بهشون می گفت که رو پا بند نبودن.
به صورت و تیپشون دقیق شدم. مطمئنن هر کدومشون می تونستن نظر کوهیار و جلب کنن و اگه الان کوهیار سمت یه آدم خاص نمیرفت فقط و فقط برای این بود که مهمونی خودش بود و می تونست از همه ی دخترای جمع لذت ببره دلیلی نداشت با نشون کردن یکی بقیه رو ناراحت کنه.
سعی کردم رومو ازش بگیرم و با زل زدن بهشون خودم و ضایع نکنم. اما تو لحظه ی آخر دستی که پیچید دور بازوش و سری که رفت تو گردنش باعث شد که 4 چشمی با نهایت دقت زوم کنم روش.
بی اختیار اخمام کشیده شد تو هم. یه حسی مثل نیش زنبور یا نه بدتر نیش عقرب تو دلم حس کردم. با تمام وجود می خواستم رومو ازشون بگیرم اما نمی تونستم. دستهام مشت شده بود و حس می کردم درد دلم بیشتر از قبل شده جوری که از تحملم خارج شده بود و اشک به چشمم می آورد.
برای اینکه بتونم جلوی درد و اشکم و بگیرم لبهام و به دندون گرفتم و از جام بلند شدم.
من: میرم تو آشپزخونه. می خوام چایی درست کنم.
سریع تر از اینکه دخترا بتونن چیزی بگن رفتم تو آشپزخونه. کاش این آشپزخونه دیوار های گنده داشت و می تونستم مثل یه اتاق خودم و توش پنهون کنم.
خودم و به کابینتها رسوندم و دستهام و حائل بدنم کردم و بهشون تکیه دادم. نفسم و دوبار عمیق بیرون دادم تا به خودم مسلط شم. درد شکمم انگار حرکت می کرد و الان به قلبم رسیده بود.
دستم و مشت کردم و رو قلبم گذاشتم. چقدر حسم مسخره بود. مثل اینکه یکی عروسکم و گرفته باشه. اونم عروسک مورد علاقه ام و که دوست ندارم حتی کسی به لباسش دست بزنه.
چشمهام و رو هم فشار دادم و لبم و گاز گرفتم. تو جام صاف ایستادم.
این حس های مسخره چی بود که من امشب داشتم. همه اش به خاطر این وضعیت مسخره ی زنانه است که همه ی حواس آدم و تشدید می کنه و الانم حس حسادت من خیلی زیاد شده در حالی که چیزی برای حسودی نیست.
یه استکان برداشتم و رفتم سمت سماور و از آب جوش پرش کردم. تو کابینتها دنبال نبات گشتم تا با شیرینی اون و داغی آب جوش دلم و اروم کنم. تو یکی از ظرفهای روی کابینت پیداش کردم.
یه نبات زعفرونی. بر داشتم و تو لیوان آب جوش انداختمش و با یه قاشق تند تند مشغول هم زدنش شدم. با هر حرکت قاشق تو لیوان یه تیکه از آرامشم و پیدا می کردم و خودم و از نو سر پا نگه می داشتم.
نبات ها که حل شدن آرامش منم از نو ساخته شد. یه لبخند کم جون زدم که به خودم ثابت کنم که چیزی نیست و من تغییری نکردم.
لیوان و با دستام گرفتم و برگشتم که تکیه بدم به کابینت و نبات داغم با آرامش تو دستهام سرد بشه و بتونم بخورمش.
برگشتم، چشم دوختم به جمعیتی که وسط سالن خالی شده ی خونه ی کوهیار ایستاده یا در جا یا جمع شده تو یه گوشه با هم می رقصن و تکون می خورن.
از بین صداهای بلند و آدم های سرخوش و نور کم سالن چشمم خورد به کوهیار و دو دختری که باهاش می رقصیدن و چقدر لوند خودشون و تکون می دادن.
پیچ و تاب بدنشون و چرخش و نوازش دستهاشون روی بدن و گردن کوهیار و حرکت مار گونه ی بدنشون و ....
لبی که نشست رو کنج لبهای کوهیار و ...
نفسی که رفت و دیگه پیداش نکردم.
حس سوزش و داغی تو دستهام باعث شد سریع و بدون فکر لیوان و ول کنم و لیوان هم با صدای بدی رو زمین کف آشپزخونه خورد شد.
صدای آهم با صدای شکستن لیوان بلوری یکی شد و تو هم گم شدن و هیچ کس جز خودم نشنیدش.
خم شدم رو زمین و نشستم کنار لیوان خورد شده و زمین خیس شده و نبات های ریز حل نشده.
نمیدونم از چی بیشتر ناراحت بودم. از بوسیده شدن کوهیار یا شکستن لیوان نباتم. هر چی که بود باعث شد اشکِ تو چشمام بیاد رو گونه ام و همه ی اون استحکام و آرامشی که برای خودم ساخته بودم پودر شن و بریزن پایین.
-: آرشین حالت خوبه؟ زخمی شدی؟
با ناله سرم و بلند کردم و به کوهیاری که نگران به سمتم میومد نگاه کردم.
فکر کنم حالم خیلی خراب بود که لوسم شده بودم. با ناله و نامفهوم با یه سری اصوات گنگ همراه اشک یه چیزایی گفتم.
چیزی که فکر می کردم به معنی " لیوان داغ بود دستم و سوزوند حواسم پرت شد و از دستم افتاد و شکست و هه جا رو گند زدم"
اما در واقع چیزی که به گوش کوهیار رسید این بود " لیوتونو داغ ههه و دستو میسوزو خراب تو دستو افی شکسموها ریدو گند ومو زدی....."
آروم کنارم نشست با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: به خاطر یه لیوان داری گریه می کنی؟ ببینم سوختی؟
خوب ظاهراً کوهیار زبون نامفهوم ها رو بلد بود و فهمید چی میگم. دستش و دراز کرد و دست سوخته ام و تو دستش گرفت و یکم فوت کرد که قلب و دستم با هم آروم گرفت.
اصلا نفهمیدم کوهیار کی و چه وقت من و لیوانم و دید که انقدر زود خودش و رسوند.
دستم و گرفت و با احتیاط از جام بلندم کرد.
-: کوهیار اینجا چی کار می کنی؟ مثلاً داشتیم می رقصیدیما.
به دختری که جلوی در آشپزخونه با اخم ایستاده بود و به دستهای من و کوهیار نگاه می کرد خیره شدم، نگام چرخید به کوهیار که با اخم رو جابه جایی من تمرکز کرده بود.
بدون اینکه یه ذره از تمرکزش کم بشه یا حتی نیم نگاهی به دختر بندازه گفت: فعلا خودت برقص من کار دارم. حالا هم برو.
با این حرف کوهیار دختر که خیلی بهش برخورده بود یه چشم غره ی توپی به من رفت و چشمهاش و گردوند و از آشپزخونه رفت.
نمیدونستم الان باید چه عکس العملی نشون بدم. مثل رقبای پیروز میدون نیشم و نشون بدم یا شرمنده باشم از اینکه وسط عشق و حالشون سر خر شدم؟
کوهیار کمکم کرد که پشت میز بشینم و خودش رفت سراغ لیوان شکسته.
همین جور که مشغول کار بود زیر لب یه چیزهایی هم میگفت: انقده ازت کار کشیدم که جونی برات نمونده. ببین ترو خدا انقدر خسته ای که یه لیوان نمی تونی تو دستت نگه داری. خیر سرم مهمونی گرفتم که بهتون خوش بگذره ولی انگار دارم با مهمونیم تو رو از پا در میارم.
حالا این چی بود دستت؟ نبات داغ می خوردی برا...
یهو ساکت شد. سرش و پایین انداخت و پیشونیش و فشار داد. نفسش و پر حرص فوت کرد بیرون و گفت: آخه من چقدر می تونم احمق باشم چقدر؟
دیگه حرفی نزد و از جاش بلند شد. دستهام و از آرنج گذاشتم رو میز و پیشونیم و ماساژ میدادم.
یه لیوان اومد کنارم رو میز.
سرم و بلند کردم و اول به لیوان نبات داغ و بعد به کوهیار که با اخم و نگران بالا سرم ایستاده بود نگاه کردم.
کوهیار: چرا بهم نگفتی؟ منِ بی شعور از کجا باید می فهمیدم؟ خیلی درد داری؟
از دست خودش عصبانی بود سعی کردم آرومش کنم.
من: نه چیزی نیست یه کمه خوب میشه زود ببخشید تو رو هم از مهمونیت انداختم.
یه لبخند محو کم جون زد و گفت: فدای سرت تو باید ببخشی که با این حالت انقدرم زحمتت دادم.
یه مهم نیستی گفتم و لیوان و گرفتم دستم.
تا من نباتم و بخورم کوهیارم خرابکاری من و جمع کرد و اومد کنارم و با هم از آشپزخونه رفتیم بیرون. به سمت مبل گندهه که یک جای خالی داشت هدایتم کرد و من نشستم رو مبل و خودشم کنارم ایستاد.
بدون حرف به مجلس گرم کن ها که وسط میرقصیدن نگاه کردم. چشمم دنبال شیده و ملیکا بود که یه دختری اومد کنار کوهیار یه نیم نگاه بهش کردم. همونی بود که اومده بود تو آشپزخونه دنبالش.
سعی کردم بهشون بی توجه باشم اما دست دختر که رو بدن و سینه ی کوهیار ریتم گرفته بود خیلی اذیتم می کرد.
خاک تو سر من، با این مشکل زنانگی و تشدید احساسات. مهمونی کوفتم شده.
-: ببخشید من با شما آشنا نشدم ممکنه افتخار بدید؟
به سمت صدا برگشتم. یه پسر جونی که هم سن و سال کوهیار بود از بلند شدن یک دقیقه ای دختری که کنارم نشسته بود استفاده کرد و نشست جاش و با اشتیاق بهم خیره شده بود.
با یه نگاه یه ارزیابی کلی کردمش. قد متوسط رو به بالا چهار شونه. موهای مشکی. چشمهای نافذ و گیرا پوست سفید. همین بقیه ی چیزهاش معمولی بود. اما در همین حدم میشد بگی کیس خوبیه باید دید اخلاقش چه طوره.
با یه لبخند ملیح و اغواگر سری تکون دادم و با شیرین ترین صدای ممکنم گفتم: خواهش می کنم من آرشین هستم.
پسر هم با یه لبخند دستش و جلوم دراز کرد و باهاش دست دادم.
پسر: من هم متین هستم. از آشنایی با شما خیلی خوشبختم آرشین جان.
بی اختیار یه ابروم پرید بالا. نه پس این کاره است سریع جو و صمیمی میکنه. همچین بدم نیست از بی کاری که بهتره.
سعی کردم با دست پس بکشم با پا پیش. سری تکون دادم و چشمهام و تو جمع گردوندم که یعنی به تو توجهی ندارم.
متین یکم خودش و کشید سمت من تا بتونه راحت تر حرف بزنه و گفت: شما نمی خواین برقصین.
فقط لبخند زدم.
متین: به من افتخار میدین؟
به دستش که جلوم دراز شده بود نگاه کردم. همینم مونده بود که با این وضع بحرانی پاشم برقصم دیگه شب تا صبح خوابم نمی برد.
با متانت و عشوه گفتم: نه ممنون من نمی رقصم.
ناباور و وسوسه کننده گفت: چرا؟ آهنگش خوبه ها. قول میدم بتونم با ریتم برقصم.
لبخند کنار لبش نشون می داد که داره شوخی می کنه. سرم و یکم بردم عقب و دستم و یه کوچولو جلوی دهنم گذاشتم و لبهام و یکم از هم باز کردم و پر ناز به شوخیش خندیدم.
وقتی نگاش کردم اشتیاق و تو چشمهاش دیدم. هر چی من عشوه می ریختم این پسر برای زدن مخ من مشتاق تر میشد. بزار یکم مشغول باشه. می تونم مثل گربه که با کلاف بازی می کنه باهاش بازی کنم. البته فقط همین چند ساعت تو همین مهمونی چون در کل حوصله اش و ندارم.
متین: آرشین جان چیزی میل نداری؟ نوشیدنی؟ اسنکی چیزی؟
تروخدا می بینی؟ همچین غذای دست رنج خودم و به خودم داره تعارف می کنه که یکی ندونه فکر میکنه منو اورده چه رستوران گرونی میگه از منو انتخاب کن.
من: نه ممنون میل ندارم شما بفرمایید.
سرم و دادم پایین و از بالای چشمهام نگاش کردم. یه مدلی که میگفت اگه بزاری بری ناراحت میشم نرو.
پسره هم مشتاق تر و امیدوار تر اومد خودش و بکشه جلو که یهو کوهیار با یه ببخشید همچین باسنش و چپوند تو حد فاصله ی یه تار مویی بین من و متین و با دستم هر دومون و به سمتهای مخالف هم هل داد که من یکی که رسماً پرت شدم سمت راست مبل. متینم مجبوری خودش و جمع و جور کرد تا جا برای باسن مبارک کوهی جان باز بشه.
تند یه نگاه انداختم ببینم دختره هم می خواد بشینه یا نه؟ چون اگه می خواست بشینه باید میومد رو سر من مینشست دیگه.
تا نشست رو به متین گفت: قربون دستت متین جان یه لیوان آب برا من بیار.
متینم یه نگاه بهش کرد و بدنش و کشید جلوی مبل تا بتونه منو ببینه و آروم به کوهیار گفت: نوکر بابات سیاه بود.
با لبخند رو به من گفت: آرشین جان چیزی می خوای؟
یه نگاه به کوهیار که ابروشو داده بود بالا و به متین نگاه می کرد انداختم و با لبخند گفتم: اگه زحمتی نیست ممنون میشم یه لیوان آب هم برای من بیارید.
یعنی وقتی داری برای کوهیار میاری برای منم بیار. با این حرفم کوهیار یه لبخند گشاد زد.
متینم با لبخند سر خم کرد و گفت: چشم الان میارم.
قبل از اینکه از جاش بلند شه کوهیار آروم گفت: جان تو نوکر بابام به اندازه ی تو سفید و شیر برنج بود.
لبهام و جمع کردم که نزنم زیر خنده و رومو برگردوندم.
کوهیار: این صداها چی بود که داشتی باهاش حرف می زدی؟
برگشتم با تعجب نگاش کردم و عادی گفتم: کدوم صدا؟
یهو صداش و جیغی کرد و با یه ناز و عشوه ی خرکی گفت: اگه زحمتی نیــــــــست ممنون میشـــــم یه لیوان آب هم برا من بیاریـــــــــد. برا متین عشـــــــــــوه میای؟؟؟
چشمهام گرد شد. واقعاً من این جوری گفته بودم؟ به نظر خودم که عادی بود.
یه لحظه مات نگاش کردم که هر آن لبخندش عمیق تر میشد و بیشتر ادای من و در میاورد.
پر حرص با آرنج زدم تو پهلوش و گفتم: خفه دیگه بسه آبرومو بردی. هیچم این جوری نبود. خیلی هم طبیعی حرف زدم. برو خودت و مسخره کن.
کوهیار فقط می خندید. اما من که می دونستم ناخودآگاه با صدای عشوه گر نازکم حرف زدم تا بتونم یکی و تور کنم. مدتها بود که به خاطر کوهیار و نشست و برخواست با اون که خدای راحتی بود و جلوش مجبور نبودم نقش بازی کنم و می تونستم خود خودم باشم دیگه از این صدای تور پهن کنیم استفاده نکرده بودم و حالا، امشب، این متین همه چیز و تشدید کرده بود و صدام... وای مگه این کوهیار ول می کرد.
متین: بفرمایید آرشین جان این برای شما و اینم برای کوهیار.
متین جلوم خم شده بود و لیوان و به سمت من و کوهیار گرفته بود. خنده ی کوهیار هنوز ادامه داشت و مثل یه مته رو اعصابم بود.
با حرص لیوان و از متین گرفتم و یه تشکر خشک کردم و پام و کوبوندم رو پای کوهیار و از جام بلند شدم. یه جورایی رو پای کوهیار ایستاده بودم. یکم پام و فشار دادم رو پاش که فقط در حد جمع شدن دهن پر خنده ی کوهیار کارساز شد و عقده ام خالی نشد.

رومو برگردوندم و رفتم سمت ملیکا و شیده. که با چند تا دختر دیگه حرف می زدن.
برای منحرف کردن فکرم وارد بحثشون شدم و به سوالی که یکی از دخترا ازم پرسید جواب دادم. داشتم جواب سوال دوم و که پرسیده بود و میدادم که یکی از پشت دستش و انداخت دور کمرم و دست دیگه اشم انداخت رو شونه ی شیده و خودش و انداخت وسط جمعمون.
کوهیار: ببینم دارین به سوگل من چی میگید؟
ابروهام پرید بالا و به زور جلوی خنده ام گرفتم. شیده با تعجب آروم گفت: سوگل؟
ملیکا: سوگل دیگه کدوم خریه؟
کوهیار تند دستش و از رو شونه ی شیده برداشت و انگشت اشاره اش و گرفت سمت ملیکا و به من اشاره کرد و گفت: هیــــــــش درست صحبت کنید میگم سوگل بخوردتتا.
با اخم و خنده زدم با آرنج زدم تو شکمش.
یکی از دخترا که تا حالا فقط برامون چشماش و مل مل داده بود با ناز و عشوه گفت: اسم ایشون سوگله؟ فکر می کردم اسمش آرشینه.
کوهیارم یه لبخند خشک زد و جدی گفت: برای شما همون آرشینه ولی برای من سوگله.
بهم نگاهی کرد و یه چشمک زد.
دختره یه ایشی گفت و روشو برگردوند یه سمت دیگه. کوهیار آروم دم گوشم گفت: بیا بریم بشین سرپا نمونی بهتره.
یکم زل زل نگاش کردم که با لبخند آروم تر گفت: بیای بشینی بهت تشویقی میدما.
بی اختیار لبم و گاز گرفتم و بهش چشم غره رفتم که بلند خندید و نظر چند نفر و جلب کرد. بی توجه دوباره سرش و برد کنار گوشم و گفت: نه دیگه اون تنبیهِ، تشویق یه چیز دیگه است.
یه چشمک دیگه زد. دستی به کمرم کشید و آروم کنار گوشم گفت: آرشین جان عزیزم الان وقت شامِ، همه حمله میکنن این سمت و خراب میشن رو میز. برو بشین من برات غذا میکشم.
واقعاً جون ایستادن نداشتم بی حرف به مسیر و مبلی که اشاره کرد نگاه کردم و یه سری تکون دادم و رفتم نشستم رو مبل. چند دقیقه ی بعد شیده و ملیکا هم اومدن.
ملیکا: میگما این کوهیار امشب یه چیزیش هست.
من: چه طور؟
شیده: مگه ندیدی؟
با استفهام نگاش کردم که خم شد سمتم تا آروم تر تعریف کنه. چون صدای موزیک و قطع کرده بودن تا بچه ها برن سراغ شام.
شیده: بابا این کوهیار اون وسط داشت می رقصید با همون دختره که از اول مهمونی از کنارش تکون نخورده. بعد وسط رقص یهو دختره پرید یه ماچش کرد.
قلبم تو سینه ایستاد. این همون بوسه ای بود که من دیدم و شکستم.
شیده: ماها همه شوکه شده بودیم، از این بی جنبه بازیها نداشتیم ماچ می خوای بکنی برو تو اتاق نه این وسط که همه هستن. این چه حرکتیه.
ملیکا: ولی کوهیار خوبش کرد خوشم اومد.
با صدای ضعیفی گفتم: مگه چی کار کرد؟
شیده با ذوق گفت: همچین دختره رو هل داد عقب و بهش اخم کرد که من از ترس پشت محسن قایم شدم که نکنه این وسط مسطا از این نگاه ها به منم بندازه. بعدم که یهو مثل جت رفت تو آشپزخونه.
نفس تنگ شده ام به یکباره آزاد شد و همه ی آرامش دنیا ریخت تو دلم. یه لبخند اومد رو لبم که خودمم معنی درستش و نمی دونستم. ولی واقعاً خوشحال بودم که اون بوسه دو طرفه نبود و کوهیار کسی نبود که بوسیده بود.
چشمهام و بستم و اجازه دادم این آرامش به سراسر بدنم منتقل بشه.
کوهیار: خوبی؟
چشمهام و باز کردم. کوهیار بشقاب به دست جلوم ایستاده بود. ملیکا و شیده با شایان و محسن مشغول بودن. پسرا براشون غذا گرفته بودن.
به نگاهی که حس می کردم الان نگرانه لبخند زدم و گفتم: آره خوبم.
اومد و رو دسته ی مبل من نشست و متمایل شد سمتم. بشقاب و گرفت طرفم. ازش گرفتم. پر و پیمون بود.
با چشمهای گرد گفتم: انتظار نداری که همه اش و من بخورم؟
یه لبخند زد و گفت: بخوری هم میگم نوش جونت ولی اگه نتونستی منم کمکتم.
دستش و دراز کرد و یه ساندویچ برداشت.
اصلاً نفهمیدم چه جوری شام خوردم، بس که کوهیار با حرفهاش و شوخیهاش خندوندم که دل درد و خستگی و ضعف و همه چیو فراموش کردم و با خیال راحت بلند بلند خندیدم.
دیگه تا آخر مهمونی کوهیار زیاد از جاش بلند نشد یکی دوباری هم که پا شد بچه ها کارش داشتن.
وقتی ازش پرسیدم چرا اینجا نشسته و نمیره که برقصه خیلی خونسرد گفت: یادت رفته منم امروز کلی کار کردم تو شرکتم یه قرار داد استرسی داشتم می خوام یکم اینجا بشینم آروم بگیرم.
وقتی نگاه متعجب من و دید یکم کلافه گفت: اصلاً می دونی چیه؟ منم دلم درد میکنه؟ پریود شدم.
پق زدم زیر خنده چون این حرف و با جدیت تمام و کمی اخم گفته بود اگه دختر بود باور می کردم.
دیگه آخرای شب بود و مهمونا هر چی خوراکی و نوشیدنی بود و تموم کرده بودن و رقصیدنم که حسابی ترکونده بودن دیگه چیزی نمونده بود که براشون جذاب باشه. یکی یکی خداحافظی کردن و کم کم رفتن.
فقط بچه های خودمون و اون دختره که از اول مهمونی کنار کوهیار بود مونده بودن. دختره قبل از اینکه بره لباساش و بپوشه آروم چسبید به کوهیار و با ناز تو گردنش گفت: کوهیار عزیزم می خوای امشب بمونم؟
نفسم بند اومد و حس کردم دل و روده ام داره میاد تو دهنم. کاش کوهیار انقدر نزدیک من نایستاده بود تا مجبور نمیشدم همه ی حرفهاش و بشنوم. دوست داشتم تند از اونجا فرار کنم. تا خواستم تکون بخورم و برم کوهیار مچ دستم و کشید.
بهت زده متوقف شدم و با تعجب نگاش کردم. چشمش به دختره بود و هیچ تغییری تو وضعیتش نداده بود. خیلی خونسرد و جدی رو به دختره گفت: لطف می کنی اما نیازی نیست. میتونی بری. خسته ام.
میشد دلخوری و ناراحتی و تو چشمهای دختره دید اما رو لبهاش یه لبخند عشوه ای گذاشته بود. یه دستی به صورت کوهیار کشید و رو پاهاش بلند شد که لبهاش و ببوسه.
نفسم به شماره افتاده بود و مثل مار هیپنوتیزم شده بودم و نمی تونستم نگاهم و ازشون بگیرم. تو لحظه ی آخر کوهیار سرش و چرخوند و با من چشم تو چشم شد و لبهای دختره به جای لبهای کوهیار رو گونه اش نشست.
سعی کردم سریع نگاه غافلگیر شده ام و از نگاه تیز و دقیق کوهیار بگیرم اما تا سرم و انداختم پایین فشار انگشتاش دور دستم بیشتر شد مجبور شدم سرم و بلند کنم و تو چشمهاش نگاه کنم.
برای یک دقیقه بی توجه به حضور بقیه فقط تو چشمهام نگاه کرد. یه نگاه دقیق .. جدی و ...
حس می کردم مثل یه کتاب داره چشمهام و می خونه.
از ترس چشمهام و بستم. دیگه دستم و فشار نداد و من چقدر ممنون بودم.
دختره بالاخره بی خیال شد و رفت و ماها هم از بقیه خداحافظی کردیم و راهیشون کردیم برن.
جلوی در ایستادم و برای ملیکا و شیده که رفتن تو آسانسور دست تکون دادم. کوهیارم پشتم ایستاده بود.
در آسانسور که بسته شد یه نفس عمیق کشیدم. خدا رو شکر تموم شد و خوبم بوده.
هنوز با لبخند به در بسته ی آسانسور نگاه می کردم که کوهیار دستم و کشید و آوردم تو خونه و در و پشت سرم بست.
کوهیار: آخه دختر خوب به چی داری 2 ساعت نگاه میکنی تو؟ در آسانسورم نگاه نگاه داره؟
همون جور که غر میزد هدایتم کرد سمت مبل بزرگه و منم فقط از دستش می خندیدم.
کوهیار: نه که خیلی هم حال درستی داره. از سر شب داری به خودت میپیچی.
نشوندم رو مبل و شونه ام و گرفت و آروم طاق باز درازم داد.
متعجب گفتم: کوهیار... داری چی کار می کنی؟
دستش و گذاشت جلو لبهاش و گفت: هیـــــــــــــش هیچی نگو بزار کمرت دو دقیقه آروم بگیره. از صبح یا سر پا بودی یا نشسته بزار یکم کمرت صاف بشه.
با این حرفش یکم شل شدم و کمرم که رسید به مبل یه نفس عمیق و آسوده کشیدم. واقعاً نمیدونستم با این کمر چه جوری نشسته بودم. شاید برای همین بود که تغییر موضع نمی دادم چون می ترسیدم با هر تکون دردش بیشتر بشه.
کوهیار نشست انتهای مبل و پاهام و گرفت تو بغلش و آروم شروع کرد به ماساژ دادن. از انگشتهام شروع می کرد و تا زانوها ادامه می داد.
اونقدر حس آرامش و راحتی و سبکی داشتم که چشمهام داشت گرم میشد و رو هم می افتاد.
آروم شروع کرد به حرف زدن.
کوهیار: واقعاً نمیدونم چه طوری ازت تشکر کنم. اگه تو نبودی این مهمونی به این خوبی نمیشد. می دونم خیلی زحمتت دادم و تو هم واقعاً لطف کردی که از کارت و استراحتت زدی. نمیدونم چه جوری جبران کنم.
با چشمهای بسته و صدایی که تحلیل می رفت گفتم: مچ پا.....
صدای خنده اش و شنیدم دستهاش رفت سمت مچ پاهام. یکم ماساژشون داد. سبک شده بودم.
حس کردم پاهام کمی بالاتر اومده. بی حال چشمهام و نیمه باز کردم.
کوهیار رو پاهام خم شد و یه بوسه ی آروم و عمیق رو ساق پام نشوند. مثل برق گرفته ها جفت چشمهام از هم باز شد. نفسم به شماره افتاد. بدنم داغ شد.
لبهاش و از پاهام جدا کرد و آروم پاهام و آورد پایین و تکیه داد به مبل و پاهام و گرفت تو بغلش.
چشمهاش و بست و آروم چیزی و زمزمه کرد که به زور شنیدم. شایدم اصلاً قرار نبود که بشنومش.
" از کجا اومدی که الان وسط زندگیمی "

نفهمیدم از خودش پرسید یا از من، هر چی که بود باعث شد اونقدر شوکه بشم که تند پاهام و جمع کنم و بزارمشون زمین و به ثانیه نکشیده تو جام بشینم و بلند شم.
اونقدر حرکتم سریع بود که کوهیارم چشمهاش و باز کرد و متعجب خیره شد به حرکات من.
بهت زده گفت: چی شده؟
بدون اینکه بهش جواب بدم مثل گیج ها به دوروبرم نگاه می کردم. همه جا کثیف بود و بهم ریخته. می خواستم برم. نمی خواستم الان اینجا باشم اما اوضاع آشفته ی اینجا و کوهیار بیچاره خسته و دست تنها.
نمی تونستم تنها ولش کنم.
با دو قدم خودم و به میز کنار مبلها رسوندم و خم شدم روش تا ظرفهای یه بار مصرف و بردارم. باید اول اینجا رو تمیز می کردم و بعد می رفتم.
چند تا بشقاب و رو هم گذاشتم و لیوانا رو توش انداختم.
اومد کنارم خم شد و مچ دستم و گرفت.
نمی خواستم نگاش کنم.
کوهیار: آرشین... داری چی کار می کنی؟
به میز خیره شدم و یه لیوان دیگه رو ظرفها گذاشتم و گفتم: باید اینجا رو جمع کنم. تنهایی نمی تونی.
نزدیک تر شد و با یه فشار به دستم مجبورم کرد صاف بایستم.
تو چشمهام نگاه کرد و با آرامش گفت: تو بقدر کافی امروز زحمت کشیدی. اینا هم میمونه فردا خودم جمعشون می کنم. تو باید استراحت کنی. بیا بشین نمی خواد به چیزی دست بزنی.
سعی کردم دستم و بکشم. به میز و صندلیها و کف پر از آشغال نگاه کردم و گفتم: نه خیلی زیادن تنهایی نمیشه. خسته میشی.
خودش و نزدیک تر کرد جوری که بدنش مماس تنم شده بود. دستش و انداخت زیر چونه ام و سرم و بلند کرد. مجبور شدم تو چشمهاش نگاه کنم. یه لبخند کوچیک زد و گفت: آرشین جان... امشب نه... بزار یکم آروم شیم.
آروم شیم... آروم شیم... با چی آروم شیم؟ یا با کی آروم شیم؟ چرا نگفت آروم بگیریم؟ چرا نگفت راحت بشینیم؟
شده بودم مثل دختر بچه های خنگ که دنبال جواب یه مسئله ان و باید جلوی معلمشون جواب بدن، اما هر چی فکر می کنن راه حل یادشون نمی یاد.
تند تند پلک می زدم و یه جورایی با عجز نگاش می کردم.
با یه نگاه که مخلوط نگاه شوخ و شیطون همیشگیش، همراه آرامش و یه حس مهربونی خاصی توش بود تو چشمهام نگاه کرد.
حس می کردم داره چشمهام و زیر و رو می کنه. دستش و گذاشت رو شونه ام و گفت: به خدا سخت نیست.
غافلگیر آب دهنم و با صدا قورت دادم و یه قدم رفتم عقب و ازش فاصله گرفتم.
مثل مار جذب چشمهاش شده بودم.
من: پس باشه برای فردا میام کمکت. من دیگه برم.
یه ذره اومد جلوتر و گفت: نمی مونی؟
با ابروهای بالا رفته نگاش کردم.
یه لبخند زد و شونه اش و بالا انداخت و گفت: چه فرقی داره این ور یا اون ور؟ یه دیواره و یه پنجره. شایدم بگم یه تراس بهتر باشه.
نگاش کردم.
آروم و ملتمس گفت: بمون....
نگاش کردم.
لبخندش عمیق شد، صورتش شیطون شد، چشمهاش خواهش کننده، دستهاش و رو هم گذاشت و مثل دعا آورد رو سینه اش و گفت: قول میدم پسر خوبی باشم. اصلاً من اینجا می خوابم تو، تو اتاق.
چشمهاش و ریز کرد و امیدوار گفت: می مونی؟
یه قدم رفتم عقب تر.
میمونم...
می خوام بمونم...
نباید بمونم...
ولی من می خوام.... کوهیارم می خواد....
پسر خوبیه ....
می خواد اینجا بخوابه ...
بمونم؟ ....
نباید بمونم....
به روز خودم و کنترل کردم و یه لبخند زدم و خوشحال و ریلکس، انگار نه انگار که فهمیدم چی گفته خیلی عادی گفتم: مرسی از دعوتت ولی باید برم تو خونه ی خودم راحت ترم.
دو قدم فاصله رو با یه قدم طی کرد و اومد جلو و گفت: ولی خسته ای. پاهاتم درد می کنه. اینجا بمونی بهتره. میدونم جون نداری راه بری.
با سر اشاره به دیوار خونه ی خودم کرد و گفت: تا اونجا نمیرسیا.
تک خنده ای کردم. تو این وضعیتم دست از شوخی بر نمی داره.
خیلی نزدیک شد دستهاش دورم پیچیده شد و آروم کشیدم سمت خودش.
سرش و خم کرد رو صورتم و آروم نفسهاش و داد تو صورتم و گفت: شرط می بندم اینجا راحت تر بتونی بخوابی.
یه جوری نگام کرد که یعنی "چی میگی؟"
یه نگاه به سینه اش و بالا پایین رفتنش انداختم. بدنش گرم بود. مطمئنن اینجا و با این حرارت راحت تر می تونستم بخوابم.
به زور یه لبخند زدم و دستم و گذاشتم رو سینه اش و خودم و هل دادم عقب و دستهاش رو کمرم کشیده شد و در نهایت ول شد پایین.
من: نه باید برم. میدونی که.... راحت ترم....
تیزتر از اون بود که نفهمه منظورم چیه.
دستهاش و از هم باز کرد و آروم کوبوند به رونهاش و یه شونه اش و بالا انداخت و گفت: باشه.. هر جور راحتی. به امتحانش می ارزید.
لبخند زد. لبخند زدم.
کوهیار: میرم لباسهات و بیارم.
من: ممنون میشم.
رفت تو اتاق. یه نفس آسوده کشیدم. خدایا شکرت. چقدر سخت بود مقاومت کردن در برابر وسوسه ی حضور کوهیار.
اما میدونستم اگه امشب بمونم. با اینکه مطمئن بودم وقتی کوهیار حرفی میزنه پاش وامیسته و می تونم بهش اعتماد کنم اما اونقدر به خودم اعتماد نداشتم که مطمئن باشم اگه بمونم اجازه بدم همه چیز آروم بگذره و مطمئن نبودم که فردا صبح هم از کاری که ممکنه با موندنم انجام بدم و تغییری که می تونستم تو رابطه امون ایجاد کرنم راضی می بودم.
من هنوز به خودم مطمئن نبودم.
کوهیار با وسایلم از تو اتاق اومد. مانتوم و پوشیدم و شالم و انداختم سرم. کیف کوچیکم و برداشتم.
نگاهی به دستهاش کردم و گفتم: پس کفشام کو.
با لبخند اشاره ای به جاکفشی کنار درش کرد و گفت: اونجاست.
با هم به سمت در رفتیم و کفشهام و برداشتم و پوشیدم. حس می کردم با این کفشها چقدر رفتم بالا. حس خوبی داشت.
وقتی دیدم دست کوهیارم رفت سمت کفشش سریع گفتم: تودیگه کجا؟
کوهیار: ساعت 2:30 نصفه شبه فکر نمی کنی که بزارم تنها بری؟
اوه نه. فجیع تر از اینم میشه. اگه بیاد مطمئن نیستم بزارم برگرده خونه اش.
تند دستم و گذاشتم رو دستش و گفتم: کوهیار...
اونقدر هول صداش کردم که متعجب برگشت نگام کرد.
لبم و گاز گرفتم. حالا چی باید می گفتم؟
آروم و ملتمس گفتم: من خودم میرم.
خونسرد گفت: نمیشه.
خم شد سمت کفشش که این بار بازوش و گرفتم و متوقف و صافش کردم.
پرسش گر نگام کرد.
من: خواهش می کنم. نیاز دارم تنها برم.
پر سوال نگام کرد اما چیزی نگفت. دستهاش و جمع کرد و گذاشت تو جیبش. نمی دونم از تو چشمهام چی خوند یا از حرفم چه برداشتی کرد که آروم گفت: باشه...
خوشحال و هیجان زده با ذوق گفتم: مرسی...
با لبخند یه "خواهش می کنمی" گفت و خم شد در و برام باز کرد.
کوهیار: بازم ممنون بابت همه چی.
من: خواهش می کنم.
دستم و رو کیفم فشار دادم. یه لبخند نصفه زدم. سرم و انداختم پایین و برگشتم سمت در باز. یه نگاه به بیرون انداختم. سرم و انداختم پایین دستم و بیشتر به کیف فشردم، یه قدم به سمت در برداشتم.
نمی تونستم همین جوری برم. نه بعد تمام اتفاقات امشب. نه بعد همه ی حسهایی که داشتم و کوهیار داشت. نه بعد اون همه نگاه و آرامش. باید یه چیزی می گفتم یه حرفی می زدم یه...
گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. چشمهام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم. یه دستم و از کیف جدا کردم و مشت کردم. خودم و آروم کردم و مطمئن برگشتم سمت کوهیار... دستهای تو جیبش... قد بلندش... بدن استوارش... با دیدن اون چشمها و اون نگاه ...
رو پنجه ی پام بلند شدم و چشمهام و بستم و تند لبهام و گذاشتم رو لبهاش.
تموم شد. التهاب.. استرس.. نامطمئنی.. شک... دو دلی...
همه اش تموم شد. لبهامون ثابت بود چسبیده به هم اما ثابت. شایدم کوهیار غافلگیر بود. چشمهای بسته ام اجازه نمی داد بفهمم حالتش چیه؟ شوکه است؟ یا...
بعد از چند ثانیه که به نظر طولانی هم میومد پاشنه ی پام و رو زمین قرار دادم و لبهام از رو لبهاش برداشته شد.
چشمهام هنوز بسته بود و همون طور سرم و آوردم پایین. یه جورایی نمی تونستم بهش نگاه کنم.
آروم چشمهام و باز کردم و اولین چیزی که دیدم کفشهام بود.
لبم و گاز گرفتم و یه خداحافظ آروم گفتم و اومدم برگردم که تو کسری از ثانیه دست چپ کوهیار رفت دور شکمم و با یه حرکت چرخوندم و کشیدم تو بغلش و همزمان با دست راستش چونه ام و گرفت و سرم و بلند کرد و خودشم کمی خم شد و با دست کمی به بالا هلم داد و ....
لبهام جای خودشونو پیدا کرده بودن.
چشمهام بی اختیار بسته شدن.
یه بوسه ی ملتهب اما ثابت و عمیق.
لبهاش جدا شد و پیشونیش و چسبوند به پیشونیم. جرأت کردم و چشمهام و باز کردم. چشمهاش نیمه باز رو لبم ثابت مونده بود. لبهاش و کشید تو دهنش و گازشون گرفت.
انگار می خواست لبهام و مزه کنه. چشمهاش بالا اومد و تو نگاهم نشست. به چشمهاش نگاه کردم به هر دوتاش. چشمهاش خندید. لبهاش خندید و دوباره لبام و با لبهاش کشیده شد.
این بار کوتاه نبود ثابت نبود. برای مزه هم نبود....
دست چپش دور کمرم سفت شد و دست راستش شونه هام و احاطه کرد و به خودش فشردم. از زور هیجان دستهام باز شد و کیفم افتاد.
دستهام بی اختیار بالا اومدن و یکی دور گردنش حلقه شد و دیگری تو موهاش فرو رفت.
سرهامون و لبهامون می چرخید.
نفس کم بود اما نمی تونستم یه لحظه ازش فاصله بگیرم. نمی شد.
نه می خواستم نه می زاشت.
نمیدونم چقدر گذشت. که لبهام و ول کرد و بوسه هاش نشست رو صورتم. رو گونه ام فکم و سرش رفت تو گردنم.
نفسهام تند شده بود و داغ.
چند بوسه به گردنم زد. داغ شدم، گر گرفتم.
آروم و بریده بریده گفتم: کوه.. یار... باید... برم...
لبهاش رو گردنم ثابت موند. بی حرکت. دستهاش دور کمرم سفت شد. تو گلوم گفت: حتماً؟ موندنت... راه نداره؟
من: نه .... نمی تونم ... بمونم.
سرش و یه تکونی داد و یه بوسه به گلوم کرد و یکم فاصله گرفت و یه بوسه ی عمیق رو لبهام نشوند و ازم فاصله گرفت.
تو چشمهاش نگاه کردم. می خواستم خودم و بکشم عقب اما دستهای پیچیده دور بدنم اجازه نمی داد.
آروم صداش کردم.
تو چشمهام خیره بود اما انگار تو حال خودش بود.
کوهیار: جانم...
من: دستهات....
با استفهام نگام کرد و یهو به خودش اومد یه آهانی گفت و دستهاش و جدا کرد و رفت عقب.
کوهیار: ببخشید حواسم نبود.
لبخند زدم.
خم شد و کیفم و از رو زمین برداشت و داد دستم.
تشکر کردم.
سرش پایین بود. آروم گفت: تا حالا برای موندن کسی انقدر تلاش نکرده بودم.
فقط نگاش کردم.
نگام کرد. یه لبخند محو زد و گفت: ارزش داشت.
لبخند زدم.
من: خوب دیگه من برم... شبت بخیر.
رو پاهام بلند شدم و آروم گونه اش و بوسیدم.
لبخند زد. دستهاش و تو جیبش قرو برد و خیلی جدی و با یه اخم ریز گفت: رژت مزخرفه. خیلی بد مزه است.
چشمهام گرد شد.
یه لبخند کج زد و شیطون گفت: لبهات عالین. آدم و گشنه می کنن.
به زور لبخند خوشحال و راضیم و جمع کردم و باهاش دست دادم و اومدم بیرون. تا سوار آسانسور نشدم و درش بسته نشد از جلوی در نرفت.
تیکه دادم به دیوار آسانسور و چشمهام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
بین تموم حسهای گنگ و گیج کننده گم شده بودم.
نمیدونستم به کدوم قسمتش فکر کنم. با قدم های خسته خودم و به خونه رسوندم. یه راست رفتم تو دستشویی و لنزهام و در آوردم و صورتم و شستم.
خسته بودم خیلی خسته. بدون فکر لباسهام و در آوردم و بدون اینکه حس پوشیدن لباسی داشته باشم رو تخت ولو شدم و ملافه رو کشیدم رو خودم و نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای زنگ گوشیم بی حوصله و خواب آلود بدون باز کردن چشمهام دستم و کشیدم رو پاتختی و با لمس گوشیم تو خواب و بیداری دکمه اش و زدم و گذاشتم زیر گوشم.
خواب آلود با صدای بمی گفتم: چیه؟
صدای کلافه ی کوهیار تو گوشی پیچید.
کوهیار: سلام خواب بودی ببخشید نمی خواستم بیدارت کنم.
تو خواب یه "اهمی" گفتم.
کوهیار: یه چیز میگم زود قطع می کنم تو به ادامه ی خوابت برس عزیزم.
با شنیدن عزیزم گوشام تیز شد و چشمهام نیمه باز شد و به زور سرم و کمی بالا کشیدم و به دستم تکیه دادم. هنوز نفهمیده بودم کی زنگ زده اما هر کسی که بود من و عزیز خودش می دونست پس آدم با شخصیت و مهمی بوده.
سعی کردم هوشیار شم و با یه سرفه صدام و صاف کردم و گفتم: نه بیدارم.
صدای کلافه اما پر خنده ی کوهیار و شنیدم.
کوهیار: آره از قشنگی صدات کاملاً پیداست بیدار بودی.
سرم و خاروندم و لبهام و با زبون خیس کردم. گیج به ساعت نگاه کردم. ساعت 11 صبح بود.
من خوابم میومد. یاد دیشب و مهمونی و خونه ی ترکیده ی کوهیار باعث شد تو جام نیم خیز بشم.
من: چیزه...نفهمیدم کی صبح شد. می خوای خونه رو تمیز کنی؟ یه چیزی بخورم میام اونجا.
کوهیار تند گفت: نه نمی خواد برای همین زنگ زدم.
یه زنی از تو خونه صداش کرد و کوهیار بلند داد زد " الان میام" .
گوشهام و چشمهام باز شد. اخمام رفت تو هم. این دیگه کدوم نکبتی بود؟ فکر کردم دیشب همه رو فرستاد رفتن. این و کجا قایم کرده بود؟
به زور جلوی خودم و گرفتم نگم که اون پتیاره کیه تو خونه اته. آخه این حرفها به من نمیومد و دلیلی برای پرسیدن هم نداشتم. حالا یه بوس ارزش مداخله تو زندگی خصوصی بقیه رو نداشت. شایدم داشت... ولی منم همچین حقی داشتم؟
کوهیار کلافه تو گوشی پوفی کرد و با عجز گفت: بدبخت شدم آرشین.
تو یه لحظه همه چیز و فراموش کردم و نگران صاف تو جام نشستم. ملافه از رو بالاتنه ی لختم افتاد پایین. بی توجه بهش گفتم: چرا؟ چی شده؟
کوهیار: خونه رو که یادته چه جوری بود دیشب؟
من: آره.
کوهیار: هیچی دیگه یه ساعت پیش زنگ زدن رفتم در و باز کردم خواستم هر کی هست کلی چیز بارش کنم که دیدم زری جون پشت دره. تعجب کردم. انتظارش و نداشتم. معمولاً بی خبر نمیاد. در و که باز کردم اومد بالا خونه رو که دید نزدیک بود سکته کنه. اصلاً از در تو نیومد تا براش نایلون بردم پیچید دور پاهاش و دستاش و اون موقع تازه پاشو گذاشت تو خونه. حتی ساکشم رو زمین نزاشت چند تا نایلون برداشت چید رو زمین ساکش و گذاشته روش.
کلافه نفس صدا داری کشید و گفت: الانم لباس در نیاورده دستکش دستش کرده داره کل خونه رو میسابه تا از نجستی پاک شه.
از ناراحتیش و کلافگیش ناراحت شدم. آروم گفتم: کمکی از دست من بر میاد؟ می خوای بیام کمکت؟
دلخور گفت: حتی نمی زاره من دست به چیزی بزنم. از یه ساعت پیش تا حالا مجبور شدم 2 بار دوش بگیرم. برای همین بود که هر وقت میومد اینجا رو مثل گل می کردم که این وسواسش عود نکنه. الان به همه چیز شک داره که ناپاکه.
نمی دونستم چی بگم.
به مامانش نمیومد این مدلی باشه یعنی خونهی من که اومد خیلی راحت بود.
من: کوهیار... پس چرا خونه یمن اومد خیلی راحت بود و گیر نمی داد.
پوفی کرد و گفت: با غریبه ها کاری نداری با خودیا مشکل داره. میگه خونه ی اونا می خوام 2 ساعت بشینم فوقش برگشتم خونه ام یه دوش می گیرم.
دیگه چیزی نداشتم بگم. ساکت شدم. اونم همین طور.
بعد از چند ثانیه گفت: ببخشید از خواب بیدارت کردم. زنگ زده بودم بگم راحت تا هر وقت که خواستی بخوابی چون خونه داره سابیده میشه. دستت درد نکنه تو هم یکم بیشتر استراحت کن خسته ای.
نمی دونم تا کی اینجاست. فکر کنم یه هفته، ده روزی بمونه. می خواد بره دکتر.
دوباره صدای زری جون اومد که کوهیار و صدا کرد.
کوهیارم تند تو گوشی گفت: آرشین من دیگه برم. بعداً بهت زنگ می زنم. ببخشید.
و قبل از اینکه بتونم جوابش و بدم قطع کرد.
گیج به گوشی تو دستم نگاه کردم. تازه فهمیدم این بدبخت دیشب چرا داشت خودش و جر می داد به خاطر یه جفت کفش ناقابل.
شونه ام و بالا انداختم و گوشی و پرت کردم رو تخت و خودم و ولو کردم روش و چند ثانیه بعد همچین خوابیدم که انگار هیچ وقت هیچ زنگ تلفنی از خواب بیدارم نکرده بود.
*****
3 روزی از اومدن مامان کوهیار می گذره و تو این مدت کوهیار هر روز یک بارم که شده زنگ می زنه حالم و می پرسه.
این چند روز اونقدر کلافه است که دیگه از شوخیهای همیشگیش خبری نیست.
وقتی ازش پرسیدم مشکلی پیش اومده؟
ناراحت گفت: زری جون مدام فکر می کنه خونه کثیفه. تا فرشها و مبلها رو 4 دور با شامپو فرش نشست رضایت نداد.
با آه گفت: همه ی خونه ام خیسه. حس می کنم یه سیل اومده همه ی اساسیه رو خیس کرده رفته. حتی نمیشه رو مبلها نشست.
کلافگی و خستگی تو صداش داد می زد. اونقدر براش ناراحت شدم که اگه بود با یه بغل سعی می کردم بهش دلداری بدم.
اما الان.. نمی دونستم چی بگم.
فقط گفتم: یکم دیگه تحمل کن میره خونه اش. در مورد شستشو هم بهتر، خونه ات یه باره اساسی تمیز شد. پول فرش شستن و مبل شویی هم نمیدی.
می خواستم یکم شادش کنم.
با خودم که تعارف ندارم. دل خودمم براش تنگ شده. خدایی وسواسی بودنم خیلی بده. خوبه کوهیار غیر کفش پوشیدن تو خونه رو چیز دیگه ای حساس نیست.
یاد دهنی خوردنش افتادم. قهوه و آب پرتغالم و که بی اجازه گرفت سر کشید.
نه حالا که فکر می کنم یه ذره هم کثیفه. دهنی خور.
****
خسته از کار و گرمای هوا کلید و تو قفل چرخوندم و وارد خونه شدم. کفشم و در آوردم. کلید و رو میز وسط هال انداختم و یه راست رفتم تو اتاق و تو حمام.
اونقدر عرق کرده بودم که حس خیسی و چسبناکی بدنم حالم و بد می کرد. یه دوش آب ولرم بدنم و سر حال آورد.
از حمام بیرون اومدم و بعد خشک شدن تنم یه تاپ بندی و یه دامن کوتاه چین چین پوشیدم که خیلی خنک بودن و به پوست تنم باد میرسوندن.
از اتاق اومدم بیرون. هوا گرم بود و احساس می کردم اکسیژن تموم شده. در تراس و باز کردم و با باز شدنش باد تو خونه پیچید و پرده ی سفید حریر پشت در با باد رقصید. انقدر خوشم میومد پرده این جوری باد بخوره.
یه نفس عمیق کشیدم. یه نیم نگاه به تراس بغلی انداختم. خالی خالی بود.
امروز از کوهیار خبری نبود. برخلاف روزهای قبل حتی تماسم نگرفته بود. دوباره یه نفسی کشیدم و برگشتم تو خونه.
رفتم تو آشپزخونه و یه املت درست کردم و خوردم.
کلی وقت داشتم و می تونستم استراحت کنم. کتابی که شبها قبل خواب می خوندم و از رو پاتختی برداشتم و همراه یه ملافه ی نازک آوردم و رو مبل بزرگ تو هال لم دادم و عینکم و رو چشمم گذاشتم و مشغول کتاب خوندن شدم.
کتاب خوندن تو سکوت و آرامش و دوست داشتم. جوری که گذشت زمان و حس نمی کردم. هوا که تاریک شد بلند شدم لامپ و روشن کردم و دوباره مشغول شدم.
غرق کتاب بودم که صدای تقه هایی به شیشه باعث شد متعجب سرمو بلند کنم. چشمهام و ریز کردم تا بتونم سایه ای که تو تاریکی بیرون رو تراس ایستاده رو ببینم.
قیافه اش که پیدا نبود اما قدش.
نامطمئن و با شک گفتم: کوهیار... تویی....
کوهیار: اجازه هست؟
سریع کتاب و بستم و عینکم و برداشتم انداختم رو میز و از جام بلند شدم و به سمت تراس رفتم.
من: البته بیا تو...
با چند قدم رسیدم نزدیک در تراس.
تکیه اش و داده بود به در و بهم نگاه می کرد. نزدیک که شدم تکیه اش و از رو در برداشت و یه قدم رفت عقب.
بهش اشاره کردم و گفتم: چرا میری بیرون؟ بیا تو خونه.
یه نگاه نامطمئن و با شک به تراس خونه ی خودشون انداخت و دوباره نگام کرد و نگران گفت: نه همین جا خوبه نمی تونم زیاد بمونم. مامان هنوز بیداره.
از تراس اومدم بیرون و رو به روش ایستادم.
چهره اش خسته بود. هیچ وقت این جوری ندیده بودمش.
دلم یه جوری شد.
آروم گفتم: کوهیار حالت خوبه؟
چشمهاش و بست و تکیه داد به لبه ی تراس و روش نشست و چشمهاش و بست. به همون آرومی گفت: نه خوب نیستم. کارهای شرکت گره خورده. مأموریتم جلو افتاده، مامانمم که این جور...
دلم برای قیافه ی خسته اش ریش شد. عادت کرده بودم به همیشه شاد دیدنش. به پر انرژی بودنش به مقاوم بودنش.
یه قدم جلو رفتم و ایستادم جلوش. تو نوری که از سالن میومد قیافه ی خسته اش خسته تر به نظر میومد.
بی اختیار دستم و بلند کردم و گذاشتم رو گونه اش.
تو همون حال چشم بسته یه نفس عمیق کشید و صورتش و خم کرد سمت دستم و گونه اش و کشید رو کف دستم.
با شصتم نوازشش کردم. دستش و بالا آورد و گذاشت رو دستم و کف دستم و بوسید.
چشمهاش و باز کرد و تو نگام خیره شد و با یه حال عجیبی گفت: خسته ام. دلتنگم...
چقدر دوست داشتم که این دلتنگی برای من بوده باشه.
یه لبخند کم جون نشست گوشه ی لبش. دستهاش و گذاشت رو پهلوهام و پاهاش و باز کرد و آروم کشیدم جلو سمت خودش.
حالا که نشسته بود تا حدودی هم قد شده بودیم اما بازم اون بلند تر بود.
تو عمق چشمهام خیره شد. بی کلام، بی حرف ...
دستهاش و از رو پهلوهام بالا کشید و آورد کنار گردنم. با جفت شصتاش زیر چونه ام و فشار داد و سرم و آورد بالا.
نگاهش بین چشمهام و لبم چرخید. یکم خم شد سمتم.
لبهاش خوش فرم بودن. دوستشون داشتم. بوسیدنش حس خوبی داشت.
سرم و یکم تکون دادم. منظورم و فهمید. سرش بیشتر خم شد و آروم نشست رو لبم.
دونه دونه لبهام و بوسید و بوسه هاش آروم بود و با طومآنینه. بدون هیچ عجله ای.
انگار واقعاً برای آرامش گرفتن می بوسید.
من که آروم شدم. اونو نمیدونم.
بعد چند دقیقه لبهام و ول کرد. گونه ام و بوسید، پایین گوشم و...
دستش آروم رو گردن و شونه ام کشیده شد و دور کتفم پیچید و بغلم کرد. سرش و گذاشت رو شونه ام.
کوهیار: مرسی.. مرسی بابت همه چیز.. ببخشید که نتونستم....
-: کوهیار....
با صدای زری جون که از تو خونه کوهیار و صدا می کرد یکم از هم فاصله گرفتیم و سرامون چرخید سمت در تراس کوهیار.
کوهیار: مامانه... نمیدونه کجام.
برگشت نگام کرد.
با یه صدای ناراحت گفت: باید برم.
سری تکون دادم به نشونه ی موافقت.
تند یه بوسه رو لبم نشوند و ازم جدا شد و با دو حرکت پرید رو تراس خونه اش . دستش و به دستگیره گرفت و برگشت سمتم و با لب زدن گفت: ممنونم.
لبخند زدم و چشمهام و بستم.
دستی تکون داد و رفت تو خونه.
خیره به در بسته ی تراس به رفتنش نگاه کردم. به بودنش به خستگیش به ...
یه لبخند محو رو لبم نشست و برگشتم تو خونه و دوباره کتابم و گرفتم که بخونم.
اما بعد هر خطی که می خوندم صورت کوهیار و نگاهش و کارهاش میومد جلوی چشمم و بی اختیار باعث لبخند زدنم میشد.
اونقدر کتاب خوندم و فکر کردم که نفهمیدم کی رو همون مبل با در باز تراس خوابم برد.
از رو بی کاری و بی حوصلگی مشغول سر و سامون دادن به خونه شدم. این چند وقته اصلا حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز و ندارم. یه کوهیارم بود روحیه امو تقویت می کرد اونم نیست شده. از وقتی زری جون اومده تماسمون در حد همون چند تا تلفن و یه بار دیدنش رو تراس بوده. الان 2 روزه که حتی زنگم نزده.
کلافه ام و مدام حس می کنم یه چیزی و گم کردم.
این بیکاریها و کلافگیها یه مزیت داشت اونم این بود که یکم ذهن مشغولیم باعث شد که به فکر مامان و آرشا بی افتم و حرفهای مامان که میگفت این چند وقته آرشا سر به راه شده.
هر چند که این موضوع مامان و خوشحال می کرد اما برای من عجیب بود. خونه موندن آرشا و دوردور نکردن و مهمونی نرفتن یا لااقل کم رفتنش خیلی خیلی ....
برای همینم زنگ زدم بهش و گفتم وقت کرد 2 ساعت بیاد اینجا. اونم قبول کرد.
اونقدر بی کار بودم که تند گفتم " زودتر بیاد" .
رفتم تو آشپزخونه و چایی دم کردم. یه نگاه به یخچال انداختم. یکم شیرینی و شکلات داشتم.
خنده ام گرفت. مثل مادر بزرگای مهربون که هر وقت میرن دیدن نوه هاشون تو جیبهاشون پر شیرینی و شکلاته، که نوه اشون و خوشحال کنه یا تو خونه اشون شکلات و اینا می زارن که بچه اومد خونه اشون بدن بهش ذوق کنه، منم هر بار که می رم خرید بی اختیار دستم میره سمت شکلات و تنقلات و شیرینیجات.
خودم که نمی خوردم. اینا رو هم می گیرم که اگه یه وقتی کوهیار اومد اینجا بدم بهش خوشحال بشه. مهمونی که میره فقط دنبال ایناست و به عشق خوراکیها میره جایی.
نفس کشیدم و چند تا شکلات و شیرینی برداشتم تو یه طرف چیدم و بردم گذاشتم رو میز.
کمرم و که صاف کردم زنگ خونه رو زدن.
رفتم سمت در و بازش کردم. آرشا بود. جلوی در ایستادم و منتظر بالا اومدنش شدم. از آسانسور پیاده شد. با هم دست دادیم و اومد تو خونه. براش چایی بردم و یکم حال و احوال کردیم و از مامان اینا پرسیدم و یه یه ربعی وقت تلف کردم.
کلاً مقدمه چین خوبی نبودم و نیستم برای همینم بی حوصله از این همه پیش زمینه سازی رو کردم بهش و گفتم: آرشا قضیه چیه؟
یه ابروش رفت بالا و با تعجب پرسید: قضیه؟؟؟؟
پوفی کشیدم از این همه توهمی که تو سرم بود و باعثش مامان بود.
رو مبل خودم و کشیدم جلو و گفتم: ببین مامان جدیداً خیلی خوشحاله. هر وقت باهاش حرف می زنم میگه آرشا همه اش تو خونه است و دنبال کار می گرده و بچه ام سر به راه شده و دیگه کمتر نگرانشم و تو هم اگه برگردی خونه من خیالم راحت میشه. خوب این یعنی یه جای کار می لنگه. یا افسردگی گرفتی یا یه موضوع دیگه حالا یا خودت میگی یا خودم حدس میزنم؟
سرش و بلند کرد و یه لبخند تلخ زد و گفت: واقعاً مامان فکر می کنه خونه موندن من خوبه؟ اگه بشینم تو خونه و آفتاب و مهتاب رنگم و نبینن خیلی دختره خوبیم؟ دلش و به این چیزا خوش کرده؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: ببین اینا حرفهای مامانه. من نمیدونم قضیه چیه و چی شده و تو چرا خونه نشینی اما اینم می دونم آدمی نیستی که بیخودی خودت و تو خونه حبس کنی. کمِ کم اگه حتی مهمونی و دورهمی و مسافرتم که نری بیرون رفتن و خرید کردن رو شاخشه. حالا چی شده که آرشای عشق خرید یا بهتر بگم معتاد خرید تو خونه نشسته و خودش و از این نعمت الهی محروم کرده....
ابروهام و فرستادم بالا و سری تکون دادم.
من: خودت بگو...
پوفی کرد و رو پاهاش خم شد و آرنجش و گذاشت رو پاهاش و دستهاش و تو هم قفل کرد و به فرش خیره شد.
منتظر و بی حرف فقط نگاش کردم. ترجیح میدادم خودش دهن باز کنه و حرف بزنه تا به زور ازش حرف بکشم. به زمان نیاز داشت تا چیزی که تو ذهنشه رو سرو سامون بده.
دست بردم و فنجون نسکافه ام و از رو میز برداشتم و بردمش به سمت دهنم و به لبهام نزدیک کردم.
خواستم یه قلوپ ازش بخورم که با حرف آرشا پرید تو دهنم و تا حلقم و سوزوند. سریع گذاشتمش رو میز و تیز خیره شدم به آرشا.
آرشا: تا حالا به ازدواج فکر کردی؟
ازدواج چه واژه ی غریبی. چیزی که به خاطر مامان اینا بهش معتقد نبودم و حالا یه چند وقتی هست که بی اختیار تو فیلم ها و سریالهایی که شبها موقع خواب میدیم صحنه ی ازدواج و خواستگاری بازیگرا بیشتر از هر چیز دیگه ای احساساتم و تحریک می کرد. اما در هر حال بازم چیز مزخرفی بود.
بی حرف نگاش کردم.
سرش و بلند کرد و بهم خیره شد.
تو حس و حال خودش بود.
آرشا: تا حالا شده کسی و ببینی و فکر کنی این همونه که می خوای؟ این همونیه که باید باشه بدون تغییر بدونه کم و زیاد. همونه که از نظر تو از هر لحاظ تکمیله؟ کسی که خودش برات مهم باشه نه موقعیتش نه قیافه اش و نه خانواده اش. کسی که حس کنی باهاش راحتی و می تونی براش هر کاری بکنی. هرکاری که اون بخواد و خوشحالش کنه. هر چیزی که بر طبق میل و اعتقادات اون باشه.
مهم نیست تو چی فکر می کنی. مهم نیست منطقت چیو میگه مهم نیست قبلاً چی فکر می کردی الان مهمه که فکر اون شده فکر تو چون خودت می خوای.
یه جایی تو ذهنم یکی گفت: آرشا در مورد کوهیار حرف می زنه آیا؟
یه نفس عمیق کشید و گفت: من الان اون حال و دارم. حالی که قابل وصف نیست.
از ذهنم گذشت " تو توضیح نده خودم حسش می کنم"
سرش و گردوند و دستهاش و باز کرد و دوباره تو هم قلاب کرد و گفت: نمی دونم حسین و یادته یا نه.
به ذهنم فشار آوردم یه چیزای گنگی توش پیدا میشد اما نه کامل.
آرشا: دوست پسرم قبل میلاد. بهترینش. تنها کسی که حس کردم می تونم باهاش ازدواج کنم و یه عمر کنار خودم ببینمش و بازم دوستش داشته باشم و هیچ وقت از داشتنش خسته نشم. کسی که واقعاً باعث شد به ازدواج فکر کنم.
نه به خاطر قیافه اش، قد و هیکلش یا موقعیت خوب خانواده اش که البته اینها هم بودن اما مهم تر از همه خودش بود. خود خودش همون جور که هست. اخلاقاش و دوست داشتم. رفتارش... حسی که بهم میداد... چیزی که بینمون بود...
نفسی کشید و دستهاش و آزاد کرد با حسرت و بغض لبهاش و تر کرد و تکیه داد به مبل و سرش و رو به بالا گرفت و خیره شد به سقف.
آرشا: چیزی که فکر می کردم هست.. یا .. بود و خراب شد...
اخم ریزی کردم. خراب شد؟

آرشا: به خاطرش خودم و عوض کردم. به خاطرش کارهای قبلیم و کنار گذاشتم. مهمونیهام خلاصه میشد تو جمع هایی که حسینم بود. اگه از کسی خوشش نمیومد یا حس می کرد یه حالیه اون آدم حذف میشد برای همیشه. اگه لباسی و دوست نداشت دور انداخته میشد. آرایشم زیاد بود.. کم می کردم... یه آدمهایی و خوب نمیدونست، قطع رابطه می کردم...
همونی شدم که می خواست. همونی که دوست داشت... دوستش داشتم.. خیلی... همه چیزش و.. اخلاقش و گاهی سگ بازیهاش و .. عصبانیتش و .. از ته دل خندیدنش و ... حتی محبت کردنش و .... توجهاتش و... دوست داشتم و واقعاً بهش نیاز داشتم.. به اینکه برای کسی مهم باشم.. نگرانی و تو چشمهای یکی بخونم. اگه دیر جواب میدادم یا ازم بی خبر بود دلواپس بشه.. حس خوبی داشت... از اینکه بگه هوا سرده لباس گرم بپوش تنم گرم می شد... جون می گرفتم... این که بخوام همه ی روزام و با چشمهای اون صبح کنم... فکری بود که کم کم جزویی از رویاهام و آرزوهام شده بود...
کنجکاو خودم و کشیدم سمتش. زهر خندی زد و گفت: اما نشد.. نخواستن... یعنی نزاشتن...
اخمهام تو هم رفت....
آرشا: یه وقتهایی حس می کنم دنیا با این همه آدم حسود و چشم تنگ چی کار می خواد بکنه؟ یا آخرش به کجا میرسه؟
خونه ی حسین کرج بود. خونه مجردیش. مهمونیهاش و اونجا می گرفت. برای من سخت بود که هر بار تا اونجا برم. برای همینم با یکی از دوستاش که اونم از تهران میرفت هماهنگ شدیم که با هم بریم و برگردیم چون ماشین داشت و مطمئن تر از آژانس بود و در ضمن خونه اش نزدیک خونه ی ما بود.
چون یه مرد بزرگ 35-36 ساله بود و نسبتاً محترم هیچ فکر بدی در موردش نکردم. هم خودم راحت تر بودم هم حسن خیالش راحت شد. رابطه ام با اون پسره هم خیلی رسمی بود. راحت حرف می زدیم اما جدی. شوخی و جلف بازی هم نداشتیم.
همه چیز خوب بود تا اینکه نمی دونم کدوم آدم حسودی.. کدوم آدم بی معرفتی رفت و به حسین گفت من و اون پسره با همیم. با هم رابطه دارم.
چشمهام گرد شد. آرشا بغض خفه ای کرد. دستهاش رو دسته ی مبل مشت شد.
آرشا: بهم زنگ زد. کلی داد و بیداد کرد. براش توضیح دادم که چیزی نیست و برای چی با اون اصلا میرم و میام. قبول کرد. راضی شد. یا من فکر کردم که راضی شد. انگار بعدش از خود اونم میپرسه. اونم نامردی نکرد و گفت " آره ما با همیم پس فکر کردی برای چی با هم میریم و میایم؟ "
بعدم یه مشت چرت و پرت در مورد من بهش گفت که اونم ...
آروم گفتم: قبول کرد؟
با بغض و چشمهای ناراحت نگام کرد و گفت: همه چیز و در موردم میدونست. از روابط راحتم و دوست پسرای قبلیم و ... همه چیز و.... هم خودش میدونست هم خودم بهش گفتم... باور کرد. باورش شد.... گفت وقتی انقدر راحتی برات چه فرقی می کنه من باشم یا اون؟
لبم و گاز گرفتم. ناراحت نگاش کردم. جلوتر رفتم و دستش و گرفتم و آروم نوازشش کردم.
به دستهامون نگاهی کرد و یه لبخند کج زد.
آرشا: رابطه امون به فنا رفت و تموم شد. به زور با خودم کنار اومد. به زور تونستم بزارمش کنار. به زور رویاهام و آرزوهام و خورد کردم و شکوندمشون تا بهشون فکر نکنم.
حدود یه ماه و نیم دوماه پیش تو خونه بودم و داشتم حاضر میشدم برم بیرون که بابا زنگ زد و گفت " یکی از مدارکش و خونه جا گذاشته خودش تو شهر نیست یکی از همکاراش و می فرسته بیاد بگیره" منم گفتم باشه میمونم تا مدارک و بدم و بعد برم.
یه 20 دقیقه ی بعد زنگ زدن. در و باز کردم و گفتم" بفرمایید بالا" رفتم مدارک و گرفتم و آوردم. وقتی در و باز کردم....
ساکت شد. لبهاش و کشید تو دهنش و دوباره یه نفس عمیق. سرش و بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد. با بغض گفت: خودش بود... بعد این همه مدت... دیدمش... اونم پشت در خونه امون... ماتم برده بود... هیچ تغییری نکرده بود... دوست داشتنی تر هم شده بود...
نمیدونی چقدر شوکه شده بودم. دهنم باز مونده بود نمی تونستم تکون بخورم. چسبیده به دستگیره ی در ماتم برده بود. اونم فقط بی حرف نگام می کرد. اونم گیج مونده بود. شاید اونم فکر نمی کرد منو ببینه.
اونقدر مات موندم که نفهمیدم مامان کی از آسانسور پیاده شد و اومد تو خونه. یه نگاه به ما دوتا کرد و رو به حسین گفت: بفرمایید.
با صدای مامان حسین به خودش اومد یه سلامی کرد و خودش و معرفی کرد و گفت برای مدارک اومده.
مامان با لبخند باهاش سلام علیک کرد. ازم خواست مدارک و بیارم که بی حرف دستم و بلند کردم که بدم بهش. موقعی که داشت می گرفتشون بی اختیار دستش کشیده شد به دستم و من...
بغضش بیشتر شد و به زور گفت: آتیش گرفتم.. اون همه زحمت دود شد رفت هوا.. دوباره حالی به حالی شدم و دلم هوایی شد.
حسین تند تشکر کرد و با یه خداحافظی رفت. اونقدر شوکه بودم که نمی تونستم درست فکر کنم. فقط نیشم مثل منگلا باز مونده بود.
بدتر از اون این بود که مامان تا دوساعت در مورد حسین و خوش قیافه بودنش و وجناتش و آقاییش سخن وری کرد و دل منو آتیش زد.
بی خیال بیرون رفتن شدم و برگشتم تو اتاقم و رو تختم ولو شدم. کل روز بهش فکر کردم. دوباره خیالش اومده بود تو ذهنم و زندگیم و این بار دور کردنش سخت تر بود. چون با وجود مامان و بابا که مدام در موردش حرف می زدن مدام ذهنم پر میکشید سمت اون و خاطراتمون.
چند وقت گذشت و من مدام به اون فکر می کردم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۵
قسمت پنجم رمان پشت یک دیوار سنگی

برگشتیم خونه و هر کی یه جا ولو شد و یه چند ساعت خوابیدیم.
خواب خیلی چسبید همه مون جون گرفته بودیم.
شیده و ملیکا نق میزدن که تو خونه حوصله امون سر رفته و نیومدیم که تو خونه بمونیم.
محسنم خیلی شیک گفت: حوصله اتون تو خواب سر رفته؟ تا الان که خواب بودید.
خلاصه با مشورت بچه ها قرار شد شام و بریم بیرون و بعدشم بریم دوچرخه سواری.
از وقتی که با خودم کنار اومده بودم و سوار ماشینم میشدم خیلی راحت تر می تونستم با بقیه ی وسایل نقلیه هم کنار بیام.
برای همین وقتی رفتیم دوچرخه بگیریم برخلاف شیده و ملیکا که خوشون و انداختن به محسن و شایان من با اصرار یه دوچرخه خواستم. تصمیمم داشتم که کل جزیره رو دور بزنم.
شب بود و همه جا تاریک و پیست با نور چراغهاش روشن بود. بین راه آدمهایی هم بودن که پیاده راه می رفتن.
منم خوشحال خوشحال تو گوشم آهنگ گذاشته ام و قبل از همه حرکت کردم و بی توجه به بقیه فقطرکاب زدم.
نمی دونم چقدر پیش رفته ام اما با درد پاهام به خودم اومدم. یه گوشه ایستادم و گوشی و از تو گوشم در آوردم. برگشتم پشت سرم و نگاه کردم. هیچکس نبود.
تعجب کردم. یعنی چی؟ چرا بچه ها نیستن؟؟؟
سریع دستم رفت سمت گوشیم که زنگ بزنم ببینم کجان که از دور کوهیار و دیدم. ذوق زده منتظر موندم تا بهم برسه.
نزدیکم که شد از همون فاصله گفتم: کجایین شما چقدر تنبلین. بقیه هنوز نیومدن؟؟؟
یه اخمی کرد و کنارم ایستاد.
کوهیار: چه عجب شما به حرف اومدی. الان صدای من و میشنوی؟؟
خیره خیره نگاش کردم.
من: شاید ... کور باشم اما کر که نیستم. چرا نباید صدات و بشنوم؟؟
کوهیار با چشم غره گفت: پس از قصد توجه نمی کردی؟ گلوم و جر دادم که بهت بگم زیاد نیا برگشت سخت میشه اما کو گوش شنوا وقتی دیدم دادام فایده نداده بیخیال پاره کردن حنجره ام شدم. منتظر بچه ها هم نباش. همون 10 دقیقه ی اول خسته شدن و برگشتن. منتها حس انسان دوستی من نذاشت تو رو تنها بزارم.
با چشمهای گرد شده گفتم: برگشتن؟ یعنی چی؟ بیشعورا چرا به من نگفتن. خوب بیا ما هم برگردیم.
این بار چشم غره اش خیلی بیشتر شد.
با حرص گفت: خودت و بکشی هم نمی زارم برگردی. رو به جلو بریم زودتر به تهش میرسیم تا بخوایم برگردیم.
این و گفت و بدون توجه به من راه افتاد و منم دنبالش. اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این دوتا پام شده بود 2 تا وزنه ی 100 کیلویی و تکون نمی خورد. از زور خستگی یه وقتهایی یادم می رفت چه جوری باید دوچرخه سواری کنم.
خسته و هلاک و از نفس افتاده گفتم: کوهیار جان عمه ات یه کاری بکن من دارم میمیرم از خستگی.
کوهیارم بی تفاوت گفت: بمیریم فرقی نداره باید این راه و ادامه بدی یا اینکه خیلی دوست داری همین جا بمون.
عمرا من اینجا وسط این بیابون تنها میموندم. دیگه آخراش به غلط کردن افتادم و گفتم: اصلا من غلط کردم .. ماست خوردم. این چه نکبتی بود سرم اومد.
این بار با حرص جواب داد: چیزم خورده باشی دیگه فایده نداره. فقط شانس بیاری زودتر برسیم که من این همه حرص و خستگیم و رو سرت نترکونم. این معرفت و حس همسایگی هم یه وقتهایی بد جور خفت من و می چسبه جوری که بدبختم میکنه.
خلاصه با هر ضرب و زوری بود رسیدیم به انتهاش. اونقدر خسته و هلاک بودیم که نگو. بچه ها خیلی وقت بود کنار ماشین منتظر مونده بودن و یکی یه دونه هم بستنی دستشون بود انقدر دلم بستنی می خواست اما برا ما نگرفته بودن محسن با بدجنسی گفت: این راهه انقدر طولانی بود که گفتیم معلوم نیست کی برسین ما هم بستنی و حروم نکردیم.
می خواستم بزنم لهشون کنم. بی تربیتا حتی صبر نکردن خودم برم بستنی بخرم. در حسرتش موندم. به زور 6 نفری تو ماشین چپیدیم و رفتیم خونه. اونقدر خسته بودم که از در وارد شده نشده پریدم تو دستشویی و همت کردم لنزهام و در آوردم و وقتی اومدم بیرون رو مبل خودم و پهن کردم و دیگه نفهمیدم چی شد بیهوش شدم.
*****
با حس سوزش گلوم چشمهام و نیمه باز کردم. خیلی تشنه ام بود. با دست چشمهام و مالیدم. رو مبل نشستم. همین جوریشم هیچ جا رو نمیدیم چه برسه به الان که همه جا تاریک بود.
یه نگاهی به مبل انداختم.
بی معرفتها حالا من خوابم برده بود شما بیدارم می کردین برم سر جام بخوابم. لااقل یه چیزی می کشیدین روم این کولره بادش صاف میومد تو صورت من.
باز بودن و بسته بودن چشمهام هیچ فرقی نداشت چون هیچ جا رو نمیدیم. ترجیه دادم چشمهام و نیمه باز بزارم. یکم فکر کردم تا یادم بیاد آشپزخونه کجا بوده. از جام بلند شدم و پا کشون رفتم سمت آشپزخونه. یه دهن دره ی بزرگ کردم هنوز از حال خوش خمیازه کشیدن بیرون نیومده بودم که پام رفت رو یه تیکه چوب استوانه ای که باعث شد لیز بخورم و با مخ بیام زمین.
انقده دردم گرفت. هم دردم اومده بود هم عصبانی بودم هم ترسیده. آخه چوب وسط خونه چی کار می کرد. از اون بدتر همزمان با پرت شدن من صدای آخ یه نفرم بلند شده بود.
گیج از ترس تند چهار زانو نشستم و مثل بچه خنگا با کف دست انگشتهای پاهام و گرفتم و خیره شدم به تاریکی و ظلمات به امید اینکه چیزی بببینم.
اما دریغ از یه تصویر واضح.
رو به تاریکی گفتم: کیه؟؟
-: آقای غضنفرم کی می خواست باشه این وقت شب؟
نامطمئن رو به صدا گفتم: کوهیار تویی؟؟
کوهیار: نه پس ... پوف ... چی بگم بهت آخه دختر. زدی ناکارم کردی... نصفه شبی راه رفتنت چیه؟؟
مظلوم جفت دستهام و جلو بردم و تکون دادم شاید پیداش کنم.
با همون مظلومیت که با خواب آلودگی قاطی شده بود گفتم: تشنه ام بود خواستم آب بخورم. کوهیار کجایی؟ من هیچی نمی بینم...
یه نور ضعیف و باریکی روشن شد. مثل هیپنوتیزم شده ها خیره شدم به نور که نزدیک شد.
نور رفت تو چشمم و باعث شد چشمهام و ببندم. صدای کوهیار رو از کنار گوشم شنیدم که گفت: تو برو بخواب من برات آب میارم.
حرف گوش کن 4 دست و پا رفتم سمت مبل. کوهیار پا شد و نورم با خودش برد. فکر کنم نور صفحه ی گوشیش بود.
یه دقیقه ی بعد لیوان به دست اومد جلوم. یه نفس کل آب لیوان و سر کشیدم.
آخیش... جیگرم حال اومد.
لیوان و بالا بردم و دادم بهش و گفتم: دستت درد نکنه.
لیوان و ازم گرفت و یه خواهش زیر لبی گفت. دیگه معطل نکردم خوابم بیشتر از این بپره. سرم و گذاشتم رو مبل و چشمهام و بستم.
یکم بعد یه غلطی زدم که به خاطر تخمین اشتباه و خواب آلودگیم تمام هیکل از گوشه ی مبل سر خوردم و تلپ پهن زمین شدم.
دوباره آخ......
سریع چشمهام و باز کردم. انگاری افتاده بودم رو یکی.
-: نه تو تا امشب منو نکشی ول نمی کنی. دوباره چی می خوای؟
صدای عصبانی کوهیار که بلند شد ترس برم داشت. نمیدونم امشب این پسر چه بخت سیاهی داشت که هی توسط من ضربه می خورد.
با شرمندگی گفتم: هیچی به خدا از رو مبل افتادم. تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه اون وسط نخوابیده بودی؟
کوهیار: چرا. ولی وقتی افتادی رو سرم فکر کردم سر راهه خودم و کشیدم کنار که دیگه لگد نشم. اما ظاهراً اینجا بدتره.
به خودم اومدم دیدم صاف تلپ شده بودم رو کل هیکل کوهیار و افتادم رو سینه اش. بیچاره نفس تنگی نگرفت خوب بود.
برای اولین بار تو زندگیم از اینکه تو بغل کسی افتادم معذب شدم. دلمم براش سوخت. سریع با دستهام به سینه اش فشار آوردم که پاشم برگردم رو مبل که دستش و پیچید دور کمرم و نتونستم بلند بشم.
صداش از نزدیک صورتم اومد.
کوهیار: کجا؟؟
آب دهنم و قورت دادم و گفتم: برگردم سر جام.
کوهیار: که دوباره بی افتی رو سرم یا پاشی لگدم کنی؟
تند گفتم: نه به خدا...
پرید وسط حرفم و گفت: بی خیال. برای محکم کاری همین پایین کنار من می خوابی. می ترسم با این وضعیتت و آسیبهایی که بهم وارد می کنی تا صبح نرسم.
این و گفت و خودش و کشید کنار و برام جا باز کردم.
دیدم بدبخت حق داره. برای همین هم موش شدم و بدون حرف همون بغل خوابیدم. کوهیارم یکم از ملافه اش و کشید رو تنم. خدا خیرش بده اون بالا داشتم خشک می شدم. چنگ انداختم به ملافه و خودم و توش فرو بردم.
چشمهام و بستم و این بار دیگه واقعاً خوابیدم.
نور آفتاب چشمهام و اذیت می کرد. جوری که خواب شیرینم و از سرم پروند. با حرص سرم و تو بالشتم فرو کردم اما بالشتم سفت تر از اونی بود که بتونم فرو برم توش.
دستم و به چشمهام کشیدم و انداختم دور بالشتم. عجیب بود بالشتم هم سفت بود و هم گرم. یه جورایی انگار رو تشک آبی خوابیدم ونامحسوس بالا و پایین میرم.
یکم پلکهام و باز کردم. به بالشتم خیره شدم.
این که بالشت نبود. سرم رو سینه ی سفت و ستبری بود. یادم نمیومد کجام. چشمهام و ریز کردم و سرم و بلند. چشمم به صورت کوهیار افتاد که آروم خوابیده بود.
دو بار پلک زدم تا مطمئن بشم درست دیدم. تو یه لحظه همه چیز و به خاطر آوردم. مثل جن زده ها از جام پریدم و نشستم و خیره شدم بهش.
خاک به سرت آرشین از زور بی کسی حمله کردی به کوهیار؟
چه سفتم بغلش کرده بودم. چشمم خورد به جای سرم روی سینه اش.
یعنی می خواستم خودم و بکشم. با وجود ملافه ای که رو تنم کشیده بودم اما باد کولر سرد بود آب دهنم و راه انداخته بود.
صورتم مچاله شد. یعنی حیثیت که ندارم من. قد یه دایره ی کوچیک تیشرت کوهیار خیس شده بود.
حالا اگه بیدار شه لباسش و ببینه چی بگم بهش؟؟ تا عمر دارم روم نمیشه نگاش کنم. دخترم انقدر راحت و بی خیال می خوابه؟
چه خوشمم اومده بود.
بهترین کار این بود که جیم بشم و انکار کنم که اصلا دیشب بهش حمله کردم و آثار جرم چندش به جا گذاشتم.
تند از جام پریدم و رفتم تو دستشویی.
ولی خداییش دیشب خیلی راحت خوابیدم. انقده جام راحت بود که برخلاف همیشه که وقتی رو زمین می خوابیدم صبح مثل سگ از جام بلند میشدم الان خیلی سر خوش بودم.
خوش به حال دوست دخترای کوهیار.
یه لبخند خبیث زدم. تو دلم یه کوفتشون بشه گفتم ولنزهام و گذاشتم تو چشمم و از دستشویی اومدم بیرون. یه نگاه به هال انداختم. غیر کوهیار کس دیگه ای نبود.
در 2 تا اتاقم بسته بود. بیشعورا خودشون رفتن تو اتاق ماها رو انداختن تو هال بی امکانات بخوابیم. همچینی حرصم گرفت که نگو.
رفتم کتری و گذاشتم رو گاز و منتظر موندم چایی درست کردم. برای خودم میز صبحونه چیدم به چه خوشگلی.
یه فنجون چایی ریختم نشستم که بخورم که صدای کوهیار و شنیدم.
کوهیار: برای منم چایی بریز.
سرم و بلند کردم. خواب آلود چشمهاش و می مالید و گیج تلو تلو خورون رفت سمت دستشویی.
چه بامزه میشه وقتی از خواب بیدار میشه.
پا شدم برای کوهیارم یه فنجون چایی ریختم و برگشتم سر میز.
دو تا لقمه که خوردم کوهیارم از دستشویی اومد.
وارد آشپزخونه شد و با صورت پف کرده سلام کرد.
من: سلام خوب خوبیدی؟؟
هنوز گیج خواب بود. پیدا بود کامل بیدار نشده. موهاش هچل هفت تو هوا بود و هر کدوم یه سمتی رفته بود. یاد موهای خودم افتادم که وقتی از خواب بیدار میشم پریشون میشه.
کسل گفت: آره خوب بود.
یهو انگار یه چیزی یادش اومده باشه تیز نگام کرد و گفت: تو دیشب چت بود؟
شرمنده نگاش کردم و گفتم: ببخشید اصلا نفهمیدم که تو اونجا خوابی. خیلی دردت گرفت وقتی لگدت کردم؟
صورت خواب آلودش شیطون شد و گفت: نه وقتی از رو مبل سقوط کردی بیشتر دردم گرفت.
لـــــــــــوس . یه پشت چشم براش نازک کردم و یه لقمه نون پنیر گرفتم.
رو تیشرتش هنوز جای آب دهنم بود. البته نامحسوس. خودش نفهمیده بود انگار.
من: ببینم اصلا تو چرا تو هال خوابیدی؟ من اونقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم چه جوری خوابیدم. اما تو چی؟؟
کوهیار یه مدلی نگام کرد و گفت: کجا می رفتم؟ تو سریع گرفتی خوابیدی. تا لباسم و عوض کنم و مسواک کنم اتاقها پر شدن. ملیکا و شیده تا اومدن هر کدوم رفتن تو یه اتاقی و گرفتن خوابیدن.
پیش شیده که عمراً میرفتم یعنی جراتش و نداشتم پیش ملیکا هم زشت بود خوب.
بچه پررو ... لقمه ام و با لبخند پرت کردم سمتش و گفتم: خیلی روت زیاده.
لقمه رو تو هوا گرفت و گذاشت تو دهنش و ابرو انداخت بالا.
می دونستم شوخی می کنه. اما خوب این یعنی چی؟؟ بزار بچه ها بیدار شن می دونم چی کارشون کنم. بی شخصیتها. رسماً ما دوتا رو شوت کردن بیرون. مخصوصاً که دیدم چمدونمم برای موارد نیاز احتمالی گذاشته بودن پشت مبلها که دیگه شبی، اول صبحی تو اتاق مزاحمشون نشم .
انقده از دستشون حرص خوردم که می خواستم برم تو خواب بزنمشون.
وسیله هام و جمع کردم و رو به کوهیار گفتم: من می خوام برم آفتاب بگیرم تو هم میایی؟
سرش و خاروند و گفت: من که دیگه خوابم نمی بره فکر کنم بیام.
دوتایی با هم ماشین و گرفتیم و رفتیم پلاژ و تا 3 ساعت بعدشم نیومدیم. اما خوب رنگ گرفتم.
وقتی برگشتیم شیده و ملیکا با دیدن رنگ پوستم از حسودی داشتن می ترکیدن. کلی حال کردم.
وقتی اعتراض کردن که چرا بدون اونا رفتم منم خیلی شیک گفتم: حقتونه تا شما باشید که اتاق و برا خودتون زوجیش نکنید. چه معنی داره؟ از امشبم زنونه مردونه می کنیم. دخترا تو یه اتاق پسرا تو یه اتاق دیگه.
تا این و گفتم شایان و محسن شروع کردن به اعتراض کردن. کوهیار که از خداش بود شیده و ملیکا هم وقتی اخم من و دیدن جرات نکردن چیزی بگن.
رو به پسرا گفتم: همین که گفتم حرفم نباشه. مثل اینکه یادتون رفته که من مسابقه رو بردم پس راحتی من ارجحیت داره.
این و گفتم و رفتم خیلی شیک وسایلم و بردم تو اتاق بزرگه و بس نشستم توش.
این و گفتم و رفتم خیلی شیک وسایلم و بردم تو اتاق بزرگه و بس نشستم توش.
ظهر بود و هوا هم داغ، نمیتونستیم بریم بیرون تو خونه موندیم تا عصری بریم دور دور تو این مدتم هر کی به یه کاری مشغول بود. من نشسته بودم و لاکهای دستم و پاک می کردم که دوباره لاک بزنم. رنگ گوشه های ناخنم پریده بود.
شیده و پسرا هم حکم بازی می کردن. ملیکا هم رفته بود سراغ یخچال که تنقلات پیدا کنه بیاره بخوریم.
لاکهای دستم و پام و پاک کردم اما نمی دونستم چه رنگی بزنم.
رفتم از تو چمدونم و کیف کوچیکم و که پر لاک بود و در آوردم. برگشتم رو مبل نشستم و لاکهام و ریختم رو مبل که از بینشون یکی و انتخاب کنم.
ملیکا با چند تا ظرف پر پفک و چیپس و تخمه برگشت و نشست کنار شایان.
یه نگاهی به لاکها کردم. انتخاب سخت بود. رو به ملیکا گفتم: ملی کدوم لاک و بزنم؟
ملیکا از همون جا یه نگاهی به لاکهام انداخت و یه پفک گذاشت تو دهنش و گفت: قرمز برای پاهات قشنگ میشه.
ابروهام و انداختم بالا و نامطمئن به لاک قرمزم نگاه کردم.
زیادم خوب نبود همیشه پاهام لاک قرمز داشت. یه جورایی خسته ام کرده بود. تنوع می خواستم.
برگشتم و گفتم: نه قرمز نباشه یه رنگ دیگه.
ملیکا یه پفک دیگه گذاشت تو دهنش و دوباره خیره شد به لاکها که فکر کنه.
من: پفکش خوبه؟ تو بخور من نمی خورم. یه وقت تعارف نکنیا؟
با یه اخم ریز بهش نگاه کردم که یه پفک اومد جلوی دهنم. برگشتم دیدم کوهیاره که یه پفک برداشته و می خواد بزاره تو دهنم. ذوق زده سریع دهنم و باز کردم وپفکه رو بلعیدم.
بازیشون به نفع تیم کوهیار و شایان جلو بود. این دستم کوهیار اینا برده بودن و 6-3 جلو بودن. محسن با حرص برگه ها رو بر می زد.
کوهیار یه نگاهی به لاکهام انداخت و دست جلو آورد و لاک زردم و از رو مبل برداشت و داد دستم.
کوهیار: این و بزن.
ابروهام پرید بالا.
من: لاک زرد؟
کوهیار: هوا گرمه این لاکم رنگش قشنگه با یکم طراحی روش چیز آسی در میاد.
یکم فکر کردم و دیدم بدم نمیگه. اما هنوز دو به شک بودم. آخه چه طرحی روش می انداختم؟
کوهیار: مگه نخریدیش که بزنیش پس شَکِت برای چیه؟ تو لاک و بزن، این دست و ببریم بازیمون تمومه خودم برات طرح می ندازم.
خوشحال اما نامطمئن نگاش کردم.
من: جدی میگی؟؟
کوهیار خونسرد گفت: آره. لاکت و بزن.
محسن با حرص گفت: از کجا انقدر مطمئنی که این دست و می بری؟
کوهیارم خونسرد گفت: به بازیم مطمئنم.
محسن با حرص خبیث گفت: وقتی مثل زنا تو کار طراحی ناخن و اینا هستی نباید انقدر به خودت مطمئن باشی.
کوهیار: هر چیزی به جای خودش.
دیگه بحث ادامه پیدا نکرد چون دست و دادن و بازی شروع شد منم مشغول لاک زدن شدم. 2 دور که لاک زرد و رو انگشتهام زدم بازی 7-3 به نفع کوهیار اینا تموم شد. وای که این محسن چقده حرص خورد چون بازی سر شام امشب بود و همه ی خرجش می افتاد گردن محسن چون شیده محال بود پول بده.
کوهیار یه نیم دور چرخید و نشست جلوی پام و به لاکهام نگاه کرد.
از بینشون لاک سبز و سفید طراحی و جدا کرد و گفت: دستهات و بیار جلو اول اونا رو درست کنم.
آروم دستهام و بردم جلو. زیاد مطمئن نبودم که می تونه این کار و انجام بده یا نه. همین جوری هم لاک زردم قشنگ بود.
اما چیزی نگفتم و اجازه دادم کوهیار کاری که می خواد و انجام بده. یه ربع بعد رو هر انگشت دستم و انگشت شصت پام از یه گوشه یه خوشه ی سبز و سفید خوشگل کشیده شده بود که خیلی خیلی ظریف و قشنگ بود.
با ذوق گفتم: کارت حرف نداره کوهیار فکر نمی کردم بتونی درستش کنی.
کوهیار از جاش بلند شد و گفت: یه زمانی می خواستم نقاش بشم برای همینم یه چیزایی بلدم.
این و گفت و رفت منم با انگشتهای خوشگل شدم نشستم و دل ملیکا و شیده رو آب کردم.
*****
دم غروب دخترا چیسان فیسان کرده آماده شدیم بریم بیرون می خواستیم بریم یکم تو پاساژا بگردیم و خرید کنیم بعدم بریم شام یکم این محسن و حرص بدیم. خداییش از اون ساعتی که باختن یا یه سره گفته تقلب کردین و شانسی بردین یا به جون شیده غر زده که تو خوب بازی نکردی.
من نمیدونم یه شام زپرتی انقده حرص خوردن داره؟ البته اینم میدونم که به خاطر شام عصبی نشده به خاطر باختن حرص می خوره.
تا پامون و از خونه بیرون گذاشتیم من شخصاً به چیز خوردن افتادم. درسته که شبها هوا خنک تر بود اما بازم خیلی گرمه. من نفسم می گیره. تندی خودم و پرت کردم تو ماشین. این جور وقتهاست که آدم از آرایش کردن خودش پشیمون میشه. وقتی به خاطر گرمها عرق میکنی و صورتت خیس آب میشه و هر چی کرم مرم زدی می ماسه به صورتت و چسبناک میشه تنها آرزوت اینه که با کله بری تو یه تشت آب تا همه ی این چسبناکی چندش ازت دور بشه.
رفتیم یه چند تا پاساژ و این دخترا هر چی دیدن بار کردن و منم حسرت خوردم. با وجود اینکه خیلی چیزا چشمم و گرفته بود ولی سعی می کردم ندید بگیرمشون چون باید پولم و پس انداز می کردم. این یه ماه هم باید تحمل می کردم.
برای اینکه جلوی خودم و بگیرم حتی تو خیلی از مغازه ها که احتمال میدادم کنترلم و از دست بدم و حسابم و خالی کنم نمی رفتم. همون دم در مغازه می ایستادم یا می رفتم سراغ مغازه ی عروسک فروشی تا سرم و گرم کنم.
بعد کلی گشتن و خرید دوباره سوار ماشین شدیم. یعنی ماشین سواری با 6 نفر اونم تو یه وجب جا خیلی سخت بود. تو ماشینی که خیلی آدم پر می کرد 4 نفر بوده ما 6 نفری می نشستیم. محسن که عین چسب همیشه پشت فرمون بود و کوهیارم جلو مینشست. میموند ما 4 تا که پشت می نشستیم و ملیکا رسماً رو پای شایان مینشست.
محسن راه افتاد و رفت هتل پارمیس خوشحال خوشحال گفتیم می خواد ماها رو ببره این هتله اما صاف رفت کنار هتله ایستاد. یه باغچه بود که توش رستوران سنتی داشت. خوب اینم بد نبود. من عجیب هوس کباب کرده بودم.
رفتیم تو رستوران نشستیم. چون یکم زیاد بودیم بی خیال تخت و اینا شدیم و رفتیم قسمتی که میز و صندلی داشت نشستیم. هر کی مشغول بررسی شکمش بود ببینه چی هوس کرده. یه گارسون اومد سفارش بگیره.
من که می دونستم چی می خوام بدون توجه به منو گفتم: من کوبیده می خوام.
گارسونه یه بله گفت و یه چیزی تو دفترچه اش یاد داشت کرد. چشمم بهش بود که دیدم یهو چرخید.
فکر کردم کسی صداش کرد برای همین منم سرم و گردوندم ببینم کی صداش کرد اما کسی و ندیدم راستش صدایی هم نشنیده بودم.
کوهیارم منوش و بست و رو به گارسون که الان صاف رو به ما ایستاده بود گفت: فکر کنم منم کوبیده بخورم با دوغ.
گارسون دوباره یه سری تکون داد و یه چیز یاد داشت کرد و دوباره یه دور دور خودش چرخید. چشمهام در اومد. نه این بار درست دیده بودم. برگشتم و به کوهیار که داشت یه ور دیگه رو نگاه می کرد اشاره کردم. اولش متوجه من نشد. اما وقتی با پام کوبوندم به ساق پاش از دردش حواسش جمع شد.
با بهت نگام کرد. با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که به گارسون نگاه کنه. یه اخم ریزی کرد و نگاهش و برگردوند سمت گارسون. شیده داشت سفارش می داد. گارسون بعد گرفتن سفارش دوباره حرکتش و تکرار کرد. یه سفارش گرفت و یه دور چرخید.
چشمهای کوهیارم گرد شد. یه نگاه به من و یه نگاه به گارسونه کرد. دوباره یه سفارش دیگه و دوباره یه چرخش. دهنم و جمع کردم که نزنم زیر خنده. کوهیار خوشحال تکیه داد به پشتی صندلیش و با لذت به حرکت گارسونه نگاه کرد. سرم و چرخوندم. ملیکا و شایان و شیده هم متوجه گارسونه شده بودن.
محسن تا آخر کله اش تو منو موند. گارسون که رفت همه پقی زدیم زیر خنده.
محن با تعجب سرش و بلند کرد و پرسید: به چی می خندین؟؟
شیده: به گارسونه. فکر کنم تیک داشت بعد هر کلمه یه دور می چرخید.
محسن با تعجب به حرفا و تعریفای ماها در مورد گارسونه گوش می داد و حسرت می خورد که چرا ندیده. تا آخر شام سوژه ی ما شده بود حرکت چرخشی بعد سفارش گارسون.
شاممون که تموم شد. شیده گفت: بچه ها بیاین بریم خانه ی وحشت. همین پشته.
کنجکاو برگشتم سمتش. محسن سریع گفت: نخیر نمیریم.
مونده بودم چرا محسن میگه نریم.
ملیکا: وای جدی؟ من خیلی دوست دارم بریم.
کوهیار و شایانم موافق بودن منم نظر خاصی نداشتم هیجان و دوست داشتم.
فقط این محسن اخم کرده بود و نق می زد. از جامون بلند شدیم و پسرا رفتن حساب کنن. رو به شیده گفتم: قضیه چیه؟ محسن چشه؟
شیده با لبخند گفت: محسن می ترسه.
من و ملیکا زدیم زیر خنده. شیده با خنده گفت: به خدا... بزار بریم اگه اومد تو. قبلا هرکاری کردم باهام بیاد نیومد. دیگه این بار نمی تونم بگذرم می خوام یه بارم شده برم ببینم ترسناک هست یا نه مثل این خانه وحشتهای شهربازی خودمونه که توش 4 تا عروسکه و اصلا هم ترس نداره است.
وقتی پسرا برگشتن خنده امون و جمع کردیم. با هم رفتیم سمت خانه ی وحشت. همون جور که شیده گفته بود هر کاری کردیم محسن نیومد. یعنی تا لحظه ی آخر داشت شجاع بازی در میاورد و یه جوری حرف می زد که ماها رو بترسونه ما بی خیال شیم اما وقتی دید ماها ول کن نیستیم تو لحظه 90 گفت من طاقتش و ندارم شما برین.
دیگه فرصتی هم نمونده بود که بخوایم به زور قانعش کنیم.
یه مردی راه و نشونمون داد و یه در و باز کرد. یه مردی با یه لباس سیاه اومد جلومون. کلاه لباس تا تو صورتش و گرفته بود. منو که یاد این کارتنها می نداخت که عزرائیل و با یه داس نشون می داد. لباسش کپ همون بود.
همین جوریشم هیکل گنده مونده ی این مرد ماها رو به وحشت می نداخت. رفتیم تو. نمی دونستیم قراره چی بشه اما یه حسی بهمون می گفت بهم نزدیک بمونیم. من و شیده که چسبیدیم به کوهیار ملیکا هم آویزون دست شایان شد.
مرده با یه صدای ترسناکی گفت: اینجا امن نیست.
همزمان با حرفش در پشت سرمون بسته شد. چون ناگهانی بود ترسیدیم. ملیکا یه جیغی کشید و منم خودم و به کوهیار نزدیک تر کردم.
همه جا تاریک بود. چشم چشم و نمیدید. دوباره صدای مرده اومد این بار ترسناک تر به نظر میومد.
مرد: اگه می خواید زنده بمونید نورو دنبال کنید و بدویید تا به نقطه ی خروج برسید.
یه نور تیزی از سمت مرد پیدا شد. نورش قد سر یه خودکار بود. باهاش نمیشد جایی و دید فقط می تونستی همون نور و ببینی نه هیچ نقطه ای اطرافش و.
دوباره صدای وحشت آورد مرد: اینجا بمونید کشته میشید.
همزمان با حرفش صدای روشن شدن یه اره برقی بلند شد که من به شخصه سکته کردم. همچین جیغ کشیدم که قلبنم کنده شد.
مرد با فریاد گفت: دنبال من بدویید. نور و دنبال کنید.
این و گفت و یهو نور حرکت کرد. اونقدر ترسیده بودیم که نمی تونستیم نفس بکشیم.
تو اون لحظه نمی تونستم به این فکر کنم که بابا اینجا که نمی تونن انقده راحت آدم بکشن. می گیرنشون. اما حسم می گفت بدوام و آتو دست این یارو اره برقیه ندم.
تو یه لحظه هر 5 نفرمون از جا کنده شدیم و دنبال نور دوییدیم. صدای اره برقی هم از پشت سرمون میومد که هی بهمون نزدیک و نزدیکتر میشد.
نمیدونم از کدوم سمت می رفتیم یا از کجا سر در می آوردیم فقط می خواستم بدوام. این وسط بین این وحشت و تاریکی و این ضربه هایی که موقع دوییدن بهم می زدیم تو یه لحظه کفشم از پام در اومد و خوردم زمین. یه جیغ مهیب کشیدم. تو تاریکی کورمال کورمال دنبال کفشم می گشتم. صدای اره نزدیکتر شده بود. از ترس تو جام خشک شده بودم. دستم به کفشم خورد. دستم مشت شد دورش.
یکی بازوم و کشید و از جا کندم. دنبالش کشیده شدم. صدای ارّه. نفس نفس زدن. جیغ بچه ها. نور متحرک. پیچ و واپیچ دالان. وحشت نصف شدن با اره.
تو یه پیچ یهو یه نور شدیدی خورد تو چشمهامون. همچین جیغ کشیدم که به زندگیم نکشیده بودم. با همه ی قدرت رفتم تو بغل کوهیار. یعنی فکر کنم کوهیار بود من که نمیدیدم کی کنارمه. هر کی بود خودم و چسبوندم بهش. دمش گرم اونم هر کی بود سفت بغلم کرد. می خواست ازم محافظت کنه.
دوباره با تاریک شدن همه جا صدای مرد بلند شد.
مرد: بدویید بدویید. سریع تر سریع تر...
دوباره دوییدن. نفس کم آوردن. کشیده شدن توسط بچه ها. جیغ کشیدن از ترس. بهم چسبیدن....
در نهایت نور انتهای یه دالان تموم شد و ...
تاریکی.. صدای اره.. نزدیک شدنش...
با بند بند وجودم ترس و حس می کردم. با همه ی قوا به مردی که کنارم بود چسبیده بودم. یکی هم به پای من آویزون شده بود. هر کی بود دیگه طاقت نیاورده بود و نشسته بود.
چسبیده بودیم گوشه ی دیوار. دستی دور کمرم سفت شده بود.
تو یه لحظه ی طاقت فرسا که حقیقتاً جون کندیم صدای حرکت آهن بلند شد و بعد...
رهایی.. آزادی... یه در آهنی رو پاشنه چرخید و باز شد و نور ... نور وارد دالان شد...
نفسی از آسودگی کشیدیم. به طور هیستریک همه مون زدیم زیر خنده. به پایین نگاه کردم. شیده و ملیکا رو زمین نشسته بودن و از ترس می خندیدن. شایان ایستاده تکیه به دیوار زده بود و اونم کلافه و ترسیده می خندید.
منم می خندیدم اما جام راحت بود. یه جورایی حس می کردم این قاتل اره به دست نمی تونه بهم صدمه بزنه. در واقع دستهایی که دور کمرم تا همین چند دقیقه ی پیش سفت شده بود حس محکم فولاد و بهم می داد. فولادی که هیچ اره ای چه برقی چه غیر نمی تونست خورد، یا نصفش کنه.
سرم و بلند کردم و به کوهیار نگاه کردم. تنها کسی که نمی خندید. تنها کسی که اخم کرده بود و خیره شده بود به در باز و تمرکز کرده بود که تنفسش و منظم کنه.
تو بغلش بودم، چسبیده بهش، آویزون تنها کسی که فکر می کردم می تونه نجاتم بده.
سرش و آورد پایین. با دیدن صورتم لبخند آرامش بخشی زد. آروم شدم و لبخند زدم.
کوهیار: نمیدونم هدفمون از پول دادن برای ترسیدنمون چی بوده؟
از حرفش خندیدم. اول آروم و بعد بلند. واقعاً چه لذتی داره آدم پول بده که یکی تا مرز سکته بترسوندش.
اونقدر بدنمون از ترس سر شده بود که 3-4 دقیقه طول کشید تا بتونیم خودمون و پیدا کنیم و خنده امون بند بیاد و رو پاهامون راه بریم.
وقتی از در بیرون اومدیم. یه آقای شیکی اومد جلو و چند تا عکس گرفت جلومون.
با تعجب به عکسهایی که تو دست شایان بود نگاه کردم.
یعنی عکسا معرکه بود. از اوج لحظه های ترسمون گرفته شده بود. همون قسمتها که یهو نور میزد تو صورتمون در واقع فلاش دوربین بوده.
همه آویزون همدیگه، شالهامون از سرمون افتاده. موها افشون. چسبیده بهم. آویزون دست و لباسای هم. همدیگه رو می کشیدیم که جا نمونیم و از همه جالب تر دهنامون بود که هیچ وقت فکر نمی کردم یه آدم قابلیت باز کردن دهنش مثل یه اسب آبی و داشته باشه و حالا به جرات می تونستم به اسب آبی بگم پاشو جمع کن یه نگاه به ما بنداز روت و کم کن.
همچین از ته دل جیغ کشیده بودیم که هنجره امون خش افتاده بود.
تو یکی از عکسها من همچین تو بغل کوهیار فرو رفته بودم که انگار می خوام یه جورایی تو بغلش گم بشم، محو بشم. با دیدن عکس حس آرامش و امنیتی که تو اون لحظه ی وحشت داشتم و کامل حس مس کردم. یه نگاهی به بقیه انداختم و بدون اینکه کسی بفهمه آروم عکس و گرفتم و گذاشتم تو کیفم. این عکس کلی حسهای خوب بهم می داد. دوست داشتم که مال من باشه.
محسن با دیدن ماها شروع کرد به متلک انداختن. اونقدر کارشو ادامه داد که واقعاً رفت رو اعصابمون. آخرم شایان طاقت نیاورد و گفت: خوبه ما با وجود ترسمون رفتیم تو. تو چی میگی که جرات نکردی قدم تو خونه وحشت بزاری.
بعد حرف شایان و تشر رفتن شیده محسنم ساکت شد و دیگه چیزی نگفت.
ترسه کار خودش و کرده بود. همه مون اونقدر هیجان زده و خسته شده بودیم که کسی حوصله ی دوردور بیشتر و نداشت. برگشتیم خونه. رفتم لنزهام و در آوردم . عینک به چشم برگشتم. پسرا رفته بودن تو کار قلیون چاق کردن و دخترها هم نشسته بودن دور هم.
6 نفری نشستیم و قلیون کشیدیم و از خاطراتمون تعریف کردیم.
من رو مبل دراز کشیده بودم و پفک می خوردم. کوهیارم پایین پام نشسته بود . چون جا نبود پاهام و گذاشته بودم تو بغلش و اونم یکم حرف می زد و یکم پاهام و ماساژ میداد. خدایی خیلی میچسبید. بقیه هم دور قلیون دایره وار نشسته بودن و یا قلیون می کشیدن یا تنقلات می خوردن.
شیده استکان چاییش و بلند کرد که بخوره یهو یاد یه چیزی افتاد و پق زد زیر خنده. جوری که چاییی پرید تو گلوش. محسن با دست پشتش و مالید و گفت: چی شد؟ خوبی؟
شیده با سر تایید کرد و استکان و پایین گذاشت و گفت: اره خوبم. یاد یه چیزی افتادم خنده ام گرفت. نتونستم جلوی خودم و بگیرم.
شایان: چی بوده که انقدر خنده دار بوده که چایی و پروندی تو گلوت؟
شیده یه نگاهی به من انداخت و دودل گفت: خوب نمی دونم می تونم بگم یا نه شاید آرشین خوشش نیاد.
سریع برگشتم سمتش و تیز شدم. چی می خواست از من بگه که خوشم نیاد؟
تا نگاش کردم نیشش و نشونم داد و گفت: بگم؟؟؟ اون ماموریته رو....
با ابرو اشاره به ماموریته می کرد. داشتم فکر می کردم دقیقاً منظورش کدوم ماموریته که ملیکا با ذوق و هیجان دستهاش و کوبوند به هم و گفت: بگو بگو.. خیلی باحال بود.
تازه یادم اومد منظورشون چیه. سرم و گذاشتم رو مبل و در حالت آرامش یه پفک گذاشتم دهنم و گفتم: بگو.. شماها که می دونید بعیده شایان و محسن ندونن این وسط کوهیار فقط غریبه است؟ بگو این پسرم دلش شاد شه.
شیده اول یکم خندید و بعد با هیجان گفت: وای اگه بدونید ماموریتها بدون آرشین اصلاً خوش نمی گذره. یعنی مسافرت رفتن با این دختر حرف نداره.
ملیکا زد زیر خنده و گفت: آره. منم بی صبرانه منتظرم بدونم این بار چی کار می کنه؟
به جفتشون چشم غره رفتم. پسرا که چیزی از حرفهامون سر در نیاوردن صداشون در اومد.
شایان: یعنی چی این بار چی کار می کنه؟ مگه هر بار چی کار می کرد؟؟
درسته که بهشون گفتم تعریف کنن اما نه جوری که اینا بیشتر مشتاق بشن و بعدم شرفم بره.
شیده: این آرشین محاله بره جایی و چیزی جا نزاره. یعنی هر بار که میاد خونه ی ما هم یه چی جا می زاره. یادمه سفر .. بود موقع برگشت تو فرودگاه ایران، خانم می فهمه مانتو و شالش و تو هتل جا گذاشته و دیگه هم نمیشد برگردیم تو هوا بودیم. چیزی هم نمونده بود تو مهرآباد فرود بیایم. حالا خانم چی تنشون بود؟
یه شلوار لی با یه تاپ حلقه ای.
ملیکا با ذوق پرید وسط حرفش و گفت: نه شالی نه روسری. هر چی هم که داشت تو چمدونش بود. این هواپیما نشست ما موندیم این دختر و چه جوری ببریم بیرون که همون دم در نزنن ناکارش کنن.
شیده: حالا بیرونم هوا سرد بود. من یه پالتوی بلند داشتم ازم گرفت و تنش کرد. رسماً توش گم شد. شال گردن ملیکا رو هم گرفت گذاشت سرش. حالا این شاله عرضش کم بود مجبور شد 4 دور دور سرش بگردونه تا موهاش و بپوشونه. یعنی هنوز قیافه ی اون لحظه اش یادم نمیره.
ملیکا: به خاطر خانم ماها رو بیشتر از همه معطل کردن. فکر کرده بودن خلاف ملافی چیزی هستیم.
پسرا داشتن می خندیدن. برگشتم و خیلی ریلکس و جدی گفتم: اره منم هرچی با ناز و عشوه حرف زدم شاید زودتر ردمون کنن فایده نداشت بدتر شد.. یه پسری هم بود بسی خوشتیپ. عجیب چشمم و گرفته بود. وقتی داشتیم پیاده میشدیم دیدمش. انقدر چراغ و طناب دادم اما گوساله اصلا نفهمید. یا فهمید به روی خودش نیاورد. کلی حرصم گرفت. هی بهش لبخند زدم هی عشوه خرکی اومد اما دریغ. بعد که سوار ماشین شدیم خودم و تو آینه دیدم فهمیدم بدبخت حق داشت شکل قاچاقچی های مواد خودم و پیچونده بودم طفلی ترسیده بود.
همه پوکیده بودن از خنده منم به خنده هاشون لبخند می زدم. دیگه این موضوع فراموشی من شده بود نقل توی دهن همه. هر جا می رفتم یکی یه خاطره از فراموش کاری من می گفت. منتها سوتی هایی که جلوی شیده و ملیکا داده بودم جالب تر بود.
اونقدر حرف زدیم که دم دمای صبح شد. اون وقت بود که هر کی رفت تو اتاق خودش و خوابیدیم.
خمیازه ای کشیدم و چرخ زدم. چشمهام و با پشت دست مالیدم. عجیب خواب دیشب یا بهتر بگم امروز صبح بهم چسبید. حس می کردم کلی انرژی دارم.
یه چیزی عجیب بود. من خیلی احساس راحتی می کردم. دیشب که داشتیم می خوابیدیم حس می کردم پای شیده تو دهنمه و دست ملیکا تو شکمم. اما الان حس آزادی عمل داشتم.
دیشب هیچ کدوم راضی نشدیم رو زمین بخوابیم برای همین 3 نفری رو تخت ولو شدیم. یکم زیادی صمیمی خوابیدیم. خوبیش این بود که تخت 2 نفره بود. وگرنه مجبور بودیم به جای کنار هم رو هم بخوابیم و تخت و 3 طبقه اش کنیم.
چشم بسته طاق باز خوابیدم. دستهام و از هم باز کردم. مثل بال پروانه 2 بار رو تخت بالا پایینش کردم. نخیر خبری نیست. انگار تنهام.
چشمهام و باز کردم و سرم و بلند. درست حس کردم کسی تو اتاق نبود. بچه ها چه سحر خیز شده بودن.
از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.
اول رفتم تو دستشویی دست و روم و شستم و لنزهامم گذاشتم. اومدم بیرون رفتم تو آشپزخونه از تو یخچال آب پرتقال برداشتم. یه قلوپ ازش خوردم.
چرا اینجا انقدر آرومه؟ از این بچه ها بعیده بی سرو صدا بمونن.
لیوان به دست رفتم تو هال کسی نبود. یه اخم ریز کردم. یعنی چی؟
جلوی در از کفشهاشونم خبری نبود. لیوانم و تا ته سر کشیدم و گذاشتم رو اپن و رفتم سمت اتاق پسرها. در اتاق نیمه باز بود.
سرک کشیدم. یکی تو تخت خوابیده بود. یه نفس راحت کشیدم. در و باز کردم و رفتم تو. خوبه که تنها نیستم اما پس بقیه کجان؟
اصلاً این کیه که خوابه مثل من قال مونده؟
رفتم جلو و کنار تخت ایستادم. آروم انتهای ملافه رو از روی پاش کشیدم. سرش پیدا شد. کوهیار بود. مثل یه بچه خوابیده بود و دهنشم باز مونده بود.
اینو چرا جا گذ....
بیشعورا...
الان می فهمیدم چرا ما دوتا رو گذاشتن تو خونه. آرشین نیستم اگه اینا به تلافی دیروز تنها پلاژ نرفته باشن. همچینم رفتن که ما دوتا بیدار نشیم. بترکین که انقدر حسودین 2 زار رنگ به تن ماها نتونستید ببینید.
کوهیار یه نفس بلند تو خواب کشید و غلت زد و از اون ور خوابید و ملافه رو پیچید دور خودش.
یعنی که چی؟ این پسر چقدر می خوابه. پاشو ببینم حوصله ام سر رفت.
یکم رفتم جلوتر.
من: کوهیار... کوهیار.. بیدار شو هیچکی خونه نیست... پاشو ...
بیدار نشد هیچ حتی تکونم نخورد. خم شدم و دستم و از رو ملافه گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم.
من: کوهیار میگم پاشو... ما دوتا رو تنها گذاشتن رفتن پلاژ...
بازم تکون نخورد. نخیر این پسر بیدار بشو نیست. خم شدم روش و دستم و از اون طرف تنش گذاشتم رو تخت. خیره شدم به صورتش ببینم واقعاً خوابه یا خودش و زده به خواب. چشمهاش که بسته بود. اون یکی دستم و جلوی صورتش تکون دادم. نه واقعاً خواب بود.
خودم و کشیدم بالا. نشستم گوشه ی تخت. این پسر نیاز به اعمال زور داشت.
انگشتهام و گذاشتم تو هم و با دوتا تکون 5-6 تا از انگشتامو شکوندم و تق تق صداشون دادم. مثل این کشتی گیرا.
جفت دستهام و گذاشتم رو بازوش و تکونش دادم.
من: پاشو، پاشو، پاشو، پاشو، پاشو، پاشو، پاشو ...
نه پا نشد. انقده حرصم گرفت. خرم بود با این مدل بیدار کردن من سکته می کرد. اما این بشر خودش و از قصد به خواب زده بود. با حرص چنگ زدم به ملافه اش و کشیدمش تا کامل از رو تنش کشیده شه بی ملافه بمونه. اما نامرد تو لحظه ی آخر ته ملافه رو کشید.
خیره شدم به چشمهاش و با اخم گفتم: کوفته... بیداری 2 ساعته صدات می کنم.
یه لبخند نصفه زد و گفت: کوفته؟؟؟ مگه غذام؟ نه هنوز خوابم ملافه ام و ول کن ادامه ی خوابم و برم.
با اخم یه چشم غره بهش رفتم و گفتم: عمراً... ملافه رو بده ببینم. بیدار شو من حوصله ام سر رفته همه رفتن بیرون.
یه برق شیطنت آمیز تو چشمهاش جهید. یه لبخند گشاد زد و ابروشو انداخت بالا و یه نــــــــــچ کشدار گفت و تو یه لحظه همچین ملافه رو کشید که بی تعادل شدم و یه وری پرت شدم رو تخت.
تو هوا گرفتم و کشیدم تو بغلش. چشمهام از کاسه زد بیرون. یعنی چی این کار؟
با تعجب و بهت گفتم: چرا همچین کردی؟
یه تکونی به خودم دادم و خواستم بلند شم که دستهاش و حلقه کرد دور بازوهام و سفت تر گرفتم.
با همون تعجب گفتم: یعنی چی؟ ولم کن بزار پاشم.
کوهیار شیطون گفت: پاشی که چی بشه؟ 2 ساعته اومدی جیغ و داد که همه رفتن و ما تنهاییم و فقط من و تو هستیم و ... خوب این یعنی چی؟؟؟
با تعجب گفتم: یعنی چی؟
یه ابروشو انداخت بالا و با یه لبخند بدجنسی گفت: تو نمی دونی؟؟؟ اومدی من و تحریک کردی با زبون بی زبونی حرف زدی حالا میگی یعنی چی؟
با حرص گفتم: ولم کن بابا خواب دیدی خیر باشه. مگه دفعه ی اولمونه که تنهاییم؟
یه خنده ای کرد و گفت: نه خداییش آروم بگیر می خوام حوصله ات و باز کنم.
شیطون صورتش و آورد جلو. همچین نیش بدجنسش باز بود که کفر آدم و در میاورد. خوب که نزدیک شد با کف دست کوبوندم تو پیشونیش که یه آخی گفت و سرش پرت شد عقب. حقش بود.
من: حقته. تا تو باشی که من و دست نندازی. جان من موقعیت بهتر از الان پیدا نکردی این شوخی خرکیهات و بکنی؟
خداییش موقعیتمون بد بود. من چپکی افتاده بودم رو تخت و تو بغلش. لنگام از کمرش به اون سمت تخت آویزون بود و کمی بالا. کمرم چسبیده به تخت. کوهیار خم شده رو من. بدون تیشرت. من خودم که هیچ... یه تاپ ورزشی حلقه ای آدیداس پوشیده بودم که هم خیلی تنگ بود، هم بیشترین پوشش بالا تنه اش 4 تا بند نخ مانند بود که وقتی این جوری چپکی دراز کش میشدم همه ی دل و جیگرم میزد بیرون. یه شلوارک کوتاهم پوشیده بودم که شب بتونم راحت جفتک بندازم. فکر نمی کردم الان بخوایم بالانس بریم وگرنه لباسام و عوض می کردم. یه صبحونه ی ساده آلاگارسون کردن نمی خواست.
کوهیار یه دستش و گذاشته بود رو پیشونیش و غر میزد.
کوهیار: وحشیِ آمازونی. چرا حمله می کنی تو؟ صبح کله ی سحر اومدی سراغ من به زور داری بیدارم می کنی به زور می خوای حسهای منو غلغلک بدی بعدم که این جوری. اصلاً جنبه ی شوخی نداری تو.
دستهام و گذاشتم رو تخت و به زور خودم و کشیدم بالا که بلند شم و تو همون وضعیت گفتم: شما پسرا همه اتون غلغلک خدایی هستین.
رو آرنج هاش نیم خیز شد و خیره به من گفت: یعنی دخترا هیچ حرکتی برای برانگیختن حس پسرا نمی کنن؟؟
با یه پوزخند گفتم: نیاز به حرکت نیست همین جوریشم حسهاتون برانگیخته است.
کامل نشست و گفت: یعنی دخترا نیستن؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم.
کوهیار: شرط می بندی؟
من: که چی؟
با یه لبخند خبیث و مبارزه طلبانه گفت: که کی زودتر وا میده؟
انقده لجم گرفت. خم شدم رو تخت و با زانو نشستم روش و صاف رفتم جلوی صورتش و زل زدم تو چشمهاش و آروم گفتم: سر چی؟
خیره به چشمهام گفت: هر چی تو بخوای و برعکس.
یه لبخند ملیح و عشوه گر زدم و سرم و کج کردم و گفتم: مطمئنی؟
یه ابروشو انداخت بالا و با یه نیمچه لبخند سرش و مخالف جهت من کج کرد و گفت: خیلی ...
چشمهام و گرد کردم و با معصوم ترین نگاهم بهش خیره شدم.
خودم و کشیدم جلو سمتش که اونم یکم خودش و کشید عقب. یه ابروم رفت بالا. نمی خواست هیچ گونه تماسی داشته باشه و سعی می کرد حتماً یه فاصله ای بینمون بزاره.
لبخند خبیثم و قورت دادم و خودم و بیشتر خم کردم. هر چی من جلوتر می رفتم اون خم تر می شد. آخرش دیگه دراز کشید رو تخت. کامل خم شدم روش. هنوز هیچ گونه برخوردی نداشتیم. موهام از دو طرف صورتم ریخت پایین. انتهاش کشیده میشد به بدن کوهیار.
چشمهام و رو صورتش چرخوندم. بدجنس نگاهم و بین چشمهاش و لبهاش حرکت دادم. رد نگاهم و گرفت. اونم چشمهاش بین این دونقطه می چرخید. خودم و کشیدم پایین.
دوتا دستهام و گذاشتم رو دوتا بازوش و خودم و کشیدم جلو سرم و صاف بردم تو گودی گردنش. حس می کردم نفسش و نگه داشته. آروم و پر ناز دم گوشش گفتم: بعداً پشیمون نشیا...
حواسم و جمع کردم که کامل نفسهام بخوره به گوش و گردنش. گوشه ی لبم یه لبخند خبیث رفت. اما نگاهم و معصوم کرده بودم.
نرم خودم و کشیدم عقب و دستهامم نوازشگر از رو بازوش کشیدم و اون وسط مسطا دستهام و در حین برداشتن کشیدم رو سینه و شکمش. مثلاً غیر ارادی دستم خورد بهش. شکمش یکم رفت تو و جمع شد.
چشمهام و انداختم پایین و نگاش نکردم تا چشمهام لوم نده. داشتم می مردم از خنده.
خواستم ازش فاصله بگیرم که با یه دست کمرم و گرفت و کشیدم جلو. بی هوا این کارو کرد منم هل شدم. کوبیده شدم رو سینه اش.
سینه به سینه اش شدم.
خیره به چشمهام گفت: پشیمونم کن.
خنده ام گرفته بود. دهنم و جمع کردم تا جلوی خنده ام و بگیرم. به هوای اینکه می خوام ازش فاصله بگیرم کف دستهام و گذاشتم رو سینه اش و آروم خودم و کشیدم عقب.
اونم نامردی نکرد و دستی که دور کمرم بود و آروم رو ستون فقراتم به سمت بالا کشید. نفسم بند اومد. رو کمرم خیلی حساس بودم. به زور جلوی خودم و گرفتم که چشمهام بسته نشه. هیچ کس حق نداشت دست به ستون مهره هام بکشه جیغم می رفت هوا. مور مورم میشد.
نشستم رو تخت. کوهیارم بلند شد. دستش هنوز رو کمرم نوازش گر می چرخید و من کامل تمرکز کرده بودم که شرط و نبازم.
چشمهام و دوباره رو صورتش چرخوندم. اونم صاف نشست رو تخت. این بار دیگه بی خیال چشمهام شد و زل زد به لبهام.
این خوبه.
گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. سر کوهیار حرکت کرد. هنوز دستش رو کمرم می چرخید. یکم دیگه ادامه می داد خودم میرفتم سمتش. با نگاهش که به لبهام بود اومد جلو.
وقتی به حد کافی جلو اومد نفس حبس شده ام و بیرون دادم و با یه حرکت از رو تخت پایین پریدم و کوهیار بهت زده رو خم شده به سمت جلو تنها گذاشتم.
بدبخت شوکه شده بود و به من که با خباثت می خندیدم نگاه کرد.
یه لبخند عریض پیروز زدم و دو قدم رفتم عقب و نزدیک در شدم و گفتم: دیدی باختی، دیدی باختی.. پشیمون میشی آق کوهی جون...
این و گفتم و بلند خندیدم. کلی خوشحال شدم که کوهیار اول اومد سمتم وگرنه مطمئن نبودمم بتونم خوددار باشم.
کوهیار که تازه از بهتش در اومده بود با حرص خیز برداشت سمتم منم با یه جیغ پا گذاشتم به فرار.
از اتاق زدم بیرون و دوییدم سمت هال.
بین راه کوهیار از پشت دستم و کشید و تو یه حرکت نفهمیدم چه طوری دستش و انداخت دور کمرم و چه جوری و کی از زمین بلندم کرد و افقی گرفتم پشت کمرش. اون یکی دستشم برای کامل نگه داشتن من انداخت دور زانوهام.
از ترس جیغ بلندی کشیدم و مثل کرم تکون خوردم و چسبیدم به شکمش. داشتم سکته می کردم. موازی با زمین بودم و هر آن احتمال میدادم کوهیار پرتم کنه رو زمین. با اون قدی هم که این داشت فاصله ام از زمین به نسبت زیاد بود.
من: کوهیار جان هر کی دوست داری بزارم زمین قلبم اومد تو دهنم.
کوهیار: نخیر باید یاد بگیری که از این شوخی ها با هیچ پسری نکنی.
من: بابا خودت شرط گذاشتی. تو بی جنبه ای به من چه؟
کوهیار: قرار نبود انقدر عشوه بیای.
به غلط کردن افتاده بودم.
من: مرگ آرشین بزارم زمین.
کوهیار بدجنس گفت: مطمئنی؟
یه حرکت اومد که حس کردم دارم سقوط می کنم یه جیغی کشیدم و چنگ زدم به شکمش.
من: کوهیار جون قربونت برم پرتم نکنی رو زمین؟؟
داشتم التماس می کردم و کوهیارم برای اینکه ترسم بیشتر بشه دو دور در جا چرخید جوری که حس کردم الان از سرگیجه بالا میارم.
بین صداهای جیغم و التماسام در خونه باز شد و بچه ها 4 نفری ریختن تو خونه.
برای من که مثل فرشته ی نجات بودن. با دیدن من و کوهیار بهت زده شوکه دم در ایستادن.
کوهیارم دستش و از دور پام باز کردم و پاهام ولو شد رو زمین. کمرمم ول کرد و تونستم صاف بایستم. موهام و که پریشون شده بود از رو صورتم زدم کنار و ایستادم کنار کوهیار.
ملیکا: اینجا چه خبره؟
کوهیار خونسرد رفت سمت دستشویی و تو همون حالت گفت: یه کسی یه کاری کرده بود باید تنبیه میشد.
می خواستم با پا بکوبم تو گردنش.
از همون جا داد زدم: یه پدری از تو در بیارم که دیگه شرط مرط نبندی.
برگشتم دیدم این بچه ها هنوز دارن با تعجب دم در نگام می کنن.
یه اخمی کردم و گفتم: چیه؟ اجازه ی دخول می خواین؟ بیاین تو دیگه.
سرم و چرخوندم و با یه چشم غره رفتم تو اتاق.
پشت سرم ملیکا و شیده هم چپیدن تو اتاق.
برگشتم سمتشون و با یه اخم ریز رو صورتم گفتم: در و ببندین می خوام لباس عوض کنم.
ملیکا در و بست و شیده یه نگاه به لباسام کرد و گفت: چرا؟ لباسات که خوبه.
من: نه بابا این یقه اش زیادی بازه. بخورم زمین همه جونم می افته بیرون. همون کوهیار دیداش و زد بسه.
ملیکا پشت چشمی نازک کرد و گفت: یعنی شایان و محسن هیزن دیگه؟
از تو چمدونم یه تاپ پوشیده تر و شلوار در آوردم و گفتم: تو هم حرف تو دهن من می زاریا.
حالا این یکی تاپمم همچین پوشیده نبودا ولی خوب یقه اش یکم بسته تر بود.
شیده نشست رو تخت و مانتوش و در آورد و گفت: خوب حالا بگو اینجا چه خبر بود؟
تاپم و در آوردم و تاپ جدیده رو گرفتم دستم که بپوشم و تو همون وضعیت گفتم: خبری نبود.
ملیکا: ماها رو خر فرض کردی؟ خبری نبود و تو و کوهیار اون ریختی بودین؟ خبری بود معلوم نبود شماها رو تو چه وضعیتی پیدا می کردیم؟
شلوارکمم در آوردم و گفتم: چرا حرف در میارین؟ مگه ما چه ریختی بودیم؟
شیده یه اشاره به لباسهام که الان رو تخت افتاده بود کرد و گفت: تو که این جور کوهیارم که لخت بود از سر و گردن همم که آویزون بودین.
شلوارم و کشیدم بالا و رفتم یه گیره برداشتم و موهام و جمع کردم بالا و گفتم: یعنی شما خدای حرف در آوردنید. رفتم بیدارش کنم بیدار نشد. به زور بلندش کردم عصبانی شد دنبالم کرد می خواست تلافی اینکه نزاشتم بخوابه رو در بیاره همین.
در و باز کردم و اومدم بیرون و دیگه صبر نکردم این دوتا به نظریه پردازیشون ادامه بدن.
بچه ها ناهار گرفته بودن. نشستیم دور میز. من و کوهیارم صبحونه و ناهارمون و یکی کردیم و خوردیم.
شب ساعت 1 پرواز داشتیم برای برگشت. من و شیده و ملیکا مرخصیمون تموم شده بود و باید صبح فردا سر کار می بودیم.
بعد خوردن ناهار چون هوا خیلی گرم بود یه دوساعتی خونه موندیم تا تیزی آفتاب کمتر بشه.
کلافه و خسته رو مبل نشسته بودم و به صفحه لب تاپ ملیکا که آهنگ پخش می کرد نگاه می کردم. مثل این پانداها که گرما زده شدن و چشمهاشون خمار مونده به همه نگاه می کردم. حوصله ام سر رفته بود. از صبح تو خونه نشسته بودم.
دستم و زیر چونه ام زدم و گفتم: دارم از بی حوصلگی می میرم. هیجان می خوام.
شایان که با محسن مشغوله تخته بازی کردن بود گفت: بازم دلت خانه وحشت می خواد؟
محسن بهش چشم غره رفت.
پوفی کردم و تکیه دادم به مبل و گفتم: نه اون برای بار اول که نمی دونستیم چه خبره خوب بود الان دیگه اونقدرا حال نمیده. یه چیزی می خوام که حسابی آدرنالینم و ببره بالا. مثل پرش از ارتفاعی تلکابینی مسابقه رالی چیزی.
ملیکا با چشم غره گفت: نه که رانندگیتم خیلی خوبه رالی می خوای؟
براش شکلکی در آوردم و از جام بلند شدم.
کوهیار که سرش تو موبایلش بود و فقط شنونده بود و به حرفهامون لبخند می زد سرش و بلند کرد و گفت: کجا؟ میری رالی؟
یه نگاه چپکی بهش کردم و گفتم: نه میرم اسکی روی آب.
یه ابروش و برد بالا. با حرص حرکت کردم و گفتم: میرم دوش بگیرم.
هیجان که نداریم برم یکم آب بازی. نه که اینجا دریا نداریم. باید با آب و وان و دوش خودمون و سرگرم کنیم.
یه نیم ساعتی تو حمام موندم و اومدم بیرون. لباسهام و یه آب زده بودم بردم تو اتاق پشت در و پنجره آویزون کردم تا خشک شه بعد بزارمشون تو چمدونم.
داشتم لباس می پوشیدم که شیده و ملیکا اومدن تو اتاق و گفتن: آرشین حاضر شو می خوایم بریم بیرون.
لباسهامون و پوشیدیم و رفتیم تو شهر.
برای بار آخر رفتیم پاساژ و بچه ها بازم خرید کردن. منم مثل دفعه ی قبل با ویترین مغازه ها سرم و گرم کردم. مشغول نگاه کردن به ویترینا بودم که پشت یه ویترین ساز فروشی چشمم خورد به یه ساز دهنی آبی. خیلی خوشگل بود و بد جوری چشمم و گرفته بود. یه نگاه به دورو برم کردم. هیچ کدوم از بچه ها در تیر رس نگاهم نبودن. با یه تصمیم آنی وارد مغازه شدم و با یه ذوقی ساز و خریدم.
نمیدونم واقعاً هدفم چی بود. در کل که بلد نبودم ساز بزنم. اما خوب شاید یه روزی خواستم یاد بگیرم. البته می تونستم تا اون موقع یه فوتی توش بکنم صداش در بیاد من ذوق کنم بگم ساز زدم.
یکم بعد همه خریدهاشون و کردن و از پاساژ اومدیم بیرون. هوا تاریک شده بود و گرم. هوس دریا کردم. رو به بچه ها گفتم: بیاید بیریم دریا. این چند وقته همه اش برای آفتاب گرفتن رفتیم. بیاین یه بارم بریم شبش و تماشا کنیم.
بچه ها موافقت کردن و راه افتادیم سمت ساحل. با دیدن ساحل به وجد اومدم. دوست داشتم با انگشتهای پام شنها رو حس کنم. از ماشین پیاده شدم. کفشهام و در آوردم و انداختم تو ماشین و بی توجه به بقیه رفتم سمت ساحل. گرمی و روونی شنها که به پاهام می خورد حس قشنگی بهم میداد. یکمم قلقلکم میومد.
دستهام و از هم باز کردم و چشمهام و بستم و دور خودم چرخیدم. چقدر این سکوت و تاریکی شب خوب بود. چه حس دل انگیز و آرامش بخشی داشت.
دلم آرامش خواست. دلم موسیقی خواست. دلم آرامش نفسهای ساز شده ی کوهیار و خواست.
ایستادم. چشمهام و باز کردم. بین بچه ها دنبال کوهیار گشتم. لبخند زدم و دوییدم سمتش. دویدن رو شنها مکافات بود. اونقدر ذوق زده بودم که لبخند از لبم نمی افتاد. به خاطر دوییدن رو شنها تعادل درست و حسابی نداشتم. حس می کردم این شنها که از زیر پام در میره منم لیز می خورم می افتم زمین.
کوهیار تنها یه گوشه ایستاده بود. دستهاش و تو جیب شلوارش فرو کرده بود و به تاریکی و شب دریا نگاه می کرد.
نرسیده بهش صداش کردم. سرش و برگردوند و به من که میدویدم و شالمم رو سرم یه وری و باز شده بود نگاه متعجبی کرد.
با نزدیک شدن من کوهیار دستهاش و از تو جیبش در آورد و برای اینکه نیافتم زمین بازوهام و گرفت. با دستهایی که از آرنج به بالا تا شده بود رفتم تو شکمش. سرم و بلند کردم و زل زدم تو چشمهاش و گفتم: کوهیار جان میشه یه خواهشی بکنم؟
یکم نامطمئن نگام کرد. فکر کنم حس می کرد یه چیزیم میشه.
کوهیار: چه خواهشی؟
من: میشه برامون ساز بزنی؟ ساز دهنی؟
یه لبخندی زد و یه فشاری به بازوم داد و گفت: آخه دختر خوب من که سازم و همه جا دنبال خودم نمیکشم.
لبخندم بیشتر شد و سوالی گفتم: اگه من سازت و جور کنم؟؟؟
کوهیار: اون یه حرفی.
لبخند گشادی زدم و ازش جدا شدم. دوییدم سمت ماشین و از تو کیفم ساز دهنی نوم و در آوردم و برگشتم دادم دستش.
یه نگاه متعجب و غافلگیر به من و یکی هم به ساز انداخت و آروم گفت: چه آماده به حرکتم هست.
تو دلم خندیدم و هیچی نگفتم. نشست رو شنها و آروم ساز و برد سمت دهنش.
مثل بچه های 4 ساله که منتظرن عموشون یه چیز فوق العاده براشون درست کنه نشستم و دستهام و زدم زیر چونه ام و خیره شدم بهش.
صدای سازش که بلند شد و بقیه بچه ها هم جمع شدن دورش. یه آهنگی بود که با روح و روان آدم بازی می کرد. اونقدر حس توش پر بود که نمی تونستی نشنیده بگیریش.
تو صدای سازش غرق شدم. بدون اینکه دست خودم باشه خیره شدم به صورتش. ابروهای پر پشت و حالت دارش که به خاطر تمرکز تو هم رفته بود. دستهای مردونه اش که دور ساز گره خورده بود. موهای کوتاهش که رو به بالا ایستاده بود.
تو یه لحظه صدای آهنگ قطع شد و من به خودم اومدم. خواستم دست بزنم و تشویقش کنم که دوباره شروع کرد به آهنگ زدن.
اما نه آهنگهای معمولی. یه آهنگ آشنا بود یه چیزی که ...
یادم اومد. این آهنگ منو یاد جعبه های موزیکالی می نداخت که وقتی درشون و باز می کنی صداشون در میاد.
کوهیار از جاش بلند شد. دست راستش به ساز بود و با ریتم ساز خودش و تکون می داد. اومد سمت من و دست چپش و دراز کرد سمتم.
نمیفهمیدم می خواد چی کار کنه اونم با این آهنگ جنگولک. دستم و بلند کردم و گذاشتم تو دستش. با یه حرکت کشیدم بالا و بلندم کرد. وقتی ایستادم دستم و ول کرد و همون دستش و انداخت دور آرنجم و به سمت راست چرخید. منم ناچار به همون سمت چرخیدم.
یه چشمک زد و دستش و از دور دستم برداشت. دست چپش و گذاشت رو ساز و دست راستش و دور آرنجم حلقه کرد و چرخید سمت راست.
تازه خوشم اومده بود. این بار باهاش همراه شدم. با صدای ساز دستهامون و تو هم می پیچیدیم و می چرخیدیم. به تبعیت از ما شیده و محسن بعدشم ملیکا و شایان بلند شدن و 6 نفری کنار ساحل با آهنگ چرخیدیم. دو دور به چپ و راست می چرخیدیم و یارمون و عوض می کردیم.
وقتی یه دور کامل با محسن و شایان چرخیدم دوباره رسیدم به کوهیار. از هیجان و خوشی بلند بلند می خندیدم. حسابی داشتم حال می کردم.
جلوش ایستادم. چشمهاش و بست و سرش و با ساز کمی خم کرد. مثل یه جور تعظیم یا خوش آمدگویی. دوباره خنده ی بلندی کردم و گوشه های مانتوم و گرفتم و اون یه پام و بردم پشت اون یکی پام و مثل این فیلمها تعظیم کردم.
که چی؟ فکر کرده من بلد نیستم؟
با خنده دستم و دراز کردم اما کوهیار به جای دستم کمرم و گرفت. چشمهام گرد شد با خنده نگاش کردم که شیطون یه چشمکی بهم زد و چرخید. خنده ام هر لحظه شدت می گرفت. مخصوصاً که در حین چرخش دستش کشیده میشد دور کمرم و قلقلکم می داد.
منم دستهام و انداخته بودم دور کمرش اما نمی تونستم خودم و کنترل کنم. هم خنده ام بند نمیومد هم اینکه یه جورایی به خاطر چرخش زیاد سر گیجه گرفته بودم و گیج می زدم. برای اینکه نیافتم با دست آزادم چنگ انداختم به بازوش و سرم و فرو کردم تو سینه اش.
حس کرد که دارم گیج می زنم. دست از ساز زدن برداشت. همه متوقف شدن اما همین مقدار چرخشم همه رو سر حال آورده بود.
کوهیار کمکم کرد بشینم رو شنها.
کوهیار: سرت گیج رفت؟
من: آره....
کم کم خنده ام بند اومد. بچه ها هم اومده بودن دور و بر کوهیار و ازش تعریف می کردن. هر چی نباشه بار اول بود که هنر نمایش و میدیدن.
حالم بهتر شده بود. از جام بلند شدم و به سمت مخالف قدم زدم. یکم از جمع فاصله گرفتم. دستهام و پیچیدم دور بازوهام. خیره شدم به آسمون و دریا. تو یه خطی از هم جدا میشدن. روی این خط انگاری ماه میرسید به دریا. نورش پخش شده بود رو سیاهی دریا و تلاطمش باعث میشد فکر کنی نور میپاشه.
آروم قدم زدم سمت دریا. واقعاً به این سفر و این خوشیها نیاز داشتم.
مگه چقدر تو زندگیم خوشی داشتم؟ همه ی روزهام تو کار و تنهایی خلاصه میشد و نهایت مهمونی و دور همی که آدم یه روزی از اینها هم خسته میشه.
پاهام که خیس شد چشم از دریا برداشتم. نفهمیدم چه جوری اومدم تو آب. زیاد خیس نشده بودم. مهم نبود.
خنکی آّب و بچسب که روح و جلا میده.
-: بهت خوش می گذره؟
برگشتم سمت صدا. به کوهیار که خیره شده بود به دریا نگاه کردم. با لبخند گفتم: ای همچین. می تونه بهترم باشه.
نگاهش و از دریا گرفت و خیره شد به من. پر سوال گفت: همچین؟؟؟ چه جوری بهتر شه؟
سرم و انداختم پایین و پای چپم و تو آب تاب دادم. جوابش و ندادم.
یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: بهت خوش نمی گذره؟
دوباره سکوت.
دو قدم دیگه به سمتم اومد. تو آب نبود اما نزدیکم بود. ایستاد. دوباره صدام کرد.
کوهیار: آرشین با توام. میگم چه جوری بهتر میشه.
سر به زیر لبخندی زدم. سرم و بلند کردم و زل زدم تو چشمهاش.
نمیدونم واقعاً نگران بود یا من این جوری حس می کردم. عجیب بود که فکر کنم به خاطر من نگرانه؟
کوهیار محکم تر و جدی تر گفت: آرشین چه جوری؟
آروم و مظلوم نگاش کردم. نه واقعاً می خواست بدونه.
تو یه لحظه لبخند عظیمی زدم و بدجنس گفتم: این جوری.
با تمام قدرت لگدی به آب زدم که باعث شد کلی آب بپاشه تو صورت و تن و بدن کوهیار.
از تعجب یه خرناسی کشید و دستهاش و حائل صورتش کرد و دو قدم رفت عقب.
اونقدر از حرکتم سر خوش شدم که از ذوق جیغ کوتاهی کشیدم و بلند خندیدم. اما وقتی اخمهای تو هم کوهیار و دیدم پیشمون در رفتم.
ترجیه می دادم تو این موقعیت خطرناک کنارش نباشم.
تند دوییدم سمت چپ که در برم اما به خاطر شنها و آب سرعتم خیلی کم شده بود.
کوهیار یه دادی کشید و با دوقدم خودش و بهم رسوند و از پشت کمرم و گرفت و با یه حرکت برم گردوند سمت خودش و من فقط جیغ می کشیدم و سعی می کردم با کشیدن و سفت کردن بدنم خودم و خلاص کنم.
کوهیار با یه حرکت دستهاش و انداخت دور پاهام و کشیدم بالا. تک جیغی کشیدم و از ترس چپه شدن محکم با دستهام شونه هاش و گرفتم.
صدام و گم کرده بودم. یادم نمیومد چه جوری باید حرف بزنم که به کوهیار بگم بزارم پایین.
کوهیار اما سرخوش خندید و دو دور چرخید. از ترس فقط دهن باز بدنم و مثل چوب خشک سفت کردم.
چرخید و ایستاد و بلند تر خندید. ملتمس نگاش کردم و گفتم: قربونت برم من و بزار زمین.
یه خنده ی سر خوشی کرد و صورتش و تو شکمم فرو برد. نفسم بند اومد. چشمهام بسته شد.
دستهاش از دور پاهام آروم شل شد و من ریز ریز سور خوردم و اومدم پایین. دستهاش و از دور پاهام گذاشت دور کمرم.
چشمهام بسته بود. تو بغلش بودم و خیلی نزدیک. عطر تنش با نفس هام وارد بدنم میشد.
حس می کردم گرمه. بدنم گرمه گرمتر از هوای داغ اینجا. نفسهام تنده. ضربان قلبم بالاست.
تپش قلب، نفس تنگی و گر گرفتگی که به خاطر هیجان و هوا نبود.
سرم و بردم بالا و آروم چشمهام و باز کردم.
چرا قلبم تند می زد؟ این هیجان مضاعف برای چی بود؟
کوهیار آروم با یه لبخند تو چشمهام خیره شده بود. هنوزم سر خوش بود. نگاهش.. نگاهش شیطون بود اما همین نگاه باعث شد قلبم تند تر بزنه. تنم مور مور شد.
آروم خودم و کشیدم عقب. آروم نگام کرد. حالتم خیلی عجیب بود. باید یه جوری توجیحش می کردم.
یه قدم رفتم عقب و به همون آرومی گفتم: از بلندی می ترسم.
لبخندش عمیق تر شد. روم و برگردوندم و رفتم سمت بچه ها. داشت یه مرگم میشد که نمی دونستم چه کوفتیه. این کوهیارم یه کارهایی می کردا.
هیجانم اندازه داره. قلبم الاناست که از جاش در بیاد.
چشمهام و بستم و آروم آروم نفس کشیدم. هوا رو فرو دادم و فوت کردم بیرون. اونقدر تکرار کردم که آروم گرفتم.
محسن: خوب دیگه بریم یه چیزی بخوریم گشنمونه. باید برگردیم خونه وسایلمون و جمع کنیم.
سوار ماشین شدیم و جلوی یه رستوران ایستادیم.
یه میز تو فضای باز بیرون انتخاب کردیم و نشستیم. سفارش دادیم. بعد غذا بچه ها کماکان نشسته بودن و حرف می زدم.
به آدمهای دیگه که تو رستوران بودن نگاه می کردم. کنار هر میزی 2 تا پنکه بود که باد می زد. با اینکه چندان تاثیری نداشت و صورتمون خیس از عرق میشد ولی بهتر از هیچی بود.
همین جور داشتم نگاه می کردم که حس کردم صورتم خیس شد. سرم و بلند کردم و به آسمون نگاه کردم. این بار 100 ام بود که امشب فکر می کردم قطره ی بارون رو صورتم نشسته اما هوا اصلا نشون نمی داد که بارون داشته باشه.
نمی دونم این قطره ها از کجا می پاشید رو صورت من.
وقتی دوباره صورتم خیس شد بازم به آسمون نگاه کردم. دیگه داشت عصبیم می کرد. زیر لبی گفتم: خدایا مگه باهات شوخی دارم؟ یا آسمونت و ببارون یا هیچی. چرا تیکه تیکه کار می کنی؟
ملیکا: آرشین زیر لبی ورد می خونی؟
با اخم نگاش کردم و گفتم: نه بابا ورد چیه؟ از وقتی اومدیم اینجا نشستیم هی یه قطره یه قطره بارون میاد. اما خبری از بارش درست و حسابی نیست. خدا باروناشم اینجا قسطی میده.
نمی دونم حرفم چه ایرادی داشت که اینا همه چشمهاشون در اومد و به ثانیه نکشید همه زدن زیر خنده.
کوهیار میون خنده گفت: آرشین عاشقتم تو معرکه ای.
درسته از خندیدنش ناراحت شده بودم اما جمله اش خیلی پر بار بود. ذوق زده از اینکه بهم گفته آی لاو یو نیشم و باز کردم که با حرف شایان سریع بسته شد.
شایان: یعنی از اون موقع تا حالا فکر می کردی می خواد بارون بیاد؟ یعنی نفهمیدی این قطره های آب از پنکه پاشیده میشه؟؟
ابروهام پرید بالا. برگشتم به پنکه نگاه کردم. خودش میگه پنکه، آب پاش که نیست.
اومدم اعتراض کنم بگم منو دست انداختی که دیدم وسط این پره ها یه سوراخایی داره.
خاک بسرم چقده من خنگم. ابروهام رفت بالا و سرم و خاروندم که باعث شد بچه ها از خنگی من بیشتر بخندن.
دیگه کم کم می خواستیم بریم. بلند شدیم که کوهیار گفت: بچه ها شما برید خونه من یه کاری دارم انجام میدم و تا 11 اینا بر می گردم که بریم فرودگاه.
هر چی پرسیدیم کجا میری جواب نداد. زودتر از ماها از رستوران بیرون رفت. ما هم بعد حساب کردن سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه. دیگه وقت چمدون بستن بود.
همه ی وسایلم و جمع کردم و ریختم تو چمدون. حوصله ی تا ما کردن نداشتم. تا پرواز یه 3 ساعتی مونده بود. هر کی یه جوری خودش و سرگرم کرده بود. رو تخت دراز کشیده بودم و با گوشیم بازی می کردم که یهو زنگ خورد. عکس کوهیار بزرگ اومد رو صفحه. به عکس لبخند زدم. این عکس و وقتی کوهیار خواب بود رو مبل ازش گرفتم. خیلی بامزه افتاده بود با اون چشمهای بسته اش.
گوشی و جواب دادم.
من: بله؟
کوهیار: سلام. من جلوی در خونه ام.
من: خوب بیا تو. می خوای در و برات باز کنم؟
کوهیار: نه نمی خوام بیام تو . تو بیا پایین.
من: چرا؟
کوهیار: تو بیا خودت می فهمی؟
پوفی کردم و یه باشه گفتم. پاشدم لباسهام و پوشیدم و از اتاق زدم بیرون. شیده سینی چایی به دست از تو آشپزخونه اومد بیرون.
شیده: کجا داری میری؟
من: میرم زود میام. یه کاری دارم.
کفشهام و پوشیدم. شیده از همون جا داد زد.
شیده: دیر نکنی از پرواز جا بمونیما.
من: نه به موقع میام.
در و بستم و تند از پله ها اومدم پایین. در و با یه حرکت باز کردم و رفتم بیرون.
جلوی خونه کسی نبود. پس این کوهیار کجا بود. تو فکر بودم که یهو یه چیزی با سرعت جلوی پام ترمز کرد.
بهت زده یه قدم رفتم عقب. کوهیار بود اما...
من: این و از کجا آوردی؟؟؟
چشمکی زد و گفت: خوشت میاد؟
نیشم خود به خود باز شد. انقدر پهن که کل لثه و دندونام پیدا شد.
من: عاشقشم. از بچگی دلم یم خواست موتور سواری کنم.
با ذوق رفتم جلو. کوهیار سوار یه موتور مشکی سورمه ای بود که پشتش بلند تر از جلوش بود. یه ابهتی داشت که نگو. اصلا قابل مقایسه با این موتور گازیها نبود. پیدا بود چیز مالیه.
یه دور دور موتور و کوهیار که روش نشسته بود چرخیدم و دوباره برگپشتم سر جام و با ذوق گفتم: منم سوار می کنی؟
لبخندی زد و سری تکون داد و گفت: بپر بالا.
هیجان زده رفتم که بپرم اما خدایی نمیشد خیلی بلند بود.
هی دستم و می گرفتم این ور نمیشد. مدلم و عوض می کردم نمیشد. کوهیار که خود درگیریم . دید گفت: کمر من و بگیر. پاتو بزار این پایین با یه پرش بپر رو صندلیش.
همون کاری که گفته بود و کردم. چنگ زدم به شونه هاش و با یه حرکت پریدم بالا. از هیجان یه جیغ خفه کشیدم. حس می کردم خیلی رفتم بالا و الان تو آسمونم.
کوهیار سرش و کج کرد و گفت: حاضری؟
سرم و یکم بردم جلو و گفتم: از این کلاه گنده ها که جلوش شیشه داره نمیدی بهم؟
کوهیار زد زیر خنده و گفت: مگه تو هیجان نمی خواستی؟ پس به اون کلاها نیاز نداری. محکم بشین.
این و گفت و موتور و روشن کرد و شروع کرد در جا گاز دادن.
مونده بودم کجا رو بگیرم. پشت صندلی و بگیرم؟ خیلی میرم عقب. جلو که جای دست نداره.
به محض اینکه موتور اولین تکونش و برای حرکت خورد محکم خودم و پرت کردم جلو و چسبیدم به کوهیار.
وقتی مثل جت از جاش کنده شد صدای جیغ من تو خنده ی کوهیار گم شد. تو کسری از ثانیه حس کردم سرعتمون با سرعت نور برابری می کنه.
مثل چی از خیابونا می گذشتیم. اصلا نمیتونستم بغل خیابونا رو ببینم مثل یه تصویر متحرکت محو از کنارم رد میشدن. باد تو موهام م یپیچید. حس کردم شالم از سرم افتاده. به زور یه دستم و بلند کردم و شالم و جوری پیچیدم دور گردنم که فکر کردم الانه که خفه بشم. اما حداقل احتمال اینکه باد ببرتش کمتر بود.
هیجان و ترس و با هم داشتم. هم خوب بود هم می ترسیدم با مخ بخوریم زمین نفله بشین.
جرات اینکه دهنب از کنم و به کوهیار بگم آروم تر برو رو هم نداشتم. همه اش اون فیلمه می افتادم که دختره پشت موتور نشسته بود و دهنش و جیغ می کشید یهو یه سوسک رفت تو دهنش. فکرش باعث میشد چندشم بشه.
به خاطر همین لبهام و رو هم محکم فشار داده بودم و دستهام و پیچیده بودم دور کمر کوهیار و سرم و یه وری به پشتش تکیه داده بودم. که نه باد زیاد بهم بخوره نه سوسک بیاد تو دهنم.
از قسمت ترس از مرگش که بگذریم کم کم داشت حس خوبی بهم می داد. حس پرواز رو ابرها. حس سبکی و یکی شدن با هوا.
اما آدم محکمی که جلوم نشسته بود بهم اطمینان م یداد که رو زمینم. موقع ترس حس گرمای بدنش که از گونه هام به وجودم سرایت می کرد حس زندگی و امنیت و بهم القا می کرد.
باد باعث شده بود موهام پریشون بشه و مثل شلاق بخوره تو صورتم و چشمهام. دیگه داشت آزار دهنده میشد. دستهام و شل کردم و یه دستم وجدا کردم و باهاش موهام و تا جایی که میشد از تو صورت و چشمهام و دهنم کنار زدم. تازه داشتم حس راحتی می کردم که یهو حرکت پیچش موتور باعث شد از ترس بچسبم به کوهیار.
تو اون لحظه اونقدر ترسیده بودم که حتی می تونستم قسم بخورم کهع حس کردم به اندازه ی چند سانتی متر از رو موتور جدا شدم.
اصلا حواسم نبود که چه جوری چسبیدم به کوهیار. فقط با 5 تا انگشتم سعی کرده بودم بیشترین میزان بدنش و برای حمایت از خودم تحت پوشش در بیارم.
به خودم اومدم. حس کردم دستام رو تنش زیادی رفته بالا. سفتی بدنش باعث شد بفهمم از ترسم به جای اینکه دستهام و حلقه کنم دور کمرش گذاشتم رو سینه هاش.
باید دستهام و بر می داشتم اما راستش چیز جالبی بود. فقط این فکر تو سرم بود که این پسر چقدر وزنه ی سینه زده که اینها رو این جوری فرم داده و سفتشون کرده.
میدونستم که دارم زیادی هیزی می کنما اما دست خودم نبود. خودم مچ خودم و می گرفتم. قلبم به خاطر این کارم تند تند می زد. اما چی کار کنم از امروز صبح و اون شرط بندی مسخره تا حالا همه اش سعی کرده بودم زیاد به کوهیار نگاه نکنم و نزدیکش نشم. نمش دونم چرا وقتی نگاش می کردم ناخودآگاه چشمم میرفت سکت لبهاش. همون صبح فهمیدم لبهاش خیلی خوش فرم و گوشتیه.
جون میده برای ....
خاک به سرم، من و کوهیار از این حرفها نداریم که. چشمهات و درویش کن دختر.
اما اینم می دونستم که بعضی حسها به استدلالات منطقی من گوش نمیده.
خوب چیه؟ شاید این فقط یه کشش جسمی باشه برای یه دوره ی خاص. احتمالاً 2 روز دیگه از بین میره.
اره همینه.
اونقدر آرامش داشتم که نفهمیدم کی رسیدیم دم خونه. وقتی موتور ایستاد به خودم اومدم.
تمام مدت مثل چی چسبیده بودم به کوهیار. حسابی حال داد.
با کمک کوهیار پیاده شدم. خودش پیاده نشد.
کوهیار: خوب چه طور بود؟
با هیجان گفتم: عالی.. امشب از بهترین شبهای زندگیم بود. واقعاً ممنونم.
لبخندی زد و گفت: خوشحالم. حالا برو تو.
من: مگه تو نمیای؟
کوهیار: باید برم این و پس بدم.
سری تکون دادم و یه فعلا گفتم و برگشتم بر م تو خونه. زنگ زدم در و برام باز کردن. وقتی داشتم وارد میشدم کوهیار داد زد و گفت: این شرط صبح و بی حساب می کنه.
بدون اینکه برگردم لبخند زدم و بدجنس و خونسرد گفتم: بهش فکر می کنم.
وارد خونه شدم. بچه ها همه سرهاشون برگشت سمت من.
ملیکا: کجا بودی؟
بدجنس لبخند زدم. نمی دونم چرا دوست نداشتم بگم با کوهیار رفتیم موتور سواری. یه جورایی دلم می خواست این قسمت سفرمون مثل شرط بندیمون فقط برای خودمون باشه و هیچ غریبه و دوستی و توش راه ندیم.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی رفته بودم خرید.
شایان یه نگاهی به دستهای خالیم کرد و گفت: پس کو خریدت؟
دستهام و بلند کردم و نگاشون کردم. برای خالی نبودن عریضه شونه ام و انداختم بالا و گفتم: همه شون و خوردم.
راهم و کشیدم رفتم تو اتاق. حالا بشینن فکر کنم من چی خریده بودم که تنهایی همه رو خوردم.
کوهیارم نیم ساعت بعد برگشت خونه. همه چمدونهامون و بردیم جلوی در ردیف کردیم. دیگه کم کم باید راه می افتادیم. قرار بود دوست محسن بیاد و کلید خونه و ماشین و ازمون بگیره. تا فرودگاهم با آژانس می رفتیم.
با کمک بچه ها یه دستی به سر گوش خونه کشیدیم که طرف خونه رو دید سکته نکنه بگه توبَه توبَه اینا دیگه کدوم مغولهایی بودن.
من و شیده و شایان هال و جمع و جور می کردیم. ملیکا و محسنم آشپزخونه رو، کوهیارم رفته بود سراغ اتاقا.
کوسنها رو، رو مبلها ردیف کردم. یه لیوان پر پوست تخمه زیر یکی از میزها جا مونده بود. برش داشتم و بردم سمت آشپزخونه. گذاشتمش رو میز و خواستم ملیکا رو صدا کنم که بشورتش.
قبل اینکه دهنم و باز کنم کوهیار از اتاق ما بیرون اومد.
کوهیار: این مال کیه؟
برگشتم سمتش ببینم چی مال کیه؟ دیدم لباس زیرام و که ظهر شسته بودم و با دوتا انگشت تو هوا گرفته و همین جور که راه میره اینام تاب می خورن. کوهیارم چشماش به این لباسهاس و نگاهشم تکون نمیده. زوم کرده بود روشون.
چشمهای من در اومد. تو لحظه ی اول داشتم به این فکر می کردم که چقده اینا خوشرنگن مخلوط بنفش و مشکی بودن یهو یادم اومد ای دل غافل اینا که لباسهای خودمن.
تند به این ور اون ور نگاه کردم ببینم کسی متوجه نشده باشه. قبل از اینکه خیز بردارم سمت کوهیار شیده از تو هال گفت: چی مال کیه؟
تند پریدم سمت کوهیار و چنگ زدم لباسها رو برداشتم و زدم زیر بغلم و به کوهیاری که می خواست لباسها رو به شیده و بقیه نشون بده چشم غره رفتم.
من: حالا خودت دیدی هیچ، باید کل شهر و خبر دار کنی؟
ابروهاش پرید بالا.
کوهیار: مال تو بود؟
پر حرص گفتم: نه پس مادربزرگ تو از اینا می پوشه.
لبخندش و جمع کرد و گفت: نه فکر نکنم انقدر خوش سلیقه باشه.
یه نگاه کلی بهم انداخت و گفت: تازه سایزشم فرق می کنه.
انقدر حرصم گرفت که دستم و بلند کردم بزنمش اما اون خونسرد دستهاش و گذاشت تو جیبش و داد زد: چیزی تو اتاقا نیست.
با حرفش توجه بقیه رو جلب کرده بود نتونستم بزنمش تا نکنه بقیه شک کنن.
خونسرد از کنارم رد شد و گفت: در هر حال خوشرنگ بودن.
لبم و به دندون گرفتم.
بچه پررو حتماً حسابی وارسیشون کرده که سایز و رنگ و همه چیزش دستشه.
تند رفتم و لباس و چپوندم تو چمدونم. به لطف کوهیار این بار چیزی جا نذاشتم.
دوست محسن اومد و کلیدها رو دادیم بهش و رفتیم فرودگاه. تو کل مسیر برگشت بیدار موندم. نمی خواستم دوباره بخوابم و یه گند دیگه بزنم.
تو فرودگاه تهران از بچه ها خداحافظی کردیم و با کوهیار برگشتیم خونه.
تا صبح چیزی نمونده بود و باید زودتر استراحت می کردم تا یه جونی برای کار فردا داشته باشم. دم در زود از کوهیار خداحافظی کردم و رفتم خونه.
مسافرت خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت. فردا روز از نو و روزی از نو.
*****
خسته از کار و زندگی و اتفاقات روزمره از اداره بیرون اومدم. دیشب آرشا اومد و ماشینم و برد. کنار خیابون ایستادم و منتظر تاکسی موندم. بعد 8 دقیقه یه تاکسی گیرم اومد که مسافرم داشت.
سوار شدم. یه مرد میانسالی کنارم نشسته بود که بد جوری خودش و بهم چسبونده بود. اونقدر عصبی بودم که می تونستم اگه کاری کرد کله اش و همین جا بکنم.
برای جلوگیری از دعوا همچین اخم و چشم غره ای بهش رفتم که خودش و جمع کرد.
یه خیابون قبل خونه از ماشین پیاده شدم. می خواستم قدم بزنم. باید نفس بکشم. باید حالم و بهتر کنم.
کیفم و رو دوشم بالاتر انداختم. دستهام و تو جیب مانتوم فرو کردم و خیره به کف پیاده رو به تمام اتفاقات روز فکر کردم.
گاهی وقتها فشاری که این کار رو روح و روانم می آورد خیلی زیاد تر از حد توانم بود. اگه عاشق کارم نبودم شاید بی خیالش می شدم.
سر کوچه دم یه پیتزا فروشی ایستادم. 2 تا پیتزا مخلوط و یه نوشابه خانواده و سیب زمینی و سالاد سفارش دادم.
تا حاضر شدن سفارشم پاهام و تلو تلو دادم.
غذام و گرفتم و رفتم سمت خونه. اونقدر به اعصابم فشار اومده بود که حد نداشت.
سعی می کردم ذهنم و خالی از هر چیزی بکنم. سعی می کردم تو لحظه بی قاعده باشم. راه رفتنمم بی قاعده بود. پاهام و هر جا که دوست داشتم زمین می زاشتم. یه وقتهایی زیکزاک راه می رفتم. به جای نگاه کردن به جلوی پام به خیابون و آسمون نگاه می کردم. دستم و همراه کیفم تاب می دادم. قدم هام مورچه ای بود انگار هیچ وقت نمی خواستم برسم به خونه.
اما تا کی؟ تا کی می تونی بی قاعده بمونی تا کی می تونی ذهنت و خالی کنی و تو لحظه زندگی کنی تا کی می تونی رسیدن به مقصد و به تاخیر بندازی؟
یه نگاه طولانی به در خونه انداختم. یه نفس عمیق و خسته کشیدم. دستم و فرو کردم تو کیفم و دنبال کلیدم گشتم. وقتی پیداش کردم با حرص چپوندم تو قفل اما قفل و پیدا نمی کردم. کلید جا نمی رفت.
هر چی من حرص می زدم و زور می زدم کلید تو قفل نمی رفت. حرصی و عصبی دو تا لگد محکم کوبیدم به در.
-: با در کشتی می گیری؟
ترسیده کلید از دستم افتاد. برگشتم سمت صدا. کوهیار دست به جیب با استفهام نگام می کرد. یه نگاه طولانی بهم انداخت و نگاهش رو دستم پایین اومد و رفت سمت زمین و کلید. خم شد و دسته کلیدم و برداشت از توش کلید در و پیدا کرد و در و باز کرد.
کوهیار: اومدم یه سری بهت بزنم. هر چی امروز به گوشیت زنگ زدم جواب ندادی.
گوشیم؟ صدای زنگش تو مخم می رفت. اونم وقتی داشتم فکر می کردم.
من: صداش و خفه کردم.
کوهیار: مهمون داری؟
من: نه خودمم. خود خودم مثل همیشه تنها.
اشاره ای به پیتزاهای تو دستم کرد و گفت: با این همه شامی که گرفتی فکر کردم مهمون داری. حالا مهمون نمی خوای؟
شونه ای بالا انداختم و با سر اشاره کردم که بیاد تو و خودم اول رفتم تو خونه و گفتم: بیا تو ولی چشم به اینا نداشته باش همه اش مال خودمه چیزی نصیبت نمیشه.
من جدی گفتم اما کوهیار به شوخی گرفت و تک خنده ای کرد و دنبالم راه افتاد. با اینکه حوصله ی خودمم نداشتم اما نتونستم یا نخواستم کوهیار و رد کنم. نمی دونم چرا ولی برخلاف همیشه دلم نمی خواست الان تنها باشم.
وارد خونه شدیم غذاها رو روی اپن ول کردم و رفتم تو اتاقم. مانتو و شالم و در آوردم و لباسهام و عوض کردم.
موهام و باز کردم و دستی توشون کشیدم. رفتم تو دستشویی و کل صورتم و آرایشم و شستم و لنزهام و در آوردم و عینکم و گذاشتم چشمم.
از تو اتاق اومدم بیرون. کوهیار جلوی تلویزیون نشسته بود. بی توجه بهش رفتم شام و از رو اپن برداشتم آوردم وسط هال گذاشتم رو زمین.
برگشتم و یه نگاهی بهش کردم.
من: اگه شام می خوای بهتره بیای چون فکر نکنم وقتی شروع کردم چیزی نصیبت بشه.
کوهیار بلند شد و اومد جلوم نشست و گفت: یعنی انقدر گشنته؟
با اخم گفتم: نه ....
حتی یه ذره هم گشنم نبود. اما به این غذا نیاز داشتم. بی توجه به کوهیار مشغول شدم. سس ها رو روی پیتزا و سیب زمینی خالی کردم. یه مشت سیب زمینی انداختم تو دهنم. یه برش پیتزا برداشتم و مشغول شدم.
در حد انفجار دهنم و پر می کردم و با حرص لقمه ها رو می جوییدم. جوییده نجوییده قورتشون می دادم.
فقط می خواستم فکرم و آزاد کنم. می خواستم صورتی که جلوی چشمم بود و از ذهنم دور کنم.
بی عدالتی ها رو نادیده بگیرم. معصومیت نگاه ها رو فراموش کنم.
معده ام یه اندازه ی محدودی داشت بیشتر از اون مقدار توش جا نمیشد اما بی توجه به دردی که از خودن با حرص غذا تو معدم شروع شده بود باز هم خوردم. بازم حرصم و غذا کردم و تو دلم فرو بردم.
به زور بغضم و قورت دادم. بی توجه به نگاه های پر سوال کوهیار لقمه ها رو یکی بعد دیگری قورت دادم. تا جایی که حس کردم دارم بالا میارم.
اما مهم نبود.
دستم و گذاشتم رو یه برش از پیتزام. فکر کنم برش 5-6 امم بود. دست کوهیار نشست رو دستم. نگاش کردم.
کوهیار: مطمئنی می خوای بخوریش؟
با حرص دستش و پس زدم و با دهن پر گفتم: آره.
لقمه رو بلند کردم نزدیک دهنم که بردم از بوش حالم بهم خورد. حتی نتونستم لقمه ی قبلیم و قورت بدم. پیتزا رو پرت کردم تو جاش و دست به دهن دوییدم سمت دستشویی.
هر چی خورده بودم و تو معده ام به زور فرو داده بودم و خالی کردم. به خاطر فشاری که به خودم و معده ام آوردم اشک از چشمهام اومد. چشمهای خیسم و با پشت دست پاک کردم. بلند شدم و شیر آب و باز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم دست و دهنم و شستم و اومدم بیرون.
کوهیار پشت در حوله به دست ایستاده بود.
کوهیار: آرشین حالت خوبه؟
سرم و تکون دادم. حوله رو گرفتم و صورتم و دستم و پاک کردم و دوباره برش گردوندم به کوهیار.
از اتاق بیرون اومدم. هنوز عصبی و پر حرص بودم. نشستم سر جام و خواستم دوباره بقیه ی پیتزام و بخورم که کوهیار دستم و تو هوا گرفت و کشیدم و بلندم کرد.
با اخم بلند شدم.
من: چیه؟ چرا همچین می کنی؟
کوهیارم با اخم نگام کرد. برای اولین بار بود که میدمش که انقدر جدی اخم کرده. ابروهاش گره خورده بود.
کوهیار: می خوای خودت و خفه کنی؟ همین الان حالت بد شد. می خوای بازم بخوری؟
دستم و کشیدم و گفتم: آره می خوام بخورم. ولم کن چی کار به کار من داری؟
اومدم دوباره بشینم که نزاشت. خم شد و پیتزا ها رو جمع کرد. عصبی بازوش و کشیدم و گفتم: داری چی کار می کنی؟ من می خوام بازم غذا بخورم.
بی توجه به من پیتزاها رو برد تو آشپزخونه.
داد زدم: اوی با تواما. می خوام غذا بخورم. اختیار اینم ندارم؟ ناسلامتی اینجا خونه ی منه.
برگشت. برگشت و پر اخم خیره شد به چشمهام آروم و جدی گفت: برو بشین هر وقت آروم شدی اگه بازم گشنت بود می تونی غذا بخوری.
یه نگاه عمیق بهم کرد و برگشت. ته دلم از حرکتم شرمنده بودم اما این بغض و حرص لعنتی نمی زاشت بهش بها بدم.
پر حرص پامو کوبوندم و زیر لب یه لعنتی گفتم و رفتم نشستم رو سرامیکای جلوی در تراس. و خیره شدم به آسمون.
زانوهام و تو بغلم جمع کردم و دستهام و حلقه کردم دورش.
ذهنم پر کشید به امروز به خبرهایی که شنیده بودم. به چیزایی که دیده بودم. بازم معصومیت چشمهای بی گناهش.
دستم و محکم کشیدم به صورتم. از زیر عینک چشمهام و مالیدم بلکه یاد اون نگاه ها از ذهنم بیرون بره.
-: می خوای حرف بزنی؟
برگشتم سمت صدا. کوهیار با فلاصله چهار زانو کنارم نشسته بود و خیره شده بود بهم.
محکم گفتم: نه...
رومو برگردوندم. کوهیار سری تکون داد و گفت: باشه... اینجا میشینم هر وقت که دوست داشتی حرف بزن.
اخمام رفت تو هم.
من: تا هر وقت که خواستی بشین چیزی برای گفتن ندارم.
می دونم بی ادب شده بودم. می دونم حرفهام و لحنم بد و توهین آمیز بود اما دست خودم نبود. دست خودم نبود که تلخ حرف می زدم. که به همه بدبین شدم. به همه به چشم دشمن نگاه می کردم.
هی تو خودم حرف زدم. روزم و تحلیل کردم. به هر کس و ناکس فحش دادم. از همه گله کردم. از همه کس و همه چیز...
نمیدونم چقدر گذشت .. چقدر گذشت که بالا خره دهن باز کردم. خیره به ستاره ها گفتم: تو اداره ... یکی از بچه ها یه خبری داد... تو یکی از شهرا یکی از کارمندا .... در مورد یه دختری گفته بود که ایرانی بود ... ازدواج کرده بود... ما با ایرانیا کاری نداریم... سر و کارمون با مهاجراست. همکارمون یم خواست دختره رو بفرسته بره که.... که گفته شوهرش ایرانی نیست... و برای اینکه بتونه اینجا بمونه با دختره ازدواج کرده ... دختره... دختره گفت بابام فروختم... به 700 تومن فروختم...
اخم کردم. سرم و پایین انداختم... با ناخن هام ور رفتم. با اخمی که برای از بین بردن بغضم و اشکم رو صورتم نشسته بود گفتم: میگفت.. میگفت... 7 تا شوهر داره... هر شب یکی میره سراغش... شوهرش.. پول کافی نداشتن از 6 نفر دیگه هم پول گرفته تا بدن به بابای دختره و اونها هم ... حقشون و می خوان... سهمشون.. سهمشون از وجود این دختر... از ...
برگشتم تو چشمهاش نگاه کردم. آروم بهم نگاه می کرد.
من: گناهش چیه؟ که فقیره؟ که دختره؟ که باباش معتاده؟ باباش نذاشت برگرده خونه. می ترسن بیان پولشون و بگیرن و حالا... حالا این دختر حامله است ....
نگاهم و ازش گرفتم. یه نفس عمیق کشیدم... رومو برگردوندم سمت آسمون.
دوباره دهن باز کردم.
من: امروز .... امروز یکی به اداره امون زنگ زد... یه بچه ای و پیدا کرده بودن. آدرس اداره رو دادیم بچه رو فرستادن پیشمون... یه پسر بچه ی ناز... با چشمهای معصوم و بی گناه. ترسیده بود. خودش و ... جمع کرده بود و به کسی نگاه نمی کرد. سرش و انداخته بود پایین و یه گوشه نشسته بود. ازش که سوال میکردیم با ترس جواب میداد.
آخرش به حرف اومد... میدونی چی گفت...
بازم یه نفس عمیق و پر بغض کشیدم و نگاهم و گردوندم. موهامو از رو صورتم کنار زدم و گفتم: پسره با پدرش و نامادریش افغ ... زندگی می کرده. برادراش میان دنبالش... میدوزدنش...
برگشتم و تو چشمهای کوهیار نگاه کردم. پر بغض و با حرص گفتم: میفهمی.. برادراش با کمک عموش میدزدنش... میارنش ایران.
پوزخندی زدم.
من: معتاد بودن... می خواستن بچه رو بفروشن.. زن عموئه به بچه میگه.. میگه فرار کنه.. هر وقت که تونست فرار کنه.. تو شهر که میان بچه از دستشون فرار می کنه. شانس آورد که یکی پیداش کرد و زنگ زد به ما.... شانس آورد... فرستادیمش پیش یه خانواده ی معتمد سازمان. یه چند روز اونجا بمونه تا بتونیم برش گردونیم پیش پدرش...
پر بغض گفتم: از وقتی رفته 10 بار بیشتر بهم زنگ زده. می ترسه. می ترسه این خانواده هم برش گردونن پیش برادراش. میگه بیا من و ببر پیش خودت... به اونا اعتماد نداره. با اینکه خوبن اما میگه روم نمیشه غذا بخورم...
چشمهام و بستم. یه نفس عمیق کشیدم.
من: گناه این یکی چیه؟ آدم از کی گله کنه؟ از فقر؟ اعتیاد؟ از خانواده؟
برگشتم و توچشمهاش نگاه کردم.
با حرص گفتم: اونا خانوادش بودن... برادراش.. می فهمی... خانواده... باید ازش مراقبت می کردن... محافظت...
تو چشمهام اشک جمع شد....
من: مگه وظیفه اشون این نیست؟ مگه خانواده به همین نمیگن؟ مگه قرار نیست یه محیط امن برای آدمها باشه؟ پر اعتماد... پر امید.. پر امنیت ....
صدام شکست... بغضم شکست...
من: خانواده چیه؟ اگه نتونی بهشون اعتماد کنی پس به کی می تونی تکیه کنی؟ گناه بچه ها چیه؟ امیدشون به کی باشه؟ کسایی که بوجودشون آوردن. کسایی که بدنیاشون آوردن. کسایی که آگاهانه پاشونو به این جهان باز کردن؟
دستهام و مشت کردم.
من: وقتی نمیتونن ... برای چی یه بچه ای و می ندازن وسط مشکلاتشون. وقتی از پسش بر نمیان...
بدم میاد... از خانواده بدم میاد... از آدمهای بی مسئولیت بدم میاد...
بغضم شکست. رومو برگردوندم تا اشکام و نبینه. عینکم و از چشمم برداشتم و دو قطره ای که بی اجازه راه به گونه ام باز کرده بود و با انگشتهام پاک کردم. زانوهام و تو بغلم گرفتم و سرم و گذاشتم رو زانوم.
کوهیار: زندگی همینه. آدمهای احمقی که اسم خودشون و گذاشتن خانواده و برای زندگی بقیه تصمیم می گیرن.
خودتو ناراحت نکن چون چیزی حل نمیشه. همه چیز می گذره و تموم میشه. تو می تونی زندگی خودت و درست کنی.
لبمو گاز گرفتم. و سرم و تکون دادم.
سرشو کج کرد سمتم که بتونه صورتم و ببینه.
با ته خنده تو صداش گفت: نبینم ناراحتیت و ... بیا اینجا ...
با دست به کنار خودش اشاره کرد. بی توجه بهش سری تکون دادم و روم و برگردوندم.
دستشو جلو آورد و کمر شلوارم و گرفت و رو سرامیکا کشیدم سمت خودش.
کوهیار: مگه نمیگم بیا اینجا.
از حرکتش خنده ام گرفت. دستهام و بردم سمت کمرم که دستش و ازش جدا کنم اما دیگه برای فایده نداشت. همچین پر زور کشیده بود که به کنارش رسیده بودم.
دستش و از کمرم جدا کرد و انداخت دور بازوهام و کجم کرد سمت خودش. سرم و تکیه دادم به شونه اش.
دوباره بغض کردم.
آروم بازوم و نوازش کرد.
کوهیار: به خودمون نگاه کن.. کاری به تو ندارم ولی من و ببین. با وجود 30 و اندی سن اما تنهام. چرا؟ خونه، ماشین، پول و موقعیت... همه رو دارم. اما ترجیه می دم تنها باشم. از نظر من خانواده چندان چیز جالبی هم نیست. وابستگی خیلی مزخرفه. فقط چون به یکی عادت کردی که مجبور نیستی تا آخر عمرت و صرفش کنی.
آدم باید خودخواه باشه. من هر چی که بخوام و دارم. چرا باید کس دیگه ای و به خلوتم راه بدم که بخواد بیاد دائمی بمونه؟
مامانم و ببین. به محض اینکه حس کرد نمی تونه با بابام زندگی کنه بابامو ... من و ول کرد و رفت. این یعنی توجه به خود. چرا من نباید این جوری باشم؟ مامانم چه گلی به سر من زد که من بخوام به سر بچه ام بزنم؟ این چیزا باید تو خون آدم باشه.
دستی به بازوم کشید و به شوخی گفت: خوب.. پس پدر مادرای این بچه ها باهاشون درآمد زایی می کنن. اما یکم خرجش بالا نیست؟ خرج خورد و خوراک و رخت و لباس تا به این سن برسه؟ حالا براشون خوب پول میدن؟
با خنده آرنجم و کوبوندم تو شکمش. هر دو خندیدیم.
این بده که فکر می کنم وقتی کوهیار حرف می زنه حس می کنم خودم دارم این جمله ها رو میگم؟
اعتقاد و اعتماد نداشتن به خانواده و اینکه یه چییز بیهوده است.... دقیقاً مثل جمله های خودمه....
تو سکوت و آرامش یه ساعتی پشت در تراس خیره به آسمون و ستاره نشستیم.
من که چیزی نمیدیدم جز سوسوی کم نور چراغها. از نظر من با اون دیدم تو شب و بدون عینک ستاره ها همون چراغهای چشمک زن بودن.
کوهیار: به نظرت اون ستاره است یا سیاره؟
یادم رفته بود عینک ندارم. چشمهام و ریز کردم تا بتونم ببینم کدوم و میگه. اما وقتی نفهمیدم عینکم و چشمم گذاشتم تا با دید واضح بفهمم چی چی هست اینی که کوهیار گفته.
صاف نشسته ام و با دقت به چراغ چشمک زنی که کوهیار اشاره کرده بود نگاه کردم. یکم عجیب بود چون برخلاف بقیه نورش قرمز بود و حرکتم می کرد.
پیشونیم و خاروندم و گفتم: ستاره ای داریم که نورش قرمز باشه؟
سرم و یکم کج کردم. یهو یادم افتاد که اینی که من میبینم نه ستاره است نه سیاره بلکه نور چراغ یه هواپیماست.
برگشتم و رو به کوهیار گفتم: من و مسخره می کنی؟ این که نور هوا .... پی ... ماست ..
با دیدنش حرفم و نصفه و بریده تموم کردم. کوهیار به جای نگاه کردن به نوری که بهم نشون داده بود خیره شده بود به صورت من. یکم این نگاهش اذیتم می کرد مخصوصاً که نزدیکمم نشسته بود و بعد اون جریان توی کیش دوست نداشتم زیاد نزدیکش باشم. یکم کنترل کردن خودم سخت بود برام.
دستش و بلند کرد و آورد سمتم و گفت: چرا همیشه عینک داری؟
یه ابروم رفت بالا.
من: چون می خوام ببینم...
کوهیار: بدون عینک نمی بینی؟
من: یه سری تصاویر محو .....
عینکم و از چشمهام برداشت و زل زد تو چشمهام. با چه دقتی به چشمهام خیره شده بود.
نگاهش برام جالب بود. انگار در حال اکتشافه. یه اخم ریزی کرده بود که نشونه ی تمرکزش بود.
دوبار پلک زد و یکم نزدیک اومد و گفت: چشمهات... چشمهات.. مشکیه؟
گوشه ی لبم به سمت بالا رفت. خنده ام و جمع کردم و گفتم: قهوه ای تیره.
کوهیار: چرا هیچ وقت حس نکردم که چشمهات تیره است؟ بیشتر .. بیشتر بهش می خورد سبزی.. آبی... یا خاکستری...
جفت ابروهام رفت بالا. جمله اش و تکمیل کردم.
من: یا عسلی باشه؟
سرش و به نشونه ی آره تکون داد.
لبهام و جمع کردم و گفتم: لنز طبی و رنگی چیز خیلی خوبیه.
نگاهش و ازم گرفت و به عینکم دوخت. یکم کج و کوله اش کرد و سعی کرد از توی شیشه اش نگاه کنه که چشمهاش چپ شد و سریع عینک و برد کنار و چشمهاش و مالید. نخودی خندیدم.
کوهیار: از پشت این چیزی هم می بینی؟
من: به وضوح روز.
دست از مالوندن چشمهاش برداشت و گفت: چرا عمل نمی کنی؟
مثل منگلا گفتم: عمل؟
کوهیار: بله خانم عمل چشم. که سرپائیه و زودم چشمت خوب میشه و دیگه هم نیازی به این لنزهای رنگارنگ و عینکهای ته استکانی نداری.
یه چشم غره بهش رفتم که یه لبخند قشنگ زد و گفت: حیف چشمات نیست؟ چشم به این خوشگلی. دلت میاد که بزاریشون پشت شیشه؟
همچینی یه حس خوبی از تعریفش نشست تو دلم که نگو. همه ی سرخوشیم بابت حرفش یه لبخند شد و اومد رو لبم.
لبخندم و با لبخند جواب داد و از جاش بلند شد.
منم بلند شدم. عینک و داد دستم و گفت: من دیگه برم.
من: می موندی حالا.
کوهیار یه دستی به چیبهاش کشید و گفت: موبایلم کو؟
به میز اشاره کردم.
رفت سمتش و برش داشت. سرش تو گوشی بود و چک می کرد و تو همون حال گفت: نه دیگه برم. فردا پس فردا باید برم ماموریت بندر اومده بودم قبل رفتن ببینمت.
یه لبخند ناخواست اومد رو لبم. قبل رفتنش می خواست من و ببینه.
تا دم در همراهش رفتم. باهاش دست دادم. خداحافظی کرد و رفت سمت آسانسور دکمه رو زد و منتظر شد. در که باز شد صداش کردم.
من: کوهیار...
برگشت سمتم.
لبم و به دندون گرفتم و گفتم: بابت امشب ممنون و ببخشید. دست خودم نبود...
یه لبخندی زد و گفت: خودم فهمیدم دیوونه شده بودی...
چشمهام گرد شد. قبل اینکه بخوام چیزی بارش کنم دستی تکون داد و رفت تو آسانسور.
لبخند زدم. پسره ی خل خوب سر حالم آورد. دیگه اون نگاه معصوم مدام جلوی نگاهم نبود.
چقدر حرفهاش شبیه حرفهای خودم بود. چقدر کوهیار شبیه خودم بود. برای همین بود که انقدر زود و خوب با هم کنار میومدیم.
به خودم لبخندی زدم و رفتم تو اتاقم.
******
خیره به گوشی روی میزم بودم. چند ساعتی بود که با خودم کلنجار می رفتم. مدام دستم پیش می رفت و قبل رسیدن به گوشی پسش می زدم.
دو دل بودم. هم دوست داشتم برش دارم و هم میگفتم معنی نداره. چند روزه که از کوهیار خبری نیست و من تو تمام این مدت تو خونه تنها بودم.
تنهایی و به بودن تو دور همی ها ترجیه می دادم. هر چند همه دنبال کار و زندگی خودشون بودن. مهمونی یه شب دو شب. دور همی یه با ردوبار وقتی تکرار بشه میشه روزمرگی. جذابیتی نداره.
آخرش خودم می مونم و خودم و تنهاییم.
نمی دونم چرا وقتی این تنهایی میاد کنارش یاد کوهیار می افتم. که اگه بود یه سازی می زد چقدر دلم آروم می گرفت. که اگه بود با مزه پرونیاش لبهام و دلم و می خندوند. که اگه بود ....
بی طاقت دستم و بردم سمت گوشی و برش داشتم.
به شدت دلتنگش بودم و برخلاف همیشه که می رفت ماموریت یه زنگی می زد و حال و احوالی می پرسید این بار اصلاً ازش خبری نبود.
برای اولین بار بود که می خواستم بهش زنگ بزنم اونم تو سفر.
برای اینکه منصرف نشم تند شماره اش و گرفتم.
وقتی اولین بوق به صدا در اومد نفسم حبس شد. کار از کار گذشته بود و دیگه نمیشد قطع کرد. بوق ها رو شمردم.
3... 4 .... 5 ....
و تماس وصل شد. صدای خواب آلود کوهیار تو گوشی پیچید.
کوهیار: بله... بفرمایید...
یه لحظه چشمم خورد به ساعت و آهم در اومد. اونقدر درگیر زنگ زدن و نزدن بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت. ساعت از 1 نیمه شبم گذشته بود.
شرمنده گفتم: سلام ببخشید خواب بودی؟ نمی خواستم بیدارت کنم.
یکم سکوت و یهو صدای جون دار کوهیار که هول و کمی نگران بود گفت: آرشین چیزی شده؟ حالت خوبه؟ اتفاقی افتاده؟
شرمنده تر گفتم: نه هیچی نشده فقط می خواستم حالت و بپرسم. اصلاً حواسم به ساعت نبود.
ته خنده ای تو صداش موج می زد.
کوهیار: تو که منو نصفه عمر کردی دختر فکر کردم اتفاقی برات افتاده. خوشحالم کردی زنگ زدی. خودت خوبی؟
لبخند نشست رو لبهام.
من: آره خوبم مرسی. تو خوبی؟ کارات تموم نشد؟ نمی خوای برگردی؟
کوهیار: خدا رو شکر. چرا 2-3 روز دیگه بر می گردم.
یکم سکوت کرد. آروم و ساکت به صدای نفس هاش گوش می دادم.
کوهیار: وقتی بارگشتم برام یه شام درست می کنی؟
خنده ام گرفت. آشپز خوبی نبودم نیم دونم چرا ازم شام خواست.
من: حتماً...
کوهیار: دلم برای لازانیای دست پختت تنگ شده.
تنگ شده رو با یه لحنه خاصی گفت. نمی دونم چرا انقدر دوست داشتم فکر کنم به من گفته دلم تنگ شده.
من: بدون تو همه چیز خسته کننده است.
کوهیار: میام اونجا دلت و وا میکنم.
خندیدم... میون خنده از اون سمت خط صدای ظریفی شنیدم که خنده ام و خشکوند.
-: کوهیار عزیزم بسه دیگه بگیر بخواب.
کوهیار: باشه تو بخواب.
تند گفتم: ببخشید در هر حال نیم خواستم بی خوابت کنم. ببخشید شبونه مزاحم شدم شبت بخیر.
و قبل از اینکه کوهیار بتونه جوابم و بده گوشی و قطع کردم. قلبم مثل قلب گنجشک تند می زد. حس می کردم موقع دزدی مچم و گرفتن و بدجوری هم گرفتن. یه حسی هم داشتم مثله غم...
لبم و گاز گرفتم. برای دلداری خودم گفتم: چیه خوب.. بچه داره از زندگیش لذت می بره...
اما بر خلاف همه ی اعتقادات روشن فکریم این که فهمیده بودم کوهیار شب تنها نیست خیلی اذیتم می کرد.
تنها چیزی که به خیالاتم که در حال جولان بودن آرامش میداد این بود که بیخیال زنگ گوشیش نشد. اونم نصف شب همون کاری که آزاد میکرد حتی با اینکه نسبت آزاد و باهام نداشت. این یعنی اهمیت... اولویت... نگرانم شده بود.... نمی دونم.. نمی دونم....
با حرص از این حس ناراحتی از جام بلند شدم و گوشیم و پرت کردم رو مبل و رفتم تو اتاقم تا شاید خواب این حسهای احمقانه ام و تموم کنه.
این چند روز تا اومدن کوهیار، مدام با خودم کلنجار رفتم و فکر کردم. اونقدر بزرگ و عاقل شده بودم که بتونم فکرهای احمقانه ی بی دلیل و غیر منطقیم و از ذهنم دور کنم.
من حقی تو زندگی کوهیار نداشتم و اگه خودم جای اون بودم هیچ وقت بهش اجازه نمی دادم تو زندگیم و در مورد خلوتم نظر بده. پس منم بی خودی به اون شب و تنها نبودنش فکر می کردم.
با همه ی این دلداریها بازم وقتی یادش می افتادم یه غمی تو دلم حس می کردم.
دو روز پیش رفتم خونه ی مریم اینا. دلم براشو تنگ شده بود. کل عید دیدنی هر ساله ی من که با میل و رقبت انجامش می دادم همین دیدن مریم و خانواده اش بود که تو همه ی لحظاتم بهم آرامش می داد.
دیروز با آرشا حرف زدم. حالش خیلی خوب بود و هیجان خاصی تو صداش بود. یه جورایی عجیب و مرموز بود و مامان میگفت چند وقته که خیلی کم بیرون میره و تو خونه است. حدس زدم ممکنه با دوست پسرش بهم زده باشه یا مهمونی آنچنانی دعوت نشده باشه. اما مامان می گفت نه به کل اخلاقشم داره تغییر می کنه و یه جورایی سر به راه شده.
البته سر به راه از نظر مامان. بهش قول دادم که با آرشا حرف بزنم و ببینم موضوع از چه قراره.
خسته تر از همیشه وسایلم و جمع کردم و از اداره زدم بیرون.
سوار ماشینم شدم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن اسم کوهیار رو صفحه هول شدم. به زور دکمه ی وصل و زدم.
صدای خسته اش پیچید تو گوشی.
کوهیار: سلام چه طوری؟
من: سلام ممنونم خوبم تو خوبی؟
کوهیار: آره مرسی. چی کار می کنی؟
من: دارم از اداره بر می گردم خونه. تو کی بر می گردی؟
کوهیار: برگشتم یه کارهایی تو شرکت دارم اومدم اینجا.
یکم سکوت...
کوهیار: آرشین؟
صداش آروم و خسته بود.
من: بله؟
کوهیار: شامی که قرار بود بهم بدی و امشب درست می کنی؟
یه لبخند نصفه نشست رو لبم. همه ی خستگیم محو شد.
مطمئن گفتم: آره.. درست می کنم.
کوهیار: ممنونم.
من: شب منتظرتم.
تماس و قطع کردم. ماشین و روشن کردم و رفتم سمت خونه سر راهم مواد لازم و خریدم و رسیدم خونه یه دستی به سر و روی خونه کشیدم غذا رو حاضر کردم. یه دوش گرفتم. برای اولین بار برای انتخاب لباس جلوی کوهیار وسواس به خرج دادم.
یه شلوار خاکستری و تاپ خاکستری روشن انتخاب کردم که طرح های نقره ای روش بود. بالا تنه اش یکم گشاد تر و آستینای سر همی خیلی کوتاهی داشت و از قسمت زیر سینه تنگ میشد و تا یکم زیر باسن ادامه داشت.
تنگی لباس اندام و به خوبی نشون می داد و یقه ی به نسبت بازش باعث میشد که یا لباس کج بشه و یا یکی از شونه هام بی افته بیرون یا رو سینه ام پیدا بشه.
یه جورایی قشنگیشم به پیدا بودن شونه بود.
آرایش ملایمی کردم و لنزهای طوسی عسلیم و گذاشتم. تو چشمهای من تیره تر نشون می داد و اگه زیاد دقت نمی کردی نمی فهمیدی لنزه.
همه چیز و آماده کردم و منتظر کوهیار موندم. به ساعت نگاه کردم. به نظر یکم دیر کرده بود. ساعت از 9 گذشته بود.
گوشیم و برداشتم و بهش زنگ زدم.
من: سلام خوبی؟ کجایی؟ دیر کردی نگران شدم.
با یه صدای خیلی خسته گفت: تازه رسیدم خونه. آرشین...
بی اختیار گفتم: جانم ....
کوهیار: میشه شام و بیاری خونه ی من؟ خیلی خسته ام. یه دوش بگیرم سر حال میام اما ...
من: باشه مشکلی نیست. میارمش.
کوهیار: خیلی خیلی ممنون.
تماس و قطع کردم و رفتم وسایل شام و برداشتم. ظرف لازانیا و همراه ظرف سالاد برداشتم. روشون و با سلفون پوشوندم که خاک نگیرن .
یه مانتوی سبز نخی گشاد پوشیدم و یه شال همرنگش انداختم سرم.
کلید و موبایلم و برداشتم. خونه رو چک کردم. گاز و برقها رو خاموش کردم و از خونه زدم بیرون. همه ی این کارها 10 دقیقه از وقتم و گرفتن.
زنگ خونه ی کوهیار و زدم. بی حرف در ساختمون باز شد. رفتم بالا. در خونه اش باز بود و از کسی خبری نبود.
یه قدم به داخل خونه برداشتم و صداش کردم.
صداش از توی اتاق میومد.
کوهیار: بیا تو الان میام.
کفشهام و در آوردم و رفتم سمت آشپزخونه واردش نشدم. از همین ور ظرفها رو گذاشتم روی اپن.
مانتوم و شالم و در آوردم و رو اپن گذاشتم. یه نگاه از رو اپن به سماور روشن انداختم.
هر چقدرم خسته باشه سماورش به راهه.
داشتم تو آشپزخونه سرک می کشیدم و تو این فکر بودم که برم چایی دم کنم چون بخاری که از سماور بلند شده بود نشون می داد که جوش اومده.
خواستم تکیه ام و از اپن جدا کنم برم تو آشپزخونه که یکی از پشت چسبید بهم و دستهاش پیچید دور کمرم و سرش و گذاشت رو شونه ام.


-: چقدر دلم برات تنگ شده بود.
قلبم شروع کرد به بی امان کوبیدن. حس می کردم هر لحظه ممکنه کوهیار متوجه ی ضرباتش بشه. اما حس اون لحظه ام اونقدر عالی بود که حاضر نبودم از دستش بدم. شیرین تر از اون حرفش و دلتنگیش بود. حرف من ...
فشار دستهاش و دور شکمم بیشتر کرد و یه نفس عمیق کشید.
لبهام و تو دهنم جمع کردم و هوا و بوی خوش کوهیار و با تمام وجودم به ریه هام کشیدم.
من: خوشحالم که برگشتی.
آروم مثل یه گربه گونه اش و کشید به گردن و گونه ام. از حس خوشی لبریز شدم. لبهاش که نشست رو شونه ی لختم تمام تنم مور مور شد.
خودش و کشید عقب و ازم جدا شد. اومد کنارم و چسبید به اپن و سرش و برد بالای غذا و با چشمهای بسته بو کشید.
با لذت چشم بسته گفت: میمیرم برای این لازانیا.
لبخند زدم و رفتم تو آشپزخونه.
من: کوهیار میدونی که موهات هنوز خیسه؟
یه لبخند گشاد زد. خندیدم و رومو برگردوندم و رفتم دنبال ظرفههای شام و گفتم: تو برو موهات و خشک کن. منم میز و میچینم.
مظلوم یه چشمی گفت و رفت. اول چایی درست کردم و بعد میز و چیدم و از تو یخچال ماست و نوشابه در آوردم و غذا رو هم گذاشتم رو میز و صداش کردم.
سریع خودش و رسوند. از همون دور که چشمش به غذا افتاد چشمهاش شروع کرد به برق زدن.
از قیافه اش گشنگی می بارید.
تند اومد نشست و بشقابش و گرفت سمتم. براش غذا کشیدم. خودم یه تیکه برداشتم. واقعاً گشنش بود چون نمیدونست غذا رو تو چشم و دماغش بزاره یا تو دهنش.
4-5 تا تیکه از لازانیایی که تو خونه برش کرده بودم و خورد سالادم تموم کرد و ماست و نوشابه و هر چی رو میز بود و خورد.
سیر که شد کشید کنار. یه دستی به شکمش کشید و گفت: عالی بود...
خیل خوشم میومد که میدیم غذای دست بختم انقده یه نفر و خوشحال کرده. با لبخند سرم و انداختم پایین و آخرین تیکه ی لازانیمامو که تو بشقابم بود و خوردم.
از جام بلند شدم و بشقاب ها رو جمع کردم. بردم گذاشتم تو سینک. کوهیارم بلند شد کمک کنه.
طرف ماست و که یه دبه ی گنده بود و از تو یخچال در آوردم. من به ماستم دست نزده بودم. برش گردوندم تو ظرف و در ظرف و اسقات گذاشتم روش.
من: سفر خوش گذشت؟
کوهیار: چه خوشی بابا پدرم در اومد بس که کار کردم.
ایستادم نگاش کردم. یه ابروم و بردم بالا. حالا خوبه میدونه من صدای دختره رو شنیدما بازم میگه مردم از خستگی.
من: ولی فکر کنم زیادم بد نبودا...
کوهیار: نه بابا از صبح تا شب سر کار بودم همه اش دوندگی داشت...
با کنایه گفتم: شب تا صبح که نمیدویدی...
کاسه هایی که برده بود سمت سینک و گذاشت تو سینک و برگشت سمت. یه لبخند گشاد زده بود. چاپلوسانه گفت: من که نمی زارم بهم بد بگذره.... فوق برنامه هم داشتم...
یه ور نگاش کردم. نمیدوم چرا یهو حس کردم یه حس شدید خشمی تو وجودم داره سرک می کشه. نگاهم کم کم داشت میشد چپ چپ نگاه کردن.
چشمهاش و ازش گرفتم و پر حرص دبه ی ماست و برداشتم و رفتم سمت یخچال.
در یخچال و باز کردم اومدم ماست و بزارم تو یخچال که گوهیار گفت: از نظر کاری خسته کننده بود اما از نظرات دیگه خوب بود....
لحنش مثل یه نیشتر بود تو قلبم. یهو نفهمیدم چی شد. ظرف ماستی کهدستم بود از بین دستههام لیز خورد و من که خم شده بودم تا بزارمش طبقه ی پایین یخچال سعی کردم تو هوا بگیرمش اما با شدت خورد به پایین یخچال و درش با یه پرش باز شد و کلی ماست از توش پاشید بیرون.
چشمهام و بستم که حداقل تو چشمهام نره و سعی کردم با دستهام نگهش دارم. وقتی مطمئن شدم ظرف ماست ثابت مونده و دیگه محتویاتش بیرون نمیاد چشمهام و باز کردم.
-: چی کار کردی با خودت؟
با حرص در ظرف ماست و گذاشتم و هلش دادم تو قفسه اش. یخچال و زمین آشپزخونه پر ماست شده بود.
برگشتم که یه دستمال بردارم تا تمیزش کنم که کوهیار مچ دستم و گرفت و نگهم داشت. جلوش ایستادم. یه نگاه به صورتم کرد و یه دستی به موهام کشید و دستش و بهم نشون داد.
دستش ماستی شده بود. آهم در اومد.
یه بلخند نصفه زد و گفت: برو خودت و تمیز کن من اینجا رو پاک می کنم.
به ناچار رفتم سمت دستشویی. همچین ماسته پاشظیده بود که موهام و صورتم و لباسم و حتی شلوارمم پر لکه های ماست بود.
به زور موهام و صورتم و پاک کردم. هر چی با آب به جون لباسم افتادم بازم تهش یه لکه ای می موند. ماسته پاک میشد اما خیسی لباس و یه لکه از جای ماست بود رو لباس.
کل تاپ و شلوارم پر تیکه های خیس آب و ماست شده بود. آخرش اونقدر حرص خوردم چون تمیز نمیشد منم بی خیالش شدم و از تو دستشویی اومدم بیرون.
موهام و صورتم خیس بود. برگشتم تو هال و چند تا دستمال کاغذی برداشتم که صورتم و خشک کنم. خواستم برم تو آشپزخونه که بقیهی میز و جمع کنم که کوهیار نزاشت و گفت: خودم جمع کردم تو بشین الان شربت میارم.
راهم و کج کردم و بی حرف برگشتم رو مبل نشستم و با دستمال سعی کردم موهام و خشک کنم. بدتر دستماله خیس می شد می چسبید به موهام.
کوهیار سینی شربت به دست اومد بیرون. از دور من و دید و زد زیر خنده.
نزدیکم شد و اومد یه چیزی بگه که یهو پاش گیر کرد به فرش و تعادلش و از دست داد و خم شد جلو و سینی شربت از دستش در رفت و چون نزدیکم بود سینی با دو تا لیوان شربت آلبالو پرت شد رو سرم و یه درد بدی تو سرم و سینه ام حس کردم.
نفسم بند اومد.
بهت زده تو یه لحظه تکیه ام و از رو مبل گرفتم و اومدم لبه ی مبل.
علاوه بر دردی که از برخورد لیوان ها با سر و سینه ام حس می کردم رسماً شده ام موش شربت چکیده.
شربتای سرخ از رو سرم و لباسم می ریخت پایین. کل لباسام به گند کشیده شده بود و لباسهای خاکستریم صورتی شده بود.
اونقدر شوکه و بهت زده بودم که دستمال به دست با دستهای تو هوا خشک شده، دهن نیمه باز مبهوت به کوهیار نگاه می کردم.
قدرت حرف زدن نداشتم.
کوهیار شرمنده ابروهاش رفت بالا و هلال شد و یه نگاهی به موهام و سر تا پام انداخت. سینی خالی شده ی شربت و گرفت تو بغلش و سرش و کج کرد سمت شونه اش و مظلوم گفت: فکر کنم دیگه شستشو لازم شدی.
دوست داشتم جیغ بکشم.
آروم و مظلوم اومد جلو و دستم و کشید و از رو مبل بلندم کرد. سعی می کرد با بیشترین فاصله ازم بایسته تا نکنه یه وقت منفجر بشم و بزنم لهش کنم.
تو همون حالت دستم و کشید و بردم سمت اتاقش و تو اتاقش یه دری و نشونم داد و در و باز کرد و برقش و روشن کرد و گفت: برو خودت و بشور. اگه الان بشوریشون شاید رنگش نمونه. یه جورایی... نابود شدی.
تیز برگشتم و یه چشم غره ی توپ بهش رفتم.
رفتم تو حمام و کوهیار در و پشت سرم بست.
یه نفس عمیق و پر حرص و فوت کردم بیرون. تاپم و در آوردم و شلوارمم. نابود شده بودم. دوش لازم بودم رسماً.
کاش می رفتم خونه.
داشتم با غم به لباسهام نگاه می کردم که چند ضربه به در خورد و صدای کوهیار و شنیدم که گفت: آرشین یه دوش بگیر. برات حوله ی تمیز و لباس می زارم. لباساتم بده بندازم تو ماشین.
نزدیک در شدم و گفتم: کاش برم خونه ام. این جوری که نمیشه.
کوهیار: محاله بزارم این جوری بری. پیش وجدانم معذب می مونم. دوشت و بگیر. من از اتاق میرم بیرون. تو راحت باش. لباسات و بده.
به نفس عمیق کشیدم و لباسهام و برداشتم. آروم در و باز کردم. از لای در لباسها رو دادم بهش. ازم گرفت و در و بستم.
یکم بعد صدای بسته شدن در اتاقم شنیدم.
ظاهراً الان تنها کار ممکن همون دوش گرفتن بود. بقیه ی لباسهام و یه جایی آویزون کردم که خیس نشه لازمشون داشتم.
دوش و باز کردم و رفتم زیرش. حیف اون همه آرایشی که کرده بودم. سه سوته نابود شد.
یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم. لباسهام و برداشتم و در و آروم باز کردم. تو اتاق سرک کشیدم.
کسی نبود. تند اومدم بیرون و از رو تخت حوله ی سفیدی که برام گذاشته بود و برداشتم و پیچیدم دورم.
یه سرکی به اتاقش کشیدم.
چقدر تر و تمیز بود. تخت دو نفره ی راحت و نرم. آدم دلش می خواست روش همچین بپره که فنراش بزنه بیرون. همه چیز به جای خودش بود. یکم صبر کردم تا بدنم خشک شد. یه نگاه به تیشرت آستین کوتاه خاکستری که برام رو تخت گذاشته بود انداختم.
چه امشب همه چیز خاکستری شده بود.
برش داشتم و تو هوا بلندش کردم. گشاد بود و بلند. با اون قد و هیکل کوهیار غیر اینم نباید انتظار داشت.
بلندیش قده پیراهنهایی بود که برای مهمونیهام می پوشیدم. بین زانو و باسنم بود.
خوب چاره چیه.
حوله رو از دورم باز کردم و لباسهام و پوشیدم و تیشرت کوهیارم روش.
دستم و بردم تو موهام و تند تکونشون دادم تا با پریشون کردنشون آبی که بهشون مونده بود ازش جدا شه.
دستم هنوز به موهام بود که چشمم خورد به کمدی که یه لنگه از دراش باز بود.
یه اخم ریزی کردم و کنجکاو رفتم سمتش. در و باز کردم. متعجب به کیفهای مشکی ساز که با اندازه های مختلف تو کمد منطم پیده شده بودن چشم دوختم.
دستم و جلو بردم و یکیشون و برداشتم. سنگین بود و استوانه ای. با زور از تو کمد درش آوردم. زیپش و باز کردم و چشمم خورد به یه تنبک. همچین ذوق کردم که نگو. با دست دوتا ضربه ی محکم روش زدم که یه صدای بد و بلندی داد.
کیف بعدی که سفت تر بود و شکل جعبه ی کوچیک بود و در آوردم. با دقت بازش کردم. چشمم خورد به یه ویولون هیجان زده برش داشتم. سعی کردم صداش و در بیارم که یه صدای گوش خراشی از رو سیمهاش در اومد. پشیمون گذاشتمش سر جاش.
کیف بعدی یه تار بود. رفتم سراغ کیف بعدی و بازش کردم که چند ضربه به در اتاق خورد.
-: آرشین... خوبی؟ یه صداهایی اومد.
چشم از سه تاری که تو دستم بود برنداشتم و تو همون حالت گفتم: آره خوبم بیا تو...
کوهیار: لباس پوشیدی؟
من: اره بیا تو.
در باز شد و کوهیار اومد تو. برگشتم و با لبخند نگاش کردم. چشمهاش متعجب بود و خیره شده بود به من که کنار کمد رو زمین نشسته بودم و دورو برم پر بود از سازهای مختلف.
کوهیار: اینا رو چرا باز کردی؟
دو قدم اومد جلو و گفت: دو دقیقه نمی تونم تنهات بزارم؟ ببین اتاق و چقدر بهم ریختی. خوب می گفتی خودم برات درشون می آوردم.
خجالت زده لب ورچیدم. راست می گفت اتاق و کن فیکون کرده بودم. شرمنده سرم و انداختم پایین.
دستش و دراز کرد سمتم و گفت: خوب حالا دعوات که نکردم قیافه ات و این جوری کردی. پاشو پاشو خودم جمعشون می کنم.
دستش و گرفتم و از جام بلند شدم. نگاش به سازا بود و سرش پایین. یه نگاه به دورو برش کرد و گفت: کدوم و می خوای؟ با خودت ببرش بیرون من بقیه رو جمع کنم.
خوشحال یه نگاهی به سازا کردم. دست دراز کردم تنبک و برداشتم. دوباره نگاه کردم. گیتارم گرفتم. دوباره ویولونم گرفتم. دستم و دراز کردم سمت سه تار که با نگاه کوهیار دستم تو هوا نرسیده به ساز موند و بعد یکم جمعش کردم تو بغلم و گفتم: همین 3 تا رو می خوام.


یه لبخندی زد و گفت: باشه اینا رو ببر من میام.
سری تکون دادم و خوشحال سازها رو بردم تو هال. رو مبل نشستم و یکی یکی باهاشون ور رفتم.
اونقدر مشغول بودم که نفهمیدم کوهیار کی کارش تموم شد و از اتاق اومد بیرون و نشست کنارم. فقط به خودم اومدم دیدیم دستش و زده زیر چونه اش و داره با لبخند نگام میکنه.
یکم خجالت کشیدم. نه از نگاهش بلکه از اینکه داشتم با این آلات موسیقی کشتی می گرفتم تا شاید صدای بهتری ازشون در بیاد اما نمیشد و منم بدجوری باهاشون کلنجار می رفتم.
برای دور کردن خطر دعوای احتمالی لبخندی زدم و گیتاری که دستم بود و گرفتم سمتش و گفتم: تو بزن. شاید صداش بهتر شه.
با لبخند جمع شده ابروهاش و برد بالا. گیتار و از دستم گرفت و گذاشت رو پاش و تنظیمش کرد و یکم سیمهایی که من دست کاری کرده بودم و سفت و شل کرد و شروع کرد به زدن.
قد دو دقیقه با هیجان نگاش کردم اما یهو هیجانم ته کشید رفتم سراغ ویولون گرفتم سمتش و گفتم: اینم بزن.
دوباره ابروهاش پرید بالا.
گیتار و گذاشت کنار و ویولون و گرفت. تنظیم کرد و شروع کرد به زدن. اینم قد دو دقیقه هیجان زده ام کرد و بعدش رفتم سراغ تنبک و بی حرف گرفتم سمتش. دیگه خودش میفهمید.
نگاهی به تنبک کرد و دست از ساز زدن کشید. یه نگاه چپه بهم کرد و ویولون و گذاشت پایین. بدون اینکه تنبک و بگیره نگاهم کرد و خونسرد گفت: تکلیف خودت و روشن کن. کدوم و بزنم؟ سر سه دقیقه نظرت عوض میشه. تا تو تصمیم نگیری از ساز زدن خبری نیست.
این و گفت و کنترل و تلویزیون و برداشت و روشنش کرد.
من موندم و یه انتخاب خیلی سخت. یکم فکر کرد و دستم رفت سمت گیتار اما نرسیده بهش پشیمون شدم دستم و کشیدم عقب و رفتم سمت تنبک. بازم پشیمون شدم. نگاهی به ویولون کردم.
خیلی سخت بود. سرم و بلند کردم و با عجز به کوهیار نگاه کردم. بدجوری زوم تلویزیون بود و به من نیم نگاهی هم نمی نداخت. رد نگاهش و گرفتم و رسیدم به تلویزیون.
چشمهای ملتمسم یهو شماتتگر شد.
یعنی بگم خاکــــــــــــــــــــــ ــ. همچین با اشتیاق نگاه می کرد که گفتم چه موضوع مهمیه که انقدر حواسش و جمع خودش کرده. یه شو خارجی داشت نگاه می کرد که خواننده هاش 3 تا آدم چاق و چله بودن که کنار استخر می خوندن. این استخرم انگار غیر این 3 تا مذکر دیگه ای نداشت همه خانم بودن اونم چه خانم هایی. همه جاشون و انداخته بودن بیرون و یا شنا می کردن یا حموم آفتاب می گرفتن یا در حال قر دادن بودن.
پر حرص گفتم: یعنی من موندم تو کار این خواننده ها. خودشون که هیچی ندارن نه صدا نه قیافه از سر و شکل و اندام بقیه مایه می زارن تا 4 تا اشکول هیزی مثل تو بشینه نگاشون کنه.
کوهیار یه ثانیه، فقط یک ثانیه چشمهاش اومد رو من و سریع برگشت رو تلویزیون و تو همون حالت گفت: خوب گذاشتن که ببینیم. نمی خواستن خودشون و می پوشوندن.
هم زمان با تموم شدن حرفش شویی که پخش میشد هم تموم شد. کوهیارم با یه لبخند برگشت سمت من. چشمام و براش ریز کردم که مسخره و سرزنشش کنم اما نگاهش اصلا به چشمام نرسید. همون پایین مایینا موند.
سریع به خودم نگاه کردم.
این تیشرت کوهیار وقتی می ایستادی مشکلی نداشت ولی وقتی می نشستی زیادی کوتاه می شد. حالا هم که نشسته بودم قسمت زیادی از پاهام و رونم پیدا بود.
برام مهم نبود اما دیگه این چشمهای کوهیار زیادی داشت خیره میشد به پرو پاچه ی من.
پا شدم اول یکی کوبوندم تو سر کوهیار تا اون چشمای هیزش و برداره و بعدم رفتم شالم و برداشتم و برگشتم گذاشتم رو پام که پاهام و از نگاه این گرگ دور کنم.
اومدم 4 تا چیز بار کوهیار کنم که با لبخند خودش و یکم کشید سمتم و گفت: آرشین جان کدوم ساز و می خواستی برات بزنم؟
ابروهام پرید بالا. یعنی پسرا رو جون به جونشون کنی هیز و دله ان. کوهیار و آزاد هم نداره. ببین یه دید خشک و خالی چه بچه رو مطیع کرده.
اول مطمئن شدم که دیگه پاهام از زیر شال دیده نمیشه و بعد رو به کوهیار گفتم: ببین من همه ی اینا رو دوست دارم منتها ... چیزه...
سرش و تکون داد که یعنی چیزه؟؟
یه لبخند ملیح زدم و گفتم: نمیشه به من یاد بدی؟؟؟
یه ابروش رفت بالا. یه نگاه خبیث اومد تو چشمهاش. خودش و کشید عقب و دست به سینه تکیه داد به مبل و پاشو انداخت رو پاشو گفت: خوب چی گیر من میاد؟
وا رفتم. خوب چی می خواست الان؟ ماچ بدم خوبه؟ بابا یه ساز یاد دادنه دیگه.
مظلوم گفتم: چی می خوای؟ هزینه ی کلاسهات و میدم خوب...
کوهیار یه نگاهی بهم انداخت و گفت: هزینه نمی خوام. سوسول بازی نداریم. مثل ساز دهنی بخوای پاکشون کنی و بگی کثیفن و چیزن و چیز نیستن.
داشتم فکر می کردم غیر ساز دهنی کدوم یکی از این سازها تفی میشه؟ خدایی هیچ کدومشون غیر دست با دک و دهن کاری نداشتن.
سری تکون دادم.
کوهیار: امشبم سازها رو نشونت میدم ببینم کدومش و دوست داری. البته فکر می کردم ساز دهنی بخوای یاد بگیری.
تند گفتم: اون و بیشتر از همه دوست دارم ولی اینا وسوسه کننده است.
سری تکون داد و گفت: میدونم منم برای همینه که خریدمشون. شاید برای هر کدوم 2 سال وقت گذاشتم تا دلم و زدن و رفتم سراغ بعدی ولی خوب هنوزم بعضیها رو عالی بلد نیستم. یه چیزایی بلدم و می تونم بزنم. مثلاً همین ویولون خیلی سخته. منم زیاد بلد نیستم. تا عاشقش نباشی نمیتونی بزنیش. زده ات می کنه.
تو تایید حرفهاش سری تکون دادم.
کوهیار به سرم نگاهی کرد و گفت: خوب حق زحمه ی من چی میشه؟
ناباور گفتم: خوب چقدر میشه؟
یه لبخند کج و نصفه زد و گفت: من پولی کار نمیکنم.
یعنی ماچ می خواست؟
کوهیار: من بهت ساز یاد میدم تو هم به من رقص عربی یاد بده.
ناباور و متعجب یکم خودم و کشیدم جلو. فکر کردم اشتباه شنیدم.
نامطمئن گفتم: چی یادت بدم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت: چیه خوب... منم عربی دوست دارم. به منم یاد بده...
یه نگاه سر تا پایی به قد و هیکلش کردم و گفتم: یعنی مطمئنی؟
سریع موضع دفاعی گرفت و گفت: چیه؟ نمی خوای؟ باشه منم هیچی یادت نمیدم.
تند گفتم: نه نه یادت میدم باشه. برای من که شاگرد با شاگرد فرقی نداره.
یه لبخندی زد و گفت: امشب جلسه اول و بزار.
می خواست گرو کشی کنه که از دستش در نرم. یه باشه گفتم و کوهیار خوشحال خودش و رو مبل کشید سمتم.
اول گیتار و گرفت و داد دستم و گفت: ببین این گیتار از همه آسون تره. این و امتحان کن تا ببینم تا چه حد استعداد داری.
گذاشت تو بغلم و جلوم زانو زد و دستهام و روی سیمها تو جای درست قرار داد. پا شد اومد کنارم نشست و شروع کرد به توضیح دادن.
اول دستهاش و مثل پنجه ی کلاغ کج و کوله کرد و گفت هر کدوم از این مدل پنجه ها برای زدن یه نتیه و هر کدوم اسم داره.
خدایی خیلی سخت بود بدتر از اون اینکه دستهای من از دستهای کوهیار کوچیکتر بود و بعدم مگه چقدر کش میومد که یه انگشتم و باید می زاشتم رو سیم اول و انگشت بعدیم و می زاشتم رو سیم آخر. حس می کردم انگشتام دارن از هم باز میشن و مدام از رو سیم ها در می رفتن.
کوهیار خودش و نزدیکم کرد و دستش و انداخت دورم و از یه طرف بدنم با دست انگشتام و روی پایین سیمها میزون کرد و از اون طرف انگشتام و روی سیمهای بالایی درست قرار داد.
کنار گوشم آروم و با تمرکز گفت: حالا برای زدن آهنگ فقط کافیه وقتی این انگشتهات این جوری قرار گرفتن ناخن این انگشتت و آروم بگشی رو سیمها.
دستم و گرفت و آروم ناخنم و کشید رو سیمها. یه صدای قشنگی ازشون در اومد که هیجان زده ام کرد.
کوهیار: آفرین. حالا می خوام با ناخن شصتت بکشی رو دوتا سیم اول و سه تای پایینی و با انگشت اشاره ات بکشی به سمت بالا.
من که نفهمیدم چی گفت. همه ی حواسم به این بود که شونه ام و بدم بالا و سرم و کج کنم سمتش تا هوای گرم نفسهاش موقع حرف زدن کمتر بخوره تو گوش و گردنم.
تنم و مور مور می کرد. از طرفی هم گرمای بدنش که این جوری بهم چسبیده بود وقتی بهم منتقل میشد یه جورایی بدنم و سِر و بی حس می کرد.
برای بار چندم شونه ام و انداختم بالا و کشیدمش به گوشم تا گرمای نفسش و از بین ببرم.
کوهیار تو همون حالت نگاهی بهم کرد و گفت: آرشین حواست با منه؟
دیگه نتونستم تحمل کنم. یعنی واقعاً مجبور بود برای یاد دادن بهم این جوری خودش و دستهاش و دورم بپیچه؟
با یه حرکت از جام بلند شدم و ایستادم. شالم از روی پاهام افتاد. برگشتم و گیتار و گذاشتم تو دستهاش و تو صورت بهت زده اش با اخم گفتم: من این و نمی خوام. اصلاً خوشم نیومد نه هیجان داشت نه حس خوب. یکی دیگه بهم یاد بده.
یکم ناباور خیره شد بهم. یهو به خودش اومد و تکونی خورد و از جاش بلند شد. دستهاش و کشید به لباسش و گیج سرش و گردوند و گفت: ام... باشه.. باشه .. صبر کن ببینم....
تو چرخشش چشمش خورد به ویولون و گفت: خوب بزار ویولون باهات کار کنم شاید این و دوست داشته باشی.
با سر حرفش و تایید کردم. ویولون و برداشت و اومد جلوم ایستاد.
کوهیار: اول با دقت به من نگاه کن تا نوبت تو برسه باشه؟
با سر گفتم باشه.
ویولون و گذاشت رو شونه اش و جاش و درست کرد و تو همون حالت یه توضیحاتی هم به من داد.
همه ی حواسم و داده بودم به یاد گیری ساز. توضیحاتش که تموم شد ویولون و آورد پایین و اومد سمتم.
جلوم ایستاد و ویولون و داد دستم و گفت: هر کاری من کردم تو هم بکن.
سعی کردم کارهاش و مو به مو انجام بدم اما بازم یه جاهایی اشکال داشتم. برای همین خودش دستش و می آورد جلو و بهم کمک می کرد که چه جوری رو شونه ام فیکسش کنم و سرم و چه جوری بزارم و ...
واقعاً کار سختی بود بی خود نبود آدم ها خیلی کم می رفتن سمتش. واقعاً تا عاشق این سازی نباشی نمی تونی تحملش کنی.
ساز که رو شونه ام جا گیر شد کوهیار یه نگاهی بهم کرد و بعد اومد پشتم. دستهام و از آرنج با کف دستاش گرفت و به سمت بالا هلشون داد. دستهاش و انداخت دورم و آرشه رو روی سیمهای ساز تنظیم کرد.
دوباره داشت عصبیم می کرد. با اینکه بی حرف کارش و انجام می داد اما شرایط عوض نشده بود. هنوزم با نفسهاش که این بار به پشت گردنم می خورد مور مورم می کرد. نفسهام تند شده بود.
یه قدم به جلو برداشتم تا یکم ازش دور باشم اما تو کسری از ثانیه کوهیار بازم پشتم بود و نفس هاش...
چشمهامو بستم و لبم و به دندون گرفتم. نفسهام تند و تند تر میشد.
بی اختیار دستهام سفت شده بود و هر چی کوهیار تلاش می کرد تا جای درست قرارشون بده نمی تونست. تو یه لحظه از پشت بهم چسبید که با قدرت بیشتری دستهام و تکون بده. همون باعث شد از خود بی خود بشم و رم کنم.
تند دو قدم رفتم جلو و با اخم برگشتم سمتش. به زور خودم و کنترل کردم. کنترل کردم تا کار دست خودم ندم. قیافه ی بهت زده ی کوهیارم باعث میشد بخوام جلوی خودم و بگیرم.
خم شدم و ویولون و آرشه رو گذاشتم رو مبل و گفتم: میدونی چیه؟ بی خیال. من هیچ وقت استعداد موسیقی نداشتم. اصلاً من و چه به ساز زدن همون برقصم برام کافیه.
زیر چشمی به کوهیار نگاه کردم. یه اخم ریز تو صورتش بود. فکر کنم یکم به خاطر رفتارای عجیبم گیج شده بود. شایدم یه کوچولو بهش بر خورده بود. اما کاری ازم بر نمی یومد. بهتر از این بود که بهش....
سری تکون داد و گفت: باشه... پس بی خیال کلاس من میشیم و میریم سراغ کلاس تو. چون خودت کلاست و کنسل کردی پس ایرادی به من وارد نیست.
نشست رو مبل و گفت: برای اینکه بدونم معلم خوبی هستی یا نه اول باید رقصت و ببینم تا مطمئن بشم.
چشمهام گرد شد. یعنی یه جور امتحان دیگه....
دست دراز کرد و تنبکش و برداشت و گفت: خوب من با ریتم می زنم تو باهاش برقص ببینم چی کاره ای.
نامطمئن گفتم: واقعاً؟ جدی میگی؟
کوهیار مستقیم نگاهم کرد و گفت: تو قیافه ی من شوخی میبینی؟
من: ام... نه....
واقعاً هم جدیِ جدی بود. پس اعتراض نمیشد کرد. رفتم و شالم و برداشتم و بستم دور کمرم و دو طرفش و آویزون کردم. گیره ی موهام و باز کردم و با دوتا حرکت به چپ و راست موهام و پریشون کردم.
کوهیار با لبخند سوتی کشید و گفت: نه انگار خیلی این کاره ای....
شونه ای بالا انداختم و صاف ایستادم و گفتم: بزن....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۱
قسمت چهارم رمان پشت یک دیوار سنگی

غرق افکارم بودم که کوهیار گفت: پیاده شو رسیدیم.
تازه حواسم جمع شد. نگاهی انداختم دیدم تو یه پارکینگ سیاه و تاریکیم. با تعجب گفتم: اینجا کجاست؟
کوهیار: پارکینگ. پیاده شو دیگه.
پیاده شدم و کنجکاو دنبالش راه افتادم. کلی آدم و ماشین بودن که میومدن تو پارکینگ. نمی فهمیدم داریم کجا میریم که انقدر شلوغه اونم این ساعت شب. ساعت حدود 11 بود.
از تو کوچه ای که پارکینگ توش بود بیرون اومدیم و رسیدیم به خیابون اصلی. از بین آدم ها رد شدیم و پیچیدیم سمت چپ و یهو کوهیار ایستاد منم گرومپ خوردم بهش. برگشت با لبخند دستش و انداخت دور کمرم و از بین آدمهای جور واجور که بیشترشون سانتال مانتال بودن و تیپاشون و لباسهاشون من و کشته بود ردم کرد تا رسیدیم به یه درشیشه ای که باز شد. به خاطر ازدحام جمعیت هنوز نفهمیده بودم کجاییم. وارد شدم. وقتی رو دیوارها رو دیدم با بهت گفتم: اومدیم سینما؟؟؟
کوهیار بلیطها رو به دربون داد و گفت: نه عزیزم اومدیم تأتر.
ذوق زده گفتم: جدی میگی؟؟؟ من عاشق تأترم.
لبخندی زد و با دست هدایتم کرد سمت بوفه و پاپکورن و پفک و چیپس خرید و چون به وقت شروع نزدیک شده بودیم وارد سالن شدیم و یه جای خوب نشستیم.
کوهیار که تا نشست بسته ی چیپس و باز کرد و مشغول خوردن شد. خیلی آدم اومده بود.
با ذوق اسم تأتر و پرسیدم.
همون جور که یه چیپس تو دهنش می گذاشت گفت: قهوه خانه ی زری خانم 2.
یه لحظه فکر کردم داره شوخی میگنه.
من: مگه سریاله 1 و 2 داشته باشه.
کوهیار: نمی دونم ولی این تأتره که داره.
از ذوق غمهام و فراموش کرده بودم و یه ریز حرف می زدم. کوهیار که دید این جور ادامه بدم از حرفهام گوش درد می گیره دست برد تو بسته ی چیپس و یه مشت برداشت و یهو بدون آمادگی فرو کرد تو دهنم. جوری که حس می کردم چیپسه از تو دهنم وارد شده الاناست که از گوش و بینیم بزنه بیرون.
چشمهام در اومد.
با لبخند گفت: یه 2 دقیقه زبون به دهن بگیر عزیزم الان شروع میشه.
با دست صافم کرد رو به صحنه و دیگه مجبور شدم آروم بگیرم چون بازیگرا داشتن میومدن رو صحنه.
وای که چه تأتری بود ترکیدم از خنده. خیلی بامزه بود.
انقده خوب بود که بعد تموم شدنش دلم نمیومد از جام بلند بشم و برم و به زور کوهیار که دستم و گرفت و دنبال خودش کشید ناراضی از سالن خارج شدم.
به زور از بین اون همه آدم که می خواستن برن بیرون رد شدیم و به بیرون سینما که رسیدیم دیدم این ملت که تو سالن بودن همه یه گوشه جمع شدن.
نگاهی به کوهیار انداختم. اونم بدتر از من داشت از فضولی میمرد. دستم و گرفت و رفتیم سمت جمعیت. دیدم همه دور یه پسر جوون و .... از حق نگذریم خوشتیپ جمع شدن و پسره هم دستش یه گیتاره و ایستاده داره گیتار میزنه و یکم بعد شروع کرد به خوندن. جالب تر این بود که کیف گیتارشم جلوش پهن بود و ملت میرفتن جلو و تو کیفش پول میذاشتن.
از بین کله ها سرک کشیدم. اوه ..... جان من ببین پسره با یه گیتار چه پولی در میاره. کمترین اسکناسی که تو کیف گذاشته بودن 5000 تومنی بود. تا همین الانشم کلی پول جمع کرده بود. با حسرت به پولهای تو کیف نگاه کردم. کاش مال من بود.
کوهیار برگشت سمتم و دم گوشم گفت: تو اینجا بمون الان بر می گردم.
بدون اینکه منتطر جواب من بمونه و قبل اینکه فرصت کنم بپرسم کجا میری سریع ازم دور شد.
دوباره برگشتم و خیره شدم به پسره و سازی که می زد.
یاد این دوره گردهایی افتادم که میومدن تو کوچه ها و سر چهار راه ها تنبک ونی و فلوت و ویولون میزدن و ملت بهشون پول میدادن. با اینکه انصافاً اونا بدون کلاس رفتن و هیچی قشنگ می زدن اما در بهترین حالت ممکن که شانس می آوردن یه کسی دلش می سوخت و یه اسکناس 2000 تومنی بهشون می داد و اونها هم ذوق می کردن.
اما اینجا این آدم ها که مایه داری از سر و شکلشون می بارید چقدر راحت تو کیف این جوون که پیدا بود مشکل مالی هم نداره پول می زارن. شاید یک کمیشم به خاطر جو زدگی و کم نیاوردن بوده.
آهنگ تموم شد و همه برای پسره دست زدن. از تو فکر بیرون اومدم و به پسر نگاه کردم.
چشمام 4 تا شد کوهیار اونجا چی کار می کرد؟؟؟
کوهیار کناره پسره بود و یه چیزی زیر گوشش گفت و پسره هم با لبخند یه سری تکون داد. با دست به کوهیار اشاره کرد که اونم ایستاد کنارش.
از تو جیبش یه چیزی در آورد. فکم افتاد زمین. ساز دهنیش بود.
سازش و گذاشت رو لبهاش و شروع کرد. آدم های جمع شده هم با سوت و دست تشویقش کردن و بعد ساکت شدن و به صدای ساز دهنی کوهیار که یکم بعد با صدای گیتار قاطی شد گوش دادن.
خیره خیره به کوهیار نگاه کردم. تلفیق صدای ساز دهنی و گیتار چیز جالبی بود.
بازم مثل دفعه ی قبل همه پول انداختن تو کیف و بعد از تموم شدن آهنگ دست زدن. کوهیار و پسره 2 تا آهنگ و با هم زدن و بعد پسره از همه تشکر کرد و به مرور ملت متفرق شدن.
من موندم با دستهایی که تو جیب پالتوم فرو رفته بود و نگاه خیره ای که حرکات کوهیار و زیر نظر گرفته بود. با اینکه ساز دهنی زده بود اما حواسم بود که تو همون وضعیت مشغولیت دهنش با چشم و ابرو به دخترا نخ می داد و همینم جالبش کرده بود.
صبر کردم چند تا دختری که دور کوهیار و پسر جوون جمع شده بودن برن. پسره پولها رو از تو کیف برداشت و گیتارش و تو جاش قرار داد و برگشت سمت کوهیار و یه چیزهایی بهم گفتن و خندیدن و پسره یه چیزی به کوهیار داد و بعد از دست دادن کوهیار اومد سمت من.
تا بهم رسید با تعجب گفتم: تو بی نظیری. چه جوری با یه ساز دهنی مخ ملت و زدی؟
چشمکی زد و گفت: همون جور که مخ تو رو زدم.
اخم کردم و یه مشت کوبوندم تو بازوش که باعث شد بلند بخنده. اما خ0دایی راست می گفت اگه به خاطر سازش نبود شاید هیچ وقت برای بار دوم رو تراس نمیدیدمش و دوستیمون شکل نمی گرفت.
دستش و انداخت دور کمرم و چرخوندم و بردم سمت کوچه ای که پارکینگ توش بود.
وارد پارکینگ شدیم. ماشین و از بین ماشین های دیگه پیدا کردم و رفتم سمت در تا بازش کنم بشینم که کوهیارم اومد سمت همون در.
با تعجب نگاش کردم و گفتم: چرا اومدی این سمت؟ می خوای بدی من رانندگی کنم؟
یه نیشی برام باز کرد و گفت: با اون رانندگی افتضاحت هرگز ...
دوباره اخم کردم اما چیزی نداشتم که بگم کم من و در حال نابودی ماشینم ندیده بود.
یه قدم بهم نزدیک تر شد و دستش و به سمتم دراز کرد. با تعجب یه نگاه به خودش و یه نگاه به دستش انداختم و گفتم: این چیه؟؟؟
کوهیار بی تفاوت گفت: پول ...
چشمهام گرد شد. با بهت گفتم: پول چی؟؟؟
چشمکی زد و گفت: کار کرد امشب.
سرم و پایین آوردم و خیره شدم به دستش و پولها.
پول؟ اونم پول سازی که زده بود؟ پسره دونگش و داد؟ اما چرا داره میدتش به م ....
سریع سرم و بلند کردم و نگاش کردم. اخمام رفت تو هم. یعنی ممکنه حرفهای من و مریم و شنیده باشه و الان این پول به خاطر همون باشه؟؟؟ یعنی ... یعنی ...
نمی دونم چرا عصبانی شدم...
عصبی گفتم: چرا داری میدیش به من؟؟؟ پول خودته پیش خودت بمونه.
خواستم برگردم سمت در و بازش کنم و بشینم و درم به قصد کنده شدن بکوبم به هم. اما کوهیار یه قدم دیگه بهم نزدیک شد و دستم و گرفت و نگهم داشت. برم گردوند و پول و گذاشت کف دستم و مستقیم خیره شد تو چشمهام و جدی گفت: ببین نمی خوام بگم ناخواسته چون خواسته حرفهات و گوش کردم و شنیدمشون. می دونم که پول لازم داری و می خوای بری از مادرت بگیری. اینم درک کردم که این کار برات سخته. احتمالاً من اگه جای تو بودم ترجیح می دادم بمیرم و این کار و نکنم. از طرفی درسته که ما با هم دوستیم ولی همین دوستی باعث میشه که نخوام بهت کمک مالی بکنم چون معمولاً من با دوستام مخصوصاً اونهایی که صمیمی هستم وارد مسائل مالی نمیشم. یعنی پول رد و بدل کردن و قرض دادن تو مرامم نیست.
چون فکر می کنم دوستیها رو از بین می بره.
نمی خوام نطق کنم. امشب حس کردم که حالت بده و برای همینم آوردمت تأتر تا روحیه ات عوض بشه. وقتی خودم ناراحتم ساز زدن آرومم می کنه. به دفعات دیدم که وقتی ساز میزنم چقدر آرامش می گیری برای همینم از خونه سازم و آوردم که تو پارک بشینیم برای هوا خوری و برات ساز بزنم. اما قسمت این بود که امشب جلوی این همه آدم ساز بزنم.
از اونجایی هم که من این ساز و به نیت تو آوردم برای همین هر چی ازش در اومد نصیب تو میشه. نه به عنوان یه قرض به عنوان پول خودت. نیازی به پس دادنشم نیست.
الانم این پول و می گیری چون حوصله ی بحث کردن ندارم.
مات نگاش کردم. حرفهاش و می فهمیدم اما درکش برام سخت بود. مطمئنن منم از کوهیار هیچ وقت پول قرضی نمی گرفتم. منطق منم یه چیزی بود مثل اون منتها الان شرایطم فرق داشت با این حال بازم حاضر نبودم ازش پول بگیرم. ولی اینکه میگه پول خودمه و نیاز به پس دادنش نیست ... این یه حرف دیگه است ...
کوهیار ساکت خیره به خود درگیریهای من بود. چشمهای من مدام بین صورت اون و دست خودم می چرخید. گیجیم و که دید شیطون شد و با یه چشمک گفت: یه تشکر ویژه هم ازت دارم. الان فهمیدم اگه یه روزی از کار بی کار شدم یه شغل پر در آمد این گوشه ی شهر وجود داره. جان تو ملت خوب پول میدن. نه که همه پنجی و دهی می دادن من یکی که روم نمیشد کمتر بزارم. خدا خیرشون بده پول زیاد دارن خیرات می کنن.
به خاطر حرفهاش و لحنش یه لبخند زدم. هنوزم گیج بودم. ضربه ای به بازوم زد و گفت: زیاد بهش فکر نکن.
چرخید و رفت اون سمت ماشین و سوار شد. وقتی از داخل در و باز کرد و کوبوند به پام تازه به خودم اومدم. پول و گذاشتم تو کیف و سوار شدم.
ماشین و روشن کرد و از تو پارکینگ در اومد و مسیر خونه رو در پیش گرفت. خیلی دلم می خواست پولا رو در بیارم بشمرمشون ببینم چقدره اما روم نمیشد.
هر چقدر که بود خدا خیرش بده من و مدیون خودش کرد.
تو شرایطی نبودم که دست رد به این همه اسکناس بزنم. برگشتم یه نگاه طولانی مدیون و قدرشناس بهش انداختم. بدون اینکه نگام کنه متوجه نگاه خیره ام شد. اخم کرد.
آروم اما محکم و جدی گفت: لطفاً دیگه این جوری نگاهم نکن. تو به من مدیون نیستی. از این نگاه ها اصلاً خوشم نمیاد.
شوکه شدم از اینکه بدون نگاه حسم و فهمید.
برگشت و با یه لبخند شیطون گفت: شنیدی میگن پول باد آورده رو باد می بره؟ تو برای این پولا همون بادی.
یکم گیج به حرفش فکر کردم حالت من و که دید بلند خندید. تازه متوجه منظورش شدم با حرص یه چشم غره بهش رفتم.
من: بدجنس.
جلوی در خونه ازش تشکر کردم یه خداحافظ گفتم و برگشتم سمت در که پیاده شم. دل دل می کردم. آخرش طاقت نیاورم برگشتم و با یه حرکت دستهام و سریع انداختم دور گردنش و یه بوسه رو گونه اش نشوندم و بغلش کردم. آروم دست کشید به بازوم و چند ضربه ی نرم زد به پشتم.
حالا دلم آروم گرفت.
کوهیار تو همون حال آروم و پر شیطنت گفت تو که می خواستی ماچ کنی یه ماچ با پدر مادر خوب می کردی. امشب که به شب زنده داریمون نرسیدیم حداقل با دل خوش بخوابیم.
تو همون حالت یه اخم ریز کردم. کاملا پیدا بود که داره شوخی می کنه اما با این حال با یکم حرص سرم و از بغل کوبوندم به سرش که اخش در اومد.
دستش و برد بالا گذاشت کنار سرش و گفت: اصلاً خودتم بکشی نمی خوام. ( صداش و نازک کرد و جیغی مثل دخترا گفت ) وحشی ...
به حالت قهر صورتش و برگردون سمت جلو. ناز بشی پسر. لبخندی زدم و دستم و بردم جلو و آروم یه بار صورتش و ناز کردم. سریع دستم و کشیدم عقب و بدون گفتن کلمه ای ازش جدا شدم و با یه خداحافظی تند از ماشین پیاده شدم.
تند کلید انداختم و رفتم تو خونه.
به محض وارد شدن سریع پولا رو از تو کیفم در آوردم و شمردمشون.
واوووو این پول حدود 250 هزار تومن بود. کوهیار راست میگفت بد کاسبی هم نبود.
پولهای تو دستم و گرفتم تو سینه ام و چشمهام و بستم و رو به آسمون فقط گفتم: مرسی.
خدا خودش میدونست این مرسی برای چیه. برای بودن کوهیار. برای بی اعتبار نشدن و بی آبرو نشدن. برای سر خم نکردن جلوی بابا. برای ضایع نشدن و خار نشدنم جلوی مامان. برای همه چی ....
پولها رو بردم گذاشتم تو کشو کنار بقیه ی پولها که فردا ببرم واریز کنم به حساب جای چک و پر کنم.
به لطف کوهیار. بالاخره بعد یک ماه، یه شب آروم و بدون استرس جور کردن پول خوابیدم.
حدود یک هفته ای از ماجرای تأتر و پاس کردن چکم گذشته بود. روزها مثل هم می گذشتن. زندگی خیلی یکنواخت شده بود. صبح ها پا میشدم میرفتم اداره و عصر خسته و کوفته جنازه میشدم خونه. حتی حس مهمونی رفتنم نداشتم.
توی این یه هفته فقط یه بار کوهیار و دیدم. فکر کنم به تلافی اون شبی که قرارش و به خاطر من کنسل کرد هر شب میره جبران خسارت می کنه. آخه خیلی از شبها چراغ خونه اش خاموشه.
اون باری هم که دیدمش تو سوپری محل بود که اومده بود یه بسته سیگار بخره منم رفته بودم یکم برای شکمم خرید کنم. یه سلام و خوش و بشی کرد ولی چون عجله داشت و دعوت بود زود رفت.
جلوی در پارکینگ ایستادم و از ماشین پیاده شدم که در و باز کنم. کلید انداختم. اینجا همه خونه ها ساختشون تقریباً یکی بود یعنی تو تعداد طبقات و نما و امکانات سعی کرده بودن ساختمونها رو یک دست بسازن. حالا از شانس مزخرف من همین خونه ی من یکی در پارکینگش ریموت نداشت. حتی خونه ی کوهیارم در پارکینگش با ریموت باز میشد.
در و باز می کردم و تو دلمم به اون آدمی که برای خونه امون خسیسی کرد بد و بیراه می گفتم که هر بار مجبورم میکنه پیاده شم و در و باز کنم سوار شم برم داخل دوباره برگردم در و بنندم. اصلاً حواسم نبود و فقط زیر لب غرغر می کردم.
با صدای بوق ترسیده سرم و بلند کردم.
کوهیار: خل شدی دختر؟ چی زیر لب غر می زنی؟؟
با دیدن کوهیار که پست فرمون ماشینش نشسته بود و پشت ماشین من نگه داشته بود لبخندی زدم. آخی حیوونی چند وقته ندیدمش.
در خونه و ماشینم و بی خیال شدم و رفتم جلو و خم شدم و تکیه دادم به شیشه ای که برام پایین آورده بود.
من: سلام چه طوری؟ کجایی تو متواری شدی؟؟؟ چند وقته نیستی.
با لبخند جوابم و داد.
کوهیار: خوبم. متواری که نه این چند وقته اوضاع شاد بوده چتر بودم پیش بچه ها. اتفاقاً شاید یه چند وقتی هم نباشم.
با تعجب گفتم: چه خبر؟؟؟
کوهیار: ماموریت دارم باید برم بندر. منتها ازت یه خواهشی داشتم. می خواستم تو نبود من حواست به خونه ام باشه. البته منظورم یکی دو روز آینده است.
من: باشه.... اما چرا؟؟
یکم خودش و جلو کشید و گفت: راستش دیشب خونه ی یکی از دوستام بودم. بعد اون یکی دوستم پیله کرد که این چند وقته نیستی و خونه ات خالیه و خطرناکه و کلید و بده من برم شبا مواظب باشم.
با کنجاوری گفتم: خوب ...
کوهیار: خوب به جمالت منم کلید و ندادم بهش.
من: وا .. چرا ندادی؟ داشت لطف می کرد بهت.
یه نگاه عاقل اندر صفیحی بهم انداخت و گفت: دختر تو چقدر ساده ای. این لطفش که بی دلیل نبوده. خونه خالی و... مکان عالی و....
بعد با چشم و ابرو و ادا و اصول بقیه اش و بهم فهموند. احتمالاً منظورش این بود که ژیلا راضی و ....
سری تکون دادم و گفتم: آهان ... فهمیدم. باشه حواسم هست.
کوهیار: دستت درد نکنه مرسی. این چند وقته نیستم مواظب خودتم باش.
با لبخند گفتم: باشه هستم. راستی .. امشبم جایی دعوتی؟؟؟
کوهیار: نه امشبه رو خونه ام.
من: خوب پس شام بیا خونه ی من.
ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی می خوای شام درست کنی؟؟؟
نیشی نشون دادم و گفتم: شام که نه یه چیز حاضری. گفتم نه که چند وقت نیستی یه شام بدرقه ای بهت بدم.
با لبخند سری تکون داد و گفت: باشه همین الان میام. بزار ماشین و بزارم تو پارکینگ.
از سرعت قبول پیشنهادم تعجب کردم. انگار معطل بود. سری تکون دادم و تکیه ام و از در ماشین گرفتم و رفتم سمت ماشین خودم. تا من ماشین و پارک کنم و پیاده بشم کوهیارم اومده بود و در پارکینگ و بست.
رفتیم بالا و وقتی وارد خونه شدیم. چقدر خدا رو شکر کردم که صبح حالم از خونه ی پر از لباس بهم خورده بود و برای همین تند قبل رفتن لباسها رو از تو هال جمع کردم و پرتشون کردم تو اتاق.
همینم باعث شده بود که ظاهر خونه اونقدرها شلخته نباشه . کوهیارم که تو اتاق نمیره ببینه بازار شامه. تعارف کردم که بشینه و خودم رفتم تو اتاق و مواظب بودم که در و جوری باز کنم و وارد بشم که توی اتاق پیدا نباشه.
تند پالتوم و شالم و در آوردم و لباسهام و عوض کردم. یه شلوار بلند مشکی پوشیدم با یه تیشرت معمولی راحت که تو خونه میپوشیدم. گیره موهام و باز کردم و یکم پوست سرم و ماساژ دادم.
یه سنجاق برداشتم و از اتاق اومدم بیرون همون جور که موهام و می پیچوندم تا بالای سرم به صورت موقت با سنجاق نگهش دارم رفتم سمت دستشویی و دست و صورتم و کامل شستم و کل آرایشمم
پاک کردم.
حوله به دست از دستشویی بیرون اومدم و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتم و صورتم و خشک می کردم از کوهیار که رو مبل لم داده بود و کنترل تلویزیون و تو دستش گرفته بود و کانالها رو بالا پایین می کرد پرسیدم: چیزی می خوری؟؟؟ چایی؟ شربت؟ قهوه؟
همون جور که چشمش به صفحه ی تلویزیون بود و حواسش به کانال پیدا کردن گفت: قهوه داغ خیلی می چسبه.
باشه ای گفتم و رفتم تو آشپزخونه و قهوه جوش و اماده کردم و خودم رفتم سراغ یخچال. خوب الان چی می تونم درست کنم که زودم آماده شه و جلوی کوهیارم آبروداری بشه؟؟
یه نگاه به محتویات یخچال و کابینتهام کردم و تصمیم گرفتم لازانیا درست کنم.
دیگ و پر آب کردم و گذاشتم رو گاز و رفتم سراغ پیاز و چیزای دیگه. در حین کار حواسم به قهوه هم بود وقتی آماده شد یه فنجون برای کوهیار بردم. تشکر کرد و من برگشتم تو آشپزخونه. دوباره مشغول شدم که صداش و از پشت سرم شنیدم.
کوهیار: کمک نمی خوای؟؟؟
برگشتم و یه نیم نگاه بهش کردم و گفتم: نه مرسی خودم انجامش میدم.
اومد جلو و یه نگاه به دستم که خیارها رو برای سالاد خورد می کردم انداخت و گفت: تعارف نکنیا بگو کمکت کنم.
لبخند زدم و گفتم: تعارف نمیکنه. فقط چون بار اولیه که دارم برات غذا درست می کنم دوست دارم خودم همه کارهاش و انجام بدم.
سرم و بلند کردم و تو چشمهاش که می خندید نگاه کردم و با یه لبخند گفتم: تنهایی... حس خوبی بهم میده.
لبخندش پررنگ تر شد و سری تکون داد و بی حرف رفت بیرون.
دوباره مشغول شدم. تا حالا کوهیار کلی کار برام انجام داده بود و من حتی ازش تشکر درست و حسابی هم نکرده بودم. حتی بعد از تأتر نتونستم درست ببینمش که بابت محبتش ازش قدردانی کنم و حالا حس می کردم شاید با یه میز خوشگل و رنگی بتونم یه گوشه از قدرشناسیم و بهش نشون بدم.
درست کردن غذا و سالاد و چیدن میز 1:30 طول کشید و تو این مدت کوهیار سرش و با تلویزیون و خوردن میوه و قهوه و شکلات گرم کرد. میزو که چیدم ایستادم و یه نگاه به کلش انداختم تا مطمئن بشم همه چیز هست. میز تکمیل بود یه نفس راحت از سر رضایت کشیدم و با آرنج پیشونیم و پاک کردم.
چند تار مویی که اومده بود رو صورتم و کنار زدم و کوهیار و صدا کردم.
یه بله ای گفت و تلویزیون و رو کانال آهنگ تنظیم کرد و اومد تو آشپزخونه.
با دیدن میز یه سوتی کشید و گفت: آخ جــــــــــــــون من میمیرم برای لازانیا.
خوشحال از اینکه غذا رو دوست داره نشستم پشت میز. اونم نشست.
چشمش به غذا بود تند بشقابش و بلند کرد و گرفت سمتم. مثل بچه ها برای غذا ذوق کرده بود. براش کشیدم و دادم بهش.
در تمام مدت شام خیره شده بودم به کوهیار و خودم چیز زیادی نخوردم. اونقدری که دیدن غذا خوردن کوهیار برام لذت بخش بود غذا خوردن خودم نبود.
بعد شام نزاشتم کمکم کنه گفتم: باشه بعداً خودم تمیز می کنم.
یکم نشست و چون فردا قرار بود صبح زود حرکت کنه بلند شد که بره. تا نزدیک در بدرقه اش کردم که یهو یه چیزی یادم اومد. تند گفتم: کوهیار؟؟؟
دستش رو دستگیره ی در بود تا بازش کنه بیخیال باز کردنش شد و برگشت سمتم و گفت: بله؟
من: ببینم تو کی بر می گردی؟؟ راستش منم مأموریت دارم و فکر کنم یه 8-9 روزی نباشم. می ترسم تو مدت نبود من گلهام پژمرده و زرد بشن. اگه میشد تا موقعی که بر می گردم یکی باشه که هر چند روز یه بار آب بده بهشون خیلی خوب بود.
سری تکون داد و گفت: مشکلی نیست من میام بهشون آب میدم.
ذوق زده گفتم: اگه برات زحمت میشه بی خیال.
اما خدا خدا می کردم بی خیال نشه. گلای خوشگلم حیف بودن.
کوهیار یکم نگام کرد و بعد بی تفاوت گفت: باشه پس هیچی...
کش آوردم وارفته گفتم: جدی؟؟؟
بدجنس خندید و گفت: نه شوخی. برو کلیدت و بیار.
ذوق زده گفتم: پس چرا دل آدم و می لرزونی؟؟
همون جور که به سمت اتاق می رفتم تا کلید یدک . بیارم صداش و شنیدم که گفت: خوبه میدونی اهل تعارف نیستم و هی تعارف می کنی. حقته که یکم اذیتت کنم.
خندیدم. از تو کشوی میزم کلید یدکم و در آوردم و برگشتم دادم بهش و کلی تشکر کردم. بعد خداحافظی در و بستم و برگشتم تو خونه.
خوب دیگه تنبلی بسه آرشین خانم بچسب به تمیز کاریت.
رفتم تو آشپزخونه و تند تند شروع کردم به تر تمیز کردن.
و حدود ساعت 1 بود که کارها تموم شد و تونستم برم بخوابم.
*****
5 روز از رفتن کوهیار می گذره و من واقعاً حوصله ام سر رفته. حتی حس دورهمیهای شیده و ملیکا رو هم ندارم. کاشکی کوهیار بود که لااقل یکم با حرفهاش روحیه ام و عوض می کرد. الان همه اش شده کار و کار و کار ...
از صبح که اومدم اداره خودم و تو کار غرق کردم تا بلکه کمتر به این یکنواختی فکر کنم.
پرونده های سنگینی که روی دستم بود و رو میز گذاشتم. دستم و به کمرم زدم و یه نفس عمیق کشیدم. کمرم گرفت با این همه بار.
چشمهام و مالیدم و خواستم بشینم رو صندلی به بقیه ی کارهام برسم که موبایلم زنگ خورد. تعجب کردم. این ساعت روز معمولاً کسی به من زنگ نمیزد. شاید آرشا باشه.
گوشی و از رو میز برداشتم و به شماره نگاه کردم.
با دیدن اسم کوهیار ذوق زده سریع دکمه ی وصل تماس و زدم.
با شنیدن صداش که سلام می کرد لبخند عمیقی رو صورتم نشست. دلم می خواست تنها باشم تا صداش و کامل و دقیق بشنوم. اینجا یکم شلوغ بود.
با قدم های تند از اتاق خارج شدم و تو همون حالم سلام کردم.
من: به به آقا کوهیار یادی از ما کردی.
کوهیار: خوبه من زنگ زدم تو چی اصلا یاد من بودی؟؟ چی کار کنم؟ دلم هواتو کرده، یاد چشات و کرده، راست میگی من مقصر، دل که گناه نکرده.
بلند خندیدم. همچین با یه لحن بامزه این شعرو می خوند که دل آدم غش می رفت. دلم یه جوری شد. سر حال شدم.
کوهیار ساکت بود و به صدای خنده هام گوش می داد.
خندیدنم که بند اومد با آرامش گفت: اوضاع و احوالت خوبه؟؟
من: ای بد نیست. تو که نیستی زیاد خوش نمی گذره. حوصله ام سر رفته.
صداش و خروسکی کرد و با جیغ بامزه ای گفت: یعنی چی خانم؟ این حرفتون به این معنیه که من میمون تشریف دارم که سرت و با مسخره بازیام گرم می کنم؟ اگه به شوهرم نگفتم چشمات و در میاره.
دوباره بلند خندیدم.
زیر لب گفتم: دیوونه ..
آروم شد و گفت: شنیدم.
برای خودم نیشم و باز کردم.
من: کی بر می گردی؟
کوهیار: 4 روز دیگه میام. کارهام یکم طول کشیده.
اخمام رفت تو هم.
من: چقدر بد ... من 3 روز دیگه پرواز دارم. باید برم دوبی.
کوهیار: جدی ؟؟... یعنی نمیبینمت؟
من: نه تا وقتی برگردم.
یکی از اون سمت کوهیار و صدا کرد. یه بله ای گفت و دوباره تو گوشی گفت: آرشین باید برم. خوشحال شدم صدات و شنیدم. مواظب خودت باش و سفر خوش بگذره.
فقط تونستم یه خداحافط بگم چون گوشی بعدش قطع شد. با لبهای جمع شده به گوشی توی دستم خیره شدم و ناراحت گفتم: چه خوشی آخه؟ همه اش خر حمالیه. خر حمالی که ایران و دوبی نداره.
گوشی و گذاشتم تو جیبیم و برگشتم سر کارم.
*****
مأموریت این دفعه امون آخرین مأموریت تو این ساله. وقتی برگردیم یه هفته بعدش عیده. آرشا زنگ زده گفته خاله برای عید دعوتمون کرده بریم شمال. دلم هم برای خاله اینا تنگ شده بود و هم برای دریای شمال. کم چیزی نبود من کل دوران بچگیم و اونجا بودم و کلی خاطره از جای جای شهر دارم.
با اینکه دوست ندارم پیش مامان اینا باشم اما خوب گاهی هم اشکال نداره برای تداوم سناریویی که مامان اینا در مورد خانواده ی خوشبختمون نوشتن منم یکم خودم و تو جمع نشون بدم.
لازمم نیست زیاد بمونم می تونم به بهانه ی کار بعد 2-3 روز برگردم تهران. منتها باید از الان اعلام کنم که 3 روز بیشتر مرخصی ندارم که مامان وقتی می خواد برای بقیه قوپی بیاد بدونه چه آماری بده که بعداً حرفهامون 2 تا نشه.
ماموریت این بارمون طولانی تر بود و طبعاً فعالیت و زحمتمونم بیشتر. کلاسها دقیق تر و پر بار تر برگزار شده بود. گاهی توی این شغل خیلی اذیت می شدیم.
گاهی مجبور بودیم افراد بیشتری و ساپورت کنیم و گوش کردن به حرفهای همه ی اون آدمها که می خوان مهاجرت کنن و دلایلشون و قانع کردنشون برای اینکه کدوم کشور راحت تره براشون و موقعیت بهتری نصیبشون میشه سخت بود. بعضی ها هم که اصلا گوش نمیدادن. نیم ساعت براشون حرف می زدیم تازه آخرش می گفتن من چیزی نفهمیدم از اول باید براش توضیح می دادم.
برای همینم به این کلاسها نیاز داشتیم تا قدرت بیانمون و بالا ببریم و با دلایل محکم تری متقاضیها رو قانع کنیم.
روز آخر فقط یک ساعت طول کشید تا از خدم و حشم هتل خداحافظی کنیم. این دربونها هم هی وایساده بودن و به من میگفتن یکم بیشتر بمونید و از این تعارفها.
حالا اینها هی تعارف تیکه پاره می کردن ملیکا ذلیل مرده زیر گوش من می خندید.
سوار تاکسی که شدیم بریم فرودگاه با حرص ازش پرسیدم چرا می خندیدی؟؟
ملیکا هم با همون نیش بازش برگشت گفت: یعنی تو نفهمیدی چرا هی بهت تعارف تیکه پاره می کردن؟
گیج پرسیدم: چرا؟
ملیکا: کودن انقده که اینا تو این چند روز هی به بالاتنه ی تو نگاه کردن کل هتل فهمیدن تو هنوز نفهمیدی؟
چشمهام گرد شد. خاک بر سرم با این برجستگیها که دربونم چشمش میگیره. اینام همیشه برا من معضلین.
وقتی رسیدیم ایران از ملیکا و بقیه ی بچه ها خداحافظی کردم. 6-7 تا فحشم نثار خرشانسیشون کردم. چون اونا می تونستن برن خونه و استراحت کنن اما من بدبخت به خاطر مسئول مأموریت بودنم مجبور بودم یه راست برم اداره و گزارش کارها رو بدم به اخرائی چون برای جلسه ی فردا صبحش لازم داشت. میمرد یکی و بفرسته بیاد اینا رو ازم بگیره.
خسته و کوفته رفتم اداره و به آژانسیه گفتم منتظر بمونه تا من برگردم. گزارشها رو دادم به اخرائی. یه ربع هم به نطقش گوش کردم تا ولم کرد و من تونستم خسته و کوفته برگردم تو آژانش.
آدرس خونه رو دادم و چشمهام و بستم تا یکم خستگیم در بره. ماشین که جلوی در خونه ایستاد کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم و چمدونمم برداشتم.
خدا این خونه رو از من نگیره. چقدر دلم آرامش و سکوت و امنیت خونه ی خودم و می خواست. با یه ذوقی به آپارتمان نگاه کردم و چمدون به دست رفتم جلوی در خونه ایستادم. دستم و فرو بردم تو کیفم و دنبال کلید گشتم. بعد یکم گشتن تو بازار شام توی کیفم بالاخره پیداش کردم. خوشحال سرم و بلند کردم کلید و انداختم تو در که صدای سلام یکی توجهم و جلب کرد.
-: سلام ... رسیدن بخیر.
با بهت برگشتم سمت صاحب صدا و با دیدنش خشکم زد. میترا اینجا چی کار می کرد؟ جلوی در خونه ی من؟
متوجه ی شوکه شدنم شد. یه لبخند چاپلوس و گشاد زد و دستش و آورد جلو.
میترا: خوبی؟؟؟ خسته نباشید. میدونم تازه از مأموریت برگشتی. یه چند دقیقه ای میشه که تو ماشینم منتظرتم تا بیای.
هنگ بودم. نمی فهمیدم چرا میترا باید جلوی خونه ی من منتظر اومدن من باشه.
وقتی دید هنوز گیج و منگم ابروهاش پرید بالا و با یه قیافه ی مثلاً متعجبی لوس گفت: تو نمیدونی من چرا اینجام؟
که ببینی دوست پسر جدید دارم زودی بقاپیش؟
با سر گفتم: نه...
میترا: ملیکا بهت زنگ نزد؟؟
بالاخره به خودم مسلط شدم و صاف ایستادم و با یه اخم ریز گفتم: قرار بود زنگ بزنه؟
دستهاش و تو هم گره کرد و گفت: فکر می کردم خودش زنگ بزنه....
همون موقع صدای زنگ گوشیم بلند شد.
میترا یه لبخند گشاد زد و گفت: احتمالاً خودشه.
یه نگاه خیره و طولانی بهش کردم و دستم و بردم تو کیفم و گوشیم و در آوردم. ملیکا بود.
خیره به میترا خشک جدی جواب دادم.
من: بله؟
ملیکا: سلام آرشین رسیدی خونه؟؟؟
خشک گفتم: با اجازه اتون.
متوجه لحن جدی حرف زدنم شد. یکم مکث کرد و آروم گفت: میترا اونجاست.
تو یک کلمه گفتم: بله...
ملیکا: وای آرشین ترو خدا ببخشید مجبور شدم آدرس خونه ات و بهش بدم. یک کاره اومده بود دم در خونه امون. منم با شایان بودم. نمی خواستم شایان و ببینه. اومده و گفت فلشش و می خواد. یادته؟ همونی که 7 ماه پیش بهم داد و دیگه هم سراغش نیومد. منم فکر کردم دیگه نمی خوادش برای خودم توش عکس و فیلم ریختم و دادم به تو. اما ظاهراً توش چند تا فایل بود که برای میترا مهم بود و نمی دونم چه جوریاست که بعد 7 ماه یادش افتاده. بهش گفتم پیش من نیست. اصرار کرد که همین امشب می خوادتش و اینا. منم مجبور شدم بگم پیش توئه.
نمی خواستم سوار ماشین شایان بشه و دنبالم راه بی افته برای فلش. خودت که می دونی چه جوریه. نمی خوام شایان و ازم بدزده. اونم خیلی اصرار کرد که خودش می تونه بیاد و ازت بگیره. البته اون جور که اون اصرار می کرد بیشتر شبیه این بود که داره از فضولی میمیره بیاد تو زندگیت سرک بکشه.
آرشین ببخشید ببخشید مجبور شدم آدرست و بهت بدم. معذرت می خوام.
هم حرفهاش و می فهمیدم هم نمیفهمیدم. بیشتر از هر کسی ملیکا می دونست که من چقدر از این دختر ضربه خوردم. و از طرفی هم درکش می کردم که حتی نمی خواست میترا شایان و ببینه. چون این دوتا رابطه اشون خیلی خوب بود و تازگیها حرف نازمزدی و ازدواجم وسط اومده بود. نمی تونست ریسک کنه. البته فکر نمی کنم شایانم کسی باشه که سریع با 2 تا اشاره ی میترا وا بده چون واقعاً ملیکا رو دوست داشت. در هر حال نمیشد ریسک کرد.
چشمهام و بستم و یه نفس پر صدا کشیدم و دوباره بازشون کردم.
من: باشه.
ملیکا شرمنده و متشکر گفت: یه دنیا ممنونم آرشین. فقط یه چیز دیگه می تونی اون عکسها و فیلم ها رو از تو فلش پاک کنی؟ نمی خوام بفهمه ازش استفاده کردم.
چشمهام و گردوندم و این بار با حرص گفتم: باشه...
دیگه وا نستادم تا به تشکراتش گوش کنم. بی خداحافظی گوشی و قطع کردم.
خیلی از میترا خوشم میومد مجبور بودم تعارف کنم بیاد تو خونه ام. از این کار متنفر بودم. خدا بگم چی کارت کنه ملیکا.
خیلی سرد رو به میترا گفتم: بیا بالا تا من فلشت و پیدا کنم.


یه لبخند چاپلوسانه زد و دنبالم راه افتاد.
کلید انداختم و وارد شدیم. تو آسانسور مدام به در و دیوار نگاه می کرد و خودش و تو آینه ی آسانسور نگاه می کرد.
نمیدونم یه فلش گرفتن نیاز به این همه قر و غمزه و آرایش داشت؟
از گوشه ی چشم مدام بهش چشم غره می رفتم و اون هر بارچشمش من و میدید یه لبخند گشاد می زد که حالم و بهم میزد.
جلوی در خونه ام ایستادم و کلید انداختم. دوست داشتم بهش بگم همین جا صبر کن تا من بیارمش اما..
در و که باز کردم بدون تعارف اول خودم رفتم تو کفشهام و در آوردم و برگشتم سمتش و سرد گفتم: بیا تو...
برگشتم که برم تو خونه که یهو دوتا دست پیچید دور کمرم و یکی محکم گونه ام و بوسید. چشمهای گردم در حال سقوط بود و دستهام شوکه دو طرف بدنم افتاده بود.
سر طرف عقب رفت اما دستها ازم جدا نشد.
با تعجب و بهت گفتم: کوهیـــــــــــــــــار ... اینجا چی کار می کنی؟
یه لبخند خوشحال رو لبهاش بود.
کوهیار: اومدم به گلهات آب بدم که دیدم خودت اومدی. لعنتی نمیگی دلم برات تنگ میشه؟ یه زنگ می زدی.
با اینکه بهم گفته بود لعنتی اما حس خوبی داشتم. بی اختیار لبخند زدم یه لبخند گرم. خیره شدم به چشمهاش. نگاه و لبخندم و جواب داد.
منم خیلی دلم براش تنگ شده بود مخصوصاً برای این هیجانات یهوییش.
تو دلتنگی چشمهاش غرق بودم که یکی از پشتم سرفه کرد. کوهیار شوکه شد و من اخمم رفت تو هم. به کل میترا رو فراموش کرده بودم.
میترا یه قدم برداشت و اومد داخل و با یه ابروی بالا رفته انگار که مچ کسی و در حین خلاف بگیره با یه لحن دزدگیر و پر عشوه ای گفت: سلام... ببخشید فکر کنم بد موقع اومدم. مزاحم کارتونم شدم.
بعد یه نگاه معنی دار به من و کوهیار کرد که خداییش من خیلی بهم بر خورد.
کوهیار که به خاطر نگاه میترا جا خورده بود و فکر می کنم اونم حس می کرد بهش تهمت زدن تند گفت: نه مزاحم چیه. من نمیدونستم شما هم هستید. کاری نداریم...
میترا با چشمهای گرد شده یه دستی به لبهاش کشید و گفت: خوب منظورم کارهای خصوصی بود...
من چشمهام گرد شده بود از این همه وقاحت.
کوهیارم برای خفه کردن میترا گفت: راستش من به همه این جوری خوش آمد میگم.
میترا یه آهان کش دار گفت و با یه لبخند پر عشوه دستش و جلو آورد و گفت: من میترام دوست صمیمی آرشین.
تو به گور پدرت خندیدی دوست صمیمی من باشی. همچین اخم هام رفت تو هم که کوهیار با یه نگاه به من فهمید یه چیزی درست نیست.
نگاهی به من و نگاهی به میترا انداخت و به ناچار دستش و جلو برد و دست میترا رو گرفت.
تو بهت و ناباوری من میترا رو انگشتهای پاش بلند شد و یه جایی نزدیک به لب کوهیار و بوسید.
خود کوهیار بدبخت ماتش برده بود. من داشتم سکته می کردم. قلبم یهو ول شد رو زمین و نفسم بند اومد.
میترا دوباره رو پاهاش صاف ایستاد و گفت: منم به روش شما عمل کردم. نمی خوام معذب باشید.
یعنی دوست داشتم پاشنه ی کفشم و فرو کنم تو چشمهای دریده ی این میترای ... عوضی ...
اونقدر از حر ص ناخن هام و تو کف دستم فشار دادم که حس می کردم از پوست و گوشتم رد شده داره میرسه به استخونهام.
کوهیار خیره شده بود به میترا بدون لبخند و بدون هیچ عکس العملی. در حالت عادی من به این نگاه کوهیار می گفتم نگاه ارزیابی کننده.
کوهیار رو به میترا کرد و گفت: سرپا ایستادید خوب نیست بفرمایید داخل.
میترا لبخندی زد و کفشهاش و در آورد و سر خود رفت تو هال و همون جور که از کنار من رد میشد آروم گفت: چقدر تند تند دوست پسرات و عوض میکنی.
تو هم به همون سرعت می دزدیشون.
نفسهام تند و حرصی شده بود.
کوهیار نگاهی به من کرد و دستش و آورد سمت چمدونم و گفت: بده من میارمش.
چیزی نگفتم. فقط دستم و از رو چمدون برداشتم. با حرص رومو و برگردوندم و پشت سر میترا راه افتادم. کوهیارم بعد من اومد.
میترا رو مبل نشست.
یه نگاه به کوهیار انداختم که چمدونم و برد کنار در اتاقم گذاشت. اونقدر شعورش می رسید که بی اجازه وارد اتاقم نشه.
برای پیدا کردن فلش باید می رفتم تو اتاق و همون جا هم باید فیلم ها و عکسها رو پاک می کردم. نگاهی به کوهیار کردم که کنارم ایستاده بود. دوست نداشتم اون و با میترا تنها بذارم اما چاره ای نداشتم.
یه نگاه نگران به کوهیار کردم.
آروم زیر گوشم گفت: من از رو تراس پریدم برای همینم کفش ندارم نمی تونم از در برم تو خونه ام.
این حرف یعنی مجبور تا وقتی میترا هست اینجا بمونه. نمیشد که جلوی اون بره رو تراس و بعدم مثل غول چراغ غیب بشه.
سری تکون دادم و پر اضطراب گفتم: میرم فلشت و بیارم.
کوهیار هم سری تکون داد و رفت نشست رو مبل و منم برگشتم و رفتم تو اتاق. با دیدن اتاق آهم در اومد. وقتی داشتم می رفتم همه ی لباسها و وسایلم و ریخته بودم و جمع هم نکردم. همه ی امیدم این بود که در و باز بذارم و از اینجا مواظب این میترای مارموز باشم که پنجه نندازه رو کوهیار. اما با این اوضاع اتاق نمیشد در و باز کنم.
با اخرین سرعتی که داشتم کیفم و پرت کردم رو تخت. کوله ام و از پشتم در آوردم و لب تاپم و در اورد و گذاشتم رو تخت. هجوم بردم به سمت کشوها و همه رو باز کردم و تند تند توشون و گشتم.
تو کشوی آخر پاتختی فلش و پیدا کردم. تند پریدم رو تخت لپ تاپ و روشن کردم و فلش و وصل کردم. آخ که چقدر دلم می خواست کل محتویات فلش و پاک می کردم این دختره تو گل بمونه اما نمیشد پای امانت داری ملیکا وسط بود. با آخرین سرعتی که می تونستم عکسها و فیلم ها رو پاک کردم و تند فلش و از کامپیوتر کشیدم.
تند پریدم سمت در که بازش کنم اما برای یه لحظه خشک شدم. یه چیزی تو دلم وول می خورد. استرس و نگرانی همهی وجودم و پر کرده بود. می خواستم ببینم این میترای هفت خط تونسته تو این مدت نظر کوهیار و جلب کنه یا نه.
می دونستم که خدای عشوه گری و کلکهای زنانه است. با تمام وجودم خدا خدا می کردم که کوهیار تحت تأثیر حرکات پر عشوه اش قرار نگیره.
آروم در و باز کردم و از لای در سرک کشیدم. کوهیار رو مبل خودش نشسته بود اما میترا جاش و رو مبلش عوض کرده بود و اومده بود نزدیک کوهیار. با چنان عشوه ای می خندید که دل منم ضعف رفت چه برسه به کوهیار.
بی اختیار چشمهام و بستم و نفس حبس شدم و مثل یه آه بیرون دادم.
نمیدونم چرا ولی فکر اینکه کوهیار به سمت میترا جذب بشه خیلی برام درد آورد بود. حتی زجر آور تر از حسی که موقع از دست دادن فرهود و آزاد داشتم.
نمی خواستم کوهیار و از دست بدم. واقعاً میترا لیاقت کوهیار و نداشت.
باز هم صدای خنده های میترا تو گوشم فرو رفت. با دیدن لبخند کوهیار انگار یکی یه سیخ داغ تو قلبم فرو کرد. لبهام و تو دهنم گرفتم . نمی دونم چرا بغض کردم.
میترای عوضی حتی نذاشت مزه ی خوش دلتنگی کوهیار و حس کنم.
یه نفس عمیق کشیدم. صاف ایستادم و پر صلابت رفتم بیرون. با نزدیک شدم من اول میترا و بعدم کوهیار بهم نگاه کرد.
ایستادم و فلش و گرفتم سمت میترا و گفتم: فلشت ..
میترا یه نگاهی بهم کرد و دست دراز کرد و فلش و ازم گرفت.
دست به سینه سیخ ایستادم جلوش و با یه نیمچه اخم خیره شدم بهش. قصد نداشتم بشینم قصدم نداشتم بیشتر از این این دختر و تو خونه ام تحمل کنم.
خودش از نگاهم فهمید هر چی منتظر موند که شاید من یا کوهیار تعارفش کنیم اما وقتی دید خبری نیست پاشد. خدا رو شکر که کوهیار هیچی نگفت که بمونه وگرنه با تمام احترامی که براش قائلم یه مشت می کوبوندم تو دهنش.
میترا با یه لبخند از جاش بلند شد و گفت: خوب دیگه من برم.
اومد جلو و گونه اشو چسبوند به گونه ام از شدت انزجارچشمهام و بستم تا شاید زودتر تموم شه بره.
ازم جدا شد و با کوهیار دست داد و با عشوه ازش خداحافظی کرد و کوهیارم با لبخند جوابش و داد.
خون خونم می خورد وقتی عشوه ی میترا و لبخند کوهیار و می دیدم. دوست داشتم موهاش و بکشم پرتش کنم بیرون از خونه ام و از زندگیم.
میترا رفت سمت در و کفشش و پوشید. تند در و براش باز کردم. برگشت و پر عشوه نگاهی به من و کوهیار کرد و گفت: ببخشید مزاحم تو و دوست پسرتم شدم.
خیلی خشک و جدی گفتم: ما با هم فقط دوستیم.
یه ابروش پرید بالا و این بار قدی نگاهی به کوهیار کرد و ناز نگاهش و بیشتر کرد و گفت: از دیدنت خوشحال شدم کوهیار...
دیگه وا ینستادم لاس بزنه یه لبخند حرصی گشاد زدم که با همون سرعت هم جمع شد و در و خیلی شیک بستم روش که دیگه نخواد زر بزنه.
تا در و بستم و برگشتم کوهیار که تا حالا لبخند می زد چشمهاش و تو کاسه چرخوند و نفسش و مثل فوت بیرون داد و از حالت شق و رقی در اومد و گفت: اوف... این دیگه کی بود؟ چقدر چسب بود... آرشین این و از کجا پیدا کردی؟؟؟ فکر نمی کردم از این دوستا هم داشته باشی. خدایی ته پایگی بود. خوبه فکر می کرد من دوست پسرتم و انقدر دست و پا میداد.
با چشمهای گرد و بهت زده نگاش کردم. یعنی چی؟؟
با تعجب گفتم: یعنی.. تو از میترا خوشت نیومده؟
کوهیار یه اخم غلیظ کرد و همراه یه چشم غره گفت: یعنی انقدر بی سلیقه ام؟
من: ولی داشتین می خندیدن. فکر می کردم خوشت اومده ازت.
کوهیار: نه بابا از همون اول که زوری خودش و چسبوند بهت و گفت صمیمیه باهات و تو هم قیافه ات و مثل انار چروک کردی فهمیدم از این دختره خوشت نمیاد. و از رفتارشم پیدا بود چه جور آدمیه.
یهو به خودم اومدم و پر حرص گفتم: بی شعور پس چرا یک ساعت دل می دادی و قلوه می گرفتی باهاش؟؟
نیشخندی زد و گفت: عزیزم آدم هر چقدرم که از یکی خوشش نیاد و متنفر باشه باید همیشه ظاهر و حفظ کنه. اونم جلوی این جور آدمها که می خوان با پنبه سر ببرن. باید مثل خودشون رفتار کرد.
ابروهام پرید بالا. یه جورایی حق با کوهیار بود. من به صورت اتوماتیک با دیدن میترا عکس العمل نشون می دادم در صورتی که اون خیلی شیک خود شیرینی می کرد و آخرشم به هدفش می رسید.
باید باهاش همین رفتار و داشته باشم. نه با اخم و تخم بلکه با لبخند اون و از خودم دور نگه دارم.
وقتی به منظور اصلی کوهیار پی بردم. یه لبخندی زدم.
کوهیار: آهان همینه این شد آرشین خودم. چی بود اون همه اخم و چشم غره.
خنده ام بیشتر شد.
دستش و انداخت دور کمرم و گفت: حالا شد. میدونم خسته ای در نتیجه حوصله ی شام و اینا نداری. بیا مثل من از تراس بپریم اون ور شام و پیش من باش.
هم زمان با حرف زدن هدایتم می کرد سمت تراس.
من: بابا من از اون بلندیه می ترسم.
کوهیار فشاری به کمرم آورد و گفت: خودم دستت و می گیرم.
حرفش دلم و گرم کرد. نردیک در تراس گفتم: بذار برم سوغاتیهات و برات بیارم. برات شکلات آوردم.
در تراس و باز کرد و گفت: بذارش برای بعد. باید فردا هم یه بهانه ای داشته باشی که بتونی من و ببینی یا نه.
خندیدم...
خودش با مهارت از رو تراسها پرید و بعد دستش و دراز کرد سمت من و کمکم کرد از رو تراسها رد بشم. با اطمینان به کوهیار خیلی راحت و بدون ترس پریدم رو تراس خونه ی اون.
شام خوشمزه تو محیط گرم و تمیز و آرامش بخش خونه ی کوهیار همراه با شوخی ها و خوشمزگیهای اون واقعاً عالی بود.
و من چقدر دلم برای این شام های 2 نفره تنگ شده بود. این شام و این با هم بودن بعد مدتها واقعاً دلنشین بود.
جوری که وقتی شب برگشتم خونه ام آنچنان با آرامش خوابیدم که خستگی تمام سفر از تنم در رفت.

تصمیم گرفتم برای عید خونه ام و گردگیری کنم. برای همین به هزار زحمت و از این و اون کمک گرفتن تونستم با کمک مامان مریم یه کارگر بگیرم که بیاد و یه روزه خونه رو تر و تمیز کنه. همون قدشم برام کافی بود.
قرار بود یه روز قبل عید برم شمال. مامان اینا هم می اومدن ولی من تنها می رفتم تحمل نشستن تو یه ماشین و با مرتیکه نداشتم.
کوهیار می خواد بره شهرش پیش مامان و باباش. وقتی اومد ازم خداحافظی کنه با کنجکاوی ازش پرسیدم که کجائیه.
منم نوبرم بعد این همه مدت تازه می خوام از اصالتش با خبر بشم.
وقتی گفت کرمانشاه تازه فهمیدم اون همه کاک و نون برنجی که همیشه تو خونه اشه برای چیه.
من که قرار بود 3 روز شمال بمونم. بقیه بچه ها هم هفته ی اول عید سرگرم کارهای خودشون بودن و اما قرار بر این شد که هفته ی دوم عید بریم کیش. همون مسافرت باختی که پسرها داشتن و خرجش کامل به عهده ی اونا بود.
یعنی میشه یه جورایی خرج خرید لباس و کفش و اینای خودمونم بنویسیم پای خرج مسافرت و اونا حسابش کنن؟؟؟
با حقوقم و حق مأموریت و عیدیم تونستم همه ی بدهی هام و بدم و یه قسمتی هم برای خرج ماهم کنار گذاشتم. این یه ماهم باید حواسم به جیبم باشه که زیاد خرج نکنم. والا کار سختیه اونم برای من.
چون معمولا از یه چیزی خوشم میاد خوره میشه می افته تو تنم تا نخرمش ولم نمی کنه البته زیاد این مدلی نمیشما اما خوب باید حواسم و جمع این خوره های جون و پول بکنم.
بار و بندیلم و جمع کردم. نه که همیشه در حال سفر و مأموریتم دیگه دستم تند شده سر نیم ساعت چمدون میبندم.
زنگ زدم آژانس و رفتم ترمینال. از اونجا یه سواری گرفتم برای شمال و دریا.
اون جور که با آرشا حرف زدم مامان اینا طبق معمول صبح کله ی سحر راه افتاده بودن پس زودتر از من می رسیدن.
تمام مسیر و خوابیدم چون نمی تونستم بیدار بمونم و گاز دادن ها و سبقت گرفتنهای راننده رو تحمل کنم. من و یاد بابا می نداخت اونم خیلی تند می روند و همیشه من تا مرز سکته می رفتم. راه 4 ساعته رو شده 2:30 طی کرده.
به شهر که رسیدم همین جور خود به خودی نیشم شل شد. همه جا شکل و بوی عید و گرفته بود. بلوارا هرس شده و گل کاری شده بود و میدونها رو خوشگل کرده بودن و وسط یه میدونی هم سفره ی هفت سین چیده بودن.
یه دربست گرفتم. با چشمهام شهر و وجب می کردم. کم از اینجا خاطره نداشتم. کم تو این شهر نگشته بودم. روزهای خوشی داشتم. روزهای سادگی و بی خبری. روزهایی که فکر می کردم دنیا تو همین شهر کوچیک با آدمهای معمولی خلاصه میشه.
یادمه یه بار که اومده بودیم اینجا از مامان اینا جدا شدم که برم بازار برای خودم خرید کنم. و چقدر اصرار کردم که خودم تنها برم و با چه اعتماد به نفسی گفتم شهر و بلدم. اون موقع فکر کنم 15 سالم بود. رفتم تو شهر گشتم. خرید کردم قدم زدم و در آخر ....
سر ظهر مجبور شدم زنگ بزنم به عمو و خیلی شیک بگم: عمو فکر کنم من گم شدم. می دونستم کجام اما الان نمیدونم. میشه بیای پیدام کنی؟؟؟
و عمو اومد. اومد و پیدام کرد و وقتی برگشتیم خونه اشون تازه فهمیدم زیاد فاصله ای با خونه نداشتم.
اون روز اولین بارم بود تو زندگیم، که گم شدم.
بعد از اون به دفعات نه تنها تو مسیر رفت و آمد بلکه تو راه زندگی هم گم شدم و دیگه ... دیگه عمویی نبود که زنگ بزنم و ازش کمک بخوام... که بیاد و پیدام کنه... که من و به خونه ببره .. به یه جای امن.. تو یه خانواده ... و مجبور بودم درست یا غلط خودم مسیر حرکت و پیدا کنم.
-: خانم همین جاست؟
سرم و بلند کردم. نفهمیدم کی رسیدیم دم خونه ی خاله اینا. سریع حساب کردم و البته فکر کنم فهمید غریبم دولا و پهنا حساب کرد.
از ماشین پیاده شدم و چمدون به دست رفتم جلوی در خونه ی.
خونه ی خاله اینا یه خونه ی حیاط دار 2 طبقه بود که یه باغچه ی گنده با چند تا درخت و دو ردیف باغچه ی باریک داشت که توش پر گل بود و این گل سرخهای کنار دیوارشون رشد کرده بود و از دیوار بلند تر شده بود و وقتهایی که گل می داد از تو کوچه پیدا بودن و جلوه ی قشنگی داشتن.
زنگ و زدم. طبق معمول بدون پرسیدن در باز شد. همیشه همین بود کسی آیفون و جواب نمیداد انقده که این خونه رفت و آمد داشت کسی به خودش زحمت پرسیدن نمی داد.
در و هل دادم و چمدون و دنبال خودم کشیدم و اومدم تو حیاط.
ساختمون اصلی از حیاط با 5 تا پله جدا میشد. این 5 تا پله رو بالا رفتم و کفشم و در آوردم و در و باز کردم. تروخدا تحویل و دارین. یکی نیومد ببینه کدوم خری زنگ زده.
در و باز کردم و یه قدم برداشتم تو هال. آرام سینی به دست داشت می رفت تو آشپزخونه با دیدن من شوکه یه جیغی کشید و سینی و گذاشت رو میز ناهار خوری که بین دوتا در اتاق ها بود و تند خودش و رسوند بهم و همچین بغلم کرد که حس کردم له شدم. ماشا.. نه که تپلم هست....
آرام: خیلی بیشعوری چرا زودتر نیومدی. الاغ دلم برات تنگ شده بود.
همراه حرفهاش یه ضربه هم به بازوم زد. ازش جدا شدم و گفتم: من مرده ی این همه محبتتم. نمی تونستم زودتر بیام کار داشتم.
آرام با لبخند چمدونم و گرفت و گفت: در هر حال بفرمایید. خوش اومدید.
با هم رفتیم سمت اتاقش که دقیقاً روبه روی در ورودی حال بود و سمت راست اتاقش آشپزخونه بود.
من: بقیه کجان؟
آرام: مامان تو آشپزخونه است هنوز نفهمیده تو اومدی.
یه ابروم رفت بالا.
من: یعنی با این جیغ تو ممکنه نفهمیده باشه؟؟؟
آرام: خوب تو حیاط پشتیه فکر کنم.
رفتم تو آشپزخونه و هم زمان خاله از دری که به حیاط پشت خونه راه داشت اومد تو آشپزخونه.
تند سلام کردم.
با دیدن من لبخند خوشحالی زد و گفت: سلام علیکم زالزالک خوش اومدی.
با خاله روبوسی کردم و 3 تایی با هم رفتیم تو اتاق آرام. مرده ی راه بودم. لباسهام و در آوردم. خاله و آرامم رو تخت نشسته بودن به من نگاه می کردن.
من: بچه ها کجان؟
آرام: آرمین که فکر تو کوچه باشه. راستی ندیدیش؟؟
با سر گفتم نه.
آرام: اون یکی بچه ی ننه امم شرکته احتمالاً شایدم با دوستاش بیرونه در کل نمی دونم کجاست.
برگشتم و با چشم غره گفتم: خسته نباشید تو که نمی دونی چرا جواب میدی یه بارکی بگو نمی دونم دیگه.
شونه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.
نیششم نشونم داد. بچه پررو. به کل اتاق نگاه کردم.
منک چه عجب این اتاق تمیزه.
دوباره دندوناش و نشونم داد و گفت: مامان تمیز کرده.
من: همون می دونستم خودت از این کارها نمی کنی.
تند با اعتراض گفت: نخیرم من داشتم آشپزخونه رو برق می نداختم.
آستینای لباسم و دادم بالا و رفتم رو تخت نشستم و گفتم: همون جون به جونت کنن آرام ظرف شوری.
یه لگدی به من زد که پرت شدم اون ور.
خاله با اعتراض و چشم غره گفت: آرام... بی تربیت...
برای در آوردن لجش یه نیشخندی زدم که کفری چشمهاش و برام ریز کرد.
خاله: چه خبر از کار و بار؟
من: کارم خوبه سلام می رسونه.
حس کردم یه بویی تو اتاق پیچیده. ابروهام رفت تو هم که تمرکز کنم.
رو به خاله گفتم: خاله چیزی رو گاز داری؟؟
یهو از جاش پرید و گفت: وای غذام سوخت.
تند دویید بیرون.
آرامم با حسرت گفت: بی ناهار شدیم رفت. این ننه ی ما یا دستش و چاقو می زنه یا لیوان می شکونه یا غذا می سوزونه. نمی دونم این بابای ما به چه امیدی با این ازدواج کرد.
من: خوبه لااقل یه کورسو امیدی برای تو هست که بتونی یکی و خر کنی.
دوباره با مشت و لگد افتاد به جونم و من به جای اعتراض از ته دلم می خندیدم.
یکم که 2 تایی خندیدیم پرسیدم: ببینم ننه ی من نیومده؟
نیشش و باز کرد و گفت: می بینم که اپیدمی شده ننه به زبونت افتاده . چرا اومد گیجی دیگه چمدوناشون و گوشه ی اتاق نمیبینی؟ رفتن بازار خرید.
یه آهانی کردم. تا وقتی مامان اینا بی