گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان
  • ۲۰ فروردين ۹۳، ۱۴:۵۰:۵۲ - zahra
    very nice

51 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان همکارم میشی» ثبت شده است

قسمت چهل و هشتم رمان همکارم میشی ؟


اما من باورم می شد. از اون مهمونی یادم بود... اون زنی که تو اون مهمونی بود وقتی بهت گفت که از شمال برگشتی خوشکل تر شدی تو در جوابش اسمِ متین و استفاده کردی. شاید خیلی مدرکِ آنچنانی نباشه... اما من اونجا شک کردم...
ـ باورم نمیشه ساتی... انقدر ساده گیر افتاد...
نگاهی عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم:
ـ همچین ساده هم نبوده. چند تا شهید و چند تا گم شده داشتیم... همین فرزام چند بارِ تو این ماموریت داره آسیب می بینه... اینا ساده است؟ اینهمه سال جوونای مردم توسطِ موادای پخش شده اینا آلوده شدن... چقدر آدم یا تهدید و با زور مهره اینا شدن؟ اینا ساده است؟
ـ برای متینی که انقدر حرفه ای بود اره ساده است...
ـ کمکِ تو نبود. شاید همچین چیزی نمی شد...
راهنما و زد و ماشین و کنار نگه داشت...
ـ چی شد؟
به رو برو اشاره کرد و با نشون دادنِ ایست بازرسی گفت:
ـ صد در صد مراقبت ها چند برابر شده. حس می کنم بهمون گیر می دن.
برگشتم یه عقب نگاه کردم. هیچی نداشتیم... یه نیم نگاهی هم همینطوری به دور و اطراف انداختم بازم خبری نبود. نچ نچی کردم و گفتم:
ـ ای کاش یه چیزی داشتی باهاش یه شکمی درست می کردم. به کم آب هم رو صورتم می ریختم می گفتی زنم حاملست.
ـ اونوقت نمی گن چرا اینهمه بیمارستان تو همین شهر و ول کردی داری میری این سمت؟
دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم:
ـ تو همچین موقعیتی که من خودم و رو به موت نشون می دم که همیچن سوالی نمی پرسه. اما اگر هم گفت تو بگو اونورا به خونمون نزدیکترِ. یا فامیلمون تو بیمارستان های اونورِ. اسم بیمارستانی جایی نمی شناسی؟
ـ چرا یه بیمارستان شریفی هست...
ـ خیلی خوب یه چیز پیدا کن واسه شکمم.
در ماشین و باز کرد و گفت:
ـ الان صندوق و نگاه می کنم.
حدوداً دو دقیقه ای نیست شد. داشتم کم کم نگران می شدم که این رفت یه چیز پیدا کنه خودش گم شد. که زد به شیشه... شیشه و دادم پایین و گفتم:
ـ بابا چی شد؟ تو آفتاب نگه داشتیا...
سرش و خاروند و گفت:
ـ می گم یه مدل لاستیک هست عقبِ ماشین از این مدل کوچیکاست خیلی بزرگ نیست... لاستیک می شه گذاشت؟
آنچنان چپ چپ نگاهش کردم که نیشش تا گوشش باز شد و با گفتنِ " صبر کن یه نگاه دیگه بندازم" دوباره رفت.
پاهام از استرس رو ماشین ضرب گرفته بود. خودم کلی نگرانی داشتم. حالا آقا مسخره بازیش گل کرده. هر چند داشت جدی می گفت. کلاً مردا دستِ خودشون نیست گاهی راهِ حلاشون شاخ و دم داره.
درِ ماشین باز شد و نشست. و چند تا لباس بهم داد...
ـ بیا مجبور شدم. ساکم و باز کنم...
آقا چقدر سرخوش و خجسته است! ساکم بسته! خدایا ما با کیا شدیم هشتاد میلیون نفر!
لباسهارو تو هم گرد کردم و مانتوم و باز کردم و گذاشتمشون زیرِ بلوزم. یکم خودم و مرتب کردم و حالت لم دادن نشستم و با تشر به هاویار گفتم:
ـ جای نگاه کردن به من برو تا توجهشون جلب نشده.
و با این حرفم درِ آب معدنی و تا نیمه باز کردم و چند بار پاچیدم رو صورتم و کمی هم شالم و دادم عقب.
خدا من و ببخشِ با این کارهای زشت و ناپسندم. اما مجبورم. برای کمک به خیلی ها مجبورم. خودم، فرزام، هاویار، مادرش و حتی نیروهای پلیس!
بلاخره هر جور بود خودم و توجیه کردم. شیشه و کامل دادم پایین و چشمامو نیمه باز گذاشتم و آروم گفتم:
ـ سعی کن اصلاً نگاهشون نکنی. اما خونسرد هم نباش. اگر دیدی دارن همه ماشینارو چک می کنن چند بار بوق بزن و برو پایین و بگو حالِ خانمم خوب نیست.
سرش و تکون داد:
ـ علاوه بر دزد بودن، بازیگرِ ماهری هم هستی!
چپ چپ نگاهش کردم و همونطور آروم جواب دادم:
ـ دزد خودتی!
همینکه هاویار شروع کرد به بوق زدن. ماموری دویید سمتمون. هاویار زیرِ لب گفت:
ـ نباید گوش می دادم. می گن زن ناقصِ ها!
تا اومد دستش بره سمتِ اسلحه اش با حرص گفتم:
ـ ای بشکنِ دستت... دستت و بذار رو فرمون روانی... نگران باش یکم...
ـ چه خبره آقا!؟
ـ خسته نباشید جناب... خانمم حالش خوب نیست...
قیافه ام رنگ پریده بود و اینکه کمی ضعیف شده بودم. همینطور اونهمه خستگی برای راهِ درازی که اومده بودم به تایید حاملگیم کمک کرد و وقتی کمی خم شد و من و همینطور شکمم و دید گفت:
ـ دنده عقب بگیر... از راهِ بغل برو...
هاویار با لهجه ای که نمی دونم از کجا گرفته بود تشکری کرد و دنده عقب گرفت و از همون راهی که افسرِ پلیس گفته بود تقریباً فرار کرد.
ـ واااای باورم نمیشه ساتی... دستت درد نکنه. حتی لازم نشد توضیح بدیم.
ـ حالا کی ناقصِ؟!!
با جدیت گفت:
ـ من به جونِ خودم من ناقصم!
دیگه حرفی بینمون زده نشد. حسابی خسته بودم. دیگه باز و بسته شدنِ چشمام دستِ خودم نبود. من خسته بودم و هاویار حسابی مشغول. یعنی ذهنش مشغول بود.
باورم نمی شه که همین چهار یا پنج ساعت راهِ که ما کنارِ همیم. بعدش برای همیشه می رفت. می رفت و من شاید دیگه هیچ وقت نمی دیدمش. به همین چیزها فکر می کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
--
با صدای برخوردِ لاستیک های ماشین با سرعت گیرها بیدار شدم. ماشین سرعتش کم و کمتر شد تا اینکه گوشه ای ایستاد. انگار توی شهر بودیم یا حداقل نزدیک به شهر. چون مثل تو جاده خلوت بنظر نمی رسید.
ـ بیدار شدی؟
این و هاویار که نیم نگاهی بهم انداخته بود پرسید. سرم و تکون دادم و گفتم:
ـ رسیدیم؟
ـ آره رسیدیم به اونجایی که باید... همین جا میان دنبالم... اما قبل از رفتن...
مکث کرد و نگاهش و از بیرون گرفت و به من دوخت:
ـ نظرت چیه با من بیای؟!


من اما نگاهم و ازش گرفتم و به بیرون دوختم. این چه سوالی بود که از من می پرسید؟ از عشقِ فرزام گذشته... حالا که داره این سوال و می پرسه می خوام فکر کنم... اگر فرزام نبود... اگر من هاویار و جایی دیگه و مدلِ دیگه می دیدم باهاش می رفتم؟ همراهش می شدم؟ اونم با این گذشته؟
خوب معلومه که نه. با هاویار نه تنها من هیچوقت باهاش آرامش نخواهم داشت سخندون هم هیچوقت نمی تونه راحت و آسوده زندگی کنه. فکر می کنم با هاویار من همیشه باید در حال فرار باشم.
اما حالا که فرزام هست. دارم فکر می کنم با اینکه هاویار پولدارترِ اما بازم من فرزام و انتخاب می کنم به خاطرِشخصیتش، منشش، به خاطرِ تکیه گاه بودنش. به خاطرِ خودش نه پولش نه قیافه اش.
حالا که کمی پخته تر شدم می بینم خوشبختی نه به پولِ زیاد و ثروتِ نه به قیافه و هیکل اما این و هم می دونم که اگر چه خوشبختی به ثروت نیست ولی آدمِ بی پول بدبخت!
صدای هاویار من و از فکر بیرون آورد:
ـ به چی فکر می کنی؟ سخندون؟ نگران نباش اونم می بریم...
برگشتم سمتش و با لبخند گفتم:
ـ من و تو دوستای خوبی برای هم بودیم. اما امیدوارم دیگه همدیگه و نبینیم یا حداقل دردسری برای هم درست نکنیم. من برای همین آب و خاکم. اینجا به دنیا اومدم و همینجا هم زندگی می کنم...
در جوابم مهربون گفت:
ـ امیدوارم هر جا که هستی همیشه خوشحال و خوش بخت باشی. من و هم حلال کن.
ـ تو هم همینطور. هر چی که بودی برای من دوستِ خوبی بودی. باعث شدی مسیرِ زندگیم عوض شه و من روزی هزار بار ممنونتم.
مهربون لبخند زد اما چشم های غمگینش گویای بی میلیش برای رفتن بود. شاید اون تعلق خاطری که من به خاکِ وطنم داشتم اون هم داشت.
ـ کاش هیچوقت بچه نبودم که بخوام بچگی کنم. با یه حماقت من الان دارم از کشورِ خودم فرار می کنم. یادت باشه ساتی تحتِ هیچ شرایطی نه خواهرت و نه فرزندت و تنها نذار. هیچوقت نذار تو هیچ تصمیمی تنهایی فکر کنن. شده غیرِ مستقیم کنارشون باش. هیچوقت نذار حس کنن که بی تکیه گاهن...
با خودم گفتم:
ـ چیزی که من تا امروز بودم.
اما سعی کردم برای هاویار مرحم باشم با مهربونی گفتم:
ـ پسرِ خوب تو الان مامانت و داری. بهتره دیگه بری و هر جا که هستی از زندگیت لذت ببری برات آرزوی بهترین ها رو دارم. مراقب خودت و مامانت باش...
ـ تو هم همینطور... تو دخترِ خوبی بودی... ساده بودنت و دوست داشتم... و اما در موردِ متین فکر نکن گرفتینش همه چیز حل شده... اون راحت می تونه خودش خلاص کنه مخصوصاً با فرار... گروهکایی هستن که برای نجاتِ خودشون تا حدِ ممکن بهش کمک کنن حواستون باشه.
سرم و تکون دادم:
ـ دیگه به متین فکر نکن... خیالت راحت...
درِ ماشین و باز کرد. و گفت:
ـ می تونی از گوشیِ موبایل استفاده کنی و موقعیتت و خبر بدی... اما الان نه وقتی همون ایست بازرسی و رد کردی... با همین ماشین برگرد... بیا برو تا نیومدن ببیننت...
فوری پیاده شدم و اومدم سمتِ راننده... پیاده شدنش با رسیدنِ من یکی شد. خیلی بهم نزدیک بودیم. تو چشم های هم خیره شدیم. تو نگاهش هر چی که بود باعث شد فوری نگاهم و سر بدم سمتِ یقۀ بلوزش:
ـ مراقبِ مامانت باش...
زمزمه وار گفت:
ـ توام مراقب خودت باش... خداحافظ.
فوری با ماشین دور زدم و آماده شدم راهی که اومده بودم و برگردم. از آینه به هاویار که دستهاش و تو جیبش گذاشته بود و دور شدنِ من و تماشا می کرد خیره شدم. همیشه فکر می کردم آدم های منفی احساس ندارن... اما هاویار عکسش رو به من ثابت کرد. به من فهموند آدم ها با هر شغلی با هر اخلاق و فرهنگ و تربیتی عاشق می شن، احساس دارن... با خنده تو شاد می شن و با غمت غمگین...
هاویار به من فهموند شخصیت های منفی هم می تونن زندگی کنن... حالا حتی می دونم که راجع به منفی ها هم باید درست قضاوت کنم می فهمم که تو منفی ها هم باید یه خوب ها و بدهایی هم در نظر گرفت...
می دونم باید به آدم ها فرصت داد... فرصتِ توضیح... فرصتِ جبران و حتی فرصتِ زندگی...
هاویار یه فرصت می خواست برای جبران... برای زندگی...
آشنایی با هاویار و سرگذشتش برام شد یه تجربه حالا دیگه می دونم باید با فکر تصمیم گرفت... می دونم که تصمیمِ امروزم می تونه تو ده سال زندگیِ آینده ام و حتی شاید بیشتر تاثیر بذاره...
خیلی بیشتر مراقب رفتارام هستم... کاری که تا قبل از این انجام نمی دادم...
نفسم و سخت دادم بیرون... خدایا یعنی تا کی قراره من آدم هایی و مثل وکیلِ پرونده ام ببینم و یادم بیاد ساعتش و یا ماشینش و دزدیدم؟
با خجالت سر تکون دادم:
ـ من گاهی اگه غذا نداشتیم حتی گلابی های مش ممد میوه فروش و که همیشه سینی اش بیرون بود و می دزدیدم...
انگار تازه به عمقِ زشتی و بدیِ کارهام پی برده بودم... لبم و گاز گرفتم، من چطور آدمی بودم که به یه گلابی هم رحم نمی کردم؟
اما خدا خودش می دونه معده سخندون مثل جوراب پارزین کش میومد... من مجبور بودم واسه پر کردنش هر کاری بکنم.
اشکی از چشام سر خورد و روی لبم نشست... من واقعا زجر کشیده بودم... شاید هیچ وقت هیچ کس نفهمه زجرِ من چی بوده...
شاید تا زمانی که شب بشه صبح و تو تمامِ مدت فکرِ این باشی که اگه خواهرت گفت گشنه ام چی بهش بدی، نفهمی من چی میگم...
شاید مثل من درک نکنی نداشتنِ یه همدرد مثلِ مادر و یه تکیه گاه مثل پدر یعنی چی... که امیدوارم دور از جونِ همه، تو این یه مسئله هیچوقت درک نکنی و نفهمی...
همیشه گفتم بازم میگم خدا هیچ خونه ای و بی بزرگتر نکنه...دروغ چرا همیشه می گم کاش پدر بود حتی همون معتادش... البته گاهی هم پشیمون می شم... اما خودم می دونم که دوست داشتم زندگی کنم...
حداقل اگه مثل دخترای دیگه نبودم نصفشون بودم... اما باز من از حقِ خودم برای داشتنِ پدر و مادر گذشتم... سخندون که هیچی حس نکرد... اون حتی گاهی فکر می کنه من مادرشم...
و من هم می خوام که باشم... همیشه حواسم بوده که نقشِ هر دو رو براش داشته باشم... حواسم هست که اگه چشمش به دختری تو بغلِ پدرشِ من فوری بغلش کنم... اگه دستِ نوازش می خواد من آرومش کنم...
گریه ام شدیدتر شد... و بلند گفتم:
ـ خدایا من و ببخش برای همه بدی هام... از من بگذر...
به جاده خیره شدم... می دیدم که ماشینی خیلی دورتر و عقب تر ایستاد... هاویار که لحظه لحظه ریز تر می شد سوارِ ماشین شد.
با یه دور پلک زدن ماشین نیست و شد و هاویار هم رفت...


با تردید شماره خودِ فرزام و گرفتم... نمی دونم چرا خوش بین بودم و فکر می کردم که انقدر هم حالش بد نیست که تلفم و جواب نده.
اما جواب نداد... لبام و گاز گرفتم و گفتم:
ـ فرزام همه این کارها و اینجوری به خطر انداختنِ خودم به خاطرِ تو بود... لطفاً خوب باش... لطفاً...
سرعتم و زیاد تر کردم و شماره محمد و گرفتم... بلاخره بعد از چند بوق با صدای خسته ای جواب داد:
ـ الو؟!
ـ سلام محمد... خوبی؟ چی شد؟ فرزام خوبه؟!
ـ به به خانمِ فراری... الانم زنگ نمی زدی... زحمت کشیدی...
با کلافگی گفتم:
ـ به خدا هر کار کردم به خاطرِ خودتون بود. فرزام داشت جونش و تو این راه می ذاشت بلاخره یه جوری باید کمکش می کردم.
ـ تو اون پسر و فراری دادی ساتی این یعنی اینکه اگه به اندازه اون مجرم نیستی نصفش هستی...
آرومتر گفتم:
ـ من به خاطرِ فرزام اینکار و کردم...
و بلند تر ادامه دادم:
ـ حالا هم دارم بر می گردم پایِ کاری که کردم ایستادم و هر مجازاتی و قبول می کنم.
کلافه گفت:
ـ شما نمی خواد چیزی و قبول کنی... به سرهنگ که گفتم تونستی پیداشون کنی و اون اس ام اس هم نشون میده که آدرسشون و برامون فرستادی. کلاً همه فکر می کنن هاویار جنابِ عالی و دزدیده و احتمالاً هدفی داره... هیچ کس نفهمیده شما با پایِ خودت رفتی تو خونه اش...
مشکوک گفتم:
ـ اونوقت شما از کجا می دونی من با پای خودم رفتم؟!
پوزخندی صدا دار زد و گفت:
ـ نکنه فکر کردی اونروز که می خواستی بیای تبریز اون زن و شوهر محضِ رضای خدا سوارت کردن؟
با تعجب گفتم:
ـ واقعاً که... من و بگو حس می کردم چقدر زرنگم...
ـ حدسِ فرزام درست بود... گفته بود تو آمادگیِ هر کاری و داری و باید مراقبت باشیم چه خودش باشه چه نباشه! خوشحالم که تونستم اونروز دستورِ قاضی و برای داشتنِ مراقب بگیرم.
وااای باورم نمی شه پس من تمومِ مدت مراقب داشتم... یعنی الان فهمیدن هاویار کجاست...پس گیر افتاده... با تردید گفتم:
ـ هاویار هم گرفتین...
ـ متاسفانه ما این وقت و نداشتیم که موقعیت خونه ها رو تشخیص بدیم و بررسی کنیم... تا ما متوجه شیم این خونه بر عکسِ چیزی که نشون میده هست و یه درِ دیگه هم داره شما رفته بودید...
و بعد گفت:
ـ الان وقتِ این حرف ها نیست. کجایی؟ فرزام که منتقلش کردن تهران. شما هم اگه تشریف نمیاری من برم.
می تونستم از اینکه فرزام اجازه داده منتقلش کنن اونم تنها بفهمم که چقدر قاطیِ . خدا به دادم بر سه که از الان خودم و تو کفن فرض می کنم.
ـ تو کجایی؟
ـ بیا فرودگاه. منم کارام تموم شده دارم میرم فرودگاه...
***
ـ خسته نباشی دخترم. تو خیلی تو این ماموریت کمکون کردی. مطمئن باش کارهات بی جواب نخواهند بود و در آینده شغلیت حسابی تاثیر گذار خواهد بود.
نگاهِ پر استرسم و از درِ اتاقی که می دونستم فرزام اونجا خوابیده گرفتم و به سرهنگ دوختم. سعی کردم آروم باشم و با آرامشی که خودم هم نمی دوهنم از کجا پیدا کرده بودم گفتم:
ـ خواهش می کنم سرهنگ. این وظیفه من بود.
لبخندی زد و گفت:
ـ بیا دختر... معلومه حسابی بی قراری... بیا برو...
با خجالت سرم و انداختم پایین و "با اجازه ای" گفتم و به سمتِ اتاق رفتم. تقریباً وقتِ ملاقات تموم شده. آخه زودتر از این روم نمی شد بیام. پایین یه سری از همکارهاش و دیدم و هنمینطور فرانک...
وقتی فرانک اونجوری گلگی می کنه و بابای فرزام با خنده می گه پسرم و عصبی نکن و مامانش هیچی نمی گه و فقط نگاهم می کنه یعنی خودش قراره حسابی ناک اوتم کنه!
تقه ای به در زدم و وارد شدم. با دیدنِ قیافه رنگ پریده و چشمای بسته اش انگشت هام و که دورِ دسته گل حلقه شده بود بیشتر به هم فشار داد.
اخمِ کمرنگی رو صورتش بود که جذابتش و چند برابر می کرد. بینِ لباش کمی باز بود که لب هاش و خواستنی تر کرده بود.
خلاصه تمومِ جذابیتاش گردِ هم اومده بودن تا من و هیز تر جلوه بدن! لبخندی زدم و رفتم نزدیکش:
ـ سلام خوبی؟!
فقط نگاهم کرد... گل و گذاشتم رو میزِ کنارش و گفتم:
ـ بهتری؟ بی معرفتا ببین چی کار کردن... خدایا... این دستت چرا بستست مگه این یکی هم آسیب دیده؟
فقط نگاهم می کرد... از نگاهِ خیره اش خجالت کشیدم...لبم و به دندون گرفتم و سرم و انداختم پایین:
ـ تبریک می گم بلاخره متین و گرفتی...
بلاخره صداش درومد:
ـ من به شما تبریک می گم با این نقشه های حساب شده اتون...
لبم و بیشتر گاز گرفتم... من بلاخره بعد از قرن ها یاد گرفتم یه بار بهش نگم تو یه بار دیگه نگم شما... حالا این به من می گه شما... هر چند که انگار حق داشت... نشستم رو صندلی و آروم گفتم:
ـ من هر کاری کردم به خاطرِ خودت بود... ببین اگر هاویار نمی گفت متین کجاست و کیه که ما هیچوقت نمی فهمیدیم و اون الان از کشور خارج شده بود. معامله من با هاویار ارزش داشت... من دلم نمی خواست تو بیشتر از این خودت و درگیرِ این ماموریت کنی...
برای اولین بار خواستم کمی از احساسم بگم اشک هام و پاک کردم و به دستش اشاره کردم:
ـ من دوست ندارم هر بار که می بینمت یه جاییت زخمی باشه... دلم طاقت نداره اینجوری ببینتت...
و سرم و گذاشتم رو تخت. انقدر تو این مدت ضعیف شده بودم که دیگه کنترل اشک هام هم دستِ خودم نبود.
هر چند می ترسیدم الان محکم بکوبه تو کله ام و بگه برو بیرون... اما خوب دیگه سرم و گذاشته بودم و کار از کار گذشته بود! دستش و گذاشت رو سرم... تنم مور مور شده بود آروم اما محکم گفت:
ـ گریه نکن...
و کمی بعد دستش نشست رو شونه ام و سعی کرد بلندم کنه... از دستِ ضعیفش می فهمیدم که احتمالاً دستِ باند پیچی شده اش آسیب دیده چون انگار سخت بود بلندم کنه. واسه همین خودم زود بلند شدم و گفتم:
ـ به دستت فشار نیار...
و دماغم و کشیدم بالا و گفتم:
ـ چی شده دستت؟
لبخندی زد و آروم و با قیافه مچاله شده از درد گفت:
ـ چشات سبز شد!
این یعنی بخشیده... بی اراده دولا شدم و صورتش و محکم بوسیدم...
با تعجب بهم نگاه کرد... خودم هم چشم هام از تعجبِ کاری که کردم گرد شده بود... دستم و گذاشتم جلوی دهنم و گفتم:
ـ خاکِ دو عــالم!
و موندن و جایز ندونستم و فوری زدم بیرون!


ـ شما دیگه نه درس خوندنت به من مربوطِ. نه آموزش دادنت... من فکر می کردم نظامی تربیتت کردم... اما تو، تو این ماموریت فوق العاده بد نقشت و بازی کردی... از روی احساساتِ کاملا بچه گانه تمومِ مساحباتِ من و بهم ریختی...
دوباره سرش و تو پرونده نمی دونم چی چیش کرد و گفت:
ـ هر کسی و برای شغلی آفریدن. من تنها لطفی که بهت کردم اینه که چون خودم اوردمت تو این راه و خودمو یه جورایی مقصر می دونستم به کسی نگفتم شما عاملِ اصلیِ فرارِ اون آقا بودی. همه هنوز فکر می کنن گروگانش بودی.
و بعد خمصانه نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره خودش و مشغول نشون داد. ای بابا من فکر می کردم من و بخشیده عجبا... اما به قولِ فرانک می گه شانس آوردم نزد یه بلایی سرم بیاره... فرانک می گه با کمکی که به هاویار کردی یه جورایی حس می کنه حتما پای احساس در میون بوده...
البته این حدسِ فرانکِ. وگرنه خودِ فرزام ادعا داره که من باعث شد ماموریتش نصفه بمونه.
البته خودش هم یه تیکه اومد و همین حالا هم گفت از روی احساس تصمیم گرفتی و به اون کمک کردی. با قیافه وا رفته نگاهش کردم. یعنی دیگه عاشقم نیست؟ پس سالِ دیگه هم خبری از بچه نیست...
ای بابا بچه می خوام چی کار... من فرزام و جدی جدی دوست دارم... اما نمی تونستم خودم و کوچیک کنم. آروم گفتم:
ـ فرزام اگر من کاری کردم برای تو بود... برای خودم... برای مادرِ هاویار و آخر از همه خودِ هاویار...
من نمی تونستم ببینم تو شب و روزت و گم کردی و دنبالِ پرونده ای هستی که خواسته یا ناخواسته هاویار راحت تر می تونست حلش کنه...
اون یه پزشکِ واقعی بود. کسی که با تهدید دوباره آوردنش تو گند و کثافت. خودش نمی خواست خلافکار باشه مجبورش می کردن... رفت اونور که از این کثافتا دور باشه. خودش و با درس خوندن مشغول کرد... اما اونا بزور برگردوندنش...
در هر صورت من وقتی دیدم عاملِ همه این ها متینِ. وقتی دیدم زندگیِ همه یه جورایی گره خورده به همین شخص. از هاویار کمک خواستم اونم از من. من کمکش کردم مادرش خارج شه! و اون هم بعدش...
کمی از میز فاصله گرفتم... حالا دیگه به من نگاه می کرد و حواسش به من بود...
ـ الان هم برای ادامه نیازی به شما ندارم... ممنونم... خیلی کمکم کردید. راهِ درستِ زندگیم مشخص شد... حالا دیگه تکلیفم با خودم مشخصِ...
من درس می خونم و اگر صلاح بدونم راهی که حداقل یک سومش و اومدم ادامه می دم... مطمئنم که خواستن توانستنِ...
عقب گرد کردم:
ـ با خودتِ که باورم کنی یا نه...
به دستش اشاره کردم:
ـ خوشحالم که بهتری... روز خوش...
خودمم می دونستم چرت گفتم. اگر پولی که از اینجا می گرفتم نبود هر چند سخت تر از قبل اما من بازم راهم کج می شد. من هنوزم نیاز به حمایت داشتم. مثلِ آدمی می موندم که تازه پاش و از گچ باز کردن و می برنش فیزیوتراپی... هنوزم می لنگم و نیاز به کمک دارم...
اما در کل از اونجا که اومدم بیرون سبک شده بودم... اگه اشتباه کردم اگر خطام بزرگ بود حداقل توضیح داده بودم و حداقل خودم و توجیه کرده بودم. حالا دیگه با فرزامِ که منظورِ تمومِ کارهای من و درک می کنه یا نه. که می فهمه من قصدِ بدی نداشتم یا نه...
برای اولین ماشین دست تکون دادم و سوار شدم.باید می رفتم و کارنامه ام و می گرفتم...
***
ـ اما خانومم همسرتون دیروز اومدن کارنامه اتون و گرفتن.
ـ همسرم؟ کدوم خانم؟ کدوم همسرم؟!!
زنِ قیافه ای متعجب به خودش گرفت و گفت:
ـ وا مگه چند تا همسر می تونین داشته باشین؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
ـ نه خانم منظورم اینه که من که اصلاً همسر ندارم!
اینم خوشحالِ ها... یه دونه اش هنوز معلوم نی جور شه... چه انتظارایی دارن مردم...
ـ من نمی دونم آقای الهی تشریف آوردن و کارنامه اتون و گرفتن. من فکر می کردم همسرتون باشن.
ای بابا اخه بگو فرزام به تو چه که کارنامه من و گرفتی. با کلافگی گفتم:
ـ خانم یکی دیگه ندارید به منم بدید...؟
ـ نخیر خانم مگه بقالیِ؟
چشم غره ای به سرِ تو کامپیوتر رفته اش رفتم و خواستم بیام بیرون که گفت:
ـ دیروز وقتی داشتن ثبتِ نامِ سالِ جدید و انجام می دادن هم بهشون گفتم شما هیچ عکسی برای دیپلم ندارید. کلاً پرونده اتون کم عکس داره. دوازده قطعه عکس لازم داریم.
دیگه جرات نکردم بگم مگه ثبتِ نام هم انجام دادم؟!!! چون ظاهرِ قضیه همه چیز و نشون می داد. برای همین هموطور گیج سرم و تکون دادم و از اونجا اومدم بیرون.
حالا باید بهش زنگ بزنم و هم تشکر کنم برای ثبتِ نام و هم کارنامه بگیرم... خدا کنه حالا نمره هام افتضاح نباشه. هر چند با اون تقلب ها شک دارم نمره بدی داشته باشم...
اما الان بهش زنگ زدنم یه جوری بود... نمی خواستم دیگه با فرزام فعلاً رو در رو شیم... بهتر بود بهش زنگ نزنم. با این فکر گوشیم و در آوردم و شماره فرانک و گرفتم.


بلاخره بعد از دوبار تماس گرفتن جواب داد:
ـ بله؟!
ـ می خواستی الانم جواب ندی...
ـ ببخشید عزیزم... نتونستم. جانم؟
ـ جونت بی بلا... می گم من الان رفتم مدرسه کارنامه بگیرم...
ـ خوب؟ به سلامتی؟ نمره هات چطورن؟
ـ خوبن سلام دارن! کارنامه نگرفتم که هنوز. مسئولش می گفت فرزام رفته گرفته. من و فرزامم فکر کنم قهریم. میشه تو ازش بگیری واسم بیاری؟ من الان دارم می رم خونه. سخندون از صبح تو خونست.
ـ خوب خودت بگیر دیگه...
ـ نه نمی خوام... من حرفام و زدم دیگه با برادر زادۀ عزیزتِ درک کنه یا نه...
ـ خانم پا شده با دشمنِ برادر زادۀ عزیزم نقشه فرار کشیده حالا این جایِ اینه که از دلش در بیاری؟
ـ من قشنگتر بلد نیستم از دلش در بیارم. نگران نباش بنظرم حالا که توضیحاتم خودم و توجیه کرده حتما اون و هم می کنه. می ری بگیری یا نه؟!؟
ـ باشه بهت خبرش و می دم.
ـ پس مرسی. کاری نداری؟
ـ نه گلم مراقب باش.خداحافظ.
گوشی و قطع کردم و قدم هام و سریعتر. سخندون تو خونه تنها بود و با وجودِ اینکه ما تا دادگاهی و حکمِ متین مراقب داشتیم. اما باز نباید مدتِ طولانی تنهاش می ذاشتم.
دوباره فکرم رفت سمتِ فرزام. تهِ دلم از اینکه ناراحتش کردم ناراحت بودمو حالا نمی دونستم حرف هایی که صبح زدم ناراحتیش و بر طرف کرده یا نه. من یجورایی غیرِ مستقیم گفته بودم که چون دوستت دارم اذیت شدنت اذیتم می کرد. حالا نمی دونم متوجه شده بود یا نه؟
با کلید در و باز کردم و رفتم داخل. تازه ساعت دوازده بود. اما من هنوز هم تصمیم نگرفته بودم که برای ناهارم چی درست کنم. تو این یک سالِ اخیر کم پیش میومد غذا درست کنم. کلاً برنامه زندگیم بهم ریخته بود.
اما بلاخره باید دوباره از یه جایی شروع می کردم... همینطور که برنجم و آبکش می کردم فکر کردم که امسال باید سخندون و پیش دبستانی ثبت نام کنم. پس نتیجه می گیرم باید پولی که از حقوقم مونده و بذارم بمونه. بعداً خرجِ خونه و از کجا بیارم؟
نفسم و سخت دادم بیرون و کلافه به دونه های برنج نگاه کردم. من دیگه نمی تونستم. واقعا نمی تونستم قدمِ کج بردارم. دیگه نه شخصیتم نه طرزِ فکرِ تازه به بلوغ رسیده ام و نه موقعیتم این اجازه و بهم میداد.
خدایا خودت کمکم کن. من حالا چی کار کنم؟ اه اصلاً سخندون چرا تا این موقع ظهر خوابیده؟ این بچه باز داره تنبل می شه ها...
با صدای بلند صداش کردم:
ـ خانمِ سخندونِ داشتیانی... بس نیست؟ نمی خوای بلند شی سرکارِ خانم؟
الان فرانک بود می گفت حرص نخور سکته می کنی. اما اخه مگه می شه حرص نخورم؟ خرجی زندگیم از کجا در میاد آخه؟ شیطونه می گه منم مثلِ همسایه بغلی برم از بازار تهران جنس ارزون بخرم تو مترو بفروشم. نه عیبِ نه دیگه راهِ کج گذاشتم. آره همین بهترین راه بود...
ـ سخندون... عزیزم... بیداری؟!
ـ آله آزی... تولوخدا آلوم... چقدر صدات بلندِ... ای خدا...
نچ نچی کردم. راست می گه بچه اعصاب ندارم صدام و گذاشتم رو سرم. اه همه اش تقصیرِ فرزامِ اصلا وقتی ازش ناراحتم یا ازم ناراحتِ هیچ کاری و نمی تونم درست انجام بدم. مثلِ همین الان ذهنم آشفته است. خدایا یعنی فهمیده من تهِ دلم وقتی که داشتم به هاویار کمک می کردم فقط و فقط به فرزام فکر می کردم و یکم آسودگیش؟
ـ صبح بخیر...
با لبخند برگشتم سمتِ سخندون و گفتم:
ـ ظهر بخیر خانوم... خوب واسه خودت خوابیدیا... یه بوس بده ببینم شیرین عسل...
اومد سمتم بعد از اینکه محکم بوسیدمش در حالی که حواسش به قابلمه روی گاز بود آروم لپم و بوسید و همونطور که با چشمای تیزش به قابلمه نگاه می کرد رو نوکِ پاش ایستاد. اما وقتی قدش به قابلمۀ غذا نرسید گفت:
ـ آزی غاذا چی دالیم؟
ـ فعلاً که برنجِ خالی!
ـ با ماست؟
فکرِ خوبی برنج و ماست بدم بهش. اما آخه ماست هم نداریم. برگشتم سمتش که بگم بره از سرِ کوچه ممد بقال ماست بخره که پشیمون شدم.
درِ برنج و گذاشتم و آروم گفتم: " بهتره خودت بری ساتیا!" آره بهتر بود هیچوقت دیگه سخندون تو کوچه و خیابون نباشه.
ـ آره گلم با ماست. الان شما برو وسیله هات و بچین سرِ جاش یه نقاشی بکش. تا من برم و برگردم.
لباسام و پوشیدم و برنج و گذاشتم برای دم و رفتم که ماست بخرم. خدا رو شکر هاویار کلاً یه دستی به خونه کشیده بود. مثلاً دستشویی باز سازی شده بود و دیگه وضعش افتضاح نبود. خونه کلاً نقاشی شده بود و دیگه روی دیوارا خبری از نقاشی های هنریِ سخندون نبود!
ـ سلام بی زحمت یه ماست کاله به من بدید.
ـ به به ساتی خانوم. خبری از ما نمی گیری؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ درگیر بودم یه مدت...
دستی به ریش های نداشته اش کشید و گفت:
ـ کاش ما هم از این درگیری ها داشته باشیم... با از ما بهترون می پری...
بازم سعی کردم لبخند بزنم. یعنی اینا نمی دونن فضولی تو کارِ دیگران به هر شکل و صورتی زشت و بی شخصیتیِ؟
ـ ماست دارید یا من برم جایِ دیگه؟
لبخندش و جمع و جور کرد و از یخچال برام ماست اورد. دو و پونصد گذاشتم و اومدم بیرون. وسیله های دیگه هم می خواستم اما اینجا قابلِ اطمینان نبود. این ماست هم چون تاریخ مصرف داشت ازش خریدم. در و باز کردم برم تو که:
ـ آی صابخونه. مهمون نمی خوای؟
با خنده برگشتم سمتِ فرانک و گفتم:
ـ دروغ چرا؟! نــه!
اخمِ توام با خنده ای کرد و گفت:
ـ برو کنار ببینم... کی به نظرِ تو اهمیت می ده؟
و وارد خونه شد. عجب بدبختیِ آخه هیچی نداشتم واسه پذیرایی الان حرف هم می زدم می گفت چیزی لازم نیست بیا تو. پس همین که دیدم وارد حیات شد از همون بیرون دستم و گرفتم به در و در حالی که می بستمش گفتم:
ـ تا تو زیرِ برنج و خاموش کنی نسوزهِ من اومدم.
تا اومد حرفی بزنه در و بستم و با قدم های سریع به سمتِ خیابون حرکت کردم.


وسیله ها رو گذاشتم تو آشپزخونه و گفتم:
ـ این حرفا چیه؟ بلاخره باید برای خونه خرید می کردم. کلاً حس نداشتم برم تا بازار که تو این حس و در من زنده کردی!
به درگاهِ آشپزخونه تکیه داد و گفت:
ـ بازم شرمنده.
تنِ ماهی رو انداختم تو آب و گذاشتم سرِ گاز تا بجوشه و در همون حال گفتم:
ـ دشمنت بابا! کاری نکردی که. بیا تا من میوه ها رو بشورم تو سالاد درست کن!
چپ چپ نگاهم کرد و با گفتنِ خیلی پررویی اومد دستش و بشوره تا مشغول شه...
ـ چه خبرا؟!
ـ سلامتی چه خبری قرارهِ باشه؟
بار حرص نگاهش کردم:
ـ سلامتی دیگه؟!!
خودش و سرگرم تر نشون داد و گفت:
ـ تقریبا.ً ببینم امشب خونه اید؟
ـ آره بابا کجا رو دارم که برم. البته یه تصمیمایی دارم.
ـ چه تصمیمی؟
ـ با خودم فکر می کنم می بینم اگه سخندون بزرگ شه و ببینه من نخواستم خانواده ای و ببینم که هیچ تقصیری تو دوری ها و بی خبری ها نداشتن چی راجع بهم فکر می کنه؟
آهی کشیدم و گفتم:
ـ می خوام برم ببینمشون. شاید اصلاً انقدر خوب بودن که تا قانونی شدنِ سنِ سخندون و زمانی که من بتونم اینجارو بفروشم اونجا بهم جا بدن.
ـ یعنی بری اونجا؟ دَرست چی میشه؟
ـ اونجا هم می شه درس خوند...
ـ فرزام چی؟
شیرِ آب و بستم و در حالی که با گوشه لباسم دستم و خشک می کردم گفتم:
ـ انگار نمی خواد متوجه شه که من به خاطرِ اون جونم و به خطر انداختم و به خاطرِ اون بود که اینکار و کردم. من میرم فرزام اگه بازم من و خودش و درآینده کنارِ هم می دید می تونه بیاد اونجا تا سنگامون و وا بِکنیم!
ـ راستش اومدم اینجا که بگم امشب مهمون داری و هم اینکه کمکت کنم اگه کاری داری...
با تعجب نگاهش کردم:
ـ من مهمون دارم؟ مگه چند نفر در سال میان خونه من که حالا تو هم اومدی کمک؟
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
ـ داداش و زنداداش با فرزام. البته داداش قرارِ زنگ بزنه و ببینه خونه تشریف دارید یا نه.
سعی کردم نیشم که در اثرِ فکر های مختلف داشت شل می شد و کنترل کنم و در همون حال گفتم:
ـ چرا دارن میان؟
فرانک دستش و تو هوا تکون داد و گفت:
ـ نمی دونم والا! فرزام که می گفت کارنامه ات و بیاره بده...
و بعد غش غش زد زیرِ خنده و ادامه داد:
ـ به همین خیال باش که حقیقت و بگم و بگم که دارن میان خاستگاری...
و تیکه آخرِ خیار و گذاشت تو دهنش... از تهِ دل خندیدم و گفتم:
ـ دیوونه اید... هم تو هم برادرزادۀ خوشمزه ات...
سرش و تکون داد و نچ نچی کرد:
ـ فعلاً زوده راجع به طعم و مزه حرف بزنی بی تربیت...
زدم به بازوش و گفتم:
ـ دیوونه! برم ببینم سخندون داره تو حموم چی کار می کنه...
ای خدا چقدر خوشحالم... نه چک زدیم نه چونه دوماد اومد بخونه...
نیشم تا گوشم شل شد. از اول هم می دونستم فرزام من و درک می کنه. از اینکه یه همچین پسرِ خوب و با درک و منطقی قرار بود بشه شریکِ زندگیم خوشحال بودم. چقدر خوب بود که من دوسش داشتم. چقدر خوب بود که ازدواجِ من نه خیلی سنتی به حساب میومد و نه خیلی مدرن.
اصلاً همه چی چقدر خوبه... خدایا تو چقدر خوبی... یعنی همه دزدارو اینجوری عاقبت بخیر می کنی؟!!
تا خواستم درِ حموم و باز کنم صدای حرف زدن سخندون مانع شد:
ـ آزی عسولی کلده دنبِ خولوسی کلده.
در و باز کردم و با جدیت گفتم:
ـ کی گفته من عروسی کردم؟
ـ فلانک گفت آزی. مبارکِ.
نتونستم خنده ام و کنترل کنم و حوله و گرفتم دورش و همونطور که برای مژه های بلند و فر خورده اش غش و ضعف می کردم مشغولِ خشک کردنش شدم:
ـ دیگه به کسی نگی، باشه قربونت برم؟
ـ سعی می کنم آزی...
همونطور که خشکش می کردم چپ چپ نگاهش کردم و فکرم رفت سمتِ اینکه امشب چی بپوشم؟!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۲ ، ۰۰:۲۷
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ