گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

6 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان همکارم میشی» ثبت شده است

رمان همکارم میشی ؟! - قسمت آخر


اون پسر بدونِ اینکه اجازه بده کسی کمکی کنه فرانک و نشون رو مبل و سرش و گرفت تو بغلش و با صدایی که بنظرم کمی بغض داشت گفت:
ـ یکی یکم آب بیاره...
مادرِ فرزام فوری اینکار و کرد... سخندون با پاش از روی پازلا رد شد و اومد کنارِ من ایستاد و با قیافه ای ناراحت و لحنِ جدی گفت:
ـ مولد... الهم و صلی الا محمد و اله محمد!
گوشه لبم و گاز گرفتم و آروم یدونه زدم پسِ کله اش... باز این بچه بی مورد و بی جا حرف زد... دوباره نگاهی به پسر که سرش و رو پیشونی فرانک گذاشته بود انداختم...
چرا فرزام چیزی نمی گه؟ خدایا چرا من شک دارم این مرتضی باشه؟ اما فرزام گفت که مرتضی و پیدا نکرده و قراره محمد بره... اون پسر بی قرار گفت:
ـ فرانکِ من... بلند شو...
پدرِ فرزام در حالی که ناراحت بود و عصبی و شایدم کمی خوشحال بود گفت:
ـ این چه سوپرایزی بود فرزام؟ باورم نمیشه...
اون پسر دستش و کرد تو لیوانِ آبِ یخ و بعد دستش و گذاشت رو گلوی فرانک... فرانک تکونی خورد و آروم چشمهاش باز شد... گیج بود اما تو همون گیجی هم زل زده بود به اون پسر.
ـ مرتضی تویی؟ دارم خواب می بینم...
ـ اِه وا! مُـلده زنده شد!
برگشتم و سخندون و چپ چپ نگاه کردم که باعث شد عقب عقب بره و رو همون پازلاش بشینه..!
پس مرتضی بود. اشتباه نکرده بودم. انقدر خوشحال بودم که دستِ فرزام و گرفتم و محکم فشار دادم... نگاهی بهم کرد... من هم نگاهش کردم و با چشمایی که اشک توش حلقه زده بود بهش خیره شدم... البته بعداً برای اینکه نگفته مرتضی رو پیدا کرده قهر می کنم... اما حالا وقتِ خوشحالی بود...
مرتضی لباش و گذاشت رو پیشونیِ فرانک و چند لحظه ای چشم هاش و بست انگار که اونم غم داشت... اما نمی دونم چی شد که یهو سرش و بلند کرد و به صورتِ غمزده فرانک نگاه کرد و با لحنی که سعی داشت شاد باشه و بقیه و شاد کنه گفت:
ـ آره عزیزم.. خودِ نامردمم..!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۲ ، ۰۱:۳۵


بقیه مشغولِ حرف زدن با هم بودن. من موندم اینجا کاری نیست که اینا انجام بدن همه اش دارن با هم پچ پچ می کنن.
همینکه سخندون رفت تو برگشتم سمتِ اون مردِ درشت هیکل و سعی کردم که نخندم و با حالتِ شرمنده ای گفتم:
ـ ببخشید تو رو خدا.
سرش و پایین انداخت و گفت:
ـ خواهش می کنم. بچه است دیگه. من که دوسش دارم...
این و گفت و سرش و آورد بالا بهم خیره شد. از نگاهِ خیره اش فرار کردم و رفتم سمتِ دخترا. نگاهش رنگی بدی نداشت. ولی ترسیدم... یه نگاهِ ساده نمی تونست باشه. یکم طرح و رنگ قاطیش بود!
رفتم سمتِ دخترا و نشستم کنارشون. داشتن پچ پچ می کردن که تا من و دیدن قطع کردن. به روی خودم نیاوردم. اگر قرار باشه نزدیکشون نشم یا حس کنم بینشون غریبه ام که دیگه روزها کلافه می شم.
معلوم هم نیست که تا کی اینجا هستم. کلاً عادتمه وقتی حس کنم تو یه جمعی غریبه ام سعی می کنم باهاشون آشنا بشم و این اجازه و به اونها هم بدم. البته نه اینکه خودم و به جمعشون تحمیل کنم. فقط کاری می کنم که اون مدتِ کنارِ هم حداقل اگر خیلی خوب نبود بد هم نباشه.
ـ می گم شما و سرگرد الهی جدا از این ماموریت ارتباطی با هم دارید؟
این و همون دختری پرسیده بود که سخندون بهش می گفت ترشیده. یه لحظه جا خوردم. چه سوالی بود؟ دلم می خواست بهش بگم به تو چه. اما اصلاً نمی تونستم اینجور مواقع سوالِ کسی و بی جواب بذارم یا ضایعش کنم. کمی مکث کردم و گفتم:
ـ خب نه، مثلاً چه ارتباطی؟ً
حس کردم چهره اش آرامش گرفت. با لبخند گفت:
ـ همینطوری پرسیدم عزیزم.
و نگاهِ پیروزی به اون دو نفر انداخت.
دیدم نشستن پیشِ اینا بی فایدست بلند شدم و رفتم داخل تا ببینم سخندون یه وقت اشتباه لباس نپوشه. از نشستن اینجا خیلی بهتر بود.
***
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۱۲


حالا چی هست؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ یا بدش به من و اول حدس بزن، یا اینکه یهو بازش کن و خلاص.
ـ نه نه! حدس می زنم و بازش می کنم. هر دوش با هم... این چیه؟ این کادو کوچیکه اول نبودا... یادمِ...
ـ اون و بعداً اضافه کردم. آخه حس کردم به این یکی علاقه بیشتری داری.
کنجکاوتر شدم چی می تونست باشه که من خودم نمی دونم بهش علاقه دارم و فرزام می دونه ؟!
ـ اول کادو بزرگه و می بینم.
این و گفتم و جعبۀ کوچیکی که حدس می زدم یا دستبند باشه یا شایدم انگشتر و گذاشتم کنار و جعبه بزرگتر و از داخل پاکت آوردم بیرون.
درِ جعبه و که باز کردم کلی پوشالِ رنگی رنگی و لیزری رو به روم بود. اصلاً انتظارش و نداشتم. چرا فرک می کردم قراره الان یه کادو و خشک و خالی بگیرم؟ تازه انتظار داشتم یه اسلحه به طرفِ گرفته شده باشه و با باز شدن جعبه سمتم شلیک کنه تا اینکه تا حلقم پوشال تو جعبه ریخته باشه که نشه داخلش و دید.
پوشالا و زدم کنار. قبل اینکه فرصت کنم سوپرایزم و کامل کنم یا تمومِ لوازم آرایش و از دید بگذرونم گفت:
ـ می دونی. یه چند باری لوازم آرایشی که استفاده می کنی به چشمم خورده. یه بار هم که خونه ام جا گذاشتی. اونا دارای تاییدیه نیستن. این و گریمورم می گفت. بهتره اصلاً استفاده نشه. اما اگر هم می شه حداقل چیزی باشه که تاییدیه داره.
برگشت سمتم:
ـ امیدوارم خوشت بیاد. اما...
کنار پارک کرد. نزدیکای مهدِ سخندون بودیم. اما من هنوزم نمی دونستم چی بگم. بی شک لوازم آرایش بهترین گزینه برای کادو وعیدی برای من بود. من که دوست داشتم.
ـ اما تو هیچ نیازی به این لوازم نداری، مگـــه نه؟!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۱۶
با احساسِ اینکه یکی داره دست بمون می زنه فوری چشمامون و باز کردیم. حالمون خوش نبود اما اونقدا خر نیستیم که نفهمیم یکی داره یه کارایی می کنه. بله یکی داشت مارو دستمالی می کرد.
دست انداختم رو مچِ کسی که سعی داشت دستش و بذاره زیرِ زانوهام.
مطمعناً فرزام بود. با بیحالی در حالی که چشمام بسته بود و مچش و محکم فشار دادم و گفتم:
ـ از اول هم می دونستم اومدی تو سایتِ ما. مچت و گرفتم!
ـ با سوال گفت؟ چی ؟ سایت؟ کدوم سایت؟! دستم و ول کن!
اه خنگم که هست یا خودش و زده به اون راه. ابرویی بالا انداختم و گفتم:
ـ خودت و نزن به کوچه علی چپ که بن بستِ. منظورم اینه که رفتی تو نخِ ما. به ما آمار می دی.
نچ نچی کرد و دستم و که رو دستش بود پرت کرد:
ـ دخترۀ متوهم. فکر کردم غش کردی خواستم بلندت کنم. حالا که حالت خوبه بلند شو زودتر باید بریم بالا.
چشمام و باز کردم. اه به خشکی شانس. حالا یکی خواست مارو بلد کنه ها. زیر لبی غر غر کردم و به خودم لعنت فرستادم. با بیحالی پیاده شدم و اومدم بیرون و در و محکم بستم.
به پشتِ ماشین تکیه دادم و با چشمای خمارم به اون که رو به روی آسانسور ایستاده بود و نگاهم می کرد گفتم:
ـ بیا مارو بغل کن!
پررویِ زیرِ لبی گفت و دوباره دکمه رو آسانسور و زد. عجبــا. بلند گفتم:
ـ کثافتِ مرض!
پاش و به حالتِ چخِ کردنِ گربه زد رو زمین که ترسیدم و با عجله رفتم پشتِ ماشین. غش غش خندید و رفت تو آسانسور. ببن خودش اذیت می کنه ها. وقتی دید نمی رم گفت:
ـ برم بالا درِ آسانسور و نمی بندم که با پله بیای ها.
این و گفت و دکمه طبقه و زد. من که دیدم شوخی نداره با سر دوییدم سمتِ آسانسور و با اون حالم شیرجه زدم تو.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۱ ، ۰۶:۳۹

این من بودم که با صدای خش دار و بی حالم این حرف و می زدم. از بس خمار بود که باورش شد. بلند شد و منم همراهیش کردم. وقتی خیالش راحت شد قصد ندارم کاری کنم جلوتر از من راه افتاد. فوری خم شدم و چاقوم و از تو پاچه ام در آوردم نفهمیدم چی شد که بردمش بالا و داشتم فرود می آوردم تو کمرش که برگشت. و چاقو جای کمرش رفت تو بازوش و کامل تا کنارِ آرنجش و جر داد. خواست داد بزنه که یهو یکی من و پرت کرد و یه چیزی گرفت جلوی دماغِ اون.
هنوز ندیده بودم اون شخص کیه. با عصبانیت برگشت سمتِ من.
ـ بهتره همون کاری و بکنی که بهت گفتن. زنده اش و می خواهیم. مردۀ این تنه لش به دردمون نمی خوره. این و گفت و بلند شد.
اه این همون مرد بادیگاردِ بود که گفتم از نگاهش ترسیدما. با خنده گفتم:
ـ دستت طلا. نبودی ما این و کشته بودیم معلوم نبود حمال چه بلایی سرِ ما می آره.
یه چسب پرت کرد سمتم و گفت:
ـ ببندش. فقط پنج دقیقه فرصت داری که از این باغ بری بیرون. پنج دقیقه. حتی شده تنها بدونِ رفیقت.
ـ یعنی حمال گیر افتاد؟
دوباره تکرار کرد :
ـ حتی شده تنها...
ـ اما این سنگینِ من چطور تا ماشین ببرمش.
در و باز کرد. برگشت سمتِ من و گفت:
ـ می تونی.
در و بست صدای دوبارۀ قفل شدن و می شنیدم.
یه نگاه به دستم که خونی بود و یه نگاه به این پسرِ که حتی اسمشم نمی دونستم انداختم. نمی دونستم باس چی کار کنم. هم گیج بودم. هم هُل. من نمی تونستم این و بلند کنم. مخصوصاً که حس می کردم ضعیفم. خودم و تموم شده می دیدم. تمومِ تموم. بلاخره گیر افتادم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۱ ، ۱۰:۲۷

نویسنده  ستاره چشمک زن  از کاربران http://www.forum.98ia.com


ـ آخــــخ سخندون اگه جلو چشام بودی جیگرت و در میاوردم بچه. این سطل جلوی پله ها چی کار می کنه؟!
آآآآی نمی تونم حتی پام و بیارم پایین. اینجوری لنگ در هوا موندم هر کی ببینه به عقل نداشته ام شک می کنه. آآآیــی.
به خودم اومدم. خجالت بکش ساتـــی. چرا مثل زنای سوسول آه و ناله راه انداختی؟!
ـ بابا نه صفحه کلاجی برامون مونده نه دیسکی... خجالت باس بیاد مارو بِکِشه...
به هر زوری بود بلند شدم و دست به کمر در حالی که از ضعف لگنم می نالیدم رفتم سرِ حوض. عجب روزیه از صبح با این اتفاقات و بد شانسی ها تر زده شده تو زندگیم. دو مشت آب پاشیدم رو صورتم تا جیگرم حال بیاد. ای تف به ذاتِ پدرِ بد ذاتت روزگار از بوق سگ دارم جون میدم ملت گرگ شدن، چارچنگولی چِسبیدن به کیفاشون.
ـ تقصیر توام هست آخه یه جو عقل تو اون کلۀ شلغم شکلت نیست. کدوم آدمِ پولداری سُوارِ اتوبوس میشه؟
ـ د نه د. خبر نداری از دنیا عقبی موندی تو عهدِ فیفِ علی شاه. الان همه پولدارا با اتوبوس رفت و آمد می کنن که کسی بهشون شک نکنه.
بله! منتها از خر شانسیِ من نه دیگه تیغ زدن به زیرِ کیف کارسازِ نه همصحبتی... چون همه بچشون و می ذارن زیمین وکیفشون و می چِسبن.
ـ د تو خیابون که نمی تونن بچه رو بزارن زیمین کیف و بچِسبن. تو خیابون کیف زدن راحت ترِ اینجوری منِ بدبختم یه نفس راحت می کشم. اول صبحی میری تو اتوبوس بوی دهنا بدجوری تو روحمِ.
با دیدنِ شلوار کثیفش تو حوض دست از کل کل با این وجدانِ بیکار کشیدم . ردیف دندونام و از حرص به هم ساییدم و با صدایی که رو سرم بود گفتم:
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۳:۴۵
× بستن تبلیغات