گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

21 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان نام تو زندگی من» ثبت شده است

سانیا:الاهـــــــــــیی بچه ام غیرت دارهخنده ی بلندی کردم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم ... اومدن شهاب را ندیده گرفته بودم و فقط با آرسام و سانیا صحبت می کردم... که نگاهم به صورت تپول عزیز افتاد که در چند قدمی ام ایستاده بود و با لبخندی نظاره گر ما بود ... با دیدنش جا و مکان را فراموش کردم و خودم را در آغوشش انداختم -وایــــــــــــــــــــــ ـی عزیز جونم عزیز را با تمام وجودم به خود فشردم و تنش را بو کشیدم ... چقدر دلم برای آغوش گرم و مادرانه اش تنگ شده بودعزیز:حیا کن دختر مردم دارن نگاهمون می کنن خنده ای کردم و گفتم-بذار نگاه کنن و چشاشون در بیاد که نمی تونم محبت مادر و دختر رو ببیننعزیز خنده ای کرد و کنار گوشم گفتعزیز:خوشحالم خنده ی واقعیت رو می بینمازش فاصله گرفتم و نگاهم را به صورت مهربان و تپولش دوختم -اینو باید ممنون کسی باشین که خنده رو به من هدیه داده عزیز خواست چیزی بگوید که با صدای سرفه ی ساختگی سانیا به خودم امدمو با خنده به طرفش برگشتم و رو به عزیز کردم و دست سانیا را در دستم گرفتم-معرفی می کنم ... دوست عزیزم و صمیم سانیا عزیز دست سانیا را گرفت و او را در اغوش کشید و گونه اش را بوسید ... از چشمان سانیا می خواندم که خیلی از عزیز خوشش اومده ...عزیز دست سانیا رو گرفت و نگاهش رو به آرسام دوخت و بعد نگاهش را به من دوخت که خنده ای کردم -بهترین داداشه دنیا رو معرفی می کنم سانیا اخمی کرد:آدم فروش به من پسوند خواهری ندادی هر چهار نفرمان خنده ای کردیم که ارسام قدمی جلو آمد و ابرویی برای سانیا بالا انداختآرسام:حسودی نکن بچه عزیز با لبخندی نگاهشان کرد که رو به آرسام گفتم-عزیز جونم این هم آرسامه نامزاد سانیاسانیا و آرسام با تعجب نگاهم کردن که ریز ریز شروع به خندیدن کردم ... عزیز گونه ی سانیا را بوسید و گفت عزیز:خوشبخت بشین گونه ی خانومت رو می بوسم که بعد اون از طرف من تورو ببوسه آرسام نیشش تا آخرش باز شد ..سانیا مثل لبو قرمز شده بود و سرش را به زیر انداخته بود ...خنده ای کردم و رو به عزیز و گفتم-پس آقا جون عزیز به پشت سرش نگاه کرد که با دنبال کردن نگاهش اقا جون رو ایستاده کنار شهاب دیدم ... لبخندی زدم .. چقدر هم دلم برای چشمان مغرورش تنگ شده بود قدمی به طرف انها برداشتم که نگاه هر دویشان به من دوخته شد ... درخشش محبتی را در چشمان آقا جون دیدم ..اما فقط برای یک لحظه بود ...همان یک لحظه هم برایم ارزش خیلی از چیزها را داشت -زیارت قبول آقا جون آقا جون تسبیحش را در دست چرخواند و دستی به ریشهای یک دست سفیدش کشیدآقاجون:قبول حق باشهباز هم صدایش مثل همیشه برای من خشک و تحکم امیز بود ... شهاب وسایل اقا جون و عزیز را در دست گرفت که عقب برگشتم و رو به شهاب و گفتم -لیاقتت همین حمالی کردنه پشتم را به او کردم ... سنگینی نگاه پر از خشمش را به روی خود احساس می کردم اما بی توجه به ان خودم را به عزیز و ساینا و آرسام که می خندیدن رساندم عزیز:باز تو این پسره رو اذیت کردی که خشم اژده ها شده خنده ای کردم:دیگه دیگهخنده ای کردیم و از فرودگاه خارج شدیم ..آقا جون بدون حرفی سوار ماشین شهاب شد ..اما عزیز سوار ماشین آرسام شد ..به قول خودش من با یابوها سوار ماشین نمی شم ... عزیز خیلی زود با سانیا و آرسام صمیمی شده بود و مثل دخترهای جون برای انها می خندید و جک می گفت ....با رسیدن به خانه آقا جون باز وارد خانه نشد و هتل را به ان خانه ترجیح داد ... دلیلش رو حالا می فهمیدم و دیگر کنجکاوی نمی کردم ... با وارد شدنمان عزیز با چشمان اشکی به اطراف خانه چشم دوخت و نفس عمیقی کشید به طرفم برگشت عزیز:روح بخشیدی به این خونه لبخندی زدم و با بغضی که در گلویم بود سرم را تکان دادم ... سانیا همانطور که با آرسام کل کل می کرد وارد خانه شد و رو به عزیز کرد و گفت سانیا:ببین عزیز جون اول زندگی روی حرف من حرف می زنه وای به حال ادامه اش آرسام اخمی کرد:هوووی چایی نخورده چرا خودت رو به من می ندازی من اصلا" همچین زنی نخواستم که اجازه نمی ده حرف بزنم سانیا:خجالت بکش مثلا" 32 سالتهآرسام با چشمان گرد شده نگاهش را به سانیا دوخت که با خنده نگاهی به عزیز کردم که با صورت سرخ شده از خنده به ان دو نگاه می کرد -عزیز:این دوتا رو سپردم به تو خودت هواشونو داشته باش که قتلی چیزی نکن عزیز سرش را تکان داد و انگار که فیلم کمدی جلویش روشن بود کنار حوض روی تخت نشست و به ان دو که کل کل می کردن چشم دوخت ... وارد ساختمون شدم و چادرم را اویزون کردم و برای درست کردن چایی وارد آشپزخونه شدم ...بعد از درست کردن چایی .. به حیاط رفتم و سنی را به دست سانیا دادم که با خنده به عزیز نگاه می کرد سانیا:آیه باید آراسب رو بیاریم با عزیزت می ترکونن هـــآ عزیز که می خندید نگاهمان کرد و گفت عزیز:آراسب کیه چشمکی به عزیز زدم که از چشم آرسام دور نماند ..عززی خنده ای کرد و حرفش را ادامه داد ...سانیا کنارش نشست که به بهانه اوردن ظرف میوه وارد آشپزخونه شدم .. تکیه ام را به کابینت دادم و از دلتنگی نامش را چند بار زیر لب تکرار کردم که شاید .. یکزره از دلتنگی ام برایش کم شود .. دو نفس عمیق کشیدم و ظرف میوه به دست از آشپزخانه خارج شدم و به جمع پیوستم .. عزیز:بیا بشین دخترم میوه اینا نمی خوایم آرسام که از خنده خم شده بود سرش را بلند کرد و گفت آرسام:تو این مامان بزرگت رو کجا پنهون کرده بودی -توی جیبم عزیز خنده ای کرد و برای تعویض لباسش وارد خانه شد که زنگ خونه به صدا در امد ... به طرف در رفتم و درش را باز کردم که با دیدن صورت خسته ی علی کیفش را از دستش گرفتم -خسته نباشی داداشی لبخند خسته ای زد و دستی به طرف موهایش که بلند شده بود برد و گفت علی:سلام آبجی ...وای که خیلی خسته شدم از کنار در کنار رفتم که او وارد شود ... که با دیدن سانیا و آرسام گل از گلش شگفت و رو به من و گفت علی:آراسب هم اومده لبخند غمگینی زدم و سرم را به نه تکون دادم که چشمکی زد و گفت علی:قول داده پش حتما" می اد خنده ای کردم که از جایش پرید و رو به من کرد -چیه بچه جنی شدی هی بر می گردی علی:عزیز اومده خنده ای کردم و سرم را به مثبت تکان دادم ... علی چندباری با تلفنی با عزیز صحبت کرده بود و از همان وقتها این دو شیفته ی یکدیگر شده بودن ... چشمان علی با شنیدن این خبر درخشید -ذوق مرگ نشی حالا
علی خنده ای کرد که عزیز بین چهرچوب در قرار گرفت و با مهربانی نگاهی به علی کرد .. اشاره ای به علی کردم که آنطرف را نگاه کند ..علی با برگرداندن سرش با شادی چند قدمی به جلو رفت که عزیز خودش را به او رساند و او را در اغوش گرفت ... می دونستم عزیز با شبهات زیاد علی به بابا اینطور اورا در اغوش گرفته ..شاید هم بخاطر همین بود من اینقدر به علی نزدیک شدم ... قبلا" ها خیلی کم متوجه می شدم ولی حالا که بزرگتر شده بود و قیافه اش مردانه تر شده بود ..شباهتش به بابا بیشتر شده بود ..عزیز با اشکی از چشمانش می ریخت گونه ی علی را بوسید که علی دستش را جلو برد و اشکهای عزیز را پاک کردعزیز:نمردم و به آرزوم رسیدم علی سرش را خم کرد و پیشانی علی را بوسید که داد ارسام به هوا رفتآرسام:عـــــزیــــز قبول نیست منو بغل نکردین به جاش علی رو هم بغل کردین هم بوسش کردین عزیز دست به کمر ایستاد و رو به آرسام کرد عزیز:وااا خجالت هم خوب چیزیه مرد گنده بوس و بغل می خواد سانیا خنده ای کرد و گفتسانیا:ای فدات شم عزیز که خوب اومدی باز هم کل کل های ان دو بود که ان خانه را شاد نگه داشته بود ...بعد از رفتن آنها عزیز به اتاقم امد و علی برای استراحت به اتاق دیگر رفت ... با وارد شدن عزیز در اتاق ..اشک در چشمانش جمع شد و نگاهش به عکس روی عسلی دوخت ..به آن نزدیک شد و با انگشتش آن را لمس کرد و لبخندی زد عزیز:پس اسمش آراسبه لبخندی زدم و تکیه ام را به دیوار کنار پنجره دادم -آره اسمش آراسبه عزیز خنده ای کرد و گفتعزیز:یعنی اسمش عین خودش عتیقه است خنده ی بلندی سردادم و دست به سینه ایستادم ... عزیز بر روی تخت نشست ورو به من و گفتعزیز:خوب تعریف کن ببینم این کی هست که خنده رو به لبهای دخترم هدیه کرده ...چطور آشنا شدین دستش را بر روی ساعت گذاشتم و با لبخندی شروع کردم -از شناسنامه شروع شد تمام داستان من و اراسب را برای عزیز تعریف کردم حتی اینکه خونه آراسب بودم ...پلیس مخفی بودن آراسب و حتی اعترافش ... انقدر در گفتم و گفتم که متوجه اشکی که از چشمانم سرازیر شد هم نشدم -خودم کنارش زدم عزیز ..خودم دورش کردمعزیز بلند شد و من را در آغوش گرفت عزیز:اگه واقعا" عاشقه پس برمی گرده خنده ای میان گریه کردم که عزیز من را از خودش فاصله داد و اشکهایم را پاک کرد عزیز:این همه چیز شده بود و تو حالا به من گفتی -نمی تونستم بگم عزیز عزیز:یعنی جونت در خطره اهی کشیدم و گفتم:اینا برام مهم نیست عزیز مرگ و میر دست خداست ممکنه همین حالا کنار شما بگیرم بمیرم عزیز:خدا نکنه دختر زبونتو گاز بگیر لبخندی زدم که عزیز با لبخند بدجنسی رو به من گفتعزیز:پس شناسنامه ات رنگی شده ...واییی قیافه آقاجونت با دیدن شناسنامه دیدنیه با آوردن اسم آقا جون با ناراحتی نگاهی به عزیز کردم -یعنی آقا جون قبول می کنهعزیز نگاهم کرد و لبخند غمگینی زد عزیز:آقاجونت تصمیم داره آخر هفته تورو به عقد شهاب در بیارهبا چشمان گرد شده نگاهم را به عزیز دوختم که همان لبخند را تکرار کرد عزیز:ولی با این آیه ای که من می بینم می دونم نمی زاره این عقد سر بگیره علی تقه ای به در زد و با صدای دلخوری گفت علی:من هم گشنمه ...هم تنهایی حوصله ام سر رفته نگاهی به در بسته کردم که عزیز بلند شد و به طرفش رفت ...هنوز از خبر ناگهانی که عزیز به من داده بود در شوک بودم که عزیز به طرفم برگشت عزیز:ضعیف نباش آیه مگه نمی گی براش می جنگم پس حالا وقتشه که ثابت کنی عاشقی با این حرفش از اتاف خارج شد و من را با افکارم تنها گذاشت ... ایستادن جلوی آقا جون ... تنم را می لرزاند .. یعنی من توانایی شو داشتم ... به طرف پنجره برگشتم و نگاهم را به گلها دوختم ... برای اراسب باید به ایستم ... همونطور که بابا کنار مامان ایستاد و مامان کنار بابا ...چشمامو بستم ... آراسب دیگه بسه ...قلبم از دلتنگی به درد اومده ..غم و غصه هایم را پشت لبخندی پنهان کردم و به جمع علی و عزیز پیوستم ******حاضر و آماده چادر را بر روی سرم درست کردم و نگاهم را به همان شال آبی که علی بهم داده بود دوختم ... امروز سه روز بود که ندیده بودمش ... دیگه مطمئن شده بودم که منو فراموش کرده ... ولی هنوز ته دلم امیدی بود امید اینکه هنوز فراموش نشدم ... خسته از نگاه کردن خودم در آینه از اتاق خارج شدم و عزیز را صدا زدم -عزیز زود باشین دیگه حالا جشن شروع می شه باید یک ساعت غرغرای علی رو بشنویم عزیز از آشپزخانه با اخمی خارج شد و نگاهم کرد عزیز:وااا کجا بچه ام غرغر می کنه -اره دیگه نو که اومد به بازار ...عزیز خنده ای کرد و چادرش را که به چوب لباسی آویزان بود به سر کرد عزیز:قدیمی شدی دیگه مادر با زنگ در با عجله از ساختمون خارج شدم و همانطور که از دست عزیز غرغر می کردم در را باز کردم که سانیا وارد حیاط شد و من را پس زد سانیا:عزیز جونم با دهانی باز به سانیا نگاه کردم که به طرف عزیز رفت و او را در آغوش گرفت سانیا:وای عزیز دلم برات تنگ شده بود عزیز گونه ی سانیا را بوسید عزیز:منم دلم تنگ شده بود دخترم دست به سینه با اخمی به آن دو چشم دوختم و جیغی از حرص کشیدم -شما دوتا عجله می کنین یا نه سانیا و عزیز شانه ای بالا انداختن و منی را که از حرص به ان دو نگاه می کردم تنها گذاشتن و به بیرون رفتن ... هم خنده ام گرفته بود ...هم از حرص لبم را می جوییدم... به طرف ماشین رفتم ...باز هم آرسام بود که به همراه ما اومده بود با دیدن آرسام اخمی کردم آرسام:این اخم به جای سلامته خنده ای کردم:آخیش تو یکی منو نفروختی نگاهی به سانیا کردم که شکلک مسخره ای برایم در می اورد و گفتم-این سانیا که منو فروخت ...همینطور عزیز اینقدر با غیض این حرف را زده بودم که آرسام به خنده افتاد و در ماشین را برایم باز کرد آرسام:تو که خواهر گل خودمیخندیدم و سوار ماشین شدم ... تا رسیدن به مقصد ..عزیز و سانیا به من که حسودی کرده بودم می خندیدن ... نگاهم را به اولیاهایی که اومده بودن دوختم ... همیشه آرزوی اینکه یک آبجی یا داداشه کوچلو داشته باشم رو داشتم که خودم برای گرفتن کارنامه یا برای هر جشنشون حضور داشته باشم ...سانیا بازویم را چسپید سانیا:الاهــــــــــی قربون علی برم وایی حالا احساس بزرگی می کنمخنده ای کردم و او را کنار زدم و کنار عزیز و آرسام نشستم آرسام:به چی می خندیهمونطور که می خندیدم رو به آرسام کردم و گفتم -خانوم تازه احساس بزرگی می کنه آرسام به خنده افتاد که سانیا مشتی به بازویم زد ... با مشتش چراغ ها خاموش شد و اول از همه سرود ملی رو خوندن و شروع برنامه رو اعلام کردن... نگاهی به صندلی خالی کناریم کردم ...آراسب کجایی ...نگاهم خیره به صندلی خالی بود که سانیا من را به زمان حال آوردسانیا:گفت که می آد پس مطمئن باش که می آد سرم را تکان دادم و بدون آنکه حرفی بزنم .. نگاهم را به سرودی که بچه ها می خوندن دوختم ... با شروع نمایش سانیا جیغی کشید و ارسام دوربینش را بیرون اورد ... علی که بر روی سن قرار گرفت ... نگاهش را به جایی که نشسته بودیم و خودش انتخاب کرده بود دوخت ... خیسی چشمش و درخشش را از دور دیدم .. لبخندی زدم و لبهایم به حالت زمزمه وار تکون داد "موفق باشی" سرش را با لبخندی تکان داد و شروع به بازی نقشش کرد ...نقش پسر شیطونی که من را به یاد آراسب می انداخت و نبودنش را بیشتر احساس می کردم ... نفس عمیقی کشیدم ..که بوی تلخ شکلات به مشامم رسید ... به کنارم نگاه کردم ..اما خبری از کسی نبود ... برگشتم و به عقب نگاه کردم ...باز هم کسی نبود سانیا:چیه چی شده با صدای سانیا به طرفش برگشتم و سرم را تکان دادم و لبخندی زدم -هیچی توهم زده شدم سانیا با خنده نگاهم کرد و بار دیگر به نمایش بچه ها خیره شد ... بعد از نیم ساعتی که نمایش به پایان رسید همه برایشان دست زدن و بعد از خواندن دکلمه و سرودی دیگر ...پایان برنامه را اعلام کردن ... آرسام از جایش بلند شد آرسام:آخ آخ یاد دبیرستانم افتادم سانیا خنده ای کرد سانیا:صد سال پیش رو می گی دیگه هر دو خنده ای کردیم که با پس گردنی که عزیز به هر دویمان زد .. و آرسام را به خنده انداخت ... همانطور که سرم را می مالوندم از سالونی که در آن بودیم خارج شدیم ... عیلی با شادی از دوستاش فاصله گرفت و به طرف ما امد ...عزیز همه ی ما را کنار زد و علی را در آغوش گرفت که صدای هر سه ی ما را در اورد علی:حسودا عزیز خنده ای کرد که با هم به طرف ماشین راه افتادیم ... با یاد اوری اینکه کیفم را کنار صندلی ام جا گذاشتم ایستادم -ای وای صبر کنین من کیفم رو یادم رفتبدون اینکه منتظر حرف بقیه بمونم به طرف سالون به راه افتادم ..بعد از گشتن بین صندلی ها کیفم را زیر یکی از انها پیدا کردم ... کیف به دست از سالون خارج شدم و به طرف جایی که آرسام ماشین پارک کرده بود رفتم ..با دیدنشان که کنار ماشین ایستاده بودم دستم را تکان دادم ... خیابان خلوت خلوت بود کسی به جز ما آنجا نبود خواستم از بالای جوب بپرم که چادرم زیر پایم گیر کرد و به زمین افتادم ... قفسه سینه ام تیری کشید و نفسم را در سینه حبس کرد ... با صدای توقف ماشینی و جیغ بلند آرسام سرم را بالا گرفتم که نگاهم به همان کفش های آشنا افتاد ... باز هم صحنه ی تصادف در نگاهم جان گرفت .. به زانو نشستم و نگاهم را بالا تر بردم ... خودش بود همون مردی که با همین نقاب بالای سرم ایستاد و پایش را بر قفسه ی سینه ام گذاشت ... تند نفس نفس می زدم ... از جایم بلند شدم ... پس ارسام کجا بود ... چرا نمی اومد ... لبخندی که مرد زد ... رعشه ای را در اندامم انداخت و به خود لرزیدم ..قدمی به عقب رفتم که کلت را به طرفم گرفت-دوباره به هم رسیدیم کوچلوصداش آشنا بود آرا می شناختم .. خودش بود ... فردین ... فردین ریاحی قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ... که ماشه را آماده به شلیک کرد ... صدای جیغ سانیا و عزیز و فریاد آرسام را می شنیدم -آراسببا صدای شلیک چشمانم را باز کردم و نگاهم را به خودم که سالم ایستاده بودم دوختم ... به طرف فردین برگشتم که دیدم بر روی زمین افتاده بود و دستش را در دستش گرفته بود ... صدای آژیر نیروی انتظامی با فریاد و جیغ مخلوط شده بود ... زانوهایم خم شد و نخورده به زمین ... دست قدرتمندی من را از فرود آمدن گرفت ... بوی تلخ شکلات ... در فضا پیچید و صدایش کنار گوشم شنیده شد که گفت آراسب:بهت گفتم اگه دستی به طرفت دراز بشه رو می شکونم به طرفش برگشتم که من را کنار جدول گذاشت و خودش به طرف فردین رفت و مشتی به صورتش زد و نقاب را از صورتش برداشت ..با عصبانیت نگاهش را به فردین دوختآراسب:عوضی خواسب مشتش را نثار چهره اش کند که با صدای عمو دستش در هوا معلق ماند آقای فرهودی:سرگرد آراسب او را به گوشی پرت کرد که چند سرباز با یونیفرم نزدیک شدن و او را بلند کردن ... نگاهی به آراسب کردم ... کنار پایم نشست و نگاهش را در نگاهم دوخت ... با دیدن چشمانش که همان درخشش را داشت ... اشک اجازه سرازیر شدن را داد و بر روی گونه ام سر خورد آراسب:ترسیدی لبم را به دندون گرفتم و سرم را تکان دادم و نگاهم را به جز جز صورتش دوختم آراسب:باید می گرفتمش برای همین نمی اومدم ... اونا می خواستن تنها گیرت بیارن برای همین این نقشه رو کشیدم قطره ی دیگری اشک بر روی گونه ام سرازیر شد که اخمی کردآراسب:می شه گریه نکنی آیهسرم را به نه تکان دادم ... لبخندی زد آراسب:زبونتو موش خورده خانوم کوچلو -ته ریش بهت می آد آراسب با صدای بلند خندید و از جایش بلند شد و چشمکی به من زد و اشاره کرد که بلند شوم ... با بلند شدنم نگاهم به عزیز افتاد که از دور نگاهش را به من و آراسب دوخته بود ... با دیدن نگاهم لبخندی زد و سرش را تکان داد ... اراسب را تأیید کرده بود و همین برای من کافی بود ...آراسب به طرفم برگشت و دستی در موهایش کشید آراسب:می دونی چقدر سخته از دور ببینمت ولی نتونم بیام نزدیک ... سه روز دارم از خونه بغلی نگاهت می کنم اما بازم دلم آروم نمی گرفت لبخندی زد و بار دیگر دستی در موهایش کشید ...می دونستم کلافه بود -پس چرا ارسام نمی اومد نزدیکآراسب:من از دلتنگی می گم تو داری از ارسام می گی که چرا نیومد کمکت لبم را به دندون گرفتم و سرم را به زیر انداختم آراسب:همین یک نفر که نبود ... ماشین که ایستاد از اون طرف آرسام اینارو چند نفر گرفتن ...وقتی کلت رو به طرفت گرفت ... دیگه کنترول از دستم در رفت با یاد اوری تیری که در دستفردین خورده بود به خودم لرزیدم آراسب:نمی زارم کسی کوچلومو آزار برسونه با خجالت سرم را بالا گرفتم و خیره در چشمانش شدم ... چقدر دلتنگش بودم ... سه روز او مرا دیده بود ...اما من حتی نه صدایش را شنیده بودم و نه دیده بودمش ...آراسب:رنگ آبی بهت می آد لبخند ی زدم ...که جواب لبخندم را با لبخندی داد و دستش را به طرف صورتم دراز کرد ... عقب نکشیدم ... نخواستم عقب بکشم ... شاید می خواستم مزه لمس کردنش را بچشم ولی هرچی بود دوست نداشتم اینبار عقب بکشم ...دستش نزدیک تر می شد ... که از صورتم فاصله گرفت و چادرم را در دستش گرفت و ان را بوو کشید ... سانیا خنده ای کردسانیا:خاک بر سرت صورتش لطیفه نازیش می کردی آراسب خنده ای کرد و گفتآراسب:می زارمش برای روز مبادا وقتی چشمهای هیزی مثل تو به ما خیره نشده با صدای بوق ماشینی من و اراسب که هنوز چادرم در دستش بود با خنده به طرف ماشین برگشتیم ...با دیدن شخصی که در ماشین بود خنده از روی لبهایم ماسید ... دیگه صدای آژیر پلیس رو نمی شنیدم ... فقط نگاهم خیره به چشمان پر از خشم و مغرور آقا جون بود که نگاهمان می کرد ...عزیز با دیدن آقا جون کنارم ایستاد و دست یخ زده ام را در دست گرفت .... نگاهم را به شهاب که با پوزخندی به اراسب نگاه می کرد دوختم ...که صدای پر تحکم آقا جون ما را از جا پروند ...آقاجون:ســــوار شین آراسب چادرم را رها کرد و لبخندی به رویم زد ... با نگرانی نگاهش کرد که چشمانش باز و بسته کرد ... لبخندی زدم آراسب:برو من می آم -مواظب علی باشآراسب لبخندی زد و اشاره کرد که همراه عزیز سوار ماشین شوم ...به طرف ماشین رفتم و درش را باز کردم ...مکثی کردم و به طرفش برگشتم و گفتم -می جنگم آراسب برای خودمون عمیق با چشمای زیبایش نگاهم کرد و گفت آراسب:کنارت می ایستم و باهات می جنگم هر دو لبخندی تقدیم یکدیگر کردیم و سرم را ه زیر انداختم و سوار شدم ... نفس های تند و پر از عصبانیت آقا جون هم نتوانست ان غوغایی که در دلم برپا بود را کم کند... ماشین به حرکت در امد و من با نگاهم او را که دست در جیب ایستاده بود چشم دوختم و دستی برایش تکان دادم ... عزیز دستم را در دست گرفت که لبخندی زدم-اومد عزیز لبخندی زد و سرش را تکان داد ...نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم و خودم را برای همه چیز آماده کردم ... می دونستم کنارم می ایسته ...می دونستم یکی هست که حامیه منه*******روی مبل نشسته بودم و به عزیز که چمدان به دست ایستاده بود خیره شده بودم ... عزیز با ناراحتی نگاهم می کرد و حرفی نمی زد ...بعد از اینکه آقا جون ما را به خانه رسانده بود ...دستور داده بود که ساکهایمان را ببندیم و به شمال برگردیم ....از جایم بلند شدم و رو به عزیز کردم -من نمی آمعزیز:آیه-نه عزیز اگه حالا برم باید برای همیشه از عشقم خداحافظی کنم ... عزیز:آقاجونت رو چکار می کنیپشتم را به عزیز کردم و به طرف حیاط به راه افتادم و گفتم-از عشقم دفاع می کنم ...برای به دست اوردنش سعیم رو می کنمدر حیاط را باز کردم و به شهاب که به ماشین تکیه داده بود نگاه کردم ... شهاب پوزخندی زد ... نگاهم را از او گرفتم و به آقا جون که تسبیح به دست زیر لب ذکر می خواند نگاه کردم ... عزیز در چهارچوب در قرار گرفت که آقا جون سرش را بالا گرفت و نگاهمان کرد آقاجون:آماده این نگاهش را از من گرفت و به عزیز دوخت که یک قدم به جلو رفتم -من نمی ام آقا جون آقا جون اخمی کرد و نگاهم کرد آقاجون:ماه بانو لباساشو جمع کن بیار -آقاجون من گفتم من نمی آم آقاجون:می خوای نیای که باز بی آبرویی به بار بیاری ... دلم از این حرف آقا جون گرفت ...با ناراحتی نگاهش کردم -من همون آیه ام آقا جون همون آیه ای که اجازه دادی درسش رو ادامه بده نره ای که آقا جون کشید ...دست و پایم را لرزاند ... از جیب کتش ...همان عکسهایی را شهاب گرفته بود در اورد و همه ی آنها را توی صورتم ریخت آقاجون:نه نیستی ...اگه می گفتم این عکسا دروغه اون چیزی که خودم دیدم چی بود نگاهی که به عکسهای که زیر پایم ریخته بود انداختم و سرم را بالا گرفتم و نالیدم -آقا جون نگام کن من می تونم به شما دروغ بگم ..من که از خون خودتم آقاجون دستی در موهایش کشید و اشاره ای به شهاب کرد آقاجون:اینو می بینی این تورو همین طور که هستی دوستت داره قدمی به جلو برداشتم و همانطور که اشک می ریختم گفتم-آقاجون اونم من رو همینطور دوست داره آقا جون:خــــفه شو آیه -چرا آقا جون ...چرا خفه شم ..بذارین برای اولین بار که شده چیزی که توی دلم سنگینی می کنه رو بگم آقاجون:برو وسایلت رو جمع کن بریم ... اخر هفته عقدته-نــــــــــــه آقا جون نگاهم کرد ...نگاهی که پر از سرزنش بود... پر از روزگار تلخی که سعی در پنهان کردنش داشت-من عاشقم آقا جون ... از دل خواستم نمی تونم کنار مردی باشم که من رو نه چیزی دیگه ای می خواد آقا جون قدمی نزدیک شد آقاجون:خفه شو -نه نمی شم باید بگم ... من عاشق کسی شدم ...که محبت رو به من آموخت آقا جون:آیه برای اخرین بار می گم برو وسایلت رو جمع کن فریادی از دل زدم و گفتم-عـــشــــق گــــناه نیست آقاجون که دستش را بالا برد ...خیره در نگاهش شدم ...ولی دستش فرود امد و یک طرف صورتم را سوزاند ...و صدای جیغ عزیز با فریاد پر از خشم آراسب در هم مخلوط شد کنار پای آقاجون افتادم که عزیز خودش را به من رساند و از روی زمین بلندم کرد ...آراسب کنارم ایستاد و نگاهش را در چشمانم دوخت ...با دیدنش در کت و شلوار خنده ای کردم -تا حالا خواستگاری اینطوری دیده بودیآراسب غمگین خندید و به طرف آقاجون که حالا با عصبانیت به ما نگاه می کرد چشم دوخت ... نگاهم را به شیرین جون دوختم که چند قدمی ام کنار عمو ایستاده بود و با ناراحتی نگاهم می کرد .. لبخند بی جونی زدم ... که شهاب نزدیک امد که اراسب دستش را بالا برد آراسب:یک قدم جلو برداری جفت پاهاتو قلم می کنمآقای فرهودی:آراسب آراسب نگاه عصبی اش را از شهاب گرفت و به آقا جون دوخت که سرش را به زیر انداخته بود و تسبیحش را بین انگشتانش گرداند اراسب قدمی به او نزدیک شد ..که آقاجون دستش را جلو اورد و اجازه قدم برداشتن دیگه ای را به نداد آقای فرهودی:آقای اسفندیاری آقا جون به طرف عمو برگشت آقای فرهودی:این دوتا جون همدیگرو دوست دارن آقاجون اشاره ای به شهاب کرد آقاجون:این جون هم که می بینین نامزادش هست آقای فرهودی:چرا از خود دختر نمی پرسین چی می خواد شادیش با اینی که انتخاب کردین هست یا کسی که شما انتخاب کردین آقاجون نگاهی به من کرد و گفت آقاجون:اگه اینی که تو انتخاب کردی رو می خوای دیگه اسمی از ما نمی بری اگه شهاب رو انتخاب می کنی که....با ناراحتی نگاهش کردم ...-باز می خواین تکرار کنین آقا جون لرزش مردمک چشمش را دیدم ..لبخندی زدم که گوشه ی لبم به در آمد ..قدمی به طرف آقاجون برداشتم -من این رو که کنارم ایستاده دوستش دارم آقاجون آقاجون نگاهش را از من گرفت و رو به عزیز دوختآقاجون:ماه بانو بریم با تعجب به اقا جون نگاه کردم که عزیز دستم را گرفت خواست چیزی بگوید که اراسب رو به رویمان ایستاد و با لبخندی نگاهم کردآراسب:آیه برو -آراسبآراسب:بزرگتره احترامش واجبتره عزیز:اما پسرم آراسب سرش را تکان داد و با لبخندی نگاهش را به عزیز دوختآراسب:عشق من امانته دست شما قطره اشکی از چشمانم چکید که آراسب غمگین نگاهم کرد آراسب:برو می آم دنبالت می گردم پیدات می کنم ..عشقم رو به آقا جونت ثابت می کنم بی اجازه اش حتی دست هم بهت نمی زنم هق هق گریه ام بالا رفت که دستی در موهایش کشید و قدمی از من فاصله گرفت آراسب:منتظرم می مونی -تا آخرین لحظه زندگیم چشم به راهت می مونمآراسب:من زندگیمو مدیونتم ایه بدون که می ام تورو مال خودم می کنم دستم را بر روی دهانم گذاشتم و چشمانم را بستم تا رفتنش را نبینم ... او باز رفته بود و قول آمدنش را به من داده بود ... حالا ساعتها ازش دور بودم کیلوترها ازش فاصله داشتم ... تکیه ام را از پنجره گرفتم و درش را باز کردم ... هوای شمال هم با فصل زمستان دلگر شده بود و سرما سرتا سر آنجا را پوشانده بود ..با خوردن تقه ای به در عزیز وارد اتاق شد عزیز:تو که هنوز اونجا ایستادی با لبخند غمگینی به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که مثل این دو سه روز سینی به دست وارد اتاق شده بود به امید اینکه یک لقمه ای بخورم ...عزیز سینی را بر روی میز گذاشت و نزدیکم امد و دستی به گونه ام کشید عزیز:تو که اینطور خودت رو می کشی مادر باید یک چیزی بخوری نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم -آقاجون راضی نشد عزیز اهی کشید و به طرف در رفت که پوزخندی زدم -یعنی داستان من هم می شه مثل مامان آیه عزیز از حرکت ایستاد و به طرفم برگشت ...نزدیکم شد و یکی در گوشم خواباند که بغضم تریکید ..و در اغوشم گرفت عزیز:طاقت ندارم ...یک آیه دیگه که جونم بهش وصله از دست بدم -عزیز من بدون اون می میرم عزیز:هــــیــــس مگه نگفت که می آد پس مطمئن باش که می آد سرم را تکان دادم که پیشانی ام را بوسید و اشاره ای به سینی غذا کرد عزیز:قول دادم که از امانتیش مواظبت کنم پس بخور مادر چشمانم را بوسید و از اتاق خارج شد ...نگاهی به غذاها کردم و چند لقمه ای خوردم .. واز جایم بلند شدم که سینی را به پایین ببرم ..از اتاق خارج شدم که صدای آقا جون را شنیدم که به عزیز می گفت آقاجون:این پسره اومده بود دلیل مدرک اورده بود که شهاب پسر درستی نیست لبخندی زدم...پیدام کرده بود ...اومده بود برای اثبات عشقش عزیز:همه فهمیدن که این پسر خوب نیست جز شما آقاجون:تا خودم مطمئن نشم نمی تونم حرفی بزنم عزیز:می ترسم رضا می ترسم وقتی متوجه بشی که دخترم پرپر شده رفته صدایی از آقاجون شنیده نشد ...باز هم صدای عزیز بود که سکوت سالن را شکست عزیز:اگه ثابت بشه که این شهاب پسر خوبی نیست آیه رو می دی به ... آقاجون:نــــه نه او انقدر پر تحکم بود که سرم را تکیه به ستون دادم آقاجون:اون پسر عقایدش با ما خیلی فرق می کنه صدای بلند عزیز من را از جا گراند عزیز:بهونه ی بهتر نداشتی ... به اون خدایی که می پرستم قسم می خورم اگه فقط آیه چیزیش بشه رضا هیچ وقت نمی بخشمت ...یکی رو از دست دادم ...پرپر شدنش رو دیدم ...تحمل دیدن اینکه دومی هم به خاطر غرورت بشکنه رو ندارم صدای قدم هایی رو شنیدم که به طرف در رفت و بعد از ان بسته شدن در ..از جایم بلند شدم و به پایین رفتم ...سینی را بر روی میز گذاشتم و کنار پای عزیز زانو زدم ..عزیز سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ...خنده ای کرد که خندید ..هر دو تلخ خندیدیم ..عزیز دستی به گونه ام کشید عزیز:دیدی گفتم که می آد چشمامو باز بسته کردم و سرم را بر روی پاهایش گذاشتم -آره اومد عزیز دستی در موهایم کشید و نوازشش کرد ...بوسه ای بر روی گونه ام نهاد که در خانه باز شد و بعد از آن شهاب وارد خانه شد ...با تعجب به شهاب که با چشمان به خونه نشسته نگاهم می کرد چشم دوختم ...عزیز با اخمی بلند شد و رو به او کرد عزیز:اینجا چه غلتی می کنی شهاب با قدم های بلند خودش را به ما رساند با کنار رفتن او از کنار در چند نفر دیگر نیز وارد شدن که با چشمان گرد شده نگاهشان کردن ..قدمی به عقب برداشتم که عزیز جلوی آنها قرار گرفت ولی با تنه ای که شهاب به او زد عزیز به زمین افتاد جیغ خفه ای کشیدم که شهاب خودش را به من رساند و موهایم را گرفت ...جیغی از درد کشیدم که فریاد زد شهاب:باید از این بیشتر درد بکشی مشتی به سینه اش زدم که خنده ای کرد و مشتم را در دستش گرفت و فشرد ...جیغی کشید -به من دست نزن کثافت فشار بیشتری به دستم داد که به زانو در آمدم شهاب:یک بار این دست رو شکوندم ...یک بار دیگه این کارو کردن مثل آب خوردنه با تعجب نگاهش کردم که کنار پایم نشست و همان پوزخند همیشگی اش را زد شهاب:توی جوجه فوکلی می خوای منو نابود کنی اونم تو نگاهم را از او گرفتم و به عزیز که بر روی زمین افتاده بود دوختم به طرفش رفتم که با کشیده شدن موهایم چشمانم را بستم و مچ دست شهاب را گرفتم ...گلدونی که بر روی میز بود را برداشتم و ان را محکم به سرش زدم که فریادش در خانه پیچید از او فاصله گرفتم که چند نفری که همراهش بودن به طرف آمدن که شهاب دستش انها را نگه داشت ...با ترس نگاهی به شهاب که یکی از دستهانش به سرش بود و به من نزدیک می شد کردم ....با مشتی که به صورتم زد بر روی زمین پرت شدم و سرم به جای تیزی خورد و گرمی خون را بر روی صورتم احساس کردم ...از پشت پرده ی تار نگاهی به عزیز کردم و چشمانم را بستم آراسب کلافه منتظر پدر بزرگ آیه در یکی از شعبه هایش نشسته بودم و نگاهم را به در دوخته بودم ... که آقای اسفندیاری با اخمی وارد شد ... با وارد شدنش ایستادم ..با دیدن من اخمی کرد آقا جون:باز که تو اینجایی نفسم را بیرون دادم و با لبخندی همیشگی ام سلام کردم ...سلامم را به آرامی داد که عکس ها را جلویش گذاشتم و شروع کردم به توضیح دادن -شهاب شیدایی ... دست چپ تاجر بزرگ قاچاق اعضای بدن انسان و خرید و فروش دخترها به اون ور آب عکس دیگری جلویش گذاشتم و اشاره ای به شهاب که در آغوش یکی از زنها نشسته بود کردم ..صورت پر از تعجب آقای اسفندیاری را می دیدم ..اهی کشیدم و ادامه دادم -این عکس یکماه پیش توی یکی از شهر های شمال گرفته شده نگاهم را به او دوختم و عکس های دیگر را جلویش گذاشتم -شما حق دارین چیزی ندونین چون حتی پدر و مادر شهاب هم از اینکه پسرشون این کاره هست ... جون آیه در خطره ... ما بخاطر اینکه آیه نامزاد شهاب بود نقشه ای کشیدم و نزدیک آیه شدیم ... اما خود آیه هم خبر از اینکه شهاب این کاره هست رو نداشت ..شهاب خودش تنها نیست که توی این گروه هستن افراد دیگه ای هم هستن ...به خاطر من ممکنه به آیه صدمه برسونن تا به مقصدشون برسن آقای اسفندیاری از جایش بلند شد و دستی به ریشش کشید و مشتی به میزش زد آقای اسفندیاری:نه من باور ندارم مطمئن بودم این حرف رو می زنه یکی از پرونده ای که همراهم آورده بودم جلویش گذاشتم و گفتم -اگه آیه مال من نشه هیچ وقت اجازه نمی دم که آیه به دست آدم کثیفی بیوفته سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمانم دوخت ... تمام عشق و غرورم را در چشمانش ریختم و به چشمان او چشم دوختم -از دل خواستم آقای اسفندیاری ...اجازه نمی دم حتی غمی همخونه اش باشه همانطور به یکدیگر نگاه می کردم که صدای موبایل آقای اسفندیاری ما را به خودمان آورد .. از او فاصله گرفتم که موبایل خودم نیز به صدا در امد ... با دیدن شماره احسان رد پاسخ را زدم که با صدای بلند آقای اسفندیاری به طرفش برگشتم ... با دیدن صورت سرخش و دستی که بر روی قلبش گذاشته بود به او نزدیک شد و او را بر روی صندلی اش گذاشتم و لیوان آبی برایش ریختم که باز احسان زنگ زد ...خواستم رد پاسخ را بزنم که با دیدن حالت آقای اسفندیاری دستانم شل شد و نگاهش کردم-آیهآقای اسفندیاری جوابی نداد .... رو به رویش ایستادم و تکانش دادم -آقای اسفندیاری آیه چیزی شده آقای اسفندیاری :شـــها.... اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و از جایم بلند شدم و شماره احسان را گرفتم ...با خوردن یک بوق احسان جوابم را داد جلوتر از آنکه داد و بیداد کند گفتم -یک ماشین سریع برام بفرستین ... چندتا مأمور کنار در خونه شون می خوام چند تا کنار شعبه ها ... چندتا کنار در خونه ی خودم ...اینا می خوام از راه دیگه ای وارد بشن ما هم وارد می شیم ....از شعبه زدم بیرون و به شاگرد مغازه گفتم که حواسش به آقای اسفندیاری باشه و آب قندی برای او ببرد ... با اخمهای در هم از شعبه خارج شدم و به طرف خیابان رفتم که نرسیده به ماشین ... ماشینی کنارم ایستاد و شخصی من را به داخل ون هل داد و با محلولی که به دستم زدن ... چشمانم سنگین شد و چیزی نفهمیدم **** با آب که توی صورتم ریخته شد چشمانم را باز کردم ... و دوباره بستم که با مشتی که به شکمم خورد ..اخمی کردم و سرم را بالا گرفتم و به او چشم دوختم خنده ای کرد و گفت -سوپرایزی دارم واست سرگرد با انگشت اشاره اش اشاره ای به گوشه ای از اتاق که در ان بودیم کرد و خندید ... سرم را بر گرداندم که با دیدن آیه که گوشه ای افتاد بود خودم را بر روی صندلی که بسته بودنم تکون دادم ...که با صدای خنده ی زنانه ای که به آیه نزدیک می شد نگاهم را میخکوب زن کرد ... زن به ایه نزدیک شد و موهای او را گرفت و سرش را بالا گرفت ... با دیدن صورت زخمیش با عصبانیت فریادی کشیدم -دست کثیفت رو ازش دور کن زن خنده ی بلندی سر داد که شهاب وارد اتاق شد با دیدن من لبخندی زد شهاب:ااا آرش مهمون داشتیم و تو به من نگفتی آرش با خنده چشمکی به او زد و شاره ای به همان زن که موهای آیه را گرفته بود کرد آرش:مهری گفت که سوپرایزت کنیم شهاب قدمی به طرف آیه برداشت -به خداوندی خدا شهاب فقط فقط یک انگشتت بهش بخوره روزگارت رو سیاه می کنم هر سه ی آنها خندیدن .. که شهاب دستش را به حالت تسلیم بالا برد شهاب:وااایـــــــی ترسیدم .... با انگشت که نه ولی جور دیگه ای که می تونم بهش دست بزنم با این حرفش ..با پایش محکم به شکم آیه زد که آیه با فریادی چشمانش را باز کرد -عــــــوضــــی اون مریضه مهری سیلی به گوش او زد و خندید مهری:چه بهتر مرگ عشق جلو چشمات بهتره که آرش از کنارک گذشت و به طرف آیه رفت و کنارش نشست ... آیه با تعجب نگاهش را به آرش و مهری دوخت ... حق را به او می دادم که آنقدر تعجب کند ... آرش را در همان عکسی که اسکن کرده بودم شناخته بودم... آیه:آرش آرش دستش را به طرف صورتش دراز کرد که دستهایم را مشت کردم ..آیه خودش را کنار کشید که ارش لبخندی زد آرش:چقدر سخته از همچین زیبایی گذشتن دستی به گون آیه کشید که بار دیگر فریادی زدم -دست کثیفت رو بهش نزن عوضی آرش که همانطور گونه اش را نوازش می کرد سیلی به صورتش زد ... که دردش را در قلبم احساس کردم ... ایه اشکش بر روی گونه اش چکید و نگاهش را به ان دو دوخت آیه:چرا ؟ آرش کنارش تکیه داد و دست او را گرفت که آیه دستش را از دست او بیرون کشید و از او فاصله گرفت آیه:به من دست نزن مهری با پشت دست به دهان آیه زد که با خشم نگاهش کردم ..از جایش بلند شد و خودش را به من رساند و بر روی پایم نشست و اشاره ای به آیه کرد مهری:آخه این امل چی داره که اینطور عاشقش شدی آب دهانم را در صورتش ریختم که خندید -یک تار موشو با دخترایی مثل شما عوض نمی کنم مهری خنده ی بلندی سرداد و خودش را به من چسپاند مهری:و اگه این فرشته ی کوچلوت دست کاری بشه چی آیه با ترس نگاهش را به من و مهری دوخت ... با خشم نگاهم را به مهری دوختم -تو هیچ غلتی نمی تونی بکنی مهری خندید و اشاره ای به شهاب و آرش کرد .. هر دو به آیه نزدیک شدن که خودم را بر روی صندلی تکان دادم و فریادی کشیدم -اگه دستتوت بهش بخوره زندتون نمی زارم مهری:آخه تو با دستهای بسته چه غلتی می تونی بکنی -باز کن دستامو تا نشونت بدم مهری بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و گفت مهری:نه سرگرد جون شما رو دست بسته عشقه آیه:آراســــــــــــب با صدای جیغ آیه به طرفشان برگشتم و با دیدن شهاب که تیشرت او را بیرون آورده بود فریادی زدم -شهاب ولش کن آن دو بی توجه به حرف من به کارشان ادامه می دادن ...فریادی کشیدم -می کشمتون شما که با اون دشمنی ندارین با من دارین پس ولش کنین آرش دستش را بر روی شکم برهنه ی آیه گذاشت که صدای هق هقش در اتاق پیچید ...چشمامو بستم ... و غریدم -نکنین بی وجدانا اگه می خوای مهری کنار گوشم گفت مهری:باز کن چشاتو پر پر شدن فرشته ی کوچلوتو ببین سرگرد ... آخرین طناب را که به دستم بسته شده بود را باز کردم و مهری را که بر روی پایم نشسته بود را به زمین انداختم و کلتی که گشت کمرش بود را برداشتم ... و با سرعت آن را به طرفش گرفتم و به بازویش شلیک کردم ... با صدای شلیک و صدای فریاد مهری آن دو از روی آیه بلند شدن .... کلت را به طرف آن دو گرفتم و فریاد زدم -یاالله بجنب فاصله بگیر... هر دوی آنها با تعجب به مهری و من که با دستهای باز کلت به دست بودم نگاه کردم ... نگاهی به آیه کردم که خودش را از ترس گوشه ای جمع کرده بود ...عصبی شلیک دیگری به پای شهاب کردم که فریاد او نیز در اتاق پیچید ..آرش خواست به طرف آیه خیز بردارد که فریادی کشیدم -یک قدم به طرفش برداری یک تیر حروم اون ملاجت می کنم ... آرش در جایش ایستاد ... مهری به دلیل درد از حال رفته بود و شهاب گوشه ای افتاده بود و پایش را که خونریزی می کرد را گرفته بود ...نگاهی به آیه کردم که خشکش زده بود -آیه آیه جوابی نداد و از ترس به خودش لرزید ... با دیدن ترسش به خودم لعنت فرستادم که وارد این بازی شده بود -آیه عزیزم باز هم جوابی نداد ... نگاهی به آرش کردم که دنبال موقعیت بود که حواسم پرت شود ...ماشه را به طرفش گرفتم-بدو سلحه ات رو با اسلحه این خوک عوضی رو بنداز این طرفحرکتی به خودش داد که تیر دیگری به پای دیگر شهاب زدم ... آرش سیخ ایستاد و نگاهم کرد -اینو زدم که برای من باهوش بازی در نیاری صدای ناله ی شهاب در اتاق پیچیده بود ...تعجب از اینکه چرا کسی وارد اتاق نمی شد نگرانم کرده بود آرش اسلحه های خودشان را به طرف پرت کرد ..که به طرف آیه برگشتم -آیــــه باز هم جوابی نداد ..فریادی زدم که نگاهش را به من دوخت ... با دیدن نگاهش دلم به لرزه افتاد ... لبخند بی جونی زدم و همانطور که حواسم به آرش بود رو به او گفتم -آیه عزیزم می دونم ترسیدی ...گلم حالا وقت ترس نیست تو باید بلند بشی کمکم کنی تا من این ..این طنابی که به پام بسته شده رو باز کنم ... با تعجب نگاهم کرد که با صدای بلند رو به او کردم و گفتم -آیـــــــه بلند شو با صدای دادی که زدم به خودش آمد و از جایش بلند شد که با دیدن بالا تنه ی برهنه اش بار دیر نشست... با عصبانیت نگاهی به آرش کردم -حقته بزنم درجا بمیری هق هق گریه ی آیه قلبم را به در اورد با ناراحتی نگاهم را به او دوختم و گفتم -جبران می کنم آیه ...به مولا جبران می کنم ...بلند شو گلم ... یعنی اگه هم دستاشون برسن بیرون رفتنمون سخت می شه آیه:من نمی تونم آراسب -نگات نمی کنم نه می زارم این عوضی نگات کنه تو بلند شو نگاه خیره ام را به چشمان آرش دوختم ... هنوز در نگاهش نفرت بود ...نفرتی که روزی در چشمان پدرش دیده بودم وقتی جایگاهشان را به آتیش کشیده بود ... آیه آرام بلند شد و با هق هق گریه اش پایین پایم نشست ... وقتی به سختی طنابهایی که به پایم بسته بود را باز کرد از جایم بلند شدم و به طرف آرش خیز برداشتم ...مشتی حواله لبش کردم -با همین لبا داشتی بدن... نتونستم حرفم را بزنم و مشت دیگری به صورتش زدم ...و او را کنار شهاب که از خون ریزی زیادی بیهوش شده بود انداختم و با ضربه ای که به گردنش زدم ... او را نیز از حال بردم ...برگشتم و به آیه که کنار دیوار خودش را مچاله کرده بود رساندم ... موهایش را جلوی صورتش کنار زدم -آیه که حلقه ی دستانش را باز کرد و من را در آغوش گرفت .... او را سخت به خودم فشردم و بوسه ای بر روی موهایش نهادم با خیزی او را از جایش بلند کردم و پراهنم را تنش کردم ...اشکهایش را پاک کردم که اهی از درد کشید ...عصبی دستی در موهایم کشیدم که با ضربه ای که به سرم خورد ... به لحظه ای سرم گیچ رفت و به دیوار تکیه دادم ...آیه با دیدن مهری ...جیغی کشید ..که مهری میله ای را که به سرم زده بود به طرف آیه نشانه گرفت که با یک حرکت گرفتمش و او را بر روی زمین انداختم ...خواستم ماشه را بکشم ...که با صدای آرش به طرفش برگشتم ...آرش که از بینی اش خون می امد تکیه اش را به دیوار داد آرش:من به جای تو باشم سرگرد ...شلیک نمی کنم خنده ای کرد و سرش را تکان داد آرش:همون میله ای که حالا به زمین افتاده میله ی گاز بود با شلیک تو بووووب تو و عروسکت هر دو اون دنیا با تعجی نگاهش کردم . .. با رسیدن بوی گاز به مشامم اسلحه را به گوشه ای انداختم و دستی به سرم کشیدم ...سرگیچه ی بدی سراغم اومده بود به طرف در رفتم تا را باز کنم که با صدای جیغ آیه به عقب برگشتم ...مهری را دیدم که پایش را بر روی سینه ی آیه گذاشته بود ...خواستم به طرفش خیز بردارم که با زیر پایی که آرش به من زد سرم به صندلی خورد و به زمین افتادم آیه:آراســـــب صدای خنده ی مهری و آرش در اتاق پیچید ... گرمی دست آیه را بر روی سینه ام احساس می کردم ... صدایش در گوشم ... نیرو را در من ایجاد می کرد آیه:آراسب ... چشماتو باز کن آراسب ... تورو به جون من آرام چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که برایم اشک می ریخت ... با دیدن آرش بالای سرش خواستم بلند شوم که دردی یک طرف سرم پیچید ...آرش او را با موهایش بلند کرد ...صدای فریاد آیه که از من می خواست چشمانم را بستم ... هنوز صدایش را می شنیدم که نامم را صدا می زد ...توانی در من نمانده بود ...دستم را دراز کردم که دستم به میله ای که به سرم خورده بود خورد آرش:انگار ضربه ات برای بی هوشی من زیاد قوی نبود سرگرد هر دو خندید.. که خودم را بلند کردم و محکمتر از آنچه که در توانم بود به سر آرش زدم که بی حرکت گوشه ای افتاد .... مهری جیغی زد و عق عقب رفت ..قدمی که به طرفش برگشتم به دیوار خورد و میله ای که پست سرش بود وارد شکمش شد با دیدن او در آن حال آیه جیغی زد که به زمین کنارش افتادم آیه نگاهم را از مهری که در ان حال بود گرفتم و به آراسب که کنارم افتاده بود دوختم ... آراسب چشمانش را بسته بود و از گوشش خون می آمد خودم را که از ضربه هایی که آرش و مهری به من وارد کرده بود کم جون شده خودم را به طرفش کشیدم و نگاهم را به او که از سرش خون ریزی می شد دوختم -آراسب آراسب ارام چشمانش را باز کرد ... و نگاهم کرد ... ناتوانی را در او نیز می دیدم .. لبخندی زد آراسب:دوست نداشتم آخرین دیدارمون اینطور باشه قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد -تو قول جبران دادی آراسب آراسب نگاهم کرد و و فوتی کرد که موهایم که در چشمانم ریخته بود را به عقب زد آراسب:انگار لمس کردنت برای من همون آرزو می مونه به دلیل باز بودن گاز نفس کشیدن در اتاق سخت شده بود ..هق هق گریه ام چشمان اراسب را بار دیگر بست -آراسب تنهام نذار آراسب:من همیشه توی قلبت می مونم آیه -نمی تونم نفس بکشم آراسب آراسب:هـــــیـــس کوچلوی من چشماتو ببند هــــــیـــــس چشمام که تار می دید بستم که هم همه ای در اتاق پیچید و یکی جسم پر از دردم را از روی زمین بلند کرد ... دیگر صدای اراسب را نشنیدم چیزی نشنیدم جز آرامشی که در من ایجاد شده بود ***** با سوزشی که در قفسه ی سینه ام پیچید با فریاد از خواب بیدار شدم -آراســـــــــــب دست گرمی دستم را در دستش گرفت ... نگاهم به طرف سقف بود و چیز دیگری نمی دیدم ...صدای گرم آقا جون را کنار گوشم پیچید آقا جون:آیه دخترم چشمامو بستم که صورت پر از خون آراسب در نگاهم جان گرفت و بر روی تخت نشستم که از درد فریادی کشیدم ... اقا جون با نگرانی نگاهم کرد ...چقدر نگاهش مهربون شده بود ... با دیدنش اشکم سرازیر شد که در آغوشم گرفت ...اهی کشیدم و سرم را در سینه اش پنهان کردم -آه آقا جون ..توی بغل گرفتن شما برایم رویا شده بود آقا جون محکمتر من را به خودش فشرد که از درد لبم را به دندان گرفتم آقاجون:می دونم ..می دونم بی رحم بودم ...می ترسیدم آیه ..از اینکه تو هم بری می ترسیدم ..برای همین بد بودم بدتر شدم -نه اقاجون هرچی بودی دوستت داشتم خنده ای کردم و او را بو کشیدم که بوی آشنا را حس کنم ... اما آن بوی آشنا نبود ...از آقا جون فاصله گرفتم که با تعجب نگاهم کرد -آراسب آقا جون سرش را به زیر انداخت ... که قلبم فرو ریخت ... صدای آراسب از بی حالی در گوشم پیچید(دوست نداشتم اخرین دیدارمون اینطور باشه ) -نه ...نه آراسب من خوبه آره آقا جون سرش را بالا گرفت و دستی به سرم کشید آقاجون:چیزی معلوم نیست هنوز..از تخت پاییین اومدم و سرم را از دستم خارج کردم ... بی توجه به آقا جون که صدایم می زد و سوزش قفسه ی سینه ام از اتاق خارج شدم ... عزیز و سانیا را نشسته پشت در دیدم ... با دیدنم هر دویشان با تعجب بلند شدن که فریادی زدم-آراســــــب کجاست خواستن به طرفم بیاین که بلندتر فریادی زدم که سانیا دستم را گرفت سانیا:باشه باشه آروم باش می رییم پیششون سانیا دستم را گرفت و من را به آخر راهرو به طرف ای سی یو برد با دیدن شیرین جون در آن حالت قلبم از تپیدن ایستاد .. خواستم بیوفتم که آقا جون زیر بازویم را گرفت ...نگاهی به او کردم که لبخندی زد آقاجون:بذار چیزهایی رو که می تونم جبران کنم ... شیرین جون با دیدن از جایش بلند شد و گریه سر داد خانوم فرهودی:دیدی آیه ...دیدی بچه ام داره می میره قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد -نه نه اون به من قول داده ...اون نمی تونه تنهام بذاره آرسام با ناراحتی سرش را به زیر انداخت که نگاهم به عمو افتاد که گوشه ای نشسته بود و به در خیره شده بود ...آقا جون من را بر روی صندلی گذاشت و خودش کنارم ایستاد ... کتش را بر روی شانه ام انداخت و گفت آقاجون:توکلت به خدا باشه دخترم چقدر آن زمان ها محتاج همین کلمه از زبون آقا جون بودم ...ولی حالا تنها با صدای اون به آرامش می رسیدم ...با خارج شدن فرزام از اتاق... بی توجه به دردم ایستادم ..که فرزام با تأسف سرش را تکان داد فرزام:متأسفم ...ضربه.... صدای جیغ سانیا و فریاد شیرین جون ... در صدای فرزام گم شد ... بی توجه به انها که داد و فریاد می کردن ... وارد اتاق عمل شدم .... پرستاری خواست جلویم را بگیرد که با اشاره ی فرزام کنار کشید ... خودم را بالای سرش رساندم ... وبا هق هق گریه خیره به او شدم که بین ان همه دستگاه خوابیده بود ... سرم را نزدیک گوشش بردم -سلام آراسب تکانی نخورد فقط قفسه ی سینه اش بالا پایین رفت -آراسب اینا می گن که می خوای تنهام بذاری... بگو دروغه ... بلند شو بگو من هیج وقت آیه رو تنها نمی زارم ... بلند شو آراسب ... ببین من هنوز بهت نگفتم که اولین بار که دیدمت عاشقت شدم ... ببین آقا جون مهربون شده .. حاضر من رو به تو بده ... آراسب من همینطور که هستی دوستت دارم آراسب ..نمی خوام عوض بشی ... بلند شو آراسب ..بلند شو که می خوام بگم دوستت دارم ضربان قلبش کند شد صدای بیب بیب قطع شد پرستار من را کنار زد که با چشمان گرد شده به شکوکی که به آراسب وارد کردن نگاه کردم ... کسی دستم را گرفت نگاهی به شخص کردم ... با دیدن آقا جون که گریه می کرد فریاد زدم -آراســـــب... تورو خدا چشماتو باز کن آراسب... همانطور که آقا جون من را م کشید فریاد می زدم -آراســـــب تورو به عشقمون قسم آراسب آقا جون سرم را در آغوش گرفت که اسمش را فریاد زدم -آراســـــــــــــــــب صدای فریاد آراسب که اسمم را صدا زد از آقا جون فاصله گرفتم و به او که چشمانش باز شده بود چشم دوختم ... با دیدن او که چشمانش باز شده بود به زانو نشستم و از حال رفتم ***** با صدای خنده ای که در اتاق پیچیده بود ...با خنده به آن نزدیک شدم ..آرام آرام قدم بر می داشتم که کسی از پشت من را گرفت ومن را به دیوار چسپاند ... با چشمان گرد شده نگاهم را به آراسب دوختم و با ترس نگاهم را به اطراف گرداندم -تو خجالت نمی کشی اراسب خنده ای کرد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد آراسب:خجالت چی اومدم نامزادم رو ببینم با ردیگر به اطراف نگاه کردم که آراسب بوسه ای بر روی گونه ام نهاد آراسب:بودیگارد گذاشتم کسی نمی آد با لبخندی نگاهش کردم و دستم را دور گردنش انداختم -نمی گی اومدی توی مهمونی خانوما یکی ازت می دوزدتم آراسب من را به خودش فشرد آراسب:قلب ما که مطعلق به یک نفره خنده ای کردم که بوسه ای بر روی لبانم نهاد از خجالت سرم را به زیر انداختم که خنده ای کرد و من را در آغوشش گرفت و دور خودش چرخواند چهارماه از زمان حادثه می گذره ...بعد از اینکه آراسب به زندگی برگشت ... آقاجون به خواستگاری آراسب رفت ... آقاجون از اون زمان ها خیلی فرق کرده ...مهربون شده ... شاید مهربون بود و ما نمی دیدیم ..اما این آقاجونی که حالا رو به رویم بود را بیشتر از آن دوست داشتم ...شهاب با همان دو تیری که آراسب به پایش زده بود از خون ریزی زیادی در جا مرده بود ... آرش هم به حکم اعدام را بر او خوانده بودن ...مهری هم که مثل خواهری دوستش داشتم برایم یک دشمن بود ...من برای انها خواهر یا دوست نبودم یک کالا بودم که انها از طریق دوستی با من می خواستند به مقصدشون برسن ...لیلا جون هم در همین عملیات ها که آرش برایش گذاشته بود کشته شده بود ... هنوز عذاب وجدان داشتم که لیلا جون به خاطر من وارد این بازی شده بود ... علی هم آقا جون به فرزندی قبولش کرده بود و برادر واقعه ایم شده بود ....آرسام هم قرار بود روز عقد ما جلوی همه از سانیا خواستگاری کنه ...به قول عمو آرسام بی عرضه است ...و نام اراسب برای همیشه در شناسنامه ام حک شد با لبخندی به نوشته هایم خیره شدم و با داشتن چنین خانواده ای که نصیبش شده بودم باز هم ممنون آراسب بودم وقتی تنهای تنها بودم فقط شونه تو بود که سرمو روش بزارم وقتی محبوس سکوت بودم فقط صدای تو توی گوشم میپیچید وقتی تنم سرد میشد فقط آغوش تو گرما بخش وجودم بود وقتی عاجزانه نیازمند عشق بودم بوسه های تو منو عاشق میکرد تنها دارایی من توی دنیا تویی . تنها چیزی که دارم و خواهم داشت شاید جمله دوستت دارم واسه خوبی هات کافی نباشه ولی : عزیزم دوستت دارم با همه قلب و وجودم نام تو زندگی من پایان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۱:۰۲
نگاهی به ساعت کردم ... چرا این اراسب نمی اومد ... سانیا به طرفم اومد و ابرویی بالا انداخت -نوچ نمی دونم دیر کرده سانیا:خوب زنگ بزن ببین کجاست -ده بار زنگ زدم موبایلش خاموشه سانیا دستی به شانه ام زد سانیا:نگران نباش پیداش می شه با نگرانی بار دیگر نگاهی به خروجی دانشگاه کردم ... ناامید از امدنش به طرف ماشین سانیار راه افتادم ... سانیار با دیدن من که به طرف ماشین می رم لبخندی زد سانیار:غصه نخور حتما" تو ترافیکی چیزی گیر کردهبا تعجب نگاهش کردم ..که سوار ماشین شد سانیا:اینقدر تعجب نکن داداشم اونقدرها هم بد نیست دیدگاهش به بعضی از دخترها درست نیست ... از وقتی هم فهمیده برای چی خونه خاله اینا بودی دلیلش چی بوده ..عذاب وجدان داره می گه شرمنده آیه شدم لبخندی زدم:دشمنش شرمنده باشه در ماشین را باز کردیم و هر دو سوار شدیم ... برای بار اخر نگاهم را به خیابون دوختم و شماره اش را گرفتم .... باز هم صدای زن بود که خبر از خاموشی موبایلش را اطلاع می داد ... اهی کشیدم و نگاهم را به بیرون دوختم ... کجایی آراسب ..با توقف ماشین کنار خونه .. از فکر آراسب خارج شدم و با لبخندی به طرف سانیار برگشتم -ممنون زحمت کشیدین سانیار:زحمت چیه وظیفه بود-باز ممنون سانیا:ای بابا برو دیگه یک ساعته داره تعارف تیکه پاره می کنه گونه ی سانیا را بوسید و با یک تشکری دیگر پیاده شدم ... رفتن ماشین را نگاه کردم و لبخند تلخی زدم ... حالا که دارم از زندگی همشون می رم بیرون سانیار مهربون شده .. اهی کشیدم و کلید را در در انداختم ... که با بوق ماشینی کلید از دستم افتاد ... با دستهای لرزان به کلیدی که کنار پایم افتاده بود نگاه کردم آراسب:آیه با شنیدن صدایش نفس راحتی کشیدم ... به طرفش برگشتم و لبخندی زدم -تو که منو ترسوندی با دیدن اخمش ..لبخندم را جمع کردم و قدمی به او نزدیک شدم -چیزی شده آراسب:سوار شو -خوب بیا تو سرش را برگرداند و خسته به چشمانم خیره شد... با دیدن چشمان خسته اش بدون حرفی کلید را از روی زمین برداشتم و سوار ماشین شدم ... بدون اینکه حرفی بزند ماشین را به حرکت در آورد ... نگاهم را به او دوختم -آراسبچیزی نگفت فقط کلافه دستی را در موهایش کشید ... و سکوت را به گفتن ترجیح داد ... سکوت ماشین کلافه ام کرده بود ...گاه گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم... ولی اون با اخمی به رو به رو خیره شده بود ... نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم ... داشتیم به همونجایی می رفتیم که آراسب برای آروم کردن خودش می رفت ... نگاهم را بار دیگر به او دوختم ... یعنی آراسب دگرگون بود ماشین بعد از ربع ساعتی توقف کرد ..همان جای قبل .. اراسب از ماشین پیاده شد ... نگاهی به او کردم که به طرف پرتگاه می رفت ..کلاسورم را پشت گذاشتم و از ماشین پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم ...به او نزدیک شدم -آراسببرنگشت ... دستانش را باز کرد و دو نفس عمیق کشید آراسب:آیه باید بعضی موقعها نگفتنی هارو گفت و ازش نترسید .. باید توی دلت هرچی هست رو بگی تا سنگینی نکنه قدمی به جلو اومدم -آراسب چیزی شده آراسب:منم چیزی توی دلم سنگینی می کنه آیه .. داره از درون دیونه ام می کنه ... دارم داغون می شم وقتی دارم فکر می کنم تو وارد این بازی احمقانه به خاطر اشتباه ما شدیایستادم ...با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد آراسب:هفده سالم که بود از مدرسه اخراج شدم بخاطر شیطنت هایی که توی مدرسه دختران می کردم ... پسر بی فکری بودم برام مهم نبود فقط شیطنت رو به همه چیز ترجیح می دادم ... دعوا زیاد می کردم ..توی یکی از همین دعواها با یکی آشنا شدم کسی که زندگیمو عوض کرد ...مردی که منو وارد یک گروه مسخره ای کرد... به بهونه ی مدرسه می رفتم جای دیگه .. ناخواسته وارد بازی مسخره ای شده بودم که ممکن بود زندگیم خانواده ام همه و همه رو از دست بدم ... گروه قاچاق مردم بود قاچاق دختر ..قاچاق اعضای بدن آراسب به طرفم برگشت ... با چشمان گرد شده نگاهش می کردم...یعنی آراسب من قاچاق بود.. یعنی اون آدم ...نذاشت فکرام بیشتر از این خراب بشه و ادامه داد آراسب:آیه من بچه بودم ..یک پسر دبیرستانی هفده ساله ...نمی دونستم ..نمی دونستم ..برای همین اومدم بیرون با دونستن حقیقت در رفتم ..اومدم به پلیس گفتم ولی اونجا از یک گودال خارج شدم و افتادم توی گودال دیگه ...با پلیس همکاری کردم ... چندسال موندم با این گروه ..برای خودم خبره ی شده بودم و خودم یکی از جاسوس های پلیس بودم ... بابا سرهنگ بود همه اش از این می ترسیدم اگه این خبر به گوش بابا برسه چی ...
قدمی به من نزدیک شد و خیره در نگاهم شدآراسب:هیجان دوست داشتم همیشه دنبال هیجان می گشتم .. دوست داشتم من هم یک پلیس باشم یک کلت توی دستم بگیرم... ولی نمی دونستم ممکنه روزی همین هیجان من رو از خیلی چیزها محروم کنه -آراسب تو... آراسب:آره من وارد دنیای هیجان پلیسی شدم که برام یک عمر دردسر به همراه آورد ... یکی از اعضای پلیس جاسوس اونا در اومد همونطور که من جاسوس پلیس بودم ..توی یکی از همین عملیات ها گرفتنم ... جلوی چشمام مرگ مردم و کارگرایی رو می دیدم که برای زندگیشون فریاد می زدن ...زندگی سخته آیه سختی که ما می کشیم کمتر از اطراف نیست ... بهترین دوستم رو جلوی چشمام به رگبار بستن ..پر پر شدنش رو دیدم ... خشم انتقام توی وجودم شعله زده بود ..برای همین اونجارو به اتیش کشیدم ..که ای کاش نمی کشیدم .....باید می رفتم از این کشور از این مکان دور می شدم به عنوان پلیس مخفی از ایران خارج شدم ... بابا هم بخاطر من از مامان مخفی کرد گفت که باز نشسته شده و از دنیای پلیسی خارج شده غمگین نگاهش کردم که به زانو نشست ...کنار پاش زانو زدم آراسب:اعتراف می کنم خوب نبودم ...من آدم درستی نبودم ..برای فراموشی دست به هر کاری زدم ... دوست دختر زیاد داشتم برای فراموشی برای انتقام از خودم... من کامل نیستم آیه خواسته هامم زیاد نیست ... این موقعیت من رو یک آدم عصبی ساخت ... من دنبال هیجان می گشتم اما به بن بست خوردم ...توی همین چند سال مرتبه هام هم زیاد شد و من به عنوان سرگرد پلیس مخفی شدم ... توی شهر غریب دنبال باعث بانیش می گشتم ..اما همیشه به بن بست می خوردم همونجا درسم رو ادامه دادم برای دل مامان ..برای دل آرسام که از خودم دورشون کرده بودم قطره اشکی از چشمانم چکید که سرش را به زیر انداخت آراسب:آیه تو وارد زندگی من شدی اشتباه نیست تو هم جزئی از نقشه ی احمقانه ی بابا و احسان بودی خشکم زد ...خیره به او که سرش پایین بود شدم آراسب:من بی خبر بودم آیه یعنی هیچ وقت اجازه نمی دادم که وارد این بازی بشی ... اسم من توی شناسنامه تو اشتباه نبود یک نقشه بود ..نقشه ای که تورو به طرف خودمون بکشیم پازلها برایم باز می شد ...معماها برایم حل می شد ... گم شدن شناسنامه ام ... اومدن اسم آراسب توی شناسنامه ام ...چرا هیچوقت دقت نکردم که زودتر از اونکه فکر کنم آراسب رو پیدا کرده بود ... بردن من به خونه شون ... محبتهایی که کردن..همه اش دروغ بود همه اش دروغ بود ...آراسب سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد آراسب:تو ناخواسته وارد بازی شده بودی که ما برات نقشه کشیده بودیم قطره اشکی از چشمانم چکید ...سهم من از زندگی چی بود ..سرم را به زیر انداختم -چطور تونستی ...چرا من آراسب:من نمی دونستم آیه ..نمی دونستم منه احمق اگه می دونستم هیچوقت اجازه نمی دادم که وارد بشی -این هم یک نقشه است درسته صدای آراسب لرزید و قلب من را هم به لرزه انداخت... آراسب:نگاهت رو از من نگیر آیه سرم بالا گرفتم و خیره به همان چشمان درخشان شدم که برای اولین بار من را عاشق خودش کرده بود آراسب:اون آرامشی که من چندساله دنبالشم در تو پیدا کردم آیه... تو ناخواسته توی راه من قرار می گرفتی ... حاظر بودم برای هر لبخندت زمین و آسمان رو کی کنم که فقط لبخند مهمون لبهات باشه ...ضربه ای که به تو وارد می شد انگار چیزی در وجود من می شکست ...وقتی من فهمیدم که اینا همه نقشه است که تو وارد قلبم شده بودی ..که به قلب یخیم گرما بخشیده بودی اشک همانطور از چشمانم سرازیر می شد و چشمان اورا تیره تر می کرد آراسب:عزیزم زیبایی چشمانت آتش به چشمان من می زنه و عشق تو رو برام هدیه می کنه ...دوست دارم دستم رو دراز کنم و لمست کنم و دست پرمهرت رو توی دستام بگیرم و حسش کنم ..می خواهم آرامشم رو از تو بگیرم . من می خواهم با تو ،برای تو و تا ابد مال تو باشم .. تو همه وجود منی.. می خوام با عطر تن تو نفس بکشم می خوام با تو زندگی کنم ..عشق تو زندگی منه ..نام تو زندگی من ...دوستت دارم آیه عشق من به دوستت دار خلاصه نمی شه به با تو بودن کامل می شه. نفس توی سینه ام حبس شده بود ...گفت حرفش رو زد .. حرف دلم رو زده بود ...اما زمانی که هیچ امیدی نداشتم ...اراسب حقیقت رو گفته بود ..اما من باز از حقیقت فراری بودم ... آراسب:خودم رو عوض می کنم آیه می شم اونی که می خوای ..برای من عقاید مهم نیست ..برای عشق می جنگم ... من در تو خودم رو کامل می بینم حرفی نزدم فقط خیره نگاهش کردم آراسب:یادته ...یادته گفتم سرم را برای سه نفر خم می کنم ..یکی خدا ..دومی مامان و سومی سرش را خم کرد و چادرم را در دست گرفت و بوسه ای بر ان نهاد آراسب:سومی عشقم تمام زندگیم دستم را به طرف دهان بردم ..صدای هق هق گریه ی خفه ام به گوشش رسید ..سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ... نگاهی که حالا معنی حرفهایش را می فهمیدم ...دستم را بالا آوردم و به طرف صورتش دراز کردم ..که وسط را خشک شد ... صدای آقا جون در گوشم پیچید ...(تو حالا باید خودت رو همسر شهاب بدونی )دستم از صورت آراسب فاصله گرفت...صدای شهاب پشت سرش تکرار شد (آقا جونت ازت متنفره ) ...یعنی قبولی آراسب مساوی می شد با بیزاری آقا جون با من ...ازش فاصله گرفتم ...با نگاهش دنبالم کرد..قدم هایم را به عقب رفتم ... من توی این زندگی سهمی از شادی نداشتم ...نداشتم سهمی از شادی ..صورتم را بین دستهایم پنهان کردم -من سهمی از شادی توی این زندگی ندارم ..ندارم آراسب از جایش بلند شد و به من نزدیک شد آراسب:آیه دستم را از صورتم کنار زدم و نالیدم -داغونم آراسب...بیزارم آراسب ... آراسب:آیه پشتم را به او کردم ...باید پشت پا می زدم به دلم ..به عشقم ..به زندگی شادی که زمانش خیلی نبود -منو ببر خونه... بدون حرفی سوار شدم ...و سرم را به طرف دیگر برگرداندم ..بعد از دقایقی آراسب سوار شد ...نفس عمیقی کشید ..خواست چیزی بگوید که پشیمون شد و حرفی نزد ..ماشین به حرکت در اومد وهیچ یک از ما تا رسیدن به مقصد حرفی نزدیم... پر از حرفهای نگفته بودم ...نفسم را از بوی عطرش پر کردم و چشمانم را بستم که ماشین ایستاد..باز هم با صداش من رو به اوج محبت و عشق رسوند آراسب:آیه دوست داشتن من نقشه نیست ...دوست داشتن من عشقه عشقی که با تو کامل می شه ...محبت من به تو دروغ نیستچشمامو باز کردم ...شهاب را تکیه به ماشینش دیدم ...باورش داشتم ...اون محبت و عشقی که در صداش بود رو باور داشتم ..تنها چیزی که باور نداشتم ..زندگی من بود که به جای نام اون به نام دیگری حک شده بود ...در ماشین را باز کردم و بدون حرفی پیاده شدم که شهاب تکیه اش را از ماشین گرفت و قدمی به من نزدیک شد ..آراسب از ماشین پیاده شد و کنارم ایستاد.. آراسب:این کیه قدمی به شهاب که به من نزدیک می شد شدم ...و خیلی سرد گفتم -نامزادم آنقدر سرد بود که خودم از ان کلمه لرزیدم ... شهاب نزدیک شد و با لبخندی نگاهم کرد ... خیره در نگاهش شدم ...درخشش چشمان اراسب را نداشت ... گرمای نگاه آراسب را نداشت ..برگشتم و نگاهم را به آراسب دوختم ... نگاه او نیز یخ زده بود ..مثل دل من ..نگاهش را از بین و شهاب گرداند ..چیزی زیر لبم زمزمه کرد و قدمی عقب رفت ...آخرین نگاه را در چشمانم دوخت و رفت ..رفتنش را دیدم اما جلو نرفتم که جلویش را بگیرم ... اراسب سهم من نبود شهاب:تموم شد -همه چی تموم شد شهاب:هر چی زودتر بهتر آروم تر گفتم:آره هر چه زودتر بهتر نگاهم هنوز به جای خالی ماشینش بود ...قلبم رو با خودش برده .. شهاب:خودت رو برای زندگی جدید اماده کن نگاهش کردم ..یک نگاه سرد ..پوزخندی زدم و پشتم را به او کردم... در خونه رو باز کردم و وارد شدم ...دیگه بوی گل یاس برایم آرامش همیشگی را نداشت ..صدای آراسب توی گوشم پیچید(می خواهم با عطر تن تو نفس بکشم)...خندیدم ..خنده ای که از درد بود ...وارد ساختمون شدم ...علی مشغول دیدن تلفزیون بود ..با دیدنم بلند شد...لبخند تلخی زدم -تموم شد علی ...دیگه نیست ...سهم آیه از زندگی شادی نیست علی نیست به زانو در اومدم ...صورتم را بین دستهام پنهان کردم وبلند زدم زیر گریه ...نگاهش دیونه ام کرده بود ... -لیاقت عشقت رو نداشتم آراسب نداشتم با صدای در متوجه شدم که علی خارج شده ... زانوهایم را بغل گرفتم و زار زدم ... برای دل خونم گریه کردم ... تموم شد ...تموم شد همه چی تموم شد ...کلاسورم را به گوشه ای پرت کردم ..که پاکت نامه از آن بیرون افتاد ... به طرفش رفتم ...و باز نگاهم را به شماره 20 دوختم ...اشکهایم را پاک کردم و درش را باز کردم ...چند عکس از آن بیرون افتاد و نامه ای که با خط زیابیی بزرگ نوشته شده بود - "برای دخترم آیه" با تعجب نگاهم را به نوشته دوختم..نامه برای من بود ...دستی به چشمانم کشیدم تا نوشته ها را واضح تر ببینم رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدم که در این همهمه ی گنبد افلاک بماند "سلام دخترم دوست دارم برای تویی بنویسم که اصلا نمی دانم وجود خارجی خواهی داشت یا نه؟ نمی دانم چه شکلی هستی؟ نمی دانم چه اخلاقی داری؟ اصلا از این چیزها خوشت می آید یا نه؟ از اینکه من دارم برای تو می نویسم و می توانم تصور کنم که تو آن موقعی که این نوشته را می خوانی هم سن و سال الآن من هستی. من اگر جای تو بودم بی نهایت هیجان زده می شدم. این که فردی برای فرد دیگری که هیچ ذهنیتی در موردش ندارد و فقط تصور سفیدی از او در ذهن دارد می نویسد حتما باید جذاب و جالب باشد. دوست دارم خطابت کنم دخترم! اما نمی توانم حس و حال مادرها را به خودم بگیرم. همین گونه که هستم برایت می نویسم تا آن زمان که فرا رسید گمان نکنی من و تو اصلا شبیه به هم نبودیم ودنیاهایمان صد و هشتاد درجه با هم متفاوت است. ولی جالب است اگر تو آدمی باشی با روحیاتی کاملا مخالف روحیات من. کم حرف، آرام، خشک و با درجه ی هیجان و عاطفه ی اندک. یعنی می شود؟ بعید می دانم. اگر قرار باشد دختر من باشی مسلما بخشی از روحیاتت را از من می گیری. نمی دانم وقتی این نوشته را می خوانی در چه شرایطی هستی؟ در اتاق شخصی ات یا شاید دانشگاه ات باشی.نمی دانم حال و روز خوب و خوشی داری و شاد هستی یا نه؟ احتمالا با من یا دیگر اعضای خانواده یا حتی دوستت یک دعوای حسابی راه انداخته ای و الآن عصبانی هستی. شاید امروز به یک میهمانی رفته باشیم یا مهمان داشته باشیم. شاید رفته ایم یک گردش دسته جمعی! یا دعوت شده ایم برای یک مراسم شادی و یا خدای نکرده غم! نمی دانم. اگر ناراحتی حتما به من بگو ناراحتی ات از چیست؟ بالاخره من مادرت هستم دیگر. مطمئن باش می توانم با تو هم دردی کنم. هر چه باشد من هم در حال گذراندن روزهای عجیب و غریب دوران جوانی هستم. خیال نکنی این اتفاق ها مختص توست. نه! من هم به اندازه ی کافی هم چشیده ام و هم کشیده ام و احتمالا هنوز هم باید بچشم و بکشم. ناراحتی ات را در دلت پنهان نکن. همیشه حرف زدن با کسی که حرف را می فهمد آدم را سبک می کند . با این که دوست دارم خیلی حرف ها بزنم اما آن هایی را برایت می نویسم که تا امروز تجربه شان کردم، حس شان کردم و برایم تبدیل به یک باور عمیق شده اند. امیدوارم بخش بزرگی از حرف هایی که می زنم را خودت درک کرده باشی. . تازه خبر رسیدن آقا جون به گوشم رسیده بود..دوست بچه گیام دوست صمیمیم .. دیدمش باورم نمی شد خودش باشه ...ولی خودش بود با صورت مردانه وجذابش ...ولی اون محروم بود محروم بود از دیدنم و من از دیدنش ...رسم بود دخترم حکومت آقاجون توی اون خونه حکم فرما بود ...گناهی کردم اون هم عاشقی ..دست من نبود ..عاشقی جا و مکان حالیش نیست ... شب و روزم شده بود اون ..بودن اون ...دنیام شده بود ...اما یک پرورشگاهی حتی نباید به این چیزها فکر کنه ..اما من کرده بودم ...یک کاخی از آرزوهای براورده نشدنی برای خودم ساخته بودم ... آرزویی که روزی به حقیقت پیوست وقتی که از حامیم آقاجون رانده شدم .. آقا جونی که عمر و زندگیمو حضر بودم فقط برای یک لبخندش به پاش بریزم ...صداش هنوز توی گوشمه که گفت هر دوی شما فقط یک راه دارین یا فراموش می شین ..یا فراموش می کنین ...بین جدال عشق و آقا جون عشق برنده شد ...فراموش شدیم اما فراموش نکردیم ...زندگی خوبی داشتیم تا اینکه انتظارم به پایان رسید ..تو توی راه بودی تو دخترم ..آیه شاید از بود و نبود من خبر نداشته باشی ..ولی مطمئنم که آقا جون رومو زمین نمی زنه ..تورو بزرگ می کنه یکی مثل من که بزگ کرد ..شرط بود ..من پسرش رو بهش برمی گردونم اون دخترم رو بزرگ می کنه ...دختری که حالا بیست ساله شده اون دختره منه ...روز های آخرمه دخترم ..کاش یک فرصت دیگر داشتم که لمست کنم ...اما وقتی که در پیش دارم خیلی کمه ... دخترم زندگی کن عاشقی کن ...برای عشق از خیلی چیزها گذشتم..درسته عشق هم شیرینه هم درد آلود ولی جدایی خود مرگه ..اگه تو هم عاشقیو از عشقت اطمینان کامل داری به خاطرش بجنگ که به خاطرت می جنگه همونطور که پدرت جنگید .. راه عش راه سخت و دشواریه باید بتونی در برابرش سربلند باشی ..صلاح تو سه چیزه ..اول توکلت به خدات باشه دوم امیدوار باش به همه چیز امیدوار باش سوم..قویی باش استقامت داشته باش ...اگر هم موفق نشدی حداقل خیالت راحته که به خاطر عشقت جنگیدی.. ولی اگه کنار بکشی همیشه عقب می مونی ..هر زمان که از عشق چیزی فهمیدی در برابرش تسلیم نشو. با تمام وجود بپذیرش، نه این که در مقابلش بایستی. اگر تا آن زمان به حرف های من رسیدی و تونستی عشق وجودت رو پیدا کنی آن وقت اجازه نده کسی حقت رو ازت بگیره. محکم و قوی بایست. هیچ کس جز خودت نمی تونه بهترین حامی برایت باشد.. اجازه نده که روح بزرگ ات رو مشغول خردترین و کم ترین چیزها کنند و تو رو تبدیل به عروسکی کنند که کوک کردنت به دست آن ها باشد. بزرگ باشه. بزرگ و قوی! این قدر به دنبال ساختن خودت باش.. که کسی حق ساختن تورا نداشته باشد همیشه آرام، با احساس و لطیف و در عین حال محکم، قوی و توانمند باش. آرزومند زندگی سالم، فکر سالم و جسم سالم برایت هستم. دوستت دارم. مادرت" با دستهای لرزان ورقه ی اخر را بر روی زمین گذاشتم و عکس که کنار نامه ها بود را برداشتم ...با دیدن عکس ...جیغ خفه ای کشیدم .... گردنبندی که حالا توی گردن آراسب بود توی گردن زنی بود که کنار بابا ایستاده ...انگشتم را روی عکس کشیدم -مامان ..من نجنگیدم مامان ..برای عشقم نجنگیدم باز هم این هق هق گریه ام بود که سکوت خانه را می شکست ...بدون دیدن وقت به طرف موبایلم رفتم ...و شماره عزیز را گرفتم ...با خوردن دو بوق صدای خواب الود عزیز در گوشم پیچید عزیز:بله با شنیدن صدایش ... بغضم بار دیگر سرباز زد ..صدای نگران عزیز که حالا هوشیار شده بود من را به خودم آورد عزیز:آیه مادر تویی ...چی شده دختر -عزیز عزیز:نصف جونم کردی مادر چی شده -چرا ؟چرا من نباید از وجود مادری با خبر باشم که آرزوی در آغوش گرفتنم رو داشت جز سکوت چیز دیگری از انطرف خط شنیده نشد -نه عزیز این دفعه رو بی جوابم نذار بزار حقیقت رو بدونم ..بذار اون چیزی که ازمن پنهون کردین رو بدونم هق هق گریه ام به اوج رسید ..که صدای گریه ی عزیز را از ان طرف خط شنیدم -این حق رو از من نگیر عزیز نگیر عزیز:دقیقا" عین خودشی سکوت کردم ..ادامه داد عزیز:نه تنها اسماتون به هم شباهت داره..بلکه اخلاقاتون هم عین هم هستش ... آیه مهربون بود خندون ...روح من و پدربزرگت بود ..دختری که خواهر آقاجونت به پرورشگاه داده بود ما به خونه آوردیم ...آیه از خانواده هیچ شانس نیورده بود ...شش سال بیشتر نداشت که پدر مادرش رو یعنی خواهر پدرت رو از دست داد ...با اومدنش توی خونه ام ..شادی را مهمون خونه ام کرد ..همبازی سالارم شد .. و دختر برای ما ..بعد از رفتن سالار ..دخترم گوشه گیر شد می دونستم دردش چیه اما حرفی نزدم که خودش بیاد بگه ولی ای کاش حرفی زده بودم..روز به روز آیه بزرگتر شد و برای خودش خانومی شد ..بعد از اومدن سالار همه چی عوض شد ... آقا جونت تصمیم گرفت که آیه رو بده به پسر دوستش ..اما نشد ..آیه ایستاد برای عشقش و کنارش سالار ایستاد ...از عشقشون دفاع کردن ...اما آقا جونت سخت تر از اونی بود که اونا فکر می کردن ...بچه هام جلو چشمام پر پر شدن اما دم نزدم ..گذاشتم برن ..برن برای خودشون زندگی کنن ..بهت همیشه می گفتم ..توی عشقی دیونگی نباشه اون عشق معنا نداره ...اونا هم دیونگی کردن معنای عشق واقعی رو چشیدن... با باردار شدن آیه شادی تکمیل شد ..اما این شادی با مریضی آیه ..رنگ باخت ... هیچ وقت گله نکرد ... فقط آرزوش دیدن تو بود که با دیدنت رفت و مارو تنها گذاشت -پس ...پس بابا چی عزیز:اون هم عاشقی کرد و هیچ وقت عشقش رو تنها نگذاشت ... با رفتن آیه اون هم دووم نیورد و قلبی که برای مادرت می تپید از تپیدن ایستاد اشکهایم را پاک کردم -مامان آیه ام خیلی مهربون بود نه که بابام اینقدر دوستش داشت عزیز:خیلی همین خونه ای که توش زندگی می کنی خونه ی عشق پدر و مادرت بود خنده ای شادی همراه با گریه کردم -همیشه احساس خوبی به این خونه داشتم عزیز:زودتر منتظر تماست بود موهایم را که از مغنه ام بیرون زده بود را به به عقب بردم -نامه رو شما فرستادین عزیز:آخرین آرزوی مادرت بود که روز تولد دخترش که به سنی رسیده همه چیز رو بدونه بهش برسه نگاهی به ساعت کردم که دوازده را نشان می داد... لبخندی زدم -تولدم مبارک عزیز:تولدت مبارک گلم -عزیز عزیز:جانم عزیزم -منم می جنگم ..برای عشقم می جنگم عزیز سکوت کردم ..می تونستم قیافه پر تعجبش را تصور کنم ...آهی کشیدم و ساعتش را لمس کردم ...کاش می شد من هم بگم دوستت دارم آراسب ..دوستت دارم همونقدر که دوستم داری شاید بیشتر -آره عزیز منم خواستم ..منم عاشق شدم ..عاشق کسی که لبخند رو به من هدیه داد ..عاشق کسی که نامش زندگیم شده اشکهایم را که بار دیگر سرازیر شده بود را با پشت دست پاک کردم ... صدای مهربان عزیز دلگرمی به قلبم داد عزیز:بجنگ عزیزم این نفرین به وسیله تو باید بشکنه ..عشق همیشه پیروز می شه -می شکنمش عزیز نمی زارم عشقم هدر برهبا صدای آقا جون عزیز قطع کرد...لبخندی زدم و به طرف دستشویی راه افتادم ... آبی به صورتم زدم و نگاهم را از آینه به خودم دوختم... انگار که دوباره متولد شده باشم احساس رهایی می کردم... نامه ی مامان آیه من را دوباره متولد کرده بود .... مشت آب دیگری به صورتم زدم و از دستشویی بیرون آمدم ... با دیدن علی که وارد خانه شد ... ناراحت نگاهش کردم ...علی رو هم با خودم غمگین کرده بودم -علیسرش را بالا گرفت و نگاهم کرد .. لبخند غمگینی زد -می آی دوباره شروع کنیم ...از اولش با تعجب نگاهم کرد ... می دونستم معنی حرفامو نمی دونه ..ولی چیزی نگفت فقط لبخندی زد ..همان لبخند برایم کافی بود ...با پیام های تبریکی که برایم می امد با شادی به آنها چشم می دوختم...اما منتظر یک پیام بودم ..یک پیام تبریکی از طرف اون ...که شادی ام را تکمیل کند ... اهی کشیدم و چشمانم را برای امید اینکه فردا می بینمش بستم******با شنیدن سر و صدایی که از بیرون می آمد ...به سختی چشمانم را باز کردم ...روی تخت نشستم که چشمانم به نامه ی مامان و عکسهای او و بابا افتاد ...لبخندی زدم و عکس را لمس کردم ..بوسه ای بر روی انگشتم زدم و بر روی عکس کشیدم-سلام مامان ...سلام باباموهایم را پشت سر جمع کردم و شال به سر از اتاق بیرون رفتم ...تا ببینم این سر و صدا از کجا می اومد ...در اتاق را که باز کردم ...مهری با دیدنم از جایش بلند شد و بغلم کرد مهری:تولدت مبارک خوله خنده ای کردم و گونه اش را بوسیدم... مهری کنارم زد مهری:ایــــــــــیی ..برو صورتت رو بشور اه اه ...کثیف خنده ی بلندی سر دادم و بوس دیگری روی گونه اش نهادم ..که جیغش به هوا رفت و آرش از آشپزخانه خارج شد آرش:چی چی شد ...وقتشه بریم دکترعلی و من با این حرف آراش بلند تر خندیدم ...مهری اخمی کرد مهری:آرش ...خودت رو زدی به خنگی عزیزم ...کی توی سه ماه درد زایمانش می گیرههمانطور که با خنده به طرف دستشویی می رفتم تا دست و صورتم را بشورم گفتم-حق داره... اخه از تو عجوبه همچین چیزایی بعید نیست با خیزی که مهری به طرفم برداشت ..پریدم توی دستشویی ..مشتهایی که به در می زد پشت خنده های علی و آرش پنهان شد ...دست شسته و اماده از دستشویی خارج شدم ...با نگاهی که به ساعت کردم ..به خودم امدم ... به اتاق رفتم ..بعد از اماده شدن... نگاهی به موبایلم انداختم که شاید پیامی از او امده باشد... اما باز هم خبری از اراسب نبود ...آهی کشیدم و از اتاق زدم بیرون که مهری با لقمه ای جلویم ایستادمهری:بیا اینو بگیر برو ماشین منتظرت ایستاده لقمه را گرفتم و خواستم گونه اش را ببوسم که فاصله گرفت ...خنده ای کردم ..که خودش گونه ام را بوسید... بعد از خداحافظی از همه ..برای دیدنش با شادی از خانه خارج شدم ...ولی با خارج شدنم ...با دیدن آرسام به جای او ... غمی دلم گرفت ..نکنه آراسب کنار کشیده باشه ..با ترس اینکه آراسب کنار کشیده باشد ...قدمی به جلو برداشتم و به ماشین نگاه کردم ....اما کسی نبود جز سانیا ..سانیا از ماشین پیاده شد و من را به آغوش گرفت -تولدت مبارک گل من لبخندی بی جونی زدم و به طرف آرسام برگشتم ....آرسام لبخندی زد آرسام:باشه بابا تولدت مبارک -مرسیسانیا:شیرین جون اینا هم گفتن حضوری تبریک می گن -خودم امروز یک سر می رم پیششون سانیا لبخندی زد و هر سه سوار شدیم ....بهونه می خواستم برای دیدنش ..حالا که اون نیومده خودم می رم پیشش که حقیقت رو بگم ..همونطور که اون گفته بود ..من هم باید اعتراف می کردم ...با دلگرمی که به قلبم داده بودم لبخندی روی لبم نشست آرسام:آراسب کاری داشت برای همین نتونست بیاد من هم افتخار دادم که بیام شما دوتا رو برسونم سانیا اخمی می کرد و مشتی به بازوی آرسام زد سانیا:بدبخت ما به تو افتخار دادیم اومدیم تو ماشینت آرسام:جدا" پس چرا من متوجه نشدم سانیا:چون تا حالا این افتخار نصیبت نشده آقا آرسام سانیا خنده ای کرد و آرسام با لبخندی نظاره گر او شد ...عشق را به خوبی می تونستم در چشمان ارسام ببینم ...یعنی روزی می شد من و آراسب هم اینطور باشیم ...لبخندی زدم و از پنچره به بیرون خیره شدم... ساعتش را لمس کردم و چشمانم را بستم ...یعنی ندیدنش اینقدر دلتنگی داره ...یعنی اون هم دلتنگمه سانیا:خانوم پیاده شین که رسیدیم با صدیای سانیا از افکارم خارج شدم و چشمانم را باز کردم ...حق با سانیا بود رسیده بودیم... تشکری از آرسام کردم که لبخند برادرانه ای زد آرسام:مواظب خودت باش لبخند دندون نمایی زدم و با یک خداحافظی از ماشین پیاده شدم ..با پیاده شدنم ..سانیا خودش را به من چسپاند وبار دیگر گونه ام را بوسیدسانیا:خوب چه احساسی داری خانوم که یک سال بزرگتر شدی لبخندی زدم:احساس اینکه بار دیگه متولد شدم سانیا:ای جانم ..حالا کلی هدیه گیرت می اد ... از حالا گفته باشم که تقسیم می کنیمخنده ای کردم:تولد منه یا توسانیا:تولد هر دوی ما با وارد شدنمان در کلاس ..حرفمان را ادامه ندادیم ..سنگینی نگاهی را بر روی خود احساس کردم ..سرم را بالا گرفتم که نگاهم به مهرداد افتاد..با دیدن نگاهم سرش را برگرداند ...سرم را به زیر انداختم و سرجای همیشگی ام نشستم ...با نشستن ما ..سانیار ورقه به دست وارد کلاس شد و رو به ما کرد سانیار:سلام بچه ها همه با تعجب نگاهشان به او که وسط کلاس ایستاده بود دوختن...نگاهی به سانیا کردم که جریان چیه ...سانیا شانه ای بالا انداخت و گفتسانیا:نمی دونم والاسرم را بار دیگر به طرف سانیار بر گرداندم که شروع به حرف زدن کرد سانیار:می دونم همتون تعجب کردین که چرا من اینجام لبخندی دندون نمایی زد و ورقه هایی که در دستش بود را تکان داد سانیار:کویز دارم واستون سر و صدای بچه ها بالا رفت .. هرکس چیزی می گفت ..اما خود سانیار با لبخندی فقط به آنها نگاه می کردسانیا:ای مارمولک نگاه داره با این لبخندش حرصم رو در می آره خنده ی ریزی کردم و رو به او و گفتم-خوب ازش بپرس زنگ کلاس اون نیست که می خواد کویز بگیرهسانیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و نییشکونی از پام گرفت که اخمی کردم-مگه مریضی دختر سانیا:راست می گی هــــــا-اینکه مریضیاخمی کرد:آیه دلت از این نیشکونا می خوادا ...منظورم این زنگ با سانیار کلاس نداریم ابرویی برایش بالا انداختم و لبخند پهنی زدم سانیا:ببند اون نیشتوخنده ای کردم ...که با صدای سانیار هر دو از جا پریدیم نگاهمان را به او دوختیمسانیار:خانوما شما نمی خواین نظر بدین نگاهی به سانیا کردم ..که سیخ ایستاده بود و فقط به سانیار نگاه می کرد ...با آرنجم به بازویش زدم ...که به خودش آمد -مرگ دختر یک چیزی بگوسانیا که تازه به خودش امده بود ...با اخم های در هم نگاهش را به سانیار دوخت سانیا:استاد شما که امروز با ما کلاس ندارین سانیار:جدا"هر دوی ما سرمان را تکان دادیم که آره ...سانیار خنده ای کرد و به طرف میزش رفت و به ان تکیه داد سانیار:امروز آقای احمدی نمی تونن بیان کلاس ...کلاس من رو گرفتن و من هم کلاس شما رو یکی از پسر ها بلند شد و رو به سانیار کرد -استاد توروخدا وقتی امروز کلاس شمارو نداریم پس آمادگیشو هم نداریم سانیار خنده ای کرد که کلاس نیز با او شروع به خندیدن کرد... سانیا نگاهی به من کرد و لبخندی زد-سانیا وای به حالت از من مایه بذ.... اما سانیا بی توجه به حرف من رو کرد به سانیار و گفتسانیا:استاد ایندفعه رو به خاطر تولد خانوم اسفندیاری کوتاه بیاینکلاس ساکت شد ...اول نگاهشان را به من و بعد به سانیار که با لبخندی نگاهم می کرد دوختن...لبم را به دندون گرفتم ...نگاهی به سانیا کردم که قدمی به عقب رفت ...می دونست اگه تنها گیرش بیارم زنده اش نمی زارم ... نگاهم را به سانیار دوختم ..که ورقه ها رو روی میز گذاشته بود و دست در جیب به ما نگاه می کردسانیا:استاد کوتاه بیاین دیگه سانیار دستی از موهایش کشید سانیار:فقط بخاطر تولد خانوم اسفندیاری که این امتحان نگرفته رو به عنوان هدیه تقدیمشون می کنم همه با دست و هورایی کشیدن و برگشتن تبریکی به من گفتن ...مهرداد از دور نگاهم می کرد ...اما حرفی نمی زد ... موبایلم را از جیب مانتوم بیرون آوردم و نگاهی به صفحه اش دوختم ...با دیدین پیامی که برایم آمده بود با خوشحالی آن را باز کردم ...با دیدن ..پیامی که از ایران سیل آمده بود...اخمهایم در هم رفت سانیا:چیه چرا اینقدر اخم کردی سرم را بالا گرفتم و موبالم را در جیبم گذاشتم و سرم را تکان دادم-هیچی چیزی نیست بعد از پایان کلاس هر یک بار دیگر تبریک گفتن و از کلاس خارج شدن ... با بی صبری منتظر ... زنگ کلاس بعدی بودم که تموم بشه ..و بتونم ببینمش ...اما این خواسته ام با دیدن آرسام که به ماشینش تکیه دادم بود به اهی تبدیل شد و به هوا رفت ..نزدیک های ماشین رسیده بودیم که نگاهم انطرف خیابان به همان ماشین آشنا افتاد ... هنوز قدم دیگری برنداشته بودم که احساس کردم کسی صدایم می زند و من بی توجه به صدا کردن ها جلو می رفتم و به ماشین چشم دوخته بودم ...با دستی که بازویم را گرفت ..نگاهم را از ماشین گرفتم و به سانیا که بازویم را گرفته بود دوختم -سانیا آراسب کجاست دیگه چیز دیگه نتونستم بگم ...آنقدر دلتنگش بودم که می خواستم ببینمش ... دیگه برایم مهم نبود که سانیا ممکنه چه فکری در باره ی من بکنه ..سانیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و بعد از لحظه ای که حرفایم را حضم کرد ...لبخندی زد سانیا:می آدقانع نشده بودم با حرفی که زده بود ...اگه می آد چرا زودتر نمی آد ...من اشتباه کردم منکرش نیستم ... اما اون نباید پشت کنه و بره ...شاید خودخواهی باشه ..اما من خیلی حرفا دارم ..خیلی چیزها که باید بهش بگم ..با بسته شدن در ماشین به خودم اومدم ... کی توی ماشین نشسته بودم ...یادم نبود ..دستی به ساعتش که در مچ دستم بود کشید و زمزمه وار گفتم -کجایی آراسب... یعنی عشقت همین بود ... تو که گفتی می جنگی برای عشقت می جنگی ..پس چی شد اون حرفها با ناراحتی نگاهم را از ساعت گرفتم و به بیرون چشم دوختم ... با دیدن اینکه به جای راه شرکت راه دیگر می رویم به طرف آرسام برگشتم -آرسام شرکت نمی رییم آرسام از آینه نگاهم کرد و لبخندی زد ...یک لبخندی که احساس کردم غمی در آن پنهان شده است آرسام:دیگه لازم نیست توی شرکت کار کنی با تعجب نگاهش کردم که جواب نگاه پر از سوالم را دادآرسام:بابا و آراسب تصمیم گرفتن که دیگه لازم به کار تو توی شرکت نیست سرم را بی حال تکان دادم و به بیرون چشم دوختم .... نقشه هاشون تموم شده بود ... برای همین آیه هم تموم شده بود ...کی واسش مهم بود که دل من چی می خواد ...نفسم را بیرون فوت کردم و نالیدم ... در دل نالیدم ...آراسب اینطور نبود ... من می دونم چیزی شده ...یعنی آراسب قول داده تنهام نذاره ... با تقه ای که به شیشه ی ماشین خورد از افکارم خارج شدم و نگاهم را به شرین جون که با لبخندی ایستاده بود دوختم ...خانوم فرهودی:پیاده نمی شی دخترم حالا تنها چیزی که نیاز داشتم یک آغوش امن و مادرانه ای بود که به روحم تسکین بده ...بدون حرفی از ماشین پیاده شدم ..که آغوشش را برایم باز کرد ..قدمی به او نزدیک شدم و خود را در آغوشش انداختم -دلم واستون تنگ شده بود شیرین جونشیرین جون محکم تر من را به خودش فشرد و با صدایی که بغض در آن بیداد بود گفتخانوم فرهودی:من هم دلم واست تنگ شده بود دخترم دخترم را انقدر شیرین گفته بودم ...که شیرینی اش را در دهانم احساس کردم ..آرسام:بابا یخ زدیم بریم تو با صدای آرسام با لبخندی از هم فاصله گرفتیم که با مشتی که سانیا به بازوی او زد ...خنده را بر روی لباهایمان آوردسانیا:می پری وسط ابراز احساسات مادر و دختر همینه زن نداری دیگه آرسام:ســـــانیا سانیا شانه ای بالا انداخت و از کنارش گذشت ... آرسام نگاهش را به پدرش که کنار پله ها ایستاده بود دوخت ... عمو با دیدن نگاه آرسام سرش را با تأسف تکان داد و نگاهش را به من دوخت ... با لبخندی نگاهش کردم و دست در دست شیرین جون به او نزدیک شدم...عمو لبخندی زد آقای فرهودی:دلمون تنگ شده بود واست دختر یک سر هم نزدی خنده ای کردم و رو به او و گفتم-عمو سه روز بیشتر نیست که من رفتم هــــاعمو خنده ای کرد و دستش را برشانه ای شیرین جون انداخت آقای فرهودی:جدا" سه روزه پس من چرا فکر می کردم که چند ساله هر سه خنده ای کردیم که سانیا رو به عمو کرد و گفتسانیا:شوهر خاله جون اینقدر هندونه زیر بغل این نذارین آرسام:چیه حسودیت می شه ...خودم نازت رو می کشم سانیا به چشمان گرد شده نگاهی به ارسام که وارد ساختمون می شد کرد ...عمو خنده ای کرد و او را به داخل ساختمون کشید ... با وارد شدنم موجی از گرما به صورتم خورد ..و صدای تولدت مبارک من را به اوج شادی برد ... قدمی جلو برداشتم و با لبخندی نگاهی به جمع حاضر کردم ...احسان ...سانیار..آرسام..حتی علی هم آنجا بود ...نگاهم را بار دیگر گرداندم ...نگاهم دنبال شخصی می گشت که د رآنجا نبود ... حضورش را احساس نمی کردم ... با کیکی که شمع شماره ی 20 رویش بود چشم دوختم ... ناخداآگاه قطره اشکی ازچشمانم سر خورد و تشکر آمیز نگاهم را به آرسام که کیک به دست داشت کردم ... و با تکون لبهایم تشکری ازش کردم ...شرین جون من را بر روی مبل نشاند و کیک را بر روی میز رو به رویم گذاشت و گونه ام را بوسید خانوم فرهودی:شمعها رو فوت کن عزیزم لبخند غمگینی زدم و سرم را تکون دادم ..به زانو کنار میز نشستم و نگاهم را به شمعها دوختم احسان:آرزو یادت نرهخنده ای کردم که همه به خنده افتادن ...نگاهی به جمع کردم ... این تولدم از بقیه ی تولدهام یک دنیا تفاوت داشت ...تولدهای قبل نامی به اسم خانواده رو نمی شناختم ...اما حالا ...یک پدری بود که مهربانانه نگاهم می کرد ...مادری که لبخندش را هدیه می کرد و برادری که برای شادی ام می خندید و خواهری که دلسوزم بود ...چشمامو بستم ... ولی عشقی که این همه چیز را به من داد و خودش رو از من گرفت ...آروزیی کردم و شمعهارو فوت کردم ..صدای کف زدن های جمع در گوشم پیچید . آرام چشمانم را باز کردم ..که قطره اشک مزاحم از گونه ام سر خورد و به پایین چکید ...همه دورم را گرفتن و بار دیگر تبریک گفتن ... به طرف علی رفتم و موهایش را بهم ریختم که خندید و ازکنار دستش ...کادویی برایم در اورد ..با لبخند شادی کادویش را گرفتمعلی:شرمنده که ارزش نداره اما دوست داشتم برات بگیرم اخمی کرد:این هدیه برای من با ارزش ترین هدیه اس علی لبخندی زد ... لبخندی که تشکر را در ان می دیدم ... دست بردم و کادویش را باز کردم که با دیدن شال زیبای آبی که در آن بود به سلیقه اش آفرین گفتمسانیا:وااای چه خوشگله ...خاله شیرین خوشگل نیست شیرین جون نگاهی به شال در دستم کرد... و حرف سانیا را تصدیق کرد-دیدی علی آقا ..مشتاقم ببینم بهم می اد یا نه سانیا دستی زد و نزدیکم آمد سانیا:بیا برو اتاق آراسب بپوشش و بیاسرم را بالا گرفتم و نگاهم را به سانیا دوختم که چشمکی زد و کنار گوشم گفتسانیا:حالا که خودش نیست ..تو برو تا احساسش کنی و نبودش رو از یاد ببری ... کاری که من همیشه توی اتاق آرسام می کنمخنده ای کردم و با شادی نگاهش کردم آرسام:در گوشی ممنوع سانیا اخمی کرد:آخه تو فضول مایی سانیا به طرف پله ها هلم داد و خودش برای کل کل به آرسام دست علی را گرفت و خودش را به انطرف کشاند ... با قدم های لرزان از پله ها بالا رفتم و نگاهی به ان چهار اتاق انداختم ... با یاد اوری اولین باری که آراسب من را به اینجا اورده بود ...لبخندی بر روی لبم نشست ... با قدم های نا آرام به طرف اتاقش رفتم و با انگشت ...دستگیره اش را لمس کردم و با یک نفس عمیق وارد اتاقش شدم ... نفس عمیق دیگری کشیدم ... که با خوردن بوی تلخ شکلات ..اشک از گوشه ی چشمم سر خورد ... دوست داشتم چشمام رو باز کنم و اون رو روبه روی خودم ببینم ..اما با باز شدن چشمانم و دیدن جای خالی او ..لبخند تلخی زدم ..در اتاق را بستم و قدمهایم را به اینه قدی که در اتاقش بود پیش بردم ..با دیدن عکس که به دیوار چسپیده بود لبخندی زدم و مغنه ام را از سر خارج کردم -تو که اینقدر بچه نبودی آراسب... قرار بود تنهام نذاری همیشه کنارم باشی...حامیم باشی...پس چی شد کنار کشیدی چرا ... این بود جنگیدنتآهی کشیدم و شال علی را بر روی سرم درست کردم... دیونه شده بودم و با عکس اراسب صحبت می کردم ... با دیدن خودم در آینه لبخندی زدم ... رنگ آب بهم می اومد ..صورت شرقی و سفیدم را نورانی کرده بود ... نگاهم به خودم در آینه بود که چشمم به عکسی که کنار تخت آراسب گذاشته شده بود افتاد ...برگشتم و با تعجب به عکسم نگاه کردم ... با دیدن عکس تعجبم به لبخندی تبدیل شد و به آن نزدیک شدم -من می دونستم اون روز عکس گرفتی اخمی کردم و نگاهم را به همان عکسی آراسب نصب شده بود دوختم -خجالت نمی کشی عکس دختر مردم رو می گیری می زاری توی اتاقت با تقه ای که به در خورد از جا پریدم و با سرعت به طرف در رفتم و آن را باز کردم ..با دیدن سانیا نفس راحتی کشیدم -تو که منو کشتی سانیا خنده ای کرد و از بالای شانه ام نگاهی در اتاق کرد سانیا:موبایل صحبت می کردی -نه چطورسانیا:آخه داشتی با یکی صحبت می کردی -آهــــــان اون چیزه ...صدای آرسام اجازه نداد حرفم را کامل بزنم ... آرسام:آیه ...سانیا بیاین کادوی منو باز کنین دیگهسانیا خنده ای کرد و بدون اینکه منتظر کامل شدن حرفم بماند دستم را کشید و با خودش به پایین برد ...اولین بار برای کامل نشدن حرفم خوشحال شده بودم ...آرسام با دیدن من سوتی کشید که همه نگاها به طرفم برگشت ... احسان که در حال چایی خوردن بود با دیدنم .. چایی اش نرسیده به دهانش بر روی خود ریختاحسان:وووواییییی مامان سوختم با این حرفش همه با صدای بلند شروع به خندیدن کردن ...سانیار به پشتش زد و با خنده گفتسانیار:مأمور جماعت هیز بازی در بیاره همینه دیگه احسان لبش را به دندون گرفت و همانطور که خودش را تکان می داد سرش را به زیر انداخت ...آرسام خنده ی بلندی کرد و رو به احسان و گفتآرسام:الهی بچه ام خجالتیه سانیا:خدارو شکر فهمیدی که بهت می خوره بچه هایی اندازه احسان داشته باشیاحسان خنده ای کرد ..که آرسام با اخمی نگاهش را به سانیا دوخت ... شیرین جون نزدیکم امد و گونه ام را بوسیدخانوم فرهودی:خوشگل شدی عزیزم نگاهی به علی کردم ..که با خنده نگاهش به ارسام و سانیا بود که با چشم به هم خط و نشون می کشیدن ...با باز کردن کادوها ...از همه تشکر کردم ... و بعد از شام ..احسان مارا به خانه رساند ... دیگه از احسان نمی ترسیدم ..او هم یکی بود مثل ارسام.. شوخ و با محبت برادرانه ....روی تختم نشستم و از پنجره به بیرون چشم دوختم ... مهری به دلیل حال ناخوش مادر ارش بار دیگه به شمال رفته بودن ... تنها کسی که خیلی جایش خالی بود آراسب بود ...این تنبیهی که برایم در نظر گرفته بود ..تنبیه بدی بود ... هیچ کس از نبود اراسب حرفی نزده بود ... روی تخت دراز کشیدم ... عکس مامان بابا را به سینه چسپاندم و چشمانم را بستمآراسببا خستگی از ماشین پیاده شدم ... و به جای راه ساختمون راه استخر را در پیش گرفتم ... لباسهایم را یکی یکی از تن خارج کردم و با شلوار ..خودم را به آب زدم ... آب های سرد استخر ..تن آتش گرفته ام را به آرامش رساند ...صدای سرد آیه هر بار در سرم تکرار می شد .."نامزادم"."نامزادم"سرم را در آب فرو بردم ... صورت معصومش با لبخند مهربانش که بر روی لبانش بود در نگاهم چان گرفت... با کم اوردن نفس بالا امدم و خودم را از آب کشیدم بیرون سانیار:آروم شدی نگاهش کردم ... خیره بود به آب استخر ... پوزخندی زدم و موهای خیسم را که جلوی چشمانم قرار گرفته بود را عقب زدم -کار من از آرومی گذشته لبخندی زد ..لبخندی که شبیه به پوزخندی بود ... با نیم تنه ی برهنه کنارش ایستادم و به اتاقی که زمانی برای آیه بود خیره شدم سانیار:امشب نگاهش فقط برای دیدن تو توی مهمونی می گشتنگاهش کردم که لبخندی زد سانیار:خودش توی مهمونی بود اما روحش پیش تو بود به طرفم برگشت و نگاه پر از خشمش را در چشمانم دوختسانیار:می دونستی امروز تولدشه نگاهم را از او گرفتم و به آبهای استخر دوختم -می دونستم سانیار:پس چرا منتظرش گذاشتی -کاری واسم پیش اومد نتونستم بیام سانیار خنده ای کرد و دست به سینه ایستاد و به طرف من برگشت سانیار:استفاده هاتو ازش کردی رهاش کردی دستهایم را مشت کردم و با اخمی به آب استخر خیره شدمسانیار:چرا به احساسش صدمه زدی وقتی می دونستی قراره رهاش کنی با خشمی به طرفش برگشتم و خیره به چشمانش شدم-به هیچ ربطی نداره پشتم را به او کردم و ازش فاصله گرفتم ... و لباسم که بر روی زمین افتاده بود را بلند کردم... که صدای خنده اش عصبی ترم کرد سانیار:حالا که تو استفاده هاتو کردی اجازه هست ما هم استفاده هامون رو بکنیملباسهایم را به گوشه ای پرت کردم و به طرفش خیز برداشتم و مشتی به دهانی که به پاکی عشقم توهین کرده بود زدم -آیه ی من پاکه یقه اش را گرفتم و نگاهم را در نگاهش دوختم -آیه ی من اینقدر پاکه که می ترسم با عشق من کثیف بشه یقه اش را راها کردم و او را بر روی صندلی کنار استخر پرت کردم -حتی فکر کثیف درباره اش بکنی خودم می کشمت ...خود من آرسام:اگه دوستش داری چرا کنار کشیدی با تعجب به طرف آرسام برگشتم که تکیه اش را به دیوار داده بود ...تکیه اش را از دیوار گرفت و به من نزدیک شد آرسام:اینقدر شعار از عشق و پاکی می دی کدومشون رو داری هــــانبا پشت دستش محکم به سینه ام زد که سرم را به زیر انداختمآرسام:یعنی تو همون آراسبی که یک روز نمی دیدیش دیونه می شدی ... عشق تو تا همینجا بود حرفی نزدم و پشتم را به انها کردم که آرسام شانه ام را گرفت و من را به طرف خود برگرداند و نگاهم کرد آرسام:پشت نکن آراسب به من جواب من رو بده سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ...لبخند تلخی زدم و گفتم -نامزاد داره آرسام اخمی کرد و محکمتر به سینه ام زد که قدمی به عقب رفتم ... آرسام:آراسب نذار حرمت برادری رو کنار بذارم و با مشت و لگد به جونت بیوفتم صدایش را بالا برد و گفتآرسام:مگه نمی دونستی ... مگه نمی دونستی نامزاد داره هـــــان ...مگه تحقیق نکردی که بدونی کی هست کی نیست خودم را بر روی صندلی انداختم و سرم را بین دستانم گذاشتم ... چرا می دونستم ... از همه چیز آیه خبر داشتم ... از لیوان آب که می خورد هم خبر داشتم ... اما باز هم با گفتن نامزادم ...از زبان او حالم را دگرگون کرده بود ... سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آرسام و سانیار دوختم -چرا می دونستم ...همه چی می دونستم ..اما می خواستم با خودم با احساسم کنار بیام ... می خواستم با حقیقت نبودش کنار بیام ...آیه خیلی پاکه آرسام ..می ترسم ..می ترسم ...من آراسب فرهودی از اینکه دوستم نداشته باشه می ترسم ...از اینکه فکر کنه عشقم ..محبتم دروغ باشه می ترسم آرسام کنارم نشست و دستش را بر روی شانه ام نهاد آرسام:تو از دلت گفتی آراسب ..نگاه منتظر اون چیز دیگه می گفت ...از دوست داشتن می گفت سرم را بالا گرفتم و به آرسام دوختم که سانیار آنطرفم نشست و به جایی خیره شد سانیار:اگه تو حالت اینه اون حالش بدتر از تو بود ... تمام وقت نگاهم به اون بود ... لبخندی هم که می زد توی فکر می رفت ... مگه نمی گی عاشقی پس ثابت کن تا آخرش باهاشی دستی در موهای خیسم کشیدم و از جایم بلند شدم ... سنگینی نگاه هر دوی انها را بر روی خود احساس می کردم .. به طرف ساختمون رفتم که سانیا را کنار ستون دیدم که نگاهش به آسمون بود ..خواستم بی توجه از کنارش بگزرم که صدایم کرد .. بدون آنکه به طرفش برگردم ایستادم...سانیا:از عشقت فرار نکن آراسب ..به پاکیش با عشقت صدمه ای نمی رسه با دوریت صدمه ای به اون می رسه که ممکنه جبرانش خیلی دیر باشه ... می دونم با خودت می گی تو که لالایی بلدی چرا برای خودت نمی خونی ..ولی تفاوت ما اینه که اون کنارم می مونه و می دونم خواهانمه ...اما تو ممکنه بره و هیچ وقت نگاهت دوباره بهش نیوقته و برای دیگری باشه از کنارم گذشت و وارد ساختمون شد... مکثی کرد و من هم وارد شدم ... از پله ها بالا رفتم و بدون اینکه نگاهی به اتاقش بندازم وارد اتاقم شدم ... با دیدن مقنه ای که کنار تختم افتاده بود نزدیکش رفتم و ان را در دستم گرفتم که بوی گل یاس به مشامم خورد ..لبخندی زدم و ان را به بینی ام نزدیک تر کردم ... خودم را بر روی تخت انداختم وهمانطور که مقنه اش را در آغوش گرفته بودم به خودم فشردم و نگاهم را به عکسش دوختم و آهی کشیدم که خنده ام گرفت -دلم بد هواتو کرده آیهصدای خنده هایش در گوشم پیچید و صدایش که می گفت"ممنونم آراسب" "ممنونم"...منم ممنونم آیه برای اینکه به من آرامشی دادی که تا حالا نداشتم ..ممنونم که با بودم کاملم می کنی آیه چادرم را بار دیگر بر روی سرم درست کردم و نگاهم را به جمعیت حاضر در فرودگاه دوختم ... ایستادن شخصی را کنارم احساس کردم ..نگاهی به کنارم کردم که با دیدن شهاب اخمهایم در هم رفت ..چقدر دوست داشتم حالا به جای او آراسب کنارم می ایستاد ..آراسبی که دو روز بود از او خبری نداشتم و ندیده بودمش ... نگاهم را از او گرفتم و دست سانیا را که کنارم ایستاده بود گرفتم ... هنوز هم تنها نمی تونستم جایی برم برای همین سانیا و آرسام با من برای استقبال آقا جون و عزیز اومده بودن .سانیا:حالا این عزیز و آقا جونت چه شکلی هستن خنده ای کردم:شکل آدمیزاد سانیا مشتی به بازویم زد و به طرف آرسام که با خشمی به شهاب نگاه می کرد برگشت ... با تعجب نگاهم را به آرسام دوختم .سانیا:این چرا میرغضب شده لبخندی زدم و با مهربانی نگاهم را به آرسام دوختم -داداشم غیرتی شده سانیا:اوه اوه چه حرفا این کارا از آرسام بعیده -دیونه تو متوجه نشدی ولی من متوجه شدم که وقتی با پسری حتی فامیل حرف می زنی اخم می کنه سانیا:جدا"-واقعا" متوجه نشدی سانیا سرش را به نه تکان داد که نگاهم را بار دیگر به جمعیت دوختم -وقتی هست با احسان حرف می زنی یکهو از یک جایی پیداش می شه و احسان رو با خودش می بره سانیا با چشمان گرد شده نگاهم کردسانیا:راست می گی هـــــا نگاهی به آرسام کرد که حالا با لبخندی به او نگاه می کرد .. سانیا با دیدن نگاهش لبخند شرمگینی زد و سرش را به زیر انداخت سانیا:الاهــــــــــــــ
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۱:۰۰
لبخند زیبایش را از پشت خط هم احساس می کردم ... صدای زیبایش لبخندی روی لبم ظاهر کرد و عصبانیت چند ساعت پیش را از یاد بردم
آیه:منتظرم زود بیا
خداحافظی آرومی کرد و قطع کرد ... نگاهم را به موبایل دوختم و خنده ی سر خوشی سرد دادم که با صدای ماشینی به خودم آمدم ... احسان سرش را از ماشین بیرون آورد که شیشه را پایین دادم ... خنده ای کرد
احسان:عاشقی داداش
خنده کنان بوقی زدم ... و هر دو با سرعت به طرف خونه ای که آرامش ابدیم بود راه افتادیم ... ماشین را کنار خانه پارک کردم و با احسان به طرف در رفتیم ... احسان دستش را به حالت بای بای تکان داد که مشتی به بازویش زدم
-چکار می کنی
احسان:دارم به بچه ها که تو ساختمونن سلام می کنم
سرم را با تأسف تکان دادم
-مردشورت رو ببرم باید ضایع کاری کنی
احسان شانه اش را بالا انداخت و زنگ را به صدا در آورد ... نگاهی به ساختمانی که بچه ها در ان مستقر شده بودن کردم .. با چه مشکلی که این طبقه رو اجاره داده بودن ... دستی در موهایم کشیدم که در باز شد ... احسان با سلامی وارد شد با کنار رفتن او ... صورت زیبایش رو به رویم قرار گرفت ... لبخندی زدم
-بهتری
سرش را از خجالت به زیر انداخت و به عادت همیشه لبش را به دندون گرفت که خنده ای کردم
-اجازه ورود ندارم
با همون خجالت کنار رفت و وارد شدم ... بوی خوش گل یاس رو به ریه هام فرو بردم و دستهایم را باز کردم که صدای خنده اش دلم را شاد کرد .. با لبخندی به طرفش برگشتم
-چیه به چی می خندی
ابرویی بالا انداخت :به تو
اخمی ساختگی کردم و با چشمان ریز شده نگاهش کردم
-به من می خندی
لبخند ی زد که دوست داشتم دستم را دراز کنم و به گونه اش بکشم ... ولی می دونستم عقاید اون این اجازه را به من نمی ده
-همیشه بخند
نگاهش را در چشمانم دوخت ... نگاهش پر بود از احساس هایی که من از آنها هیچ نمی دانستم ... ولی پشت آن احساس ها غمی بود .. یک غم پنهانی که این چشمها را زیباتر می کرد و من را....
آرسام:آراســـــــب
با صدای عصبی آرسام از فکر خارج شدم و از جایم پریدم ... اخم کرده به طرفش برگشتم که علی را هم کنارش دیدم ...نامردا پریده بودن توی احساسات شیرین من ... با حرصی که در صدایم بود رو به آن دو و گفتم
-هــــان چیه
آرسام:کوفت هان ...مرض هان
هم خنده ام گرفته بود هم نمی خواستم اخمم را باز کنم
-حرفت رو بزن
به جای آرسام علی عصبی نگاهم کرد و گفت
علی:بابا مردیم از بس میوه خوردیم گشنمونه بیا دیگه
آیه خنده ای کرد:آرسام کم بود علی هم اضافه شده به مردهای شکم پرست
با تعجب نگاهش کردم که از کنارم رد شد و وارد ساختمون شد ... با ابرویی بالا رفته از کنار اون دو نفر رد شدم که احسان با دیدنم خنده ای کرد ... با تعجب به همه ی آنها نگاه کردم که سانیا سرش را با تأسف برای آن دو تکان داد که گفتم
-اینجا چه خبره
آرسام:می خوای چه خبری باشه ... والله نمی گن اینجا مرد گشنه هست
اخمی کردم:خوب کوفت می کردی دیگه
آرسام ادایم را در اورد
آرسام:کوفت می کردی ...آخه مرد حسابی مگه نمی دونی این آیه خانوم با شیرین جون نشست و برخواست داشته
گیج نگاهشان کردم که احسان بلندتر خندید
احسان:گیج می زنه بچه
علی:بابا منظورشون اینه که آبجی آیه گفت تا شماها نیاین بی نهاریم
اخمهایم باز شد... تازه متوجه حرفها و عصبانیتشون شده بودم ... با لبخندی به طرف آشپزخانه رفتم ... با دیدنش در آن حالت که پرنج را در دیس می کشید ... قلبم به تپش افتاد.. حس شیرینی بود
-اینا راست می گن
با شنیدن صدایم هول کرد و سرش را بالا گرفت و لبخندی مهمونم کرد
آیه:دوست داشتم همه دور هم بخوریم
لبخند دندون نمایی زدم که با تنه ای که سانیا به من زد ... لبخندم را جمع کردم و اخمی کردم ... موهایش را کشیدم که دادش به هوا رفت
سانیا:آراســــــــــــب موهام
خنده ای کردم:بگو ببخشید
سانیا:چرا بگم ...
فشاری به موهایش دادم که جیغی کشید... گوشم را گرفتم که کسی از پشت گردنم را گرفت
آرسام:ول کن موهاشو
ابرویی بالا انداختم
-تا معذرت خواهی نکنه عمرا"
فشاری به گردنم داد که فشار دستم دور موهای سانیا را بیشتر کردم ... هر سه جیغ و داد راه انداخته بودیم که با صدای پر تحکم آیه هر سه سیخ ایستادیم و نگاهمان را به او دوختیم
آیه:اگه دست از این گیس کشی بر ندارین نهار نداریم
با این حرفش احسان و علی به طرفمان خیز برداشتن و ما را از هم جدا کردن ... آیه با این حرکت آن دو خنده ای کرد که همه را به خنده انداخت ...همه با هم سفره را انداختیم و دور سفره نشستیم ... رو به رویه آیه نشستم و نگاهم را به او دوختم ... شادیش شادم می کرد ... با ذوقی به جمعی که دور سفره نشسته بودن نگاه می کرد که چشمانش برق می زد ... لبخندی زدم که نگاهش را به من دوخت ... لبانش از هم باز شد و گفت
آیه:ممنونم آراسب
رو رخت خوابم نشسته بودم و نگاهم را به شناسنامه در دستم دوخته بودم ... صورت آسمانی زیبایش به یک لحظه هم از جلو چشمانم محو نمی شد ... چم شده بود ... یعنی عاشق شده بودم ... عاشق کسی که صدها تفاوت با من داشت .. کسی که عقایدش یک تفاوت بزرگ بین ما بود ... ولی اینها برای من مهم نبود ... چون حتی حاضر بودم فقط برای یک لبخندش زمین و آسمان رو یکی کنم ... نفسم را پر صدا بیرون دادم و نگاهم را از شناسنامه گرفتم که تقه ای به در خورد و بعد از آن مامان وارد اتاق شد ... شناسنامه را زیر بالشتم پنهان کردم و نگاهم را با لبخندی به او دوختم ... جواب لبخندم را با لبخند مادرانه ای داد و اشاره ای به کنارم کرد
مامان:اجازه هست بشینم
سرم را تکان دادم ... کنارم نشست و نگاهم کرد .. لبخندی زدم و گفتم
-کاری داشتی مامان
مامان اهی کشید و شناسنامه ام را به دستم داد ... با تعجب نگاهی به شناسنامه کردم
مامان:دیروز عموت واسمون پستش کرده بود
-ولی من حالا احتیاجی بهش ندارم
شناسنامه را در دستم نهاد و لبخندی زد
مامان:منم لازمش ندارم مال خودته پیش خودت باشه
از جایش بلند شد و دستی به سرم کشید که نگاهش به گردنم خشک شد ...نگاه خیره اش را به گردنم دوخت و گفت
مامان:گردنبند رو تازه خریدی
با تعجب به مامان نگاه کردم که یادم اومد گردنبند آیه توی گردنمه ... دست بردم و ان را زیر لباسم پنهان کردم و گفتم
-نه برای یکی از دوستام هستش
مشکوک نگاهم کرد که رو به مامان و گفتم
-مامان این ساعت منو ندیدی
لبخندی زد ... لبخندی که خیلی چیزها در آن بود ... با چشمان ریز شده نگاهش کردم که سرش را به نه تکان داد و از اتاق خارج شد ... با تعجب به در بسته ی اتاق نگاه کردم ... این مامان هم چیزیش می شد ... از جایم بلند شدم و رو به پنجره ایستادم ... دلم هواشو کرده بود ... چشمامو بستم ...صورت معصومش که سر سفره نشسته بود جلو چشمام جان گرفت ... صدای زیبایش توی گوشم پیچید (ممنونم آراسب) آهی کشیدم و چشمامو باز کردم ... (داره اذیتم می کنه آراسب) دستهامو مشت کردم و از پنجره فاصله گرفتم و با همان رکابی که تنم بود از پله ها به پایین رفتم و از ساختمون خارج شدم ... با وزیدن سردی به خودم لرزیدم و سردی اش را به جان خریدم ... به طرف استخر رفتم ... صدای هق هق گریه اش هنوز در گوشم بود ... این بلا به خاطر من به سرش اومده بود ... خواستم خودم را به آب بزنم که با صدای بابا دست نگه داشتم
بابا:آراسب
به طرفش برگشتم و غمگین نگاهش کردم ... نمی دونم از چشمام چی خوند که نگاهش را گرفت و به آب استخر دوخت
بابا:توی این هوای سرد می خواستی بزنی به آب
چیزی نگفتم و نگاهم را به زیر انداختم
بابا:دوستش داری
آهی کشیدم:نمی تونم داشته باشم
بابا:تو که ضعیف نبودی
-چیزی که به اون تعلق داره منو ضعیف می کنه
بابا با صدای پر صلابت سرهنگی اش ره به من کرد
بابا:تو به کارت ایمان داشتی
خیره به چشمانش شدم
-دین ایمانم رو برای یک لبخندش از دست می دم
بابا:حتی برای نجات اون هم ...
اجازه ندادم حرفش تموم بشه .. با صدای عصبی گفتم
-برای نجاتش دست به هر کاری می زنم ولی نمی زارم چیزیش بشه
لبخندی صورتش را در بر گرفت
بابا:پس عاشقی
با چشمان گرد شده نگاهم را به بابا دوختم ... دستی به شانه ام زد و از کنارم گذشت ... مکثی کرد و به طرف من که با تعجب به جای خالیش نگاه می کردم کرد و گفت
بابا:بهش بگو آراسب تا دیر نشده از احساست بگو
نگاهش کردم .. تعجب را در چشمانم خواند لبخند پدرانه ای زد
بابا:من هنوزم عاشقم نگاه عاشق رو می شناسم
سرم را به زیر انداختم و گفتم
-راه سختی پیش روم هست بابا توی گفتنش مرددم
دستش را بر روی شانه ام نهاد
بابا:توی عشق سختی هست .. سختی راه رو آسون کن بی تردید برو جلو وبگو
-اگه نشد چی
بابا:بجنگ یعنی ارزش جنگ هم نداره
اخمی کردم و نگاهش کردم
-ارزش اون بالا تر ازاین حرفاست
بابا عمیق نگاهم کرد ... نگاهش رو می شناختم ... همون نگاهی بود که چند سال پیش اعتراف کرده بودم که پلیسم ... یک غرور یک نگاه تحسین آمیز ... شانه اش را بوسیدم که بغلم کرد
-یعنی روزی مال من می شه بابا
با صدای خنده ی آرسام از بابا فاصله گرفتم که محکم بغلم کرد ... با خنده محکم فشارم داد و گفت
آرسام:آره مال تو می شه ... مال خود تو
خنده ای کردم و کنار گوشش آروم گفتم
-چطور منو تو با هم عروس بیاریم توی این خونه
خنده ی بلندتری کرد و من را از بغلش پس زد و به طرف بابا نگاه کرد
آرسام:منم عاشقم بابا
بابا ابرویی بالا انداخت و سرش را با تأسف برایش تکان داد و از کنارش گذشت ... آرسام با تعجب به بابا نگاه کرد و بلند تر گفت
آرسام:بابا من واقعا" عاشقم
بابا دستش را برای او تکان داد و همانطور که پشتش به ما بود گفت
بابا:تو بی عرضه ای نمی شه روت حساب کرد
با صدای بلند خندیدم که آرسام مشتی به بازویم زد و به طرف بابا که به طرف ساختمون می رفت گفت
آرسام:بابا واسش می میرم
بابا ایستاد ... برگشت و نگاهش کرد ... لبخندی روی لب آرسام نشست که بابا گقت
بابا:دیدی بی عرضه ای ...سعی کن زندگی کنی واسش نه بمیری .. اگه عرضه داشتی خیلی وقت پیش اعتراف کرده بودی
آرسام سکوت کرد و بابا بدون حرف دیگری وارد ساختمون شد ... با دیدن صورت وا رفته آرسام پقی زدم زیر خنده ... که با لبخندی نگاهم کرد ... من که تازه متوجه بالا تنه ی لختش شده بودم اخمی کردم
-مرد حسابی دختر داریم اینجا این چه ریختیه
ارسام با چشمان گرد شده نگاهم کرد
آرسام:نــــــــــه بابا ... انگار عشقش بدجور تو خونت جریان پیدا کرده آقا آراسب شما از این حرفا
لبخند دندون نمایی زدم
-باید خودم رو عوض کنم دیگه
آرسام:برای همین بوده که تحقیق می کردی چرا آیه اینطوره
سرم را تکان دادم و نگاهم را به آب استخر دوختم
-رفتارش برام عجیب بود خواستم بشناسمش .. احساسی که داره رو احساس کنم
کنارم ایستاد و او هم نگاهش را به آب استخر دوخت
آرسام:مطمئنی که با عقایدش کنار می آی
-تنها چیزی که برای من مهمه خودشه
آرسام نگاهش را به من دوخت
آرسام:باید بهش حقیقت رو بگی می تونی این کار رو بکنی
پوزخندی زدم و دستی در موهایم کشیدم
-حقیقتی که خودم تازه فهمیدم
ارسام چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد هر دو سکوت کرده بودیم ... نگاهم را از او گرفتم و به آب استخر خیره شدم ... نمی دونم چقدر گذشته بود که با سرمایی که در بدنم پیچیده بود به خودم لرزیدم و با مشتی که به بازوی آرسام زدم او را به خودش اوردم
-یخ کردم
خنده ای کرد که با هم به طرف ساختمون راه افتادیم و هریک به طرف اتاق خودش رفت ... خودم را بر روی تخت انداختم و چشمانم را برای روز تازه ای برای دیدنش بستم
با صدای سر و صدایی که از پایین می آمد چشمانم را از زور خواب باز کردم و چند تا حرف بد زیر لب به سانیا و آرسام فرستادم ... نگاهی به ساعت کردم امروز باید می رفتم ستاد .. با خستگی از جایم بلند شدم ... فکر کنم سرما رو خورده باشم ... نگاهم را به عکس آیه که ازش گرفته بودم دوختم و لبخندی زدم .. وارد حموم شدم .. بعد از دوش سریعی ...لباس هایم را پوشیدم و کلید ماشین به دست از اتاق خارج شدم ... نگاهم را به سانیا و آرسام دوختم و سرم را با تأسف تکان دادم و گفتم
-عشق چه کارها که با ادم نمی کنه
هر دو با تعجب نگاهم کردن که خنده کنان از در خارج شدم ... دیگه صداشون به گوشم نمی رسید ... راه ستاد رو در پیش گرفتم ... باید کارم رو که چند سال پیش نیمه مونده بود را کامل می کردم ... فقط برای آیه .. فقط اون ... دستی به گردنبدش کشیدم .. باید می رفتم و اعتراف می کردم ... با یاداوری لبخند و چشمانش .. خنده ی سر خوشی سر دادم ... واقعا" هم عشق دیونگی داشت... ماشین را پارک کردم و از ان پیاده شدم ... وارد ستاد که شدم ... دو سرباز رو به رویم سلام نظامی دادن ... بدون نگاه به بقیه... راه اتاق بابا رو در پیش گرفتم .. با وارد شدنم در اتاق سرها به طرفم برگشت


احسان: خوب شد اومدی بیا این عکسارو ببین
با صدای احسان نگاها از من گرفته شد و همه سرها بار دیگر به پرونده ی رو به رویشان دوخته شد .. به طرف احسان رفتم ... عکسها را از او گرفتم و به تک تکشان نگاه کردم ... اخمی بر روی پیشانی ام نشست
احسان:درست همون تاریخی که آیه تصادف کرد این ماشین تو همون منطقه بود ... و بعد هم کنار شرکت
دستی در موهایم کشیدم ... چندباری آن ماشین را دیده بودم ... ولی بی توجه بهش گذشته بودم
-اون روز اینقدر حالم خراب بود که اصلا" متوجه این ماشینه نشدم
احسان :تنها این نیست
عکسی دیگری را جلویم گذاشت ...ماشینی به همان رنگ پشت ماشین من بود
احسان:تنها یک ماشین نیست آراسب دوتا ماشین دیگه به همین رنگ هستن
-یعنی کار ما با یک نفر نیست با یک گروهه
احسان سرش را تکان داد ... دقیق به عکسها نگاه کردم ... ماشین همه جا بود پشت سر ماشینم ... کنار خونه ... کنار دانشگاه ..شرکت ... حتی خونه ی آیه ...پوفی کردم و لیوان آبی را که کنار عکسها گذاشته شده بود را به لبهایم نزدیک کردم ... با خوردن یک قلوب از آن معده ی خالی ام به در آمد .. با اخمی لیوان را روی میز گذاشتم و بار دیگر خیره به عکسها شدم ... که خیره به عکسی شدم که آب بر روی آن گذاشته شده بود ... سرم را خم کردم و بیشتر دقت کردم ... با دیدن چیزی در آن عکس ... سیخ ایستادم ... به طرف یکی از کامپیوتر ها که در اتاق بود رفتم ... احسان با تعجب نگاهم کرد
احسان:چی شد
به طرف کامپیوتر خم شدم و رو به اون کردم
-بیا اینو روشن کن می خوام از چیزی که دیدم مطمئن بشم
احسان به یکی از سروان ها که در اتاق بود اشاره کرد
احسان:جهانی خوراک توه پسر بدو ببینم چیکار می کنی
جهانی لبخندی زد و لیوان چایی اش را بر روی میز گذاشت که به یاد آیه افتادم ... این دختر هم عجیب بود به چیزایی که براش مفید بود خوشش نمی اومد ... با نشستن جهانی بر روی صندلی از فکر آیه خارج شدم ... جهانی عکس را اسکن کرد ... اشاره ای به داخل ماشین کردم ....
-زوووم کن
جهانی اطاعت کرد ... سرم را خم کردم که احسان هم سرش را به طرف مانیتور خم کرد
-می تونی بیشتر زوووم کنی داخل ماشین رو می خوام ببینم
جهانی تصویر را زووم کرد ... ولی به دلیل زوووم شدن زیادی تصویر واضح نبود
-اه حیف شد
جهانی به طرفم برگشت
جهانی:می تونم واستون واضحش کنم
لبخندی روی لبم نشست که احسان به پشتش زد
احسان:دست به کار شو پس پسر
جهانی مشغول شد که از او فاصله گرفتیم ... احسان پر سوال نگاهم کرد که گفتم
-بذار عکس واضح بشه
سرش را تکان داد و مشغول توضیح از پرونده شد
احسان:پرونده چهار سال بسته شده بود اما باز هم مجبور شدیم بازش کنیم ... این اشخاص شناخته نشدن هنوز ... مثل سلطنت هست به کسی به وراثت می رسه ... اینا هم همینطور به همشون این شغل به وراثت رسیده .. مثل قدیما ولی از روشهای صمیمیت و دوستی دارن وارد می شن و مردم رو به خودشون جلب می کنن که کسی نمی تونه بهشون شک کنه
اخمی کردم:نمی خوای که بگی پسرش برگشته
احسان سرش را تکان داد
احسان:دقیقا" دارم همینو می گم... نه تنها پسرش بلکه
خیره به چشمانم شد و عکس دیگری جلویم گذاشت .. با دیدن عکس آن شخص دستانم را مشت کردم ... و اخمی به چهره آوردم
-اینکه....
احسان:درسته ... اما به دلایلی نتونستیم نگهش داریم و راحت با کلی دلیل آزاد شد
خواستم چیزی دیگری بگویم که با صدای جهانی عکس را بر روی میز گذاشتم و به طرفش رفتم ... با دیدن شخص در ماشین .. چشمانم گرد شد
احسان:می شناسیش
نگاهش کردم:این عکس دقیقا" چه تاریخی افتاده
با شنیدن همان تاریخی که آیه تصادف کرده ... با عصبانیت خیره به عکس شدم ... پوزخندی زدم .. یاد نگاهایش به آیه افتادم و دستانم را مشت کردم .. رو به احسان کردم و گفتم
-این عکس رو وارد پرونده بکن هر کپی از هر پرونده که متعلق به این ماجرا باشه رو می خوام
به طرف میز رفتم و کلید ماشینم را برداشتم ...
-راستی
به طرفش برگشتم با دیدن قیافه پر تعجبش ... نیم خنده ای کردم
-پرونده های چند سال پیش رو هم می خوام
به طرف در رفتم که احسان به خودش اومد و قدمی به من نزدیک شد
احسان:کجا؟
لبخندی زدم و دستگیره رو در دست گرفتم
-می خوام برم آیه منتظره
احسان خنده ای کرد:پدر عاشقی بسوزه
مشتی به بازویش زدم و از اتاق خارج شدم ... با دیدن بابا سلام نظامی دادم که پر غرور لبخندی زد
بابا:تشریف می برین سرگرد
دستی در موهایم کشیدم و سرم را به زیر انداختم .... خنده ای کرد و چند ضربه به شانه ام زد ... با یک خداحافظی سریع از ستاد خارج شدم ... عاشقی هم حال و هوایی داشت ... به طرف ماشین راه افتادم که صدای شکمم را شنیدم ... سوار شدم و موبایلم را در اوردم .. باید صدایش را می شنویدم .... تا این عصبانیتی که پنهان می کردم را آروم کنم... صدای بوق در گوشم پیچید ... یک بوق دیگر ..ماشین را به راه انداختم .. بوقی دیگر ..اخمهایم در هم رفت
-دختر چرا بر نمی داری
آیه:بیا برداشتم
با تعجب نگاهی به گوشی کردم که تماس بر قرار شده بود ... لبخندی به لب آوردم ... صدای خنده های ریزش را از آنطرف خط می شنیدم ... دلم از خنده اش شاد شد
-سلام خانوم کوچلو
-سلام مرد بزرگ
خنده ای کردم .. که او هم خندید .. صدای علی را از آنطرف خط شنیدم که آیه را صدا می کرد
-علی پیشته
آیه:آره لیلا جون رفته مسافرت کاری علی پیشه منه
به لحظه ای به علی حسادت کردم
-آهــــان... حالا چی می خواد
آیه خنده ای کرد
آیه:می خواد که براش لازانیا درست کنم
با آورد اسم لازانیا شکمم به صدا درآمد
-آیه
صدایی از آیه شنیده نشد .. فقط نفس پر صدایی که از دهانش خارج شد من را متوجه خودش کرد
آیه:نکنه صبحونه نخوردی
لبخند دندون نمایی زدم ... قربون تو که منو اینقدر می شناسی ... به جای این حرف گفتم
-چیزه کار زیاد داشتم ... بعدش هم که رف...
اجازه نداد حرفم را ادامه بدم و گفت
آیه:شیرین جون راست می گفت عین این بچه هایین تو و آرسام بیا اینجا میز رو واست آماده می کنم
خنده ی سرخوشی سر دادم
-ای به چشم خانوم اومدم
بی خداحافظی قطع کردم و پایم را بر روی گاز گذاشتم ... که موبایلم به صدا در آمد ... با فکر اینکه تو صورت آیه بی خداحافظی قطع کردم اون باشه با سر خوشی جواب دادم
-جــــــونم حالا می آم تو کوچه بعد توبیخم کن
احسان:آراسب
با شنیدن صدای احسان تعجب کردم ... صدایش پر از تردید بود
-احسان چیزی شده
احسان مکثی کرد و گفت
احسان:یک مردی همیشه می آد کنار خونه آیه اون چند وقتی که آیه خونه شما بوده این مرد هم می اومد
اخمی کردم:خوب
ماشین را کنار خانه پارک کردم ... که ماشین شخصی ستاد کنار همان ساختمانی که بچه ها بودن ایستاد ..احسان نفسش را بیرون داد .... با عصبانیتی که در صدایم بود گفتم
-حرفت رو بزن احسان
احسان:اون... اون مرد دیروز با آیه...
مشتم را محکم به فرمان ماشین زدم
-به آیه صدمه ای رسونده
احسان:مرد حسابی مگه حالا با آیه حرف نزدی حالش خوب بود
دادی زدم:احسان یک مطلب رو درست توضیح بده
احسان:اون مرد با آیه وارد خونه شدن .. چی گفته چی بینشون اتفاق افتاده نمی دونیم... اما
-اون مرد کی بوده
دستم را دور فرمان مشت کردم و نگاهم را به رو به رو دوختم ... دیگه صدای احسان رو نمی شنیدم ...شاید دوست نداشتم توی اون موقعیت که صورت زیبایش با لبخندی رو به رویم بود را با حرفهای احسان خراب کنم ... موبایل را از گوشم فاصله دادم و نگاهم را به او که به در تکیه داده بود دوختم ... از ماشین پیاده شدم ... صدای الو الو گفتن های احسان را می شنیدم ... اما مهمتر از حرفهای او برایم لبخندی که بر روی لبان او بود مهمتر بود ... نگاهش باز هم مثل همیشه غم داشت ... اما لبخند بر روی لبانش بود ... قدمی به او نزدیک شدم که او نیز قدمی به جلو برداشت ... ایستادم و منتظر موندم که خودش رو به من برسونه ... لبخند هنوز مهمون لبهایش بود ... لبخندی که عشق را به خانه ی قلبم وارد کرده بود نزدیکتر شد و لبخند عمیقی زد ... خیره در نگاه زیبایش بودم که با بسته شدن در ماشین از جایم پریدم و از رویای لبخندش خارج شدم
آیه:سلام
آیه




لبخندی زدم و نگاهم را به او که خیره نگاهم می کرد دوختم... دلم براش تنگ شده بود ... کنار او بودن برایم عادت شده بود ... عادتی که باید ترکش می کردم ... به اجبار باید ترکش می کردم ... کسی که اینقدر شادی را به من هدیه داده بود باید از یاد می بردم ... سخت بود ... سخت تر از دردی که داشتم .. اهی کشیدم که خندید ... همان خنده هایی که حس زندگی را به من می داد ... همراه او خندیدم که گفت
آراسب:جون من جریان تو با این آهایی که می کشی چیه
ابرویی بالا انداختم و با شیطنت رو به گفتم
-به درد بچه های زیر دو سال نمی خوره
با چشمان گرد شده نگاهم کرد ...که خندیدم.... حق داشت هیچ وقت اینطور باهاش صحبت نکرده بودم ... ولی این آخرین روزها رو می خواستم شاد باشم خودم باشم ... بعد از چند دقیقه ای که آراسب به خودش امد به خنده افتاد
آراسب:با این سانیا گشتی راه افتادیا
خنده ای کردم ...علی عصبی از خانه خارج شد و نگاهش را به من و آراسب دوخت
علی:خجالت نمی کشین وسط کوچه وایستادین هر هر می خندین
هر دو نگاهمان را به صورت عصبی علی دوختیم و با صدای بلند شروع به خندیدن کردیم ... به علی نزدیک شدم و موهایش را به هم ریختم و وارد خانه شدم ... آراسب دستش را به پشت علی زد و لبخند پهنی زد
آراسب:چرا عصبی می شی حالا
علی:راست می گم دیگه غیرتم اجازه نمی ده
خنده ای کردم و روی تخته نشستم
-فدای تو بشم که اینقدر غیرتی هستی عزیزم
علی لبخندی زد ... نگاهم را به آراسب دوختم .. باز هم با همان نگاه خاصش خیره شده بود به چشمانم ... لبخند زدم و اشاره ای به سفره ای که برایش پهن کرده بودم کردم
-میل نمی فرمایین
لبخندی زد و کتش را بیرون آورد و به دستم داد .. لبخندی زدم و از دستش گرفتم که چشمم به گردنبدنم که در گردنش بود افتاد ... لبخند تلخی زدم ... هم من هم اون یک یادگار داریم ...حاضر نبودم یادگارش را به او پش بدهم... آراسب سر سفره نشست و نگاهم کرد
آراسب:خانوم گل چایی می دین به ما
لبم را به دندون گرفتم
-وایی ببخشید یادم رفته بود
علی که به باغچه آب می داد با خنده به طرفم برگشت و گفت
علی:نه خواهر جان خودت که چایی نمی خوری به خورد ما هم نمی دی
اخمی کردم و دست به کمر ایستادم
-بچه جون خودتم که نمی خوری روی من نندازا
علی شکلکی برایم در اورد ...سرم را با تأسف برایش تکان دادم ... چشم غره ای به آراسب که می خندید رفتم و وارد ساختمون شدم ... به طرف آشپزخانه رفتم و سماور را روشن کردم ... تکیه ام را به کابینت دادم و ساعت آراسب را در مچ دستم بود لمس کردم ... شادی من خیلی زود به غمی عمیق تبدیل شده بود ... شادی که مدیون اراسب بودم... چشمامو بستم ... آمدن شهاب توی این خونه مثل فیلمی از جلو چشمام گذشت ... همون زنگی که من رو از داشتن این شادی منع کرده بود... بعد از رفتن آراسب به فکر اینکه آراسب باشه با شادی در باز کردم ... اما با دیدن شهاب خنده از روی لبهام محو شد ...صداش توی گوشم پیچید که گفت
شهاب:خنده ات واسه غریبهاست ... اخمت برای ما
پوزخندی زد .. همون پوزخندی که به من می گفت دیگه اون کسی رو نمی بینی که خنده رو به لبهات هدیه کرده
شهاب وارد خونه شد و نگاهی به اطراف کرد
شهاب:بعد از ازدواجمون اینجا زندگی کنیم بعد نیست
با این حرفش ... صدای شکستن کاخ آرزوهام رو شنیدم .. آرزوهایی که توی این دو سه ماه برای خودم ساخته بودم ... به طرفش برگشتم ... هنوز همون پوزخند روی لباش بود
-اینجا برای تو نیست
خنده ای کرد ... خنده ای که نشان از این می داد که حقیقت رو نمی گم
شهاب:آیه تو مال منی ... مال من بودن یعنی همه چیزت دیگه مطعلق به منه... تو... روحت ...
از بالا به پایین نگاهم کرد
شهاب:جسمت.... اینجا.... اون شعبه ها همه چی بعد از شدن تو مال من... برای منه
از نگاهش به خودم لرزیدم سرم را به زیر انداختم ...با اخمی سرم را بالا گرفتم و صدامو بالا بردم
-نـــــه ... من با آقاجون صحبت می کنم از نیت اصلیت بهش می گم
شهاب پوزخندی زد:نیت من جز خیر چیز دیگه نیست آیه خانوم
همانند خودش پوزخند زدم
-پس اینم بدونین آقای شیدایی من مال شما نیستم
شهاب:اینو زمان مشخص می کنه
اشاره ای به در کردم و با همان پوزخند رو به او و گفتم

-زمان خیلی قبل ها همه چی رو مشخص کرده بود
پوزخند شهاب به اخمی تبدیل شد و پاکتی را از کتش خارج کرد و جلویم گرفت
شهاب:حتما" خیلی دوست داری آقاجونت دست گلاتو ببینه
قدمی به جلو آمد و رو به رویم قرار گرفت پاکت را جلویم گرفت
شهاب:آقا جونت عزیزت همیشه دم از پاکیت می زدن ولی با این عکس....
اجازه ندادم .. حرفش را ادامه بدهد و پاکت را از دستش گرفتم ... با خارج کردن عکسها آه نهادم بیرون آمد ... عکس من بود با آراسب ... حتی عکسهایی که توی کافی شاپ نشستیم ... عکسی که من و آراسب وارد خانه شدیم ... با اخمی سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم
-این عکسها چیزی رو ثابت نمی کنه
قدمی جلوتر امد که دو قدم به عقب رفتم ... صورتش از خشم و عصبانیت سرخ شده بود ... با دیدن ترسم پوزخند معروفش را زد
شهاب:فکر می کنی اینا به دست آقاجونت برسه چی می شه و بدونه با پسر غریبه ها توی خونه زندگی کردی
دستهایم را مشت کردم و با اعتماد به نفسی که از خودم سراغ داشتم رو به او گفتم
-آقاجون به من که نوه اش هستم اعتماد داره یا به توه غریبه
قهقه ای زد و تکیه اش را به دیوار داد
شهاب:به من غریبه ای که به اون به تو آشناترم
با نفرتی به چشمانم خیره شد
شهاب:ازت متنفره ... نفرت رو تو چشماش نمی بینی ... بی محبتی هاش رو نمی بینی ... تو نفرین شده ای براش ... نفرینی که از اون داره فرار می کنه ... آقاجون سخت تو... توی مشتهای منه
کف دستش را باز کرد و با همان خشم خیره به چشمانم شد
شهاب:خیلی راحت می تونم این رو رها کنم و ببندم
تکیه اش را از دیوار گرفت.. بغض راه گلویم را گرفته بود نفس ..نفس می زدم ... حرفهایش حقیقت نداشت ... نه نداشت
-دروغ می گی ... آقاجون دوستم داره ..نوه اش هستم ... یعنی برای چی این همه سال بزرگم کرد ... دوستم داره متنفر نیست
شهاب خنده ای کرد .. خنده ای که علی را نیز به حیاط آورد
شهاب:سه روز... سه روز وقت داری ... ازش فاصله بگیر یعنی هم اون نابود می شه هم زندگیت ... این عکسها به دست آقاجونت برسه نابودت می کنه ..آرزوی همیشگیش ... سه روز دیگه خودت رو آماده کن برای یک زندگی جدید
زانوهایم دیگر تحمل ایستادن نداشت .. زانوهایم خم شد و به زانو در امدم ... شهاب کنار پایم نشست و کنار گوشم آرام که فقط من بشنوم گفت
شهاب:من مثل اون نیستم که نازت رو بکشم ... پس خودت را برای هر چیزی آماده کن
بلند شد و خارج شد ... علی رو به رویم نشست و نگاه نگران و معصومش را به من دوختم ...خندیدم ..با تمام وجود خندیدم ...خنده ی تلخی که خودم از ان ترسیدم و هق هق گریه ام به اوج رسید ...با صدای سینی که بر روی میز گذاشته شد از جا پریدم و از فکر خارج شدم
آراسب:رفتی چایی بیاری یا چایی بسازی
سرش را بالا گرفت و با تعجب نگاهم کرد ... با دیدن چشمانی که برایم نگران بود لبخند بی جونی زدم ... ضعیف نبودی آیه تو که ضعیف نبودی .. ولی جلوی اون بودم ... برای آراسب و هرچیزی که به اون طعلق داشت ضعیف بودم
آراسب:آیه...گریه چرا چیزی شده
دستی به گونه ام کشیدم که خیس از اشک بود و سرم را تکان دادم که چیزی نیست ... جلو امد و رو به رویم قرار گرفت
آراسب:چرا باز غم خونه ی چشمات شده
-چون مطعلق به اونجام
ناراحت نگاهم کرد ... نگاهی که خیلی حرفها داشت ... چطور می تونستم به اون صدمه برسونم ... نمی شد نمی تونستم
-آراسب
نفسش را بیرون داد و گفت
آراسب:جان آراسب
بغض راه گلویم را گرفت .. انقدر احساس در آن صدایش بود که گفتن هر چیزی را برایم سخت می کرد ... سرم را به زیر انداختم
-سخته گفتن بعضی از چیز ها
آراسب آهی کشید و تکیه اش را کنارم به کابینت داد
آراسب:سختش می کنیم
-شاید هم بهونه می آریم برای نگفتنش
آراسب:بعضی چیزا گفتنی نیست
-تو اینطور فکر می کنی
آراسب:نه بهونه پیدا می کنم برای نگفتن
لبخندی زدم و نگاهم را به طرفش دوختم ...خیره به نیمرخش شدم که نگاهم کرد ... نگاهی که ترس خیلی از چیزهای نگفته را از دلم بیرون می کرد و غم را به لبخندی هدیه می کرد
علی:شما دوتا چیکار می کنین
هر دو از جا پریدیم و به کاری مشغول شدیم ... با صدای خنده ی علی دست از کار کشیدیم و به علی نگاه کردیم
-کوفت زهرم ترکید
علی از خنده دست به شکم خم شد
علی:خیلی باحال بود
همانطور که می خندید هر دوی ما را به خنده انداخت ... آراسب به طرفش خیز برداشت که علی با جیغی به خودش آمد و فرار کرد .. با خنده به چهار چوب در آشپزخونه تکیه دادم و نگاهم را به ان دو دوختم که دنبال یکدیگر می دادن ... در یک حرکت اراسب او را گرفت و شروع به قلقلک دادنش کرد
علی:آراســـــــــــب...بســ ـــــــه ..ت .. ترکیدم
آراسب خنده ای کرد
آراسب:بذار بترکی که خیلی باحال بود آره
علی با خنده آراسب را کنار زد و گفت
علی:آخه تو چه کاری تو آشپزخونه داشتی
آراسب روی مبل نشست و شکلکی برای او در اورد
آراسب:آخه تو فضول منی
علی:من که آره
خنده ای کردم و سرم را با تأسف برای آن دو که با هم کل کل می کردن تکان دادم و به طرف اتاق راه افتادم که آماده شوم ...مغنه ام را جلوی آینه درست کردم که نگاهم بار دیگر در این چند روز به ان پاکت نامه افتاد و عروسکی که کنارش بود به طرفش رفتم و با انگشت لمسش کردم ... هر بار که خواسته بودم بازش کنم و بخونم نشده .. دست بردم و ان را در کلاسورم جا دادم و چادر به سر از اتاق خارج شدم ...علی هم حاضر و آماده با آراسب در حال مشت گیری بود ... آراسب با دیدنم لبخندی زد که علی از فرصت استفاده کرد و مشت اراسب را به زمین زد
آراسب:این تقلبه
علی شانه ای بالا انداخت و گفت
علی:تو چشمات هرز می ره تقصیر من نیست
آراسب خنده ای کرد که وارد آشپزخونه شدم .. ساندویچ کالباسی برای هر دوی آنها درست کردم و دور کاغذ مخصوص ساندویچ پیچیدم و از آشپزخونه خارج شدم
آراسب:آماده ای
سرم را تکان دادم و هر سه خارج شدیم ... ساندویچ را به دست علی دادم
-بیا تو مدرسه بخور
اخمی کرد:مگه من بچه ام آیه
موهایش را بهم ریختم و لبخندی زدم
-می خوام گشنه نمونی بگیر
با لبخندی از دستم گرفت و نگاهی به آراسب کرد و ابرویی برای او بالا انداخت و سوار ماشین شد ... نگاهی به اراسب کردم که با اخمی به علی خیره شده بود
آراسب:بچه پرو منو می چزونه
خنده ای کردم که اراسب به طرفم برگشت ساندویچی به طرفش گرفتم که علی که در ماشین نشسته بود با صدای بلند شروع به خندیدن کرد آراسب با خنده نگاهم کرد و گفت
آراسب:آخه جلوی این بچه از این کارا کردی دیگه
خنده ای کردم و به طرف ماشین راه افتادم
-مردی شده برای خودش داداشم کجاشو بچه است
آراسب سرش را تکان داد و بدون حرفی با لبخندی همیشگی اش سوار ماشین شد ... با حرکت کردن ما ماشین همسایه نیز به حرکت در آمد ... مطمئن بودم همون ماشینی هستش که احسان گفته بود ... سکوت ماشین رو فقط حرفهای و کل کل های آراسب و علی پر کرده بود ... و من هم با لبخندی نظاره گر آن دو بودم ... علی کنار مدرسه از ماشین پیاده شد و تقه ای به شیشه ی کناری اراسب زد.. آراسب شیشه را پایین داد ..علی کوله اش رابر روی شانه اش جا به جا کرد و رو به آراسب و گفت
علی:می آی که
آراسب:کجا
علی:ای بابا آراسب ..فیلممون کردی
آراسب خنده ای کرد :باشه می آم
علی با دیدن دوستانش ..سریع خداحافظی کرد و از ماشین فاصله گرفت ... آراسب سرش را با تأسف تکان داد و به طرف من برگشت
آراسب:این مقصرش تویی این بچه اینطور شده
ماشین را به حرکت در آورد .. با اخمی نگاهش کردم
- ااا حالا من مقصر شدم
اراسب سرش را تکان داد که صورتم را برگرداندم
اراسب:خوب نگاه چه طور خداحافظی کرد
لبخندی زدم و به طرفش برگشتم
-همنشینی با تو این بلا سرش آورده
آراسب:من ..من پسر به این خوبی ماهی
خنده ای کردم:آره همین که خودت از خودت تعریف کنی
آراسب به طرفم برگشت که با ترس به رو به رو خیره شدم ...کمربندم رو بستم
-آراسب چکار می کنی
آراسب بی توجه به حرف من ابرویش را بالا داد و گفت
آراسب:یعنی می خوای بگی که من پسر بدی ام دیگه آره
با ترس نگاهم را به رو به رو دوختم و گفتم
-من همچین حرفی نزدم که
آراسب:این یعنی اینکه من پسر خوبی ام دیگه
-آراسب تورو خدا جلوتو نگاه کن جون مرگ می شیم
آراسب لبخندی زد: با تو مرگ هم شیرینه
با این حرفش ترس رو از یاد بردم ... ضربان قلبم تند شروع به زدن کرد ... به طرفش برگشتم ... باز هم همان لبخند خاصش بر روی لبهایش بود ... خیره در نگاهم شد ... خواست چیزی بگوید که با بوق ماشینی هر دو از جا پریدم .. ماشین که به طرف فرعی می رفت را آراسب هدایت کرد ... هر دو نفس در سینه مان حبس شده بود ... دستانم از هیجان از ترس می لرزید
آراسب:پس من پسر خوبی هستم
جوابی ندادم و به بیرون خیره شدم ... لبخندی روی لبم نشست ... آراسب با بوقی که زد به طرف دانشگاه رفت .... نزدیک های دانشگاه بودیم که اراسب به حرف آمد
آراسب:آیه
به طرفش برگشتم ... لبخندی زد که محو نیمرخ جذابش شدم
آراسب:می خوام یک چیزی بهت بگم
-بگو
آراسب کلافه دستی در موهایش کشید و کنار دانشگاه نگه داشت
آراسب:جای مکان مناسبی نیست اینجا
لبخندی زدم ..که با ضربه ای که به شیشه ی کناریم خورد از جا پریدم ..
سانیا:آیه بدو که سانیار راهمون نمی ده هـــــا
-باشه چرا می ترسونی
به طرف آراسب برگشتم که با اخمی نگاهش را به رو به رو دوخته بود .. نگاهش را دنبال کردم ..که نگاهم به نگاه مهرداد افتاد... به طرف آراسب برگشتم
آراسب:بهتره بری دیرت شده
-مگه نمی خواستی چیزی بگی
با لبخندی نگاهم کرد
آراسب:برو می برمت جای مخصوص که بهت بگم
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم ... با وارد شدنمان در دانشگاه ماشین او نیز به حرکت در امد .. مهرداد با قدم های بلند خودش را به ما رساند که سانیا با تعجب نگاهش کرد
سانیا:جن دیدی پسرم
مهرداد:اون آراسب بود
سانیا خنده ای کرد:پس جن دیدی... آره آراسب بود چطور
مهرداد با تعجب نگاهش را به من دوخت که سانیا رو به رویم قرار گرفت
سانیا:چته بنال
مهرداد سانیا را کنار زد و رو به من کرد
مهرداد:اون برای شما خوب نیست
با چشمان گرد شده نگاهش کردم
-یعنی چی
مهرداد قدمی فاصله گرفت و پشتش را به من کرد و رفت با تعجب به رفتنش نگاه کردم
سانیا:بدبخت
نگاه پر از تعجبم را به سانیا دوختم
-این چش بود
سانیا:عاشقه بچه
دستم را گرفت و با خودش کشید که گفتم
-عاشق...؟
سانیا:اره عاشق تو شده بود
با تعجب ایستادم و دستم را از دستش بیرون کشیدم .. سانیا به طرفم برگشت
-عاشق من
سانیا:آره عاشق تو ... این مهرداد بدبخت هر وقت دختری نظرش رو جلب می کنه اراسب ازش می گرفت .. عاشق تو شده بود می دونست آراسب نظرت رو جلب نمی کنه ولی با دیدن تو کنار اراسب اون تمام امیدش رو از دست داد .. یعنی شکست عشقی خورد بچه ام
آه از نهادم بیرون امد ... با وارد شدنمان در کلاس ..سانیار هم وارد شد ... نگاهم را به جای خالی مهرداد دوختم ... و ناراحت سرجایم نشستم... پس منظورش از اینکه برای شما خوب نیست آراسب بود ... اراسبی که خودم شناخته بودم می دونستم همچین پسری هستش ... ولی باز هم قلبم لرزید .. با همون کسی که بود ..همون شخصیتی که منو جذب خودش کرده بود ... بار دیگر نگاهم را به جای خالی مهرداد دوختم که سنگینی نگاهی را به روی خود احساس کردم ... سرم را برگرداندم که نگاهم در نگاه دلخور سانیار گره خورد ... سرم را به زیر انداختم .. و بی توجه به نگاهش نگاهم را به جزوه دوختم که جز اسم آراسب چیز دیگری در ان ننوشته بود
-خدایا راهی پیش روم بذار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۵۷
صدای لرزون از عصبانیتش را می شناختم ....مرد پوزخندی به لب آورد و اشاره ی به من که پشت آراسب بودم کرد
مرد:خانوم خوب هستن
دیگه از کوچلو گفتنش خبری نبود ....آراسب سرش را به طرفم برگرداند ...می دونستم که صورتم حالا از ترس و درد مثل گچ شده بود ..لبخند دلگرمی زد و رو به مرد و گفت
آراسب:فرمایش
مرد با همان پوزخند رو به آراسب کرد و گفت
مرد:آقای فرهودی ...ریاحی هستم ....فردین ریاحی
اسم فردین ریاحی را زیر لب زمزمه کردم ... و نگاهم را به او دوختم که آراسب قدمی به او نزدیک شد
آراسب:قرار ما امروز نبود آقای ریاحی
مرد:کارها هر چی زودتر تموم بشه امروز فرداش مهم نیست
خانوم احمدی از آشپزخانه خارج شد که یاد حرف آرسام افتادم که گفت ...امروز این احمدی زیاد مزاحم می شه ها... حق را به آرسام دادم امروز واقعا" خیلی مزاحم می شد ....آراسب لیوان آب را از او گرفت و با لبخندی به طرف من گرفت ... لیوان را از دستش گرفتم ...با دیدن دستان لرزانم سرزنشگر نگاهم کرد که سرم را به زیر انداختم
مرد:کارهارو از امروز شروع کنیم
آراسب خواست حرفی بزند که آرسام با کیسه های غذا وارد شد ...آراسب با دیدنش اخمی کرد ... و با صدایی که سعی در آرام نگه داشتنش داشت رو به آرسام گفت
آراسب:کجا بودی تا حالا
آرسام با تعجب نگاهی به جمع سه نفر ما کرد
آرسام:رفته بودم ن....
نگاهش به لیوان در دستم ثابت ماند با نگرانی قدمی جلو آمد
آرسام:چی شده آیه
لبخند بی روحی زدم ... خواستم جوابش را بدهم که آراسب با خشمی که آشکارا در صدایش نمایان بود رو به او گفت
آراسب:مگه نگفتم تنهاش نذار
آرسام رو به رویم ایستاد و بی توجه به لحن عصبی آراسب رو به من و گفت
آرسام:خوبی خواهری
با خواهری گفتنش لبخندم عمیق تر شد ...سرم را تکان دادم که آره خوبم..لبخند مهربونی زد و ابرویی برای آراسب بالا انداخت که چیه ... آراسب با نگاه عصبی اش برای او خط و نشون می کشید که با صدای مرد هر سه مان به طرفش برگشتیم ...حالا من بودم که نگاه و پوزخندم را به مرد دوخته بودم و دو حامی ام جلویم رو به او ایستاده بودن ... مرد که از نگاهم حرف روی لبم را خوانده بود گفت
مرد:می تونیم کارهارو شروع کنیم
آرسام نگاهش را به مرد دوخت و اشاره ای به من کرد که سرپا نباشم و بر روی صندلی بشینم ... روی صندلی نشستم که آرسام دست به سینه رو به مرد یا همان فردین ریاحی کرد و گفت
آرسام:چه کاری ؟
آراسب اشاره ای به فردین کرد و گفت
آراسب:ایشون آقای فردین ریاحی هستن که برای همکاری با پروژه شرکتشون برای بستن قرار داد اومدن
آرسام یک تای ابرویش را بالا داد که آراسب رو به فردین و گفت
آراسب:چرا هماهنگ نکردین که می آین شرکت
به وضوح تعجب را می شد در نگاهش خواند ...با زنگ خوردن تلفن جوابش را نشنیدم ...فقط نگاهم را به انها دوختم که وارد اتاق آراسب شدن ...بعد از دقیقه ای آراسب از اتاق خارج شد و رو به من کرد
آراسب:بلند شو برو نهارتو بخور
-میل ندارم
آراسب اخمی کرد و اشاره ی به کیسه های غذایی که آرسام آورده بود کرد
آراسب:تا من از اتاق می ام بیرون می خوام خورده باشی بعد می برمت خونه
خواستم حرفی بزنم که با اخم عمیقی که کرده بود حرفم را خوردم ...سرش را تکان داد ....خواست وارد اتاق شود که مکثی کرد و رو به من و گفت
آراسب:آیه چرا ترسیده بودی
نگاهش کردم ...یک نگاه عمیق ...با یاد آوری صحنه ها رو به او گفتم
-آراسب از این مرد می ترسم
آراسب لبخندی زد :کنارتم از چیزی نترس
چشمکی زد و وارد اتاق شد ...لبخندی بر روی لبم نشست ...حقیقت بود با بودن آراسب هیچ خطری تحدیدم نمی کرد ....نگاهم را به در بسته ی اتاقش دوختم ....و برای داشتن چنین شخصی کنار خودم به عنوان یک حامی حتی برای یک لحظه هم که بود خدا را شکر کردم که توی این دنیا برای من هم شادی کنار گذاشته بود
با داشتن کار زیادی امروز واقعا" خسته شده بودم ...چادرم را روی سرم مرتب کردم و تکیه ام را به ماشین دادم و منتظر آراسب ایستادم ... نگاهم را به آرسام دوختم که توی ماشینش نشسته بود و غذا می خورد خنده ای کردم ..که نگاهش را به من دوخت و شیشه ماشینش را پایین داد
آرسام:بایدم بخندی
-وقتی اینقدر گشنه بودی چرا نیومدی با هم بخوریم
آرسام قاشق دیگری را در دهانش گذاشت و گفت
آرسام:چی بگم خواهر
خنده ی بلندتری کردم
-تو فعلا" این یک لقمه رو بخور بعد بگو
سرش را تکان داد و بعد قورت دادن لقمه اش رو به من کرد
آرسام:بابا تو که این آراسب رو می شناسی ظهر که اینطور اعصابش خورد بود اگه می گفتم بدون من به کارها برسین که می شد ازرائیل
خنده ای کردم :نوچ ..نوچ ناسلامتی برادر بزرگتری
آرسام:قسمت خواهر من ملت این روزا بزرگتر کوچیکتر حالیشون نیست که این آراسب حالیش باشه
آراسب:من چی حالیم نیست
آرسام که در حال خوردن لقمه ی دیگر بود با صدای آراسب لقمه در گلویش پرید و به سرفه افتاد ... با دیدن وضعیتش با خنده با طرف آراسب برگشتم ... با دیدن فردین ریاحی خنده از روی لبهایم ماسید ...آراسب با لبخندی جلو آمد و دکمه ی ماشین را زد
آراسب:منتظر موندی
بدون اینکه نگاهم را از فردین بگیرم سرم را تکان دادم ...آراسب نگاهم را دنبال کرد و آروم گفت
آراسب:آیه چیزی شده
نگاهش کردم ...آرسام از ماشین پیاده شد و نگاهم کرد ...لبخند کم جونی زدم که صدای فردین توی گوشم پیچید
فردین:آقای فرهودی بنده دیگه رفع زحمت می کنم
آراسب پوزخندی زد که آرسام به آرامی که من بشنوم گفت
آرسام:هر چی زودتر بهتر
آراسب در ماشین را باز کرد و به من اشاره کرد که سوار شوم ...بدون حرفی سوار شدم ...نمی دونم چه حرفی بین آن سه نفر گفته می شد که اخم هر سه نفرشان در هم رفته بود ... فردین سرش را به طرف من برگرداند و پوزخندی زد که آراسب قدمی به طرف او برداشت ...اگه آرسام شانه اش را نمی گرفت مطمئن بودم که آراسب یک مشت حلالش می کرد ...آراسب عصبی دستی در موهایش کشید و دست آرسام را از روی شانه اش کنار زد و به طرف ماشین آمد .... در به طرف راننده را باز کرد و سوار شد ...نگاهی به او کردم رگ گردنش بیرون زده بود
-آراسب
جوابی نداد ...نگاهش به آرسام و فردین بود ... نگاهش را دنبال کرد که دیدم فردین ملفی را به طرف آرسام گرفت و بعد از اینکه سرش را برای آراسب تکان داد سوار ماشینش شد
آراسب:مردیکه عوضی
با تعجب نگاهش کردم ...عصبانیت اون لحظه ی آراسب برایم عجیب بود ...آرسام با عجله به طرف ماشین اومد که اراسب شیشه را پایین داد ...
آراسب:کار رو انجام دادی
آرسام ملفی که فردین به اون داده بود به دست آراسب داد که آرسام گفت
آرسام:خودشه
آراسب ملف را را به پشت انداخت و ماشین را روشن کرد و با همان عصبانیت رو به آرسام و گفت
آراسب:با این ملف مشخص می شه
هیچی از حرفهاشون سر در نیاوردم ...بعد از خداحافظی ماشین را به حرکت در آورد ... نگاهش کردم اخمهایش هنوز در هم بود و در فکری فرو رفته بود ...چیزی نگفتم و به بیرون خیره شدم ...دلشوره داشتم...یک احساس بدی که دامن گیرم شده بود و اجازه ی هر کاری را از من می گرفت ...دستم را بر روی ساعت آراسب کشیدم ...و آهی کشید ...با آه کشیدنم نگاهم را به آراسب دوختم ... اما نه خندید و نه لبخندی زد ...بار دیگر سرم را به طرف پنچره برگرداندم و به بیرون خیره شدم .... از خستگی چشمهایم را بر روی هم گذاشتم ...با صدای در ماشین از جایم پریدم و چشمانم را باز کردم ... آراسب با لبخندی که تردید در چشمانش بود گفت
آراسب:بیدارت کردم
با دیدن لبخندش لبخندی زدم ...
-خیلی خسته بودم ببخشید
آراسب:مهم نیست کارای زیادی آدم رو خسته می کنه
سری را تکان دادم ..نگاهی به اطراف کردم و گفتم
-اینجا کجاست
آراسب:اومده بودم کاری انجام بدم که تموم شد
-چرا بیدارم نکردی ... یعنی مزاحمت نمی شدم
چیزی نگفت فقط عمیق نگاهم کرد ... دوست نداشتم نگاهم را از چشمانش بگیرم اما باز هم همین چشمها همین درخشش بود که آرومم می کرد...امیدوارم می کرد ...آراسب نفسش را بیرون فوت کرد و به رو به رو خیره شد .. با آهی که کشید لبخندی زدم
-انگار مریضی من واگیر دار بوده تو هم به آه کشیدن دچار شدی
باز هم حرفی نزد و همانطور به رو به رو خیره مانده بود ...نگاهم را به گچ دستم دوختم و با دیدن یادگاری علی لبخندی زدم
آراسب:فردین رو می شناسی
با تعجب نگاهم را از دست گچ گرفته ام گرفتم و به آراسب دوختم ... چرا نگام نمی کرد .... نگاهم را به نیمرخش دوختم ...اخمهایش در هم رفته بود ... کلافه دستی در موهایش کشید
آراسب:آیه اینطور می شه نگاهم نکنی
-نه
اینقدر قاطع این حرف را زده بودم ....که خودم هم از این جسارتی که پیدا کرده بودم ...تعجب کردم ....نمی دونم نه من چه چیزی با خودش همراه داشت ...که اخمهای آراسب به لبخندی تبدل شد و ماشین را به حرکت در آورد ... هیچ یک از ما حرفی نمی زدیم هر دو سکوت کرده بودیم ...به کوچه که نزدیک شدیم ..دلم پر کشید به همون خونه ای که محبت پدر .. مادر..بردار...و محبتی که داشتم از باورش فرار می کردم ...به طرف آراسب برگشتم ...ماشین را متوقف کرد و سرش را روی فرمان گذاشت ...نگران نگاهش کردم...خواستم چیزی بگویم ... که با دیدن سایه ی مردی را که از کنار ماشین آراسب گذشت ... من را به خود لرزاند ...باورم نمی شد خودش بود ...زیر لب اسمش را زمزمه کردم
-شهاب
آراسب سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد ... نگاه آراسب را کنار زده و به عقب نگاه کردم ...همون قامت ...همون عینکی که همیشه روی چشماش بود ...نفسم کند شده بود ...به طرف آراسب که صدایم می زد برگشتم ... چشمانش نگران شده بود ...همون نگرانی هایی که برای من بود و فقط توی چشمای اون دیده می شد
-تاریخ چنده آراسب
با تعجب نگاهم کرد ...می دونستم منتظر این سوال نبود ... نگاهی به موبایلش کرد و با تاریخی که گفت به خودم لرزیدم و چشمانم را بستم ... قطره اشک از چشمانم سر خورد و از گونه ام سرازیر شد .... فقط پنج روز به اومدن عزیز و آقا جون مونده بود ...یعنی پنج روز برای فراموشی این همه خاطره وقت داشتم
آراسب:آیـــــه
چشمامو باز نکردم ... شاید نمی خواستم باز کنم که از چشمام حقیقتی رو بخونه که خودم باور نداشتم ... دستم را به طرف دستگیره دراز کردم که باز هم صدایم زد ... با لبخند تلخی چشمانم را باز کردم
آراسب:چیزی شده
حرفی نزدم فقط سرم را به نه تکون دادم و نگاهش کردم ... ترس را از چشمانش می خوندم ... اما توان گفتن چیزی نداشتم ...من دست خورده تقدیری بودم که آقا جون برایم در نظر گرفته بود ...خیره در نگاه یکدیگر بودیم ...شاید می خواستیم نگفتنی ها رو از نگاه هم بگیم که با ضربه هایی که به شیشه ماشین خورد نگاهمان را از یکدیگر گرفتیم ... نگاهم را به شیشه کناریم دوختم ... با دیدن علی در ماشین را باز کردم و پیاده شدم
علی:آیــــــه
خنده ای کرد که از خنده اش شاد شدم و به لحظه ای غم دنیا را پس زدم.... و با ذوقی که اون با دیدنم داشت خندیدم ... خنده ای که شاید دیگه روی لبام ظاهر نمی شد
علی:از پنجره ماشین رو که دیدم باور نکردم
موهایش را با دست سالمم به هم زدم ...مثل همیشه اخم نکرد فقط نگاهم کرد ...لبخندی بهش زدم
آراسب:داشتی کشیک می دادی
علی که تازه متوجه اراسب شده بود ...مردانه جلو رفت و دستش را به طرف اراسب دراز کرد
علی:سلام....کشیک نمی دادم
لبخندی زدم و رو به علی و گفتم
-پس داشتی چکار می کردی شیطون
شانه ای بالا انداخت و با همون جست مردانه اش به طرفم بر گشت و گفت
علی:داشتم به همون مردی که بهت گفته بودم نگاه می کردم
با این حرفش لبخند از روی لبم ماسید ..آراسب با تعجب نگاهش را به او انداخت
آراسب:کدوم مرد
علی دستش را به طرف چانه اش برد و پر از سوال نگاهش را به من دوخت
عیلی:اسمش چی بود
چیزی نگفتم ..فقط بی حرکت ایستاده بودم وآروم نفس می کشیدم
علی:آهــــــان شهاب
اسم کابوسم رو گفته بود ...کابوسی که همیشه ازش فراری بودم ...آهی کشیدم و نگاهم را به آراسب دوختم ...نگاه پر از سوالش کلافه ام کرده بود ...لبهایش تکان خورد تا چیزی بگوید که با زنگ موبایلش منصرف شد ...نگاهی به صفحه موبایلش کرد ... و نفسش را پر صدا بیرون داد ...دستش را در کتش برد و کلید را به طرفم گرفت
آراسب:در رو به غریبها باز نکن
علی کلید را از دستش قابید و به طرف در رفت ...نگاهش را بالا گرفت و به چشمانم دوخت
آراسب:مواظب خودت که هستی
حرفی نزدم فقط سرم را تکون دادم ...می دونستم با هر کلمه ای که از دهانم خارج بشه این بغضی که راه گلویم را گرفته سرباز می زنه ... لبخند مهربونی زد
آراسب:مشکلی پیش اومد زنگ بزن
چشمامو بستم و باز کردم که باشه ...قدمی جلو اومد تکون نخوردم ...بی حرکت ایستادم...بوی تلخ شکلات رو به ریه هام فرو بردم و لبخند بی جونی در اون موقعیت زدم
آراسب:آیه
آیه را انقدر با احساس گفته بود که نا خداآگاه یک قدم به عقب رفتم و از نگاهش گریختم ...فرار کردم ..بی توجه به سنگینی نگاهش وارد خونه شدم و در رو بستم ...پیشانی ام را بر روی در گذاشتم و نالیدم ...توی دلم نالیدم از دردی که داشتم و نمی تونستم به زبون بیارم نالیدم ...لبم را آنقدر به دندون فشرده بودم که مزه ی خون را در دهانم احساس می کردم
علی:آیه شام می آی خونه ما
با صدای علی انگار که از خوابی بیدار شده باشم از در فاصله گرفتم و نگاهش کردم
-نه شام خوردم تو بخور عزیزم
علی که حالم را دید بعد از دقیقه ای از خونه خارج شد و رفت ...این روز ها دروغگو هم شده بودم ....پوزخندی زدم و چادر را به گوشه ای از خانه پرت کردم ...خیلی وقته دروغگو شدم ...دروغگویی که پا توی دنیای محبت گذاشت که باز به بن بست خورد و از همون بالا سقوط کرد و گفت که این محبت سهم من نیست ...مغنه ام را کشیدم که با صدای شکستن گیره ی موهایم اجازه سرازیر شدن را به خود دادن و بر روی شانه ام ریختن ..تکیه ام را به دیوار دادم و از آن سر خوردم ...و از دل فریاد زدم ...فریادی از بی کسی ...فریادی از بی همدمی
-خــــــــــــــــــــدا
اما این بغض سرباز نزد و در گلویم ماند ...چشمهای خسته ام را روی هم گذاشتم و با آن همه درد به خواب رفتم....خوابی که از هر کابوسی بدتر بود ...آقا جون دستم را گرفت و به شهاب نزدیک شد ...دستم را از دستش کشیدم با عصبانیت به طرفم برگشت و با نفرت نگاهم کرد و گفت
-تو هم یکی مثل اونی
با سیلی که به صورتم زد ...از خواب پریدم ...نگاهی از ترس به اطراف کردم ....خیس عرق بودم ...تمام بدنم درد می کرد ...بعد از دقایقی مکانی که در آن بودم را شناختم ...همون خونه ای بود که روزی احساس آرامش می کردم ...روی زمین دراز کشیدم و به یاد خوابم افتادم ...(تو هم مثل اونی)حرفی که آقا جون در خواب زده بود توی سرم تکرار می شد ... با صدای زنگ خانه هم تکانی به خودم ندادم ...بعد از چند لحظه صدای زنگ قطع شد ...خسته از روی زمین بلند شدم ...که صدای زنگ موبایلم از جا پراندم ....دیشب آنقدر حالم خراب بود که وسایلم را پرت کرده بودم ...صدای زنگ را دنبال کردم که آن را زیر میز دیدم ....خم شدم که موبایلم را بردارم .... نگاهم به همان پاکت نامه که شماره 20 بزرگ روی آن نوشته شده بود را برداشتم ... با تعجب نگاهم را به پاکت دوختم
-این اینجا چکار می کنه
دست بردم درش را باز کنم که بار دیگر صدای موبایل آن اجازه را به من نداد ..همانطور که نگاهم به پاکت نامه بود دکمه ی پاسخ را زدم با صدای جیغ مهری موبایل را از گوشم فاصله دادم
مهری:آِیـــــــــــــــه ....چرا درو باز نمی کنی ورپریده
لبخندی روی لبم نشست و پاکت نامه را لمس کردم و با صدای که از بغض گرفته بود گفتم
-خواب بودم شرمنده
مهری:بایدم شرمنده باشی ...دختر چشم سفید چند روزی کنارت نبودم ببین ساعت چند از خواب بیدار می شه
نگاهی به ساعت کردم که 9 را نشان می داد خنده ای کردم
-مامان جان ساعت 9 که بیشتر نیست
مهری:یک مامان جانی نشونت بدم زود بیا درو باز کن
خنده ای کردم و تماس را توی صورتش قطع کردم ....بلند شدم همان پاکت به دست به طرف در رفتم که با یاد آوری دوربین ها چادر سفیدم را که بر روی جالباسی کنار در بود را برداشتم و به طرف در حیاط به راه افتادم ...با باز کردن در مهری وارد شد و در را محکم بست ...سرم را با تآسف تکان دادم
-جنی می شی خواهر من چرا در خونمو شکوندی
مهری نگاهش را به اطراف دوخت و لبخند دندون نمایی زد
مهری:صبحونه خوردی
خمیازه ای کشیدم و ابرویم را بالا انداختم
-نه نخوردم
مهری:خوب هوا به این خوبی تو حیاط می خوریم
-پس دستت طلا تا من یک دوش می گیرم تو همه چیز رو آماده کن
مهری چپ چپ نگاهم کرد که خنده ای کردم و هر دو وارد شدیم به طرف اتاقم راه می افتادم ...که یادم اومد ممکنه توی خونه چیزی نباشه
-مــــهری
مهری با پاکت پنیر و مربا بیرون اومد با دیدن دست پرش به لحظه ای متعجب شدم
مهری:چیه چته نکنه باید بیام تو حموم کیسه بکشم واست
خنده ای کردم :هیچی دستت درد نکنه
مهری چشم غره ی رفت
مهری:خر شدم خانوم برو زودی دوش بگیر بیا
سرم را تکان دادم و به طرف اتاقم راه افتادم ... زیر لب از آراسب تشکر کردم ...با وارد شدم در اتاق نسیمی به صورتم خورد ...همیشه از این اتاق احساس خوبی داشتم ..لبخندی زدم و به طرف ساکم که بر روی تخت گذاشته شده بود رفتم ...پاکت نامه را بر روی تخت گذاشتم...و در ساکم را باز کردم...با بودن دوربین ها لباسهای آستین بلندی انتخاب کردم و بعد از دوشی که سرحال اومدم ...نماز صبحم که قضا شده بود را خواندم و از اتاق خارج شدم ...خبری از مهری نبود ..شالم را بر روی سرم درست کردم و خارج شدم که نگاهم به مهری افتاد که نگاهش به درختها و گلها بود
-به چی اینطور نگاه می کنی
با صدایم از جایش پرید و اخمی کرد
مهری:یک اهومی بکن نمی گی بچه ام می افته
لبم را گزیدم و پشت چشمی برایش نازک کردم
-خدا نکنه ...همچین به این درختا و گلها نگاه می کردی انگار که تا حالا ندیده بودیشون
مهری لبخندی زد:همیچین می گی درختا انگار این شاخه ها درختنا
به طرف سفره ای که روی تخت کنار حوض پهن کرده بود رفتم و گفتم
-به باغچه ی من توهین نکنا
رو به رویم نشست و روسریش را از سرش برداشت .... دوست داشتم بهش بگم اینکارو نکن ولی چیزی نگفتم و سرم را به زیر انداختم
مهری:من غلت کنم به باغچه ی شما توهین کنم خانوم از این همه نظم باغچه خوشم می آد
لبخندی زدم و لقمه ای برایش گرفتم
-قابل شما رو نداره
لبخندی زد و لقمه را از دستم گرفتم ...همانطور که برای خودم لقمه می گرفتم برای او می گرفتم ... بعد از سیر شدنم شروع به جمع کردن سفره شدم ..این مهری هم امروز دلش برای باغچه تنگ شده بود ...همه وسایل سفره را که جمع کردم رو به او گفتم
-خانوم بفرما داخل خودت که هیچ خوشگل خاله سرما می خوره
مهری خنده ای کرد و دستی به شکمش کشید
مهری:دیدی مامانی خاله آدم فروش شده
خنده ی پر صدایی کردم و وارد خانه شدم به طرف آشپزخونه رفتم همه جا از تمییزی برق می زد در یخچال را که باز کردم ...لبخند عمیقی زدم یخچال پر بود ...آهی کشیدم ...دلم برای اون میزی که همه جمع می شدیم و صبحانه می خوردیم تنگ شده بود
مهری:اووووه چقدر هلو
با صدای مهری بار دیگر نگاهم را در یخچال دوختم با دیدن پلاستیک های هلو خنده ای کردم که مهری مشکوک نگاهم کرد
مهری:به چی می خندی تو
-به این هلو ها
به طرفش برگشتم که اشاره ی به سرش کرد
مهری:اینجا کم داری خواهر
خنده ای کردم که موبایلم به صدا در امد ....شالم را از روی سرم برداشتم و به طرف موبایلم که بر روی میز بود رفتم ... با دیدن اسمش بر روی صفحه گوشی ...لبخند شادی بر روی لبم نشست ...دکمه ی پاسخ را زدم و گوشی را به گوشم نزدیک کردم
-سلام
صدای نفس های کش داری را که می کشید را از اون طرف خط می شنیدم ...بعد از دقیقه ای جواب سلامم را داد
آراسب:سلام به تو بانو ..راحتی اونجا
خنده ای کردم:خونه خودمه ها
آراسب:ااا راست می گی ها خوب بانو ما خودمونو به خونه ات دعوت کردیم
با تعجب روی مبل نشستم
-خودتون رو
آراسب:آره دیگه گفتیم یک جمعه رو همه تعطیلیم کجا بریم که آرسام گفت خونه آیه
از اون طرف خط صدای آرسام را شنیدم که گفت
آرسام:یک دروغی می گفتی مردم باور کنن
صدای مشتی که به آرسام زد را شنیدم و به خنده افتادم که صدای آرومش به گوشم رسید که گفت
آراسب:همیشه بخند
سکوت کردم و نفس عمیقی کشیدم
آراسب:خوب خانوم نهار چی داریم
لبخندی زدم:چی دوست داری درست کنم
آراسب:هرچی شما درست کنین ما بی چون و چرا می خوریم
-شما بیاین من هر چی بخواین تقدیم می کنم
آراسب:خودتونو تقدیم کنین
-بـــــله
با صدای خنده آرسام ...آراسب قطع کرد با تعجب به موبایل در دستم چشم دوختم ...که با صدای زنگ پیامی که آمد از جایم پریدم ...پیام را باز کردم و لبخندی زدم
-دیونه
مهری:کی دیونه است
از جایم پریدم ...امروز همه دستی دستی کردن منو بترسونن
مهری:چیه ترسیدی
نفس را بیرون فوت کردم و رو به او و گفتم
-امروز مهمون دارم
مهری:برای همین گفتی دیونه
خنده ای کردم و از جایم بلند شدم
-نه بابا از دست این آراسب دیونه پیام داده که با آرسام و سانیا بلند می شن می آن شاید احسان رو همراهشون آوردن
صدایی از مهری نشنیدم به طرفش برگشتم که او را خیره به خودم دیدم
-چیه چته
مهری شانه ای بالا انداخت
مهری:این آراسب خوشتیپه رو که شناختم که حرف زور می زنه
اخمی کردم:آراسب کجاشو حرف زور می زنه
مهری بلند شد و دستش را به کمر زد و ادای من را در آورد
مهری:خجالت بکش دختر ...آرسام هم فکر کنم همونی بود که تمام ناموس این سانیا رو دید دیگه
خنده ای کردم :آره خودشه
مهری:خوب خدا رو شکر حافظه ام خوبه ...احسان کیه
به طرفش برگشتم ...لبخندی زدم ...توی معرفی احسان مونده بودم نمی دونستم باید شغل واقعی احسان رو بگم یا نه بدون حرفی به طرف آشپز خونه راه افتادم
مهری:جواب ندادی
پوفی کردم ...می دونستم تا جوابش رو ندم دست بردار نیست ...با همون لبخند ظاهری به طرفش برگشتم
-پسر عموی آراسبه تصادف که کردم کمکم کرده بود
مهری سرش را تکان داد
مهری:آهــــــان ...من می رم دیگه
با تعجب نگاهش کردم
-کجا مگه نمی مونی
لبخندی زد:نه دیونه باید برم وقت دکتر دارم بعد هم باید برم پیش این داداشه گرامیت
با ناراحتی نگاهش کردم
-خوب به آرش هم بگو بیاد دیگه
لپم را کشید و بوسه ای بر روی لپم گذاشت
مهری:خودمم خیلی دوست دارم اینجا باشم اما می دونی که وقت دکتر دارم این آرش هم که حساسه ...دوست داشتم بیام ببینمت بعد برم
-حیف شد
لبخندی زد که بغلش کردم ...از هم جدا شدیم تا حیاط همراهیش کردم ...اجازه اینکه تا در همراهیش کنم را نداد و خودش رفت ...وارد خانه شدم لباس راحتی پوشیدم تا موقعه ای که نهار درست می کنم بوی غذا نگیرم ....به طرف اشپرخانه راه افتادم و دعایی به جون عزیز کردم که غذا درست کردن رو یادم داده بود ...با یادآوری عزیز دلتنگی ام زیاد شد و با آهی دلتنگی را از خودم دور کردم و شروع به درست کردن غذا کردم ...غذای مورد علاقه ام را که زرشک پلو با مرغ بود را اول از همه درست کردم و بعد از آن مرغ ترش شمالی که یکی از غذای مورد علاقه ی آقا جون بود ....آهی دیگر کشیدم ...یعنی آقا جون دلتنگ من هم می شه ...پوفی کردم ...مشغول درست کردن سالاد بودم که زنگ خانه به صدا در امد با تعجب نگاهی به ساعت کردم ...یعنی به همین زودی اومدن شالم را روی سرم انداختم چادر را هم همینطور به طرف در رفتم
-کیه؟
علی:آیه باز کن درو باید برم دستشویی
از پشت در خنده ای کردم و در را برایش باز کردم ...سلام تندی کرد ...کیفش را در بغلم انداخت و به طرف خانه دوید ...به طرف در برگشتم که آن را ببندم که نگاهم ...به همان ماشین آشنا افتاد ...با تعجب نگاهش کردم ...که ماشین را روشن کرد ...با عجله در را بستم و با سرعت وارد خانه شدم ....که همان موقعه علی از دستشویی خارج شد
علی:چیه روح دیدی
با دیدن علی دلم گرم شد می دونستم با بودن کسی نمی تونن صدمه ای به من برسونن ...لبخندی به روش زدم که نفس عمیقی کشید
علی:ببین چه بوهایی می آد اشتهام باز شد
به طرف آشپزخونه راه افتاد که جلوشو گرفتم و اخمی کردم
-کجا آقا پسر
مظلومانه نگاهم کرد
علی:گشنمه آبجی
-صبر کن همه بیان بعد می شینی می خوری
علی:کی می خواد بیاد
-فضولی بچه بشین استراحت کن منم میوه واست می آرم بعد که همه اومدن می خوریم
علی دست به سینه و اخم کرده ایستاد
علی:من فکر کردم امروز دیگه منو تو تنهاییم تو رفتی مهمون دعوت کردی
خنده ای کردم و موهایش را به هم ریختم
-حسود خان مهمون حبیب خداست حالا برو بشین تا برات میوه بیارم
علی سرش را تکان داد و با همان اخم روی مبل نشست ..خنده کنان وارد آشپزخانه شدم و بشقابی پر از میوه کردم و برایش که مشغول فیلم دیدن بود بردم
علی:راستی من چند روزی مهمون توام
لبخندی زدم:چرا
شانه ای بالا انداخت و گازی به سیب زد
علی:آرش داره مامان رو برای یک کاری می فرسته یکی از شرکتاش شمال
با تعجب نگاهش کردم
-لیلا جون رو چرا
علی:می گه فقط به مامان اعتماد داره برای همین
سرم را تکان دادم ..به طرف آشپزخانه رفتم ..مکثی کردم و به طرفش برگشتم و گفتم
-راستی
سرش را به طرفم برگرداند ...لبخندی زدم
-خونه خودته عزیزم تو هیچ وقت مهمون نیستی
صورتش از لبخندی باز شد و چشمکی زد که خنده ای کردم و وارد آشپزخونه شدم ..ظرف سالاد را که در حال درست کردنش بودم را برداشتم و شروع به تیکه تیکه کردن خیار ها کردم ...سالاد شیرازی را هم درست کردم ...کارم تموم شده بود ...نگاهی به آشپزخانه کردم همه چی کامل بود ...دستی به پیشانیم کشیدم ....و خنده ای کردم ...با یک دست غذا درست کردم واقعا" عالیه ..با همان خنده از آشپزخانه خارج شدم که با دیدن علی که همانجا به خواب رفته بود قربون صدقه اش رفتم ...بعد از انداختن ملافه ای رویش به اتاق رفتم تا نمازم را بخوانم ...در حال بوسیدن سجاده بودم که موبایلم به صدا در امد .....با همان چادر نماز از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم و نگاهم را به شماره نا آشناس دوختم ...دکمه ی پاسخ را زدم و به گوشم نزدیک کردم
-بفرمایین
با صدایی که از پشت خط شنیدم ...ضربان قلبم کند شد ..دستهایم شروع به لرزیدن کرد .. همان موقع صدای زنگ با اشکی که از چشمانم سرازیر می شد هماهنگ شد
آراسب



اخمی به آرسام که دستش را بر روی زنگ گذاشته بود کردم ....شانه ای بالا انداخت
آرسام:چیه چرا میرغضب نگام می کنی
سانیا مشتی به بازویش زد
سانیا:نکن بچه
آرسام خواست چیزی بگوید که با باز شدن در ...سکوت کرد و به طرف شخصی که در را باز کرده بود برگشت ... با دیدن چشمای خواب آلود علی لبخندی زدم
-خواب بودی علی آقا
با اخمی نگاهی به آرسام کرد که هنوز دستش روی زنگ بود کرد و گفت
علی:این زنگ خراب شد تو پولش رو می دی ها
آرسام که متوجه حرفش نشده بود اخمی کرد ....با مشتی که به بازویش زدم ...دستش را از روی زنگ برداشت ... علی دستش را به طرفم دراز کرد ...لبخندی زدم و دستش را فشردم ... همیشه از پسربچه هایی که برای خودشون مردی بودن خوشم می اومد ...از تعریفهای که آیه از علی کرده بود ... اون رو به عنوان یک مرد ستایش می کردم ... با یاد آوری آیه نگاهم را در حیاط دوختم
-پس آیه کجاست
علی همانطور که دست آرسام را می فشرد شانه ای بالا انداخت
علی:خواب بودم نمی دونم
سرم را تکان دادم و بدون توجه به آنها وارد خانه شدم ... کفشهایم را در آوردم و نگاهم را به اطراف دوختم ... بوی زرشک پلو کل خانه را گرفته بود ...لبخندی زدم ... شاید این سومین دفعه بود که پایم را در این خانه می گذاشتم ... ولی احساس اینکه سالهاست توی این خونه زندگی می کردم به من دست می داد ... یک خونه ی گرم و صمیمی ...با دستی که تکانم داد از افکارم خارج شدم
آرسام:به پا غرق نشی برادر
خنده ای کردم و ابرویی برایش بالا انداختم
سانیا:پس این آیه کجاست
-صـــــاحـــــب خونه مهمونا اومدن
هر چهار نفر خنده ای کردیم که در اتاقی باز شد ... و آیه با صورت آسمانیش که در چادر سفید نمازش قاب شده بود رو به رویمان قرار گرفت ... با تعجب به اشکهایی که از چشمانش سرازیر می شد نگاه کردم ... قدمی به طرفش برداشتم
-آیه
با شنیدن صدایم .... پاهایش شل شد و به زانو در امد قدم هایم را بلند برداشتم و خودم را به او رساندم کنار پایش زانو زدم ... ناباورانه نگاهش به من بود ... دستم را به طرف صورتش دراز کردم که میان راه خشکید .. کلافه دستی در موهایم کشیدم ... و نگاهم را به اشکهایش دوختم
-آیه
آهی کشید و چشمانش را بست ... چشمانی که تمام انرژی دنیا را در من می ریخت ... با عصبانیت به عقب برگشتم و نگاهم را به آن سه نفر که با تعجب نگاهشان به آیه بود دوختم و رو به سانیا فریاد زدم
-چرا ایستادی بیا بلندش کن
سانیا که با داد من به خودش آمده بود ... به طرف آیه آمد و دستش را گرفت
سانیا:آیه چی شده
آیه حرفی نزد و چشمانش را باز کرد و موبایل را به طرف من گرفت ... با تعجب به موبایلش و او نگاه کردم
آیه:اون .. اون گفت که می ..می کشتت ...گفت که ..که می کشتت
هق هق گریه اش دلم را لرزاند صورتش را در دستانش پنهان کرد
آیه:صداش ...صداش آشناست ....خودش آشناست ... شبها مثل کابوس توی سرم تکرار می شه ...همون صدایی که می گه اینقدر بزنینش که زنده نمونه.... صدایی که خانوم کوچلو صدام می زنه ....اون قدم ها او کفش ها برام آشناست ... صدای خورد شدن استخون هام ... توی گوشم تکرار می شه
سانیا هم با او همراه شده بود و اشکهایش را با پشت دستش پاک می کرد ... ناراحت نگاهش کردم و بار دیگر صدایش زدم
-آیه
دستش را از روی صورتش برداشت و نگاهم کرد ... غم نگاهش اسیرم کرده بود ... داغونم کرده بود
آیه:آراسب داره اذیتم می کنه ... داره اذیتم می کنه آراسب
سرم را جلو بردم و نگاهم را در نگاهش دوختم
-نمی زارم آیه نمی زارم با بودن من هیچ احدی اذیتت کنه اینو قول می دم .... اجازه نمی دم کسی صدمه ای بهت برسونه ...اون دستی که به طرفت دراز بشه رو قلم می کنم اما نمی زارم که به طرفت دراز بشه
موبایلش را از دستش گرفتم و از جایم بلند شدم... نگاهی عصبی به آرسام کردم کفشهایم را به پام کردم و رو به او و گفتم
-حواست به اینجا باشه
بدون حرفی از در خارج شدم ... بی توجه به صدای آرسام که صدایم می کرد سوار ماشین شدم و از آنجا فاصله گرفتم .... نزدیک های ستاد که رسیدم ... موبایل آیه به صدا در آمد ... با دیدن شماره جواب دادم و با عصبانیتی که در صدایم بود گفتم
-پیدات می کنم ... به زانو درت می آرم
صدای خنده اش بلند شد و با صدای عصبی گفت

مرد:بد بازی شروع کردی ... کوچلوتو ازت می گیرم آقای آراسب فروهودی می گیرم ازت
با عصبانیت پایم را روی ترمز گذاشتم و از ماشین پیاده شدم و فریادی از خشم زدم
-جهنم رو جلو چشات می آرم اگه فقط چشمت به اون بیوفته
موبایل را قطع کردم و وراد ستاد شدم ... بدون توجه به سرباز هایی که جلویم می ایستادن وارد اتاق بابا شدم ...همه نگاه ها به طرف من برگشت ... رو به بابا فریاد زدم
-چـــــرا به من نگفتین برگشته
با اشاره ی بابا همه پرونده به دست که دور میز نشسته بودن بلند شدن و از اتاق خارج شدن ....به جز من بابا و احسان هیچ کس دیگری در اتاق نبود ... بابا نگاهم کرد و پرونده ای را از روی میز سر داد... پرونده روبه رویم قرار گرفت
احسان:بیشتر از پنج ماه می شه که اومده ... به هر بهونه ای خواستیم بهش نزدیک بشیم اما باز هم از دستمون در رفته و ما نتونستیم کاری کنیم
پرونده ای که جلویم بود را باز کردم که بابا شروع به حرف زدن کرد
بابا:تنها راه این بود که از یک مهره ای وارد جزییات این شخص بشیم
با تعجب نگاهم را به عکسی که در آن بود دوختم و دستهایم را مشت کردم و با عصبانیت به آن دو نگاه کردم
-چرا؟
بابا سرش را به زیر انداخت
احسان:چون نخواستیم تورو وارد این پرونده کنیم
خنده ای عصبی کردم و محکم مشتم را به میز کوبیدم و فریاد زدم
-ولی وارد شدم آره
اخمهای بابا درهم رفت ... با ناراحتی نگاهم را به بابا دوختم
-چرا بابا ...چرا وارد این بازیش کردی ... چرا گذاشتی که وارد بشه
بابا خیره به نگاهم شد ...نمی دونم چه چیزی توی نگاهم دید که از جایش بلند شد ... دستم را بلند کردم که چیزی نگوید ... پرونده را از روی میز برداشتم
-هیچ وقت اجازه نمی دم که صدمه ای بهش برسه هیچ وقت
بابا:آراسب
-سرگرد ... سرگرد آراسب فرهودی
از میز فاصله گرفتم ... نگاه پر از بهت ان دو را بر روی خود دیدم... قدمی از میز فاصله گرفتم و پوزخندی زدم ... به ان دو پشت کردم و از اتاق خارج شد .... سربازی رو به من سلام نظامی داد ... که سرم را تکان دادم ... ورقه ای را به طرفم گرفت
سرباز:انگشت نگرای کردیم قربان ... اثر انگشت با هم مطابقت می کنه
ورقه را از دستش گرفتم و از ستاد خارج شدم ... باد سردی به صورتم خورد و چشمانم را بستم ... چشمای گریونش کلافه ام کرده بود ... باز هم وارد بازی شده بودم که خیلی وقت بود ازش دست بر داشته بودم ... صدای احسان را از پشت سرم شنیدم به طرفش برگشتم
احسان:آراسب... تو مطمئنی
دستم را به طرف گردنبندش دراز کردم و آن را لمس کردم ... نه اجازه نمی دادم صدمه ای به خاطر من به اون برسه ... سرم را تکان دادم
-مطمئن تر از همیشه
پشتم را به او کردم که با حرفی که زد قدمهایم به زمین چسپید
احسان:دوستش داری
حرفی نزدم چیزی نگفتم ...فقط قدمهایم را کند به طرف ماشین پیش بردم که باز هم صدایش را از پشت سرم شنیدم
احسان:راه سختی در پیش داری پس از احساست فرار نکن
سوار ماشین شدم و به رو به رو خیره شدم... آره داشتم فرار می کرد ... از احساسی که در من بود داشتم فرار می کردم ... ماشین را به حرکت در آوردم ... که ماشین احسان پشت سرم به راه افتاد ...موبایلم به صدا در آمد ... دکمه پاسخ را زدم
آرسام:کجایی تو ؟
-نمی دونم
آرسام:مرد حسابی کجایی تو
-نمی دونم
آرسام فریادی از عصبانیت کشید
آرسام:آراسب حواست کجاست
همانند خودش فریاد زدم
-نمی دونم ...نمی دونم آرسام می خوای چی بهت بگم نه راهم مشخصه نه مکانم
صدایی از اونور خط شنیده نشد مشتم را محکم به فرمان کوبیدم که صدایش در گوشم پیچید
آیه:آراسب
صداش هم آرامشی به همراه داشت ... فرمان را چرخواندم و نفسم را بیرون فرستادم
-جان آراسب
سکوت کرد .. سکوتی که برایم لذت بخش بودی ... سکوتی که با شرمش همراه بود ... نگاهم را به جاده دوختم ... راهم مشخص شده بود .. داشتم می رفتم که بار دیگه ببینمش ...تا آرامش بگیرم
-دارم می آم آیه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۲۶
سجاده را بوسیدم ...و لبم را بر روی مهر گذاشتم اشکهایم بر روی سجاده می ریخت و من بی توجه به آن ...با خدایم حرف می زدم ...گله می کردم ...لبم را به دندان گرفتم تا صدای هق هق گریه ام به بیرون نرود ....گرمی خون را در دهانم احساس کردم و از مزه اش آن دردی که در سینه ام بود کمتر شد ...تقه ای به در زده شد ....بی توجه به صدای در به کارام ادامه دادم ...شخصی وارد اتاق شد ....و بوی تلخ شکلات در اتاق پیچید ....بی هیچ حرفی بر روی لبه ی تخت نشست و نگاهم کرد ....حتی سنگینی نگاهش آرامش بخش بود ...دست سالمم را بالا آوردم و اشکهای روی گونه ام را پاک کردم ... بوسه ی دیگری بر روی سجاده نهادم و سرم را به طرفش برگرداندم ....عمیق در چشمهایم خیره شد و از روی تخت بلند شد ... رو به رویم نشست ....لبخند غمگینی زد و دستش را به طرف صورتم دراز کرد که خودم را عقب کشیدم ...لبخند تلخی زد و دست دراز شده اش را در موهایش فرو برد
آراسب:به من هم می گی
با تعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و اشاره ای به سجاده ی نمازم کرد ...لبخندی زدم که گفت
آراسب:می خوام اون آرامشی که در تو هست من هم داشته باشم
نگاهش کردم ...یک نگاه عمیق ...شاید اون نمی دونست ولی باعث آرامش من اونه.... بودنش ...نگاهش ...حتی لبخندهاش ...سرم را به مثبت تکان دادم که صورتش را به سجاده نزدیک کرد و مهر بر روی سجاده را بوسید ... از جایش بلند شد و با قدم های بلند از اتاق خارج شد ....برگشتم و به در بسته ی اتاقم خیره شدم .... لبخندی زدم که در بار دیگر باز شد و آراسب سرش را وارد اتاق کرد و گفت
آراسب:راستی یادم رفت واسه چی اومده بودم
با چشمان گرد شده نگاهش کردم که لبخند شیرینی زد
آراسب:بابا گفته همه تو کتابخونه جمع شن
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم که آراسب نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت
آراسب:ببینم موش زبونتو خورده
اخمی کردم که خنده ای کرد و راست ایستاد و تکیه اش را به چهار چوب در داد و با لبخند روی لبش به من خیره شد
آراسب:آیه ...
آیه را آنقدر با احساس گفته بود که ...قلبم تند شروع به تپیدن کرد ...بدون حرفی نگاهش کردم که چشماشو باز و بسته کرد و گفت
آراسب:موهات خیلی به رنگ سفید صورتت می آد
با دهانی باز نگاهش کردم ....موهام....چشمهام چهارتا شد و سریع دستم را به طرف شالم بردم که با صدای خنده ی آراسب ...فهمیدم که مسخره ام می کنه ...اخمی کردم و نگاهش کردم که با صدای بلندتری خندید
-آراســــــــــــــــــب
آراسب چشمکی زد
آراسب:جان آراسب...زود بیا پایین
از اتاق خارج شد ..که چشمامو باز و بسته کردم ...تا این خاطره رو به قول آراسب حکش کنم ...بعد از تعویض لباس خواستم از اتاق خارج بشم که چشمم به همون بسته افتاد به طرفش رفتم و نگاهی به اون انداختم ...دستم را بر روی بسته کشیدم و آهی کشیدم ...شهاب اومده بود ...یعنی دیگه پایان داستان من در بسته را باز کردم که چشمم به پاکت نامه ای افتاد که روی آن یک عدد 20 بزرگی نوشته بود پاکت نامه را خارج کردم ....که نگاهم به چند عکس و عروسکی افتاد ..با تعجب به آن نگاه کردم ...این نمی تونه از شهاب باشه نگاهی به پاکت نامه انداختم که نگاهم به شعر بر روی پاکت نامه افتاد که با خط زیبایی روی آن نوشته بود ..آروم شعر را زیر لبم زمزمه کردم
می خوان تلافی بکنن
حرمت دل رو بشکنن
دارن به جرم سادگیم
چوب حراجم می زنن
تو این ولایت غریب
دل مرده ها عزیزترند
قحطی عشق ، عاشقاست
قلبای سنگی می خرن...
نوازشگونه دستم را بر روی نوشته کشیدم که با صدای کوبیده شدن محکم در اتاق از جا پریدم و پاکت نامه و بسته را بر روی میز گذاشتم و به طرف در رفتم ...در را باز کردم که دستی محکم به سینه ام خورد و نفسم در سینه ام حبس شد ....درد در تمام قفسه ی سینه ام پیچید و اشک در چشمانم جمع شد ...دستان ظریف سانیا بر روی دستانم قرار گرفت و صدای نگران آرسام در گوشم پیچید
آرسام:آیــــه چی شد
خنده ای زورکی کردم و شمرده گفتم
-هی...هیچی...ناک....ارم ...کر...دین
سانیا مشتی به بازوی آرسام زد و با نگرانی رو به من گفت
سانیا:بخدا آیه مقصر این آرسام بود
لبخندی زدم و دستش را فشار دادم
-چیزی نیست عزیزم
سانیا:واااای آیــــته رنگتم پریده درد داری
آرسام:نه پس داره فیلم بازی می کنه
سانیا با ناراحتی نگاهی به آرسام کرد و گغت
سانیا:بخدا آرسام تو که می دونی منظوری نداشتم
آرسام خیره در نگاهش شد ...و لبش به لبخندی باز شد ...که سانیا دستم را فشرد ...هر دو در نگاه یکدیگر خیره بودن و منه بدبخت رو فراموش کرده بودم از درد زیادی چشمامو محکم روی هم فشردم ...آخه این چه وقت عاشقیه یک نگاه به من بندازین ...چشمامو باز کردم و نگاهم را به او دوتا دوختم و گفتم
-نخورین همو
با صدای من هر دو به هم اومدن آرسام سرفه ای کرد و نگاهش را به من دوخت و گفت
آرسام:چیزه ....اممم خوبی
خنده ای کردم که دردم بیشتر شد و سانیا مشتی به بازوی او زد
سانیا:به خنده اش ننداز دیگه
آرسام شانه ای بالا انداخت که سانیا سرش را با تأسف برای اوتکان داد و سرش را به طرف من بر گرداند
سانیا:خوبی درد نداری
آراسب:درد چی
با صدای آراسب سیخ ایستادم که دردم کمتر که هیچ بیشتر شد ...لبخندی زورکی زدم ...نگاهم را به آرسام و سانیا دوختم که هر دوی آنها بدون اینکه حتی نفس بکشن به آراسب و اخمش خیره شده بودن ..آراسب قدمی جلو آمد که سانیا به پشت سر من رفت ...آراسب یک تای ابرویش را بالا داد و مشکوک نگاهش را به سانیا دوخت
آراسب:درد چی؟
آرسام نگاهی به من کرد و با صدا آب دهانش را قورت داد ..خواست چیزی بگوید که لبخندی زدم و به جای آرسام گفتم
-چیزه سانیا داشت حالم رو می پرسید که دیگه درد اینا ندارم
آراسب با چشمان ریز شده نگاهم کرد ...لبم را به دندون گرفتم ...که دستی در موهایش کشید و رو به آرسام که خیره نگاهش می کرد گفت
آراسب:شماها اومده بودین آیه رو صدا بزنین خودتون موندگار شدین
آرسام و سانیا خنده ای کردن ...که من و اراسب با تعجب نگاهشان کردیم ...خدایا اینقدر ضایع این دوتا رو آفریدی چرا ....با چشم ابرو اشاره می کردم که ببندین نیشتونو ....آرسام که متوجه چشم ابرو اومدن من شد با آرنجش به بازوی سانیا زد ..آراسب اخمی کرد
آراسب:خنده اش کجا بود
آرسام:هــــــان چی
آراسب:این دنیا نیستی ها می گم خنده اش کجا بود
آرسام لبخندی زد و رو به سانیا و ابرویی بالا انداخت که چیزی بگو...سانیا صورتش را برگرداند و به سقف خیره شد ..از اداهایی که در می اوردند خنده ام گرفته بود ...آرسام اخمی کرد و رو به آراسب گفت
آرسام:خوب یک جکی چیزی یادم اومد
آراسب مشکوک نگاهش را به آن دو دوخت
آراسب:هردوتون رو یک جک خندیدن
سانیا:نه نه من از خنده ی آرسام خنده ام گرفت
آراسب:ااا شما دوتا که با هم خندیدن
آرسام اخمی کرد و رو به آراسب و گفت
آرسام:چیه بیست سوالیه
به طرف پله ها رفت و غرغر کنان همانطور که از پله ها پایین می رفت گفت
آرسام:خجالت هم نمی کشه انگار نه انگار من بزرگتر از اونم می شینه منو سیم جیم می کنه
اراسب با تعجب به رفتن او نگاه کرد ...و شانه اش را بالا انداخت و رو به من که می خندیدم گفت
آراسب:من چیزی گفتم
سانیا :نه پس ببین تورو خدا ناراحتش کردی
دیگه نتونستم تحمل کنم ...بی خیال درد شدم و بلند بلند شروع به خندیدن کردم ...سانیا با همان اخم از پله ها پایین رفت نگاهی به صورت وا رفته ی آراسب کردم...بی چاره همه تقصیر هارو انداخته بودن گردن اون
آراسب:من چیزی گفتم
تکیه ام را به دیوار دادم و بلند بلند خندیدم...هنوز تو هنگ حرفای آرسام و سانیا بود ...آراسب نگاهم کرد و لبخند زیبایی روی لبش نشست
آراسب:به چی می خندی تو
دستم را بر روی دلم گذاشتم ...از زور خنده نمی تونستم حرف بزنم ..آراسب هم که متوجه شده بود فقط با لبخندی نگاهم می کرد که دستش را جلو اورد و دست گچ شده ام را گرفت ....خنده از روی لبهایم محو شد و به دستش که بر روی گچ بود نگاه کردم ...سرم را بالا اوردم و نگاهم را در نگاه شیطونش دوختم ..شانه اش را بالا انداخت و گفت
آراسب:چیه گچو گرفتم نه دستتو
خنده ای کرد و من را با خودش کشید ...با این کارش خودمم خنده ام گرفت ...از پله ها که پایین امدیم ...سانیار با دیدن دست من در دست آراسب اخمی کرد و با پوزخندی سرش را برگرداند که ناراحت سرم را به زیر انداخت ...صدای آراسب را نزدیک گوشم شندیم که گفت
آراسب:ارزش نداره توجه نکن
لبخندی زد که جواب لبخندش را با لبخندی دادم ..چشمانش را باز بسته کرد که من را به خنده انداخت ..آرسام از کنار آراسب رد شد که آراسب همانطور که دست من را می کشید شانه ی آرسام را گرفت
آراسب:صبر کن ببینم اون حرفا چی بود می زدی
آرسام که از این کار آراسب غافل گیر شده بود ..نگاهش کرد و سرش را با تأسف تکان داد
آرسام:تو چرا همیشه در گذشته زندگی می کنی در حال زندگی کن داداشه من کاکا ...دادا ...برادر
آراسب با دهانی باز نگاهش کرد که من به خنده افتادم ...آرسام اراسب را کنار زد و اشاره ای به من کرد که با او همراه شوم ...با آرسام همراه شدم که آراسب خنده ای کرد و با پایش به پای آرسام زد
آراسب:منو مسخره می کنی
آراسم خنده ای کرد:دوهزاریت دیر می افته ولی خوب شد افتاد
هر سه خنده ای کردیم که سانیا با لیوان های چایی نزدیک شد و گفت
سانیا:نامردا تنها تنها کر کر خنده راه انداختین
آرسام دستش را بر روی شانه ی سانیا که تا زیر گردنش می رسید انداخت و او را به خودش چسپاند
آرسام:خانومی شدی برای خودتا
سانیا اخمی کرد که آرسام با خنده سینی را از او گرفت و به طرف کتابخونه به راه افتاد..سانیا که می دانست حریف او نمی شود با تأسف سرش را تکان داد و پشت سر او راه افتاد ...من و آراسب نگاهی به یکدیگر کردیم که اراسب چشمکی زد و گفت
آراسب:آدم نمی شن
خنده ای کردم و با هم به طرف کتابخونه راه افتادیم آراسب دستش را در جیب شلوارش فرو برد و گفت
آراسب:احضارمون کرده اون کجا تو کتابخونه که صدایی بیرون نمی ره
با تعجب نگاهش کردم
-خوب شاید کاری چیزی دارن
آراسب ابرویی بالا انداخت و گفت
آراسب:نه فکر نکنم خیلی عصبی بود
-من که دیدمش خوب بود
آراسب:اون موقع تا حالا فرق می کنه تازه ...
رو به رویم ایستاد ...سرش را در برابر صورتم قرار داد و چشمانش را در چشمانم دوخت
-تازه چی؟
آراسب:تازه احسانم اومده
خنده ای کردم ...که چشمانش درخشید ..درخششی که دلم را لرزاند
-می خوای منو بترسونی دیگه
آراسب لبخندی زد و راست ایستاد دستش را در موهایش فرو برد که چشمم به پردنبندم که در گردنش بود افتاد ..آراسب رو به من کرد
آراسب:قصدم همون بود ولی
نگاهم را از گردنش گرفتم و در چشمانش دوختم
-ولی..
سرش را نزدیک گوشم اورد و گفت
آراسب:ولی یک چیز با ارزشتری نصیبم شد
از من فاصله گرفت و بر روی مبلی که در اتاق بود نشست ...همانجا ایستاده بودم ...و به حرفش فکر می کردم...حس شیرینی وارد قلبم شد ...حسی که من را تا اوج شادی برد ..با امدن عمو و احسان ..اراسب جایی کنار خود با فاصله برایم باز کرد و اشاره کرد کنارش بشینم ...لبخندی زدم ...به طرف مبل نزدیک شدم که به جای من سانیار خود را کنار او جا داد ...آراسب اخمهایش در هم رفت ...سانیار با لبخندی نگاهم کرد و گفت
سانیار:شما می خواستین بشینین
لبخندی زدم:راحت باشین من یک جای دیگه می شینم
سانیار:چه بهتر
لبخندی زد و سرش را به طرف دیگری برگرداند...زیر سنگینی نگاه اراسب بر روی صندلی که رو به رویش بود نشستم ...راضی از کارام لبخندی زد و سرش را به طرف پدرش برگرداند ..عمو پشت میز نشسته بود و سرش را به زیر انداخته بود
آراسب:بابا
با صدای آراسب سرش را بالا گرفت و نگاهی به جمع کرد که نگاهش روی من ثابت ماند ...لبخندی زدم که سرش را تکان داد و آهی کشید
آراسب:بابا چیزی شده
آقای فرهودی:آره
دلشوره به دلم افتاده بود ادامه ی شالم را به بازی گرفته بودم که با صدای پر کلافه ی آراسب سرم را بالا گرفتم
آراسب:چی شده
عمو نگاه خیره اش را در چشمان پسرش دوخت
آقای فرهودی:آیه باید از اینجا بره
آراسب:چــــــــــی
صدای داد آراسب توی گوشم پیچید... چشمامو بهم فشردم ...قفسه ی سینه ام درد می کرد ....نفس کشیدن سخت شده بود..
آراسب:یــــعـــنی چـــی بــــایـــد بره
آقای فرهودی:بودن اون پیش ما بیشتر براش خطرناکه
آراسب:یعنی فکر می کنین بفرستیمش خونه خودش بهتر باشه
آقای فرهودی:آره خطر کمتره واسش
چشمامو باز کردم و نگاهم را به عمو دوختم ...نگاه او هم تریدی داشت ....نفسش را بیرون داد و دستی در موهایش کشید
آقای فرهودی:دخترم مقصر ماییم باید از همون اولش نمی گذاشتیم به اینجا برسه تو اونجا باشی بهتره چون اونا حواسشون پرت می شه اونا تنها کسی رو که می خوان آراسبه
دستم را مشت کردم ...ولی نگاهم را از نگاه عمو گرفتم....یعنی آراسب جونش در خطر بود ...
آقای فرهودی:برای همین می گم که تو بری ..تو که مشکلی نداری
سنگینی نگاهش را روی خودم احساس می کردم ولی بر نگشتم که نگاهش کنم .... می دونستم از من می خواد که بگم قبول نکن ....ولی خودم می دونستم سهم من چیزی دیگه است ....نفس حبس شده ام را بیرون دادم و لبخند بی جونی زدم
-هر چی شما بگین عمو
آراسب:بــــابــــا دیدن که تنهاش گذاشتم چی شد
عمو بدون توجه به آراسب سرش را تکان داد و نگاهش را به احسان دوخت
آقای فرهودی:چندتا مأمور و چندتا دوربین می خوام تو کوچه تو خونه همه جا
احسان سرش را تکان داد و رو به من کرد و لبخندی زد
احسان:غمت نباشه خودم همیشه هواتو دارم
آراسب پوزخندی زد و کلافه دستی در موهایش کشید و کنار پایم نشست ...سرم را به زیر انداختم
آراسب:آیه نگام کن
سرم را بالا گرفتم و خیره در همان نگاه درخشان شدم ترس را در چشمانش می خواندم
آراسب:آیــــه
-مواظبم باش همونطور که قول دادی
چشمانش را بست و دوباره بازش کرد سفیدی چشمش به سرخی می زد و جذبه ی نگاهش را در من شعله ورتر می کرد ...از جایش بلند شد و محکم به میز عمو زد
آراسب:ایـــــــــن راهــــــــش نیست
عمو اخمی کرد و بر روی میز خم شد و نگاهش را در چشمان پسرش دوخت
آقای فرهودی:آراسب تو باید بهت.....
مشتی دیگری بر روی میز زد
آراسب:نه نمی فهمم نمی خوام هم بفهمم
آقای فرهودی:آراسب برو بیرون
آراسب خواست چیزی بگوید که عمو با صدای بلندتری رو به او کرد
آقای فرهودی:گفتم بیرون آراسب
آراسب لیوان از روی میز برداشت و آن را به طرف قفسه های کتاب پرت کرد که به صد تکیه تبدیل شد .....و با عصبانیت از اتاق خارج شد ....نگاهم را به در بسته ی اتاق دوختم ..آهی کشیدم که دستی بر روی دستم نشست ...نگاهم را به دستان ظریف سانیا دوختم و لبخند غمگینی زدم
آرسام:بابا شما مطمئنین
عمو از جایش بلند شد و به طرف در رفت ....کنار در مکثی کرد
آقای فرهودی:به نظر من بهترین راه همینه
و از در خارج شد ...نگاهی به آرسام کردم نگرانی را در صورتش می خواندم....لبخندی زدم که سرش را تکان داد ...از جایم بلند شدم که قفسه ی سینه ام تیر کشید ...لبم را به دندون گرفتم ... نگاهم به سانیار افتاد که با لبخندی که بر روی لبش بود به میز خیره شده بود...خدایا این هم که عقلشو از دست داده ...شکی نیست که از رفتن من خوشحال شده ...اخمی بر روی پشانیم نشست و با قدم های بلند از کتابخونه بیرون اومدم ....خونه در سکوتی فرو رفته بود ...عجیب بود که شیرین جون نبود ...به طرف آشپزخونه رفتم ..نگاهم را به شریرن جون که پشت میز نشسته بود دوختم ...نگاه خیره اش به بخاری بود که از نسکافه اش خارج می شد ....آهی کشیدم ...دلم خیلی واسش تنگ می شد
-خسته نباشی شیرین جون
سرش را بلند کرد و با دیدنم لبخندی زد
خانوم فرهودی:بیا بشین دخترم
لبخندی زدم و رو به رویش بر روی صندلی نشستم از جایش بلند شد و لیوان دیگری برداشت و نسکافه ی دیگری را برای من ریخت و او نیز رو به رویم نشست ...نگاهم را به بخار نسکافه دوختم ... دستش را بر روی دستم نهاد
خانوم فرهودی:رفتنی شدی
سرم را بالا گرفتم ..از چشمانش غم می بارید لبخندی زدم ...و دستش را که در دستم بود فشردم
-دیگه زیادی مزاحمتون شدم
شیرین جون اخمی کرد و نوازش گونه دستش را بر روی گونه ام کشید
خانوم فرهودی:این حرفا چیه دخترم تو اومدی تنهاییهامو پر کردی
آهی کشید و لبخند مادرانه و مهربانی زد
خانوم فرهودی:دوتا پسر شاخ شمشاد دارم ولی دختر چیز دیگه است محرم دل مادرشه عزیز دورونه باباشه
لبخند تلخی زدم ...من از همه این چیزها به دور بودم ...نه مادری داشتم که محرم دلش باشم ...نه بابای که عزیز دوردونه اش باشم و اون دست مهربونش رو روی سرم بکشه یا هر وقت می ترسم محکم بغلم کنه بگه غصه نخور دخترم ...کنارتم ..به جای اینها ...یک مامان بزرگ داشتم که از دار دنیا تمام مهربونیاش رو در من می ریخت ولی این کافی نبود اون تکیه گاه سخت مال من نبود...قطره اشکی که از چشمام سرازیر شد ...شیرین جون با انگشتش آن را گرفت ...نگاهم را در چشمانش دوختم
خانوم فرهودی:وقتی خبر اینکه آراسب تو بیمارستانه به گوشم رسید حال خودمو نفهمیدم ...پسرم بعد این همه سال کنارم برگشته بود باورش برام سخت بود...به بیمارستان که رسیدیم گفتن که با یک خانوم اوردنش ...فکر کردم باز هم با این دوست دختراش بیرون رفته که به خاطر اون دختر کتک خورده که به این حالا افتاده و روی تخت بیمارستانه ...از تو یک دختر بی همه چیز ساخته بودم ...ولی وقتی که دیدمت از اون چادرت از نگاهت خجالت کشیدم که همچین حرفی زده بودم درباره ی تو حتی اینطور فکر کرده بودم ...تو کسی بودی که اگه نرسیده بودی حالا پسرم کنارم نبود ...من زندگی آراسب رو مدیون توأم ...پاتو وقتی توی این خونه گذاشتی خونه ام روشن شد ...صدای زمزمه ی نمازت وقتی توی این خونه پیچید ..خونه بوی خاصی گرفت ...همیشه آرزوی یک دختری داشتم ... وقتی که تو اومدی انگار آرزوم براورده شد .. صاحب دختری شده بودم که همیشه منتظرش بودم
دستم را دراز کردم و دستم را به طرف گونه اش بردم و اشکش را پاک کردم
-مادری رو در حقم تموم کردین
شیرین جون از جایش بلند شد و بغلم کرد ....آره منم آغوش امن مادری نصیبم شده بود ....مادر دلسوزی که حتی من که برایش غریبه بودم ...برایم نگران می شد ...عطر تنش را در ریه هایم فرو بردم ..برایم درد مهم نبود بهترین چیز دنیا نصیبم شده بود دیگه آرزویی نداشتم .
-دوستتون دارم شیرین جون
از من فاصله گرفت و پیشانیم را بوسید
خانوم فرهودی:منم دوستت دارم دخترم
لبخندی زدم ...کلمه ی دخترم را زیر لب مزه مزه کردم ...به شیرینی این کلمه تا حالا مزه نکرده بودم...شیرین جون نیز رو به رویم نشست دستم را به طرف نسکافه دراز کردم به لبم نزدیک کردم ...دستی از پشت دراز شد و لیوان را از لبم جدا کرد ...با تعجب به دست خالیم نگاه کرد که صداشو نزدیک گوشم شنیدم
آراسب:تک خوری
شیرین جون بلند شد و مشتی به بازویش زد
خانوم فرهودی:این چه کاری بود که کردی داشت می خورد
آراسب با لبخندی تکیه اش را به یخچال داد و رو به مادرش و گفت
آراسب:ای بابا حالا یک نسکافه ای برداشتم
خانوم فرهودی:خوب مال من برمی داشتی
آراسب لبخندی زد و پیشانی مادرش را بوسید و لیوان را بالا گرفت
آراسب:این شیرین تره
بدون حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد ...شیرین جون رو به من لبخند زیبایی زد ... از جایم بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم ...مکثی کردم و دوباره به آشپزخانه بر گشتم و رو به شیرین جون و گفتم ...
-شرمنده شیرین جون من می رم تو حیاط قدم بزنم
شیرین جون خنده بلندی سر داد ...همراه او خندیدم و خجالت زده با سرعت از ساختمون خارج شدم ... با لبخندی نگاهم را به آسمون دوختم ... غوغایی دردلم برپا بود ...با خوردن فلشی به چشمانم نگاهم را از آسمان گرفتم
آراسب:می دونی سرما هیچ واسه بدنت خوب نیست
به طرفش برگشتم که دوربینش را در جیبش نهاد اخمی کردم
-آراسب تو حالا عکس منو گرفتی
با تعجی نگاهم کرد و شانه ی بالا انداخت
آراسب:مـــــــن نـــــه چطور
چشمامو ریز کردم و انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم
-چرا خودم ...
نذاشت حرفمو بزنم پرید وسط حرفم و گفت
آراسب:تو دیدی من عکس بگیرم
-نه اما فل...
آراسب:ندیدی دیگه وقتی ندیدی پس چطور اینقدر مطمئنی
یک تای ابرویم را بالا انداختم ...آراسب خنده ای کرد و رو به رویم قرار گرفت
آراسب:چیه کوچلو داری منو با این نگاهت تحدید می کنی آیا
خنده ای کردم که لبخندی زد ..به جای اون من چشمامو باز و بسته کردم که خنده ای کرد
آراسب:چیکار می کنی
سرم را کج کردم :دارم این لحظه رو حکش می کنم
خنده ی بلندتری کرد که با آمدن آرسام و سانیا جمع چهار نفره مان کامل شد ...شب خوبی بود ..شاید هیچ وقت توی باورم نمی گنجید که روزی اینطور از دل بخندم ...غمی توی دلم نباشه جز یک غم ...اونم هم غم یا شاید ترس رو به رو شدن با کابوسم ...آخرین وسایلم را در کیف جا دادم و به دست آرسام دادم ...نگاهم را دورادور اتاق گرداندم ...خاطرهای خوبم را در اتاق جا می گذاشتم ..اهی کشیدم
آراسب:آیه خدایی باید بهم بگی جریان این آه کشیدنت چیه
لبخندی زدم و به طرفش برگشتم
-آخه تو فضول منی
آراسب:آره
خنده ای کردم و از کنارش گذشتم که گفت
آراسب:اما فقط فضول تو
برگشتم و نگاهش کردم..آه آخرش این چشمها کاری دستم می ده با لبخندی سرم را به زیر انداختم ...سرم را تکان دادم... برگشتم که چادرم کشیده شد ...و صدای او که کنار گوشم زمزمه کرد
آراسب:هیچ وقت این نگاه رو از من نگیر
از کنارم گذشت و همانطور که به پایین می رفت گفت
آراسب:مواظب اون چادرتم باش کوچلو
با تعجب نگاهش کردم ...دستم را بر روی ساعتش که در دست سالمم بود کشیدم ....سرم را به حالت نه تکون دادم
-نه این ممکن نیست
صدای سانیا را از پایین پله ها شنیدم که گفت
سانیا:آیــــــه مردی بیا دیگه
با صدای سانیا انگار که به خودم آمده باشم به پایین رفتم ...همه کنار در منتظرم ایستاده بودن ...شرمنده سرم را به زیر انداختم ...و از پله ها پایین رفتم ...نگاهم را به آراسب دوختم که نگاهش به قدم هایم بود ...لبخندی زدم ...با رسیدن به آخرین پله شیرین جون به طرفم اومد ... خودم را در آغوشش انداختم
-دلم براتون تنگ می شه
خانوم فرهودی:به این مادرتم سر بزن عزیزم
لبخندی زدم وسرم را تکان دادم...سخت بود دل کندن از خونه ای که مزه ی محبت را در آن چشیده باشی ...انگار رویایی بود که حالا تموم شده بود ...سوار ماشین آراسب شدم ...احسان پشت سرمان حرکت کرد ...برنگشتم دوباره نگاهی به اون خونه بندازم ..آهی کشیدم ..که صدای خنده ی آراسب در ماشین پیچید
آرسام:جنی شدی داداشه من
نگاهی به آراسب کردم که نگاه خندونش به من بود ...کسی جز من متوجه خنده اش نشده بود خنده ای کردم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم ... ماشین احسان از کنارمان گذاشت که آراسب بوقی زد ....با ایستادن ماشین کنار دانشگاه ....من و سانیا پیاده شدیم آراسب شیشه را پایین داد
آراسب:از کلاس انداختنت بیرون نبینم از دانشگاه اومده باشی بیرون
خنده ای کردم:نه ممنون دیگه غلط کنم بیام بیرون
آراسب سرش را تکان داد
آراسب:مواظب خودت باش
-تو هم مواظب باش
آراسب:خودم می آم دنبالت هـــا سوار ماشین کسی جز من نشی
خواستم چیزی بگویم که سانیا رو به رویم ایستاد
سانیا:باشه متوجه شدیم....نه می اد بیرون...نه چیز گرم می خوره که بسوزه ....نه دعوا می کنه که کتک بخوره ..د برو دیگه
دست من را گرفت و با خودش کشید ....خنده کنان سرم را به عقب بر گرداندم و دست گچ پرفته شده ام را برایش تکان دادم
سانیا:بنداز اون دست چلاقتو پایین
خنده ای کردم که او هم با من خندید وارد کلاس که شیدم موبایلم به صدا در آمد سانیا سرش را با تأسف تکان داد
سانیا:بردار برادر خودشه مطمئنم می خواد بدونه رسیدی کلاس نیوفتادی
لبم را به دندون گرفتم و دکمه ی پاسخ را زدم
-جانم
سانیا با چشمان گرد شده نگاهم کرد ...خودمم تعجب کرده بودم که چرا همچین حرفی زدم ..اونطرف خط هم آراسب سکوت کرده بود ...صدای نفسهاشو از پشت گوشی می شنیدم
آراسب:جونت سلامت کوچلو
-کاری داشتی
اراسب نفسش را بیرون فوت کرد ...بهتر بگم توی گوشی فوت کرد
آراسب:من وسایلتو خونه ی خودت می زارم بعد هم دوربین اینارو وصل می کنم
-وصل می کنی؟
آراسب:نه یعنی منظورمه بچه ها وصل می کنن حواس نمی زاری برای من دیگه
خنده ای کردم
آراسب:سفارش کردم که تو خونه نزنن فقط بیرون تو حیاط اینا بزنن تا تو راحت باشی
لبخندی از رضایت زدم...نگران این بودم که اگه بخوان دوربین بزنن تو خونه من چکار کنم
آراسب:کاری نداری
-آراسب
آراسب:جان آراسب
ضربان قلبم شروع به تند تپیدن کرد..لبم را به دندان گرفتم
-ممنونم ازت
گوشی را قطع کردم و دستم را بر روی گونهام گذاشتم که از گرمای صدای او در حال آتیش گرفتن بود ...چشمامو بستم و این احساس رو در دلم ریختم یک احساس زیبایی که زیبایی های دنیا برایم کم رنگ شد و این زیبایی پررنگ تر...
خسته تکیه ام را به سانیا که غرغر می کرد دادم... خدایا دهن این دختر باز بشه بسته شدنش دیگه با یکی دیگه اس ...بی حوصله نگاهش کردم و پوفی کردم
-سانیا سرم رفت دیدی که نرفتم بیرون
سانیا اخمی کرد و مشتی به بازویم زد
سانیا:آخه دیونه نمی گی پاتو از این دانشگاه بیرون بذاری این آراسب تورو که نه ولی منو حتما" می کشه مگه نمی شناسیش مگه ندیدیش چقدر روت حساسه وای وای اگه دیر رسیده بودم که حالا رفته بودی بیرون که چی بستنی می خورم می آم دختر مگه نمی دونی واست خطر داره وای وای اگه می رفتی ماشین بهت می زد چلاق تر می شدی
با دست سالمم به پیشانیم زدم ....خدایا بگم غلط کردم این سانیا رو خفه می کنی با صدای تک زنگ گوشی موبایلم انگار آزادی به من داداه باشن به طرف خروجی دانشگاه پرواز کردم ...با دیدن آراسب گل از گلم شکفت اما به روی خودم نیوردم فقط به لبخندی پسنده کردم ...آراسب در عقب را برایم باز کرد ...به طرفش رفتم که سنگینی نگاهی را بر روی خود احساس کردم ...سرم را بالا گرفتم و به عقب برگشتم ...نگاهم را به اطراف گرداندم ..اما کسی را ندیدم اما ماشینی نظرم را جلب کرد
سانیا:جیز جیگر شده داری چی رو نگاه می کنی
با خنده به طرفش برگشتم که با پس گردنی که آراسب به او زد خنده ام بیشتر شد ...سرم را با تأسف تکان دادم و به طرفشان رفتم ....موقعه سوار شدن آراسب چشمکی به من زد
آراسب:خوبی کوچلو
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم با سوار شدنم آرسام به عقب بر گشت
آرسام: تو چطور این سانیا رو تحمل می کنی
نفسم رو به شوخی بیرون دادم و گفت
-اوه نمی دونی به سختی
آرسام:درکت می کنم شرایط منو داری
هر دو خنده ای کردیم که سانیا با مشتی که به من و آرسام زد هر دو خنده مان را جمع کردیم
سانیا:که تحملم سخته آره
چشمامو گرد کردم و نگاهش کردم
-جدا" خدایش
سانیا:سخته تحمل من دیگه
آرسام:خوبه خودت متوجه می شی
سانیا:یعنی آرسام تو همچین فکری می کنی
آرسام سرش را تکان داد
آرسام:شک نکن توش
سانیا:یعنی چی ...یعنی می گی که منو به زور تحمل می کنی
آرسام مغرورانه سرش را تکان داد
آرسام:آره اینقدر سخته که دلم می خواد....
سانیا لب و لوچه اش اویزون شد و با ناراحتی نگاهی به آرسام کرد ...نگاهی به آرسام کردم خیلی جدی و رک حرفایش را می زد
سانیا:دلت می خواد که چی ؟
آرسام شانه اش را بالا انداخت
آرسام:بعضی چیزها نه گفتنیه نه انجامش... ممکنه خیلی چیزها پیش بیاد
سانیا:اگه اینقدر تحملت سخته چرا تحمل می کنی
صدای سانیا از بغض می لرزید ...نگاهی به آراسب کردم که سرش را با تأسف برای آن دو تکان می داد ...آرسام کاملا" به عقب برگشت و خیره در نگاه سانیا شد و لبخندی زد
آرسام:چون این تحمل رو دوست دارم
سانیا سرش را به زیر انداخت و نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت ...لبخندی زدم و نگاهم را به آرسام دوختم که با لبخندی راست نشست و به رو به رو خیره شد ...نگاهی به آراسب کردم که خنده اش را نگه داشته بود ...دست سانیا را گرفتم ...از سردی انگشتانش چشمانم گرد شد
-سانیا
به طرفم بر گشت با دیدن سرخی گونه هایش پی به درونش بردم...چشمکی به او زدم که گفت
سانیا:اینقدر با این آراسب گشتی دیگه عین او هم رفتار می کنی دیونه
نیشگونی از دستش گرفتم که خنده ای کرد
سانیا:هنوز دلت بستنی می خواد
چشمانم را مظلومانه باز بسته کردم که سانیا با خنده لپم را کشید و گفتم
-بستنی می خوام
سانیا:من یکی سراغ دارم که بستنی مفت مجانی نصیبمون بشه
-جون من
سانیا:مرگ تو
خنده ی ریزی کردم
-حالا کی هست این آدم خیر دیده
سانیا چشمکی زد و با صدای بلندی رو به آراسب و گفت
سانیا:آراســــب آیه بستنی می خواد
با دهانی باز نگاهی به سانیا کردم که شانه ای بالا انداخت
آراسب:راست می گه آیه
خواستم حرفی بزنم که سانیا پرید وسط حرفم
سانیا:آره که راست می گم تو تا حالا دیدی من دروغ بگم
با این حرفش آرسام شروع به خندیدن کرد ... با مشتی که به بازوی او زد آرسام خنده اش را جمع کرد ...آراسب نگاهی به من کرد ... لبخندی ناخداآگاه بر روی لبم ظاهر شد که آرسب با لبخندی مشتش را به فرمان زد و راهش را به طرف همان کافی شاپ همیشگی کج کرد.... با لبخندی نگاهم را به بیرون از پنجره دوختم که ماشینی با سرعت از کنار ماشین ما گذشت و پشت آن دو ماشین دیگر با سرعت پشت سرش ...آراسب با دیدن ماشین ها ماشین را گوشه ی خیابان نگه داشت ...آرسام به طرف آراسب بر گشت و گفت
آرسام:خودشونن
آراسب عصبی دستی در موهایش کشید و موبایلش را از کتش بیرون آورد
آراسب:می شنوم
...
آراسب:نه نمی دونم شماره ماشین رو بردارین
...
با دادی که آراسب زد از جایم پریدم و با ترس نگاهش کردم
آراسب:هـــــــــــر طــــــــــور شـــــــده می خوام
سانیا دستم را در دستش فشرد ...آراسب که سنگینی نگاهم را بر روی خود احساس کرده بود نگاهم کرد با دیدن رنگ پریده ام اخمهایش باز شد و لبخندی زد ...دستهایش را دور فرمان فشرد و موبایل را به آرسام داد که کسی به پنجره ی طرف آراسب زد آراسب با دیدن مرد از ماشین پیاده شد و پشت به ما ایستاد ...آرسام با لبخندی به عقب بر گشت و نگاهمان کرد
آرسام:چرا رنگتون پریده
با ترس نگاهش کردم که با صدای بلندی خندید
آرسام:این به این در که دیگه حوس بستنی نکنین
سانیا:آخه چه ربطی داره
آرسام:یک ربطی داره که من دارم می گم دیگه
سانیا پشت چشمی نازک کرد و دستش را بالا برد و تکان داد
سانیا:ایــــــش برو اونور باد بیاد
آرسام:خفه نشی دختر باد کلر که روی توه
سانیا خنده ای کرد و زبونی برای او در اورد
سانبا:تو نمی فهمی برای همین هـــــیس
بی توجه به کل کل های اون دوتا نگاهی به آراسب کردم ...کلافه بود و چیز هایی به مردی که رو به رویش بود می گفت ...به طرفم برگشت و با لبخند دلگرمی که مهمونم کرد دلم قرص شد ...اهی کشیدم که سوار ماشین شد با خنده رو به سانیا و آرسام کرد
آراسب:چتونه شما دوتا آبرومونو بردین صداتون تا بیرون می اومد
آرسام:چی گفت
آراسب شانه ای بالا انداخت
آراسب:بعد می گم
می دونستم دوست نداره جلوی من یا سانیا چیزی بگه ...از کنار کافی شاپ که گذشتیم ...سانیا پوفی کرد و نگاهش را به بیرون دوخت ...آراسب کنار شرکت نگه داشت ...با تعجب نگاهش کردم ...چرا ماشین رو نبرد تو پارکینک ..به طرفش که برگشتم متوجه شدم سانیا و آرسام پیاده شدن و آراسب به طرف من برگشته و نگاهم می کنه لبخندی زد
آراسب:چیزی شده
سرم را تکان داد که لبخند دندون نمایی زد
آراسب:زبونتو موش خورده
سرم را تکان دادم که خنده ای کرد از خنده اش لبخندی زدم و در ماشین را باز کردم که صدایش را شنیدم که گفت
آراسب:نمی زارم صدمه ای بهت برسه آیه
به طرفش برگشتم و خیره در چشمانش شدم
-می دونم
لبخندی زد که چشمانش را باز بسته کرد
آراسب:قول دادم سر قولم هستم که تنهات نذارم
دلم گرم شده بود ...احساس داشتن یک حامی رو داشتم که می تونه کنارم باشه ...می دونم این شادی این گرما برای همیشه نیست اما باز هم به این یک لحظه اش هم برای من کافی بود پیاده شدم و رو به او و گفتم
-مواظب خودت باش
از ماشین فاصله کردم و نگاهم را از پشت بدرقه اش کردم .....داری چکار می کنی آیه ...چرا اینقدر ضربان قلبت تند شده ... شهاب رو چکار می کنی ... تا کی می تونی از احساست فراری باشی ... باز هم به خیابون که جای خالی اش را به رخم می کشید خیره شدم... تا کی می تونی متکی به دیگری و تابع اونا باشم سرم را بلند کردم ... تا کی می تونم تو بند چیزی باشم که با زور بوده...با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام از افکارم خارج شدم
سانیا:آیه نمی آی بریم داخل
سرم را تکان دادم و با او همراه شدم ...آرسام لبخندی زد و پشت سرمان راه افتاد ...روز خسته کننده ای بود ... آخرین کلماتی را که مهندس آسایش گفت را در ورقه نوشتم و از اتاق خارج شدم که تلفن روی میزم به صدا در اومد ...پوفی کردم و خودم را به میز رساندم ... باز هم سراغ آراسب را گرفتن ...آهی کشیدن و نگاهم را به در اتاقش دوختم و گفتم
-فعلا" تشریف ندارن
شخص پشت خط بدون حرفی گوشی را قطع کرد ...اخمی کردم و نگاهی به گوشی در دستم دوختم ...بی ادب حداقل یک خداحافظی می کردی ...سرم را با تأسف تکان دادم و میز را دور زدم و روی صندلی خودم نشستم ...صندلی را جلو کشیدم و دستم را زیر چانه زدم و به در بسته ی اتاقش خیره شدم ...از همون موقع که پیاده مون کرده بود از او خبری نبود ...سانیا هم بعد از ساعتی موندن سانیار اومد دنبالش و رفت ....مغنه ام را درست کردم و تکیه ام را به صندلی دادم .... دستم را را بر روی ساعت آراسب کشیدم ...نوازشگونه لمسش کردم ...احساس خوبی زیر پوستم قرار گرفت و گرمای عجیبی را درمن وجود ایجاد کرد ...لبخندی زدم
آرسام:خدارو شکر ما امروز لبخند تورو دیدم
با شنیدن صدای آرسام از جام پریدم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم ... آرسام با دیدن ترسم خنده ای کرد ....اخمی کردم ...واقعا" هم راست می گن که پسرا از ترس دخترا خوششون می آد
-یک اهمی یک اهومی بکن زهره ام ترکید
آرسام که هنوز می خندید بر روی لبه ی میز نشست
آرسام:من چندباری صدات زدم اما انگار اینجا نبودی
از اینکه سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد لبخندی زدم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم
-شیرین جون راست می گه
آرسام:شیرین جون چی می گه
با حالت مشکوکی نگاهم کرد که خنده ای کردم
-می گه که هر چی سن سال خانواده فرهودی توی آقایون بالا بره بچه تر می شن
آرسام سرش را با تأسف تکان داد و دست به سینه نشست
آرسام:می بینی تورو خدا این هم از مامان ما
-حق داره دیگه حالا فکر می کنی بهت می خوره سی ساله باشی
آرسام راست ایستاد و کتش را درست کرد
آرسام:دستت درد نکنه دیگه بگو بچه ام راحت باش
خنده کنان تکیه ام را به صندلی ام دادم و ابرویی بالا انداختم
-من راحتم داداش
آرسام پشت چشمی برایم نازک کرد که هر دو با صدای بلندی شروع به خندیدن کردیم ... با دیدن خانوم احمدی یکی از مهندسها که از اتاقی خارج می شد آرسام خنده اش را جمع کرد و رو به من که خنده ام به لبخندی تبدیل شده بود کرد و گفت
آرسام:خانوم اسفندیاری لطفا" امروز هر کس با آراسب کار داشت وصل کنین اتاق من
به یک لحظه دلم گرفت ...آروم که فقط او بشنود گفتم
-پس آراسب امروز نمی آد
آرسام دستی در موهایش کشید و در حالی که با نگاه خانوم احمدی را دنبال می کرد گفت
آرسام:نمی دونم گفت که چندتا کار نیمه تموم دارم باید تمومش کنم
-آهـــــان
سرم را تکان دادم و به زیر انداختم
آرسام:دارم می رم نهار بگیرم چی می خوری
لبخندی زورکی زدم و نگاهش کردم
-نه گشنه ام نیست
آرسام چشمکی زد :تعارف که نداریم
آهی کشیدم ... آراسب هم تعارفی نبود ... فکر آراسب را کنار زدم و گفتم
-نه داداشم من تعارف نمی کنم
آرسام لبخند برادرانه ای زد و گفت
آرسام:واست جوجه می گیرم
-من که گفتم نمی خورم
آرسام:وقتی غذا ببینی اشتهات باز می شه
خنده ای کردم:مگه من مثل تو شکموم
آرسام:سانیا که هست تو هم دوست اون
مشکوک نگاهش کردم و لبخند بدجنسی زدم
-دیگه سانیا چی هست
آرسام که با دیدن حالت مشکوکم تعجب کرده بود ...قدمی به عقب رفت
آرسام:چرا همچین نگام می کنی
یک تای ابرویم را بالا دادم و همان لبخند را بر روی لبانم حفظ کردم
-چطور نگاهت می کنم
آرسام به لحظه ای نگاهم کرد ...من که به سختی خنده ام را نگه داشته بودم به صورت رنگ پریده اش خیره شدم ...آرسام این پا اون پا کرد ...که نگاهی به پشت سرش انداختم و گفتم
-اااا سانیا تو که قرار بود دیگه نیای
آرسام با شنیدن اسم سانیا چشمانش درخشید و بر گشت ... از اینکه مطمئن شده بودم که احساسم به من دروغ نمی گفت خوشحال شدم ...آرسام که فهمیده بود او را دست انداخته بودم به طرفم بر گشت
آرسام:داشتیم آیه خانوم دیگه
شانه ام را بالا انداختم و با خنده ی شیرینی گفتم
-شما هم که بــــــلـــــه آقا آرسام
آرسام خجالت زده کتش را درست کرد که دستم را به زیر چانه ام زدم و به او خیره شدم
-کی شیرینی می خوریم داداشی
آرسام خنده ی شیرینی کرد
آرسام:تو چطور فهمیدی
-حالا خودت ضایع کردی
با خنده سرش را تکان داد و گفت
آرسام:ای شیطون پس می خواستی مچ گیری کنی دیگه
با لبخندی سرم را تکون دادم که برادرانه نگاهم کرد و گفت
آرسام:خیلی دوست داشتم در این مورد با کسی حرف بزنم ولی....
نگاهش را به جای دیگر دوخت که گفتم
-ولی قدرت گفتنش رو نداشتی
آرسام سرش را تکان داد که با خارج شدن خانوم احمدی اخمهای آرسام درهم رفت
آرسام:این احمدی زیادی مزاحم می شه ها
خنده ای کردم و گفتم
-هر وقت بخوای حرف بزنی هستم
آرسام:مگه جز تو چندتا خواهر دیگه دارم مطمئن باش به خودت می گم
لبخندی زدم ..جواب لبخندم را با لبخند مهربانی داد و از شرکت برای گرفتن نهار خارج شد .... نگاه گرم برادرانه آرسام شادی را در دلم برپا کرده بود آرزوی داشتن برادری را در حقم تموم کرده بود ... ذوقم برای عاشق شدنش یا حتی خواستنش شیرین بود ... بار دیگر دستم را بر روی ساعت آراسب کشیدم و زمزمه کردم
-ممنونم آراسب که خانواده ای نصیبم کردی
سرم را بلند کردم و نگاهم را به اتاقش دوختم ... جای خالی اش زیاد به چشم می خورد انگار شرکت بدون او همان شرکت نبود یا من آنطور فکر می کرد ..آهی کشیدم ... کجایی آراسب ...با زنگ خوردن تلفن روی میز به خودم امدم و بار دیگر کارم را شروع کردم ...هنوز تلفن را قطع نکرده بودم که صدای قدمهایی به گوشم رسید ...مداد را در دستم چرخواندم
-بله پلاک دوازده ..منبع هم همونجا می تونین پیدا کنین
صدای قدم ها قطع شد .... نفسم را بیرون فوت کردم و بی توجه به اطراف مدادم را بین انگشتانم تکان دادم ...بعد از توضیح کامل گوشی را قطع کردم خواستم تکیه ام را به صندلی بدهم که مداد از دستم افتاد ...خم شد و مداد را برداشتم که ...نگاهم به دو جفت کفش افتاد ...نفس توی سینه ام حبس شد صحنه های تصادف مانند فیلمی از جلو چشمانم به نمایش در آمد ... قدم ها نزدیک تر شد ...دردی که در تمام قفسه سینه ام به خاطر خم شدن پیچیده بود به آخی تبدیل شد .... قدم ها بلند برداشته شد بلند شدم و راست ایستادم ....نگاهم را در چشمان مرد دوختم ....صورت مرد برایم واضح تر شد ولی در هاله ای از ابهام قرار گرفت ...مرد پوزخندی زد
مرد:چیه کوچلو
قفسه ی سینه ام با سرعت بالا پایین می رفت ...نگاهم را به اطراف دوختم که پوزخندش عمیق تر شد
مرد:خانوم کوچلو اتفاقی افتاده
صدایش آشنا به گوشم می رسید ... همان صدایی که برای اولین بار شنیدم .((بزنینش نباید زنده بمونه)) سوزش دنده ام اشک را در چشمانم جمع کرد و قطره اشکی بود که اجازه فرود آمدن را از چشمانم گرفت ... تصویر ها برایم واضح تر می شد ولی صورتها و اشخاص برایم در ابهامی بودن ...پشت مه غبار گرفته ای پنهان بودن ....مرد قدم دیگری جلو آمد...به عقب رفتم که با دیوار پشت سرم برخورد کردم چشمهایم را بستم ...درد امانم را بریده بود و نفس کشیدن را برایم سخت کرده بود
آراسب:آیــــه
دستم را بر روی قفسه ی سینه ام بردم و به آراسب که پشت آن مرد ایستاده بود چشم دوختم ...بیشتر از این تحمل وزنم را نداشتم از روی دیوار سر خوردم.. دیگه جای امنی بودم...جایی که آراسب بود امن بود ....آراسب مرد را کنار زد و رو به رویم نشست ..نگاهم را به چشمان نگرانش دوختم و آهی کشیدم
-آراسب
آراسب:جان آراسب
دیگه از بودنش مطمئن شده بود ....لبخندی زدم و چشمانم را بستم که صدایش را شنیدم که کسی را صدا می زد که برایم آب قند بیاورد
آراسب:آیه ...
حرفی نزدم ...شاید حرفی برای گفتن نداشتم... دستم را به دیوار تکیه دادم و بلند شدم چشمانم را باز کردم ...هنوز چشمان نگرانش به روی من بود ...لبخندی زدم که نگاهم به همان مرد افتاد ...آراسب با دیدن ترس نگاهم به طرف مرد برگشت و نگاهش را به او دوخت ...با دیدن نگاه خیره ی مرد پشت آراسب سنگر کردم ....آراسب سرش را کج کرد و جلوی نگاه خیره مرد را به من گرفت
آراسب:بــله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۲۳
آیه:سانیا آروم باش سانیا اخم کرده به آرسام نگاه کرد که با دیدن خنده ی من خواست کفش دیگرش را در بیاورد که آیه دستش را گرفت آیه:اااا سنیا زشته این کارها چیهآرسام که پشتم ایستاده بود خنده ی بلندی سر داد و گفت آرسام:دیدی اینم می ترسه بوی گند جورابت خفمون کنده سانیا جیغی کشید به طرفش خیز برداشت که آیه دستش را گرفت ...با خنده آرسام را از پشت سرم کنار زدم و بازویش را گرفتم و او را جلوی خودم قرار دادم سانیا:که بوی گند جوارب من آیه خنده کنان او را گرفته بود ...و من آرسام را جلوی سانیا گرفته بودم...آیه چشم ابرو می اومد که آرسام رو بزن کنار...ولی من که تازه خیلی خوشم اومده بود ....آرسام رو به سانیا نزدیک تر می کردم آرسام:ول کن آراسب....این پیشی وحشی منو با چنگاش می کشه بی داداش می شی ها خنده ای کردم و با چشمکی که به آیه زدم گفتم-بذار چنگت بزنه تا از شرت راحت بشم آیه اخمی کرد آیه:آراسب به جای اینکه جلوی اینارو بگیری داری آتیش بینشون رو بیشتر می کنی-ااا آیه بذار مشکلشونو حل کنن دیگه آیه خواست چیزی بگوید که آرسام مشتی به شکمم زد ...از درد اخمی کردم و زیر پایی به آرسام که از من فاصله می گرفت زدم که بر روی زمین افتاد ...آرسام با اخمی نگاهم کرد و گفت آرسام:ای که بی آراسب بشم من آیه:خدا نکنه آرسامبا این حرفش دردم را از یاد بردم و نگاهم را به چشمانش دوختم ...آیه لبخند شرمگینی زد و گونه هایش سرخ شد...از سرخی گونه هاش به خنده افتادم که سانیا از موقعیت استفاده کرد و آیه را کنار زد و خودش را به آرسام رساند و با کفشش یکی به سرآرسام زد ....با دیدن آن دو خنده ی بلندتر کردم و به طرف آیه برگشتم ...با دیدنش خنده از روی لبام ماسید خودم را به او رساندم که از درد صورتش جمع شده بود ...با نگرانی دستم را جلو بردم که دستش را بگیرم ...با چشمان گرد شده خودش را عقب کشید...دستم را مشت کردم و به زیر انداختم ..پوفی کردم و با نگرانی گفتم-چی شد آیهبا صدای نگران من آن دو نیز دست از شیطنت برداشتن و با نگرانی به آیه چشم دوختن ...آیه با دیدن آن دو که دست نگه داشته بودن لبخندی زد و گفتآیه:آخیش مریضی هم چه فایده های که نداره اخمی کردم:یعنی داشتی فیلم می اومدی خنده ای کرد و سرش را تکان داد ..عصبی نگاهش کردم ..که با نگاه عصبانیم ...نگاهش را به زیر انداخت ...کلافه به طرف در رفتم و گفتم-من توماشین منتظرم و از اتاق خارج شدم ...از چی ناراحت بودم ...از اینکه اجازه نداده بود دست بهش بزنم ...یا اینکه این شوخی مسخره رو کرد ...آیه داری با من چکار می کنی..یعنی اینقدر من کثیفم که تو یک اتاق بسته نمی تونی تحملم کنی ....از بیمارستان خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم ....موبایلم را از کافشنم خارج کردم و شماره ای را گرفتم -همگی آماده هستین...-حواستون رو درست جمع کنین نمی خوام کسی متوجه بشه ...-یادتون باشه با فاصله بیاین نظر مشکوکی دیدن به سرگرد اطلاع بدین ...-باشه...خداحافظ موبایل را قطع کردم و سوار ماشین شدم ...نگاهی به اطراف کردم ...ماشین مشکوکی به چشمانم نمی خورد ...مشتی به فرمان ماشین زدم ...چقدر دنیال اون ماشین گشتم که آیه رو زده بود ...اما از هر کس که می پرسیدم ..می گفت در رفت ...اگه در رفت چطور موبایل آیه رو برداشت ...از همان پرستاری که وسایل آیه را داده بود هم پرسیدم که این وسایل رو از کجا آوردی ...جوابش این بود که وسایل با بیمار آوردن ...مشت دیگه ای به فرمان زدم که در ماشین باز شد آرسام:چرا این فرمون بیچاره رو می زنی این چه گناهی کرده-زر نزن برادر من و سوار شو با سوار شدن آرسام ..آیه و سانیا هم سوار شدن ...با بسته شدن درها پایم را بر روی پدال گاز گذاشتم که آرسام اخمی کرد آرسام:هوووو درست برو بیمار تو ماشین داریم لبخندی زدم و سرعتم را کمتر کردم ....عینک آفتابی ام را بر روی چشمانم گذاشتم و آینه را بر روی صورت آیه تنظیم کردم...صورت زیبای معصومش توی آیه قاب شده بود ...لبخند سرخوشی زدم و از پشت عینک نگاهم را از آینه به او دوختم ...چشمان زیبایش باز هم ناراحت بود ...مثل همیشه آهی کشید که خنده ای کردم ...این دختر فکر نکنم بتونه دست از آه کشیدنش برداره آرسام:خدایا شفا بده داداشه ما هم دیونه شد رفت با خنده مشتی به بازویش زدم که آیه و سانیا هم خندیدن ...کنار گل فروشی ایستادم و بدون حرفی پیاده شدم ...وارد گل فروشی که شدم ....شاگرد با دیدن من لبخندی زد که گفتم-سفارشی که دادم آوردین
شاگرد سرش را تکان داد و گفت-خیلی از جاها سر زدم که آخرش تونستم پیداش کنم -خسته نباشید پس شاگرد دست گل گل یاس را به دستم داد ....چشمامو بستم و بویش را در مشامم بردم...و بعد از پرداخت به طرف ماشین راه افتادم در پشت را باز کردم همانجا که آیه نشسته بود و با لخندی گل ها به دستش دادم ...با تعجب به گل های در دستش نگاه کرد و لبخندی بر روی لبش نشست خودم را بهش نزدیک کردم که صدامو بشنوه و گفتم -حاظرم هر کاری کنم که این لبخند روی لبات بشینه نگاهم کرد و لبخند عمیق تری زد آیه:خیلی گلی خنده ای سر دادم وسوار ماشین شدم که آرسام با لبخندی سرش را با تأسف تکان داد و گفت آرسام:وقتی می گم تغییر کردی نگو نه ماشین را به حرکت در آوردم ..از آینه نگاهش کردم که چشماشو بسته بود و گلها را بو می کشید ....لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم ...ماشینم پر شده بود از بوی آیه ....دستی در موهایم کشیدم که نگاهم به ماشینی که از کنارم رد شد افتاد ...ماشینی با همون رنگ از کنار دیگرم رد شد ....اخمی کردم و رو به آیه و گفتم -آیه نگاه کن ببین این ماشین برات آشنا نیست آیه نگاه نگرانش را به ماشین کناری دوخت ...می دونستم هنوز نمی تونست یادش بیاره که اون روز چه اتفاقی افتاده ...می خواستم سعی کنه همکاری کنه ...اما آیه با ناراحتی سرش را تکان داد و غمگین نگاهم کرد که لبخندی زدم-مهم نیست بی خیال به خودت فشار نیار سرش را تکان داد ...و نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت ...موبایلم را در آوردم که آرسام نگاهم کرد که چی شده...ابرویی بالا انداختم و گفتم -بعد می گم سرش را تکان داد که تک زنگی به موبایل احسان زدم ...که سانیا گفتسانیا:آراسب مگه خونه نمی ریم -اینطور که معلومه نه آیه نگاهش را به اطراف گرداند و با تعجب نگاهم کرد که وارد کوچه ای شدیم ...با دیدن کوچه چشمانش درخشید ...نگاهم را به کوچه دوختم ..و یاد اولین روزی که آیه را رساندم افتادم ...که پلاستیک هلو را به طرفم گرفت...اون روز هیچ فکر نمی کردم ...این دیدار تا اینجا پیش بره...از آینه نگاهش کردم که با شادی به کوچه چشم دوخته بود...آرسام نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت که عینک آفتابی ام را به طرفش پرت کردم .سانیا:اینجا کجاست دیگه خواستم چیزی بگویم که آیه با صدای سرخوش و شادش رو به او و گفت آیه:اینجا خونه ی منه سانیا با تعجب نگاهش کردسانیا:واقعا"لبخند عمیقی زد ...که لبهایش سرخ شد ..کنار خونه نگه داشتم و به عقب برگشتم و نگاهش کردم -پیاده نمی شی خانوم با این حرفم نگاهش را به در خونه اش دوخت ...نگاهش را دنبال کردم ...که نگاهم به خانومی افتاد که از خانه اش خارج شد ...با سرعت از ماشین پیاده شد و خودش را به آن خانوم رساند همان خانوم با دیدن آقوشش را باز کرد که آیه بی معطلی خودش را در آغوش او انداخت....سانیا هم از ماشین پیاده شد و به طرف آن دو رفتکه آرسام گفت آرسام:چرا اینجا دست به سینه تکیه ام را به صندلی دادم -چون می خواستم از این به بعد دیگه فقط بخنده آرسام لبخندی زد و سرش را تکان داد....نگاهم را به صورت خندانش دوختم همه دورش جمع شده بودن .....چشمامو روی هم گذاشتم ...شاید اگه اون خانومی که به شماره آیه زنگ نمی زد ...فکرم به اینجا نمی رسید که بیارمش به خونه اش ...چشمامو باز کردم و یاد اون روزی افتادم که چقدر از شنیدن خبر بارداری دوستش شاد شده بود...و به او قول داده بودم که می آرمش دوستش رو ببینه ... و آخرش هم به قولم عمل کرده بودم ...نگاهش را قدر شناسانه به من دوخت که باز آرسام گفت آرسام:چطوره درباره ی شناسنامه هم بگی شاید خوشحال تر بشه به آرسام نگاهی کردم ...احساس بدی داشتم ...می ترسیدم اگه جریان شناسنامه روبه آیه بگم ...که درست شده وشناسنامه اش دست منه ...ازم فاصله بگیره .....سرم را برای آرسام تکان دادم و از ماشین پیاده شدم که آرسام هم با من پیاده شد آیهنگاهم را به او که از ماشین پیاده شده بود دوختم .... لبخندی روی لبم نشست که با ضربه ای که محکم به کمرم زده شد نفسم از درد حبس شد..... خم شدم و چشمامو بستم ...صدای قدم های شتاب زده ی کسی را که به من نزدیک می شد شنیدم و صدای نگران آراسب در گوشم پیچید آراسب:آیه ...با عصبانیت رو به شخصی که همچین کاری کرده بود کرد و با صدای که خشم در آن پدیدار بود گفت آراسب:خانوم چرا حواستون نیست مهری:ب...به خد..حواسم نبود با شنیدن صدای مهری هم دردم کم نشد ....آراسب کلافه بر روی پایش نشست و خیره در صورتم شد ...با دیدن نگاهش نگاهم را در آن نگاها که پر از نگرانی بود دوختم...یعنی این نگاه برای من اینطور نگران شده بود....بغضی در گلویم نشست و صورتم جمع شد ....این بغض از درد نبود ....از چیزی در دلم بود که خودم باورش نداشتم...شاید هم نمی خواستم باور کنم آراسب:نفس بکش آیه...آروم آروم نفس بکش وخودتو راست کن بغضم عمیق تر شد ..آهی کشیدم که لبخندی زدم و گفتآراسب:دختر تو نمی تونی آه نکشی لبخند کم جونی روی لبم نشست و قطره اشک از چشمانم سرباز زد و اجازه ریختن را به آن دادم....نفس عمیقی کشیدم و همانطور که گفته بود انجام دادم و دردم را پشت لبخندم پنهان کردم ...نگاهی به لیلا جون و مهری کردم که با نگرانی نگاهم می کردن و گفتم-تو داری بچه دار می شی ولی هنوز آدم نشدیمهری اخمی کرد که آرش از پشت سرش گفتآرش:حرف دل منو زدی با دیدن آرش لبخندی روی لبم نشست و ابرویی برایش بالا انداختم که خنده ای کرد و سرش را با تأسف تکان داد آرش:تو آدم نمی شی خنده ای کردم که نگاهش را به پشت سرم دوخت ...نگاهش را دنبال کردم که نگاهم به آراسب...آرسام و سانیا افتاد ...آراسب اخم کرده سرش را به زیر انداخت بود که با تنه ای که آرسام به او زد سرش را بالا گرفت ...نگاهش را به من و آرش دوخت و اخمهایش بیشتر درهم رفت.... با تعجب نگاهش کردم که آرش کنارم ایستاد و گفت آرش:معرفی نمی کنی آیه نگاه پر تعجبم را از آراسب گرفتم و به آرش دوختم و لبخندی زدم ...سرم را تکان دادم -چرا که نه اشاره ای به سانیا کردم و لبخندی زدم -سانیا مجد هم کلاسیم و بهترین دوست عزیزی که هیچ وقت نداشتم صدای اعتراض مهری بالا رفتمهری:آیـــــه دستت درد نکنه آرش اخم ساختگی کرد ...مهری پشت چشمی نازک کرد و گفتمهری:ایـــــش اینطور نگام نکن چشم بچه ام چپ می شه با این حرفش همه پقی زدن زیر خنده جز آراسب که هنوز با اخمی نگاهش به آرش بود که کنار من ایستاده بود... آرش رو به مهری کرد و گفت آرش:اگه اجازه بدین با بقیه آشنا بشیم مهری لبخند پهنی زد و تکیه اش را به در داد و با عشوه ی خاص زنانه اش گفتمهری:اجازه ی ما هم دست شماست بفرمایین شما آرش لبش را به دندان گرفت ...خنده ام را قورت دادم و با تأسف سرم را برای مهری که با دیدن قیافه سرخ شده آرش می خندید تکان دادم.... آرش نگاهش را به سانیا دوخت و لبخندی محجوبانه ای زد .... مودبانه گفت آرش:خوشحالم از آشنایتون سانیا خانوم سانیا لبخندی زد و سرش را تکان دادسانیا:من هم خوشبختم نوبت به آرسام رسید رو به آرسام لبخندی زدم و گفتم-این هم آرسام فرهودی...رییس بنده و دوست و حامیه خوب و بهترین داداشه دنیا باز هم صدای مهری خنده را بر روی لبهایمان ظاهر کرد مهری:می بینی چه آدم فروشی شده لیلا جون با خنده نگاهش کردم که آرش با تشر رو به مهری کرد آرش:مـــــهــــــریمهری شانه اش را بالا انداخت و دست به سینه صورتش را برگرداند و به آراسب دوخت ...آرش نگاهی به آرسام کرد و دستش را جلو برد و دست آرسام را در دستش فشرد آرش:خوشبختم آرسام جان ممنون که حامیه آیه بودینآرسام لبخندی زد و سرش راتکان داد آرسام:وظیفه استآرش خنده ای کرد و نگاهش را به آراسب دوخت و دستش را به طرف او گرفت آرش:فکر کنم نوبتی هم که باشه نوبت شماست لبخندی به آراسب زدم که با اخمهای درهم دستش را در دست آرش نهاد.... قدمی جلو برداشتم و با هیجانی که در دلم بر پا شده بود گفتم-آره نوبتی هم باشه نوبت آراسبه مهری:به به آرسب جای علی خالی آرش اخمی کرد و لبش را به دندان گرفت و گفتآرش:خانومم کنترول کن خودتو مهری خنده ای کرد و سرش را تکان داد...نگاهی به آراسب کردم که اخمهایش باز شده بود... لبخندی زدم و گفتم-آراسب فرهودی برادر آرسام و پسر خاله ی سانیای عزیز و رییس بزرگ بنده وآراسب با همان چشمان خاکستری و درخشانش زل زد در چشمانم...آرش به طرفم برگشت و گفت آرش:و...-و...گونه هایم با نگاه خیره آراسب داغ شده بود ...وصفی برای رابطه ی من آراسب نداشتم زبونم نمی چرخید ...اسم رابطه ی من و آراسب چی می تونست باشه ...همه منتظر به من چشم دوخته بودن حتی خود آراسب... لبخند عمیقی زدم و گفتم-و دوست آرش سرش را تکان داد که آراسب لبخندی زد و آهسته که فقط من بشنوم گفت آراسب:فقط دوست با تعجب سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم...نگاهش از شیطنت می درخشید ....لبخندی زدم که چشمکی زد و گفتآراسب:فقط دوست خنده ی سرخوشی کرد که مهری مثل عجل معلق به وسط ما پرید .... آرش اخمی کرد و سرش را با تأسف تکان داد...مهری خودش را به آرش چسپاند و در گوش او چیزی گفت که آرش سرخ شد و اخمهایش باز شد.... سرش را به زیر انداخت ....نگاهی به مهری کردم که چشمکی زد...خدا می دونست چه گفته که آرش بدبخت اینطور سرخ و سفید شده ...مهری با دیدن لبخند من اخمی کرد مهری:به جای این لبخند گله گشادت ....آرش:مــــهـــــری مهری خنده ای کرد و گفتمهری:باشه بابا رو به من کرد و گفتمهری:حالا با این لبخند زیبایی که مارو مهمون کردی ما روهم معرفی کن خنده ای کردم و رو به آنها کردم و گفتم -بچه ها معرفی می کنم مهری دوست خل و جونی جونی خودممهری:آرش آرش خنده ای کرد و شانه اش را بالا انداخت آرش:حقیقت تلخه عزیزم همه بقی زدن زیر خنده که رو به آرش کردم و گفتم-این هم داداش خوبم آرش همسر مهری مهری خنده ای کرد و گفت مهری:چه هندونه هایی که زیر بغلش نذاشتی حالا تا یک هفته لبخند روی لباشه آرش خنده ای کرد و نگاه پرمحبت را به من دوخت ...جواب نگاه پر محبتش را با لبخندی دادم و به عقب برگشتم و نگاهم را به لیلا جون دوختم و دست سالمم را به طرفش دراز کردم ...یاد فداکاری هایی که لیلا جون برای علی کرده بود می افتم دلم سر خوش می شه و علی را برای داشتن چینین مادری حسودی می کردم....لیلا جون دستش را در دستم نهاد ...کاش من همهمچین مادری کنارم بود که خودم زندگیمو به پاش می ریختم همین کاری که علی داره می کنه ...رو به آراسب کردم و لبخند غمگینی زدم-این هم بهترین مادر دنیا لیلای عزیزلیلا جون دستم را در دستش فشرد که مهری دستانش را به هم کوبید و گفتمهری:البته مهمترین شخص فعلا" نیستش ولی بعد باهاش آشنا می شین خنده ای کردم که آرش اشاره ی به بقیه کرد و گفت آرش:بفرمایین داخل مهری دست سانیا را گرفت و خنده ای کردمهری:بیا بریم داخل که این آرش وقتی فهمیده که آیه تصادف کرده رفته کباب زده سانیا:کباب چی زده؟آرسام خنده ای کرد و رو به آراسب و من کرد و گفت آرسام:بیچاره سانیا از بس از دست شما دوتا گشنگی کشیده که توکار کبابا مونده آراسب خنده کرد که سانیا به طرف آرسام خیز برداشت ....بعد از اینکه سانیا و آرسام یک دور دور ماشین دنبال هم دادن وارد خانه شدیم ...با وارد شدنمان در خانه نسیمی به صورتم خورد بوی خانه ام را در مشامم پر کردم .... نگاهم به آراسب افتاد که دستانش را باز کرده بود و چشمانش را بسته بود و نفس عمیق می کشید لبخندی زدم که با سقلمه ای که آرسام به آراسب زد او از جا پرید .... با اخمی به آرسام نگاه کرد و گفتآراسب:مریضی برادر من آرسام خنده ای کرد ...سانیا که از کنار آرسام رد می شد گفتسانیا:زهرمارآرسام اخمی کرد ....نوبتی که هم باشه نوبت آراسب بود که به او بخندد....نگاهم را در اطراف حیاط چرخواندم ....چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ....آهی کشیدم که صدای آراسب را از نزدیک شنیدم آراسب:من آخرش راز این آه کشیدنت کشف می کنمخنده ای کردم و گفتم-آرزو بر جوانان عیب نیست پسرم آراسب خنده ای کرد و با چشمان خاکستری اش زل زد به من ...غرق در چشمان یکدیگر بودیم ...آراسب چشمانش را بست و بار دیگر آن را باز کرد که لبخندی زدم-داری چکار می کنی آراسب:دارم این لحظه رو تو ذهنم برای همیشه حکش می کنم -دیونه چشمانش درخشید و لبخندی نشست روی لبش که زیر لبش به خاطر همان کتک کاری که بخیه خورده بود چین افتاد و لبهایش را زیباتر کردم ...دوست داشتم دستم را دراز کنم و انگشتم را بر روی آن بکشم ...نمی دونم چقدر بود که خیره به او بودم که با صدای سرفه ی مهری به خودمان امدیم ونگاهمان را از یکدیگر گرفتیم و به مهری دوختیم مهری:همه منتظر شمان آراسب دستی در موهایش کشید و کلافه رو به مهری و گفتآراسب:برای چی؟ مهری خنده ای کرد و دست من را گرفت و با خودش کشید که آراسب اخمی کرد آراسب:مهری خانوم توروخدا آروم تر مهری با تعجب به آراسب نگاه کرد و با حالت تسلیم دستش را بالا برد وبه عقب برگشت و با ترس ساختگی به داخل رفت...خنده ای کردم و با آراسب وارد خانه شدیم ...آراسب نگاهی به اطراف کرد و لبخندی زد آراسب:اینجا خیلی....آرسام:سنتیه آراسب خنده ای کرد و سرش را تکان داد که آرش بشقاب را بر روی سفره گذاشت و گفت آرش:اینجارو خود آیه درست کرده مهری:نمی دونین چقدر حرص خورده به خاطر این خونه خنده ای کرد و کنار سانیا که کنار سفره نشسته بود نشست و گفت مهری:شبح شده بود یکهو از خواب بیدار می شد می نشست برای تمییز کاری و ساختن این خونه اخمی کردم و مشتی به بازوش زدم که گفتمهری:این یکی دستتم چلاق شه عزیزمبا این حرفش با ترس نگاهی به آراسب کرد که خنده ام گرفت با خنده ی من... سانیا و مهری نیز به خنده افتادن که آراسب با تعجب نگاهمان کرد...آرسام دستش را بر روی شانه ی آراسب نهاد و گفت آرسام:همنشینی با سانیا اینارو هم ...سرش را با تأسف تکان داد که سانیا با اخمی نگاهش کردو پشت چشمی برایش نازک کرد با این حرکتش همه به خنده افتادن ...نگاهی به سفره کردم و گفتم-منتظر علی نمی مونین جاش خیلی خالیهآراسب سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ..با صدای زنگ خونه با شادی از جام بلند شدم که دردی در سینه ام پیچید ...آراسب از جایش بلند شد که لبخندی زدم ...مهری اخمی کردمهری:آقا آراسب شما بفرمایین علی جونش اومد دیگه همه رو فراموش میکنهزبونی برای مهری در اوردم و گفتم-حسودبدون حرف دیگری به حیاط رفتم و در آن را باز کردم علی پشتش به من بود و به خانه ی خودشان و مهری نگاه می کردعلی:یعنی واقعا" که شماها چرا هیچوقت خو....با برگشتنش حرفش نیمه ماند و با چشمان گرد شده نگاهم کرد ...نگاهش را در صورتم چرخواند و به دست گچ گرفته ام خیره شد علی:آبجی اشک از چشمانم سرازیر شد ...چقدر دلتنگ داداش کوچکم بودم ...لبخندی در میان گریه زدم و گفتم-جون آبجی علی با شادی سرش را بالا گرفت ...باورم نمی شد چشمهای او هم خیس بود...لبخندی زد علی:خیلی بی معرفتی خنده ای کردم -وسط این همه احساست این چی بود که گفتی بچهعلی هم خنده ای کرد و کیفش را بر روی شانه اش جابه جا کرد علی:همنشینی با مهری این بالا رو سر من آورده ...بچه هم نیستم خنده ای کردم و کیفش را از روی شانه اش برداشتم-خسته نباشی داداشی بیا تو که تازه سفره انداختیم سرم را بر گرداندم که نگاهم به آراسب افتاد که به چهارچوب در تیکه داده بود... با شادی لبخندی زدم و گفتم-آراسب اینم علی کوچلوی خودمعلی اخمی کرد و وارد شد علی:ااا آبجی آیه کجاشو من کوچلوم آراسب با دیدن علی لبخندی زد .... موهای علی را به هم ریختم...که اخمی کرد و به طرف آراسب رفت و بعد از دست دادن به آراسب وارد خانه شد ...از کنار آراسب می گذشتم که صداشو شنیدم که گفتآراسب:کوچلوی من که هستیبه طرفش برگشتم و با چشمان گرد شده نگاهش کردم ...که با چشمکی که زد وارد شد ...هنوز تو بهت حرفش بودم که با صدای مهری که صدایم می کرد به خودم آمدم ...کنار سفره نشستم و نگاهم را به آراسب دوختم با دیدن نگاهم خنده ی ریزی کرد ...اخمی کردم و سرم را به زیر انداختم ...بشقابی پر از کباب و برنج رو به رویم گذاشتن که سرم را بالا گرفتم -وااای این خیلی زیاده آراسب اخمی کرد و دوغ را کنارم نهاد ...قاشقی به دستم گرفتم وکبابهای اضافی را به طرف بشقاب مهری بردم که با صدای پر تحکم اراسب دستم نیمه را متوقف شد آراسب:آیه بخور سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که با اخمی اشاره به بشقابم کرد ...صدای مهری را کنار گوشم شنیدم که گفت مهری:بخور که حالا خودش می خورتت لبم را به دندون گرفتم و نیشگونی از پایش گرفتم که خنده ای کرد و شروع به خوردن کرد ...من هم زیر نگاهای آراسب بشقاب پر از غذایم را خالی کردم....بشقابها جمع کردیم و برای شستنش من و مهری به آشپزخانه رفتیم و اجازه دادیم بقیه استراحت کنن ..مهری نگاهم کرد و خنده ای کرد ...با تعجب نگاهش کردم -چیه چرا می خندی مهری:به این می خندم عقل کل چطور می خوای با یک دست کمکم کنی ظرفهارو بشوری متوجه حرفش نشدم ...نگاهی به دست گچ گرفته ام کردم و من هم مانند او به خنده افتادم ...که آراسب وارد آشپزخانه شد آراسب:آیه تو ب.... با دیدن خنده ی من و مهری لبخندی زد و دستش را در موهایش فرو برد و از آشپزخانه خارج شد مهری رو به رویم روی صندلی نشست و گفت مهری:خیلی به فکرته با لبخندی سرم را تکان دادم و گفتم -آره خیلی ...فکر می کنه این بلایی که سرم اومده مقصر اونه مهری دستش را بر روی دست سالمم نهاد مهری:ولی من فکر می کنم چیز دیگه اس نگاهش کردم که لبخندش را تکرار کرد و دستی بر روی گونه ام کشید و ادامه داد مهری:نگاهش چیز دیگه می گه همینطور نگاه تو کلافه لبخندی زدم و حرف را عوض کردم -نی نی کی به دنیا می آد مهری از جایش بلند شد ...نگاهم را به او دوختم مهری:فرار نکن آیه ...پشت نکن به حقیقت -حقیقتی وجود نداره مهری که بهش پشت کنم نگاهم کرد نگاهی که در آن می گفت داری دروغ می گی ...آره داشتم به احساسم دروغ می گفتم احساسی که نمی دونستم چیه ...با وارد شدن سانیا در آشپزخانه از فکر خارج شدم سانیا:مهری جان اگه اجازه بدین من کمکتون می کنم مهری لبخندی زد ...و اشاره ای به من کرد مهری:یاد بگیر خواهر جان تو با این دست چلاقت اومده بودی کمک خنده ای کردم و از جایم بلند شدم که مهری رو به سانیا کرد مهری:نه عزیزم زحمت می شه واست شما بفرما من خودم کارهارو انجام می دم سانیا:این حرفا چیه مگه شما می تونین تنهایی این همه ظرف بشورین خودم کمکتون می کنم مهری:نه خواهش می کنم من بیشتر از اینا هم ظرف شستم خنده ای کردم که هر دو به طرف من برگشتن که گفتم -آخه نمی دونی قبلا" این کار ظرف شستن انجام می داد مهری اخمی کرد و به طرفم خیز برداشت و مشتی به بازویم زد که آرسام وارد آشپزخانه شد با دیدن ماها در ان حالت با تعجب نگاهمان کرد سانیا:بله آقا آرسام آرسام با دیدن سانیا خواست حرفی بزند که خشکش زد ...سانیا اخمی کرد سانیا:آرسام آرسام سرش را تکان داد و برگشت که از آشپزخانه خارج شود که سانیا سرش را با تأسف تکان داد سانیا:بچه ام خل شده رفته با این حرفش آرسام جنی شد و به عقب برگشت که سانیا خودش را به من و مهری که به یکدیگر جسپیده بودیم جسپاند ...آرسام با دیدن ترس سانیا پوزخندی زد و گفت آرسام:اومده بودم بگم که دست به ظرفا نزنین چون آراسب زنگ زده قراره یکی بیاد برای... سرش را به زیر انداخت و با اخمی رو به سانیا کرد آرسام:لباستو درست کن وقتی می آی بیرون و بدون حرف دیگری با قدم های بلند از آشپزخانه خارج شد..با تعجب به رفتنش نگاه کردم که مهری از ما فاصله گرفت و دستی بر روی پیشانیش کشید مهری:این داداشها همه اینطور جذبه دارن لبخندی زدم و بر روی صندلی نشستم و گفتم-کجاشو دیدیمهری به طرف ما برگشت و نگاهش به سانیا ثابت ماند...با تعجب نگاهش را دنبال کردم که نگاهم به یقه ی مانتوی سانیا افتاد و لبم را به دندان گرفتم مهری خنده ای کرد مهری:فعلا" که جاهای خوب خوبشو دیدیم.....بابا بگو چرا این آقا اینطور جوش آورده بود و حرف زدن یادش رفته بود سانیا با تعجب به من و مهری نگاه کرد و شانه ای بالا انداخت سانیا:چتونه شما دوتا چرا اینطور نگام می کنین مهری به او نزدیک شد و دکمه های مانتویش را که باز شده بود بست ...سانیا که متوجه دکمه هایش شد جیغ خفه ای کشید سانیا:وااااای خاک بر سرم من چیزی پایینش نپوشیده بودم مهری خنده ای کرد و گفتمهری:غصه نخور یک نظر حلاله هم خنده ام گرفته بود هم خجالت می کشیدم که مهری به بازویم زد مهری:تو چرا خجالت می کشی به جای اینسانیا که سرخ شده بود روی صندلی نشست و سرش را در بین دستانش قرار داد سانیا:واااای حالا چطور تو صورتش نگاه کنم -مگه می خوای تو صورتش نگاه کنی سانیا اخمی کرد و نگاهم کرد که دستم را بر روی زانویش گذاشتم -دیونه اون اصلا" نگاهم نکرد سرش رو انداخته بود پایینمهری:نه نگاه کرده چون هنگ بود بچه -مــــــهـــــــــــری مهری خنده ای کرد و کنار سانیا نشست ...خواست چیزی بگوید که با وارد شدن علی حرفش را خورد و نگاهش را به او دوختمهری:چیه بچه چی می خوای علی اخمی کرد که مشتی به بازوی مهری زدم -درست صحبت کن باهاش لبخندی رو به علی کردم و گفتم -جانم کاری داشتی علی سرش را به زیر انداخت که من و مهری سرمان را به طرف سانیا برگرداندیم ....سانیا اخمی کرد و سرش را به زیر انداخت مهری خنده ای کرد که اخمی کردم ...شانه اش را بالا انداخت و رو به علی و گفتمهری:جون به لبمون کردی بگو دیگه چی می خوای علی:آیه می آی بیرون کارت دارممهری:اینجا بگو ما هم بشنویم خواستم مشت دیگری به بازوی او بزنم که با اخمی از من فاصله گرفت ...نگاهی به سانیا کردم که لبخندی زد و گفتسانیا:برو من خوبم نگاهی به مهری کردم که لبخند دلگرمی زد ...از جایم بلند شدم و با علی از آشپزخانه خارج شدیم .... آراسب با دیدنم از روی مبل بلند شد که آرسام دستش را گرفت و او را نشاند...خنده ای کردم و با علی از ساختمان خارج شدیم و به حیاط رفتیم ....کنار حوض نشستیم ... لبخندی زدم-چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود علی با ناراحتی دستش را در آب حوض فرو بردعلی:چرا رفتی آیه لبخندی به لبم آوردم و نگاهم را به نیمرخش دوختم -باید می رفتم مجبور بودم حال خ...پرید وسط حرفم و نگاهم کرد علی:نه می دونم اینطور نیست دلیل دیگه ای داری با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد علی:تو به من زندگی دادی ...منی که حالا توی این لباسهای گرمم مدیون تو هستم قطره اشکی که از چشمانش سرازیز می شد با پشت دست پاک کرد و خیره در چشمانم شد علی:من یک غریبه بودم اما تو غریبه بودنم رو ندیدی جایگاه یک برادر رو به من دادی یک خونه ی گرم تقدیمم کردی کمکم کردی که نگذاشتی غرورم خورد بشه خواهری رو در حقم تموم کردی با شادی خندیدم ...گریه و خنده ام مشخص نبود ..باورم نمی شد اینقدر بزرگ شده باشه که این حرفارو بزنه علی:دوستت دارم آبجی آیه چشمامو بستم که گرمی اشک را بر روی گونه ام احساس کردم با شادی بازشان کردم و هم مانند او گفتم -منم دوستت دارم داداشم خیلی هم دوستت دارم علی با خنده ایستاد و دستی در موهایش کشید و خنده ای کرد پشتش را به من کرد ..بعد از چند دقیقه ای دوباره به طرفم برگشت و کنار پایم زانو زد علی:مدرسه یک جشنی گرفته که من با چندتا از بچه ها داریم نمایشی اجرا می کنیم با خوشحالی نگاهش کردم -راست می گی سرش را تکان داد و با لبخندی گفتعلی:می آی ...گفتن می تونی اعضای خانواده ات رو دعوت کنی لبخندی زدم و سرم را تکان دادم-می آم علی:ممنونم که همیشه کنارم بودی و هستی از جایش بلند شد و هر دو به بازی ماهی ها در حوض خیره شدیم ....نگاهی به گچ دستم کردم و لبخندی زدم و رو به علی و گفتم-یادگاری می نویسی با تعجب نگاهم کرد که اشاره ای به گچ دستم کردم ..خنده ای کرد ... با شادی وارد ساختمون شد و با خودکاری به دست از ساختمان خارج شد ...با خنده نگاهش کردم که بار دیگر کنار پایم زانو زد علی:چی بنویسم خنده ای کردم و پس گردنی به سرش زدم ... شاد خندید بعد از نوشتن چیزی بر روی گچ دستم با هنری که کرده بود لبخندی روی لبش نشست علی:راستی آیه نگاهش کردم که ادامه دادعلی:چند روز پیش یک مردی اومده بود دنبال تو می گشت با تعجب نگاهش کردم که شکلکی در آورد علی:ولی هیچ ازش خوشم نمی اومداز شکلکی که در آورده بود خندیدم و گفتم -نگفت کی بودعلی فکری کرد و از جایش پرید و با شادی گفت علی:آهــــــان ...شـــــــهابنفسم تو سینه حبس شده بود ...اسم شهاب توی سرم تکرار می شد ...نگاهی به جای خالی علی کردم که به داخل رفته بود...یعنی شهاب برگشته ...دستهامو بغل کردم و نگاهم را به آب حوض دوختم...قلبم فشرده شده بود کابوس تلخ زندگیم اومده بود ...آهی کشیدم که چیز گرمی بر شونه ام قرار گرفت و صدایی که به تمام وجودم آرامش می داد در گوشم پیچید آراسب:تو که باز آه کشیدی لبخندی روی لبم نشست و کتش را بیشتر به خودم فشردم ....بوی تلخ شکلات تلخ رو در ریه هام فرو بردم .... نگاهم را به او که رو به رویم بر روی لبه ی حوض نشسته بود دوختم.... آراسب:خونه ی گرمی داری -فعلا" که من از سرما دارم یخ می زنم آراسب خنده ای کرد و اخمی در صورتش نشست آراسب:نکنه مریض بشی هــــا واسه ی این دنده هات خوب نیست لبخندی زدم و نگاهم را به آب حوض دوختم -وقتی به این خونه اومدم احساس خوبی داشتم ...احساس مستقل بودن ..احساس اینکه برای اولین بارم که شده می تونم برای خودم زندگی کنم ..اما با یاد آوری شهاب نگاهم قلبم پر از غم شد .. آراسب:اما.. نگاهش کردم ...و سرم را به طرف آسمون بالا بردم -نمی دونم سهم من از این زندگی چیه ... آراسب:سهم تو زندگی کردنه .... شاد بودنه ..و برای خودت بودنه با لبخندی نگاهش کردم...چشمانش از غم می درخشید ...یعنی ممکن بود این غم به خاطر من باشه ... آراسب از جایش بلند شد و کلافه دستی در موهایش کشید ... آرسام از ساختمان خارج شد و رو به من و آراسب کرد آرسام:بچه ها احضار شدیم باید بریم خونه آراسب سرش را تکان داد و به طرفم برگشت ...که چشمانم از چیزی که دید گرد شد آراسب:به مامان گفتم واست چادر بگیره بی توجه سرم را تکان دادم که به طرف ساختمان راه افتاد ...دستم را به زیر شالم بردم و دستم را به جای خالی گردنبندم که حالا در گردن آراسب بود کشیدم...ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست و از جایم بلند شدم ...با سختی از همه خداحافظی کردم ...می دونستم دیگه به این زودیا نمی تونم بهشون سر بزنم سخت مهری رو بغل کردم که خنده ای کرد مهری:خفه ام کردی خنده ای کردم و او را از خودم جدا کردم ...آرش با مهربونی نگاهم کرد و چیزی نگفت ..سرم را برای او تکان دادم ...نگاهم را برای دیدن علی برگرداندم که او را کنار آراسب دیدم ...لبخندی زدم که لیلا جون از در خانه اش خارج شد و بسته ای در دستش بود ..با لبخندی به من نزدیک شد و بسته را به دستم داد -لیلا جون چرا زحمت کشیدین لیلا جون گونه ام را نوازش کرد و با لبخندی گفت لیلا:پستچی آورده بود تو نبودی من گرفتم ازش با تعجب نگاهش کردم -برای من اورده بودن سرش را تکان داد ...نگاهی به بسته کردم..نکنه از شهاب بوده باشه ...آراسب به من نزدیک شد که بسته را در دستم فشردم و با ناراحتی نگاهش کردم ... لبخندی زد آراسب:بریم سرم را تکان دادم و جلوتر از او راه افتادم سوار ماشین شدیم ... علی تقه ای به شیشه ماشین زد پنجره طرف خودم را پایین دادم که خیره در نگاهم شد و گفت علی:می آی دیگه سرم را تکان دادم و لبخندی زدم که از ماشین فاصله گرفت ...آراسب از آینه ماشین نگاهم کرد و گفت -قول می دم زود به زود بیارمت لبخند غمگینی زدم وبه بیرون خیره شدم ...بسته را بیشتر در دستم فشردم ...و لبم را به دندون گرفتم ... شهاب اومده بود ...یعنی یک ماه تموم شد ...نگاهم را به آراسب دوختم که کلافه بود ....آهی کشیدم ...که خودم هم از آهی که کشیده بودم خنده ام گرفت آرسام:آراسب کنار اون مغازه نگه دار باید برای سانیا خانوم چیزی بگیرم سانیا خنده ای کرد و از پشت پس گردنی به سرش زد که آرسام اخمی کرد آرسام:اصلا" رأیم عوض شد می ریم خونه سانیا:ااا آرسام تو قول دادی آرسام:این به جای دستت در نکنه سانیا خنده ی سر خوشی کرد و رو به من که با تعجب نگاهشان می کردم گفت سانیا:چند روز پیش با آرسام یک شرط بندی کردم که باخت ... قول یک دست بند شیکو بهم داد آراسب:چه شرطی؟ سانیا خنده ای کرد و آرسام با ابرویی بالا رفته نگاهش را به آراسب که ماشین را گوشه ای پارک کرد دوخت آرسام:اون دیگه به شما ربطی نداره آراسب خنده ای کرد و گفت آراسب:چیه می ترسی نقطعه ضعفت بیاد دستم آرسام:فعلا" که نقطعه ضعف شما دست ماستآراسب:یعنی چی آرسام شانه اش را بالا انداخت ...او و سانیا پیاده شدن که آراسب از آینه نگاهش را به من انداخت ...و چشمکی زد آراسب:مشکوکن نه خنده ای کردم و سرم را تکان دادم که اره ...آراسب ماشین را به حرکت در آورد ...آراسب:چرا غم مهمونه چشماتهبا تعجب نگاهش کردم که مشتی به فرمان ماشین زد و گفتآراسب:از روزی که شناختمت چشمات همینطور بود دلیلش چیه؟لبخندی تلخی زدم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم -شاید زندگیم بر وقف مرادم نیست سنگینی نگاهش را برروی خود احساس می کردم ...آه پر سوزی کشیدم و بسته را در دستم فشردم ...تا رسیدن به خانه هردومون سکوت اخیتار کرده بودم ....هیچ یک از ما دوست نداشت که اون سکوت رو بشکنیم ...از ماشین پیاده شدم که صدایش را از پشت سرم شنیدم که گفت آراسب:چرا سعی نمی کنی بر وقف مراد کنی زندگی رو ...از خودت دفاع کنی لبم را به دندان گرفتم خواستم به طرفش برگردم ...که شیرین جون را منتظر دیدم آراسب از کنارم گذشت و گفت آراسب:باید خواست آیه فقط خواست نگاهش کردم...دوست داشتم صدایش کنم و بگم ...خواستن رو به من نیاموختن بیا بیاموزم ...ولی حرفی نزدم فقط رفتنش را نگاه کردم ....سر مادرش را بوسید و بی توجه به من وارد شد شیرین جون آغوشش را برایم باز کرد....اشک از چشمانم سرازیر شد ...حالا محتاج اون آغوش بودم ..آغوشی که پر بود از مهربونی و دلسوزی مادری که منو در پناهش گرفته بود خودم را در آغوش او انداختم ...دردی که در قفسه ی سینه ام پیچید را نادیده گرفتم و بیشتر بوی مادر را در ریه هایم فرو بردم خانوم فرهودی:دخترم چقدر نگرانت بودم شانه اش را بوسیدم که صدای پر از خشم آراسب من و او را از خود جدا کرد آراسب:مامان خانوم دردش بگیره من می دونم و شما دوتا شیرین جون اخمی کرد و رو به آراسب و گفت خانوم فرهودی:خوب حالا لبخندی به من زد و گونه ام را بوسید خانوم فرهودی:بیا برو لباساتو عوض کن دست و صورتت رو بشور و بیا تا من چایی حاضر می کنم سرم را تکان دادم و نگاهم را به آراسب دوختم ...تا نگاهم را به خودش دید مثل پسر بچه های شیطون صورتش را با قهر بر گرداند شیرین جون اخمی کرد و بی توجه به او از کنارش رد شد ...با لبخندی به آراسب نزدیک شدم و گفتم -مثل بچه ها قهر نکن یعنی آبنبات بهت نمی دما اخمهایش بیشتر در هم رفت که با خنده از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم ...خنده از روی لبهام محو شد و تکیه ام را به در دادم و به پایین سر خوردم ...خنده هامم مثل خودم واقعیت نداشت...بسته را به گوشه ای پرت کردم ...و پاهایم را در آغوش جمع کردم که درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد .....خنده ی تلخی کردم و نالیدم از اومدن شهاب...از سرنوشتی که نصیبم شده بود ...نگاهم را برگرداندم که نگاهم به ساعت آراسب افتاد که بر روی میزم گذاشته بودم ...از جایم به سختی بلند شدم و به طرف ساعت رفتم و مانند شی با ارزشی لمسش کردم -این چه حسیه آراسب که با بودنت از بین می ره هر چی غم و ناراحتی دارم چشمامو بستم و لبخند مهربونش را به یاد آوردم ...ساعت را از روی میز برداشتم و در جای همیشگیش دور مچ دستم بستمش و نگاهم را به ان دوختم ...که با ضربه ای که به در خود از جا پریدم و دستم را پشت سرم پنهان کردم...با صدای دلخورش که از پشت در شنیده می شد لبخندی بر روی لبم نشست آراسب:آیه زود بیا پایین که می خوام برم لبخند بدجنسی زدم و همانطور که مانتویم را به سختی خارج می کردم گفتم -خوب برو آراسب:خوب بیا ببینمت بعد می رم -چرا منو ببینی خوب برو من هم بعد می آم مشتی به در زد که لبخندم را عمیق تر کرد آراسب:یعنی چی آیه بیا دیگه بلوزم را تنم کردم که آخم در آمد و صدای نگرانش به گوشم رسید آراسب:چی شد -پیچ پیچی شد آراسب:آیــــــــــهو با مشت دیگر از اتاق فاصله گرفت ...هر چی سریع تر لباسم هایم را تنم کردم ...خدا خدا می کردم که نرفته باشد شال سفیدم را بر روی سرم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم ...خبری از آراسب نبود...از پله ها پایین اومدم ...با دیدنش نفسم را آسوده بیرون دادم ...نگاهش که به من افتاد صورتش را برگرداند و دست به سینه به مبل رو به رویش خیره شد روی مبل نشستم و رو به او گفتم -تو که قرار بود بری با دلخوری نگاهم کرد که سرم را به زیر انداختم ...شیرین جون با سینی چایی بیرون آمد که پشت سرش عمو با ظرف میوه خارج شد با دیدن عمو از جایم بلند شدم که لبخندی زدآقای فرهودی:به به دختر عمو چطوره -خوبم عمو ...شما خوبین روی مبل کنار شیرین جون نشست و با مهربونی نگاهم کرد آقای فرهودی:آره دخترم تو خوب باشی همه ی ما خوبه خوبیم ..مگه نه آراسبآراسب که در حال نشستن بود با صدای عمو سیخ ایستاد و گفت آراسب:هـــــا درسته درسته هر سه ی ما خنده ای کردیم که شیرن جون رو به آراسب کرد و گفت خانوم فرهودی:چیو درسته آراسب:اون چیزی که بابا گفت دیگه خانوم فرهودی:بابات چی گفت آراسب دستی در موهایش کشید آراسب:گیر دادین مامان ها و بر روی مبل نشست ...دوباره همه با صدای بلند خندیدیم که ارسام و سانیا و پشت سرشان سانیار وارد شد ...سانیار با دیدنم لبخندی زد که از چشمان اراسب دور نماند و اخمی کرد آرسام:به چی می خندیدن که صداتون تا سر کوچه هم می اومد عمو نگاهی از بالا به پایین به آرسام کرد که دستش پر از خرید بود و چیزی در گوش شیرین جون گفت که او خندید و نگاهش را به آرسام دوخت و گفتخانوم فرهودی:خرید بودی مامان جانبه جای او ساینا با خنده بازوی او را گرفت و با شادی به طرف ما بر گشت سانیا:آرسام قول خرید رو به ما داده بودعمو تکیه اش را به مبل داد و خنده ای کرد ...که ارسام با لبخندی نگاهش را به سانیا دوخت و گفت آرسام:خوبیه دخترا همینه که با خرید زود خر می شن او و آراسب خنده ای کردن که با اخمی نگاهم را به آراسب دوختم که با دیدن اخمم خنده اش را جمع کرد ...خانوم فرهودی:حالا بده ببینم چی خریدین چی نخریدین سانیا با خوشحالی کنار خاله اش نشست و پلاستیک های خرید را بر روی میز نهاد ...که احساس کردم کسی کنارم نشست ...سرم را برگرداندم که با دیدن اراسب کنارم یک تای ابرویم را بالا دادم که نگاهم به سانیار افتاد که با اخمی جایی که آراسب نشسته بود نشست آراسب:بچه پروبا تعجب نگاهش کردم که خنده ای کرد و اشاره ای به چایی که جلویم روی میز گذاشته بودم کرد آراسب:خانوم اون چایی رو می دین من لبخندی زدم و چایی را به دستش دادم و گفتم -سیگاری با تعجب نگاهم کرد و سرش را تکان داد که نه چایی را به لبش نزدیک کرد که گفتم -آخه شنیدم اونایی که دودین زیاد چایی می خورن چایی در گلویش پرید و به سرفه افتاد که خنده ام گرفت با دیدن خنده ام سرفه اش بند امد و لبخندی زد آراسب:منو دست انداختی دیگه -نــــــــه کی گفته آراسب خنده ای کرد آراسب:ای شیطون دیگه سر به سر من می ذاری لبخندی زدم و پیشدستی برداشتم و هلو را در آن گذاشتم و به طرف آراسب گرفتم که چشمانش برق زد و گفت آراسب:دستت درد نکنه خانوممبا چشمان گرد شده نگاهش کردم ..که با دیدن چشمان گرد شده ام متوجه حرفش شد و سعی در تغییر دادن آن شد آراسب:یعنی منظورم...یعنی ..ممنون دیگه نفسش را بیرون داد و چشمکی زد که خندیدم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم...که نگاهم به نگاه عمو و شیرین جون افتاد که با نگاه خاصشان به من و آراسب نگاه می کردن ...چیزی در نگاهشان می درخشید که خجالت زده سرم را به زیر انداختم که با صدای مهربون آراسب خیره در چشمانش شدم ....چشمانش هم مانند لبانش می خندید و من را به سرشوق می برد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۲۱
بدون آنکه نگاهش کنم سرم را به حالت نه تکان دادم...که پوزخندی زد
سانیار:از نگاه نکردنت معلومه
بازهم جوابی ندادم وانتهای شالم را به بازی گرفتم
سانیار:چرا آیه چرا خودتو جلوی من بد جلوه دادی
با تعجب نگاهش کردم ...از کی خودی شده بود ...اخمی کردم
-شما ....
نگاهم را از او گرفتم ...دوست نداشتم باهاش هم کلام بشم...کسی که باعث اشکام بود... کسی که منو دختره هرزه ای شناخته بود از جایش بلند شد و دستی کلافه در موهایش کشید
سانیار:چرا ادامه ندادی اینقدر از تحملت خارجم
-شما اینطور فرض کنین
سانیار با صدای بلندی رو به من کرد
سانیار:وقتی باهات حرف می زنم نگام کن فهمیدی
دستهام شروع به لرزیدن کرد ...به خودم لعنت فرستادم که چرا با آنها نرفتم ...لبم را به دندان گرفتم
سانیار:چرا من نه ...چرا آراسب ...آراسب که کثیف تر از منه
با خشمی نگاهش کردم و هم مانند خودش صدامو بالا بردم
-هیچی آراسب به شما نرفته ...آراسب بهترینه می فهمین بهترین
سانیار خنده ای عصبی کرد
سانیار:چیه نکنه آراسب چیزای خوب خوب بهت می ده ...یک بار با من هم امتحان بکن ...
اجازه ندادم حرفی بزنه و با صدای بلندی رو به او و گفتم
-حرف نزن می فهمی ...متنفرم ازت خیلی...
آراسب:آیه
لبم را به دندان گرفتم تا اشکم سرازیر نشود ...نگاهم را به زیر انداختم که چیزی گرمی بر روی شانه هایم قرار گرفت سرم را بالا گرفتم که نگاهم در نگاه خاکستری اش افتاد
آراسب:نبینم غمتو
لبخند تلخی زدم که عصبی دستی در موهایش کشید و پتویی را به طرف سانیار پرت کرد و گفت
آراسب:تا وقتی که مهمون منی حد مهمون بودنت رو نگهدار پسرخاله
سانیار پوزخندی زد که آرسام وسانیا نیز به ما ملحق شدن آراسب نگاهم کرد و لبخندی زد
آراسب:معذرت می خوام
با تعجب نگاهش کردم
-چرا
آراسب:هیچ وقت دیگه تنهات نمی زارم
با این حرفش ضربان قلبم تند شد ...عمیق در چشمانم خیره شد ...با صدای آرسام هر دو به یکدیگر آمدیم و بر روی صندلی نشستیم ...آرسام نگاهش را به من دوخت و سری تکان داد که چی شده ....لبخندی زدم و با اشاره سر نشان دادم که چیزی نشده ...لبخندی زد وسرش را به طرف سانیار برگرداند
آرسام:استاد در چه حالی
سانیار خنده ای کرد:من که خیلی توپم تو در چه حالی
آرسام:ما حالی هولی منتظرم ببینم حال تو چی می شه
سانیار:منظورت چ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که شروع به خاراندن خودش کرد
سانیا:چی شد داداش
سانیار:هیچی فقط...
از جایش بلند شد و پتو را به کناری پرت کرد و کافشنش را از تنش خارج کرد
آرسام:پیراهنتو هم در بیاری راحت می شی ها
سانیار با اخمی نگاهش را به آرسام دوخت
سانیار:آرسام نکنه...
آراسب خنده ای کرد که نگاها به آراسب دوخته شد ..آراسب با دیدن نگاهای آنها شانه ای بالا انداخت ...نگاهم را به سانیار دوختم که آنقدر خودش را خارانده بود قرمز شده بود..با دیدنش در آن حالت لبخندی روی لبم نشست که سانیار با اخمی انگشت اشاره اش را به طرف من گرفت
سانیار:نکنه تو...
لبخندم عمیق تر شد که سانیار شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش شد
آرسام:سانیار چکار می کنی
سانیار فریادی کشید :داره می خواره می خوای چکار کنم
آرسام خنده ای کرد
آرسام:حالاکه می خواره می خوای لخت بشی
سانیار بدون توجه به حرف آرسام داشت دکمه هاشو باز می کرد که از جام بلند شدم
-آقا سانیار زشته جلوما
سانیار:برو بابا
اخمی کردم ..برو بابا...یک حالی ازت بگیرم ...به او نزدیک شدم که نگاهش را به من دوخت ...با عصبانیتی نگاهم کرد که لبخندی زدم... با دیدن لبخندم عصبی شد... قدمی به من نزدیک شد که با زیر پایی که به او زدم ...پرت شد توی استخر ...با پرت شدن او همه پقی زدن زیر خنده ..به عقب که برگشتم ...آراسب را پشت سر خودم دیدم که با خنده ی سرخوشی نگاهم می کرد
آرسام:سانیار فکر کنم حالا دیگه نمی خواره
با این حرف آرسام ...صدای خنده ی من هم بلند شد با صدای بلند با آنها شروع به خندیدن کردم ...دیگه نگاهای سانیار که با اعصبانیت نگاهم می کرد برایم مهم نبود... مهم ای بود که حالش را گرفته بودم ... حالا این من بودم که به او می خندیدم
آراسب:همیشه از این کارا میکنیم تا تورو اینطور ببینم
با خنده ی سرخوشی نگاهش کردم که چشمکی زد...ممنونش بودم..از اینکه این اعتماد را به من داده بود که می تونم از خودم دفاع کنم ..از اینکه هیچ وقت دیگه تنهام نمی زاره
سرم گرم جزوه نوشتن بود و به حرف های سانیار که تند درس می داد گوش می کردم .... انگشتام دیگه جون نداشت ...خودکار توی دستم جابه جا کردم ...انگشتان دستم را مالوندم دوباره شروع به نوشتن کردم....از اون روز که اون بلا سرش آورده بودیم...اخلاقش سگی شده بود ...به قول آرسام مثل سگ پاچه آدم رو می گرفت....حالا کسی نیست به این بگه می خوای مارو اذیت کنی ...چرا بیچاره این دانشجوها رو زجر می دی....سرم را بالا گرفتم و به دانشجوها نگاه کردم ..هر یک با التماس نگاهشان به سانیار بود یا هم در حال جزوه نوشتن...سانیار هم بدون اینکه توقف کنه ....یا به اون دهن مبارکش استراحت بده ....درس می داد....به طرف سانیا برگشتم که دست به سینه نشسته بود و به حرف های سانیار گوش می کرد ..اخمی کردم و با آرنجم به بازویش زدم
-تو چرا اینطور ساکت نشستی
سانیا خودش را به من نزدیک کرد و به آرامی گفت
سانیا:تو فکر می کنی سانیار به خاطر لجبازی اینطور درس می ده یا به خاطر عقب موندگیمون
شانه ای بالا انداخت و نگاهم را به جزوه ام دوختم
-یعنی اینقدر داداشه تو عقده ایه که همچین کاری بکنه
سانیا:بعید نیست ...چون اون خودش رو از همه برتر می دونه
پوزخندی زدم...شک نداشتم که اینطور فکر می کنه ...اخمی کردم ونگاهم را به سانیا دوختم
-حالا من فهمیدم داداشت استاده ..تو چرا جزوه نمی نویسی
سانیا لبخندی زد:تو داری می نویسی من از تو می نویسم دیگه
-دلت خوشه منم بهت جزوه بدم که بنویسی
سانیا:بگیر جزوه بن....
هنوز حرفش را نزده بود که با صدای سانیار هر دو از جا پریدم...سانیار اخم کرده دستش را بر روی میزش گذاشتم و رو به من و گفت
سانیار:خانوم اسفندیاری بفرمایین بیرون
با چشمان گرد شده نگاهش کردم
-است...
سانیار صدایش را بالا برد و گفت
سانیار:گفتم بفرمایین بیرون
-تکرار نمی شه استاد
سانیار:کلاس من جای حرف زدن نیست خانوم
سرم را به زیر انداختم که سانیا دستش را بر روی دستم گذاشت ..آهی کشیدم..که باز گفت
سانیار:دوباره تکرار نشه ...
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ...چطور به سانیا چیزی نگفت ...خیره در نگاهم شد که پوزخندی زد... سرم را به زیر انداختم که با صدای مهرداد به عقب بر گشتم و نگاهش کردم
مهرداد:غصه نخور...اگه تا اینجاشو چیزی ننوشتی می تونی جزوه منو برداری
قدرشناسانه نگاهش کردم و لبخندی زدم...که با صدای داد سانیار ...اخمی کردم و لبم را به دندان گرفتم تا چیزی بهش نگم
سانیار:خـــــانوم اسفندیاری
پوفی کردم و به طرفش برگشتم که با اخمی نگاهم می کرد
سانیار:قرار بود تکرار نشه خانوم
سرم را تکان دادم و بدون حرفی وسایلم را جمع کردم و بلند شدم که سانیا دستم را گرفت
سانیا:چکار می کنی آیه
دستم را از دستش بیرون کشیدم و لبخندی زدم
-دارم از شر داداشت خودمو خلاص می کنم
بدون حرف دیگری تمام وسایلم را در کلاسورم گذاشتم و از جلوی چشمان بهت زده ی دانشجوها و چشمان پر از خشم سانیار از کلاس خارج شدم ...صدای داد و فریاد های سانیار را که عصبانیتش را بر سر دانشجوها خالی می کرد را می شنیدم ولی خسته از این فریاد ها داشتم به طرف خروجی دانشگاه به راه می افتادم.... چادرم را بر روی سرم درست کردم و کنار خیابان ایستادم ...نگاهی به طول و عرض خیابان کردم تا تاکسی پیدا کنم که نگاهم به همان ماشین ناشناس افتاد...ماشینی که خیلی برایم آشنا بود ....اخمی کردم و به طرف دیگر خیابان نگاه کردم که شاید تاکسی پیدا کنم ...با دیدن تاکسی که می آمد ...خوشحال شدم.... قدمی برداشتم که دستی برای تاکسی تکان دهم که با صدای بوق ماشینی و شخصی که صدایم می زد ....به عقب برگشتم ..که با جسم سختی برخورد کردم و با درد شدیدی که در دست و پایم پیچید به طرف دیگر خیابان پرت شدم ...از درد جیغی زدم ...نگاهم را به دستم دوختم که نگاهم به کفشهای واکس خورده ی شخصی افتاد ...گرمی خون را که از لای موهایم سرازیر می شد را احساس کردم...صدای مردم را می شنیدم.....ولی نگاهم خیره به آن کفشها بود ...نگاهم را بالا بردم...که خیره در چشمانش شدم...از درد آهی کشیدم .... قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد
-آراسب
کسی کنارم نشست ...سرم را در آغوشش گرفت....که از دردی که در بدنم پیچیده بود...چشمانم را بستم و دیگر چیزی نفهمیدم....
آراسب




با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و صورتم را در دستانم پنهان کردم که در اتاقم باز شد ...می دونستم به جز آرسام کسی بدون اجازه وارد اتاقم نمی شه ...با عصبانیت سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ...که با همون لبخند همیشگیش نزدیک شد و ابرویی بالا انداخت
آرسام:سلام رییس...می بینم که باز اخمات رفته اون دنیا
اخمی کردم و تکیه ام را به صندلی چرخدارم دادم
-سربه سرم نذار آرسام که خراب روزگارم
آرسام خنده ای کرد و روی مبل در اتاقم نشست ...نگاهش را به من دوخت
آرسام:چته
کلافه روی میز خم شدم و رو به او و گفتم
-قرار بود کارهای شناسنامه رو درست کنم
آرسام:خوب
-زنگ زدم عمو گفتم که زودتر شناسنامه ام رو بفرسته
آرسام:خوب می فرسته دیگه غمت چیه
با عصبانیت بلند شدم شروع به قم زدن کردم
-دد مشکل همینه دیگه عمو برگشته به من می گه یک ماهی طول می کشه تا من شناسنامه تو بفرستم ...خدایا این کار خیر چیه که داره منو بی خیر می کنه
آرسام خنده ای کرد که خودکار روی میزم را به طرفش پرت کردم ...جا خالی داد و ابرویی برایم بالا انداخت
-تو می دونی این کار خیر چیه
آرسام:کار خیر کدومه برادر من ...زن که دارن برات انتخاب نمی کنن دارن یک زمین به اسم تو می خرن
اخمی کردم:خوب این چه ربطی به شناسنامه من داره
آرسام شانه ای بالا انداخت که روی صندلی نشستم و کلافه دستی در موهایم کشیدم و گفتم
-طاقت دیدن چشمای غمگینشو ندارم آرسام
سرم را بالا گرفتم و به آرسام نگاه کردم و با ناراحتی گفتم
-طاقت اینکه باز با اون چشمای پر از غمش زل بزنه تو چشمام بگه آراسب از یک مشکل راحتم کن از یک بند راحتم کن رو ندارم ...
تکیه ام را به صندلی دادم ...چشمامو بستم...چشمای غمگین آیه در نگاهم جان گرفت ...آهی کشیدم و چشمامو باز کردم و گفتم
-نمی دونم چکار کنم آرسام موندم داداش آراسبی که هر کاری می تونست بکنه توی کار این دختر مونده
آرسام از جایش بلند شد و نگاهم کرد و گفت
آرسام:ببینم تو صفحه ازدواج اسم همسر همراه با تاریخ تولد شماره شناسنامه، تاریخ عقد، شهر و کد محضری که عقد کردن هستش. فک نمیکنی از این طریق سریعتر میشه عمل کرد و کارت سریعتر انجام بشه
با شادی از جام بلند شد و محکم بر روی میز زدم
آراسب:این فکر چرا زودتر به مغزم نرسید..تو روحت آرسام
آرسام:چون نداری مغزو بچه
اخمی کردم که آرسام خنده ای کرد
آرسام:باید باور کنی دیگه که بزرگترا دادت می رسن
خنده ای کردم:آره اگه اون بزرگتر هم تو باشی
آرسام:مگه من چمه
-بگو چت نیست برادر من
آرسام:همینه دیگه کمکت که می کنم اینه جوابت
خنده ای کردم و خودم را بر روی مبل انداختم
-آخیش می دونی به آیه بگم چقدر خوشحال می شه
آرسام:به فکر خوشحالی ما هم باش اینقدر به این دخترا رو نده
ابرویی بالا انداخت
-آیه هیچ هم مثل این دخترا نیست یک معصومیت خاصی داره برای همین باهاش راحتم
آرسام رو به رویم نشست و مشکوک نگاهم کرد
آرسام:خیلی عوض شدی آراسب خیلی
-من چی می گم تو چی می گی
آرسام چیزی نگفت و دستش را زیر سرش برد و نگاهش را به سقف دوخت
آرسام:می خوای با پروژه اطلس چکار کنی
-نصف کارهاش رو انجام دادم و بقیه اش رو قراره با نظارت من مهندس احمدی انجام بده هفته دیگه باید کارارو شروع کنیم
آرسام سرش را تکان داد که روی مبل نشستم و نگاهش کردم
-می گم چطوره سانیا و آیه رو از دانشگاه برداریم بریم کافی شاپ نهارم بیرون می خوریم
با تعجی نگاهم کرد و پایش را بر روی میز گذاشت
آرسام:من می گم تو تغییر کردی نگو نه
شانه ای بالا انداختم
-چی گفتم بابا فقط گ..
حرفم کامل نشده بود که گوشی موبایلم به صدا در آمد
آرسام:بیا برو شاید آیه باشه
با آوردن اسم آیه به طرف گوشیم که بر روی میز بود خیز برداشتم با دیدن اسم گل یاس بر روی صفحه لبخندی روی لبم نشست
-آیه است
نگاهی به ساعت کردم و رو به آرسام گفتم
-این موقعه که کلاس داره
آرسام اخمی کرد :مرد حسابی بردار این ماسماسکو شاید کاری باهات داره
خنده ای کردم و حق را به او دادم ...دکمه ی پاسخ را زدم و گوشی را به گوشم نزدیک کردم و گفتم
-سلام خانوم کوچلو
ولی به جای صدای ظریف آیه صدای پر از خشم مردی به گوشم رسید
مرد:کوچلوتو فرستادم اون دنیا مهندس
اخمی کردم:شما
صدای قهقه اش در گوشم پیچید که با صدای بلندی به مرد گفتم
-کس هستی گوشی آ...
اجازه نداد حرفم را کامل کنم و با صدایی بلندتر از صدای من گفت.
مرد:بد کردی مهندس ...نباید وارد این بازی می شدی و این دختره رو وارد می کردی... بد کردی
صدای بوق توی گوشم پیچید....نگاهی به صفحه گوشی کردم ...صدای مرد توی گوشم تکرار شد...کوچلتو فرستادم اون دنیا...ضربان قلبم کند شد ...دوباره نگاهی به ساعت کردم ....نه حالا سر کلاسه اینا دارن منو تحریک می کنن...هیچ بلایی سر آیه نیومده ...دستی بر روی شانه ام نشست که به خودم امد
آرسام:چی شده .....
او را کنار زد و بر روی صندلی نشستم و گفتم
-زنگ بزن احسان بگ.....
باز هم صدای زنگ نگذاشت که حرفم را کامل کنم بدون توجه به شماره دکمه ی پاسخ را زدم ...خواستمم حرفی بزنم که صدای گریه ای در گوشم پیچید ...
سانیا:آر...اســــب
حرفی نزدم چیزی نگفتم ...فقط می خواستم به خودم بگم که همه ی اینها نقشه است یک نقشه ای مسخره.... آرسام با عصبانیت نگاهم کرد ...نگاهم را به زیر انداختم و با صدای ضعیفی که خودم شک داشتم شنیده باشه گفتم
-آیه
صدای گریه سانیا بلند تر شد ...دلم لررزید دستانم شروع به لرزیدن کرد
سانیا:آراسب....آی
با عصبانیت بلند شدم و فریادی از دل کشیدم...فریادی که برای خالی کردن این شوک بود
-آیـــــــــــه چــــــی سانیا
آرسام که حالم را آنطور دید گوشی را از دستم گرفت ...نمی دونم چه حرفی زد چطور حرف زد فقط صداشو شنیدم که اسم بیمارستان رو گفت بدون توجه به آرسام که صدایم می زد از شرکت خارج شدم....پایم را روی پدال گذاشتم... با تمام سرعت به طرف بیمارستان به راه افتادم...صدای مرد هنوز در گوشم تکرار می شد که گفت(کوچلتو فرستادم اون دنیا)با عصبانیت مشتی به فرمان ماشین زدم ...با دیدن ماشینی که جلویم ایستاد پایم را روی ترمز گذاشتم که سرم محکم به فرمان خورد ...بی توجه به مردمی که دورم جمع شدن دنده عقب گرفتم ....و به راهم ادامه دادم با رسیدنم به بیمارستان بدون اینکه پارک کنم وارد شدم ..بوی تند الکل و دارو به مشامم خورد.... از سر درد اخمی کردم که یکی از پرستارها با دیدن من شوکه شد.... خواست چیزی بگوید که چشمم به سانیا افتاد.... پرستار را کنار زدم و با قدم های بلند خودم را به سانیا رساندم ....بازویش را گرفتم که از ترس این کارم گریه اش بند آمد و نگاهم کرد ...نگاهی که قلبم را آتیش زد ...نمی دونم از چشمام چی خوند ولی جوابم را داد و به انتهای راهرو اشاره کرد
سانیا:اتاق عمل
با شنیدن اسم اتاق عمل دستم را دور بازوان او محکم تر کردم که از درد صورتش جمع شد
سانیا:آراســـــب
چشمامو بستم و از او فاصله گرفتم ...به طرف انتهای راهرو که اتاق عمل بود دویدم ...به آنجا که نزدیک شدم قدم هایم سست شد ...و در دل نالیدم
-آیه اینجا چکار می کنی دختر
به کنار در که رسیدم ...تکیه ام را به دیوار دادم وبه پایین سر خوردم .... بر روی زمین نشستم ...دستهایم را مشت کردم ...نه اون چیزیش نشده ...اون هنوز تو این دنیا هست ...ولی می دونستم تا با چشمای خودم نبینم نمی تونم حرفامو باور کنم ...دستی بر روی شانه ام نشست ...سرم را بالا نگرفتم...می ترسیدم بالا بگیرم ...و یکی به من بگه دیگه اون نیست ...دیگه اون دختر معصومی وجود نداره
احسان:آراسب
-هــــیــــس هیچ نگو ...نمی خوام چیزی بشنوم
احسان:دارن عملش می کنن
بلند شدم و او را کنار زدم و فریادی کشیدم
-گــــــفـــــتـــــــم هیچی نگو احسان
احسان بر روی صندلی نشست و چیزی نگفت ...نگاهم را بین سانیا ..آرسام گرداندم شاید ..اون رو اونجا ببینم ...ولی نبود ..دخترچادری اونجا نمی دیدم ...نگاهم که به سانیار افتاد ...به پشت سرش نگاه کردم...شاید از ترس سانیار قایم شده....ولی اشتباه می کردم ...من داشتم اشتباه می کردم ...با خارج شدن پرستار رو به رویش ایستادم که با تعجب نگاهم کرد
پرستار:آقا سرتون چی شده
با این حرفش تازه یاد دردی که در سرم پیچیده بود افتادم...از خشم اخمهایم درهم رفت و نگاهش کردم
-ح..حالش...چطوره
پرستار سرش را به زیر انداخت و گفت
پرستار:نمی تونم چیزی بگم ببخشید
و از کنارم رد شد ...تکیه ام را به دیوار دادم....قرار بود ازش موظبت کنم...من قول دادم تنهاش نذارم ...نگاهی به در بسته کردم....چکار کردی آراسب ..چکار کردی ...دست آرسام بر روی شانه ام نشست ...نگاهم را در چشمان او دوختم
-چکار کردم آرسام
آرسام:چیزیش نمی شه مطمئا" باش
چشمامو بستم ...یک سوال در سرم تکرار می شد ...چطور این اتفاق افتاده بود ...اون ساعت باید تو کلاس باشه پس چطور... با عصبانیت چشمامو باز کردم و نگاهم را به سانیا و سانیار دوختم
-چطور این اتفاق افتاد ؟
با سوالی که پرسیدم همه نگاها به طرف من برگشت ...مشکوک نگاهم را به سانیار و سانیا دوختم
-مگه اون موقعه نباید سر کلاس باشه
نگاه سانیا رنگ باخت وسرش را به زیر انداخت...نگاه احسان هم مشکوک به ان دو دوخته شد ..با صدای بلند رو به آن دو کردم
-بـــــا خـــــــــر کـــــه حــــــــرف نمی زنم
سانیار اخمی کرد و رو به من گفت
سانیار:حرف دهنتو بفهم آراسب
با همون صدای بلند قدمی به او نزدیک شدم و گفتم
-ایـــــن جــــواب ســـوال مــــن نـــبـــود
سانیار عصبی دستی در موهایش کشید که احسان رو به آن دو کرد و گفت
احسان:این سوال واسه منم پیش اومده ...اون موقعه آیه تو خیابون چکار می کرد ....مگه کلاس نداشت
سانیار پوفی کرد
سانیار:از کلاس انداختمش بیرون
با عصبانیت به طرفش خیز برداشتم و محکم زدمش به دیوار یقه اش را در دستم گرفتم...با این کارم سانیا از ترس جیغ خفه ای کشید و بر روی صندلی نشست ...از عصبانیت نفس نفس می زدم
-چه غلتی کردی سانیار
احسان دستم را گرفت خواست من را از او جدا کند که محکم تر یقه اش را گرفتم و با صدای بلندی که از عصبانیت خش دار شده بود گفتم
-عوضی برای لج باز این کار کردی آره...جونش در خطره می فهمی جونش در خطره یک غفلت از ما مم...
ادامه ندادم...فقط فشار دستم را بیشتر کردم که آرسام من را از او جدا کرد ...به طرف دیگری رفتم و مشتم را به دیوار مهار کردم که باز سانیا جیغی کشید ....بی توجه به دستم که خون می اومد ...به طرف سانیار برگشتم و تحدیدش کردم
-به خداوندی خدا سانیار قسم می خورم فقط بلایی سرش اومده باشه روزگارت رو برات جهنم می کنم ....جهنم رو جلو چشمات می آرم
از خشم و عصبانیت نفس نفس می زدم که پرستاری از اتاق بیرون آمد و اخمی کرد
پرستار:اینجا چه خبره
آرسام من را بر روی صندلی نهاد و به طرف پرستار رفت وچیزی به او گفت ...بار دیگرنگاهم را به در بسته ی اتاق عمل دوختم...چطور تونستم این کار رو با تو بکنم آیه ...چطور...با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام سرم را بالا گرفتم که نگاهم به چشمان غمگین بابا افتاد..غمگین نگاهش کردم وگفتم
-مقصر منم بابا
بابا کنارم نشست و تکیه اش را به صندلی داد ...صورتم را بین دستام پنهان کرد
-مقصر منم فقط من که گذاشتم وارد این بازی بشه ...وارد این بازیه مسخره ای که حتی به کسی ...
نتونستم حرفم رو ادامه بدم و بلند شدم ...با بلند شدنم همه نگاها به طرف من برگشت ...آرسام بلند شد ومن را بار دیگر بر روی صندلی نهاد ...بابا دستی در موهایش کشید و گفت
بابا:اونقدر که تو داری اذیت می شی من بدتر از توام آراسب..این دختر امانت بود دست من ...نه مقصر تویی نه من ...اون ناخواسته وارد این بازی شده که...
بابا کلافه از جایش بلند شد که موبایل احسان به صدا در آمد ...احسان از ما فاصله گرفت که بابا به طرف من بر گشت و نگاهم کرد ...سرم را به زیر انداختم که احسان با عجله نزدیک شد ورو به بابا و گفت
احسان:سرهنگ خبرهای جدید رسیده گفتن که باید اونجا باشیم
بابا سرش را تکان داد و رو به من که نگاهش می کردم گفت
بابا:خبرها رو به من بده آراسب...ولی می خوام خبرهارو همون پسر محکمی که کنار ایستاد بود بده ...نه این آراسبی که اینجا نشسته
پشت کرد به ما و بدون حرف دیگری از ما فاصله گرفت ...نگاهی به سانیا و سانیار کردم...که با چشمان گرد شده به رفتن بابا نگاه می کردن...حق داشتن کسی نمی دونست که بابا سرهنگه...حتی مامان...آرسام کنارم نشست که تکیه ام را به صندلی دادم و نگاهم را به در دوختم
آرسام:چطور به مامان بگیم
موهایم که بر روی پیشانیم ریخته بود را به بالا بردم که دستم به پیشانیم خورد و اخمی کردم ...دستی بر روی زخمم کشیدم که خونش خشک شده بود
-می ترسم آرسام که بلایی سرش بیاد
آرسام نگاهم کرد و بلندش دستی در موهایش کشید
آرسام:می رم ببینم فرزام می تونه کاری کنه
حرفی نزدم و نگاهم را از او گرفتم و به در بسته ی اتاق عمل دوختم...باورم نمی شد که آیه پشت در اون اتاق باشه ...چشماموبستم ...صورت خندانش در نگاهم جان گرفت...اون نگاه مشکی اش که مثل ستاره ی توی آسمون می درخشید....آه آیه بلند شو بیا بیرون بگو من نیستم اونی که توی اون اتاقم ...همان موقعه در اتاق باز شد ...با عجله بلند شدم که نزدیک بود به زمین بخورم ...راست ایستاد و با قدم های بلند خودم را به دکتر رساندم ...دکتر نگاهش را به زخم روی پیشانیم دوخت ....نفس را بیرون فوت کردم و رو به دکتر و گفتم
-دکتر ....
سانیار و سانیا کنارم ایستادن ...دکتر لبخندی زد و دستش را بر روی شانه ام نهاد و گفت
دکتر:دختر قویی هستش اما بخاطر ضربه ای که ماشین بهش زده یکی از دنده هاش شکسته که درست نزدیک قلبش بوده ...خیلی شانس آورده ..یکی از دستهاشم شکسته...
-حالش چطوره
دکتر:حالش خوب می شه فعلا" باید توی آی سی یو نگهش دارن ببینیم که برای قلبش خطر نداره بعد وارد بخشش می کنیم
نگران به دکتر چشم دوختم
-دکتر مطمئن باشم که چیزیش نیست
دکتر لبخندی زد
دکتر:مطمئن باش که همسر شما چیزیش نیست
ناخواسته با آوردن اسم همسر لبخند عمیقی بر روی لبم نشست ...خوشحال شده بودم ..سرم را تکان دادم و بعد از تشکر از دکتر.... بار دیگر در اتاق عمل باز شد و تختی را که بر روی آن آیه را خوابانده بودن بیرون آمد ...خودم را به تخت رساندم و نگاهم را به چهره ی رنگ پریده اش دوختم ....چند خراش بر روی گونه اش افتاده بود ...دستم را جلو بردم که لمسش کنم... اما دستم نیمه راه توقف شد وفقط سیر نگاهش کردم...دکتر نگاهی به من کرد و رو به یکی از پرستارها و گفت
دکتر:خانوم ایرانی ...ایشون رو ببرین و دست و سرش رو پانسمان کنین
با حرف دکتر یاد دردهام افتادم ...با یکی از پرستار ها وارد اتاقی شدیم که آرسام وارد اتاق شد ..اخمی کردم...
-کی به تو گفت بیای تو اتاق
آرسام پس گردنی به سرم زد
آرسام:یعنی می خواستی بذارم با یک نامحرم تو یک اتاق تنها باشی .
لبخندی زد و نگاهم را به پرستار دوخت...پرستارم که خوشش اومده بود لبخند پهنی زد
آرسام:من که از خانوم پرستار که اینقدر نجیب و متین هستنمطئنم ولی از تو مطمئن نیستم برادر
پرستار خنده ریزی کرد ..که آرسام به طرفم برگشت و ابرویی بالا انداخت...سرم را با تأسف تکان دادم ....و بی توجه به آن دو نگاهم را به دستم دوختم ...که در اثر مشتی که به دیوار زده بودم شکاف برداشته بود ...پرستار نگاهم را دنبال کرد و لبخندی زد
پرستار:فکر نکنم بخیه بخواد
نگاهش کردم و نگران گفتم
-کی وارد بخشش می کنین
پرستار:بیست چهار ساعت باید تحت نظر باشه ...اگه حالش بد نشد فردا وارد بخش می شه
اخمی کردم:یعنی ممکنه حالش بد بشه
پرستار لبخندی زد و کار دستم که تمام شده بود شروع به پانسمان پیشانیم کرد
پرستار:خیلی دوستش داری
با تعجب نگاهم را به پرستار دوختم که ادامه داد
پرستار:همونطور که دکتر گفت حالش خوب می شه فقط زمان نیاز داره ...خانومتون هم باید خیلی دوستتون داشته باشه
لبخندی زدم وسرم را تکان دادم
آرسام:اهم اهم
با ابروی بالا رفته نگاهش کردم...جفت پا پریده بود تو ذوقم ...اخمی کردم و بعد از پایان کار پرستار از اتاق خارج شدم که سانیا وسانیار را رو به روی خودم دیدم ...نگاهی به سانیا کردم و لبخندی زدم
-چته تو
سانیا که اشکش بر روی گونه اش سرازیر می شد لبخندی زد و با پشت دست اشک را پاک کرد ....نزدیکش شدم و او را در آغوش گرفتم ...سانیا رومثل خواهر نداشتم دوست داشتم ...تحمل اشکش رو نداشتم ...فشار دستش رو دور کمرم محکمتر کرد که خنده ای کردم و کنار گوشش گفتم
-به جای من یکی دیگه رو اینطور بغل کن
سانیا خنده ای کرد و گفت
سانیا:اون که فراریه
-یعنی اگه فراری نبود می رفتی توبغلش دیگه
سانیا خنده ی بلندتری کرد و مشتی به سینه ام زد که چشمکی زدم ... آرسام با حرصی که در صدایش بود گفت.
آرسام:تموم نشد
ابرویی برایش بالا انداختم که نگاهم به سانیار افتاد ...لبخندی زورکی به او زدم و به او نزدیک شدم و گفتم
-فکر نکن که تموم شد
انگشت اشاره ام را به سینه اش زدم و با خشمی نگاهش کردم
-تو زنگ می زنی به مامان می گی آیه کجاست و دلیلش رو هم می گی .
بی توجه از کنار سانیار گذشتم ...و به طرف خروجی راه افتادم ...می دونستم که کسی جرأت خبر دادن به مامان رو نداره ...لبخند بدجنسی زدم ....و در دل گفتم
-ببینم چطور در می ری آقا سانیار
با صدای پرستاری که صدایم می کرد به طرفش برگشتم ...نگاهی به پرستار کردم ...همان پرستاری بود که دستم را پانسمان کرده بود ..نگاهش کردم که نزدیکم شد و وسایلی را جلویم گرفت...نگاهی به وسایل کردم که گفت
پرستار:اینا وسایل همسرتون هستش
سرم را تکان دادم و وسایل را از دستش گرفتم ...از بیمارستان که خارج شدم نسیم سردی وزید و موهایم را به بازی گرفت...دستی در موهایم کشیدم و موبایلم را که از آرسام گرفته بودم از جیب شلوارم در آوردم و شماره اش را گرفتم ..بعد از خوردن چند بوق آرسام جواب داد...بدون اینکه اجازه بدم گفتم
-داداش ماشینم کجاست
آرسام :بابا ماشینت رو برده
پوفی کردم و بی خداحافظی قطع کردم ....می دوستم که آرسام حالا کلی داره از این کارم حرص می خوره....نگاهم را به اطراف گرداندم ...می دونستم حالا ماشینی زیر نظرم داره ....پوزخندی زدم ...که ماشین احسان برایم چراغ زد به طرف ماشین رفتم و در جلو را باز کردم و سوار شدم ...احسان با اخمی به طرفم بر گشت ...شانه ای بالا انداختم
-چیه چته
احسان:یعنی واقعا" خری یا خودتو زدی به خریت
خنده ای کردم:خودم خرم
لبخندی روی لبش نشست و ماشین را به حرکت در آورد ....نگاهی از شیشه ماشین به پشت کرد
-دارن می آن دنبالمون
احسان:اهوم ....
-نفهمیدن کی بودن
احسان نگاهش را به من دوخت....و پوزخندی زد و به رو به رو خیره شد
احسان:نه هنوز مشخص نیست کار کی بوده
عصبی دستی در موهایم کشیدم ...که احسان مشتی به فرمان زد
احسان:عوضی ها
نگاهم را به پلاستیک در دستم دوختم و درش را باز کردم که با صدای احسان به طرفش برگشتم
احسان:تو از کجا فهمیدی که...
می دونستم می خواد چی بگه به طرف پنجره بر گشتم و گفتم
-با موبایل آیه زنگ زده ب.....
با یاد آوری موبایل در پلاستیک را باز کردم و نگاهم را در آن دوختم ...به جز کلاسور و موبایل چیز دیگری در آن نبود ...موبایل را از توی پلاستیک بیرون آوردم
-با موبایل آیه زنگ زده بودن
احسان با تعجب نگاهم کرد...که دست به کار شدم ...شماره آیه را در موبایل خودم گذاشتم ...می دونستم ممکنه یکی از افراد خانواده اش زنگ بزنن و نگران بشن ...به ستاد که رسیدم ...نگاهی به احسان کردم
-بابا هنوز همینجاست
احسان :منتظر تو نشستن
سرم را تکان دادم و وراد شدیم ...سرباز با دیدن ما سلام نظامی داد ...احسان سرش را تکان داد ...که موبایل خودم و آیه را به طرفش گرفتم ...با تعجب به آنها نگاه کرد که گفتم
-بیا برو انگشت نگاری کن از موبایل آیه ...ببین با شماره اش دیگه کیا تماس گرفتن
سرش را تکان داد و حرفایی که زده بودم را به سرباز دیگر گفت و وارد اتاقی شدیم ...بابا با دیدن ما حرفش را قطع کرد و اجازه داد که وارد شویم ...اکثر نگاها به من بود ....اخمی کردم و بر روی یکی از صندلی ها نشستم ...که صحبتها دوباره از سر گرفت
*****
خسته و عصبی سوار ماشین شدم و وسایلم را بر روی صندلی انداختم که از پلاستیک چیز براقی بیرون افتاد...خم شدم و گردنبند را برداشتم ...نگاهم را به گردنبند زیبا که نام الله بر روی آن حک شده بود دوختم ....لمسش کردم ...لبخندی روی لبم نشست ....دست بردم قفلش رو باز کردم و توی گردن خودم انداختم...تا موقعه ای که آیه خوب بشه امانتیشو بهش بر می گردونم ...دوباره گردنبند رو لمس کردم و ماشین رو به حرکت درآوردم و به طرف بیمارستان راه افتادم ...ماشین یکی از افراد ستاد نیز پشت سرم به حرکت در اومد ...پوفی کردم ...اگه به خاطر آیه نبود هیچ وقت اجازه نمی دادم که اینطور زیر نظر باشیم ...به بیمارستان که رسیدم ...به خاطر آشناییم با فرزام خیلی راحت اجازه ورود رو به من دادن به طرف آی سی یو به راه افتادم که موبایلم به صدا در اومد ...نگاهی به شماره روی صفحه کردم ....با دیدن اسم مامان شیرین بر روی صفحه لبخندی روی لبم نشست ...دکمه ی پاسخ را زدم ...صدای نگران مامان توی گوشم پیچید
مامان:آیه مادر خودتی
نفسم را بیرون دادم....می دونستم به مامان خبر دادن
-آراسبم مامان
صدای گریه ی مامان توی گوشم پیچید کلافه پشت در آی سی یو ایستادم و تکیه ام را به دیوار دادم
-مامان آروم باش
مامان:آراسب مامان جان تو که به من دروغ نمی گی درسته
-نه مامانم نمی گم مگه شده آراسب به مامانش دروغ بگه
صدای آرسام را که به مامان دلداری می داد را می شنیدم سرم را به عقب برگرداندم و چشمانم را بستم
مامان:حالش خوبه ....چیزیش که نشده
چشمامو باز کردم و نگاهم را به در دوختم ....خودم هم می خوام باور کنم که خوبه ...دستم را مشت کردم و گفتم
-آره مامان خوبه
مامان:دخترم تو بیمارستانه تنهاست ...می خوام بیام پیشش
آه از نهادم بیرون آمد
-من پیششم مامان جان
مامان:اگه پیششی بده باهاش صحبت کنم ...می خوام مطمئن بشم خوبه
کلافه دستی در موهایم کشیدم
-مامان اون تو آی سی یو....
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای گریه مامان کلافه ترم کرد
مامان:تــــو گفـــــــتی خوبه آراسب
-شیرین جونم...به آراسبت اعتماد داری ....من دارم بهت می گم خوبه
مامان:پس تو آی سی یو چکار می کنه
-برای اینکه خیالشون راحت باشه خطری تحدیدش نمی کنه
مامان:آراسب تنهاش نذار مامان جان ...این دختر امانته
چشمامو بستم ...تو این موقعیت از توانم خارج بود...نمی تونستم با این حالی که دارم مامان رو آروم کنم ...قطع کردم و شماره بابا رو گرفتم که خودش رو به خونه برسونه
روی صندلی نشسته بودم که دستی بر روی شانه ام نشست .....سرم را بالا گرفتم و خسته لبخندی به دکتر زدم
دکتر:خسته نباشی جون
-شما هم همینطور
دکتر جواب لبخندم را داد وگفت
-بیا برو دست و صورتت رو بشور که داریم وارد بخشش می کنیم
با شادی نگاهش کردم و از جایم بلند شدم
-سرکاری که نیست دکتر
دکتر خنده ای کرد :نه سرکاری نیست ...تا تو دست و صورتت رو بشوری اون هم وارد بخش شده
سرم را با شادی تکان دادم و به بهانه دست و صورت شستن از آنجا دور شدم...خوشحال وارد حیاط بیمارستان شدم و اجازه دادم که خودم را خالی کنم ....اون سالم بود...آیه سالم بود ...دستی در موهایم کشیدم ...دیگه نمی زارم...اجازه نمی دم کسی بهش صدمه برسونه هیچ کس ....وارد شدم ...که دکتر با دیدنم سرش را با تأسف تکان داد و اشاره ای به اتاقی کرد ...خنده ای کردم ...از کنار دکتر که رد می شدم صدایش را شنیدم که گفت
دکتر:از دست جون های امروزی
وارد اتاق که شدم...نگاهم را به تخت دوختم که آیه بر روی آن دراز کشیده بود ...چه حکمتی بود که هردو باید روی تخت بیمارستان می خوابیدیم ... به طرفش قدم برداشتم ...قیافه اش در آن لباس های صورتی بیمارستان معصومانه شده بود به تختش نزدیک شدم و نگاهم به دست گچ خورده اش افتاد که اخمی کردم
آیه:اخم نکن بهت نمی آد
با شنیدن صدایش لبخندی روی لبم نشست و نگاهم را به چشمان بسته اش دوختم
-تو اینجا چکار می کنی کوچلو
اخمی کرد ...می دونستم از کلمه ی کوچلو متنفره ...ولی دست خودم نبود ...دوست داشتم فقط من اینطور صداش کنم
آیه:دارم غذا درست می کنم می خوری
-ای گفتیا ...چقدر گشنمه
شماشو باز کرد و نگران نگاهم کرد
آیه:دیونه مگه چیزی نخوردی
خنده ای کردم....چشمای نگرانش رو دوست داشتم ...از روزی که باهاش آشنا شده بودم ...همینطور چشماش نگران بود و معصوم ..ابرویی بالا انداختم و گفتم
-تو که مامان رو می شناسی تا یکی از افراد خانواده سر میز نباشه اجازه نمی ده که کسی دست به غذا بزنه
لبخند بی جونی زد...صداش از درد می لرزید ..ولی باز هم با همون جونی که داشت ...حرف می زد
آیه:حالا حتما" آرسام خونه رو روی سرش گذاشته
لبخندی زدم :حالا استراحت کن نمی خواد اینقدر حرف بزنی
خنده ی نمکی کرد
آیه:غیر مستقیم می گی خفه شو دیگه
با خنده از تخت فاصله گرفتم
-ما غلط کنیم خانوم
خواست حرفی بزند که موبایلم به صدا در آمد ...نگاهی به شماره کردم و رو به آیه و گفتم
-مامانه
دست سالمش را دراز کرد که اخمی کردم
-نه خیلی سالمی داری تکون می خوری
اخمی کرد که خنده کردم و موبایل را به گوشش نزدیک کردم ...نفس عمیقی کشیدم ...که بوی گل یاس به مشامم رسید ...لبخندی روی لبم نشست ...خوشحال بودم که می تونستم دوباره بوی تنش را بو بکشم ...نگاهی به او کردم که با لبخندی چشمانش را بسته بود و سعی در آروم کردن مامان داشت...کی وارد زندگیم شد کی اینقدر صمیمی شدیم ...آراسبی که صدتا دختر رو توی دستش می چرخوند ...چطور یک دختر با عقاید که خیلی از من فاصله داره منو توی دستش می چرخونه ...سرم را به زیر انداختم
آیه:تموم شد
موبایل را از گوشش فاصله دادم ...که آهی کشید ..خنده ای کردم
-دخترتو می دونی چقدر آه می کشی
با تعجب نگاهم کرد و گفت
آیه:خیلی آه می کشم
سرم را تکان دادم
-هر پنج دقیقه ای یک بار آه می کشی اونم چه سوزناک
خنده ی بلندی سر دادم ...با اشکی که از چشمانش سرازیر شد...دلم را لرزاند حاضر بودم تمام دنیارو به پاش بریزم که باز چشماشو اشکی نبینم با قدم های بلند خودم را به تخت رساندم و گفتم
-آیه ...معذرت می خوام داشتم شوخی می کردم بخندیم
لبش را به عادت همیشه به دندون گرفت
آیه:آراسب
چشمامو بستم و با نگرانی باز کردم و گفتم
-جانم عزیزم چی شده
-درد دارم آراسب
می دوستم از دردی که داره متوجه حرفم نشده با عجله از اتاق خارج شدم و پرستاری را صدا زدم ...با پرستار وارد اتاق شدم و نگران رو به آیه کردم که چشمانش را بسته بودم و از گوشه چشمش اشکش سرازیر می شد ...به طرف پنجره رفتم و به بیرون چشم دوختم ....چشمامو بستم و دستم را مشت کردم ...طاقت دیدن اشک چشماشو نداشتم ..با صدای پرستار متوجه شدم که کارش تموم شده به طرفش برگشتم که پرستار لبخندی زد
پرستار:دیگه لازم نیست بیاین بیرون می تونین هر وقت درد داشتن این دکمه رو بزنین
سرم را تکان دادم که پرستار بدون حرف دیگری خارج شد ...نگاهم را به آیه دوختم ..اما حرفی نزدم ...دوباره به طرف پنجره برگشتم و به بیرون چشم دوختم ...دستم را بر روی قلبم گذاشتم و چشمامو بستم....قلبم تند می تپید برای دختری که حتی نمی دونست که چرا ناخواسته وارد این بازی شده ...برای کسی که حاضر بودم تمام زندگیمو زیر پاش بریزم ...چشمامو باز کردم ...و به طرف آیه برگشتم .. یعنی ممکن بود من آیه رو دوست داشته باشم...لبخندی زدم..یعنی این پری کوچلو می تونست عشق من باشه فقط من....
با نوری که به چشمام خورد ...کش و قوسی به بدنم دادم که خشک شده بود ...صدای پچ پچی رو می شنیدم ....اما حال اینکه چشمامو باز کنم ببینم کیه رو نداشتم ...همانطور که دراز کشیده بودم دستم را بر زیر سر بردم و نفس عمیقی کشیدم ...با کشیدن نفس عمیق بوی داروخونه توی بینیم پیچید ...اخمی کردم و با یاد آوری موقعیتی که هستم و آیه چشمامو باز کردم ...و راست روی مبل نشستم ...خدا خیر بده این اتاق خصوصی هارو که مبل داشت ...با دیدن دو پرستار که بالا سر آیه بودن لبخندی زدم و گفتم
-صبح بخیر بر خانوم ها
هردو پرستار ریز خندیدن ...که لبخند عمیقی زدم ...نگاهم به آیه افتاد که با تأسف سرش را برایم تکان داد ...بلند شدم و لباسهایم را مرتب کردم....چند دکمه ی بالای پیراهنم را باز نگه داشتم و به تخت آیه نزدیک شدم ...پرستارها با دیدنم لبخندی زدن ..که جواب لبخندشان را دادم ...آیه اخمی کرد که شانه ام را بالا انداختم و روبه آن گفتم
-این بیمار ما کی مرخص می شه معلوم نیست
دکتر:چیه جون از ما خسته شدی
با صدای دکتر به طرفش برگشتم و دستی درموهایم کشیدم
-نه دکتر جون این حرفا چیه ...دیشب نبودین ببینین خانوم چقدر گله می کرد که غذاهای بیمارستان به درد نمی خوره
آیه:آراســـــــــب
-مگه دروغ می گم
آیه:آره که دروغ می گی...دیشب من بودم یا تو که می گفتی غذاهاشون عین پلاستیکه... ولی سهم من هم خوردی
به طرف آیه برشگتم و ابرویی بالا انداختم که چیزی نگه ....آیه با دیدن این حالتم لبخند بدجنسی زد و چشمانش از شیطنت درخشید ..
آیه:تازه آقای دکتر این که چیزی نیست
اشاره ای به پنجره کرد و ابرویی برایم بالا انداخت
آیه:این پنجره رو می بینین ..لیوان آب سرد پر کرده بود هر کس از زیر این پنجره رد می شد آب می ریخت روش
اخمی کردم و با چشمان گرد شده به طرف دکتر برگشتم
-دکتراین مریضه هزیونه مریضیه که داره اینطور حرف می زنه توجه نکنین این داروها داره بهش اثر می کنه
با صدای جیغ آیه ...لبخندی روی لبم نشست
آیه:آراســــــــــب...که اینطور باشه باشه...می دونین دکتر رفته بود ج....
به طرفش برگشتم
-آیــــــــه جـــــــان
آیه خنده ای کرد:بذار بگم دیگه
-نه لازم نکرده شما چیزی بگی
آیه:نه بذار بگم دلشون خوش می شه که یک کارمند گیرشون اومده
اشاره ی به پایین مبلی که خوابیده بودم کرد که پر از آشغالهای چیپس و پفک بود
آیه:که چقدر هم مرتب و تمیز هم هست
-آِیـــــــــــــه منو تو که می رسیم خونه
دستش را بر روی دهانش نهاد و با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد...با دیدن خنده اش من هم سرخوش به طرف دکتر برگشتم که داشت به کل کل های من و آیه می خندید ...چشمکی به دکتر زدم و چشم غره ای به آیه رفتم ...که سرش را برایم تکان داد ...دکتر بعد از چکاپ کامل آیه لبخندی زد و رو به من کرد و گفت
دکتر:ایشون مرخصن
لبخند پهنی زدم و نگاهم را به آیه دوختم ..می دونستم در این یک هفته هیچ از بدونش در اینجا راضی نبود ...شایدم دلیل اصلیش من بودم ...با دکتر از اتاق خارج شدیم ...با نگرانی روبه دکتر کردم و گفتم
-دکتر مطمئنین باید مرخص بشه بعضی از شبا خیلی درد داشت
دکتر لبخند زد و محکم به شانه ام زد
دکتر:اینا چیزای ساده ای هستش شکستن دنده دردهای خودش رو داره خانوم شما هم خیلی مقاومه که چیزی نمی گه برای دردهاشون هم قرص های آرم بخش تجویز می کنم تا خیالت راحت باشه
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم که دکتر خنده ای کرد
دکتر:دروغ نمی گم ولی دلم برای شیطنت ها و کل کل های هر دوتون تنگ می شه و امیدوارم دیگه تو این حالت شمارو اینجا نبینم
-منم امیدوارم دکتر برای چیز های خوب خوبی بیایم سراغ شما
دکتر که انگار قرص خنده بهش داده باشم دوباره خندید ...بعد از تجویز دارو ها و حساب بیمارستان به طرف اتاق راه افتادم ..خواستم در بزنم و وارد اتاق بشم که با شنیدن صدای جیغ دختری ...با نگرانی در را باز کردم که نگاهم به چهره ی سرخ شده آیه افتاد ....آیه نگاهش رابه طرف دیگر دوخت و با خنده گفت.
آیه:جلو این دوتا رو بگیر
نگاهش رو دنبال کردم که چشمم به آرسام و سانیا افتاد...با دیدن سانیا که کفشش را در آورده بود چشمانم گرد شد و گفتم
-داری چکار می کنی سانیا
سانیا جیغی کشید و کفشش را به طرف آرسام انداخت و گفت
سانیا:دیونه ام کرده
آرسام کفش سانیا را برداشت و خنده ای کرد
آرسام:دیونه بودی دختر خاله
سانیا به طرفش خیز برداشت که آرسام خودش را به من رساند و پشت سرم ایستاد ...خنده ای کردم که آیه نیز از جایش بلند شد و جلوی سانیا ایستاد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۱۸
-سهراب سپهری بود نه آراسب خنده ای کرد و سرش را تکان داد....با تعجب نگاهش کردم ...که آراسب نگاهش را به من دوخت .. آراسب:چیه... چرا اینطور نگاهم می کنی -هیچی همینطوری آراسب خنده ای کرد:نکنه واست عجیبه که من... پریدم وسط حرفش و به طرفش برگشتم -آره بهت نمی خوره که... حرفم را کامل نکردم و لبم را به دندان گرفتم ..آراسب نگاهم کرد و لبخندی زد و جمله ام را کامل کرد آراسب:با احساس باشم لبخندی زدم ...که نگاهش را در چشمانم دوخت و ماشین را گوشه ای پارک کرد آراسب:می دونی آیه ما مردا شاید بیشتر از شما با احساس باشیم ولی هرچی احساس و مهربونی هست رو پشت این غرور بی خودمون پنهون می کنیم که چی کسی از احساس ما چیزی ندونه و ازش سواستفاده نکنه ...مرد تمام احساسش رو پای یک شخص می ریزه فقط یک نفر که تمام زندگیشه و سرش رو جلوی سه نفر خم می کنه و اونارو ستایش می کنه چشمانش می درخشید مثل ستاره ...تمام احساس و محبتش را در چشمانش ریخته بود...واسم عجیب بود که مردی اینطور با احساس باشه و از احساسش اینطور حرف بزنه ..نگاهش کردم و گفتم -جلوی سه نفر چشمانش را بست و سرش را تکان داد آراسب:آره سه نفر ...اون سه نفری که حاضره هر کاری براشون بکنه سرم را کج کردم و نگاهش کردم -اون سه نفر کیان آراسب لبخندی زد:یکی خداش ...دومی مادرش و سومی .... -و سومی سرش را به طرف خیابان برگرداند و ماشین را به حرکت در آورد ...جوابش را کامل نکرده بود.... فقط با لبخندی به روبه رو خیره شده بود ....خیلی دوست داشتم بدونم سومی کی می تونه باشه ولی می دونستم آراسب تا خودش نخواد چیزی به من نمی گه سرم را به طرف پنجره برگرداندم و گفتم -همه مردها اینطور نیستن آراسب چیزی نگفت .....هر دو سکوت کرده بودیم .....نگاهم را به مردم دوخته بودم و به روز خوبی که با آراسب گذرونده بودم فکر میکردم ...روزی را که سانیار برایم خرابش کرده بود ....آهی کشیدم....یعنی این من بودم که اینقدر با یک جنس مخالف صمیمی شده بودم .....چشمامو بستم و در دل نالیدم...احساس خوبی به طرفش دارم ..همین دیونه ام می کنه...آرامش را با او احساس میکنم ...خیلی راحت می تونم با کنار اون بودن آروم بشم .....با صدای آراسب چشامو باز کردم و نگاهم را به او دوختم...اون چی داشت که آرومم می کرد..چی داشت که با بودنش لبخند روی لبام می نشست ...بار دیگه آهی کشیدم ....هنوز نگاهم به او بود که آراسب لبخندی زد ..دستش را به جلو آورد که به خودم آمدم و از او فاصله گرفتم ..آراسب دستش را مشت کرد و به زیر انداخت ... آراسب:پیاده شو بانو که رسیدیم با تعجب به بیرون نگاه کردم ...اینقدر که تو فکر بودم متوجه نشدم که کی رسیدم ...هر دو پیاده شدیم به طرف آسانسور رفتیم ...هنوز در آسانسور بسته نشده بود که دستی در آسانسور را نگه داشت و مردی بین در قرار گرفت ...مرد با دیدن من و آراسب لبخندی زد و گفت مرد:اجازه هست آراسب سرش را تکان داد که مرد وارد شد ...نگاهم به مرد بود ...چهره اش برایم آشنا بود او را جایی دیده بودم ....مرد سنگینی نگاهم را بر روی خود احساس کرد ...سرش را به طرفم برگرداند ...نگاهم را از اونگرفتم مطمئن بودم او را جایی دیده بودم ...نگاهم را به چشمان او دوختم ...رنگ تردید را در آن چشمها می دیدم...نگاهش عجیب بود ...با صدای آسانسور که به طبقه ی مورد نظر رسیده بودیم ...نگاهم را از مرد گرفتم و پشت آراسب راه افتاد...هنوز در آسانسور بسته نشده بود که به عقب برگشتم و بار دیگر نگاهم را به آن مرد دوختم ...مرد کلافه عینک آفتابی اش را به چشمانش زد که در آسانسور بسته شد ...سرم را به زیر انداختم ...کجا دیده بودمش آراسب:آیه .... به طرفش برگشتم که قدمی به من نزدیک شد آراسب:چیزی شده ؟ نگاهم را از آراسب گرفتم و به در آسانسور دوختم ....آراسب رو به رویم ایستاد آراسب:آیه ... نگاهش کردم...نگرانی را در چشمانش می خواندم لبخندی زدم -هیچی ...این مرده خیلی برام آشنا بود آراسب با دیدن لبخندم لبخندی زد آراسب:برای همین داشتی با نگاهش یک لقمه اش می کردی اخمی کردم و کلاسورم را به بازویش زدم -کجاشو من داشتم با نگاهم می خوردمش آراسب لبخند پهنی زد آراسب:من که نگفتم داشتی می خوردیش -آراســـــــــب خنده ای بلندی سر داد که از صدای خنده اش آرسام از اتاقش خارج شد و با دیدن ما اخمی کرد به طرف میزم رفتم که آرسام دست به سینه و ابرویی بالا رفته به آراسب و من نگاه کرد آرسام:بدون من کجا رفته بودین شما آراسب چشمکی به او زد و گفت آراسب:رفته بودیم جای خوب خوب لبخندی به آرسام زدم -رفتیم بستنی بخوریم آرسام با شنیدن اسم بستنی به طرف آراسب خیز برداشت و مشتی به بازوی او زد آرسام:رفتی کوفت زهرمار خوردی بدون من آراسب خنده ای کرد:مگه من دلم می آد کوفت زهرمار به خودم و آیه بدم آرسام مشتی دیگری به آراسب زد که آراسب اخمی کرد آراسب:خوب چرا می زنی برادر من آرسام:خودت که می ری خوش می گذرونی این احسان هم می آد مخ منو تلیت می کنه آراسب:پس بگو درد.... با خارج شدن احسان از اتاق آرسام آراسب حرفش را نصفه راها کرد و با تعجب به احسان چشم دوخت ...من هم با دیدن احسان لبخند از روی لباهایم ماسید و بر روی صندلی نشستم ...احسان اخم کرده به آراسب نزدیک شد احسان:ببینم آراسب تو گوشی رو تو صورتم قطع کردی یا شارج موبایلت تموم شد لبم را به دندان گرفتم که نگاه احسان به طرف من برگشت...با چشمان گرد شده نگاهش کردم که قدمی به من نزدیک شد..از جایم بلند شدم و قدمی به عقب برداشتم
احسان:شما...چشمامو بستم و لبم را گاز گرفتم -بخدا من کاری نکردم آراسب...منظورم آقا آراسب منو بردن کافی شاپ بستنی ...با صدای خنده ی آن سه نفر چشمانم را بازکردم..... آراسب تکیه اش را به دیوار داده بود و می خندید.... آرسام پیشانیش را بر روی چهار چوب در گذاشته بود و او هم می خندید.... با دیدن احسان دهانم از تعجب باز ماند باورم نمی شد او هم نشسته بود و می خندید ...اخمی کردم و دستم را به کمر زدم ...آراسم با خنده رو به من کرد آرسام:خیلی باحال بود آیه دمت گرم احسان:راست می گه کلی خندیدم با غیظ نشسته بودم به هر دوشون نگاه می کردم که به من می خندیدن...دلقک بودم واسشون دیگه برای همین نشستن می خندن ...آراسب که اوضاع رو پس و پیش دید دست اون دوتا رو گرفت و وارد اتاق خودش شد...با بسته شدن در اتاق آراسب ....دیگه نتونستم خنده ام را نگه دارم من هم شروع به خندیدن کردم...که در اتاق آراسب باز شد و آراسب با لبخندی نگاهم کرد....خنده ام را جمع کردم ...که آراسب رو به من و گفت آراسب:فیلمی برای خودت هـــــا سرم را به زیر انداختم که وارد اتاق شد و در را بست ...لبخند سرخوشی زدم و به در بسته خیره شدم.... *********دستم را به زیر چانه زده بودم و نگاهم را به شیرین جون دوخته بودم که مشغول درست کردن غذای مورد علاقه ی عمو بود... شیرین جون سرش را به طرف من بر گرداند و نگاهش را به من دوخت خانوم فرهودی:چیه عزیزم چرا اینطور نگاه می کنی لبخندی زد و سرم را کج کردم که عمو وارد آشپزخانه شد آقای فرهودی:سلام بر خانوم گلمشیرین جون لبخند شیرینی زد که عمو گونه اش را بوسید ...شیرن جون خجالت زده لبش را به دندان گرفت و اشاره ای به من کرد که با لبخندی نگاهشان می کردم ...عمو خنده ای کرد و رو به من و گفتآقای فرهودی:دختر چشماتو بگیر از بس با این آراسب گشتی چشم و دلت باز شدهخنده ای کردم که عمو چشمکی زد و بار دیگر گونه ی شیرین جون را بوسید و با برداشتن یک خیار از ظرف سالاد از آشپزخانه خارج شد ...حالا می تونستم دقیق بگم برق چشمان آراسب به کی رفته بود...عمو هم مانند آراسب چشمانش برق می زد و می درخشید ...نگاهم را به شیرین جون دوختم ...که لبخند شیرین بر ری لبش بود و گفتم..عشق از چشمانش می بارید ...دلم را به دریا زدم ...خیلی دوست داشتم از عشق او و عمو بدانم -شیرین جون خانوم فرهودی:جونم عزیزم -شما و عمو با عشق ازدواج کردین شیرین جون لبخندی زد خانوم فرهودی:دوست داری بدونی سرم را با شادی تکان دادم که شیرین جون رو به رویم بر روی صندلی نشست و نگاهم کرد و نگاه خیره اش را به حلقه ی در دستش شدخانوم فرهودی:دختر کوچک خانواده بودم یک خواهر داشتم دوتا برادر من کوچک بودم و عزیز دوردونه ...خیلی تودار بودم و مغرور نگاهش را به چشمانم دوخت خانوم فرهودی:اخلاق رفتار آرسام به من رفته ..لبخندی زد:تو راه مدرسه بودم که برای اولین بار دیدمش به ماشینش تکیه داده بود و با چند نفر از دوستاش داشتن می خندیدن ...از کنارش که رد شدم بوی عطرش رو به تموم ریه هام وارد کردم ...دختر مغروری بودم به هیچ کس توجهی نداشتم ولی اون روز توجه من به پسری جلب شد که حتی نمی دونستم کی هست ...پسری که اولین بار دیده بودمش ...با شروع شدن امتحانها از یاد بردمش ولی نمی تونم بگم برای همیشه چون باز دیدمش باز هم عطرش به مشامم رسید ...عطری که هنوز بوش تو بینیم می پیچه و بودنش رو باور می کنم ...اینبار نه فقط نگاه من ....نگاه اونم به من بود و لبخند روی لباش ...همیشه بیهوده از کنارش رد می شمد ولی همین که می دونستم داره نگاهم می کنه زیر نظرم داره برای من کافی بود ...آخرین روزهای مدرسه بود که به من نزدیک شد ...هیچ نگفت ...حرفی نزد...فقط توی چشمام خیره شد...با چشماش با من حرف زد ..برق چشماش دلم رولرزوند ...شیطنت چشمامش به منی که هیچ وقت شیطنت نکرده بودم دیونه ام کرد...اون روز هیچی نگفت حرفی نزد فقط لبخند زد و به چشمام خیره شد ....خیلی وقتا اطراف خونمون می دیدمشون تا اینکه برای من خواستگار اومد ...نمی دونم چطور به گوشش رسیده بود ...ولی هر کس که این خبر رو به او رسونده بود تکنش داد تکونش داد که بیاد جلو .....به خودم که اومدم دیدم به دیوار چسپیده بودم و اون هم رو به روم و از عشقش می گفت از عشقی که با اولین نگاه در هر دوی ما به وجود اومده بود... نگاهم را به شیرین جون دوختم ...غرق در خاطراتش بود..... خاطراتی که شیرین بود و لبخند آن روزها را بر روی لبش ظاهر کرده بود ...لبخندی زدم-پس اینطور شما و عمو به هم رسیدین شیرین جون سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان من شد ولبخندی زدخانوم فرهودی:نه با دهانی باز نگاهش کردم-نــــهسرش را تکان داد و با انگشت حلقه اش را لمس کرد خانوم فرهودی:عشق آسون به دست نمی آد گلم ما هم به این آسونی به هم نرسیدیم -پس شماها چطور...با همون تعجب نگاهش کردم که لبخندی زد خانوم فرهودی:اون روز که اعتراف کرد تلخ ترین و شیرین ترین روز زندگیم بود...تلخ برای اینکه جلوی چشمام به بار کتکش گرفتن ...هر ضربه ای که به اون وارد می شد من هم می شکستم حاضر بودم هر کاری کنم وجلوی داداشامو بگیرم که کاری به کارش نداشته باشن ...ولی نشد اینقدر زیر دست اینا کتک خورد که او چشمایی که عاشقش بودم بسته شد و تن نیمه جونش رو از جلوی چشمای من کنار جوب انداختن ...فکر می کردم اونجا داستان من و اون به پایان رسیده ....ولی نه اون شروع بود شروعی از یک شیرین و قرهاد دیگه ...باز هم اومد ..اومد که تمام دنیا رو زیر پاش بذاره و فقط من رو مال خودش کنه....منی که اون دنیام شده بود....اینقدر اومد اینقدر زدنش که آخرش منو مال خودش کرد ...من شدم شیرین فرهادم و اون فرهاد شیرینش....شیرین جون دستم را در دستش گرفت و لبخندی زد خانوم فرهودی:برای عشق باید جنگید ...باید تمام سعیت رو بکنی که به اون برسی و اون به تو ...عشق به آسونی به دست نمی آد که به آسونی از دست بره .....فقط یک تلنگر برای عشق لازمه ...عشق هم سختی های خودش رو داره هم دردهایی به همراهش داره ...ولی آخر راه عشق شیرینه مثل عسل ...ناخواسته وارد می شه ..ناخواسته طوری که خودت نمی دونی آیا واقعا" عاشقی ....ولی هر چی جلوتر که می ری می فهمی شده تمام فکرت ..شده زندگی...شده یک معنای واقعی برای هستیلبخندی زدم و گفتم -عزیز هم همینه می گه... تو عشقی که دیونگی نباشه اون عشق نیستشییرین جون لبخندی زدخانوم فرهودی:عزیز جون تو هم عاشق بودهسرم را تکان دادم ...که شیرین جون از جایش بلند شد و به طرف قابلمه رفت ...دستم را به زیر چانه زدم و نگاهم را به او دوختم و گفتم -عمورو هنوز همونقدر دوست دارینشیرین جون خنده ای کرد و به طرفم برگشتخانوم فرهودی:بیشتر از اون روزها هنوز برق چشماش دلم رو می لرزونه و حس شیرینی به من دست می ده لبخندی زدم...که باز به طرف قابلمه برگشت و درش را باز کرد ...سرم را به زیر انداختم که یاد نگاه آراسب افتادم -برق چشمهای عمو هم به آراسب رفته پر از شیطنت و....نگاهم را به شیرین جون دوختم که در قابلمه به دست و با دهانی باز نگاهم می کرد ...از جایم بلند شدم آراسب:شیرین جونبا صدای آراسب به طرفش برگشتم ...شیرین جون که به خودش آمده بود نگاهی به آراسب کردخانوم فرهودی:جانم عزیزمآراسب لبخندی زد و کنارم ایستاد و آبنباتی که در دستش بود را به من داد و چشمکی زد و رو به مادرش کرد و گفتآراسب:آرسام کچلمون کرد مادر من این شام آماده نشد نگاهم را به شیرین جون دوختم که با همان نگاه پر تعجبش به من و آراسب نگاه می کرد.... دستم را بالا آوردم و به طرف شالم بردم ...که شیرین جون لبخندی زد ....نگاهی به آراسب کردم که لیوان آبمیوه ام را به لبش نزدیک کرده بود... دستم را دراز کردم که لیوان را از دستش بگیرم که اخمی کرد که اخمی کردم -ای بابا دهنیه نخور آراسب شانه اش را بالا انداخت و گفتآراسب:بابا این سوسول بازی ها چیه دیگهبا تموم شدن حرفش لیوان آبمیوه ام را سر کشید و با لبخندی نگاهم کرد ...نگاهش کردم...همونطور که شیرین جون از درخشش چشمان عمو حرف می زد ....چشمان آراسب ه می درخشید ...هر دو غرق در نگاه یکدیگر بودیم که با صدای داد آرسام نگاهمان را از یکدیگر گرفتیم آرسام:پـــــــــس ایـــــــــــن شـــــــــام چــــــــــی شــــــــــد آراسب خنده ای کرد و رو به مادرش کرد ...که شیرین جون با لبخندی روبه من و او کرد خانوم فرهودی:شماها برین میز رو آماده کنین که شام آماده اسصداش می لرزید ....صورتش سرخ شده بود و لبخند مهربونی بر روی لباش بود.... قدمی به طرفش برداشتم و نگران گفتم-شیرین جون شما حالتون خوبهلبخند مادرانه ای زد و دستش را نوازش گونه بر روی گونه ام کشید خانوم فرهودی:آره عزیزم آراسب به مادرش نزدیک شد و سرش را بوسید و هر دو برای آماده کردن میز شام خارج شدیم.... نگاهم به سانیار افتاد ....که با خارج شدنم نگاهش را به من دوخته بود...سرم را به زیر انداختم ...نباید بهش فکر کنم ...آهی کشیدم و به طرف میز رفتم...که آرسام هم به کمک به ما به میز نزدیک شد ..آراسب با دیدن آرسام خنده ای کرد و گفت آراسب:برای شکم خودت خوب دست به کار می شی آرسام ابرویی بالا انداختآرسام:بابا کدوم شکم ...یعنی من واقعا" موندم تو کار این ملت آراسب:چرا تو کار ملت آرسام خنده ای کرد و با صدای بلندی که سانیار بشنود گفت آرسام:آخه بعضیها اینقدر روشون زیاده داداشه من که هنوز هم وردل ما نشستن و خجالت هم نمی کشن ...باید بگم که تو پرویی حرف ندارن لبم را به دندان گرفتم ...منظورش را گرفته بودم ...واقعا" هم اگه من به جای سانیار بودم ...از خونه می رفتم هیچ وقت هم بر نمی گشتم ..آراسب:حالا چرا داد می زنی آرسام:به خاطر اینک...با پس گردنی که سانیا به سرش زد حرفش نیمه ماند و با عصبانیت به طرف سانیا بر گشت آرسام:اون دستت چلاق شه دختر که دیگه هیچ وقت سالم نشهسانیا اخمی کرد و مشتی به بازوی او زدسانیا:غلاتا کردی درباره داداش من حرف می زنی می خوای نگاهت کنمآرسام:می دونستم فال گوش ایستادی برای همین گفتم تا ببینم این فضول ما کیه که مشخص شدسانیا:یعنی میخوای بگی من فضولم دیگه آرسام چشمانش را گرد کرد و دستش را بر روی دهانش به حالت نمایشی نهاد آرسام:واااه اینقدر ضایع حرف زدم که فهمیدیسانیا:آرســـــــــــامآرسام:ســــــانــــیــــاسانیا قدمی به آرسام نزدیک شد و دستش را مشت کرد و جلوی صورت او گرفت ...آرسام خنده ای کرد و چشمانش را با ترس ساختگی گرد کردآرسام:وای سانیا نکنه با این مشت گردوییت می خوای بزنیم سانیا:خیلی مسخره ای آرسام مثل بچه ها رفتار می کنیآرسام ابرویی بالا انداختآرسام:همنشینی با بچه هایی مثل توه سانیا جیغی از حرص کشید خواست مشتی به بازوی آرسام بزند که آرسام دستش را گرفت و او را به خودش چسپاند ...آراسب کنارم ایستاد...و هر دو با دهانی باز به آرسام نگاه کردیم که می خواد چه کاری بکنه ...آرسام سرش را به صورت او نزدیک کرد که سانیا با ترس سرش را عقب برد ...آرسام با پوزخندی او را بر روی صندلی پرت کرد آرسام:هنوز خیلی بچه ای واسه ی این کارا سانیار:واسه کدوم کاراآراسب که کنارم ایستاده بود بر روی صندلی نشست و آهسته که فقط من و آرسام بشنویم گفتآراسب:بیا یک کلمه هم از مادر عروسبا خنده سرم را به زیر انداخت ...اما آرسام بی توجه به نگاه پر تعجب سانیار با صدای بلند شروع به خندیدن کرد ...با وارد شدن عمو و شیرین جون ..آرسام خنده اش آرام شد ....که عمو رو به آرسام کرد و گفتآقای فرهودی:به چی می خندی تو... بگو ما هم بخندیم آرسام دیس غذا را از عمو گرفت و ابرویی برای او بالا انداخت آرسام:به درد هم سن و سالهای شما نمی خوره پدر من عمو اخمی کرد:پس اون وقت به درد هم سن و سالهای کی می خوره آرسام دستهایش را باز کرد و نگاهی به آراسب که با خنده سرش را با تأسف برای او تکان می داد کرد و چشمکی زد آرسام:پدر من حتما" شماره عینکت بالا رفته که این همه جون نمی بینی ...فردا یادم بندازین ببرمتون پیش این دوستم که چشم پزشکه عمو با دهانی باز به آرسام نگاه می کرد که با پس گردنی که شیرین جون به او زد صدای خنده ی جمع بالا رفت ...آرسام با لبخندی دستی به سرش کشید آرسام:هرچی از مادر بر آید نیکوست سانیار :اصطلاحت اشتباه بودآرسام:استاد جون ممنون از اینکه اشتباهات رو به ما گفتین..منتظر بودم نظر بدین آرسام ابرویی بالا انداخت و نگاهی به سانیا کرد که به بشقابش خیره شده بود ....نگاهی به سانیا کردم ..سنگینی نگاهم را بر روی خود احساس وسرش را بالا گرفت و نگاهم کرد...لبخندی زدم ...که جواب لبخندم را با لبخندی داد .آراسب:داره با احساسش کنار می آدبا تعجب به طرف آراسب برگشتم که لبخندی زد آراسب:اینقدر فکر نکن بخور که این... اشاره ای به آرسام کردآراسب:شکمو همه اش رو می خوره خنده ای کردم و سرم را به زیر انداختم که بشقابم پر از سیب زمینی سرخ شده ش...د سرم را بلند کردم که با لبخندی از آراسب تشکر کنم ولی با دیدن دست سانیار ...خشکم زد...به طرفش برگشتم ..که بی توجه به نگاه من مشغول خوردن شد ...صدای پوزخند آراسب را شنیدم...لبم را به دندان گرفتم ....منظورش با این کار چیه ..نگاهی به آراسب کردم ..که چشمکی به من زد و بشقابش را با بشقاب من عوض کرد آراسب:ارزش نداره بخورلبخند پهنی به او زدم که چشمکی زد و شروع به خوردن کرد ...نگاهی به جمع کردم که هر یک مشغول خوردن شامش بود...نگاهی به آرسام وسانیا انداختم...هر دو در فکری بودن....شاید به قول آراسب باید گذاشت که با احساسشون کنار بیان...چشمامو ریز کردم..و لبخندی زدم...یعنی ممکنه که آرسام و سانیا...سرم را تکان دادم وزیر نگاه خیره ساینارغذامو کوفت کردم...مشغول جمع کردن ظرفهای شام بودم که آرسام رو به رویم ایستاد آرسام:داری چیکار می کنی-دارم فوتبال بازی می کنم ...بازی می کنیآرسام اخمی کرد:داری مسخره ام می کنی دیگهخنده ای کردم و بشقابها را به دستش دادم-آخه بردار من داری می بینی که دارم چکار می کنم می پرسی چرا آرسام بشقابها را بر روی میز گذاشت و نگاهم کرد ...یک تای ابرویم را بالا بردم و نگاهش کردم-چیزی شده ؟ آرسام نگاهش را به اطراف دوخت و نگاهش بر روی سانیار ثابت ماند.... با تعجب نگاهش کردم که جن زده شد و به طرفم برگشت..... از ترس یک قدم به عقب رفتم که به شخصی بر خوردم به عقب برگشتم که سانیا را پشت سرم دیدم وسط هر دوی آنها ایستادم و گفتم -چرا می ترسونین ؟ آراسب پرید جلوم که جیغ خفه ای کشیدم ...دستم را بر روی قلبم گذاشتم ....خدایا اینا نکنه قصد قتلمو دارن آرسام:آیه با صدا کردن ناگهانی آرسام جیغی کشیدم که سانیا دستش را بر روی دهانم نهاد و سانیار به طرف ما برگشت ...با برگشتن سانیار ..آراسب به پشت ستون رفت و آرسام روی زمین دراز کشید که دیده نشود ...هم خنده ام گرفته بود ...هم با تعجب به آن دو نگاه می کردم سانیار:اتفاقی افتاده سانیا که دستش بر روی دهانم بود رو به سانیار که نگاهش به ما بود گفت سانیا:هیچی داداش پاش خورد به صندلی سانیار مشکوک نگاهمان کرد ...وبا تکان دادن سرش به کارش مشغول شد که آراسب و آرسام رو به رویم قرار گرفتن...اخمی کردم و دست سانیا را از روی دهانم کنار زدم -یکی به من می گه شماها چرا عین این قاتلا ..... سانیا بار دیگر جلوی دهانم را گرفت که آراسب اخمی کرد آراسب:ای بابا سانیا چرا جلوی دهنشو می گیری آراسب خواست دست سانیا را از جلوی دهانم کنار بزند که با تنه ای که آرسام به او زد بر روی صندلی نشست آرسام:بشین بینیم بابا آراسب:گمشو بابا سانیا خنده ی کرد:چرا حالا بابا بابا می کنین هر سه خنده ای کردن و نگاهشان را به من دوختن...خدایا خودمو سپردم به تو ...باز اینا جنی شدن سانیا دستش را از دهانم برداشت و من را بر روی صندلی نشاند اخمی کردم ..دهانم را باز کردم که حرفی بزنم که آرسام پرید وسط حرف نزده ام آرسام:با صدای بلند حرف زدی نزدی ها...یعنی می گم دوباره این سانیا جلو دهنتو بگیره چشمکی به سانیا زد آرسام:استادی هم شده واسه خودش سانیا اخمی کرد:داری باز شروع می کنی آرسام هــــــا آرسام دستش را به حالت تسلیم بالا برد و لبخندی زد ...نگاهی به هر دوی آنها کردم...اینا کی آشتی کردن ..پوفی کردم و رو به آن سه و گفتم -حالا اگه تموم شد همه چیزتون...می شه به من بگین اینجا چه خبره آرسام به عقب برگشت ...تا ببیند که سانیار چکار می کند ...با دیدن سانیار که مشغول کارش است لبخندی زد و چشمکی به آراسب زد ...نگاهم را به آراسب دوختم که دستی در موهایش کشید و لبخندی زد...لبخندش لبخندی بر روی لبم ظاهر کرد آراسب:می خوایم یک کاری کنیم -نـــــه واقعا" اگه نمی گفتین متوجه نمی شدم سانیا مشتی به بازویم زد که اخمی کردم -آخ چرا می زنی سانیا:مرض به جای اینکه مسخره بازی در بیاری گوش کن دست به سینه نشستم و نگاهم را به آن سه نفر دوختم آرسام رو به رویم نشست و لبخندی زد آرسام:خوب می خوایم ...-می خواین چکار کنین آرسام اخمی کرد:نپر وسط حرفم دیگه خنده ای کردم و سرم را تکان دادم ...که هر سه ی آنها لبخند دندون نمایی زدن..اگه بگم ازشن ترسیدم دورغ نگفتم ...هر سه آنها همونطور که به من خیره بودن با هم یکصدا و با صدای پر از هیجان گفتن -می خوایم حال سانیار رو بگیرم با دیدین قیافه خنده داره آنها پقی زدم زیر خنده ...دیونه ها می خوان حال سانیار رو بگیرم....در حال خندیدن بودم که با مرور حرفهایشان ...خنده از روی لبهایم محو شد و نگاهم را به آن سه دوختم و گفتم -شماها می خواین چکار کنینآرسام سرش را با تأسف تکان داد که سانیا هم کار او را تکرار کردسانیا:بمیرم ...عقلشو از دست داده آرسام آهی کشید:من نمی دونستم اینطور بهش صدمه می رسونه سانیا:اونم چه شوکی بهش وارد شده آرسام:من گفتم آروم آروم بهش می گیم که تعطیل نشه سانیا:یک دوست سالمی داشتم که حالا ...آرسام با ناراحتی نگاهم کرد و مثل پیرزن ها محکم زد به سینه اشآرسام:زلیل بشی سانیار ببین چکار کردی ...داغ دلش بشینه رو دلت سانیا دستش را بر روی شانه ی آرسام گذاشت سانیا:کنترول کن خودتو آرسام با دهانی باز به آن دو نفر نگاه می کردم ....که با صدای خنده ی بلند آراسب دو متر پریدم هوا...سانیا و آرسام به طرف آراسب خیز برداشتن و جلوی دهانش را گرفتن...با دیدن آن دو نفر که بر روی آراسب نشسته بودن ...خنده ام گرفت و من هم شروع به خندیدن کردم ...که سانیا دستش را محکم به دهانم کوبید ...از درد لبم اخمی کردم که سانیا گفتسانیا:آرسام دستت رو دور نکنی هــــا آرسام که سرش را بگردانده بود که ببیند سانیار در چه حال است با صدای سانیا سرش را تکان داد که باشه سانیا:اه اگه شما دوتا مارو ضایع نکنین آراسب با پایش محکم به آرسام زد که با صدای آخ بلند آرسام سانیا به طرفش خیز برداشت و دستش را بر روی دهان آرسام گذاشتسانیا:جون خودت آرسام داد زدی نزدی ها آراسب اخمی کرد و از جایش بلند شد آراسب:بابا خفه کردین مردمو اینجا به این سانیار دید نداره که هی جلو دهن مارو می گیرین خنده ریزی کردم ...که سانیا و آرسام اخمی کردن ...آراسب نگاهی به آن دو کرد آراسب:دیونه هــــا نه به اول که به خون هم تشنه ان ...نه به حالا که دو قلوهای به هم چسپیده شدن سانیا اخمی کرد ...می خواست چیزی بگوید که با دیدن اینکه بر روی آرسام نشسته بود و دستش بر روی دهان او بود از جایش پرید و از آرسام فاصله گرفت... آرسام نیز به خودش آمد و از جایش پرید که به ستون کنارش خورد و بار دیگر بروی زمین نشست ....من و آراسب با خنده نگاهمان را به آن دو دوختیم که آراسب رو به آن دو گفتآراسب:ما چیزی ندیدیم راحت باشینآرسام اخمی کرد و با پایش به پای آراسب زد آرسام:خفه شی کسی نمی گه که لالی خنده ای کردم که سانیا مشتی به بازویم زد ....هر چهار نفر بار دیگر دور هم جمع شدیم -خوب دقیقا" می خواین چکار کنین آرسام لبخند دندون نمایی زد که سانیا اخمی کردسانیا:جـــــیـــــش ببند نیشتو که مسواک گرون شده آرسام:جدا" واسه همینه مسواک نمی زنی سانیا:چه ربطی داشت آرسام: همون ربطی که تو نباید می دادیشسانیا: خودت معلوم هست داری چی می گی آرسام ابرویی بالا انداخت که آراسب اخمی کرد و آن دو را خفه کرد و گفت آراسب:باز داریم از م....نگاهم با لبخندی به آرسام و سانیا بود که با صحبت نیمه کاره ی آراسب به طرفش برگشتم که با چشمان گرد شده خیره به لبم شده بود ...با تعجب نگاهش کردم....این چرا اینطور به من خیره شده...نگاهی به آن دو کردم ...آن دو نیز با نگاه پر تعجب به من خیره شده بودم ...دستم را به طرف شالم بردم و درستش کردم و نگاهم را به آراسب دوختم -آراسباخمی کرد و به من نزدیک شد و نگاه خیره اش را به لبهایم دوخت ....با چشمان گرد شده نگاهم را به آراسب دوختم ...نفسم را در سینه حبس کردم ...که دستش را به طرف لبم دراز کرد که از او فاصله گرفتم-چکار می کنیآراسب اخم کرده دستی در موهایش کشید و دستمالی ازجیب شلوارش در آورد و به طرفم گرفت آراسب:لبت چی شده با تعجب نگاهش کردم ...لبم ...مگه لبم چشه ...دستم را به طرف لبم بردم که از درد لبم اخمی کردم ... نگاهی به آراسب کردم که با اخمی نگاهم می کرد آراسب:پاک کن داره خون می آد دستمال را از دستش گرفتم و بر روی لبم گذاشتم ...نگاهی به سانیا کردم...شاید همون موقع که سانیا محکم دستش را بر روی دهانم زد اینطور شده بود ...سانیا با ناراحتی نگاهم کرد ...که لبخندی زدم ...همانطور که دستم بر روی لبم بود ...رو به آن سه نفر و گفتم-خوب از همه چی حرف زدیم جز اینکه می خواین با سانیار چکار کنینآرسام دستش را به هم مالید و خنده ای کرد که ما هم به خنده افتادیم ...لبخندی به آراسب زدم ..که چشمکی زد و نگاهش را به آرسام دوخت آرسام:می خوایم بلایی سرش بیاریم که دیگه از این کارا نکنه -چه کارهایی سانیا:بابا همین که با تو.... سرم را تکان دادم...بقیه حرفهایش را گرفته بودم ...لبخندی به هر سه زدم...یعنی همه این کارا به خاطر من بود ...فکرم را به زبان آوردم و گفتم -یعنی همه این کارا به خاطر منه آرسام سرش را تکان داد و لبخند شیرینی زد آرسام:یک آبجی که بیشتر ندارم قدرشناسانه نگاهش کردم و گفتم -بچه ها لازم نیست همچین کاری بکنیم آرسام:چـــــــــی من نمی تونم از سانیار بگذرم آراسب خنده ای کرد که سانیا رو به آرسام کرد و گفت سانیا:همچین می گه نمی تونم بگذرم انگار که سانیار با تو بد کرده آرسام اخمی کرد:اگه می خوای پشت این داداشتو بگیری گمشو برو سانیا:آرسام مودب باش هــــــا آرسام خنده ای کرد و بینی سانیا را بین دو انگشتش گرفت آرسام:باشه بابا خانوم بزرگ شما جوش نیار سانیا ابرویی برای من بالا انداخت و گفت سانیا:ببین آیه می دونم دوست نداری کاری کنی ولی می دونی چیه آراسب:ما دوست داریم بلایی سرش بیاریم -چرا اون وقت آراسب:زیادی داره می ره رو اعصاب آرسام:مگه تو اعصاب هم داری داداشه من با این حرفش او و سانیا شروع به خندیدن کردن ...آراسب دهانش را کج کرد...بلند شد و سر هر دوی آنها را به هم کوبید ...نوبتی هم که باشه نوبت من و آراسب بود که به آن دو بخندیم ....آراسب تکیه اش را به صندلی داد و چشمکی به من زد ...لبخندی زدم ..که نگاهش به لبم دوخته شد ....نگاهی به چشمانش کردم که غمگین شده بود ...یعنی ممکن بود این غم برای من باشه ...آهی کشیدم آرسام:حقیقت تلخه برادر من نگاهم را از چشمان آراسب گرفتم که چشمم به سانیار افتاد.... با دیدنش چشمانم گرد شد ...این کی اومد که متوجه نشدیم ... ناخداگاه دستم به طرف شالم رفت ...سانیار پوزخندی زد و گفت سانیار:واقعا" حقیقت خیلی تلخه همه که تازه متوجه او شده بودن با تعجب به طرفش برگشتن ...سانیار قدمی به میز نزدیک شد و نزدیک به من بر روی میز خم شد ...صدایش را کنار گوشم شنیدم که گفت سانیار:اینقدر تلخه که باورش برای بعضیا سخته چیزی از روی میز برداشت و راست ایستاد ...با همون پوزخند نگاهم کرد و بدون حرف دیگری ما را تنها گذاشت ...با اخمی سرم را به زیر انداختم ...مردیکه خر ...بلا نسبت به خر ...حیف خر نیست بذارم روی این ...با همون اخمی رو به آرسام کردم -چطور باید حالش رو بگیریم آرسام دستی به سرش کشید آرسام:این سانیار چطور اومد که متوجه نشدیم سانیا هم حرف آرسام را تأیید کرد که آراسب دست به سینه نشست و گفت آراسب:وقتی هر دو تون در حال کل کل بودین اومد آرسام:پس چرا نگفتی آراسب لبخندی زد که من اخمی کردم ...هرجور شده بود دوست داشتم که حال سانیار گرفته بشه -حالا کسی به من می گه چطور باید حال این آرسام رو گرفت آرسام لبخندی زد:ای ول این شد حرف حسابلبخندی به روش زدم که خنده ای کرد و دست در جیبش برد ...به عقب برگشت تا ببیند سانیار در چه حال است ...خیالش که بابت سانیار راحت شد ...دستش را از جیبش بیرون آورد و پاکتی را جلویم گرفت آرسام:همتون بیاین جلو هر سه نفرمان سرمان را جلو آورده بودیم و به پاکت نگاه می کردیم که پرسیدم -این چی هست آرسام:بگو چی نیست -خوب چی نیست آرسام:این اون چیزی هست که حال سانیار جونو می گیره -چطور می گیره آرسام:همونطور که باید بگیره صورتم را جمع کردم -نکنه سوسکه هــــــانآرسام پاکت را در دست آراسب انداخت و شکلکی در آورد آرسم:چندشم شد ....آیـــــــیهر سه خنده ای کردم که آراسب سرش را با تأسف تکان داد آراسب:خاک تو سرت که عین این دخترا از سوسک چندشت می شه آرسام اخمی کرد ... دستانش را تکان داد و صورتش را جمع کرد آرسام:حق دارن این دخترا این سوسکا چندشن اوووووقبا صدای بلند شروع به خندیدن کردیم ...آرسام نگاهی به سانیا کرد که دستش را بر روی شکمش گذاشته بود و به او می خندید ...لبخندی به او زد..با دیدن لبخند آرسام خنده را فراموش کردم ...این داره به سانیا لبخند می زنه... واقعا" عجیب بود ....توی همین فکرا بودم که آرسام به طرف سانیا خیز برداشت و موهایش را در دست گرفت ...دیگه واقعا" اگه این کار رو انجام نمی داد به آرسام شک می کردم آرسام:به کی می خندیدی تو هــــاسانیا:آی آی آرسام هیولا ول کن این موهارو کندیشآرسام:گیس بریده بشی دختر که به من می خندی -آرسام ولش کن دیگه آرسام ابرویی بالا انداخت که نه...نگاهی به آراسب کردم که به آن دو می خندید-آراسب به جای اینکه بخندی برو جلوشونو بگیر در حال حرف زدن با آراسب بودم که داد آرسام نیز به هوا رفت ...به طرف آن دو برگشتم که دیدم اینکه سانیا هم نامردی نکرده بود و موهای آرسام را در چنگش گرفته بود وبا دندون های تیزش بازوی آرسام را گاز می گرفت ...با چشمهای گرد شده خیره به اونا بودم که آرسام دادی زد آرسام:گربه ی وحشی ول کن سانیا ابرویی بالا انداخت و فشار دندون هاشو بیشتر کرد ...آراسب اخمی کرد و به طرفشان رفت آراسب:ای بابا ول کنین دیگه آرسام:چرا به من می گی به این بگو آراسب اخمی کرد و دست ارسام را گرفتآراسب:ول کن داداشه من تو شروع کردی آرسام:باشه باشه ....تا سه می شمرم هر دو دست نگه می داریم باشه سانیا سرش را تکان داد آرسام:یک ....دو....هنوز شمارش کامل نشده بود که هردو از یکدیگر جدا شدن...آراسب خنده ای کرد وهمان پاکت را به دست آرسام داد.... آرسام دستی به بازویش کشید جای دندان های سانیا بر روی بازویش مانده بود سانیا:بار آخرت باشه ها آرسام:من غلت کنم دیگه به تو دست بزنم ...مثل گربه های وحشی می مونی سانیا اخمی کرد:بهتر از توی گوریلم آرسام خواست چیزی بگوید که پریدم وسط بحثشون و گفتم-ای بابا حالا که تموم شد ...یکی به من می گه توی این پاکت چی هست آرسام:چیزی که ح....آراسب پس گردنی به او زد و با اخمی گفتآراسب:اگه بخوای مسخره بازیت ادامه بدی من می دونم و تو آرسام سرش را با تأسف تکان داد و روی صندلی نشست ...نگاهی به آراسب کرد آرسام:خجالت هم نمی کشین ...احترام بزرگتر رو نگه نمی دارین ....وقتی از برادر خودم انتظار می ره ...دیگه چه انتظار دارم این گربه ی وحشی از این کارا نکنهسانیا مشتی به بازوی آراسب زد سانیا:آرســـــــــــامآرسام خنده ای کرد و پاکت را در دست دیگرش گرفتآرسام:بیاین یک توضیح کامل در باره ی این بدم -آخیش بالاخره همه دور آرسام جمع شدیم که آرسام در پاکت را باز کرد با تعجب به چیزی که داخلش بود نگاه کردم -پودر سانیا خنده ای کرد:پودر بچه آوردی آرسام آرسام:هه هه ..ببند اون نیشتو بچه ..این پودر پودر ساده ای نیست سانیا لب و لوچه اش را آویزان کرد و زبونی برای آرسام در آورد که آراسب رو به ما و گفت آراسب:این پودر خارش دهنده ی بدنه ...این پودرا پودرایی هستن که مثل پودر بچه می مونن اولش چیزی مشخص نمی شه گذشت دو دقیقه ..تمام بدن اون شخص به خارش در می آد اخمی کردم:این پودرا عوارضی چیزی نداره آراسب لبخندی زد:اینقدر مهربون نباش دختر...هیچ این پودرا عوارض نداره با یک دوش آب سرد همه چی حل می شه -مطمئنی توی چشمام خیره شد ...نمی دونم چشماش چی داشت یک چیز خاص که خیلی راحت به این چشمها می تونستم اعتماد کنم ...و حرفهایش را قبل داشته باشم ...لبخندی بر روی لبم قرار گرفت و نگاهم را به آرسام دوختم ....هر چهار نفرمان خیره به آن پودرا بودیم که سانیا گفت سانیا:این پودرارو از کجا آوردی آرسام :این دیگه به بچه ها ربطی نداره هرسه مان اخمی کردیم و نگاهمان را به آرسام دوختیم ..آرسام دستش را با حالت تسلیم بالا برد آرسام:باشه بابا چرا اینطور نگام می کنین -خوب حالا چطور می خواین اینارو بریزین روی سانیار آرسام خنده ای کرد:می خوای بریزی روش -پس می خواین چکار کنین آراسب:به بهونه ی هوای خوب همه مون می ریم بیرون کنار استخر هر یکیمون یک پتو مسافرتی همراه خودمون می آریم توی یکی از این پتوها از این پودرا می ریزیم که می دیم سانیار ..بعد هم که مشخص می شه دیگه لبخندی زدم و نگاهم را به سانیا دوختم ....می دونستم سانیار رو خیلی دوست داره ...با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم -اگه راضی نباشی این کارو نمی کنیم آرسام اخمی کرد و رو به من و سانیا و گفت آرسام:شماها راضی نباشین هم من این کارو می کنم دل پری از این سانیار دارم سانیا:حواست باشه ها داری از داداشه من حرف می زنی آراسب اخمی کرد آراسب:می خواین ادامه بدین بی خیال باشین ها آرسام لبخندی زد و سرش را تکان داد آرسام:بی خیال این حرفا تورو خدا بیاین ببینین این پودرا کی فکر می کنه می تونن همچین کاری رو بکنن هر یک سرمان را برای تآیید حرفش تکان دادیم و نگاهمان را به پودرها دوختیم ... خانوم فرهودی:اینجا چه خبره با صدای شیرین جون آرسام از جایش پرید و پودرها بر روی او و آراسب ریخت هر چهار نفر نگاهمان را به شیرین جون دوختیم ..که با حالت مشکوکی نگاهمان می کرد خانوم فرهودی:شما چهار نفر دور همی دارین چه نقشه ای می کشین آرسام:ما... خانوم فرهودی:تو حرف نزن که سر تا پات دروغه آرسام اخمی کرد و مظلوم رو به شیرین جون و گفت آرسام:دستت درد نکنه مامان جان داشتیم شیرین جون نگاهی به آرسام و آراسب کرد خانوم فرهودی:شماها چرا این ریختی شدیم من و سانیا نگاهمان را به آن دو نفر دوختیم ...با دیدین پودرهایی که بر روی آنها خالی شده بود زدیم زیر خنده ..آراسب اخمی کرد و تکانی به خودش داد ..آرسام هم دور خودش چرخید ...شیرین جون با تعجب به آن دو نگاه کرد که آراسب خودش را به ستون چسپاند و خودش را به ستون کشید ....آرسام خودش را بر روی صندلی پرت کرد شروع به تکان دادن خودش کرد ....ما با خنده نگاهمان را با ان دو دوخته بودیم.... شیرین جون که از کارهای آن دو دهانش باز مانده بود اخمی کرد خانوم فرهودی:این اداها چیه از خودتون در می آرین آراسب که خودش را به ستون می مالوند لبخند زورکی زد آراسب:نرمش جدیده مامان برای ماهیچه ها خوبه با این حرفش من و سانیا از خنده ریسه رفتیم که شیرین جون با اخمی نگاهمان کرد و رو به آن دو و گفت خانوم فرهودی:از این مسخره بازی ها در آوردین که اینطور به بار اومدین آراسب:شیرین جون گیر نده دیگه حرفش که تمام شد خودش را بر روی زمین انداخت که آرسام نیز کنارش دراز کشید ....شیرین جون سرش را با تأسف برای آن دو تکان داد خانوم فرهودی:مردم پسر بزرگ می کنن ما هم بزرگ کردیم آرسام:مـــــــامـــــــان فکر کنم بابا صداتون می زنه شیرین جون به گونه اش زد و با عجله از ما فاصله گرفت...نصف راه مکثی کرد و به طرف من و سانیا که می خندیدم برگشت و گفت خانوم فرهودی:شما دوتا به جای خندیدن این ظرف ها رو بشورین و بدون حرف دیگری رفت ...با رفتن شیرین جون آراسب و آرسام از جای خود بلند شدن و با خط و نشونی که برای من و سانیا کشیدن به طرف اتاقشان راه افتادن ...ظرفهای کثیف را جمع کردیم و به آشپزخانه رفتیم . سانیا:خدا مادر اونی که ماشین ظرف شویی رو درست کرده بیامرزه خنده ای کردم و سرم را با تأسف تکان دادم -تو شوهر کنی چکار می کنی سانیا بعد از قرار دادن ظرفها در ماشین روی صندلی رو به رویم نشست و گفت سانیا:شوهر بنده وظیفشه که ظرفارو با من بشوره زبونی برایش در آورد که خنده ای کرد از خنده اش من هم به خنده افتادم -بدبختا سانیا:کیا خنده ای کردم:آرسام و آراسب سانیا هم خنده ای کرد:حقشونه... ای جان بعد از چند روز کلی خندیدم هـــا سرم را تکان دادم و نگاهم را در نگاهش دوختم -تو آرسام آشتی کردین سانیا لبخندی زد:من و آرسام قهر نبودیم ...می دونی آیه شاید من و آرسام زیاد سر به سر هم بذاریم ...ولی هیچ وقت کاری نمی کنیم که نارحت باشیم از هم یا هم کلا" به جاهای باریک برسیم حد خودمون رو نگه می داریم ...از رفتار آرسام خوشم میآد غرورش جذبه ی نگاهش ... -دوستش داری نگاهش رنگ باخت صورتش به سرخی زد فقط نگاهم کرد ..جوشش اشک را در چشمانش دیدم لبخند تلخی زد و نگاهش را از من گرفت ..دستم را بر روی دستش گذاشتم می خواستم چیی بگم که با صدای آرسام به طرفش برگشتم. آرسام:بچه ها آماده باشین با آمدن آرسام هر دو از جایمان بلند شدیم -مگه پودرا تموم نشدآراسب آرسام را کنار زد و چشمکی به زد آراسب:نه یک پاکت دیگه هم داشتیم لبخندی زدم ...که جواب لبخندم را داد و رو به سانیا و آرسام کرد آراسب:خوب شماها برین بیرون سانیار رو هم با خودتون ببرین من و آیه چایی درست می کنیم می آرینآرسام:چایی نه شیرکاکاو درست کنین بیارینآراسب:امر دیگه ای نیست آرسام خنده ای کرد و بازوی سانیا ر گرفت و با خودش کشید ....بعد از خارج شدنشان آراسب رو به من کرد و با لبخند خاصش گفت آراسب:حال دوست خودم چطوره لبخندی زدم:خوب ...حال دوست من چطورهآراسب قدمی به من نزدیک شد و سرش را خم کرد تا دقیق در چشمانم خیره شود و گفت آراسب:اگه تو خوب باشی منم خوبم خیره در چشمانش بودم...باز همان درخششی که دلم را لرزانده بود ...چشمان خاکستری اش برق داشت ...با فوتی که آراسب در صورتم کرد ..با شادی خندیدم و گفتم -دیونهآراسب:بیا این شیر کاکاو رو برای این داداش ما درست کنیم بریم پیششون سرم را تکان دادم و هر دو دست به کار شدیم و شروع به آماده کردین شیر کاکاو ها شدیم ....لیوان های شیرکاکاو داغ را در سینی گذاشتم که آراسب سینی را از روی میز برداشت و هر دو از آشپزخانه خارج شدیم ...آراسب:بچه ها بیرونن سرم را تکان دادم و هر دو از ساختمان خارج شدیم ...صدای کل کل آرسام و سانیا از آن فاصله هم شنیده می شد ...آراسب خنده ای کرد و گفتآراسب:تام و جری باز شروع کردن خنده ای کردم و سرم را با تأسف تکان دادم ....سانیار با دیدن من و آراسب خنده از روی لبهایش ماسید و با حالت خاصی از بالا تا پایین نگاهم کرد که به پشت آراسب رفتم ...و خودم را از نگاه او پنهان کردم آرسام:بــــــــــــــــه دیر کردین چرا سانیار:حتما" مشغول بودن دیگه آراسب خنده ای کرد و سینی را بر روی میز گذاشت و لیوانی برای خودش برداشت و بر روی صندلی نشست و صندلی دیگر را برای من کنار کشید ...سانیار پوزخندی زد سانیار:آراسب انگار یادت رفته که چطور باید با خانما رفتار کنی آراسب یک تای ابرویش را بالا دادآراسب:چطورسانیار:برای خودت برادشتی به آیه تعارف نکردی آراسب لبخندی زد:منظور آیه خانومه دیگه سانیار نگاهش را به من دوخت که آراسب ادامه داد آراسب:آیه خوشش نمی آد نمی خوره سانیار سرش را تکان داد که آرسام و سانیا با تعجب نگاهم کردن آرسام:آیه تو کاکاو خوشت نمی آد لبخندی زدم:نه برعکس خیلی خوشم می اد سانیار:پس چطور نمی خوریآراسب:چون از چیزای داغ خوشش نمی آد سانیا خنده ای کرد و مشتی به بازوی آرسام زدسانیا:که بگو چرا هر وقت تو دانشگاه چایی می خریدم نمی خوردی آرسام دستی به بازویش کشید و چشم غره ای به سانیا رفت ....سنگینی نگاه سانیار را بر روی خود احساس می کردم ولی حتی یک نگاه هم به طرفش نمی انداختم ..آراسب نگاهش را به من دوخت و گفتآراسب:راحتی لبخندی زدم و نگاهی به او کردم که نگاهم به نگاه خیره سانیار گره خورد ....آراسب نگاهم را دنبال کرد و با دیدن نگاه سانیار اخمی کرد و از جایش بلند شد آراسب:سرد نیست چشمکی به آرسام زد که اوهم از جایش بلند شد آرسام:آره خیلی سرده بریم یک چیزی بیاریم تا سردمون نشه سانیا:منم بیام می خوام چیزی بردارم آراسب نگاهی به من کرد و چشمکی زد هر سه آنها به طرف ساختمان به راه افتادن سانیار:سردته با چشمان گرد شده به طرف او برگشتم...به کل یادم رفته بود که اون هم اینجا نشست...ه سرم را تکان دادم -نه سردم نیست نگاهم را از او گرفتم و به آب استخر چشم دوختم سانیار:خیلی از من بدت می آد نه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۱۵
آراسب:چرا منو می خوری مادر من
آراسب با اخمی رو به آرسام کرد و با صدای بلندی رو به او گفت
آراسب:خجالت بکش مرد گنده با یک دختر بچه می شینی کل کل می کنی
آرسام خنده ای کرد ...سانیا با شنیدن اسم دختر بچه دستم را که در دستش بود فشرد که لبم را به دندان گرفتم که سانیا گفت
سانیا:دختر بچه با کی بودی ...هرکول
آرسام سرش را با حالت تآسف تکان داد
آرسام:واقعا" راست گفتی آراسب اصلا" متوجه نشدم
سانیا از جایش بلند شد که سانیار دستش را گرفت
سانیار:سر به سر پسر بچه ها نذار که مامانشون رو صدا می کنن
و اشاره ای به شیرین جون کرد..سانیا با این حرف برادرش خنده ای کرد و بار دیگر کنارم نشست..آراسب نگاهی به من کرد و لبخندی زد ...آرسام با چشمان ریز شده نگاهی به آن دو کرد و چیزی در گوش آراسب گفت که آراسب لبخندی زد و سرش را به حالت مثبت تکان داد ...خدا روزگارمون رو به خیر بگذرونه ...خدا می دونه چه نقشه ای تو سرشون دارن ...بلند شدم که نگاها به طرف من برگشت لبخندی زدم
-می خوام برم لباسامو عوض کنم
هر چهار نفر آنها نفس عمیقی کشیدن ...با تعجب نگاهشان می کردم که شیرین جون لبخندی زد و اشاره کرد که با او همراه شوم...همراه شیرین جون به طرف اتاقم رفتیم که گفت
خانوم فرهودی:این چهار نفر حالا ها دارن نقشه می کشن که روی دیگری رو همو کم کنن ...در گیر کار های اینا نشو که دیونه می شی
خنده ای کردم که شیرین جون لبخندی زد و گونه ام را بوسید
خانوم فرهودی:برو عزیزم استراحت کن خستگی از صورتت می باره
سرم را تکان دادم و وارد اتاق شدم
خانوم فرهودی:برای نهار صدات می زنم گلم
لبخندی زدم:به زحمت افتادین
خانوم فرهودی:بیا برو دختر تعارف رو بذار کنار
با این حرفش به طرف پله ها به راه افتاد...لبخندی زدم و وارد اتاق شدم ..کاملا" مشخصه که آراسب به مادرش رفته ...اصلا" اهل تعارف نیست ...این خاصیتش رو دوست دارم..نمی خواد کسی کنارش هست معذب باشه ...چادر را بر روی تخت می ندازم و بعد از تعویض لباس به عادت همیشه ...روی زمین دراز می کشم و نگاهم را به سقف می دوزم ...به این یک ماه فکر می کنم که قراره برای من سرنوشت ساز بشه ...یک ماه فرصت کمیه...چطور می تونم به این زودی شناسنامه ام را از اسم آراسب پاک کنم ...آهی کشیدم و چشمانم را بستم که صدای موبایلم از جا پراندم ... با عجله به طرف موبایل خیز برداشتم ...با دیدن اسم آرش بر روی صفحه ی موبایل لبخندی بر روی لبم نشست ..
-ســـــلام داداش
صدای خنده ی آرش در گوشم می پیچد
آرش:سلام خواهر گلم....اینقدر پر انرژی صدام زدی ذوق کردم
-بایدم ذوق کنی...خوبین...مهری چطوره
آرش:خونه اس پیش مامان اینا من اومدم بیرون که به تو زنگ بزنم
با تعجب چهار زانو بر روی تخت نشستم
-چرا بیرون...
صدای پر هیجان آرش در گوشم پیچید .
آرش:دارم بابا می شم آیه دارم بابا می شم
-ااا واقعا".....
اخمی کردم...حرفایش را مرور کردم
-یک بار دیگه بگو چی گفتی
آرش با صدای بلند تری داد زد که مجبور شدم موبایل رو از گوشم فاصله بدم
آرش:داری عمه می شی دارم بابا می شم
از خوشحالی جیغی کشیدم و روی تخت ایستادم
-واااای خوشحالم آرش...باورم نمی شه
دوباره جیغی کشیدم که آرش خنده ای کرد
آرش:منم باور ندارم...مهری می گفت اینقدر خوشحال می شی ..واسه همین گفت بهت زنگ بزنم بگم
-دارم از ذوق پس می افتم...
آرش:تورو خدا همچین کاری نکن که حوصله نعشه کشی ندارم
جیغی کشیدم
-آرش
آرش:ما هفته دیگه داریم بر می گردیم
-جون من داری راست می گی
آرش:به جون تو

صدای خنده ی آرش در گوشی پیچید


آرش:من دیگه باید برم...شب مهری بهت زنگ می زنه
-باشه منتظرم..گونه ی مهری رو از طرف من ببوس
آرش:من نبوسم کی ببوسه
خنده ای کردم که با یک خداحافظی بدون اینکه من جواب بدم قطع کرد...نگاهی به موبایل کردم..این هم خول شد رفت ...جیغی کشیدم ...باورم نمی شه مهری داره مامان می شه ...اشک توی چشمامم جمع شده بود که تقه ای به در خورد ...و صدای نگران ...آرسام به گوشم رسید
آرسام:آیه ...آیه
با عجله از تخت پریدم.... شال سفیدم را بر روی سرم نهادم وبه طرف در رفتم ...در را باز کردم که نگاهم به نگاه پر از نگران آراسب افتاد ...با تعجب نگاهش کردم که با صدای آرسام نگاهم را از نگاه آراسب گرفتم به آرسام دوختم
آرسام:حالت خوبه
سرم را تکان دادم:آره ...چطور؟
آرسام:پس چرا جیغ می کشیدی ...داشتیم می رفت تو اتاق که با صدای جیغ تو...
خنده ای کردم..و قطره اشکی که از شادی عمه شدن و خاله شدن می خواست از چشمام سرازیر بشه رو از گوشه چشمم پاک کردم و رو به آن دو که با نگرانی نگاهم می کردن گفتم
-نه چیزی نیست یک خبر خوبی شنیدم از هیجان زیادی جیغ کشیدم
هر دو نفس حبس شده اشان را بیرون دادن که آرسام دستی به موهایش کشید
آرسام:دیونه فکر کردم اتفاقی برات افتاده
لبخندی زدم و همانطور که با خودش حرف می زد وارد اتاقش شد ....نگاهی به آراسب کردم که تکیه به دیوار نگاهم می کرد و گفت
آراسب:به یک لحظه ترسیدم گفتم نکنه اومدن تو خونه و فرت بردنت
خنده ای کردم:نه بابا کی جرئت می کنه وقتی دو بادیگارد کنارم هستن نزدیکم بشن
آراسب با خنده سرش را تکان داد و قدمی به من نزدیک شد ورو به رویم ایستاد
آراسب:همیشه عادت داری وقتی خوشحالی گریه کنی
با چشمان گرد شده نگاهش کردم ...لبخند مهربونی زد دستش را بالا آورد که دستش را بر روی صورتم بگذارد که دو قدم به عقب رفتم و به در پشت سرم خوردم ....دست آراسب بین راه خشک شد ...نگاهی به من کرد و دست خشک شده اش را در موهایش کشید و همان لبخند را تکرار کرد
آراسب:حالا به ما نمی گی اون خبر خوب چی بود...
با خوشحالی دو قدم عقب رفته را به جلو امدم و دستهایم را به هم کوبیدم
-خبر بارداری یکی از دوستامو بهم دادن
بالا پایین پریدم و دستهایم را به هم کوبیدم و خنده ی شادی کردم
-باورم نمی شه مهری داره مامان می شه نمی دونی چقدر خوشحالم ...کلی وسایل واسش می خرم ..عروسک ..ماشین
باز هم خنده ای کردم و رو به او و گفتم
-هفته دیگه دارن می آن ...آخیش خدارو شکر که...
با دیدن موقعیتم و اطرافم خنده از روی لبهایم مهو شد ...نفس را به بیرون فوت کردم ...و با ناراحتی نگاهم را در نگاه آراسب دوختم ..نگاهم کرد و گفت
آراسب:چی شد ؟
-من که نمی تونم برم پیششون
سرم را به زیر انداختم و آهی کشیدم..کاش موقعیم این نبود ..یعنی...
آراسب:کی گفته نمی تونی بری
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ...چشمانش مثل همیشه می درخشید
آراسب:خودم می برمت
-راست می گی
چشمانش را باز و بسته کرد و چشمکی زد
آراسب:قول مردونه می دم
لبخندی زدم و در نگاهش خیره شدم ...نگاهی که تا حالا نتونستم کشفش کنم ...رنگ چشماش عجیب بود ...رنگی که ...آرومم می کرد ..رنگ آرامش ..لبخندم عمیق تر شد که با صدای سرفه شخصی هر دو به یکدیگر آمدیم و از هم فاصله گرفتیم ...نگاهم را به سانیار دوختم که با تعجب به من و آراسب نگاه می کرد
سانیار:مزاحم شدم
لبخندی زدم:نه استاد این حرفا چیه
لبخندی به او زدم که آرسام از اتاق خارج شد ...و نگاهش به ما سه نفر افتاد
آرسم:شما دوتا هنوز اینجا ایستادین
رو به آراسب کرد و گفت
آراسب:برو زود لباست رو عوض کن بریم بخوریم بابا گشنمه
آراسب خنده ای کرد و دستش را بر روی شانه ی او نهاد
آراسب:دارم می رم
همانطور که از کنارم می گذشت که به طرف اتاقش برود چشمکی زد و آروم که ففقط من بشنوم گفت
آراسب:قول مردونه دادم هــــا
لبخندی دندون نمایی زدم و چشمانم را بستم و باز کردم و نگاهی به او انداختم و همانند او آروم گفتم
-ممنون... خیلی گلی...
آراسب خنده ای کرد که با مشت آرسام وارد اتاق شد آرسام نگاهی به من کرد و شانه اش را بالا انداخت
آرسام:دیونه شده داره واسه خودش می خنده
خنده ای کردم که سنگینی نگاهی را بر روی خود احساس کردم به طرف نگاه برگشتم که نگاهم به سانیار که اخم کرده بود افتاد ...تا نگاه من را به خودش دید پوزخندی زد
آرسام:آیه بیا منو تو بریم تا آراسب آماده می شه
بدون توجه به نگاه سانیار که با نگاه دیگری نگاهم می کرد با لبخندی به طرف آرسام رفتم ..سنگینی نگاه سانیار را از پشت سرم احساس می کردم ...آهی کشیدم....باز هم یکی دیگه پیدا شده بود که فکرهای بدی در مورد من بکنه ...نگاهی به آرسام کردم که به طرفم برگشت
آرسام:هیچ از این سانیار مارمولک خوشم نمی آد
با تعجب نگاهش کردم
-چرا ؟
آرسام شانه ای بالا انداخت و گفت
آرسام:خیلی خودش رو مومن نشون می ده انگار که بهتر از اون تو دنیا نیست
ابروهایم با تعجب بالا رفت
-نـــــه اقعا"
آرسام:من یک مردم خودم امثال خودم رو می شناسم
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم
-پس تو هم مثل اونی دیگه
آرسام اخمی کرد که خنده ای کردم ....آرسام صندلی را برایم بیرون کشید و خودش به طرف دیگر نشست و رو به من و گفت
آرسام:این درست ولی من هر چی باشم دیگه مثل این خودمو....
سانیا:مثل کی
آرسام پوفی کرد:به تو چه
سانیا همانطور که بر روی صندلی می نشست شکلکی برای او در آورد
سانیا:بی ادب... خوب داشتین در مورد یکی حرف می زدین منم شنیدم گفتم اگه آشناست من بیام نظر بدم
آرسام دست به سینه به صندلی اش تکیه داد
آرسام:به به می خواستی نظر بدی
سانیا زیتونی در دهانش گذاشت و بی خیال شانه ای بالا انداخت
سانیا:آره بابا باید نظر داد دیگه...حالا درباره کی حرف می زدین
خنده ای کردم که آرسام با چشم اشاره ای به سانیا کرد و با تأسف سرش را تکان داد
آرسام:داداشت سانیار خان
سانیا لبخند پهنی زد
سانیا:سانیار ما
نگاهی به من کرد که سرم را به حالت مثبت تکان دادم
سانیا:داداش من گل ...پاکتر از اون پیدا نمی شه ..یک پسر با معرفت و با شعوریه که نگو عاشق آقاییشم
آرسام پوزخندی زد که از چشمان سانیا پنهان نماند
سانیا:مرض
آرسام:که تو گرفتی
سانیا زیتونی به طرف او انداخت که آرسام نیز همان کار را کرد
آرسام:خوب نظرت به درد ما نخورد به من چه
باز هم زیتون بود که آن دو به طرف همدیگر پرت می کردن با دهانی باز به آن دو نگاه می کردم که سانیا رو به آرسام کرد و گفت
سانیا:می دونی چیه
آرسام:آره می دونم خیلی خود شیفته این تو و داداشت
سانیا جیغی کشید به طرفش خیز برداشت که آرسام به طرف دیگر میز پرید
آرسام:بیا وحشی شد ...حرف حق حالیت نمی شه به من چه
به طرف سانیا رفتم و سعی در آروم کردنش بودم که جیغی کشید و گفت
سانیا:وحشی خودتی ...می دونی چیه تو به سانیار حسودی می کنی چون از تو بهتره
آرسام قهقه ای زد که باز سانیا به طرفش خیز برداشت...خدایا من بین این دوتا دیونه چکار می کنم....سانیا را نرسیده به آرسام گرفتم که سانیا خم شد و از روی میز بشقاب زیتون را برداشت و تمام زیتون ها را به طرف او پرت کرد که آرسام جاخالی داد و زیتون ها به سر و صورت آراسب و سانیار که تازه به میز نزدیک می شدن ریخت ...سانیا دستش را بر روی دهانش نهاد آرسام خنده کنان از کنارمان رد شد و گفت
آرسام:انگار زیتون ها هم فهمیدن که داداش گرامیت چقدر آشغاله
لبم را به دندان گرفتم و به آن دو نگاه کردم ...سانیار اخمی کرد ...نگاهش را با اخم به من و سانیا دوخت و با فریاد گفت
سانیار:خجالت بکشین ...مگه شماها بچه این
سانیا:بخدا می....
با دادی که سانیار کشید چشمانم را بستم
سانیار:حرف نباشه سانیا حرف نباشه
با صدای آراسب که خیلی خونسرد بود چشمانم را باز کردم که آراسب با لبخندی دستی بر روی شانه ی سانیار زد
آراسب:صدات بیار پایین می خواستن رو آرسام بریزن که
آرسام:بریزن نه بریزه این آیه بیچاره که داشت جلوی اینو می گرفت
سانیار اخمهایش را بیشتر درهم کرد که آراسب لبخند مهربانی زد و رو به من و سانیا که اشک در چشمانش جمع شده بود کرد و گفت
آراسب:بشینین حالا مامان می آد می گه چی شده
آرسب بر روی صندلی نشست و صندلی کناریش را کنار کشید و اشاره ای به من کرد که بنشینم... لبخندی زدم قدمی به جلو برداشتم که سانیار به جای من بر روی صندلی نشست ...آراسب با ابروی بالا رفته به سانیار نگاهی کرد و شانه اش را بالا انداخت .....من هم شانه ای بالا انداختم و بی خیال کنار سانیا رو به روی آراسب نشستم با آمدن شیرین جون کنار میز دادش بالا رفت
خانوم فرهودی:زیــــتــــــونارو کی ریخته
سانیا نگاهی به خاله اش کرد و دستش را به طرف چشمش برد .....همانطور که چشمانش را می مالید اشاره ای به آرسام کرد که آبمیوه را به طرف دهانش می برد شیرین جون اخمی کرد
خانوم فرهودی:آرســــــــام
آبمیوه در دهان آرسام پرید و شروع به سرفه کردن کرد سانیا بلند شد و شروع به کوبیدن پشت آرسام کرد ....این آرسام بیچاره کمرش نشکسته باشه خیلی خوب بود....با هر ضربه که سانیا می زد من چشمانم را می بستم
آرسام:بابا نزن ...دست نیست که چکوشه
سانیا یکی محکم تر به پشتش زد و چیزی در گوش آرسام گفت که آرسام اخمی کرد و سانیا با لبخندی به سر جایش برگشت آرسام همانطور اخم کرده نگاهی به مادرش کرد
آرسام:سیر شدی از من مادر من بگو داشتی خفه ام می کردی ...این دختر خواهرت هم داشت می شکوندم
شیرین جون اخمی کرد و اشاره ای به زیتون ها کرد که آرسام سرش را با تأسف تکان داد
آرسام:به من به این گندگی می خوره همچین غلتی کرده باشم
شیرین جون اخمی کرد و پشت چشمی برای آرسام نازک کرد آراسب همانطور که می خندید دستش را به طرف ظرف غذا برد که ناخنک بزند ....با ضربه ای که شیرین جون به پشت دستش زد مظلوم به مادرش نگاه کرد
آراسب:خوب گشنمه مامان
خانوم فرهودی:صبر کن بابات بیاد
آرسام اخمی کرد:مادرمن گیریم که این بابای من دوساعت دیگه نیاد یعنی باید گشنه بمونیم
آقای فرهودی:خاک بر سرت مثلا" پسر بزرگ کردم
با شنیدن صدای عمو همگی به طرفش برگشتیم ....عمو سلامی کرد و گونه ی شیرین جون را بوسید ...لبخندی روی لبم نشست ...همیشه از این حرکت خوشم می اومد ...عشق باید برای همیشه باشه نه فقط روزای اول آشنایی یا ازدواج....با لبخندی به طرف آراسب نگاه کردم که ابرویش را بالا انداخت...با تعجب یک تای ابرویم را بالا انداختم ...که لبانش را غنچه کرد و نگاهی به اطراف کرد که کسی متوجه اش نشود ...با چشمان ریز شده نگاهش می کردم...خدایا این چرا لباشو اینطور کرده ...با بوس هوایی که فرستاد ...چشمام گرد شد ...به سکسکه افتادم ... آراسب خنده ای کرد ....همانطور که سکسکه می کردم اخمی کردم...پسره بی حیا ..خجالت نمی کشه ..واه واه منو باش می گفتم چرا این لباشو اینطور غنچه کرده...آراسب هنوز می خندید... چشم غره ای بهش رفتم ..که نگاهم به سانیار افتاد ...اخمی کرد ...تو دیگه چی می گی ..خدایا یعنی منو باید می اوردی بین اینا
سانیا:چرا نمی خوری تو
خواستم چیزی بگم که آرسام به جای من گفت
آرسام:با نشستن تو کنارش اشتهاش کور شده
سانیا چنگال را در دستش فشرد ....می دونستم حالا دلش می خواد همین چنگال رو بکنه تو چشم آرسام...خودمم بعضی موقعه ها دلم می خواد همین بالا رو سر آراسب بیارم ...نگاهی به بشقابم کردم ... دست شخصی دراز شد و بشقاب را از جلوم برداشت ...با حسرتی نگاهی به بشقابم کردم...من گشنمه این بشقاب رو کجا می بری...نگاهم به دست آراسب افتاد ...نگاهی به آراسب کردم که بشقابم را پر از پلو کرد و جلوم گذاشت ...لبخندی به رویش زدم که ...چشمکی زد ...اخمی کردم....و بدون توجه به حرفهای بقیه شروع به خوردن کردم ...تا به خودم اومدم دیدم بشقابم خالی شده دور دهانم را با دستمال پاک کردم و رو به شیرین جون و گفتم
-دستت درد نکنه شیرین جون خیلی خوش مزه بود
شیرین جون لبخندی مادرانه زد
خانوم فرهودی:نوش جانت عزیزم
از پشت میز بلند شدم .... به هال رفتم روی مبل رو به روی تلفزیون نشستم...امروز ظرف شستن نوبت عمو و شیرین جون بود ...لبخند عمیقی زدم...عشق عاشقی هاشونم جلوی ما بود آراسب که با لبخندی به حرکات پدر مادرش نگاه می کرد ولی آرسام اخم می کرد و می گفت زشته جمع کنین خودتون رو ...آرسام بیچاره چشم دل بسته بود ...اما این آراسب ..از بی حیای هم رد کرده...همیشه شیرین جون از دست آراسب می نالید..ولی هر چی که بود خیلی گل بود..خنده ی سرخوشی کردم
سانیار:واقعا" گریه های مردم خنده داره
با شنیدن صدای سانیار از جا پریدم..... جیغ خفه ای کشیدم و دستم را بر روی قلبم نهادم...
سانیار:ترسیدی
لبم را به دندان گرفتم سرم را تکان دادم ...سانیار خنده ای کرد که اخمی کردم...یک معذرت خواهی هم نمی کنه ...حالا اگه من سکته می کردم می موندم رو دست عزیز...نگاهی به سانیار کردم که با خنده نگاهش را به من دوخته بود
-ترسوندن آدما باید خیلی واستون خنده دار باشه
سانیار دست به سینه نشست و اخمی کرد
سانیار:دقیقا" مثل شما که گریه های مردم براتون خنده داره
با تعجب نگاهش کردم که اشاره ای به تلفزیون کرد ...نگاهم را به تلفزیون دوختم که یک تیکه از فیلمی بود که دختره رو جسد پدرش نشسته و داره گریه می کنه....با ناراحتی نگاهم را به دختر دوختم و سرم را به زیر انداختم
-من به این نمی خندیدم تو فکر دیگه ای بودم
دستش را به چانه اش کشید و آهانی گفت ....هر دو سکوت کرده بودیم هیچ دوست نداشتم این سکوت بشکنه و من با او هم کلام بشم ...آهی کشیدم ...چرا کسی نمی اومد....
سانیار:بهتون خبر دادن که یک غیبت دیگه از کلاس باید حذف کنین
نگاهش کردم...در چشمانش یک تکبر خاص بود ..یک چیزی که نمی تونستم درست تشخیصش بدم..آهی کشیدم و گفتم
-بله بچه ها ...
سانیار پوزخندی زد و اجازه ادامه حرف را به من نداد وگفت
سانیار:انگار فهمیدم سرت کجا گرم بوده که وقت کلاس رو نداشتی
دهانم از تعجب باز موند نگاهم را در نگاهش دوختم
-منظورتون چیه ؟
سانیار شانه ای بالا انداخت
سانیار:خودت بهتر می دونی
با اعصبانیت از جام بلند شدم و نگاهش کردم که با همون پوزخند نگاهم می کرد
-شما فکر می کنین خیلی داناین ..از استاد جماعت همچین چیزی بعیده
سانیار:پس از دانشجوی جماعت اینجور چیزا بعید نیست
-ببینین آقای مجد هیچ خوش ندارم دارین...
سانیار از جایش بلند شد که یک قدم به عقب رفتم ...حرف در دهانم ماسید...سانیار از بالا به پایین نگاهم کرد
سانیار:نه تو ببین من دخترای امثال تورو می شناسم از اون نگاهای گاه بی گاهت تو کلاس صمیمیتت با سانیا و لبخندای معنی داری که به مهرداد می زنی
پوزخندی زد
سانیار:همتون از یک قماشین ...همین آراسب آخرش تورو مثل بقیه ی آشغالا می ندازتت بیرون
این چی می گفت من از کدوم قماش می دونست....اشک توی چشمام جمع شده بود......صدای شکستن قلبم را به وضوح می شنیدم....دستام می لرزید ...نگاهی به چشمان پر از دلخوری و پر از خشمش کردم که ادامه داد
سانیار:چی فکر می کردم تو چی در اومدی ...نگاه های کثیفت رو به همه می دوزی ولی برای ما مومن بازی در می آری
قدمی به جلو آمد که به عقب رفتم....باز هم پزخندی نشت رو لبش
سانیار:با همه راه می آی با ما هم راه بیا نمره پایان ترم رو بهت می دم
جلوی دهانم را گرفتم.....دیگه جلوی اشکامو نگرفتم ...اجازه دادم سرازیر بشن ...چقدر تحقیر شده بودم...چقدر...سرم را به زیر انداختم..
سانیار:تو هم هر....
آرسام:حرف دهنتو بفهم سانیار
با صدای آرسام قدمی به عقب برداشتم ...ولی بر نگشتم که نگاهش کنم...آرسام نگاهی به من کرد و با صدایی که خشم در آن بود رو به سانیار کرد و گفت
آرسام:آدمی به کثیفی تو ندیدم...آشغال این نه تویی ...تویی که همه رو از جنس خودت و اطرافیانت می بینی
انگشت اشاره اش را به طرف سانیار گرفت....که دیگه نموندم ...نموندم که ببینم آرسام چی می گه...نموندم...سرم را به زیر انداختم و از سالن خارج شدم ....مهر کثیف بودن رو بهم زده بودن مهری که اینطور داغونم کرده بود....اشک هام همانطور سرازیر می شد ...که به شخصی برخوردم ...بی توجه به کسی که خورده بودم به طرف استخر دویدم ....صدای قدم های کسی را پشت سرم می شنیدم ولی دیگه برام مهم نبود هیچی مهم نبود
آراسب:آیه
چشمانم را بستم ...دوست داشتم برگردم و بگم آیه مرد ...آیه ای که کشتینش ....آیه ای که قرار نبود تو زندگیش خوشی ببینه....آیه ای که بدبختر از همه هست و می مونه...صداشو از پشت سرم شنیدم که گفت.
آراسب:آیه چی شده؟
اومد رو به روم ایستاد .... سرم را به زیر انداختم ...صداش غمگین شده بود...غمگینی که دل منو سنگین می کرد..همون صدای غمگینی که.....
آراسب:آیه سرت رو بالا بگیر
نمی تونستم...نمی خواستم سرم را بالا بگیرم ...نمی خواستم دیگه با دیدن چشماش آروم بگیرم.....هق هق گریه ام بالا رفت...دستهاش به طرفم دراز شد که خودمو کنار کشیدم ... با صدای بلندی گفت
آراسب:می گم نگاهم کن آیه
با صدای دادش زانوهام خم شد ...هق هق گریه ام بالاتر رفت ....صدای سانیار ...توهین هاش... همه اش تو گوشم می پیچید ...آراسب روبه روم زانو زد ...و با صدایی که دلم را می سوزاند گفت
آراسب:آیه نگام کن بذار ببنم چت شده اشکات ارزش ریختن ندارن
می خواستم آزاد باشم می خواستم خونه خودم باشم ...می خواستم آرامش بگیرم...سرم را بالا گرفتم و نگاهش کرد...خیره در خاکستری چشماش شدم ...غمگین نگاهم کرد
آراسب:چرا غم چرا اشک
آهی کشیدم:می خوام آزاد باشم...می خوام آروم باشم ...
آراسب:تو آزادی آیه...
-آروم که نیستم...می خوام روحم آروم بگیره
آراسب خواست حرفی بزند که وسط حرفش پریدم
-می خوام برم آراسب ....از بند این شناسنامه خلاصم کن...بذار از یک چیز قلبم آروم بگیره
سرش را به زیر انداخت...کلافه بود ...دستی در موهایش کشید ...سرم را به زیر انداختم ...و بار دیگر اجازه سرازیر شدن اشکانم را دادم ..
-می ..خـــوا...م ...آروم باشم
آراسب از جایش بلند شد و کلافه دور خودش چرخید و رو به من کرد و گفت
آراسب:بلند شو بریم
با تعجب سرم را بلند کردم و نگاهش کردم ...که نگاهش رو از من گرفت
آراسب:برو کنار ماشین ...من می رم پالتویی چیزی برات می آرم
بدونه حرف دیگه ای از من فاصله گرفت ....با خستگی از جام بلند شدم و با پاهای لرزان به طرف ساختمون به راه افتادم...دوست نداشتم جایی برم..فعلا" آرامش می خواستم...با صدای داد آراسب سیخ ایستادم ...آراسب در چهارچوب در ساختمون ایستاده بود...هنوز متوجه من نشده بود که رو به رویش ایستادم ...دستی در موهایش کشید و به عقب برگشت ...و با صدای عصبی رو به شخصی گفت
آراسب: پا رو دم من نذاری بهتره نذار حرمتها بشکنه
برگشت و سرش را بالا گرفت که نگاهش به من افتاد شعله های خشم را در چشمانش می دیدم ...شعله ها خاموش شد نگاهش سرد شد لبخندی زد...و پالتویی را به طرفم گرفت
آراسب:بیا بپوش سرده
پالتو را از دستش گرفتم که از کنارم رد شد و به طرف ماشینش رفت ...با تعجب نگاهش می کرد...که با بوقی که زد به خودم اومدم و پالتوی در دستم را پوشیدم و به طرف ماشین دویدم در ماشین رو باز کردم .....با اینطور بیرون رفتن راحت نبودم ....میخواستم برگردم...آهی کشیدم و سرم را به زیر انداختم که گفت
آراسب:منم به آرامش نیاز دارم آیه...جایی که می ریم کسی نیست معذب نباش
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که به رو به رو خیره شده بود ....نگاه خیره ام را بر روی خودش احساس کرد به طرفم بر گشت و لبخند غمگینی زد.... خم شد و از داشبورد پلاستیکی بیرن آورد و به طرفم گرفت ... با تعجب نگاهی به پلاستیک کردم...گریه ام بند آمده بود ...حالا بیشتر کنجکاو بودم و متعجب ...پلاستیک را از دستش گرفتم و درش را باز کردم...با دیدن چادری در پلاستیک با تعجب و چشمانم گرد شد.... سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که لبخندی زد
آراسب:می خواستم کادوش کنم به خاطر اینکه قبول کردی دوست آرسام بشی و به خاطر اینکه به ما اعتماد کردی
دلم گرفت ...اشک بار دیگر از چشمانم سرازیر شد ...آراسب فرمان را در مشتهایش فشرد و به رو به رو خیره شد ...بدون حرفی چادر را از پلاستیک بیرون آوردم و بر روی سرم گذاشتم ...آراسب آهی کشید ...سوار شدم که آراسب حرکت کرد ...نگاهم را به ساختمان دوختم ....نگاهم به آرسام افتاد که دستهایش را در جیبش کرده بود و به ستون تکیه داده بود و نگاهش به ماشین بود... سانیا هم کنارش ایستاده بود ....آهی کشدم ..که آراسب نفس عمیقی کشید و دنده را عوض کرد ..نگاهش کردم که توی سکوت رانندگی می کرد ..این سکوت به خاطر من بود ..به خاطر منی که...با صدای موبایل آراسب دست از فکر کردن برداشتم و به بیرون خیره شدم
آراسب:می شنوم
....
آراسب:حواسم هست چیزیمون نمی شه
... آراسب:بچه نیستم احسان می تونم از خودم مواظبت کنم
.... آراسب:کنارم نشسته ... صدای آراسب بلند شد و با عصبانیت گفت
آراسب:نه دیونه نشدم خودم می دونم چی بده چه خوب
...
آراسب:احسان دیگه هیچ نگو هیچ
و موبایل را قطع کرد به پشت انداخت ... نگاهش کردم... که دستی درموهایش کشید
آراسب:حالا می رسیم
چیزی نگفتم ...فقط نگاهش کردم...اما برنگشت و نگاهم نکرد.... به طرف پنجره برگشتم و نگاهم را به بیرون دوختم ..موبایل ..چندبار دیگر زنگ خورد....اما نه من توجهی کردم نه آراسب...چشمامو بستم... باز صدای سانیار رامی شنیدم که به من توهین می کرد چشمانم را باز کردم ...و به رو به روم خیره شدم...با توقف ماشین آراسب از ماشین پیاده شد و اشاره کرد که پیاده شوم...پیاده شدم...که باد سردی به صورتم خورد و لبخندی بر روی لبم ظاهر شد... نگاهی به آراسب کردم...که نگاهش به صورتم بود و لبخند بر روی لبانش ...چشمانش می درخشید همون درخششی که همیشه می دیدم ....به راه افتاد و من هم پشت سرش رفته رفته به پرتگاهی نزدیک شدیم ...از ترس یک قدم به عقب رفتم که آراسب لبخندی زد
آراسب:نترس بیا جلو
به طرف پرتگاه برگشت...با دیدن لبخندش دلگرم شده بود .....قدم های عقب رفته را جلو آمدم و کنارش ایستادم ...و به شهر زیر پایم خیره شدم ...آراسب چشمانش را بست و دستهایش را از هم باز کرد دو نفس عمیق کشید که لبخندی زدم....من هم چشمانم را بستم و دو نفس عمیق کشیدم ...که آروم بگیرم..بار دیگر لبخند بر روی لبم نشستو چشمانش را باز کردم
آراسب:همیشه لبخند بزن بیشر بهت می آد
چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد....این چطور از چشمهای بسته منو دیده بود...چشمکی زد و بر روی زمین نشست...نگاهش کردم که لبخندی زد و اشاره کرد کنارش بشینم ...اخمی کردم و با فاصله از او نشستم...نگاهم را به اطراف دوختم ...توصیف کردن جاش واسم سخت بود.....ولی آرومی که اونجا داشت من را هم آروم کرده بود ....لبخندی زدم و به شهر خیره شدم ....نه من حرفی می زدم نه اون ....هر دو سکوت کرده بودیم ....انگار که اونم مثل من ناآروم بود ...آهی کشیدم ...یعنی من اینطور رفتار کرده بودم.....که سانیار اینطور درباره ی من فکر کرده بود...قطره اشکی از گوشه چشمم به پایین ریخت که با صدای آراسب به طرفش برگشتم
آراسب:یعنی اینقدر حرفاش رو باور داشتی که داری اشک می ریزی
غمگین نگاهش کردم که نگاهش را در نگاهم دوخت
آراسب:می دونی تو خودت اجازه می دی که اون همچین حرفی بزنه ..نمی دونم چی بهت گفته...نمی خوام هم بدونم
اخمی کرد و نفس را به بیرون فوت کرد
آراسب:اینقدر می دونم که حرفی که زده اشکات رو در آورده....اینقدر خودت رو ضعیف نشون نده آیه نذار هر کسی که می آد یک چیزی بارت کنه...اشکات رو حروم چیزهای بی خود نکن چون هیچ ارزش نداره...
با لبخندی نگاهم کردم که چشمکی زد
آراسب:این مروارید هارو بذار برای روز مبادا وقتی من مردم
اخمی کردم ..که خنده ای کرد
آراسب:جون خودم اگه نباشه جون آرسام خیلی ها دوست دارن زنده نباشم
-چرا؟ کیا؟
آراسب:دوست دخترام.....جون تو تا منو با خواهرشون ...یا دختر خاله شون می بینن ..این ناخوناشونو عین چنگال گربه می کننن....که آماده برای حمله باشن و مرگ من
خنده ای کردم:حقته باید همین کارو باتو بکنن
آراسب:دستت درد نکنه دیگه همین کم داشتم که تو به من بگی هیچ ازت انتظار نداشتم
خنده ای کردم و صورتم را به طرف شهر برگرداندم ...چشمامو بستم .... نفس عمیقی کشیدم ...به آرامش رسیده بودم ..آرامشی که اون موقعه بهش نیاز داشتم ...آراسب راست می گفت خودم اجازه داده بودم که سانیار از این حرفها بزنه حرفایی که هیچ حقیقت نداشت...نگاهی به آراسب کردم که اون هم به شهر زیر پایش خیره شده بود.....ممنونش بودم ...از اینکه هیچ به رویم نیاورده بود و از اینکه گذاشته بود آروم بشم و فراموش کنم ...کنارش از حس بد بودن بیرون اومده بودم ...و شادی در دلم نشسته بود ...آراسب چشمکی به من زد که اخمی کردم و او با صدای بلند شروع به خندیدن کرد ..با خنده اش لبخندی بر روی لبم نشست و به شهر خیره شدم....
با حرص پاهامو تکون می دادم و به پله ها نگاه می کردم...مثل دخترا آماده می شه...نگاهی به ساعت کردم...هنوز ساعت آراسب دستم بود ...با دیدن ساعت لبخندی روی لبم نشست...ولی با دیدن عقربه های ساعت از روی مبل بلند شدم و به طرف پله ها رفتم....آخه چرا نمی شه من تنها برم ...پامو محکم به زمین کوبیدم که دردم گرفت...این آراسب هم اول صبح برای توبیخ رفته بود پیشه احسان ...با اخمی به بالای پله ها نگاه کردم... آرسام هم یک ساعت مثل این دخترا آماده می شه ...دوباره برگشتم روی مبل نشستم...سانیار هم که رفته بود دانشگاه سانیا رو هم با خودش برده بود...من اینجا بوق....منو آدم حساب نکرده بود ... با دیدن آرسام که از پله ها پایین می اومد از جام پریدم
-می خواستی دیرتر بیای
آرسام با تعجب نگاهم کرد و لبخندی دندون نمایی زد
آرسام:یادم رفته بود تورو
-آرســـــــام
صدای خنده ی آرسام بلند شد که شیرین جون از آشپزخانه خارج شد با دیدن ما دو تا با تعجب نگاهمان کرد
خانوم فرهودی:شما دوتا هنوز اینجایین
لب و لوچمو آویزون کردم و رو به شیرین جون و گفتم
-پسر گلتون یک ساعته داشتن آماده می شدن
شیرین جون نگاهی به آرسام کرد که با لبخندی داشت منو نگاه می کرد و گفت
خانوم فرهودی:به جای اینکه بر بر بشینی دخترمونگاه کنی زود برسونش دانشگاه
آرسام خنده کنان پایین اومد و بعد از خداحافظی با شیرین جون از ساختمان خارج شدیم که آرسام رو به من و گفت
آرسام:خواهر لوس ما در چه حاله
لبخندی زدم... اولین بار بود که آرسام به من می گفت خواهر...نگاهش کردم...احساس خوبی به طرفش داشتم ..اونطور که دیشب به خاطر من رو به روی سانیار ایستاد از من دفاع کرد...جواب لبخندم را با لبخندی داد ..
-به خوبیه داداشه گلم خوبم
آرسام در ماشین را برایم باز کرد و خودش نیز سوار شد هر دو از خانه خارج شدیم که رو به آرسام کردم و گفتم
-فکر کنم حالا آقا احسان مخ آراسب رو تلیت کرده
آرسام خنده ای کرد و سرش را تکان داد
آرسام:نه بابا نمی دونستم تو هم از این حرفا می دونی
لبخند پهنی زدم و شروع به خندیدن کردم
آرسام:احسان دیشب خیلی عصبی شده بود حق هم داشت جون هر دوتاتون در خطره به خصوص آراسب
با دهانی باز نگاهش کردم
-چرا به خصوص آراسب
آرسام لبخندی زد و شانه اش را بالا انداخت ...اخمی کردم
-این شونه بالا انداختن یعنی اینکه نمی گم دیگه
سرش را تکان داد که یعنی آره ...شیطونه می گفت کچلش کنم...به طرف پنجره بر گشتم که گفت
آرسام:هر دو ولی نیاز داشتین که یک زره دور از خونه باشین
با تعجب به طرفش بر گشتم
آرسام:آراسب وقتی عصبی می شه کسی جلو دارش نیست آروم کردنش خیلی سخته دیشب هم که اونطور...
زیر چشمی نگاهم کرد که آهی کشیدم و به رو به رو خیره شدم
-آقا سانیار هم ..
نمی دونستم چی بگم ...دوست داشتم هر چی از دهنم در می آد بارش کنم ....اما سکوت کردم و لبم را به دندون گرفتم که آرسام خنده ای کرد
آرسام:راحت باش خودم از این بشر خوشم نمی آد
با مظلومیتی نگاهش کردم
-یعنی راحت باشم
آرسام:اوهوم
به طرف آرسام نگاه کردم و با یادآوری حرفهای دیشب سانیار اخمی کردم
-این پسر خاله به مثال فهمیده ای شما که خیلی نفهم تشریف دارن
جیغی از حرص کشیدم و دستهایم را مشت کردم
-اه اه از این ساینار چقدر بدم میاد عقده ای بوق جا نماز آبکشکرکس بیاد بخورتش...مردیکه نفهم واه واه بر گشته به من می گه تو اینطور تو اونطور..خودم کچلش کنم ..تیکه تیکه اش می کنم تیکه هاشو بر می دارم می ریزم تو آسفالت خیابون که ترلی 18 چرخ ازش رد بشه به چسپه به آسفالت ماشین همچین...
با خنده ی بلند آرسام به خودم اومدم و دستم را روی دهانم گذاشتم ....وای بیا که بدبخت شدم ..جلو پسر خاله اش نشستم چی چی گفتم ...ارسام از خنده سرخ شده بود
آرسام:بابا ای ول وحشی هم که هستی
خنده ام را خوردم وبه جایش اخمی کردم که با دیدن خنده اش من هم خنده ام گرفت و با او شروع به خندیدن کردم آرسام ماشین را جلوی دانشگاه نگه داشت .. پیاده شدم خداحافظی کردم که گفت
آرسام:آیه به حرفای کسی توجه نکن تو دلت صاف صافه به اون ایمان داشته باش
لبخندی زدم وسرم را تکان دادم

-مرسی داداشی
لبخندی زد...لبخندی عمیقی که خوشحالی اش را نشان می داد
آرسام:برو مواظب خودت باش خواهر کوچیکه
چشمامو باز و بسته کردم که یعنی چشم ...با خداحافظی دوباره با آرسام وارد دانشگاه شدم ...سانیا با دیدنم از بین چند تا دختر بلند شد و خودش را به من رساند ...با ناراحتی نگاهم کرد که لبخندی زدم
-ببینم امروز خورشید از کدوم طرف در اومده که تو بغلم نکردی
سانیا نگاهم کرد و لبخندی زد و خودش را در آغوشم انداخت و گفت
سانیا:خیلی گلی آیه
-گلی از خودته عزیزم
از هم فاصله گرفتیم که نگاهم کرد و گفت
سانیا:من بابت سانیار معذرت می خوام
چشمکی زدم وبا لبخندی گفتم
-بی خیال دیگه هر چی بوده گذشته
سانیا دوباره بغلم کرد و من را به خودش فشرد ..لبخندی زدم ازش جدا شدم و روی نیمکت زیر درخت نشستیم که سانیا گفت
سانیا:دیشب خیلی ناراحت شدم خدارو شکر خاله با عمومتوجه نشدن یعنی نمی دونم چی می شد فکر نمی کردم سانیار همچین حرفایی بزنه
دستش را فشردم و لبخندی زدم ...نمی خواستم حرفای دیشب رو به یاد بیارم سرم را به زیر انداختم که ادمه داد
سانیا:آرسام و آراسب خیلی دوستت دارن
با تعجب نگاهش کردم که لبخندی زد
سانیا:خیلی هم هواتو دارن ...دیشب که اینطور آرسام ازت دفاع کرد
لبخندی زد و نگاهش را به رو به رو دوخت
سانیا:راستشوبگم اینطور که ازت دفاع کرد حس خوبی بهم دست داد فکر نمی کردم برای آرسام چیزی یا کسی به جز خانواده اش مهم باشه ولی دیشب به من ثابت شد که اون آدمی که به همه نشون می ده نیست...
لبخندی زدم و نگاهش کردم چیزی توی چشماش می درخشید... چیزی مثل.. محبت ..عشق ...نگاهش را به من دوخت و چشمکی زد و شکلکی در آورد و با هیجان گفت
سانیا:وای آیه ولی دیشب خدایی ترسیدم
-چرا؟
سانیا:وقتی آراسب اونطو اومد تو بعد از خاله پالتو خواست خاله که رفت بالا با اخم بنی اسرائیل رو کرد به ما گفت کار کی بوده ...من که خفه خون گرفته بودم آرسام هم نگاهش رو به سانیار دوخت...نمی دونی آراسب سرخ شد ....آراسب که عصبی بشه دیگه کسی جلوشو نمی تونه بگیره همچین به سانیار نگاه کرد که من گفتم می زنه لهش می کنه بی داداش می شم
خنده ی بلندی کرد که من را هم به خنده انداخت
-من باورم نمی شه آراسب عصبی هم می شه
سانیا:به این قیافه اش نگاه نکن بیشتر از همه مهرداد از دست آراسب کتک خورده
چشمام گرد شد :واقعا"
سانیا: آره بابا...بلند شو بریم کلاس که حالا استاد می آد
لبخند پهنی زدم
-استاد یا داداشت
بلند شد و دستش را تکان داد هر دو به طرف کلاس راه افتادیم...واقعا" از سانیا و مهربونیاش خوشم می اومد...حالا شاید کس دیگه ای به جای سانیا بود ممکن بود دیگه با من حرف هم نزنه...چقدر تفاوت بود بین سانیار و سانیا ..با اومدن سانیار کلاس در سکوتی فرو رفت ...به طرف میزش رفت و نگاهش را به جایی که نشسته بودم دوخت...با دیدن نگاهش اخمی کردم و سرم را به زیر انداختم..با شروع شدن درس دیگه سرم را از جزوه بالا نیوردم تا حتی یک نگاهی بهش بندازم..نگاه خیره مهرداد رو از پشت احساس می کردم ولی دیگه نمی خواستم به کسی توجه کنم ...با پایان کلاس و خسته نباشید سانیار نفس راحتی کشیدم ...با سانیا از کلاس بیرون اومدیم ...دو ساعت روی صندلی نشستن واقعا" خسته کننده بود
سانیا:سانیار می برتمون خونه
با تعجب نگاهش کردم
-با سانیار چرا
سانیا شانه ای بالا انداخت و به طرف بوفه به راه افتاد... پوفی کردم... تحمل اینکه با سانیار یک جا باشم را نداشتم... رو به روی سانیا نشستم
-کی به تو گفت که باید با سانیار بریم خونه
سانیا:خاله زنگ زد گفت
اخمی کردم:ولی من باید برم شرکت
سانیا چایی را به لبش نزدیک کرد و ابرویی بالا انداخت
سانیا:خوب سانیار می برتت
اخمی کردم و دست به سینه نشستم
-ولی....
سانیا پرید وسط حرفم و چایی را جلویم گذاشت
سانیا:بخور مادر
اخمی کردم و نگاهم را به بخاری که از چایی بیرون می اومد دوختم
سانیا:آراسب که رفته خارج از شهر کاری واسش پیش اومده ...آرسامم رفته سر ساختمون واسه همین خاله گفته که...
نگاهی به سانیا کردم که به پشت سرم خیره شده بود ...نگاهش را دنبال کردم که چشمم به سانیار افتاد که با چشم ابرو چیزی گفت ... با تعجب به طرف سانیا بر گشتم
-این داداشت خول شده به سلامتی
سانیا خنده ای کرد و از جایش بلند شد
سانیا:دیونه داره می گه بلند شین بریم
از جام تکون نخوردم که سانیا نگاهم کرد و گفت
سانیا:بلند شو دیگه
دستی به مقنه ام کشیدم وچادرم را درست کردم
-می خوام برم جایی کار دارم شماها می تونین برین
سانیا خیره نگاهم کرد و بار دیگر رو به روی من نشست
سانیا:از سانیار ناراحتی
سرم را به زیر انداختم ..نباید باشم ...اونقدر که سانیار تحقیرم کرده بود که....آهی کشیدم که موبایل سانیا زنگ خورد نگاهی به سانیا کردم
سانیا:سانیاره
سانیا موبایل را کنار گوشش گذاشت و نفسش را بیرون داد ...صدای داد و فریاد سانیار را می شنیدم ..اشک در چشمهای سانیا جمع شد ...دلم براش سوخت به خاطر من سانیار داشت سر اون داد می زد
سانیا:داد نزن سانیار مقصر خودتی
باز هم صدای فریادش بود که شنیده می شد...سانیا سرش را به زیر انداخت و موبایل را به طرفم گرفت ...با تعجب نگاهی به موبایل کردم که به طرفم دراز شده بود
سانیا:می ...می.
می دونم بغض داشت و نمی تونست درست حرف بزنه... موبایل را از دستش گرفتم و به گوشم نزدیک کردم
-بله
با صدای دادش موبایل را از گوشم فاصله دادم
سانیار:ببین خانوم وقت من رو نگیر بلند شو بیا
چیزی نگفتم که ادامه داد
سانیار:مظــــلوم نـــمایت برای من فایده نداره من خوب دخترای هر...
گوشی را قطع کردم و از جام بلند شدم ....سانیا سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد .... موبایل را به طرفش گرفتم ...ناراحت نگاهم کرد
سانیا:آیه
لبم را به دندون گرفتم و موبایل را بر روی میز انداختم و از بوفه خارج شدم...چشمامو بستم ...هوا را در ریه هام فرو بردم ...نه آیه گریه نکن ...همنطور که آراسب گفت ارزش نداره ....همونطور که آرسام گفت ...ولی بی فایده بود اشک از چشمانم سرازیر شد.... دوان دوان به طرف خروجی دانشگاه دویدم....بی توجه به صدای سانیا که صدایم می زدم می دویدم ...من هرزه نیستم ...چطور سانیار این شخصیت رو به من چسپونده بود....چطور.. از دانشگاه خارج شدم چادرم بر روی شانه ام افتاده بود ...آراسب کجایی...چشمامو بستم ....دلم نمی خواست گریه کنم ...نمی خواست..بوی تلخ کاکائو به مشامم رسید و صدایی که حامی ام بود به گوشم رسید
آراسب:مواظب چادرت باش کوچلو
لبخندی روی لبم نشست
-آراسب صداشو نزدیک گوشم شنیدم
آراسب:جان آراسب
چشمامو باز کردم ...رو به روم ایستاده بود با همون لبخند مهربونش ..غمگین خیره در چشمانم شد
آراسب:باز هم ک....
سانیا:آیـــــه
با صداش هر دو نگاهمان را به او دوختیم ..با دیدن آراسب نفس نفس زنان لبخندی زد ...لبخندی به روش زدم که سانیار کنارش ایستاد با دیدن سانیار قدمی به عقب برداشتم و به طرف آراسب برگشتم که با اخمی نگاهش به سانیار بود ...خوشحال بودم که اومده ...لبخندی زدم و به نیم رخش چشم دوختم
آراسب:شماها برین ...منو آیه هم می ریم
صداش از عصبانیت خشم می لرزید....پوزخند سانیار را می تونستم تجسم کنم... ولی مهم نبود.. دیگه واسم مهم نبود ...اشک چشمامو پاک کردم....که نگاهش را به من دوخت با دیدن نگاهم اخمهایش باز شد و لبخندی زد ...جوابش را با لبخندی دادم که چشمکی زد
آراسب:به خاطر این لبخندت یک بستنی مهمون منی
-هم...همون..جایی...که ن..ازی..خانوم..بود
صدام می لرزید ..دستامم می لرزید ...نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت
آراسب:باتوق دوست دخترامه
خنده ای کرد...که با خنده اش خنده ای کردم...در ماشین را برایم باز کرد...دیگه بر نگشتم ببینم که سانیار چطور نگام می کنه ..مهم این بود که حالا نبود ..مهم این بود ...که حالا لبخند رو لبامه و آراسب باعث اون لبخنده
با خنده نگاهی به آراسب کردم که رو به رویم نشسته بود قاشقی از بستنی در دهانم گذاشتم که خنده ای کرد
آراسب:بذار یکی دیگه بگم حال کنی
خودش خندید که من هم از خنده ی بی خودیش خنده ام گرفت
آراسب:به یارو میگن بچت حشیش میکشه میگه حشیش چیه؟ میگن یه چیزیه که آدم میکشه و میره تو فضا. شب پسرش میاد خونه و یارو بهش میگه اصغر حشیش میکشی؟ پسره میگه نه بابا چطور مگه؟ یارو میگه خفه شو پدر سگ، مردم تو آسمونا دیدنت
خنده ی بلندی سر دادم که همه سر ها به طرف ما برگشت ....سرم را به زیر انداختم..... گونه ام از خنده درد می کرد.... آراسب نگاهی به جمع کرد و سرش را با تأسف برای من تکان داد
آراسب: خجالت داره جلو همه با صدای بلند می خندی دختر.... بذار خونه برسیم
دستمالهای روی میز را به طرف او پرت کردم که خنده ای کرد
آراسب:دست به مردم داری دیگه
-آراســــــــب
آراسب:بیا یکی دیگه واست بگم بخندی اینقدر آراسب آراسب نکنی
خنده ای کردم:نخواستم نگو
آراسب:بذار این آخریه دیگه
بدون اینکه منتظر جواب من بمونه .... خنده ای کرد و ادامه داد
آراسب:غضنفر به دوست دخترش میگه میدونی فرق تو با بز چیه؟....دوست دخترش قهر میکنه میره.....اونم داد میزنه بیا بابا....فرقی ندارین که!!!
خنده ای کردم ...که ابرویی بالا انداخت
آراسب:این یکی بی مزه بود خندیدی ها
اخمی کردم و شانه ای برایش بالا انداختم
-مسخره حتما" همین کارو با دوست دخترات می کنی
آراسب چشمکی زد و کاسه ی بستنی ام را از جلویم برداشت و شروع به خوردن بستنی کرد.... با دهانی باز نگاهم به بستنی بود که آراسب گفت
آراسب:پس فکر می کنی چطور از دستشون نجات پیدا می کنم
با اخمی نگاهی به آراسب کردم....و دستم را به طرف کاسه ی بستنیم دراز کردم
-بده من بستنی مو پرو
آراسب خنده ای کرد و بستنی را به طرف خودش کشید و ابرویی بالا انداخت .....می خواستم بار دیگه از دستش بیرون بکشم که موبایلش به صدا در اومد خم شد و موبایل را از جیبش بیرون آورد همانطور که کاسه در دستش بود لبخندی زد
آراسب:هیچی نگو که صاحبمون زنگ زده
باتعجب نگاهش کردم...صاحبمون دیگه کیه ...موبایل را جواب داد
آراسب:گوشم با توه
...
آراسب چشمکی به من زد و کاسه را به طرفم گرفت آراسب:رفته بودم دانشگاهش حالا پیشه منه
...
خنده ای کرد:جوش نیار احسان جان شیرت خشک می شه عزیزم
لبخندی زدم ...و بستنی م را تا آخرش خوردم که آراسب بلند شد و به من اشاره کرد که بلند شوم ...بلند شدم ...چادرم را درست کردم و کلاسورم را از روی میز برداشتم و هر دو از کافی شاپ بیرون اومدیم
آرسب:تو مکان عمومی که نمی تونن به ما حمله کنن
با تعجب نگاهش کردم که دزدگیر ماشین را زد و خودش جلو تر از من به راه افتاد .....نگاهی به اطراف کردم ...یعنی ممکن بود حالا به هر دوی ما حمله کنن... با این فکر به خودم لرزیدم و با قدم های بلند خودم را به ماشین رساندم و سوار شدم ..آراسب با ابروی بالا رفته نگاهم کردو با تعجب نگاهم کرد
-برو که حالا بهمون حمله می کنن
آراسب خنده ای کرد و ماشین را به حرکت در آورد ...موبایل را به گوشش نزدیک کرد
آراسب:ای بابا احسان ولمون کن دیگه
و موبایل را قطع کرد و به دست من داد ...لبخندی زد
آرسب:حق داری از این احسان بترسی ...چقدر سوال می پرسه
خنده ای کردم که چشمکی زد...جواب چشمکش را با لبخندی دادم ...دستی در موهایش کشید
آراسب:
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
لبخندی زد و ماشین را به حرکت در آورد ...نگاهم را به او دوختم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۱۳
روز پر کاری داشتیم هر کس مشغول به کاری بود ...تلفن هم هر دقیقه ای یک بار زنگ می خورد ...سرم را به زیر انداخته بودم و در حال تایپ یکی از ملف ها بودم...که چشمم به اسم شهاب افتاد...اسم شهاب در ملف ساخت ساختمان چکار می کرد ...خیره به اسمش بودم که سایه ای بر روی ملف افتاد ...سرم را بالا گرفتم که چشمم آرسام افتاد که بالا سرم ایستاده بود و مشکوک نگاهم می کرد...یک تای ابرویم را بالا دادم آرسام:تو اون ملف چی دیدی که اینقدر دقیق شده بودیاخمی کردم:وقتی باید تایپ کنم باید دقیق باشم آرسام:ولی نگاهت یکجور دیگه بود -چه جور بودآرسام:نمی دونم ولی هر چی که بود مشکوک کننده بود از جام بلند شدم و رو به او گفتم-شما با من مشکلی داریآرسام :باید داشته باشم -اینطور که معلومه شما با من مشکل داری آرسام پوزخندی زد:اعتماد ندارم بهت ...خیلی زود وارد شدی-با این حرفا می خوای چه منظوری رو به من برسونینآرسام:اینکه حواسم بهت هست خواستم چیزی بگم که آراسب از اتاقش خارج شد و با دیدن من و آرسام رو به روی یکدیگر ابروهایش بالا رفت و با لبخندی به طرفمان امدآراسب:به به می بینم که شما دوتا با هم دوست شدین من و آرسام اخمی کردیم وهمزمان گفتیم-ما دوست نیستیمآراسب خنده ای کرد و سرش را با تأسف برای ما تکان داد آراسب:مثل بچه ها رفتار می کنینآرسام اخمی کرد و به طرف او برگشتآرسام:داری درس اخلاق می دی آراسب:درس اخلاق نیست برادر من و رو به من کرد و لبخندی زدآراسب:اون پرونده الیاس رو لازم دارم سرم را تکان دادم:چشم حالا براتون حاضرش می کنم و می آرمبه طرف اتاقش رفت که در بین چهار چوب در به طرفم برگشتآراسب:آیه ..یک چایی هم برای من بیار لبخندی زدم و سرم را تکان دادم که آراسب وارد اتاق شد و آرسام با پوزخندی نگاهم کرد آرسام:نه بابا اینطور که به نظر می یای نیستی-منظورت چیه؟آرسام شانه اش را بالا انداخت و با همان پوزخندی که بر روی لبش بود وارد اتاقش شد ...ناراحت به رفتنش نگاه کردم...منظورش از حرفی که زد چی بود....با حرصی پایم را به زمین کوبیدم و در کشو را باز کردم و پرونده شرکت الیاس را بیرون آوردم ...پسره ی پرو ..نه خیلی ازش خوشم می آد...به زمین و زمان شک داره...با قدم های بلند وارد آشپزخانه شدم و قوری را که بر روی سماور گذاشته بود برداشتم...با یاد آوردی آرسام لبم را گزیدم....یعنی من چه رفتاری کردم که اینطور فکر می کنه.... لیوانی برداشتم تا چایی را برای آراسب بریزم ..ولی فکرم مشغول اون پوزخنده آرسام بود....آهی کشیدم....آخه من چکارش کردم که اینقدر از من بدش می آد....نگاهی به لیوان و قوری در دستم کردم...حتی نمی گه چرا اینقدر از من بدش می آد ...بوفی کردم و سرم را تکان دادم که از افکارم خارج شوم.... اخم کرده دسته قوری را در دستم فشردم و چایی را در لیوانی که در دستم می لرزید سرازیر کردم که با حس کردن داغی چایی بر روی دستم چیغ خفه ای کشیدم و لیوان از دستم بر روی زمین افتاد و به چند تیکه تبدیل شد ...سوزش بدی در دستم ایجاد شده بود ...اما سوزش قلبم بیشتر بود ...چشمامو بستم ...حرف آخر آرسام و پوزخندش در نگاهم جان گرفت...و اجازه دادم اشکم بر روی گونه ام سرازیر شود...یعنی واقعا" از اینکه آرسام به من اعتماد نداشت داشتم اشک می ریختم... یا برای اینکه فکر دیگه ای درباره من می کرد...یا برای دل خودم بود که همه فکر دیگه ای در باره من می کنن ...لبم را به دندان گرفتم و چشمانم را روی هم فشردم ..آراسب:اینقدر ضیف نباشبا شنیدن صداش چشمامو باز کردم و نگاهش کردم که بر روی زمین خم شده و خورده های لیوان شکسته را جمع می کرد .....حرفی نزدم فقط نگاهش کردم......دلیل گریه ام چی بود......چرا اشکم سرازیر شد......از حرف ارسام .....یا برای اینکه درباره ی من اشتباه فکر می کرد......آراسب رو به رویم ایستاد و خیره در چشمانم شدآراسب:این دومین باره دارم چشمات رو اینطور می بینم قدمی جلوتر آمد و غمگین در نگاهم خیره شد آراسب:این غم چیه تو چشمات ...چرا خودت رو برای چیزهای ساده ناراحت می کنی ..تو دختر قویی هستی قوی باش آیه ..نذار هر کس و ناکسی درباره ات فکر دیگه ای کنه دفاع کن حرف بزن از اینکه زور نگن ...چرا خودت رو ناراحت می کنیدستش را جلو آورد تا اشکی که بر روی گونه ام بود را پاک کند که با صدای بلندی گفتم-دست نزن به من دست نزنآراسب دستش نیمه راه خشک شد و به زیر انداخت با صدای بلندی رو به او گفتم-می خوای حرف بزنم آره باشه حرف می زنم ..از خودم دفاع می کنم می گم که مشکلم چیه ..می گم..
آرسام:اینجا چه خبرهنگاهی به آرسام کردم که با همان نگاه شماتت بار نگاهم می کرد...با همان نگاهی که آقا جون همیشه نگاهم می کرد ...قطره اشک مزاحم باز هم از چشمانم سرازیر شد که نگاهم را در نگاه آراسب دوختم ...برق چشمانش حالا شاد نبود غمگین بود ..ناراحت دلخور ..آراسب سرش را به یزر انداخت و به طرف در رفت که دستم را که با چایی سوخته بود را فشردم و گفتم-هیچ وقت گوش نمی دی ...هیچ وقت هیچ کس توجهی به حرف این دختر ندارهآراسب به طرفم برگشت ..نگاه آرسام رنگ دیگری گرفت ...ولی بی توجه به نگاه آرسام به آراسب چشم دوختم-به حرفام گوش کن و خلاصم کن از این سردرگمی آراسب قدم های رفته را برگشت و رو به رویم ایستاد و نگاهم کردآراسب:تو بگو از چی خلاصت کنم ...کدوم سردرگمی تورو اینطور کرده...من هستم که گوش بدم راحتت کنمصورتم را بین دستانم پنهان کردم و فریاد زدم -نه ...می گی هستم که گوش بدم اما اجازه نمی دی ... نمی زاری حرف بزنم نمی زاری که بگم دستانم را از جلو صورتم برداشتم و نگاهم را به آرسام دوختم-نذاشتی اون روز بگم برای همین همه درباره ی من فکر دیگه ای می کنن هم...آراسب:کیاچشمامو بستم باز پریده بود وسط حرفم باز ...صدام را بلندتر کردم-تو ...خانواده ات.با خشمی نگاهش کردم و ادامه دادم-بخدا خسته ام می فهمی خسته ..خسته از اینکه ثابت کنم ...می خوام زندگی کنم... اما باز هم یک مشکل می آد وسط...اگه تو اجازه حرف زدن به من می دادی حالا حال و روز من این نبود می فهمی این نبود با عصبانیت به طرف آن دو نگاه کردم-می خواین بدونین چرا اومدم تو این شرکت ..بخاطر شناسنامه بخاطر یک اشتباه شناسنامه ای پام به این شرکت کوفتی باز شد ...من نخواستم وارد این بازی بشم نخواستم تا اینجا پیش برم که به قول شمانگاه هر دو پر از تعجب بود اخمی کردم و صدایم را بلندتر کردم اشاره ای به آراسب کردم و گفتم-که هر کس و ناکسی درباره ی من فکر دیگه کنه ...من فقط اومدم به خاطر یک اشتباه شناسنامه ای اومدم که اسم حک شده ی همسر را پاک کنم ...وارد این شرکت شدم که بهت بگم بیای و این اشتباه شناسنامه ای را پاک کنی به زانو نشستم و هق هق گریه ام بالا رفت-اما اجازه ندادی حرف بزنم ..هیچ اجازه ای ندادی ...گفتی می آم منتظر موندم اما نیومدی برای همین اون روز دیر رسیدم خونه...تصمیم گرفتم دیگه بر نگردم به این شرکت ولی یاد شناسنامه که افتادم ..باز هم وارد این شرکت شدم ...می خواستم برم اما نشد پام نکشید نمی تونستم ناله های کسی رو نادیده بگیرم نتونستم ..نگاهی به آرسام کردم و گفتم-گناه من چی بود اینکه کمک کردم کسی کشته نشه ...متهم شدم یا اینکه مقصر اون اشخاصی بودن که اسم برادر شما رو تو شناسنامه من حک کردن...صورتم را در دستانم پنهان کردم و به حال خودم گریه کردم.... گریه ای که شاید دردش چیز دیگری بود -من یک دختره ساده بودم که تازه وارد این شهر شده بودم بهونه ام ادامه درس بود ولی در اصلش می خواست برای یک بار هم که شده برای خودم زندگی کنم برای دل خودم..اما با گم شدن شناسنامه ام زندگی یک روی دیگه رو به من نشان داد یک اشتباه ناخواستهنگاهی به آراسب کردم-نام تورو تو زندگی من حک کرد ... پوزخندی زدم و نگاهی به آرسام کردم که ناراحت به چهار چوب در تکیه داده بود -آقایی که به کسی اعتماد ندارین ...احساس مردم عقاید مردم اینقدر براشون مهمه که اون فکری درباره ی من کردین ..به جای بی اعتمادی تحقیق کنین و بشناسین سرم را به طرف دیگر برگرداندم -لطفا" یک نگاهی به شناسنامه ی من که دست آقای فرهودی هست بندازین همه ی حرفام ثابت می شه من بی گناه وارد این بازی مسخره شدم ولی دوست دارم هرچی زودتر خلاص بشم از این شرکت از این نگاها و همه چیز... درد و مشکلات منو بیشتر نکنینهردو سکوت کرده بودن ..راحت شده بودم ..بار سنگینی از دوشم خالی شده بود ..دیگه برام مهم نبود آرسام چه فکری درباره ی من می کنه ...مهم این بود که دیگه راحت می شدم از یک مشکل راحت میشدم ..چشمامو بستم و با تعجب باز کردم...یعنی این همه من جیغ و داد کردم کسی صدامو نشنیده ....آهی کشیدم ...بذار همه بدونن دردم چیه ..نفسم را بیرون فوت دادم....که .لیوان آبی به طرفم گرفته شد سرم را بالا گرفتم که نگاهم به آرسام افتاد.... لیوان را از دستش گرفتم که از آشپزخانه خارج شد .....خبری از از آراسب نبود ...از جام بلند شدم و لیوان آب را به لبم نزدیک کردم و به سر کارم برگشتم .....نگاهی به در اتاق بسته ی آراسب کردم و آهی کشیدم...چشمان غمگینش از جلو چشمانم دور نمی رفت .....شاید بد حرف زده بودم ...هنوز خیره به در بودم که با زنگ خوردن تلفن دست از نگاه کرد به در برداشتم و مشغول کار شدم...تا پایان کار نه خبری از آراسب بود نه خبری از آرسام فقط آخر وقت آراسب کنار میز ایستاد بدون حرفی پرونده ای را بر روی میز نهاد و از شرکت خارج شد.....نگاهم به پرونده بود که آرسام نیز خارج شدآرسام:آراسب منتظره حاضری بریماز جام بلند شدم و سرم را تکان دادم.... با یکدیگر به طرف ماشین آراسب رفتیم و سوار شدیم...نگاهم را از پنجره ی ماشین به بیرون دوختم ..سکوت ماشین را فقط آهنگ بی کلام می شکست ...هردوی آنها سکوت کرده بودن و باعث این سکوت من بودم...ناراحت دستهایم را درهم گره کردم که با سوزش دستم اخمی کردم ....نگاهی به دستم کردم که قسمتی از آن رنگش عوض شده بود و به سرخی می زد.... لبخند تلخی روی لبم نشست ...شاید حقم بود ..با وارد شدن ماشین در حیاط بدون حرفی پیاده شدم ..... وارد ساختمان شدم ..سلامی کردم ...و با عجله از پله ها بالا رفتم ...نگاه پر تعجب آنها را بر روی خود احساس می کردم ...ولی باید باز هم خالی می شدم... وارد اتاق شدم ..ناراحت بودم ..چرا نمی دونستم .....من که از حقیقت راحت شده بودم .....پس چی دلم را چنگ می زنه ...چشمامو بستم که باز چشمان غمگینش جلوی چشمام ظاهر شد ...با عصبانیت چادر را از روی سرم به گوشه ای پرت کردم و خودم را بر روی تخت انداختم...لعنتی ..آخه خودش گفت حرف بزن ..خودش گفت..از روی تخت پایین آمدم و کنار پنجره روی زمین نشستم و زانوهایم را در بغل گرفتم...که نگاهم به ساعت آراسب دور مچم افتاد ...دستم را بر روی ساعت گذاشتم و لمسش کردم که تقه ای به در خورد...نگاهی به در کردم ..و زمزمه وار گفتم -بفرمایین شیرین جون با لبخندی وارد شد و با دیدن من در حالت زار و چادرم که گوشه ای افتاده بود تعجب کرد.... لبخند از روی لبش ماسیدخانوم فرهودی:آیه چیزی شده باز هم اشک از چشمانم سرازیر شد ...چه دردم شده بود چرا بی خود داشتم گریه می کردم .....شیرین جون به من نزدیک شد و آغوشش را برایم باز کرد ...با دیدن آغوشش دلم هوای آغوش مهربان عزیز رو کرد...بی حرفی در آغوشش پناه بردم ...و گریه ام بیشتر شد .خانوم فرهودی:چی شده عزیزم چرا گریه می کنینمی دونم...نمی دونستم چرا داشتم گریه می کردم...ولی می دونستم دلم هوای گریه کرده...دلیلش رو نمی دونستم یا خودم نمی خواستم که بدونم ...دستهای شیرین جون مادرانه بر روی سرم کشیده می شد و هق هق گریه ام را بالاتر برد خانوم فرهودی:گریه کن خالی شی نذار تو دلت بمونه که به بغض تبدیل شه خودتو خالی کن عزیزمشیرین جون من را بیشتر به خودش فشرد و نوازش گونه دستش را بر روی سرم کشید .....بعد از اینکه گریه هام به سکسکه تبدیل شد ..شیرین جون بلندم کرد و بر روی تخت نهاد لبخند مهربونی زد خانوم فرهودی:استراحت کن عزیزم گونه ام را بوسید و به طرف در رفت ناراحت به رفتنش نگاه کردم و گفتم -من معذرت می خوام شیرین جونشیرن جون به عقب برگشت و همان نگاه مهربان را به من دوخت خانوم فرهودی:تو باید مارو ببخشی دخترم ...شبت خوشو از اتاق خارج شد...نگاهم را به سقف دوختم...آروم شده بودم ..دیگه ناراحت نبودم...ولی ته دلم هنوز ...از چیزی ناراحت بود ...از چیزی که سعی می کردم باور نکنم ...خسته از فکر کردن از جام بلند شدم و بعد از تعویض لباسهایم ..از اتاق خارج شدم .... با دیدن چراغ های خاموش نگاهی به ساعت کردم...ساعت از نصفه شب هم گذشته بود ...از ساختمان خارج شدم و به کنار استخر رفتم نگاهم را به آب های زلال استخر دوختم و آهی کشیدم ...دستهایم را بغل کردم و ناراحت سرم را به زیر انداختم آرسام:منم اینجا که می آم آروم می شم از جا پریدم و به طرف آرسام که بر روی صندلی کنار استخر نشسته بود برگشتم ....خواستم برگردم که صدای آرسام متوقفم کردآرسام:آیه ...به طرفش برگشتم ...دومین بار بود که آن طور بدون پسوند صدایم می کرد ....آرسام از روی صندلی بلند شد و به کنار استخر رفت و نگاهش را به آب دوخت ...قدم های رفته را برگشتم و من هم نگاهم را به آب استخر دوختم آرسام:معذرت می خوامبا تعجب به طرفش برگشتم که ادامه دادآرسام:از اینکه تهمت زدم بهت معذرت می خوام ..از اینکه اجازه دادم هچین فکر بیهوده ای درباره ات بکنم معذرت می خوام ..آهی کشیدم:شاید حق داشتینصدای آرسام ناراحت شد و نگاهش را به اطراف گرداند آرسام:نه حق با من نیست دستی در موهایش کشید آرسام:من به آدما بی اعتمادم ...به هیچ کس جز خانواده ام اعتماد ندارم ...از اعتماد کردن به آدما می ترسم آهی کشید..می دونستم براش سخته ..می خواستم حرفی بزنم که گفتآرسام:یکبار به یکی از دوستام اعتماد کردم و فرستادمش که آراسب رو از مدرسه بیاره اما..ای کاش نمی کردم ..ای کاش هیچ وقت به اون اعتماد نمی کردم ...وقتی که جسم خونی آراسب رو دیدم که کنار همین استخر افتاده بود روح از بدنم جدا شد دیدن داداشت در اون حال اون هم برای یک دشمنی بچگی که چندین سال ازش گذشته بود ولی فراموش نشده بود.. ..سکوت کرد سکوتی که هزاران سوال در آن بود نگاهش کردم که لبخند تلخی زدآرسام:اگه به تو بی اعتماد شدم دلیلش همون بود چون بار دیگه اون رو تو اون حال روی تخت بیمارستان دیدم ..احساس می کردم چون به تو اعتماد کرده بودم این بلا سرش اومده بود به طرفم برگشت و در چشمانم خیره شد ..چشمانش غم داشت ..غمگین بود ..همانطور که به چشمانم خیره بود گفت آرسام:تو راست گفتی به جای بی اعتمادی باید بشناسم من تورو دیر شناختم وقتی شناختم که ...حرفی نزد شرمنده سرش را به زیر انداخت ..دوست نداشتم شرمنده باشه همون آرسام سرسخت بیشتر بهش می اومد ...لبخندی زدم و نگاهش کردم ...نگاهش را به من دوخت و لبخندی زدآرسام:منو می بخشیسرم را تکان دادم ...خیلی وقت بود بخشیده بودمش شاید اگه این حرفاشو هم نمی شنیدم ولی باز هم می بخشیدمش ..آهی کشیدم و گفتم-آدما تو زندگیشون خیلی اشتباه ها می کنن ولی به خاطر یک اشتباه به همه اینطور نگاه نکن آرسام:می دونم ..حالا متوجه خیلی از نگاها می شم هر دو لبخندی زدیم و به آب استخر خیره شدیم ..دیگه حرفی نمونده بود ...دیگه دشمنی نبود...بی اعتمادی نبود ..اون نگاها نبود ..ولی باز هم یک چیز کم بود ..چشمهایم را بستم و بوی تلخ شکلات تلخ را به مشامم فرو بردم و ناخدا آگاه لبخندی روی لبم قرار گرفت -آراسبآرسام با تعجب نگاهم کرد که با صدای آراسب هر دو به عقب برگشتیمآراسب:گله ها تموم شد ..باز هم چشمانش را مظلوم کرده بود همان درخشش شاد تو چشماش بود ..با مظلومیت همیشگیش گفتآراسب:من گشنمهآرسام خنده ای کرد و به او نزدیک شدآرسام:دیگه می گن من شکموم تو که بدتریآراسب چشمکی به او زد و نگاهش را به من دوخت و لبخندی زد آراسب:همه دوستیم دیگهخنده ای کردم:چیه نکنه شک داری آرسام با لبخندی نگاهم کرد که آراسب چشمانش را ریز کرد و گفت آراسب:جون من راست بگو من حالا زن تو... با دهانی باز نگاهش کردم که آرسام پس گردنی به سرش زد آراسب سرش را مالوند آراسب:خوب چیه آرسام:زن نه شوهر آراسب:جدا" ولی اسم من رفته تو شناسنامه اون آرسام دستی به چانه اش کشید و به فکر فرو رفت که آراسب چند قدمی به من نزدیک شد که از ترس دو قدم عقب رفتم آراسب:راست بگو...ببینم نکنه من مست بودم اومدم باهات ازدواج کردم چشمانم گرد شد:هــــان آرسام:خاک بر سرت تو مست باشی که این حاج آقا راهت نمی ده آراسب:هــــا اینو راست می گی خنده ای کرد و بر روی شانه ی آرسام زد آراسب:ولی هیچی هیچی زن دار شدما هردو شروع به خندیدن کردن که من با دهانی باز به آن دو که می خندیدن نگاه کردم...این دوتا چرت و پرت چیه که می گن ...جیغی کشیدم که هر دوتا به طرفم برگشتن -تا خودم نکشتمتون برین داخل هر دو سرشان را به زیر انداختن که نگاهم به عمو و شیرین جون افتاد که با لبخندی مارا نگاه می کردن..... شیرین جون سرش را تکان داد که منظورش نفهمیدم و به داخل رفت..... با صدای شکم آراسب با تعجب نگاهش کردم ...آراسب دستی به شکمش کشید آراسب:جونم بابا گشنته. با این حرفش من و آرسام بقی زدیم زیر خنده ..همانطور که می خندیدم گفتم -چرا شام نخوردی آراسب اخمی کرد:مگه نمی دونی این شیرین جون ما یکی سر سفره نباشه غذا به ما نمی ده دستهایم را به هم مالیدم و با شادی رو به آن دو گفتم -خوب بریم بخوریم که اشتهام باز شده آرسام ابرویی بالا انداخت آرسام:اگه نمی گفتی هم من بدون شما می رفتم می خوردم باز صدای شکم آراسب خنده را بر روی لبهایمان آورد آراسب:ای بابا صبر کن این مامان با عموت حرفاشون تموم شه غذا می دم بخوری آرسام خنده ای کرد که من با حرص جیغی کشیدم -آراســـــــــــب آرسام:داره شوخی می کنه -دیگه پرو پرو شد آراسب خنده ای کرد و شانه اش را بالا انداخت و به طرف ساختمان رفت... آرسام هم پشت سرش با خنده راه افتاد.....که لبخندی بر روی لبم قرار گرفت ....و پشت سرشان راه افتادمسرمیز صبحانه نشسته بودم و نگاهم را به لیلا جون دوخته بودم که با تلفن صحبت می کرد...آرسام خمیازه کنان وارد آشپزخانه شد و با صبح به خیری بر روی صندلی نشست ...او نیز با دیدن مادرش که در حال تلفن حرف زدن بود ابرویی بالا انداخت و گفتآرسام:جریان چیهشانه ای بالا انداختم-نمی دونم والاشیرین جون چایی را در دو لیوان ریخت و جلوی من و آرسام نهاد و دوباره مشغول حرف زدن شد ...عمو و آراسب خنده کنان وارد آشپزخونه شدن که عمو رو به آراسب کرد و گفتآقای فرهودی:خیلی پدر سوخته ای شیرین جون اخمی کرد و دستش را جلوی بینی اش گرفت که آراسب گفتآراسب:این یعنی خفه شو دیگهشرین جون سرش را تکان داد که یعنی آره خفه شو...خنده ای کردم که دستی دراز شد و لیوان چایی ام را با لیوانی آبمیوه عوض کرد ..سرم را بلند کردم که نگاهم به نگاه آراسب که چایی را به لبش نزدیک می کرد ...لبخندی زدم...ممنونش بودم...یکساعته فکر می کردم و چه جور چایی بخورم...از چیزای گرم اصلا" خوشم نمی اومد...به خصوص چایی ..عمو و آراسب نیز بر روی میز نشستن و نگاهشان را به شیرین جون دوختن ...آراسب به طرف ما خم شد آراسب:این مادر گرامی با کی صحبت می کنههمه شانه اشان را بالا انداختن که شیرین جون با شادی به طرف ما برگشت و جیغی کشید که آرسام که در حال خوردن چایی بود با جیغ مادرش چایی در قلویش پرید و به سرفه افتاد...آراسب خنده ای کرد و به پشت آرسام زد خانوم فرهودی:یک خبر خوبی دارمآرسام:چقدر این خبر خوبه که نزدیک بود خفه بشمشیرین جون با اخمی مشتی به بازوی آرسام زد...آرسام اخمی کرد که بار دیگر شیرین جون با شادی گفت خانوم فرهودی:شیما زنگ زد گفت که ...آرسام پرید وسط حرفش و گفتآرسام:نگو که باز دارن می رن مسافرت و بچه هاشو داره می فرسته پیش ما خانوم فرهودی:دقیقا" وای خدای من خونه شلوغ می شه با تعجب نگاهی به شیرین جون کردم که با ذوق اینکه خونه اش شلوغ می شه تند تند صبحانه می خورد ...نگاهم به صورت زار آرسام افتاد ...این دیگه چش شده ..شیرین جون رو به همسرش کرد خانوم فرهودی:تو که راضی فرهاد عمو لبخند دوست داشتنی زد و دست همسرش را گرفت آقای فرهودی:هرچی تورو راضی کنه منم راضیم نگاهم به لبخند عاشقانه روی لبهای آنها بود که با داد آرسام از جام پریدمآرسام:من ناراضیم صدای خنده ی آراسب او را عصبی تر کرد که شیرین جون رو به او گفتخانوم فرهودی:کی نظر تورو خواست حالاآرسام:مامان م...شیرین جون اخمی کرد و صورتش را به طرف عمو که به آرسام می خندید کرد ...آرسام چایی اش را سر کشید و از آشپزخانه خارج شد...بهت زده داشتم به رفتنش نگاه می کردم که از سوالی که آراسب از مادرش پرسید...نگاهم را به او دوختمآراسب:مامان شناسنامه من کجاست ؟آراسب نگاهش را به من دوخت و لبخندی زد خانوم فرهودی:تا اونجا که من یادمه خودت برداشتیش آراسب:آره ولی باز دادمش به شما که گفتین برای امر خیری می خوامشیرین جون به فکر فرو رفت که با یاد آوری چیزی لبخندی زدخانوم فرهودی:آهان راست می گی ها ...اون که پیشه عموتهآراسب چشمانش گرد شد و رو به مادرش کردآراسب:مادر من اونجا چکار می کنهشیرین جون شانه اش را بالا انداخت و گفتخانوم فرهودی:دو هفته دیگه می فرسته واست آراسب نفسش را بیرون فوت کرد ...می دانست بحث کردن با مادرش بیهوده است ..به طرف من برگشت که غمگین نگاهش می کردم و گفت آراسب:آماده ای بریم و خودش بلند شد.... چادرم را بر روی سرم انداختم و رو به شیرین جون و عمو خداحافظی کردم و از آشپزخانه خارج شدم ...خبری از آراسب نبود...حتما" تو ماشین منتظر بود....از ساختمان بیرون آمدم که او را کنار ماشین دیدم به طرفش رفتم که لبخندی زد و سوار ماشین شد ...در جلو را باز کردم و کنار نشستم ....نگاهم را به او دوختم که به آرامی دنده را عوض کرد و ماشین را به حرکت در آورد ...از آراسب بعید بود سکوت کنه ..با حرکت آراسب یاد آرسام افتادم و گفتم -آرسام با ما نمی آد آراسب:نه یک جای دیگه کار داره باید اول اونجا سر بزنه بعد می آد شرکت سرم را تکان دادم و از پنجره ماشین به بیرون خیره شدمآراسب:برای اینکه ثابت کنیم که اسم اشتباه تو شناسنامه ات نوشته شده باید شناسنامه منم باشه به طرفش برگشتم که کلافه دستی در موهایش کشیدآراسب:تا دوهفته اگه صبر کنی شناسنامه ام می آد و ...حرفش را خورد ..هنوز نگاهم به اون بود ...کلافه بود و ناراحت....لبخندی زدم و گفتم-صبر می کنم آراسب به طرفم برگشت و لبخندی زد که از ترس کمربندم را بستم و با صدای که ترس توش بود به او گفتم-جون خودم یک روزی تو منو می کشیآراسب خنده ی شادی کرد و پایش را بر روی پدال گاز گذاشت ...خوشحال شدم که همون آراسب قبلی شده بود ..نگاهم را به بیرون دوختم که یاد قیافه زار آرسام سر میز افتادم به طرف آراسب برگشتم -راستی آرسام چرا ناراضی بود از اومدن بچه های خاله تون آراسب خنده ای کرد:چون اصلا" خوشش نمی آد -چرا ...به نظر من بچه ها خیلی بامزه ان ...نکنه از بچه ها خوشش نمی آدآراسب با تعجب یکی از ابروهایش را بالا داد و گفتآراسب:تو منظورت چه نوع بچه ایه -هـــان.بچه کوچیک دیگهبا خنده ی بلند آراسب فکر کنم سکته رو زدم....این چش شد دیگه.. ..اخمی کردم که آراسب که موجی از خنده در صدایش بود گفتآراسب:بابا بچه های خاله ی من نره غولن -یعنی بزرگنآراسب:آره ماشاالله رشدشونم سریع بودهخنده ای کرد که لبخندی زدم -خوب تو می گی اینا نر غولن پس چرا می آن خونه شما آراسب:والا این خاله ما هر وقت می ره مسافرت ..می ده خونه شون رو ترمیم کنن برای همین بچه هاش می آن پیش ما لبخندی زدم-می رن ماه عسل دیگهآراسب خنده ای کرد که ادامه دادم-زوج های خوشبختین حتما" آراسب سرش را تکان داد که دستانم را به هم گره زدم و لبم را به دندان گرفتم...من که نمی تونستم با بودن خانواده خاله آراسب پیش اون ها زندگی کنم ...نفسم را بیرون فوت دادم و گفتم-پس من باید برم یک جای دیگه آراسب با تعجب نگاهم کردآراسب:چرا اونوقت -خوب چیزه ...ممکنه ک...آراسب نگاهم کرد که سرم را به زیر انداختم.....اخمی بر روی پیشانیش نشست و ماشین را به گوشه ی خیابان هدایت کرد و به طرفم برگشت آراسب:آیه نگاهم کن سرم را بالا گرفتم و در نگاهش خیره شدم چشمانش می درخشید ...با لبخندی نگاهم کرد آراسب:تو هیچ جا نمی ری ...نگاهش را در چشمانش دوختم در چشمانش چیزی بود که دلم لرزید ..لرزشی که به دستانم هم سرایت کرد ...لبخندی زد آراسب:مامان اجازه نمی ده تا وقتی همه چی خوب نشده و ما از شر این دشمنا خلاص نشدیم بذاره که تو بری ..البته منم نمی زارم تو بری ..اینا به قول آرسام که دارن می آن مزاحمن خنده ای کرد و راست نشست ...از خنده اش لبخندی زدم که ماشین را به حرکت در آورد آراسب:غصه نخور یک دختر هم سن و سال تو داره می آد دیگه حوصله ات سر نمی ره با شادی به طرفش برگشتم-راست می گی..پس چه خوب شد ولی با یاداوری آنکه من متهم هستم که تو خونشون زندگی می کنم با ناراحتی گفتم-اون وقت نمی گن که این دختره خونه ی شما چکار می کنه و کیه؟ آراسب:غصه نخور یک فکری کرده مامان مطمئنمدیگر حرفی تا رسیدنمان به شرکت زده نشد ...پشت میز نشستم که آراسب نرسیده به اتاقش به طرف من برگشت آراسب:امروز کلاس داریسرم را تکان دادم -آره بعد از ظهر کلاس دارم آراسب:امـــــم پس خودم می برمت لبخندی زدم:مگه قرار بود کسه دیگه ای ببرتمآراسب:آره احسانبا شنیدن اسم احسان از جام بلند شدم و با التماس نگاهش کردم-به آقا احسان چرا زحمت بدیم تو که هستی تو ببرآراسب چشمانش را ریز کرد ...انگار فهمیده بود که از احسان می ترسم..نه اینکه پلیس بود ...از سوال کردنهاش می ترسیدم ...به خودم شک می کردم ..با صدای خنده ی آراسب به خودم آمدمآراسب:نه دیگه حالا که اینطور شده می گم احسان ببرتت -نــــــــــه...نه بذار آقا احسان کارشون رو بکنن چکارشون دارین آراسب:نوچ من وقت نمی کنم ببرمت احسان می برتت-وااا چرا اصلا" خودم می رم چرا شماها کاری چیزی دارینآراسب ابرویی بالا انداخت وخودکاری از روی میزم برداشت اراسب:نه نمی شه تنها بری جایی ..می گم احسان ببرتتروی صندلی واا رفتم..حالا بیا و از سوال های این احسان در برو ...اهی کشیدم و لبم را به دندان گرفتم...وای احسان ..کی جواب داشت برای سوال هایی که نمی دونم از کجا در می آره ...با خودم درگیر بودم ..که با صدای خنده ی آراسب از جا پریدمآراسب:نگاه چه رنگش پریدهو باز شروع به خندیدن کرد ...اخمی کردم ...می خواستم این میز رو بکوبونم تو سرش .. صورتم را برگرداندم که گفت آراسب:باشه بابا قهر نکن ..خودم می برمت -نمی خواد با آرسام می رم آراسب:کوچلو خودم می برمت به طرف اتاقش رفت که با اخمی به طرفش گفتم-منو مسخره می کردیآراسب نگاهی به من انداخت و چشمکی زداراسب:صورتت سرخ شده بود چشماتو خوشگلتر کرده بودبا تعجب نگاهش کردم که گفتآراسب:لطفا" یک چایی برای من بیار و وارد اتاق شد و در را بست ...با چشمان گرد شده نگاهم به در بسته بود ...این آراسب چی گفت...شاید چیزی خورده به سرش نمی دونه داره چی می گه ...بدون فکر کردن دوباره به حرف آراسب به طرف آشپزخانه رفتم ..در لیوان همیشگی اش چایی ریختم و به طرف اتاقش رفتم در زدم با صدای بفرماییدش وارد اتاق شدم ...در را کامل نبستم و به طرفش رفتم که کتش را بیرون آورده بود و سرش در یکی از پرونده ها گرم شده بود....سرش را بالا گرفت و لبخندی زد.....چایی را بر روی میز گذاشتم و گفتم-از فردا برو سراغ آبدارچی آراسب تکیه اش را به صندلی دادآراسب:آبدارچی چرا ؟-خوب دیگه تا هر ساعتی یکبار برات چایی بیاره آراسب:پس تو واسه چی خوبیاخمی کردم که دستانش را به حالت تسلیم بالا برد آراسب:چرا می زنی حالا هر چی شما بگی بانو می رم س....با زنگ خوردن تلفن حرفش را نیمه رها کرد و تلفن را برداشت آراسب:بله...-....آراسب:بله خودم هستم ...فرهودی...آراسب فرهودی ه..با ابروی بالا رفته نگاهی به تلفن کرد و نگاهش را به من دوختآراسب:دیدی قطع کرد تو صورتمخنده ای کردم:دستش درد نکنه آراسب اخمی کرد که گفتم-تو چرا اسمتو کامل می گی آراسب شانه ای بالا انداختآراسب:خوب می خوام که با بابا و آرسام اشتباه نگیرنم -آخه اینطورم نمی شه آراسب خنده ای کرد:اگر اینطور نمی کردم که همه اشتباهم می گرفتن چشمامو ریز کردم که یکی خودش را در اتاق انداخت به عقب برگشتم که آرسام اخم کرده خودش را روی مبل در اتاق انداخت ...با تعجب نگاهش کردم که آراسب شروع به خندیدن کرد....آرسام با اخمی نگاهش کردآرسام:زهرمار به چی می خندی توآراسب خنده کنان ابرویی برای او بالا انداخت آراسب:به حال تو آرسام پایش را بر روی پای دیگری گذاشت و کلافه شروع به تکان دادن آن کردآرسام:آراسب دارن می آن تو که می دونی من خوشم نمی آد از ای...آراسب:جونمی جون ..چه شود من که کلی دلم برای یک سینمای خانگی کل کل تنگ شده بودآرسام پاکت دستمال کاغذی که بر روی میز نهاده بود را برداشت و به طرف او پرت کردآرسام:جون خودم می گیرم خفه ات می کنم ها نگاهی به آرسام کردم که به فکر رفته بود -خوب مگه چی شده آرسام از جایش بلند شد آرسام:چی شده چی شده...زلزله می خواد بیاد ...خونه ویرون کن ..رو اعصاب راه می ره یکی خودش یکی اون داداشه مرموزش لبم را به دندون گرفتم که از حالت آرسام خنده ام نگیره سرم را به زیر انداختم...خوش به حال آراسب که راحت می خندید ....آرسام دوباره خودش را به روی مبل انداخت که آراسب با خنده به او گفت آراسب:حالا کی دارن می آن آرسام دوباره از جاش بلند شد آرسام:کی دارن می آن ...اونا که همیشه آماده ان بیان خونه ملت ..آخه کسی نیست به این خاله ی ما بگه تو این سنت ماه عسلتون واسه چیه دوباره نشست و پایش را تکان داد ..بدبخت چقدر حرص می خورد.....نگاهی به آراسب کردم که از خنده قرمز شده بود . آراسب:نگفتی کی می آن آرسام دوباره جنی شد و از جاش پرید ..فشاری به لبم دادم که خنده ام نگیره... ..آرسام با حرصی نگاهی به آراسب کرد آرسام:می گم که اینا اماده باشن ..همین امروز دارن می آن کلافه طول و عرض اتاق را پیمود و دوباره خودش را بر روی مبل انداخت ... آراسب:خوبه ک... باز هم از جا پرید ..خنده ای کردم و نگاهم را به آراسب دوختم...می دونستم هی بحث اینارو پیش می کشه که ارسام جنی بشه و از جاش بپره ...انگار که بشین پاشو باهاش بازی می کردن ...ارسام که فهمیده بود آراسب داره سربه سرش می زاره به طرفش خیز برداشت که اراسب از پشت میزش بلند شد ...بچه شده بودن داشتن گرگم به هوا بازی می کردن ..خدایا این خل و چلا مهندس این مملکتن مثلا" هر دو خسته روی مبل افتادن ..که آرسام رو به من کرد آرسام:بخدا اینا دیونه ان با خنده سرم را تکان دادم و گفتم -من پشت توأم غصه نخور ارسام لبخندی زد و یکی به سر آراسب زد آرسام:یاد بگیر خاک بر سرت آراسب خواست چیزی بگوید که وسط حرفش پریدم... می دونستم که باز این دوتا به جون هم می افتن... رو به آرسام کردم -می رم برات شربتی چیزی می آرم ..انرژیت هدر رفته با این حرفم آراسب بقی زد زیر خنده ...آرسام با حرصی نگاهم کرد که با خنده از اتاق خارج شدم ...چندتا از مهندسین کنار آشپزخونه ایستاده بودن با دیدن آنها نیشم را بستم و وارد آشپزخانه شدم ...خبری از شربت نبود برای همین آبمیوه ای را که برای خودم خریده بودم و در یخچال گذاشته بودم را برداشتم و دو لیوان آبمیوه ریختم و به اتاق آراسب رفتم... هر دو سرشان را در پرونده فرو کرده بودن و شمغول بودن... سینی را بر روی میز گذاشتم و بدون حرفی از اتاق خارج شدم و به سر کارم برگشتم با نشستنم صدای زنگ تلفن بلند شد ...انگار منتظر بود که من بیام و زنگ بخوره ...نمی دونم چقدر گذشته بود که درگیر کامیپوتر بودم که آراسب از اتاقش بیرون امد ..نگاهی به او کردم که اماده ایستاده و منو نگاه می کرد...واقعا" ها رییسه شرکت بودن حالش اینه که هر وقت دلت خواست شرکت باشی هر وقت نه هم بی خیال... هنوز نگاهش می کردم که آراسب ابرویی بالا انداخت آراسب:نه انگار منتظر احسانی که بیاد ببرتت گیج نگاهش کردم...آخه چه ربطی به احسان داشت...تو همین فکرا بودم که با یاد آوری احسان و دانشگاه از جا پریدم ...سریع وسایلم را جمع کردم و به طرف در دویدم که صدای خنده ی آراسب رو پشت سرم شنیدم.... با اخمی به طرفش برگشتم که خنده اش را خورد و با هم راه افتادیم...به نزدیکای دانشگاه رسیده بودیم که نگاهی به ساعت کردم و آهم در امد آراسب:فکر کنم به ساعت اول نرسی با اخمی نگاهش کردم...فکر کنی ..کلا" ساعت اول تموم شده .. آراسب:ای بابا چرا اخم می کنی -نرسیدم دیگه آراسب:به ساعت دوم که رسیدی بوفی کردم که آراسب بار دیگر گفت -حالا زود باش پیاده شو که به کلاس دومت برسی از ماشین پیاده شدم هنوز در را نبسته بودم که آراسب صدایم کرد به طرفش برگشتم آراسب:دو ساعت دیگه می آم دنبالت سرم را تکان دادم و گفتم -مواظب خودت باش لبخندی زد:تو هم مواظب خودت باش کوچلو لبخندی زدم و در را بستم که حرکت کرد با چشمام بدرقه اش کردم ..هنوز لبخند بر روی لبام بود ...وارد دانشگاه شدم که چشمم به استاد مجد افتاد که با اخمی نگاهم کرد ....سرم را به زیر انداختم و با قدم های بلند از او دور شدم .....نفس نفس زنان وارد کلاس شدم که مهرداد با دیدنم لبخندی زد و سرش را تکان داد با تکان دادن سرم بر روی صندلی همیشگی نشستم .....نگاهی به اطراف کردم.... خبری از سانیا نبود به طرف یکی از بچه های کلاس که خوش برخورد تر از بقیه دخترا بود برگشتم و گفتم -نسترن سانیا رو ندیدی نسترن با لبخندی به طرفم برگشت و گفت نسترن:نه امروز ندیدمش سرم را تکان دادم که نسترن انگار چیزی یادش اماده باشد گفت نسترن:راستی ...استاد مجد گفت یک غیبت دیگه داشته باشی بهتره بری درسش رو حذف کنی با ناراحتی سرم را تکان دادم و به تخته خیره شدم...حق داشت خیلی غیبت داشتم ...نگاهی به جای خالی سانیا کردم...دلم براش تنگ شده بود ...همیشه هر وقت می اومدم دانشگاه با دیدنش شاد می شدم ..شاید با بودن اون بود که دانشگاه رو دوست داشتم ..مثل خواهر نداشته ام برام عزیز بود آهی کشیدم ....که با امدن استاد سرم را به زیر انداختم ...کلاس برایم کسل کننده بود ...دوست داشتم هرچی زودتر تموم بشه... خمیازه ای کشیدم که با خسته نباشید استاد راست نشستم ...وسایلم را جمع کردم و بعد از خداحافظی از کلاس خارج شدم ...به طرف خروجی دانشگاه رفتم و چشمانم را به اطراف گرداندم ...که چشمم به ماشین آشنایی افتاد...چشمانم را ریز کردم این ماشین رو جایی دیده بود ...هنوز نگاهم به ماشین بود که با بوق ماشینی از جا پریدم ..با اخمی برگشتم که صورت خندان آراسب را دیدم ..با همون اخم سوار شدم که اراسب گفت آراسب:می ای بیرون دید می زنی چرا.... این موبایل رو داری چرا ازش استفاده نمی کنی -سلام ...شما هم خسته نباشی آراسب خنده ای کرد و عمیق نگاهم کرد ....نمی دونم تو نگاهش چی بود ولی هر چی که بود یکجور خاص بود ....سرم را به طرف پنجره برگرداندم که ماشین را به حرکت در آورد .....تا رسیدن به خانه حرفی بین ما زده نشد ..تو فکر نگاهش بودم که متوجه نشدم به خونه رسیدم آراسب با صدایی که خنده توش بود گفت آراسب:انگار اومدن که آرسام بیرونه نگاهش را دنبال کردم که چشمم به آرسام افتاد که با خودش حرف می زد و راه می رفت....خنده ای کردم و پیاده شدم....آرسام با دیدن ما ایستاد و نگاهمان کرد آراسب:اومدن آرسام سرش را تکان داد و گفت آرسام:دیر کردین چرا آراسب خنده ای کرد:جون من چند ساعته اینجا ایستادی آرسام اخمی کرد :شمارش از دستم در رفته با این حرفش من و آراسب پقی زدیم زیر خنده که آرسام اخمی کرد و با عصبانیت جلوتر از ما به راه افتاد.....اینقدر این بچه های خاله اش را وحشتناک توصیف کرده بود که من هم می ترسیدم باهاشون رو به رو بشم ....آراسب لبخند دلگرمی زد که خیالم را راحت کرد همگی وارد شدیم ...صدای خنده از داخل به گوش می رسید خانوم فرهودی:بیا اومدن با لبخندی سرم را بالا گرفتم که با دیدن دو نفری که رو به رویم بودن چشمانم گرد شد ...آن دو نیز با دیدن من با تعجب نگاهم می کردن ..قدمی به جلو برداشتم که با صدای جیغ شخصی که رو به رویم بود دستانم شروع به لرزیدن کردسانیا:آیــــــه با دیدن سانیا شوکه شده بودم ...دستهام می لرزید ...آرسام نگاهی به رنگ پریده ام کرد ..و قدمی به جلو آمد که شخص دوم را دیدم...نه نه این ..اینکه استاد مجده...آرسام روبه رویم ایستاد ...نگاهی به چشمان پر از ترسم کرد ...و چیزی نگفت ..تکون نمی خوردم فقط می لرزیدم...حالا سانیا در مورد من چه فکری می کرد ...نگاهم را به زیر انداختم که آراسب آرسام را کنار زد و رو به رویم ایستاد و خیره در نگاهم شد...نگرانی را در چشمانش می خواندم آراسب:چی شده آیه آرسام:حتما" از دیدن این عجوبه شوکه شده آراسب اخمی کرد و به طرف من برگشت آراسب:آیه نگاهش کردم ...ولی نگاهم بر می گشت رو صورت آن دو ..چه جوابی داشتم که بدم ...چی باید می گفتم ..من تو خونه خاله اش چکار می کردم -سانیا هم کلاسمه با تعجب نگاهم کرد ...ترس را در چشمانم خواند دگرگونی را خواند آن را از چشمانش می خواندم ....رنگ چشمانش تغییر کرد با صدای آرومی که آرومم می کرد گفت آراسب:تو دختر یکی از دوستای مامانی که به خاطر خواسته مامان که تنها نباشی اومدی پیش ما و تو شرکت من به عنوان منشی کار می کنی ...آیه آروم باش تو کاری نکردی که باید بترسی ... نگاهش کردم...اون راست می گفت من که کاری نکرده بودم ..پس چرا باید بترسم ولی سانیا نمی گفت که تو خونه ای که دوتا پسر مجرد داره چرا اومدی اون وقت ...نگاهی به سانیا کردم که نگاهش مشکوک شده بود...نه این چیزا برای اینا عادی بود ...چیزی نمی گفت سانیا:یکی به من می گه اینجا چه خبره؟ آرسام:نه از نه آرسام سانیا اخمی کرد ...که لبخند رضایت بخشی بر روی لبان آرسام نشست ...شیرین جون با دیدن حال من بلند شد و به کنارم آمد که آراسب آرام به مادرش گفت آراسب:ترسیده...سانیا هم کلاسشه شیرین جون ابرویش را بالا انداخت و با لبخندی نگاهم کرد و دستش را نوازش گونه بر روی گونه ام کشید خانوم فرهودی:رنگ پریده..ترس نداره دخترم و رو به سانیا و استاد مجد کرد و با لبخندی گفت خانوم فرهودی:این هم دختر گلم آیه که ازش تعریف می کردم با لبخند بی جونی به سانیا که با اخمی به آرسام نگاه می کرد کردم و نگاهم را به استاد مجد دوختم که با یک نگاهی که تردید در آن بود نگاهم می کرد ...سانیا با حرف خاله اش لبخندی زد و خودش را در آغوشم انداخت و رو به خاله اش و گفت سانیا:وای خاله این که دوست جون جونی خودمه شیرین جون لبخندی زد ..... رو به استاد مجد کردم و سرم را تکان دادم -سلام استاد آرسام ابروهایش بالا رفت و با صدای بلندی رو به استاد مجد گفت آرسام:اســـــتـــــــاد استاد مجد سرش را تکان داد و لبخندی زد استاد:سلام...سانیار صدام کن اینجا که دیگه دانشگاه نیست سرم رابه زیر انداختم...نه بابا خانوادگی اینطور بودن...زود خودی می شدن ..سرم را با تأسف تکون دادم...سانیا هم مثل کنه چسپیده بود به گردنم دیگه داشتم نفس کم می آوردم ...آراسب نگاهی به من کرد که در حال خفه شدن بودم و ریز ریز شروع به خندیدن کرد..اخمی کردم ...که آرسام سانیا را از من جدا کرد آرسام:برو اونور بابا خفه اش کردی سانیا اخمی کرد:به تو چه با اخمی که آرسام کرد من قالب تهی کردم ...اما سانیا بی توجه به اخم آرسام لبخندی زد و دستم را گرفت و کنار خودش بر روی مبل نشاند سانیا:وااای نمی دونی چقدر خوشحالم که تو اینجایی گونه ام را با صدا بوسید که آرسام و آراسب روی مبل روبه روی ما نشستن و شروع به خندیدن کردن آرسام:ایــــش حالمو بهم زدی سانیا:گمشو بابا خوبه گونه تورو نبوسیدم آرسام:نکنه دلت می خواد بیای ببوسیم سانیا:اوووق می خوای بالا بیارم آرسام لبخندی زد:منم باید برم خودمو زد عفونی کنم که تو بیای منو ببوسی سانیا خواست چیزی بگوید که سانیار یا همون استاد مجد وسط حرفشون پرید .. سانیار:بسه دیگه...بزرگ شدین خجالت هم نمی کشین سانیا اخمی کرد و دست به سینه به پشتیه مبل تکیه داد.... و برای آرسام خط و نشون کشید.....سانیار نگاهش را به من و آراسب دوخت که از خنده سرخ شده بودیم..آرسام اخمی کرد و مشتی به بازوی آراسب زد آرسام :کوفت ...ببند نیشت رو و چشم غره ای به من رفت که خنده ام را خوردم و سرم را به زیر انداختم سانیار:آیه خانوم امروز نیومدین سر کلاس سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ..هنوز دلخوری از چشماش خونده می شد ...چه خودی هم شده آیه خانوم ...یادم نمی آد همچین اجازه ای به او داده باشم...لبخندی زورکی زدم.... خواستم حرفی بزنم که به جای من آراسب گفت آراسب:مقصر من بودم آیه نرسید به کلاس سانیار با چشمان ریز شده نگاهی به آراسب کرد سانیار:آیه آراسب لبخندی زد و نگاهم کرد آراسب:آره آیه باید هوای دوست گلم و منشی عزیزم رو داشته باشم سانیار:عجب با چشمان گرد شده به آن دو نگاه می کردم که پهلوم سوراخ شد سانیا:تو چرا به من نگفتی که خونه ی خالمی لبخندی زدم...به سلامتی سانیا خول شده ...خودمم هم همین چند دقیقه پیش فهمیدم که شیرین جون خالته ... -تو هو به من نگفته بودی که استاد داداشته ساینا خنده ای کرد که آرسام که سیبی را که از روی میز بر می داشت گفت آرسام:زهر هلاهول سانیا اخمی کرد:که بگیره تو دلت آرسام:فعلا"که تورو گرفته و واگیر دارم هست سانیا:آرسام خودت شروع می کنی ها آرسام:تو چرا ادامه اش می دی سانیا:ببینم.... شیرین جون از آشپزخانه خارج شد و اجازه کل کل را به آن دو نداد و با اخمی رو به آن دو و گفت خانوم فرهودی:خجالت بکشین سن و سالتون دیگه گذشته از این کارا نگاهی به آراسب کرد خانوم فرهودی:تو یکی ببند اون نیشتو به جای اینکه جلو اینارو بگیری نشستی می خندی آراسب با خنده شانه اش را بالا انداخت آراسب:جونی و خنده مامان من شیرین جون اخمی کرد که آراسب خنده اش را خورد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۱۰
خنده ای کرد و درست نشست و به روبه رو نگاه کرد آراسب:به پیچم تو این کوچه نگاهی به مکان آشنا کردم و لبخندی بر روی لبم نشست -همینجا نگهدارین خودم می رم آراسب اخمی کرد:بگو کدوم کوچه اخمی کردم و با دست اشاره به کوچه کردم که وارد شد.... با توقف ماشین از آن پیاده شدم ...و با اشتیاق نگاهی به اطراف کردم ...یک روز بیشتر نبود که خونه نیومده بودن ولی انگار ... آراسب:برو دیگه من همینجا ایستادم با اخمی نگاهش کردم یعنی وسط رویاهامم می پره ....پوفی کردم و وارد خونه شدم ....که صداشو از پشت شنیدم آراسب:باز نری تو خونه با حسرت نگاهشون کنی ها وبا این حرفش خودش و آرسام شروع به خندیدن کردن... یعنی من نمی دونم خنده هاشون مال چی بود.... بدون اینکه نگاهی به خونه یا اطرافش کنم با عصبانیت وارد شدم.... نمی دونم خودشونو چی حساب می کنن ....خوب دلم واسه خونه ام تنگ شده بود معلوم نیست تا کی باید متهم اینا باشم.... آهی کشیدم و لباس های دست بلندم را توی ساکم جا دادم ...که نگاهم به قاب عکس عزیز و مامان بابا افتاد ....اگه خیلی طول کشید من چکار کنم ....جواب عزیز و آقا جون رو چی بدم .....آهی کشیدم و قاب عکس را در کیف گذاشتم و از اتاق خارج شدم.... برای دل خودم نگاهم را به اطراف گرداندم و چشمامو بستم و از در خارج شدم .....کنار باقچه ایستادم و چند شاخه گل یاس را در دستمال نهادم و در ساکم جا دادم و از خانه خارج شدم.... آراسب به ماشین تکیه داده بود و نگاهش به اطراف بود و آرسام داخل ماشین در حال حرف زدن با موبایلش بود... آراسب با دیدن من جلو امد و ساک را از دستم گرفت آراسب:همه چی برداشتی سرم را تکان دادم که لبخندی زد و به طرف ماشین رفت نگاهی به خانه ی مهری و لیلا جون کردم ...که آراسب به طرفم برگشت آراسب:چرا نمی آی -صبر کن به طرف در خانه اشان رفتم دستم را به طرف زنگ دراز کردم که در باز شد و لیلا جون با دیدن من نگران در آغوشم گرفت لیلا:کجا بودی دختر دلم هزار راه رفت اون موبالیتم جواب نمی دی من را از خود جدا کرد و نگاهش را در نگاهم دوخت که لبخندی زدم -شرمنده موبایلم رو سایلنت بود متوجه نشدم لیلا:حالا کجا بودی سرش را گرداند که نگاهش به اراسب افتاد که نگاهمان می کرد... نگاهش را دنبال کردم ...که آراسب سرش را تکان داد لیلا:اتفاقی افتاده لبخندی زدم:نه لیلا جون اومدم بگم که من چند روزی دارم می رم خونه یکی از فامیلامون لیلا:یعنی نیستی -نه ... آراسب:آیه چشمامو بستم و پوفی کردم ...که آراسب با چند قدم خود را به ما رساند ...لبخندی به لیلا جون زد و رو به من گفت آراسب:بریم دیگه لیلا جون نگاهی به آراسب کرد ...که چشم غره ای به آراسب که لبخند می زد رفتم -لیلا جون ایشون پسر..پسر..پسر نگاهی به لیلا جون و اراسب کردم که منتظر به دهانم چشم دوخته بودن دهانم نمی چرخید که حرفی بزنم آب دهان را قورت دادم که آرسام به کمکم آمد آرسام:چرا نمی آین شما دوتا -حوب لیلا جون ما بریم دیگه سلام علی رو برسونین بگین حواسش به باغچه باشه ما رفتیم و خودم از او فاصله گرفتم ...به عقب برگشتم و به او آراسب نگاه کردم و رو به لیلا جون و گفتم -لیلا جون حواستون به خودتون باشه کاری داشتین زنگ بزننین..خداحافظ و بدون حرف دیگر سوار ماشین شدم با نشستنم نفسم را بیرون دادم... که آرسام رو به آراسب کرد آرسام:آراسب چرا خشکت زده تو بیا بریم دیگه آراسب سرش را تکان داد چیزی به لیلا جون گفت و به طرف ماشین دوید ...سوار شد بوقی زد ...و ماشین را به حرکت در آورد ...در بین راه نگاهم را به اطراف دوخته بودم ...و توجهی به حرفایی که آن دو می زدن نداشتم.... که به کنار در بزرگی رسیدیم آراسب بوقی زد که سرایدار در را باز کرد و ما وارد حیاط شدیم... سرم را به زیر انداختم که ماشین از حرکت ایستاد و هر یک پیاده شدیم... ساکم دست آراسب بود... آراسب با لبخندی نگاهش را به مادرش دوخت ...نگاهش را دنبال کردم و به خانوم فرهودی که با لبخندی کنار در ایستاده بود آهی کشیدم.. زندگی یک روی دیگرش رو داشت به من نشون می داد اون هم تو خونه کسی که دنبالش می گشتم
خانوم فرهوی:دیر کردین چرا؟نگاهی به صورتش کردم که لبخند زیبایی بر روی لبانش قرار گرفته بود ...آراسب به مادرش نزدیک شد و گونه اش را بوسید و نگاهی به من کرد آراسب:بخاطر وسایل آیه دیر شد اخمی کردم... که آراسب خنده ای کرد و وارد خانه شد ....خانوم فرهودی دستش را به طرفم دراز کرد که قدمی به جلو برداشتم و دستم را در دستش نهادم... که همان لبخند مهربانش را تکرار کرد من را به طرف خودش کشید ...و در آغوش گرفت آرسام:مادر من این متهمه قاتل پسرتونم میتونه باشهاخمی کردم که خانوم فرهودی از من فاصله گرفت و با لبخندی به طرف آرسام رفت آرسام با دیدن لبخند مادرش قدمی به جلو آمد... که خانوم فرهودی با یک پس گردنی نیش باز او را بست ... که نیش من باز شد دوست داشتم حالا قهقه بزنم خانوم فرهودی:برو تو ببینم آرسام با دیدن خنده ی من اخمی کردآرسام:مامان زشته جلو غریبه ..خانوم فرهودی اخمی کرد که آرسام بدون اینکه نگاه دیگری به من بیندازد وارد ساختمون شد.... خانوم فرهودی با همون اخم به طرف من برگشت که خنده ام را جمع کردمخانوم فرهودی:تو چرا اینجا ایستادی-هــان اخمش به لبخندی تبدیل شد فهمید که گیج شدم.... دستم را گرفت و با یکدیگر وارد شدیم ....که برروی مبل نشست و من را کنار خود نهاد و دستی به گونه ام کشید خانوم فرهودی:احسان بهم گفت که تنها زندگی می کنی چشمانم گرد شد که با ناراحتی ادامه دادخانوم فرهودی:من متأسفمبا تعجب نگاهش کردم... نکنه فکر می کنه بی کس و کارام ....لبخندی روی لبم ظاهر شد -من با مادر بزرگ و پدربزرگم زندگی می کنمایندفعه نوبت اون بود که تعجب کنهخانوم فرهودی:ولی احسان گفت که تنها زندگی می کنی و خانواده ای نداری -بله اونا شمال زندگی می کنن ولی برای چند ماهی رفتن زیارت خدالبخندی بر روی لب خانوم فرهودی قرار گرفت.... و دستی بر روی گونه ام کشید چشمانش محبت خاصی داشت محبتی که ش...آراسب:تو چرا اینجا نشستی بیا اتاقت رو نشونت بدم اخمی کردم..... این باید وسط افکار من هم بپره ....هنوز با اخمی نگاهش می کردم که خانوم فرهودی از جا بلندم کرد خانوم فرهودی:وای من یادم رفت بلند شو دخترم برو لباسات رو عوض کن که نهار آماده است آرسام:مامان من گشنمهخانوم فرهودی خنده ای کرد ....و با قدم های بلند به طرف آشپزخانه رفت با نگاهم بدرقه اش می کردم که احساس کردم کسی کنارم قرار گرفت ....با چشم نگاهی به سمت چپم کردم ببینم کی هست که با دیدن چشمان خیره آراسب در چند سانتی ام هنی کردم ...و با ترس دو قدم به عقب رفتم ...آراسب خنده ای کرد آراسب:چرا ترسیدیاخمی کردم:شما نمی تونین با فاصله به ایستین آراسب یک تای ابرویش را بالا برد و لبخند کجی زد... و بدون حرفی پشتش را به من کرد... و از پله ها بالا رفت با تعجب نگاش می کردم ....منظور لبخندش چی بود.... هنوز نگاهم به او بود که روی پله اولی به طرفم برگشت آراسب:بیا دیگه یعنی حالا باز صدای آرسام بالا می ره باقدم های بلند خودم را به او رساندم.... که نگاهم کرد و همان لبخند را زد آراسب:مامان من یک عادتی داره تا همه سر سفره نباشن کسی حق دست زدن به غذا رو نداره-چرا؟آراسب:چون خوشش می آد همه دورش باشن کنار هم مثل یک خانواده غذا بخورنآهی کشیدم درست برعکس ما ....آرزو داشتم یک روز آقاجون بیاد و ما هم مثل یک خانواده دور هم دور سفره ...آهی دیگر کشیدم که آراسب کنار اتاقی ایستاد و اشاره ای به اتاقی کرد که آخرین اتاق بود و گفتآراسب:اون اتاق توه ...کناریش هم مامان بابا....کنار مامان بابا هم عزیز دوردونه که من باشمخنده ای کرد و اشاره ای به اولین اتاق کرد... که رنگش خاکستری بود و گفتآراسب:واین اتاق هم اتاق آرسامه می دونی چرا اول از همه گذاشتنش نگاهش کردم که با لبخندی گفتآراسب:چون نزدیک پله هاست دزدی چیزی بیا د اول از همه آرسام بره پایین بگیرنش خنده ای کرد که لبخندی زدم.... این بشر چقدر دیگه باید بی مزه بازی در بیاره ....خنده اش که تموم شد نگاهی به من کرد خواست چیزی بگوید که دستی در موهایش کشید و گفتآراسب:ساک رو تو همون اتاق آخری گذاشتم ..زود بیا پایین و بدون حرف دیگه ای از پله ها پایین رفت ....به طرف اتاق آخری قدم برداشتم و درش را باز کردم.... با باز شدن در نسیم خنکی به صورت خورد.... که ناخداآگاه لبخندی برروی لبم قرار گرفت ....قدم داخل اتاق گذاشتم و در را پشت سرم بستم نگاهی به اطراف اتاق کردم از تخت گرفته تا دیوار همه به رنگ یاسی و لیمویی بودن... قدم دیگری برداشتم و دور اتاق چرخیدم ...چادرم زیر پایم گیر کرد و بر روی زمین افتادم از درد لبم را به داندان گرفتم و به سقف خیره شدم ....من اینجا چکار می کردم.... اگه به گوش آقا جون می رسید چی..... نمی گفت تو خونه غریبه که دوتا پسر مجرد داره چکار می کنی.... پوفی کردم از کجا معلوم مجردن به آرسام که نمی خوره کسی رو داشته باشه ولی آراسب ...مرد گنده خجالت نمی کشه معلومه صدتا دوست دختر داره ....روی زمین نشستم و زانوهامو تو بغل گرفتم ....کارم اشتباه بود نباید می اومدم... هیچ کاری نکردم... آهی کشیدم که نگاهم را به ساعت مچی آراسب که دور مچم بود دوختم....از جام بلند شدم باردیگر نگاهی به ساعت کردم.... از همون روز که خراب شد بردم خونه درستش کردم ودور دست خودم بستمش.... آهی کشیدم باید برش می گردوندم وبه صاحبش می دادم ...ولی ..نگاهی به ساعت کردم و چشمامو بستم ...ونفسم را بیرون فوت کردم ....نگاهم را به اطراف اتاق دوختم... باید وضوء می گرفتم... دیگه نمی خواستم نمازم قضا بشه خدا را شکر اتاق خودش حموم و دستشویی داشت ....بعد از وضوء خارج شدم و از ساکم جانمازم را بیرون آوردم و دستمالی که در آن گل یاس بود را هم از آن خارج کردم و بر روی جانمازم قرار دادم ... مهر را بر روی گل ها نهادم و به نماز ایستادم..آرامش خاصی در وجودم به وجود آماده بود.... در حال سجده بودم که تقه ای به در خورد و بعد از چند دقیقه ای شخصی وارد اتاق شد... مهر را بوسیدم و زیر لب دعایی خواندم... که با صدای خانوم فرهودی به طرفش برگشتمخانوم فرهودی:قبول باشه دخترم با دیدن لبخندش لبخندی زدم که کنار جانماز نشست و دستی بر روی آن کشید -قبول حقنگاهم کرد یک نگاه عجیب نگاهی که هزار معنی داشت.... دستش را بالا آورد که نگاهم به گل های یاس در دستش افتاد لبخندی زدم که از جایش بلند شدخانوم فرهودی:یک زره شو من بر می دارم لبخندی زدم:مال خودتون مهربان نگاهم کرد و گفت:تا من اینارو تو اتاقم می زارم تو هم آماده شو بیا بریم تا صدای آقایون در نیومدهلبم را به دندان گرفتم:واااای شرمنده به کل یادم رفت خانوم فرهودی:دشمنت شرمنده عزیزم و با ای حرفش از اتاق خارج شد.... از جام بلند شدم چادرم را از سرم برداشتم... به طرف ساک رفتم یک پیراهن مردانه ی دست بلند و با دامن بلند برداشتم و به تن کردم... شال مشکی هم را بر روی سرم نهادم و نگاهی به خود در آینه کردم... پیراهنم تا روی زانوهایم بود دامنم بلند چین دار بود ....نگاهی به صورتم کردم که تقه ای به در زده شد ....دل از آینه کندم و به طرف در رفتم و بازش کردم.... خانوم فرهودی با لبخندی دستش را به طرفم دراز کرد و با یکدیگر از پله ها پایین رفتیم که با شنیدن سروصدا که از آشپزخانه می آمد... خانوم فرهودی اخمی کردخانوم فرهودی:این پسره تحمل شکمش رو نداره انگار نه انگار حالا سی سالشه خجالت نمی کشهبا این حرفش وارد آشپزخانه شد و نگاهی به آرسام کرد که با عصبانیت به آراسب که می خندید نگاه می کردخانوم فرهودی:آرسام واقعا" کهآرسام با چشمان گرد شده نگاهی به مارش کرد ...خواست چیزی بگوید که آقای فرهودی با خنده دستش را بر روی شانه ی او نهاد آقای فرهودی:جوش نیار شما آرسام اخمی کرد و رو به من گفتآرسام:زود اومدین خانوم تورو خدا هنوز وقت بودآراسب با خنده رو به من کرد:آره وقت بود که مارو بخورهآقای فرهودی و آراسب شروع به خنین کردن با شرمندگی سرم را به زیر انداختم که آقای فرهودی با لبخندی نگاهم کردآقای فرهودی:بیا بشین دخترم با همون شرمندگی رو صندلی خالی نشتم که آراسب بشقاب پر از پرنج را جلویم گذاشت و گفتآراسب:حالا ما خجالت بخوریم یا غذا با تجب سرم را بالا گرفتم که همه نگاه ها را خیره به خودم دیدم... آرسام اخمی کرد که دو دست به طرف سر مبارکش رفت و پس گردنی نسارش کردن.... لبخندی بر روی لبم نشست که آرسام با اخمی نگاهی به پدر و مادرش کرد آرسام:دستتون در نکنه دیگه حداقل آبرومو نبرین خانوم فرهودی:غذا تو بخور آرسامآرسام دست به سینه تکیه اش به به صندلی داد و مانند پسر بچه ها لبانش را غنچه کرد آرسام:پس گردنی خوردم اونم نه یک دستی دو دستی... سیر شدمآراسب خنده ای کرد و نیم خیز شد به طرف بشقاب او و گفت آراسب:پس نمی خوری دیگه باشه... من که گشنمهآرسام به پشت دست آراسب زد آرسام:برو اونور بچه غذای خودت رو بخور آقای فرهودی دستش را دراز کردآقای فرهودی:نه دیگه تو گفتی سیر شدم دل درد می گیری اینطورآرسام لبه ی بشقابش را گرفت آرسام:نه اشتهام باز شد می تونم بخورمآراسب:نه دیگه دادش به فکر سلامتیت باش آقای فرهوی:راست می گه پسرم دیگه کم کم داری پیر پسر می شی با شکم گنده نمی تونیم ببریمت خواستگاریآرسام بشقابش را از دست آن دو کشید و اخمی کرد.... قاشقش را به طرف آن و گرفت انگار که تفنگی چیزی جلو آن و گرفته باشه با همون اخم گفتآرسام:گشنمه اصلا" من پیر پسر بشم به شماها چه... نمی زارن من به این شکم مبارکم برسم بکشین کنار از خنده نمی تونستم غذا بخورم... خانوم فرهودی که عادت کرده بود از کار آنها با خنده در بشقابه آرسام غذا می ریخت آرسام با اخمی به برادر و پدرش نگاه می کرد.... که بار دیگر بشقابش را از او نگیرند آرسام با دیدن بشقاب پرش چشمانش برقی زد... و بدون توجه به اطرافش شروع به خورن کرد ....که همه بقی زن زیر خنده سرم را پایین انداخته بودم داشتم به حرکات آنها می خندیدم که مرغ سرخ شده ای در بشقابم جا گرفت با تعجب سرم را بالا گرفتم ...که خورش بر روی برنجم ریخته شد ....نگاهی به آراسب و آقای فرهودی کردم که با لبخندی نگاهم می کردن.... ناخداآگاه لبخندی زدم و سرم را به زیر انداختم ....و شروع به خوردن کردم دیگر تا اخر غذا سرم را بالا نگرفتم... بعد از نهار هریک از سر میز بلند شدن به کمک خانوم فرهودی رفتم.... که لبخندی زد ظرف ها را در سینک ظرف شویی گذاشتم که آرسام وآراسب وارد آشپزخانه شدن خانوم فرهودی رو به آن دو و گفتخانوم فرهوی:آشپزخونه رو تمییز مرتب می خوام نبینم نشستین آب بازی می کنینبا تعجب نگاهی به خانوم فرهودی کردم که آراسب با لبخندی رو به مادرش کردآراسب:مثلا" مهندس مملکتیم یعنی نمی دونیم باید چکار کنیم خانوم فرهودی:تو خونه ی من شما هنوز همون آراسب وآرسامین نه مهندس مملکتآراسب:باشه شیرین جون امر دیگه ای نیست خانوم فرهودی دستم را گرفت و با خودش کشید که در چهار چوب در مکثی کرد و به طرف آن دو برگشت که با اخمی به ظرف های کثیف نگاه می کردن خانوم فرهودی:وای به حالتون..با صای خانوم فرهودی آن دو از جا پرین و به طرف مادرشان برگشتنآراسب:چرا جنی می شی مادر من آرسام:نمیگی هنوز عروس نیورده دخترای مردم رو بیوه می کنیخانوم فرهودی:مزه نریزینانگشت اشاره اش را با تحدید به طرف ان دو گرفت خانوم فرهودی:یعنی وای به حالتون وای به حالتون یکی از ظرفهای خوشگلمو بشکونین خودم می آم...آراسب وسط حرف مادرش پریدآراسب:بخدا اوندفعه آرسام زد زیر دستم بعد این بشقاب به هوا پرید بعد تو دست آرسام افتاد که ارسام پروندش تو هوا که تو هوا چندبار دور خودش چرخید بعد جلو چشمای گرد شده ی من و آرسام به زمین افتاد ولی همه اش مقصر آرسام بود لبم را به دندون گرفتم که صدای خنده ام در نیاد آرسام اخمی کرد و مشتی به بازوی او زد آرسام:بال در اورده حتما" این بشقابه که هی تو اون هوا بوده آره آرسب خنده ای کرد:ولی جون تو باحال افتاد زمین نهآرسام هم خنده ای کرد:آره همچین پرش پرش کرد که افتاد زمین ولی لامصب صد تیکه شدااآراسب با هیجان سرش را تکان دادآراسب:ولی خدایی یک روز کامل وقتمون رو گرفت تا این تیکه هارو از تو آشپزخونه پیدا کنیم هردو خنده ای کردن دستم را بروی دهانم نهادم.... خدایا اینا دوتا خل بودن یا خودشون رو زده بودن به خلی ...جوری از این بشقاب شکسته حرف می زدن انگار یک پروژه ی بین مللی گیرشون اومده که اینطور با هیجان دارن برای همدیگه تعریف می کنن .... اصلا" حواسشون به صورت سرخ شده خانوم فرهودی نبود با صدای داد خانوم فرهودی خنده از رو لبام ماسید.... که آراسب و آرسام هردو به طرف سینک برگشتنخانوم فرهودی:گفته باشم یک ظرف نازینیم بشکنه من می دونم و شما دوتا و از آشپزخونه خارج شد و دست من هم با خودش کشید زیر لب غرغر می کرد وبه طرف شوهرش می رفت که کنترول به دست به فوتبال خیره شده بود خانوم فرهودی:فرهادآقای فرهودی با شنیدن صدای او کنترول از دستش افتاد با سرعت خم شد و کنترول را برداشت و از فوتبال به شبکه دیگر زد از کارش خنده ام گرفته بود خانوم فرهودی:داشتی چی نگاه می کردیآقای فرهودی:هــ ...هیچی عزیزم داشتم شبکه عوض می کردم گرمی خون رو تو دهنم احساس کردم سرم را به زیر انداختم که خنده ام دیده نشه.... اینقدر این لبم را گاز گرفته بودم که خنده ام نگیره که دیگه داشت می سوخت کنار خانوم فرهودی بر روی مبل نشستم هنوز سرم پایین بود و می خندیدم آقای فرهودی:حالا چی شده خانوم ما چرا اخم کردهخانوم فرهودی مثل آتشفشان ترکید که دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند بلند شروع به خندیدن کردم که صدای خنده ی آقا و خانوم فرهودی هم به گوشم رسید با خنده های م ان دو از آشپزخانه خارج شدنآراسب:بگین ما هم بخندیمخانوم فرهودی اخمی کرد:تو آشپزخونه هردو با دیدن اخم خانوم فرهودی با سرعت وارد آشپزخونه شدن ....و ما به خندیدنمون ادامه دادیم ....نمی دونم کی بود اونطور خندیده بودم ولی می دونستم که شاید هیچ وقت من اینطور نخندیده بودم... لبخندی روی لبم نشست و نگاهم را به آب استخر دوختم ساعت از نصف شب هم گذشته بود ....اما خواب به چشمام نمی اومد آهی کشیدم ....و خانواده خودم را با خانواده آراسب مقایسه کردم هر دو خانواده ی کم جمعیتی داشتیم ...اما خانواده اراسب گرمی یک خانواده را داشتن.... اما خانواده من... آقای فرهودی:تو هنوز نخوابیدی دخترمبا صدایش به عقب برگشتم و نگاهم را به اودوختم و خجالت زده سرم را به زیر انداختم-نه خوابم نمی بره آقای فرهودی کنارم ایستاد نگاهش را به آب استخر دوختآقای فرهودی:حتما" جات عوض شده نمی تونی درست بخوابی سرم را تکان دادم و هر دو بدون حرفی به آب استخر خیره شدیم آقای فرهودی:من یک تشکر به تو بدهکارام دخترمبا تعجب نگاهش کردم که به طرفم برگشت و لبخندی زدآقای فرهودی:از این مدیونم که جون پسرم رو نجات دادی سرم را به زیر انداختم:کاری نکردم هرکس به جای من بود هم همین کار رو می کرد آقای فرهودی:اما کسی جای تو نبود پس از تو متشکرم نگاهی به آب استخر کردم و اهی کشیدم -من برای چیز دیگه ای اومده بودم شرکت اومده بودم که شناسنامه ام رو از آقای آراسب بگیرم وقتی اونجا رسیدم دیدم چند نفر افتادن رو یک نفر داشتن می زدنش جلوتر که رفتم از ترس جیغ کشیدم ...اونا هم دست از کارشون برداشتن واقعا" نمی دونم چرا این همه ادم از من یک نفر ترسیدن و بدون اینکه کاری به کار من داشته باشن در رفتن نزدیک تر که رفتم دیدم اون شخصی که ناله می کنه آقا اراسب هستن من بی گناهم من هیچ کاری با آقا آراسب ندارم نمی دونم چرا اون حرفا می زدم ولی دوست داشتم بگم ....بگم که کسی بدونه من متهم این بازی نبودم ....من شخصی بودم که ناخواسته وارد این بازی ها شده بودم.... قطره اشک مزاحم را از چشمانم پاک کردم آقای فرهودی:می دونم برات سخته تو با این عقایدت بلند شی بیای خونه غریبه ای که دوتا پسر مجرد داره تو دختر قویی هستی می دونم سخته واست تحمل کردن خیلی هم سخته که کاری کنی خانواده ات از اومدن به اینجا چیزی ندونن لبخندی زد:غصه نخور من نمی زارم چیزی بدونن همون روز درباره ات تحقیق کردم تو بی گناهی این رو همه می دونن اما کسایی هستن که نمی خوان این رو باور کن می دونم ناخواسته وارد این بازی شدی اما من نمی تونستم اجازه بدم دختری به پاکی تو زندون باشه برای همین من از احسان و آرسام خواستم که تورو بیارن خونه ما می دونم کارم اشتباه بود نباید اینجا می اوردم ولی نمی تونستم اجازه بدم که بری زندون که جای تو... تو اونجور جاها نیست با تعجب به طرفش برگشتم که لبخند دلگرمی زد آقای فرهودی :اینجا جای مطمئنی هستش خطری تحدید نمی کنه می دونم می گی چطور با دوتا پسر مجرد خطری تحدیدم نمی کنه ولی من از خانواده ام مطمئنم -شما می دونین ...آهی کشید و به آب استخر خیره شد آقای فرهودی:آره من همه چی می دونم تنها کسی که نمی دونه شیرینه اونم نمی خوام بدونه با ناراحتی نگاهش کردم:من چرا اینجام شما که خیلی راحت می تونین ثابت کنبن که من...وسط حرفم پرید و گفت:درسته من می دونم ولی این چیز دست من نیست دخترم تو که باید قانون رو بهتر بشناسی برای هر چیزی دلیل می خواد من خودم هم ناراحتم دارم از درون عذاب می کشم تو ناخواسته وارد این بازی شدی نمی خوام ناخواسته بلایی سرت بیاد آهی کشیدم:اینا کی هستن؟ چرا می خوان آقا آراسب رو بکشن؟آقای فرهودی لبخندی زد:آراسب پسر سرکشیه سر کشی هاش فضولی هاش اون رو به این روز انداخته با تعجب نگاهش کردم هیچ از حرفی که زده بود سر در نیاورده بودم به طرفم برگشت و خمیازه ای کشید آقای فرهودی:من برم بخوابم زیادی دیگه بیدار موندم اومده بودم فوتبال ببینم وقتی تورو بیرون دیدم گفتم بیام یک حرفایی به تو بگم که خیالت راحت باشهآهی کشیدم و به رفتنش نگاه کردم خیلی که راحت نشد بدتر دگرگون شد آقای فرهودی مکثی کرد و به طرفم برگشت -خیالت از بابت خانواده ات راحت باشه من همه چیز رو سنجیدم که اجازه دادم تو اینجا باشی برو راحت بخواب دخترم سرم را تکان دادم و پشت او وارد خونه شدم... و خودم را به در اتاقم رساندم که آقای فرهودی ایستاد و با لبخندی نگاهم کرد آقای فرهودی:فوتبال که نذاشتی نگاه کنم حداقل بخواب که فردا این شیرین خانوم ما نمی زاره کسی بخوابهخنده ای کرد و وارد اتاقش شد ....من هم لبخندی زدم و وارد اتاقی که حالا به من تعلق داشت شدم ....به کنار پنجره رفتم و دستم را به طرف گردنبندم بردم و آن را لمس کردم.... صدای عزیز در گوشم پیچید که می گفت ....هر چیزی حکمتی داره عزیزم چشمامو بستم... موندم تو حکمتت خدا یعنی این زندگی همونی بود که من می خواستم ...آهی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم*******با قدم های بلند وارد دانشگاه شدم ...دیونه ها روانی ها داشتن به کشتنم می دادن ....آخه دیونه ها کی موقعه رانندگی کشتی می گیره ...اخمی کرد...از سن سالشون خجالت نمی کشن پسرای گنده ....داشتم سکته می کردم ...دیگه خیلی خیلی مونده بود بزنیم به دیوار ..دست بر روی قلبم نهادم هنوز تند تند می زد.... ای تو روحتون بعد برای من نشسته بودن قهقه می زدن .....هی دلم می خواست پس گردنی بزنم تو سرشون... نگاهی به آسمون کردم ..خدایا عقل دادی به کیا هم دادی داشتن بنده ی خوبتو می کشتن ...با دستی که به شانه ام خورد از جا پرید و با اخمی به طرف کسی که داشت سکته ام می داد برگشتم ....سانیا با لبخند گشادی نگاهم می کرد که اخمی کردم-نمی تونی مثل آدم صدام کنی سانیا خنده ای کرد:چیه میر غضب شدی امروز با اخمی نگاهش کردم که با حالت تسلیم دستش را بالا برد سانیا:جون خودت کلی صدات کردم اما نمی شنیدی منم مجبور شدم ...آهی کشیدم و راه کلاس را در پیش گرفتم-سلام...خوبیسانیا خنده ای کرد :صبح بخیر تازه یادت اومد... سلام-مگه اعصاب می زارن واسه آدم دیروز که واااای نمی دونی زلزله هستن.... دیروز سر کی تایر ماشین عوض می کنه بحث می کردن منم کلی دیرم شد که برسم جزوه کتابامو که لازم دارم بردارم نتونستم علی رو ببینم از دیوار راست بالا می رن بعد می شینن می خندنسانیا خنده ای کرد:درباره کیا حرف می زنی تو روی صندلی همیشگی ام تو کلاس نشستم و سانیا کنارم دستمو زیر چونه ام زدم-درباره اون دوتا ....وااااه امروز رو بگو داشتیم می اومدیم دانشگاه ماشین دخترا که دیدن انگار گنجی چیزی پیدا کردن انگار زمین رالی بود من بدبخت که سکته کرده بود وسط خیابون واسه من دعوا راه انداخته بودن اوووووف آخه کی وسط خیابون می شینه برای کشتی گرفتن که چی دختره منو نگاه می کرد اون می گفت نه منو نگاه می کرد جیغی کشیدم که سانیا شروع کرد به بلند خندیدن و بچه هایی که در کلاس بودن به طرف ما برگشتن که نیشکونی از بازوی سانیا گرفتم سانیا میان خنده اخمی کرد سانیا:خوب به من چه ..کسی دیگه اعصابش رو داغون کرده داره... یک چشم غره ای بهش رفتم که حرفش را خورد و به رو به رو نگاه کرد سانیا:حالا این دوتا آدمی که اعصابت رو خورد کردن کی هستن با تعجب نگاهی به سانیا کردم که به رو به رو خیره شده بود... دهانم نمی چرخید که بگم کی هستن ....اصلا" چکاره ام بودن سانیا به طرفم برگشت.... خواست حرفی بزند که استاد مهرپور وارد کلاس شد.... هیچ وقت از اومدن استاد اینقدر خوشحال نبودم که حالا بودم.... استاد شروع به درس دادن کرد و هرکس سرش در جزوه اش بود و در حال نوشتن که سنگینی نگاهی را بر روی خود احساس کردم.... سرم را بالا گرفتم که چشمم به استاد امجد افتاد که کنار مهرداد ایستاده بود و نگاهش به من بود.... استاد مهرپور با دیدن استاد امجد دست از درس برداشت و با ببخشیدی به طرف استاد امجد رفت .....نمی دونم چی گفتن چی نه ولی فکرم درگیر بود ....و نگاهم خیره به ساعت اراسب که در دستم بود دو روز از اومدن من به خونه اراسب می گذره اما هنوز نتونستم درباره شناسنامه چیزی بهش بگم ...دستی بر روی ساعت کشیدم.... احساس راحتی می کردم باهاشون انگار خیلی سال بود که من جزئی از خانواده شون بودم .....خیلی زود با آقا و خانوم فرهودی که حالا شیرین جون و عموجون صداشون می زدم ...اهی کشیدم خیلی زود صمیمی شدم.... اینقدر زود که خودم هم شوکه شده بودم ....اما مهربونی شون احساس نزدیکشون اینقدر منو با اونا صمیمی کرده بود ...هنوز فرصت نکرده بود با آراسب حرف بزنم اگه این بچه بذاره من حرف بزنم همیشه وسط حرفم یک مزه ای می پرونه بی مزه....آرسام هنوز با نگاه مشکوکی نگام می کنه ....آبمون تو یک جوب نمی ره ولی در کل...با دستی که تکانم می داد از افکارم خارج شدم سانیا:کجایی یک ساعته صدات می کنم با تعجب نگاهی به اطراف کردم -کلاس تموم شده سانیا دستی به سرم کشید سانیا:آخی دخترم خواب بودی اخمی کردم و دستش را پس زدم که سانیا خنده ای کرد واز جایش بلند شد سانیا:بلند شو بلند شو تا بریم یک چایی بخوریم تا کلاس شروع نشده با لبخندی از جام بلند شدم و رو به او کردم -من می رم کلاس جا می گیرم تو هم برای من آبمیوه بگیر بیا سانیا اخمی کرد:نوکر با... -هوووو به بابا نرو هــــا سانیا خنده ی کرد:جوش نیار حالا می رم واست می گیرم می آرم تو هم اگه تونستی برو یک جا برای ما از بین این دخترای وحشی پیدا کن هر دو خنده ای کردیم .....حق داشت کلاس آقای احمدی پر بود .... به زور جا گیرمون می اومد .....هر وقت هم م خواستیم جایی بشینیم داد و هوار دخترها بالا می رفت و پسرها شروع می کردن به خندیدن.... آقای احمدی استاد جونی بود که با هر کلمه ای که حرف می زد لبخندی روی لبت ناخداآگاه جا خوش می کرد..... اینقدر خوب بیان می کرد که کسی ناراضی از کلاسش بیرون نمی رفت .....خیلی از دخترها خواستن بهش نزدیک بشن.... اما با اومدن همسر استاد همه نقشه هاشون نقشه بر آب شد ....که من و سانیا فقط می خندیدم ....وارد کلاس شدم از شناسی که من همیشه داشتم فقط دو صندلی آخر کلاس خالی بود اون هم درست رو به روی مهرداد.... پوفی کردم و روی صندلی نشستم و کیف رو روی صندلی دیگه گذاشتم که جای سانیا ر گرفته باشم.... مهرداد با دیدنم با لبخندی زد سرش را تکان داد و سلام کرد... بی احترامی بود من سلام نکنم ....سرم را برایش تکان دادم که سانیا وارد کلاس شد با دیدنم اخر کلاس لبخندی زد و نشست که مهرداد به طرفش برگشت مهرداد:خانوم تعارف نمی کنی سانیا اخمی کرد:گمشو برو برای خودت بیار مهرداد:خیلی بی ادبی سانیا سانیا:همینه که هست و صورتش را از او برگرداند ....مهرداد با لبخندی سرش را با تأسف تکان داد و به طرف دوستش برگشت ....سانیا با لبخندی به طرف من برگشت و چشمکی زد..... می دونستم زیاد از مهرداد خوشش نمی آد دلیلش رو نمی دونستم ولی واقعا" نگاه مهرداد یک جوری بود که ادم به خودش می لرزید... نه از احساسی چیزی از چیزی که در چشمانش بود ..با اومدن استاد هر یک دست از حرف زدن برداشتن تا اخر کلاس استاد یک ریز درس داد و برای اماده شدن به امتحان ها تشویق کرد.... با خسته نباشید استاد سانیا کمرش را خم و راست کرد سانیا:بیا بریم من ماشین آوردم لبخندی زدم:مزاحم نمی شم باید برم یک جای دیگه سانیا دستم را گرفت:بابا بی خیال هرجا بری می برمت ماشین که هر روز پیش من نیست دستم را با خود کشید با لبخندی نگاهش می کردم که زنگ موبایلش به صدا در آمد نگاهی به صفحه گوشی کرد و با اخمی جواب داد سانیا:بـــــــــــله از من فاصله گرفت که نگاهم را به بیرون دانشگاه دوختم .....دانشجوها در حال رفت و آمد بودن .....ماشین ها با سرعت از خیابان می گذشتن که نگاهم به ماشینی افتاد که گوشه ی خیابون پارک شده بود... چشمانم را ریز کردم و دقیق نگاه کردم که چشمانم گرد شد...... این اینجا چکار می کرد...... هیچ وقت نمی تونستم این ماشین رو فراموش کنم .....یک تای ابرویم را بالا دادم که از ویبره موبایلم تکانی خوردم.... دست تو جیب مانتوم کردم و با دیدن شماره اش دستم به طرف چادرم رفت ....همونطور که چادرم را درست می کردم جواب دادم که صداش تو گوشم پیچید آراسب:مواظب اون چادرت باش کوچلو اخمی کردم که شخصی با سرعت از کنارم گذشت .....با تعجب نگاهی به چادرم کردم که افتاده بود رو دستم ....صدای خنده اش از پشت گوشی می شنیدم اخمی کردم.... این کلمه رو از دهان یکی شنیده بودم اما یادم نمی اومد آراسب:کلاسات تموم شد جوابی ندادم و چادر را روی سرم درست کردم مطمئن بودم حالا از توی ماشین داره نگاهم می کنه گوشی رو به گوشم نزدیک کردم و گفتم -اومدین اینجا چکار؟ آراسب:اومدم دنبالت دیگه -شما که وقتی.. آراسب:آیه زود بیا که بد جا پارک کرد و بدون حرفی قطع کرد موبایل را در دستم فشردم ...تو روحت آراسب اجازه نمی دی من حرف بزنم شیطونه می گفت لهش کنم ....نگاهی به سانیا کردم که با اخمی نزدیک می شد سانیا:شرمنده آیه جونم من نمی تونم ببرمت سانیار ماشین رو می خواد لبخندی زد آخیش خیالم راحت شد ... -نه عزیزم من خودم اومدن دنبالم می رم سانیا:کی اومده دنبالت؟ لبخندی زدم:فضول رو بردن جهنم و با قدم های بلند از او فاصله گرفتم ....صدای جیغش را از پشت شنیدم با خنده از دانشگاه خارج شدم و نگاهی به اطراف کردم که با بوقی چشمم به ماشینش افتاد.... خودم را به ماشین رساندم که خم شد و در جلو را باز کرد با اخمی روی صندلی نشستم و در را بستم که با لبخندی به طرفم برگشت آراسب:سلام چطوری ؟ با چشمان ریز شده نگاهش کردم-خبریه؟آراسب لبخندی زد و ماشین را به حرکت در آورد آراسب:خبرا سلامتی ..چه خبری باید باشه تکیه ام را به صندلی دادم و دست به سینه نشستم آراسب:مگه سر کلاس درس نشستیبه طرفش برگشتم:چطورآراسب:آخه اینطور دست به سینه نشستی اخمی کردم:دوست دارم مشکلی دارین شما...اصلا"اومده بودین دنبال من چکارآراسب شانه ای بالا انداختآراسب:آخه قرار بود ما بیایم دنبالت-ماآراسب:آره دیگه نمی تونیم تنهات بذاریم -آهـــان پوفی کردم که آراسب خنده ای کرد ...با تعجب نگاهش کردم که آراسب لبخندی زد...کم داره بچه ام ..با خودش می گه می خنده ..سرم را با تأسف تکان دادم که آراسب کنار کافی شاپی ایستاد ...با تعجب به کافی شاپ نگاهی کردم ...این که شرکت نیست ...هنوز نگاهم به بیرون بود که آراسب بوقی زد ... از جا پریدم ..به طرفش برگشتم که شروع به خندیدن کرد..اخمی کردم..ای رو آب بخندیآراسب:پیاده شو -اینجا که شرکت نیست آراسب:اااا جدا" من فکر کردم شرکته..وخنده ای کرد -اینجا اومدیم چکارآراسب:اومدیم کافی شاپ دیگه -خوب منم دارم می گم اینجا شرکت نیست آراسب:ما که نباید همیشه شرکت باشیمچشمام گرد شد:یعنی می گین کافی شاپ باشیم آراسب با لبخندی یک تای ابرویش را بالا دادآراسب:یعنی دوست داری همه اش کافی شاپ باشیمهــــان این دیونه شده بود یا می خواست منو دیونه کنه ...اخمی کردم-آقای فرهو...آراسب:آراسب بگو-اوووف ما اومدیم اینجا چکارآراسب:اومدیم کافی شاپ دیگهسرم را با تأسف تکان دادم...شیطونه می گفت بزن تو سرش..بی خیال اینکه همه فکر می کنن قاتل جونشم-منم فهمیدم اومدیم کافی شاپ اما چرا؟آراسب لبخندی زد:آهـــــــــانبا چشمان ریز شده نگاهش کردم ..نکنه اومده ..دوست دخترش رو ببینه منو با خودش آورده که گندی زد من جمش کنم ...لبم را به دندان گرفتم ..-من پیاده می شم می رم شرکت شما به کارتون برسینآراسب:چرا؟-چیو چرا؟آراسب:چرا می خوای پیاده بری شرکتاخمی کردم.....فکر کنم با این اخم کردنام دیگه بین ابروم چین دار بشه -خوب شما اینجا کار دارین من می رم شرکتآراسب:پیاده شو بریم تو کافی شاپ-چرا؟آراسب اخمی کرد:گیج می زنی دختر چرا ..بابا اوندفعه قول بستنی بهت دادم نشد بدم بخوری حالا دارم دعوتت می کنمدستمو به طرف مغنه ام بردم و درستش کردم ..کی آراسب به من قول بستنی داده بود ..تو همین فکرا بودم که آراسب از ماشین پیاده شد و در طرف من را باز کردآراسب:بعدا" فکر کن فعلا" پیاده شو نگاهی به آراسب کردم که مظلومانه نگاهم می کرد و پیاده شدم با هم وارد کافی شاپ شدیم...آراسب میز وسط کافی شاپ را انتخاب کرد و صندلی را برایم بیرون کشید وخودش رو به رویم نشست...نگاهی به اطراف کافی شاپ کردم که پر بود از دختر و پسرهای جوان..لبخندی زدم..انگار که خودم پیر بودم آراسب:به چی اینطور لبخند می زنی ؟نگاهش کردم و شانه ام را بالا انداختم -جای بر جمعیتیهآراسب لبخندی زد:آره اکثرا" دوست دخترامو می آرم اینجااخمی کردم که خنده ای کرد و دستش را دراز کرد به طرف صورتم که خودم را عقب کشیدم و با تعجب نگاهش کردم-دارین چکار می کنینآراسب که دستش در هوا خشک شده بود را به عقب برگرداند و شانه ای بالا انداخت آراسب:می خواستم اخمات رو باز کنم -چرا؟آراسب لبخندی زد:آخه یا همه اش اخم می کنی یا پنج دقیقه یکبار آه می کشیآهی کشیدم که آراسب با هیجان به طرف مننگاه کرد و گفتآراسب:دیدی ..دیدی گفتم-خوب حالا انگار قله فتح کرده بچه پروبا حرفی که زدم چشمهام گرد شد و محکم زدم به دهانم که آراسب بلند بلند شروع کرد به خندیدن ...همه برگشته بودن ما رو نگاه می کردن که از خجالت سرم را به زیر انداختمآراسب:این روی دیگه هم داشتی و ما نمی دونستیم-ببخشید بلند فکر کردمآراسب:بابا بی خیال می تونی راحت باشینگاهی به او کردم که با لبخندی نگاهم می کرد-همین بی خیالیتون کار دست من داده که حالا من اینجام آراسب به جلو خم شد و گفتآراسب:تو ناراحتی که ...وسط حرفش پریدم و مثل خودش رو میز خم شدم-نباید باشم نباید نارحت بشم که نمی تونم خونه خودم برمآراسب خواست حرفی بزند که بستنی ها را بر روی میز گذاشتن با تعجب به بستنی ها نگاه کردم....کی ما سفارش دادیم که اینا بستنی آوردن.....پیشخدمت تعضیمی کرد و گفتپیشخدمت:سفارش همیشگیتون آقاآراسب:ممنونبا دهانی باز به آراسب نگاه می کردم که اشاره کرد که بستنی ام را بخورم ..به طرف بستنی خم شدم و قاشق را به دهانم بردم مزه ی کاکائو در دهانم که تلخ بود لبخندی را بر روی لبم ظاهر کرد قاشقی دیگر در دهانم نهادمآراسب:خیلی از بستنی خوشت می آدلبخند شادی زدم و سرم را تکان دادم ....که اره خیلی دوست دارم ....آراسب لبخندی زدآراسب:نمردمو لبخند خوشگلتو دیدمبستنی پرید تو قلوم به سرفه افتادم آراسب دستش را جلو آورد که به کمرم بزند که با چشمان گرد شده خود را کنار کشیدم-داری چکار می کنیآراسب به من که سرفه ام بند آمده بود کرد آراسب:می خواستم سرفه ات رو بند بیارم-تو نامحرمی نباید به من دست بزنیآراسب با تعجب نگاهم کرد .....انگار که اصلا"همچین کلمه ای به گوشش نرسیده بود گیچ نگاهم کرد آراسب: دختر تو عجیبی-نه اصلا" من هیچم عجیب نیست خیلی ها مثل منن وشاید هم بدترآراسب:اوهوم شاید راست می گیلبخندی زدم که دقیق نگاهم کرد دست زیر چانه ام زدم و به آراسب نگاه کردمآراسب:آیه اون روز چی می خواستی به من بگی یک تای ابرویم را بالا دادم -کدوم روزآراسب دستی به موهاش کشید و صاف بر روی صندلی نشست آراسب:اون روزی که به فرداش نیومدی سرکار آهی کشیدم و مثل خودش تکیه ام را به صندلی دادم و نگاهم را به دستانم دوختم...از روزی حرف می زد که گفت می آم ...از روزی حرف می زد که منتظرش موندم اما نیومد ...سرم را بالا گرفتم و به چشمانش نگاه کردم ...هنوز اون برق شادی تو چشمانش بود....لبخند تلخی زدم-چرا نیومدی ...تا دیر وقت منتظرت موندمآراسب از خودی بودنم تعجب کرده بود.... نگاهش را خیره در نگاهم دوخت نمی دونم غم را از چشمانم خواند یا چیز دیگر که با ناراحتی نگاهم کرد آراسب:یک پروژه خیلی مهم اون روز داشتم ..منتظر بودم صاحب اصلی بیاد که...-حرف من مهم تر بود آراسب:آیه من معذرت می خوام می دونم که م...سرم را تکان دادم:نه تو هیچی نمی دونی هیچی ...هیچ وقت اجازه نمی دی من حرف بزنم ..نمی زاری که بهت بگم اون روز چی می خواستم بهت بگمآراسب غمگین نگاهم کرد ...حالا اون چشمان خاکستری با دیدن نگاه غمگین من ناراحت شده بود.... آهی کشیدم و دستانم را در هم گره زدم -من باید بهت همون روز حقیقت رو می گفتم ..بای.... آراسب از جایش پرید ..با تعجب نگاهش کردم....نکنه جنی شده .....نگاهی به چپ و راست کرد و نگاهش را به من دوخت ...یک تای ابرویم را بالا دادم و با تعجب نگاهش کردم آراسب:آیه..بلند شو -هـــان کلافه دستی در موهایش کشید دستش را به طرف دستم دراز کرد که صدای جیغ مانند دختری من را از جا پروند -آراســـــــــــــب عــــــزیــــــزم از رو صندلی بلند شدم و ایستادم ... با چشمهای گرد شده نگاهم را به دختر دوختم ...چقدر آشنا بود ...دختر نگاهی به سرتا پای من کرد و با ایشی که گفت به طرف آراسب رفت ...آراسب نگاهی کلافه به من کرد آراسب:نازی اینجا چکار می کنی دختری که نازی نام داشت دستش را بر روی گونه ی آراسب گذاشت ...آراسب با لبخندی که کلافگی اش را نشان می داد خودش را کنار کشید نازی:از الناز شنیدم اینجایی ....خودم رو رسوندم آراسب:جدا" ولی دیر اومدی باید بریم ما دیگه نازی اخمی کرد که من فکر کردم که اینقدر پودری که به صورتش زده بود از ابروهاش بریزه پایین...زووم کرده بودم رو ابروهاش که این پودرا بریزه اما تکون هم نخورد فقط چینی وسط ابروش نشست آراسب:بریم آیه با صدای آراسب به خودم اومدم...سرم را تکان دادم که بریم...مگه این عفریته اجازه داد نازی:اگه بذارم بری آراسب نمی خوای یک بستنی مهمونم کنی آراسب نیشش باز شد:نه دیگه نازی جون من تازه بستنی خوردم فول فولم نازی به آراسب نزدیک شد که من گفتم رفت تو حلق آراسب ..آراسب دستی در موهایش کشید و نگاهم کرد که یک تای ابرویم را بالا دادم نازی:آراسب نکنه داری از من فرار می کنی هان آراسب سرش را تکان داد آراسب:مگه کسی می تونه از دست نازی خوشگله فرار کنه نگاهی به نازی کردم که عین کنه به آراسب چسپیده بود...واقعا هم کسی نمی تونست از دستش فرار کنه...لبخندی زدم و روی صندلی نشستم و نگاهم را به آن دو دوختم...سینمای مجانی گیرم اومده بود ...آراسب هی از نازی فاصله می گرفت اما نازی باز هم خودش رو به آراسب می چسپوند ...خنده ای کردم که نازی با اخمی به طرفم برگشت نازی:چیه به چی می خندی تو اصلا" تو با آراسب اینجا چکار می کنی -هـــان من نازی:نه پس من ..آره تو -هیچی آراسب قول بستنی داده بود اومده بود بهم بده نازی چشمانش گرد شد و نگاهی به سرتا پای من کرد....نمی دونم ملت چه بلایی سرشون در اومده که همیشه سرتا پای من رو نگاه می کنن ....با اخمی به طرف آراسب برگشت نازی:آراسب تو چرا با اینجور آدما می گردی نکنه چیز خورت کردن هم چشمهای من هم چشمهای آراسب گرد شد ...چیز خور دیگه چیه این داره می گه...آراسب خواست چیزی بگوید که با زنگ گوشی اش سکوت کرد و جواب داد آراسب:سلام شیرین جون .....بیرون....آره از دانشگاه آوردمش....باشه باشه یک لحظه صبر کن... هنوز با چشمان گرد شده به نازی نگاه می کردم که آراسب گوشی را به طرف من گرفت آراسب:بیا مامان باهات کار داره حالا نوبت نازی بود که با چشمان گرد شده و عقابیش نگاهم کنه...اخمی کردم ..دختره پرو چه خط چشمی هم برای من کشیده ..گوشی را به گوشم نزدیک کردم و از آن دو فاصله گرفتم -جونم شیرین جون خانوم فرهودی:خوبی عزیزم -ممنون به خوبی شما خانوم فرهودی:آیه جان مادر نمی خواد برین شرکت -چرا؟ خانوم فرهودی:چرا نداره مادر من کلی غذا درست کردم بعد از نهار برین به کارهاتون برسین -آهـــان باشه خانوم فرهودی:باشه عزیزم پس منتظرتونم با شیرین جون که خداحافظی کردم به طرف اراسب برگشت که با دیدن چیزی که می دیدم چشمام از گردی گشاد شد...این دختره تو حلق آراسب چکار می کنه ...با دهانی باز نگاهشون می کردم که دیدم صورت آراسب سرخ شده ...قدمی به جلو برداشتم -آراســــب هردو به طرفم برگشتن ..واز یکدیگر فاصله گرفتن....آراسب با تعجب نگاهم می کرد سابقه نداشت با اسم کوچک صداش کنم ...هردو منتظر به دهانم چشم دوخته بودن ....حالا باید چی بگم ...چشمهامو بستم..خدا بگم چکارت کنه آراسب ببین دارم دست به چه کارهایی می زنم...لبخندی زدمو چشمانم را باز کردم-آراسب عزیزم ..مامان گفت نهار خونه باشیمآراسب:هــــان بدبخت گیچ شده بود ..باتعجب نگاهم کرد که بار دیگه حرفم رو تکرار کردم -گفتم که مامان گفت نهار خونه باشیم باز هم گیچ نگاهم کرد که نازی از او فاصله گرفت با فاصله گرفتن نازی انگار آراسب فهمید منظورم چیه ...لبخندی زد و با سرعت به کنارم اومد آراسب:راست می گی عزیزم پس بریم که دیر شد سرم را برای نازی که شوکه ایستاده بود و مارو نگاه می کرد تکون دادم و هر دو از کافی شاپ خارج شدیم ....وقتی توی ماشین نشستم دیگه نتونستم تحمل کنم و بقی زدم زیر خنده -خیلی باحال بود قیافه هاتون دیدنی بود نگاهی به آراسب کردم که در حال رانندگی بود -اه ..اه چندش چه دختره مثل کنه چسپیده بود با هیجان به طرف آراسب برگشتم -تورو خدا دیدی چه آرایشی داشت هی این خم به ابرو می آورد من فکر می کردم الاناست که پودرش بریزه به مولا حرفه ای پنکک زده بود دستم را بالا آوردم و رو صورتم کشیدم -همچین مالونده بود که چسپیده بود به صورتش آراسب شروع به خندیدن کرد ...حالا بخند کی نخنده ...با خنده اش خنده ای کردم آراسب:دمت گرم نمی دونستم چطور باید از دستش فرار کنم -ایــــش خوشم نیومد ازش نازی اه اه آراسب خنده ی بلندتری کرد که با اخمی نگاهش کردم و با حالت تحدید انگشتم را به طرفش گرفتم -این آخرین باره دارم کمکتون می کنم بار سوم خبری نیست ها آراسب لبخندی زد:ما چاکر خانوم هستیم شما امر کن با لبخندی سرم را به طرف پنجره برگردوندم آراسب:آیه به طرفش برگشتم :بله آراسب:می شه فقط آراسب صدام کنی اخمی کردم:نه نمی شه آراسب:ای بابا تو چند لحظه پیش منو صدا کردی -خوب اون موقع لازم بود آراسب:خوب همیشه لازم می شه من و تو حالا دوتا دوستیم -کی به شما گفته اون وقت آراسب اخمی کرد:ای بابا آیه چی می شه به من بگی آراسب -خوب اون وقت چی می شه من فقط آراسب صدات کنم آراسب:من می خوام اینطور صدام کنی -چرا؟ آراسب:نمی دونم فقط دوست دارم اینطور صدام کنی -نمی کنم آراسب:باید بکنی اخمی کردم و مشتم را در دستم فشردم -بایدی در کار نیست آراسب مظلومانه به طرفم نگاه کرد باز هم چشمانش همان برق همیشگی را داشت آراسب:آیه ما دوستیم -نوچ آراسب خنده ای کرد و مظلومانه تر نگاهم کرد آراسب:دوستیم دیگه خواستم باز هم بگم نه ولی نمی دونم از مظلومیت چشماش خوشم می اومد ....لبخندی زدم که آراسب خنده ای کرد آراسب:دیدی لبخند خوشگله رو زدی دیدی پس دوستیم سرم را تکان دادم که لبخند سرخوشی زد آراسب:اه دوستیم پس من دیگه آراسبم فقط آراسب اخمی کردم که خنده ی سرخوشی کرد ...بچه ام دیونه شد رفت...خدایا شفا بده ..به خانه که رسیدیم همه از شاد بودن آراسب شوکه شده بودن ...حتی آرسامی که هیچ وقت با من حرف نمی زد از من پرسید که چی شده به طرف آرسام برگشتم -هیچی از شر نازی جون خلاص شده آرسام چشمانش گرد شد انگاری اون هم نازی رو می شناسه با تعجب گفت آرسام:واقعا" سرم را با لبخندی تکان داد که اوهم خنده ی سرخوشی کرد...و از جایش بلند شد با خنده نگاهم به آن دو بود که بی خود می خندیدن...شیرین جون و عمو با دهانی باز به آن دو نگاه می کردن ...نگاهشان را به من دوختن که چی شده من هم شانه ای بالا انداختم وشروع به خندیدن کردم ....انکار نمی کنم با شادی آن دو شاد بودم و آن خنده ها خنده های شادی بر روی لبانم بود
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۰۷
خانوم فرهودی:خوب حالا به من بگین چی به چیه با صدای خانوم فرهودی از فکر بیرون آمدم و از روی صندلی بلند شدم... خانوم فرهودی لبخندی زد خانوم فرهودی:بشین دخترم راحت باش و با اخمی به طرف آرسام برگشت خانوم فرهودی:بار آخرت باشه صدات رو برای یک خانوم بلند می کنی آرسام دستی در موهایش کشید و سرش را به زیر انداخت... خانوم فرهودی کنارم نشست و نگاهی به آرسام کرد خانوم فرهودی:بعدا" معذرت خواهی می کنی ..حالا به من بگو این اتفاق ها چیه داره می افته آرسام آهی کشید:من که گفتم مامان جان من از چیزی خبر ندارم احسان و آراسب خبر دارن خانوم فرهودی:اگه خبر نداری پس تو زا کجا می دونی که احسان و آراسب خبر دارن آرسام:ای بابا مامان خانوم فرهودی اخمی کرد:منو ای بابا نکن آرسام ازت سوالی پرسیدم درست جواب منو بده آرسام:چی بگم مامان وقتی چیزی نمی دونم خانوم فرهودی رو به شوهرش کرد و از جایش بلند شد و رو به روی آرسام ایستاد خانوم فرهودی:چیزی نمی دونی که برادرت تو بیمارستان افتاده تا حد مرگ زدنش چیزی نمی دونی که می گی این دختر جونش در خطره و باید بیاد پیش ما که واسش غریبه ایم حتی چیزی از ما نمی دونه تو چیزی نمی دونی که احسان و آراسب می دونن چیزی نمی دونی پس اینا چیه که می دونی ابروهایم بالا رفته بود و نگاهم به آن دو بود.... حق با خانوم فرهودی بود.... این همه چیز می دونه اما می گه نمی دونم آرسام نگاهش را به مادرش دوخت و گفت آرسام:مامان خانوم فرهودی:آرسام من پسرم رو تخت بیمارستانه ...چی دارین پنهون می کنین شماها صدایش پر از غم بود با ناراحتی نگاهم را به خانوم فرهودی دوختم که اشک می ریخت ....خواستم از جایم بلند شوم و به طرفش بروم که آقای فرهودی همسرش را در آغوش گرفت و با اخمی رو به آرسام کرد که غمگین سرش را به زیر انداخته بود آقای فرهودی:برو به احسان بگو که بیاد احسان:نیازی نیست خودم اومدم همه نگاها به طرف احسان برگشت ....با تعجب به شخصی که آمده بود کردم که به آرسام نزدیک شد خانوم فرهودی:احسان اینجا چه خبره احسان لبخندی زد: خبر سلامتیه دیگه چه خبریه آقای فرهودی اخمی کرد:احسان احسان تعظیمی کرد احسان:شرمنده نمی تونم چیزی بگم اخمی کردم و به جلو رفتم -یعنی چی رو نمی تونین چیزی بگین آرسام با اخمی نگاهم کرد خواست چیزی بگوید که احسان به طرفم برگشت و ابرویی بالا انداخت احسان:شما اون موقع شرکت چکار می کردین ؟ با سوالی که پرسیده بود شوکه شدم ...نگاهی به او انداختم که دقیق در صورتم خیره شده بود ...نگاه آرسام مشکوک شده بود -من ...من خوب آرسام پوزخندی زد که باز احسان سوالش را پرسید احسان:دلیل اینکه امروز سرکار نیومدین چی بود ؟
قدمی به جلو آمد که قدمی به عقب رفتماحسان:چرا دیشب شما اون ساعت از شرکت خارج شدین؟ دهانم از تعجب باز مانده بود -من ...من آرسام اخمی کرد و کنار احسان ایستاد آرسام:چرا آراسب به این زودی شمارو انتخاب کرد؟ احسان:دلیل اومدن شما به شرکت چی بود؟ قطره اشکی از ترس بر روی گونه ام سرازیر شد.... نگاهی به آقا و خانوم فرهودی کردم .....نگاهشان تغیییر کرده بود.... قدمی به عقب برداشتم که بر روی نیمکت افتادم احسان:جواب سوال ما سکوت نیست خانوم ؟ سرم را به زیر انداختم -من متهم نیستم احسان:از کجا معلوم که شما همدست نباشین ؟ اخمی کردم و سرم را بالا گرفتم -از اونجایی که من آقا آراسب رو آوردم بیمارستان احسان و آرسام پوزخندی زدن که آرسام گفت آرسام:برای رد گم کنی ..یا شاید هم شک به شما نره با خشمی از جام بلند شدم و نگاهم را به آن دو دوختم -من اصلا" آقا آراسب رو نمی شناستم دو سه روز بیشتر نیست که من با ایشون آشنا شدم آقا آراسب خودشون از من خواستن که توی شرکتشون کار کنم چرا من بخوام بکشمشون احسان:به شما نمی خوره اینقدر خودی نشون بدین و کسی که دو سه روز نیست می شناسین به اسم کوچیک صدا کنین آهی کشیدم ...اون از من خواسته بود.... خود اراسب از من خواسته بود.... اخمی کردم و نگاهم را در چشمانش دوختم -منظورتون چیه؟ احسان پوزخندی زد:منظور من کاملا" واضحه خانوم اما خودتون نمی خواین بدونین -من هیج کاری با شما ندارم و نداشتم داشتم زندگی مو می کردم آرسام:ولی شما ... با صدای بلند رو به آنها کردم و گفتم -من متهم نیستم اینجا احسان خواست چیزی بگوید که دکتر یا همان فرزام دوان دوان با خوشحالی به طرفشان آمد فرزام:آراسب به هوش اومده آرسام به تعجب به طرف او برگشت آرسام:به این زودیآقای فرهودی مشتی به بازوی پسرش زد و هر چهار نفرشان پشت سر فرزام راه افتادن.... غمگین روی صندلی نشستم و صورتم را در دستهایم پنهان کردم ....من متهم نیستم من فقط برای زندگی خودم وارد زندگی آراسب شدم ....آراسبی که فقط اسمش من رو به اون رسوند تا این لکه رو از تو شناسنامه ام پاک کنم ....سرم را بلند کردم دلم هوای گریه کرده بود ....تهمت های آرسام و احسان در گوشم تکرار می شد ....از جایم بلند شدم باید از آنجا خارج می شدم از این بیمارستان خارج می شدم.... دوان دوان به طرف خروجی بیمارستان رفتم نگاهی به خیابون کردم هیچ ماشینی در آنجا دیده نمی شد.... آهی کشیدم و به آن طرف خیابان به راه افتادم که چراغ ماشینی روشن شد و نور به چشمانم خورد ...دستم را سایه بان چشمانم کردم و نگاهم را به ماشین دوختم که صدای گازش سکوت خیابان را شکست ....قدمی برداشتم که دنده ی عقب گرفت و رو به رویم ایستاد و گاز داد ....با تعجب نگاهی به ماشین کردم ....نورش به چشمانم می خورد و نمی توانستم درست ببینم چه کسی در آن ماشین نشسته... حرکتی کردم که ماشین به سرعت به طرفم حرکت کرد و چشمان گرد شده نگاهم به ماشینی بود که به من نزدیک می شد ....با صدای آرسام که به طرفم می دوید به طرفش برگشتمآرسام:بــــــــــــــرو کـــــــــــنار با حرفی که زد به خودم آمدم و بار دیگر نگاهم به ماشینی که با سرعت به طرفم می آمد چشم دوختم آرسام:آیــــــــــه برو کنار ماشین نزدیک و نزدیکتر می شد که احساس کردم یکی من را به طرفی پرت کرد که ماشین لایی کشان از کنارمان گذشت ....نگاهی به آرسام کردم که نفس زنان روی آسفالت خیابان دراز کشید ....احسان خودش را به ما رساند احسان:خوبین شماها آرسام سرش را تکان داد که احسان نگاهش را به من دوخت احسان:شما خوبین اخمی کردم و نگاهم را به آرسام که بر روی زمین افتاده بود دوختم -حالا شما چرا اسم با کوچک صدام زدین آرسام و احسان با تعجب به یکدیگر نگاه کردن و بقی زدن زیر خنده که آرسام با خنده اشاره ای به او کرد آرسام:فکر کنم ضربه ای چیزی به سرش خورده اخمی کردم و از جام بلند شدم و نگاهی به انتهای خیابون کردم که خبری از هیچ ماشینی نبود.... آرسام از جایش بلند شد تکانی به لباس هایش داد و رو به احسان کرد آرسام:خودشون بودن؟ احسان :شکی نیست حتما" خودشون بودن که می خواستن زیرش کنن با تعجب به آن دو نگاه کردم -کی؟چی ؟کیا بودن آخه؟ احسان:شما فعلا بیاین داخل بعد توضیح می دیم اخمی کردم:کجا بیام نگاهی به ساعت کردین باید برم خونه احسان:جونت در خطره دختر جون -نه من چیزی نمی دونم با اون اشخاصی هم که من رو متهم می دونن ن.... آرسام با صدای بلندی رو به من کرد آرسام:دختر تو ناخواسته وارد این بازی شدی اونا که اینو نمی دونن یادت رفت داشتی می رفتی زیر ماشینش من هم صدایم رابالا بردم -آره دیدم یک روزی برادر شما هم منو داشت زیر ماشینش می کرد که به اینجا رسیدم بسه دیگه چی از جونم می خواین آرسام:پس برو چرا اینجا ایستادی مگه نمی خواستی بری پس برو چیزی که از ما کم نمی شه برعکسش خانواده تون غصه تون رو می خورن ما که .. احسان وسط حرفش پرید احسان:بسه قدمی از آنها فاصله گرفتم و آهی کشیدم و با ناراحتی به آنها چشم دوختم -بخدا من ... احسان:می دونم خانوم می دونم فعلا" بیاین بریم داخل تا مشخص بشه چی به چیه سرم رابه زیر انداختم که قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ....آن دو جلو راه می رفتن و من سر به زیر پشت سرشان راه می رفتم.... نگاهی به ساعت کردم.... مگه وقت ملاقات تموم نشده پس اینا کجا می رفتن هر دو وارد اتاقی شدن که با صدای خنده آقا و خانوم فرهودی من هم با تعجب پشت سرشان وارد شدم ....پرستار لبخندی زد و رو به آراسب و گفت پرستار:مسکن زدم که دردتون کمتر باشه خانوم فرهودی:ممنونم دخترم پرستار با لبخندی رو به همه کرد و از اتاق خارج شد .....خانوم فرهودی با دیدن من پشت آرسام جلو آمد که قدمی به عقب رفتم.... هنوز نگاهای آن دو را فراموش نکرده بودم.... قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد که خانوم فرهودی نزدیک تر آمد که گفتم -بخدا من متهم نیستم من هیچ کاره ام من من... خانوم فرهودی من را در آغوش گرفت که صدای بم آراسب به گوشم رسید آراسب:متهم... به طرفش برگشتم با دیدنش آهم در آمد ....سرش پاند پیچی شده بود ....زیر یکی از چشمانش کبود شده بود ....چانه اش بخیه خورده بود... غمگین نگاهش کردم که بار دیگر حرفش را تکرار کرد آراسب:متهم کیه این وسط؟ آقای فرهودی اخمی کرد و مشتی به بازوی آرسام و احسان زد آقای فرهودی:این دوتا آراسب اخم کرده چشمانش را بست و لبخندی زد آراسب:دیونه ها این جونمو نجات داده یعنی من اون دنیا بودم خانوم فرهودی:خدا نکنه مامان جان آراسب:قربون مامان گلم برم چشمانش را باز کرد و نگاهی به من کرد آراسب:ساعت چنده وقت ملاقاتی تموم نشده احسان لبخندی زد:پسر عموی پلیس داشتن خوبیش همینه آراسب خنده ای کرد و بار دیگر نگاهش را به من دوخت و یک تای ابرویش را به سختی بالا داد آراسب:تو این موقع شب اینجا چکار می کنی نگاهی به جمع کردم که نگاهشان به آراسب بود.... آهی کشیدم و نگاه خیره ام را در خاکستری چشمانش دوختم... که آراسم گفت آرسام:نمی تونه جایی بره آراسب:چرا بلایی سرش اومده آرسام روی مبل گوشه ی اتاق نشست و پایش را برروی پای دیگری نهاد و رو به آراسب و گفت آرسام:بلایی که نه ولی داشت بلا سرش می اومد همین پنج دقیقه پیش خانوم فرهودی نگاهی به آرسام کرد و گفت خانوم فرهودی:چه بلایی احسان:همون افراد می خواستن با ماشین زیرش کنند خانوم فرهودی اخمی کرد :همه اش مقصر شما دوتاییین همچین این طفل معصومو اون پایین ترسوندین اینقدر سوال کردین که من هم بهش مشکوک شدم احسان خنده ای کرد:زن عمو نگاهتون چیز دیگه ای می گفتا با مشت آقای فرهودی به بازویش خنده اش را خورد آقای فرهودی:زن منو مسخره می کنی احسان دستش را به حالت تسلیم بالا برد و بر روی مبل کناری آرسام نشست که آراسب نگاهی به جمع کرد و گفت آراسب:هنوز من نفهمیدم آیه اینجا چکار می کنه چرا نمی برینش خونه آقای فرهودی به کنار او رفت و جریان را برای او توضیح داد که اخمهایش در هم رفت ....به سختی بر روی تخت نشست و نگاهش را به آرسام و احسان دوخت آراسب:یعنی بیاد خونه ما هردو سرشان را تکان دادن که آراسب با اخمهای درهمش رو به آنها وگفت آراسب:یعنی واقعا" خرین یا خودتون رو زدین به خریت احسان:چرا آراسب:یعنی چی یک دختر برداریم ببریمون خونمون یعنی نمی گی برای خودش زندگی داره خانواده داره نمی شه همینطور برش داشت بردش که نگاهی به آراسب کردم.... یعنی واقعا" حرف حق رو باید از دهان آدم عاقل شنید.... با لبخندی نگاهم را به آن دو دوختم که به آراسب نگاه می کردن آراسب:یعنی فکر هم نمی کنین هــــا احسان:حرفای تو درست ولی نمی تونیم که تنهاش بذاریم ممکنه بلایی سرش بیارن آراسب:مگه مملکت بی قانونه که این حرفا رو می زنی بلند شو دوتا مأمور بذار کنار خونه اش که زیر نظر داشته باشنش احسان لبخندی زد:یعنی می گی من به این فکر نکردم آراسب:اگه فکر نکردی پس چرا داری می آریش خونه ما احسان:حرفات درست اما نمی تونم ریسک کنم نگاهی به آن دو کردم که به فکر فرو رفته بودن و گفتم -اما من نمی تونم بیام جایی که نمی شناسم نگاه آراسب به طرف من دوخته شد ...سرم را به زیر انداختم -من ریسکش رو قبول می کنم شما که می تونینن چند نفر را کنار خونه بذارین پس بذارین سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آراسب دوختم که لبخندی زد و رو به احسان کرد آراسب:ایشون رو ببر خونه شون به دو نفر از بچه هات بگو که هواشو داشته باشن احسان تکیه اش را به مبل داد و ابرویش را بالا انداخت احسان:نه نمی تونم خانوم فرهودی:چی چی رو نمی تونی ؟ احسان نگاهی به جمع کرد که به او خیره شده بودن و گفتاحسان:خوب ما هرجا نمی تونیم با ایشون باشیم آراسب:یعنی چی؟ احسان:یعنی اینکه باید ایشون هرجا که می رن هر کاری که می کنن زیر نظر باشه یکی باید تو خونه باهاش باشه من و آراسب با هم گفتیم:چرا؟ هر دو نگاهمان بار دیگر در نگاه یکدیگر گره خورد... که احسان با حرفش شوکه ام کرد احسان:چون شک به شماست و شما متهم می شین اخمی کردم:آخه چرا شما خودتون گفتین من ناخواسته وارد این بازی شدم احسان:من گفتم ولی باورش سخته شما خیلی زود بدون فکر منشی یک شرکت شدین شما که اینقدر پول تو حسابتون هست که همچین کاری رو قبول نکنین و اون روز دیر از شرکت خارج شدنتون و دیر به شرکت رفتنتون درست همون وقتی که هیچ کس توی شرکت نبود و رسیدنتون وقتی که داشتن آراسب رو می زدن اخمی کردم:من نخواستم... اینطور همه اش ممکنه .. آراسب وسط حرفم پرید و رو به احسان و گفت اراسب:احسان این حرفا چیه می زنی من خودم ازش خواستم که منشی شرکت من بشه احسان لبخندی زد و رو به من کرد احسان:درست تو خواستی دیر رفتنشون اون روز سر کار نیومدنشون و ... -با این حرفاتون می خواین به کجا برسین احسان:به حقیقت اخم کرده نگاهم را به آراسب دوختم ...که نگاهم می کرد.... نکنه آراسب هم به من شک داشت ....احسان از جایش بلند شد کتش را درست کرد و با لبخندی رو به همه کرد احسان:خوب من برم خونه دیگه آراسب:احسان... احسان اخمی کرد و دستش را بالا آورد که آراسب سکوت کند رو به خانوم فرهودی کرد که با ناراحتی نگاهش به من بود کرد و گفت احسان:زن عمو شما یک مهمون چند روزه دارین اجازه هست بیارمش پیش شما که خانوم فرهودی دستم را گرفت و در دستش فشرد که نگاهم را به چشمانش دوختم و زمزمه وار گفتم -من متهم نیستم... او سرش را تکان داد و رو به احسان کرد و سرش را تکان داد که قبول کرده است احسان رو به من کرد احسان:فردا با آرسام می رین وسایلتون رو از خونه برمی دارین می رین خونه ایشون با ناراحتی نگاهش کردم که جوابش فقط اخم بود.... بعد از خداحافظی از اتاق خارج شد ....سکوت بدی در اتاق پیچیده بود هر کس در فکری بود و من در فکر بدبختی که نصیبم شده بود .....یک اشتباه شناسنامه ای من را متهم کرده بود متهمی که ناخواسته همه چیز بر علیه او بود... چطور می توانستم به انها بگویم که من فقط برای یک شناسنامه و اشتباهی که در آن بود وارد این بازی شده بودم.... قطره اشکی را که می خواست از چشمانم سرازیر شود با انگشت جلوی آن را گرفتم ....که تقه ای به در خورد و پرستار وارد اتاق شد .... با دیدن ما تعجب کرد به تخت اراسب نزدیک شد و گفت پرستار:شما اینجا چکار می کنیم نگاهم را به اراسب دوختم که با لبخندی به عشوه خرکی پرستار چشم دوخته بود.... سرم را با تأسف برایش تکان دادم ...که بار دیگر پرستار گفت پرستار:وقت ملاقاتتون که خیلی وقته تموم شده فقط یک نفرتون می تونه با بیمار بمونه و با این حرف بار دیگر نگاهش را به آراسب دوخت آراسب:اینا چرا بمونن شما باید هوای بیمار را داشته باشین شما که هستین دردی نیست با دهانی باز به آراسب نگاه می کردم که پرستار خنده ای نمکی کرد و سرش را به زیر انداخت..... آراسب با دستی که باندپیچی شده بود موهایش را به بالا برد و چشمکی به آرسام زد که آراسم ریز ریز شروع به خندیدن کرد.... که با مشتی که خانوم فرهودی به بازوی آراسم زد آقای فرهودی نیز خنده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد آقای فرهودی:خوب حالا که خانوم پرستار مواظبت هستن پسرم ما می ریم خونه آرسام از جایش بلند شد که خانوم فرهودی اخمی به آرسام و آقای فرهودی کرد خانوم فرهودی:چی چی رو پرستار مواظبش باشه با همون اخم نگاهش را به پرستار که نگاهش در نگاه آراسب بود دوخت و گفت خانوم:خانوم پرستار مریض دیگه نیست که احیانا" باید بهش سر بزنیین پرستار با دیدن اخم خانوم فرهودی سرش را تکان داد و با سرعت از اتاق خارج شد....سر به زیر شروع به خندیدن کردم.... خدایی یک پا جذبه بود خانوم فرهودی آرسام:بریم دیگه من فردا باید برم سر کار کلی کارریخته رو سرم این که حالش خوبه هیچیش هم نیست خانوم فرهودی نگاهش را به من دوخت... آهی کشیدم و نگاهم را به آراسب دوختم آراسب:راست می گه شماها برین بهتره خانوم فرهودی اخمی کرد:ما بریم که تو به عشق حالت برسی آراسب خنده ی بلندی سر داد که خانوم فرهودی ادامه داد خانوم فرهودی:خجالت بکش پسر رو تخت بیمارستانی و دست از این کارات بر نمی داری آرسام:ای بابا مامان حالش تو همینه مگه نه باباآقای فرهودی خنده ای کرد و سرش را به حالت مثبت تکان داد که با دیدن نگاه خانوم فرهودی سرش را به طور مخالف تکان داد ...تو دلم برای خودم از دست اینا ریسه می رفتم.... اما با اخم خانوم فرهودی نمی توانستم لبخندی هم بزنمخانوم فرهودی:آرسام می مونی پیش آراسب ما هم می ریم آرسام اخمی کرد و رو به آراسب کرد آرسام:نمی تونستی بعد از رفتن ما گند کاری کنی حالا بیا علاف تو شدم آراسب اخمی کرد:شیرین جان مادر گلم من این آرسام رو می بینم حالم بد می شه تو می خوای بذاریش پیش من بدتر می افتم سینه قبرستون آقای فرهودی:اینو راست می گه عزیزم من خودم آرسام رو هر روز تو شرکت می دیدم مریض می شدم برای همین بازنشسته کردم خودمو آرسام با اخمی رو به مادرش برگشت:دیدی که مادر من دیدی خودت خانوم فرهودی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد نگاهی به آرسام کرد خانوم فرهودی:حق دارن پسرم دیگه آرسام:مــــــامــــــان واقعا" که دیگه نتوانستم تحمل کنم و شروع به خندیدن کردم که آرسام رو به من کرد و با غیض گفت آرسام:بیا تورو خدا کاری کردین ملت به ما می خندن اصلا" به من چه من نمی مونم و با این حرفش با قدم های بلند از اتاق خارج شد ....که همه با رفتن او بقی زدن زیر خنده .... خانوم فرهودی رو به آراسب کرد و میان خنده اخمی کرد خانوم فرهودی:ببند نیشت رو به بابات رفتی دیگه آراسب بر روی تخت دراز کشید و دستش را بر روی چشمانش نهاد آقای فرهودی :جونن خانوم دیگه بذار جونی کنن و... با دیدن اخم خانوم فرهودی حرفش را خورد و دستی در موهایش کشید و گفت آقای فرهودی:مهم نیست من می مونم پیش آراسب تا دست از پا خطا نکنه خانوم فرهودی لبخندی زد و دستش را به طرف من دراز کرد خانوم فرهودی:بریم دخترم آراسب:نه می خوام آیه اینجا بمونه آقا و خانوم فرهودی با تعجب به آراسب که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کردن که آراسب ادامه داد آراسب:می خوام برای اومدن به خونمون آماده اش کنم خانوم فرهودی:ولی آ.. آراسب نگاهش را در چشمان مادرش دوخت.... نمی دونم مادرش در چشمانش چی دید که بدون حرفی سرش را تکان داد و بعد از خداحافظی از اتاق خارج شدن.... با خارج شدنشان به خود لرزیدم من با یک مرد غریبه تو یک اتاق تنها بودم .....مردی که خودش من را به این روز انداخته بود ....از جا بلند شدم و به طرف در رفتم ...که صدایش را شنیدم آراسب:کجا چیزی نگفتم و در را نیمه باز کردم و روی صندلی کنار تختش نشستم و نگاهم را به او دوختم -شما می دونین که من به خونه شما نمی آم آراسب نگاه پر تعجبش را از در گرفت و به من دوخت آراسب:چرا در رو نبستی ؟ اخمی کردم:اینطور راحتم ...من به خونه شما نمی آم آراسب:چرا؟ -ببینین شاید برای شما راحت باشه ولی برای من نیست نمی تونم تو خونه کسی باشم که دوتا پسر جون و مجرد دارن آراسب یک تای ابرویش را بالا داد آراسب:عـــــجــــب ببینم معلوم هست چی داری می گی -ببینین شما خودتون من رو آوردین تو شرکت می تونین تهمت ها رو از سر من بردارین آراسب تکیه اش را به با لشت پشت سرش داد و نگاهم کرد آراسب:این درست من تورو تو شرکت اورده بودم ولی فکر نمی کنی چرا باید بهت شک نکنم دیشب اونجا چکار می کردی چرا سر کار نیومدی پوفی کردم و با اخمی نگاهش کردم -نکنه شما هم فکر می کنین من متهمم این حرفا رو می زنین آراسب:ببین آیه از جام بلند شدم و با صدای بلندی رو به او کردم -آیه نه خانوم اسفندیاری همین زود خودی شدنتون کار دست من داده همین رفتارتون کاری کرده من متهم بشم متهم به کار نکرده آراسب لبخندی زد:پس اگه کاری نکردی برای چی اومده بودی شرکت تلفنی هم می تونستی بگی نمی آم سرکار لبم را به دندان گزیدم و کلافه شروع به راه رفتن کردم... آخه مگه اجازه می ده -من من به خاطر شناسنامه اومده بودم پیشتون آراسب:خوب می تونستی فرداش بیای بگیری ایستادم و با تعجب نگاهش کردم... حق با او بود... او حق داشت این حرفا را می گفت.... چرا من اون موقع بلند شدم رفتم ....یعنی شناسنامه اینقدر مهم بودآراسب:دیدی مشکوکی -ولی ولی من به خاطر شناسن... وسط حرفم پرید و گفت آراسب:اگه خونه ما نیای مجبوری تو زندان آب خنک بخوری چون شک همه به تو هستش روی صندلی نشستم و آهی کشیدم و صورتم را بین دستهایم گرفتم -وای زندان آقا جون می کشتم زنده ام نمی زاره وای عزیز دق می کنه سرم را بلند کردم و به آراسب نگاه کردم که با دهانی باز نگاهم می کرد -همه اش تقصیر توه اگه به خاطر اسمت نبود من حالا داشتم تو خونه خودم کنار حوض بستنی می خوردم آراسب:اسم من چرا... نگاهش کردم وقتش بود باید بهش می گفتم باید می گفتم و خود را راحت می کردم -خوب دلیل اینکه من اومدم شرکتت استخدام نبود من می خواستم که شناسن.... آراسب:پس چی بود نکنه واقعا" باید بهت شک کنم تو کی هستی چکاره ای اخمی کردم :اجازه بده تا بهت بگم آهی کشیدم -ببینین آقای فرهودی ... آراسب:بگو آراسب مشتهایم را در هم گره کردم و با خشمی نگاهش کردم -من شناسنامه ام تو صفحه دومش... آراسب اخمی کرد:چکار به شناسنامه ات دارم تو به من بگو که برای چه منظور اون روز اومده بودی شرکت بوفی کردم:شما که اجازه نمی دین من حرف بزنم آراسب:باشه بگو -تورو خدا وسط حرفم نپری... آراسب:باشه باشه نمی پرم ای خدا من از دست این پسره چکار کنم می گه نمی پرم اما ....آهی کشیدم .....دهانم را باز کردم که چیزی بگم که با اومدن پرستار در اتاق نتوانستم حرفم را بزنم و از روی صندلی بلند شدم به کنار پنجره رفتم....نگاهم را به آسمون دوختم و در دل نالیدم ....از اینکه گیر چه ادمی افتاده بودم از اینکه ....آهی کشیدم ....از اینکه متهم شده بودم.... صدای خنده ی پرستار رو اعصابم بود ....به طرفشان برگشتم ...که نگاهم به آراسب افتاد که با التماس نگاهم می کرد.... یک تای ابرویم را بالا دادم و اشاره کردم که.... چیه ...با چشم اشاره ای به پرستار کرد که منظورش را نفهمیدم ....تکیه ام را به دیوار کنار پنجره دادم و نگاهم را به آن دو دوختم ...که پرستار سرش را خم کرد که آراسب با عجله به طرفم من بر گشت و لبهایش را تکان داد که از پرستار نجاتم بده -آهـــــــــــان با صدایم پرستار به طرفم برگشت و با همون عشوه خرکیش گفت پرستار:چیزی گفتین شما لبخندی زدم:چیزی شنیدن شما اخمی کرد و بار دیگر به طرف آراسب برگشت ....نگاهی به آراسب کردم که به زور لبخند می زد و حرف می زد ....حقته آراسب خان ببین منو تو چه دردسری انداختی حال کن حالا.... واقعا" از رفتارشون خنده ام گرفته بود.... پرستار می خندید و دستش را برروی شانه آراسب می گذاشت ...ای کوفت دختره نچسپ نگاه چطور داره برای من می خنده ....حق داره اراسب بدبخت از دستت خسته بشه.... آبرویه هرچی دختره را برده ..اخمی کردم و گفتم -تموم نشد کارتون پرستان با اخمی به طرفم برگشت و سرنگ را به طرفم گرفت پرستار:فقط اینو تو دستشون بزنم تمومه دیگه لبخند زورکی زدم ....نه تورو خدا بیا و یک جای دیگه بزن ...اه اه داره حالمو به هم می زنه پرستار:ایشون همراهتون آراسب لبخندی زد:مشخص نیست که همراهن پرستار خنده نمکی کرد که انگشتمو به طرف دهان بازم گرفتم که انگار دارم بالا می آرم.... آراسب با دیدن حرکتم خنده ای کردم که اخمی کردم پرستار به طرفم برگشت و رو به آراسب گفت پرستار:تو خونتون کار می کنن آراسب :کی پرستار اشاره به من کرد که چشمانم گرد شد.... این با من بود نگاهی به خودم کردم ....من که لباسهام رو مد بود.... فقط چادر سرم می کردم... با اخمی به طرف پرستار برگشتم که آراسب گفت آراسب:نه ایشون همسر آینده ام هستن دهانم از تعجب باز موند ....خدایا این پسره تا خودش رو به من نچسپونه انگار نفس کشیدن براش سخت می شه ....با عصبانیت چند قدم به طرفشان نزدیک شدم که آخ آراسب بالا رفت آراسب:چکار می کنی خانوم دستم سوراخ شد پرستار اخمی کرد و بدون حرفی از اتاق خارج شد با خنده به طرفش رفتم -پرستار کار منو آسون کرد آراسب اخمی کرد و رو از من گرفت و دراز کشید ...با خنده ازش فاصله گرفتم و به طرف پنجره برگشتم ....نگاهی حیاط بیمارستان کردم که در تاریکی فرو رفته بود ....به طرف آراسب برگشتم که به خواب رفته بود ...آهی کشیدم... کار من فقط آه کشیدن بود نه این حاضر می شد حرفم رو بشنوه نه من می تونستم چیزی بگم ....البته اگه وسط حرفم نپره.... چشمامو بستم و باز آهی کشیدم ....یک ماه بیشتر وقت نداشتم باید