گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

42 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان موسیقی عشق» ثبت شده است

گوشی روقطع کردم ورفتم توی آشپزخونه،مامان داشت سالاد درست میکرد ،گونش روبوسیدم وکنارش نشستم:
مامان؟
جانم؟
رها زنگ زد
ا؟خب حالش خوب بود؟مادربزرگش چطوره؟
آره خوب بود.گفت هنوزتغییری نکرده
انشاءلله که خوب میشه
مامان رهاگفت مامانش اینارفتن خونه ی عمش شب هم نمیان به من گفت برم پیشش بمونم که تنهانباشه.اشکالی نداره که شب تنهاباشی؟ مامان لبخندی زدوگفت:
نه گلم من راحتم. توهم راحت باش اگه میخوای بری برو.داداشش نیست؟
نه فکرنکنم
خب خوبه،کی میری؟
بعدازاینکه ناهارخوشمزه ی مامانم روخوردم
ای چابلوش
گونه مامان روبوسیدم وازآشپزخونه اومدم بیرون به رها اس ام اس دادم وگفتم که بعدازناهارمیام.ساعت 11:45 بود
حولموبرداشتم ورفتم حموم.همونجورکه زیردوش بودم به پرنده ی خیالم اجازه ی پرواز دادم وبه فکرفرو رفتم.کاش زودتریه کاری پیدامیکردم خیلی وقته دنبال کارم اما...
ولی من ناامیدنمیشم من ترلانم من هیچ وقت کم نمیارم!توی آینه به خودم نگاه کردم موهای خیسم توی صورتم ریخته بودو صورتم روبامزه کرده بود اما چشمام خسته به نظرمیرسید ولی بااینحال ازبرق نگاهم کم نشده بود نمیدونم من چشمام شبیه کیه چون مامان وباباهیچکدوم چشاشون این رنگی نبود اما مامانم میگه چشمات شبیه عمته که توی بچگی فوت کرد..خیلی دوس داشتم عمم روببینم!
ازحموم اومدم بیرون وحوله رو دورخودم پیچیدم به طرف کمدم رفتم،تاپ وشلوارک نارنجی خوشگلی پوشیدم ومشغول خشک کردن موهام شدم.ازاتاق بیرون اومدم مامان درحال چیدن میز ناهاربود سرش روبلندکردونگاهی به من انداخت آروم بغلم کردوپیشونیم روبوسید:
دخترم مثل ماهه..ماشاءالله. خندیدم وگفتم:
-لطف دارین رویاجون هرچی باشیم به شماکه نمیرسیم
مامان اخم شیرینی کردوگفت:
کم زبون بریزدختربشین غذاتوبخورکه دیرت نشه
خندیدمک وروی صندلی نشستم ومشغول خوردن شدم بعدازناهار ظرفهاروشستم وبه اتاقم رفتم تا حاضربشم.
شلوارجین زغالی وتنگم رو بایه مانتوی خوشگل خاکستری
پوشیدم وکمی هم آرایش کردم شال مشکی روهم سرم کردم وازاتاق اومدم بیرون
مامان من دارم میرم.
مامان ازاتاقش اومد بیرون وگفت:
به سلامت دخترم،خدابه همراهت.مواظب خودت باش.شب شام حتما یه چیزی بخورید.
چشم مامان جونم گونه مامان روبوسیدم وازخونه اومدم بیرون.سواراتوبوس شدم وراه خونه ی رهااینا رودرپیش گرفتم. نگاههای خیره ی بعضی از مسافرا کلافم میکرد اما آرامشم روحفظ کردم وفقط به لبخندب اکتفاکردم.باایستادن اتوبوس نفس راحتی کشیدم وباسرعت پیاده شدم.
زنگ درخونه روزدم،بعدازچندلحظه دربازشد،واردحیاط شدم.همیشه عاشق این حیاط بودم حس آشنایی نسبت بهش داشتم وبهم آرامش میداد.آقای احمدی(بابای رها) یک طرف حیاط روگل وگیاه کاشته بودکه خیلی زیبا بود وسط حیاط حوض آبی بیضی شکلی بود که دورتادورش گلدونای زیبایی قرارداشت.بوی گلهارو استشمام کردم.خونه ی رهااینا یه خونه ی دوطبقه وشیک ودرعین حال به سبک قدیم بود ولی به طرزخیلی زیبایی ساخته شده بود وسلیقه ی زیادی درساختش به خرج داده بودن به طوریکه به هیچ وجه ازدیدنش سیرنمیشدی هرقسمتی از اون برات تازگی داشت.
آقای احمدی استاد دانشگاه بود ومریم خانم(مادررها) هم دبیرشیمی ،خانواده ی خوب وخونگرمی بودن که ازبودن توی جمعشون هیچ وقت احساس غریبی بهم دست نمیداد.
رهاتوی چارچوب درایستاده بود ومنونگاه میکرد لبخندی زدم وباصدای بلندی سلام دادم:
سلام خانوم خانوما
همونطورکه بهم خیره شده بودگفت:
سلام خوشگله،ترلان بهت حسودیم میشه
خندیدم وگفتم:
اوا چرا؟به بدبختیام حسودیت میشه جوجو؟یااینکه خیلی خوبم؟
مسخره نشو!
پس چی؟
خیلی خوشگل ونازی
اینوکه میدونم یه چیز جدیدبگو
کوفت،پررو
خب مگه دروغ میگم؟
خوبه خوبه،آمپراعتمادبه نفست چسبیدبه سقف.حرف نزن دیگه،بیاتو
برزخی
چی؟
هیچی گفتم چشم عزیزم
هردوخندیدیم ورفتیمداخل خونه لباسم روعوض کردم وکناررها روی مبل نشستم:
رهام کجاست؟اونم رفته؟
دلت براش تنگ شده؟
بروبابا دیوونه ی بی جنبه
رفته شمال با دوستاش عشق وحال
خوش بحالش
اگه میدونستم اینقدرافسوس میخوری واینقدردوس داری میگفتم توروهم ببرن باخودشون
یکی زدم پس گردنش که حسابی دردش گرفت وجوش آورد زودازکنارش بلندشدم وقبل ازاینکه بخواد حالموبگیره فرارکردم رها حرص میخوردو دنبالم میومد:
ترلان اگه راس میگی وایساتانشونت بدم
خندیدم وبالحن بچگونه ای گفتم:
نیخوام
گوفت مگه دستم بهت نرسه
تاشب کلی توی سروکله ی همدیگه زدیم وخوش گذروندیم برای شام قرارشدمن غذاذرست کنم چون ازاونجایی که آشپزی رها افتضاح بود برای نجات خودم وجلوگیری ازاینکه راهی بیمارستان بشم مسولیت شام رو گردن گرفتم.خداروشکراز صدقه سریه آموزشای مامان آشپزیم درحدبیست بود. بعدازشام کنارهم نشستیم وازهر دری حرف زدیم.
توی اتاق رها کنارهم روی زمین خوابیده بودیم هرکاری میکردم خوابم نمیبرد.
رها؟ جوابی نداد
رها؟
هوم؟
بیداری؟
هم آره هم نه
میشه برگردی طرف من؟ رها روشوبه من کرد وبا شیطنت نگام کرد:
جونم عزیزم؟میترسی؟نترس خانومم بیا بغلم من پیشتم
مشتی به بازوش زدم وباحرص گفتم:
زهره مار،نصفه شبی هم دست ازمسخره بازی برنمیداری؟
وا!به من چه..تودست ازسرمن برنمیداری من که خوابیده بودم
بی جنبه
خب بابا حالاقهرنکن،چرانمیخوابی؟
فکرم مشغوله خوابم نمیبره
مشغول کی کلک؟
درد،اصلابخواب
خب بابا نازنازی شوخی کردم،بگو
فکرم مشغوله آینده..زندگیم..مامان..
بسپربه خدا خودش همه چیودرست میکنه
اونکه آره ولی خودمم بایدتلاش کنم یانه؟
آره،کارپیداکردی؟
جک میگیا.کارکجابود.
آهی کشیدم ودستمو زیرسرم گذاشتم وبه سقف خیره شدم
خیلی خسته ام رها.

باصدای خروپف رهابه طرفش برگشتم،خندم گرفت،منوباش باکی اومدم سیزده به در،خانم خوابش برده انگاربراش لالایی میگفتم.لبخندی زدم وچشاموروی هم گذاشتم وخیلی زودخوابیدم.


هرروز دنبال کارمیگردم اما هرباربا ناامیدی وتنی خسته برمیگردم خونه،روی تختم درازکشیدم ودیوان حافظ روشروع کردم به خوندن همیشه وقتی خیلی ناآرومم حافظ میخونم بهم آرامش میده البته آرامشش درحدقرآن نیست اما بازم خوبه.باصدای زنگ گوشیم کتاب روبستم وبه طرف گوشی رفتم رهابود،لبخندی زدم وجواب دادم:
- سلام جوجوخوبی؟
رها- سلام خوشگله خوبم توچطوی؟
- منم خوبم.چه عجب دیگه برزخی نشدی!
- آخه برزخی شدن من که فایده نداره
- چرا؟
- چون توکه آدم نمیشی
- بی ادب
- عزیزم آدم بودن سخته میدونم برای همین اذیتت نمیکنم.
- بله پس چی فکرکردی؟واسه من که فرشته ام آدم بودن خیلی سخته
- اوه..اوه..یه شاخه گل برای خودت بخرحتما.کی میره این همه راه رو؟
- خودم میرم،تنهایی.
- به سلامت
- دیوونه ای تو.حالاچکارم داشتی؟
- ترلان رهام واسه شب سه ابلیت کنسرت گرفته میای بریم؟
- نمیدونم
- بیادیگه خوش میگذره
- باشه میام.ساعت چند؟
- 8حاضرباش میایم سراغت
- Ok پس تا8.بابای
- بای
گوشی روقطع کردم،حولموبرداشتم ورفتم حموم.تاساعت هفت ونیم سرم رویه جوری گرم کردم.نیم ساعت دیگه رهاورهام میومدن.شلوارجین مشکی ومانتوی خوشگل قرمزم روکه یه کمربندمشکی دورکمرش داشت روپوشیدم.مثل همیشه یکم آرایش کردم،روسری مشکیم روکه رگه های قرمزتوش داشت روپوشیدم.بارضایت لبخندی به روی خودم زدم.صدای زتنگ خونه خبردادکه رهاورهام اومدن.کیفم روبرداشتم وازاتاق اومدم بیرون رهاداشت بامامان صحبت میکرد زودازمامان خداحافظی کردیم وازخونه اومدیم بیرون،توی ماشین نشستیم به رهام سلام کردم:
- سلام آقارهام،حالتون خوبه؟شرمنده مزاحم شدم
رهام لبخندی زدودرحالیکه ماشین روبه حرکت درمیاوردگفت:
- سلام،اختیاردارین ترلان خانم این چه حرفیه شما مراحمین.
لبخندی زدم ودیگه چیزی نگفتم رهاپخش ماشین رو روشن کردبه صندلی تکیه دادم وبیرون رونگاه میکردم.زیرچشمی نگاهی به رهام کردم،ازنظرقیافه درست نقطه ی مقابل رهابود،موهای قهوه ای وپوستی سفیدباچشمای درشت وخمارعسلی واروهایی نسبتا پهن وبینی متوسط ولبهایی معمولی درکل چهره ی جذاب ومردونه ای داشت واندام ورزیدش هم جذابترش کرده بود.شلوارجین مشکی وشیده بودباپیرهن جذب ومردونه ای به رنگ سفید که دوریقه وآستینش مشکی بود.رها آروم نشسته بودوحرفی نمیزد..عجیبه والا..بعدازچنددقیقه رهام ماشین روجلوی ساختمون پارک کردوهمگی پیاده شدیم وبه طرف ساختمون رفتیم.واردسالن تقریبابزرگی که شبیه سینما بودشدیم وردیف وسط روی صندلی نشستیم رها وسط نشست ومن ورهام کنارش باآرنج ضربه ای به بازوی رهازدم وآروم گفتم:
- حالاخوانندش کی هست؟
همون طورکه بازوش رومالش میدادواخم ظریفی کرده بودگفت:
- متین..
- این دیگه کیه؟
- وا..یعنی تونمیشناسیش؟
- نه والا
- ازبس عقب مونده ای دیگه!ازتوبیشترازاین انتظارنمیره همه براش میمیرن اونوقت تونمیشناسیش.
سرش روبه نشونه تسف تکون داد یک دفعه مثل برق گرفته هادستاشوبهم کوبیدوباذوق گفت:
- وای ترلان نمیدونی چه جیگریه،صداش محشره.
- ایش،نکن این کارارو رها مگه ندیده ای؟زشته
- بروبابا دیوونه بذاربیاداونوقت میفهمی من چی میگم
- مشتاق دیدار
رهابه صندلی تکیه دادودیگه چیزی نگفت بعداز15دقیقه که همه ی صندلیهاپرشد برنامه روشروع کردن.مجری ده دقیقه ای فک زدکه دیگه داشت خستم میکرد که یهوازخواننده خواست تاروی سن بیادهمه شروع کردن به دست زدن وسوت زدن وبعضی ازدخترهاهم باخوشحالی اسم *متین*روصدامیکردن باکنجکاوی به صحنه خیره شدم پسری قدبلندبا اندامی ورزیده وچهارشونه که کت وشلواراسپرت سفیدی پوشیده بود اومد روی سن،روبه همه به نشونه ی احترام کمی خم شد،گیرایی چشماش ازدورهم مشخص بودچشماش میدرخشیدوبرق خاصی داشت یک دفعه همه ی سالن تاریک شد وفقط نوررقص نورها بودکه به چشم میخوردوصحنه ی زیبایی به وجودآورده بود.بعدازچندلحظه خواننده شروع کردبه خوندن..باشنیدن صداش اگارچیزی ته دلم فروریخت،صدای جذاب گیرایی داشت همونطورکه رهاگفته بود.به هیچ چیزجزصدای اون توجه نداشتم.کنسرت خیلی خوبی بودوراضی بودم ازاینکه اومدم.ازسالن بیرون اومدیم داشتیم به طرف ماشین میرفتیم که دیدم همه ی دختراوبعضی ازپسرادوریه نفرجمع شدن وقتی دقیق نگاه کردم فهمیدم همون متیینه،معروف شدنم دردسرداره ها.رها باذوق روبه من کردوهمونطورکه به جمعیتی که دورخواننده جمع شده بودن اشاره میکردگفت:
- دیدی چه جیگری بود؟
اخم کمرنگی کردم وگفتم:
- این چه طرز حرف زدنه دختر؟پسرآقایی بود
رهانگاهی به من کردوباحالت مسخره ای گفت:
- وا..مادربزرگ فقط همین؟نظردیگه ای ندارین؟ خندیدم وگفتم:
- صداشم قشنگ بود
- حقاکه بی ذوقی
به رهاکه ازحرفهای من حرصش گرفته بود خندیدم ودیگه چیزی نگفتم رهام زودترسوارماشین شده بود،منو رهاهم سوارشدیم رهام ماشین روبه حرکت درآوردوگفت:
- خب بایه شام سه نفره چطورین؟ رهادستاشوباذوق به هم کوبیدوگفت:
- عــــــــــالیه.. توکه هیچ وقت ازاین لارژبازیا نمیکنی بذاراین بارکه سرت به سنگ خورده ماحالشوببریم.یه موازخرس کندن هم غنیمته.
رهام خندیدوگفت:
- آروم بشن بچه اینقدرم حرف نزن.اگه دخترخوبی باشی قول میدم برات آبنبات بخرم. رهاباحرص گفت:
- بچه خودتی هرکول
- حرص نخورجوجو برات ضرر داره پوستت خراب میشه
- رهام نذارجلوی ترلان حالتوبگیرما. رهام چهره ی غمگینی به خودش گرفت وهمونطوکه ازآینه به من نگاه میکردبالحن مظلومانه ای گفت:
- هرکی ندونه ترلان خانوم میدونه توچه جونوری هستی...ازمن که گذشت اما من واقعا برای ترلان خانوم نگرانم که باید توروتحمل کنه.
رهاجیغی کشیدوباحرص به بازوی رهام کوبید.ازکاراشون خندم میگرفت وقتی کنارشون بودم همش میخندیدم برای همین ازبودن باهاشون سیرنمیشدم.رهاورهام هردوشون شیطون وبذله گوبودن والبته زیادی پرانرژی.رهام وکالت خونده بودوتازگیهادفتری بازکرده بودومشغول به کارشده بود.رهاهم دانشجوی گرافیک بود،همیشه عاشق نقاشی بودواستعداد زیادی هم داشت.رهام جلوی یه رستوران شیک توقف کردوهمه پیاده شدیم وبه طرف رستوران رفتیم،میزدنج وچهارنفره ای اتخاب کردیم ونشستیم سفارشهامونو دادیم ومنتظرشدیم وقتی غذاروآوردن همه مشغول خوردن شدیم درطول صرف غذارها ورهام همش سربه سرهم میذاشتن ومنم به دعواهاولودگیهای اون تا میخندیدم داشتم میخندیم که نگاه رهام روی من قفل شد حالت نگاهش یه جوری بود،حس خوبی نداشتم سرم وانداختم پایین دیگه اشتهانداشتم وفقط باغذابازی میکردم امشب نگاههای رهام جوردیگه ای بودومن این رودوست نداشتم الان دلم میخواست تنهاباشم.رهاورهام منوبه خونه رسوندن شب خوبی بودالبته باید ازنگاههای رهام فاکتوربگیرم،لباساموعوض کردم وروی تخت درازکشیدم.مامان توی اتاقش خوابیده بود.به کنسرت امشب فکرکردم..ولی خداییش صداش خیلی جذاب بو وآهنگ خاصی داشت.چطورمن تابحال نمیشناختمش؟صداشم یکم آشنابود شایدقبلاآهنگی ازش گوش دادم اما نمیشناتمش ولی مشخص بودخیلی معروفه چون مردم زیادی برای کنسرت اومده بودن وطرفدارش بودن مخصوصا دخترا...!چشماموروی هم گذاشتم وبه خواب رفتم.
صبح باصدای آلارم گوشی ازخواب بیدارشدم آبی به دست وصورتم زدم ورفتم پیش مامان..روی مبل نشسته بود،سلام بلندی دادم،مامان باصدایی گرفته که سعی داشت نشونش نده وشادباشه جوابم روداد.کنارش نشستم وبه روی خودم نیاوردم امافکرم مشغول بود،مامان دیگه نمیتونست چشمای قرمزوپف کردش روازمن پنهون کنه.روبه مامان کردم وهمونطورکه دستش رومیگرفتم بانگرانی گفتم:
- مامان جونی چیزی شده؟ مامان لبخندی زدوگفت:
- نه عزیزم مگه قراربوده چیزی بشه؟
- پس چراچشاتون قرمزه؟گریه کردین؟
- دلم یکم گرفته بود ودلتنگ پدرت بودم برای همین یکم گریه کردم.چیزی نیست گلم. یه حسی بهم میگفت دلیل گریه ی مامان این نیست اما اهمیتی ندادم،دستمودورشونش حلقه کردم وگونش روبوسیدم:
- قربون مامان خوشگلم برم..دیگه دوست ندارم ناراحت ببینمت.
لبخندی زودستم روگرفت توی چشمام نگاه کردوگفت:
- مادربه قربونت بره که اینقدرخوبی،خداروشکرکه تورودارم.همه ی زندگی من تویی.
گونم روبوسیدوموهامونوازش کرد،خودم رولوس کردم وسرموروی پاهای مامان گذاشتم.همیشه به نوازشهاش نیازداشتم،مرهم دردام وتکیه گاه همی دستهای مهربون بودکه برای رفاه من ازهیچ کوششی دریغ نکرد.سرچشمه ی همه ی مهربونیها مادر،مادری که به داشتنش افتخارمیکردم.مامان بوسه ای روی موهام زدوگفت:
- فدای دخترنازم بشم که مثله ماهه...همیشه دعام اینه که خوشبخت بشی وعاقبت بخیر. دستش روبوسیدم وگفتم:
- تاشمارودارم خوشبخت ترینم. مامان لبخندی زدوازروی مبل بلندشدورفت توی آشپزخونه. استرس وترس ناشناخته ای به جونم افتاده بود،اهمیتی ندادم.به مامان توی دست کردن ناهارکمک کردم.بعدازناهاریکم پیش مامان موندم ورفتم دنبال کار انمابازم به نتیجه ای نرسیدم وخسته وکوفته به خونه برگشتم..خونه توی خاموشی وسکوت غرق بود حس بدی بهم دست داد.ازمامان خبری نبود.رفتم توی آشپزخونه،یادداشتی روی دریخچال بود:
(ترلان جان،مادرغذابرات درست کردم توی یخچاله گرمش کن وبخورمن یه کاری برام پیش اومد زودبرمیگردم عزیزم.) اشتهانداشتم به اتاقم رفتم وبدون اینکه لباسم روعوض کنم خودم رو روی تخت انداختم وخوابیدم.نمیدونم چقدرخوابیده بودم باصدای زنگ تلفن ازخواب بیدارشدم..به ساعت نگاه کردن 11بود.خونه تاریک بودودرسکوت غوطه ور.یعنی مامان هنوزبرنگشته؟تلفن همچنان زنگ میخورد زودازاتاق اومدم بیرون وتلفن روبرداشتم:
- الوبفرمایید؟.. صدای ناآشنایی توی گوشی پیچید:
- ببخشیدمنزل خانوم کریمی؟ بانگرانی وترس گفتم:
- بله.امرتون؟شما؟
- خانوم من ازبیمارستان...تماس میگیرم،مادرشماتصادف کردن وایشون روبه این بیمارستان منتقل کردن،ماازداخل کیفشون شماره ی شماروپیداکردیم،لطف کنیدهرچه زودترخودتون روبرسونید. تمام بدنم بی حس شد،پاهام سست شد،تلفن ازدستم افتاد،روی زمین زانوزدم،بدنم میلرزید...بابهت به گوشی تلفن که صدای بوق ممتدواشغالش سوهان روحم شده نگاه کردم..توی شک بودم نگاهی به اطاف انداختم خونه ساکت یودوخبری ازمامان نبود..مامان؟..مامان.بیمارست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۱ ، ۱۵:۵۲
نویسنده  masumeh01  از کاربران forum.98ia.com

خلاصه رمان:
داستان درمورد دختریه که توی زندگیش مشکلاتی داره وتنها بامادرش زندگی میکنه بر حسب اتفاق مادرش تصادف میکنه و توی بیمارستان بستری میشه دنبال کار میگرده و بالاخره راضی میشه تو خونه یک نفر کار کنه تا بتونه خرج بیمارستان مادرش رو بده وارد اون خونه میشه در حالی که سرنوشت چیز دیگه ای رو براش رقم میزنه و زندگیشو عوض میکنه اونو در مسیری قرار میده مسیری لبریز از عشق...هیجان...نا امیدی

***********


خسته وبی حال درخونه روبازکردم توی راهروبوی غذاپیچیده بودکه باعث شداشتهام تحریک بشه.رفتم داخل خونه وباصدای بلندی سلام کردم:
_ســــــــــــلام مامان ازآشپزخونه اومد بیرون وجوابم روداد:
_سلام دخترم خسته نباشی
_ممنون مامان جون خیلی خسته ام
_قربونت برم مادر.تاتویه آبی به صورتت بزنی منم غذارومیکشم تاناهاربخوریم
-ای به چـــشم باخستگی خودموبه اتاق رسوندم وکیفم رو روی تخت انداختم درکمدم روبازکردم بابی حوصلگی بلوزوشلوارِآبی روانتخاب کردم وپوشیدم به دستشویی رفتم ودست وصورتم روشستم توی اینه به خودم نگاه کردم.ازقیافم خندم گرفت موهام به هم ریخته بود وچهره ی خنده داری برام ساخته بود لبخندی زدم وبادست کمی موهام رومرتب کردم وازدستشویی اومدم بیرون بااشتیاق به اشپزخونه رفتم که ناهاربخورم.وای من عاشق قرمه سبزیم!هونطورکه روی صندلی مینشستم به مامان که روبه روم نشسته بودگفتم:جونمی ببین رویاجون چه کرده! وای که دارم میمیرم ازگرسنگی. مامان لبخندی زدوبرام غذاکشید:-بخورعزیزم.نوش جونت خیلی ضعیف شدی این چندوقت خیلی به خودت سخت گرفتی.
مشغول خوردن بودم وبا دهان پرگفتم:
- کی؟من؟نه بابا مامان جونم من همیشه همینطوری بودم
- یکم بیشتربه خودت برس مادر
- چشم مادرهمیشه نگران من
- کدوم مادری روسراغ داری که نگران یچش نباشه؟
لبخندی زدم وچیزی نگفتم بعدازغذامامان برخلاف اصرارم برای شستن ظرفهای ناهار باهام مخالفت کردومن روبه اتاق فرستادتااستراحت کنم. باخستگی خودم روی تخت انداختم داشتم ازحال میرفتم دیگه ازصبح دنبال کاربودم..ولی کوکار؟خداعالمه...
نوبت به ماکه میرسه همه چی ته میکشه.دیگه دوس ندارم مامانم کارکنه وبرای مردم لباس بدوزه میدونم سخته وفقط به خاطرمن دم نمیزنه وداره تحمل میکنه.شایداگه بابا بودالآن اینقدر زندگی
برامون سخت نبودواین وضعمون نبود.همیشه خانواده ای گرم وصمیمی داشتیم وباهم مهربون بودیم طوریکه خیلیا بهمون غبطه میخوردن.وضع مالیمون خیلی عالی وخوب نبودومعمولی بوداما به جاش شاد بودیم...چشام داشت گرم میشدکه باصدای اس ام اس موبایلم یهوازجاپریدم همونطورکه به این مزاحم زیرلب بدوبیراه میگفتم کیفم روبرداشتم وموبایلم روبیرون اوردم. بـــله...طبق معمول مزاحم همیشگی بودپیام روبازکردم:
_سلام برتوای بانوی پاکدامن! روی تخت درازکشیدم وبراش فرستادم:
_کوفت وسلام مرگ وسلام.تازه داشت خوابم میبردکه مزاحم شدی!دخترتوآدم نمیشی نه؟
- بله بله نظرلطفته عزیزم.ممنون منم حالم خوبه.مرسی گلم همه خوبن سلامت روبه مامانمینامیرسونم. خندیدم ونوشتم:
- تواگه اون زیونت رونداشتی چیکارمیکردی؟حالابگوببینم کارت چیه؟ صدای زنگ گوشی بلندشدخودش بودجواب دادم مثل همیشه صدای پرهیجان رهاتوی گوشم پیچید:
- ســـــــــلآم رفیق خودم. لبخندی زدم وگفتم:
- سلام جوجو
- کوفت مگه نگفتم به من نگو جوجو
- خیلی حال میده تازه بهتم میاد
- ا؟؟؟اینجوریه؟بهت نشون میدم به وقتش
- خب حالابگوببینم غرض ازمزاحمت؟
- خیلی پررویی.باشه امـــــــر میفرمایم:امروز میای بریم بیرون به خداخسته شدم ازبس توخونه نشستم وبه در و دیوارنگاه کردم دیگه به خدا همه ترکای دیوار و حفظ شدم چشم بسته برات میگم کدوم کجاست!بیا بریم بیرون یه بادی هم به کله تو بخوره خدارو چه دیدی شاید رحمت الهی نسیبت شد و شفا گرفتی یا اصلا یه بدبختی خر شد بیاد بگیرتت.
- مرض.خیلی خسته ام نمیام.
- ا..ترلان اذیت نکن دیگه منم ازتنهایی خسته شدم بیابریم یه گشتی بزنیم منم میخوام یکم خریدکنم.باهم بریم خوش میگذره توهم ازکسلی درمیای.
- باشه تسلیم.ساعت چند؟
- 5 میام دنبالت حاضرباش
- OK پس میبینمت.بای جوجو
- کوفت. بابای
گوشی روقطع کردم وآلارمش روسرساعت چهارونیم گذاشتم.
روی تخت درازکشیدم بافکر رهالبخندی روی لبم نقش بست.
رهادوست خوبم وبهتره بگم بهترین دوستم ازدوران راهنمایی همدیگه رومیشناختیم.هروقت باهاشم تمام غمهاموازیادمیبرم ازبس این دخترشوخ وپرانرژیه!همیشه باحرفها وخنده هاش ولودگی هاش منوشادمیکنه.مثله خواهرشریک شادیهاوغمهامه.توی فکربودم که نفهمیدم چجوری خوابم برد.
بابلندشدن صدای گوشی بالش رو روی سرم گذاشتم نمیخواستم بیداربشم صدای آهنگ گوشی هرلحظه بیشترمیشد ومن هم عصبی تر.دستم روبه طرف گوشی درازکردم وبرش داشتم صداشوقطع کردم ونفس راحتی کشیدم حالادیگه میتونم بخوابم چشام داشت گرم میشدکه مامان اومدتوی اتاق
مامان- ترلان..ترلان بیدارشودخترم رهازنگ زدگفت بهت بگم نیم ساعت دیگه میاددنبالت. به سختی چشاموبازکردم وباصدایی آروم وعصبی گفتم:
- باشه مامان!
مامان ازاتاق رفت بیرون.بابی حالی ازروی تخت بلندشدم ونگاه پرحسرتی به بالشم کردم بالبای آویزون به دستشویی رفتم حالا بماندکه چقدربه رهای بدبخت بدوبیراه گفتم وازخجالتش دراومدم آبی به صورتم زدم واز دستشویی اومدم بیرون.حالاسرحال تربودم! درکمد روبازکردم ومشغول انتخاب لباس شدم به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه ی دیگه وقت داشتم.
شلوارجین مشکی ومانتوی سفیدم روکه دورآستین ویقه اش مشکی بودوکمربندمشکی باسگکی بزرگ داشت پوشیدم شال مشکیم روهم ازکمداوردم بیرون وروی تخت گذاشتم.دلم میخواست یکم امروزبه خودم برسم جلوی اینه نشستم ومشغول آرایش شدم مثل همیشه آرایشی ساده وملایم.بعدازتموم شدن کارم نگاهی به خودم کردم وبارضایت لبخندزدم.موهای بلندومشکیم روکه تاچندسانت پایینترازکمرم میومد روبازکردم وتکونی به شون دادم دوباره به خودم نگاه کردم پوست سفیدم بارنگ مشکی موهام تضاد زیباوجالبی به وجودآورده بود چشمای درشت وکشیدم مثل دوسنگ زیبامیدرخشید .عاشق چشام بودم چشایی که خودمم نمیدونستم دقیقاچه رنگیه ترکیبی ازرنگ آبی وسبزوبنفش وطوسی چشمایی به رنگ تیله که جذابیت وبرق خاصی داشت ودرحصارمژه های مشکی وبلندم پوشیده شده بود باابروهای کمونی وخوش حالت وگونه هایی برجسته ولطیف ولبهایی خوش فرم ومتوسط که زیبایی صورتم روتکمیل کرده بود.لبخندی زدم وموهاموجمع کردم توی دلم خداروبخاطرچهره ی دلنشینم شکرکردم.به ساعت نگاه کردم الان دیگه رها پیداش میشدشالم روسرم کردم ومشغول تنظیم شال روی سرم شدم که صدای زنگ خونه روشنیدم وفهمیدم رهااومد کمی عطرزدم کیفم روبرداشتم وازمامان خداحافظی کردم وازخونه اومدم بیرون.رهاتوی ماشین منتظرم بود درماشین روبازکردم وسوارشدم رهاسوتی کشید وگفت:
- اولالا..چه کردی دختر؟یکم به فکراین پسرای بدبخت باش یکی ازابروهاموبالاانداختم وگفتم :
- مااینیم دیگه!علیک سلام
- سلام علیکم خواهر.احوالات خواهرپسرک
-خوبه خوب
- برمنکرش لعنت
- اینقدرحرف نزن وراه بیفت
- ای به چشم..پیش به سوی عشق وحال
رهاااماشین روروشن کرد وراه افتادگفتم:
_ بازماشین این رهام بیچاره روگرفتی؟ خندیدوگفت:
- آره ازخداشم باشه دوتا جیگرسوارماشینش بشن . خندیدم وگفتم:
- اون که بعله!این افتخارنصیب هرکسی نمیشه. دوتایی خندیدیم.به رهانگاه کردم شال سبزی پوشیده بودکه بارنگ چشمای قشنگش هماهنگی داشت موهای مشکی ولختش روکج توی صورتش ریخته بود بینی عروسکی ولبهای غنچه ایش به پوست گندمیش زیبایی خاصی بخشیده بودوچهره ی جذاب ودوست داشتنی براش ساخته بود.
- تموم شدم به خدا. باصدای رها به خودم اومدم اخم کمرنگی کردم وگفتم:
- ایش...تحفه. خندیدوگفت:
- میدونم خیلی خوشگلم وتوهم خیلی دوسم داری عزیزم.
- بروبابا دیوونه. دستم روسمت پخش بردم وروشنش کردم صدای معین توی ماشین پیچید رها VOLUM روزیادکرد:

دردوبلات غصه هات به جونم
نذاربیشترازایت چشم به رات بمونم
*************
مجنونم مجنونم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تومن نمیتونم
************
بذاردستاتو تودستام تایه ذره آروم بشم
لیلی من باش تامثله مجنون مجنون بشم
************
نذاربی توتنها لحظه هاروپرپرکنم
دورورز دنیاروبی توعزیزم من سرمنم
************
بذارفردابازدوباره آفتابی شه
باتوشب وروزم روشن ورویایی شه
************
بذارفردابازدوباره آفتابی شه
باتوشب وروزم روشن ومهتابی شه
************
دردوبلات غصه هات به جونم
نذاربیشترازاین چشم به رات بمونم
************
مجنونم مجنونم عاشقونه میخونم
مجنونم مجنونم بی تومن نمیتونم
***********
شیرین قصه های من باش ای نازنین
تک گل باغ عشق من باش ای نازنین
***********
دردوبلات غصه هات بجونم
نذاربیشترازاین چشم به رات بمونم

به دیوونه بازیهایی که رها درمیاورد کلی خندیدم دیگه دلم دردگرفته بود جلوی یه پاساژ نگهداشت ازماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل پاساژ رها میخواست مانتو بخره کل پاساژ رو گشتیم همیشه وقتی میخواست خرید کنه منو دیوونه میکرد دیگه پاهام جون نداشت
- رهاجونه من بیایکی روانتخاب کن بخدا دیگه دارم میمیرم
- ا.. خب چکارکنم؟از هیچ کدوم خوشم نیومد
- عزیزمن این همه مانتویکی رو بخر بریم دنبال زندگیمون شب شد
- چشم مادربزرگ
درهمین حال یه مانتوی خوشگل وشیک چشممو گرفت به رهانشونش دادم وخوشبختانه اونم خوشش اومد و قبول کرد که همونو بخره.بعدازخرید مانتو به کافی شاپ رفتیم تا یکم خستگی بگیریم وچیزی بخوریم هردو سفارش قهوه و کیک شکلاتی دادیم و منتظرموندیم.
رها- ترلان میخوام برم ثبت نام کلاس موسیقی دوست دارم گیتارزدن رویادبگیرم توهم میای؟ لبخندی زدم وگفتم:
- رهایی من که بلدم گیتاربزنم
- ای وای یادم رفته بود.خب اشکال نداره یه سازدیگه رویادمیگیریم.
- نه رها نمیتونم
- چرا نمیتونی؟اتفاقا خیلی هم خوبه وازاین کسلس درمیای
- نه دارم دنبال کارمیگردم
- کار؟برای چی؟
- برای چی نداره میخوام درآمدداشته باشم
سفارشامونو آوردن همونطور که به فنجون قهوه نگاه میکردم گفتم:
- دیگه بسه!نمیخوام بذارم مامانم بیشترازاین کارکنه دیگه سنش زیاد شده وبراش خوب نیست.نمیتونم یه گوشه بشینم وببینم داره زجرمیکشه وحرفی نمیزنه اونم فقط بخاطراینکه من راحت زندگی کنم.این خودخواهیه.
رها آهی کشیدوگفت؟
- حالانتیجه ای هم گرفتی؟منظورم اینه که کاری پیداکردی یانه؟
فنجون قهوه رو برداشتم یکم ازقهوه خوردم و باناراحتی سری تکون دادم:
- نه یک هفتست دارم میگردم هرجاکه میرم یا سابقه کارمیخوان یا کارش خوب نیست وبه دردمن نمیخوره کاریم که در رابطه با رشته ی خودم که حسابداریه پیدا نکردم.دیگه خسته شدم!
- بیشتر بگرد تو این شهر بزرگ بالاخره یه کاری که به دردت بخوره واسه توپیدامیشه سعی خودت روبکن.روی کمک منم حساب کن من هم اگه کارمناسبی پیداکردم بهت خبرمیدم.
- ممنون عزیزم
رها لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت هردو غرق در افکار خدمون بودیم که گوشی رها زنگ خورد گوشی روجواب داد
رها-الو..سلام
- چی؟کی؟
- باشه باشه الان میام
گوشی روقطع کرد.نگران شدم وگفتم:
- کی بود؟چی شده؟
- پاشوبریم که بدبخت شدیم
- چرا؟چی شده مگه؟
- مادربزرگم حالش بدشده بردنش بیمارستان
- ای وای.انشاءالله که خوب میشه
- بدودیگه..انشاءالله
پول قهوه هاروحساب کردیم وازکافی شاپ اومدیم بیرون.با اصرارهای رها برای اینکه منو به خونه برسونه مخالفت کردم و ازش خواستم زودتر به بیمارستان بره
رها- ترلان خطرناکه این وقته شب ساعت هشته دختربیا بریم برسونمت
- نه عزیزم توعجله داری بایدبری منم که بچه نیستم برو تو.من مواظبم خانومی
- ولی آخه...
- ولی وآخه واما نداره زودباش برو.
- باشه پس رسیدی به من خبربده یادت نره نگرانم.
- حتما
- خداحافظ
- به سلامت مواظب خودت باش.
رهاسوارماشین شدوحرکت کرد.ساعت هشت بود دوس داشتم تاکسی بگیرم اما میترسیدم برای همین ترجیح دادم پیاده برم خونه راه زیادی هم تا خونه نبود.باصدای زنگ موبایلم ازتوی کیفم درش آوردم.مامان بود.
- جانم مامان..سلام
- سلام عزیزم.کجایی مادر؟
- دارم میام مامان
- با رهاهستی؟
- نه مامان رهاکاری براش پیش اومدرفت
- خب پس زودبیاترلان خطرناکه
- چشم مامانم
- منتظرتم مواظب باش
- باشه خداحافظ
گوشی روقطع کردم وانداختم توی کیفم توی فکربودم که باصدای بوق ماشینی رشته افکارم پاره شد برگشتم وپشت سرم رونگاه کردم ماشین مدل بالایی که دوتاپسرجوون توش نشسته بودند پشت سرم حرکت میکرد سرم وانداختم پایین واهمیت ندادم به سرعت قدمهام اضافه کردم صدای یکیشون روشنیدم که میگفت:
- کجاخانوم خوشگله؟بیابالا درخدمت باشیم. جوابش روندادم ضربان قلبم ازترس بالارفته بوداما سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم
- خانومی بیادیگه بهت قول میدم پشیمون نمیشی!عزیزم نازنکن بیا بالا. دیگه نتونستم خودموکنترل کنم برگشتم وباخشم گفتم:بروگورت روگم کن تابه پلیس زنگ نزدم. خندیدوگفت:
- عزیزم چرااینقدرخشونت؟ولی ملالی نیست من توی رام کردن خوشگلای خشنی مثله تو ماهرم.
- بروبابادیوونه
- ااا..نشددیگه عزیزم بازبون خوش بپربالا
سرعت قدمهامو زیاد کردم ودویدم پیچیدم توی یه کوچه ی خلوت ونسبتا تاریک.یکم میترسیدم کاش راضی شده بودم که رها برسونتم..ای بمیری ترلان که این حس انسان دوستانت آخرش کاردستت میده.توی فکربودم که یهو یه ماشین پیچید جلومو وبه شدت ترمزکرد وصدای جیغ لاستیکای ماشین توی سکوت کوچه محوشدازترس سرجام میخکوب شدم نگاهی به ماشین انداختم..وای خدای من این که ماشین همون پسراست خشکم زده بود،دستام میلرزید و جونی توی پاهام نمونده بود.
درماشین بازشد و پسری باچهره ای زننده ولباسهای جلف پیاده شد و به طرف من قدم برداشت یه پسردیگه هم که راننده بودازماشین پیاده شد هر دو با لبخندی منزجرکننده به من خیره شده بودن و به طرفم میومدن.قدرت هیچ حرکتی نداشتم قلبم داشت ازحلقم میومد بیرون خیلی میترسیدم،ازچیزی که پیش روم بود واتفاقی که ممکن بودبرام بیفته به خودم اومدم وکمی غقب رفتم.یکیشون قدمهاشو تندتر کرد و همونطورکه به طرفم میومدبا لحن حال بهم زنی گفت:
- کجاخانومی؟آهوی گریزپا فراردیگه جواب نمیده.
دوستش گفت:
- خانوم خانوما نازکردن هم حدی داره . ازترس میلرزیدم وعقب عقب میرفتم باصدای مرتعشی گفتم:
- خفه شید عوضیا.برین گمشین چی ازجونم میخواین؟
- جونت رونمیخوایم خوشگله.خودت رومیخوایم
خواستم جیغ بزنم که یکیشون فهمیدوبا سرعت اومدطرفم ودستش رو روی دهنم گذاشت ودرگوشم گفت:
- به نفعته صدات درنیاد کوچولو والا بدمیبینی. هرچی تلاش کردم ازدستش خلاص شم فایده نداشت
- تکون نخورملوسک راهی جز راه اومدن با مانداری. نفسهای داغش که پشت گردنم میخورد حالم روبهم میزد.دوستش روبه روم وایساد صورتش درست مقابل صورتم بودو باچشاش داشت منومیخورد حالم داشت بهم میخورد چشماموبستم تا دیگه نبینمش که گفت:
- عزیزم نند چشاتوبذاراین مرواریدارو نگاه کنم حیفه قایمشون کنی. دیگه جونی برام نمونده بود بدنم میلرزیدوخیس عرق بودم. یه لحظه ازفکرذاینکه ممکنه چه بلایی سرم بیاد بدنم لرزید واشکام سرازیرشد ازته دل ازخداکمکم خواستم خدایاخودت حفظم کن. چشاموباوحشت بازکردم که دیدم پسره داره به لبام نگاه میکنه ولبخندمیزنه.سرش روجلوتر آورد،
وای خدایا کمکم کن!نه! نفسهاش به صورتم میخورد یکم دیگه بیشترنمونده بود تا که یهوپسری که پشت سرم بود آخی گفت و روی زمین افتاد زودبرگشتم وپشت سرم رونگاه کردم پسرجوونی رودیدم با اندامی ورزیده وقدی بلند.تو یک حرکت بااون یکی پسره درگیرشد ویقه لباسش روگرفت وبه دیوار چسبوندش وشروع کرد به مشت زدن به صورتش.نگاهی به لباساش کردم بهش میخورد آدم حسابی باشه شلوارکتان مشکی با تیشرت سفید ویه کت اسپرت روی تیشرتش یه کلاه هم سرش بود بعدازدقایقی دست ازکتک زدن کشیدو پسره روروی زمین انداخت وبه طرف من اومد هنوزبدنم میلرزید وگریه میکردم. چشاموبستم ونفس عمیقی کشیدم بوی خوش عطرش شامه ام رونوازش داد چشاموبازکردم تاازش تشکرکنم خواستم لب بازکنم که یهویکی ازپسراکه روی زمین افتاده بود تکونی به خودش داد نفهمیدم چی شد فقط وقتی به خودم اومدم که دست من راگرفته بود وباهم می دویدیم بهتره بگم اون منو دنبال خودش می کشوند وقتی ازکوچه دورشدیم ازحرکت ایستاد
دوتامون نفس نفس میزدیم سرم روبلندکردم چون کوچه تاریک بود ونقاب کلاهش هم تاتوی صورتش پایین کشیده بود صورتش مشخص نبود نفس عمیقی کشیدم.زودبه خودم اومدم ودستم روازدستش بیرون کشیدم وباصدایی که ازگریه خش دارشده بودگفتم:
- ممنونم آقا،واقعا ممنونم.من زندگیم روبه شمامدیونم نمیدونم بایدچجوری ازتون تشکرکنم
وقتی لب به سخن گفتن بازکرد یه لحظه دلم ریخت صدای جذاب و گیرایی داشت بالحنی جدی وسردگفت:
- خواهش میکنم. سعی کنیددیگه این موقع شب تنهابیرون نباشید براتون خطرناکه.
- ممنونم.حتما
- مراقب باشید.خدانگهدار
- خدانگهدار
اون پسررفت ومن سرجام مونده بودم وبه این فکرمیکردم که چه صدای مردونه ای داشت. دوباره ترس دلم روپرکرد باسرعت به طرف خونه رفتم.
- سلام مامان
- سلام،دخترتو نمیگی من دلم هزارراه میره یه نگاه به ساعت کردی؟ چرارنگت اینقدرپریده؟ لبخندب زدم وسمت مامان رفتم گونش روبوسیدم وگفتم:
- قربون مامان نگرانم برم.بخشیدکه نگرانت کردم.هواتاریک بودترسیدم با تاکسی بیام پیاده اومدم وایه همین دیرشد. باخودم گفتم پیاده اومدم اونجوری شد باتاکسی میومدم چی مشد دیگه.
مامان- اشکال نداره،پس چرابا رها نیومدی؟ همونطورکه روی مبل ولو شدم شالم روازسرم برداشتم وگفتم:
- مامانش زنگ زد گفت مادربزرگش بیمارستانه حالش خوب نیست اونم عجله داشت من بهش گفتم خودم میرم
- ای وای.انشا ءالله که حالش خوب میشه.پاشومادربرولباست روعوض کن بیا شام بخور
- باشه. به اتاق رفتم وبعدازتعویض لباس برگشتم پیش مامان
بعدازشام کنارمامان نشستم ومشغول تماشای تلویزیون شدم ولی فکرم درگیر بود وچیزی ازفیلم نفهمیدم به مامان شب بخیرگفتم وبه اتاقم برگشتم روی تخت درازکشیدم یادم اومد به رها خبرندادم گوشی روبرداشتم وشماره ی رهاروگرفتم:
- الو سلام رهاجونم
- سلام خواهری
- خوبی؟کجایی؟مادربزرگت چطوره؟
- ممنون. بیمارستانم،حاش تغییری نکرده
- انشاءالله که خوب میشه،زنگ زدم بهت بگم که رسیدم خونه
- فدات مرسی که زنگ زدی.
- خواهش میکنم.شب خوش.بابای
- شب خوش.بای
گوشی روقطع کردم ورفتم تو فکر اتفاقی که امشب برام افتاده بود فکرم رو بدجوردرگیرکرده بود بیشترازهمه اون پسرناشناس که کمکم کرد انگاریه جوری بود.ای بمیری ترلان چه فکرایی میکنی تو دختربگیربخواب بابا دیوونه.چشامو روی هم گذاشتم وسعی کردم بخوابم اما مگه میشد؟؟؟بازم رفتم تو فکر اونقدرتوی افکارم غرق شدم که نفهمیدم کی خوابم برد.

باصدای مامان که اسمم روصدامیزدازخواب بیدارشدم کش وقوسی به بدنم دادم وروی تخت نشستم مامان اومد داخل اتاق لبخندی زدوگفت:
- دخترلنگه ظهره خسته نشدی ازخواب؟پاشو دیگه بسه
- باشه مامان جونم
مامان ازاتناق بیرون رفت به ساعت نگاه کردم 11 بود چقدرخوابیده بودم ولی درعوض خستگی ازتنم بیرون رفت.
آ بی به دست وصورتم زدم ورفتم پیش مامان:
- سلام برمامان گلم.صبح بخیر
مامان اخم ظریفی کرد که باعث شدچهره ی دوست داشتنی ودل نشینش زیباترجلوه کنه،گفت:
- سلام تنبل خانوم بهتره بگی ظهربخیر. روی مبل نشستم وگفتم:
- وای مامان خیلی خوب بود.تمام خستگیم ازتنم بیرون رفت،جاتون خالی.
- خوبه. پاشوبرویه چیزی بخورضعف نکنی
- نه مامان نمیخوتد دیگه ناهارمیخورم
- هرجورراحتی ولی اگه گرسنت شدبیا یه چیزی بخور
مامان رفت توی آشبزخونه ومنم رفتم سمت تلفن اماهنوزگوشی روبرنداشته بودم که تلفن زنگ خورد تلفن روبرداشتم:
- بله بفرمایید؟ صدای رهامثل همیشه شادتوی گوشم پیچید
- سلام خوشگله،کنارتلفن چادرزدی؟ خندیدم وگفتم:
- سلام جوجو،به توچه!
- مـــــرگ،اصلالیاقت نداری ازت تعریف کنن
- خب حالا آمپرنچسبون، خوبی؟
- ازاحوال پرسی های شما بله خوبم
- خیلی رو داری!ماکه دیشب همدیگه رو دیدیم
- میدونم ولی نه اینکه توخیلی منو دوس داری گفتم خدایی نکرده یه وقت دلتنگ نشده باشه برام
- دیوونه ای به خدا
- دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید
- مگه دستم بهت نرسه
- مال این صحبتا نیستی جوجه
- ببینیم وتعریف کنیم جــــــوجــــــــو
- مرض،مرگ،کوفت،بی ادب
- ترمز ترمز،کجا؟وایساباهم بریم
- تورونمیبرم جات همونجاست
- کجا؟
- قبرستون
- آهان،باشه عزیزم خودت تنهایی برومن نمیام اون جا فقط سزاوارشماست
- بی توهرگز
- بابا بیخیال.چکارداشتی حالا مزاحم شدی؟
- روتو برم! منوباش به فکرتنهایی خانومم که حوصلش سرنره
- قربون تو چقدرمهربون شدی
- ترلان تنت میخاره؟
- نه عزیزم
- پس منو جهنمی نکن
- سعی میکنم عزیزم،حالا بگو
- زنگ زدم بهت بگم مامان اینانیستن رفتن خونه ی عمم شب هم نمیان تو میای پیشم؟تنهام
- باشه عزیزم حالا چراگریه میکنی؟سعی میکنم بیام
- لوس بی نمک
- نظرلطفته
- حالاجدی میای؟
- بهت خبرمیدم،فعلا
- منتظرم،بای

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۱ ، ۱۵:۵۱
× بستن تبلیغات