گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان
  • ۲۰ فروردين ۹۳، ۱۴:۵۰:۵۲ - zahra
    very nice

6 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان لجبازی آقابزرگ» ثبت شده است

قسمت آخر رمان لجبازی آقابزرگ


چشم روی هم گذاشتم و با ارامش به حرکات دستش روی کمرم متمرکز شدم .

✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
با غر غر کنار عمه زینب نشستم : اصلا من چرا باید باهاشون برم خرید ؟
زن عمو با مهربونی نگام کرد : ببخشید پری جان زحمت شد
شرمنده نگاهش کردم : اصلا اینطور نیست زن عمو ... من هر کاری واسه شما می کنم . رضا داداشمه ... فقط نمی خوام با لیلا باشم
عمه غر زد : پری بسه دیگه ... حالا که رضا کوتاه اومده شما کوتاه نمیاین ؟
اشک تو چشمای زن عمو حلقه زد .
بلند شدم و کنارش نشستم :گریه نکن زن عمو ...
-:دیدی پسرم چی شد ؟
-:فدای سرتون ارزش داره واسه این خودتون و ناراحت می کنین ؟ تازه خودتونم خوب می دونین رضا به این اسونی کوتاه نمیاد حتما نقشه ای داره . اون فقط مریم و می خواد ...
-:دلم واسه مریم می سوزه
عمه زینب از جا بلند شد : بسه فاطمه . بچه ها رو هوایی نکنین . پاشین برین خرید . اون دخترم منتظره .
اروم زمزمه کردم : اون خودشه اوستاست ... ما رو دیگه می خواد چیکار ... ؟
زن عمو لبخندی زد .
نیشم باز شد : ایول زن عمو بخند ...
زیر گوشش ادامه دادم : نمی دونم این رضای ورپریده چه نقشه ای کشیده که اینطور مظلوم شده باز
زن عمو بهم خیره شد : بچم مظلوم بود
با دست راستم روی دست چپم کوبیدم : بر منکرش لعنت
مامان وارد اتاق شد : پاشین دیگه . مگه شب خونه مادرشوهرت مهمون نیستی پری ؟
از جا بلند شدم . مامان کنار زن عمو نشست و اروم مشغول صحبت شد . از اتاق بیرون اومدم و شماره مریم و گرفتم . مثل چند روز گذشته خاموش بود . لبخند تلخی زدم و به طرف حیاط رفتم . دستاش و توی جیب شلوار لی مشکی اش فرو کرده بود و اروم قدم بر می داشت .
بهش نزدیک شدم : احساس خوبی به ادم میده
به طرفم برگشت : چی ؟
-:پیاده روی
-:پوزخندی زد : توی این حال و هوا هیچی بهم حس خوب نمیده
-:دیگه تموم شده .
-:هیچی تموم نشده . حتی یه روزم به پایان عمرم مونده باشه طلاقش میدم . من به هردری زدم که در برابر اقابزرگ بایستم . درسته الان کوتاه اومدم ولی دلایل خودم و دارم ... به وقتش همه چیز و بهم میزنم
بهش نزدیک تر شدم : چی باعث شده کوتاه بیای رضا ؟
نگاهی به پنجره اتاق اقابزرگ انداخت : زیاد مهم نیست
متفکر جواب دادم : البته که مهمه ...
-:باید به اون چیزی که اقابزرگ می خواد عمل کنم .
برای لحظه ای سکوت کردم . چرا رضا اینطور سرد و بی روح حرف می زد ؟ چرا تغییر عقیده داده بود ؟ دلیلش برای سکوت در برابر اقابزرگ چی بود ؟
با صدای زن عمو فرصتی برای ادامه بحث وجود نداشت . با هم به طرف زن عمو رفتیم و به مقصد بازار و محلی که باید با لیلا همراه میشدیم حرکت کردیم .
به محض سوار شدن به ماشین اس ام اسی برای فرهاد فرستادم تا شب به دنبالم بیاد .
لیلا با مانتو و شلوار قهوه ای رنگ و شال کرمی جلوی ورودی بازار ایستاده بود . به محض اینکه بهش رسیدیم سلام کرد . تا من و زن عمو خواستیم به حرف بیایم صدای رضا بلند شد : چادرت کو ؟
لیلا با تعجب به رضا نگاه کرد . رضا با خشم به صورتش خیره بود .
چند لحظه ای نگاهش کرد و بعد گفت : باید چادر می بستم ؟
رضا قدمی جلو گذاشت : قبلا گفتم خوشم نمیاد یه حرف و دوبار تکرار کنم . بهت گفته بودم باید چادر سرت کنی ... فکر کردی چون عقدت می کنم دیگه همه چیز تموم شده ؟ نخیر این تازه اول بازیه .
زن عمو به بازوی رضا چنگ زد : رضا ...
رضا به طرفش برگشت و با دیدن چهره ناراحت زن عمو ببخشیدی گفت .
لیلا اشاره ای به من کرد : پس چرا پریسا با مانتو شلواره !
رضا با حرص دوباره جلو اومد : اون هر طوری لباس بپوشه به خودش مربوطه ... حالیته ! ولی واسه تو من تعیین تکلیف می کنم . یه کلمه هم رو حرفم حرف بزنی تا اخر عمر میشینی خونه بابات و زنای جور واجور من و تحمل می کنی حالیت شد ؟
لیلا با اخم نگاهش کرد . اروم زمزمه کردم :رضا بهتره راه بیفتیم داره دیر میشه .
رضا به بازوش چنگ زد و تقریبا به جلو هلش داد : راه بیفت . این همه ادم و علاف خودت کردی ...
لیلا جلو افتاد . زن عمو به دنبالش ... پا نگه داشتم تا رضا متوجهم بشه .
بالاخره به طرفم برگشت و منتظر نگاهم کرد . بهش نزدیک شدم
-:این برخوردت اصلا خوب نیست
-:می دونم ولی از سرشم زیادیه .
-:زشته رضا ...
-:به جهنم که زشته . واسه کی مهمه ؟
-:واسه خودت مهمه
شونه هاش و بالا انداخت : واسه من هیچی مهم نیست .
حرفی نزدم و در کنارش به راه افتادم . رضا دیگه اون ادم سابق نبود .
لیلا اشاره ای به مانتوی مشکی رنگ کرد و گفت : این چطوره ؟
نگاهی به مانتو انداختم . کاملا سیاه بود و کمربند قرمز رنگی داشت که با یقه قرمزش ترکیب جالبی ایجاد کرده بود .
زن عمو تایید کرد : بد نیست ...
رضا عقب کشید : خوشم نمیاد ...
لیلا غر زد : ولی قشنگه ...
رضا به طرفش برگشت : گفتم نه
اونقدر جدی حرف زد که لیلا سکوت کرد .
به زن عمو نزدیک شدم : رضا تا کی می خواد اینطور ادامه بده ؟
اه بلندی کشید : نمی دونم ... داره تمام دق و دلیش و رو سر این دختر خالی می کنه
لیلا بهم نزدیک شد : پری یه چیزی بگو
بهش نگاه کردم : چی بگم ؟
-:اون میخواد اون مانتوی سرمه ای ساده رو بگیرم . مگه من بچه مدرسه ایم ؟
بهش خیره شدم : مگه نیستی ؟
-:هرچی ... الان که نمی خوام برم مدرسه
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم : دیدی که عصبانیه ... من نمی تونم حرفی بزنم .
با ناراحتی نگام کرد : یعنی چی ؟
-:همین دیگه . من نمی تونم الان باهاش حرف بزنم . اونم بد نیست . چرا نمیگیری تمومش کنی
با ناراحتی نگام کرد .
-:تو که اون همه مانتو داری ... حالا این یه دونه ساده باشه چه اشکالی داره
مثل بچه ها پا رووی زمین کوبید : نمی خوام
با چشمای درشت شده نگاهش کردم .
رضا به طرفش برگشت : بچه شدی؟
زن عمو لب به دندان گزید ... بیشتر شبیه میدان جنگ بود تا خرید عروسی ...
لیلا با گریه گفت : من نمی خوام اون مانتو رو ... شلوارم همونی که تو گفتی رو گرفتم . فقط یکی
رضا ابروهاش و بالا کشید : می خواستی یه رنگ دیگه هم شبیه همون برداری ... من که حرفی نزدم . مانتو هم نمی خوای خوب نمیگیریم . من که از خدامه ... پس فکر کنم دیگه کاری نداریم ... بهتره بریم ... کلی کار توی نمایشگاه دارم .
زن عمو نگاهش و از صورت متعجب و دهان باز شده لیلا گرفت و گفت : رضا بسه ... بزار هر چی دلش می خواد بگیره .
-:مامان ...
زن عمو ارومتر ادامه داد : کم مونده سکته کنه . ولش کن دیگه .
-:به جهنم . سکته می کنه از شرش خلاص میشم
زن عمو با ناراحتی نگاهش کرد : رضا ؟ من اینطوری تربیتت کردم ؟
رضا سر چرخوند و زیر لب زمزمه کرد :الله و اکبر
زن عمو به لیلا نزدیک شد : بیا هر چی می خوای بگیر
رضا غرید : مامان من راضی نیستما
-:تو حرف نزن
با این حرف زن عمو رضا سکوت کرد و اینبار به راه افتادیم تا خریدی بدون دعوا رو تجربه کنیم البته امیدوار بودم .
با این حرف زن عمو رضا سکوت کرد و اینبار به راه افتادیم تا خریدی بدون دعوا رو تجربه کنیم البته امیدوار بودم .

♀♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♂
لیوان اب میوه رو به دستم داد : یکمی از این بخور حالت جا بیاد .
تشکر کردم و روی صندلی نشستم : کمک نمی خواین ؟
سرش و به علامت منفی تکون داد : بهتره بری پیش شوهرت ...
سرم و پایین انداختم : پس اگه کمکی خواستین صدام کنین
مادرجون به طرفم برگشت : پاش و برو پیشش ...
از جا بلند شدم و با برداشتن لیوانم به طرف طبقه بالا به راه افتادم . از پله ها که بالاتر می رفتم صدای اهنگ بیشتر میشد . از کنار اتاق فرناز گذشتم ... صدای اهنگ کاملا بلند بود و می تونست اتاق و به حرکت در بیاره . چند ضربه به در اتاق فرهاد زدم و اروم سرم و توی اتاق فرو بردم : مزاحم نمی خوای ؟
فرهاد که مشغول جمع کردن کتابای روی میز بود به طرفم برگشت : مزاحم نمی خوام ولی صاحب خونه ام و با جون و دل می پذیرم .
نیش خندی زدم و وارد اتاق شدم . بهم نزدیک شد و رو به روم ایستاد . لیوان و به سمتش گرفتم : می خوری ؟
نگاهی به لیوان انداخت : چرا خودت نمی خوری ؟
-:من سرما خوردم بخورم تو نمی تونی بخوری .
لیوان و از دستم گرفت و به لبام نزدیک کرد : اشکال نداره بخور ...
نگاهم به صورتش بود و جرعه جرعه اب پرتقال و می نوشیدم . بالاخره نفس کم اوردم و سرم و عقب کشیدم .
فرهاد یک نفس لیوان و بالا کشید .
غر زدم : سرمامی خوری ...
لیوان و روی میز گذاشت و دستاش و دور کمرم حلقه کرد : اصلا مهم نیست ...
لبخندی به روش زدم : تو دیوونه ای ... اقای دکتر ...
-:می دونی اونروز که اومده بودی بیمارستان خانم فرحی چی می گفت .
-:چی می گفت ؟
-:می گفت این همون دختری نیست که واسه دیدن برادرش از جلوی پذیرش جیم میزد .
خندیدم : ایول خانم فرحی ... چه مخ پر انرژی داره ... هنوز یادشه
فرهاد با جدیت نگاهم کرد : معلومه که یادشه ... کی می تونه اتیش پاره رو فراموش کنه
-:اِ اتیش پاره کجا بود ؟ من به این خوبی ... به این مظلومیت ... دلت میاد ؟؟؟
فرهاد همونطور که به لبهام خیره بود گفت : نه کی جرات داره بگه تا خودم حسابش و برسم ...
قبل از اینکه چیزی بگم لبهاش روی لبهام قرار گرفت .
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
پارچه ی توی دستم و جا به جا کردم و به رضا خیره شدم . دستاش کاملا مشت شده بود و روی پاهاش حرکت می کرد . لیلا با لبخند سر به زیر انداخته بود . مطمئنا جواب نه نمی داد . ولی به رضا اطمینان نداشتم . مریم توی مراسم شرکت نکرد .
وقتی زن عمو معصومه به همراه عمو حسن وارد سالن شدن و اقابزرگ سراغ مریم و گرفت و اونا با گفتن حالش خوش نبود به سوال اقابزرگ جواب دادن رضا از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت . اشاره ای به فرهاد کردم تا به دنبالش بره . فرهاد و مهرداد هم از اتاق بیرون رفتن .
مامان با ناراحتی نگاهم کرد . زن عمو معصومه کنار زن عمو فاطمه نشست و اروم به گریه افتادن .
مادر لیلا با خوشحالی مشغول صحبت با عمه زینب بود . اما حواس عمه زینب بیرون از اتاق چرخ می خورد . از جا بلند شدم و به طرف حیاط به راه افتادم . صدای مهرداد بلند شد : بیخیال شو رضا می بینی که جواب نمیده
رضا با صدای بغض داری گفت : بالاخره جواب میده . باید جواب بده ...
وارد اتاق شدم . هر سه به طرفم برگشتند .
گوشیم و از توی جیبم بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم : با این زنگ بزن
رضا با تعجب بهم خیره شد .
اروم زمزمه کردم : مطمئنم جواب میده
رضا گوشی رو از دستم بیرون کشید : می تونم برم توی اتاقت ؟
سرم و به نشانه اره تکون دادم . به سرعت از کنارمون گذشت .
مهرداد کنارم ایستاد : پری ...
میون حرفش پریدم : اگه باهاش حرف نزنه منصرف میشه . من رضا رو می شناسم
-:ولی مریم
-:مریم هم به این صحبت هرچند کوتاه نیاز داره .
فرهاد با لبخند بهم نزدیک شد : بریم داخل ...
اشاره ای به ساختمان رو به رو کردم : شما برین منم میام .
ازشون جدا شدم و به طرف اتاق به راه افتادم . دلم می خواست بدونم ماجرا از چه قراره ... هنوزم نمی دونستم رضا چرا راضی به این مراسم شد . و من باید ازش سر در می اوردم . کفشام و در اوردم و وارد راهرو شدم .
صدای رضا بلند شد : می خوای همین الان همه چیز و بهم بزنم ؟
-:...
-:پس چیکار کنم مریم ؟ به خدا دارم دیوونه میشم . باور کن کم اوردم ... عزیزدلم ... دارم داغون میشم .
-:...
-:دیوونه من هیچ وقت نمی تونم به کسی جز تو فکر کنم
-:...
-:مریم گریه نکن ... تو رو خدا گریه نکن . بخاطر من گریه نکن
...
-:مریم این و یادت نره حتی اگه یه روز به زمان مرگم مونده باشه باهات ازدواج می کنم
-:...
-:دوست دارم مریم
صدای هق هقش بلند شد .
روی دیوار سر خوردم و نشستم . دستم و روی دهنم گذاشتم تا صدای هق هقم بلند نشه .
-:من بدون تو میمیرم . هر لحظه به یادت زندگی کردم مریم ...
حالا که تو حرف نمی زنی من حرف میزنم گوش کن ... خخواهش می کنم گوش کن ...
مریم من واسه تو زندگی کردم ... امکان نداره ازت بگذرم ... من هیچ وقت نمی تونم به کسی جز تو نگاه کنم. هر شب به عشق تو خوابیدم و به یاد تو بیدار شدم . تو ازم می خوای فراموشت کنم ؟ هیچ وقت این کار و نمی کنم . حتی بعد از مرگم به یادت هستم . مریم ...
از جا بلند شدم و خودم و توی اتاق اقابزرگ انداختم ... دیگه نمی تونستم گوش کنم . صدای رضا توی گوشم طنین انداز شد : پری به نظرت مریم از این خوشش میاد ؟
-:این چیه رضا ؟
-:می خوام واسه مریم یه هدیه بخرم ... امروز اولین روزیه که مدرسه رفته بود ...
-:اوف می دونی چند سال از اون موقع می گذره
-:بگذره ... واسه من این مهمه ... من هر سال واسش یه کادویی گرفتم .
صدای عمه رقیه بلند شد : رضا کجایی عمه ؟
رضا با صدای بغض دار جواب داد : دارم میام ...
صدا بله و کل کشیدن مادر لیلا من و به خودم اورد . نگاهی به صورت قرمز شده رضا انداختم .
عمه زینب خیلی خشک تبریک گفت .
مامان و زن عمو معصومه هم همینطور ...
زن عمو فاطمه بدون اینکه به طرف لیلا بره صورت رضا رو بوسید و بسته ای به دست لیلا داد و ازش دور شد .
مادر لیلا با خشم نگاهمون می کرد . نه من و نه پرگل یا شهرزاد و هنگامه برای تبریک به لیلا پیش قدم نشدیم .
اقابزرگ گردنبندی به لیلا هدیه داد و انگشتر خودش و که یادگار خانم بزرگ بود به دست رضا داد . رضا رو در اغوش گرفت و گفت : امیدوارم خوشبخت بشی
رضا خیلی بلند و واضح جواب داد : می دونین که نمیشم
همه با تعجب بهش خیره شدیم .
اقابزرگ سری به تاسف تکون داد و از رضا دور شد .
پوزخندی روی لبم نشست : رضا همه جوره داشت نارضایتیش و از ازدواج مشخص می کرد .
پرگل کنارم ایستاد : رضا پاک ابرومون و برد ...
خندیدم : مگه ابرویی هم داشتیم
-:خاک به سرم پری ... این چه حرفیه
-:واقعیته خانم ... من که چیزی نمیگم دارم واقعیت و میگم
-:پری ابروی کل خانواده داره میره
-:اقابزرگ هم همین و می خواست
-:اون می خواست رضا با مریم ازدواج نکنه
-:اون می خواست رضا با لیلا ازدواج کنه . فکر می کنی نمی دونه لیلا چطور ادمیه ؟ مگه نگاهای خیره داداشاش و ندیدی ؟ حالا خوبه می بینن هنگامه بارداره ها چهار تا چشم قورباغه ای پیدا کردن بهش خیره شدن ... ما که دیگه جای خود داریم ... چاقو می زدی خون مهدی در نمیومد ...
-:اره والله ... پسرا چهار چشمی داشتن نگامون می کردن
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : حالا چشم عادی بود یه چیزی چشماشون اندازه چشم وزغ شده بود .
پرگل ریز خندید .
-:انگار خیلی بهت چسبیده ها ...
-:اخه داری میگی وزغ ... فکر کن اونا قورباغه باشن
-:قورباغه هستن دیگه ... بیشتر از این انتظار چی داری ؟
با صدای خنده به عقب برگشتم و با دیدن رضا لبخندی زدم : چرا می خندی ؟
-:وزغ ؟
نیشخند زدم : پس چی ؟
-:هیچی همین عالیه ... خیلی بهشون میاد .
همه زدیم زیر خنده .
پرگل بهش نزدیک تر شد : خوب ابروی اقابزرگ و بردیا
رضا بیخیال نگاهش کرد : کمتری کاری بود که می تونستم در برابر این ظلمش انجام بدم .
پرگل سری به تاسف تکون داد و ازمون دور شد .
رضا گوشیم و از توی جیبش بیرون کشید : اینم گوشیت ... دستت درد نکنه . اگه تو رو نداشتم ؟
میون حرفش پریدم : نفس راحت می کشیدی
-:چرت نگو
-:واقعیته برادر من ... نگاه کن زنت چطوری نگام می کنه . ولش کنی الان سرم و درسته می بره
-:غلط کرده
لبم و به دندون گرفتم : خاک به سرم رضا ... این حرفا چیه ؟
خندید : هنوزم شیطونی
-:قرار بود نباشم ؟ اخه من شیطون نباشم که اسمون به زمین میاد ... می دونی سر عقد می خواستم پارچه رو ول کنم بره بخوره تو صورت لیلا
-:چرا این کار و نکردی ؟
-:یعنی می کردم ؟
-:اره ... باید این کار و می کردی
-:خدا به دادت برسه من از تنبیهات بعدش می ترسم . حالا می خوای چیکار کنی ؟
-:می خوام برم خارج از کشور درس بخونم ... اینطوری از اینجا دور میشم . چند سال دیگه که برگردم لیلا رو طلاق میدم
-:مثل میثم می خوای بری ؟
-:مثل میثم ؟
-:رضا من فقط تو رو دارم
-:دیوونه ... من مواظب خودم هستم . همین جا بهت قول میدم سالم برگردم . قول مردونه . به من که اعتماد داری ؟
سرم و تکون دادم : خیلی
-:افرین ابجی خانم .
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
با صدای اه و ناله ای از جا بلند شدم . به سرعت نگاهی به اطراف انداختم . صدا از اتاق اقابزرگ میومد.

نفهمیدم چطوری کتم و از روی تخت برداشتم و خودم و به اتاق اقابزرگ رسوندم . روی زمین نشسته بود و ناله می کرد .
خودم و به کنارش رسوندم : اقابزرگ ؟
سر بلند کرد و بهم نگاه کرد . رنگش کاملا پریده بود .
با ترس نگاهش کردم : اقابزرگ خوبی ؟
دستم و به طرفش دراز کردم . ولی اه و ناله های اقابزرگ بیشتر شد .
به سرعت ازش جدا شدم و به طرف ساختمون رو به رو رفتم و در همون حال مامان و صدا زدم .
لحظه ای بعد قامت کوتاه و تپل مامان جلوی ساختمون ظاهر شد ...
به سختی زمزمه کردم : اقابزرگ ...
با این حرف بابا از ساختمون بیرون اومد و به سرعت از پله ها سرازیر شد . به دنبالش مامان و من به طرف اتاق اقابزرگ رفتیم .
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿
با نگرانی کنار فرهاد ایستادم و به بازوش چنگ زدم . دکتر سرفه ی کوتاهی کرد و گفت : من قبلا هم گفته بودم زمان زیادی نداره
با چشمای اشکی نگاهش کردم : یعنی ...
دکتر میان حرفم اومد : دیگه داره تموم میشه
احساس کردم زیر پام خالی شد . بابا روی سرش کوبید . فرهاد دستاش و دور شونه هام حلقه کرد : اروم باش پری
صدای گریه عمه زینب بلند شد : اقابزرگ ...
دکتر سرش و به تاسف تکون داد : متاسفم .
فرهاد کمک کرد روی صندلی بشینم . اقابزرگ .... حتی نمی خواستم به نبودش فکر کنم . اگه اقابزرگ می رفت باید چیکار می کردیم ؟ چرا حالا ؟ چرا الان که دیگه به اون چیزی که می خواست رسیده بود ؟ درست سه روز بعد از عقد رضا ؟ اخه چرا اقابزرگ ؟
مامان کنار عمه زینب ایستاد و در اغوشش کشید . فرهاد سعی می کرد بابا رو اروم کنه و من به این فکر می کردم اگه اقابزرگ نباشه ؟ اگه بلایی سر اقابزرگ بیاد ؟ چه اتفاقی واسه همه ما می افته .
گوشیم و بیرون کشیدم و شماره رضا رو گرفتم
صدای خواب الودش توی گوشی پیچید : بله ؟
-:رضا ؟
-:پری توئی ؟
-:اره رضا ... اقابزرگ
شدت گریه ام مانع از ادامه حرفم شد .
رضا هراسان پرسید : اقابزرگ چی ؟
-:بیا بیمارستان رضا ...
-:اقابزرگ چی شده
-:اقابزرگ ...
-:پری حرف بزن جون به لب شدم ...
-:اقابزرگ داره میره رضا
-:چی ؟ الان میام ... الان میام
فرهاد کنارم نشست : پری گریه نکن
نگاهش کردم : فرهاد اون واسم خیلی عزیزه
-:می دونم عزیزدلم ... ولی این سرنوشت هر ادمیه ... شما که می دونستین اقابزرگ زمان زیادی نداره
-:ولی اون خوب بود .
-:معلومه که خوب بود ... اون اجازه نمی داد کسی از دردش با خبر بشه .
تو اغوشش فرو رفتم : حالا چیکار کنم فرهاد ؟
-:واسش دعا کن پری ... دعا کن
هق هق گریه ام شدت گرفت . با دیدن عمو حسن و زن عمو که بهمون نزدیک میشدن از جا بلند شدم و به طرفشون رفتم .
زن عمو با دیدن ما پرسید : چی شده ؟
عمو به طرف بابا رفت : اقابزرگ ؟
بابا در گوشش چیزی گفت و اونم به گریه افتاد .
زن عمو منتظر نگاهم می کرد .سرم و به تاسف تکون دادم و توی اغوشش فرو رفتم .
اقابزرگی که همه ی خانواده به امیدش زندگی می کردن حالا داشت از بینمون می رفت . چطور می خواستیم جای خالیش و پر کنیم .
ღლღღლღღლღღლღ
کنار تخت اقابزرگ نشستم .
بهم خیره شد : پری
زمزمه کردم : جونم اقابزرگ ؟
-:یادته بچه بودی لالایی می خوندی
سرم و تکون دادم : مگه میشه یادم بره ؟
-:بخونش ...
اروم اروم شروع کردم به خوندن
لالالا
لالالا لالا لالالا لالا
گنجشک لالا
سنجاب لالا
امد دوباره مهتاب لالا
لالالالا لالالایی
لالالالا لالالایی
لالا لالایی
لالا لالایی
خم شدم و سرم و روی تخت گذاشتم .
صدای کودکانه ام بلند شد .
نگاهم و به صورت اقابزرگ دوختم .
لالالایی لالایی لالا لالایی
لالالایی لالا لالایی
جنگل لالالا
برکه لالالا
شب بر همه خوش تا صبح فردا
شب بر همه خوش تا صبح فردا
لالا لالایی لالا لالایی
لالا لالایی لالا لالایی
با صدای بلند خندیدم : اقابزرگ می بینی چقدر خوب شعر می خونم !
دستاش و از هم باز کرد : اره وروجک بدو بیا اینجا
بدو طول حیاط و طی کردم و تو اغوشش فرو رفتم .
دستی به موهای بلندم که با کش های صورتی بسته شده بود کشید و گفت : چه کشای نازی داری
-:خانم بزرگ خریده واسم
-:خانم بزرگ و دوست داری یا من و ؟
صدای غر غر خانم بزرگ بلند شد : باز که شروع کردی مرد ... زشته این چیزا رو یاد بچه نده
اروم زیر گوش اقابزرگ گفتم : من شما رو خیلی دوست دارم
با زمزمه ای سر بلند کردم و به اقابزرگ نگاه کردم . خاطرات کودکی ام رنگ باخت .
اقابزرگ با لبخند گفت : هنوزم دوسم داری ؟
اشکام و پاک کردم : هنوزم شما رو خیلی دوست دارم
دستم و توی دستش گرفت : مواظب خودت باش
-:اقابزرگ از این حرفا نزنین
-:تو هنوزم باور نکردی دیگه وقت رفتنه
-:نمی خوام بهش فکر کنم .
-:پری ؟
-:جونم اقابزرگ ؟
-:کاری کن رضا من و ببخشه ، مریم حتی نیومد به دیدنم .
سرم و پایین انداختم : ازش خواستم بیاد ولی حالش زیاد خوش نیست
-:نمیاد ... دلیلی نداره بیاد ... ولی من به خانم بزرگ قول داده بودم . قول داده بودم جلوی ازدواجشون و بگیرم ...
-:منظورتون چیه اقابزرگ ؟
-:نمی خواستم بلایی که سر محسن و فاطمه اومد سر مریم و رضا هم بیاد .
با ضربه ای که به در خورد برگشتم و به در خیره شدم .
قامت مریم جلوی در پدیدار شد : می تونم بیام تو ؟
اقابزرگ با چشمای درخشان نگاهش کرد : بیا مریم
مریم وارد اتاق شد . دسته گلی که دستش بود و روی میز گذاشت و کنار اقابزرگ ایستاد : خوبین ؟
اقابزرگ حرفی نزد .
بلند شدم تا از اتاق بیرون برم که مریم صدام کرد : نرو پری
اقابزرگ هم تایید کرد .
برگشتم و گوشه ای ایستادم .
اقابزرگ دستش و به طرف مریم دراز کرد . مریم مردد به دست اقابزرگ نگاه کرد و بالاخره قدمی جلو گذاشت و دست اقابزرگ و در دست گرفت .
اقابزرگ نگاه نگرانش و به مریم دوخت : نمی خوای با من مهربونتر باشی ؟
مریم خودش و عقب کشید : من همیشه همینطور بودم .
به سرعت اضافه کرد : دیگه باید برم ... می خوام به دیدن یکی از دوستانم برم
اقابزرگ لبخند تلخی زد : ممنونم که اومدی
-:باید میومدم . در همه حال شما بزرگتر هستین .
-:این درسته من بزرگترت هستم
مریم چیزی نگفت . جلوتر اومد و دست اقابزرگ و توی دستش فشرد : امیدوارم زودتر خوب بشین
اقابزرگ لبخند تلخی زد : فکر نمی کنم این و از ته دلت گفته باشی
مریم سرش و پایین انداخت : متاسفانه این و از ته دلم گفتم .
به سرعت خداحافظی گفت و برام دست تکون داد و از اتاق بیرون رفت .
اقابزرگ به در اتاق خیره شد .
بهش نزدیک شدم : خوبین ؟
-:اون هیچ وقت من و نمی بخشه . من و مقصر می دونه .
-:شما اون دو تا رو از بین بردین نباید توقع بخشیده شدن داشته باشین .
-:من بهترین کار و براشون انجام دادم
-:چرا این فکر و می کنین
-:من نمی خواستم بلایی که سر فاطمه و محسن اومد سر مریم و رضا بیاد ...
-:چه بلایی ....
-:تو نمی دونی ... ولی رضا بچه محمده نه محسن و فاطمه
با دهان باز گفتم : چی ؟
با دهان باز گفتم : چی ؟
-:اره وقتی رضا به دنیا اومد بچه دوم محسن و فاطمه تازه از دنیا رفته بود . من می دیدم فاطمه با چه حسرتی به رضا نگاه می کرد . وقتی بهشون پیشنهاد کردم رضا رو به محسن و فاطمه بدن محمد تا چند روز پیداش نشد . درست مثل رضا که وقتی چیزی بهش میگم میره و چند روزی ناپدید میشه . ولی بالاخره اومد و گفت : اون و زنش با این درخواست موافق هستن ولی تصمیم گرفتن بعد از این اتفاق برای همیشه از اینجا دور بشن
-:یعنی عمو محمد چهارتا بچه داره ؟ پس برای همین از اینجا رفته ؟
اقابزرگ با سر تایید کرد . شنیده بودم رضا خواهر و برادر بزرگتری داشته که تا یک سالگی از دنیا رفته بودن . اونم بخاطر مشکلات قلبی که داشتن ... ولی رضا ..
-:ولی رضا و مریم ...
-:خانم بزرگ بهم گفته بود رضا و مریم هم اگه بچه دار بشن همین مشکل و خواهند داشت . نمی خواستم اینبار بچه های دیگه ای قربانی بشن
-:اقابزرگ ...
بهم خیره شد : باز چیه ؟ من تصمیم درستی گرفتم . من بهش قول داده بودم جلوی ازدواجشون و بگیرم که گرفتم
سرم و تکون دادم : ولی این دست شما نبود باید اجازه می دادین خودشون تصمیم بگیرن
-:چطور باید این اجازه رو می دادم ؟ در اون صورت باید به رضا می گفتم که بچه ی اونا نیست . این منصفانه نیست . این من بودم که پدر و مادر واقعیش و ازش گرفته بودم .
-:شما از اینکه رضا بفهمه بچی واقعی اونا نیست نگران نبودین از این نگران بودین که رضا شما رو نبخشه
-:اینطور نیست
-:چرا دقیقا همینطوره . الانم رضا نمی بخشتون . توی این چند روزه هر روز به بیمارستان اومده ولی هیچ وقت وارد اتاق نشده
-:اون بالاخره من و می بخشه
-:خیلی به خودتون مطمئن هستین ، اصلا خانم بزرگ از کجا این همه مطمئن بود ؟
-:نمی دونم
پوزخند زدم : اقابزرگ شما حتی اون چیزی رو که روش پافشاری می کنین نمی دونین . اینا فقط یه مشت خوابه . امکان نداره رضا بچه ی عمو محسن نباشه .
اقابزرگ با تعجب نگام کرد : تو حرف من و باور نمی کنی ؟
شونه هام و بالا انداختم : معلومه که باور نمی کنم . کدوم پدر و مادری از بچشون می گذرن ... خودتون یه بار به اون چیزی که میگین فکر کنین ... اینا همش یه شوخیه که شما دارین می کنین
-:ولی من کاملا جدیم پری ... می تونی بری از اسد و عترت بپرسی ... می تونی بری سراغ محسن و فاطمه ... حتی زینب هم می دونه .
اینبار با دهان باز نگاهش کردم ... یعنی اون شوخی نمی کرد ؟ یعنی هر چی می گفت واقعیت بود ؟ ولی چطور ممکنه ؟ این امکان نداشت . وای خدا داشتم دیوونه میشدم . منظور اقابزرگ چی بود ؟
فکر کنم بیشتر از چند دقیقه همونطور به صورت اقابزرگ خیره بودم که صدام زد .
به خودم اومدم . کاملا مسخ شده بود . با گفتن هان دوباره بهش خیره شدم .
دستش و به طرفم دراز کرد : تو نباید در این مورد حرفی بزنی
-:هان ؟
-:پری ...
ناباورانه گفتم : اقابزرگ یعنی رضا ...
-:اره دختر خوب رضا پسر محمده ...
-:ولی چطوری ؟
-:مگه نشنیدی همیشه میگیم رضا شبیه محمده . شبیه محمده چون محمد پدرشه
-:ولی چطوری؟ اخه چرا راضی شدن این کار و بکنن ؟
-:فاطمه و فرشته دوستای خوبی برای هم بودن...
متفکر گفتم : یعنی زن عمو پسرش و داده به بهترین دوستش ؟
اقابزرگ تایید کرد .
-:می دونستم واسشون خیلی سخته ... ولی نمی تونستم ناراحتی این پسرم و ببینم .
-:اقابزرگ بی انصافی کردین ... چطور دلتون اومد بچه رو از پدر و مادرش جدا کنین
-:تو هیچی نمی دونی
نیشخندی زدم و سرم و تکون دادم : حق با شماست من هیچی نمی دونم . هیچ وقتم هیچی ندونستم ... درست مثل رضا و مریم و بقیه ... حتی اگه این اتفاق هم می افتاد باید این اجازه رو می دادین تا خودشون تصمیم بگیرن ... این حق رضا و مریم بود که انتخاب کنن .
-:اونا هیچ وقت به این فکر نمی کردن . اونا همدیگر و انتخاب می کردن . عشق کورشون کرده
-:مگه شما رو نکرده بود ؟ شما که پا روی سنت گذاشتین و یه دختر از یه خانواده متفاوت گرفتین
-:ولی من می دونستم باهاش خوشبخت میشم
-:شاید اونا هم بشن . تازه الان علم کاملا پیشرفت کرده . کسی نمی تونه بگه اونا قطعا این بلا سرشون میاد ... اقابزرگ از شما انتظار نداشتم این کار و بکنین
از جا بلند شدم . کیفم و برداشتم . خودمم خوب می دونستم به هوای ازاد نیاز دارم . باید فکر می کردم . فکر می کردم تا بهتر بتونم این موضوع رو هضم کنم . این یکی از سنگین ترین چیزایی بود که تو عمرم شنیده بودم . ولی چرا اقابزرگ به من گفت ؟
قبل از اینکه از اتاق برم برگشتم و نگاهی به صورت اقابزرگ انداختم . چرا نمی تونستم ازش متنفر باشم ؟ چرا بیشتر از هر کسی دوسش داشتم ؟
این مرد برای من با ارزش تر از هر کسی بود .لبخندی به روش زدم و گفتم : برمی گردم .
خودمم نمی دونستم چرا این حرف و زدم . شاید چون نگاه ناراحتش و نمی تونستم تحمل کنم بهش امید دادم که زود برمی گردم .
از اتاق بیرون زدم . کیفم و روی دوشم انداختم و به راه افتادم . از کنار بیمارا و پرستارهایی که در حال رفت و امد بودن گذشتم و همونطور پیش رفتم . به پله ها که رسیدم یادم افتاد باید با اسانسور پایین می رفتم ولی دیگه زمانی برای برگشتن نداشتم . از همون پله ها سرازیر شدم . خودم و به دیوار سفید رنگ نزدیک تر کردم و سعی کردم با تکیه بهش از پله ها پایین برم .
یعنی رضا پسر عمو محسن نبود . پسر عمو محمد ... ولی چطوری ... چرا حاضر شدن بچه اشون و بدن به کس دیگه . مگه اون بچشون نبود ؟ وای خدای من اقابزرگ تو باهام چیکار کردی ؟ دارم دیوونه میشم .
زنگ گوشیم به صدا در اومد . دست توی جیب مانتوی نفتی ام بردم و بیرونش کشیدم .
بدون اینکه نگاهی به صفحه بندازم اون و به گوشم نزدیک کردم .
صدای مامان بلند شد : پری کجایی ؟
-:هان ؟
کمی فکر کردم : تو بیمارستانم .
-:بسه دیگه ... رضا نیومد ؟ گفتم بیاد اونجا تا تو پاشی بیای ... دو سه روز دیگه عروسیته ... اینجا خونه توئه ها من دارم می چینمش ...
چند لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم : من کارتون و قبول دارم ... یکی دوساعت دیگه میام ...
-:زود بیا ...
انگار ماامان جلوم بود که سرم و تکون دادم : باشه
گوشی رو قطع کردم . نگاهی به پله های باقی مونده انداختم ... کاش با اسانسور میومدم . تمام چیزی که بهش فکر میکردم رضا بود که عذاب اورتر از همیشه به نظر میومد ...
تنها کسی که می تونست در این مورد بهم اطلاعات بده بزرگترین نوه اقابزرگ بود ... روی پویا که نمی تونستم حساب کنم ... پس شماره فرزانه رو گرفتم .
با شنیدن صداش پشت گوشی اروم سلام کردم.
چند لحظه ای سکوت کرد. صدای گریه بچه به گوش می رسید . گفت : سلام بفرمایید .
-:پری ام فرزان ... خوبی ؟
-:پری ؟ پریسا توئی ؟
-:اره خودمم ...
-:خوبی دختر ؟ چه عجب یادی از من کردی ؟
-:همینطوری تو چطوری ؟ کی داره گریه می کنه ؟
-:بچه هان داشتن دعوا می کردن ولشون کن الان اروم میشن . چه خبر عروس خانم ؟ چطوری ؟ چه عجب ؟ یادی از فقیر فقرا کردی ... همه خوبن ؟ عمو ... زن عمو ... اقابزرگ خوبه ؟
-:همه خوبن فرزان ... بچه ها چطورن ؟ شوهرت
-:اونا هم خوبن ... شیطونی می کنن ... چی شده پری جای نگرانی که نیست
-:نه بابا . نگرانی کجا بود . فرزان می خواستم یکم باهات حرف بزنم
-:جونم بفرما
-:فرزان این چیزایی که می خوام باید بین خودمون بمونه . باشه ؟
-:حتما پری .... دارم دیوونه میشما چی می خوای بگی ؟
-:فرزان تو بزرگترین نوه هستی ... حتما اینا رو می دونی ... بهم بگو در مورد رضا چی می دونی ؟
فرزان خندید : وای دختر این چه سوالیه . یعنی چی که در مورد رضا چی می دونی ؟ تو که رضا رو بهتر از من میشناسی
سرم و اروم تکون دادم : نه بزار یه جور دیگه بگم در مورد بچه های عمو محمد چی می دونی ؟
فرزانه کمی مکث کرد و بعد گفت : خوب عمو محمد همونطور که می دونی سه تا بچه داره ... رهام و رها و رویا ...
لبخند تلخی زدم : بچه چهارمش چی ؟
فرزانه اینبار کاملا سکوت کرد .
صداش زدم : فرزانه ؟
-:کی بهت گفته پری؟ ؟ ؟
مکث کردم . یعنی واقعیت داشت . یعنی اقابزرگ در سلامتی کامل این راز و برملا کرده بود ؟به خودم اومدم .
-:مهمه ؟
-:اره ...
-:اقابزرگ
-:شوخی نکن .
-:جدیم فرزان ... من هنوزم باورم نمیشه این واقعیت داشته باشه
-:ولی واقعیت داره . نمی دونم چرا اقابزرگ این و بهت گفته
-:حالا که گفته ... می خوام بیشتر بدونم
-:چرا از خود اقابزرگ نمی پرسی؟
-:اون حرفی نمیزنه ! فرزان خواهش می کنم بگو ... اقابزرگ خیلی پیچیده حرف می زنه . چطور ممکنه ؟ یعنی رضا بچه عمو محمده ؟
فرزان نفس عمیقی کشید : اره ... رضا کوچیکترین بچه دایی محمده ...
فرشته جون ... یکی از دوستان زن دایی فاطمه بود ... اون موقع ها مامان و فهمیه جون ... میفهمی که کی رو میگم ... منظورم خواهر زن دایی فاطمه هست ... دوستای صمیمی بودن و توی این رفت و امد ها مامان فرشته جون و می بینه و پیشنهاد می کنه اون و بگیرن واسه دایی محمد .
-:ولی عمه زینب خیلی وقته با فهمیه جون رفت و امد نمیکنه .
-:اره خوب ... وقتی مامان رفت اصفهان ... رفت و امد هاشون کم شد . بعد هم بخاطر این ماجرا کل روابطشون بهم خورد . اخه فهیمه جون زن دایی فرشته رو مثل خواهرش دوست داشته .
-:خوب
-:هیچی دیگه بعد از یه مدت هم اولین بچه دایی محمد به دنیا میاد که از قضا دوقلو بودن . منظورم رها و رهامه .
-:اره ... بعد
-:یه سال بعد از تولد بچه ها دایی محسن با فاطمه جون ازدواج کرد . اولین بچشون چند ماه قبل از رویا به دنیا اومد .


اب دهنم و قورت دادم . وارد حیاط بیمارستان شدم و به طرف نیمکتی ابی رنگ به راه افتادم .
فرزانه ادامه داد : ولی پسری که به دنیا اومده بود بیماری قلبی داشت و نارس بود ... از طرفی دکترها احتمال می دادن این نارس بودن روی ذهنش هم تاثیر داشته باشه . چند ماه بعد رویا به دنیا اومد . اقابزرگ گفت رویا باید زن سامان بشه . منظور بچه دایی محسنه . پسری که به دنیا اومده بود اسمش سامان بود .
-:یعنی اقابزرگ می خواست که سامان با رویا ازدواج کنه ؟
-:اره دقیقا
-:بعدش چی شد ...
-:سامان که یه ساله شد دکترا تشخیص دادن سامان از لحاظ ذهنی هم مشکلاتی داره ، زن دایی داغون شد ... اقابزرگی کلی ناراحت بود ... ولی کسی که بیشتر از همه دایی محسن و زن دایی رو حمایت می کرد فرشته جون بود .واقعا می تونم بگم اون درست مثل اسمش فرشته بود .
-:رضا چی ؟
-:اون موقع رضا به دنیا نیومده بود . یه سالی همینطوری گذشت . سامان درسته بزرگ میشد ولی هنوزم درست مثل یه بچه تازه به دنیا اومده بود . رویا راه رفتن یاد گرفت . کم کم زبون باز کرده بود که سامان مرد ...
دهنم باز موند .نگاهم افتاد به دختر بچه ای که بهم خیره شده بود . به سرعت سرم و پایین انداختم : من فکر می کردم موقع تولد مرده
-:نه حدود سه سال داشت که مرد .
-:زن عمو چی شد ؟
-:هم زن دایی هم دایی هر دو تا خیلی داغون شدن . بچه سه سالشون و از دست داده بودن . دایی پیر شد . زن دایی هم دیگه اون ادم سابق نبود . نمی دونی چه حالی داشت یه گوشه می نشست و به در و دیوار نگاه می کرد. فقط زمانی که رویا پیشش بود حرف میزد . توی همین گیر و دار فرشته جون باردار شد . اونم برای بار سوم
-:اینبار رضا رو باردار بود .
-:درسته . بارداری فرشته جون واسه زن دایی امید بود ... خانواده فرشته جون به تهران سفر کرده بودن و تنها کسی که توی اون اوضاع به فرشته جون کمک می کرد فاطمه جون بود . اونقدری که ناخوداگاه به بچه وابسته شده بود . رضا که به دنیا اومد فاطمه جون بالاخره بعد از مدتها خندید . نمی دونی چقدر خوشحال بود . شیرینی پخت ... مهمونی گرفت . رضا یه جورایی شبیه سامان بود . درست مثل اون تپل بود . موهای طلایی داشت .
-:دایی محسن خونه رو فروخت و با دایی محمد یه خونه مشترک گرفتن تا نزدیک هم زندگی کنن . و این باعث شد فاطمه جون بیشتر به رضا وابسته بشه ... چون فرشته بیشتر اوقات با رویا و بچه ها درگیر بود رضا بیشتر اوقات پیش فاطمه می موند .
-:و رضا کم کم به فاطمه وابسته شد .
-:اولین باری که رضا تو خونه اقابزرگ به جای اروم گرفتن تو اغوش مادرش تو اغوش فاطمه رفت اقابزرگ این پیشنهاد و داد . پیشنهادی نفس گیر که حتی صدای فاطمه رو هم در اورد . فاطمه اعتراض کرد و گفت راضی نیست رضا رو از خانواده اش جدا کنه . ولی مرغ اقابزرگ یه پا داشت . حتی خانم بزرگم واسطه شد ولی اقابزرگ کوتاه نیومد که نیومد .
-:مثل همیشه لج کرده بود .
فرزانه خندید : اره لج کرده بود .
فرشته بچه رو به فاطمه داد و تصمیم گرفتن از ایران برن ... البته اینطور گفتن .
سه روز بعد از اینکه رضا به فاطمه و دایی محسن داده شد دایی محمد و فرشته جون با بچه ها از ایران رفتن .
-:و هیچ وقتم یادی از اطرافیان نکردن
-:چرا ... دایی محمد هنوزم با اقابزرگ در ارتباطه ... حتی گاهی با بابای تو و مامان من هم صحبت می کنه .
-:و مریم و رضا ؟
-:یه سال بعد مریم به دنیا اومد ... مریم که به دنیا اومد اقابزرگ می خواست بازی رویا و سامان و تکرار کنه . ولی اینبار همه مخالفت کردن . کسی جرات نداشت بگه بخاطر رویا و سامانه اینبار گفتن شاید وقتی بزرگ بشن هم و نخوان . اقابزرگ هم گفت پس بهتره جلوی این و بگیرن که رضا و مریم عاشق هم بشن
-:ولی کسی نتونست جلوشون و بگیره
-:همینطوره .خانم بزرگم یکی از اون مخالفای این رفتار های اقابزرگ بود . تا وقتی زنده بود خیلی جلوی اقابزرگ و می گرفت . ولی بعد که فوت کرد همه چیز بهم ریخت . اقابزرگ اینبار شدید تر شروع کرد به لجبازی ... اینارو که دیگه خودت می دونی
-:اره دستت درد نکنه
-:خواهش می کنم . کلی حرف زدم دستم واسه چی درد کنه ؟
-:اذیتت کردم
-:تا باشه از این اذیت ها ... حالا چرا اقابزرگ این راز و به تو گفته ؟
-:چون دلیل ممانعت از ازدواج رضا و مریم رو این مسئله بیان می کنه
-:چه ربطی داره ؟
-:اقابزرگ فکر می کنه بچه رضا و مریم هم مثل سامان میشه
-:شوخی می کنی پری
-:مگه وقت شوخیه
-:از دست این اقابزرگ ... هنوزم داره لجبازی می کنه .
فرزانه خندید .
-:چیه می خندی ؟
-:اقابزرگ شده مثل یه بچه که دلش می خواد زندگی همه رو کنترل کنه .
-:از کی تا حالا بچه ها زندگی دیگرون و کنترل می کنن ؟
-:مگه نمی دونی تو این زمونه این بچه ها هستن که حکومت می کنن خانمی
نیشخندی زدم : ایول
-:حالا که اینارو فهمیدی می خوای چیکار کنی ؟ تو نباید حرفی به رضا بزنی
متفکر گفتم : فکر نکنم بخوام به رضا حرفی بزنم .
-:پری !...
-:می دونم عزیزدلم ... من چیزی نمیگم دلم نمی خواد رضا رو ناراحت کنم . دستت درد نکنه . من دیگه باید برم .
-:باشه عزیزدلم
-:راستی کی میای ؟
-:اگه خدا بخواد فردا شب راه می افتیم ... انشاا... پس فردا اونجاییم
-:خیلی خوبه . پس می بینمت .
-:بله عروس خانم البته اگه وقت کنی و به ما هم یه نگاه بندازی
-:این چه حرفیه فرزان ...
-:شوخی کردم عزیزدلم ... برو به کارات برس ... تا بعد ... می دونم الان سرت شلوغه ... زیاد هم خودت و با این ماجرا ها درگیر نکن
-:چشم می دونم ... بچه ها رو ببوس ... خداحافظ
گوشی رو که قطع کردم می دونستم حالا می خوام چیکار کنم . اقابزرگ مثل همیشه لجبازی کرده بود . و من باید این اشتباه اقابزرگ و بهش می فهموندم . شاید بتونم با این کار قسمتی از اشتباهات اقابزرگ و جبران کنم .
بلند شدم و به طرف پذیرش به راه افتادم . باید با یک متخصص مشورت می کردم . قطعا به کمکش نیاز داشتم . ولی من نمی دونستم باید دنبال کی بگردم .
با لبخند گوشی رو به دست گرفتم و شماره فرهاد و گرفتم .
خودم و بالا کشیدم و لبخند به لب به سالن پیش روم خیره شدم .
فرهاد از اتاق بیرون اومد : خیلی خوب شده
سرم و تکون دادم : اره عالی شده .
نگاهم و بهش دوختم . با اون تیشرت مشکی و شلوار ورزشی مشکی با راه راه های سفید رنگ خوشتیپ تر از همیشه بود . مامان از اتاق بیرون اومد . ولی فرهاد چند قدمی باهام فاصله داشت و مامان و ندید . اروم سرفه کردم
-:مامان ؟
فرهاد ایستاد و به طرف مامان برگشت : دستتون درد نکنه
مامان لبخندی به روش زد : خوب شده ؟
-:عالیه مادرجون ... خیلی زحمت کشیدین
-:چه زحمتی پسرم ... وظیفمونه
-:شرمنده ام کردین ... همین که سرم منت گذاشتین و دختر دسته گلتون و بهم دادین به اندازه یه دنیا ارزش داره
مامان با خوشحالی نگاهش کرد . می تونستم ببینم از این حرف فرهاد کاملا راضی به نظر میاد . ای فرهاد چاپلوس ... دستمال دستمالی می کنه ... باید بهش جایزه دستمال کاغذی طلایی رو بدن . دستم و روی سنگ اپن گذاشتم . اگه یکم نزدیک تر بهم بود با پا یکی میزدم تو کمرش که کم چاپلوسی کنه .
از روی اپن اشپزخونه پایین پریدم . دلم می خواست برم به مامان بگم مامان می بینی دامادت چقدر چاپلوسه ... ولی نه می تونستم این حرف و پیش مامان بزنم و نه دلم می خواست این و بگم که فرهاد پیش مامان بد جلوه کنه .
مامان کاسه ی کریستال ریز نقش و روی میز جا به جا کرد : فکر کنم دیگه همه چیز درست شد .
فرهاد تشکری کرد و مامان راه اتاق خواب و در پیش گرفت . خودم و از روی اپن پایین کشیدم و به طرف فرهاد رفتم : می بینی چه مامان خوش سلیقه ای دارم .
-:من این و خیلی وقت پیش فهمیده بودم .
-:اوه ... میشه بپرسم از کجا دکی جون ؟
خندید : بازم شدم دکی ؟
-:تو هر وقت بیشتر از اونی که من بخوام فکر کرده باشی میشی دکی
دستش و دور کمرم حلقه کرد و با فشار کوتاهی پاهام و چند سانتی به جلو حرکت داد تا فاصله بینمون کمتر بشه : پس بهتره همیشه همینطور باشم
-:یادم نمیاد از این کلمه لذت برده باشی
-:من خیلی وقته از هر چیزی که به تو مربوط میشه لذت میبرم
سرم و پایین انداختم . به خودم تکونی دادم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم . ولی دستش کاملا روی کمرم بود و خیلی قوی تر از اونی که فکر می کردم من و بین اونا حفظ کرده بود : بهتره تکون نخوری
-:ولم کن ... الان مامان میاد زشته
با ارامش گفت : هنوز نیومده
نفسم و با حرص بیرون دادم .کاش جای من بود تا غر غر های مامان و میشنید ... اون وقت می خواستم بدونم به همین راحتی سعی می کرد من و بین دستاش حفظ کنه ؟
قبل از بسته شدن در نگاهم روی اپارتمان دوست داشتنی ام ثابت موند . اپارتمانی که به من و شوهرم تعلق داشت . من قرار بود اینجا زندگی کنم . و در یک کلمه «اپارتمانم »
فرهاد از خونه بیرون اومد و در پشت سرش بست . مامان چادرش و بالاتر کشید . فرهاد جلوی اسانسور ایستاد و گفت : بازم ممنونم مادر جون
مامان خواهش می کنمی گفت از کنار فرهاد که عقب ایستاده بود تا وارد اسانسور بشه گذشت . به دنبال مامان وارد اسانسور شدم فرهاد هم کنارم ایستاد .
سکوت خفه ی اسانسور و اهنگ ملایمی که پخش میشد می شکست .
فرهاد دستش و به میله ی جلوی اسانسور گرفت .
مامان پرسید : امشب که سر کار نمیری ؟
فرهاد پاسخ منفی داد تا مامان ادامه بده : پس شام و پیش ما بمون
فرهاد لبخند زد و تشکرد کرد : حتما
لبخندی به روش زدم و کیفم و روی شونه هام جا به جا کردم .
افکارم دنبال اقابزرگ چرخ می خورد . دنبال فرصتی بودم تا بتونم با پویا یا مهدی حرف بزنم .
لبخندی به روش زدم و کیفم و روی شونه هام جا به جا کردم .
افکارم دنبال اقابزرگ چرخ می خورد . دنبال فرصتی بودم تا بتونم با پویا یا مهدی حرف بزنم .
***********************
اسمان ابی که با ابرهای سفید پوشیده شده بود زیباتر از همیشه به نظر میومد . اه بلندی کشیدم . سعی می کردم نگاه خیره اقابزرگ و نادیده بگیرم و همینطور ثابت پشت این پنجره بایستم و زیبایی های پیش روم و تحسین کنم . ولی افسوس که گاهی زبونی هست که به حرف میاد و تو رو هم به گفتن مجبور می کنه ... مثل اسمم که چند بار زیر لب اقابزرگ تکرار شد و وادارم کرد چشم از تابلوی پیش روم بردارم و به طرفش برگردم .
نگاهم و که به خودش دید گفت : چی می خوای بگی ؟
-:چیز مهمی نیست
-:اگه چیز مهمی نبود اینطور برای گفتنش سر و کله نمیزدی
-:گاهی فکر می کنم اونقدر رفتارتون منطقیه که در برابرتون کم میارم ... و گاهی اونقدر بچگونه رفتار می کنین که دلم می خواد مثل بچه ها تنبیهتون کنم .
-:تو وروجک می خوای من و تنبیه کنی ؟
سرم و تکون دادم : اره ... الان باید یه تنبیه حسابی بشین
-:و دلیلش ؟
-:دلیل منطقی داره ... خودخواهی
-:یعنی من خودخواهم
-:دقیقا
-:تو یه الف بچه واسه من درس زندگی می دی
-:وقتی زندگی دیگرون و بازیچه می کنین همین یه الف بچه مجبور میشه به شما درس زندگی بده
-:بازم می خوای در مورد زندگی رضا و مریم بحث کنی ؟
دستام و توی هم قفل کردم و به تخت نزدیک شدم : اره اقابزرگ .... ولی اینبار نمی خوام تنها در مورد رضا و مریم حرف بزنم
خوب می دونستم حرفایی که می خوام بزنم باعث میشه دیگه هیچ وقت اطراف اقابزرگ پیدام نشه ... نه بخاطر تند بودن حرفام .... من پرو تر از این حرفا بودم . به خاطر خجالتی که از حرفا داشتم نباید نزدیک اقابزرگ میشدم . خودمم نمی دونستم چطوری می خواستم این مسئله رو بیان کنم ولی باید می گفتم شاید بهانه ای میشد تا اقابزرگ به خودش بیاد
اقابزرگ جدی و بلند گفت : خوب
سرم و پایین انداختم و همونطور که لبام و می کشیدم گفتم : در مورد فرخ و شهرزاد هم هست
اقابزرگ با لبخند گفت : به زودی بچه دار میشن ؟
پوزخندی زدم و سر بلند کردم . زیادی بی پروا شده بودم جوری با اقابزرگ صحبت می کردم که هیچکس نمی تونست و به خودش جرات نمی داد اینطور باهاش حرف بزنه ولی من ... برای گفتن اون حرفا لازم بود که اینطور حرف بزنم .
اقابزرگ منتظر نگاهم می کرد .
دنبال کلمات مناسبی می گشتم که بتونم منظورم و به اقابزرگ بگم .
بالاخره بعد از کلی بالا و پایین کردن نگاهم و از اقابزرگ گرفتم و گفتم : اگه شهرزاد عروس فرخ بود شاید الان باید بچه دار میشدن .
سکوت اتاق و فرا گرفت . همه چیز در سکوتی کشنده فرو رفته بود .
سر بلند کردم تا ببینم اقابزرگ چرا سکوت کرده که با چشمای گرد شده ی اقابزرگ رو به رو شدم .
صداش کردم : اقابزرگ
بعد از چند بار تکرار به خودش اومد : پری اصلا شوخی خوبی نیست ... بهتره بری دنبال کارات بچه ...
نگاهم و ازش دزدیدم : شما حق دارین من یه بچه ام که زیادی چرت و پرت میگم ... پس بهتره قبل از رفتن یه چند تا چرت و پرت دیگه هم بگم و برم .
به طرف کیفم که روی صندلی بود رفتم و بسته ای بیرون کشیدم : اگه در مورد شهرزاد و فرخ حرفم و باور ندارین می تونین از خودشون بپرسین ... یا حتی می تونین از یه پزشک بخواین قضاوت کنه هرچند شما که حرف هیچ پزشکی رو قبول نمی کنین ... اگه قبول می کردین قبل از اینکه در مورد رضا و مریم تصمیم بگیرین می رفتین سراغ یه پزشک تا بفهمین این اتفاق یک در صد می افته .
اقابزرگ با صدای بلندی گفت : بسه ...
سرم و تکون دادم : چی شد ؟ حرفام سنگین تموم شد ؟ متاسفم که باید ادامه بدم . متاسفم که شما امروز نمی تونین هیچ جوری جلوی من و بگیرین . اگه با این کارم شده فکر کنین احترام نمی زارم . اگه می خواین فکر کنین من بی ادب ترین نوه ی شما هستم . اگه قرار باشه برای همیشه از خانواده طرد بشم ولی باید حرف بزنم و بگم شما نه یه اشتباه چند تا اشتباه داشتین
قدم جلو گذاشتم و کاملا کنار اقابزرگ ایستادم . بسته ای که توی دستم بود و توی دستاش که در هم قفل شده بود رها کردم و ازش دور شدم : بهتره یه نگاهی به عکسای عروس زیباتون بندازین ... عروسی که بدون هیچ تحقیقی توی فامیل راه دادین ... دختر بهترین دوستتون ... دختر حاج اسماعیل بزرگ ... خواهر همون برادرهای با غیرت .
اقابزرگ با دستهای لرزان پاکت و بالا اورد .
همونطور که اقابزرگ عکسها رو از پاکت بیرون می کشید تمام حواس من پر کشید به دو روز پیش که در برابر فرهاد ایستادم و ازش خواستم لیلا رو تعقیب کنه .
اقابزرگ با دستهایی لرزون عکس ها رو روی ملفحه ابی رنگ ولو کرد . می تونستم ببینم نفسهاش تند تر شده : این امکان نداره
قدمی به طرفش برداشتم : اقابزرگ ؟

ناباورانه بهم خیره شده بود .
کنارش ایستادم . خدایا نکنه بلایی سرش بیاد ؟ وای عجب غلطی کردم .
سر بلند کرد و تو چشمام خیره شد : تو می دونستی ؟
نه انگاری حواسش سر جاشه . خوب خدا روشکر . سرم و به علامت بله تکون دادم .
اقابزرگ با خشم دستاش و مشت کرد : پس چرا حرفی نزدی ؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : وقتی بزرگترا سکوت کرده بودن من چرا باید حرف میزدم؟
به تندی به طرفم برگشت : بزرگتر ها ؟
بهش نگاه کردم : البته . همه می دونستن لیلا چطور ادمیه
-:من ... مَن ...
میان حرفش دویدم : اره اقابزرگ شما اشتباه کردین . همونطور که به فرخ اجبار کردین با شهرزاد ازدواج کنه ...
-:اونا با هم بزرگ شده بودن
-:اره واسه همینم فرخ شهرزاد و مثل خواهرش می دونست . مگه من الان باید با رضا ازدواج کنم ؟ منم با رضا بزرگ شدم . فرخ همیشه به شهرزاد محبت می کرد ولی وقتی حرف ازدواج اومد وسط چقدر تکرار کردن همدیگر و مثل خواهرو برادر دوست دارن ؟
-:بعد از زندگی دیدشون عوض می شد ! اونا مناسب هم بودن . از همون بچگی قول شهرزاد و از پدرش گرفته بودم .
-:میبینین شما هنوزم دارین زور میگین . چرا به جای اونا تصمیم میگیرن ؟ یه بار از خودتون پرسیدین شاید تصمیمتون اشتباه باشه ؟
-:چون یه تصمیم اشتباه گرفتم و لیلا رو انتخاب کردم قرار نیست تصمیماتم اشتباه باشه
پوزخند زدم : شما هنوزم باور ندارین زندگی فرخ و شهرزاد رو هم خراب کردین . اقابزرگ می دونین چرا اونا توی مهمونی شرکت نکردن ؟ نه نمی دونین ! چون همه سکوت کردن تا شما اروم باشین . قرار نیست چون بزرگتر بودین اینطور اونا رو تو مشت خودتون بگیرین ! بچه هاتون سکوت کرده بودن . اونا هیچ وقت نخواستن انتخابی کنن و به تمام دستورات شما عمل کردن ... همینم باعث شد شما فکر کنین می تونین تو زندگی نوه هاتونم دخالت کنین . ما بهتون احترام میزاریم . هیچ وقت نمی تونستیم بهتون بی احترامی کنیم چون دوستون داریم . اقابزرگ تمومش کنین . اعتراف کنین که اشتباه کردین . نمی دونم چرا رضا زیر بار رفت . کاش بودین و می دیدین توی بازار چه رفتاری با لیلا داشت . کاش می دیدین چطور لیلا رو پیش ما بی ابرو می کنه ولی واسش مهم نیست چون لیلا واسش مهم نیست . من نمیخوام طرفدار لیلا باشم ولی لیلا هم در هر شرایطی شخصیتی داره برای خودش و نباید بهش توهین کرد ولی به لطف شما رضا هر روز و هر ساعت این کار و انجام میده .
نفس عمیقی کشیدم : فرخ تا نصفه های شب بیرون از خونه می مونه چون دلش نمی خواد سری به خونه بزنه . و مریم ؟ به نظرتون مریمی که چند روز پیش به عیادتون اومده بود همون مریم شاد همیشگیه ؟
دیگه حرفی برای زدن نداشتم . چیزهایی که باید می گفتم و گفته بودم . خم شدم و عکسایی که تو اغوش اقابزرگ بودن و جمع کردم . اقابزرگ بیخیال به رو به رو خیره بود . نمی دونم تو اون دیوار سفید چی دیده بود که اونطور بهش خیره شده بود ... شاید هم اونجا گذشته رو میدید . به هر حال عکسا رو توی پاکت ریختم و توی کیفم گذاشتم .
-:من دیگه میرم اقابزرگ ... فردا نمی تونم به دیدنتون بیام . اگه هنوزم تصمیم داشتین تو مراسم ازدواج نوه گستاختون شرکت کنین من با تمام وجود منتظرتون می مونم . چون دلم نمیخواد فردا بدون حضور شما ...
اب دهنم و قورت دادم و زمزمه کردم : دلم می خواد فردا باشین . می خوام کسیایی که دوسشون دارم باشن . امیدوارم ناامیدم نکنید .
دستم به دستگیره در نرسیده صدای اقابزرگ بلند شد : پریسا ...
پریسا ... چرا پریسا ؟ یعنی چی می خواست بهم بگه ؟ یعنی همه چیز بینمون خراب شد ؟ یعنی دیگه دوسم نداره که اینطوری صدام زد ؟ چشم روی هم گذاشتم .
اقابزرگ زمزمه کرد : رضا می خواست به وصعیت اخر من عمل کنه . من ازش خواستم اخرین خواسته من و انجام بده .
به طرفش برگشتم : چی ؟
-:من بهش اجبار کردم لیلا رو عقد کنه
ساکت شدم . حرفی واسه گفتن نداشتم . اقابزرگ مثل همیشه از علاقه ما به نفع خودش استفاده کرده بود . پس اینطوری رضا رو وادار کرده بود لیلا رو عقد کنه ؟ به همین اسونی رضا کوتاه اومده بود ؟
-:رضا فقط به این دلیل کوتاه نمیاد
-:اره ولی وقتی قسمش بدی تا اخرش میره
-:به چی قسمش دادین ؟
-:دیگه بهتره بری ...
-:اقابزرگ
قبل از اینکه من ادامه بدم ملفحه رو روی سرش کشید و دراز کشید .
برگشتم و از اتاق بیرون رفتم . وای اگه الان ولم کننن این اقابزرگ و ...
زیر لب لا الهی گفتم و گوشیم و بیرون کشیدم . شماره شهرزاد و گرفتم : سلام کجایی ؟
-:پری من تو تاکسی ام پنج مین دیگه میرسم
-:خیلی خوبه می بینمت .
گوشی رو قطع کردم و اینبار شماره خونه فرخ و گرفتم . از شهرزاد خواسته بودم قبل از بیرون اومدن از خونه تلفن و روی ایفون تنظیم کنه . بعد از شنیدن صدای بوق مشغول صحبت شدم : سلام شهرزاد خوبی ؟ چه خبرا ؟ خونه نیستی گوشی رو بر نمیداری ؟ یا خوابیدی ؟ در هر حال زنگ زدم بگم سیا امروز در مورد تو ازم پرسید . بهش گفتم بیخیالت بشه تو شوهر داری ... خیلی ناراحت شد . منم بهش گفتم که می خوای از فرخ جدا بشی ... سیا هم تمایل داره بعد از طلاق بیشتر باهات اشنا بشه . اومدی باهام یه تماس بگیر ... می بوسمت عزیزدلم . شب خوش
خودمم نمی دونستم سیا کیه . امیدوار بودم فرخ نخواد سیا رو ببینه چون هیچ کسی به اسم سیا سراغ نداشتم که به فرخ نشون بدم . سیامک هم بد نبودا ... میشه بهش گفت سیا ...
از بیمارستان بیرون اومدم . کیفم و روی دوشم انداختم و از پله ها پایین رفتم .
جلوی بیمارستان برای تاکسی دست بلند کردم : ولیعصر ...


______________________________________
شهرزاد با ذوق دستاش و بهم کوبید : نمی دونی پری سر شام همچین نشسته بود انگار روی تیغ نشسته . همش می گفت : شهرزاد . بله که می گفتم می گفت هیچی هیچی . مهم نیست . بالاخره هم طاقت نیاورد و گفت : می خوای طلاق بگیری ؟ منم مظلوم نمایی کردم و گفتم : وقتی من و نمی خوای خوب دلیلی نداره باهات زندگی کنم . بهتره از زندگیت برم بیرون تا تو بتونی به زندگیت ادامه بدی ...
با هیجان گفتم : خوب چی گفت ؟
ابروهاش و بالا انداخت .
اخم کردم : بگو دیگه
-:به تو چه ؟ تو خجالت نمی کشی تو روابط ما دخالت می کنی ؟
خانم ارایشگر قسمتی از موهام و توی دستش گرفت و کشید .
صورتم در هم رفت : وای ارومتر ...
با مهربونی گفت : ببخشید اذیت میشی
لحن مهربونش باعث شد لبخندی به روش بزنم .
شهرزاد ادامه داد : هیچی دیگه ... بلند شد رفت تو اتاقش
لبام و روی هم فشردم : واسه این همچین ذوق کردی ؟
شهرزاد چشمکی زد : خوب اینم خوبه که معلومه حسودیش شده
چپ چپ نگاهش کردم : من بیشتر از اینا از فرخ توقع داشتم . باید یه فکر دیگه بکنم . انگار تا من این سیا رو رو نکنم فرخ کوتاه نمیاد ...
شهرزاد به ارومی زمزمه کرد : سیا کیه ؟
دندونام و روی هم فشردم و بهش نشون دادم : یعنی تو رفتی خونه اون تلفن و کنترل نکردی ؟
-:چرا ...
-:پس نشنیدی من چی گفتم اونجا ؟
-:هیچی نبود که
چشمام برق زد . نیشم باز شد : یعنی پاکش کرده ...
-:چی رو ؟
نگاه کوتاهی به شهرزاد انداختم : این بیچاره فرخ حق داره . اخه دختر یه ذره عقل داشته باش
خانم ارایشگر خندید .
چشم غره ای بهش رفتم و ادامه دادم : شهرزاد باید ادامه بدیم ... خودم یه فکری واسش می کنم
شهرزاد لبخندی زد .
پرسیدم : خیلی مونده ؟
خانم ارایشگر با ناز گفت : عروس به این عجولی ندیده بودم .
نیشخندی زدم و با تمسخر گفتم : متاسفانه من زیادی عجولم میشه زودتر تمومش کنین ؟ کلی کار دارم .
سکوت کرد و چیزی نگفت . می دونستم تند رفتم ولی اصلا حال و حوصلش و نداشتم .
شهرزاد از جا بلند شد و رو به روی اینه ایستاد : چطور شدم ؟
سر بلند کردم و به صورت سفیدش خیره شدم . لبخند زنان گفتم : عالی شدی
تشکری کرد : مرسی .
مطمئنا فرخ شهرزاد و دوست داشت ولی براش سنگین بود که بخواد قبول کنه مجبوره همونطور که اقابزرگ می خواست زندگی کنه . اون لج کرده بود هم با اقابزرگ و هم خودش . دلم براش می سوخت . همونطور که دلم برای رضا و مریم می سوخت حتی برای لیلا که قربانی خود خواهی های اقابزرگ شده بود . کاش می دونستم الان تو ذهن اقابزرگ چی می گذره . کاش بودم و می تونستم دونه به دونه رفتارهاش و تجزیه و تحلیل کنم . افسوس که اینجا بودم و باید برای مراسم فردا اماده میشدم . بر خلاف پرگل که ادعا می کرد ذوق و شوق داره من هیچ حسی نداشتم . احساس می کردم این کاریه که باید انجام بدم . نه خوشحال بودم و نه از خود بی خود ... فقط به این فکر می کردم اینم قسمتی از کارای روزانه ام هست . مثل رفتن به مدرسه یا دانشگاه یا حتی چای بردن برای اقابزرگ ...
نمی دونم چرا ... شاید چون هنوزم ته دلم احساسی به میثم داشتم . چقدر این روزا دلتنگش بودم . چقدر دلم می خواست بود و با حرفاش ارومم می کرد . یا حتی به وجود فرهاد هم احتیاج داشتم . دلم می خواست باشه تا من و توی اغوشش پناه بده . انگار می ترسیدم و دلم می خواست از این ترسم فرار کنم جایی که می دونستم اونجا ارامش و پیدا می کنم .
دلم یه خواب راحت می خواست . خوابی که بدونم وقتی بیدار میشم همون پریسای شش ساله ام که روی پاهای اقابزرگ نشسته و به بازی مریم و رضا نگاه می کنه . دلم برای گذشته ها تنگ شده بود . دلم برای تمام خاطرات گذشته ام تنگ شده بود . شایدم واقعا دلتنگ بودم ... ولی دلتنگ چی ؟ دلتنگ گذشته ؟
یا دلتنگ اینده ؟ اینده ای که نمی دونستم چه سرنوشتی برام رقم زده بود ؟
اصلا داشتم چیکار می کردم ؟ فردا اخرین روز مجردیم بود . روزی که از صبح تا شب باید در کنار فرهاد می بودم و برای همیشه در کنار اون بودن و تجربه می کردم . مردی که بیشتر از نه سال از من بزرگتر بود ... باید مردی رو قبول می کردم که مادرش همچنان باهام سنگین برخورد می کنه و خواهرش سعی می کنه ثروت خانوادگی و فرهنگ خانوادگیشون و به رخم بکشه . ولی من این مرد و دوست داشتم با وجود مادرش ... با وجود خواهرش ... بازم دوسش داشتم . دوست داشتم میون بازوی هاش قرار بگیرم و سرم و روی سینه اش بزارم . دوست داشتم تو صورتش نگاه کنم و لبخند بزنم . دلم می خواست تو نگاهم ارامش و پیدا کنه همونطور که من سعی می کردم توی نگاهش دنبال ارامش باشم .
با صدای ارایشگر به خودم اومدم . موهای رنگ شده ام و روی صورتم ریخت : می پسندی ؟
نگاهی به موهای کاکائویی که کاملا گرد شده بودند انداختم . با پوست گندمی صورتم ترکیب خوبی ساخته بود . لبخندی روی لبم نشست . از تصویر خودم توی اینه پیش روم خوشم اومد . دلم می خواست از جا بلند بشم و با انگشتام دستی روی صورت تصویرم بکشم .
زیر لب تشکری کردم و دستم و بالا بردم و چند تار مو بین دستام گرفتم و پرسیدم : تا فردا که خراب نمیشن ؟
ارایشگر مغرور به خود گفت : نه ... من روش خیلی کار کردم و مطمئنم تا فردا خراب نمیشن
لبخند کوتاهی زدم که باعث شد گودی کوچیکی روی گونه سمت راستم پدیدار بشه .
شهرزاد با کفشای پاشنه بلندش طول سالن و طی می کرد و مشغول اس ام اس دادن بود .
به طرفش برگشتم : داری چیکار می کنی ؟
انگار تو دنیای دیگه ای باشه به طرفم برگشت :هوم ؟
با شیطنت گفتم : به کی اس میدی ؟ به سیا ؟
-:سیا کیه ؟
-:وای شهرزاد ... حواست کجاست ؟
کمی این پا و اون پا کرد و با لرزش گوشی توی دستش دوباره به راه افتاد و تمام حواسش جمع اس ام اس شد .
از جا بلند شدم . موهام و بالای سرم جمع کردم و با کش صورتی رنگی که روبان های سفید ازش اویزون بود بستم و به طرف شهرزاد قدم برداشتم . کنارش ایستادم و دستم و روی دستش گذاشتم . به طرفم برگشت : تموم شد ؟
-:اره . نمی خوای بری ؟
گوشی رو به طرفم گرفتت : اس ام اس های فرخ و بخون ؟
گوشی رو از دستش گرفتم : فرخ اس می داد ؟
با سر تایید کرد . پرسیدم : کجاست ؟
-:مغازه بود . ولی فکر کنم الان باید بیرون باشه . گفت میاد دنبالم . می خواد باهام حرف بزنه .
لبخندی به روش زدم : این که خوبه
کلافه گفت : هان ؟ اره ...
یکدفعه به طرفم برگشت و صاف جلوم ایستاد : پری اگه بخواد طلاقم بده چی ؟
سرم و به چپ و راست تکون دادم : نمیده نگران نباش
ولی خودمم مطمئن نبودم . از برخورد فرخ هیچی نمی دونستم . کاش می تونستم بدونم توی ذهنش چی می گذره . اگه به سرش میزد که شهرزاد و طلاق بده چی ؟ تا اخر عمرم خودم و نمی بخشیدم .
با شیطنت کنار فرخ ایستادم : شهرزاد و ندیدی ؟
دستپاچه نگاهم کرد : هان ؟
لب پایینم و به دندون گرفتم : شهرزاد کجاست ؟
-:نمی دونم . فکر کنم رفت بیرون
ابروهام و بالا کشیدم : اونجا نبودا ...
دستش و بلند کرد و بین موهاش کشید : نمی دونم
اه بلندی کشیدم : نمی دونم این دختر کجاست ؟ هر وقت باهاش کار دارم پیداش نمی کنم .
راه در خروجی رو در پیش گرفتم .
فرزانه از ساختمون رو به رو بیرون اومد و در همون حال به عمه زینب که نوه هاش و کنارش گرفته بود و روی تخت نشسته بود گفت : اتاق اقا بزرگ و تمیز کردم . دیگه چی ؟
مامان با سینی بزرگ وارد حیاط شد : دستت درد نکنه فرزانه جان بیا این برنج رو یه نگاه بنداز ... دیر وقته بزارم روی گاز
فرخ دستش و توی جیب شلوارش فرو کرد : من برم یه دوری بزنم میام .
سرم و تکون دادم . واسه چی به من توضیح میداد ! مگه من می خواستم بدونم کجا داره میره .
لحظه ای پیش از جلوی چشمام گذشت . بشقاب به دست وارد راهرو شدم و به طرف اشپزخونه می رفتم که نگاهم به اتاق رو افتاد . فرخ چنان با هیجان شهرزاد و در اغوش کشیده بود . اگه جرات داشتم می ایستادم و نگاه می کردم ولی افسوس که من بچه ی خیلی خوبیم و راهم و گرفتم و وارد اشپزخونه شدم . حالا هم شهرزاد غیب شده بود و فرخم دستپاچه بیرون می رفت .
زن عمو معصومه صدام کرد : پری کجایی ؟ بیا وسایلت و جمع کن دیگه
به سرعت از اتاق بیرون زدم : اومدم .
مریم جلوی پله ها نشسته بود . با پام ضربه ای به پهلوش زدم : بیکار نشین
سر بلند کرد : چیکار کنم ؟
-:مثلا ... مثلا ...
-:بیا برو ببین مامان چیکارت داره !
از پله ها سرازیر شدم .
مامان سبد میوه ها رو توی دستم گذاشت : زود باش جمع و جور کن .
شهرزاد وارد حیاط شد . نگاهی بهش انداختم : کجایی خانمی ؟
بهم خیره شد . به سرعت نگاهش و ازم دزدید و به طرف ساختمون رفت .
دلم می خواست دنبالش برم ولی سبد میوه ها رو برداشتم و به طرف حوض رفتم . باید اینا رو می شستم . امیدوار بودم فرصتی پیدا کنم تا بتونم باهاش حرف بزنم .
***************************************
جا نمازم و وسط اتاق پهن کردم . چادرم و به سر کشیدم و رو به قبله ایستادم .
بعد از اذان دستام و بالا اوردم و نیت کردم .
بعد از نماز نشستم و دستام و توی اغوشم به سمت بالا گرفتم
بعد از نماز نشستم و دستام و توی اغوشم به سمت بالا گرفتم : خدایا شکرت . واسه همه ی روزی هات شکرت . واسه همه چیزی که دادی و ازم گرفتی شکرت . اگه دادی حتما لایقش بودم و صلاح دونستی و اگه ازم گرفتی حتما لیاقتش و نداشتم . سپاس خدایا ...
زندگی من داره اینطور پیش میره واسه دیگرون هم ارزوی موفقیت می کنم . خدایا کمک کن زندگی رضا و مریم خوب پیش بره ... خدایا کمک کن فرخ و شهرزاد خوشبخت بشن . خداجون دلم می خواد بچه هنگامه و مهدی سالم به دنیا بیاد . تو خودت که مواظب پسر کوچولوشون هستی . می دونم خیلی بزرگی ... یه دختر کوچولو هم به پرگل و مهرداد بده . می خوام کاری کنم پسر مهدی عاشق دختر مهرداد بشه .
نیشم باز شد . لبخندی روی لبم اومد : ببخشید تو کار شما فضولی می کنم ولی دلم می خواد اونا هم مثل رضا و مریم عاشق هم باشن و ولی نمی خوام یه پدربزرگ مثل اقابزرگ داشته باشن .
خدا جون مواظب بچه های شیطون فرزانه باش ... یه ذره عقلم به این دوقلو های عمه رقیه بده . پویا از زندگیش راضیه و النازم زن خوبیه . عروس خوبیم هست ... من عاشق زن داداشم هستم . بیشتر از اونا عاشق مهشیدم . خدایا مواظب باش اشکش در نیاد . خدایا به اقابزرگ عمر طولانی بده ... دلم می خواد کنارمون باشه . حتی اگه من و نبخشه .
دستم و زمین گذاشتم تا بلند بشم که پشیمون شدم و با لبخند سر بلند کردم : خدا جونم می دونی که دارم ازدواج می کنم به خوشبختی من که کمک می کنی ؟
از جا بلند شدم . سجاده رو تا کردم و روی میزم گذاشتم .
صدای مهشید بلند شد : عمه بیا شام
به طرفش برگشتم . چادرم و از سر باز کردم و روی تخت انداختم . دستی به روسریم کشیدم و به طرفش رفتم . بلندش کردم و از اتاق بیرون اومدم : همه اومدن ؟
سرش و تکون داد : همه سر میز شام جمع شدن .
مهشید و توی اغوشم بالا کشیدم و وارد اتاق شدم و سلام کردم . نگاهی به اقابزرگ که بالای میز نشسته بود انداختم . اقابزرگ اشاره ای به صندلی کنارش کرد و گفت : بیا اینجا بشین .
با تعجب به همه نگاه کردم : چرا من اونجا بشینم ؟
نگاه متعجبم روی اقابزرگ ثابت موند . بدون اینکه نگاهم کنه گفت : نشنیدی ؟
مهشید و زمین گذاشتم و به طرف صندلی رفتم . عقب کشیدم و نشستم .
سکوت بین همه برقرار بود . تمام فامیل حاضر بودن . حتی لیلا هم اومده بود و کنار زن عمو فاطمه نشسته بود .
اقابزرگ سرفه ای کرد و سکوت و شکست : امروز دوباره دور هم جمع شدیم .
سرم و پایین انداختم .
اقابزرگ گفت : همیشه دلم می خواست یه خانواده بزرگ داشته باشم . کاش خانم بزرگ بود و میدید چطور همه دور هم هستن . ولی یکی بهم یاد اوری کرد بعد از رفتنش خیلی اشتباه کردم . تا بود اشتباهاتم و بهم گوشزد می کرد ولی بعد از رفتنش کسی نبود که بهم بگه دارم اشتباه میرم .
نگاهی بهم انداخت : می خوام اشتباهاتم و جبران کنم . می دونم دیر شده ولی امیدوارم بتونم .
نگاهی به فرخ و شهرزاد انداخت : فرخ می دونم نباید بهت اجبار می کردم . شهرزاد دختر خیلی خوبیه . امیدوار بودم بتونین باهم زندگیه خوبی داشته باشین ولی دیگه اجباری نیست .
وای خدا حالا که من برای بودنشون این همه زحمت کشیدم نکنه بخواد کاری کنه اینا از هم جدا بشن . نگاه نگرانم و به اقابزرگ دوختم . نگاهی گذرا بهم انداخت و ادامه داد
-:اینبار نمی خوام اجبار کنم . خودتون در مورد زندگیتون تصمیم بگیرین . اونقدری بزرگ شدین که بخواین تصمیمات زندگیتون و خودتون بگیرین .
دوباره سکوت کرد . سر بلند کردم . همه با تعجب به اقابزرگ نگاه می کردن .
لبخندی روی لبم نشست ، رفتار اقابزرگ اونقدر تعجب اور بود که بیشترشون با دهان باز خیره بودن و فکر کنم نفس هم نمی کشیدن .
اقابزرگ دستش و روی میز گذاشت و گفت : لیلا من شرمنده ام ... از روی پدرت شرمنده ام . ولی فکر می کنم بهتر باشه رضا بره دنبال زندگیش ... دخترم بزار رضا بره دنبال اون چیزی که می خواد ... باید قبل از عقدتون این کار و می کردم ولی متاسفم که دیر متوجه اشتباهم شدم .
لیلا نگران به اقابزرگ نگاه می کرد .
اقابزرگ نگاهش و اینبار به مریم دوخت : خیلی اذیتت کردم ولی تو بزرگتر از اونی بودی که فکرش و می کردم . تو با همه ی بدی هام احترامم و نگه داشتی ... من و ببخش
اشکای مریم سرازیر شد . سرش و پایین انداخت . احساس کردم گفت : من کی باشم که بخوام ببخشم .
ولی صداش اونقدر اروم بود که به گوشام شک کردم .
اقابزرگ رو به رضا ادامه داد : قدرش و بدون .
رضا سرش و پایین انداخت .
اقابزرگ نفس عمیقی کشید : سرت و بالا بگیر مرد جوون ... تو اخرین وصیت من و انجام دادی ... ازت ممننونم که حرفم و زمین ننداختی . هر چیزی که لیلا احتیاج داشته باشه باید بهش بدی ... حالا که داری ازش جدا میشی مهریه اش و تمام و کمال بده .
رضا سر بلند کرد : چشم اقابزرگ
اقابزرگ لبخندی به روی مهرداد و مهدی زد : مهدی بچه ی تو شبیه من میشه ؟
مهدی با لبخند گفت : من از خدامه اقابزرگ
اقابزرگ سرش و پایین انداخت : نزار اشتباهات من و تکرار کنه .
عمه زینب به هق هق افتاد .
اقابزرگ لبخندی زد : خجالت نمی کشی پیش نوه هات گریه می کنی دختر ؟
بابا به حرف اومد : اقابزرگ چرا ...
اقابزرگ میان حرفش رفت و گفت : نترس اسد ... نمی میرم . می خوام برم عروسی ... دلم نمی خواد عروسی بهترن نوه ام و از دست بدم.
سر بلند کردم .
مهرداد اعتراض کرد : اقابزرگ ؟
سپیده و سمانه با هم گفتن : اقابزرگ پس ما چی ؟
اقابزرگ سرش و تکون داد : رقیه این بچه هات هنوزم که با هم حرف میزنن .
اقابزرگ رو به مهرداد گفت : چند وقت دیگه بابا میشی خجالت نمی کشی حسودی می کنی ؟
مهرداد لباش و غنچه کرد : پری هم داره عروس میشه
پویا لبخند زنان گفت : پری همیشه نوه مورد علاقه شما بوده
اقابزرگ تایید کرد : ولی الان واسم عزیزتره . توی همه ی این سالا همتون سکوت کردین ولی تنها کسی که به خودش جرات داد و حرف زد اون بود . حرفاش واسم مثل حرفای خانم بزرگ بود . درست مثل اون حرف میزد ...فرهاد ؟
فرهاد سر بلند کرد : جانم اقابزرگ ؟
اقابزرگ دست بلند کرد و روی شونه ام گذاشت : این دختر و میبینی ؟ سنی نداره ... ولی بیشتر از من و بزرگتر از من ها حالیشه . من دارم بهت جواهر میدم . وای به حالت اذیتش کنی .
-:من جرات این کار و ندارم اقابزرگ
اقابزرگ سرش و تکون داد : خوبه .
نگاهی به مامان و زن عمو فاطمه و زن عمو معصومه انداخت : عروس خانما نمی خواین به ما شام بدین ؟
تازه متوجه شدم هیچ غذایی روی میز نیست .
مامان از جا بلند شد : الان میارم .
زن عمو فاطمه و معصومه به همراه عمه رقیه دنبال مامان رفتن .
اقابزرگ دستش و برداشت و روی دستم گذاشت : خوشبخت بشی
-:ممنونم اقابزرگ
بغض کردم : واسه همه چی ممنونم اقابزرگ ...
اقابزرگ دستم و توی دستای سردش فشرد : بعد از شام زنگ می زنی با محمد صحبت کنم ؟
-:هر جا بخواین زنگ میزنم اقابزرگ . شما هر چی بخواین انجام میدم .
-:می خوام اخرین لحظه های عمرم صداش و بشونم .
-:این چه حرفیه اقابزرگ ؟
-:واقعیته دختر ... من از خدای بالای سرم وقت خواستم تا اشتباهاتم و جبران کنم .
بغضم و فرو خوردم : شما کلی وقت دارین برای زندگی
-:فحشم میدی پری ؟ به این اندازه عمر کردم کافیه ...
-:اقابزرگ
زن عمو فاطمه دیس برنج و روی میز گذاشت .
اقابزرگ دستش و بلند کرد و گفت : وقته شامه .
دلم می خواست بزنم زیر گریه . اقابزرگ خیلی مهربونی ... چطور می تونم جای خالیتون و ببینم . چقدر بزرگوارانه از کنار لیلا گذشت . حتی به روشم نیاورد که لیلا چه اشتباهاتی می کنه .
اقابزرگ ... می خواستم از جا بلندشم و از اتاق بیرون برم . ولی اقابزرگ بشقابم و از جلوی روم برداشت : برات بکشم ؟
لبخند زدم : مثل بچگیام ؟
اقابزرگ سر تکون داد : مثل بچگیات .

از پشت پرده اشکم به چشمای سیاه اقابزرگ خیره شدم .


پایان
ساعت 20:10 شنبه 1391
راز.س(شاهتوت)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۲ ، ۲۲:۲۷
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ