گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

5 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان قصه عشق ترگل» ثبت شده است

قسمت آخر رمان قصه عشق ترگل


فصل نهم

دو هفته از مرخص شدن آرمین از بیمارستان می گذشت .هفته ی اول رو دکتر گفته بود فقط باید استراحت بکنه .هفته ی دوم هم برگشت بیمارستان واونجا مشغول به کار شد.حالش کاملا خوب شده بود ...شده بود همون آرمین سابق. فقط با این تفاوت که عشقمون نسبت به هم بیشتر شده بود.
توی اتاقم بودم وداشتم کتابخونه ام رو مرتب می کردم که صدای گوشیم بلند شد.شماره ی نگین بود .
-سلام نگینیه خودم...حا..
با شنیدن هق هق گریه اش هول شدم وگفتم:الو نگین حالت خوبه؟چی شده؟
نگین با گریه گفت:ترگل شاهین برگشته ایران...
و باز با صدای بلند گریه کرد. گفتم:نگین اروم باش و بگو ببینم چی شده؟تو که منو دق دادی دختر.تو رو خدا اروم باش.
صدای گریه اش بند اومد ..ولی هنوز هق هق می کرد گفت:ترگل..شاهین برگشته وپس فردا شب...نامزدیمه.
از روی تخت بلند شدم وبا صدای بلند گفتم:چی؟نامزدی؟پس...نگین پس شهاب چی؟
داد زد:شهاب چی؟مگه اون منو دوست داره؟اگه دوستم داشت یه قدم جلو میذاشت نه اینکه بنشینه وببینه شاهین داره باهام ازدواج می کنه واونم دست روی دست بذاره.
-ولی نگین شهاب دست روی دست نذاشته.
مکث کوتاهی کرد وگفت:چی؟مگه چکارکرده؟
-ببین بین خودمون باشه ها خب؟
-باشه بابا...زود باش بگو دیگه.
-شهاب یه دوست داره که پدر این دوستش کاراگاهه.. واز اونجایی که از تیپ وقیافه ی شاهین می باره که از اون هفت خطاست ..من از شاهین برای شهاب گفتم..اونم نمی دونم چطوری تونسته بود ادرس شرکت وخونه ی شاهین رو پیدا بکنه...اینا رو به همون کاراگاهه میده واونم قول می ده که ته وتوی قضیه رو در بیاره ومدرک جمع بکنه...
نگین با هیجان گفت:خب خب بگو...چیزی هم دستگیرش شده؟
-نمی دونم..یعنی شهاب که چیزی نگفته.
با صدای گرفته ای گفت:ترگل حالا من چکار کنم؟پس فرداشب نامزدیمه.
-نمی تونی با پدرت صحبت بکنی و جلوشو بگیری؟
اه کشید وگفت:نه...بابا می گه اگر مدرکی دارم که شاهین به درد زندگی با من نمی خوره اون وقت می تونم مخالفت بکنم.
-خب من با شهاب صحبت می کنم وجوابشو بهت می دم .چطوره؟
با ذوق گفت:قربونت برم ترگل جون..به خدا خیلی ماهی.
با خنده گفتم:بسه بسه..انقدر زبون نریز. من که تورو خوب می شناسم ...جون من تا حالا شده یه بار بدون اینکه از من چیزی بخوای همین جوری با من صحبت بکنی؟
-اره فراوون...منتها انقدر زیاده که از یادم رفته.
-خیلی پررویی...حقا که لایق همون شهابی...
با تهدید گفت:مگه شهاب چشه؟
-خوبه والله...عروس هم عروسای قدیم.نه به داره نه به باره درسته داره خواهر شوهرشو قورت میده.
-ولی نگین بی شوخی منتظرما.تو رو خدا وقتی حرفای شهاب رو شنیدی بهم بگو باشه؟
-باشه..چقدر تو هولی؟خب دیگه کاری نداری؟کلی کار دارم وتو هم الان درست نقش یه مزاحم رو داری.
-بی ادب...نخیر برو به کارات برس جوجو..بای.
سریع گوشی رو قطع کرد.دختره ی پررو... کاراشو راه بنداز.. دستشو بذار تو دست اقا شهاب.. اونوقت اینجوری مزد ادمو میده..ای خدا اینم شانسه ما داریم...هیییییی....
خواستم به شهاب زنگ بزنم که یادم اومد امشب همشون شام خونمونند.بابا از عمه وعمو خواسته بود امشب رو دور هم باشیم.من هم کلی ذوق داشتم که امشب می تونم آرمین رو ببینم.راستش الان سه ،چهار روزی بود که ندیده بودمش.حسابی دلم هواشو کرده بود.
بعد از خوردن ناهار یه کم به مامان کمک کردم ورفتم توی اتاقم ویه استراحت کوچولو کردم.
عصر رفتم یه دوش گرفتم وموهامو با اتو صاف کردم وپایینش رو هم حالت دادم.این مدلیش رو خیلی دوست داشتم.یه تل به رنگ نقره ای هم به موهام زدم.یه بلوز سفید که طرح های نقره ای داشت و خیلی ناز بود ..به همراه یار همیشگیم شلوار جین سفیدم پوشیدم که روی کمرش یه کمربند نقره ای داشت.صندل های نقره ایم رو هم پام کردم وبه صورتم هم فقط کرم پودر زدم ویه کوچولو هم رژ صورتی ویه خط سایه ی نقره ای هم پشت چشمام کشیدم...روی گونه ام هم یه کم رژ گونه ی صورتی مات زدم که آرایشمو کامل کرد .مژه هام خود به خود بلند بود واحتیاجی به ریمل نداشتم پس بی خیالش شدم. ولی بعد گفتم شاید بهتر بشه ویه کم با ریمل مژه هامو حالت دادم که دیدم به به صدبرابر خوشگل تر شد وچشمامو درشت تر نشون می داد....یه پلاک نقره که به شکل قلب بود و توش حرف لاو نوشته شده بود هم به گردنم بستم ودست بند ست خودش رو هم به دستم بستم.خداییش خیلی خوشگل شده بودم...یعنی آرمین هم خوشش میاد؟...
از پله ها اومدم پایین که بابا با دیدنم لبخند زد وگفت:دختر گل بابا چه خوشگل شده...
با شرم سرمو انداختم پایین که صدای مامان رو شنیدم گفت:امیر دخترم خوشگل بود...الان باید بگی چه خوشگلتر شده.
بابا خندید وگفت:بله..هر چی شما بگید خانم...ما که حرفی نداریم.
به هر دوتاشون نگاه کردم..واقعا دوستشون داشتم وبه داشتنشون افتخار می کردم.
صدای زنگ در بلند شد.بابا رفت ودر رو باز کرد منم رفتم توی اشپزخونه که وقتی شنیدم مهمونا هستند وغریبه نیست اومدم بیرون که همزمان با آرمین چشم تو چشم شدم.
وای چه خوش تیپ شده بود...یه کت وشلوار نوک مدادی ویه پیراهن اسپرته مردونه به رنگ خاکستری هم تنش بود.بوی ادکلنش از همون جلوی در دیوونه ام کرده بود.اااا...این چرا دسته گل دستشه؟مگه اومده خواستگاری؟
ولی وقتی گفت که برای تشکر از زحمات بابا توی این مدت این گلها رو اورده... خورد تو ذوقم...توی دلم قند اب کرده بودم که الان با این تیپ واون دسته گل حتما اومده خواستگاری ولی...ای روزگار...
با عمه روبوسی کردم وبه آرمین دست دادم.دستاش مثل همیشه گرم وپر حرارت بود ..کمی دستمو فشرد وزیر لب که فقط من بشنوم گفت:سلام ...چقدر ناز شدی.
سرشو اورد نزدیک تر وگفت:ببینم نکنه می خوای امشب منه بدبخت رو سکته بدی؟
با لبخند گفتم:اولا سلام ودوما کلام....بعدش هم شما که بیشتر به خودت رسیدی...خبریه؟
لبخندش رو جمع کرد وگفت:مگه باید خبری باشه؟(وبا لحن خشکی گفت:ترگل امشب باید باهات حرف بزنم اونم خصوصی...
خواستم جوابشو بدم که دیدم نگاه عمه وبابا روی ماست. با خجالت سرمو انداختم پایین وهمراه آرمین وبقیه وارد پذیرایی شدیم تا اینکه عمو اینا هم اومدند فقط با این تفاوت که علیرضا هم باهاشون بود...علیرضا بعد از مرخص شدن آرمین.. به خواستگاریه شیدا رفت و..اونا الان رسما نامزد بودند وبینشون صیغه ی محرمیت خونده شده بود و تا 1 ماه دیگه عقد می کردند.
جمعمون جمع بود واینبار دیگه شیدا اخمو وکم حرف نبود وبرعکس پا به پای ما حرف
می زد ومی خندید. انگار عشق علیرضا.. به کل عوضش کرده بود.
سنگینیه نگاه آرمین رو روی خودم حس کردم و وقتی نگاهش کردم ..دیدم داره جدی نگام
می کنه .با تعجب نگاهش کردم این چش بود؟چرا یه دفعه 180 درجه رفتارش عوض شد؟
با ابرو اشاره کرد که بریم توی حیاط...ولی مگه می شد.. بین اون همه ادم منو اون خیلی راحت بریم توی حیاط؟...خجالت هم خوب چیزی بودا...رومو کردم سمت شهاب که دیدم حواسش به ماست...این بشر هم که چشمش همه جا کار می کنه...انگار اون هم اشاره ی آرمین رو دیده بود که رو به بابا گفت:عمو جون منو آرمین وترگل می ریم توی حیاط تا یه نگاه کوچولو به گلهاتون بندازیم.
همه با تعجب نگاهش کردند.خداییش هم تعجب داشت اخه شهاب تا به حال نشده بود که بخواد گل های بابا رو ببینه واصلا هیچ وقت توجه ای هم بهشون نداشت .ولی حالا...
بابا لبخند زد وگفت:برید عمو جون...اینکه پرسیدن نداره.
شهاب سریع بلند شد وبعد آرمین وبعد من...هر سه به سمت حیاط رفتیم..توی بالکن ایستادیم که شهاب رو به ما گفت:می بینید تو رو خدا منه بدبخت و وادار می کنید چه دروغ های
شاخ داری بگم؟اخه منو چه به گل وگیاه؟برید صحبتاتون رو بکنید تا منم برم به این گل های نازنین یه سری بزنم.
خنده ام گرفته بود .شهاب وگل وگیاه؟عمرااا....
آرمین دستمو گرفت وبا هم رفتیم سمت انتهای باغ...روی صندلی های توی باغ نشستیم وبه گل های محمدیه کنار پنجره ی اتاقم خیره شدیم.درسته اتاق من طبقه ی بالا بود.. ولی
گل های محمدی انقدر بوی خوشی داشتند که به راحتی از اون بالاو کنار پنجره می شد حسشون کرد.به آرمین نگاه کردم. انگار اصلا حواسش اینجا نبود .صداش زدم :آرمین؟
به ارومی برگشت سمتم وگفت:جانم؟
-می خواستی چیزی به من بگی؟
بی مقدمه توی چشمام خیره شد وگفت:ترگل تو منو دوست داری؟
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:این چه حرفیه؟خب معلومه که دوستت دارم.
-ولی...من می ترسم.
با بهت گفتم:از چی؟از من؟
لبخند ماتی زد وگفت:-نه...از اینکه تو بهم تردید بکنی وباز بی اعتمادی وارد عشقمون بشه وما رو از هم دور بکنه.
سرمو انداختم پایین و گفتم:این حرفو نزن...آرمین شاید باورت نشه ولی من از همون موقع که تو توی کما بودی به همه چیز فکر کردم ...وبه این نتیجه رسیدم که من فقط با تو خوشبختم وبی تو از همه چیز تهی هستم.من در کنار تو کاملم آرمین ...من پی به اشتباهاتم بردم وفهمیدم که از روی ظاهر قضیه نباید قضاوت کرد.بدون دلیل ومدرک نباید کسی رو محاکمه کرد...(تو چشماش خیره شدم .گفتم:من تو رو خیلی اذیت کردم آرمین...منو ببخش.تو با تمام وجود عاشقم بودی ولی من...داشتم تو رو از دست می دادم آرمین...
-این حرفو نزن...تو لایقت بیشتر از اینهاست.ترگل می دونی که من 10 سال از تو بزگترم...و به نظرت این نمی تونه توی زندگیمون اختلالی ایجاد بکنه؟
خیلی سریع وقاطع گفتم:معلومه که نه...من انقدر دوستت دارم که مطمئنم عشقم با این چیزهای بی خودی از بین نمی ره .اون هم فقط به خاطر اختلاف سنیمون..نه اینطور نیست.
با نگاه شیطونش گفت:یعنی تو حاضری با من که 10 سال هم ازت بزرگترم ازدواج بکنی؟
با دهانی باز از تعجب گفتم :چی؟!
با لبخند صورتشو جلو اورد وکنار گوشم زمزمه کرد: حاضری برای تموم عمر منو تحمل بکنی وباهام بمونی؟
صورتشو اورد عقب ومنتظر عکس العمل من شد. هنوز توی بهت بودم.یعنی الان از من خواستگاری کرد؟
-آرمین یعنی تو الان از من خواستگاری کردی؟یعنی...باورم نمیشه.
لبخند شیرینی زد وگفت:راستش من هم باورم نمیشه...ولی باور کن الان هیچ کدوممون خواب نیستیم واین هم یه رویا نیست.
دستمو گرفت و روشو بوسید وگفت:ترگلم...با من ازدواج می کنی؟


نمی دونستم چی باید جوابش رو بدم.خیلی غیر منتظره این در خواست رو کرده بود ومن...
دستاشو کنار صورتم گذاشت و وادارم کرد نگاهش بکنم.نگاهش مهربون بود وروی لباش لبخند بود...صورتشو اورد جلو ودر حالی که همچنان توی چشمام خیره بود گفت:ترگل...
نمی خوای جواب بدی؟
-آرمین من...چی باید بگم؟
لبخندش پررنگتر شد وسرمو گرفت توی اغوشش وزمزمه کرد:حرف دلتو عزیزم...بگو...بهم بگو تو هم می خوای برای همیشه با من باشی؟
-می خوام.
-می خوای با من که ازت 10 سال بزرگترم زندگی بکنی؟
سرمو تکون دادم وگفتم:اره..می خوام.
صدای پر از هیجانش رو درست کنار گوشم شنیدم که گفت:با من ازدواج می کنی ترگل؟
سرمو از روی سینه اش بلند کردم وتوی چشماش زل زدم.نگاهش بی قرار بود. با لبخند سرمو تکون دادم وگفتم:بله.
نفس راحتی کشید وبه شدت منو کشید توی بغلش ودر حالی که صداش می لرزید گفت:ممنونم عزیزم...ترگل..دوست دارم.بهت قول می دم خوشبختت بکنم.اینو بهت قول می دم عشق من.
استخونام زیر بازوهای مردونش داشت خورد می شد.ولی این خورد شدن برای من لذتبخش بود...چون اون عشقم بود.
به ارومی منو از خودش جدا کرد .لبهای داغش رو روی پیشونیم حس کردم وبعد بوسه ی پر حرارتی که روی پیشونیم نشوند.
نگاهم کرد وبا شیطنت گفت:فکر کنم تا الان مامانم با دایی قرار مداراشون هم گذاشتند.
با چشمای گرد شده گفتم:چی داری می گی؟
همون لبخند جذابش رو تحویلم داد وگفت:ترگل...من درباره ی تو با مامان حرف زدم وامشب هم میشه گفت برای خواستگاری اومدیم..یعنی نه پدرت ونه مادرت ونه هیچ کس ازش باخبر نبود. ولی الان فکر کنم مامان موضوع رو مطرح کرده باشه.
سرمو انداختم پایین وگفتم:یعنی امشب اومده بودید برای خواستگاری؟پس...
-اره عزیزم...شما هم که بله رو به من دادی و فکر کنم باید منتظر باشیم وببینیم بزرگترا چه تصمیمی می گیرند.
یه دفعه یاد چیزی افتادم.سرمو بلند کردم وگفتم:آرمین یادته قرار بود برای من توضیح بدی که چرااون اوایل رفتارات با من ضد ونقیض بود؟میشه الان بهم بگی؟
نفس عمیقی کشید وبه رو به رو خیره شد.گفت:ترگل تو از همه چیز خبر داری.من اون شب میشه گفت از همه چیزم برای تو گفتم.من اون بار تحت تاثیر حرفای مامان فکر می کردم عاشق نازگل هستم ولی با رفتنم فهمیدم نه..اون عشق نبوده وخیلی راحت فراموشش کردم.ولی...
توی چشمام خیره شد وبا لبخند گفت:می دونی برای اولین بار بعد از اومدنم به ایران تو رو کی دیدم؟
-خب اره...اون روز که از دانشگاه برگشتم.
خندید وگفت:نه...من تو رو همون شب اول دیدم...(وقتی نگاه متعجب منو دید ادامه داد:اون شب اتاق رو اشتباهی اومدم و تا یک ربع کنار پنجره ی اتاقت ایستاده بودم وبه ماه نگاه
می کردم و وقتی روی تخت خوابیدم متوجه شدم یه پری زیبا در کنارم خوابیده.نمی تونستم ازت چشم بردارم.. یه چیزی تو وجودم بی داد می کرد ومن ازش سر در نمی اوردم.
وقتی باهام لج می کردی ..وقتی لجت رو در میاوردم ..وقتی باهام کل کل می کردی ومن حرصت می دادم... همه وهمه باعث می شد یه حس خوبی نسبت بهت پیدا بکنم.قلبم با دیدنت بی تاب می شد. وقتی کنارم بودی بی قراره یه نگاهت بودم.
وقتی اون شب توی جنگل نگاه پر از ترست رو دیدم ودیدم چطوری داری می لرزی
نمی تونستم تحمل بکنم و تو رو اونجوری ببینم..
وقتی بهت نزدیک شدم دیدم که گرم شدی واین یعنی به من احساس داشتی.اون شب خیلی خوشحال بودم وتا خود صبح نخوابیدم و چشمم فقط به چادری که تو توش خوابیده بودی.. بود.تردید داشتم بهت بگم که دوستت دارم ..چون می ترسیدم این هم یه حس زود گذر باشه وبا این حس هم تو نابود بشی وهم من...نمی خواستم گذشته تکرار بشه..ولی هر چی بیشتر می دیدمت وبیشتر بهت نزدیک می شدم می دیدم که بیشتر خواهانتم ومی خوام همیشه در کنارم باشی.وقتی نمی دیدمت دلم برات تنگ می شد و وقتی باهام بد رفتار می کردی قلبم
می شکست ومن فهمیدم که این نه تنها یه حس زود گذر نیست... بلکه من با تمام وجودم عاشقت شدم ودیگه نمی تونم ازت بگذرم.
وقتی توی حموم تو رو توی اون حالت دیدم یاد شب اولی افتادم که دیدمت...درست مثل یه پری زیبا جلوی روم ایستاده بودی وتوی چشمام زل زده بودی..از خود بی خود شدم و
نتو نستم خودمو کنترل بکنم وبغلت کردم.وقتی موهاتو می بوییدم یه حس ارامش بهم دست می داد که هیچ جوری نمی تونم توصیفش بکنم.
وقتی اون شب لب دریا از عشقم برات گفتم و نگاه پر از عشق تو رو دیدم ..احساس می کردم دیگه تو زندگیم هیچ چیز کم ندارم..چون تو همه چیزم بودی..
سرش رو انداخت پایین وگفت:وقتی بهم گفتی ازم متنفری دیدم که چشمات دروغ می گه واین کمی ارومم کرد ..ولی دلم از حرفت واز اون جمله ی لعنتی گرفت..توی ماشین تمرکز نداشتم ومرتب چشمای تو جلوی چشمام بود.حضورت در کنارم بی تابم کرده بود وبعدش هم که...
دستشو توی دستام گرفتم وگفتم:آرمین...
اما صدای بلند شهاب نذاشت حرفمو بزنم .داد زد:بچه ها تو رو خدا بسه دیگه...شماها مگه چقدرحرف دارید که به هم بزنید؟..بابا چشمام دیگه همه چیزو داره گل من گلی می بینه از بس که به این گل و گیاها خیره شدم.باور کنید به اندازه ی تموم عمرم من امروز گل دیدم وکیف کردم.ولی تو رو جون هر کی که دوست دارید بقیه اش رو بذارید یه وقت دیگه...
آرمین با لبخند دستمو گرفت وبر گشتیم پیش شهاب .وقتی نگاهش به لبای خندون ما افتاد گفت:بله..باید هم بخندید. منم باشم و با عشقم برم ته باغ ..عشق وصفا ..به این خوشگلی
می خندم..
رو به اسمون گفت:خدایا کرمت رو شکر...اینم شانسه ما داریم؟
آرمین خندید وگفت:بسه شهاب...ما فقط داشتیم حرف می زدیم همین.چرا انقدر شلوغش کردی؟
شهاب نگاه مرموزی به من وآرمین کرد وگفت:تو یکی که راست می گی..من یکی هم حتما باور می کنم..
رفت سمت در وگفت:بیاید بریم .الان دیگه همه حتما شک کردند که این سه تا ...تا الان دارن توی حیاط چکار میکنند که نمیان تو...
آرمین دستشو گذاشت روی شونه ی شهاب و با لبخند گفت:جبران می کنم شهاب جان.
شهاب ایستاد ونگاهش کرد وگفت:قول می دی؟
-حتما...
مشکوک به شهاب خیره شدم وگفتم:شهاب چیزی شده؟
خندید و با شیطنت گفت:فعلا نه...ولی قراره یه چیزایی بشه..البته با کمک شما دوتا...
و سریع رفت تو...من هم که چیزی از حرفاش سر در نیاورده بودم همراه آرمین وارد خونه شدم.
با دیدن اون همه چشم که به من وآرمین خیره شده بودند معذب بودم واز شرم سرخ شده بودم.سرمو انداخته بودم پایین که صدای عمه رو شنیدم:عروس خوشگلم...نمی خوای بگی جوابت چیه عزیزم؟
اروم سرمو بلند کردم وبه بابا خیره شدم.لبخند روی لباش بود ومامان هم از نگاهش خوشی می بارید.زبونم بند اومده بود.شهاب گفت:ببینم اینجا چه خبره؟ترگل باید جواب چی رو بده؟
عمه رو به شهاب با لبخند گفت:ما امشب اومدیم اینجا وترگل جون رو برای آرمین خواستگاری کردیم.که پدرش هم گفت هر چی خودش بگه وتصمیم با خودشه...(رو به من ادامه داد:و حالا منتظر جواب ترگل جون هستیم.حالا دخترم جوابت چیه؟
با شرم سرمو بلند کردم ونیم نگاهی به صورت آرمین انداختم که به من زل زده بود ولبخند می زد. لااقل یه طرف دیگه رو هم نگاه نمی کرد تا من هم انقدر هول نشم...داشتم از خجالت می مردم...
با این حال نمی تونستم همینطور سکوت بکنم..با صدای لرزونی که به خاطرهیجان زیاد بود گفتم:با...اجازه ی بابا ومامان خوبم...(به آرمین نگاه کردم وگفتم:بله.
همه بلند دست زدند وشهاب سوت می زد وهل هله می کرد.از کاراش خنده ام گرفته بود ولی همچنان سرم پایین بود.عمه از جاش بلند شد و دست من وآرمین رو گرفت وکنار خودش نشوند.جعبه ی زیبایی رو از توی کیفش در اورد وبه آرمین داد.آرمین هم در جعبه رو باز کرد و انگشتر زیبایی رو از توش در اورد و رو به بابام گفت:با اجازه ی شما دایی جون.
پدرم با لبخند سر تکون داد...و آرمین دستمو گرفت وانگشتر رو به دستم کرد ودستمو توی دستش گرفت وفشرد.
خدایا یعنی من خواب نیستم؟یعنی اینها رویا نیست؟یعنی من وآرمین می تونیم تا اخر عمر در کنار هم باشیم؟...
زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم صورتش پر از خوشحالیه وداره منو نگاه می کنه.لبخندی بهش زدم وباز سرمو انداختم پایین.کمی سرشو به گوشم نزدیک کرد وبه ارومی گفت:خوشبختت می کنم ترگلم..
اون شب غرق خوشحالی بودم..شیرین ترین و بهترین شبی بود که توی عمرم گذرونده بودم و همه ی اینا رو مدیون آرمین بودم...توی دلم گفتم:عاشقتم آرمین وبهت قول می دم ...توی زندگیمون تمام تلاشم رو برای خوشبختیه تو بکنم...نمیذارم دیگه تردید وبی اعتمادی وارد عشقمون بشه و مارو از هم دور بکنه...بهت قول می دم..(نگاهش کردم وتوی دلم گفتم:دوستت دارم...


با مشورت بزرگترا تصمیم بر این شد که عقد وعروسی تو یه شب باشه.. اون هم برای 2 ماه دیگه.وتوی این مدت هم فرصت باشه تا خرید جهیزیه وعقد وعروسی رو بکنیم.خیلی خوشحال بودیم هم من و هم آرمین..
بعد از شام رو به شهاب گفتم:شهاب میای تو اتاقم ؟باید باهات حرف بزنم.
شهاب با تعجب گفت:چی شده ترگل؟چی می خوای بگی؟
دستشو گرفتم .گفتم:حالا تو بیا....برات می گم چی شده.
رو به آرمین که مشغول صحبت با علیرضا بود گفتم:آرمین میشه با شهاب بیاین تو اتاق...
می خوام باهاتون حرف بزنم.
آرمین هم که مثل شهاب تعجب کرده بود ..بدون حرف از روی مبل بلند شد وهمراه شهاب با من به اتاق اومدند.روی تخت نشستم وآرمین هم کنارم نشست وشهاب هم رفت روی صندلی که توی اتاقم بود نشست.شهاب رو به من گفت:خب بگو..چی شده ترگل؟
تو چشماش خیره شدم وبا بدجنسی گفتم:شهاب..پس فردا شب..نگین وشاهین با هم نامزد میشن.
با چشمای گرد شده از روی صندلی پرید وگفت:چی؟!پس فردا شب؟!
با کلافگی توی موهاش وپشت گردنش دست کشید وسرشو رو به سقف بالا گرفت وچند لحظه تو همون حالت موند.بعد توی صورتم نگاه کرد ..چشماش قرمز بود و رگ گردنش ورم کرده بود...فکر کنم بیچاره بدجور غیرتی شده بود..الهییییی....دلم براش سوخت.
با صدای گرفته ای گفت:تو مطمئنی؟
سرمو تکون دادم وگفتم:اره...امروز نگین خودش بهم زنگ زد وگفت.(توی چشماش خیره شدم وگفتم:شهاب...حالا می خوای چکار بکنی؟
لبخند ماتی زد ولی توی صداش شیطنت بود ..گفت:کاری می کنم کارستون.حالا می بینی که این نامزدی چقدر به اقا داماد مزه می کنه...
آرمین گفت:شهاب می خوای چکار کنی؟دردسر درست نکنی که هیچ کدوم حوصله اش رو نداریما.
لبخند شهاب پر رنگ شد وگفت:نه نترس..این وسط فقط واسه ی اقا داماد شاید دردسر درست بشه.
آرمین نیم نگاهی به من کرد وباز رو به شهاب گفت:خب اگه نقشه ای داری به ما هم بگو...مطمئن باش همه جوره کمکت می کنیم.
شهاب خندید و نقشه اش رو گفت.خداییش آخره شیطنت بودا...حتی توی زن گرفتنش هم این بشر دست بر نمی داشت...به به چه نقشه ای..بیچاره شاهین.
بعد از رفتن شهاب وآرمین از اتاقم به نگین زنگ زدم وگفتم که شهاب می خواد یه کارایی بکنه ومطمئن باشه جواب می ده. ولی به هیچ وجه بهش نگفتم که نقشه ی شهاب چیه...
می خواستم براش سوپرایز باشه.
فرداش وقتی از در دانشگاه بیرون اومدیم با کمال تعجب شهاب رو با ماشینش جلوی دانشگاه دیدیم.نگین با دیدنش گل از گلش شکفت ..ولی به روی مبارک نیاورد.من هم از گونه های سرخش فهمیدم که از دیدن شهاب چه ذوقی کرده.شهاب با دیدن ما اومد جلو... با هم سلام و احوال پرسی کردیم.بعد خیلی ریلکس رو به نگین گفت:نگین من امروز می رسونمت!!...
انقدر این حرفو با اعتماد به نفس بالا زد که من یه لحظه شک کردم که شهاب ونگین قبلا هم با هم بیرون می رفتند ویا شهاب نگین رو می رسونده خونه...ولی وقتی دیدم نگین از این حرف شهاب دستپاچه شد مطمئن شدم که نه..اینطور نیست واین شهابه که انقدر بچه پررو تشریف داره...
نگین با من و من گفت:نه اقا شهاب...مزاحمتون نمیشم .با ترگل بر می گردم.. مرسی.
ولی شهاب به سمت ماشینش رفت ودر جلو رو باز کرد وبا لحن محکمی گفت:بفرمایید سوار شید...ترگل خودش می ره ..راستش می خواستم درمورد یه موضوعی باهاتون حرف بزنم...پس بفرمایید.
وای که چقدر این ادم پررو بود.بیچاره نگین دیگه از خجالت سرشو انداخته بود توی
یقه اش...
هولش دادم وکنار گوشش گفتم:د...برو دیگه. مگه نمی بینی اومده باهات حرف بزنه.خب برو ببین چکارت داره ...برو.
نگین نگاه کوتاهی بهم کرد وبا پاهایی لرزان به سمت شهاب رفت وبا یه ببخشید نشست توی ماشین .شهاب هم در وبست واومد روی صندلیه راننده نشست.در حال استارت زدن یه نگاه به من کرد وبا یه چشمک ولبخند خوشگل گازش رو گرفت ورفت.یعنی می خواد بهش چی بگه؟
*******
دل توی دل نگین نبود..از طرفی خوشحال بود که شهاب در کنارش است واز طرفی هم به شدت هول شده بود ودلش می خواست هر چه زودتر شهاب حرفی بزند...
شهاب نگاه کوتاهی به نگین کرد وبا لحن مهربانی گفت:نگین؟!
نگین از لحن پر از احساس شهاب غرق لذت شد وبه ارومی به او نگاه کرد و گفت:بله؟
شهاب در حالی که به روبه رو خیره شده بود.. گفت:نگین ...اینکه قراره با شاهین نامزد بشی راسته؟
نگین از طرفی... از لحن بیان صمیمیه شهاب لذت می برد واز طرفی دیگر هم می دید که نمی شود به این سرعت با شهاب صمیمی برخورد کند. در جواب گفت:چرا می پرسید؟این یه مسئله ی شخصیه..و فکر نمی کنم به کسی ربطی داشته باشه.
البته تمام اینها را به ارومی بیان می کرد ..ولی شهاب حرصش گرفته بود وگفت:دارم
می پرسم ..چون بهم مربوطه...حالا لطفا جواب منو بده.
نگین از این بازی خوشش امده بود ودوست داشت همین طورادامه بدهد. از این رو گفت:ولی من هر چی فکر می کنم دلیلی پیدا نمی کنم که از اسرار زندگیم به شما چیزی بگم.
شهاب کاملا عصبانی شده بود....با حرص فرمان ماشین را در دستانش می فشرد .نیم نگاهی به نیمرخ زیبای نگین انداخت وگفت:نمی خوای بگی؟...ببینم شاهین رو دوست داری؟
نگین در دل از خنده ریسه می رفت وبا خود می گفت:خب یه کلام بگو منو دوست داری دیگه چرا انقدر خودتو اذیت می کنی؟
با خونسردی جواب داد:اولا که نمی خوام در موردش حرفی به شما بزنم ..چون دلیلی نداره ...در مورد علاقه ام به شاهین هم... اونم به خودم مربوطه.
شهاب با عصبانیت به نگین نگاه کرد وگفت:خیله خب...بعد معلوم میشه چی به کی مربوطه.
پایش را روی گاز فشرد وماشین سرعتش بیشتر شد.. دل در سینه ی نگین فرو ریخت...شهاب به سرعت به سمت خارج شهر می راند وبی اهمیت به رنگ پریده ی نگین به رو به رو خیره شده بود وتمام حرصش را روی فرمان و گاز خالی می کرد.
نگین با ترس به صندلیش چسبیده بود حتی پلک هم نمی زد.دیگر تحملش تمام شد وبا صدای بلندی گفت:چکار داری می کنی؟منو کجا می بری؟تو رو خدا برگرد.
شهاب وقتی دید نگین ترسیده وحال خوشی ندارد کمی از سرعتش کم کرد ولی چیزی نگفت.
نگین بی اختیار به بازوی شهاب چنگ زد وگفت:شهاب...منو کجا می بری؟
شهاب با شنیدن لحن نگین که پر از التماس بود ناگهان ارام شد واخم هایش از هم باز شد ورو به نگین گفت:نترس...دارم می برمت یه جایی که هم به من مربوط میشه وهم به تو...
نگین با التماس گفت:کجا؟
ولی همان موقع شهاب ماشین را گوشه ای پارک کرد ورو به نگین گفت:پیاده شو.
و خودش زودتر از ماشین خارج شد.نگین با دقت به اطرافش نگاه کرد.یک جای سرسبز وبا صفا که پر بود از درخت وسبزه...وقتی پیاده شد کمی انطرفتر یک جوی ابی را دید که شهاب درست کنارش ایستاده بود وبه ان خیره شده بود.نگین با دیدن ان منظره ترس را به کل فراموش کرده وبه شهاب زل شده بود.اون روز شهاب یک تیشرت مردانه ی سفید با یک شلوار جین مشکی به تن داشت که جذابترش کرده بود.
نگین به سمتش رفت ودرست کنارش قرار گرفت وبه جوی اب خیره شد..صدای اب وپرندگان وان سرسبزی وطراوت ارامشی خاص را در او به وجود اورده بود.شهاب با احساس حضور نگین در کنارش برگشت ودرست مقابل نگین ایستاد وبی مقدمه گفت:نگین...شاهین رو دوست داری؟
نگین با شرم سرش را پایین انداخت..دیگر دوست نداشت با او بازی کند..شهاب را دوست داشت ونمی توانست رنجش را ببیند.خواست بگوید نه ...که انگشتان شهاب را روی چانه اش احساس کرد وبعداز ان شهاب صورت او را به سمت خود برگرداند ودر حالی که در چشمان نگین خیره شده بود زمزمه کرد:نمی خوای جواب بدی؟..تو شاهین رو دوست داری؟
نگین با قاطعیت گفت:نه.اصلا..
شهاب نفسی راحت کشید ودستش را برداشت .ولی هنوز روبه روی نگین ایستاده بود.گفت:نظرت راجع به من چیه؟
نگین با گونه های به خون نشسته گفت:واسه ی چی می خوای نظر منو بدونی؟
و صدای پر از احساس شهاب به گوشش خورد:چون برام مهمه...چون...چون من...
هر دو منتظر چنین لحظه ای بودند...اعتراف به عشق...
شهاب ادامه داد:نگین ..به من نگاه کن.
نگین به ارومی سر بلند کرد ودر چشمان او خیره شد.شهاب سرش را جلو اورد ودرست کنار گوش نگین زمزمه کرد:نگین دوستت دارم.با من ازدواج می کنی؟
دل در سینه ی نگین لرزید وهمراهش حسی خوش در تنش پیچید.زبانش بند امده بود.ولی هنوز نگاهش در چشمان شهاب بود ...شهاب با لبخندی جذاب گفت:عروس خانم وکیلم؟
نگین گنگ نگاهش کرد وگفت:چی؟
شهاب لبخندش پر رنگ شد وگفت:برای بار دوم می پرسم ...عروس خانم بنده وکیلم؟
نگین با لبخند سرش را پایین انداخت ..که شهاب فاصله ی بینشان را کمتر کرد وگفت:برای بار سوم می پرسم...عروس خانمه خوشگل..بنده وکیلم؟
نگین سرش را بلند کرد وبا لبخندی زیبا گفت:بله.
چشمان شهاب برق خاصی داشت..با شوق نگین را در اغوش کشید و او را از روی زمین بلند کرد وچند بار به دور خود چرخید.هر دو با صدای بلند می خندیدند.
-شهاب بذارم زمین...سرم داره گیج میره.
شهاب با لبخند نگین را زمین گذاشت.. ولی از خود جدایش نکرد.هر دودر چشمان هم زل زده بودند ولبخند از روی لبانشان پاک نمی شد.شهاب زمزمه کرد: دوستت دارم.
لبخند نگین پررنگتر شد وگفت:من هم دوستت دارم.
شهاب سر نگین را در اغوش کشید وروی سرش را بوسید...نگین هم سرش را بر سینه ی او فشرد واز بوی تن شهاب مست شد..شهاب محکم او را به خود می فشرد ونگین هم با ولع عطر تن او را به جان می کشید.
هر دو خوشحال بودند .شهاب می خواست از عشق نگین به خود مطمئن شود که شد وحالا می ماند مرحله ی بعد ...که اجرای نقشه اش بود...


-الو..سلام ترگل جون.
-به به سلاااام عروس خانم.مگه تو الان نباید آرایشگاه باشی؟
-ول کن بابا دلت خوشه.گفتم که نمی رم وتوی خونه اماده میشم.
-نگین...شهاب بهت چی گفت؟منظورم در مورد امشبه.
نگین مکث کوتاهی کرد وگفت:واقعا ترگل این هم پسرعموی که تو داری؟اصلا بویی از غیرت برده؟
باخنده گفتم:چی شده مگه؟
صدای خنده ی نگین توی گوشی پیچید:دیگه چی می خواستی بشه؟بهش می گم شهاب امشب نامزدیمه ها..می گه خب اینو که خودم هم می دونم...بهش می گم تو نمی خوای کاری بکنی؟..می گه کار که می کنم ولی چه ربطی به نامزدیه تو داره؟...می گم امشب من با شاهین نامزد میشما..توی چشمام نگاه می کنه ومی گه : تو غصه نخور خوشگلم برو به نامزدیت برس وبقیه اش رو بسپر به من...(خندید وگفت:نه...خداوکیلی این دیگه چه جور آدمیه؟
از حرفای نگین خنده ام گرفته بود.خب من از نقشه ی شهاب باخبر بودم ولی نگین که از موضوع چیزی نمی دونست.
-حالا تو حرص نخور عزیزم..لابد خودش می دونه باید چکار بکنه.
نگین اه کوتاهی کشید وگفت:نمی دونم والله..باید برم...کاری باهام نداری؟
-نه عروس خانم برو به کارات برس.
با حرص گفت:انقدر به من نگو عروس خانم.من به هیچ وجه زن شاهین نمی شم.اینو خوب توی گوشات فرو کن.فهمیدی؟
با خنده گفتم:اکی عروس خانم...بای.
گوشی رو قطع کردم. خدایی بیچاره چقدر امشب باید حرص می خورد.خدا کنه همه چیز به خوبی وخوشی تموم بشه.
ازاتاق رفتم بیرون.بابا ومامان رفته بودند خونه ی خان عمو تا امشب در مورد خرید عقد ومراسم عروسیه شیدا وعلیرضا صحبت بکنند .قرار بود شهاب وآرمین بیان اینجا تا شهاب نقشه اش رو اجرا بکنه.
زنگ در به صدا در اومد فهمیدم خودشونند.در رو باز کردم وشهاب وآرمین با لبخند وارد شدند.باهاشون دست دادم وبه روی آرمین لبخند زدم.اون هم وقتی چشم شهاب رو دور دید یه بوسه ی سریع روی گونه ام زد وعقب کشید.از کارش خنده ام گرفته بود..چشمک زد ودنبال شهاب رفت...این هم شیطونی بود واسه خودشا..
شهاب داشت با کنترل تلویزیون کشتی می گرفت.گفتم:شهاب حالا می خوای چکار بکنی؟نگین خیلی ناراحت بود.
هنوز داشت تو سروکله ی کنترل می زد.گفت:من که گفتم می خوام چکار بکنم.بذارید ساعت 9 بشه اونوقت می بینید.
به آرمین نگاه کردم .شونه اش رو انداخت بالا این یعنی نمی دونم والله ..
گفتم:آرمین به نظرت کار شهاب درسته؟
آرمین مکث کوتاهی کرد وگفت:نمی دونم.شاید اگه من هم توی شرایط شهاب بودم همین کار رو می کردم.به هر حال لابد خودش روی کاری که می خواد بکنه فکر کرده.
شهاب گفت:این کاراگاهه گفت که این اقا شاهین از اون بچه زرنگاست.هیچ جوری نشد ازش آتو بگیریم.فقط تنها چیز بدرد بخوری که تونستیم ازشون بفهمیم اینه که مادر شاهین یه زن مغرور وخودخواهه که توی دنیا چیزی بیشتر از ابروی خانوادگیشون براش مهم نیست.یعنی اگه بهش کوچکترین بی احترامی بشه اون طرفو زیر و روش می کنه.
نگاه شیطونی به ما کرد وگفت:و من هم همین موقعیت رو می خواستم که برام فراهم شد.شماها هم لازم نیست کاری بکنید.فقط وایسید وتماشا کنید.
نگین گفته بود مراسم 8/5 به بعد شروع میشه والان ساعت 9 بود.هر سه توی کوچه زیر درخته جلوی خونمون ایستاده بودیم.کلی ماشین های مدل بالا جلوی خونشون پارک شده بود.
به شهاب نگاه کردم.صورتش کاملا خونسرد نشونش می داد ولی از مشت های گره کرده اش می شد به راحتی فهمید که چقدر از درون داره حرص می خوره.
نگاهی به ما کرد وگفت:وقتشه...
از توی جیبش یه سیم کارت اعتباری در اورد وگذاشت توی گوشیش وروشنش کرد.شماره گرفت ووقتی ارتباط بر قرار شد با صدای عصبانی وتقریبا بلندی گفت:الو..110؟...اقا ببخشید که مزاحم میشم...جناب اخه این چه وضعشه؟...اخه چطوری اروم باشم؟...بیاید جلوی این صداهای بلنده لهو ولعب رو بگیرید...نمی تونم اروم باشم جناب از سر شب صدای بزن وبکوبشون کل کوچه ومحله رو برداشته.اومدم می بینم یکی از همسایه ها توی خونه اش پارتی گرفته...تو رو خدا بیاید این بساط رو جمعش کنید...بله ادرس رو یادداشت کنید(.......)...فقط جناب نمی خوام زیاد بهشون سخت بگیرید.فقط در حد یه تذکر که پارتیشون به هم بخوره کافیه.به هر حال همسایه هستند...خیلی ممنونم...صددرصد همین طوره...خدانگهدار.
با لبخند گوشی رو قطع کرد وسیم کارت رو بیرون اورد وانداختش توی جوی اب که جلوی خونه بود.
من و آرمین هم با چشمای گرد شده ودهان باز از تعجب بهش زل زده بودیم.ولی اون بی خیال چشمش به در خونه ی نگین اینا بود.خدایی عجب فیلمی بود وما نمی دونستیما...فکر نمی کردم انقدر واقعی بازی بکنه..من یکی که واقعا داشت باورم می شد که تو خونه ی نگینشون به جای جشن نامزدی پارتیه...
به 5 دقیقه نکشید که ماشین پلیس جلوی خونشون ایستاد ودو تا مامور ازش بیرون اومدند ورفتند جلوی در و یکیشون زنگ در رو زد.چند لحظه بعد صدای پدر نگین توی گوشی پیچید:بله؟
مامور گفت:منزل اقای شکوهی؟
-بله..شما؟
-لطف کنید چند لحظه بیاید دم در.
چند دقیقه بعد ...پدر نگین اومد جلوی در وتا چشمش به مامورا افتاد با لبخند گفت:بله قربان..بفرمایید.
-به ما گزارش دادن که توی این خونه پارتی گرفته شده.درسته؟
رنگ از رخ اقای شکوهی پرید با تته پته گفت:چی دارید می گید قربان؟امشب جشن نامزدیه دخترمه نه پارتی.
-می شه داخل رو ببینم؟
اقای شکوهی با اکراه قبول کرد ومامور وارد خونه شد.ماهم انگار داریم فیلم سینمایی می بینیم زوم کرده بودیم روی اونها...
چند دقیقه بعد مامور از خونه اومد بیرون ودر رو هم بست وسوار ماشین شدند و رفتند.
هنوز 5 دقیقه از رفتنشون نگذشته بود که در خونه ی اقای شکوهی به شدت باز شد واول مادر شاهین وبعد پدرش وخودش از خونه اومدند بیرون ودر رو هم محکم کوبیدند به هم...
از قیافه ی مادره معلوم بود که خیلی عصبانیه.رو به شاهین داد زد:صد بار بهت گفتم اینا تیکه ی ما نیستند.. اما تو گوش نکردی وگفتی من نگین رو دوست دارم..دیدی چه ابرو ریزی شد؟به خاطر یه جشن نامزدی پلیس اومده بود...ابرومون پیش همه رفت.(با حرص وعصبانیت رو به پدر شاهین که کنار در ماشینش ایستاده بود گفت: اگه امشب این مشکل هم پیش نمی اومد خودم این نامزدی رو به هم می زدم...به دختره می گم نگین جون امشب شبه نامزدیته ها چرا تیره پوشیدی؟دختره ی پررو توی چشمام زل زده ومی گه:توقع دارید توی جشن نامزدی که به میل خودم نیست براتون سرخ وسفید بپوشم؟..(داد زد:واقعا که...
همه شون سوار ماشین شدند وبه سرعت از اونجا رفتند.وقتی رفتند من وآرمین وشهاب با خوشحالی دستامونو به هم زدیم وگفتیم:هورااااا.
چشمای شهاب از خوشی برق می زد.مرتب چشم می چرخوند سمت خونه ی نگینشون وبه در خیره می شد ولبخند می زد...خب بیچاره عاشق بود دیگه...
شب که مامان وبابا اومدند خونه ..گفتند که این هفته شیدا وعلیرضا خرید عقد وعروسی رو انجام میدند واخر هفته ی دیگه عروسیشونه.
اون شب خیلی خوشحال بودم.یعنی زندگی روی خوشش رو داشت بهمون نشون می داد؟یعنی هممون داشتیم تو مسیر خوشبختی قدم می ذاشتیم؟ هم برای نگین وشهاب وهم برای شیدا وعلیرضا و حتی خودم وآرمین خیلی خوشحال بودم...خیلی...خداجون شکرت.


فرداش توی راه دانشگاه وقتی خوشحالیه زیاد نگین رو دیدم ...بهش گفتم:نگین چی شده انقدر خوشحالی؟
نگاه سرخوشی به من کرد وگفت:وای ترگل باورت نمیشه دیشب به کل جشن نامزدیم به هم خورد.
-یعنی...
-بله...یعنی اقا شاهین پر....
خودم رو ذوق زده نشون دادم وگفتم:خب بعدش چی شد؟
نگین نگاه خاصی بهم کرد وگفت:یعنی تو نمی دونی؟
با تعجب گفتم:چی رو باید بدونم؟
-اااا...دختر حالا من هی هیچی نمی گم تو دیگه چقدر پررویی ها...قابل توجه شما.. شهاب همون دیشب بهم زنگ زد وتموم ماجرا رو گفت.در ضمن قراره فرداشب با خانواده اش بیان خواستگاری.
ایندفعه دیگه خداییش تعجب کرده بودم. گفتم:راست می گی؟بابا این شهاب عجب ناقلاییه ها.دیشب اصلا به روی ما هم نیاورد که می خواد فرداشب بیاد خواستگاریت...
نگین با ذوق خندید وگفت:وای ترگل وقتی ماجرای تلفن کردنش به 110 رو و دک کردن شاهین رو از پشت تلفن برام گفت انقدر بلند زدم زیر خنده که یه دفعه بابام در اتاق رو باز کرد واومد تو...وای ترگل چشماش از زور تعجب داشت از حدقه
می زد بیرون...من هم که هول شده بودم تو گوشی گفتم:بعدا بهت زنگ می زنم ترگل جون فعلا.وقتی بابا گفت :کی بود؟گفتم:ترگل.گفت:چی بهت می که غش کرده بودی از خنده ؟منم گفتم: هیچی داشت جک می گفت منم خنده ام گرفت.یه نگاهه خاصی بهم کرد واز اتاق رفت بیرون.بنده خدا لابد پیش خودش فکر کرده بوده که باید به خاطر به هم خوردن نامزدیم الان ناراحت و افسرده باشم ...نه اینکه هرهر بزنم زیر خنده...
داشتم به حرفای نگین می خندیدم که رسیدیم جلوی دانشگاه ...وقتی از ماشین پیاده شدیم نگین رو به من گفت:ترگل دقت کردی؟
با تعجب گفتم:به چی؟
دستمو گرفت وهمین طور که منو دنبال خودش می کشید گفت:اینکه از وقتی عاشقه آرمین شدی دیگه صبح ها برای دانشگاه اومدن خواب نمی مونی؟!
بعد با شیطنت نگام کرد وگفت:ببینم نکنه هر روز آرمین جونت بیدارت می کنه؟!
با بیخیالی گفتم:خب اره.
سرجاش وایساد وگفت:چی؟واقعا آرمین بیدارت می کنه؟!
دستشو گرفتم واینبار من دنبال خودم کشیدمش... در همون حال گفتم:گفتم که اره...آرمین روزهایی که من صبح ها دانشگاه دارم به گوشیم زنگ می زنه وبا یه( عزیزم بیدار شو دانشگاهت دیر نشه) بیدارم می کنه.
نگین با دهان باز از تعجب گفت:اونوقت چه جوریاست که وقتی مامانت میاد کنار تختت و هرچی داد وهوار می کنه که بیدار بشی ..همچنان می خوابی؟اونوقت با یه تک زنگ آرمین جونت بیدار میشی؟
با شیطنت خندیدم وگفتم:دیگه دیگه...واسه ی تو بداموزی داره بهت نمی گم.
با حرص نگام کرد وگفت:به درک .خب نگو...(با عشوه نگام کرد وگفت:ولی خدا شانس بده ..طرف عاشقت باشه..از جونش هم بیشتر دوست داشته باشه...تازه صبح ها به خاطر دیر نرسیدن به دانشگاه بیدارت هم بکنه...(نیم نگاهی بهم کردو گفت:به به...عجب خرشانسی تو به خدا ترگل.
با اخم ملایمی گفتم:بی ادب...جدیدا با شهاب می گردی پررو هم شدی ها.
پشت چشمی نازک کرد وگفت:تو چکاربه شوور من داری؟اتفاقا اقامون خیلی هم ماهه..
پریدم وسط حرفش وگفتم:خیلی خب بیا بریم دیرمون شد.
دویدم سمت در ورودی ونگین هم به دنبالم می دوید وبا خنده می گفت:صبر کن ترگل.
*******
شب خواستگاری ما هم همراه عمو اینا تو مراسم بودیم.شهاب از همیشه خوش تیپ تر والبته با تیپ رسمی روی مبل کنارعمو نشسته بود وچیزی نمی گفت.خدایی مظلوم بودن اصلا بهش نمی اومد ..چون ما همه اش اونو در حال شیطنت دیده بودیم ...این مدلیش برامون خیلی دیدنی بود.
نگین با سینی چای وارد سالن شد واول هم به عمو تعارف کرد .همه یکی یکی بر می داشتند واز خوشگلی وخانمی نگین تعریف می کردند.نوبت که به شهاب رسید ترگل جلوش خم شد تا اونم چای برداره...شهاب توی فکر بود واصلا متوجه اطرافش نبود.بدون اینکه بفهمه ترگل جلوش چای گرفته به عادت همیشگیش که هر کی جلوش چای می گرفت بر
نمی داشت اینبار هم حواسش نبود وگفت:نه مرسی.میل ندارم.
همه مخصوصا نگین وخانواده اش با چشمای گرد شده نگاهش می کردن..البته ما کمتر تعجب کرده بودیم چون
می شناختیمش. ولی اون بنده خداها انگار بهشون بر خورد..خب حقم داشتند ...
عموم که دید شهاب تو فکره ومتوجه نگین نشده با آرنجش محکم کوبوند تو پهلوی شهاب..البته اینو فقط منو بابا که پیششون نشسته بودیم دیدیم ولی بقیه..متوجه نشدند.
شهاب با اون ضربه از جاش پرید وبا نگاهی گنگ به عمو زل زد.ولی عمو به سینی ونگین که اون وسط خشک شده بود اشاره می کرد.وقتی دید شهاب موضوع رو نگرفته با لبخند ماتی گفت:پسرم دست عروس خانم خسته شد. نمی خوای چای برداری؟
وبعد چشم غره ای بهش رفت.شهاب سرش رو بلند کرد وبا دیدن نگین وسینی چای توی دستاش هول شد وجمع وجور نشست ودر همون حال دستشو دراز کرد وبا صدای لرزانی گفت:بله بله..ببخشید حواسم اینجا نبود...
چای برداشت وبه نگین نگاه کرد وزمزمه کرد:حواسم پیش ..(وبا لبخند جذابی که به روی نگین زد دیگه حرفشو ادامه نداد.البته جمله ی اخریش رو هم فقط من وبابا وعمو ونگین شنیدیم و به همین خاطر روی لبامون لبخند نشست.نگین هم که از شرم سرخ شده بود با اصرار زن عمو کنارش نشست وسرش روپایین انداخت ...ولی حالا یکی باید می اومد جلوی شهاب رو بگیره .دیگه داشت با چشماش نگین بیچاره رو درسته قورت می داد.خداییش نگین هم اون شب خیلی خوشگل تر شده بود وباید گفت...بیچاره دل عاشق شهاب...
بالاخره صحبت ها جدی شد وبحث بر سر موقعیت شغلی ودرامد شهاب ومهریه وخرید و.... وبا خیر وخوشی تموم شد.با اصرار زیاد شهاب قرار شد عقد وعروسی اونها هم با ما تو یه شب باشه...از این موضوع هم من وهم نگین خیلی خوشحال شدیم...چی بهتر از اینکه هر دوتامون تو یه شب عروسی بکنیم...خیلی عالی میشد.
بالاخره مراسم خواستگاری هم تموم شد وتکلیف شهاب ونگین هم مشخص شد.از سر و روشون خوشحالی می بارید.من هم براشون خوشحال بودم..
*******
صدای بزن وبکوب کل باغ را برداشته بود.امشب عروسیه شیدا وعلیرضا بود وترگل و نگین هم که الان رسما نامزد شهاب بود همراه شیوا به دنبال عروس به ارایشگاه رفته بودند .ترگل ارایش زیبایی بر چهرهاش داشت که به زیبایی در جمع مهمانان می درخشید ودر همه حال نگاه شیفته ی آرمین به دنبالش بود.نگین هم زیبا شده بود و دست در دست شهاب وارد باغ شد.نگین وترگل سر میز نشستند وآرمین وشهاب هم برای نظارت بر مهمانان وکارهای عروسی از جمعشان خارج شدند.
نگین داشت در مورد لباس یکی از دختران مجلس نظرکارشناسی می داد که صدای کامیار به گوششان خورد.
-سلام خانومای عزیز..خوشحالم که می بینمتون.
به رسم ادب از سر میز بلند شدند وبا اوسلام و احوال پرسی کردند.ترگل فکر می کرد کامیاراز قضیه ی نامزدیش با آرمین خبر دارد برای همین به راحتی با او حرف می زد وبه رویش لبخند می زد.کامیار رو به نگین گفت:اگر میشه من چند لحظه می خواستم با ترگل خانم حرف بزنم.
هم ترگل و هم نگین هر دو با تعجب نگاهش کردند ولی نگین با یه( البته...بفرمایید) میز را ترک کرد وکامیار جای اون نشست.درست کنار ترگل...ترگل از حضور او معذب بود ودر دل می گفت:یعنی چی می خواد بگه؟وای خدا باز بوی ادکلنش خورد به دماغم..و...
وهمون موقع عطسه ای کرد که کامیار با لبخند نگاهش کرد و گفت:شما به من الرژی دارید؟
ترگل با تعجب نگاهش کرد وگفت:نه...چرا این سوال رو می پرسید؟
کامیار با همان لبخند گفت:اخه هر وقت من نزدیکتون میشم شما عطسه تون می گیره.
ترگل که دید امکان دارد سوتفاهم شود گفت:نه..راستش من به ادکلن هایی که بوی تلخ دارند حساسم..برای همین هم هست که ...
و دیگر ادامه نداد وسرش را پایین انداخت. ولی صدای خنده ی تقریبا بلند کامیار به گوشش خورد:ای وای... پس دلیل عطسه هاتون این بود؟واقعا منو ببخشید قول می دم همین فردا ادکلنم رو عوض بکنم.
ترگل با تعجب نگاهش کرد وگفت:اخه چرا؟به من ربطی نداره که شما ازچه ادکلنی استفاده می کنید.این به سلیقه شخصیه خودتون مربوط میشه نه من..
کامیار نگاه خاصی به او کرد وگفت:ولی من دلم می خواد عوضش بکنم...پس می کنم.
ترگل زیر نگاه خیره ی او احساس می کرد هر ان ممکن است ذوب شود.کامیار با خونسردیه تمام صندلیش را به صندلیه ترگل نزدیک کرد ودرست کنارش قرار گرفت.
ترگل با تعجب نگاهش کرد.اما چهره ی کامیار او را کاملا خونسرد نشان می داد.
کامیار کمی صورتش را به او نزدیک کرد وگفت:ترگل...می خواستم بگم که...
ولی با صدای بلند وعصبانیه آرمین تقریبا هر دو از جا پریدند .
-میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!
هر دو برگشتند وبا صورت و چشمان سرخ از عصبانیت آرمین روبه رو شدند.چشمان آرمین از روی صورت کامیار روی چهره ی رنگ پریده ی ترگل می چرخید وبا سوظن نگاهشان می کرد.
ترگل خواست لب باز کند تا توضیح بدهد که کامیار پیش دستی کرد وبا لبخند رو به ترگل گفت:ترگل...ایشون همون پسرعمه ات نیستند که تازه از امریکا برگشتند؟
ترگل سرش را پایین انداخت وجوابی نداد.از نگاه پر از خشم آرمین می ترسید.در دلش مرتب به شهاب فحش می داد که باعث شده بود آرمین اینگونه عصبانی شود.
آرمین با عصبانیت یقه ی کامیار را گرفت و داد زد:اولا ترگل نه وخانم سمایی...دوما فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه که من کی هستم.
کامیار با عصبانیت دست آرمین را از روی یقه اش کنار زد وگفت:به شما چه مربوطه که من ترگل رو چطور صدا
می زنم؟مگه ترگل جز دختر داییتون نسبت دیگه ای هم با شما داره؟
آرمین خواست دوباره به او حمله کند که با حرف کامیار در جا خشک شد:من عاشق ترگل هستم..سالهاست که عاشقشم ومی خوامش.پس این قضیه بین من واونه شما هم لازم نکرده دخالت بکنید.
آرمین با همان عصبانیت که حالا بیشتر هم شده بود داد زد:خفه شو...ترگل نامزد منه.
کامیار با چشمان گرد شده ودهانه باز از تعجب گفت:چی؟(رو به ترگل که رنگش به سفیدی می زد و از ترسه نگاه آرمین سرش را بلند نمی کرد گفت:ترگل راست میگه؟تو نامزدشی؟
ترگل می خواست بگوید :اره هم نامزدشم وهم عاشقشم. ولی زبانش از ترس بند امده بود که با داد ارمین کاملا باز شد:مگه با تو نیست؟پس چرا سکوت کردی ؟بهش بگو...
ترگل با ترس نگاهی به آرمین کرد... که از زور عصبانیت رگ گردنش بیرون زده بود و روی پیشانیش از عرق خیس بود .
رو به کامیار که منتظر چشم به لبان او دوخته بود گفت:ب...بله...آرمین نامزدمه.
ونفس عمیقی کشید.چند لحظه سکوت بود وبعد صدای گرفته ی کامیار بود که با یه( ببخشید )از میان ان دو گذشت وبه سمت دیگر باغ رفت وترگل را با آرمین که همچنان با خشم نگاهش می کرد تنها گذاشت...
آرمین به تندی رو به ترگل گفت:لباساتو بپوش باید از اینجا بریم..
ترگل با تته پته گفت:ک...کجا؟
ولی وقتی نگاه پر از خشم و عصبانیت آرمین را دید.. بدون هیچ حرفی حاضر شد وهمراه هم از باغ خارج شدند.کمی پایین تر از باغ یک پارک کوچک بود که به ان سمت رفتند.ترگل هراز گاهی با ترس به آرمین خیره می شد ولی ارمین با اخم به روبه رو یش نگاه می کرد.ترگل می دانست که اشتباهی انجام نداده.. ولی از این می ترسید که آرمین نزدیکیه بیش از حد کامیار به خودش را بد تعبیر کرده باشد.
آرمین جلوی صندلی ایستاد و با اخم ولحنی تند گفت:بشین.
و ترگل هم بی چون وچرا نشست.


فصل دهم

با کلافگی رو به روم ایستاده بود وپشتش به من بود. یه دفعه برگشت وبا صدای گرفته ای گفت:خب ...تعریف کن.
با گیجی نگاهش کردم وگفتم:چی رو باید تعریف بکنم؟
مثل اینکه باز عصبانی شد...سریع نشست کنارم وروی صورتم خم شد وبا حرص گفت:می خوام بدونم چرا اون عوضی جرات کرده بود تا اونقدر بهت نزدیک بشه؟(تقریبا داد زد:یاالله بگو..
با ترس به اطرافم نگاه کردم .خداروشکر پارک خلوت بود.. ولی همون چند نفر هم که از اون طرف رد می شدند با تعجب نگامون می کردند.
رو به آرمین گفتم:آرمین باور کن چیزی بین ما نیست. اون قبلا خواستگارم بوده ..ولی من ردش می کردم.. چون علاقه ای بهش نداشتم. ولی نمی دونم چرا امشب اینجوری می کرد.
آرمین زیر لب با حرص گفت:یعنی تو نمی دونی؟نمی دونی که چرا امشب انقدر بهت چسبیده بود و دیگه کم مونده بود صورتش رو هم به...
باز با کلافگی دستی توی موهای خوش حالتش کشید ونفسش رو با حرص بیرون داد.می تونستم درکش بکنم.من هم اون روز کنار دریا همین حس رو داشتم وشاید هم بدتر...سکوت کردم تا کمی اروم بشه.چند دقیقه بدون حرف گذشت و اون هم داشت با اخم به روبه روش نگاه می کرد.بدون اینکه نگام بکنه گفت:عاشقت بود؟
سرمو انداختم پایین...چی می تونستم بگم؟بگم اره عزیزم اون هم منو می خواست؟
تکرار کرد:گفتم اون لعنتی عاشقت بود؟
با صدای لرزانی گفتم:فکر می کنم...اره..
برگشت سمتم و زل زد بهم.ولی من نگاهش نمی کردم یه جورایی از این حالتمون معذب بودم.خدایا حالا چه فکرایی
می کنه؟
صداش زمزمه وار به گوشم رسید:توهم...حتی قبلا...که من نبودم..دوستش داشتی؟
سریع سرمو بلند کردم وبا ترس گفتم:نه نه ...به خدا من اصلا بهش توجه هم نمی کردم...اون بود که همیشه می خواست بهم نزدیک بشه وباهام حرف بزنه. وگرنه من ...
وسط حرفم پرید وگفت:خیلی خب...پس چرا امشب گذاشتی انقدر بهت نزدیک بشه؟چرا جلوشو نگرفتی؟(با خشم نگام کرد وگفت:چرا بهش نگفتی که من نامزدتم؟چرا؟
با صدایی ناله مانند گفتم:آرمین به خدا نمی دونم امشب چش شده بود.اون همیشه حد خودش رو رعایت می کرد. ولی..تازه اون موقع که من می خواستم از کارش عکس العمل نشون بدم تو اومدی...ونشد...وگرنه باور کن هیچی بین ما نیست.
نگاهش هنوز ناراحت بود.توی چشمام زل زد وگفت:پس چرا داشتی اونطور صمیمی باهاش می گفتی ومی خندیدی؟
فهمیدم منظورش موضوع ادکلنه که با حرف من کامیار بلند خندید.یعنی آرمین از اول ما رو زیر نظر داشته؟
اومدم جوابش رو بدم که گوشیش زنگ خورد.نیم نگاهی به من کرد وجوابش رو داد.ظاهرا شهاب بود که می خواست بدونه ما کجا غیبمون زده .که آرمین گفت :الان میایم ونگران نشن.
وقتی گوشی رو قطع کرد با لحن سردی گفت:پاشو بریم.مثل اینکه نگران شدند.
از سردیه کلامش یخ کردم.این چرا اینجوری می کرد؟یعنی حرفامو باور نکرده بود؟نباید میذاشتم اون اشتباهی رو که من مرتکب شدم.. ارمین هم همون اشتباه رو تکرار بکنه.نه نباید میذاشتم.توی ماشین فقط بین ما سکوت بود و من از این سکوت در عذاب بودم.حتی نگام هم نمی کرد.چند بار اومدم براش توضیح بدم که همه اش سوتفاهمه ..ولی با دیدن صورت بی تفاوت وگرفته اش منصرف می شدم.اون شب عروسی برام زهر شد.آرمین دیگه خیلی کم بهم توجه می کرد واون یه خورده توجهش هم جلوی بزرگترا بود.شهاب و نگین بهمون مشکوک شده بودند ولی حرفی هم نمی زدند.
شب همراه پدر ومادرم برگشتم خونه وتا رسیدم خستگی رو بهونه کردم ورفتم توی اتاقم.بدون اینکه لباسام رو عوض بکنم افتادم روی تختم وتا می تونستم گریه کردم.من نمی تونستم بی توجهی های آرمین رو تحمل بکنم.نباید اینجوری میشد.باید براش توضیح بدم.نباید این سوتفاهم بینمون بمونه وبزرگتر بشه...تصمیم گرفتم فردا صبح زود که هنوز آرمین نرفته بیمارستان برم وباهاش حرف بزنم.
با این امید که فردا می بینمش وبراش توضیح می دم لباسام رو عوض کردم وخوابیدم...
*******
صبح با صدای زنگ موبایلم که تایم گذاشته بودم تا بیدار بشم از جام بلند شدم.اول یه دوش حسابی گرفتم تا سرحال بشم که تاثیر خوبی هم داشت.
موهامو به زحمت خشکشون کردم وبالای سرم بستم.یه مانتوی سفید کوتاه که تا بالای زانوم بود با شلوار جین ابی ملایم ویه شال سفید وابی پوشیدم وکمی هم صورتم رو ارایش کردم.برای مامان یه یادداشت گذاشتم که من رفتم خونه ی عمه..یه لقمه نون هم از توی سبد روی میز برداشتم وگذاشتم دهانم که لااقل ضعف نکنم.
با ماشین خودم رفتم .ماشین من هم درست مثل مال نگین بود ...پژو 206 البالویی...خیلی دوستش داشتم.
جلوی خونشون پارک کردم واز ماشین پیاده شدم.از اونجایی که می دونستم عمه وآرمین صبح زود بیدار میشن با خیال راحت زنگ رو زدم که چند لحظه بعد صدای عمه تو گوشی پیچید:بله؟
-منم عمه...ترگل.
-ا ترگل جون عمه تویی؟...بیا تو عزیزم.
در با صدای تیکی باز شد و وارد خونه شدم.توی اون صبح افتابی باغ خونه ی عمه شون خیلی با صفا ودیدنی بود.چند تا نفس عمیق کشیدم و اون هوای پاک رو به ریه هام کشیدم که لبخند روی لبام نشست وبا انرژیه بیشتری به سمت خونشون رفتم.عمه توی بالکن منتظرم بود که با دیدنم با لبخند به سمتم اومد وبوسیدم وباهام سلام واحوال پرسی کرد .با هم رفتیم تو که من بی درنگ پرسیدم:عمه آرمین کجاست؟هنوز نرفته؟
عمه به سمت اشپزخونه رفت وگفت:نه عزیزم هنوز خوابه.دیشب خیلی دیر خوابید. همه اش توی باغ قدم می زد.اتفاقا الان می خواستم برم صداش بکنم که تو اومدی عزیزم.
توی دلم گفتم:پس چه به موقع رسیدم.
رو به عمه گفتم:عمه جون شما زحمت نکشید من میرم بیدارش می کنم.
با مهربونیه خاص خودش نگام کرد وگفت:باشه عزیزم.مطمئنم تو رو که ببینه خوشحال میشه.
با لبخند رفتم سمت پله ها وتوی دلم گفتم:اره ..خیلی هم خوشحال میشه...دیشب دیگه چاره نداشت سرمو ازتنم جدا بکنه.یعنی دیشب به خاطر من کلافه بود ونمی تونسته بخوابه؟...الهییییی...ولی من نمیذارم بیشتر از این... یه موضوع
بی ارزش کش پیدا بکنه.
بدون اینکه در بزنم رفتم توی اتاقش...با دیدنش در جا خشکم زد..فقط زل زده بودم بهش وحتی زورم می اومد پلک بزنم.چقدر معصوم وناز خوابیده بود.اروم رفتم سمت تختش وکنارش ایستادم.یه رکابیه جذب تنش بود که نیم تنه ی
مردونه اش کاملا معلوم بود ...روی شکم خوابیده بود وبالش زیر سرش رو هم گرفته بود توی بغلش...کلا سرش روی تشک بود نه روی بالش...از حالت خوابیدنش خنده ام گرفته بود.
نشستم کنارش واروم دستمو بردم جلو گذاشتم روی بازوی عضله ایش وکمی تکون دادم.ولی جم نخورد.اروم صداش زدم:آرمین؟
باز هم تکون نخورد.ایندفعه بیشتر تکونش دادم وصداش زدم .ولی فقط یه تکون کوچولو خورد وزیرلب یه چیزایی گفت که نتونستم بفهمم چی میگه.
صورتمو بردم جلوی صورتش وتوی صورتش اروم فوت کردم.یه کم چشماش جمع شد.اینبار محکمتر فوت کردم که چشماش کاملا باز شد وبه من نگاه کرد.چند بار چشماشو باز وبسته کرد وباز بهم زل زد.بیچاره فکر می کرد داره خواب می بینه.
با تعجب گفت:ترگل؟تو اینجا چکار می کنی؟
با لبخند گفتم:خب معلومه اومدم تو رو ببینم.
رنگ نگاهش تغییر کرد وباز مثل دیشب سرد شد وگفت:برای چی اومدی؟
از لحنش دلم گرفت ..ولی سعی کردم به روی خودم نیارم.با لبخند دستمو کردم توی موهاشو گفتم:عزیزم..اومدم تا اگه سوتفاهمی بینمون هست برطرفش بکنیم.
زل زه بود توی چشمام وتکون نمی خورد.انگار بدش نیومده بود که توی موهاش دست بکشم ونوازشش بکنم.چون هیچ حرکتی نمی کرد.من هم به نوازشم ادامه دادم وگفتم:آرمین من دوستت دارم...اون کامیار هم نمی دونسته که من وتو نامزدیم وگرنه اون کار رو نمی کرد.دیدی که دیشب تا فهمید ما با هم هستیم گذاشت ورفت ودیگه ام پیداش نشد.
هنوز داشت نگام می کرد وچشماش روی تموم اجزای صورتم می چرخید.من هم دستمو از توی موهاش در اوردم و
گونه اش رو نوازش کردم که با این کارم چشماش رو اروم بست..گفتم:دیشب باز از بوی ادکلنش عطسه ام گرفت که گفت :تو به من الرژی داری ؟من هم گفتم :نه به ادکلنت الرژی دارم .که اونم بی خودی زد زیر خنده...با اینکه اصلا هم خنده دار نبود.
دستمو روی گردنش کشیدم و اروم اروم اومدم پایین وروی سینه اش رو نوازش کردم که چشماش باز شد و توی صورتم نگاه کرد. من هم تو چشماش زل زدم وگفتم:آرمین دوستت دارم...باور کن تو تنها مردی هستی که انقدر دوستش دارم.
دیدم چیزی نمیگه وهنوز داره نگام میکنه ..فکر کردم بی فایده است ..هنوز ازم دلگیره .دستمو از روی سینه اش برداشتم وخواستم از روی تخت بلند بشم که... یه دفعه دستمو گرفت ومنو کشید به طرف خودش ...من هم که غافلگیر شده بودم افتادم روش...وقتی نگاهش کردم دیدم لباش همراه چشمای نافذ وخوشگلش داره می خنده.
با یه دستش منو محکم نگه داشت وبا دست دیگه اش گونه ام رو نوازش کردو گفت:عزیزم...من همون دیشب فهمیدم که بینتون چیزی نیست واون کلافگیم هم از این بود که نمی تونستم هیچ مرد دیگه ای رو اونقدر بهت نزدیک ببینم...ولی الان با حرفات باعث شدی بفهمم که تو همیشه مال خودمی...(نگاهش روی لبام زوم شد وگفت:و مال خودم هم میمونی.
سرمو اورد پایین تر ولباشو گذاشت روی لبام ویه بوسه ی طولانی ازم گرفت.باز تپش قلبم رفته بود بالا واز اینکه در کنارش هستم وانقدر بهش نزدیکم غرق لذت بودم..که یاد عمه افتادم وسریع از بغلش دراومد.با تعجب نگام کرد وگفت:چی شد؟
-آرمین الان عمه پیش خودش چی فکر میکنه؟من از کی تاحالا توی اتاقتم...زشته بیا بریم.
با لبخند و نگاه شیطونش گفت:نترس عزیزم..داره الان پیش خودش فکرای خوب خوب می کنه.
از روی تخت بلند شد که من گفتم:ا شیطون نشو...بیا بریم.
محکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت:عاشقتم عزیزم...وگونه ام رو بوسید وگفت:حالا بریم.
با هم از اتاق اومدیم بیرون...خوشحال بودم که بالاخره اون سوتفاهم برطرف شد وآرمین هم دیگه از دستم دلخور نیست.عمه توی حیاط داشت به گل ها ودرختا اب می داد.آرمین هم بعد از خوردن صبحانه اش رفت بیمارستان .من هم کمی پیش عمه موندم و بعد برگشتم خونه...ولی اینبار خوشحال بودم ونگرانی توی دلم جایی نداشت.


واااای یعنی این منم؟این دختری که الان توی لباس سفید عروسی واون ارایش زیبا از توی اینه داره به من نگاه می کنه منم؟با ذوق به خودم نگاه می کردم.نگین هم کنارم ایستاده بود .خیلی خوشگل شده بود.هر دو مدل ارایش ولباسامون کاملا شبیه به هم بود.بدون هیچ تفاوتی...
-عروس خانمای خوشگل..اقا دومادا اومدند.
هر دو با لبخند به خانم ارایشگر نگاه کردیم وبه سمت در رفتیم.نمی دونم چرا انقدر هیجان داشتم...دست وپام می لرزید.
دست نگین رو گرفتم.با تعجب نگاهش کردم اون که وضعیتش از منم بدتر بود.دستاش یه تیکه یخ بود.ظاهرا اون هم هیجان زده شده بود ومن اینو به خوبی درک می کردم.
از پله ها که اومدیم پایین جلوی در آرمین وشهاب ایستاده بودند.اون ها هم درست مثل هم لباس پوشیده بودند.وحتی دسته گلهایی رو هم که برامون گرفته بودند هم شبیه به هم بود.آرمین با دیدن من ...وشهاب با دیدن نگین... هر دو با دهانی باز به ما نگاه می کردند.
شهاب زودتر به خودش اومد وبا همون حالت به نگین گفت:خودتی نگین؟
نگین هم با عشوه وناز گفت:معلومه..پس می خواستی کی باشه عزیزم؟
نگاه شهاب باز شیطون شد وبا لبخند گفت:خداییش با ارایش زمین تا اسمون فرق کردی عزیزم.ببین ارایشگره چه معجزه ای با صورتت کرده.
از چهره ی نگین میشد فهمید که از عصبانیت در حال انفجاره...با حرص در ماشین رو باز کرد ونشست واصلا به شهاب محل هم نذاشت.
خنده ام گرفته بود. اینا روز عروسیشون هم از این کاراشون دست برنمی داشتند.
نگام به آرمین افتاد که هنوز به من خیره بود.شهاب نگاهی بهش کرد ومحکم با آرنجش کوبوند توی پهلوش... که آرمین بیچاره 10 متر از جاش پرید هوا ودر حالی که دستش رو ی پهلوش بود رو به شهاب ..با اخم گفت:چته دیوونه؟پهلوم سوراخ شد.
شهاب با شیطنت گفت:مرتیکه چقد چشم چرونی می کنی؟یه ساعته من دارم با خانمم اختلاط می کنم تو هنوز داری با چشمای کور شدت ابجیه منو می خوری.انقدر نگاهش نکن چشمش می زنی.
آرمین با مشت کوبوند رو بازوی شهاب وگفت:تو نمی خواد از الان تو زندگیه ما دخالت بکنی.من هر چقدر دلم بخواد به زنم نگاه میکنم.(نگاهی به ماشین شهاب کرد وگفت:بفرمایید اقا داماد.. ظاهرا عروس خانومتون بدجور از دستت شاکیه.
شهاب قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت وگفت:اخ اخ ...راست می گیا. برم این گندی که زدم رو جمعش کنم تا اخر شب برام دردسر نشده.
وبعد به آرمین چشمک زد وسریع سوار ماشینش شد.من وآرمین هم با لبخند عمیقی پشت سرشون حرکت کردیم...
توی باغ خونه ی عمه اینا جشن رو گرفته بودیم.چون هم خیلی بزرگ بود وهم باصفا...من که از خدام بود عروسیم اونجا باشه.
هنوز نمی دونستم قراره کجا زندگی بکنیم.یعنی آرمین بهم گفته بود این یه سوپرایزه که شب عروسی می فهمی.از نگین هم که پرسیدم گفت:شهاب هم دقیقا همین رو بهم گفته.برام عجیب و در عین حال هیجان انگیز ...همه ی جهزیه ام رو به سلیقه ی خودم وآرمین خریده بودیم. ولی توی چیدمانش من هیچ دخالتی نداشتم وهر وقت به آرمین گله می کردم.. می گفت :عزیزم شب عروسی هم خونه و هم جهزیه رو می بینی واگه از چیدمانش خوشت نیومد اون وقت به سلیقه ی خودت عوضش می کنی.من هم که دیدم چاره ای نیست قبول کردم.
شهاب کنار ماشین ما رانندگی می کرد ومرتب با ریتم واهنگ خاصی بوق می زد وبه لبخند به ما نگاه می کرد.آرمین هم کم نمی اورد وهمراهیش می کرد.ماشین های دیگه ای هم که توی خیابون بودند برامون بوق می زدند ودست تکون می دادند.ما چهار نفر هم از خوشی نمی دونستیم چکار بکنیم.از چهره ی خوشحال وخندان نگین فهمیدم شهاب تونسته دلشو به دست بیاره ودیگه ناراحت نبود.
بالاخره رسیدیم به باغ وبا رسیدن ما جمعیت با دود اسفند وهلهله وشادی به سمتمون اومدند ویکی یکی تبریک گفتند.نگین وشهاب دست تو دسته هم... ومن وآرمین هم دست در دست هم ودر کنار هم.. قدم بر میداشتیم وتشکر می کردیم.
توی جایگاه مخصوصی که برامون درست کرده بودند نشستیم وبا لبخند به جمعیت نگاه کردیم.همه با خوشحالی مشغول رقص وشادی بودند.تقریبا 1 ساعت گذشته بود که ازمون خواستند برقصیم.آرمین وشهاب همزمان از جاشون بلند شدند ودستاشون رو به سمت ما گرفتند.ماهم همراهیشون کردیم.اهنگ شاد بود وهمه رو به هیجان اورده بود.در اغوش آرمین می رقصیدم وچشمام فقط چشمای اونو می دید..از اطرافم غافل بودم وتموم خوشی های عالم رو توی اون دو تا چشم می دیدم.
صورتشو به صورتم نزدیک کرد وکنار گوشم زمزمه کرد:عاشقتم.مطمئن باش خوشبختت می کنم.
صورتشو عقب کشید که من هم لبخند زدم وبا خوشی گفتم:من هم عاشقتم آرمین.خوشبختیه من فقط در کنار تو کامل میشه.
نیم نگاهی به شهاب ونگین کردم ..که نگین دستش رو به دور گردن شهاب انداخته بود وباهاش می رقصید...روی لبای هر دوتاشون لبخند بود.اهنگ که تموم شد با عمل غیرمنتظره ی آرمین رسما شوکه شدم.
منو روی دستاش خم کرد وصورتش رو اورد جلو یه بوسه اروم از لبام گرفت.راستش بین اون همه جمعیت خیلی خجالت کشیدم.همین جور که متعجب وبا گونه های گل انداخته به آرمین نگاه می کردم ..متوجه شهاب ونگین شدم که اونا هم تو همون حالت مشابه ما هستند.شهاب به آرمین نگاه کرد وچشمک زد.فهمیدم از قبل همچین نقشه ای رو برای ما کشیده بودند.نگین هم با خجالت سرش پایین بود ولبش رو به دندون گرفته بود وجمعیت با سوت ودست و هورا همراهیمون می کردند.
اون شب متوجه نگاه های خیره ی کامیار روی شیوا شدم...به به مثل اینکه یه عروسیه دیگه هم افتادیم چون شیوا هم زیاد دوروبرش بود...برای هر دوتاشون ارزوی خوشبختی کردم.کامیار پسر خوبی بود وحتما شیوا قدرش رو می دونست.
بالاخره اون مجلس رویایی هم تموم شد .ماشین ما جلو... بعدی ماشین شهاب... و بقیه ی مهمونا هم پشت سرمون بودند و ما رو خونمون همراهی می کردند.
تا اینکه ماشین آرمین گوشه ای پارک شد واومد کمکم تا من هم پیاده بشم.آرمین به سمت یکی از اون خونه ها رفت وکلید انداخت توقفلش رو درش رو باز کرد .دستش رو گذاشت پشت کمرم ومنو به داخل هل داد...با تعجب نگاهش کردم.برگشتم تا ببینم شهاب ونگین دارند چکار می کنند... که دیدم در خونه ی روبه رویی ما بازه ونگین وشهاب جلوی در ایستاده بودند وبه ما نگاه می کردند.ای وای خدا یعنی ما همسایه بودیم.یعنی...
اصلا باورم نمیشد. با ذوق به آرمین نگاه کردم.. با لبخند جذابی به من خیره شده بود.اگه تنها بودیم حسابی از خجالتش در
می اومدم...ولی فقط با شوق گفتم:آرمین ما با شهابشون همسایه ایم؟
به شهاب نگاه کرد وسرشو تکون داد وگفت:اره عزیزم...این هم سوپرایز امشب.
به نگین نگاه کردم. اون هم با ذوق به من خیره شده بود...خیلی خوشحال بودم ...این یعنی من ونگین باز هم با هم همسایه میشدیم...
پدرم جلو اومد ودست منو توی دست آرمین گذاشت وبرامون ارزوی خوشبختی کرد.از اونطرف هم خان عمو.. شهاب ونگین رو دست به دست داد.
وقتی همه رفتند وما چهار نفر تنها شدیم...


واااای یعنی این منم؟این دختری که الان توی لباس سفید عروسی واون ارایش زیبا از توی اینه داره به من نگاه می کنه منم؟با ذوق به خودم نگاه می کردم.نگین هم کنارم ایستاده بود .خیلی خوشگل شده بود.هر دو مدل ارایش ولباسامون کاملا شبیه به هم بود.بدون هیچ تفاوتی...
-عروس خانمای خوشگل..اقا دومادا اومدند.
هر دو با لبخند به خانم ارایشگر نگاه کردیم وبه سمت در رفتیم.نمی دونم چرا انقدر هیجان داشتم...دست وپام می لرزید.
دست نگین رو گرفتم.با تعجب نگاهش کردم اون که وضعیتش از منم بدتر بود.دستاش یه تیکه یخ بود.ظاهرا اون هم هیجان زده شده بود ومن اینو به خوبی درک می کردم.
از پله ها که اومدیم پایین جلوی در آرمین وشهاب ایستاده بودند.اون ها هم درست مثل هم لباس پوشیده بودند.وحتی دسته گلهایی رو هم که برامون گرفته بودند هم شبیه به هم بود.آرمین با دیدن من ...وشهاب با دیدن نگین... هر دو با دهانی باز به ما نگاه می کردند.
شهاب زودتر به خودش اومد وبا همون حالت به نگین گفت:خودتی نگین؟
نگین هم با عشوه وناز گفت:معلومه..پس می خواستی کی باشه عزیزم؟
نگاه شهاب باز شیطون شد وبا لبخند گفت:خداییش با ارایش زمین تا اسمون فرق کردی عزیزم.ببین ارایشگره چه معجزه ای با صورتت کرده.
از چهره ی نگین میشد فهمید که از عصبانیت در حال انفجاره...با حرص در ماشین رو باز کرد ونشست واصلا به شهاب محل هم نذاشت.
خنده ام گرفته بود. اینا روز عروسیشون هم از این کاراشون دست برنمی داشتند.
نگام به آرمین افتاد که هنوز به من خیره بود.شهاب نگاهی بهش کرد ومحکم با آرنجش کوبوند توی پهلوش... که آرمین بیچاره 10 متر از جاش پرید هوا ودر حالی که دستش رو ی پهلوش بود رو به شهاب ..با اخم گفت:چته دیوونه؟پهلوم سوراخ شد.
شهاب با شیطنت گفت:مرتیکه چقد چشم چرونی می کنی؟یه ساعته من دارم با خانمم اختلاط می کنم تو هنوز داری با چشمای کور شدت ابجیه منو می خوری.انقدر نگاهش نکن چشمش می زنی.
آرمین با مشت کوبوند رو بازوی شهاب وگفت:تو نمی خواد از الان تو زندگیه ما دخالت بکنی.من هر چقدر دلم بخواد به زنم نگاه میکنم.(نگاهی به ماشین شهاب کرد وگفت:بفرمایید اقا داماد.. ظاهرا عروس خانومتون بدجور از دستت شاکیه.
شهاب قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت وگفت:اخ اخ ...راست می گیا. برم این گندی که زدم رو جمعش کنم تا اخر شب برام دردسر نشده.
وبعد به آرمین چشمک زد وسریع سوار ماشینش شد.من وآرمین هم با لبخند عمیقی پشت سرشون حرکت کردیم...
توی باغ خونه ی عمه اینا جشن رو گرفته بودیم.چون هم خیلی بزرگ بود وهم باصفا...من که از خدام بود عروسیم اونجا باشه.
هنوز نمی دونستم قراره کجا زندگی بکنیم.یعنی آرمین بهم گفته بود این یه سوپرایزه که شب عروسی می فهمی.از نگین هم که پرسیدم گفت:شهاب هم دقیقا همین رو بهم گفته.برام عجیب و در عین حال هیجان انگیز ...همه ی جهزیه ام رو به سلیقه ی خودم وآرمین خریده بودیم. ولی توی چیدمانش من هیچ دخالتی نداشتم وهر وقت به آرمین گله می کردم.. می گفت :عزیزم شب عروسی هم خونه و هم جهزیه رو می بینی واگه از چیدمانش خوشت نیومد اون وقت به سلیقه ی خودت عوضش می کنی.من هم که دیدم چاره ای نیست قبول کردم.
شهاب کنار ماشین ما رانندگی می کرد ومرتب با ریتم واهنگ خاصی بوق می زد وبه لبخند به ما نگاه می کرد.آرمین هم کم نمی اورد وهمراهیش می کرد.ماشین های دیگه ای هم که توی خیابون بودند برامون بوق می زدند ودست تکون می دادند.ما چهار نفر هم از خوشی نمی دونستیم چکار بکنیم.از چهره ی خوشحال وخندان نگین فهمیدم شهاب تونسته دلشو به دست بیاره ودیگه ناراحت نبود.
بالاخره رسیدیم به باغ وبا رسیدن ما جمعیت با دود اسفند وهلهله وشادی به سمتمون اومدند ویکی یکی تبریک گفتند.نگین وشهاب دست تو دسته هم... ومن وآرمین هم دست در دست هم ودر کنار هم.. قدم بر میداشتیم وتشکر می کردیم.
توی جایگاه مخصوصی که برامون درست کرده بودند نشستیم وبا لبخند به جمعیت نگاه کردیم.همه با خوشحالی مشغول رقص وشادی بودند.تقریبا 1 ساعت گذشته بود که ازمون خواستند برقصیم.آرمین وشهاب همزمان از جاشون بلند شدند ودستاشون رو به سمت ما گرفتند.ماهم همراهیشون کردیم.اهنگ شاد بود وهمه رو به هیجان اورده بود.در اغوش آرمین می رقصیدم وچشمام فقط چشمای اونو می دید..از اطرافم غافل بودم وتموم خوشی های عالم رو توی اون دو تا چشم می دیدم.
صورتشو به صورتم نزدیک کرد وکنار گوشم زمزمه کرد:عاشقتم.مطمئن باش خوشبختت می کنم.
صورتشو عقب کشید که من هم لبخند زدم وبا خوشی گفتم:من هم عاشقتم آرمین.خوشبختیه من فقط در کنار تو کامل میشه.
نیم نگاهی به شهاب ونگین کردم ..که نگین دستش رو به دور گردن شهاب انداخته بود وباهاش می رقصید...روی لبای هر دوتاشون لبخند بود.اهنگ که تموم شد با عمل غیرمنتظره ی آرمین رسما شوکه شدم.
منو روی دستاش خم کرد وصورتش رو اورد جلو یه بوسه اروم از لبام گرفت.راستش بین اون همه جمعیت خیلی خجالت کشیدم.همین جور که متعجب وبا گونه های گل انداخته به آرمین نگاه می کردم ..متوجه شهاب ونگین شدم که اونا هم تو همون حالت مشابه ما هستند.شهاب به آرمین نگاه کرد وچشمک زد.فهمیدم از قبل همچین نقشه ای رو برای ما کشیده بودند.نگین هم با خجالت سرش پایین بود ولبش رو به دندون گرفته بود وجمعیت با سوت ودست و هورا همراهیمون می کردند.
اون شب متوجه نگاه های خیره ی کامیار روی شیوا شدم...به به مثل اینکه یه عروسیه دیگه هم افتادیم چون شیوا هم زیاد دوروبرش بود...برای هر دوتاشون ارزوی خوشبختی کردم.کامیار پسر خوبی بود وحتما شیوا قدرش رو می دونست.
بالاخره اون مجلس رویایی هم تموم شد .ماشین ما جلو... بعدی ماشین شهاب... و بقیه ی مهمونا هم پشت سرمون بودند و ما رو خونمون همراهی می کردند.
تا اینکه ماشین آرمین گوشه ای پارک شد واومد کمکم تا من هم پیاده بشم.آرمین به سمت یکی از اون خونه ها رفت وکلید انداخت توقفلش رو درش رو باز کرد .دستش رو گذاشت پشت کمرم ومنو به داخل هل داد...با تعجب نگاهش کردم.برگشتم تا ببینم شهاب ونگین دارند چکار می کنند... که دیدم در خونه ی روبه رویی ما بازه ونگین وشهاب جلوی در ایستاده بودند وبه ما نگاه می کردند.ای وای خدا یعنی ما همسایه بودیم.یعنی...
اصلا باورم نمیشد. با ذوق به آرمین نگاه کردم.. با لبخند جذابی به من خیره شده بود.اگه تنها بودیم حسابی از خجالتش در
می اومدم...ولی فقط با شوق گفتم:آرمین ما با شهابشون همسایه ایم؟
به شهاب نگاه کرد وسرشو تکون داد وگفت:اره عزیزم...این هم سوپرایز امشب.
به نگین نگاه کردم. اون هم با ذوق به من خیره شده بود...خیلی خوشحال بودم ...این یعنی من ونگین باز هم با هم همسایه میشدیم...
پدرم جلو اومد ودست منو توی دست آرمین گذاشت وبرامون ارزوی خوشبختی کرد.از اونطرف هم خان عمو.. شهاب ونگین رو دست به دست داد.
وقتی همه رفتند وما چهار نفر تنها شدیم...


شهاب رو به آرمین گفت:خب برو خونت دیگه.تو مگه کارو زندگی نداری وایسادی وسط کوچه؟
-تو چکار به کار وزندگیه من داری؟شماها برید تا ما هم بریم.
شهاب زیر بازوی آرمین رو گرفت وبرد سمت خونه :جون آرمین اگه بشه.من تا تو رو نفرستم خونه ات ولت نمی کنم..
من کنار ارمین رفتم وآرمین زیر گوش شهاب یه چیزی گفت که نشنیدم ...ولی وقتی شهاب خم شد تا تو گوش آرمین حرف بزنه به طور غیر واضح شنیدم که گفت:تو نمی خواد نگران من باشی اقا پسر...خوش بگذره.
و بعد چشمک زد ودست نگین رو گرفت وبرد توی خونه.من وآرمین هم با لبخند وارد خونه ی مشترکمون شدیم.همین که آرمین کلید برق رو زد وخونه روشن شد ...همزمان دهان من هم باز موند.وای خدا اینجا چقدر خوشگله.جهیزیه ام توش چیده شده بود وهمه جا از زیبایی ونویی برق می زد...حسابی کیف کرده بودم...خونه ی نسبتا بزرگی بود.
با احساس دستای گرم آرمین به دور کمرم صورتمو برگردوندم سمتش وتوی چشماش خیره شدم.بالبخند جذابی گفت:پسندیدی خانمی؟
دستامو دور گردنش حلقه کردم وبا ناز گفتم:مگه میشه نپسندم عزیزم؟اینجا خیلی ماهه...عاشقشم.
با شیطنت پیشونیشو چسبوند به پیشونیه منو زمزمه کرد :فقط عاشقه اینجایی؟
من هم شیطون شدم وگفتم:مگه قراره عاشق چیز دیگه ای هم باشم؟
موزی نگام کرد وگفت:عاشق چیزدیگه نه..عاشق کس دیگه...خوب فکر کن.
ازش جدا شدم ودستمو زدم زیر چونم ومثلا داشتم فکر می کردم.لبامو جمع کردم وگفتم:من که هر چی فکر می کنم یادم نمیاد.
سریع دستاشو دورم حلقه کرد ویه دفعه روی دستاش بلندم کرد ...با خنده گفت:که یادت نمیاد اره؟مشکلی نیست عزیزم خودم یادت میارم.
دست وپا زدم وگفتم:نکن آرمین ...بذارم زمین.
ولی اون بی توجه به من به سمت پله ها رفت وهمونطور که به طرف بالا می رفت توی چشمام نگاه کرد وگفت:عمرا بذارمت زمین عزیزم.تا نگفتی..ولت نمی کنم.
با خنده ی بلندی گفتم:باشه بابا...تسلیم.من عاشقه یه پسر خوشگل وجذاب اما مغرور وبداخلاق هستم .خوب شد؟
رسیدیم جلوی در که منو گذاشت زمین ودر وباز کرد ودر همون حال گفت:تا حدودی درست گفتی ولی برای نصف دیگه اش...بعدا باهات کار دارم.
و چشمک زد. دستشو گذاشت پشتم وبه داخل هلم داد.وای خدا اینجا چقدر خوشگله.اتاق خوابمون بود که یه تخت سفید وطلایی گوشه اش بود ودو تا میز عسلی هم کنارش قرارداشت که روی هر کدوم دو تا چراغ خواب خوشگل وطلایی بود.میز ارایشی هم که رو به روش بود از رنگ وجنس تخت بود.کلا رنگ پرده ها ودیوارهای اتاق ولوازمش ازرنگهای سفید وشیری وطلایی تزیین شده بود وخیلی ناز وخوشگل بود.روی تخت پر بود از گل برگ های محمدی ورز سرخ وسفید...ملافه بوی خوبی میداد..بوی گل محمدی.
با ذوق برگشتم سمت آرمین وگفتم:مرسی آرمین این اتاق خیلی خوشگله...اصلا معرکه است.
اومد جلو گفت:قابل شما خانم خوشگلم رو نداره.این خونه وبنده دربست در اختیار شماییم.
با بدجنسی گفتم:وظیفته عزیزم.
اخم شیرینی کرد و دستمو گرفت ومنو کشید تو بغلش ودر حالی که سفت منو چسبیده بود که ازش جدا نشم ...صورتشو اورد پایین وگردنمو بویید وبوسید .گفت:که وظیفمه اره؟می دونی که من وظایف دیگه ای هم دارم؟
منظورش رو نفهمیدم. به خاطرهمین گفتم:منظورت کدوم وظایفه؟
توی چشمام نگاه کرد وبا تعجب گفت:یعنی نمی دونی؟
گنگ نگاهش کردم وگفتم:چی رو؟
حالت چشماش عوض شد وبا اشتیاق نگام کرد.رنگ نگاهش پر بود از نیاز وخواستن....وای خدا حالا منظورش رو فهمیدم...ای وای من چقدر خنگما...
اومدم سریع بگم ..گرفتم چی گفتی.. که منو هل داد روی تخت وخودش هم همونجور با کت وشلوار افتاد رومو ودر حالی که موهامو وگردنمو می بوسید .گفت:می خوای یکی از وظایفمو نشونت بدم؟
دستام می لرزید.هیجان داشتم ویه ترس همراه با لذت هم باهاش بود که باعث می شد ضربان قلبم بره بالا...عجب گرفتاری شدما.
لاله ی گوشمو بوسید وگفت:ترگلم؟
من هم با همون حالم ناخداگاه زمزمه کردم:جانم؟
صورتشو روبه روی صورتم گرفت ونگام کرد.چشماش خمار شده بود وخواستن ونیاز توش بیداد می کرد.
گفت:قول میدی تا ابد با من وبرای من بمونی؟همیشه در کنارم باشی وهیچ وقت همدیگرو تنها نذاریم.امشب بهم این قول رو میدی؟
ناخداگاه قلبم اروم گرفت.چشماش ارامشی داشت که باعث شد دیگه نلرزم وفقط به اون دو تا چشم سیاه ونافذ خیره بشم.منتظر چشم به لبام دوخته بود که من هم با همون ارامش گفتم:توی همین شب بهت قول میدم آرمین که برای همیشه باهات بمونم ودوستت داشته باشم.مطمئن باش در کنارت هستم ومی مونم.
هنوز به لبام خیره بود. زمزمه کرد:قول؟
-قول.
همین که کلمه ی قول از دهانم خارج شد... پشتش لبای داغ وپر حرارت آرمین به روی لبام نشست ومنو توی لذت اون بوسه غرق کرد.دستای گرم ومردونه اش رو روی شونه ی برهنه ام حرکت می داد وقلبم رو گرم می کرد.انقدر محکم لبامو
می بوسید که مطمئن بودم فردا بی برو و برگرد جاش می مونه.
لبمو یه گاز ریز گرفت که جیغ خفیفی کشیدم.ولی انگار این جیغ اونو بیشتر تحریک کرد ومحکمتر بوسیدم.دستشو برد پشت کمرم وزیپ لباسم رو اروم اروم پایین کشید و....
من پا به دنیای تازه ای گذاشتم که توی اون می تونستم حس یه همسر یه مادر و یه همسفر رو تجربه کنم.حسی ناب ودوست داشتنی...
آرمین تند تند نفس می کشید. هر دو خیس از عرق در کنار هم خوابیده بودیم.چشماش هنوز خمار بود.. ولی این بیشتر جذابترش می کرد.در همون حال توی چشمام زل زد وگفت:دیگه..از الان برای همیشه مال خودم شدی...مال خودم.
لبخند زدم ولباشو بوسیدم وسرمو گذاشتن روی سینه اش ...قلبش تند تند می زد ومن با صدای همون تپش های ارامش بخش به خواب رفتم.خوابی شیرین ورویایی در اغوش عشقم.



-عزیزم حالا چرا دروقفل کردی؟
نگین از پشت در گفت:عمرا اگه این در رو باز بکنم.تو به کل.. امشب ابروی منو بردی.
شهاب با صدای ناله مانندی گفت:اخه مگه چکار کردم؟نگین؟
-بیخود اون پشت نمون. من در رو باز نمی کنم.یادت رفته توی اتلیه و توی اتاق عقد چکارکردی؟
-اخه عزیزمن... اون کارا رو که خودت کردی نه من.
-اما تو باعثش بودی.یادته رفته؟... توی اتاق عقد وقتی خواستم برای بار سوم بله رو بگم یه جعبه ی کادو شده گذاشتی توی دستمو زیر گوشم گفتی :زیرلفظیه...؟بعد که بله رو دادم وجعبه رو باز کردم ..دیدم سوسک پلاستیکی کادو کردی ودادی به من...منه بدبخت هم که فکر
می کردم واقعیه همچین از سر سفره ی عقد پریدم هوا که همه زدند زیر خنده ...تازه کم مونده بود سکته هم بکنم.
شهاب سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد.. گفت:به خدا نگین منظوری نداشتم.می خواستم یه کم سربه سرت بذارم.
نگین با حرص زد به در وگفت:دیوونه ...این سربه سر گذاشتن بود؟تو که داشتی منو می کشتی؟
شهاب صدایش را ظریف کرد وگفت:نگینییییی..به خدا من عاشقتم..ببخشید دیگه...خب؟
نگین از لحن شهاب خنده اش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد. خیلی دوست داشت کمی ادبش کند.گفت:بیخودی خودت رو لوس نکن.من امشب تو رو توی اتاق راه نمی دم.
شهاب فکری کرد وبعد با صدای خشک وسردی گفت:خیلی خب...خودت خواستی.به الانه من نگاه نکن که مهربون وشوخ هستم..به وقتش از سگ هم بدتر پاچه میگیرم.فقط یادت نره خودت امشب رو خراب کردی نگین خانم.
لحنش بی نهایت سرد وخشک بود.نگین چشمانش گرد شده بود.باورش نمی شد شهاب به این سرعت تغییر کند.اما شهاب پشت در لبخند بر لب داشت ومنتظر بود نقشه اش بگیرد.
باز با همان لحن گفت:من توی اتاق مهمون می خوابم..فردا هم لوازم رو از توی اتاق برمی دارم وبرای همیشه توی همون اتاق میمونم.(با مشت محکم به در کوبید وتقریبا داد زد:شنیدییییی؟
نگین در جا پرید وبا ترس به در خیره شد.اشک در چشمانش جمع شده بود. باورش نمی شد شهاب انقدر ناراحت شود. هیچ دوست نداشت اینطور شود.. فقط می خواست کار شهاب را تلافی کند.تمام بدنش می لرزید. دستش را به سمت دستگیره برد وقفل در را باز کرد.
شهاب با لبخند پشت ستون مخفی شده بود وبه در زل زده بود.با دیدن نگین در چهارچوب در لبخندش پررنگتر شد.نگین با پاهایی لرزان به سمت اتاق مهمان رفت .در زد وشهاب را صدا زد.نگین با بغض گفت:شهاب..تو رو خدا در وباز کن..من می خواستم تلافیه اون کارتو کرده باشم وگرنه ...اصلا یه شوخی بود تو چرا جدی گرفتی؟شهاب دوستت دارم..ببخشید. بیا در وباز کن.
شهاب اروم به سمتش رفت ودستش را به دور کمر نگین حلقه کرد وکنار گوشش گفت:راست می گی؟
نگین با ترس برگشت وبا دیدن شهاب چند لحظه ماتش برد .ولی شهاب به او فرصت فکر کردن بیشتر را نداد وبغلش کرد وبه سمت اتاق خواب رفت.نگین با اینکه از رودست خوردن از شهاب اخم کرده بود ولی در دل خوشحال بود که اون حرفای شهاب حقیقت نداشته است.
شهاب نگین را روی تخت خواباند وخودش هم بعد از در اوردن کتش از تن...کنارش دراز کشید و به صورت نگین خیره شد.با پشت انگشتانش گونه ی نگین را نوازش کرد وگفت:چرا اخمات تو همه خانمی؟
نگین بیشتر اخم کرد وگفت:یعنی تو نمی دونی؟چرا اون کار رو کردی؟
شهاب گونه ی نگین را بوسید وگفت:کدوم کار؟
-شهاب من داشتم سکته می کردم.فکر کردم داری راست می گی...نگفتی ...
شهاب انگشتش را روی لب نگین گذاشت وگفت:هیسسسس...اگه بشمار 3 اخماتو باز نکنی من هم به همه ی حرفایی که پشت در زدم عمل
می کنم.(با شیطنت خندید وادامه داد:تو که دلت نمی خواد شب اول ازدواجمون اینطوری شروع بشه؟می خوای؟
اخمهای نگین باز شده بود وحالا لبخند به لب داشت.در چشمان هر دو عشق موج می زد. ولی در چشمان شهاب علاوه بر عشق حس خواستن هم بود.بوسه ای گرم بر شانه ی برهنه ی نگین گذاشت وانگار با ان بوسه استارت بوسه هایش زده شد وبوسه پشته بوسه بود که نثار تن وبدن ولبان نگین می شد.شهاب با حرارت وپر نیاز می بوسید ونگین از ان همه نزدیکی اش به شهاب لذت می برد.شهاب در حین بوسیدن زمزمه کرد:عاشقتم نگین...با تمام وجود می خوامت.
اما نگین از زور هیجان زبانش بند امده بود.فقط دستش را به دور کمر شهاب حلقه کرد واو رابه خودش فشرد.شهاب او را کاملا در اغوش گرمش کشید وبوسه ای طولانی بر لب نگین زد ودستش را پشت کمر او برد و...
هر دو عروس ان شب پا به دنیای جدیدی گذاشتند وبرای همیشه با دوران تجرد خود وداع کردند.چون دنیای عشق..شیرینتر بود..دنیایی پر از خواستن وخواسته شدن...
فردای عروسی هر دو داماد مانند پروانه به دور عروسهایشان می چرخیدند واجازه ی هیچ گونه حرکتی را به انها نمی دادند.قرار بود برای ماه عسل عصر به سمت شیراز حرکت کنند و چند روزی هم در اصفهان بمانند...ان سفر برای هر 4 نفرشان سفری خوش وبه یادماندنی شد...
*******
5 سال بعد
شیدا وعلیرضا صاحب دوقولوهای زیبایی شدندونامشان را شادی وشایان گذاشتند.شیوا وکامیار6 ماه بعد از ازدواج ترگل... زندگیه مشترکشان را شروع کردند.ترگل بعد تمام شدن درسش ..باردار شد وپسری زیبا به دنیا اورد که نامش را اریا گذاشتند.اما نگین برای بچه دار شدن مشکل داشت ..ولی درست وقتی که اریا 3 ساله بود انها هم صاحب دختری زیبا شدند ونامش را بهار گذاشتند.خوشبختی را با ذره ذره ی وجودشان احساس می کردند. هر دو خانواده هنوزهم همسایه بودند ورابطه ی خیلی خوبی با هم داشتند.ترگل وآرمین ...ونگین وشهاب... قسم خورده بودند که عشقشان نسبت به هم روز به روز بیشتر شود ..ولی کمتر....هرگز.


زیباترین آغاز را با تو تجربه کردم
پس تا زیباترین پایان با تو می مانم


پایان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۱:۴۴
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ