گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

47 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان عشق فلفلی» ثبت شده است

قسمت آخر رمان عشق فلفلی


دیگه کم کم رقص جمع شد و موقع شام شد...جلومون یک ظرف گذاشتن برای دو نفریمون.
پارسا با لبخند نگاهم کرد و گفت:بخور جون داشته باشی.
چپ چپ نگاهش کردم و اون زد زیر خنده..یک تیکه من میخوردم یک تیکه اون ..میخواست کارای مسخره و لوس دربیاره که من بزارم تو دهنش و اون بزاره تو دهنم که گفتم از اینکارا بدم میاد..بعد از خوردن شام ..بخش جالب و بهترین بخش عروسی اومد..عروس کشون..
از جابلند شدیم و کم کم همه داشتن لباس ها شونو میپوشیدن..جلوی در فشفه هوا کردن..انگارچهارشنبه سوری بود...دیگه علاوه بر نگاه های خیره دخترای فامیل نگاه دخترای خیابون هم اضافه شده بود..
البته پسرای زیادی هم روی من خیره بودن..پارسا که نگاه یکیشون را دید گفت:بهش بگو نخورت یک وقت.
نگاهش کردم و با لبخن مسخره ای گفتم:حواسش هست.
پارسا گفت:تو هم حواست به خودت باشه..چون ممکنه که امشب...
جملش کامل نشده بود که صدای فرهاد باعث شد برگردم به عقب.
فرهاد:خب عروس خنگول و دوماد منگول قراره کجا برید؟
پارسا:خونه دیگه.
فرهاد خندید و گفت:نه دیگه نشد..ما برای عروسی خواهرمون برنامه ریختیم..کل شهر رو دور میزنیم بعد میریم خونه.
من :اینطوری همه که نمیان.
فرهاد:همه پایَن .
خندیدم و سوار ماشین ها شدیم..پارسا صدای اهنگ را زیاد کرده بود و بوق بوق میکرد..قطعا اگه گواهینامه داشتم میشستم پشت ماشین ولی حیف از این سن کم.
مروارید رانندگی میکرد و فرهاد از ماشین اومده بود بیرون و میرقصید..پونه هم از ماشین خودشون اومده بود لبه پنجره نشسته بود و دست میزد..خلاصه که خیلی شلوغ بود و خیلی هم خوش گذشت...بعد از کمی گشت زدن تو خیابونا برگشتیم خونه..دم در ایستاده بودیم..بابا اومد جلو و با لبخند گفت:پارسا جان..پسرم.
پارسا نگاهی به بابا کرد و گفت:بله اقا سینا.
بابا:دخترم و میسپرم دست تو...میدونی که بچه است..
فوری گفتم:بابا!!!!
بابا نگاهم کرد و گفت:چیه؟توقع که نداری دروغ بگم.
سرم را انداختم پایین.
بابا گفت:مواظبشی؟
پارسا گفت:مطمئن باشید
بابا بر پیشانی پارسا بوسه زد..بابا کنار رفت و مامان اومد جلو..داشت گریه میکرد ولی اروم اروم..گفت:فقط براتون ارزوی خوشبختی میکنم.
پارسا و من اروم زیر لب گفتیم:ممنون.
بعدش هم فرهاد اومد و یکم مسخره بازی دراورد و اخرش خیلی جدی گفت:پارسا این خواهر خُلم را سپردم دست تو...مواظب باش خل نشی.
مروارید که کنارش بود از خنده ریسه رفت ولی من عصبی نگاهش کردم.
بعد از اون اقا شایان اومد جلو و توصیه هایی به من و پارسا کرد و رفت..
هستی جون با صندلی چرخدار جلو اومد..لاغرتر و ریز نقش تر شده بود...زیر چشماش گود افتاده بود..
اروم گفت:بچه ها.
هردو جلوی پاش زانو زدیم.
من اشکم روی گونم ریخت.من یکی از دستا و پارسا اون یکی دست هستی جون را گرفت..
هستی جون:بهم قول بدید که خوشبخت میشید!
پارسا سریع بوسه ای به دستان مادرش زد و گفت:باید بمونی و ببینی خوشبختیم
هستی جون گفت:میدونی که نمیمونم پس قول بده.
من سرم را روی زانوان لاغرش گذاشتم و گفتم:قول میدم..من قول میدم که با پارسا خوشبخت بشم..
هستی جون به سختی خم شد و بوسه ای بر سر من زد و گفت:پارسا مادر تو قول نمیدی؟
پارسا گفت:چرا قربونت برم الهی..قول میدم.
هردو باهم گونه هستی جون را بوسیدم.هستی جون گفت:پارسا پسرم...مواظب پونه میمونی مادر؟مواظب بابات باشی ها!تیام که باید رو چشمت باشه مادر...قربونت برم...هروقت پونه بهت نیاز داشت بهش برسی.
بعد از این حرفا هستی خانم کنار رفت و عزیز اومد پیشمون..برامون یک سوره از قران خوند و ارزوی موفقیت و خوشبختی کرد.
بعد از اون وارد خونه شدیم..من خونه و ندیده بودم..خیلی قشنگ چینده شده بود..همه چی زیبا بود.
گفتم:وایی اینجا چه خوشگل شده.
پارسا:سلیقه مادر شماست.
خندیدم و نشستم لبه مبل.
پارسا:با این لباست راحتی؟
_نه ولی اصلا حال و حوصله عوض کردنش را ندارم.
پارسا خندید و جلو اومد و گفت:خودم کمکت میکنم.
خواست برای بغل کردنم دستش را جلو بیاره که تلفنش زنگ خورد.
هردو بانگرانی بهم نگاه کردیم که پارسا رفت به سمت تلفنش و گفت:بله؟!
_الو پونه چرا گریه میکنی؟
_چیییییییییی؟چرت نگو...وای نه..باشه الان میام.
من:چی شده؟
پارسا:مامان..
دیگه واقعا نتونست حرفی بزنه و اشکاش شروع به ریزش کردن


سریع مانتو تنم کردم و شالم هم انداختم روی سرم و گفتم:بریم پارسا.
پارسا سریع از خونه خارج شد و منم دنبال سرش رفتم بیرون..تند به سمت بیمارستان میروند.زیر لب قران میخوندم...
بالاخره رسیدیم پارسا دمِ در پارک کرد و سریع پیاده شد..
منم با اون لباس عروس بلند و سنگین دنبالش رفتم.
پارسا اسم هستی جون را به پرستار گفت و به طبقه بالا رفت..با اون لباس رفتن خیلی سخت بود.
پونه روی صندلی نشسته بود وداشت اشک میریخت.اقاشایان سرش را به دیوار تکیه داده بود.
جلو رفتم..پونه سرش را اورد بالا و به من و پارسا نگاهی کرد و از جا بلندشد.فکر میکردم میخواد بره پیش پارسا ولی سریع من را بغل کرد..با صدای هق هقش منم گریم گرفته بود..اروم زیر گوشش گفتم:پا قدم من بد بود؟
با بغض گفت:خرافاتی شدی...
گفتم:پونه!
_چیه؟
_شنیدی میگم دنیا گلچینه!
پونه:اره...یعنی مامان هستی هم چیده.
_دقیقا.
نگاهم چرخید به سمت پارسا روی صندلی نشسته بود و چشماش را بسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود و قطره قطره از چشماش اشک میومد..با صدای جیغ و ناله ای که از سمت دیگه ی سالن میومد.پونه از بغلم دراومد..نگاهم به اونطرف کشیده شد..یک تخت که روش یک نفر خوابیده بود و روش یک ملاحفه سفید بود.
یک زن هم که به نظرم خیلی اشنا میومد داشت دنبالش میرفت..
یک قدم رفتم جلو..زن خیلی به نظرم اشنا اومد..زن رفت کنار و یک مرد از پشتش اومد...مرد غریبه بود ..فکر کردم با کسی اشتباه گرفتم..خواستم برم عقب که دیدم از پشت مرد..یک پسر اومد بیرون.
شاهین......
مغزم به کار افتاد.به سمت شاهین رفتم...لباس سیاه پوشیده بود..ریشش دراومده بود..با صدای گرفته ای گفت:سلام.
دستم جلوی دهنم بود تا از ناباوری جیغ نزنم.
گفت:شما برای چی اینجایید؟
پارسا چند قدم بهم نزدیک شد..
شاهین گفت:شیدا.....
_شیدا چی؟
شاهین:تموم کرد.
نتونستم بیاستم و از پشت افتادم..ولی روی زمین نیوفتادم چون دستهایی منو بین زمین و هوا گرفت..بیهوش شدم و نفهمیدم چی به سرم اومده.
***
_تیام جان!!!عزیزم.
چشمام را باز کردم که نگاهم به مامان افتاد.
مامان بلند صلواتی فرستاد.صدای ناواضح پارسا اومد که گفت:بهوش اومد.
مامان:اره خداراشکر.
چهره پارسا بالای سرم ظاهر شد لبخند مصنوعی داشت و گفت:خوبی؟
حرفی نزدم..پارسا گفت:دو روز اینجایی..اینقدر ضعیف بودی و من نمیدونستم.
_بقیه کجان؟
_اگه منظورت مامان باباتن...که الان از اتاق رفتن بیرون..اگه هم منظورت بابا و پونه که رفتن تهران.
میدونستم همراه جسد رفتن..وای چه وحشتناک بود وقتی جسد کنار اسم هستی جون قرار میگرفت..
به سُرُم بالای سرم نگاه کردم ...قطره قطره میچکید.



3سال بعد....
ظرف سالاد هم کنار کیک و بقیه چیزا داخل یخچال جا کردم و در یخچال را بستم که دوتا دست از پشت دور کمرم پیچید....یک جیغ کوچیک کشیدم و برگشتم و دیدم که پارسااست..بی هیچ سلام و علیکی گفتم:ترسیدم دیوونه.
_سلام
خندیدم و دستاشو از دور کمرم جدا کردم و گفتم:سلام...زود اومدی؟
_بِرَم؟
من که از خدام بود بره چون هنوز نصف کارام برای سومین سالگرد ازدواجم مونده بود.
پارسا مظلومانه نگاهم میکرد ..خندیدم و گفتم:چند بار بگم اونطوری نگاه نکن ...میگم شبیه گربه شِرِک میشی..باز برای من اونجوری کن.
پارسا خندید و خواست به اتاق خواب بره که سریع رفتم سمتش و دستش را گرفتم..نباید میرفت بالا چون اون خرس گنده ای که براش خریده بودم را میدید گفتم:کجا؟
_لباسام را عوض کنم.
_اممم..نه نرو
پارسا:برای چی؟
_چیزه برو یک چیزی بخر.
پارسا یک ابروشو انداخت بالا و گفت:امشب مشکوک شدیا؟
_نه بابا ....چیزه برو پنیر بخر...
_پنیر؟امروز صبح قالب گندش را جلوم گذاشتی ...
_خب خوردم.
پارسا ریز بینانه نگاهم کرد و گفت:به اون بزرگی..؟کجات جا کردی..تو که لاغری...
و نگاهی به شکمم کرد و یک دفعگی چشاش درشت شد و گفت:واییییییی.تیام..شوخی میکنی...یعنی من بابا شدم؟جون من؟واییییی فکر کن پونه بفهمه که عمه میشه.
تند گفتم:چی داری میگی؟برو پنیر بخر با نون حرفم نزن..
_بزار کیفم را بزارم تو اتاق.
کیف را از دستش کشیدم و گفتم:نیازی نیست برو.
پارسا ازخونه خارج شد..منم سریع ساعت استیل و خرسی که خریده بودم را گذاشتم روی میز..کیکم اوردم و شمع ها را گذاشتم روش و کبریت را گذاشتم کنارش...نگاهم را دوختم به شمع و این سه سال را دور کردم...
بعد از مرگ هستی جون..به مدت یک ماه عزای عمومی بود بین من و پارسا..اینقدر هردومون ناراحت و کسل بودیم که حد نداشت..کم کم عادت کردیم..من نشستم پای درس و بکوب خوندم..البته سال اول دانشگاه قبول نشدم ولی سال دوم یکی از دانشگاهای خوب و دولتی تهران قبول شدم..و همراه پارسا به تهران اومدیم...اینطوری بیشتر حواسون به پونه و اقا شایان بود..مخصوصا اینکه پژمان و فریبا همراه پسرشون برای همیشه رفتن خارج زندگی کنن..
اتفاق خیلی خوبیم افتاد..به دنیا اومدن رادمهر بود فرزند فرهاد و مروارید از شنیدن این خبر اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت..چند روز دیگه 1ساله میشه..
خاله زیبا فعلا نامزد کرده،پسره رو خیلی دوست داره ولی پسره معتاده..خاله ماهم شانس نداره...اتفاق دیگه ای که افتاده..ازدواج مهدی بود..با یک دختری اشنا میشه و عاشق و دلباختش..اونطوری که من این و میخوام و بدون این میمیرم...بعد از ازدواجشون..فهمیده دختره شیشه میکشیده،دختره هم از مهدی یک مقدار پول کلاهبرداری میکنه و یکراست میره به کانادا....الان مهدی هست و یک دنیا بی چاره گی.
پونه هم که هرچی براش خواستگار میاد رد میکنه..سلیقه نداره این دختر...
نگاهی به لباسام کردم..رفتم داخل اتاق و لباسام را عوض کردم یک رنگ و لعابی هم به صورتم دادم و از اتاق خارج شدم..همون موقع صدای در اومد ..رفتم دمِ در..پارسا با دیدن من گفت:من و فرستادی که خوشگل کنی؟
ظرف پنیر را ازش گرفتم و گذاشتم روی اُپن و برگشتم..انگار دیدن کیک شوک زده اش کرده باشه گفت:تیام چه خبره؟
جلو رفتم و با خنده زل زدم بهش و گفتم:سومین سالگرد ازدواجمون مبااااااارک.
بازوهام را گرفت و سرش را جلو اورد و پیشونیش را گذاشت رو پیشونیم و
گفت:عزیزم...خوشگلم..زندگیم..م ایه خوشبختیم...سومین سالگرد باهم بودن مبارک....


پــــایـــان
|هانیه.الف|
بهار 1392
92-2-21

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۲۱

قسمت چهل و ششم رمان عشق فلفلی


داخل اتاق بودم و داشتم با باران اس ام اس بازی میکردم و حال شیدا رو میپرسیدم.باران میگفت دکترا فعلا حرفی نمیزنن و احتمال زنده بودنش را خیلی کم میدن..باران میگفت حسام پیشش هست و نمیتونه زود زود جواب بده ولی من حوصلم سر رفته بود و دوست داشتم با کسی صحبت کنم...توی دفترچه تلفنم دنبال کسی بودم که خبرایی که داخل مشهد اتفاق افتاده را بهم بده..اگه میخواستم به مامان زنگ بزنم که همون اول کل من را میکند و میگفت چرا تو اتاقی..چرا اِلی چرا بِلی..پسر از خیر مامان گذاشتم..باباهم احتمالا باید خواب باشه چون ساعت 11شب بود...فرهاد هم حوصله مسخره بازیاشو نداشتم...داشتم به حروف پایانی میرسیدم...که چشمم افتاد به کسی که تازه عضو خونواده 4نفرمون شده...مروارید.
براش پیام دادم:(بیداری زنگ بزنم؟)
چند دقیقه گذشت که تلفنم زنگ خورد.
من:الو
مروارید:سلام تیام خانم.
_سلام خوبی؟
مروارید:نخیرم.
با لحن پراسترسی گفتم:اِوا چرا؟
مروارید:کدوم عروس کله شقی چند روز قبل عروسیش پا میشه بره مسافرت.
خندیدم و گفتم:یک عروس خود شیرین میره پیش مادرشوهرش.
مروارید:حالشون چطوره؟
_چطوری میخوای باشه؟
مروارید:الهی بگردم.
_نیازی نیست تو بگردی چه خبر؟
مروارید:سلامتی.
_کوفت جهیزه گرفتین؟
مروارید کمی مکث کرد و گفت:هم گرفتیم هم چیندیم مامانت خیلی هول بود...تک دختری و هزار دردسر...ته تغاری تو والا...دلُ و میبری.
_ساکت مُری.
مروارید:خلاصه اینکه همه چی اماده است تو چی کار کردی؟
_لباسامون رو گرفتیم ولی هنوز طلا اینا نخریدیم...اینا را بخریم یکم خرت و پرت میمونه که احتمالا فردا میخریم..
مروارید گفت:کی برمیگردین؟
_نمیدونم هنوز راجع بهش با پارسا حرف نزدم.شاید 2یا 3روز دیگه..
همون موقع در اتاق باز شد و پارسا اومد داخل ...نگاهی به من که داشتم با تلفن حرف میزدم کرد و بدون حرفی خودش را روی تخت انداخت..زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:مروارید کاری نداری؟
_نه خوش بگذره.
_مرسی خداحافظ.
_خدافظ.
این و گفت و گوشی رو قطع کرد...موبایل را انداختم کناری و رفتم لبه تخت نشستم و گفتم:چی شد؟
پارسا:رفتن..
_بابات خیلی عصبانین؟
پارسا چشماشو بست و گفت:بیشتر از خیلی.
گفتم:فردا بریم خرید.
غلطی زد و روی شکمش خوابید و گفت:بریم فقط همون برق را خاموش کن لطفا.
از جا بلند شدم و برق را خاموش کردم
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*
غلطی زدم و سریع از جام بلند شدم..پارسا هنوز به شکم خوابیده بود..از روی تخت بلند شدم ..دست و روم را شستم و موهام را شونه زدم و از اتاق خارج شدم..صدا از اتاق پونه میومد به در اتاقش رفتم و در زدم.
پونه بلند گفت:کیه؟
_منم.
_بیا تو بابا.
درو باز کردم..پونه گفت:تو که دیگه در زدن نمیخوای.
دختر کناری پونه که سپیده بود از جا بلند شد و با لبخند گفت:سلام


هنوز بهت زده نگاه میکردم که سپیده جلو اومد و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:خوبی؟
دستشو فشردم و گفتم:سلام.
سپیده با لحن گرم و مهربونی گفت:به تهران خوش اومدی!
عوض شده بود..خیلی عوض شده بود.
پونه جلو اومد و گفت:سپیده نمیخوای خبر خوبتو به تیام هم بدی؟
نگاهم بین سپیده و پونه میچرخید..چه خبر خوبی میتونست باشه.
سپیده گفت:خب چی بگم؟حالا هنوز قطعی نیست.
پونه خودشو روی صندلی که اون کنار بود انداخت و روبه من گفت:خانم داره عروس میشه!
سپیده داشت عروس میشد..با خوشحالی زل زدم بهش ..باورم نمیشد..وایی این خیلی خبر خوبی بود..روبه سپیده گفتم:واقعا؟
با سر حرف پونه را تصدیق کرد.ناخوداگاه بوسه ای بر گونه سپیده زدم..گفتم:حالا اقا دوماد چیکارن؟
پونه گفت:نمایشگاه ماشین دارن
روبه سپیده گفتم:واقعا مبارکه.
سپیده هم گفت:ممنون.
پونه:دیدی تیام همه عروس شدن غیر من.
و مثلا شروع کرد به گریه کردن..
به تقه ای که به در خورد..همه به در نگاه کردیم..در با صدای غیژی باز شد..نگاه ها به اون سمت چرخید..پارسا با صورتی خواب الود داخل اومد...سپیده تند و بلند سلام کرد.
پارسا نگاهی بهش کرد و گفت:سلام..اینجا چیکار میکنی؟
من با شوق گفتم:داره عروس میشه.
پارسا با ناباوری به سپیده نگاه کرد و گفت:شوخی میکنید؟اخه کی میاد سپیده رو بگیره.
سپیده اخم بامزه ای کرد و گفت:همه.
همه باهم رفتیم بیمارستان و بعدش خرید طلا.
اینبار سپیده هم همراهمون بود.
وارد طلا فروشی شدیم..پارسا که انگار مغازه دار را میشناخت رفت جلو ودست داد
مرد گفت:چه عجب اقاپارسا از این طرفا.
پارسا خنده ای کرد و گفت:اومدیم حلقه بخریم
مرد گفت:برای کی به سلامتی.
پارسا نگاهی به من کرد و گفت:برای خودم و همسرم.
مرد نگاهی به من کرد که یکدفعگی پونه رفت جلو و گفت: اِ..اِ اقای رضایی؟
مرد سری تکون داد و گفت:سلام پونه خانم.
_سلام خوبید؟خواهرتون خوبن؟
رضایی نگاهی به پارسا کرد و گفت:بله خوبن.
سپیده نزدیک پونه شد و گفت:این کیه؟
پونه یک قدم از سپیده فاصله گرفت و با صدای بلند گفت:قرار بود ایشون الان برادر زن اقا پارسا باشن ولی قسمت نشد.
همه زدن زیر خنده
نگاهم بین پارسا و پونه و رضایی چرخید...پارسا میخواست با خواهر این ازدواج کنه؟
خنده ی مصنوعی که رولبام بودمحو شد.پارسا گفت:تیام انتخاب کردی؟
حس حسادت اشکاری داشتم..پارسا جلو اومد و گفت:چی شد؟
نگاهی به ویترین کردم و به سرویس طلا خوشگلی اشاره کردم..بعد از خرید هم چی برای ناها ر به رستوران رفتیم.پارسا غذا را سفارش داد و نشست سر میز پونه و سپیده رفته بودن دستاشو نو بشورن گفتم:خوشگل بود؟
پارسا نگاهم کرد و گفت:کی؟
_خواهر اقای رضایی.
پارسا به زور جلوی خندشو گرفت و گفت:خیلی مخصوصا با اون دندونای مصنوعیش.
اخم کردم و گفتم:یعنی چی؟
_خواهر رضایی 56سالشه این پونه و رضایی هی منو مسخره میکردن که بیام خواهر اینو بگیرم.
عصبانی شدم..من و دست انداخته بودن!
سریع برای پیشگیری از ضایع شدن گفتم:کی برمیگردیم مشهد؟
_برای پس فردا بلیت گرفتم.


نگاهی به موهای پیچیده شده بالا سرم کردم و بعد به صورت ارایش شده و در عین حال زیبام...ارایش خیلی به صورتم میومد..از اون گذشته داخل لباسم معرکه شده بودم و میتونستم باور کنم که خواستنی شده بودم..
مروارید هنوز کار ناخناش تموم نشده بود ...بهش نگاهی کردم که با لبخند جوابم را داد..نشستم روی صندلی کناریش و گفتم:مروارید من استرس دارم!
خندید و گفت:برای چی؟
_نمیدونم..حس میکنم مسخرم میکنن.
مروارید با دست ازادش دستم را گرفت و گفت:دختر عموت قربونت بره استرس نمیخواد که برای چی مسخرت کنن؟
نگاهم را به چشمای عسلی مروارید دوختم و گفتم:اگه بهم بگن بچه چی؟خیلیا تو فامیل 30سالشونه ولی ازدواج نکردن..وای مروارید من اصلا نمیخوام برم.
_اینقدر خجالتی نباش.
_از طعنه های پریسا میترسم.
مروارید با ارامش نگاهم کرد و گفت:تو 18سالته عزیزم.
دلم میخواست گریه کنم..من و مروارید داخل ارایشگاه نشسته بودیم ..روز عروسیم بود...روز پیوند..روز شروع یک زندگی زناشویی...
با صدای موبایلم به سمت کیفم رفتم و با دیدن شماره پارسا تماس را وصل کردم.
_بله؟!
_سلام عروسکم.
ای کاش پارسا تااخرش کنارم میموند و تنهام نمیذاشت.
_سلام.
_کارت تموم شده عزیزم؟
_اره..
_من دمِ درم همراه با فیلمبردار بیام بالا؟
_پارسا
پارسا:جانم.
_میشه یک چیزی بگم؟
پارسا:خب الان میام بالا بگو بهم خوشگلم.
_نه نمیخوام رودر رو بگم.
صدای پارسا پراسترس شد و گفت:چی شده؟
_هیچی اصلا ولش کن..بیا بالا.
تماس را قطع کردم..چی میخواستم بهش بگم..بگم از شروع زندگی میترسم..اونم حتما دعوام میکرد...
با صدای در..ارایشگر با صدای بلندی گفت:عروس خانننم.
بلند شدم و رفتم دمِ در..نگاهی به ارایشگر کردم و بعد در باز کردم..پارسا جلو اومد و دستمو گرفت و تور را از روی صورتم کنار شد..مات و مبهوت شده بود..تعجب کرده بود...داشت گریم میگرفت..یک حس عجیب بود اونم خیلی خوشگل شده بود..داخل کت و شلوار سفیدش و اون کروات مشکیش داشت میدرخشید..دوست داشتم بپرم بغلش کنم...موهاش خیلی خوشگل شده بود..چشمای عسلیش داشت میدرخشید.
وایی من مسخ پارسا شده بودم..جلوی همه دستاشو دور کمرم پیچوند و من و تو بغلش گرفت..فقط برای چند ثانیه ولی قسم میخورم که عطرشو حفظ شدم..نگاه گرم و مهربون و همراه با عشقش را فهمیدم..با ادا و اطوارهای فیلمبردار سوار ماشین شدیم..دیگه ماشین خوشگلش که گل زده بود از محشر بالا تر زده بود..ارزوی هر دختری بود..یک پسر خوشگل و مهربون و عاشق و پولدار.
لحظه ای از داشتن پارسا به خودم افتخار کردم..پارسا یک پسر رویایی بود..شاید فکر میکردم پارسا فقط داخل داستاناست..چرا پارسا مثل شاهزاده ها بود..در ماشین را برام باز نگه داشته بود و داشت به من که بهش خیره شده بودم نگاه میکرد..
ولی من چی داشتم؟
نه زیبایی نه پول..فقط کمی مهربونی و عشق که دربرابر اون هیچ بود..ایا من واقعا برای پاراس لایق بودم..پارسا دستم را گرفت و من را سوای ماشین کرد..
نشستم..عطر خوبی پیچیده بود داخل ماشین
پارسا نشست کنارم دستاش کمی میلرزید بهم خیره شد و گفت:تیام..من باورم نمیشه تو رو دارم..یعنی ما واقعابهم رسیدیم؟
خنده رو لباش بود...با عشق نگاهم میکرد...نگاهش کردم و خواستم که غر نزنم..خواستم منم با عشق رفتار کنم...لبخندی بهش زدم و گفتم:ما تا اخر عمر باهمیم مگه نه؟
دست من و گرفت و گفت:اره عزیزم.
با صدای بوق ماشین فبلمبردا رکه ما رو مجبور به حرکت میکرد..به سمت اتلیه راه افتادیم...
پارسا اهنگ را زیاد کرده بود و با خوشحالی میروند..نگاه خیره مردم را روی خودمون احساس میکردم..خودمم هم همیشه هروقت ماشین عروس میدیدم خیره میشدم.
داخل اتلیه شدیم..شنلم را دراوردم و به حرفای عکاس گوش میکردم و هرجا که میگفت مینشستیم و عکس میگرفتیم..خیلی عکس گرفتیم..عکس های صحنه دار!!!
بعد از گرفتن عکس ها و شنیدن دعای خیر عکاس به سمت باغ رفتیم..چون داخل عید بود..همه جا گرون بود و شلوغ و پارسا هم به زور اینجا را گیر اورده بود..ساعت 6رسیدیم ..سوت و دست و اهنگ فضای انجا را پر کرده بود و بچه هایی که زیر دست و پامون میپلکیدن.
رو سرمون پول میریختن..رفتیم به سمت جایگاهمون..نگاه های خیره دخترا روی پارسا حس میکردم..مشکلی نبود تا چند دقیقه دیگه پارسا اسمش داخل شناسنامم میرفت..پیرمرد سالخورده ای وارد شد و دفتر بزرگی داخل دستش بود..پشت صندلی نشست و نگاهمون کرد..جملات عربی رو میخوند و من خیره بودم به ایات قران..سوره یاسین بود..


بعد از شنیدن مقدار مهریه ام و اینکه حاج اقا داشت از من میپرسید که وکیلمه..
نگاهی به همه کردم..به بابا که با لبخند به زمین خیره بود..به مامان که یک لبخند واقعی روی لبش بود و داشت با عشق به من نگاه میکرد..به فرهاد نگاه کردم که دست مروارید را گرفته بود و داشت بدون هیچ چیزی داخل صورتش بهم نگاه میکرد..نگاهم چرخید روی عزیز جون که روی صندلی نشسته بود و داشت ذکرمیگفت..خداکنه برای منم دعا کنه.
کنارش عمو و زن عمو ایستاده بودند..مهدی نیومده بود..همینطور پریسا...خدا روشکر میکردم به خاطر این قضیه!
پونه کنار هستی خانم که روی صندلی چرخدار نشسته بود ایستاده بود و داشت با شیطنت نگاهم میکرد..
خاله زیبا گوشه ای از سالن با لباس مشکی ایستاده بود..انگارهنوز مرگ اقاجون براش غیر قابل باور بود.
دوباره نگاهم افتاد روی قران....
مرد برای بار دوم خطبه را خوند....این یک خطبه واقعی که نبود ..به هر حال من و پارسا محرم بودیم..
نفس عمیقی کشیدم...مرد برای بار سوم خوند..نگاهی به جمع کردم و گفتم:با اجازه بزرگترا....بله.
تند و سریع بَلَم را گفتم..پارساخندید صدای نفسش را شنیدم..حالا شرعی و قانونی و از همه لحاظ زن و شوهر شده بودیم..
صدای اهنگ بلند شد..همون موقع همه برای کادو دادن جلو اومدن..
کادوهای بزرگ و کوچیک و رنگ و وارنگ..عمه سمیرا خودش را برای عقد نتونسته بود برسونه ولی برای عروسی اومده بود..همه میخندیدن و این خیلی خوب بود..همه میرقصیدن من و پارساهم رقصیدیم بهترین رقص عمرم..بهترین روزهای عمرم..بهترین دقایق زندیگم داشت انگار سپری میشد..برزگترا از روی عشق و تحسین نگاه میکردن و این بهم انرژی میداد اینکه انتخاب بزرگترا اشتباه نبوده...اینکه من و پارسا به دردهم میخوریم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۴۳

قسمت چهل و پنجم رمان عشق فلفلی


دو دست لباس مجلسی دیگه هم خریدیم،و پونه هم برای خودش لباس خرید.پارسا لباسی پسند نمیکرد و بیشتر کت و شلوار ها رو نمیپسندید..با اصرار های من و پونه بر سر یک لباس بالاخره متقاعد شد و انرا خرید...شب شده بود..خیلی دلمون میخواست برگردیم بیمارستان ولی از خستگی چشمامون باز نمیشد پس یکراست به سمت خونه رفتیم..پونه کلید را داخل قفل انداخت و وارد شدیم.شالش را همان ابتدا روی زمین انداخت و شروع به باز کردن دکمه های مانتویش شد و قبل از رسیدن به اتاقش اونو روی زمین انداخت
پارسا بلند گفت:پوووونه...تو چرا اینقدر شلخته ای..چرا از تیام خجالت نمیکشی..بیا مرتب کن..
پونه برو بابایی تحویل پارسا داد و در اتاقش را زود بست.
پارسا تند به سمت اتاق پونه دوید و دستگیره را گرفت پایین ولی در باز نشد
پارساگفت:به من میگی برو بابا؟باز این درو ببینم.
پونه با صدای بلند خندید و گفت:برو بابا.
پارسا فشار در را بیشتر کرد..در نیمه باز شد..پونه فریاد زد:واییییییییی..شلوار پام نیست..باز کردی نکردی ها..ببند درو.
پارسا با خنده به من نگاه کرد و گفت:کسی که با داداشش بد حرف میزنه تقاصش همینه.
پونه گفت:باشه باشه..بابا درو ببند بی ابروم کردی.
پارسا دیگر فشار نمیداد ولی در کمی باز بود..پارسا دوباره خندید و گفت:بزار ادبت کنم.
پونه گفت:تو رو خدا عملیات ادب کردن رو بزار برای بعد شلوارپوشیدن
پارسا دستگیره را ول کرد...و به سمت من اومد و با خنده گفت:چرا هنوز اینجا ایستادی؟
_میخواستم مواضب باشم به پونه اسیبی نرسونی.
پارسا دست به کمر زد و گفت:فکر کردی من همچین ادمیم؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:ازت بعید نیست.
و سریع وارد اتاق شدم ..لباسام را عوض کردم ..پارسا هم لباساشو عوض کرد..درسای دانشگاه داشت و داشت اونا رو میخوند..منم وارد اشپزخونه شدم و دیدم پونه روی صندلی نشسته و یک کتاب جلوش هست.
صندلی کناریش را کشیدم و گفتم:چیکار میکنی؟
پونه نگاهی به من که کنارش نشسته بودم کرد و گفت:هیچ غذای ساده ای نیست که با مواد غذایی که من دارم درست بشه..
کتاب رو بستم..پونه با تعجب نگاهم کرد و گفت:چرا بستی؟
_تو بگو چه موادی داری؟
پونه شروع کرد به گفتن موادی که داشتن.
بعد از اینکه گفت گفتم:اووووووووه با اینا که میشه یک عالمه چیزی درست کرد.
و چند تا غذا پیشنهاد دادم و پونه یکیشو قبول کرد و هردو شروع کردیم به درست کردن..البته بیشتر کارهارا من میکردم و پونه نگاه میکرد..وقتی گذاشتیم داخل ماهیتابه تا سرخ بشه ..زیر چشمی نگاهی به پونه که حواسش پرت شده بود ولی چشمش به غذا بود کردم و گفتم:وای پونه تو دوروز دیگه میخوای بری خونه شوهر یک غذا بلد نیستی درست کنی؟
پونه سرش را بالا اورد و گفت:خیلیم بلدم.
و قاشق داغ و روغنی را برداشت و دنبال من دویید و گفت:میخوای بهت نشون بدم.
منم بدو بدو به سمت اتاقم میرفتم که در اتاق باز شد و من پرت شدم داخل بغل پارسا..
پونه خندیدو گفت:به اغوش یار رسوندمت.
پارسا دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود که نیوفتم..ولی کم کم بازشون کرد..خودمو بیرون کشیدم که پارسا گفت:پونه جان همیشه از این کارابکن..این تیام که خودش نمیاد تو بغل ما همیشه باید یکی دنبالش کنه.
مشتی داخل بازوش زدم و گفتم:پرو.


صدای زنگ ایفون مکالمه ما رو قطع کرد و پونه به سمت ایفون رفت.
چرخیدم به سمت پارسا و چپ چپ نگاهش کردم.سنگینی نگاهم را خوند و بهم نگاه کرد و گفت:بله؟
با لحن محکمی گفتم:پارسا جان..عزیزم..یک خواهشی بکنم.
پارسا لبخند جذابی زد و گفت:شما جون بخواه.
اخمی کردم و گفتم:من جون نمیخوام فقط خواهشا جلوی بقیه از این شوخیا نکن.
پارسا شانه ای بالا انداخت و گفت:من که چیزی نگفتم.
لبامو جمع کردم و چشامو ریز و گفتم:اصلا.
با صدای اقاشایان رفتم به سمت پذیرایی.
با دیدنم دستاشو برای بغل کردنم باز کرد.لبخندی زدم و به سمتش رفتم.با لحن پدرانه ای گفت:سلام دخترم.
بوسه ای بر موهام زد..
_سلام اقا شایان.
پارساهم وارد شد و سلامی کرد..چند قدمی از اقاشایان دور شدم.گفت:دلم برات تنگ شده بود.
_منم همینطور.
_به خدا تازه فهمیدم قدر پونه دوست دارم...
پارسا با لحن مظلومانه ای گفت:تیام قدر خودتو بدون بابا کم پیش میاد کسی رو دوست داشته باشه فکر کنم تو عمرش فقط 3نفر رو دوست داشته باشه که چهارمیش تویی.
چشام گرد شد یعنی دوست داشتن اینقدر سخت بود براش؟
گفتم:کیا رو دوست دارن حالا؟
پارسا نگاهی به پدرش کرد و گفت:اولی مامانی(پدر اقاشایان)بعد مامان هستی که همه عاشقشن..بعدشم همین پونه لوس و حالا هم تو...
اقاشایان گفت:پدر صلواتی من همه بچه هامو به یک اندازه دوست دارم.
همه باهم خندیدم.پونه خودشو روی مبل انداخت و گفت:بشینین دیگه تعارف میکنین؟
همه نشستیم..اقاشایان که معلوم بود خستست.پونه گفت:بابا بیمارستان بودی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:اره ..میخوام این روزای اخر پیشش باشم تا اون روزای جوونی که نتونستم باشم جبران بشه...تا اینکه..
و زد زیر گریه...اشک میریخت و گاه ناله میکرد..کم کسی نبود زنش بود!


پونه هم گریه میکرد ولی پارسا در مهار کردن اشکهایش موفق بود..خوشم میومد از اون پسرای لوس نبود که گریش دربیاد..شاید بغض میکرد..شاید عصبانی ..شاید ناراحت..ولی گریه نه؟گریه مالِ مردای ضعیف بود..اقا شایان ضعیف نبود اما گریه میکرد.
پونه با صدای گرفته ای گفت:بریم شام بخوریم؟
من و پونه سریع میز را چیدیم و صداشون کردیم.اقاشایان با خنده از دستپخت من تعریف میکرد ولی پارسا اعتقاد داشت که من نباید غذا درست نیکردم و پونه باید یادبگیره که غذا درست کنه.
در کل سکوت بود و فقط صدای بهم خوردن قاشق چنگال ها بود،یک صندلی خالی هم بود که پونه به اشتباه جلوش بشقاب گذاشته بود و اشتباه بارز تر اینکه اقاشایان درون اون ظرف هم غذا ریهت.
وقتی که پونه به اشتباه و بدون فکر گفت:(مامان چرا نمیاد؟)دیگه نزدیک بود اشکم بریزه..
غذا به سرعت خورده شد و میز با کمک همه جمع شد و من مسولیت شستن ظرفهارا برعهده گرفتم.پونه کمی تعارف کرد ولی قبول نکردم.میدونستم اگه الان هستی جون اینجا بود نمیذاشت من دست به سیاه و سفید بزنم.
همه داخل هال نشسته بودند کار شستن ظرفها تموم شد..یک ظرف میوه چیندم..میخواستم تنهاشون بزارم نمیشد هرجا که اونا میرن منم برم.. پیش دستی ها را بردم و بعد کارد ها..منتظر یک تعارف کوچیک بودم تا ظرف میوه را بیارم و کنارشون بشینم ولی وقتی میدیدم وقتی من میرم همشون سکوت میکنن ترجیح دادم داخل اشپزخونه سرخودم را به کاری مشغول کنم..همون موقع صدای زنگ تلفن اومد.پونه باصدای بلند گفت:تیام ،لطفاهمون تلفن را جواب بده روی اپن.
تلفن را برداشتم و جواب دادم.
_الو!
ان طرف خط:سلام...تیام خانم شمایی؟
من:بله..سلام ببخشید نشناختم!
خنده ای کرد و گفت:پژمانم.
اهانی گفتم...چند ثانیه به سکوت گذشت که گفت:بابا هست؟
_بله کارشون دارین؟
_پـ نـ پـ
از لخن خودمونیش حالم بهم خورد سریع گفت:نه میخواستم بگم ما تایک ربع دیگه اونجاییم ..فعلا خداحافظ.
تلفن را قطع کرد..پونه بلند گفت:کی بود؟
از اشپزخونه اومدم بیرون و گفتم:اقاپژمان.
اقاشایان که انگار عصبانی شده گفت:چی میگفت؟
_گفتن تا یک ربع دیگه میان.
پارسا و پونه همزمان به اقا شایان نگاه کردن.
اقاشایان گفت:تیام جان بیا بشین قبل از اینکه اونا بیان.
پارسا سریع جایی کنار خودش برام باز کرد منم نشستم.
اقاشایان نگاهی به گلهای فرش کرد و گفت:دخترم!
پونه سریع گفت:بله بابا؟
اقاشایان نگاهی به پونه کرد و گفت:باشما نبودم.
_با من بودین؟
اقاشایان نگاهم کرد و گفت:بله.
زیر چشمی به پونه نگاه کردم..دلخور شده بود..اقاشایان دست کرد داخل جیب کتش و یک جعبه کوچیک دراورد و به سمتم گرفت و گفت:اینو هستی داد بهم..امشب..ماله مادرم بوده..داده به عروسش..مادرم قبل از مرگش میگفت که این انگشتر ماله بهترین عروسمه یعنی هستی...
اشک داخل چشماش جمع شده بود..
سرم را بالا کردم.پارسا و پونه هردو لبخند میزدند گفتم:ولی فریبا خانم چی؟
اقاشایان گفت:بهتره غیبت نکنیم..حتما اون بهترین عروس برای هستی نبوده.
پارسا جعبه را از بابا گرفت و به سمتم باز کرد..یک انگشتر خوشگل که فکر میکنم طلای سفید بود میدرخشید...ظریف ولی زیبا بود..درش اوردم و گفتم:دستم کنم؟
پونه گفت:دستت کن ولی زود دربیار که این فریبا حسود ببینه ازت میگیره.
اقاشایان نام پونه را تحکم گفت و پونه علنا خفه شد.
پژمان اینا اومدن..وقتی فهمیدم برای چی اومدن میخواستم بکشمشون..برای تعیین ارث اومده بودند که اقاشایان به زورمجبورش کرد که برگرده خونشون.دعوا شده بود و من تمام این مدت داخل اتاق بودم این دیگه واقعا خصوصی بود...


پایان قسمت چهل و پنجم رمان عشق فلفلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۴:۵۴

قسمت چهل و چهارم رمان عشق فلفلی


پارسا گفت:فکر میکردم خانمانه تر برخورد کنی..
_دلیلی نداشت.
_حسودی نکن خواهشا.
_دلیلی نداره.
پارسا:منم از همین تعجب میکنم..تو از دختر عمو و دختر خاله من سر تری ولی معلوم نیست چه اصراری داری که بگی اونا ازت بهترن..یا من به اونا بیشتر اهمیت میدم.
میخواستم سرش داد بزنم.ولی با ولومی که کنترلش میکردم گفتم:نخیرم.
پوزخندی زد و گفت:یکم بزرگ باش.
_اینطور که تو میگی نیست.
دیگه تا وقتی رسیدیم حرفی نزد..وارد سالن شدیم و به بخش مربوطه رفتیم.پونه روی صندلی به خواب رفته بود و سرش روی شونش افتاده بود.پارسا خواست بیدارش کنه که ممانعت کردم و گفتم:خسته است.
_اخه اینجا؟
گفتم:هروقت بیدار شد میره خونه.
نشستم کنار پونه و پارسا هم نشست کنارم ....هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد..سریع درش اوردم ولی با دیدن شماره نزدیک بود شاخ دربیارم.باران خیلی کم به من زنگ میزد..حالا برای چی با من تماس بگیره.
سریع وصل کردم و گفت:الو
باران گفت:سلام تیام.
_سلام کاری داشتی؟
باران با صدایی که معلوم بود داره کنترل میکنه تا نلرزه گفت:خوبی؟تهرانی؟
_اره ممنون..برای چی؟
_همینطوری!
من:باران چیزی شده؟
_اره دوتا اتفاق افتاده.
_خوب یا بد؟
باران:هردوش.
من:خب بگو دیگه.
باران:خبر خویش اینکه ما بعد از عروسی شما عقد میکنیم.
باخوشحالی گفتم:وای مبارکه نمیدونی چه قدر خوشحال شدم.
واقعا هم شاد شده بودم.باران گفت:ولی....چیزه....شیدا....
با شنیدن اسمش نفسم به شماره افتاد..چی میشد باران بگه من و سرکار گذاشته و این مدت هیچ اتفاقی برای شیدا نیوفتاده..دران واحد دوست داشتم شیدا در بهترین شرایط باشه..
باران بریده بریده گفت:...خود...خود کشی کرده.
از جا بلندشدم ..تقریبا پریدم..ایا به من برق وصل کردند؟شیدا...شادی و خوشی و سرحالی و حالا خودکشی؟این محال بود گفتم:چی؟
باران دوباره تکرار کرد..حالم بد شد..فکر کردم فراموش کردم زندم..با گرفتگی که در صدام بود گفتم:حالش چطوره؟
باران اروم گفت:کُما.
دیگه نیاستادم و همون وسط با زانو روی زمین افتادم و زدم زیر گریه..پارسا سریع از جاش پرید وبه سمتم اومد..بلد بلد جیغ میزدم..این یعنی احتمال زنده بودن خیلی کم..این یعنی شیدا مهربون و شوخه من داره به خاطر یک پسر..یک اشتباه از این کره خاکی حذف میشه..این بدترین سرنوشت بود.
دختری که به سرزندگیش میتونستم قسم بخورم..
بلند داد زدم:شیــــــدا....عزیزم
میلرزیدم.پارسا میخواست به زور بلندم کند و روی صندلی بنشونم ولی من زجه میزدم و ناله..پرستار ها اخطار میدادن...پونه بال بال میزد و من فقط شیدا رو میدیدم صورتش جلوی صورتم بود.لبای خندونش..نگاه مهربونش ..


حالم دست خودم نبود...چِم شده بود..واقعا میخواستم به مشهد برگردم..میخواستم شیدا را ببینم..دوست عزیزم..کسی که از صمیم قلب دوسش داشتم..عاشق دیوونگی هاش بودم..پارسا کمکم کرد و من را به حیاط برد گوشه ای نشوندم و گفت:تیام..چی شد یهو؟
روی یک نیمکت روبه فضای سبز با فاصله نشسته بودیم...پارسا کج به سمت من نشسته بود ولی من صاف مثل سیخ سرجام نشسته بودم.
پارسا شمرده شمره گفت:دوستت باران زنگ زده بود؟نه؟
میخواستم باهاش تماس بگیردم ولی گفتم شاید خوشت نیاد...
نیم نگاهی به پارسا کردم و زیر لب گفتم:شیدا میشناسیش؟
پارسا اروم گفت:فکر میکنم دیدمش اتفاقی افتاده؟
برگشتم و با چشمایی که مطمئن بودم در مظلوم ترین حالته با بغض گفتم:پارســـا....
پارسا خودش را به من نزدیک تر کرد..گرمای وجودش گرمم کرد..
پارسا با لحنی که ازش بعید بود گفت:جونِ پارسا؟
_اون...اون خودکشی کرده...
هق هقم شدت گرفت وبی توجه به مردمی که از کنارمون میگذشتن خودم سرم را روی سینش گذاشتم..پارسا فقط میگفت:اروم عزیزم..خواهش میکنم.
چه قدر لحنش دلنشین بود..چه قدر مهربون شده بود..چرا احساس میکردم اگه پارسا نبود منم میشکستم..پارسا اینجا بود کنارم...مایه ارامشم..اگه الان توی خونمون بودم..این اتفاق میوفتاد کی میخواست من و بغل کنه؟کی میخواست من و اروم کنه؟برام یک تکیه گاه بود..اولش اجباری ولی الانش واقعی.
وقتی شیدا سرپارسا باهام شوخی میکرد ..یاد روزی افتادم که با شوخی وقتی از در کلاس اومدم تو گفت:تیام.کوفتت کنه..شوهر کردی رفت..حالا بیا هی برای من کلاس بزار و بگو من شوهر نمیخوام میییییخواااام ادامه تحصیییییل بدَََم
به حرکتاش میخندیدم..به اینکه بعضی موقع ها ازم میپرسید:تیام...اقاتون بهت چی میگه؟ضعیفه؟تیام خانم؟حاج خانم؟
و میزد زیر خنده..پارسایی که اظهار میکردم ازش متنفرم ولی شیدا به من فهموند که چگونه شیدا بشم..چگونه عاشق بشم..با شوخیاش...نمیدونستم خودش عاشقه.نمیدونستم شیدا ،شیدا شده....
از بغل پارسا دراومدم پارسا گفت:خواست خدا بوده...حالا مامان و نمیبینی...نباید روی خواست خدا حرف زد...میبره و میاره..
_کی و میاره پارسا؟
با بغض گفتم:پدربزرگم رفت...شیدا داره میره...هستی جونم که..
دوباره اشکام ریختن..پارسا گفت:به زندگیمون فکر کن..به بچه هامون که جای رفته ها رو میگیرن.
دوباره نگاهش کردم و با چشمای خیس گفتم:چه قد راحت درباره کسایی حرف میزنی که نرفتن...


پارسا لبخندی زد و دوباره گفت:اروم باش..کار خدا بی حکمت نیست.....
دوباره هر دو سکوت کردیم که پونه با خوشحالی به سمتمون دوید و گفت:وایی مامان اومد داخل بخش بدویید.
همه میدونستند که هستی جون زود یا دیر میره..میدونستند تا چند وقت دیگه کنارمون نیست پس چرا ناراحت نبودند؟
پارسا کنارم قدم زنان میومد که گفت:دیگه دکتراهم فهمیدند که کاری برای مامان نمیشه کرد به خاطر همین این چند ماه اخر رو میخوان که راحت باشه..
به در اتاق رسیدیم پونه با خوشحالی وارد شد و پارسا گفت:میبینی پونه میخواد از اخرین دقایق با مادرش بودن استفاده کنه..کسی که من 25سال باهاش شدم داخل بهترین لحظه های زندگیم حالا یکباره داره از پیشم میره.
رفتیم داخل اتاق،هستی جون با دیدن من اغوشش را باز کرد و من درون اون فرو رفتم..از چشمای عسلی خوشگلش اشک میومد و گریه میکرد..پونه سعی در اروم کردنش داشت.
هستی جون گفت:به پرستارا گفتم من برای عروسی شما باید زنده باشم..بهم قول دادن..ولی کار خدا رو نمیدونم.
لبخندی زدم و گفتم:ایشاا..تا وقتی بچمونم به دنیا بیاد زنده اید.
لبخندی زد..ایشاا.. نگفت یقین داشت که نیست...
چند ثانیه به سکوت گذشت که یکدفعگی گفت:شما لباس عروس خریدین؟
پارسا گفت:نه مامان..اومدیم شمارو ببینیم.
هستی جون اخمی کرد و گفت:یعنی چی؟بدویید برید لباس بخرید..سه ساعته اینجا واستادید...بدویید که حسابی دیر شده..چرا شما شوق و ذوق ندارید؟ای بابا..پونه کجایی؟
پونه که از خستگی به خواب رفته بود سرش را بالا گرفت و گفت:بله مامان!
هستی جون گفت:پاشو مادر با این پسره و تیام جون برین لباس بخرید؟
پارسا گفت؟دستت درد نکنه مامان..من شدم پسره؟
هستی جون دست دراز کرد تا دست پارسا را بگیرید که خود پارسا جلو رفت و دست هستی جون را گرفت و بوسه ای بر ان کاشت..پونه داخل چشماش اشک جمع شده بود.
گفتم:ما اومدیم شمارا ببینیم حالا برای اون دیر نمیشه.
هستی جون گفت:برو دختر...برو دیر شد.
پونه کیفش را برداشت و بعد از سفارش فراوون به پرستار راهی فروشگاه ها شدیم..یک لباس عروس ساده ولی خیلی شیک خریدیم..شیری رنگ بود..وقتی پوشیدمش پونه دوباره به یادم انداخت که بی نقص ترین هیکل را دارم و پارسا با دیدن من داخل لباس عروس دهنش از تعجب باز موند و نمیدونست چی بگه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۲:۳۲
قسمت چهل و سوم رمان عشق فلفلی

پارسا کمرم را گرفت و گفت:چی شدی؟
میتونست جلوی اونها بگه چی شد عزیزم..
حس کردم از درد دارم میمیرم.اشکم هم دراومده بود نشستم لبه جدول..از بودن فریبا و پژمان عذاب میکشیدم..مخصوصا از نگاه بیتفاوتشون.
پارسا گفت:پرستار رو خبر کنم؟
اروم طوری که فقط خودش بشونه گفتم:طبیعیه
پارسا انگار چی شنیده عصبانی بلند شد و روبه اونها گفت:
_میشه تنهامون بزارید؟
هردوشون رفتند.پارسا کنارم زانو زد و گفت:تیام تو بیماری داری؟واقعا یک مشکل داری؟چرا قبل از ازدواج بهم نگفتی..
سریع گفتم:چرا چرت و پرت میگی ..اولا یک دل درد ساده این حرفا رو نداره..بهشدم..برو برام مسکن بیار.
پارسا با لحن پر اضطرابی گفت:راست میگی؟
اخم کردم و گفتم:نه ببخشید پارسا جان..من ایدز دارم..یادم رفت بهت بگم ..خیلی عذر میخوام..برو برام مسکن بیار به جای این حرفا.
سریع بلند شد ورفت.بعد چند دقیقه همراه پونه برگشت.
با پونه سلام و احوال پرسی گرمی کردم و قرص را خوردم.پارسا روبه پونه گفت:تیام حالش بده میریم خونه
پونه نگاهی به من کرد و گفت:چیزی شده؟
سری تکون دادم و گفتم:همون دل درد دیگه.
پونه:اهان!
پارسا کلید خونه را از پونه گرفت و راه افتادیم به سمت خونشون..همه جای خونه مرتب و دست نخورده بود.اتاق پارسا هم هیچ تغییری نکرده بود با روزی که رفته بودیم..میتونستم قسم بخورم که یک میلیمتر هم چیزی تکون نخورده.
شال و مانتوم را دراوردم .پریدم داخل تخت وسطشم خوابیدم که پارسا نیاد..امروز الکی الکی بامن دعوا کرده بود..البته خیلی هم الکی نبود.
زیر چشمی نگاهش کرد لباسش را عوض کرد و از اتاق رفت بیرون.منم چشام و بستم و بعد چند دقیقه احساس کردم از جا کنده شدم.وقتی دوباره روی تخت جای گرفتم یواشکی چشمم را باز کردم و دیدم پارسا بغلم کرده گذاشتم کنار تخت ولی خبری از خودش داخل اتاق نیست.
***
با صدای حرف زدن و خندیدن دونفر از خواب پریدم.سریع سرجام نیم خیز شدم که متوجه شدم ملافه زیرم کثیف شده.برش داشتم و انداختم داخل حموم تو اتاق.
صدای دونفر بود که یکیشون پارسا بود ولی صدای دختر را نمیتونستم تشخیص بدم.نمیخواستم اونطوری برم بیرون.پریدم داخل حموم ..ملافه رو شستم و خودم هم بعد حموم.
لباسام را بایک جین مشکی و تی شرت قهوه ای عوض کردم و موهای خیسمم دورم باز گذاشتم و از اتاق خارج شدم.صدا از داخل اشپزخونه میومد.رفتم به سمتش.پشت میز پارسا صورتش به سمت من بود ولی دختر پشتش به من یود.دختر چاقی بود و موهای قرمز کوتاهی داشت.
پارسا بادیدنم لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم،صبح به خیر
همین جمله باعث شد که دختر بلند بشه و من صورتش را ببینم.
اصلا باورم نمیشد که پریسا باشد.کُپ کرده بودم.پریسا انقدر تپل نبود و مخصوصا سیاه..موهاش چه قدر زشت شده بود.اخمی به پیشانی انداخت و گفت:سلام.
حالا نوبت من بود که بدجنس باشم،از دفعه پیش که جوابش را ندادم یکطوری شده بودم...هم باید حالی این پارسا میکردم که من کیم.
زیر لب چیزی شبیه سلام بلغور کردم
و رفتم به سمت یخچال ،شیشه اب را برداشتم و به دنبال لیوان در کابینت ها بودم که پریسا گفت:دومی از سمت راست.
بی توجه بهش در کابینت دیگری را باز کردم و یک لیوان که معلوم بود مخصوص زمان مهمونه برداشتم.
پریسا گفت:اون مال مهمونه.
برگشتم و با سردی نگاهش کردم و گفتم:منم اینجا مهمونم.
پارسا لبخندی زد و گفت:این چه حرفیه عزیزم؟اینجا خونه خودته.
حالا چه عزیزم عزیزمی میکنه برای من.
بدون نگاهی بهشون به سمت اتاق رفتم و بلند گفتم:دارم حاضر میشم بریم بیمارستان و بعدشم خرید.
صدای پارسا را شنیدم که گفت:باشه
در را نبستم که صداشون رو بشنوم
پارسا:پریسا توهم میخوای بیای؟
_اره واقعا بیام؟البته من اخلاق سگی اون رو نمیتونم تحمل کنم.
_پریسا.تیام اخلاقش خوبه ،بی احترامی نکن.
_حقیقته میرم حاضرشم
پارسا اومد داخل اتاق،همونطور که دکمه های مانتوم رو میبستم جلو رفتم و گفتم:اگه اون دختر عموت بیا من نمیام.
پارسا اروم گفت:اِ..این بچه بازیا چیه؟
گفتم:اصلا امروز صبح با تاپ داخل اشپزخونه چیکار میکرد؟
_فکر کرد امروز مامان مرخص میشه اومده بود عیادت.
زهر خندی زدم و گفتم:نمیتونست زنگ بزنه؟
پارسا:گناه داره طفلک.
به در اشاره کردم و گفتم:شوخی ندارم..اون بیاد من نمیام...میری بهش بگی بره وگرنه...
بقیه حرفم را خوردم.پارسا در را بست و به من نزدیک شد و گفت:وگرنه چی؟
_وگرنه همین الان بلیت میگیرم میرم مشهد.
داشتم مثلا تلافی دیشب را سرش در میاوردم..
پارسا پوزخندی زد و دست به کمر شد و گفت:برو ...پولت کو؟
کم نیاوردم و گفتم:هستی جون و اقا شایان علاوه بر مادر شوهر و پدر شوهرم..فامیلمم مثل پسرشون بد اخلاق و بد عنق نیست که سرت داد بزنن.
پارسا چند لحظه نگاهم کرد و جلو اومد و اروم منو بغل کرد و گفت:نمیزارم هیجا بری..مگه دسته خودته..
خودمو ازش جدا کردم و نشستم گوشه تخت.پارسا چند لحظه بهم خیره شد و از اتاق خارج شد.صدای حرف زدنشون میومد..ولی واضح نبود..صدای بسته شدن دی اومد.بعد صدای پارسا:بیا رفت.
باپرویی تموم خارج شدم و به سمتش رفتم،سوییچ ماشین که داخل پارکینگ بود را برداشت و سوار ماشین شدیم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۲:۵۹
قسمت چهل و دوم رمان عشق فلفلی

با لحن چندش ناکی اهان گفت و رفت به همان سمت .نگاهی از شیشه بیرون کردم،اقا هنوز با تلفنش مشغول بودن داخل هم نیومده بود.تو این یک ساعت که اومده بودیم بیرون ازش نپرسیدم کی بود
مرد داشت مانکن رو به سمتم هُل میداد.اونو جلوم گذاشت و خودش کنارش ایستاد و گفت:منظورتون اینه؟
با لبخند سری تکون دادم و جلو رفتم و دستی روی لباس کشیدم نرم بود..دستم به پشت کمرش رفت که یکدفعگی دست های مرد پشت کمرم قرارر گرفت..سریع چرخیدم به سمتش اخمام داخل هم بود با داد گفتم:این چه کاری بود؟
_ببخشید عذر میخوام
_عذر میخوای؟..یعنی چی؟
_اشتباهی شد..
با همون اخم سریع از مغازش خارج شدم.
پارسا با دیدن من که عصبی از مغازه اومدم بیرون نگاهی بهم کرد و گفت:نپسندیدی؟
با عصبانیت زل زدم بهش و گفتم:چرا خیلی هم پسندیدم ولی اگه شما هم میومدی داخل اون اقا به خودش اجازه نمیداد.
بقیه حرفم رو خوردم و با عصبانیت از کنارش رد شدم.پارسا بازومو کشید و گفت:چی گفتی؟
از یاداوری اون لحظه چندشم شد و گفتم:به کی یک ساعته داری پیام میدی؟
_گفتی پسره چیکارت کرد؟
میدونستم حقیقت رو بگم الان کله پسره را میکنه ولی حوصله دعوا نداشتم.
بجاش گفتم:اشتباهی دستش به دستم خورد.
_مطمئنی اشتباهی؟
_اره
پارسا:مطمئنی به دستت؟
بی توجه به سوالش گفتم:نگفتی به کی پیام میدادی..تو که کار داشتی چرا پیشنهاد دادی بریم خرید.
پارسا گفت:یک چیزی بخوریم گشنمه.
باهم رفتیم داخل کافی شاپ و نشستیم که پارسا گفت:پونه است
عادی نگاهش کردم و گفتم:چی میگه؟
_میگه حال مامان بد شده..رفتن بیمارستان دکترا گفتن وضعیت وخیمه.
احساس کردم تکه ای از قلبم کنده شد با نگرانی گفتم:یعنی چی؟
_پونه میگه فعلا بیمارستان بستریه ولی میدونم برای اینکه من نگران نشم میگه..
اروم گفتم:گوشیت رو بده؟
_چرا؟
من:میخوام بهش زنگ بزنم با پیام که نمیشه.
پارسا موبایلش را به سمتم گرفت.از جا بلند شدم و از کافه خارج شدم.شماره پونه رو گرفتم.
صدایی بغض دادر با ناراحتی گفت:الو
_سلام پونه جان تیامم.
پونه:سلام.
حس کردم الانه که بزنه زیر گریه.
_حال مامان چطوره؟
فکر کنم دومین یا سومین باری بود که به جای هستی میگفتم مامان.
پونه:خیلی بده رفته سی سی یو...وضعش خیلی وخیمه
و زد زیر گریه..خودمم داشت گریم میگرفت.با لحن ملایمی گفتم:اروم پونه جان خونسرد باش ..ان شاا..خوب میشه.
پونه دوباره اروم شد و گفت:پارسا اونجاست؟
_اره نشسته اگه کاری داری صداش کنم..
پونه:نه نه نباید بفهمه..تیام خواهش میکنم بهش بگو حال مامان خوبه..بگو خیلی خوبه..باشه؟
_باشه..به خاطر تو..شماره موبایلم رو که داری؟
پونه:اره.
_از این به بعد هر اتفاقی افتاد به خودم بگو نیازی نیست به پارسا بگی.
_چشم عزیزم دوست دارم.
من:منم همینطور..اقا شایان کجاست؟
پونه با صدایی که معلوم بود عصبانی شده گفت:رفته ناهار بگیره..این پژمان و زنش فریبا پاشدن اومدن اینجا..همه کاراشون رو ما باید بکنیم خجالتم نمیکشن
وقتی فهمیدم فریبا و پژمان اونجان یکطوری شدم..فرییا عروس ارشد اونجاست همراه با پسر ارشد و نوه ارشد..کنار هستی جون...که ممکنه اخرین لحظات و هفته های زندگیش باشه
دوست داشتم دوباره هستی جون رو ببینم.
پونه گفت:الو...تیام رفتی؟
زود گفتم:نه نه میگم پونه شاید ماهم فردا پس فردا بیایم تهران.چون مدارس هم تعطیله.
پونه معلوم بود خوشحال شده گفت:ولی عروسیتون چی؟
_جهیزیه که مامان اینا میرم میخرن البته همراه با مروارید ..یک لباس عروس و این خورده چیزا مونده که شاید اومدیم تهران خریدیم.
پونه ذوق زده گفت:تیام شوخی که نمیکنی؟
_هنوز با پارسا که حرف نزدم.
پونه:اگه تو بخوای اونم راضی میشه.
من:هر خبری شد خبر بده ما اینجا دل نگرونیم.
_باشه باشه پس خبر قطعی رو بگو
_چشم کاری نداری؟
_نه اگه بیای هم من هم بابا و از همه مهمتر مامان خوشحال میشیم خدانگهدار.
جوابش رو دادم و گوشی رو قطع کردم.پارسا کنجکاوانه به سمتم اومد و گفت:چی شد؟
گوشی رو بهش دادم و گفتم:هیچی!پونه که میگفت حال مامان خیلی خوبه الکی شلوغش کردی حالا بیا بریم طبقه بالا رو هنوز ندیدیم
چند دست مانتو و شلوار و 2تا کیف و چند تا روسری و شال رنگ و وارنگ برای عید خریدم.وقتی پارسا باهام بود خیلی مواضب خرج کردنم میخواستم باشم ولی وقتی میدیدم ممانعتی نمیکنه منم ولخرجی میکردم.مقابل یک کفش فروشی ایستادم چشمم به کفش های زیبا و سفید رنگی که بود خورد ولی نه دلم میومد نه روم میشد که به پارسا بگم مخصوصا با قیمت نجومی کفش.
پارسا کنارم ایستاد و گفت:از چیزی خوشت اومده؟
_اممم..نه بریم
پارسا ابرویی بالا انداخت و دقیقا به کفشی که من ازش خوشم اومده بود اشاره کرد و گفت:چطوره؟
خوشم اومد...مرسی تفاهم
با ناز گفتم:قیمتشم نگاه کن..اول زندگی باید صرفه جویی کنیم
پارسا که تعجب کرده بود گفت:چی میگی دختر؟به قیمتش نگاه نکن..هرچی پسند کردی بگو.داخل اون شرکت اونقدری در میارم که بتونم اول زندگی صرفه جویی نکنم،اینو بهت بگم نمیدونم توهم همینطوری هستی یا نه ولی تنها دختر و ادمی هستی که میای داخل زندگی من و من هرچی دارم روبه پات میریزم...چون دوسِت دارم تا وقتی هم زندم نمیخوام چیزی کم بزارم.
داشتم از ذوق غش میکردم.باصدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:پارسا؟
_جانم
با لبخند گفتم:فکر میکنی ما میتونیم کنارهم خوشبخت بشیم؟
پارسا دستمو گرفت داخل دستش و بی توجه به مردمی که از کنارمون عبور میکردن بلند گفت:بهت قول میدم
_من اون کفشا رو نمیخوام بیا بریم.
پارسا لبخندی زد و بدون هیچ حرفی دنبال من روانه شد..هیچ لباس عروس مناسبی ندیدیم.داخل ماشین پارسا نشسته بودیم که من به سمتش چرخیدم و گفتم:ببین ما که اینجا لباس قشنگ پیدا نکردیم..طلا و جواهر قشنگ هم که نبود...حال مامانم که بد شده.
پارسا با تعجب گفت:اینا چه ربطی داره به هم؟
رک گفتم:بریم تهران؟
پارسا سرش را چرخوند و بهم نگاه کرد و سریع ماشین را نگاه داشت و با چشم هایی که معلوم بود ناراحت شده گفت:تیام...حال مامان بد شده..راستش را بهم بگو..من طاقشتو دارم.
دوست داشتم اذیتش کنم ولی وقتی چشمای عسلیش که وقتی ناراحت میشد به مظلوم ترین حالت درمیومد رو میدیدم نمیتونستم کاری بکنم.
لبخندی زدم و گفتم:چیزی نشده!من فقط دلم میخواد برم تهران..همین.
پارسا موبایلش را برداشت و شروع به شماره گرفتن شد و تلفن را دم گوشش گرفت
_الو
_...
_سلام داوود جان خوبی؟
_...
_مرسی سلامتی پیشاپیش عید شما هم مبارک.
_...
_قربانت میخواستم بگم میتونی برام بلیت هواپیما فوری بگیری؟
_...
_باشه ممنون..
خداحافظی که کرد گفتم:چه سریع زنگ زدی.
لبخندی زد و گفت:میخوام سریع تر مامان روببینم.
خونه پارسا خالی بود به همین خاطر شبها میومد داخل خونه ما.رفتیم خونه..مامان داشت اشپزی میکرد و طبق معمولی فرهاد و بابا خونه نبودند..ولی مروارید خونه ما بود.نشسته بود و داشت تلویزیون میدید.
من:سلام مُری جون.
خندید و گفت:سلام چی شد؟
شونه بالا انداختم و شالم را از سرم دراوردم.پارسا که پشت سرم میومد گفت:اصلا هیچی نمیپسنده.
مامان از اشپزخونه بیرون اومد و گفت:نمیدونم سلیقش به کی رفته که اینقدر سخت میپسنده.
من و پارسا زیر لب سلام کردیم..پارسا با انگشت به خودش اشاره کرد و گفت:ولی اخرش خوب میپسنده.
همه خندیدند.بهش نگاهی کردم و گفتم:خدای اعتماد به نفسی ها.
مامان گفت:تیام این چه طرز صحبت کردنه.
خندیدم و رفتم داخل اتاق لباسام را عوض کردم..پارسا هم با همون لباسای بیرون نشسته بود و داشت تلویزیون نگااه میکرد..مرواریدم رفته بود داخل حیاط و داشت با فرهاد حرفای عاشقونه میزد..نشستم کنار پارسا
نشستم کنار پارسا روی مبل و سرم را گذاشتم روی شونش.پارساگفت:
_تیام تاحالا فکر کردی اسم بچمون رو چی بزاریم؟
سرم را برداشتم و با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگه ما قراره بچه دار بشیم؟
پارسا:حالا 1یا 2سال دیگه که میخوایم.
موهامو پشت گوشم دادم و گفتم:من که تا 10 سال دیگه بچه نمیخوام.
پارسا دستاشو دور صورتم قاب کرد و گفت:مگه دست توئه؟
خندیدم و گفتم:پس دست کیه؟
پارسا صورتش را نزدیک تر اورد و گفت:من ..من 16تا بچه میخوام 7تا پسر 9تا دختر.
اخم کردم و گفتم:اولا تبعیض قایل نشو ...بعدشم میخوای از پرورشگاه بیاری؟
پارسا صورتش را نزدیک تر کرد..نگاهی به دور و بر کردم کسی نبود.سرم را عقب کشیدم که پارسا گفت:شیطونی نکن و با دستش سرم را جلو کشید.همونطور که تو چشماش داشتم غرق میشدم گفتم:پارسا الان یکی میاد.
پارسا حرفی نزد و همون فاصله را تموم کرد..داغ شدم..از درون و بیرون گُر گرفتم..پارسا هر لحظه فشار لباشو بیشتر میکرد که با صدای مامان فهمیدم زیاده روی کردیم.
مامان گفت:تلفن داره زنگ میزنه..دستم بنده.
خداروشکر مامان ندید.پارسا سریع خودش را از مبل جدا شد و سریع رفت داخل اتاق منم تلفن را جواب دادم.

مکان:بیمارستان-تهران
پارسا دسته های چمدون رو میکشید و خودش هم میدوید.منم اروم پشتش راه میرفتم.
پارسا برگشت و بهم نگاه کرد و گفت:تند باش دیگه.
_اَه خیلی خب پام درد گرفت.
پارسا با اخم نگاهم کرد و گفت:دوقدم میخوای راه بیای چه قدر غر میزنی.
دست به سینه شدم و گفتم:اصلا نمیام.
پارسا اول طوری نگام کرد که انگار غلط کردی نمیای و یکدفعی چمدون رو ول کرد و گفت:فدای سرم.
و با سرعت به سمت ساختمون بیمارستان رفت.
موقع عادت ماهیانم بود و نمیتونستم زیاد راه بیام چون دل و پهلوم به طرز وحشتناکی درد میکرد..از فرودگاه تا 2تاخیابون پایین تر تاکسی گرفته بود ولی از اونجا داشت با سرعت به اینجامیومد.
با قدمهایی اروم به سمت چمدون رفتم و برش داشتم و نشستم لبه جدول باغچه بیمارستان..یک دستم به چمدون بود و دیگری روی پیشونیم بود..با حس اینکه چمدون داره از دستم جدا میشه چشام رو باز کردم.
پارسا عصبی نگاهم میکرد.داد زد:بلند شو
ایستادم باصدای بلند سرم فریاد زد و گفت:
_که حال مامان خوبه؟اره؟تو سی سی یو بودن خوبه؟چرا بهم دروغ گفتی؟مگه نگفتم اگه حالش بد بود بهم بگو؟این کارت یعنی چی؟
همینطور داشت سرم داد میکشید ولی حرفاش رو نمیشنیدم...میخواستم نشنوم..باید درکش میکردم..اره حال مامانش بده ..منم اگه حال مامانم بد باشه از این بدتر میکنم..تازه هستی جون با اون اخلاق خوبش کجا و مامان من کجا.
با صدای پژمان هردو چرخیدیم به سمتش
_چه خبره پارسا؟
فریبا هم کنارش ایستاده بود اروم گفتم:سلام.
پژمان جوابم را داد و فریبا هم فقط سری تکون اد.
پارسا :هیچی نشده
فریبا:به خاطر هیچی بیمارستان را گذاشتین روی سرتون؟
زیر دلم تیر کشید و به طرز وحشتناکی احساس درد کردم..نتونستم صاف بیاستم و خم شدم به سمت زمین

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۰:۳۴
قسمت چهل و یکم رمان عشق فلفلی

احساس کردم رنگ پارسا پرید ،شوکه شد.فکر میکردم عصبانی بشه ولی جا خورد.انگشتش رو روی شقیقش گذاشت و گفت:میفهمی چی میگی؟
سکوت کردم.
_مگه بچه بازیه تیام؟
فکر میکردم سرم داد بزنه"مگه دسته خودته من دوست دارم..و طلاقت نمیدم"ولی انگار زیاد هم مخالف نبود..به اشکام اجازه ریختن دادم..بچه تر از اون چیزی بودم که فکر میکردم.
پارسا:داری باهام شوخی میکنی ؟
زل زدم داخل چشماش و قاطع گفتم:نه.
پارسا:اون پسره عوضی چی تو گوشت خونده؟
سکوت کردم.دست مشت شده اش را محکم روی فرمون کوبوند و گفت:دِ یالا جواب بده لعنتی.
من:پارسا،من به خاطر تو دارم اینکار میکنم...که راحت باشی.
پارسا فریاد زد:چند وقت دیگه عروسیمونه.
_یک تالار و ارایشگاه و اتلیه وقت گرفتیم که کنسلش میکنیم.
پارسا چشاشو ثانیه ای بست و باز کرد و گفت:داری دیونم میکنی!
_میدونم..بودن من عذابت میده..پس جدا میشیم.
جمله اخر رو با فریاد گفتم.
پارسا ماشین را روشن کرد و شروع به راندن کرد،سرعتش هر لحظه بیشتر میشد.ضبط رو روشن کرد.خواننده خارجی با ملایمت ایتالیایی میخوند..سرم درد میکرد..دوباره هرکدوم از عکسا جلوم رژه میرفتن..خنده هاشون..دود سیگاراشون..فاصلشون..پارسا داشت میرفت بیرون شهر..کنارش احساس امنیت عجیبی داشتم.یک جایی شبیه کوه که پایینش دره بود.پیاده شد..به تقلیدش پیاده شدم.تکیه داد به کاپوت ماشین و گفت:دوسش داری نه؟
_قبلا جواب این سوالتو دادم.
پارسا:پس دوسش داری!
همونطور که به روبه رو نگاه میکردم گفتم:هیچ ذکوری رو به غیر از بابام و فرهاد دوست ندادم.
با این حرفش میخواستم بهش بفهمونم که دیگه جایی در قلبم ندارخ.
پارسا اروم گفت:امروز چی شد؟
نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد را وارد ریه هام کردم.نباید میگفتم..اگه میگفتم باحرفاش خامم میکرد.اروم تر از خودش گفتم:طلاق میخوام.
محکم زد روی کاپوت و گفت:غلط کردی!
نگاهی به ماشین کردم و گفتم:گرونه.
عصبی نگاهم کرد یعنی الان وقت این حرفه..
لبخند تلخی زدم که دلم به حال خودم سوخت.و گفتم:قشنگ و گرونه..هر دختری جذبش میشه،مخصوصا اگه صاحبش چشماش عسلی باشه و موهای مشکی اش اغلب روی پیشونیش ریخته باشه..مخصوصا اگه عطر مسخ کننده اش داخل ماشین پیچیده باشه..لبخند ملیحم روی لبش باشه..
پارسا با تعجب نگاهم میکرد..چرخی زدم ومقابلش ایستادم و گفتم:مورد مناسبی برای برای دختر های خوشگل و جذاب و خوش هیکل و پولدار...دخترای پرناز و عشوه مثل سپیده و پریسا و ملینا و بهار..اونا لایقتن نه من منی که نه زیبایی خیره کننده دارم..نه پول..راستی اونا باهات سیگارم میکشن..نفسمو پرفشار دادم بیرون و اروم گفتم:و باهات زیر یک چتر قدم میزنن.
پارسا شونه هام را گرفت و گفت:تیام..من یک تار موی تو را به اونا نمیدم.
پَسش زدم و گفتم:دیگه خسته شدم طلاق میخوام.
چرا داشتم چرت و پرت میگفتم...واقعا مثل دختر بچه ها شده بودم.
پارسا لگدی به ماشینش زد و با داد گفت:من بدون تو نه این ماشینو میخوام نه این چشمای رنگی نه پول من فقط تو رو میخوام،تویی که به خاطر این چیزا باهام نیستی.
با بغض گفتم:خیلی ها به خاطر خودت باهاتن.
_من برات گوشی خریدم.
_که خرم کنی.
_که بفهمی چه قدر دوست دارم.
_بدم میاد از ادم های دو رو.
پارسا سکوت کرد و من گفتم:مهدی امروز حقیقت را بهم نشون داد
_حقیقت اینه من دوستت دارم.
قسمت 39
به سمت جاده رفتم.پارسا داد زد:کجا؟
_یا تا خونه میبریم و این چرت و پرتا رو نمیگی یا میرم تاکسی میگیرم.
سوار ماشین شد و دنده عقب گرفت و جلوم ترمز زد..نگاهش نکردم و سوار شدم.با سرعت میروند..صدای پیام گوشیم اومد..برش داشتم.مهدی بود..اخه تو این وضعیت....پیامش را باز کردم.
{به قول سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد..و تو هم که شقایق من هستی}
پارسا پوزخند زد ،پیامم رو خونده بود..حرفی نزد.
جلوی خونه ایستاد..از ماشین پیاده شدم درر رو اروم بستم و طوری که بشنوه گفتم:گرونه.
پارسا:نه گرون تر از قلب تو که برای خریدنش باید چیکار کنم.
به سمت در رفتم و مشغول دراوردن کلید شدم که پارسا جلوم ظاهر شد.همونطور که داخل کیفم میگشتم گفتم:کجا؟
_مامانت گفت بعد که اومدیم خونه منم بیام داخل.
_نیازی نیست.
_خیلی هم هست.
با دیدن کلید که تهِ کیفم چشمک میزد کشیدمش بیرون که پاکت عکسا افتاد روی زمین و یکی از عکسا از پشت بیرون افتاد.هراسون نگاهی به پارسا کردم و خواستم جمعشون کنم که دستهای اون سریع تر عکسارو برداشت .با دیدن اولی دهنش از تعجب باز شد و با دیدن بعدی چشماش از تعجب گرد..همه عکسا روبا سرعت دید.پاکت عکسارو از دستش بیرون کشیدم و درو باز کردم و داخل رفتم و خواستم ببندم که پاش رو میون در گذاشت .پارسا:تیام گوش بده.
_مگه حرفی هم مونده.
_اگه بزاری حرف بزنم همه چی حل میشه...سو تفاهم شده.
و در را با فشار بیشتری هل دادم و گفتم:فقط طلاق.
درو محکم فشرد و وارد خونه شد درو بست.
_برو بیرون نمیخوام ببینمت.
_اولا باید این عکسا رو برات توضیح بدم..دوما اگه تنها بری تنبیه میشی.
راست میگفت تاحالا این موقع شب تنها بیرون نبودم،پارسا جلو اومد و گفت:خواهش میکنم اروم باش.
پاکت عکسا رو داخل هوا تکون دادم و گفتم:با اینا اروم باشم؟
عکسارو از دستم قاپید و گفت:اینا الکیه.
_هه منم باور کردم..دیگه فرق فتو و شاپ و غیر فتو شاپ رو که میتونم بگم
با صدای مامان برگشتم.
_تیام.
لب پله ایستاده بود و نفس نفس میزد..ناگهان بدو بدو اومد به طرفم و دوتا زد تو گوشم و گفت:تاحالا کدوم گوری بودی دختره اشغال؟
ضربه سوم روی صورتم فرود اومد..از ترس چند قدم عقب رفتم..سوزش جای انگشتاش بود.مامان داد زد:برای من هرزه بازی درمیاری ساعت 12شب میای خونه پدر سگ..اگه زندت گذاشتم تیام..
چشام رو بستم و منتظر ضربه چهارم بودم که اتفاقی نیوفتاد..چشامو باز کردم پارسا دستای مامان رو گرفته بود.
مامان:ولم کن پسرم..این باید ادم بشه..بفهمه این کارا اشتباهه.
پارسا:زری خانم چند لحظه اروم باشید..مهم اینه حالش خوبه
صورتم میسوخت..مامان عصبانی با چشمای به خونه نشسته به من نگاه میکرد..چند لحظه بعد مروارید و عزیز هم داخل حیاط بودند.مروارید دستم را گرفت و گفت:بیا بریم صورتت رو بشور عزیزم.
دستمو از دستش دراوردم و گفتم:ولم کن.
و باقدم هایی تند به سمت اتاقم رفتم.صدای پارسا رو میشنیدم که به پارسا میگفت:ناراحت نشید حالش خوب نیست..در اتاقم را محکم بستم.و باهم لباسا کنار تخت روی زمین نشستم نگاهی به فرش نیم سوخته کردم و به کمدچوبی کنار تخت،به اینه شکسته گوشه اتاق و،به یاد روزی افتادم که داخل همین اتاق داشتم گریه میکردم چون پارسا رو نمیخواستم..این دفعه هم نمیخوام ولی انگار کسی در اعماق قلبم میگه"به خودت که نمیتونی دروغ بگی ..تو دوستش داری و بدون اون داغون میشی.
سرم را روی زانوهام گذاشتم.در به ارامی باز شد و نور کمی به داخل اومد.شخص هنوز وارد نشده بود که پارسا با صدای ارومی گفت:اجازه هست؟
_بیاتو.
در را یست و همون نور کم هم رفت.چند لحظه ایستاد انگار دراون تاریکی میخواست پیدام کنه.اروم گفتم:اینجام.
حس کردم لبخندی زدو اومد کنارم نشست.تکیه داد هب دیوار و گفت:مامانت دنبال کمربند بابات بود.
_بابام کجاست؟
_عصبی از کار امروز رفت بالای پشت بوم.
_چرا همه از دست من ناراحتن همش تقصیره توئه.
پارسا:الان برات توضیح بدم؟
_توضیح یا دروغ؟
شاکی شد و گفت:من کی به تو دروغ گفتم؟
_سرقضیه سیگار.
پارسا:اره خب من تاحالا 1000بار سیگار کشیدم..دیگه تو این دوره زمونه همه سیگار میکشن کار عجیبی نیست.
_از ادم های سیگاری متنفرم..به هر حال ما که میخوام جدا شیم.
پارسا با لحن شوخی گفت:نزار بگم مامانت بیاد ها.
_مامانم بیاد بزنتم بهتر از اینکه کنار یک ادم سیگاری خیانت کار باشم.
حس کردم دستش مشت شده و از عصبانیت دندون هاش روی هم سائیده میشد.
پارسا:من گه گاه سیگار میکشم که اگه تو بخوای نمیکشم ،منظورت از خیانت رو نمیفهمم؟
_دوباره عکسا رو میخوای ببینی،وقتی نامزد دارید و با یک دختر دیگه میری رستوران..وقتی نامزد داری و با یک دختر دیگه زیر چتر قدم میزنی،وقتی میخندی.وقتی میبوست
زیرلب زمزمه کردم:و هزار کار دیگه که من ازش بیخبرم.
پارسا دستامو گرفت و جلوم روی زانو نشست و گفت:اگه واقعیت رو بگم تیام قبل میشی؟
دست به سینه شدم و گفتم:اگه دروغ نباشه.
پارسا اومد دهن باز کنه که صدای مامان از پشت در اومد:پارسا جان..پسرم بیا بیرون،من میدونم با این دختر چیکار کنم که حالیش بشه دفعه دیگه این وقت شب نیاد.فکر کردم ادمه....باباش خفه خون گرفته رفته اون بالا..فکر نکنه بی مادره.
چند ثانیه گذشت و در محکم باز گشت.پارسا از جا بلند شد.مامان برق و زد و نورش افتاد تو چشمم.منم بلند شدم .مامان یک دستش کمربند بود و دست دیگش به کمرش.
پارسا:زری خانم لطفا.

مامان تند گفت:پسرم شما حرف نزن..من باید حسابش رو برسم.

از چشمای مامان ترسیدم و اروم رفتم پشت پارسا..اونقدر لاغر بودم که دیده نشم.پارسا گفت:زری خانم،میشه یک صحبت خصوصی باتیام داشته باشم بعد تمام و کمال مالِ شما.
یعنی چی؟میخواد منو به مامانم بده؟..نه مامان تا منو نکشه ول کن نیست.
نیشگونی از پهلوش گرفتم که پارسا گفت:البته اگه الاتنم کارتون فوری مشکلی نیست.
دستمومشت کردم و محکم کوبیدم تو کمرش.
پارسا خنده ای کرد و گفت:زری خانم دلیل دیر اومدن تیام مشکل من بوده.
مامان با لحن شکاکی گفت:مشکل شما؟
_بعدا براتون مفصل توضیح میدم.
_باشه.
مامان بیرون رفت.پارسا برگشت و گفت:چرا هی سیخونک میزنی؟
اخمی بهش کردم .چشمای پارسا برق میزد و میخندید.یک قدم جلو اومد و یک قدم عقب رفتم که یکدفعگی با خنده برای بغل کردنم جلو اومد.منم پریدم روی تخت و تخت هم شروع کرد به صدا دراوردن.پارسا هم بی توجه قلقلک میداد و میخندید منم جیغ میکشیدم و میگفتم:ول کن..ولم کن.
با صدای تقه ی در هردومون سکوت کردیم پارسا انگشتشو روی لبش گذاشت و اروم گفت:هیس
و بلند گفت:بله.
صدای مامان از پشت در میومد که گفت:چیزی شده؟
پارسا همونطور که سعی میکرد نخنده گفت:تیام فکر میکنه من شمام و هی داد میزنه ولم کنید و از این حرفا
و با صدای اروم تری طوری که مامان بشونه گفت:اروم تیام جان
وقتی فهمیدم مامان رفته دوباره اخم کردم و گفتم:زودتند سریع توضیح بده.
پارسا لبخندی زد که گفتم:بدون لبخند
_برقا رو خاموش کنم؟
_نه خیر
سرش را انداخت پایین و گفت:همه ی حرفایی که بهار زده رو فراموش کن.
پارسا گفت:اون حتی به منم دروغ گفت.اون روز عصر گفت بیا باهم بریم بیرون راه بریم. اولش بردم رستوارن و بعدش مجبورم کرد قدم بزنیم.همون موقع هم تو زنگ زدی و گفتی داره بارون میاد بیام بیرون باهام بریم. منم بهت گفتم که خبرشو میدم.وقتی به بهار گفتم که نامزدم گفته منتظرمه و باید برم بهار سریع رفت سر اصل مطلب...بهار...حامله است.
مثل اینکه جریان برق بهم وصل کرده باشند خشک زده به پارسا نگاه میکردم..پارسا نفسشو بیرون داد و گفت:از سعید یکی از اخراجی های یکی از دانشگاهای غیرانتفایی تهران..امسال مثل اینکه پسره اومده مشهد و با بهار اشنا شده
مدت دوستیشون هم 5ماه بوده.
گفتم:بهار چند ماه است؟
_4 ماه پسره عوضی 1ماه هم صبر نکرد.
گفتم:تو عکساس که بهار زیاد چاق نبود.
_اینهارو نمیدونم فقط میدونم بهار در پی ریختن نقشش با یک پسره که اول منو انتخال کرد یعنی میخوااد یک پسر رو پیدا کنه و یک مدت باهاش باشه و بعد بگه بچه ماله اونه بعد پسره هم بترسه و به بهار پول بده و باز پسر بعدی.
گفتم:سعید عکس العملش چی بوده؟
پارسا:سعید قادری وقتی این موضوع رو فهمیده به بهار گفته حاضر حضانت بچه رو قبول کنه و بعد هم با بهار ازدواج ولی بهار باهاش بهم زده..سعید هم با بی غیرتی تمام سریع از ایران خارج شده..بهار برای همین اون روز با من قرار گذاشت..اول پیشنهاد بی شرمانش رو داد و بعد که من خواستم برم .تموم قضیه رو برام تعریف کرد.و ازم خواست اگه پسر ساده لوح و احمق و پولداری رو میشناختم بهش معرفی گفتیم.
اولش فقط حرف میزنیم ولی بعدش نمیدونم چطوری بهار مست کرد.اون بوسه هم اتقاقی بود.
باناباوری به پارسا نگاه میکردم ..هردومون ساکت بودیم من به اون خیره و اون به انگشتاش.
هنوز تو بهت حرفاش بودم که موبایلم زنگ زد.به سمت کیفم رفتم .پارسا داشت نگاهم میکرد.
با دیدن نام مهدی میخواستم از عصبانیت منفجر بشم.حالا مثلا پارسا هم خیانت میکرد که نکرد به اون چه ربطی داره..
حالا تلفن قطع هم نمیشد.
پارسا گفت:کیه؟
بدون نگاه بهش گفتم:هیچکی
_بیا اینجا ببینم .
مثل این بابا بدجنسا که میخوان مچ بچشون رو بگیرن.گفتم:مهدی
_خب جواب بده.
و با شکاکی بهم خیره شد من که به خودم شک نداشتم تا اومدم روی وصل تماس بزنم پارسا گفت:بزن روی بلندگو و بیا اینجا.
رفتم لبه ی تخت نشستم و تماس را وصل کردم.
من:الو
مهدی:سلام عسلم.
نگاهی به چهره پارسا کردم اخماش رفتداخل هم.
من_سلام.
مهدی:خوبی کجایی؟فرهاد زنگ زد گفت نرفتی خونه!
_الان خونم.
مهدی:چی شده فکراتو کردی؟
پارسا طوری نگاهم کرد که یعنی منظورش چیه؟خودمم نمیدونستم پرسیدم:راجع به چی؟
_قرار بود راجع به دوتا چیز فکر کنی.1_جدایی از اون پسره و دو هم ازدواج با من.
پارسا عصبی گوشی را از دستم گرفت و داد زد:ببین پسره احمق ،من تیام بهترین زوجیم و نه تو نه امثال تو نمیتونه بینمون جدایی بندازه.تیامم خوب میدونه به غیز از اون به هیچ دختری فکر نمیکنم..بعدشم من تا اخر عمر پیش تیامم اگه روزی هم نیاشم..تیام اونقدر خر نیست که با تو باشه..اینو تو گوشت فرو کن که 13 سال ازش بزرگتری و از هیچ لحاظ بهش نمیخوری بیشتر جای باباشی.
پارسا پوزخندی زد و و با حرص ادامه داد:فهمیدی؟
مهدی با لحن خونسردی گفت:تیامم این زر زراش تموم شد..گوشم درد گرفت.

پارسا طوری به من نگاه کرد یعنی جوابش رو بدم ولی خودش یکدفعگی داخل تلفن داد زد:لازم باشه گوشتو میسوزونم.
مهدی:تیام فردا مدرسه میری؟
_نه.
_میخوای یک قرار بزاریم همو ببینیم.
پارسا داشت جوش میاورد زودگفتم:کاری داری؟
_دلم تا فردا برات تنگ میشه.
پارسا:غلط کردی مگه خودت ناموس نداری.هرچی این خواهرت کمالات داره این پسره اشغال...
با نگاه التماس کننده من حرفش رو خورد.منم اروم گفتم:مهدی اقا،همه چی سوتفاهم بوده.
مهدی:تو به حرفای اون گوش کردی؟فکر کردی بهت راست میگه..تیام تو که باهوش بودی.
با لبخند به پارسا خیره شدم و گفتم:من به پارسا کاملا اعتماد دارم..بهتره داخل زندگی ما دخالت نکنی.
منتظر حرفش نشدم و گوشی رو قطع کردم.پارسابا لبخند تحسین برانگیز نگاهم میکرد و بعد چند ثانیه منو و محکم کشید توی اغوشش.
من:پارسا من میترسم.
_از چی عزیزم.
_تنبیه مامان.
خنده ای کرد و گفت:میخوای کل داستان رو براش توضیح بدم.
_نه برات بد میشه.
پارسا خندید و از جا بلند شد و گفت:درستش میکنم.
داشت از در میرفت بیرون که صداش کردم.سرش را از چارچوب در به طرز بامزه ای داخل اورد و گفت:بله؟!
باز از اون بله هایی که از صد تا جانم خوش نوا تر بود..
من:میگم دروغ که نمیگی؟
_مطمئن باش
از اتاق خارج شد..درسته که مدرکی برای حرفاش نبود ولی سعی کردم که بهش اطمینان کنم..با این چیزا میشد یک زندگی رو ساخت.

****

نگاهی به لباس عروس سفید و خوش دوختی که پشت ویترین بود کردم و گفتم:اون چطوره؟
پارسا که با گوشیش مشغول بود بدون نگاه به لباس گفت:کدوم؟
با انگشت به لباس اشاره کردم ولی نیم نگاهی هم نکرد..به عصبانیت بهش تنه زدم و وارد مغازه شدم.
مزون بزرگی بود و یک پسر سوسول با موهای بلند که کش بسته بود و تِل هم زده بود پشت ایستاده بود و با لبتابش مشغول بود.
در فاصله کمی هم 2دختر جوان با خرواری از ارایش مشغول صحبت بودند..روبه یکی از دختر ها گفتم:اون لباس سفیدتون رو میتونم ببینم؟
دخترها اصلا حواسشون به من نبود.پسر بلند شد و گفت:جانم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۳۳


با اینکه ساعت 12 بود،با اینکه اعصابم از دست مهدی خورد بود با اینکه از ساعت 6 بیدار بودم ولی پر انرژی جواب دادم.

_ســـــــــــــلام خوبی؟
_سلام
سکوت کردیم،هردومون میدونستیم چی میخوایم بگیم.
گفتم:الو قطع کردی؟
_نه نه..راستش تیام کجا میخوای بری؟
_چیزه..با کسی قرار دارم.
_اهان.
یکطوری از سر ناراحتی گفت که دلم اتیش گرفت و گفتم:بامهدی.
میخواستم درستش کنم زدم خرابش کردم.
پارسا با صدای بلندی گفت:چییییییی؟
صداش غرق تعجب و عصبانیت بود.چیزی نگفتم که دمِ گوشم داد زد:دوباره بگوچی گفتی؟
_شنیدی که!
_دوباره میخوام بشنوم.
چرا عصبانیش داشت به منم منتقل میشد.
_با مهدی قرار دارم.
_ اِ...با اجازه ی کی؟
من مگه باید از پارسا اجازه بگیرم...برای چی؟چون نامزدته خره...خب باشه بابام که نیست...محرمت که هست،اسمش تو شناسمم که نیست باصدایی که نمیدونستم از کجام دراومد گفتم:من دیگه بزرگ شدم
با داد گفت:خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی؟
_اره..خوبه خودت تولد 18سالگیم را گرفتی.
_تیام چیکارت داره؟
_نمیدونم ظهر بعد مدرسه گفت میاد دنبالم.
نفس عمیق و پرحرصی کشید و گفت:موبایلتو ببر حرفات که تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت.
چی داشت میگفت..موبایل میبردم مدرسه..خیلی از بچه ها میومردن...شیدا خیلی میاورد...باران هم یکبار اورد.
باشه ای گفتم.همین که گفتم باشه بدون خداحافظی قطع کرد...قطع کن به درک.
سر من داد میزد.
***
باران زیر چشمی حواسش به من بود که داشتم فرمول های روی تخته رو مینوشتم..چند وقتی بود که بخاطر نیومدن شیدا غزل بغل دستیم جاش را با باران عوض کرده بود..نگاهش کردم و گفتم:چیزی شده؟
سرش را به علامت نه تکون داد..روی صورتش مکث کردم و خیره شدم روی صورتش...ناراحت بود..بغض کرده بود،بیخیال فرمول هاشدم و گفتم:چیزی شده باران...چیه چرا ناراحتی؟
سرشو به علامت نه تکون داد.زنگ اخر بود..دستشو از زیر میز فشردم و گفتم:میگم چی شده؟
دماغشو کشید بالا وزیر لب گفت:حالا بعدا.
_من که تا بعدا بشه میمیرم.
افشار که در حال نوشتن فرمول بود چرخید به سمت ما و گفت:خانم شکیبا.
_بله بله
_بلند شید.
چه پرو..دلم نمیخواد بلند شم.با اکراه بلند شدم و زیر چشمی نگاهش میکردم که گفت:بحث سر چی بود؟
اومدم حرفی بزنم که باران بلند شد و گفت:داشتم یک فرمول ازش میپرسیدم.
افشار چشم ابی با داد گفت:شما شکیبایین؟
باران ببخشید گفت و نشست.
منم گفتم:ببخشید..
_تکرار نشه؟
بدون نگاه بهش نشستم سر جام...هر چه میگذشت ازش بیشتر بدم میومد...بعد از گرفتن یک امتحان کلاسی وقت ازاد به همه داد...سوگل اون روز غایب بود..چرخیدم به سمتش و گفتم:باران چیزی شده؟
به چند ثانیه نگذشت که چند قطره اشک روی صورتش قل خورد..اروم گفتم:باران.
دستمو گرفت...سرد بود...خشک بود..با بغض و صدای ارامی گفت:حس میکنم من و حسام...من و حسام.
با بهت گفتم:تو و حسام چی؟
_من و حسام زیاده روی کردیم
تقریبا بلند فریاد زدم:چییییییییییییی؟
افشار با خودکارش روی میز زد و گفت:خانما...اروم تر.
افشار هنوز داشت غرغر میکرد...دست باران بیشتر سرد شد..حس کردم داره میلرزه..اروم دستش را فشردم و گفتم:باران چی شده؟
_5شنبه هفته پیش...گفت یک سر برم خونشون..خونشون تنها بود بعدشم در خوردن شیرینی زیاده روی کردیم.
کمی بهش خیره بودم که یکدفعگی زد زیر خنده.
محکم با کتاب روی سرش زدم و با فریاد گفتم:چی؟یک ساعته منو سرکار گذاشتی خدا نکشت باران.
باران از خنده ریسه میرفت.افشار تا اومد دهنشو برای غرغر باز کنه که زنگ خورد.
گفتم:باران خیلی بیشعوری!
باران دستشو روی سینش گذاشت و کمی خم شد و گفت:لطف عالی متعالی
از جا بلند شدم و وسایلم را جمع میکردم..باران سرش را جلو اورد و گفت:راستی تیام.
_هوم؟
_میدونی سوگل امروز کجاست؟
سرم را بالا اورم و خیره شدم داخل چشماش و گفتم:کجاست؟
_نمیدونم.
نگاهی به صورت خنگ مانند باران کردم و زدم زیر خنده..دیوانه ای بود برای خودش.
کوله ام رو پشت شونم انداختم و به دمِ در رفتم...
_خانم شکیبا
چرخیدم به سمت صدا..صدای مهدی بود ، عینک مگسیش روی چشماش بود،لبخندژکوندی زدو گفت:سلام.
با همون صدای سرد و بی روحم گفتم:سلام.
_بفرمایید به سمت ماشین.
کنارش به راه افتادم سعی میکردم باهم هم قدم نشدیم ولی نمیشد.
سوار ماشین شدیم خواست حرکت کنه که زود گفتم:مهدی!
مهدی چرخید و باهمون لبخند مسخرش گفت:جانم!
اییی حالم را بهم نزن.
_میشه همینجا حرفتو بگی؟
مهدی عینک را از روی چشمهایش روی موهایش گذاشت و گفت:یک ناهاربخوریم.
خواستم اعتراضی بکنم که ماشین را به حرکت انداخت.ضبط را روشن کرد و با یک سرعت متعادل میروند.نگاهم به خیابون بود به خیابونای خلوت بود.اصلا علاقه ای نداشتم با لباس مدرسه برم ناهار بخورم.جلوی یک رستوران نسبتا شیک ایستاد.باهم پیاده شدیم،مهدی یک میز دونفره رو در یک جای دنج رزو کرده بود.
گفتم:به فکر همه چی هستی ها.
خندید و گفت:بیشتر تو.
میخواستم بگم مواضب باش تو و فکرت رو له نکنم،
مهدی منو را جلوی من گذاشت و گفت:چی میخوری؟
_فرقی نداره من برای خوردن نیومدم.
مهدی منو را از دستم گرفت و گفت:جوجه میخوری؟
اینهمه منو بیرون اورده حالا میخواد جوجه بده..یاد اولین باری که با پارسا اومدیم بیرون،اون ماهیچه گرفت..اخی پارسا
_ماهیچه میخورم.
پارسا همیشه ماهیچه و شیشلیک و غذاهای گرون سفارش میداد..
مهدی لبخندی زد و گفت:باشه هرچی تو بخوای،نوشابه چی؟
_مشکی
پارسا میدونست من مشکی دوست دارم..اخی
مهدی بعد از دادن سفارش گفت:خب راستش تیام..نگاه کن تو و پارسا هنوز نامزدید و مجلس نگرفتید پس هیچ کس غیر خونواده ها نمیدونن..درسته فامیلن ولی فامیل دورن..خب بهتر از پارسا هم برات ریخته..کسی که واقعا دوست داشته باشه.
پارسا دوسم داشت اون اعتراف کرده بود.
_پارسا دوسم داره.
_توهم دوستش داری؟
_معلومه مامیخوایم عروسی کنیم.
مهدی دستاش را جلو اورد و روی دستام گذاشت.خواستم دستام را پس بکشم که دستاشو سفت کرد.سکوت کرد خواستم چیزی بگم که دست کرد داخل کیفش و پاکتی رو دراود و انداخت روی میز.
_این چیه؟
_عکس های پارسا خان همراه معشوقشون.
دست بردم تا بردارم که مهدی بلند گفت:دست نزن.
همون موقع گوشیم زنگ خورد.دست کردم داخل کیفم.مهدی گفت:گوشی بردی مدرسه؟
سرموتکون دادم و دیدم پارساست.مهدی خودشو کمی روی گوشیم خم کرد تا ببینه کیه.
_جواب نده
_چرا؟
_اگه میخوای واقعیت رو بدونی!
گوشی رو گذاشتم روی میز..برای خودش زنگ میخورد تا قطع شد..دوباره زنگ خورد و زنگ خورد.گوشیم را خاموش کردم و انداختم داخل کیفم.
غذا رو اوردند و چیندند.
_مهدی میشه نشونم بدی من هیچی نمیتونم اینجوری بخورم.
_صبر داشته باش.
کیفم را برداشتم و بلندشدم و گفتم:من برای چی باید باهات ناهار بخورم.
_بشین گفتم.
و کیفم را کشید...با غذام بازی بازی میکردم تا غذاش تموم شد.پاکت را به سمتم هُل داد.
خواستم بردارم که گفت:فقط تیام.
سرم را بالا اوردم و نگاهش کردم
_:یادت بره که این عکس رو من بهت دادم..درضمن بدون اگه پارسا رو از دست بدی من هستم.
نگاه ازش گرفتم و در پاکت را باز کردم.عکس ها برعکس بودند .برش گردوندم و چشم دوختم به چیزی که میدیدم ولی نباید باور میکردم.
همین میز بود همینجا بود..پارسا جای مهدی نشسته بود ولی...جای من..جای من من نبودم....سعی کردم گریم نگیره..اروم باشم و به چیزی که باورم نمیشد خیره باشم...بهاره...........
قسمت 38
یک قطره اشک از چشمم ریخت..حالم داشت از هوا بهم میخورد..روبه روی هم نشسته بودند و همراه با لبخند سیگار میکشیدند..دوتایی...بهار زیبا بود..از من خوشگل تر بود..از من مهربون تر بود که پارسا عاشقش شده بود..بهار سیگار میکشید و پارسا هم.
نفس کم اوردم.
مهدی گفت:همین یکی نیست..بازم هست.
مگه من توان داشتم که عکس بعدی رو ببینم..میتونستم اینده رو برای خودم پیش بینی کنم...من در 17سالگی به زور ازدواج کنم و درست چند روز قبل عروسیم بفهمم شوهرم دوستم نداره...شاید داشته باشه اما کمتر از بهار..شاید بهار خوش هیکل تر بود..شاید بهار بهتر بود..چشای پارسا برق میزد...میخندید. حتما امروز که گفتم باهاش نمیام با بهار رفته..به عکس خیره بودم حس کردم چیزی کنار دستم داره گرم میکنه..یک فنجون چایی...به مهدی نگاه کردم..
_بخورگرم میشی..
قلب و دلم سوخته بود..گرم بودم.
عکس بعدی..این دیگر رستوران نبود..خیابون بود..یک خیابون خلوت..یک هوای بارونی همون روزی که من به پارسا زنگ زدم و گفتم بیا بریم راه بریم ولی اون گفت کار داره.....زیر یک چتر در فاصله خیلی کم راه میرفتند...میخندیدند و سیگار دود میکردند..اینبار فقط بهار..قطره اشک بعدی حساب کتاب اشکام از دستم در رفته بود.عکس بعدی حالم را گرفت..حالم بد شد...عکس ها از دستم افتاد و از جا بلند شدم.کیفم را کشیدم..گوشیم از جیبش افتاد..مهدی خم شد و گوشی رو به دستم داد..عکس ها هم داخل کیفم انداخت..عکسی که حالم رو گرفت....عکس بوسه..بوسه ای که بهار به گونه پارسای من کاشته بود...پارسای من پارسای من نبود..پارسا همه بود.
پارسا درست بود نمیخندید اما...شاید داشت حال میکرد.
مهدی روبه روم بود متوجه نشدم که عکسام را پاک کرده..پسش زدم.
_تیام واستا الان میام.
دستمو به علامت نمیخواد توهواتکان دادم..چرا بارون نمیومد..الان به این هوا نیاز داشتم..هواسرد بود از دهن همه بخار میومد..با قدم های تند داخل کوچه فرعی پیچیدم تا مهدی دنبالم نیاد.خودم را به خیابون اصلی رسوندم..عکس ها اومد جلوی چشمم..بهار..پارسا..سیگار...بو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۳۴
قسمت سی و نهم رمان عشق فلفلی

من خیلی ذوق کرده بودم به خاطر کادوم..به خاطر چیزی سال ها نداشتمش و حالا خوبش را داشتم.میخواستم پارسا را بغل کنم و بهش بگم چقدر دوستش دارم ولی دهانم را بستم و چیزی نگفتم...بعد از خوردن شام.بابا اینا هنگام رفتن روبه من گفتند:ماداریم میریم حاضر شو بیا.
پاسا سریع جلو اومد و گفت:میشه تیام امشب اینجا بمونه.
متعجب پارسا را نگاه کردم.
بابا اروم گفت:فردا مدرسه داره!
خودم هم ا زخدام بود که انجا بمانم و به مدرسه نروم..پیش پارسا بمانم و نروم.
پارسا گفت:اگه خودش راضی باشه یک روز که به جایی برنمیخوره.
بابا نگاهی به من کرد و گفت:میمونی؟
من که از خدام بود ولی از خجالت سر پایین انداختم و گفتم:نمیدونم.
فرهاد که همزمان هم با مهدی حرف میزد هم حرفهای مارا میشنید گفت:نمیدونم یعنی اره.
پارسا لبخند محوی زد که بابا دست پارسا را گرفت و گفت:یک دقیقه بیا پسرم.
و اورا به اتاق برد.بابا چه کاری میتوانست با پارسا داشته باشد.نگاهی پر تعجب به مامان کردم و گفتم:بابا چیکارش داشت؟
مامان گفت:درباره امشب.
_امشب؟
مامان سعی داشت با اشاره چشم به من بفهماند ولی من گفتم:امشب چی؟
_که زیاده خواهی و زیاده روی نکنه و اینجور چیزا.
_مامان من و پارسا 3روز تهران بودیم بابا هیچی نگفت حالا امشب؟یکم زشت نیست؟
مامان گفت:بابات هر شبی که قرار بود تو با پارسا باشی بهش تذکر میداد.
گفتم:بابا به من شک داشت یا پارسا؟
_هیچ کدوم دختر اینقدر غر نزن
با لحن کشداری گفتم:ماااااااامان.
بابا از اتاق خارج شد صورت پارسا درهم بود ولی لبخند نمایشی میزد بعد از تشکراز همه و خداحافظی
پارسا نشست پشت صندلی و گفت:یک طوری با ادم حرف میزنن انگار.
_بابت موبایل ممنون.
پارسا زیر لب چیزی نگفت و به گلدان روی میز خیره بود..
پارسا زیر لب گفت:کاش میزاشتم بری.
شنیدم چی گفت ولی باز هم گفتم:چی؟
پارسا عصبی نگاهم کرد و گفت:برو ببین اگه هنوز نرفتن برو
منم نشستم پشت صندلی و گفتم:چرا؟
پارسا خواست چیزی بگوید ولی بجایش پوفی کشید.
_بابام چی گفت؟
پارسا عصبی نفسش را بیرون پرتاب کرد و گفت:قبل از عروسی کار دست خودتون ندین.
بدون فکر گفتم:یعنی چی؟
پارسا چپ چپ نگاهم کرد..کمی فکر کردم و منظور را فهمیدم..با تته پته گفتم:خب بابادیگه.
پارسا دوباره نگاهم کرد و چیزی نگفت.
نگاهی به دور و بر کردم و گفتم:بهتره اینجاهارو تمیز کنیم نه؟
پارسا شانه ای بالا انداخت ،بلند شدم و گفتم:پاشو پاشو..راستی مرسی پارسا امشب بهترین تولد عمرم بود.
پارسا خندید و باهم مشغول تمیز کردن شدیم.پارسا گفت:تیام...تو از ته دلت برای عروسی راضی هستی؟
_اره چطور؟
_همینطوری.
_تو چی؟امادگیشو داری؟
_اره اره...کسی شمارت را نگرفت..
_نگرفت ولی گفتن بهشون زنگ بزنم تا شمارم بیوفته.
پارسا چیزی که دستش بود را سر جایش گذاشت و گفت:کی؟
_فرهاد
_خب.
_مروارید و عمه سمیرا.
_خب.
کمی فکر کردم و گفتم:مهدی!
_چـــــــــــــی؟ مهدی؟
_اره خب.
_چرا به اون دادی؟
_خب پسر عمومه نباید میدادم.
پارسا نگاهم کرد و گفت:بهش زنگ و اس نمیدی
چشام وریز کردم و گفتم:چرا؟
_چند بار بگم از اون پسره خوشم نمیاد.
رفتم دقیقا جلوی پارسا ایستادم و خیره شدم داخل یک ظرف عسل و گفتم:بگو به من اعتماد نداری.
پارسا سرش را به سمتم پایین اورد و گفت:به اون پسره اعتماد ندارم.
خندیدم و ظرف هارا به اشپزخانه بردم
بعد از جمع کردن همه چی،پارسا داخل هال ایستاد و با حالت مسخره ای گفت:میخواستم امشب خوش بگذره ولی پدرتون اجازه ندادن...بهتره بری تو اتاق بخوابی و منم تو هال بخوابم
و با قیافه ای ناراحت روی مبل دراز کشید.منم چرخیدم به سمت اتاق ولی راه نرفتم....و دوباره برگشتم به سمت پارسا،بالای سرش ایستادم و نگاهی بهش کردم.مثل این پسربچه تخس ها بود،موهاش روی صورتش ریخته بود.با کف دستم موهای روی صورتش را کنار زدم و خم شدم روی صورتش ولی باهم فاصله داشتیم.یک لبخند نشست گوشه لبش.
_وای نمیدونستم پسرا اینقدر لوس باشن.
پارسا چشاشو باز کرد و گفت:واقعا بهت خوش گذشت؟
سرمو به علامت اره تکون دادم.صاف ایستادم و گفتم:پارسا بخاطر همه چی ممنون.
****
با استرس به شماره ای که به گوشیم زنگ زده بود خیره شدم.شماره مهدی بود اونم ساعت 12 شب...چند دقیقه بعد ازش اس ام اس اومد.
(تیام،مهدی ام جواب بده)
دیوونه میدونم مهدی دقیقا به خاطر اینکه مهدی هستی نمیخوام جواب بدم.
اونقدر زنگ زد که مجبور شدم جواب بدم.
_الو
_سلام تیام خانم.
_کاری داشتی؟
_قبلا جواب سلام میدادی.
_خب سلام.
_حالت خوبه؟
_من از ساعت 6صبح بیدارم کارت چیه؟
_اخلاق گنده اون پسره روت تاثیر گذاشته.
با عصبانیت گفتم:درست حرف بزن.
_روش غیرتم داری.
_مهدی کار نداری قطع میکنم.
_نه نه صبر کن.
سکوت کردم که گفت:میخوام ببینمت.
_برای چی؟
_کارت دارم.
اصلا دوست نداشتم با مهدی حرف بزنم،مخصوصا اینکه پارسا دوست نداشتم باهاش حرف بزنم.
_الان بگو
_فردا بعد مدرسه میام دنبالت.
_مهدیییی.
_جانم.
از لحنش حالم بهم خورد و گفتم:حالا ببینم.
_خدارو شکر پس میای.میبینمت.بای عزیزم.
اه اه این چه طرز حرف زدنه ..حالم بهم خورد و گوشی رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم 12اسفند بود.قرار بود از پس فردا که امتحانای میان ترم پارسا تموم میشد برای خرید بریم بیرون.
با صدای اس ام اس خم شدم و گوشی خوشگلم را برداشتم بادیدن شماره پارسا ذوق زده اس ام اس را برداشتم.
(سلام فردا ساعت 4میای بریم بیرون برای خرید؟.کلاس ندارم)
چه قدر خوب بود که ازم میپرسید مثل این مهدی دیونه دستور نمیداد..
ولی من با مهدی قرار داشتم،اون یک پسر سمج بود.براش نوشتم.
(خیلی دوست داشتم ولی نمیتونم)
بلافاصله پس از رسیدن پیام گوشیم زنگ خورد.شماره پارسا بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۵۹
قسمت سی و هشتم رمان عشق فلفلی

نگاهم بی اراده به سمت پاهام رفت و بدون اینکه دوباره به بهروز نگاه کنم گفتم:اره خدارو شکر.
اصلا حوصله ی حرف زدن با بهروز را نداشتم.ببخشیدی گفتم و ازش جدا شدم و به کنار مروارید اینا رفتم و اون رو با پارسا تنها گذاشتم.طفلک پارسا،بهروز از 100تا خاله زنک وراج بدتر بود.البته این پرحرفیش هم مالِ دخترا بود.
مروارید با خجالت نشسته بود و دستشو روی دست فرهاد گذاشته بود و لبخند میزد..جلو رفتم و روی مبل کناریش نشستم و گفتم:چه قرمزم شده.
مروارید سرش را بالا اورد و به من خیره شد و گفت:چی؟
_میگم چه خجالتیم میکشه این عروس ما.
_وای تیام سر عروسیم چیکار کنم؟خیلی سخته.
_سخت چی دختر جان الان باید باهمه بگی و بخندی و سعی کنی خودتو تو دل من که خواهر شوهرتم جا کنی.
_یعنی جا ندارم؟
مشتی اروم حواله بازوش کردم و گفتم:چه عروس پرویی.
_تیام تو و اقا پارسا زودتر مجلستون رو بگیرن تا نوبت ما بشه.
دیگه همینم مونده بود مروارید بگه..
کمی فکرام را روی هم گذاشتم..میخواستم تو همون لحظه تصمیم گیری کنم...من پارسا را دوست داشتم..هستی خانمم دوست داشتم..از زندگی ایندم با پارسا هم نمیترسیدم...من درس خون بودم و هر جا که باشم میتونم درس بخونم و نتیجه قابل قبول بگیرم...من باید به خاطر خودم و پارسا و همه و همه عروسی میکردم
_اتفاقا ماعروسیمون عیده.
_چی؟
_وای گوشات مشکل داره،میگم ما عروسیمون عیده.
_جون من؟
_جون تو.
لبخندی زد وبا هیجانی که توی لحنش معلوم بود گفت:مرسی مرسی تیام مرسی.
_چرا تشکر میکنی.
فرهاد که صحبتش با پسری که کنارش بود تموم شد و گفت:چی شد که زن ما را اینقدر خوشحال کردی؟
مروارید با ذوق گفت:تیام اینا عید عروسی میگیرن!
فرهاد از تعجب بالا رفت و گفت:چه بی خبر !
گفتم:اره دیگه یکدفعگی شد.
فرهاد خندید و گفت:ما که تصمیمون برای تابستون قطعیه
_انشاا...
باید این خبر را به پارسا میگفتم تا سوتی ندیم.بهتر بود بهش فکر نکنم من برای خوشحالی اون ها این تصمیم رو گرفته بودم.
از جام بلند شدم و رفتم کنار پارسا که با بهروز گرم صحبت بودند البته معلوم بود که هیچ کدومشون علاقه ای به حرف زدن باهم نداشتن..با نزدیک رفتن من لبخندی روی صورت بهروز نقش بست و گفت:جان؟
پارسا که نه چیزی گفت نه لبخندی نه اخمی خشک یک نگاه بهم کرد .
ایا باید بهروز را ضایع میکردم؟اما با این نگاهی که پارسا بهم کرد بیشتر دلم خواست پارسا ر ضایع کنم ولی من فعلا با پارسا کار داشتم حالا وقت زیاد بود.
_با پارسا کار داشتم..یک لحظه.
لبخند بهروز بیچاره ماسید و پارسا باهمون لحن خشکش گفت:خب بگو
ای بابا هی من نمیخوام این بهروز را ضایع کنم اینا مگه میزارن.
_خصوصیه.
این را گفتم و گوشه کتش را کشیدم .
پارسا کتش را از دستم جلوی بهروز بیرون کشید و باهم به سمت دیگری رفتیم..این رفتارش دیگه غیر قابل تحمل بود ولی بازم دهنم را بستم و اعتراضی نکردم.
_چیه؟
_من موافقم که عروسی را عید بگیریم.
اولش همونطور مات نگاهم کرد و بعد گفت:میدونستم قبول میکنی.
ناراحت گفتم:یعنی خوشحال نشدی؟
_اخرش که باید قبول میکردی
دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم..دیگه تحملم تموم شده بود این چه وضع حرف زدن بود.
_پارسا نمیخوای به هستی جون بگی اون حتما خوشحال میشه!
با این حرف لبخندی زدم که پارسا گفت:من قبلا به اونا اکی داده بودم.
_بدون اینکه موافقت من رو بدونی.
_میشه با من یکی به دو نکنی.

دیگه نذاشت حرفی بزنم و رفت به سمت پدرش.

دیگه نذاشت حرفی بزنم و رفت به سمت پدرش.
چرا اینطوری کرد..این رفتارش یعنی چی.؟شاید به خاطر مریضی هستی جون بود..خب شایدواقعا پارسا حق داشت.
تا بعد از شام من پارسا رو ندیدم..
بعدش هم هنگام خداحافظی دیدمش.همراه هستی خانم و اقا شایان..مثل یک مرد معمولی که هیچ نسبتی با من نداره ازم خداحافظی کرد..پارسا دلم را شکوندی .....
*********
3هفته از اون ماجرا گذشت اواخر بهمن بود کارنامم را دادن 19 و 38 شده بودم.به نظرم برای من عالی بود.این 3هفته پارسا را ندیده بودم...تا اینکه همینطور روز 5شنبه داشتم داخل خونه درس میخوندم و کسی نبود که تلفن زنگ خورد ..سریع از جا پریدم و رفتم با دیدن شماره پارسا ذوق زده شدم و بعداز کشیدن یک نفس و عمیق گوشی را برداشتم.
_سلام.
_سلام تیام خانم .
_خوبی؟
_شما چطوری؟
اینکه مهربون شده بود ...من همینو میخوام نزنی کانال دیگه پارسا.
_مرسی من خوبم..
سکوتی بینمون برقرار شد گفتم:کاری داشتی؟
_بله ..راستش میخواستم ببینم شما حالت خوبه!
_اذیت نکن دیگه.
_باشه ،فردا شب میخواستم دعوتتون کنم خونمون.
_منو؟
_نه فرهاد رو خب تو رو دیگه.
تو دلم کلی ذوق کردم ولی گفتم:حالا ببینم.
_حالا ببینم نداریم..نیای میام میبینمت.
_خب اونجا چه خبره؟
_دل تنگی دلیل میخواد!
_باشه حالا بهش فکر میکنم.
_باید بهش عمل کنی نه فکر..خب من کار دارم تا فردا.
_خداحافظ
_فعلا
تلفن را قطع کردم..چرا من یکدفعگی ذوق کردم مگه دفعه اولم بود باهاش حرف میزدم..ولی بعد از این همه مدت این خیلی خوب بود..کتابمو پرت کردم اونطرف و رفتم سر کمد لباسام..خب چی بپوشم...نگاهی به لباسام کردم..یک لباس پوشیده یا؟
نگاهی به لباسام کردم ،هیچ کدومشون خوب نبود.اصلا چرا حساسیت نشون میدادم،مثل همون دویا سه دفعه قبل باید لباس میپوشیدم دیگه.
یک تی شرت یقه کج(تقریبا قایقی) سفید ساده دیدم.ته کمدم بود عجیب بود که یادم نمیومد چه زمانی و چه کسی برام خیره.خلاصه از سادگیش خوشم اومد و دنبال شلوار
شتم.خیلی کم شلوار داشتم.1شلوار لی و 1شلوار مشکی جذب چسب..کل کمدم را زیر رو روکردم تا یک شلوار سفید دیدم چه قدر ازش خوشم میومد ولی فکر میکنم برام کوچیک شده باشه..صندل هام هم گذاشتم روی لباسام و نگاهی به خودم داخل اینم کردم..پارسا گفت صورت ساده ی من را بیشتر دوست داره.همین صورت معمولی که هیچ نقطه زیبا و خیره کننده ای نداره..همین چشمای مشکی که نه ابی هستن نه سبز نه عسلی..نه اونقدر درشت هستن که نصف صورتم را بگیرن..نه سگ دارن که هر ادمی را جذب کند.
همین لبایی که نه قلوه ای هستن..نه برجسته..همین صورتی که اونقدر سفید نیست که خیره کننده باشه.
پارسا از همین ابروهای متوسط برنداشته ی من خوشش اومده بود..همین ابروهایی که دیر یا زود باید برش میداشتم.
با صدای بابا و مامان چشمم را از اینه شکستم گرفتم .
بابا گفت:دختر بابا داره درس میخونه که کتاباش این وسطه؟
سریع از جا بلند شدم و به هال رفتم و گفتم: اِ اومدین؟
بابا گفت:سلامتم که خوردی؟
_اخ ببخشید سلام.
مامان گفت:کتابت را چرا پخش و پلا کردی؟
کتاب را برداشتم و گفتم:از دستم افتاد.
مامان ابروهاش از تعجب بالا رفت و گفت:مگه تو چلاقی دختر.
_ اِ مامان.
بابا به سمت اتاقش رفت گفتم:خب تلفن زنگ زد حواسم پرت شد.
مامان مشغول دراوردن لباساش شد و گفت:حتما پارسا بوده.
_از کجا فهمیدین؟
_غیر از اون کی میتونه حواست را پرت کنه.
خنده ای از سرخجالت کردم و با اتاقم به اتاقم رفتم.
با این نمره کارنامم یک جور احساس غرور میکردم..و فکر میکردم خیلی بلدم،یک جورایی به خودم مطئمن شده بودم.تاشب درس خوندم و شب قرار بود مروارید و فرهاد برای شام بیان خونمون،مامان گفته بود که پارسا هم دعوت کنم ولی من برای اینکه مروارید معذب نشه این کار را نکردم
ساعت 9 شب بود که زنگ خونه به صدا دراومد و بعدش صدای شاد و سرزنده فرهاد..
_سلام بر اهل منزل
از اتاق خارج شدم و گفتم:نگفتیم زن بگیری خونوادت را از یاد ببری
و با لبخندی مروارید را در اغوش گرفتم و گفتم:چطوری زن داداش؟
مروارید خندید و گفت:سلام.
جواب سلام من را مامان که با خوشحالی داشت میومد داد و گفت:سلام به روی ماهت دخترم...خوش اومدی قربونت برم بیا داخل.
فرهاد گفت:مامان پسرتون چی؟
مامان بدون محلِ به فرهاد گفت:وقتی عروس به این خوبی دارم دیگه توئه خرس گنده را میخوام چیکار
و دست مروارید را گرفت و روی مبل نشاند.
نشستم کنار مروارید و فرهاد.فرهاد با خنده گفت:هِی..یادش به خیر تو این عَرج و قُربی داشتیم.
چه قدر محترم بودیم..همین دختره تیام ..هی جلومون دولا راست میشد.
_برادر عزیز توهم زدی.
فرهاد نگاهی به مروارید کرد و گفت:منو این همه خوشبختی محاله..وقتی اینهمه همه چیز هوبه توهم میزنم دیگه.
مروارید ریز ریز میخندید.
روبه مروارید گفتم:مرواریدد،ما اینو دادیم دست تو که درستش کنی...اینکه دیوانه شده.
مروارید اروم گفت:کار سختیه...
فرهاد صداش را شنید و گفت:مروارید فکر نمیکردم که تو با اون هم با اون جادوگر باشی..دفعه اخرت باشه با تیام حرف میزنی.
چشام از تعجب گرد شد و با لحن کشداری گفتم:فرهـــــــــــــــــ
فرهاد و مروارید زدن زیر خنده و همون موقع مامان من را صدا کرد.به اشپزخونه رفتم و سینی چای را اوردم.
بعد از تعارف کردن به انها ،به اتاق بابا رفتم که ببینم برای چی بابا بیرون نمیاد.
در را زدم و وارد شدم.
_اجازه هست؟
بابا سرش را از کیفش بیرون کشید و گفت:بله بفرمایید.
_چرا نمیاید بیرون زشته ها.
_الان میام دارم دنبال گردنبندی میگردم که خریدم.
نشستم گوشه تخت و گفتم:گردنبد؟برای کی؟
_مروارید...تازه عروسه گفتم یک چیزی خریده باشیم..اولین باره اومده خونمون.
_اولین بار نیست بابا که..مروارید همش اینجاست.
_اولین بار هست که به عنوان عروس در این خونه حاضر میشه.
_خدا شانس بده..پس چرا خونواده پارسا اینکارا رو نکردند؟
بابا همراه گردنبد بلند شد و گفت:اینها پیداش کردم.
و بدون اینکه جواب سوال من را بده از اتاق خارج شد.
نشستم روی تخت..واقعا چرا؟چرا به این فکر نکرده بودم که همه به تازه عروسا کادو میدن ولی من؟یعنی من براشون مهم نبودم...پس چرا حداقل یک بار به من کادو ندادند.
ازرده خاطر از اتاق خارج شدم و رفتم بیرون.
فرهاد که روانشناسی خونده بود گفت:چیه درهمی؟
_هیچی.
_حالا ناراحت نباش میتونی دو کلمه با مروارید حرف بزنی
لبخند تلخی زدم..
شام اورده شد و با شوخی های فرهاد خورده شد.
نمیدونم چرا ولی همه ی هیجانی که برای فردا داشتم رفت.فرهاد شب خونه عمو اینا میخوابید...
***
_وای مامان ساعت 5شد.
_دیر نیست که دختر زود باش.
موهای خیسم را با سشوار خوش کردم..حتما باید برای خودم یک اتو مو میخریدم..موهام که خشک شد را با یک کلیپس شل بستم ،لباسام را تنم کردم ورژم را داخل کیفم گذاشتم..مامان اصرار کرد ارایش کنم ولی پارسا همینطوری دوست داشت.
از خونه خارج شدم و سوار اتوبوس..انگار بار اولم بود که میخواستم پارسا را ببینم..
زنگ خونش را فشردم.
1ثانیه و دو ثانیه.
و در باز شد..و من وارد شدم..قلبم تند تند میزد نمیدونم چه هیجانی برای دیدن پارسا داشتم..برای دیدن پارسا بعد از 3هفته.
داخل اسانسور رژرا به لبام زدم... و کلیپس موهام را باز کردم.
(طبقه دوم)
با شنیدن صدای نسبتا ملیح این خانوم پیاده شدم..در نیمه باز بود.
اروم در را فشردم و وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم گفتم:پارسا.
ولی صدایی نشنیدم.لباسام را عوض کردم و وارد خونه شدم.
با شنیدن صدای نسبتا ملیح این خانوم پیاده شدم..در نیمه باز بود.
اروم در را فشردم و وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم گفتم:پارسا.
ولی صدایی نشنیدم.وارد خونه شدم..همه جا تاریک بود اروم قدم میزدم ولی انگار واقعا هیچ کس نبود.دوباره اروم گفتم:پارسا.
که دیدم دوتا دست توی تاریکی 2تا شمع را روشن کردند ..واقعا تاریک بود..با روشن شدن شمع ها پشتش دوتا چشم عسلی هم برق میزد با خنده گفتم:اونجایی؟
و خواستم دست به کلید ببرم که گفت:بیا جلو
خندیدم و رفتم جلو و اروم گفتم:سلام.
یک میز بزرگ بود با نزدیک شدنم تونستم خوب میز را ببینم..یک میز بزرگ شام و میوه و خلاصه همه چی.حواسم به میز بود که اول دستای پارسا دور کمرم حلقه ش و بعد برق روشن شد و پارسا از پشت من را بوسید وگفت:تولدت مبارک
و خودش را ازم جدا کرد.
چرخیدم به سمتش و گفتم:چی؟
_تولدت مبارک عزیزم.
خندیدم و دستم را جلوی دهنم گرفتم و به میز نگاه کردم..یک کیک بزرگ خوشگل وسط میز بود باورم نمیشد..یکدفعگی از داخل اتاق کناری همه بیرون اومدن انگار قایم شده بودن.مامان و بابا و عمه سمیرا و شوهرش.خاله زیبا ،عمو و زن عمو و مهدی و مروارید و فرهاد و عزیز ،همه بودن با خوشحالی همشون خوندن :تولدت مبارک.
هم تعجب کرده بودم هم شگفت زده شده بودم..
گفتم:من باروم نمیشه.
فرهاد با خنده جلوی صورتم بشکن زد و گفت:واقعیته..
دوتا پلک پشت سرهم زدم و پارسا با برداشتن کنترل صدای ضبط را زیاد کرد و گفت:خب تا اخر که نمیخواین همینطوری باشین.
و دست مرا گرفت و پشت میز نشوند وگفت:خب من اینجا یکم تقلب کردم و سال تولدت را از زری خانم پرسیدم.
فرهاد با خنده گفت:به افتخارش.
و همه با خنده برای مامان دست زدن..
پارسا گفت:تولد 18 سالگی...تیامِ من وارد 18سالش تموم میشه و وارد 19 میشه..حالا میتونیم بهش بگیم 18 ساله.
فرهاد گفت:اون هشتش اضافه است پارسا جان اگه برش داری ممنون میشم
اخمی همراه با خنده کردم و گفتم:اِ فرهاد
لبخندی زد .شمع ها جلوم گذاشته شد.خیره شدم بهشون...به کیک بزرگ مقابلم.لبام را برای فوت کردنش غنچه کردم.که صدای بلند مهدی او مد:ارزو یادت رفت.
نگاهی بهش کردم و گفتم:اره..
چشام را بستم و تو دلم ارزو کردم که پارسا تا اخر برای من باشه..ارزو کردم حالِ هستی خانم خوب بشه و ارزو کردم که زندگیم بهم نخوره.
فرهاد گفت:ای بابا خواهر توچه قدر ارزو داری فوت کن بره دیگه.
چشام و باز کردم و نگاهی همراه با خنده و عشق به چشمای شیطون پارسا کردم و با یک با بازدمم شمع ها را خاموش کردم.
فرهاد و بقیه شروع کردن به دست زدنن..همه تبریک میگفتن..و من لبخند میزدم...و تشکر میکردم.
لباس هام را عوض کرده بودم.اگه به من میگفتن که مهمونی اونطوری حتما یک لباس بهتر میپوشیدم و ارایش میکردم.
نوبت کادو هاشد.
مامان اولین کسی بود که کادو میداد همراه بابا برام گوشواره خریده بودند..برلیان..خیلی ازش تشکر کردم نباید اینقدر زحمت میکشیدن..
فرهاد و مروارید هم با هم دیگه یک ساعت با بند چرم کادو دادند.
پارسا با خنده گفت:این حساب نیست..فرهاد باید هم به عنوان برادر و هم به عنوان نامزد دختر عمو کادو بده.
فرهاد هم در جواب گفت:من که اصلا یادم نبود همینم مروارید خریدم.
چشم غره ا ی حواله فرهاد که دروغ میگفت کردم و از مروارید تشکر کردم.عزیز و عمو اینا برام لباس اورده بودند.عمه سمیرا یک وسیله تزئینی.
پارسا که فکر میکرد کادو ها تموم شده جلو اومد و گفت:حالا میرسیم به کادو من..امیدوارم خوشش بیاد
فرهاد گفت:باز کن دیگه.
نگاهی به پارسا کردم و گفتم:باز کنم؟
پارسا لبخندی زد و گفت:اره زود باش
و با شوق مشغول نگاه کردن من شد.
کاغذ کادو را از دورِ جعبه باز کردم و با دیدن چیزی که دستم بود میخواستم از خوشحالی جیغ بکشم..
همه دهنشون باز مونده بود این کم کمش با این گرونی 2یا 3 میلیون بود.
روبه پارسا گفتم:تو چیکار کردی؟
فرهاد گفت:پارسا جان میدونستی خیلی دوست دارم و تولدم نزدیکه.
با این حرف همه خندیدن.
من خیلی ذوق کرده بودم به خاطر کادوم..به خاطر چیزی سال ها نداشتمش و حالا خوبش را داشتم..

یکی از بهترین موبایل ها...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۰۲
قسمت سی و هفتم رمان عشق فلفلی

مهدی گفت:تیام خانم به جای خندیدن بیا کمک.
نگاهی به مهدی کردم و گفتم:من؟
_په نه په من بیا دیگه.
فرهاد هنوز درگیر بود جلو رفتم و زیر لب گفتم:اخه من با این لباسا.
فرهاد میز رو به دست من سپرد.ولی میز اونقدر سنگین بود که یکدفعگی دستم به سمت پایین مایل شد و خم شدم روی زمین.
مهدی:تو که از اون شُل تری.
_ اِ خوب سنگینه..
میز رو وقتی تونستم بگیرم مهدی گفت:خب مجبوری لباس اونقدر تنگ بپوشی که نتونی راه بری.
نگاهی به مهدی کردم و گفتم:میز رو ول میکنم رو پات ها؟حواست باشه.
مهدی یک لبخند بی روح زد و گفت:تیام منو نترسون قلبم ضعیفه.
_سن ننه بزرگ منو داری میخوای قلبت ضعیف نباشه.
مهدی نگاهش سرد و همون لبخندی که داشت هم محو شد..میز را به طرفم هل داد..فکر کنم زیاده روی کرده بودم در حرف زدن..میز رو روی زمین گذاشتیم که گفتم:منظوری نداشتم !
مهدی یک نگاه به من کرد و چیزی نگفت..یکم جلو رفتم و از نزدیک بهش خیره شدم و گفتم:ناراحت که نشدی؟
سرشو اورد بالا یک لبخند شیطون روی لباش بود...
گفتم:چیه؟
دستشو برای گرفتنم بالا اورد که جیغی کشیدم و از دستش فرار کردم و رفتم به طرف عزیز و نشستم کنارش و دست عزیز رو گذاشتم روی پام.
مهدی گفت:تا اخر عمرت که اونجا نمیمونی...سرمو به علامت اره تکون دادم که مهدی جلو اومد منم از پیش عزیز بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که زنگ ایفون به صدا دراومد...مهدی نگاهی به ایفون و بعد به من کرد و گفت:الان میام...
وقتی رفت اونجا منم داشتم میرفتم داخل اشپزخونه که مهدی گفت:خب سن من زیاده پس اره؟
نگاهی بهش کردم و دوباره با یک جیغ خفیف سمت در دوییدم که در یکدفعه باز شد و من در جا افتادم بغلِ.....بغلِ کی افتادم.
خودمو کشیدم بیرون و نگاهی به پارسا که داخل بغلش افتاده بودم کردم وگفتم:سلام.
هنوز جوابمو نداده بود و عصبی نگاهم میکرد که صدای هستی خانم اومد:سلام تیام جان.
از جلوی پارسا کنارم اومدم و هستی خانم رو بغل کردم.بعد از سلام و احوال پرسی با هستی خانم دستشون رو گرفتم و گفتم:بیاین بریم اتاق رو نشونتون بدم.
که پارسادستمو گرفت و گفت:شما بیا خودشون پیدا میکنن.
هستی جون گفت:اره دخترم.
پارسا گفت:یک دقیقه میای بیرون؟
مهدی هم که یک ساعت مثل وزغ به ما زل زده بود گفت:تیام..مشکلی پیش اومده؟
نگاهی به چشم های عصبی پارسا کردم و گفتم:نه...نه چیزی نیست.
استرس گرفته بودم از حرکت بعدی پارسا میترسیدم ..از اینکه بخواد دعوام کنه ولی من که کاری نکرده بودم..
پارسا نگاهی به مهدی کرد و گفت:کاری دارین؟
مهدی بی توجه به پارسا خیره شد به من و گفت:چیزی شد صدام کن.
میخواستم هلش بدم بگم خیله خب تو برو فقط.
پارسا منو کشید توی حیاط نگاهی به لباسام کرد و گفت:قشنگه.
سرم پایین بود ...پارسا گفت:نمیدونستم سلیقت اینقدر خوبه....
سرمو اوردم بالا و گفتم:پارسا ما فقط داشتیم باهم حرف میزدیم..
_کسی دیگه ای هم هست داخل خونه؟
_اره مامان و پری خانم و
_نه منظورم پسره.
_فقط مهدی و فرهادم رفت.
_تیام نمیخوام بهت چیزی بگم..ولی من از این پسره زیاد خوشم نمیاد..میتونی درک کنی منو؟
سرم و تکون دادمو گفتم:اره اره.
_نمیخوام الان سرت داد بکشم و بگم مگه چیکار میکردین که یک دفعگی پریدی بغل من و چرا باهم اینقدر صمیمی هستین.
_خب بزار بگم.
_نه نه ..نمیخوام ازت توضیح تیام چون من به تو اعتماد دارم و نمیخوام فکر کنی من بهت شک دارم و اینجور چیزا.
دوباره سرم رو از این همه مهربونیش انداختم بالا و گفتم:نمیای داخل خونه؟
_فعلا که مجلس زنونه است..شب که مردا اومدن میام..
خیره شدم تو چشای رنگ عسلش و گفتم:باشه.
دستشو اورد بالا و گفت:فعلا .
و داشت به سمت در میرفت که دوییدم سمتش و گفتم:پارسا.
چرخید به سمتم و گفت:هوم؟
سریع یک بوسه به گونش زدم و گفتم:خیلی دوسِت دارم.
_ما بیشتر .
خندیدم و رفت...منم رفتم داخل.

مروارید اومد و مجلس شروع شد..همه خوشحال بودند و میرقصیدن صبح داخل حرم عقدشون کرده بودیم.


مروارید اومد و مجلس شروع شد..همه خوشحال بودند و میرقصیدن .
صبح داخل حرم عقدشون کرده بودیم.
مروارید یک پیراهن زمردی که کوتاهیش تا روی زانواش بود و دارای دو بند نازک و یک یقه هفت داشت پوشیده بود روی لباسشم سنگ هایی هنرنگ زمرد بود کار شده بود البته سرویس جواهرش زمرد بود و موهاش هم نسکافه ای کرده بود.
سایه ای سبزی که به پشت چشای عسلیش زده بود چشماش درخشان کرده بود.زیادی خوشگل شده بود..فرهادم که یک کت و شلوار زغال سنگی پوشیده بود...داداشم که از خجالت عرق کرده بود،نمردیم و خجالت فرهاد هم دیدیم.
مجلس زنانه تا ساعت 8 بود و بعدش مردها اومدن .باداخل اومدن مردها که نفر اولشون بابا بود همه از جا بلند شدند.چه قدر بابا در نوبه ی خودش زیبا شده بود..موهای سفیدش را که مرتب کرده بود و کت و شلوار مشکی اش خیلی بهش میومد.عمو سعید که دیگه خارجی ترین لباساش را پوشیده بود..از زن عمو پری کسی با کلاس تر داخل مجلس نبود...لباسای اون و نگاه اتشین مامان به لباساش من و حرص میداد.
بااومدن مردا یک شال روی سرم انداختم و گوشه ای ایستادم.بابا بعد از سلام و احوال پرسی با مهمون ها به کنار من اومد و گفت:میبینیم که دختر بابا امشب خیلی خوشگل شده!
نگاهی از سر خجالت به بابا کردم و چیزی نگفتم.
بابا گفت:بیرون سرده ...خیلی سرده.
گفتم:خب!
_بیرون سرده..پارسا هم هنوز بیرون ایستاده همراه پدرش.
_ اِ برای چی؟
_میگن داخل شلوغه بهتره تو بری تعارفشون کنی.
_وقتی به حرف شما گوش نکردن به حرف من گوش کنن؟
بابا دستشو پشت کمرم گذاشت و اروم به سمت جلو هلم داد و گفت:بهتره بگی بیان داخل.
_چشم
از سالن رفتم بیرون.داخل حیاط زیادی شلوغ بود .پارسا و اقا شایان رو که گوشه ی ایستاده بودند و مشغول حرف زدن بودن رو دیدم.شالم رو جلوتر کشیدم و رفتم جلو .چه قدر پارسا خوشگل و جذاب و خلاصه همه چی تموم شده بود.کت و شلوار مشکی رنگش و کروات ستش و پیراهن زیرش و کفاش و همه چیش و همه چیش زیبا و شیک بود...انقدر حواسم به پارسا بود که اصلا لباس اقاشایان رو ندیدم.
_سلام اقا شایان.
اقا شایان سرش را به طرف من چرخوند و گفت:سلام دخترم خوبی ؟
_خیلی ممنون...سلام اقا پارسا.
پارسا لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:سلام خسته نباشی.
دوباره نگاهم را به اقاشایان دوختم و گفتم:بفرمایید داخل خواهش میکنم.
اقا شایان:من بیرون راحت ترم دخترم.
_ بابا و مامان و عمو و خلاصه همه اصرار میکنن که بیاین داخل..
_تعارف ندارم که دخترم.
دستم را به سمت خودم گرفتم و گفتم:به خاطر من.
نگاهی به پارسا کرد و گفت:بهتره بریم تو پارسا.
لبخندی زد و دنبال من وارد خونه شدند.
پدرش که رفت کنار هستی خانم و پارسا کنار من گوشه ای ایستاد..
پارسا اروم گفت:کی میخوان عروسی بگیرن؟
_اونطور که مامان اینا میگفتن تابستون..
_تابستون؟یکم زود نیست؟
چرخیدم و خیره شدم داخل چشمای پارسا و گفتم:زود؟نه زود نیست.
پارسا با لحن مسخره ای گفت:مثلا بهتر نیست بزارن 2یا 3 سال دیگه ..حداقل 1سال دیگه.
_ادای من رو درمیاری ؟
_نه من کی باشم ادای شما رو دربیارم..دارم جدی حرف میزنم.
_وقتی مشکلی ندارن و از همه لحاظ امادن برای چی نگیرن.
_فرهاد کار داره؟فرهاد سربازی رفته؟فرهاد خونه داره؟فرهاد سرمایه داره برای زندگی.
با تعجب گفتم:این حرفا چیه پارسا!
_سواله!
_خب مروارید فرهاد را باهمین شرایط قبول کرده.
_تو هم بودی قبول میکردی؟
_اره..یعنی نه..یعنی نمیدونم.
_تو حاضر بودی با پسری که نه کار داره نه تکلیف ایندش معلوم نیست ازدواج کنی و زود عروسی بگیری ولی من که از هر لحاظ امادم نمیخوای عروسی کنی.
اخم کوچکی کردم و گفتم:حرفات واقعا بی معنیه.
و نگاهم و ازش گرفتم و به جمع نگاه کردم به پچ پچ های مامان دمِ گوش فرهاد.
عصبی بودم و پامو محکم تند تند روی پارکت میکوبیدم که صدایی مردانه از کنارم اومد.
_به به تیام خانم.
چرخیدم و نگاهم به بهروز که با فاصله ی کمی از من ایستاده بود خیره شدم و با من من گفتم:سَـ ...سلام.
_خوبی؟
_ممنون...شما هنوز برنگشتین؟
_بعد از چند سال اومدم مشهد کجا بخوام برم اخه.
_اهان.
_چه خبر؟پات که خوب شده؟
نگاهم بی اراده به سمت پاهام رفت و بدون اینکه دوباره به بهروز نگاه کنم گفتم:اره خدارو شکر.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۵۵
قسمت سی و ششم رمان عشق فلفلی

با اصرارهای پارسا هستی خانم بیرون رفت.پارسا کنار من نشست
یک نفس عمیق کشید و بعد گفت:(تیام،درباره ی هر کسی..هر فکری دوست داری بکن ،هر یک از اعضای خونوادم،دوستام و هر کسی که به من مربوط میشه ولی درباره ی مامانم نباید فکر اشتباه بکنی.فکر میکردم تا الان شناخته باشیش که اون یک زنِ مهربونه.مامان من یک مادر ساده نیست اون فرشته است درک کن!این زیاده خواهی کسی که تا چند وقت دیگه زنده نیست میخواد اوقاتشو با پسرش بگذرونه...این زیاده خواهی که میخواد مطمئن باشه دخترش ایندش تامینه و به منجلاب کشیده نمیشه..مامانم خیلی گناه داره تیام،..اینکه تو این سن و سال از یک بیماری رنج ببره...اون ارزوش بود که عروسی پونه رو ببره...عروسی تک دخترشو..ولی نمیشه..فرصت نمیشه..اون میخواست که نوشو ببینه..فربد پسره اون میخواد دختر ببینه..نوه دختر شو..اون شب و روز گریه میکنه برای سرنوشتش..اون وقت تو اینطوری حسودی میکنی...فکر میکردم تو با بقیه دخترا فرق داری)
سرمو اوردم بالا و نگاهم قفل شد با نگاه عسلی پارسا...با نگاهی غمگین پارسا ..اروم گفتم:ببخشید.
_ببخشید تو چیزی رو حل نمیکنه ..اخه عزیز من بهتره اینقدر بچگونه فکر نکنی.
از اینکه پارسا اون وقت صبح برام توضیح میداد خوشحال بودم...
بلند شد و از اتاق رفت بیرون پتو و بالشت رو اورد..در کمد هم باز کرد و یک پتو دیگه دراورد وگفت:بهتره بخوابی.
من زیر پتویی که پارسا داده بود و اون زیر پتویی که خودش برداشته بود خوابیدیم.
با احساس خوردن چیزی توی کمرم چشامو باز کردم.زانو پارسا بود که داشت فرو میشد تو کمرم.سریع سر جان نیم خیز شدم و بعد بلند شدم..چه بد میخوابه این بشر....حموم رفتم..موهامو شونه کردم و لباسامو عوض کردم و از اتاق خارج شدم..هستی خانم روی مبل نشسته بود و در حال خوندن چیزی بود باید از دلش درمیاوردم.
_سلام مامان هستی.
سرشو بالا اورد و به من نگاه کرد و گفت:سلام .
نشستم کنارش و گفتم:میتونم بهتون بگم مامان هستی؟
اروم سرم بوسید و گفت:معلومه .
نگاهی به جلد کتاب کردم و گفتم:چی میخونید؟
_یک رمان قدیمی مالِ دوران جونی...خیلی دوست داشتم یک بار دیگه بخونمش.
لبخندی زدم و گفتم:دیشب یک خواب بد دیدم..ناراحت بودم..یک وقت شما فکر بد نکنید.
_نه عزیزم..الان خوبه که خوبی....
و بعد نگاهی به کتاب انداخت و سریع بستش و گفت:بیا بریم یک چیزی بخوریم دخترم.
و مچ دستم و گرفت و بلندم کرد و وارد اشپزخونه شدیم میز رو چینده بود..باهم دیگه صبحونه خوردیم گاهی اون حرف میزد.گاهی من..اون میگفت و من میگفتم...تا اینکه بحث رسید به بیماری.
_تیام جون.
سرمو بالا اوردم و خیره شدم توچشایی که پارسا ازش ارث برده بود و گفتم:جان؟
_میخوام درباره ی بیماریم باهات صحبت کنم.
دستمو تو هم قلاب کردم و گذاشتم روی پام و گفتم:بفرمایید.
_احتمالا پارسا بهت گفته که من یک مشکل قلبی دارم و هر نوع شُکی برام سَمه..ولی دکترا بهم امیدوارن..همین چند روز پیش قبل اینکه شما بیاین نتایج رو پیش دکترم بردم..
یک قلپ از چاییش خورد .
ادامه داد:دکتره که دید خیلی راحت و صریح گفت فقط 4ماه دیگه زنده ام.
هستی خانم دستشو بالا اورد و با انگشتاش مشغول شمردن شد
سرمو انداختم پایین که گفت:میخواستم پارسا این 4ماه پیشم باشه...ولی فکرامو که کردم دیدم این بدتره....میخواستم عروسیتون رو زودتر بگیرید که بازم تو موافق نیستی....من هزار چیزه دیگه میخواستم که نشد...
_هستی جون گاهی دکترا هم اشتباه میکنن.
_5تا دکتر باهم اشتباه میکنن؟
_بهتره خودتون رو نبازید.
_دیگه از این حرفها گذشته..امیدوارم با پارسا زندگی خوبی داشته باشید...امیدوارم خوشبخت بشین...امیدوارم من رو به خاطر این ازدواج زوری که مجبورتون کردم ببخشید.
بلند شدم و رفتم کنارش روی زمین زانو زدم و دستش و گرفتم و گفتم:هستی جون..من اگه 100بار دیگه متولد شم..انتخابی که شما برام کردید رو انتخاب میکنم...
سرمو روی زانوش گذاشتم و گفتم:شما نباید برید.
_کار خداست...منم نمیخوام از زندگی و بچه هام جدا بشم.
_دلتون میخواد این 4ماه رو پارسا تهران بمونه.
هستی خانم که انگار امادگی جواب این سوال رو داشت گفت:نه..نه اینطوری از دانشگاهش عقب میوفته...میخوام تو درس پیشرفت کنه.
همون موقع صدای پونه اومد داخل اشپزخونه...
_مامان.
و بعد خمیازه ای کشید.
هستی جون گفت:بله...من اینجام..
قدم هاش نزدیک تر شد و با تعجب گفت:تیام!
سرم را اوردم بالا و نگاهش کردم بعد بلند شدم..پونه گفت:گریه کردی؟
سرمو به علامت نه تکون دادم و خواستم به اتاق برگردم که هستی جون دستمو کشید و گفت:تیام جان.
برگشتم و گفتم:بله.
_من ازت یک خواسته دارم
_شما جون بخواین.
_همین الان به پونه بگو قضیه رو.
پونه با تعجب گفت:چی رو مامان.
هستی خانم گفت:این اخرین خواسته من از توست تیام جان.
_من بگم؟..اخه چرا من؟
_چون خودم جون گفتنش رو ندارم..
پونه دست من ومی کشید و به اتاقش میبرد و میگفت:چی رو میخوای بهم بگی؟تو رو خدا زودتر بگو..راجع به چی؟بگو دیگه.
در اتاقش رو باز کرد و رفتیم داخل..نشستم لبه ی تختش ...یکم فکر کردم..یک مقدمه چینی کردم و با چشای بسته همه چی رو بهش گفتم..همین که حرفام تموم شد از اتاق رفتم بیرون..شاید تنها بودن براش خوب بود.
***
با دیدن تابلو اعلانات که پرواز مشهد رو اعلان میکرد .پارسا از جا بلند شد و منم همراهش بلند شدم..هستی خانم رو بوسیدم و به خودم فشردمش حالا که فکر میکردم چه قدر دوستش داشتم...پونه نیومده بود فرودگاه هنوز شک زده بود..هنوز وقت برای گریه کردنم نداشت..اگه میتونستم میموندم کنارش تا بهش کمک کنم ولی نمیشد..
اقا شایان فقط یک خداحافظی ساده کرد..قول دادن برای بله برون فرهاد که 4 شنبه بود بیان.
سوار هواپیما شدیم..از اینکه پارسا الان کنار من بود و کنار خونوادش نبود احساس بدی داشتم..یک جور عذاب وجدان بیخودی..هیچ کدوممون حالمون خوب نبود..حتی اگه من موافقتم میکردم که عروسی بگیریم..بدترین مهمونی بود که داشتم چون هر لحظه که یادم میومد این مهمونی برای چی یک حس بد سراغم میومد.وقتی پرواز نشست...وقتی باهم پیاده شدیم وقتی فقط مثل دوتا ادم غریبه کنار هم راه میرفتیم..وقتی پارسا دستشوبرای گرفتن ماشین تکون داد و من مثل یک مجسمه کنارش ایستادم.وقتی پارسا جلو نشست و من عقب.وقتی پارسا من رو جلوی خونمون پیاده کرد ..اونم ساعت 8بعداز ظهر و من بدون یک خداحافظی از ماشین خارج شدم و راهی خونه...
زنگ در را اروم زدم
_بله.
_تیامم.
در باز شد و من وارد شدم..چه قدر هوا گرفته بود..چه بغض بدی داخل گلوم بود..مامان مقابل پله ها ایستاده بود کفشام را دراوردم برای سلام کردن پیش دستی نکردم..خود مامان سلام کرد:
_سلام
جوابش واجب بود
_سلام.
مامان ساک رو از دستم گرفت و گفت:خوبی ؟
سرمو به علامت نه تکون دادم و بدون زدن حرف اضافی ساک رو از دست مامان گرفم و به اتاقم رفتم..
نشستم لبه ی تخت و سرمو گذاشتم روی زانوهام و تا جایی که میتونستم اشک بی صدا ریختم....در زده شد و بعد سایه ای افتاد داخل و بعدش فرهاد وارد شد.
_سلام اباجی گلم..چطوری خواهری؟
نگاهش نکردم..سلامم نکردم..اصلا حوصلشو نداشتم.
_جواب نمیدی؟نکنه با پارسا دعوات شده؟
سرد نگاهش کردم و سردتر گفتم:میشه تنهام بزاری؟
به حرفم اعتنایی نکرد و جلو اومد و نشست کنارم و گفت:چیزی شده تیام؟
بازم چیزی نگفتم..دستمو گرفت و گفت:تیام....چی شده؟
سرمو به علامت هیچی تکون دادم که فرهاد از جا بلند شد و گفت:تو حرف نمیزنی میرم به پارسا زنگ بزنم.
تند سرم رو بالا اوردم و گفتم:نه زنگ نزن.
نگاهی بهم کرد و گفت:درباره ی پارساست؟
بازم سرمو به علامت نه تکون دادم.
_پس چرا داری گریه میکنی؟یکدفعگی میای میری تو اتاقت و گریه میکنی؟تیام...
نگاهی بهش کردم و گفتم:درباره ی پارسا نیست..اونکاری نکرده نگران نباشین...
فرهاد دستی لای موهاش کرد و نشست کنارم و گفت:مامان اینطور فکر نمیکنه..حالا بگو چی شده؟
_مامانش تا چند ماه دیگه ..
_کشتی منو تو..چند ماه دیگه چی؟
_تا چند ماه دیگه زنده نیست!
صورتمو با دستام پوشوندم که فرهاد خیلی عادی گفت:خب!تو چرا به عزا نشستی بچه های اون باید گریه کنن نه تو.
_تو یعنی یکمم ناراحت نشدی؟
_ادمیزاد دیر یا زود میمیره دیگه.
سرد نگاهش کردم و گفتم:متاسفم برات...
فرهاد بلند شد و گفت:منو باش که چه فکرایی باخودم میکردم...
فرهاد رفت..اون هیچ احساسی نداشت...اگه هستی جون بمیره...حال پارسا بد میشه...حال همه بد میشه..پارسا باید بره تهران پیش بقیه خونوادش...اگه هستی جون نباشه یک تیکه بزرگ از قلب پارسا کنده میشه..اگه هستی جون نباشه..هستی جونی که مثل مامان خودمه..اگه ما الانم عروسی بگیریم بعد از رفتن اون همه چی بهمون زهر میشه...روی تخت دراز کشیدم و چشامو بستم...
****
نگاهی به تونیک قرمز رنگ چسبی که تا روی رونم بود و استین هاش سه ربع بود کردم و کنارش یک شلوار مشکی جذب..مامان گفت بهتره لباس مجلسی برای نامزدی بپوشم و امشب زیاد چیزه خاصی نپوشم..ارایشگاه رفته بودم و پشت موهام رو برام مدل داده بود..حسابی خوشگل شده بودم.خونه عمو اینا بودیم چون مجلس اونجا بود..ساعت 4بعد از ظهر بودم/و هنوز مجلس که مثل یک مهمونی بود شروع نشده بود..لباسام رو پوشیدم..ارایش کردم و حسابی خوشگل شده بودم...مروارید هنوز ارایشگاه بود..فرهاد و مهدی توی خونه میچرخیدند و کار ها رو انجام میدادند..عزیز به خاطر پادرد گوشه ای نشسته بود و بقیه رو نگاه میکرد..بعضی از فامیل های پری خانم اینا هم اومده بودند...پری خانم همش اینور و اونور میرفت..مامانم کار میکرد..امشب تموم دعواها رو کنار گذاشته بودند و باهم خوب بودند..منم هرکاری از دستم بر میومد انجام میدادم..
مهدی و فرهاد مشغول جا به جا کردن میز هاشدن..فرهاد با یک دست میز رو گرفته بود وبادست دیگش داشت دنبال گوشیش که تو جیبش مشغول زنگ خوردن بود میگشت..منم گوشه ای ایستاده بودم و به کارای اون میخندیدم .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۲۴
قسمت سی و پنجم رمان عشق فلفلی

بعد از خوردن یک شام خوشمزه و مفصل راهی خونه شدیم.از فریبا اینا خداحافظی کردیم ..یک خداحافظی گرم با طعم گریه فریبا.



وقتی در را باز کردیم.پونه شال مشکی که به اصرار پارسا سرش کرده بود رو روی مبل انداخت و گفت:تاحالا اسنقدر مضحک نشده بودم.
اینو گفت و به اتاق رفت.
هستی جون گفت:نمیدونم با این پونه چیکار کنم.از پَسِش برنمیام.
پارسا:خودم درستش میکنم
و خواست به اتاق پونه بره که بازوشو کشیدم عقب و گفتم:پارسا این روز اخری رو ولش کن.امروز و فردا به حرفت گوش میکنه.وقتی بریم جز یک خاطره بد چیزی یادش نمیمونه.
پارسا نگاهی به هستی خانم کرد که ملتمسانه به اپن اشپزخونه تکیه داده بود.پارسا یا باید منو انتخاب میکرد و نمیرفت یا مادرش رو و ومیرفت.
نگاهی به من کرد و گفت:توبرو منم الان میام.
و بازوشو از میان دستم کشید بیرون.نگاهی به هستی خانم کردم.زنی که برایم مهربان بود ولی حالا لبخند صلح امیزی میزد.باورم نمیشد این همون زنی باشه که چند شب پیش برام اسپند دود کرده بود.
به هر حال مادر شوهر است..پسرشو دوست داره.با سرعت به سمت اتاق رفتن.درو بستم و به پشتش تکیه دادم و نشستم و خودمو توی بغلم جمع کردم و سرمو انداختم پایین

.اینجا اومدنمون دعوای روز اولمون..اولین کتک زندگیم از دست پارسا و عروسی زود هنگام و حتی همین الان همش به خاطر هستی خانم بود.هستی خانمی که دیگه هستی جون نبود.کتابمو از گوشه ی تخت برداشتم و مشغول خوندن شدم.شاید اینطوری فکرم ازاد تر میشد.تقریبا به وسطای کتاب رسیده بودم که دستگیره در به ارامی فشرده شد ولی چون من پشتش بودم در باز نشد.خودمو بیشتر به در فشردم تا باز نشه.
صدای اروم هستی امد که گفت:تیام جان.
از جا بلند شدم .لباسامو مرتب کردم و در رو باز کردم و گفتم:بله.
لبخند کمرنگی زد و به دستم اشاره کرد و گفت:درس میخوندی؟
_بله!
_عزیزم پارسا که داره با پونه حرف میزنه گفت همونجا میخوابه اگه میشه همون بالشت و پتوش رو بده.
چی؟پارسا نمیخواست به اتاق برگرده یعنی اینقدر ازم خسته شده بود..اینقدر غیر قابل تحمل شده بودم..تنها پتویی که روی تخت بود و بالشت رو به هستی خانم دادم و درو بستم ودوباره پشتش نشستم.سردی در به من منتقل شد.
ماه دی بود و خونه کلا سرد .
کتاب رو داخل دستام گرفتم و خوندم و بعد کتاب امتحان بعدی اونقدر خونده بودم که حالم از هرچی درس خوندن بود داشت بهم میخورد.نمیدونم ساعت چند بود که بلند شدم و از ساعتی که بالای تخت بود نگاه کردم3و نیم.
گوشه ی تخت نشستم و چشم دوختم به دیوار.سردم شده بود ولی پتویی نبود.در یکدفعگی باز شد اونم ساعت 3 و نیم.پارسا بود نگاهی به من کرد و گفت:هنوز بیداری؟
و جلو اومد و لبه ی تخت با فاصله کمی نشست و گفت:چرا نخوابیدی؟
خودمو داخل اغوشش انداختم .گرم بود هم سینه اش هم بازوانش زیر لب زمزمه کردم:خیلی سرده.
پارسا سرشو به طرف لبم مایل کرد و گفت:چی سردته؟
سرمو تکون دادم..منو بیشتر توی بغلش فشرد ..بزار هر چی دوست داره فکر کنه.بزار فکر کنه از دستی خودمو داخل بغلش انداختم بزار فکر کنه که سردی بهونه اشت ..هر چی دوست داره فکر کنه.وقتی یکم گرم شدم سرمو اوردم بالا و زل زدم تو چشاش و گفتم:چرا اونجا نخوابیدی؟
_حرف زدن با پونه بهونه بود ...مامان باهام کار داشت...و اون خواست که شب تو هال بخوابم.
خودمو از پارسا جدا کردم و گفتم:بَردار.
پارسا با تعجب گفت :چی؟
_همونی که برای برداشتنش داخل اتاق اومدی.
_من روی مبل خوابم نبرد اومدم سرجام بخوابم.
_پس توبیا روی تخت بخواب من میرم روی مبل.
و از جام بلند شدم و اومدم برم که پارسا مچ دستمو کشید و گفت:کجا؟
_میرم روی مبل بخوابم..نگران نباش بالشت و پتوتو میارم.
پارسا روبه روم ایستاد و گفت:این مسخره بازیا چیه؟
سرمو انداختم پایین و برای اثبات افکار داخل مغزم گفتم:مامانت چی گفت؟
_درباره پونه بود و دانشگاه.
_خب چی گفت؟
_گفت بهتره تعطیلات میان ترم و روزایی که چند روز تعطیلم رو بیام تهران.
_همینه
_چی همینه؟
_مامانت میخواد ما رو از هم جدا کنه...میخواد تو با من نباشی ..اون از من خسته شده.
پارسا خواست بغلم کنه که خودمو عقب کشیدم و گفتم:غیر از اینه؟
پارسا خیره تو چشام گفت:اون خودش تورو انتخاب کرده.
_شاید الان ازم خسته شده..شاید از من بدش میاد..ندیدی چه طوری با فریبا حرفت میزد اون وقت بامن...!
نگاهم رو دوختم به فرش زیر تخت .پارسا اومد حرفی بزنه که سرم رو بالا اوردم و گفتم:باشه پارسا خان به خاطر مادرت، به خاطر خودت ..میزارم ازم دوری کنی.
پارسا دستشو زیر چونم برد و صورتم رو بالا اورد و گفت:چرا بچه بازی درمیاری؟
_اره من بچم..من خیلی بچم..کار بچگانه ای کردم که باتو ازدواج کردم.
نشستم لبه ی تخت و دستمو جلوی چشام گرفتم تا قطره ی اشکی که در حال اومدن بود نریزه ..حداقل جلوی پارسا نریزه.
منتظر بودم پارسا عکس العملی نشون بده که برق اتاق خاموش روشن شد و بعد صدای هستی خانم پیچید:
_چرا اینقدر سر و صدا میکنید؟
پارسا :چیزی نیست مامان.
هستی خانم:تیام.
سرمو اوردم بالا و خیره شدم به هستی خانم.
جلو اومد و گفت:چی شده دخترم؟
پارسا که از حرکت غیر قابل پیش بینی من میترسید جلوی مامانش رو گرفت و گفت:هیچی مامان..برو بخواب
هستی خانم جلوتر اومد و گفت:چیزی شده تیام جان؟چرا گریه میکنی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۵۶
قسمت سی و چهارم رمان عشق فلفلی

اروم گفت:این که دنیامی رو به رخت میکشم..که خودت حسودی کنی به خودت.
پارسای من کاشکی همون اولش میگفتی که این فقط یک مانور بود تا من نترسم..تا من لحظه ای رنگ چشاتو از یادنبرم..تا قبلم نریزه و تا هزار تا حس دیگه که نمیدونستم چیه..
..پارسا فشار ارومی به دستم داد و گفت:خوابیدی؟
نخوابیده بودم و بیدار بیدار بودم..فقط چشام بسته بود....ولی چیزی نگفتم..حرفی نزدم و گذاشتم فکر کنه خوابیدم..اروم دستمو بوسید و گفت:شب به خیر
و روشو کرد اونطرف....دیگه هیچی نگفت ...
صبح با صدای دخترونه ای بیدار شدم.
_عروسم اینقده خوابالو...پاشو دخمل خوب
و بعد نوازشی رو روی صورتم حس کردم.چشام رو باز کردم که نگاهم افتاد روی پونه.
_سلام.
پونه سریع گفت:سلام...ساعت خواب.
پتو رو کنار دادم...و نشستم سر جان و خوابا لو پونه رو نگاه میکردم...به شونم زد و گفت:چشاتو واسم خمار نکن.
پونه هم اول صبحی دیوانه شده بود..از جا بلند شدم و به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم.. و همونطور که خشکش میکردم گفتم:مامانت اینا کوشن؟
_بابا رفت بیرون..مامان هم تو اشپزخونه است..
_پارسا کجاست؟
_اونم رفته بیرون...
نگاهی به خودم توی اینه کردم و گفتم:کجا؟؟
_نمیدونم..خیلی اخلاقش از دیروز با من خوبه که حالا بازپرسیشم بکنم.
بُرِسم رو از داخل کیفم برداشتم و مشغول شونه کردن موهام شدم...
پونه گفت:موهات نریزه که پارسا بدش میاد..
باتعجب به پونه نگاه کردم و گفتم:بدش میاد؟از چی بدش میاد
_اینکه مو روی زمین ریخته باشه.
_موهای من ریزش نداره.
_میدونم عزیزم ولی یک تارِ موهم بیوفته بدش میاد
اروم گفتم:چه وسواسی.
صدای هستی خانم از داخل اشپزخونه میومد که میگفت:دخترا صبحونه.
پونه بلند شد و گفت:اومدیم و از اتاق خارج شد.
یک تی شرت سفید که روش گنده عکس یک قلب کشیده بود و داخلش با یک خط ناخوانایی نوشته بود(لاو)پوشیدم و از اتاق خارج شدم..یک میز مفصل صبحونه در اشپزخونه بود..
_سلام صبح بخیر.
هستی خانم چرخی زد و گفت:سلام دخترم صبح به خیر..خوب خوابیدی؟
_بله ممنون.
_بشین بخور..دیشب که زیاد شام نخوردی
_چرا باور کنید داشتم میترکیدم...
نشستیم سرِمسز و مشغول خوردن شدیم که هستی خانم گفت:تیام جان!
_جان
_دخترم،من به پارسا گفتم.به تو هم میگم،بهتره عروسیتون رو زودتر بگیرید.نمیخوام با خودت فکر کنی که چه مادر شوهری داری هست که تو زندگیم دخالت میکنه.ولی عزیزم من میخوام زودتر عروسی تون رو ببینیم.
یاد حرفهای پارسا درباره مریضی هستی جون افتادم.دقیقا یادم نیست چی گفت فقط یادمه گفت زیاد نمیتونه زنده بمونه.
پونه گفت:مامان برای چی داری گریه میکنی؟چی شده؟
سرمو اوردم بالا و به چشم های قرمز شدش نگاه کردم..انگار پونه از مسئله خبری نداشت.هستی خانم گفت:نه دخترم چیزی نیست.
و از جا بلند شد و گفت:من الا میام.
پونه دستمو گرفت و گفت:چی شده؟
_بهتره از خود هستی جون بپرسی.
طرز رفتار و حرف زدن من نشون نمیداد که من از پونه 3سال کوچکترم و بالعکس نشان میداد من از اون بزرگترم..دیگه حرفی از عروسی نشد بعد از خوردن صبحانه.یک گپ خودمونی زدیم و هستی جون یکم از خاطرات کوچیکی پارسا و پونه گفت..اینکه پونه عاشق ارایشگری بوده و همیشه مدل موها رو روی سر پارسا امتحان میکرده و پارسا هم برای تلافی تموم عروسکای پونه رو خراب میکرده.اینکه پارسا و پونه کم کتک نخوردن از دست پژمان..اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم..چند ساعتی درس خوندم و همراه هستی جون ناهار درست کردیم و میز چیندیم.
تا اومدن اون ها دوباره درس خوندم و با شنیدم صدای ماشین از اتاق خارج شدم.هستی خانم دمِ در ایستاده بود و منم برای اینکه نقش یک خانمِ خوب روبازی کنم.رفتم دمِ در..اقا شایان وارد شد خرید ها رو از دستش گرفتم و گوشه ای گذاشت بعدش پارسا اومد...عرق روی پیشونیش نشسته بود و دستاش پر بود...و یک خنده کوچولو روی لباش چه قدر اون لحظه خواستنی شده بود..چشمای عسلیش برق میزدن.
_سلام
_بَه سلام..تیام خانم...
دستمو برای گرفتن پلاستیک ها جلو بردم و گفتم:بزار کمکن کنم.
پارسا بدو بدو به سمت اشپزخونه رفت و گفت:نه نه سنگینه.
اومدم برگردم پیش پونه که :
_سلام زن عمو
برگشتم...پریسا...اخمام غیر ارادی رفت تو هَم.
بعد از اینکه از بغل هستی جون دراومد.
_سلام پریسا جان
سلامی نکرد فقط سرش رو برام تکون داد.
بعدش هم برادرش امیر وارد شد..اون باز کمی مودب تر بود و سلامی کرد..اون ها برای عوض کردن لباس ها رفتن..منم که مثلا الان زنِ خوبی بودنم گل کرده بود رفتم داخل اتاقی که پارسا داشت لباساشو عوض میکرد..تقه ای به در زدم.
_بفرمایید
درو باز کردم..طفلک فکر کرده بود کیه که روشو انطرف کرده بود و لباس میپوشید.
_منم.
پارسا برگشت و پیراهنش رو که مشغول باز کردن دکمه هاش بود رو در اورد و یک لباس تو خونه پوشید.
نشستم لبه تخت و گفتم:کجا بودی ؟
_با بابا رفتیم بیرون یکم خرید کنیم برای خونه..
خواستم بگم که پریسا اینا هم از توی خریدتون خریدین ولی شاید این سوال سراغاز یک دعوا بود.تیام یک روز با صلح زندگی کن.
پارسا توی اینه دستی به موهاش کشید و گفت:شما چیکار کردین از صبح؟
_هیچی صبحونه خوردیم..درس خوندم..با هستی جون اینا حرف زدیم و ناهار درست کردیم.
_پس چه ناهاری باشه امروز من از همین الان گشنمه.
لبخندی زدم و گفتم:چرا صبح منو بیدار نکردی؟
_سلاعت 6 و 7 رفتیم گفتم شاید بخوای استراحت کنی.
ساعت 6 و 7 کدوم فروشگاهی بازه اخه.پارسا که اینو از نگاهم خونده بود گفت:اولش رفتیم چند تا اداره وشرکت بابا کار داشت بعد رفتیم خرید.اونجا هم پریسا اینا رو دیدیم.بابا هم تعارفشون کرد که بیان خونه ی ما..
صدای هستی جون از بیرون میومد.
_پارسا..کجایی؟بیا بیرون کارت دارم..
پارسا نگاهی به من کرد و با یک لحن خنده داری گفت:خوبه من اومدم وگرنه همه ی کارای فنی شون میموند...
خندم گرفته بود.
پارسا از اتاق خارج شد ولی هنوز 1قدم بیرون نرفته بود که برگشت و به من نگاه کرد و گفت:تعارف نکنید شما هم بیاین بیرون
دنبال سر پارسا از اتاق خارج شدم.پونه و پریسا روی مبل نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودن.پارسا رفت به اشپزخونه و منم رفتم پیش دخترا.
پونه روبه من گفت:تیام جون..من چاق شدم؟
نگاهی به هیکل پونه کردم و گفتم:نه تو تکون نخوردی
پونه نگاهی بد به پریسا کرد و گفت:دیدی پریسا خانم من کجام چاق شده اخه.
پریسا گفت:پهلو دراوردی پونه
و بعد نگاهی به من کرد و گفت:شما هم یک کوچولو تپل شدی!
با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:من؟
پریسا گفت:بله شما بهتره رژیم بگیری...من یک دکترخوب سراغ دارم..ولی نه تو که مشهدی .
و ریز ریز خندید..چیزی نگفتم..و به روبه رو خیره شدم..بعد از چند ثانیه سکوت وقتی پریسا خواست دوباره صحبت رو شروع کنه از جام بلند شدم و گفتم:منم میرم به هستی جون کمک کنم..
انگار لامپشون سوخته بود و مشغول عوض کردنش بودن.پارسا رفته بود بالای یک صندلی و داشت تعویض میکرد.
امیر صندلی رو نگه داشته بود و هستی خانم با دست به پارسا فرمان میداد که دقیقا چیکار کنه.
امیر یک لحظه دستش رو برداشت و پارسا هم حواسش نمیدونم پرتِ چی شد.تند گفتم:نیوفتی پارسا.
پارسا برگشت و به من نگاهی کرد و گفت:حواسم هست.بعد از اینکار ها همه به سر میز رفتیم.پارسا کنار من و پونه روبه روی من و پریسا روبه روی پارسا..اخه ادم قحطی بود که تو بیای جلوی پارسا.من دیگه به پارسا مطمئن شده بودم و میدونستم اگه با پریسا یا سپیده یا هر کس دیگه ای گرم بگیره اخر اخرش خودم مالِ خودشم.
_تیام همون ظرف سالاد رو میدی...
ظرف سالاد مقابل پونه بود...خم شدم که بَرش دارم که دستی زودتر از من ان را برداشت و ان هم دست پریسا بود...
پریسا که انگا راصلا دست منو ندیده که به ان سمت رفته .ظرف را به سمت پارسا گرفت و گفت:بیا پارسا جان.
جان؟این (جان)اخرش دیگه چه صیغه ای بود که اضافه شده بود..
پارسا ظرف رو گرفت و گفت:ممنون
_خواهش میکنم...خانمت ندادمن دادم..
نگاهی به پریسا انداختم و خواستم چیزی بگم ولی باز هم سکوت..برای اینکه هستی خانم فکر نکنه که چه عروسِ حاضر جوابی داره...
قاشقم را اروم توی ظرف گذاشتم و خیره شدم به ظرفم..به ظرفم که هنوز نصفه بود...میخواستم از اون جمع دوری کنم..لحظه ای تنها باشم.فقط چند ثانیه.
صدای اقا شایان که مخاطبش پونه بود من رو به خودم اورد
_پونه باباهمون پارچ نوشابه رو از داخل یخچال میاری.
پونه خواست بلند بشه که من سریع ت ربلند شدم و گفتم:من میارم
وبه اشپزخانه رفتم.در یخچال رو باز رکدم و پارچ نوشابه رو برداشتم....چند تا نفس عمیق کشیدم..برای ارامشم یک صلوات توی دلم فرستادمو و به هال رفتم و پارچ رو روی میز گذاشتم.
پریسا:طول دادی تیام جون.
_داشتم دنبالش میگشتم.
_پارچ داخلِ یخچاله تو کجا دنبالش میگشتی تو جا کفشی؟
خنده تمسخر امیزی زدم و باهم چیزی نگفتم و به غذام مشغول شدم بعد از خوردن غذا ظرف ها رو داخل ماشین ظرف شویی چیندیم همراه با پونه و دوباره به هال برگشتیم...
امیر رو به پریسا گفت:بهتره بریم خونه پریسا.
پریسا چشم و ابرویی بالا انداخت و گفت:الان زوده..زن عمو فکر میکنه ما فقط اومده بودیم ناهار بخوریم.
پونه از خدا خواسته گفت:نه پریساباور کن ما ناراحت نمیشیم اگه کار دارید برین.
پونه گفت:دو رو ز اومدم پسرعموم رو ببینیم اگه گذاشتین و به پارسا خیره شد.
اون موقع واقعا به خونِ پریسا تشنه شده بودم.

فرداشنبه ساعت 5بعد از ظهر بلیت داشتیم.تا عصری که پریسا اینا ول کن ما نبودند و بعدش رفتند
هستی جون بعد از بدرقه انها وقتی به داخل میومد گفت:شایان،چه قدر این بچه های برادرت قِر و فِر دارن
پونه:اره بابا خیلی هم رواعصابن و سریش
و نگاهی به من کرد که مثلا منم باهاش موافقت کنم ولی من چیزی نگفتم..
اقا شایان گتف:زشته پونه.
هستی جون نشست روی مبل و گفت:حالا باز امیر خوبه این پریسا که برای ادم...استغفرا...
این رو گفت و بلند شد وبه اشپزخونه رفت و گفت:شایان بیا شبِ اخری بچه ها رو ببریم بیرون یک هوایی به سر و کلشون بخوره.
_من که از خدامه فقط زنگ بزن که پژمان اینا هم بیان.
هستی جون تلفن رو از روی عسلی کنار میز برداشت و گفت:چشم الان.
و مشغول شماره گرفتن شد..
پونه با اعتراض گفت:اخه بابا اونا بیان که چی....هیچکدومشون به دلِ ادم نمیچسبن...فربد که یک پسر بچه شیطونه و اعصاب نمیذاره..فریبا و پژمانم که چسبیدن به هم.
پارسا گفت:نکنه پونه خانوم ماهم دوروز دیگه بریم سرِ زندگیمون همین حرفا رو میزنی؟
پونه با خنده گفت:نه بابا شما فرق دارین.
پارسا :چه فرقی؟
پونه نگاهی به من کرد و گفت:هردوتون به دل میشینین مخصوصا تیام.
همون موقع هستی خانم وارد هال شد و گفت:الان میان پاشین حاضر شین.
به اتاق ها رفتیم و حاضر شدیم..یک مانتوی معمولی پوشیدم که هستی جون اینا ندیده بودن ولی پارسا دیده بود..به یاد حرفهای مادر و دلِ خودم یک خطِ چشم و رژم زدم که به صورتم رنگ بده..به نظرم خیلی بهم میومد ولی پارسا معتقد بود که بدون ارایش خوشگلترم..
پارسا یک پیرهن اسپرت سفید جذب پوشید و 2دکمه اولش رو باز گذاشت...کیفم رو برداشتم و داشتیم از اتاق خارج میشدیم که پارسا گفت:تیام
چرخیدم به سمتش و گفتم:بله.
یکم جلو اومد و گفت:خیلی ممنون به خاطر رفتار امشبت...نمیدونستم اینقده خانومی.
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:راست میگی.
با انگشتش نوک بینیم رو فشار داد و گفت:دروغم کجا بود!
_پارسا
_جــــــــــان..
ای به فدای جان گفتن تو..
_تو خیلی از من سَرتری؟
پارسا نگاهی یه تیپ و قیافه من و بعد به خودش کرد و گفت:کی این دروغ بزرگ به تو گفته؟
_پریسا میگه تو خیلی از من بهتری از همه لحاظ..تازه میگه من چاقم شدم..
پارسا با جمله اخری زد زیر خنده و گفت:اگه تو چاقی پس اون بُشکه است..ول کن این حرفا رو بیا بریم..
از اتاق خارج شدیم..
پونه شال صورتی بی حالی انداخته بود و موهای فِرشو از زیر شالش روی شونه هاش گذاشته بوده..یک مانتو سبز کمرنگ که کمرش با یک کمربند سیاه سفت شده بود وبلندیش تا رونش بود پوشیده بود
و مشغول تجدید ارایش زیادش داخل اینه کوچیکی که دستش بود .
پارسا گفت:این چه طرزشه دیگه؟
پونه سرشو بالا اورد و گفت:بامنی؟
_بله باشمام..پاشو موهاتو ببند یعنی چی اونطوری ریختی دورت.
_خوبه که پارساگیر نده.
_یعنی چی خوبه؟میگم پاشو یک چیز درست تن و سرت کن.
پونه با غر غربلند شد و گفت:خوبه
پارسا عصبی نگاهش کرد و گفت:گفتم عوض کن.
پونه به اتاقش رفت.
چرخیدم به سمت پارسا و گفتم:چرا اینقدر به این طفل معصوم گیر میدی.
_گیر نیست که باید حواسم بهش باشه.
_یعنی یک روزم ممکنه به من گیر بدی؟
پارسا خیره تو چشام هیچی نگفت که صدای هستی خانم گفت:بچه ها پژمان اومد بدویین.
منتظر جواب سوالم بود که پارسا دستمو کشید و گفت:بیا بریم..
اونها دمِ در بودند.باهمشون سلام و احوال پرسی کردیم و سوار ماشین ها شدیم و پیش به سوی یک رستوران خوب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۰۹
قسمت سی و سوم رمان عشق فلفلی

هنوز کلمه بعدی از دهن پونه بیرون نیومده بود که در اتاق وحشیانه باز شد و پارسا داخل اومد...من با تعجب و پونه با ترس نگاه میکرد..پارسا جلو اومد و عصبانی کوبید توی گوش پونه.پونه از درد روی تخت افتاد.
گفتم :چی شده؟
و خواستم بلند بشم که پارسا محکم توی قفسه سینم کوبید و منو نشوند سرجام..
و روبه پونه گفت:تو اون همه سال دوست پسر داشتی؟اون همه سالی که منو و بابا اینا برات تلاش میکردیم..؟تو اون همه سال با یک پسره احمق تر از خودت لاو میترکوندی؟
اینو گفت و یکی دیگه بر پشت پونه زد..پون رفت پشت من و باناله گفت:غلط کردم...باور کن غلط کردم..
پارسا دستشو برای دوباره زدن بالا اورد که من جلوی پونه ایستادم و گفتم:نزن.
پارسا با داد گفت:برو کنار بینم میخوام تکلیفشو مشخص کنم.
_تو فقط 5سال ازش بزرگتری چی میگی؟اگه کسی بخواد تکلیفشو مشخص کنه باباشه.
پونه با حالت زار زدن گفت"بابا بفهمه که منو میکشه.
پارسا با داد گفت:قبلش اگه من نکشمت..
پارسا صداشوکمی پایین اورد و گفت:دیگه باهم چیکار میکردین؟
منم نشستم کنار پونه و اون سرشو یکم بالا اورد و گفت:هیچکار.
پارسا گفت:راستشو بگو.
_فقط همین بوسه.
پارسا گفت:لب دادن بوسه است؟منو تیام که اینهمه مدت باهم بودیم یک بار این کار رو نکردیم که تو آشغال کردی!
چه دلیلی داشت اینو به پونه بگه..چه دلیلی داشت پونه از روابط ما خبر دار بشه....پونه طوری نگام کرد که حالم از زندگیم بهم خورد.
پارسا دوباره خواست توی صورت پونه بکوبونه که من بلند شدم تا دستش رو بگیرم ولی سرعت عمل اون بیشتر بود و دست بزرگش روی صورتم فرود اومد...
سوزش....داغی...خشم..حسایی که من داشتم در اون لحظه.
پارسا در طول یک روز تونسته بود دستم رو زخمی کنه..و دوبار توی گوشم بزنه..دستم رو روی جایی که زده بود گذاشتم .
پارسا که هنوز تو شُک بود گفت:وای چی شد؟
و منو توی بغلش گرفت...همونطور صاف توی بغلش بودم سرم روی سینش بود.دستم روی گونم ..و اون دست دیگم پایین..پارسا روبه پونه گفت:الان میام به حساب تو میرسم..باید همه چی رو برای من کامل توضیح بدی و همونطور که من تو بغلش بودم دستش رو روی کمرم گذاشت و به اتاق پارسا باز گشتیم..همین که وارد شدیم..اولین قطره اشک از چشمم اومد.
خودمو ازش جدا کردم و رفتم لبه ی تخت..سرم را روی زانوهام گذاشتم و خواستم از دردی که داشتم جیغ بزنم..
پارسا اومد کنارم روی تخت نشست خودمو کنار کشیدم.
پارسا اروم و با لحن مهربونی گفت:ببخشید .
نگاهش نکردم..ببخشید گفتن اون نمیتوست درد من رو خوب بکنه..
پارسا خودشو نزدیک تر کرد و گفت:نباید جلوم میومدی؟
_امروز 3بار عصبانی شدی و هر 3بار منو زدی!
_به خدا نمیخواستم جلوی پونه تورو بزنم.
_فقط چون جلوی پونه بودیم.
پارسا دستشو برد پشت گردنم و سرمو توی سینش فرود اورد و گفت:اگه قول بدم دیگه این کار رو تکرار نکنم.
سرمو اوردم بالا و خیره شدم تو چشاش و گفتم:چرا به اون گفتی که ما تا حالا همو بوس نکردیم؟
_حواسم نبود عصبانی بودم...
_همیشه تو اوج عصبانیت همه چیزای خصوصی تو میگی.
_نه.
اینو گفت و بوسه ای به موهام زد...و با یک لحن مهربونی گفت:برم پیشِ پونه.
_اگه نمیزنیش برو..اخه دستت خیلی سنگینه.
پارسا بلند شد و گفت:بیرون نیا...باشه؟اگه مامان اینا صدات کردن مثلا خوابی.

_چرا؟


_میخوام سورپرایزشون کنم
_سورپرایز برای چی؟
_براشون کادو خریدم.
سرمو تکون دادم .پارسا دستشو روی دست گیره گذاشت.
_پارسا.
چرخید و گفت:بله.
_فقط باهم حرف بزنید؟
خندید و گفت:باشه
یکی از کتابامو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و مشغول درس خوندن شدم...نمیدونم این مامانش اینا چرا اینقدر میخوابیدن..ساعت نزدیک 9 بود که پارسا اومد پیشم..یعنی 2ساعت داشت با پونه حرف میزد.
درو باز کرد و گفت:خسته شدی؟
_نه.
اومد کنار تخت نشست و گفت:بازم برای زدن متاسفم
و خم شد و گونم رو بوسید..بازم همون نسیم خنک معروف توی دلم پیچید..پارسا بهم قول داد که دیگه دست روم بلند نکنه..درکش سخت بود که این قدر راحت منو زد.
پارسا:باورت میشد تو عمرم تا حالا هیچ زنی رو نزده بودم.
_که با اومدن من این تجربه رو کسب کردی
_راستی تو برای مهمونی فرهاد نمیخوای لباس بخری
_یک بله برون خودمونیه..
_به هر حال باید یک لباس خوشگل بپوشی....زنِ من باید بدرخشه....
لبخندمو قورت دادم..پارسا گفت:مامان اینا رفتن بیرون ..تو هم این جا نشین بیا بیرون یک چیزی بخور..پونه هم حالش الان بهتره.
_چی بهش گفتی؟
_اولش دعواش کردم و بعد چیزایی گفتم که بتونه پسر رو فراموش کنه.
_پارسا
_بله.
بله گفتناش از صد تا جانم گفتن برام بهتر بود.
_اگه تو بفهمی من قبلا دوست پسر داشتم بازم اول دعوام میکنی برام حرف میزنی؟
_نه.
_چیکار میکنی.
_تیام....به شخصیت خوبِ تو نمیخوره اینطوری باشه.
_دخترای خوبم میتونن دوست داشته باشن..ربطی به این نداره...خیلی از دوستی ها به ازدواج ختم شده.
پارسا:اره...خیلی هاش ولی به اینجا ختم نشده .بعدش با 1دونه بچه یا بدون بچه مجبور شدن از هم طلاق بگیرن.خیلی از دختر هاخوبن و گول پسرا رو میخورن و بر عکس.
_من دوست پسر نداشتم که داری نصیحتم میکنی.
_نصیحت نیست عزیزم..داریم باهم صحبت میکنیم.
_حالا تو فکر کن اگه من داشتم چیکار میکردی
پارسا کتاب رو از دستم کشید و انداخت اونور و بهم حمله کرد..غلطی زدم ولی بغلم کرد و گفت:اونقدر بهت عشق میورزیدم که فکر اون پسره از ذهنت بره .
و بوسه ای به گونم زد..تو خوشی غرق شدم..وای پارسا.
صدای بسته شدن در اومد و بعد صدای هستی خانم
_بچه ها...کجایین؟چرا خونه اینقدر تاریکه.
پارسا از روم بلند شد و گفت:پاشو بریم
و دست کرد داخل ساکش و دوتا جعبه کوچیک دراود..منم رژی زدم و لباسامو عوض کردم و خارج شدیم..
هستی خانم با دیدنم گفت:صد ماشاا... چه عروسی دارم.
از خجالت یا خوشحالی قرمز شدم.


نشستیم روی مبل های کِرمی که انجا بود...اقا شایان هم خرید هایی که دستش بود رو داخل اشپزخونه برد و پارسا کنار من روی مبل نشست.
اقا شایان کتشو دراورد و گذاشت روی لبه ی مبل و نشست و بلند گفت:پونه بابا...بیا دخترم.
به یک ثانیه نرسید که پونه از اتاقش خارج شد به باباش سلام کرد و اومد کنارم نشست و دستمو گرفت تو دستش.
دستش یخ زده بود
هستی خانم داخل اشپزخونه رفت و بهعد از چند دقیقه همراه با اسپند اومد ودورِ سرما میگردوند و گفت:بزار بچرخونم عروسم چشم نخوره.
پارسا گفت:مامان شما که خرافاتی نبودی
هستی خانم وقتی داشت اسپند را بالای سر من میگرداند عمیق بهم خیره بود و ناگهان اسپند را به دست پونه داد و گفت:اِ لبت چی شده؟
دستمو روی گوشه لبم که زخمی شده بود گذاشتم و گفتم:هیچی.
_هیچی زخمی شده؟
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم...هستی خانم گفت:صبح که اومدی اینجوری نبود...
و کمی سکوت کرد که اقا شایان بلند گفت:پارسا.
پارسا تند گفت:بله بابا.
اقا شایان :چرا اینجوری شده صورتش؟
گفتم:به پارسا ربطی نداره درو که باز کردم خورد تو صورتم.
هستی خانم کنجکاوانه گفت:کدوم در؟
_درِ درِ دستشویی.
هستی خانم لبخند تلخی زد و اسپند رو از پونه گرفت وگفت:مواصب باش دخترم
_چشم..
هستی خانم اسپند رو بالای سرِ همه چرخوند..پارسا اروم زیر گوشم گفت:ممنون.
لبخندی زدم که هستی خانم نشست سرِ جاش و گفت:خب ما رو بله برون دعوت نمیکنی؟
_ای وای.مامانم بهم گفته بود یادم رفت..حتما باید بیاین...یک بلیت بگیرین.
_شوخی کردم.
_ولی مامان خیلی اصرار کرد و گفت :حتما بیاین وگرنه ناراحت میشه.
هستی خانم نگاهی به اقا شایان کرد و گفت:بریم شایان؟
شایان:هر چی خانم امر کنه...
صحبت به همه جا کشیده شد و بعدش هستی خانم زنگ زد از بیرون غذا بیارن و بخوریم...
پارسا کادو رو به هستی خانم و اقا شایان داد و اوناهم خیلی خوشحال شدن..و یک عالمه تشکر کردن
بعدش هر کی به اتاقش رفت..پارسا گفت:ممنون تیامی.
خندیدم و گوشه ی تخت نشستم.ولی پارسا دراز کشید و دستاشو از پشت دور کمرم حلقه کرد و منو از پشت کشید تو بغلش و اروم زیر گوشم گفت:تیام
من بلد نبودم مثل اون (بله ) ای بگم که قلبش را به اتش بکشد.
_جانم.
موهام روی صورتش بود و لباش دقیقا پشت گردنم.
_اون روز که بامامان اینا تلفنی حرف میزدم هم امروز میگفتن که بهتره عروسی رو زودتر بگیریم


سریع از جا پریدم و گفتم:چی؟
پارسا تو چشام خیره شد و گفت:عروسی بگیریم نکنه تو از ازدواج با من منصرف شدی؟
_الان؟الان خیلی زوده...برای من برای تو..قرار ما بود بعد کنکور.
_الان الان که نگفتم حالا در تعطیلات عید..
کاملا اخم کرده بودم و گفتم:حرفشم نزن من تا وقتی نتایج کنکورم نیاد عروسی نمیگیرم.
پارسا گفت:تا کی باید صبر کنم..الان تقریبا 2 ماه از نامزدیمون گذشته؟
دستمو توی هوای تکون میدادم:
_این خیلی کمه..همه 3یا 4 سال تو عقد میمونن حداقل 1سال..حالا تو میخوای من تو سن 17 سالگی عروسی کنم..این سنِ خیلی کمیه برای یک دختر..خیلی کم.
پارسا دستشو روی شقیقه هاش گذاشت و گفت:حالا چی میشه عروسی بگیریم وبریم سرِ خونه زندگیمون و تو درس بخونی؟
_عقدمون اسمت نرفت توی شناسنامم ولی برای عروسی حتما باید بره..اینطوری سالِ دیگه که مهم ترین ساله دبیرستان خوب ثبت نامم نمیکنن...تنها این مشکل نیست و هزار تا مشکل دیگه هم هست.
_تو دانش اموز خوبی هستی...اونا مگه عقلشون رو از دست دادن که تو رو از دست بدن.
_پارسا تو درک نمیکنی من الان نمیتونم ازدواج کنم
_مگه ما میخوایم فردای عروسیمون بچه دار بشیم که میگی نمیتونیم ازدواج کنیم.
_از تو بعید نیست.
پارس با صدای بلند گفت:پس خانم به من اعتماد نداره.
دستمو کشید و منو خوابوند روی تخت...و خودش مثل مار روم چنبره زد و گفت: من همین الان میتونم اون چیزی که ازش میترسی رو سرت بیارم..
نفسم بالا نمیومد..اونقدر حالم بد بود و از هر حرکت پارسا میترسیدم که رنگ چشاشو نمیتونستم تشخیص بدم..
با صدای بلندی گفت:میخوای دیگه یک دختر 17 ساله نباشی؟
صداشو پایین اورد و سرش رو جلو اورد و گفت:میخوای یک زنِ 17 ساله باشی؟
دستم رو روی قفسه سینش گذاشتم و خواستم هلش بدم عقب که مقاومت کرد و سرش رو جلو تر اورد..
اروم گفتم:پارسا.
اشکم داشت درمیومد....
پارسا نه تنها از روم بلند نمیشد بلکه فاصلش رو کم و کم تر میکرد که دیگه تقریبا بهم چسبیده بودیم..
اب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:اگه دوسم داری بهم دست نزن.
پارسا یکدفعگی از روم بلند شد و به سمت در اتاق رفت و اونو قفل کرد و برق رو خاموش کرد و اومد لبه ی تخت نشست و بی توجه به من با فاصله دراز کشید..
پتو رو کشیدم روم...میخواستم هق هق نکنم ولی نمیشد..

پارسا اروم گفت:تیام..من هیچ کاری با تو نداشتم..اونقدر دوست دارم که کاری بهت نداشته باشم..نه به خاطر اینکه یک دبیرستانی هستی..نه به خاطر اینکه کم سنی بلکه چون دوست دارم و نمیخوام کاری انجام بدم که دوست نداشته باشی.
اروم غلط زدم به سمتش و نگاهش کردم..پارسا اروم گفت:خواستم بهت بگم..میتونم بهت دست درازی کنم ولی نمیکنم.
خفه گفتم:سرم منت میذازی...مرد بودنت روبه رخم میکشی یا زن بودنم رو؟.
پارسا دستامو که یخ کرده بود از زیر پتو گرفت..دستای او داغ بود داغِ داغِ
اروم گفت:این که دنیامی رو به رخت میکشم..که خودت حسودی کنی به خودت
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۱ ، ۰۲:۱۹
قسمت سی و دوم رمان عشق فلفلی
صدای اهنگ میومد.تقه ای به در زدم و بعد از چند لحظه سکوت،صدای پونه اومد که گفت:«بیاتو»
در را کمی باز کردم و داخلش سرک کشیدم.پونه روی تختی که دقیقا مقابل در بود نشسته بود.
بادیدن من سریع از جاش بلند شد و به سمت من اومد و گفت:سلام تیام...خوبی عزیزم؟چه قدر خوشحالم از دیدنت و اومدنت.
و شروع کرد به بوسیدنم،لبخندی زدم و شونشو گرفتم و یکم عقب بودم و گفتم:وای بزار ببینمت دختر!
موهای مشکی فِر مشکی اش رو بالای سرش با کلیپس بسته بود .چشم های مشکی درشتش رو خط چشم کشیده بود و ابروهاشو که حالت کمون توی صورتش راشت رو قهوه ای کرده بود.
نگاهی بهم کرد و گتف:چه خوشگل شدی....دلم برات خیلی تنگ شده بود.
خندیدم و گفتم:برای من یا داداشت؟
_پارسا ارزش دلتنگ شدن داره اخه؟
تو دلم گفتم:پارسا ارزش همه چی رو داره.
پونه دستمو کشید و منو نشوند روی گوشه تخت.چشمم به گیتاری که روی تخت بود خورد و گفتم:گیتار میزنی؟
پونه دستی روی تارهای گیتار کشید که صدایی تولید کرد و گفت:اوهوم
_من هم خیلی دوست داشتم بزنم ولی بلد نیستم.
پونه دستشو برداشت و گفت:کاری نداره که...حتما خودم بعدا بهت یاد میدم..خب چه خبرا؟
_شما چه خبرا؟نمیخوای عروس بشی خوشگل خانم..
پونه لبخندی زد و چند تارِ موی فرشو دور انگشتش پیچید و گفت:نه..هیچ وقت.
اروم گفتم:برای چی؟
پونه زل زد تو چشام و گفت:یکی با زندگیم کاری کرد که هر لحظه ارزوی مرگم و مرگش رو میکنم.
پونه مکثی کرد و ادامه داد:
_تیام من هیچ خواهری نداشتم و فکر میکردم با ازدواج پژمان یا پارسا زناشون مثل خواهرام میشن..ولی فریبا با اینکه همسنیم ولی خیلی شوهری و پژمان رو وِل نمیکنیم...من و اون اصلا رابطه خوبی باهم نداریم.فقط برای حفظ ظاهر و اینکه پژمان ناراحت نشه باهم حرف میزنیم.....تو هم که...مشهدی و هیچ وقت نیستی که باهم درد و دل کنیم.
پونه سرشو روی شونم گذاشت و گفت:من خیلی تنهام.
اروم گفتم:پونه..من تورودارم..تو منو..میتونی روی من مثل خواهرِ نداشتت حساب کنی...هر چی تهِ دِلِتَ رو بگو.
پونه سرشو بالا اورد و منو نگاه کرد وودستامو گرفت..دستاشو یک فشار اروم دادم و گفتم:بگو/
پونه سرشو انداخت پایین و گفت:
4سال پیش وقتی 16سالم بود با داداش دوستم تو دبیرستان دوست شدم..اون یک پسر ایده ال بود...قد بلند ..زیبا ..مهربون و پولدار..ماهم پولدار بودیم ولی اونا خر پول...اسمش بردیا بود..من عاشقش بودم و میپرستیدمش..هر وقت میشد میرفتم میدیدمش..وقتی کسی خونمون نبود...وقتی مامان اینا مهمونی بودند...2سال باهم دوست بودیم و هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاد..اون اصرار میکرد به لب دادن و این جور چیزا ولی من فقط بغلش میکردم..اون به من میگفت که من یک ادم تعصبی ام در صورتی که من اینطوری نبودم..من عذاب وجدان میگرفتم...اونقدر دمِ گوشم اینو خوند که اخرکارمون از لب دادن گذاشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۱۸
بعد از خداحافظی طولاتی با انها..سوار ماشین اقا شایان شدیم و به خانه رفتیم.
وارد خانه که شدیم.منتظر دیدن یک قصر بودم..با ان همه ثروت انها دیدن همچین خانه ای خیلی عجیب بود.یک حیاط مستطیل که فقط جا پارک 2ماشین داشت و یک باغچه مستطیل شکل کنار دیوار..از ماشین که پیاده شدیم.ساکم را برداشتم که پارسا از دستم گرفت و گفت:بِده من دستت زخم شده.
اروم گفتم
_زخم نشده زخمیش کردی.
اقاشایان کلید انداخت و وارد شدیم..یک راهرو نسبتا بزرگ بود که به امتداد ان که میرسیدی دست راست به سمت اتاق ها و روبه پذیرایی و اشپزخانه بود.هستی خانم گفت:
_بچه ها شما برید تو اتاق استراحت کنید.
پارسا زود گفت:چشم.
و دست منو اروم گرفت و گفت:بیا تیام جان
ای کوفتِ تیام جان.
در چوبی اتاقشو باز کرد.یک اتاق بزرگ ،یک تخت 2نفره که پتویی شکلاتی روش بود..دیوار اتاقش با کاغذ دیواری رنگ قهوه ای گرفته بود.یک کمد لباس هم توی دیوار و یک در دیگه که نمیدونم چی بود..یک کاناپه هم گوشه ی اتاق بود.
پارسا ساکم را گذاشت و درو بست.ساکم را برداشتم و بردم گوشه ای از اتاق.شالم را دراوردم و مشغول تا کردن شدم که پارسا گفت:
_بابت دستت متاسفم..داشتی لجبازی میکری
برگشتم و عصبانی نگاهش کردم ولی دهنم باز نشد و چیزی نگفتم.
_فکر نمیکردم اینطوری بشه..ببخشید تیام...خواهِـ
هنوز(ش)را نگفته بود که بلند شدم .دکمه های مانتویم باز بود ولی در نیاورده بودمش..جلو رفتم و زل زدم تو چشاش و گفتم:از یک پسر سیگاری مثل تو بعید نیست.
داد زد:سیگاری؟
_بله..اون روز ملینا خانم گفتن که رفتی ازش سیگار بگیری..
_برای بهار بود.
جلوتر رفتم و یقه ی لباسشو گرفتم و گفتم:برای هردوتون بود..مطمئنی با سیگار درباره ی کار حرف میزدین؟تو...با اون دختره اشغال...تنها یا 3تا بسته سیگار...چیکار میکردین..ها؟خودت به من میگی دروغ نگم اون وقت ...
یک قطره اشک روی گونم ریخت..پارسا به دیوار تکیه داده بود..یقه پیراهن مردونش رو کشیدم و گفتم:یک چیزی بگو..از من میخوای راجع به عشق بگم..اون وقت شب با یک دخترته هرزه تنها میمونی و سیگار میکشی و هزارکار دیگه.
دهنم برای گفتن کلمه بعدی بازنشده بود که مزه خون و داغی گونم رو حس کردم.
به چشم های به خون نشسته پارسا خیره شدم ....صورتم هنوز میسوخت..
پشت انگشتای کشیدم پارسا بود..فقط کمی باید سرم را بالا تر میگرفتم..
خیره شدم داخل چشمای عسلیش...چه عسل تلخی.
داشتم به سمت در میرفتم که گفت:تو اتاق هم هست.
و به دری اشاره کرد..اروم به اون سمت رفتم..در را باز کردم...درو محکم بستم...از صداش خودم ترسیدم.شیر اب رو باز کردم و دستم رو زیرش گرفتم و به عکس خودم داخل اینه خیره شدم..به خاطر کار نکرده کتک خوردم..به خاطر گفتن واقیعت..
توقع هر چیزی رو داشتم غیر اینکار..خون از کنار لبم جاری شد...در عرض 3ساعت..هم دستم رو زخم کرد هم کنار لبم....

شیر اب باز بود..سرمو زیرش گرفتم..سرد بود...چه سرمایی..


صورتم را زیرشستم و از دستشویی خارج شدم..قطرات اب روی صورتم لیز میخوردن...
اول نگاهی به پارسا که روی تخت دراز کشیده بود و تنش برهنه بود کردم..چه هیکلی...چشاشو بسته بود و دستشو به صورت قائم روی پیشونیش گذاشته بود..به سمت ساکم رفتم و مانتوم رو دراوردم و گذاشتم روی ساک...هنوز بی هیچ هدفی روی زمین نشسته بودم که پارساگفت:
_تیام
نگاهش نکردم و اروم گفتم:بله.
_یک لحظه میای..
چیزی نگفتم و از جا بلند شدم و رفتم کنار تخت ایستادم و زل زدم تو چشاش..البته خیلی هم چشامو کنترل میکردم تا روی بدن خوش فرمش نره..
اروم گفتم:بله.
مچ دستم رو گرفت و منو کنار تخت نشوند..بدنم با بدنش تماس پیدا کرد..نگاهمو به فرش دوختم و گفتم:چیه!؟
دستمو ول کرد
_میزاری توضیح بدم.
برگشتم به سمتش و خواستم چیزی بگم که دستاشو دور صورتم قاب کرد و گفت:بزار دیگه.
هم خندم گرفته بود هم عصبی بودم..دستاشو از دورصورتم جدا کردم و گفتم:بگو.
_من توی عمر با عزتم...تا حالا 1نخِ سیگار هم نکشیدم..اون شب بهار حالش خراب بود به بهونه کار اونده بود خونم..نمیدنم ادرسمو از کجا اورده بود...به خدا نمیدونم تیام...
من کشید توی بغلش.
سرمو گذاشتم روس سینه برهنش..قفسه سینش بالا و پایین میرفت...
ادامه داد:باور کن...باور کن..من تو دوران مجردیم از اینکارا نمیکردم که حالا بکنم..تو حالا ماله منی..میخواستم بهت بگم..فرصت نشد..به خدا اگه رفتم از ملینا سیگار بگیرم برای اون دختره بود..اون مست بود حالش خراب بود..خیلی خراب..
سرمو اوردم بالا و خیره شدم تو چشاش ..سرشو یکم جلو تر اورد..خواستم برم عقب ولی بین بازوانش گیر افتاده بودم....بین اغوشش.
پارسا گفت:هر چه قدر خواستی بزنمم..ولی ببخشمم تیام...
سرد نگاهش میکردم..نه نشونه ی از عشق نه از عصبانیت شاید داشتم خام حرفاش میشدم...
پارسا دستشو پشت گردنم برد و سرمو چسبوند به سرش و گفت:من اگه تو نخوای هیچ وقت ازت جدا نمیشم..تازه فهمیدم انتخاب مامان چه قدر درسته..
سرمو جدا کردم ..زل زدن تو چشاشو بیشتر دوست داشتم و گفتم:پارسا..
چشاش شیطون شد و گفت:جانم.
_تو سپیده رو بیشتر از من دوست داری؟..
پارسا اینبار منو کامل تو بغلش کشید و گفت:وقتی میگم بچه ای ناراحت نشو...من تو رو دوست ندارم عاشقتم..
اینو گفت و بوسه ای به نوک بینیم زد..


لبخند کم جونی زد و دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو خوابوند کنارش..
اروم گفتم:پارسا..پام
_اوه ببخشید...
بهش پشت کردم و اون از پشت بغلم کرد..سرشو توی گودی شونم گذاشت و گفت:خیلی دوسِت دارم تیام.
خندیدم و چیزی نگفتم..صداش گوشم رو قلقلک میداد..
اروم گفت:تا حالا بغلت کرده بودم؟
اروم گفتم:نچ.
زیر چونم رو بوسید و دستاشو بیشتر دور کمرم فشرد.چه درد خوشایندی.
حالا هیچ شک و شُبه ای در زندگیم نیست..میدونستم پارسا سیگاری نیست..میدونستم ملینا دیگه مشهد نیست...میدونم بهار یک معتاد هرزه است...فقط یک چیز برام زیاد روشن نیست اونم اینکه شیدا چرا به ما که دوستاشیم نگفت...
24 دی بود...هفته دیگه بله برون فرهاد بود..همه خونه ی مروارید اینا جمع میشدیم و خطبه میخوندیم..البنه صبحش میرفتیم حرم...دقیقا 4شنبه هفته دیگه...چشامو بستم...
یکم تکون خوردم که پارسا گفت:چه قدر وُول میخوری عزیزم.
دستمو از پشت بردم وبردم توی موهاش...نفس های گرم پارسا به دستم میخورد..به دستِ زخم شدم..به دستی که تا دقایق پیش روی خون لبم بود..نباید میزد..عقل من این عکس العمل رو مسخره میدونست...عجیب میدونست..خیلی خسته بودم..خودمو سپردم به دست رویاها و خواب.
************
_تیام....تیام پاشو
غلتی زدم و پتو رو تاگردنم کشیدم بالا..
احساس کردم نشست روی تخت و مشغول تکون دادنم شد.
_تیام.پاشو پونه 3ساعته پشت در منتظره توئه.
یکی از چشامو به زور باز کردم و به پارسا خیره شدم..
پارسا مردونه لبخند زد و گفت:ساعت 7 ها...پاشو..نمازتم که قضا شد..
سر جام نیم خیز شدم راست میگفت نمازم قضا شده بود.
_چرا زودتر بیدارم نکردی..
پارسا از لبه ی تخت بلند شد و گفت:
_توالان بیدار نمیشی چه برسه به ساعت 5.
پتو رو کنار دادم و گفتم:گفتی کی اومده؟
_گوشات سنگین شده ها!پونه اومده..خودشو تو هال هلاک کرد پاشو
بلند شدم و داخل اینه دستشویی صورتم رو چک کردم..
همه چی خوب بود..فقط لبم و کنارش باد کرده بودند.
صورتم شستم و وضو گرفتم و بیرون اومدم..گوشه ی اتاق نماز شبم رو خوندم و موهامو شونه زدم و دمِ اسبی بالای سرم بستم..اینجوری خیلی بهم میومد..یک لباس خوب هم پوشیدم و از اتاق خارج شدم..
کسی داخل هال نبود..دوباره به اتاق برگشتم..پارسا با گوشیش مشغول بود...یکم نگاهش کردم ولی نفهمید.
_پارسا.
سرشو اورد بالا و گفت:بله؟
_پونه که تو هال نیست؟
_احتمالا تو اتاقشه.
_اتاقش کجاست؟
با دست به سمت راست اشاره کرد و گفت:اینجا.
چپ چپ نگاهش کردم به سمت اتاق پونه رفتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۰۵
سرمو گرفتم و خواستم جیغ بکشم..این کارا یعنی چی پارسا...با خودم گفتم:اروم تیام...انگار چیزی نشده..اگه چیزی شده بودپارسا بهت میگفت..
کتابمو برداشتم و رفتم داخل هال و یک ظرف میوه برداشتم و مشغول شدم..سعی میکردم فکر کنم اتفاقی نیوفتاده.
با صدای در سرمو دوباره داخل کتاب ..پارسا بلند گفت:سلام.
زیر چشمی نگاهش کردم..اروم تیام
_سلام.
_چه خبر؟
_هیچی.
پارسا جزوچند هاشو روی میز انداخت و به اتاق رفت..چند دقیقه گذشت و ازش صدایی نیومد.
_پارسا.
_بله.
_میرسونیم یا با تاکسی برم؟
_حالا بودی!
لحنش از 100تا خودت برو بدتر بود.
_نه دیگه فقط زنگ بزن ماشین بیاد.
پارسا چیزی نگفت و زنگ زد.
کمکم کرد سوار ماشین بشم...
++_
صبح های امتحان فقط همو میدیدم..4شنبه بود و منتظر بودم پارسا حرفی از بلیت بزنه.با اینکه از دستش بابت سیگار دلخور بودم ولی منتظر یک فرصت که ازش بپرسم..واقعا اون سیگار کشیده؟
صبح حرفی نزد و من به این حساب گذاشتم شاید هنوز بلیت نگرفته ولی ظهر/.

_سلام
_سلام..امتحانو خوب دادی؟
_اره اسون بود..
حرفی نزد و راه افتاد نزدیک خونه مابود که گفتم:پارسا..
_هوم
_هوم نه بله.
نگاهی بهم کرد و گفت:"بله.
_نگی چه پروامو؟
_باشه چیه؟
_تهران چی شد؟
پارسا نگاهی به من کرد و محکم به پیشونیش زد و گفت:وای پاک یادم رفت...هفته دیگه که پاتم باز کنی.
_من عجله ای ندارم..
_مامان اینا منتظر بودم..
جلوی در خونمون ایستاد کلافه بود ..گفتم:پارسا.
چرخید و خیره شد بهم:بله.
_من تو دست و پاتم؟
_چی؟
_من مزاحمتم...من زیادیم.
پارسا بدون اینکه بخنده یا اخم بکنه گفت:تو اینطور فکر میکنی.
_اره..صبحا با فرهاد میرم نیازی نیست تو بیای..به کارای دانشگاه برسی و شرکتت بهتره.
_ناراحتت کردم.
_نه ..فعلا
از ماشین پیاده شدم و لنگون لنگون به خونه رفتم..
امتحانا خیلی سخت بود..از اون روز به بعد صبحا بابا میبردم مدرسه یا با فرهاد..با پارسا نه حرفی زده بودم نه همو دیده بودیم..
4شنبه بود و عصر با فرهاد رفتیم و گچ پام رو باز کردم..داشتیم از مطب میومدیم بیرون که گوشی فرهاد زنگ زد.
فرهاد نگاهی به گوشیش کرد و گفت:پارساست.
_جواب بده.
گوشی رو به سمت من گرفت و گفت:خب بیا تو جواب بده.
_نه با تو کار داره.
فرهاد وصل کرد.
_بله
_.........
_ممنون رفته بودیم مطب برای باز کردن پای تیام.
_............
_اره امروز بود.
_..........
_دیگه نمیخواستیم مزاحمت بشیم.
_..............
_اره اینجاست گوشی.
خشک و بی روح گفتم:بله
_سلام تیام خانم خوبی؟
_سلام..خوبم..
_دیگه تنها تنها گچ پاتو باز میکنی.
_کاری داشتی؟
_برای فردا ساعت 10 صبح بلیت گرفتم..میای؟
خیلی خوشحال شدم از اینکه میخوام برم مسافرت..
_حالا فکرامو بکنم.
_تیامی...ناز نکن دیگه...پس صبح میام دنبالت باشه؟
_حالا ببینم..
_پس خبر بده..
_باشه.
_کاری نداری؟
_نه..
_خداحافظو
قطع کردم و گوشی رو به فرهاد دادم..
فرهاد با پراید بابا اومده بود سوار ماشین شدیم و سرمو تکیه دادم به شیشه.
فرهاد:تیام چیزی شده؟
ای کاش میگفتم:اره برادرم...من موندم در شک...اینکه پارسا سیگار میکشه؟..اینکه اونو و بهار فقط به خاطر کار باهم حرف زدن...اینکه پارسا به من راست میگه..اینکه پارسا منو دوست داره...و هزار تا چیزه دیگه..اینکه پارسا میخواد منو طلاق بده یا اون حرفمو به عنوان یک شوخی فرض کرده..
ولی تمام حرفهایم خلاصه شد در:نه هیچی....
اومدم بحثو عوض کنم.
_خب چه خبر از مروارید خانم.؟
_هیچی خودت که میدونی هفته دیگه بله برون و میخوایم عقدم بکنیم.
خندیدم و واقعا خوشحال شدم و گفتم:مبارکه..به جمع مرغها خوش اومدی.
_ولی تیام......تا قبل از عروسی شما ما عروسی نمیگیریم.
چرخیدم و خیره شدم به فرهاد
_چی میگی فرهاد؟تو که میدونی.
_یعنی میخوای بگی پارسا رو دوست نداری؟
سرمو انداختم پایین و مشغول بازی با انگشتام شدم..فرهاد گفت:هروقت پارسا امادگیشو داره عروسی بگیرید.
تقریبا فریاد زدم:چی داری میگی..من میخوام درس بخونم..اونطوری باید برم مدارس بزرگسالان.
_چه عیبی داره؟
_17 سال مثل همه زندگی کردم حالا برم بزرگسالان.
_به خاطر عشقتون.
عشقی که داشت تبدیل به شک میشد..ای کاش پارسا برام همه چی رو روشن میکرد و منو داخل این سردرگرمی نمیذاشت.
رسیدیم دم ِخونه هنوز تو راه رفتم مشکل داشتم ولی بهتر از اون 1 هفته و خورده ای بودکه با یک عصا باید راه میرفتم..داخل خونه شدم..مامان نشسته بود روی مبل و داشت مجله میخوند..خاله زیبا هم که هروز تقریبا خونه ما بود.
_سلام
مامان نگاهی به من کرد و طبق عادت همیشه که سلام نمیکرد گفت:پاتو باز کردی؟
اروم پامو اوردم بالا و گفتم:اره ایناهاش.
مامان لبخند تلخی زد و گفت:برو چمدونتو جمع کن مادر.
با تعجب گفتم:چرا؟
_پارسا که بهت گفته..برای تهران.
_مگه به شماهم گفته؟
_اول از ما اجازه گرفت..
رفتم داخل اتاقم درو بستم مامان یک ساک برام گذاشته بود روی تخت..چی باید میذاشتم..چند دست لباس گذاشتم و همه ی کتابای امتحانایی که مونده بود..وقتی کارم تموم شد ..مامان برای ناهار صدام کرد.
همه سر سفره نشسته بودند.
مامان :سینا کارِت چی شد؟
_هیچی با کمک پارسا یک مغازه ای گرفتم و میخوام مثل سعید فرش فروشی راه بندازم..
روبه بابا گفتم:با کمک پارسا؟
_اره..بیشتر کمک مالی رو اون کرد!
لبخندی از این همه وفاداریش زدم که خاله زیبا گفت:من میخوام برم شهرستان
مامان گفت:چی میگی زیبا؟
_خونه عمه زهرا اون شهرستانه تا اخرعمر که نمیتونم پیش شما باشم.
مامان گفت:من خواهرتم زیبا.
زیبا :من تصمیمو گرفتم.
بعداز ناهار هر کی بر سر کاری رفت...منم رفتم پایِ درس..اون روز کلا کتابو 1دور کردم..با تکون های شدیدی که میخوردم چشاموباز کردم و با دیدن فرهاد یک جیغ کوچیک زدم
فرهاد :چیه چرا جیغ میزنی؟
_مثل اجل معلق بالا سرم واستادی که چی؟

_پاشو پارسا منتظرته.


_پاشو پارسا منتظرته.
یکی از چشامو به زور باز کردم و نگاهی به فرهاد انداختم و دوباره فرو رفتم زیر پتو و گفتم:خوابم میاد.
پتو با یک حرکت از روم برداشته شد و من با عصبانیت گفتم:پتومو بده فرهاد....فرهاد خوابم میاد....سرده..بده.
سرم داخل بالشت شده بود و وسط بالشت رفته بود داخل و دو طرفش از کنار صورتم زده بود بیرون..موهامم ریخته بود روی صورتم...خودمو تو بغلم جمع کردم و گفتم:پتومو بده..
صدای پارسا اومد که:پاشو خانم خوابالو..اینقدر غر نزن.
کامل چرخیدم به سمت پارسا و گفتم: اِ فکر کردم فرهاده....
_سلامتونم که خوردین.
موی سرم رو از جلوی صورتم کنار زدم و سرجام کامل نشستم و گفتم:سلام.
پارسا با یک خنده بازومو گرفت و بلندم کرد و گفت:برو صورتتو بشور.. بدو..
کلا خواب از سرم پرید و رفتم به سمت دستشویی..
با دیدن چهره ی خودم در اینه وحشت کردم..موهای مشکی بلندم از دو طرف به صورت نا مرتب دور صورتم ریخته شده بود.و صورتم هم سفیدِسفید زیر چشامم پف کرده بود..شبیه خون اشام ها شده بودم..صورتم را شستم و بیرون اومدم ...و به مامان اینا سلام کردم..
مامان گفت:تیام....بیا صبحونت رو بخور..پارسا جان منتظرن..
پارسا که روی مبل کنار فرهاد بابا نشسته بود گفت:من خودم عجله ای ندارم ولی پرواز میپره.
رفتم نشستم پای سفره و چند لقمه ای خوردم و تا خواستم لیوان چایی رو بردارم..مامان دستمو کشید و بلندم کرد و به اتاق بردم..با ناله گفتم:مامان هنوز پام درد میکنه!
مامان یک مانتو قهوه ای که حالت چرم داشت و خیلی به نظر گرون و زیبا میومد رو بهم داد و گفت:اینو تَنِت کن.
_این از کجا؟
_خیلی وقت پیش برات خریده بودم..امیدوارم تنگ نشده باشه..
_مامان من میخوام سوار هواپیما بشم.
_اشکالی نداره که بدو تنت کن.
به اصرار مامان زیرش یک تی شرت نو پوشیدم و بعد این لباس رو تنم کردم..کیپ تنم بود یعنی نمیتونستم جُم بخورم..
جینمم پام کردم و یک شال زغالی روی سرم انداختم..
داشتم از اتاق میرفتم بیرون که مامان گفت:کجا؟
_دارم میرم دیگه..
_همینجوری؟
نگاهی به خودم کردم و گفتم:مگه چشه؟
مامان منو نشوند روی تخت و با یک کیف برگشت...کیف لوازم ارایشی.....مامان مداد رو برداشت و گفت:میخوام برات خط چشم بکشم..یاد بگیر که اونجا هم برای خودت بکشی.
_مامان مگه میخوام برم عروسی؟
_میخوای بری خونه مادر شوهر..
خط چشم رو کشید..ابروهام رو مرتب کرد و گفت که در یک وقت خوب میریم ارایشگاه که تمیزش کنه...خط چشم چشامو درشت و مشکی تر میکرد...با یک ریمل هم مژه هام زیباتر شدن..
مامان برام رژزد و خواست خط لبم بکشه که مخالفت کردم..به چهرم توی اینه نگاه کردم..خیلی فرق کرده بودم...خیلی بهتر شده بودم...خیلی زیبا شده بودم..
در اتاق رو باز کردم ..پارسا به سمتم چرخید و خیره شد تو چشام...جز جز صورتم را با دقت نگاه میکرد...از جا پرید و گفت:بریم که دیر شد..فقط زنگ بزنید به اژانس.
فرهاد از اتاق اومد بیرون و گفت:میرسونمتون.
خودشو خیلی خوشگل کرده بود و تیپ زده بود..اخی داداشم..
مامان چپ چپ نگاهش کرد و گفت:خوبه خوبه؟کجا؟
فرهاد گفت:گفته بودم که .
بابا هم از جا بلند شد و روبه مامان گفت:با مروارید میره دیگه..
از مامان خداحافظی کردیم و مامان یک عالمه منو بوسید و سفارش کرد بهم.سوار پراید شدیم...
فرهاد:بشینین بدویین که دیر شد.
من:فرهاد جان حالا در که نمیره.
فرهاد از اینه به من نگاهی کرد و گفت:رو هوا میدزدنش.
جلوی فرودگاه پیاده شدیم...پارسا دست منو و گرفت و با دست دیگه ساک رو ..از فرهاد خداحافظی کردیم و ووارد فرودگاه شدیم..
پارسا زیر گوشم زمزمه کرد:خوشگل بودی و من نمیدونستم.
مُشتی اروم حواله بازوش کردم و گفتم:چشم بصیرت میخواد..
سوار هواپیما شدیم...من کنار پنجره نشستم و پارسا وسط و کنارش یک مرد دیگه..یادم نمیاد اخرین باری که هواپیما سوار شدم کی بود...شاید خیلی زمان پیش..
از پنجره به بیرون خیره بودم..ذوق و شوق اشکاری داشتم..شکلات ها رو پخش کردم...چه مزه ای...
کمربند رو بستیم...یک دفعه هواپیما به حرکت افتاد...دستم به دسته ی صندلی چسبیده بود..کمی ترسیده بودم...هواپیما ازجاش کنده شد...دست پارسا روی دستم قرار گرفت..دلم کنده شد ناگهانی و به اسمون رفت...دیگه طاقت از پنجره بیرون نگاه کردنم نداشتم...چشامو بستم ولی حالمو بدتر میکرد..دست پارسا رو فشردم....پارسا زیر گوشم زمزمه کرد:حالت خوبه؟
چیزی نگفتم..پارسا سرشو اورد جلوی صورتم و گفت:تیام...حالت خوبه؟
بازم چیزی نگفتم فقط سرمو به علامت اره تکون دادم ..
وقتی هواپیما صاف شد...نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم..
میخواستم درباره ی...سیگار...جاسیگاری پُر...بهار..ملینا..وهمه چی با پارسا صحبت کنم..ولی به نظرم اومد بهتره این سفر چند روزه رو به خودمون زهر نکنم..سرمو روی شونه ی پارسا گذاشتم..یک حس ارامش منتقل شد..ولی اگه پارسای من سیگاری باشه چی؟
از اول از پسرا و مردایی که سیگار میکشیدن منتفر بودم..
نه پارسا سیگاری نبود..حتی در مواقع عصبانیت...چشامو بستم تازه داشت گرم میشد که صدای پارسا مثل یک اهنگ ملایم تو گوشم پیچید:تیام
بدون اینکه سرمو از روی شونه محکمش بردارم گفتم:بله.
_هنوزم میخوای ازم جدا بشی؟


نه..معلومه که نه..مگه من بمیرم که از تو جدا بشم...
سرمو بازهم از روی شونش برنداشتم و گفتم:تو چی؟
_سوال رو با سوال جواب نمیدن..
_راستشو بگم یا دروغ؟
_راست..میخوام همیشه ازت راست بشنوم.
_من دلم نمیخواد دلامون از هم جدا شه..وگرنه کنار هم بودن یا نبودنمون مهم نیست..من میخوام دلامون کنار هم باشه..فکرامون...خیالامون..هم


پارسا گفت:تیام...
وقتی اینطوری تیام صدام میکرد روحم تا مرز خوشبختی پرواز میکرد و وقتی چهره ملینا ظاهر میشد سقوط میکرد..
_بله.
_دوسم داری؟
چرا من..چرا من اول به این عشق اعتراف کنم..چرا من اول بگویم که عاشقانه دوستت دارم..
_اینبار نوبت توئه که بگی..
_صورتشو اورد جلوی صورتم..سرمو از روی شونش برداشتم و زل زدم به اون ظرف عسل.
_من..از ته ِ تهِ تهِ قلبم و دلم...دوسِت دارم تیام.
خدایا منو و محو کن از این جهان هستی...خدایا منو و این همه خوشبختی..
پارسا ادامه داد:دختری مثل تو واقعا ندیده بودم...بیشتر موقع ها تو عصبانیت خودتو کنترل میکردی...ساده بودی..مهربون بودی...بعضی کارات بچگونه بود ولی..من ..دوسِت دارم..حالا تو
صورتم رو با دستام پوشوندم و گفتم:چه سخت شد.
پارسا خندید و دستامو از روی صورتم برداشت و تو دستاش گرفت و گفت:چشات خیلی خوشگل شده...ولی من صورت سادتتو بیشتر دوست دارم..
لبخند کوچولویی زدم که پارسا گفت:چرا قرمز شدی؟
چشامو بستم و گفتم:میزاری اعتراف کنم!
پارسا خندید و گفت:هوم
با چشای بسته گفتم:منم دوستت دارم..
پارسا تا اومد عکس العملی از خودش نشون بده صدای مهماندار اومد:
_اقا میزتون رو بکشید..
ناهار نبود یک چیزی مثل صبحونه بود..بدون حرف خوردیم و بعدش اعلام کردن کمربندهارو ببندیم..
پارسا گفت:تیام.
_بله
_قول میدی تااخرش پیشم باشی
_این قول هارو معمولا اقا پسرا میدن نه دخترا..
_روی من حساب کن.
_روی منم حساب کن
هردومون خندیدم ..
+++
زنگ در رو زدیم..پارسا ساک را روی زمین گذاشت و گفت:مثل اینکه نیستن.
_حالا چیکار کنیم.؟
_منم کلید خونه خودمو نیاوردم..یادم رفت
به دیوار تکیه دادم و گفتم:ای بابا.
پارسا بازومو کشید و اوردم کنا رو گفت:لباست کثیف میشه بیا اینور.
_یک زنگ بزن بهشون
گوشی شو دراورد و شماره گرفت..
_الو
....
_سلام مامان کجایین شما؟
_...
_دمِ خونتون
_......
_خونه خاله چیکار میکنید شما که میدونستید ما میایم...
_....
_بیایم خونه خاله؟
پارسا نگاهی به من کرد و گفت:خیله خب..10 دقیقه دیگه..
من که نگام به خیابون بود نگاهش کردم و گفتم:چی شد؟
_بریم خونه خاله هما.
_خونه خالت؟بریم اونجا برای چی؟
_من الان به مامان گفتم میایم اونجا بیا بریم.
عصبانی گفتم:تو نباید به من میگفتی
پارسانفسشو بیرون فرستاد و به سمت خیابون میرفت ..ولی من از جام تکون نخوردم..پارسا برگشت و عصبی نگام کرد و گفت:بیا بریم..حالا من چیکار کنم.
_من نمیام خونه خالت
پارسا اومد سمت من..ساکو انداخت روی زمین..کوچه خلوت بود..خیره شد تو چشام و گفت:اون وقت چرا؟
_حوصله خونه خالَت رو ندارم..حوصله اون سپیده روانی رو ندارم..حتی حوصله مامانت اینا رو هم ندارم..
پارسا چونمو گرفت توی دستش و گفت:حوصله منم حتما نداری؟
_پارسا من میخوام استراحت کنم..نمیخوام بیام مهمونی...نمیخوام برای چند دقیقه دیگه هم نقش یک دختر خوب رو بازی کنم.
_پس تو نقش بازی میکنی و این مهربونی تو خونِت نیست.
_چرا هست..تو خون و رگ و کل وجودمه ولی بعضی موقع ها حوصله خودمم ندارم...
پارسا حرفامو نمیفهمید و داد زد:باید بامن بیای خونه خاله فهمیدی؟
ساکم که روی زمین افتاده بود رو برداشتم و گفتم:من حرف زور نمیفهمم.
بازومو کشید و گفت:بامن میای.
چنگ انداخته بود به دستم..الان لباسم پاره میشد..دستم رو داشت فشار میداد ...دردم اومده بود.
_ولم کن.
انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد وگفت:با من میای.
و منوکشید..ناخناش تو دستم فرو میشد...حالم داشت از خودم بهم میخورد از اینکه تا چند دقیقه پیش داشتیم از عشق و عاشقی حرف میزدیم..حالا به خاطر خستگی سر هم فریاد میزدیم...
پارسا دستشو برای تاکسی تکون داد و با ایستادن یک ماشین تقریبا منو و هل داد داخل و خودش نشست کنارم ..دستش هنوز توی دستم بود..دستم میسوخت..بازوم میسوخت..گلوم میسوخت..خدا رو شکر هنوز مقاومت میکردم و نمیذاشتم اشک های مزاحم بریزن.
با صدای پارسا که به راننده گفت:همینجا.
ماشین ایستاد و من دوباره کشیده شدم بیرون..به خاطر لاغریم بود یا به خاطر ضعیفیم نمیدونم فقط میدونم حالم از وضعیتم داشت بهم میخورد..
خونشون رو میشناختم..پارسا زنگ رو زد ..دست پارسا کمی شل شد ولی باز ناخناشو فرو کرد..اروم گفتم:ولم کن روانی.
در باز شد و ماهم داخل شدیم..پارسا یا صدامو نشنید یا خودشو به نشنیدن زد..هستی خانم دوان دوان از ساختمون خارج شد و به سمت ما اومد...
لبخند میزد و اشک تو چشاش بود...منو تو اغوش گرفت و گفت:تیام دخترم..خانمم خوبی؟وای عزیزم..
دستم هنوز توی دست پارسا بود..فکر میکردم خون تو دستم ساکنه..خواستم بکشم بیرون که بازم ولم نکرد
هستی جون رو بوسیدم و گفتم:سلام هستی جون..شما خوبید؟
هستی خانم اشکاشو که روی صورتش جاری بودن رو پاک کرد و گفت:الان خوب شدم دخترم...بیا بریم تو..بیا به قربونت بشم من..
خواستم قدمی همراه هستی خانم جلو برم که کشیده شدم عقب....دیونه.
پارسا :سلام عرض شد مادرِگرام.
هستی خانم چپ چپ پارسا رو نگاه کرد و گفت:من با تویکی حرفی ندارم...قراربود هفته پیش بیاین.
پارسا برای بوسیدن هستی خانم جلو اومد و گفت:ببخشید مامانی.
هستی خانم خودشو عقب نکشید و لپ پسرشو بوسید و گفت:پسره ی شیطون..
هردوشون خندیدن ..ولی من احساس میکردم کف دستم خونی شده..وحشی.
دنبال هستی خانم راه افتادیم...اقاشایان دمِ در ایستاده بود..پدرانه بوسیدم..کنار اون مردی بود که نمیشناختمش..قد بلند با چشم هایی مشکی...فرم صورتش شبیه اقا شایان بود.
_سلام..پژمان هستم.
اِ..پس این پژمانه.
با تموم دردی که توی دستم بود گفتم:سلام..خیلی خوشحالم از دیدنتون.
کنار اوهم یک زن که احتمال میدادم فریبا زن داداش پارسا باشه.
لبخند زیبایی روی صورتش بود و شونه های پسرش رو گرفته بود...
_سلام فریبا خانم.
_سلام تیام جان..وای که من چه قدر برای دیدن تو مشتاق بودم..خوبی شما؟
_خیلی ممنونم مرسی.
فریبا یک شال ابی کمرنگ روی سرش انداخته بود و ارایش تکمیلی کرده بوده .چه قیافه خواستنی داشت..کنار اون ها هم ..خاله هما...سپیده و سامان...
با همه سلام و احوال پرسی کردم و ساکمون را داخل هال گذاشتیم و رفتیم روی مبل ها نشستیم..رو یک مبل 3نفره با پارسا نشستیم و اون طرفمم فریبا خانم..بالاخره پارسا دستمو ول کرد..سوزش شدیدی کف دستم بود..نگاهی بهش کردم..جای ناخناش بود و زخم ایجاد کرده بود..همون موقع هما خانم با یک سینی چای جلو اومد..تا اومدم بردارم که فریبا از کنارم با صدای بلند گفت:واه تیام جان دستت خونیه!
همه به سمتم چرخیدن و من به کف دستم خیره شدم..از جای رد ناخنای پارسا داشت خون میومد...هستی خانم:وای..چی شده عزیز؟ و از جا بلند دش..
منم بلند شدم و گقتم:هیچی ..فقط دستشویی کجاست که من بشورم..
سامان از جا بلند شدو گفت:بیاین بهتون نشون بدم..
پای پارسا رو از دستی محکم لگد کردم .و خشمگین نگاهش کردم..سامان بهم نشون داد.رفتم داخل و دستمو گرفتم زیر شیر اب.... خونش بند نمومد..در رو باز کردم.سامان هنوز اونحا بود.
گفتم:میشه یک دستمال بیارید.
_بله بله حتما.
و بدو رفت و همراه جعبه دستمال برگشت و جعبه را به سمت من گرفت..یکی برداشتم و روی زخم دستم گرفتم.
فریبا هم ناگهان همانجا ظاهر شد با چند تا چسب زخم و گفت:بیا عزیزم..بیا زخماتو ببندم.
_خیلی ببخشید..
چسب زخم ها رو چسبوند و گفت:چرا اینطوری شد؟
_همینجوری
_مگه میشه تیام جان..به من بگو.
_اخه دلیل خاصی نداره..
فریبا که دید هستی جون داره میاد گتف:امیدوارم.
هستی جون کنارم نشست و گفت:چی شده؟
گفتم:یک زخم ساده است..
هستی جون:یک زخم ساده رواینقدر بستین..پاشو اینجا خوب نیست نشستی مادر ..پاشو دخترم.
بلند شدم و به هال رفتیم و دوباره کنار اون روانی نشستم.


اقا شایان گفت:چیزی شد دخترم؟
_نه..فقط یکم خون اومد.
پارسادستمو گرفت توی دستش ونگاهی انداخت و گفت:به خاطر فشار من بود.
اروم با یک لبخندمصنوعی به بقیه زیر گوشِ پارسا گفتم:نه ازاسمون یک ادم وحشی اومده دستم رواینطوری کرده.
_من نمیخواستم اینطوری بشه.
_عمم بودم مثل وحشی هادستمو فشارمیداد..
فریبا اومد دوباره کنارم وگفت:خب تیام خانم چه خبرا...شنیدم محصل هستید.
_بله..2تاازامتحانامون مونده.
_انشاا... به خوبی میدید.
_امیدوارم..شماچی؟
_من که دارم حقوق میخونم..البته باشوهر وبچه واین جورچیزایکم سخته.
_سرِکارم میرین؟
_نه خیلی دوست دارم..ولی هم زمانی ندارم..هم پژمان میگه نیازی نیست...
هستی خانم همون موقع همراه بایک صندلی میاد ..صندلی رو میزاره ومیخواد روش بشینه که فریبا بلند میشه و میگه:اینجا بشینین مامان..
_نه فریبا جان راحت باش.
_تعارف کن که ندارم مامان بیاین اینجا
هستی خانم روی مبل نشست وگفت:خب تیام جان..زری خانم خوب بودن؟
_بله سلام رسوندن.
_اقا سینا خوب بود؟
_بله...
_فرهادجان چطور؟از پارسا شنیدم که ایشونم داره سر وسامون میگیره.
_بله..بادختر عموم مروارید..یادتون که هست؟
_اره..دختر خیلی خوشگلی بود....عزیز خانم چطوره؟
__ایشونم خوبه....پونه جون کجاست؟
_بچم دانشگاه کلاس داشت وقتی فهمید شما میخواین بیاین اینقدر ذوق زده شد که نگو..حالاشب میاد..
یک لحظه سرمو چرخوندم سمت جمع که چشمم به پارسا و سپیده خورد...اینبار نباید فقط از دور حرص میخوردم..باید جلومیرفتم...با گفتن ببخشید رومو به سمت اونا برگردوندم...
سپیده نگاهی سرد به من انداخت وگفت:میگفتی پارسا!
این یعنی این دختررو ول کنه وبه بحثمون ادامه بده.
پارسا گفت:اها...دیگه همین فعلا این گوشی ها روبورسه..البته قیمتاش بالاست.
سپیده:قیمتش برام مهم نیست..فقط خوب باشه!
پارسا گفت:پس همونا که بهت گفتم.
پارسا نگاهی به من کرد وگفت:دست عروسکم چطوره؟
اقا پارسا من بااین حرفا خر نمیشم..
بدون توجه به پارسا روبه سپیده گفتم:میخوای گوشی بخری سپیده جون؟
_اره..گوشیم مدلش قدیمی شده.
پارسا که از اینکه بهش بی توجه بودم چشاش اندازه کاسه شده بود..همون موقع صدا خاله هما اومد:
ناهار امادست.
همه بلند شدیم وبه سر میز رفتیم...من کنارپارسا و کنارم فریبا..چه قدر فریبا رودوست داشتم.
چه قدرمهربون بود ..سرناهارهمش بهم چیزی تعارف میکرد..پارساهم همش بهم چیزیز تعارف میکرد ولی من بهش اهمیت نمیدادم..ناهار که خورده شدهما خانم اصرار کردبمونیم..ولی هستی خانم خستگس مارو بهونه کرد..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۷
پارسا اول با تعجب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده،ولی من هنوز با جدیت نگاهش میکردم..وقتی خندش تموم شد ،عصبی نگاهش کردم و گفتم:تموم شد؟
نوک بینی امو اروم فشار داد و گفت:حالا وقتی میگن بچه ای نگو نه،یعنی من با هر زنی حرف بزنم یعنی دوسش دارم...وای تیام اون فقط یکی از بچه های دانشگاه بود که دنبال کار بود..منم داشتم بهش راهنماییی میدادم..
با خودم گفتم:اره گرفتن دستشم برای راهنمایی بود..
برای اینکه خودمو نبازم گفتم:اینا دلیلی برای دوست داشتن نیست!
پارسا پیشونیمو بوسید و گفت:این بوسه دلیلی برای دوست داشتن تو هست؟
خیره تو چشای هم شدیم که همون موقع پرستار وارد شد....وایی پارسا..چه جمله غیر واضحی گفتی ولی من درک کردم..وای پارسا چرا اینجوری،پرستار بالای سرم ایستاده بود ..این که اون زن میانساله نیست..یک دختر تقریبا 35 یا 36 ساله که در مرز ترشیدن بود..ابروهای برنداشته ولی مداد کشیده..بادیدن من ابروهاشو داد بالا و گفت:انگار حالت خوبه!
لبخند روی لبم خشک شد پارسا گفت:مشکلیه مریضاتون حاشون خوب باشه؟
پرستار بدون نگاه به من زل زد به پارسا و گفت:
خیر....ولی فکر میکردم به جای اینکه بخندن باید به درد پاشون گریه کنن...معمولا وقتی کسی پاش میشکنه کل بیمارستان رو از درد رو سرش میزاره...ولی این خانم راحت میخنده..ممکنه مزاحم دیگر اتاقا بشه.
دیگه رسما داشت چرت و پرت میگفت.پامو برسی کرد و رفت بیرون ..
پارسا گفت:چه پر حرف
_ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:1 و نیم..بهتره به مامانت اینا زنگ بزنم..ممکنه نگران بشن..
از جا بلند شد و خواست بره بیرون که گفتم:بهروز نیومده؟
_اومده...تو محوطه است..بگم بیاد بالا؟
میخواستم ببینم بهروز تشکر میکنه یا نه..یک نوع حس عقده ای بودن بهم دست داده بود..
گفتم:بگو بیاد
پارسا یک اخم کوچیک کرد که من شک کردم این خود درگیری نداره..1بار خودش میپرسه بگم بیاد بعد اخم میکنه...
چشامو بستم و ملاحفه رو کشیدن روی صورتم..و جمله پارسا رو برق چشاشو مزه مزه کردم:
این بوسه دلیلی برای دوست داشتن تو هست؟
و باز همون نسیم خنک همیشگی توی دلم پیچید..
_سلام.
سرمو بیرون اوردم و به بهروز که در قامت در ایستاده بود نگاه کردم و گفتم: سلام.
_اجازه هست؟
سعی کردم خودمو بالا بکشم و گفتم:بیاد داخل.
اومد داخل و نشست روی صندلی کنار تخت و گفت:ممنونم تیام،فکر نمیکردم به خاطرم همچین کاری بکنی.
خندیدم و گفتم:حاله تو خوبه؟
سرشو به علامت(اره)تکون داد و گفت:همه بچه ها اومده بودن حالتو بپرسن ولی پارسا نذاشت..اون زیادی سخت..
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:اون نامزدمه بهروز.
بهروز دیگه در این مورد چیزی نگفت ..مامان اینا اومدن بیماستان و عصر مرخص شدم..با پای گچ گرفته ..فرهاد منو روی تخت نشوند و جامو درست کرد..

2تا عصا داشتم..2هفته باید اینا رو تخمل میکردم..مامان قسم خورد ک دیگه اجازه نده برم کوه..و بابا هم کمی با پارسا سر سنگین شده بود چون اون منو مثلا به دست پارسا سپرده بود...


تا شب عزیز و عمو و عمه اومدن دیدنم و پارسا هم تا شب پیشم بود البته همش یا تو هال بود یا اشپزخونه .
شب بود و هنگام خواب.چشام داشت بسته میشد و فکر میکردم پارسا رفته ولی در باز شد و نور افتاد توی اتاق و پارسا وارد شد..
خسته نشست پایین تختم و گفت:هنوز نرفتی؟
_توقع داری با این خوابالودگی برم؟تصادف میکنم.
_نکه اون روز که خوابت نمیومد نزدیک نبود تصادف کنیم.
پارسا سرشو لبه ی تخت گذاشت و گفت:عصبیم کرده بودی.
_پس اون روزا که تو با پریسا خانم حرف میزدی منم باید عصبی میشدم.
پارسا سرشو اورد بالا و زل زد تو چشام و گفت:با مهدی چی میگفتی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:هیچی.
پارسا بلند شد و نشست لبه ی تخت و گفت:به خاطر هیچی درو بستین...چی بهم میگفتین؟
_درباره ی کوه و
حرفمو قطع کرد و گفت :دروغ نگو..به من دروغ نگو..ما میخوایم با هم یک زندگی بسازیم.
تا کی اون سرم داد میزد..تا کی اون از من توضیح میخواست..اخمی کردم که ابروهام رفت توی هم و گفتم:زندگی بسازیم؟ما تا اخر ماه دیگه باید از هم جدا شیم..نمیخوام این ضد و نقیض بودنتو...لحظه ای قربون صدقم بری و بعد سرم داد بکشی..ما باید جدا شیم..
پارسا حیرت زده نگاهم کرد و گفت:جدا بشیم؟
_قرارمون که یادت نرفته..
میخواستم لال بشم و بر خلاف علایقم حرفی نزنم...پارسا بلند شد و گفت:باشه جدا میشیم..فقط به خاطر تو
دیگه حرفی نزد و از اتاق خارح شد و درو بست ...زیر لب گفتم:نه پارسا.
ولی پارسایی نبود که صدامو بشنوه...نه تیام گریه نکن ..اینم مثل بقیه دعواهاتون میگذره ..لعنتی گریه نکن..بغضم عذابم میداد.
به پام نگاه کردم ..شاید اگه سالم بود میدویدم دنبال پارسا و خیره تو عسلی چشاش میشدم و گفتم:پارسا....نرو
ولی نه پام...نه غرورم اجازه داد.دهنم باز شد و حرفایی که از سر حرص بود نه واقعیت رو گفتم...مامان برام شام اورد ولی نخوردم و زود خوابیدم..کل شنبه رو تو اتاق خودمو حبس کردم و درس خوندم..ساعت 10 و نیم شب بود ...گشنم بود از صبح تا این ساعت فقط ناهار خورده بودم..کتابم توی دستام بود و خسته بودم3دور کرده بودم..خودمو روی تخت دراز کردم که در باز شد و فرهاد خندون اومد تو و گفت:خانم علیل چطوره؟
فقط نگاهش کردم که تلفن رو به سمتم گرفت و بلند گفت:مجنونه با لیلی کار داره...گوشی رو ازش گرفتم ...فرهاد خارج شدم..میدونستم خودشه ولی به جای سلام گفتم:الو
_سلام.
_سلام...خوبی؟
_بد نیستم..پای تو چطوره؟
_درد میکنه.
_چه قدر؟
_کم.
_قرص مسکن بخور.
اروم و با فاصله حرف میزدیم..انگار هردومون حرفامونو مزه مزه میکردیم..


_خوردم اثر نکرده.
_بخوابی خوب میشه.
_مامانم همینو میگه.
_امتحانو خوندی؟
_اره...3دور
خندید و گفت:20 رو گرفتی پس..با یک عالمه نفرین از طرف بقیه.
نخندیدم و منتظر حرف بعدیش شدم.گفت:امروز خوش گذشت؟
میخواسنم راستشو بگم و بگم:(امروز بدترین و کسل کننده ترین روز عمرم بود.
ولی گفتم:بدک نبود..کاری داشتی؟
_اره.
_چی کار؟
_ساعت چند میری مدرسه؟
_تو امتحانا باید 8 اونجا باشیم.
_باشه پس 7 و نیم ..دمِ خونتونم.
خوشحال گفتم:چی ؟
_میام دنبالت..با اون پا که نمیتونه بری مدرسه...میتونی؟
_اخه خونه تو کجا خونه ما کجا...واقعا حالا
_بله.
میخواستم بگم خیلی دوست دارم ..تو بهترین ادم روی کره ی زمینی ولی چیزی نگفتم ..اومدم ازش تشکر کنم که صدایی ظریفی تو گوشی پیچید:
"پارسا جان..شام سرد میشه ..
قلبم جانم ..روحم ..تا مرز سکته پیش رفت و نزدیک بود فریاد بکشم..

پارسا که فکر کرد من صدارو نشنیدم گفت:کاری نداری؟
من کاری ندارم ولی انگار تو پارسا کار زیادی داشت.
صاحب صدا کی بود..کی میتونست باشه...چرا صدا برام غریب بود..
_نه
تلفن رو قطع کردم و گذاشتم روز زمین و رفتم زیر پتو..سعی داشتم از دست فکر های مزاحم فرار کنم..میخواستم فکر کنم توهم بوده ..و هیچ دختری نبوه.
+++
صدای مامان تو گوشم پیچید:تیام...صبحه پاشو...پاشو...تیام...
پتو رو کنار زدم و سرمو بیرون اوردم.
با کمک مامان لباسامو پوشیدم و به زور صبحونه خوردم..همه از خواب بیدار شده بودن.فرهاد کمکم کرد تا سوار ماشین پارسا بشم..خشک گفتم:سلام
با لحن شیرینی و سر حالی گفت:سلام..تیام خانم..خوبی؟
منم جای اون بودم شاد بودم..منم دیشب دختر که براش شام درست کرده بود بودم الان خیلی خوشحال و شاد بودم..دوباره صدای دختره پیچید تو گوشم. و سوال پارسا تکرار شد:خوبی؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم:نه اصلا..
_دیشب نذاشتی خداحافظی کنم.
_کارای مهم تری داشتی.
_چه چیزی مهم تر ازتو..تازه میخواستم بابت جمعه ازت خداحافظی کنم...
_مهم نیست..
حرفی نزد و پیچید داخل خیابون مدرسه و روبه روش ایستاد و گقت:ساعت چند امتحان تموم میشه؟
تلخ گفتم:معلوم نیست.
دستم رفت سمت دستگیره و خواستم بازش کنم که پارسا دست دیگمو گرفت و زل زدیم تو چشای هم..من غرق عسلش شدم و اون غرق سیاهی چشام.
گفت:تیام...چیزی شده؟
دروباز کردم و گفتم:هیچی...هیچی.
خواستم پیاده بشم که سریع پیاده شد و اومد طرفم و کمکم کرد..عصاها زیر بغلم بود ولی بودن پارسا بهتر بود ..بهش تکیه میکردم..
دم ِدر گفتم:میرم تو دیگه.
_بزار از پله ها کمکت کنم.
_اگه کسی ببینتت چی میگی.
_شما بیا
از پله ها رفتیم بالا و من رفتم داخل کلاسم و پارسا سریع مدرسه را ترک کرد..باران و سوگل مثل همیشه در حال پچ پچ بودن خبری از شیدا نبود...قضیه شیدا تو ذهنم مرور شد..کیف رو گذاشتم و گفتم:سلام.
هر دو سر بلند کردن وسوگل گفت:سلام.
باران :واه..پات چی شده؟
سوگل چشمش تازه به پام خورد و گفت:چی شده تیام.
قضیه رو براشون تعریف کردم و گفتم:از شیدا چه خبر؟
قضیه رو براشون تعریف کردم و گفتم:از شیدا چه خبر؟
باران گفت:مدرسشو عوض کرد.
_وسط سال؟مگه میشه؟
_باهزار بدبختی...پریشب به من زنگ زد با گوشی شاهین....زار زار اشک میریخت و میگفت پشیمونه..میگفت غلط کرده ولی مادر پدرش به حرفش توجه نمیکنن.
سوگل گفت:اصلا نمیتونم باور کنم.
_منم/
همه سرجا ها نشستند و امتحان شروع شد...خیلی اسون بود به نظرم...البته درسشو در طول همون چند ماه باهامون زیاد کار کرده بودن..ساعت11 امتحان تموم شد..عصامو زدم زیر بغلم و همراه باران از مدرسه خارج شدیم..باران گفت:واقعا الان که دارم فکر میکنم میفهمم حسام خوبیه منو خواسته که هی میگفت به خونواده ها بگیم...
بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــوق
باران چرخید و منم به هر زحمت چرخیدم و به پشتم نگاه کردم...باران گفت:اِ...نامزدتون..
و دستمو کشید و رفتیم جلو هنوز از دست پارسا عصبی بودم..باران گفت:سلام.
پارسا:سلام...شما باید....باید..
باران :بارانم..
_ببخشید..باران خانم.
باران خندید و گفت:خواهش میکنم..
پارسا نگاه از باران گرفت و به من خیره شد و گفت:سلام عرض شد..
همونطور که به خیابون نگاه میکردم گفتم:سلام..
_خوبی؟پات خوبه؟
میخواستم جلوی باران بگم:چند بار میپرسی از صبح.
_اره خوبه.
پارسا :بشینین دیگه.
روبه باران شدم و گفتم:بیا برسونیمت باران.
_زحمت میشه.
باخنده گفتم:زحمت چیه..بشین بینم..
_خودم میرم..
به زور نشوندمش و خودمم نشستم..باران ادرس خونشونو داد و پارسا با راهنمایی منو و باران شروع به راندن کرد.
به سمت باران مایل نشسته بودم تا اونم بتونم ببینم..
باران لبخند ظاهری زده بود.گفتم:حالا شیدا میخواد چیکار کنه؟
_درس خوندن تو یک مدرسه معمولی و قبول شدن در یک رشته معمولی.
گفتم:شیدا تو همین مدرسه به این خوبی بود درسش خوب نیود..اگه بره یک جای دیگه چی میشه.
باران گفت:اگه به ما میگفت حداقل کمکش میکردیم
به نیمرخ پارسا نگاه کردم..معلوم بود به حرفامون گوش نمیکنه..خوشم اومد فضول نبود.
باران ادامه داد :ما براش مثل یک دوست واقعی نبودیم.
باران رو پیاده کردیم و بعد از خداحافظی مفصل راه افتاد..به سمت خونه نمیرفت..با همون لحن سرد گفتم:کجا میری؟
_چند دقیقه هم برای شوهرت وقت نداری؟
از لحنش خندم گرفت ولی چیزی نگفتم که گفت:میریم خونه من...ناهاری میخوریم و
دیگه طاقت نیاوردم و وسط حرفش گفتم:تو با هر کی دیشب شام خوردی با همون بخور.
پارسا سریع ماشین رو کنار پارک کرد و خیره به من شد و گفت:چی گفتی تیام؟
خیره شدم تو عسلی چشاش که دیگه برام استرس اور نبود.. و گفتم:دیشب با یک دختر شام میخوری و اون هبت میگه شامت سرد نشه..حالا میای دنبال من که باهم ناهار بخوریم...چند تا چندتا اقا پارسا.....رودل نکنی.
پارسا با عصبانیت سرم داد زد:میفهمی چی داری میگی؟
پام درد گرفت...احساس کردم استخوناش دارن کنده میشن..چشامو از درد فشردم که پارسا گفت:دیشب فقط بهار اومده بود پیشم..
درد...اسم بهار....فریاد پارسا..همه چی دست به دست هم داده بود که اشک من در بیاد...زیر لب گفتم:بهار!
_گفته بودم که درباره کار ازم مشاوره میخواد.اون شب ساعت 10 سرزده اومد خونه..منم که نمیتونستم بیرونش کنم..میخواستم تا قبل 11 هم زنگ بزنم به تو که نخوابی...بهار به اصرار خودش از بیرون شام سفارش داد...وای تیام من اونجا همه فکر و ذهنم پیش تو بود..
ایا راست میگفت...دروغ میگفت...اون منو دوست داشت؟..اون واقعا به فکر من بود.
پاشو اروم از روی کچ فشردم که پارسا گفت:به خاطر این باهام سرسنگین بودی...به خاطر این باهم قهر بودیم...
نگاهش نکردم وزل زدم به کچ پام..پارسا سرشو جلو اورد و گفت:تو حسودیم بلدی بکنی!
و طبق عادت همیشه بینیمو فشرد...یک نگاه معمولی بهش انداختم که گفت:تیام..دقت کردی ما یک روز بدون دعوا نمیتونیم باهم باشیم..
اروم گفتم:تقصیر توئه.
دستمو گرفت تو دستش..چه قدر داغ بود...گفت:حالا میای برای بخششم بریم ناهار خونه ما بخوریم؟
_اگه قول بدی دیگه تکرار نشه...
صورتشو اورد جلو و خواست بوسم کنه ...که صدای بوق ماشین پشتی اونو به خودش اورد.جای بدی ایستاده بود..ماشین رو روشن کرد و رفت به سمت خونه...
ارزو میکردم که ملینا رو اونجا نبینم...از اینکه پارسا بدون اینکه ازش توضیح بخوام بهم توضیح داده بود...خوشحال بودم..پارسا ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد و پیاده شدیم..کمکم کرد که سوار اسانسور شم..اونجا هم صاف نمیتونستم بیاستم..و پارسا زیر بازوم رو گرفته بود...
وارد خونه شدیم..اولین چیزی که منو به شُک برد دیدن چیزی که روی اُپِن اشپزخونه بود.
وارد خونه شدیم..اولین چیزی که منو به شُک برد دیدن چیزی که روی اُپِن اشپزخونه بود.
یک جا سیگاری...اونم پُر
_ماله کیه؟
پارسا هُل گفت:ماله..ماله بهار.
نشستم روی مبل و گفتم:چرا هُل شدی؟
ریلکس گفت:نه بابا..
پامو دراز کردم که پارسا گفت:چیزی میخوری؟
ذهنمو در گیر جا سیگاری نکردم شاید من سخت میگرفتم.گفتم:چی داری؟
جلو اومد و نشست لبه ی مبل و گفت:یک چیز خوشمزه!
با خوشحالی گفتم:چی؟
صورتشو اورد جلو و گفت:یک بوس خوشمزه.
با شیطنت گفتم:یکدونه که سیرم نمیکنه..
پارسا بینیشو گذاشت روی پیشونیم و گفت:من یک کاری میکنم که سیر سیر بشی...و یکدونه روی پیشونیمو بوسید..برق شیطنت پارسا منوهم وادار میکرد چیزی بگم:
_اینکه گشنه ترم کرد.
پارسا رفت عقب و خواست دوباره صورتشو بیاره جلو که پاش رفت روی پای شکستم..از درد جیغ کشیدم:ایییییی پام.
پارسا سریع عقب رفت و گقت:چی شد؟
_هیچی فقط نزدیک بود همون دوتا استخون که بهم وصلن هم جدا بشن.
پارسا زیر لب گفت:خدا نکنه
و صورتشو جلو اورد تا بوسم کنه که با کف دستم سینشو عقب دادم و گفتم:برو یک چیزی بیار شکممونو سیر کنه نه عشقمونو
پارسا سریع رفت تلفن رو برداشت و گفت:چی سفارش بدم؟
_خسته نشدی اینقدر غذای اماده خوردی؟
_خانمم که پاش شکسته چیکار کنم..
نگاهی بهش کردم و گفتم:من میگم تو درست کن..
شروع کرد به درست کردن غذا...فقط میخندیدم..پارسا هر چیزی رو میاورد جلو تا من بو کنم..نمیتونست تشخیص بده..
ناهار رو گذاشت روی گاز تا اماده شه و خودش اومد کنارم..منم کتاب امتحان بعدیم تو دستم بود و داشتم میخوندم..
پارسا کنارم نشست وگفت:مامان اینا دلشون برات خیلی تنگ شده.
با یاداوری چهره بشاش و چشای عسلی هستی خانم لبخندی زدم و گفتم:منم همینطور.
_بریم تهران؟
با تعجب گفتم:تو امتحانا
؟
_تو که ماشاا...زرنگی...یک امتحان اسون..اصلا درسشو خودم باهات کار میکنم..طفلکیا گناه دارن.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:حالا ببینیم..
_پس برای اخر هفته بلیت میگیرم..2یا 3روزه میریم...5شنبه امتحان داری؟
_نه.
_شنبه چی؟
_نه ولی امتحان 1 شنبمون خیلی سخته.
پارسا روی موهامو بوسه زدوگفت:برای تو که سخت و اسون نداره..
خواست بلند بشه که گفتم:تو مگه کار و دانشگاه نداری؟
_شرکت چند روزی تعطیله از هفته دیگه 2شنبه دوباره اغاز به کار میکنیم..دانشگاهم صبح کلاس داشتم ..عصرم 4تا 8 دارم.
دوباره اومد بلند بشه که با یک لحن کشداری گفتم:پارسا.
دوباره نشست و زل زد تو چشام و گفت:اگه بخوای هی صدام کنی غذامون میسوزه ها.
لبخندی زدم و بی خیال حرفی که میخواستم بزنم گفتم:باشه..پس برو که نسوزه.
لبخندی زدم و بی خیال حرفی که میخواستم بزنم گفتم:باشه..پس برو که نسوزه....پارسا رفت داخل اشپزخونه ومنم غرق درس شدم..نفهمیدم په قد رگذشت که پارسا صدام کرد..
_تیام..ناهار.
عصامو برداشتم و لنگون لنگون رفتم به اشپزخونه.روی اُپِن غذا رو چینده بود همراه سالاد و ماست و خود غذا .
نشستم روی ثندلی و گفتم:به به عروس خانم چه کرده.
پارساخندید و گفت:بکشم.
_پام شکسته ..دستم که نشکسته..ولی حالا چون اصرار میکنی.
پارسا دوباره خندید وغذا ریخت و گفت:همینجوری منو ودیونه کردی..
خودمو به اون راه زدم که مثلا صداشو نشنیدم و شروع کردم به خوردن غذا و گفتم:چه کردی..دیگه وقتشه عروست کنم.
پارسا اینبار نخندید و خیره شد تو چشام و گفت:من تورو هیچ وقت از دست نمیدم.
غذا که تموم شد..پارسا به اصرار گفت برم روی تخت دراز بکشم چون روی مبل سختم بود..خودشم رفت داخل هال و شروع کرد به درس خوندن..ازلای در نگاهی به پارسا کردم که واقعا غرق درس بود.گفتم:پسر خرخون ندیده بودیم که دیدیدم.
پارسا صدامو نشنید چون حتی سروش بالا نیاورد...منم که خیلی خوابم میمومد ..پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم و خوابیدم
نمیدونم ساعت چند بود که با صدای بسته شدن در بلند شدم...هوا هنوز روشن بود..یک ورقه کنارم بود برش داشتم
تیام جان..
کلاسم الان شروع میشه..
ساعت 8 میام..
خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم...
میتونی تا ساعت 8 باشی که من بیام...
میتونی هم..
بهتره باشی..
پارسا(به نظرت کی دیگه به غیر من برات نامه میزاره)
با خوندن جمله اخرش خندیدم و از جام بلند شدم...و رفتم به دستشویی و صورتم رو شستم....
نمازمو خوندم و نشستم پای درس..ساعت حدود 6بودکه زنگ خونه به صدا دراومد..با تصور اینکه شاید کلاس پارسا کنسل شده و اون برگشته خونه رفتم دمِ در...درو باز کردم و لبخندم و روحیم و همه چیم از بین رفت و خشک به ملینا خیره شدم و گفتم:سلام
_پارسا هست؟
_کاریش دارین؟
ملینا عصبی گفت:هست یا نه؟
_نه ولی اگه کاری از دست من برمیاد..میتونم..
حرفمو قطع کرد و گفت:ببین دختره....به پارسا بگو..3بسته سیگاری که ازم گرفتی رو بیاد پس بده..بهش بگو دیشب مهربونی کردم که بهت دادم..بهش بگو حالش خراب شد دیگه پیش من نیاد...
با همون پای شکسته تکیم از دیوار جدا شد و سر خوردم روی زمین...ملینا خشمناک نگاهم کرد و گفت:بهش بگو من امروز برمیگرم تهران..ساعت 10 شب پرواز دارم..یا پوله اون 3تا روبیاد بده..یا خودشونو.
اینو گفت و درو محکم بست.اشک هجوم برد به چشمم..
پارسا...سیگار....سیگارِملینا. ...پارسا...بهار...شب...سیگار...
چه کلمات وحشتناکی توی ذهنم وول میخوردن
پارسا...بهار...شب..شام...سیگار. ..ملینا..3بسته سیگار...حالِ بد پارسا...شب...بهار که خواهرش به هرزگیش اعتراف کرد..
سرمو گرفتم و خواستم جیغ بکشم..این کارا یعنی چی پارسا...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۰۳
کنارش یک زن گندمی با چشم و ابروی مشکی ایستاده یود صورتش چیزه خاصی نداشت..اسمش فرزانه بود و همراه نامزدش اومده بود ..
و یک پسر ریزه میزه کوتاهِ سیاه که قیافه جالبی نداشت به اسم شهنام .
اون طرف دختری که با پارسا گرم گرم گرفته بود ...
بهروز دستشو برد پشت کمر دختره و اونو جلوی من اورد..دختره به این رفتار بهروز هیچ اعتراضی نکرد و چیزی نگفت .
حالا میتونستم صورت دختره رو بهتر ببینم ..
پوست گندمی و چشای سگ دار مشکی با مژه هایی که به لطف ریمل برگشته بودند..
بینی عروسکی و لبهای قلوه ای.قد بلند بود و به لطف مانتوش خوش هیکل..
با غیض نگاهم میکرد انگار داشت به وسیله دور ریختنی نگاه میکردچه قدر اون لحظه با اون همه نگاه احساس دلتنگی کردم..دست داد چه حس غریب تری بود وقتی دست پارسا از دستم جدا شد .. و چه قدر وحشتناک وقتی بهروز گفت:
_تیام جان از این طرف.
پارسا نیم نگاهی هم به من نکرد...
همگی به راه افتادیم..بغض سختی به گلوم چنگ زد.در راه فقط ژیار و بهروزهم دیگه رو اذیت میکردن که باعث میشد همه بخندن..صدای پچ پچ پارسا و دختره هم میومد و وقتی دختره ریز ریز میخندید قلبم اتش میکشید..من ساکت راه میرفتم و سنگ هایی که جلوی پام بودن رو شوت میکردم،پارسا 2 یا 3 قدم همراه دخترک از من جلوتر بود..احساس کردم کسی کنارمه...سونیا بود.
لبخندی زد و و گفت:دوستین؟
نگاهی بهش انداختم و گقتم:با کی؟
_همون پسره ،و به پارسا اشاره کرد
_نه نامزدمه.
ابروهاشو بانمک انداخت بالا و گفت:نامزد وای...مگه چند سالته؟
_17
سونیا بلد گفت:واقعا.
اونقدر صداش بلند بود که کامران چرخید و نیم نگاهی بهش کرد و بعد به من نگاه کرد
گفتم:توچند سالته؟
_من فکر میکردم از همه کوچیک ترم..من 19 سالمه.. و خواهرم بهار 25 ساله.
_خواهرت چرا نیومد؟
سونیا به دخترکی که همراه پارسا قدم برمیداشت اشاره کرد و گفت:اوناهاش.ما 1ماهه به خاطر کار بابا اومیم مشهد..
با حسرت نگاهی به پارسا و بهار انداختم و گفتم:انگار همو میشناست.
با صدای بهروز که گفت:موتوره بیاین کنار.دست سونیا رو گرفتم و کشیدم به سمتم همون موقع تداخل یافت با دست پارسا که داشت دست بهار رو میکشید..
سونیا گفت:معرفی نمیکنی؟
_تیامم.
_تیام جان..من قبول دارم که تیام زیباست و دل هر پسری رو میربایه ولی پارسا هم زیباست و دل هر دختری رو..بهتره یک کاری بکنی..بهتره زیاد گرم نگیرن..
از اینکه سونیا درکم کرده بود خوشحال گفتم:چیکار کنم؟
سونیا به سمت پارسا هُلم داد و گقت:قلبشو بدزد تا ندزدیدنش..
لبخندی بهم زد ...لبخندش بهم انرژی داد و رفتم جلو..
دستمو دور بازوی پارسا قفل کردم و گفتم:معرفی نمیکنی پارسا جان؟
بهار به من نگاه نمیکرد و نگاهش بین کوه های اطراف و پارسا میچرخید..
پارسا گفت:یکی از دوستان دانشگاهی،البته از بچه های تهران
لبخندی زدم و بهروز همون موقع گفت:بچه ها خسته شم بشینیم چطوره؟
ژیار گفت:پیرزن....نون نخورده انگار.
همه موافقت کردن و روی نیمکت ها نشستند..بهار ایستاده و منو پارسا و سونیا نشسته بودیم..پارسا خواست برای بهار بلند بشه

همه موافقت کردن و روی نیمکت ها نشستند..بهار ایستاده و منو پارسا و سونیا نشسته بودیم..پارسا خواست برای بهار بلند بشه که دم گوشش خوندم:اگه بلندشی دیگه هیچی.چون داشتم دمِ گوشش حرف میزدم و یک دفعگی برگشت..فاصلمون خیلی کم بود.تو چشام زل زد و گفت:همیشه از این فاصله باهام حرف بزنی گوش میکنم.
خودمو عقب کشیدم و گفتم:
_تو از هر فاصله ای باید گوش کنی..
صدای خنده از نیمکت بغلی بلند شد و سریع بهروز از جاش پرید و سمت ما اومد و ژیار هم به دنبالش ..ولی ژیار کنار کشید و بهروز همون وسط ایستاده بود و مسخره بازی درمیاورد..
بادیدن موتوری که میومد ترسیدم هیچ کس حواسش به موتور نبود ...و اینکه بهروز دقیقا مقابل موتور بود..موتوری هم مشغول صحبت با تلفنش بود..وقتی برای صدا کردن بقیه نبود..موتور نزدیک تر شد و من...و من اون لحظه به سرم زد و از جابلند شدم و رفتم جلو و دست بهروز رو کشیدم و رفتم عقب..تقریبا پرت شدم عقب..کمرم خورد به فلز اهنی نیمکت...و بهروز کل وزنش افتاد روی پام..موتور هم چرخی خورد ولی چیزی نشد..پارسا سریع جلو اومد و وحشیانه بهروز رو از روی پام بلند کرد و تو چشام زل زد و گفت:چی شد؟
میخواستم داد بزنم یعنی نمیبینی...ولی چیزی نگفتم و از درد اشکام سرازیر شد...پارسا گوشیشو دراورد و گفت:الان زنگ میزنم اورژانس گریه نکن تیام...
و از من دور شد...سونیا کنارم زانو زد و بهروز در حالی که پاشو میمالید بالای سرم ایستاد..
سونیا سرمو توی بغلش گرفت و گفت:گریه نکن دختر...
پارسا با یک لیوان اب بالای سرم ظاهر شد و بعد نشست کنارم...از اینکه الان اینجا بود خیلی خوشحال بودم..از اینکه دیشب فهمید میخوام برم کوه...از وجودش از خدا متشکر بودم..
با لحن ارومی گفت:تیامی...گریه نکن..گریه نکن الان میاد امبولانس..توروخدا گریه نکن...
و دستمو گرفت توی دستش..از صدتامسکن برام بهتر بود ..ولی دردی که توی پام پیچیده بود عجیب بود احساس میکردم پام شکسته..پشت کمرم فکر میکنم استخواناش از جا دراومده..با صدای امبولانس..پارسا از جاش بلند شد واز بقیه خواست برن اون طرف...پرستار ها اومدن و منو و گذاشتن توی امبولانس...سونیا گفت:من همراهشون میرم..
پارسا جلو اومد و گفت:تیامی میخوای من باهات بیام....
اروم و با بغض خفه گفتم:نه سونیا هست..
پارسا گفت:پس بیمارستان میام..میرم ماشینو بردارم..پارسا رو دیدم که با دو ازم دور میشد..بهار جلو اومد و با جیغ روبه سونیا گفت:تو کدوم گوری میری؟ها؟
سونیا با اخم گفت:خودم به مامان اینا میگم کجا رفتم...تو نیازی نیست..
بقیه حرفشو خورد..درو بست ..درد پام زیاد بود به حدی که میخواستم جیغ بکشم..
با رسیدن پارسا هم اونجا بود .پارسا اونجابود..پارسایی که تا چند لحظه پیش با یک دختر داشت حرف میزد..پس هنوزواسش مهم بودم...
منو نشوند رو یک برانکارد و بردن تو...از پام حتی خونم داشت میومد..دکتر پس از معاینه گفت که باید عکس بگیرن و منو بردن که عکس بگیرن..

منو نشوند رو یک برانکارد و بردن تو...از پام حتی خونم داشت میومد..دکتر پس از معاینه گفت که باید عکس بگیرن و منو بردن که عکس بگیرن..روی تخت دراز کشیده بودم..پام خیلی درد میکردچشامو بسته بودم..هیچکس پیشم نبود...ساعت یاسد 11...12 ظهر میبود.
یکم چرخیدم..اتاق تاریک بود و هیچکس داخل اتاق نبود..اروم گفتم:پارسا..
هیچ صدایی نیومد..هیچی...با بغضی خفه گفتم:پارسا..
مثل بچه ای شده بودم که از تنهایی میترسید و به کسی که از ته دل دوسش داشت نیاز داشت..چشامو بستم و سعی کردم خودمو به این تنهایی تحمل بدم..پرده ها کشیده شده بود و اجازه نمیداد نور داخل بشه...
چشام داشت برای خواب دوباره گرم میشد که در یکدفعگی باز شدد و یک زن تقریبا میانسال وارد شد..روپوش سفید و مقنعه مشکی..پرستار بود..مهربون گفت:سلام.
_سلام.
برق رو روشن کرد و جلو اومد و تو صورتم خیره شد...و با یک لحن مهربون گفت:گریه کردی دختر جون؟
_نتیجه چی شد؟
_پات شکسته باید 2 هفته ای تو کچ باشه...
_2هفته؟
دستامو گذاشتم روی پیشونیم که باز مهره های کمرم تیر کشید ..پرستار که از نگام دوخت کجام درد میکنه گفت:خداراشکر پشتت چیزی نشده..
سرمو اروم تکون دادم...داشت به سمت در می رفت که گفتم:ببخشید..
برگشت و نگاهم کرد ...انگار میدونست میخوام چی بگم...
گفت:بله؟
_اون اقایی که همراهم بودن رفتن؟
خندید و گفت:برای چی باید فرشته کوچولیی مثل تورو ول کنه و بره...
_پس کجاست؟
_الان میاد همین دور و ورا بود..
با دیدن سایه ای روی زن فهمیدم پارسا..زن کنار رفت و پارسا اومد تو..صورتش خیس بود فکر کنم رفته بود بشوره..با یک لبخند دل نشین گفت:خوبی؟
یکم ناز کردم و گفتم:نچ..
نشست روی صندلی کنارتخت و گفت:به خاطر بهروز پریدی وسط....به خاطر بهروز پات شکست؟
نگاهمو ازش گرفتم..گفت:اونقدر ارزش داشت؟به خاطر منم از این کارا میکنی؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم:تو مثل بهروز احمق نیستی.
خم شد روی صورتم و تو چشام خیره شد و گفت:پات باید 2هفته تو کچ باشه....میتونی؟
سرمو به علامت اره تکون دادم و گفتم:به مامان اینا گفتی؟
_نه حالا بعدا زنگ میزنم..
_سونیا کو؟
_خونوادش مدام بهش زنگ میزدن مجبور شد بره...
مطمئن گفتم:تو خواهرشو دوست داری؟
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۴۴
× بستن تبلیغات