گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

47 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان عشق فلفلی» ثبت شده است

قسمت آخر رمان عشق فلفلی


دیگه کم کم رقص جمع شد و موقع شام شد...جلومون یک ظرف گذاشتن برای دو نفریمون.
پارسا با لبخند نگاهم کرد و گفت:بخور جون داشته باشی.
چپ چپ نگاهش کردم و اون زد زیر خنده..یک تیکه من میخوردم یک تیکه اون ..میخواست کارای مسخره و لوس دربیاره که من بزارم تو دهنش و اون بزاره تو دهنم که گفتم از اینکارا بدم میاد..بعد از خوردن شام ..بخش جالب و بهترین بخش عروسی اومد..عروس کشون..
از جابلند شدیم و کم کم همه داشتن لباس ها شونو میپوشیدن..جلوی در فشفه هوا کردن..انگارچهارشنبه سوری بود...دیگه علاوه بر نگاه های خیره دخترای فامیل نگاه دخترای خیابون هم اضافه شده بود..
البته پسرای زیادی هم روی من خیره بودن..پارسا که نگاه یکیشون را دید گفت:بهش بگو نخورت یک وقت.
نگاهش کردم و با لبخن مسخره ای گفتم:حواسش هست.
پارسا گفت:تو هم حواست به خودت باشه..چون ممکنه که امشب...
جملش کامل نشده بود که صدای فرهاد باعث شد برگردم به عقب.
فرهاد:خب عروس خنگول و دوماد منگول قراره کجا برید؟
پارسا:خونه دیگه.
فرهاد خندید و گفت:نه دیگه نشد..ما برای عروسی خواهرمون برنامه ریختیم..کل شهر رو دور میزنیم بعد میریم خونه.
من :اینطوری همه که نمیان.
فرهاد:همه پایَن .
خندیدم و سوار ماشین ها شدیم..پارسا صدای اهنگ را زیاد کرده بود و بوق بوق میکرد..قطعا اگه گواهینامه داشتم میشستم پشت ماشین ولی حیف از این سن کم.
مروارید رانندگی میکرد و فرهاد از ماشین اومده بود بیرون و میرقصید..پونه هم از ماشین خودشون اومده بود لبه پنجره نشسته بود و دست میزد..خلاصه که خیلی شلوغ بود و خیلی هم خوش گذشت...بعد از کمی گشت زدن تو خیابونا برگشتیم خونه..دم در ایستاده بودیم..بابا اومد جلو و با لبخند گفت:پارسا جان..پسرم.
پارسا نگاهی به بابا کرد و گفت:بله اقا سینا.
بابا:دخترم و میسپرم دست تو...میدونی که بچه است..
فوری گفتم:بابا!!!!
بابا نگاهم کرد و گفت:چیه؟توقع که نداری دروغ بگم.
سرم را انداختم پایین.
بابا گفت:مواظبشی؟
پارسا گفت:مطمئن باشید
بابا بر پیشانی پارسا بوسه زد..بابا کنار رفت و مامان اومد جلو..داشت گریه میکرد ولی اروم اروم..گفت:فقط براتون ارزوی خوشبختی میکنم.
پارسا و من اروم زیر لب گفتیم:ممنون.
بعدش هم فرهاد اومد و یکم مسخره بازی دراورد و اخرش خیلی جدی گفت:پارسا این خواهر خُلم را سپردم دست تو...مواظب باش خل نشی.
مروارید که کنارش بود از خنده ریسه رفت ولی من عصبی نگاهش کردم.
بعد از اون اقا شایان اومد جلو و توصیه هایی به من و پارسا کرد و رفت..
هستی جون با صندلی چرخدار جلو اومد..لاغرتر و ریز نقش تر شده بود...زیر چشماش گود افتاده بود..
اروم گفت:بچه ها.
هردو جلوی پاش زانو زدیم.
من اشکم روی گونم ریخت.من یکی از دستا و پارسا اون یکی دست هستی جون را گرفت..
هستی جون:بهم قول بدید که خوشبخت میشید!
پارسا سریع بوسه ای به دستان مادرش زد و گفت:باید بمونی و ببینی خوشبختیم
هستی جون گفت:میدونی که نمیمونم پس قول بده.
من سرم را روی زانوان لاغرش گذاشتم و گفتم:قول میدم..من قول میدم که با پارسا خوشبخت بشم..
هستی جون به سختی خم شد و بوسه ای بر سر من زد و گفت:پارسا مادر تو قول نمیدی؟
پارسا گفت:چرا قربونت برم الهی..قول میدم.
هردو باهم گونه هستی جون را بوسیدم.هستی جون گفت:پارسا پسرم...مواظب پونه میمونی مادر؟مواظب بابات باشی ها!تیام که باید رو چشمت باشه مادر...قربونت برم...هروقت پونه بهت نیاز داشت بهش برسی.
بعد از این حرفا هستی خانم کنار رفت و عزیز اومد پیشمون..برامون یک سوره از قران خوند و ارزوی موفقیت و خوشبختی کرد.
بعد از اون وارد خونه شدیم..من خونه و ندیده بودم..خیلی قشنگ چینده شده بود..همه چی زیبا بود.
گفتم:وایی اینجا چه خوشگل شده.
پارسا:سلیقه مادر شماست.
خندیدم و نشستم لبه مبل.
پارسا:با این لباست راحتی؟
_نه ولی اصلا حال و حوصله عوض کردنش را ندارم.
پارسا خندید و جلو اومد و گفت:خودم کمکت میکنم.
خواست برای بغل کردنم دستش را جلو بیاره که تلفنش زنگ خورد.
هردو بانگرانی بهم نگاه کردیم که پارسا رفت به سمت تلفنش و گفت:بله؟!
_الو پونه چرا گریه میکنی؟
_چیییییییییی؟چرت نگو...وای نه..باشه الان میام.
من:چی شده؟
پارسا:مامان..
دیگه واقعا نتونست حرفی بزنه و اشکاش شروع به ریزش کردن


سریع مانتو تنم کردم و شالم هم انداختم روی سرم و گفتم:بریم پارسا.
پارسا سریع از خونه خارج شد و منم دنبال سرش رفتم بیرون..تند به سمت بیمارستان میروند.زیر لب قران میخوندم...
بالاخره رسیدیم پارسا دمِ در پارک کرد و سریع پیاده شد..
منم با اون لباس عروس بلند و سنگین دنبالش رفتم.
پارسا اسم هستی جون را به پرستار گفت و به طبقه بالا رفت..با اون لباس رفتن خیلی سخت بود.
پونه روی صندلی نشسته بود وداشت اشک میریخت.اقاشایان سرش را به دیوار تکیه داده بود.
جلو رفتم..پونه سرش را اورد بالا و به من و پارسا نگاهی کرد و از جا بلندشد.فکر میکردم میخواد بره پیش پارسا ولی سریع من را بغل کرد..با صدای هق هقش منم گریم گرفته بود..اروم زیر گوشش گفتم:پا قدم من بد بود؟
با بغض گفت:خرافاتی شدی...
گفتم:پونه!
_چیه؟
_شنیدی میگم دنیا گلچینه!
پونه:اره...یعنی مامان هستی هم چیده.
_دقیقا.
نگاهم چرخید به سمت پارسا روی صندلی نشسته بود و چشماش را بسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود و قطره قطره از چشماش اشک میومد..با صدای جیغ و ناله ای که از سمت دیگه ی سالن میومد.پونه از بغلم دراومد..نگاهم به اونطرف کشیده شد..یک تخت که روش یک نفر خوابیده بود و روش یک ملاحفه سفید بود.
یک زن هم که به نظرم خیلی اشنا میومد داشت دنبالش میرفت..
یک قدم رفتم جلو..زن خیلی به نظرم اشنا اومد..زن رفت کنار و یک مرد از پشتش اومد...مرد غریبه بود ..فکر کردم با کسی اشتباه گرفتم..خواستم برم عقب که دیدم از پشت مرد..یک پسر اومد بیرون.
شاهین......
مغزم به کار افتاد.به سمت شاهین رفتم...لباس سیاه پوشیده بود..ریشش دراومده بود..با صدای گرفته ای گفت:سلام.
دستم جلوی دهنم بود تا از ناباوری جیغ نزنم.
گفت:شما برای چی اینجایید؟
پارسا چند قدم بهم نزدیک شد..
شاهین گفت:شیدا.....
_شیدا چی؟
شاهین:تموم کرد.
نتونستم بیاستم و از پشت افتادم..ولی روی زمین نیوفتادم چون دستهایی منو بین زمین و هوا گرفت..بیهوش شدم و نفهمیدم چی به سرم اومده.
***
_تیام جان!!!عزیزم.
چشمام را باز کردم که نگاهم به مامان افتاد.
مامان بلند صلواتی فرستاد.صدای ناواضح پارسا اومد که گفت:بهوش اومد.
مامان:اره خداراشکر.
چهره پارسا بالای سرم ظاهر شد لبخند مصنوعی داشت و گفت:خوبی؟
حرفی نزدم..پارسا گفت:دو روز اینجایی..اینقدر ضعیف بودی و من نمیدونستم.
_بقیه کجان؟
_اگه منظورت مامان باباتن...که الان از اتاق رفتن بیرون..اگه هم منظورت بابا و پونه که رفتن تهران.
میدونستم همراه جسد رفتن..وای چه وحشتناک بود وقتی جسد کنار اسم هستی جون قرار میگرفت..
به سُرُم بالای سرم نگاه کردم ...قطره قطره میچکید.



3سال بعد....
ظرف سالاد هم کنار کیک و بقیه چیزا داخل یخچال جا کردم و در یخچال را بستم که دوتا دست از پشت دور کمرم پیچید....یک جیغ کوچیک کشیدم و برگشتم و دیدم که پارسااست..بی هیچ سلام و علیکی گفتم:ترسیدم دیوونه.
_سلام
خندیدم و دستاشو از دور کمرم جدا کردم و گفتم:سلام...زود اومدی؟
_بِرَم؟
من که از خدام بود بره چون هنوز نصف کارام برای سومین سالگرد ازدواجم مونده بود.
پارسا مظلومانه نگاهم میکرد ..خندیدم و گفتم:چند بار بگم اونطوری نگاه نکن ...میگم شبیه گربه شِرِک میشی..باز برای من اونجوری کن.
پارسا خندید و خواست به اتاق خواب بره که سریع رفتم سمتش و دستش را گرفتم..نباید میرفت بالا چون اون خرس گنده ای که براش خریده بودم را میدید گفتم:کجا؟
_لباسام را عوض کنم.
_اممم..نه نرو
پارسا:برای چی؟
_چیزه برو یک چیزی بخر.
پارسا یک ابروشو انداخت بالا و گفت:امشب مشکوک شدیا؟
_نه بابا ....چیزه برو پنیر بخر...
_پنیر؟امروز صبح قالب گندش را جلوم گذاشتی ...
_خب خوردم.
پارسا ریز بینانه نگاهم کرد و گفت:به اون بزرگی..؟کجات جا کردی..تو که لاغری...
و نگاهی به شکمم کرد و یک دفعگی چشاش درشت شد و گفت:واییییییی.تیام..شوخی میکنی...یعنی من بابا شدم؟جون من؟واییییی فکر کن پونه بفهمه که عمه میشه.
تند گفتم:چی داری میگی؟برو پنیر بخر با نون حرفم نزن..
_بزار کیفم را بزارم تو اتاق.
کیف را از دستش کشیدم و گفتم:نیازی نیست برو.
پارسا ازخونه خارج شد..منم سریع ساعت استیل و خرسی که خریده بودم را گذاشتم روی میز..کیکم اوردم و شمع ها را گذاشتم روش و کبریت را گذاشتم کنارش...نگاهم را دوختم به شمع و این سه سال را دور کردم...
بعد از مرگ هستی جون..به مدت یک ماه عزای عمومی بود بین من و پارسا..اینقدر هردومون ناراحت و کسل بودیم که حد نداشت..کم کم عادت کردیم..من نشستم پای درس و بکوب خوندم..البته سال اول دانشگاه قبول نشدم ولی سال دوم یکی از دانشگاهای خوب و دولتی تهران قبول شدم..و همراه پارسا به تهران اومدیم...اینطوری بیشتر حواسون به پونه و اقا شایان بود..مخصوصا اینکه پژمان و فریبا همراه پسرشون برای همیشه رفتن خارج زندگی کنن..
اتفاق خیلی خوبیم افتاد..به دنیا اومدن رادمهر بود فرزند فرهاد و مروارید از شنیدن این خبر اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت..چند روز دیگه 1ساله میشه..
خاله زیبا فعلا نامزد کرده،پسره رو خیلی دوست داره ولی پسره معتاده..خاله ماهم شانس نداره...اتفاق دیگه ای که افتاده..ازدواج مهدی بود..با یک دختری اشنا میشه و عاشق و دلباختش..اونطوری که من این و میخوام و بدون این میمیرم...بعد از ازدواجشون..فهمیده دختره شیشه میکشیده،دختره هم از مهدی یک مقدار پول کلاهبرداری میکنه و یکراست میره به کانادا....الان مهدی هست و یک دنیا بی چاره گی.
پونه هم که هرچی براش خواستگار میاد رد میکنه..سلیقه نداره این دختر...
نگاهی به لباسام کردم..رفتم داخل اتاق و لباسام را عوض کردم یک رنگ و لعابی هم به صورتم دادم و از اتاق خارج شدم..همون موقع صدای در اومد ..رفتم دمِ در..پارسا با دیدن من گفت:من و فرستادی که خوشگل کنی؟
ظرف پنیر را ازش گرفتم و گذاشتم روی اُپن و برگشتم..انگار دیدن کیک شوک زده اش کرده باشه گفت:تیام چه خبره؟
جلو رفتم و با خنده زل زدم بهش و گفتم:سومین سالگرد ازدواجمون مبااااااارک.
بازوهام را گرفت و سرش را جلو اورد و پیشونیش را گذاشت رو پیشونیم و
گفت:عزیزم...خوشگلم..زندگیم..م ایه خوشبختیم...سومین سالگرد باهم بودن مبارک....


پــــایـــان
|هانیه.الف|
بهار 1392
92-2-21

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۲۱
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ