گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان
  • ۲۰ فروردين ۹۳، ۱۴:۵۰:۵۲ - zahra
    very nice

31 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان عاشقانه» ثبت شده است

نویسنده parastoo_n از کاربران http://www.forum.98ia.com


خلاصه :

به نام خدا :
دوست دارم اول از یه سوال ساده شروع کنم ..
انتقام چیه؟
من که میگم انتقام چیزی که آدم بخاطر از دست دادن یه چیزی توسط یه کسی ، می خواد که اونو ازش پس بگیره.. در واقع می خواد که طرف تقاص پس بده ..
حالا این انتقام می تونه انتقام از دست دادن یه نفر باشه .. مثلا از دست دادن عزیزترین کس توی زندگیت .. کسی که سالها به دنبالش می گشتی و با چنگ و دندون به دستش آوردی ولی یه نفر میاد و اونو در عرض یه لحظه ازت می گیره ...
حالا عشق چیه؟
به زبان ساده می گم عشق یعنی دوست داشتن یعنی تمام زندگیت یعنی کسی که حاضری به خاطش از تمام زندگیت بگذری.
حالا بین چه کسایی عشق به وجود میاد؟
بین همه کس و همه چیز !
مثل عشق خار به گل یا عشق سنگ به دریا ...و یا عشق یه پرنده به دیگری ... یا یه مرغ عشق به مرغ عشق دیگه... یا عشق زن و شوهر ... و یا عشق بین پدر و مادر و فرزندان .. یا عشق بین برادر با برادر یا خواهر با خواهر .. ویا بین برادر و خواهرو یا عشق خدا به انسان و بلعکس .. ویا حتی عشق بین یه دزد و یه پلیس.....


رمان دزد و پلیس - قسمت اول

پامو یکم بیشتر روی پدال گاز فشار دادم.
تنها یه فشار کوچولو روی گاز کافی بود که شتابش بیشتر بیشه.
فراری مشکیمو لابه لای ماشینای بزرگراه به حرکت درمیاوردم. نباید می ذاشتم از دستم در بره...
سرعت جفتمون زیاد بود زیاد تر از حدی که اگه یه نفر به ماشین می خورد شیش هفت متر اونطرف تر پرت می شد. با دست فرمونی که تو این سال ها بهتر بهتر شده بود - و با جرئت می تونم بگم تو ماشین روندن تو ایران تک بودم-
از بین ماشینا رد می شدم و سعی می کردم خودمو بهش برسونم.
فاصلم باهاش خیلی کم بود.
یک دفعه صدای آزیر ماشین پلیس حواسم پرت کرد. از تو آیینه به عقب نگاه کردم. بیشتر از چهارتا ماشین پلیس پشت سرم بودن. حتما به خاطر سرعت فوق العاده زیادم و فرار از دست اون چندتا مامور پلیس بزرگراه بود.
– راننده فراری ! بزن کنار ! هرچه سریع تر بزن کنار !
یکیشون داشت از بغل بهم نزدیک میشد. پامو بیشتر رو پدال فشار دادم و سرعتمو بیشتر کردم.
حواسم جمع سانتافه ای که داشت از دستم در می رفت کردم. نباید از دستش می دادم. یعنی این تو کارم نبود. تا حالا هیچ کس نتونسته بود از دست آترین فرار کنه .
ماشینای پلیس بهم بیشتر نزدیک می شدن. گوشیمو از صندلی کناریم برداشتم و شماره ی آرمین گرفتم. بعد از چندتا بوق جواب داد.
– بله؟
- الو آرمین منم! یه چند تا مزاحم پشتمن. می خوام هرچه سریع تر شماره فرماندشونو برام گیر بیاری. بجنب.
– باشه بزار گیرت بیارم. الان دوربینای بزرگراه چک می کنم و به مرکز خبر میدم...
– بدو.
–.... آهان خیله خوب! پیدات کردم. شماره رو برات پیدا می کنم.
تلفن قطع کردم .
حواسم به سانتافه دادم.
باید هرچه سریع تر شماره این پلیسرو گیر میاوردم دیگه داشتن می رفتن رو اعصابم.
– فراری مشکی ! هرچه سریع تر بزن کنار!
فکر کن یه درصد! نمی ذارم این سوژه رو ازم بگیری.
هیچ کس این حق نداره! گوشیم زنگ خورد. بدون معطلی برش داشتم .
– بگو!
- سروان مرادی هستم از ..
نذاشتم ادامه بده .
– ببین جناب سروان من الان توی یه موقعیت حساسم و نیرو های شما بدجوری مزاحم منن! اگه تا یه دقیقه دیگه از اینجا نرن من می دونم و شما!
- بله قربان! .
تلفن قطع کردم و پرتش کردم روی صندلی. همیشه از آدمای مزاحم بدم میومد. به خصوص تو این موقعیتا.
سانتافه تو جاده خاکی پیچید .
منم به خاطر سرعت زیادم نمی تونستم ترمز کنم برای همین ترمز دستی پایین دادم و فرمون شکوندم.
عاشق این کار بودم.
دوباره پامو رو پدال فشار دادم. ماشین دوباره سرعت گرفت. یه چند کیلومتری که رفتم یه صدایی باعث شد دوباره از تو آیینه عقب نگاه کنم.
اوووف! خدای من ! گوشیرو برداشتم و شماره آرمین گرفتم.
– بله؟ - وصلم کن به مرادی!
بعد از چند لحظه صدای مرادی تو تلفن پیچید.
– بله؟
سرش داد زدم : مگه من نگفتم نیروهاتوبردار؟ هان؟
- جناب دستور ...
– دستور هر کی هست. ببین جناب یا همین الان نیروهاتو مرخص می کنی یا ...
– الو نوذری؟ گوش کن من به مرادی دستور دادم.
– ببنید جناب سرهنگ، احترامتون واجب ولی این سوژه ی منه پس من ..
– اینجا فرمانده عملیات منم پس حرف نزن و ماموریتتو انجام بده!
تلفن قطع شد. تلفن با عصبانیت تمام به بیرون پرت کردم.
لعنتی.. اگه مافوقم نبود درجا با یه گوله راحتش می کردم.
فقط خدا خدا کن که سوژه از دستم در نره. مرتیکه عوضی!
سانتافه لب پرتگاه ایستاد.
منم سرعتمو کم کردم و یکم عقب تر پارک کردم.
بیسممو از تو داشبورد برداشتم و تو گوشم گذاشتم.
این درواقع همون بیسیم پلیس بود ولی در مقیاس خیلی کوچکتر و پیش رفته تر.
به عقبم نگاه کردم . ماشینای پلیس داشتن نزدیک می شدم. کف دستمو به طرفشون گرفتم که یعنی وایستین. اونام همین کار کردن و در ماشینارو باز کردن و اومدن بیرون و پشت در ماشینا رویه یه زانوشون نشستن و اسلحهاشونو به سمت سانتافه گرفتن.
برگشتم سمت سانتافه.
اسلحم از تو جاش درآوردم و آمادش کردم و دستم گرفتم. چون ماشینم به حالت کج پارک شده بود یعنی یه طرف ماشین سمتش بود می تونستم به عنوان پناه گاه ازش استفاده کنم.
با یه حرکت از ماشین پیاده شد واسلحه به دست در به سمت در عقب ماشین رفت و دختر رو یا همون گروگانش بیرون آوردم و اسلحه رو رو شقیقش گرفت.
- اگه یه قدم دیگه بیای جلو مطمئن باش گلوله رو تو سرش خالی می کنم.

اسلحمو محکم تو دستم فشار دادم و به حرکتم ادامه دادم.

وقتی دید وای نمیستم داد زد : گفتم نیا جلو! و اسلحه رو محکم تر رو ی سر دختر فشار داد.

– آترین!



روشنک با صدای لرزونی اسمم صدا کرد. برام مهم نبود که روشنک می کشه یا نه. چون اصلا برام مهم نبود! یه دختر خیابونی چه ارزشی می تونست داشته باشه؟ فقط ارزش حال بردن داشت و گرنه هیچ خاصیت و ارزشی نداشت!

از حرکت واینستادم .

بهش نزدیک شده بودم. یه تیر هوایی زد . سرجام وایستادم.

یکی از پلیسا تو گوشم گفت : سرگرد دستور چیه؟ شلیک کنیم؟ دختر رو می کشه!

- چیه نکنی ترسیدی؟ آقا موشه؟

بلند بلند خندید. با این حرفش بدجوری عصبیم کرد . برای همین به راهم ادامه دادم.

– جناب سرگرد دختر رو می کشه!

– برام مهم نیست!

یهو صدای سرهنگ امیری رو شنیدم

– نوذری دارم بهت هشدار...

دستمو بردم سمت گوشم و بیسیمو کندم و انداختم اونور. با تعجب بهم نگاه کرد.

– خودتم خوب می دونی که جون اون برام پشیزی ارزش نداره!

و شروع کردم به سمتش دویدن. با این حالت من یهو ترس به چشماش دوید و دستشو گذاشت رو ماشه و چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله فضا رو پر کرد.

روشنک روی زمین افتاده بود و با چشماش گریون به جسد بی جان شاهین نگاه می کرد. اسلحمو توی جاش گذاشتم و به سمت جسدش حرکت کردم.

از جای گلوله ای که به سمت سرش شلیک کرده بود خون بیرون می ریخت. چشماش باز بود و داشت به آسمون نگاه می کرد.

بالای سرش ایستادم و یه پوزخند زدم.

رو دوزانوم نشستم و با دستام چشماشو بستم.

یه نیم نگاهی به روشنک کردم. با چشمای گریون بهم نگاه کرد.

– جناب سرگرد ؟

به بالا سرم نگاه کردم. بلند شدم و ایستادم.

– ماشینشو ببرین برای آزمایشگاه. جسدشم ببرین پزشک قانونی.

رومو کردم اونور و به سمت ماشینم حرکت کردم.

– قربان با دختره چی کار کنیم؟

- ببرینش پاسگاه.

به سمت ماشین حرکت کردم.

از اینکه تونسته بودم با دستای خودم بکشمش و جون دادنشو جلوی چشمای خودم ببینم احساس غرور می کردم. اینم از این آترین خان!!

یکی دیگشونم از بین بردی. در ماشینم باز کردم و سوارش شدم و ماشین روشن کردم. عینک آفتابی مارک پلیسم رو به چشمم زدم وسوت زنان حرکت کردم .

همینجور که داشتم می رفتم یکی از افسرا جلوم وایستاد. شیشه رو دادم پایین و نگاش کردم.

– قربان.. سرهنگ امیری پشت خطن!

و تلفن گرفت سمتم.

ای بابا ! بازم این کفتار پیر!!

با بی میلی تلفن ازش گرفتم و گذاشتم دم گوشم.

– بله؟

صداش عصبانی بود.
- ببین نوذری ... تا پنج دقیقه ی دیگه میای اینجا! شیر فهم شد وگرنه وسایلتو تحویل می دی و میری!
بعدش صدای بوق اومد که حاکی از قطع شدن بود.
تلفن دادم به افسر و شیشه رو بالا دادم و حرکت کردم و اون محل لعنتی رو ترک کردم.
فکرم مشغول بود.
یه حیوون دیگرم کشتم. البته سزاشون همین بود
یکی بعد از دیگری.. مرگ کمشون بود. باید تک تکشون زجر می کشیدن. زجر میکشیدن .. از دقیقه دقیقه ی زندگیشون... نه این برام کافی نبود.. باید جلوی من له می شدن... ذره ذره میشدن.. باید باید باید... باید تقاص پس میدادن.. تقاص یه عمر زجر کشیدن منو ... منی که حالا از سنگم سخت تر شده بودم.. منی که نامم از آترین نوذری به سنگ سرد تبدیل شده بود... هیچ حسی در من نبود هیچی.. شایدم بود ولی من نمی ذاشتم بیرون بیاد.. نباید میومد .. چون حالا لازمشون نداشتم..هیچ کدوم از احساساتم نمی خواستم تا وقتی که انتقام بگیرم.. انتقام مرگ تنها دارییمو... کسی در یه لحظه کوتاه تمام زندگیشو از بین بردن.. عفتشو ازش گرفتن و بعدش اونو با یه گلوله از بین بردن... پرپرش کردن و من ... بهش قول دادم .. قول دادم که انتقام قطره قطره ی خونشو ازشون بگیرم.. از بین رفتنشونو تماشا کنم .. تیکه تیکه شدنشونو و اون زمان که شاید بخشی از آتیش شعله ور وجودم خاموش شه...
من سرگرد آترین نوذریم. و اینجام قلمرو منه ، قلمرویی که تو اون آموزش دیدم ، سختی کشیدم تا به اینجا برسم و زمانی قلمرو خودم ترک می کنم که انتقامم از تک تک نفراتی که باعث نابودیش شدن بگیرم ..از تک تکشون..


*******************************************

در اتاق باز کردم و وارد شدم.
آرمین با دیدن من برگشت سمتم . از صندلیش بلند شد واومد سراغم.
همینطور که حرکت می کردیم گفت : کجایی پسر؟ این گاو پیر بدجوری از دستت قاطیه!
آرمین همکار و تنها دوستم بود.
برای این می گم تنها چون که تنها کسی بود که با اخلاقی که من داشتم هنوز پیشم مونده بود.
– آرمین یه گوشی و سیم کارت واسم روراست کن با یه بیسیم جدید.
– باز دوباره ترکوندیشون؟
جواب ندادم و به راهم ادامه دادم. دم دفترامیری که رسیدیم دستمو رو دستگیره گذاشتم و برگشتم سمتش.
– زیادیم حرف نزن!
در باز کردم و رفتم تو اتاق.
امیری داشت با تلفن حرف می زد با دیدن یه نگاه چپ چپی بهم کرد و تلفن قطع کرد.
منم دست به سینه جلوش وایستادم. از جاش بلند شد.
– سرگرد نوذری ... سرگرد نوذری ... می دونی چرا بهت می گن سرگرد؟
اومد سمتم.
– به خاطر تمام کارهایی که برای این کشور انجام دادی. دستگیری مجرما و یا حتی در بعضی مواقع از بین بردنشون البته با دستور من!
اینجاش بیشتر تاکید کرد.
– ولی تو این ماموریت ... می خوام به چندتا سوالم صادقانه جواب بدی.
و پشت سرم وایستاد.
– آیا من دستور مرگ شاهین رو دادم سرگرد؟
جوابشو ندادم.
– چرا جوابمو نمی دی؟ خیلی سادست یا بله و یا خیر!
دوباره سکوت کردم.
ایندفعه داد زد : سرگرد نوذری !آیا من دستور مرگ شاهین رو دادم ؟
با صدای مستحکمی گفتم : خیر.
ایندفعه بیش تر داد زد : پس چرا کشتیش؟ هان؟ هیچ فکر کردی حالا که سرنخ از بین بردی ، بقیشونو چجوری باید پیدا کنیم؟
جوابی ندادم.
چون خشمی که من نسبت به شاهین و امثالش داشتم غیر قابل توصیف بود. اونقدری بود که زبان از بیانش عاجز. دستشو رو صورتش کشید و رو به روم وایستاد.
منم دستامو بردم پشتم و به چشماش نگاه کردم.
آروم تر از قبل گفت : ببین نوذری ... با جرات می تونم بگم که تو یکی از بهترین نیروهای مبارزه با مواد مخدری .. تا حالا بیش از پونصد نفر دستگیر کردی و خیلی از باندهارو متلاشی کردی ولی گاهی وقتا این کارات و این خودسری هات منو خیلی عصبانی می کنه! این دفعه رو گذشت می کنم ولی ... ولی فقط ایندفعه! دوست ندارم دفعه ی بعد از این اشتباها ازت سر بزنه ! حتی اگه بزرگترین دشمنت باشه. فهمیدی؟
به چشماش نگاه کردم. سرمو تکون دادم.
خیلی سعی کردم خشممو فرو بخورم.
این تنها نفری بود که حق داشت اینجوری با من حرف بزنه. هیچ کس همچین جسارتی نداشت! اگرم این اینجوری باهام حرف می زد فقط برای این بود که بدون اون و گروهش نمی تونستم بزرگترین دشمنم رو از بین ببرم و انتقام بگیرم.
پشتشو به من کرد و گفت : می تونی بری!
با عصبانیت تمام قدمامو برداشتم و به سمت در رفتم. دستگیره رو فشار دادم و درباز کردم. بعدم در محکم بستم و حرکت کردم.
تو راه ارمین اومد سمتم و همینطور که حرکت می کردم اونم پا به پای من راه میومد. طبق عادت دستمو دراز کردم و گوشیو و بیسیم گذاشت کف دستم.
آرمین : شماره هاتو اونایی که می دونستم سیو کردم و بیسیمتم فعال. فقط توروخدا مواظب گوشیت باش این هشتمین گوشی که برات ...
– آرمین اگه کاری نداری مرخصی!
– خیله خوب بابا! عصبی! خدافظ!
راشو کج کرد و رفت .
در باز کردم و از او جای لعنتی خارج شدم.
در ماشین رو زدم و سوارش شدم . ماشین رو روشن کردم و بعدش چرخ ها با صدای کشیده شدن بر زمین حرکت کردند. شیشه رو دادم پایین تا یکم هوا بخورم.
از ترافیک متنفر بودم! همینطور که پشت ترافیک گیر کرده بودم تلفنی که کنار بیسیم روی صندلی کنارم بود زنگ خورد. برش داشتم و بدون معطلی جواب دادم.
– بله؟
- الو قربان؟
- بگو قربانی
– سلام قربان . راستش دیدم شمارتون خاموشه برای همین به محل ...
– قربانـــی! کارتو بگو !
– بله! راستش قربان خانوم گفتن که مهمونی امشب بهتون یادآورد شم که حتما تشریف بیارین.
– خیله خوب میام!
– پس با اجازتون.
تلفن قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو صندلی.
از مهمون و مهمونی متنفر بودم ! به خصوص مهمونیای فامیلی..
بالاخره ترافیک باز شد و ماشینا حرکت کردن.
هوران

با محمد روی بلندی پیاده رو رو به روی هتل نشسته بودیم.
پشتمون فضای سبز بود.
و داشتیم به مردمایی که در حال رفت وآمد بودن نگاه می کردیم. البته من حواسم نبود. بیشتر داشتم به اون پاستیلایی که کمی اونورتر می فروختن نگاه می کردم.
اوووم! چه پاستیلایی! آخ که چقدر دلم می خواد!! محمد یه سقلمه ای بهم زد و با سرش به سمت روبه رو اشاره کرد.
– دختر اونجا رو نگاه! چه سوژه ایه!اوووف!
به جلوم نگاه کردم. یه آقای سی و پنج - چهل ساله با موهای جو گندمی . خیلی شیک و مرتب. دو نفرم کنارش وایستاده بودن که از ریخت و قیافشون فهمیدم بادیگارداشن.
دستشو کرد تو جیبش و یه ساعت طلا بیرون آورد.
از این ساعت گردا که در دارن و باز می شن ، زنجیر دارن ، از اونا!
صدای قار قور شکم منو از جام بلند کرد.
محمد : کجا؟
- بلند شو بریم ! من گشنمه!
کولمو انداختم رو دوشم و به اونطرف رفتیم. بادیگارداش خیلی بهش نزدیک بودن. برای همین فقط می تونستم از یه راه بهش نزدیک شم.
همین طور که نزدیک می شدیم گفتم : محمد نقشه ی دو!
محمد که داشت پشت من میومد. کوله رو از روی دوشم گرفت و به سمت دیگه ای حرکت کرد.
منم یکی از بروشورای سر راهم برداشتم و به سمت یارو حرکت کردم. بروشور باز کردم و توشو مثلا نگاه کردم. مستقیم به سمت یارو می رفتم وقتی دیدم داره می ره سرعتمو بیشتر کردم و گفتم : ببخشید آقا؟
برگشت سمتم.
محافظاش تکون خوردن که با حرکت دست ثابت نگهشون داشت.
عینک آفتابیشو برداشت و با صدای جذاب و مردونه ای گفت : بله؟
روبه روش وایستادم و گفتم : می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟
صدامو براش جذاب کردم.
یه نگاهی به سرتا پام کرد و گفت : خواهش می کنم!
نزدیکتر شدم و خواستم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد. محمد بود.
– یِس؟ ( بله؟)
جوابشو به انگلیسی دادم چون جزوی از برناممون بود.
– من آمادم!
– اوکی! آیل کال یو لیتر. ( باشه بعدا بهت زنگ می زنم)
و تلفن قطع کردم.
گوشیرو بردم پایین و دستمو روی دکمه ی سبزش گذاشتم تا به محمد علامت بدم.
– راستش اگه امکانش هست میشه بهم درباره ی این هتل کمک کنین؟
- حتما! ببخشید شما مال این اطراف نیستین نه؟
- نه متاسفانه! از لندن اومدم.
– ولی اصلا لهجه ندارین!
– آخه من ایرانیم!
یه لبخند پسر کش زدم و همزمان دکمه ی گوشیرو فشار دادم.
اونم یه لبخند زد و گفت : گفتین درباره ی این هتل می خواین بدونین؟
- بله، راستش شنیدم مرکز تجاریه خوبی داره، اگه امکانش هست اینجا...
و از روی نقشه بهش طبقه سوم نشون دادم.
– می خواسـ...
یهو یکی از پشت بهش خورد.
محمد جوری بهش خورد که کاملا چسبید به من.
مثل همیشه.
تو چشماش نگاه کردم. اونم همینطور.
نمی دونم چرا ولی یهو یه زنگ خطری تو گوشم به صدا در اومد. سریع خودمو ازش جدا کردم .
– ببخشید..
برگشتم سمت محمد که داشت کولش ( یعنی کولمون) رو از زمین برمی داشت.
ایندفعه خودشو شبیه یه توریست کرده بود.
ریش طلایی گذاشته بود و موهاشم که کلاه گیس طلایی بود از پشت بسته بود.
– بخشید! من حواس نبود!
خیلی قشنگ رولشو بازی می کرد.
– خواهش می کنم اشکالی نداره!
و بعدم راشو گرفت و مستقیم رفت.
منم برگشتم سمت یارو و گفتم : خیلی ممنون از راهنماییتون. فعلا.
رومو کردم اونور و به جهت مخالفش حرکت کردم. یعنی همون جهتی که محمد داشت حرکت می کرد.
دستمو کردم تو جیبم و از اون چیزی که توش گذاشته بودم احساس رضایت می کردم. حالا می تونستم باهاش پاستیلمو بخرم. هورااا!
– هی تو !
صداش از پشت سرم میومد داشت داد می زد. محمد برگشت و منو نگاه کرد.
– با توام!
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و تا شماره سه زیر لبم شماردم و همزمان با گفتن : وایستا ببینم یارو پا به فرار گذاشتیم......
. با تمام سرعتمون می دویدیم.
– بگیرینشون!
حس ششم هم می گفت که باید به همون ساعت بسنده می کردم !
ولی خوب چی کار کنم اونم کنار ساعتش بود دیگه! هم محمد خیلی اصرار داشت که کیف پولشو بزنم .
خودمو به محمد رسوندم.
همینطور که می دویدم گفتم: فکر کنم تو دردسر افتادیم!
– تا منو داری غمت نباشه!
صدای ویراژ ماشین میومد. برگشتم و پشتم نگاه کردم. چه سریع!
– مـــحمد! داره میاد!
– از اینور!
و توی یه کوچه فرعی پیچیدیم. برگشتم پشت سرم نگاه کردم.
داشت با ماشین میومدن دنبالمون.
یهو محمد دستمو گرفت و کشید و پیچید توی یه کوچه. پشتشو به دیوار تکیه داد . منم همینطور. وقتی ماشین از جلومون رد شد محمد دوباره دستمو گرفت و توی همون کوچه رفت.
وایستاد و برگشت سمتم.
جفتمون نفس نفس می زدیم.
– ببین.. بهتره که از هم جدا شیم.. خوب تو از اونور برو منم از اینور..
– ولی من ..
– گوش کن الان وقت حرف زدن نیست. فقط یه چیزی.. هر کاری میکنی.. نباید بزاری اون کیف دستشون بیوفته..
- چرا..
- هیــــس! اگه تونستیم فرار کنیم که فردا ساعت ده همون جای همیشگی همه چیو بهت میگم.. افتاد.؟
سرمو تکون دادم.
پیشونیمو بوسید و گفت : برو!
عقب عقب رفتم و نگاش کردم. اونم پشتشو کرد و شروع به دویدن کرد. کوچه رو پیچید و از نظر محو شد.
هنوز دو دقیقه نشده بود که یه استیشن مشکی رنگ اومد.


در عرض یک ثانیه همه چی تموم شد... باورم نمی شد.. به همین راحتی .. به همین سرعت زندگیم جلوم پرپر شد... همینطور هاج و واج مونده بودم.. صدام توی گلوم خفه شده بود.. از چشمام اشک میومد.
توی سایه ها مخفی شده بودم و داشتم به جسد بی جان محمد که داشتن روی زمین می کشیدن و می بردنش توی ماشین نگاه می کردم.
هنوزم شکل اسلحه یادم بود.. صدا خفه کن داشت..
وقتی محمد توی ماشین گذاشتن خیلی سریع محل تمیز کردن و رفتن..
من مونده بودم و من..
اخه مگه توی اون کیف چی بود؟ ..
اون آدم کی بود که محمد اینقدر اصرار داشت که ازش کیفشو بدزدیم...
اخه چی بود کی بود..
حالا من چی کار کنم؟کجا برم..فقط می دونستم که باید هرچی زودتر یه داروخونه پیدا کنم...
روی صندلی مترو نشسته بودم.
خدارو شکر اون موقع شب کسی توی مترو نبود.
سرم به پشتی صندلی تکیه دادم.
دست لرزونم تکون دادم و انسولین که به زور خریده بودم به بدن بی حالم تزریق کردم.
حالم بهتر شده بود ولی حال روحیم اصلا خوب نبود. باورم نمی شد که همین یک ساعت پیش زندگیم عوض شده بود،
محمد از دست داده بودم..
یه سری قاتل دنبالم بودن به خاطر یه کیف و ..
کیف!
از جیب کاپشنم درش اوردم. توشو نگاه کردم. خالی کاملا خالی..
فقط چندتا کارت توش بود.. مثل کارت اعتباری .. کارت ویزیت.
انداختمش روی صندلی کنارم .
سرم به صندلی تکیه دادم.
اخه چرا این مرد و این کیف براش اینقدر مهم بود.. کیفی که به خاطرش جونشو گرفتن.. محمد اخه چرا؟چرا لعنتی.. تو که می دونستی من به جز تو کسی رو ندارم...
چشمام باز کردم.
اشک روی چشمام پاک کردم و یه بار دیگه به کیف نگاه کردم..
صبر کن..
یه برجستگی.. یه برجستگی روی پشت کیف بود.. توی دستم گرفتمش .. اره انگار یه چیزی توش بود. چاقومو از تو جیبم دراوردم و دورتادورشو بریدم..
یه فلش ..
یعنی این چیه؟ نکنه محمد به خاطر این.. من باید بفهمم.
مترو وایستاد. سریع پریدم بیرون. باید هرچه زودتر می رفتم خونه.. باید می فهمیدم این چیه!

همینطور که داشتم توی خیابون راه میرفتم .. داشتم به فلش .. محمد.. فکر می کردم و اصلا حواسم به اطرافم نبود که نفهمیدم یهو از کجا پیداش شد و ...

آترین
همینطور که داشتم رانندگی می کردم، حواسم پیش اون دختره بود.
یعنی برای چی دنبالش بودن. خیلی ظریف و لاغر بود برای همین بهش نمی خورد که بتونه به اون سرعت بدو. انگار که خیلی ترسیده بود. اینو وقتی بهم نگاه کرد از تو چشماش می شد دید. گوشیم زنگ خورد.
– بله؟
- چطوری سرگرد؟
- بگو آرمین !
– علیک سلام!
– آرمین بگو کار دارم!
– کجایی؟
- دارم می رم بیمارستان
– بیمارستان برای چی؟
– به تو ربطی نداره!
– یعنی نمیای؟
- نه فکر نکنم.
– پس شیده و مامانتو ..- برن به درک ! هم اون هم خانوادش!
- پسر عمو مودب باش! خیر سرت دختر عممون!
– هر کی می خواد باشه ! برام مهم نیست.
تلفن قطع کردم و انداختمش توی جای خالی زیر ضبط.
خیلی دلم می خواست هرچه سریع تر برسم بیمارستان. به دختره که بغل دستم روی صندلی افتاده بود نگاه کردم. همینو کم داشتم.. حالا کی حال جواب دادن داره.. نزدیکای بیمارستان بودم که صداش در اومد.
– آی..هووم..
ماشین زدم کنار جاده. پیاده شدم و رفتم از صندوق یه بطری اب بیرون اوردم و برگشتم.
صداش کردم. – دختر.. دختر؟
چشماشو اروم باز کرد.
– ای ای.. من کجام؟
- تو ماشین .
در بطری رو باز کردم.
خودشو جمع کرد و گفت: کجام؟
اون چشمای ابیش توی تاریکی ماشین می درخشید.
– تو ماشین من!
ماشین روشن کردم و حرکت کردم.
سرعتمو بردم بالا و همینطور که لایی می کشیدم گفت: میشه.. میشه نگه داری؟
لرزش توی صداش بود. ترسیده بود.
– برای چی نگه دارم؟ من که همین الان وایستاده بودم.
سرعتمو بیشتر کردم. یهو یه چیزی بازمو می کشید.
– نگه دار توروخدا!
نمی دونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت بهتره نگه ندارم. پامو بیشتر فشردم.
– اقا توروخدا!تورو به جون هرکسی که دوسش داری تو دیگه اذیتم نکن!
– کسی که من دوسش دارم مرده!
دستشو کشید.
زیر لب گفت : پس توام مثل منی!
منظورش چی بود! یه پنج دقیقه که گذشت دیدم صداش در نمیاد. زیر چشی نگاش کردم. دستش خونی بود. کاملا نگاش کردم. پاهاش توی شکمش بود و از سرش داشت خون میومد. جعبه دستمال کاغذی کنارم به سمتش گرفتم. یه پرشو بیرون کشید و گذاشت روی پیشونیش.
– کجا میریم؟
- بیمارستان!
– می شه نریم؟ من حالم خوبه! چیزیم نیست.
– کجا بریم؟
- چی؟
- خونتون ،خونتون کجاست؟
- خونمون؟
ادرس خونشو گفت.
نمی دونم چرا دارم این کارو می کنم. ولی میدونم اخرش مثل سگ پشیمون میشم.
نزدیک یک ساعت بود که تو راه بودیم. یه لحظه یه حسی بهم گفت که یه اتفاقی افناده .
صداش کردم : دختر؟
جوابی نداد.
– دختر.
حواسم پرت شد و از روی دست انداز تقزیبا پریدیم. بدنش کج شد و افتاد.
سریع ماشین نگه داشتم.
پوستشو لمس کردم.
– لعنتی!
یخ بود.
صافش کردم و روی صندلی نشوندمش. کمربندشو بستم و سریع ماشین حرکت دادم.
حساب کردم که اگه برم خونه زودتر میرسم تا بیمارستان.
پس بدون معطلی راه خونه رو در پیش گرفتم. سرعت بردم بالا. گوشیم برداشتم و شماره خونه رو گرفتم.
– الو؟
- الو نرگس تویی؟
- بله شما؟
وای که چقدر این دختر خنگ بود!
– گوشیو بده طلا تا کفری نشدم!
– اوا اقا شمایین؟ ببخشید نشـ..
– نرگــــــس!
از دادی که سرش زدم به تته پته افتاد.
- بـ..له! چشـ.م!
لحظه ای بعد گوشیو طلا برداشت.
- بله اقا؟
- طلا گوش کن چی می گم.. سریع شماره مرتضویو می گیری و می گی یه مورد اضطراری پیش اومده می خوام تا ده دقیقه دیگه خونه باشه، فهمیدی؟
- بله اقا!
گوشیو قطع کردم. پامو روی گاز بیشتر فشار دادم. این دیگه چه بلایی بود که سرمون اومد!
سریع ماشین پارک کردم و پیاده شدم.
به محض رسیدنم یکی دوتا از بچه ها اومدن سمتم. دختره رو که تو بغلم بود ازم گرفتن
– سریع دختره رو ببرین تو اتاق مهمان.
همینطور که حرکت می کردم گفتم : دکتر اومده؟
- بله اقا!
- خوبه.
به محض وارد شدنم مرتضوی اومد سمتم.
– سلام اقا اتفاقی افتاده؟
- اره فعلا برو اتاق مهمون تا بیام
پله ها رو به سرعت بالا رفتم. خدمتکارا بالا منتظرم بودن.
– سریع چندتاتون برین کمک دکتر بقیتونم برین سر کارتون.!
یکصدا گفتن بله! همینطور که می رفتم سمت اتاقم طلا رو صدا زدم. دنبالم تا اتاق اومد.
– گزارش بده.
– بله اقا! چند ساعت پیش سرهنگ امیری زنگ زدن و کارتون داشتن... مادرتون دو سه بار تماس گرفتن و از دستتون به شدت عصبانی بودن.
– همین ؟
- بله اقا!
با دستم بهش اشاره کردم که یعنی برو. در اتاق بست.
سریع لباسم عوض کردم و شلوار لی و پلیور خاکستریمو بیرون اوردم و پوشیدم. بعدم رفتم سمت اتاق مهمون . .خدمتکارا بیرون بودن.
- مگه نگفتم تو بمونین؟
-چرا ولی ..
بدون اینکه بقیشو گوش بدم وارد اتاق شدم.
دکتر داشت یه سرنگی رو بهش تزریق می کرد. در بستم و همونجا دست به سینه منتظر موندم تا کارش تموم شه
بعد از اینکه تزریقش تموم شدسرنگ انداخت تو اشغالی و دستکشاشو در اورد و برگشت سمتم.
مرتضوی که یه مرد میان سال مو گندمی بود عینک گردشو بالا زد و برگشت سمتم.
– خوشبختانه حالش بهتره. البته بعد از انسولینی که بهش تزریق کردم... باید بیشتر مواظب مریضتون باشین. اگه یکم دیرتر میومدین معلوم نبود چی میشد...
همینطور که داشت کیفشو بر می داشت گفت : سرگرد انسولین که تو خونه دارین؟
- نه.. نداریم.
– مشکلی نیست. من یه چندتایی با خودم دارم...
یه جعبه ی سرمه ای به طرفم گرفت.ازش گرفتم.
در باز کرد و با یه خداحافظی رفت. می دونست که عادت ندارم کسی رو بدرقه کنم.
کیف روی میز عسلی کنار تخت پرت کردم.
از بالا نگاش کردم. بینی کشیده..لبای گوشتی سرخ رنگ... پوست گندمی.. این دیگه از کجا پیداش شده.. اصلا کی هست؟ یهو از کجا پیداش شد.
صدای در اومد.
– بیا!
در باز شد.
برگشتم سمتش.
- امری دارین؟
– به بچه ها بگو مواظبش باشن. به محض به هوش اومدن خبرم کنین!
– بله اقا!
از اتاق رفتم بیرون.
وارد اتاقم شدم و روی صندلی چرمی پشت میز کارم لم دادم.
تلفن روی میزمو برداشتم و شماره امیری رو گرفتم.
بعد از دوتا بوق جواب داد.
بدون اینکه بزاره چیزی بگم شروع کرد.
– الو.. الو نوذری؟
- بله سرهنگ؟
- هرجا هستی .. اب دستت بزار زمین سریع بیا پایگاه! موقعیت اضطراری مفهومه؟
- بله سرهنگ.. خودمو می...
صدای بوق ممتد اومد.
– عوضی!
چجوری جرات کردی گوشیرو روی من قطع کنی؟ حالیت می کنم!.. از جام پریدم و کتم برداشت و رفتم بیرون.
همینطور که از پله ها پایین می رفتم ، طلا رو دم پله ها دیدم.



بدون اینکه وایسم گفتم : طلا مواظب همه چی باش زود برمی گردم.. مواظب اون دختره هم باش.



در ماشین باز کردم و سوارش شدم. اگه به خاطر رها نبود هیچ هیچ وقت محتاج این عوضی نمی شدم.



فقط فقط به خاطر اون و .. لعنتی!



با مشت محکم زدم روی فرمون. یاداوریشم حتی وجودم به اتیش می کشه!... لعنت به همشون!



در با شدت باز کردم و وارد اتاق شدم. همه پشت مانیتور ردیابی بودن. رفتم سمتشون.



– سلام!



– سلام!



سرمو تکون دادم. امیری نبود. رفتم بالا سر ارمین وایستادم.



– جریان چیه؟



- سوژه یکی از بچه ها رو گروگان داره.



– کی رو؟



- اسمش محمد رضاست. بیش تر از سه سال که داره توی عملیات شرکت می کنه. طرفای یازده دوازده

شب بود که ردیابش روی صفحه فعال شد.. اینجاست .. ایناهاش..



– شنود چی؟ شنودش روشن؟



- نه شنودی در کار نیست



- یعنی چی در کار نیست؟



سرشو تکون داد.



– ارمین مثل ادم جواب بده باید چه ..



– تنها کاری که می تونی بکنی اینه که صبر کنی تا طبق نقشه پیش بریم!



امیری بود که وارد اتاق شده بود.



– اما اونا یکی از مامورای مارو..



– سرگرد! اینجا من دستور می دم که کی چی کار کنه! اگه مشکلی داری می تونی بری ! بدون تو هم می

تو...



دیگه نذاشتم ادامه بده و از اونجا رفتم بیرون. به درک ! اگه نمی خوای افرادت نجات پیدا کنن به من

ربطی نداره! من خودم به تنهایی می تونم از پسشون بر بیام و احتیاجی ه هیچ کس ندارم!



– اترین!.. اترین وایسا پسر!.. وایسا!



سرجام وایستادم.



دستام مشت کردم و چشمام بستم. یه نفس عمیق کشیدم. یه دستشو گذاشت روی شونم و اون یکیم روی

زانوش. خم شد. نفس نفس می زد.



– چی میخوای ارمین؟



- کجا می ری.. سریعم بهت بر می خوره! حالا اون یه چیزی گفت تو چرا جدی می گیری؟



- هه! من اونو می شناسم! مطمئن باش جدی گفته!



دوباره حرکت کردم.



– یه دقیقه وایسا! اخه تو چرا اینقدر مغروری؟



برگشتم و به صورتش نگاه کردم



- ارمین! من نیازی به امیری و دم و دستگاه اون ندارم.. من خودم به تنهایی..



داد زد : د لعنتی چرا نمی خوای بفهمی؟ تو تنهایی نمی تونی.. هیچ وقت نتونستی!



دستاشو برد توی موهاش و پشتشو به من کرد ......
بعد از لحظه ای برگشت و ادامه داد : همون یه بار بستت نبود؟ ... لبه ی جوب نشست. سرشو پایین گرفت : اون یه بارم گفتی می تونی.. گفتی به تنهایی دستگیرشون می کنی.. ولی چی شد؟ .. هان؟
داد زد
- چی شد؟
از جاش بلند شد و تو چشمام نگاه کرد : جز اینکه تمام زندگیت ازت گرفتن؟ .. جز اینکه خودتو بدبخت کردی؟ .. جز اینکه هر روز که از خواب بلند می شی به جای خالیش نگاه می کنی؟ .. د بگو! بگو ارمین دروغ می گی!.. بگو که همش دروغ .. بگو که رها الان توی خونه منتظرت! .. بگو دیگه! پس چرا ساکتی؟ .. هان؟ چرا .. حرف نمی زنی؟ ........
از جلوم رفت کنار.
– ایندفعم جلوتو نمی گیرم.. مثل دفعه ی قبل می زارم خودت انتخاب کنی..ولی اینو یادت باشه.. که یه انتخاب غلط به قیمت جون عزیزات تموم میشه...
عقب عقب رفت و پشتشو کرد به من و به سمت در رفت.
وایستاد از کنار به عقبش نگاه کرد و گفت : اگه خواستی هنوزم با ما باشی همین روزا داریم اماده میشیم که بریم رم سمت سوژه .... به موقعش می خوایم از به دنیا اومدنشون پشیمونشون کنیم .....
ورفت داخل...


***********************************************

هوران

چشمام اروم باز کردم.
ای.. اینجا چه جهنمی بود دیگه!
سرمو چرخوندم یه طرف. یه کاغذ دیواری قهوه ای با دایره های قهوه ای روشن. طرف دیگه رو نگاه کردم. دیوار سفید بود. یه میز توالت قهوه ای قرار داشت.
روی ارنجم تکیه دادم و بلند شدم. تخت دو نفره!
اون قسمتیش که کسی نبود یه رو تختی حریر قهوه ای انداخته بودن. اروم رو تختی کنار زدم و از جام بلند شدم. دیوار پشتیم کلا پنجره بود. یه پرده ی سفیدم کشیده بودن روش.
نور افتاب اتاق روشن کرده بود.
تا اونجایی که یادم وقتی تصادف کردم شب بود و این یعنی... من یه شب اینجا..
خدای من اینجا کجاست؟
داشتم میرفتم سمت در که یهو یه چیزی از بغل پام رد شد و جلوم وایستاد.
– هـــــــــی!
دستم گذاشتم روی قلبم.
یه هاسکی ( نوعی سگ) با اون چشای ابیش بهم زل زده بود.
– نگو که تو مواظبمی!
پارس کرد.
یه قدم دیگه برداشتم.
پشت سر هم پارس کرد.
یه قدم رفتم عقب.
ساکت شد.
حالا چی کار کنم؟این دیگه چه مخمصه ای؟ اه!
اروم اروم عقب رفتم و روی تخت نشستم.
سگم همونجایی که بود نشست. در اتاق باز شد. سریع از جام بلند شدم .
یه مرد قد بلند،چشم ابرو مشکی، چهارشونه وارد اتاق شد.
یه پافتنی ابی نفتی همراه شلوار جین پوشیده بود و زیر پافتنیش یه بولیز سفید پوشیده بود که یقشو انداخته بود بیرون ودکمه هاشو باز گذاشته بود که در نتیجه بالا سینه عضلانیش بیرون افتاده بود.
یه زنجیر نقره ای که بهش یه پلاک وصل بود هم روی بافتنیش بود.
یه نگاهی به من انداخت و وارد شد.
یه اخم بدجوریم روی صورتش بود که جذبه ی خاصی بهش می داد.
من –سلام!
سگ از جاش بلند شد و رفت طرفش.
مرد روی دوپاش نشست ونازش کرد. بعد بلند شد. سگ از اتاق بیرون رفت.
–در ببند!
یه یارویی دستشو دراز کرد و در به سمت خودش کشید.
- حالتون خوبه؟
-بله.. مرسی!
سگ که اذیتتون نکرد؟
- نه اصلا!
–چیزی که کم و کثر ندارین؟
- نه..فقط ببخشید.. میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
- بفرمائین!
–من کی میتونم برم؟
پوزخندی زد و گفت : حالا چرا این همه عجله؟ به موقعش میرین!
و برگشت سمت در. در باز کرد و رفت.
یهو انگار یه سطل اب یخ ریخته باشن روم! یعنی چی به موقعش!
نکنه..نکنه بلایی سرم بیارن؟
اصلا اینا کین؟ چی کار می خوان بکنن؟؟.. باید یه کاری کنم.
به محض اینکه خواستم برم پیش پنجره سر و کله ی سگه پیدا شد. همونجا جلوی در نشست و به من زل زد. یه قدم رفتم جلو. تکون نخورد. یه قدم دیگه رفتم.. تا اینکه نزدیک پنجره که رسیدم یهو پاشد و اومد سمتم.
سریع کشیدم عقب.
وایستاد و چپ چپ نگام کرد. برگشت سرجاش و دوباره رو به من نشست.
اه! لعنتی! همینو کم داشتیم. خودمو پرت کردم روی تخت. عجب گیری کردیما! یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید.
..
*************
اترین دستشو به سمت گوشیش برد و اونو از جیب شلوارش خارج کرد و دکمشو

فشار داد.

صدای ارمین توی گوشی پیچید.

- الو الو اترین؟

- بگو ارمین!

– سلام!.. خوبی؟

- خوبم کارتو بگو!

– دختره هنوز اونجاست؟

- اره تو اتاق.

– خوبه.. فقط یه یه ساعتی صبر کنی ما داریم میام.

– باشه منتظرم!

– خوبه.

و تلفن قطع کرد.

اترین دیشب فهمیده بود که این دختر علاوه بر زحماتی که براش داشته یه نفع

بزرگیم داشته... اون دختر ممکن بود کلید پیدا کردن محمد باشه.. و اون نمی

خواست که دختررو به همین راحتی از دست بده..


**************************
هوران به همراه نگهبان به سمت دستشویی رفت.

خدارو شکر می کرد که سگ باهاشون نیومده بود وگرنه نمی تونست نقششو

انجام بده.

قبل از اینکه وارد دستشویی بشه نگهبان با اون صدای کلفتش گفت : زیاد طولش

نده!

و هوران در بست.

پشتشو به در تکیه داد. سعی کرد یه نفس عمیق بکشه و از هیجان و استرسی

که داشت کمی کم کنه. مطمن نبود که نقشش به درستی انجام میشه یا.

باید باید از اونجا می رفت بیرون..

باید می فهمید که سر محمد چه بلایی اومده..

اروم گردنبندشو از زیر یقه ی لباسش بیرون کشید و در شو باز کرد .

به عکس داخلش نگاه کرد.

یه طرفش عکس یه زن و مرد جوون بودن که همو در اغوش گرفته بودن..پدر

ومادرش.. تنها عکسی بود که ازشون داشت... این گردنبند رو از همون بچگی تو

گردنش داشت.

هنوزم اون موقع رو یادش میاد... ولی الان وقت فکر کردن به این چیزا رو نداشت..

باید هرچه سریع تر عمل می کرد. به عکس نامزدش که اونور گردنبند بود نگاه

کرد..

هنوزم باورش نمی شد که همین دیشب بود که ... در گردنبند بست.

قطره اشکی که از گوشه ی چشمش جاری شد با گوشه ی دستش پاک کرد. یک

نفس عمیق کشید و کمی از در فاصله گرفت و برای اجرای نقشش آماده شد...

اترین روی مبل شیک سفید رنگ هال نشسته بود و داشت به دیشب فکر می کرد

که یهو صدای جیغی رو از بالای سرش شنید...

******************
هوران

- سوسک..سوسک!

نگهبان در محکم باز کرد و وارد دستشویی شد.
چهره ی وحشت زده ی من دید.
انگشتم به سمت وان گرفتم.
به سمت وان رفت و سرشو خم کرد تا از پشت پرده ی ابی وان سوسک پیدا کنه.
منم سریع پریدم پشتش و هلش دادم توی وان.
بیچاره با سر رفت توی پرده و به سمت وان پرت شد.
پرده از جاش کنده شد و همراه مرد افتاد توی وان.
منم بدون معطلی از در دویدم بیرون.
وقتی رفتم بیرون، از دوطرف نگهبانایی که به سمتم میومدن دیدم.
برای همین مجبور شدم از پله ها پایین برم.
همینطور که تند تند از پله ها پایین میرفتم، پشتم نگاه می کردم. داشتن دنبالم میومدم.
نزدیک پله ی اخر بودم که پام به پام گیر کرد و نزدیک بود با مخ بخورم زمین که یهو بین زمین و هوا معلق شدم.
دستام بازوهای کسی رو محکم گرفته بودن و سرم به سینه کسی چسبیده بود.
بلافاصله سرم بالا اوردم.
تو چشمای هم خیره شدیم... یه غم عجیبی تو چشماش موج میزد.. یه غمی که انگار سال هاست اونجا خونه کرده..
قفسه ی سینم به خاطر هیجانی که یه لحظه بهم وارد شده بود و دویدنی که کردم بالا و پایین میرفت.
تند تند نفس می کشیدم.
به خودم اومدم. سریع دستام ازش جدا کردم و نیم خیز شدم که بدوم و برم که نامرد یقه ی لباسم کشید و همینم باعث شد که ایندفه با پشت بیوفتم .
بدجوری دردم گرفته بود و از طرف دیگه یقم داشت به گلوم فشار میاورد.
صداشو شنیدم که داد زد : شماها برین من خودم درستش می کنم!
دستامو بردم و مچ دستاشو گرفتم و محکم بهشون ضربه زدم.
دستاش یقمو ول کردن.
سریع از جام بلند شدم و روی پام وایستادم.
با موهای ژولیده و گردن قرمز شده نگاش کردم.
چاقویی که همیشه توی جیب شلوارم بود و من احمق توی پله ها یادش افتاده بودم از جیبم در اوردم.
زامنشو زدم و تیغیش بیرون اومد.
– جلو نیا!
سعی کردم محکم وایستادم و ترسی از خودم نشون ندم.
پوزخند زد و خیلی خونسرد از پله ها اومد به سمتم.
– مگه نشنیدی چی گفتم؟
ولی انگار نه انگار .
همینطور نزدیک تر میشد منم عقب عقب می رفتم.
وقتی دیدم خیلی داره نزدیک میشه بی خیال تهدید و اینکارا شدم و الفرار!
فهمیده بود که تهدیدام الکین.
یک لحظه برگشتم پشتمو ببینم که ایا دنبالم یا نه ولی دیدم با خونسردی تمام دست به سینه وایستاده و داره منو نگاه می کنه.!! رومو که برگردوندم تازه فهمیدم که چرا اینقدر ریلکس.
دوتا از محافظای چهارشونش جلوی در ورودی وایستاده بودن. به موقع ترمز گرفتم وگرنه با کله می رفتم تو سینه ی یارو .
دل تو دلم نبود نمی دونستم می خوام چی کار کنم .. وقتی دیدم نقشم درست از اب در نیومده ترس تموم وجودم فرا گرفت. احساس می کردم ادرنالینم بالا رفته و بالا رفتنش به معنای به صدا در اومدن زنگ خطر بود.
– نمی خوای فرار کنی؟
صداشو از بغل گوشم شنیدم.
سریع برگشتم و بهش نگاه کردم.
پوزخندی گوشه ی لبش بود.
می دونستم که هر لحظه امکان از حال رفتنم بود برای همینکلافه شده بودم.
سرش داد زدم
- چی از جونم می خوای؟ اصلا تو کی هستی؟ ... مگه من چی کارت کردم ... بابا دست از سرم بردار لعنتی!
–نگران نباش اونم به موقش!!!
و با سرش به اون دوتا اشاره کرد.
بلافاصله از زیر بازوهام گرفتن و منو از روی زمین بلند کردن.
شروع کردم به جیغ کشیدن و پاهامو تکون می دادم.
– ولم کنـــــین!... بزارین بــــــرم!!!... چی می خواین ازم؟؟؟
نفهمیدم چجوری و کی رسیدم به اون اتاق.
منو محکم روی تخت پرت کردن. سرمو اوردم بالا و به سمتشون دویدم و سریع در بستن.
دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد.
دستام مشت کردم و محکم به در کوبیدم.
– چی می خواین از جونم... چی کارم دارین.. مطمئن باش وقتی از اینجا برم ازتون شکایت می کنم!!.. این در لعنتی رو باز کنین تا نشکوندمش!!
صدای پارس سگ از بغلم اومدم. سرش داد زدم
– تو دیگه چی میگی؟؟ هــــان؟
سگ ساکت شد.
برگشتم و خواستم دوباره هوار بزنم که یهو احساس خستگی شدیدی کردم.
چشمام بدجوری سنگین شده بودن. خودم به زور به تخت رسوندم و پرت کردم روش.
چشمام کم کم سنگین شدن و تنها چیزی که یادم بود صدای سگه بود که مدام پارس می کرد...

آترین

توی راهرو وایستاده بودم و داشتم به همون مردی که نتونسته بود از دختره مواظبت کنه و گذاشته بود فرار کنه نگاه می کردم.
گوشه ی چشمش باد کرده بود و دستاشو تو هم مشت کرده بود و داشت به من نگاه می کرد.
– تو اخراجی!
یه دفعه بهم نگاه کرد و سریع گفت : اقا تورو خدا...!
–حرف نباشه! ادمای بی عرضه اینجا جایی ندارن! همین.
به پام افتاد.
– اقا تورو خدا .. من زنم حامله ست .. خرج داره .. خواهش میکنم.!
– بلند شو و وایسا! از این کار خوشم نمیاد.
سریع بلند شد و رو پاش وایستاد.
اومدم بگم که نمیشه که طلا گفت : اقا. توروخدا! خواهش میکنم ایندفعه رو ازش بگذرین! به خاطر من!
– تو ضمانتشو میکنی طلا؟
- بله .. اقا!
یکمی سکوت کردم.
طلا رو خیلی قبول داشتم. بیشتر رازامو می دونست .
خدمتکارا با ابرو و وفاداری بود. حرفش برو داشت.
– باشه ولی فقط به خاطر تو!
– مرسی اقا!
– حالا گورت گم کن!
مرد سری تکون داد و با یه تشکر کردن راشو کشید و رفت.
–طلا؟
- بله اقا!
– شماره ی آرمین برام بگیر.ببین کجان؟
– چشم اقا!
– در ضمن به بچه ها بگو برام یکم اب پرتغال بیارن.
از پله ها می رفتم بالا که صدای پارس کردن رکس شنیدم.
هیچ وقت این موقع روز بی خود و بی جهت پارس نمی کرد مطمئنا یه اتفاقایی افتاده.
رفتم به سمت اتاق.
در اتاق باز بود و رکس وقتی وجودم حس کرد اومد جلوم و شروع کرد به پارس کردن.
وارد اتاق شدم.
یکی از نگهبانا جلوی تخت وایستاده بود و داشت با چیزی ور می رفت.
– چه خبره؟
سریع برگشت سمتم.
– اقا.. من ..
رفتم پیشش و با دستم کنارش زدم. چشمام بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
– به طلا بگو انسولین بیاره! سریع!
– بله قربان!!
چقدر این دختره ناز نازیه! همینو کم داشتیم.

– قربان.
دستمو دراز کردم و جعبه ی انسولین گرفتم.
یه دونه برداشتم و بهش تزریق کردم.
– قربان؟
- چیه طلا؟
- مهمون دارین.
– کی؟
- سرهنگ ..
– یکی بفرست مواظب این دختر باشه!
- چشم قربان.
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. نمی دونستم چقدر طول می کشه تا بلند شه و لی خدا خدا می کردم که زیاد بیهوش نمونه.
از پله ها پایین رفتم و وارد هال شدم.
امیری و ارمین با دیدن من از جاشون بلند شدن و با هم دست دادیم.
– چه خبر نوذری؟ .. دختره اینجاست؟
- بالاست.
– مطمئنی خودشه؟
- بله همونیه که تو عکس بهم نشون دادین.
– امیدوارم حداقل بی خودی نیومده باشیم.
– طلا؟ ...
بعد از چند لحظه اومد.
– بله قربان؟
- دختره بیداره؟
- بله..
– بگو بیارنش پایین.
–نه نمی خواد من میرم بالا! .. سر و وضعش که مرتب؟
یه پوزخندی زدم و از جام بلند شدم.
– پس صبر کنین بهتون خبر می دم.
به سمت پله ها راه افتادم. طلاهم پشت سرم بود.
– طلا.. سریع برو بالا و شال و مانتو شو بیار.
– بله .. میشه بپرسم ..
– نمی خوام با دیدنش بدون مانتو لب و لوچش آویزون بشه!
امیری با بی حجابی خانوما مشکلی نداشت.
برخلاف بقیه مردم که فکر می کنن هرچی پلیس و سرهنگ حتما مومن مومن!
ولی این مشکلی نداشت.
همونطور که من وارمین کاری نداشتیم.
همیشه اون چیزی که تو فیلما نشون می دن با واقعیت فرق داره!
تند تر از من از پله ها بالا رفت و به سمت دیگه ی راهرو پیچید. من به سمت دیگه رفتم. یکی از بچه ها دم در وایستاده بود.
–فعلا می تونی بری...
سرشو تکون داد و رفت. در اتاق باز کردم.
روی تختش نشسته بود و پشتشو به سر تخت تکیه داده بود و زانوهاشو تو بغلش جمع کرده و بود و داشت به جلوش یعنی به رکس نگاه می کرد.
با ورود من رکس دوید سمتم.
روی یه پام نشستم و نوازشش کردم. همون موقع طلا وارد شد.
– اونارو بده بهش و رکسو از اینجا ببر.
بلند شدم و گوشه اتاق وایستادم.
وقتی طلا رفت در بستم و رفتم نزدیکش.
با نزدیک شدن من خودشو عقب کشید. لبه ی تخت نشستم.
– اینارو بپوش!
چیزی نگفت و حرکتیم نکرد.
مانتو رو گرفتم تو دستم و به سمتش بردم.
– گفتم اینارو بپوش!
بازم حرکتی نکرد.
دیگه داشتم کم کم کفری می شدم. همینم مونده که تو برای من ناز کنی.
–ببین یا اینارو می پوشی یا اینکه میگم ...
بدون اینکه بزاره بقیشو بگم از دستم گرفت.
از تخت پایین رفت و مانتو و روسری رو پوشید.
همیشه می گن تهدید بهتر از هر چیز دیگه ای جواب میده.
دوست نداشتم بترسونمش. ولی خوب مجبور بودم نگهش دارم. اگه فرار نمی کرد شاید مجبور نمی شدم از ابزار زور استفاده کنم. ولی خوب حالا چیزیه که شده و منم همینجوریشو بلدم. چه بخواد چه نخواد!
دوباره برگشت و رو تخت نشست.
بلند شدم و گوشیم بیرون اوردم. شماره ارمین گرفتم. با بوق اول جواب داد.
– بله؟
- امادست.
– الان میایم.
تلفنم قطع کردم و گذاشتم رو میز توالت.
همینطور که زانوهاشو بغل کرده بود پرسید : می خوای باهام چی کار کنین؟
- چند تا سوال می پرسیم.
– چرا؟
- برای پیدا کردن نامزدت.
برگشتم سمتش.
متعجب نگام می کرد.
تو چشماش می شد برق حیرت و شادی رو دید. یهو از تخت پرید پایین.
– محمد.. می شناسینش.. می دونین کجاست؟
جلوم وایستاده بود و به چشمام زل زده بود.
نمی دونم چرا یهو حس کردم کسی که جلوم اونه.. نگاهش ...
سرمو تکون دادم.
در اتاق باز شد.
ارمین و امیری وارد شدن.
با دیدنشون شروع کرد به عقب عقب رفتن.
– محمد.. کجاست؟.. چی کارش کردیـ..ن؟
ارمین : اصلا نترسین!
کارتشو از توی جیبش بیرون اورد و گفت : نوذریم از پلیس مبارزه با مواد مخدر.
- مواد مخدر؟ پلیس؟؟
- اجازه میدین براتون توضیح بدیم؟
و با دستش به تخت اشاره کرد. روی تخت نشست.
منم به دراور پشت سرم تکیه دادم.
امیریم روی راحتی کنار تخت نشست.
– ببین خانم محترم ..
بیرون اورد و گفت : نوذریم از پلیس مبارزه با مواد مخدر.
- مواد مخدر؟ پلیس؟؟
- اجازه میدین براتون توضیح بدیم؟
و با دستش به تخت اشاره کرد. روی تخت نشست. منم به دراور پشت سرم تکیه دادم.
امیریم روی راحتی کنار تخت نشست.
– ببین خانم محترم ..

**********************
چشماشو اروم باز کرد.
درد بدی رو توی ناحیه ساق پاش حس می کرد.
محیط اطرافش تاریک بود فقط روزنه های نوری که از لای پارچه مشکی که روی سرش کشیده بودن به چشمش می خورد. دستاشو تکون داد. بسته بودنش. صدای باز شدن در ماشین اومد.
– سهند بیارش!
ناگهان دستی نیرومند اونو از یقش گرفت و بلندش کرد.
– راه بیوفت!
صدای زمخت و نتراشیده ای داشت.
وقتی روی پاش وایستاد دردش بیشتر شد.
همانطور که می لنگید و از درد به خودش می پیچید به اجبار مرد حرکت می کرد.
مرد وایستاد.
محمد به سمت خودش برگردوند و با یک فشار کوچیک اونو به سمت عقب هل داد.
محمد تعادلش از دست داد و روی صندلی که پشتش بود افتاد.
از درد ناله ای کرد.
یک دفعه پارچه از روی صورتش کشیده شد و نور سفید رنگ لامپ های مهتابی چشمانشو اذیت کرد. چشماشو بست و دوباره باز کرد.
– خوب اقای سروان احمدی ...
محمد خوب به مرد نگاه کرد.
می دونست کی بود..
مرد شروع به چرخیدن دور محمد کرد .
– خوب جناب سروان ... حالا دیگه کارت به جایی رسیده که منو گول میزنی؟ ..
مرد سرشو نزدیک برد و دم گوش محمد ادامه داد : می دونی من کسایی رو که منو گول میزنن یا قصد همچین کاری رو دارن چی کار میکنم؟
محمد که هیچ ترسی از اون مرد نداشت،
سینشو جلو داد و با قاطعیت گفت : نه میدونم و نه برام مهمه که از کارای ادمای پستی مثل تو سر در بیارم!
مرد که از حرفای محمد به شدت برافروخته شده بود موهای محمد محکم در چنگال های خود گرفت و ان را به سمتش کشید.
محمد از درد ناله ای کرد اما بی صدا!
نمی خواست که صدای نالشو بشنون.
مرد با فکی منقبض شده از خشم گفت : ببین بچه پلیس حواست جمع کن که داری با کی حرف میزنی... تا الانم زیادی باهات راه اومدم .. فلش کجاست؟
موهای محمد بیشتر کشید.
– مگه اینکه از رو جسد من..
مرد که بقیه حرفای محمد می دونست سرشو با خشونت زیادی ول کرد وبه سمت جلو هل داد.
از دستش کلافه شده بود.
می خواست که همون لحظه کارشو تموم کنه ولی نیاز داشت که جای اون فلش پیدا کنه...
اون و اون دختر صدمه جدی بهشون زده بودن..
می دونست که فلش دست اون دخترس و فقط کافی بود که محمد جای اون دختر بهش می گفت اون وقت می تونست از شر جفتشون راحت شه ولی اگه قبلش اون فلش دست پلیسا میوفتاد...
می دونست که باید اخرین روز عمرشو سپری کنه .. حتی اگه از چنگ مامورا فرار کنه .. نمی تونست از چنگ اون فرار کنه.. هیچکس نمی تونست و یا جرئتشو نداشت... پس باید کاری می کرد.
قدم زد و رو به روی محمد وایستاد کمی ازش فاصله گرفت. : راستی گفتی اسمش چی بود؟
محمد نگاه خشمگینشو به مرد دوخت.
–دختره رو می گم.. صورت خوشگلی داره و خیلیم فرزه!
محمد با فکی منقبض شده گفت : پای اونو وسط نکش!
مرد خندید.
– اووووو! معلومه که خیلی دوسش داری...
باید تیر نهایی رو میزد.
چاقویی رو که روی میز بود برداشت و تو دستش گرفت و کمی حرکتش داد : حالا چی میشه اگه یه روز بفهمی که زنی که دوسش داشتی به خاطر یه چیز بی ارزش از بین رفته؟
- دهنتو ببند لعنتی!
محمد عصبانی شده بود اونقدری که اگه دستا و پاهاش باز بودن می تونست همشونو نابود کنه و با همون چاقو زبون این پست فطرتو ببره تا دیگه نتونه درباره ی هوران حرفی بزنه.
– چی شد نکنه بهت برخورد؟
چاقو رو روی میز گذاشت و پشتشو به محمد کرد.
دست راستشو بالا برد و به افرادش اشاره کرد و از پله ها بالا رفت.
لحظه ای بعد تنها صدای ناله های محمد و برخورد مشت های افراد مرد با بدن بی جان محمد به گوش می رسید...
- یعنی تو این مدت...
ارمین سرشو تکون داد.
هوران باورش نمی شد. چطور ممکن بود؟ کسی که تو این چند ساله همیشه همراهش بوده ... همیشه پشتش بوده تو زرد از اب در اومده؟؟!! باورش نمیشد که تنها کسی که داشته یه پلیس بوده.. اونم مواد مخدر..
– ببینید ما میدونیم شما الان تو شوک ...
– اینارو برای چی به من گفتید؟
در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود به ارمین نگاه کرد.
دوست داشت سرشو به دیوار بکوبه!
– چی؟
- اینارو برای چی به من گفتید؟
ارمین نگاهی به سرهنگ امیری کرد.
امیری سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
ارمین روبه سمت هوران کرد و گفت : چون ما جاشو پیدا کردیم.
– چی؟
- برای همینم هست که شما اینجایین.
هوران به اترین نگاه کرد.
اترین خونسردانه دست به سینه به میز توالت تکیه داده بود.
– یعنی دارین میگین...
– احتمالش هست چون تنها کسی که می تونسته ردیاب روشن کنه خود محمد بوده مگر اینکه اتفاقی روشن باشه که ...
هوران از جاش بلند شد.
اضطراب شدیدی وجودشو گرفته بود حالا که فهمیده بود احتمال زنده بودن محمد هست هم خوشحال بود و هم نگران. – چه کاری از دست من برمیاد؟
- ما از شما می خوایم که هرچی از دیشب یادتونه رو به ما بگین.
بعد از اینکه یه نفس عمیق کشید دوباره گوشه ی تخت نشست و چشماشو بست. سعی کرد دیشب یادش بیاد .
– دیروز صبح من و محمد طبق نقشه ای که دیشب چیده بودیم قرار گذاشتیم....

**********
محمد با نگاهی خشمگین به مرد قوی هیکل روبه روش نگاه کرد .
تنها چند لحظه بود که مرد از کتک زدنش دست کشیده بود.
اونقدر خورده بود که دیگه جونی برای باز نگه داشتن چشماش نداشت.
چشماشو اروم بست.
سرشو به سمت عقب برد و به صندلی تکیه داد. صدایی شنید.
- بلندش کنید!
به دستور مرد یکی از نوچه هاش سطل اب سردی را اورد و اون رو بی رحمانه روی صورت محمد پاشید.
در اثر برخورد اب یخ با صورتش شوکی بهش وارد شد و چشماشو سریع باز کرد. از دیدن دوباره صورت مرد آهی کشید. مرد خلافکار گفت : چی شده نکنه از دیدنم ناراحت شدی؟ .... آخی متاسفم چون باید حالا حالاها تحملم کنی!
محمد با همون یه ذره توانی که داشت گفت :چی از جونم میخوای؟ چرا دست از سرم یر نمیداری؟ من که گفتم .... نمیدونم کجاست! نمیدونم لعنتی!
- نچ نچ نچ! این طرز صحبت کردن با من درست نیس داداش کوچیکه!
تنها همین یه کلمه کافی بود که تعجب سراسر وجود افراد مرد خلافکار فرا بگیره.
- بین ما هیچ نسبتی نیس و توهم اینو خوب میدونی!
- اینو نگو داداشی ....
اروم حرکت کرد و پشت محمد ایستاد.
سرشو نزدیک اورد و دم گوش محمد گفت : با اینکه حتی تو اون پدر بی شرفم منو تو سرما ی زمستون از خونه بیرون کردین ولی این دلیل نمیشه که ما باهم ..
محمد که از این همه گستاخی و نمک نشناسی بردار بزرگترش عصبانی شده بود داد زد : تو فکر کردی پدر خوشحال بود ؟ خوشحال بود از اینکه ببینه که باید همچین کاری رو بکنه؟ بدبخت... بابا واسه خاطر خودت این کارو کرد! وگرنه الان باید سینه قبرستون می بودی!
- چه فرقی کرد ! من یا اون!بلاخره که خودش رفت!
- د اخه احمق! بابا به خاطر تو اون کارو کرد .
مرد بلند داد زد: مگه من گفتم؟ مگه من گفتم که قتل اون زنیکه ی هرزه رو گزدن بگیره؟ مگه من گفتم که ....
-خـــــــــــــفه شو!
صدای داد محمد توی کل محوطه پیچید.
مستقیم به چشمای برادرش زل زد. کسی که مسئول مرگ مادر و پدرش بود... کسی که حالا با تموم اون کارایی که کرده بود پدرشو یه بیشرف و مادرشو یه هرزه میدونست! دیگه خونش به جوش اومده بود .. تحمل این همه پررویی رو نداشت.
مرد دستشو بالا برد و لحظه ای بعد فضای اتاق کاملا خالی شد. تنها اون مونده بود وبرادرش . کسی اون و پدرشو مقصر مرگ تنها خواهرش می دونست... کسی که مادرشو تنها عامل از بین رفتن خانوادش می دونست....
- چرا ؟ چرا نمی خوای دست از این کارات برداری امیر؟ چرا هنوزم فکر می کنی مامان .... ؟
- فکر نمی کنم مطمئنم! ....
از محمد دور شد و شروع به چرخیدن دور اتاق کرد.
- اون بود که با اون مرتیکه عوضی خوابیده بود ... نکنه اینا رو یادت..
- اینا همش یه حرف بود .. و هیچ وقتم ثابت نشد!
- ثابت نشد چون پدر نمی خواست که اون زنیکه بی شرف ابروی چندین و چند سالشو ببره ... برای همینم کشتمش تا کسی نتونه ابروی پدر ببره... مــــن مامان کشتم و خوشحالم که اینکارو کردم ... همه چی برای اینکه صحنه یه خودکشی به نظر بیاد اماده بود همه چی جز... یه نفر... یه نفر که منو هنگام کشتن مامان دیده بود.. یه مزاحم ... بهت گفته بودم چقدر از همسایه های فضول بدم میاد؟
- باورم نمیشه... باورم نمیشه امیر که تو اینا رو بگی!
- تازه خبر نداری ! خبرنداری داداش کوچولو که برای تو چه برنامه هایی دارم!
- چه بلالی سرم میاری؟
- می خوام .. می خوام انتقام مرگ ستاره رو ازت بگیرت ... جوری که صد بار از به دنیا اومدنت پشیمون شی! البته بعد از اینکه اون فلش پیدا کردم و اون خوشگله رو جلوی چشمت پرپرش کردم!
امیر قهقه ی بلندی زد و از اتاق بیرون رفت....

- تا اینکه چشمام باز کردم و خودمو اینجا روی همین تخت پیدا کردم.
امیری از جاش بلند شد
- خوب کار ما اینجا تمومه ! اون چیزیایی که می خواستیم و فهمیدیم.
آترین تکون خورد و مقابل هوران قرار گرفت.
- هنوز یه چیزی مونده !
صداشو صاف کرد و با همون جذبه ی همیشگی گفت : اینکه چرا اونا دنبالت بودن؟
هوران به چشمای آترین نگاه کرد.
بازم همون غم همیشگی!
نمی دونست باید چی کار کنه! باید چیزی درباره ی اون فلش بهشون بگه یا نه! ولی یه حسی تو وجودش می گفت که بهتره صبر کنه. اگه پلیسام دنبال فلش باشن و بفهمن که اون دست تو ممکنه محمد فراموش کنن!
اصلا .. اصلا شاید این به اونا ربطی نداشته باشه .. بزار محمد بیاد اگه خواست خودش اون فلشو بهشون می ده دیگه !
– خوب چون ... چون منو با اون دیده بودن .. و اینکه ..
دستشو به سمت جیبش برد و اونو اروم لمس کرد و یهو چیزی فهمید..

*******
هوران

ای وای فلش!
اروم باش ارامش خودتو حفظ کن! صبر کن اول باید یه فکری به حال اینا بکنم.
– همین .
– همین؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
سرشو اورد جلو و روبه روی صورتم قرار داد.
–مطمئنی؟
تو چشماش نگاه کردم.
– سرگرد!
چند لحظه نگاش توی صورتم چرخید بعد به حالت عادی برگشت و به در نگاه کرد.
اون مرد سالخورده ای که احتمال می دادم رئیسشون باشه دم در ایستاده بود.
آترین بدون معطلی رفت بیرون و در پشت سرش بست.
اووووووف! یه نفس عمیق کشیدم.
یا خدا!
یه لحظه گفتم الان قلبم میاد تو دهنم!!
وای نکنه همه چی رو فهمیده باشه؟ نکنه جریان فلش می دونه!! فـــلش!!
سریع از جام بلند شدم و کل جیبام گشتم . ولی لعنتی نبود که نبود!
وای نه بدبخت شدم رفت!!! حالا چی کار کنم؟ مطمئنا فهمیده! اووف!
یه نفس عمیق کشیدم و روی تخت ولو شدم.
یعنی چی توی اون فلش بود... دلم خیلی میخواست بدونم! صدای پارس سگ اومد.
سرمو کج کردم و بهش نگاه کردم. با اون چشای آبیش بدجوری بهم زل زده بود. از جام بلند شدم و رفتم سمتش. از بالا نگاش کردم. نشست و منو نگاه کرد.
– به نظرت صاحبت جریان فلشرو فهمیده؟
سرشو کج کرد و گوشاشو پایین انداخت.
اوووخی!
روی زانوهام نشستم و بهش نگاه کردم.
دستمو یوا ش یواش به سرش نزدیک کردم. خواستم ببینم عکس العملی نشون میده که وقتی دیدم نمی ده دستمو گذاشتم روی سرش و نازش کردم. اروم خوابید.
– نه مثل اینکه تو برخلاف صاحبت خیلی با اخلاق تری!
همینطور که داشتم با هاش ور میرفتم ، گوشیم که توی جیب کاپشنم روی مبل تک نفره گوشه ی اتاق بود زنگ خورد. بلند شدم و به سمتش رفتم.
وقتی گوشیرو بیرون اوردم یه لحظه چشمام از تعجب چهارتا شد .وای خدای من! این .. این چه طور ممکنه؟ این شماره ..
– الو؟ الو محمد؟
- الو ... به به سلام خانوم!
– شمـ..ا؟
- به موقش بهت می گم نگران نباش.. الان یه کار دیگه باهات دارم!
– شما؟ شما کی هستین؟ محمد کجاست؟ ..
– یواش یواش! همشو به موقش می فهمی!
– چی از جونم می خوای؟
- چی از جونت می خوایم؟ .. سوال خوبی بود!.. جواب خوبیم داره ..
یهو صداش جدی شد .
– ببین خانوم کوچولو .. اگه می خوای محمد جونتو ببینی تنها یه راه داری .. همون چیزی رو که ازم دزدی می خوام . اونم سالم.. وگرنه باید بدن پنج تیکه ی محمد ببینی!
– نه .. نه .. میارم براتون میارم .. فقط باهاش کاری نداشته باشین! خواهش میکنم!
– باشه باشه! تو اون فلش برام بیار بقیشو باهام حل میکنیم.
– کجا ؟ کجا براتون بیارمش؟
- آهان ! خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم ...
گوشیرو پرت کردم روی تخت.
دستمو کردم توی موهام.
وای خدا حالا چی کار کنم؟ چطوری از این جهنم خلاص شم؟ اگه همونطوری که خودش گفت بلایی سرش بیاره چی؟ محمد .. محمد ببین مارو توی چه دردسری انداختی!!
باید هرچه زودتر یه راهی برای این موضوع پیدا کنم.
باید یه جوری از اینجا خارج شم! یه نیم نگاهی به سگه کردم. خوابیده بود. شاید هنوزم شانسی برای فرار داشته باشم! یواش رفتم دم در و لایه در باز کردم. سرم بیرون بردم و سرک کشیدم.
سمت چپم که خبری نبود.
سمت راستم که نگاه کردم ...
اروم سرم از شکمش بلند کردم و صاف وایستادم. یه لبخند احمقانه زدم.
– چیزی نیاز داشتین؟
- می تونم... برم پایین؟
- به چه دلیل؟
- می خوام رئیستو ببینم.
– میگم خودشون بیان!
– یعنی نمی...
– نه نمیتونین!
از در فاصله گرفتم و در با شدت بستم. اه مرتیکه مزخرف! رفتم و روی تخت نشستم.
چند دقیقه بعد در باز شد.
همون نگهبانه اومد تو و گفت : ارباب شما رو صدا کردن!
ای بمیری خودت و اون اربابت!
از جام بلند شدم و با یه گوشه چشم نازک کردن از اتاق خارج شدم. در بستم و بدون اینکه نظر کسی رو بپرسم رفتم سمت پله ها.
– از اینور.
با دستش به ته راهرو اشاره میکرد. چند لحظه مکث کردم و خوب جلوی در خروجی رو دید زدم. کسی نبود! پس یعنی کجا رفتن؟ ولی اگه دوباره گیر بیفتم چی؟
- با شمام!
نه ولش کن! ولی اگه نرم شاید فرصت فرار گیرم نیاد!
– خانوم ...!
یهو دیدم یه نفر بازومو داره میکشه!
– از این طرف!
صدای جدی و خشنش دست و پام شل کرد.
بازومو گرفت و به سمت خودش کشید. بدون اینکه ولم کنه مستقیم بردتم سمت ته راهرو. جلوی یکی از درای چوبی راهرو وایستاد. در زد.
در باز کرد و منو هل داد تو. بعدم در بست.
اینا چشون بود؟ مگه من چی کار کردم که اینجوری با من رفتار میکنن؟
رفتم جلوتر. چه اتاق قشنگی بود!
یه تخت دونفره داشت که سه تا ادم بزرگ توش جا میشدن! دورشم توری سقید رنگی بود که یه گوشه جمعش کرده بودن. کنارش میز تحریر بود و پشتش وایستاده بود.
داشت از پنجره به بیرون نگاه میکرد.
اصلا با اینکه میدونست من اونجام حتی برم نگشت تا منو نگاه کنه!
– اههم اههم!
هیچی!
– اهـــم اهم!
وا نکنه کر؟
- اهـــــم ا..
– چیزی تو گلوت گیر کرده؟
وای نمک!
- میتونم بپرسم امرتون چیه؟ چون کلی از کارام مونده ! باید زودتر برم.
– بری؟ کجا بری؟
برگشت سمتم.
– منظورتون چیه؟
اومد . جلوم وایستاد.
- مگه نمیدونی؟ ... امیری گفته فعلا باید اینجا نگهت دارم تا اتفاقی برات نیوفته!
پوزخندی گوشه ی لبش بود.
وای نه! اگه نگهم دارن چجوری فلش برسونم؟
- یعنی چی نمی تونم برم! مگه شهر هرت؟؟؟ من کلی کار دارم .. خانوادم منتظرمم!
پشتشو کرد و دوباره رفت سمت پنجره.
– اگه منظورت همون مهمون سرایی که پایین شهر و همه جور ادمی توش هست همون بهتره که نری!
این از کجا می دونست؟
- تو .. از .
– پیدا کردن مشخصات تو کار راحتی! بخصوص اگه خونت محل رفت و امد یه پلیس باشه!
اه! لعنت به تو محمد! ایــــش!!!!!!
– ببین ..
رفتم نزدیکش.
– توروخدا توروخدا بزار برم! بخدا هیچ اتفاقی برام نمیوفته قول میدم! ازت خواهش میکنم... من توی همون خونه ای که میگی همه جور ادمی توش زندگی میکنه یکی رو دارم که اگه نرم پیشش معلوم نیست چه بلایی سرش میارن!..بزار برم!
– اگه منظورت خواهرته ... نگران نباش جاش امنه!
اه! خوشم میاد همه چیرم بهشون گفته!
– خوب اصلان .. من اینجارو دوس ندارم حوصلم سر رفته! می خوام برم خونمون!
– به من ربطی نداره!
– حداقل بزار برم بیرون!
جوابی نداد.
– هوووو! با تواما!
یهو برگشت سمتم و جوری نگام کرد جوری نگام کرد که یک لحظه گفتم الان منو از پنجره میندازه بیرون!
صورتمو مظلوم کردم. ولی حتی یه ذره یه ذرم حالت چهرش عوض نشد!
هاان! چیه بیا منو بخور!
نه مثل اینکه واقعا گیر افتادم.
یه نفس عمیق کشیدم پشتمو کردم بهش و رفتم سمت در.
- کجا؟
- می خوام برم ..
– کارم هنوز باهات تموم نشده!
بی ادب!
– بگووووو.. یعنی بفرمائید!
– امیری گفته فردا آ ماده شی صبح یه سر بریم پیشش.
– برای چی؟
- می تونی بری!
وا این چرا اینجوری؟ بی شعور بی فرهنگ! اصلا حالا که اینطور از روی لج و لجبازیم که شده فردا نمیرم! گور بابای محمد و امثالش!
– من نمیام! رو حرفمم وای میستم!
در باز کردم وبدون اینکه ببینم چی میگه رفتم بیرون.
دوباره تا دم در اتاقم یه نرّغول باهام اومد.
عجب روز گندی بود!
در با لگد بستم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.
رکس سریع اومد روی تخت و سرشو روی شیکمم گذاشت.
– کاش صاحبت مثل تو بود.. کاش یکم آدم بود .
پا رس کرد.
از اینکه باهام موافقت کرده بود خندیدم.
– نظرت چیه رئیستو دیو دوسر صدا کنیم موافقی؟
دوباره پارس کرد.
– البته بین خودمون میمونه.

**********
اترین.

داشتم از پنجره به باغ نگاه میکردم.
اینکه چطوری امیری و مامانم داشتن با هم صحبت میکردن.
هنوزم باورم نمی شد که باید این مرد به عنوان پدرم قبول کنم.
نه هیچ وقت !
من تنها یه پدر داشتم و اونم توی هفت سالگی از دستش دادم.
این مرد حالا هر کی هست هیچ وقت نمی تونه پدرم باشه.
پرده رو رها کردمو رفتم روی تختم لم دادم.
حالا باید با این دختره چی کار کنم؟.. ای خدا این دیگه چه بلایی بود که سرم نازل کردی!
در اتاق زده شد.
– بیا تو!
– قربان؟
- چیه طلا؟
- مادرتون پایین منتظرتونن!
– برو میام!
از جام بلند شدم. امیدوارم دوباره شروع نکنه.
داشتم میرفتم سمت پله ها که مامانمو عصبانی جلوم دیدم.
یه نفس عمیق کشیدم.
روبه نگهبانی که اونجا بود گفتم : مرخصی تا صدات کنم!
سرشو تکون داد و رفت.
در اتاق پشت سرم باز کردم. رفت تو.
–طلا؟
- بله اقا!
از بالای پله ها بهش نگاه کردم.
- نگهبانارو بفرست بیرون. خودتونم برین توی اشپزخونه و در ببندین. در ضمن کسی مزاحممون نشه!
وارد اتاق شدم ودر بستم. هنوز در نبسته شروع کرد.
– من نمی فهمم چه اشتباهی در تربیت تو کردم که ایـ..
– مامان خواهش میکنم بس کن!
داد زد : تو بس کن! با خودت چی فکر کردی؟ هان؟ چطور جرئت کردی آبروی منو جلوی اون همه ...
من نعره زدم: کافیه!
صداش تو گلوش خفه شد.
با چشمای که از شدت عصبانیت قرمز شده بود بهش نگاه کردم.
– کافیه! .. من ابروتو نبردم.. ابروت خیله وقته که رفته!
– چطور جرئت ..
– گوش کن مامان! ابروت همون زمانی که با این لندهور ازدواج کردی رفت .. می فهمی؟
تو چشمام نگاه کرد.
اشک تو چشماش جمع شده بود. برام مهم نبود.. دیگه برام مهم نبود.. میخواد ناراحت شه گریه کنه فرقی برام نداره همونطور ناراحتی و غم من براش مهم نبود و نیست!
– من توچه بخوای چه نخوای با اون دختره هرزه ازدواج نـ.. .
آخ ! فکرکنم قلنج گردنم شکست.
سرم صاف کردم و بهش نگاه کردم.
جای سیلی که زده بود میسوخت.
بدون هیچ حرف دیگه ای رفت بیرون.
عصبانی بودم .. اونقدر عصبانی بودم که می خواستم خونه رو باخاک یکی کنم ولی فقط به گلدون بقل دستم راضی شدم و اونو محکم به دیوار کوبوندم.
صدای شکستنش توی گوشم پیچید. حالا بهتر بود . کمی از خشمم کم شده بود.
هنوز آروم نشده بودم که صدای جیغی از اتاق بغلی شنیدم.
وای ! دوباره دردسر! با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقش. در محکم باز کردم.
– چتـ..!
تنها چیزی که دیدم پنجری باز اتاق و رکس که جلوش داشت پارس می کرد. سریع رفتم لب پنجره.
حدسم درست بود.
پوزخند زدم.
با دیدن من ساکت شد.
دستاش لبه ی پنجره رو گرفته بود و داشت تکون می خورد.
– کمک!
یه لحظه به ذهنم خطور کرد همونجا بکشمش ولی نظرم عوض شد.
از ساعدش گرفتمش و کشیدمش بالا.
همینطور که داشتم می کشیدمش یه لحظه یه چیزی پامو گاز گرفت در نتیجه تعادلم از دست دادم و دستش ول شد. سریع قبل از اینکه کاملا دور بشه دوباره گرفتمش. سگ احمق!
– رکس از جلوی چشمم دور شو!
یه زوزه ای کشید و رفت عقب.
دوباره دختررو کشیدم بالا.
وقتی کمرش بالا اومد برای اینکه پایین تنشم بالا بکشه دستشو دور گردنم حلقه کرد.
منم برای اینکه از شرش راحت شم یک دفعه ای کشیدمش بالا در نتیجه افتاد توی بغلم.
تنش یه بوی اشنا می داد.. خیلی اشنا بود .. انگار که بوی .. اونو میداد.
قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین می رفت.
تو چشمام نگاه کرد.
خواستم ولش کنم که گفت : ولم نکن!
– چی؟
- ولم نکن! چون اگه اینکارو کنی پخش زمین میشم!
با تعجب نگاش کردم که گفت : دارم کم کم حسامو از دست میدم.
ای خدا عجب گیری کردیمیا! بدنشو روی یه دستم تکیه دادم و اون یکی دستمو انداختم زیر پاهاش و بلندش کردم و گذاشتمش روی تخت.
از کشوی میز کنارش جعبه ی انسولین بیرون کشیدم و یکیشو برداشتم و بهش تزریق کردم.
– بهتره استراحت کنی!
سرنگ توی سطل انداختم و از اتاق رفتم بیرون.
هنوز عطرش توی ذهنم بود.. چرا این دختر؟...
– طلا؟ .. طلا؟ کجایی؟
- بله اقا؟
سریع از پله ها اومد بالا.
– رکس ببر تو اتاقش. در ضمن اتاق این دختررم عوض کن ببرش توی اتاق کنار من.
– همونی که درش به اتاق شما هم راه داره؟
- اره. می خوام مواظبش باشم. برو!
رو کردم که برم که گفت : آقا؟
- چیه ؟
- مادرتون گفتن برای امشب مهمونی دادن. خواستن شما هم باشین.
نفسم با صدا بیرون دادم. از دست این زن!
– باشه برو به کارات برس!
- چشم اقا!
رفتم تو اتاق خودم و درو محکم بستم.
یعنی گاهی وقتا دلم می خواست خودمو به در و دیوار بکوبم! پلیورمو در آوردم. زیر پوش زیرشم همینطور . با اینکه هوا سرد بود ولی پنجره رو باز کردم .
وقتی داغ می کردم آمپر میسوزوندم.
روی تختم دراز کشیدم.
دستامو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم.
چه جوری میخواست که من ازدواج کنم؟ چجوری می خواستن که فراموشش کنم؟ چجوری میخواستن که همه چیزو نادیده بگیرم و برم با یکی دیگه ازدواج کنم وقتی هنوزم تو فکرشم؟ چجوری می خواستن رهامو فراموش کنم؟
... دستمو دراز کردم و از روی میز عسلی قاب عکسو برداشتم.
روی صندلیم پشت میز کارم نشسته بودم و داشتم اون اطلاعاتی رو که پیدا کرده بودیم نگاه میکردم.
هوا ابری بود و احتمال بارش بارون وجود داشت.
همینطور که داشتم کار می کردم ، صدای در اومد.
– بیا تو.
– قربان؟
- بگو طلا!
– تلفن با شما کار داره. سرهنگ امیری..
دستمو دراز کردم و گوشیو گرفتم. دستمو گذاشتم رو دهانه گوشی.
– از این دختره خبری نیست؟
- نه قربان . هیچی!
– می تونی بری!
– بله قربان.
گوشیرو بردم سمت گوشم.
– الو ؟
- گوش میکنم.
– نوذری .. خوب گوشاتو باز کن ببین چی می گم.. آب دستت بزار زمین زود خودتو با اون دختره برسون اینجا .
سریع! طبق عادت بدون هیچ حرف دیگه ای تلفن قطع کرد.
تلفن با عصبانیت گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم.
رفتم سمت اتاقش.
در باز کردم.
با ورود من سرشو برگردوند به سمتم. لب پنجره نشسته بود و صورتشو به پنجره تکیه داده بود. پشتشم کوسن
بود. از جاش بلند شد. معلوم حالش خوش نیست.
– بلند شو باید بریم.
– کجا؟
- امیری احضارت کرده و بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم بیرون . رفتم پایین.
– طلا؟
طلا سریع اومد.
– بله اقا؟
- من یه چند ساعتی نیستم حواست به همه چیز باشه..
– بله اقا!
– در ضمن برو اون دختررو بیارش دم در.
– بله اقا!
سرمو تکون دادم و رفتم بیرون.
به سمت پارکینگ رفتم و ماشینو روشن کردم و حرکت کردم.
طلا درست زمانی که رسیدم دم در دختر رو اورد.
در ماشین باز کرد و سوارش کرد.
حرکت کردیم .
دم در خروجی یکی از نگهبانا به شیشه ی ماشین زد.
– اقا میشه یه لحظه تشریف بیارین؟
از ماشین پیاده شدم..
هوران

وای خدا جونم حالا که فرصتش پیش اومده چجوری بدون فلش فرار کنم؟ ..
خدایا ازت خواهش می کنم کمکم کن! ..
محمدو ازم نگیر جون من!
سرمو انداختم پایین و قطره اشک از روی صورتم پاک کردم.
محمد نه .. پامو تکون دادم.
صبر کن!
پامو بلند کردم و خم شدم.
وای خدای من باورم نمیشه! خدایا عاشقتم! اخ جون فلش! سریع برش داشتم و گذاشتمش توی جیبم.
درست به موفع بود چون سوار شد.
در باز شد و حرکت کرد.
دل تو دلم نبود.
امیدوارم بتونم این کارو انجام بدم. چند تا نفس عمیق کشیدم باید بر استرسم غلبه می کردم.

نزدیک به یک ربع بود که حرکت می کردیم.
وقتی رسیدیم دم پاسگاه قبل از اینکه واردش بشیم، یه بی ام ویه مشکی همراه با ما به سمت در پیچید.
همون یارو که با اون پیرمرده اومده بود بودن.
از ماشین پیاده شد و اومد دم شیشه.
به شیشه زد.
دیو دو سر شیشه رو داد پایین.
– به سلام اقا اترین گل! از اینورا.
چشمش به من افتاد.
سلام کرد. جوابشو دادم.
– ارمین یه دقیقه بیا پایین کارت دارم.
اترین : نمی دونم امروز چرا همه با من کار شخصی دارن!
ماشینو خاموش کرد و رفت پایین.
از ماشین دور شدند.
یه نفس عمیق کشیدم.
الان وقتش بود.
باید می جنبیدم وگرنه دیگه فرصت نمی شد. سریع خودمو به هر بدبختی بود انداختم روی صندلی راننده.
سریع باید عمل می کردم.
داشتم ماشینو روشن می کردم که یهو چشمش به من افتاد.
با دقت نگاه کرد.
فهمید که دارم چی کار میکنم. سریع شروع کرد به دویدن سمت ماشین.
پامو روی پدال گاز فشار دادم و دنده عقب گرفتم.
سریع پیچیدم.
چرخ ها صدای بدی دادن.
ماشینو حرکت دادم....

*******
اترین

سریع برگشتم سمت اَرمین.
دویدم سمتش. داد زدم.
– به امیری چیزی نگو!
و سوار ماشینش شدم.
باید عجله می کردم.
ماشین روشن بود پس از حالت پارک دراومدم و ماشین و حرکت دادم.
دختره ی احمق! اه لعنتی! دنبالش میکردم.
بدجوری می رفت یعنی دست فرمونش خوب بود. ولی به پای من نمیرسید!
پامو بیشتر روی گاز فشار دادم.
متاسفانه شتاب ماشین اون از مال من بیشتر بود در نتیجه جلوتر از من بود. باید یه کاری میکردم. اینجوری نمی شد. ابروم مهمتر از هرچیزی به خصوص جلوی این امیری!
گوربابای ماشین!
دستمو دراز کردم و در داشبورت باز کردم.
طبق همیشه تو ماشین ارمین اسلحه بود.
سرشو گذاشتم لایه ی پام و خشابشو پر کردم.
اماده شد.
بیرونش اوردم و به سمت ماشین گرفتم.
نهایت دقتمو کردم تا به بقیه ماشینا نخوره حوصله سرزنش امیری رو نداشتم. شیشه ی عقب نشونه گرفتم و شلیــــک!
هوران

وای خدایا! اینو چی کارش کنم! باید یه جوری...
انچنان جیغ بنفشی کشیدم که حس کردم شیشه ها لرزیدن.
سریع سر ماشینو گرفتم اونور تا به پیرمردی که داشت از بزرگراه می رفت نخورم.
حس کردم دوباره ادرنالینم بالا رفته باید یه کاری میکردم.
الان نه .. لطفا لطفا! ...
صدای خورد شدن شیشه ها توی ماشین پیچید.
سرمو گرفتم پایین.
مرتیکه لعنتی! چجوری از شرت خلاص شم؟ گاز دادم و رفتم جلوی یه کامیون.
خدا جون کمکم کن! چند لحظه بعد یه کامیون دیگه اومد بغلش و تقریبا راهو براش سد کردن. مگر اینکه از جاده .. لعنتی!
مطمئنا از جاده خاکی میاد!
بیشتر گاز دادم.
دوباره شروع به تیراندازی کرد.
سرمو بردم پایین.
فقط خدا خدا میکردم که جاده به همین خلوتی بمونه و کسی جلوم سبز نشه. دستمو بردم سمت داشبورد . نمیدونم چرا ولی همش یه حسی بهم می گفت که اینکارو بکن منم کردم.
توی داشبورد یه اسحله بود!
بیرون اوردم.
حالا چجوری باید باهاش کار کنم؟ سرمو بلند کردم. هنوزم پشتم بود.
اسلحرو گرفتم توی دستم و چرخوندمش
اشتباهی دستم به ماشش خورد و تق! یه گلوله شلیک شد!
اسلحه از دستم افتاد.
وای ولش کن! اصلا نخواستم.
داشتم میرفتم که یهو از سرعت ماشین کم شد.
وای نه چی شده؟ چش شد؟
پامو محکم فشار دادم ولی تاثیری نکرد سرعتش کم و کمتر میشد.
نباید دستش بهم میرسید..
نگامو چرخوندم!
وای نه ! بنزین!!!
تا قبل از اینکه توی جاده گیرم بندازه باید یه کاری کنم...
اوناهاش ! همون راهی که یارو میگفت..
سریع ماشین به سمت راه بردم.
جاده خاکی!
به اندازه ی وزنم خاک خوردم تا اینکه دیگه ماشین وایستاد.
زدم روی فرمون برو برو! اه لعنتی!
کمربندم باز کردم و پریدم از ماشین بیرون.
با تمام توانم می دویدم.
به پشتم نگاه کردم عین مورچه خوار دنبالم بود و نامرد عین اسب میدوید!
جونم توصیفام! چه حیوون تو حیوونیه!
با تمام توانم می دویدم ولی یه لحظه حس کردم که دیگه حس توی پام داره از بین میره.
به جلوم نگاه کردم خیلی مونده بود.. فکر نمیکنم به اونجا ...
یهو دستی از پشت یقمو چنگ زد.
نگهم داشت وگرنه با پشت می خوردم زمین.
منو محکم به خودش چسبوند.
قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میرفت.
دستشو دور گردنم حلقه کرد و محکم فشار داد. داشت خفم میکرد!
– ولم کن .. خفم کردی..!
حلقه ی دستشو تنگ تر کرد.
واقعا داشتم خفه می شدم!
صورتشو برد بغل گوشم و نفسشو با عصبانیت بیرون داد.
– تنها کافیه چند دقیقه دستمو اینجوری نگه دارم تا از شرت راحت شم! .. چی با خودت فکر کردی دختره ی احمق؟؟ فکر کردی اگه بیای اینجا اونا زندت می زارن؟.. فکر کردی وقتی فلشو دادی بهشون میزارن بری؟.. فکر کردی با این کارت خودت به درک جون محمدم می گیرن؟؟ هـــان!
پرده ی گوشم تقریبا پاره شد!
یعنی جریان فلش از کجا می دونست؟
- و.. لم .. کن!
دستشو یک دفعه برداشت.
افتادم زمین و محکم سرفه کردم.
سعی کردم دوباره هوا رو بکشم توی ریه هام! نفسم بالا نمیومد.
– بلند شو! .. تا نیومدن سراغمون باید از اینجا..
نذاشتم ادامه بده و یه مشت خاک پاشیدم روی صورتش.
می دونم کارم احمقانه بود!
نباید اونو دنبال خودم می کشوندم .
باید یه جوری از دستش در برم. دوباره بلند شدم.
تا اون بخواد چشماشو باز کنه من میرم! اومدم برم که...
یهو دستی بازمو گرفت و منو محکم برگردوند سمت خودش و انچنان سیلی محکمی بهم زد که با سر رفتم توی زمین. دستمو گذاشتم روش.
چشماش بدجوری قرمز شده بود.
رگای گردنش از عصبانیت زده بودن بیرون.
نتونستم اشکمو کنترل کنم و سرازیر شد.
اون سیلی که به من زد اگه به فیل می زد اونم با سر میرفت تو زمین.
دستشو دراز کرد و محکم بازومو گرفت و کشید وبلندم کرد.
دیگه نایی برای راه رفتن نداشتم.
هنوز برام عجیب بود که چجوری پاهامو حسشون می کنم چه برسه به اینکه بخوام راه برم!
انقدر حواسم پرت فرارم بود که نفهمیدم کی نم نم بارون شروع به بارش کرده! .
شونه به شونش حرکت می کردم و اشک میریختم.
هنوزم بدجوری میسوخت.
اگه یکم اونور تر زده بود مطمئنا پرده مرده گوش برام نمی ذاشت.
صداش مثل این بود که دوتا ظرف چینی بهم بخورن و تیکه تیکه شن!
بارون کم کم شدت گرفت.
نمی تونستم تند راه برم. و جالبیش اینجا بود که وقتی به ماشینش رسیدیم سوارش نشدیم بلکه از کنارش رد شدیم و به سمت اون یکی ماشینه رفتیم.
همین باعث شد که چند دقیقه ای زیر رگبار بارون راه بریم و خیس شیم.
خوبی بارون این بود که سوزش صورتم کم تر شده بود.
وقتی به ماشین رسیدیم در باز کرد و منو نشوند تو.
بر خلاف نظرم خیلی اروم این کارو کرد.
خودش برگشت و رفت سمت ماشین خودش و سوارش شد. حرکت کرد و از کنار ماشین گذشت.
می خواست چی کار کنه؟
نزدیک به پنج دقیقه بعد پیاده اومد و سوار ماشین شد حسابی خیس شده بود.
منم همین طور اما من علاوه بر خیس شدن داشتم می لرزیدم سردم بود.
ماشین روشن کرد و حرکت کرد.
بینیشو مرتب بالا می کشید.
چند دقیقه که از حرکتمون گذشت زد کنار.
– برگرد!
سرمو برگردوندم سمتش جعبه ای رو که با خودش اورده بود ( از ماشین خودش به علاوه ی ژاکتش) از صندلی عقب برداشت.
– دستتو بیار جلو.
نگاش کردم.
می خواستم دستمو ببرم جلو ولی دیدم نمی تونم.
به جز چشمام و گردنم ( که حس اونم چند لحظه بعد از دست دادم) چیز دیگه ای رو نمی تونستم تکون بدم حتی زبونمو.
سرشو تکون داد و دستمو گرفت.
استینمو بالا زد و سرنگ تزریق کرد.
سرنگ از شیشه انداخت بیرون و جعبه رو دوباره گذاشت پشت.
صاف نشست.
توی دستش ژاکتش بود. اونو انداخت روم.
اخی نازی! نوش دارو پس از مرگ سهراب! بچمون احساس پشیمونی کرده.
منتظر بودم ازم معذرت بخواد ولی هیچی!
عین گاو سرشو انداخت پایین و دوباره حرکت کرد.
منم ترجیح دادم توی یه عالم دیگه باشم تا اینکه توی این دنیا برای همین چشمامو بستم و خوابیدم...
- ماشینو برداشتی ... ببرش تعمیرگاه.. می خوام مثل روز اولش بشه! .. به تو مربوط نیست! ..
چشمامو اروم باز کردم.
وای هنوزم توی اون ماشین کذایی بودیم! پیش ادم کذایی!و پشت ترافیک کذایی!
دستامو بهم قلاب کردم و خودمو به سمت جلو کشیدم. هنوزم داشت بارون میومد. نگاهی به ساعت ماشین کردم. ساعت یازده بود!
یعنی دوساعت بود که توی راه بودیم!
اَاَاَاَ! عجب ترافیک شاخیه!
صورتمو چسبوندم به شیشه.
– ای!
جای سیلی که زده بود به محض تماس با سردی شیشه سوخت.
ترجیح دادم سرمو به صندلی تکیه بدم.
آخ! صورت کم بود شیکمم اضافه شد. بدجوری ضعف کرده بودم.اگه یکم دیگه اوضاع اینجوری پیش میرفت ماشین و با صاحبش میخوردم!
وای توروخدا! من گشنــــــمه!
بیقراری میکردم.
دست خودم نبود!
بدون اینکه بفهمم چی کار می کنم سرمو هی تکون میدادم. ماشین یه ذره حرکت کرد بعد وایستاد.
وای توروخدا راه برین دیگه!
همونطور که ماشین وایستاده بود یهو دیدم یه چرخش سیصد و شصت درجه کرد و از جاش نیم خیز شد.
نگاش کردم.
ناخوداگاه حواسم به سینه ی عضلانیش، رگ گردنش ، زنجیر توی گردنش ، و بوی عطرش که ادم مست می کرد پرت شد.
دستشو دراز کرده بود.
هنوزم ژاکتش روی خودم بود سریع سرمو تکون دادم و صورتمو توی ژاکت فرو کردم.
نکنه دوباره لپام گل انداخته باشه!
خدایای قربونت برم!
یه سوال دارم.
اخه چرا باید به مرد به این خوش قیافه ای اخلاق بدی عین...
چپ چپ نگاش کردم.
گـــاو! نه گاو اخلاقش خوبه اروم! اهان از این گاو وحشی سیاها!
عاشقتم !!با این توصیفات هوری جون!
یعنی کپی خودشه ها.
برگشت.
بدون اینکه نگام کنه کیسه ی توی دستشو انداخت رو پام.
وا بی ادب!
حالا یه خاک پاشیدن که دیگه اینقدر ناز نداره!
توی پلاستیک یه ساندویچ بود که دورش فویل پیچیده بودن. از بوش معلوم بود همبرگر.
بدون معطلی درش اوردم و بازش کردم.
جووون!
یه دل سیر بوش کردم. خیلی وقت بود که همبرگر نخورده بودم.
به محض باز کردنش شیشه شو داد پایین.
دیوونه! بو به این خوبی!
گاز اول زدم.
مزه ی این پنیر نرمش که نیومد زیر دهنم... یعنی خودمو توی بهشت حس کردم.
چشمامو بستم و شروع به خوردنش کردم.
وقتی چشمم باز کردم ناخوداگاه نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم .
صورتمو یواش برگردوندم.
به من زل زده بود.
وقتی نگاش کردم سریع سرشو برگردوند.
نکنه دلش میخواد؟ خوب بخواد به درک! می خواست برای خودش بخره! به من چه؟؟
یه گاز دیگه زدم هنوز از گلوم پایین نرفته بود که یه لحظه احساس گناه کردم. دلم براش سوخت !
می دونم دیدن اینکه یه نفر داره یه چیزیو می خوره و تو همون موقع بخوایش ولی نتونی بخوریش چه حسی داره. درسته که یه دونه سیلی خوابونده بود توی گوشم ولی این رسمش نیست.
خوب یکمم تقصیر خودم نباید خاک می پاشیدم.
نه ! من نامرد نیستم.
اون لقمه رو به زور قورت دادم.
ماشین هنوز ایستاده بود بهش نگاه کردم.
ارنجشو روی جای شیشه ماشین گذاشته بود و داشت بیرون نگاه میکرد.
نمی دونستم باید چی صداش کنم منظورم اینکه می دونستم اسمش اترین ولی خوب نمی دونستم چجوری باید صداش کنم.
یه صدایی توی سرم گفت صداش کن اقا غوله! بلافاصله جوابشو دادم نه توروخدا! همینم مونده یکی دیگه بخوابونه اینور صورتم.
بهش نگاه کردم قطره های بارون قسمت داخلی ماشین خیس کرده بودن.
بارون تند تر شد.
پنجره رو کشید بالا و به روبه رو نگاه کرد.
همینطورری بهش خیره بودم.
اول زیر چشی نگام کرد بعد سرشو چرخوند طرفم و با تعجب نگام کرد.
همبرگر گرفتم سمتش . – می خوری؟
پوزخندی زد و روشو برگردوند.
وا ! اصلا تقصیر منه که ادم حسابت می کنم! بی شعور! حقشه همین جا همین همبرگر بکوبونم توی صورتت! دوباره به دهنم نزدیک کردم که با خیال راحت بخورمش یهو دستشو اورد جلو.
دهنم که همونجور باز مونده بود و بستم و بهش نگاه کردم.دستشو تکون میداد.
– دهنیه ها!
دستشو عقب نکشید.
بقیشو گذاشتم توی دستش.
یه ذره با ماشین رفت جلو و دوباره وایستاد.
پلاستیکشو کنار زد و گاز اول ازش رد.
مرتیکه ی شیکمو!
از حرکتش خندم گرفته بود.
رومو کردم اونور.
پاهامو جمع کردم توی شکمم وروی صندلی لم دادم و پشتمو بهش کردم.
ژاکتشو تاچونه کشیدم بالا.
سردم بود.
به بیرون نگاه میکردم.....
گوشیش زنگ خورد.
صدای قرچ قرچ فویل اومد و بعدش گفت : بله؟ ....
صدای داد طرف رو منم می تونستم بشنوم.
– پس تو کجایی؟..خوبه گفتم صبح اول وقت بیا! مگه تو نمی فهمی ..
- دارم میام!
خیلی خونسرد جوابشو داد.
– تا الان کدوم گوری بودی که الان یادت افتاده ؟
- توی ترافیک!
صداش اروم شد برای همینم دیگه صدای طرف نشنیدم.
– باشه!
تلفن قطع کرد.
اوه اوه مثله اینکه برسیم پدرم رو در میارن! خدا بخیر کنه.
همینطوری تو فکر و خیال خودم سیر می کردم که یهو دیدم یه چیزی داره جلوی صورتم تاب میخوره.
با دیدنش سریع توی جام نشستم.
وای خدای من این چه طور ..؟
فلش انداخت توی دستم.
با استرس نگاش کردم.
پس چرا حرفی نمیزنه؟ چرا چیزی نمی پرسه؟
ترافیک باز شد و حالا ماشین حرکت میکرد.
زبونم بند اومده بود.
– این .. این .. تو..
– تعجب نداره! هرکی بخوای گول بزنی میتونی ولی منو نمی تونی. هیچ وقت !..از همون اولشم می دونستم یه ریگی به کفشته. امروز با این کارت مطمئنم کردی...خودت خوب میدونی که توی اون فلش اطلاعات مهمی هست... اطلاعاتی که اگه الان از دستش میدادی کار اشتباهی میکردی!
– ولی اخه ..
– تو واقعا فکر کردی با دادن اون فلش بهشون اونا تو و محمد ازاد میکنن؟.. فکر نمی کردم انقدر ساده باشی!
سرمو پایین گرفتم.
حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم راست میگه.
من واقعا احمق بودم. خیلی خیلیم احمق بودم. چی با خودم فکر کردم.
– چند روز بهت وقت داده؟
سرمو اوردم بالا.
قطره اشکی رو داشت میومد پایین با گوشه دستم پاک کردم.
– سه روز.
چیزی نگفت.
با شرمندگی گفتم : معذرت.
– برای؟
- اذیت کردنتون.
پوزخند زد.
یعنی چی خوب؟ خوب بلد نیستی بگی خواهش میکنم؟ والا!
– من باید چی کار کنم؟
- صبر!
– همین؟
چیزی نگفت.
باز دوباره بی ادب شد!
حداقل بزار یه دقیقه بگذره بعد دوباره پاچه بگیر! بی چاره زن و بچت! اه!
دست به سینه نشستم و رومو کردم اونور.

************
زنگ در زد.
نگاهی به اطرافم انداختم.
برخلاف نظرم اومده بوده بودیم توی یه اپارتمان.
در باز شد.
یه زن خوشپوش بود.
نه خیلی جلف و نه خیلی اسلامی.
معمولی بود.
– سلام قربان!
غول بی شاخ و دم فقط سرشو تکون داد.
دست منو از مچ گرفت و منو کشوند تو.
به محض اینکه در بسته شد دستمو ول کرد.
اوووف! عجب بزرگه! به قیافش نمی خورد اینقدر بزرگ باشه.
روی همه ی دیوارا به جز پنجره ها مانیتور بود.
پنجره ها رم با این پرده کرکر هیا پوشونده بودن.
چندین نفر مشغول کار بودن.
زن دستشو گذاشت پشتم.
یعنی از این ور.
باهم دیگه پشت غول بی شاخ و دم میرفتیم.
وایستاد ماهم وایستادیم.
جلومون همون مرد میانسال داشت به یکی از مانیتورا نگاه می کرد .
غول بی شاخ دم سرشو کمی کج کرد و زیر چشی بهم نگاه کرد.
من سرمو بلند کردم و به مانیتور نگاه کردم.
وای خدای باورم نمیشه!
اینکه .. اینکه .. یعنی چطور ممکنه ؟ واقعا خودشه؟
همینطور که محو مانیتور بودم سرشو بلند کرد.
داشت درست به ما نگاه میکرد..
داشت به من نگاه میکرد ...
محمد با حالی خسته وزارسرشو بلند کرد و به دوربین امنیتی خیره شد.
خیلی دوست داشت همین الان اینجارو با خاک یکسان میکرد!
به اتاقش نگاه کرد.
یه اتاق کثیف بدون هیچ وسیله ای...
فقط اون بود و همون صندلی که روش بود با یه چراغ که از سقف اویزون بود.
بدون هیچ پنجره ای! ....
صدای قفلای در که نشون دهنده ی این بود که در داره باز میشه، باعث شد محمد حواسشو بیشتر جلب کنه. سریع به روبه روش نگاه کرد.
حدسش درست بود بازم همون مرتیکه عوضی!
- خوب امروز حالت چطوره برادر؟
جوابشو نداد.
امیر روبه روی محمد ایستاد و به چشمان برادرش زل زد.
– می دونی داشتم با کی حرف میزدم؟ .. حدس بزن...
محمد چشماشو بست نمی خواست حدسش درست باشه!
- افرین.. داشتم با ان خانوم کوچولو حرف میزدم...میدونی بهم چی گفت؟..همین امروز و فرداست که سر و کلش پیدا شه و میدونی باهاش چی کار میکنم؟ حدس بزن!..
محمد نگاه پر از خشمشو به امیر دوخت.
از اینکه اونو برادرش خطاب کنه نفرت داشت.
اصلا حقش نبود بهش بگه برادر! ادمی که مادرشو کشته بود..ادمی که باعث شده بود پدرش بالای چوبه ی دار بره.. و ادمی که باعث شده بود که خواهرش به جای قرضای باباش به یه مشت عوضی فروخته شه و اونام ... و حالام می خواست تنها دارایی شو ازش بگیره ... نه نمی ذاشت! دیگه بس بود .. دیگه تحمل این همه سختی ورنج براش کافی بود نباید بهش اجازه ی این کارو می داد. به هیچ وجه!
نفسشو با عصبانیت از لایه دندوناش بیرون داد.
– برو..بمیر!
لبخند امیر روی لباش خشک شد.
- سیامک؟
- بله اقا!
– مثل اینکه هنوز ادب نشده بهش نشون بدین!
– چــــشم!

**********
- نـــــــه! نه..نه .. محمد نه !
هوران به سمت مانیتور دوید.
افسر زن به موقع نگهش داشت.
–ولم کن!.. باید... باید ... یه کاری ...
– کاری از دستت بر نمیاد!
هوران ساکت شد .
به چشمای اروم اترین نگاه کرد.
اشکایی که می ریخت دیدشو تار کرده بودن.
دست از تقلا برداشت.
– یه صندلی بیارین!
ارمین داد زد.
یکی از افسرا یه صندلی اورد و پشت هوران گذاشت.
هوران روی اون نشست.
درمونده بود. طاقت دیدن محمد نداشت.
سرشو پشت دستاش قایم کرد.
امیری به ارمین اشاره کرد.
وقت انجام دادن نقشه بود.
ارمین سرشو تکون داد. جلو رفت و روی زانوهاش نشست.
اترین با تعجب بهشون نگاه کرد. از اینکه اونو تو جریان نمی ذاشتن متنفر بود.
مگه اون چیش از ارمین کمتر بود؟ تازه درجشم بیشتر بود!..
اترین پوزخندی زد.
جواب سوال واضح بود.
معلومه که امیری نمیاد دامادشو ول کنه به پسر خوندش بگه ! معلومه دامادش از پسر زنش براش مهم تر بود. ارمین : ببین خانوم. ما میدونیم که چقدر براتون سخته. اگه اون نامزد شماست همکار و دوست ماست. اذیت شدنش مارو هم عذاب میده...
هوران سرشو بلند کرد.
به ارمین نگاه کرد.
- پس چرا بهش کمک نمی کنین؟
ارمین کلمات توی ذهنش مرتب کرد و گفت: ما دوس داریم ولی ..
– ولی چی؟
- به کمک شما نیاز داریم!
اترین : چی؟
ارمین توجهی نکرد.
–ببنید برای اینکه محمد از دست اون عوضیا راحت شه و ما هم بتونیم اونارو گیر بندازیم شما باید به کمک کنین. هوران کمی فکر کرد.
دوباره به مانتیور نگاه کرد.
اون عوضیا هنوزم داشتن ... چشماشو بست.
– من باید چی کار کنم؟
ارمین به امیری نگاه کرد.
روی لبای امیری لبخند پیروزمندانه ای نقش بسته بود.

***************

– باورم نمیشه که می خواین از اون استفاده کنین.. منظورم اینه که اون حتی بلد نیست اسلحه رو با چه سه ای می نویسن اون وقت چطوری می خواد ازش استفاده کنه؟
ارمین گفت : قرار نیست استفاده کنه .. قراره وقتی لازم ..
– لازم؟ تو می فهمی داری چی میگی؟ به محض اینکه وارد اون محل شه با اسله تیر بارونش می کنن! هم اونو و هم ...
– نوذری کافیه!
صدای داد امیری بود که میومد.
هوران و افسر زن به سمت اونا برگشتن.
افسر زن داشت هوران برای نقشه اماده می کرد.
– این چیزیه که براش توضیح دادیم و اونم قبول کرده .. پس تو لازم نیست تو کارمون دخالت کنی! اگه نمی تونی کارتو انجام بدی می تونی بری! می تونی مثل یه ادم ترسو بری و نگاه کنی یا بهش کمک کنی!
امیری می دونست داره چی می گه!
می دونست که روی نقطه ی حساسش دست گذاشته بود.
می دونست که اترین از اینکه اونو ترسو صدا کنن متنفر بود.
اترین با چشمانی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود به امیری زل زد.
می خواست همین جا گردنشو بشکونه!
اسلحشو با اخرین گلوله هاش پر کرد و داخل قلافش گذاشت.
امیری : خوبه! ..سروان امیری؟
- بله قربان!
– دختره امادست؟
- بله قربان !
– سروان نوذری (ارمین)؟ همه چی امادست؟
- بله قربان!
– حرکت میکنیم!
- سیامک؟
- بله اقا! همه چی برای ورود مهمونمون حاضره؟
- بله اقا
- خوبه!
امیر چرخی زد و پشت سر برادرش وایستاد.
سرشو نزدیک کرد و دم گوشش گفت : اماده ی مهمونی هستی داداشی؟
محمد چشمان باد کردشو به زور باز کرد.
دوست داشت همین الان از این دنیا میرفت.. نمی خواست از بین رفتن عزیز ترین کسشو جلوی چشماش ببینه.
– تو..یه..پسـ..ت..فطرت..عو..ضـ..ی!
امیر بلند خندید.
– تازه کجاشو دیدی!
و بلند خندید.
نزدیک به سه ساعت بود که از زنگ دختره می گذشت الانا بود که باید پیداش می شد.
– قربان؟ .. دختره اومد.
خنده ی ترسناکی کرد و گفت : از اون چیزی که فکر می کردم بیشتر دوستت داره!
و به سمت در رفت.
– همه چی مرتب ؟
- بله قربان! هم خودش اومده و هم فلش!
– خوبه بیارینش اینجا !
– بله قربان...
با رفتن سیامک امیر هم از در فاصله گرفت.
چند دقیقه بعد صدای دختره اومد.
– ولم کنین .. من که بهتون ..
و در باز شد
هوران با دیدن محمد حرفشو خورد.
خودشو از دست اون غولا راحت کرد و به سمت محمد دوید.
ولی یک دفعه به چیزی برخورد کرد و افتاد.
به بالا نگاه کرد.
یه مرد جلوش بود..
یه مرد که شباهت زیادی به محمد داشت اونقدری که می تونست بگه دوقلو بودن!
با تعجب از جاش بلند شد.
بلافاصله دستای هوران از پشت گرفتن.
– چی ازمون می خواین من که بهت ..
– می دونم می دونم ! تو که بهم فلش دادی پس چرا من طبق قولم ازادت نمی کنم؟ ...
یه نیشخندی زد و ادامه داد: وای که چقدر ساده ای!
صورتش جدی شد.
– بزارینش روی صندلی!
و دو مرد قوی هیکل هوران به زور نشوندنش روی صندلی که درست مقابل محمد قرار داشت.
و بلافاصله دستا و پاهاشو بستن.
– خوب خوب خوب! ببین کیا اینجان! .. داداش کوچیکه خودم . .. و زن داداشش!
دهن هوران از تعجب باز موند.
همینطور تمام کسانی که شاهد و شنونده ی این لحظه بودن...
- اوع ا وع! نکنه بهت نگفته؟
صداشو زیر کرد : بهش نگفتی داداشی؟... اشکال نداره خودم می گم.
دوباره صداشو به حالت اصلی برگردوند ودستشو دراز کرد و گفت : بی ادبی برادرمو ببخشین! من برادر بزرگتر محمد امیرم.. البته فقط پنج دقیقه بزرگترم ولی خوب...
هوران به دست مرد نگاه کرد. نکنه این دیوونه ای چیزی بود؟؟!!
– ای وای یادم نبود که نمی تونین دست بدین!
دوباره نیشخند زد .
محمد نفس نفس گقت : می خوای... چی.. کا..ر.. کنی؟
- سوال خوبی بود داداشی!.. ترجیح می دم برای اخرین بار یکم بهتون وقت بدم که باهم خداحافظی کنین! .. بعدش نمایشو شروع می کنم.. جووون! چه نمایشی بشه!
و هینطور که بلند بلند می خندید از اتاق بیرون رفت.


– اترین ، تو می دونستی محمد داداش داره؟ ...
– پست فطرت!
- اترین نوبت تو!
اترین به ارمین نگاه کرد.
ارمین زیر لب گفت : میتونی!
****
سی دقیقه قبل:

امیری : همه گی اماده این .. داره وارد میشه .. اترین ..برو سر جات .. اترین ؟
به دور برش نگاه کرد.. اترین نبود!
عصبانی داد زد : ارمین این لندهور کجاست؟
- الان میارمش قربان...
-ارمین.. اگه نیومد خودت این کارو میکنی!
ارمین سرشو تکون داد.
بدو از اون جا رفت بیرون.
از ون که خارج شد چپ و راستشو نگاه کرد.
اترین که به درخت لم داده بود دید. به سمتش دوید .
– اترین .. اترین پس چی شد پسر کجایی ؟؟..
اترین بی خیال به زمین زل زده بود.
– نکنه نکنه که ..
دستشو توی موهاش کشید.
– اترین توروخدا بس کن .. بیا بریم..
اترین حرکتی نکرد.
– اترین خواهش می کنم.. مشکلی پیش نمیاد ..
– نه .. نه ولم کنین!
صدای داد هوران بود.
هردوشون به ون نگاه کردن.
– ببین اترین بهت قول میدم که اگه همین الان نیای تو ون ، یه رهای دیگه از دست میره.
دستشو گذاشت روی شونه اترین.
– هووم؟ بهش فکر کن!
و به سمت ون دوید.
*************

زمان حال

با صدای بسته شدن در هوران گوشاشو تیز کرد.
– هوران صدامو داری؟
همونطور که به محمد نگاه می کرد گفت : اره خیلی وقته!
میدونست که دارن صداشونو می شنون برا ی همین نباید کسی از شنودی که توی گوشش بود بو می برد.
محمد صورتشو جمع کرد.
– خوبی محمد؟
- هوری ..شرمنده
– هیسسس! نمی خواد چیزی بگی! .. تقصیر تو نبوده!
– هوری..چرا..چرا اگه من ..
ارمین : خدای من داره چه غلطی می کنه! نباید به دختره بگه! ..
محمد : من اگه .. اگه..
در باز شد.
امیر :خوب دیگه امیدوارم حرفاتونو زده باشین چون وقت نمایشه!
محمد ترسون به امیر نگاه کرد.
– نه..امیر ..این کارو..
همینطور که داشت حرف میزد دوتا قل چماغ اومدن و محمد و به میله ی پشت سرش بستن.
هورا ن گیج شده بود.
نمی دونست باید چی کار کنه.
بهش گفته بودن منتظر باشه تا بهش علامت بدن ولی کی؟ .. کی قرار بود این علامت داده شه؟.. پس چرا کسی کاری نمی کنه؟؟!!
یهو صندلی هوران کشیده شد. داشتن اونو می بردن جلو تر.
صدای امیر از پشت سرش شنید.
– خوب داداشی... همونطور که بهت قول داده بودم.. می خوام بهش عمل کنم.. می دونی که کدومو می گم.. دیگه وقتشه...
و قهقه ای بلند زد...
اترین هنوزم به درخت تکیه داده بود و داشت فکر می کرد که ایا می تونه به اون دختر کمک کنه؟.. یا اینکه اونم باید مثل رها از دست بده.. که یهو صدای جیغ وحشتناکی از ون شنید.
سرشو بلند کرد و بیشتر گوش داد..
صدای دختره بود که مدام جیغ میزد..به کمک نیاز داشت .
باید ..باید هرچه سریع تر تصمیمشو میگرفت. .. دو دل بود.. نمی دونست باید چی کار کنه ..
– نــــــه!..تورو خدا ولم کن ...
اون به کمک نیاز داشت .. باید یه کاری می کرد .. اگه ..اگه نتونه چی ؟ اگه ..
ارمین – آتـریــــــن!..
به ون نگاه کرد.
بلند فریاد زد : رها!
و به سمت ون دوید..
محمد : ولش کن لعنتی...
هوران : نـــه! توروخدا ولم کن .. لعنتی ...
امیر قهقه ای زد.
هوران : دست کثیفتو ازم بکش...
– تازه اولشه عزیــــزم!
– ولم کن ... توروخدا ... کمک!
در باز شد.
امیر داد زد : مگه نگفتم کسی مزاحمم نشه!
– قربان اخه یه مشکلی هست..
–چیــــه!
– میشه تشریف بیارین؟
- لعنتی!... هنوز کارم باهاتون تموم نشده!..
و از اتاق بیرون رفت.
هوران یه نفس راحت کشید.
ادرنالین خونش بالا رفته بود. نمی دونست باید چی کار کنه؟ .. اگه یه وقت مشکلی پیش بیاد .. فکر نکرده بودن که همچین اتفاقی میوفته...
دست و پاش می لرزید.. حقم داشت .. اگه اونروز میومد مطمئنا امیر بهش تجاوز می کرد اونوقت دیگه ... باید از اترین ممنون باشه... اترین..
– هوران.. خوبی؟
به چشمای نگران محمد نگاه کرد..
محمد الان بهتر از هرکسی میدونست که هوران در چه وضعیه..
اون این صحنه رو قبلا دیده بود ..
اما به جای هوران خواهرش رو جلوی چشماش تیکه تیکه کردن .. و هر دوبارم مسببش امیر بود.. امیر..
– لعنتی!.. می کشمت .. امیــر!
– محمد اروم باش ! نمی تونم بشنوم.
جمله ی اخر هوران اروم گفت.
ارمین – هوران؟ .. هنوز اونجایی؟؟
هوران- ارمین گوشم با تو!
اروم گفت.
محمد– ارمیـــن؟
هوران-هیسسس!
و با چشماش به میکروفون روی دیوار اشاره کرد.
محمد بهش نگاه کرد. فکر نمی کرد که نقشه ای هست!
امید کمی دورنش شکل گرفت.

- هوران یه مشکلی هست...
– چی؟
- برای اینکه بتونیم راهنمائیت کنیم باید اتـر...
– ارمین گوشیو بده من!
ارمین با تعجب برگشت.
لبخند زد.
از اینکه بالاخره اترین تصمیمشو گرفته بود خوشحال بود.از جاش بلند شد.
اترین سریع جاشو گرفت.
– هوران؟ ..صدامو میشنوی؟
هوران –اوهوم خوبم.
– خوب گوشاتو باز کن...
در با صدای محکمی باز شد.
– دختره ی ه*ر*ز*ه !
به سمت هوران رفت و وموهاشو کشید.
– چطور جرئت کردی با من بازی کنی ؟ .. هـــان؟
اترین- هوران خوب گوش کن ببین چی میگم... ارمشتو حفظ کن و هرچی من میگم تکرار کن! ...

هوران– چی شد؟ نکنه بهت برخورده اقای زرنگ؟ .. فکر کردی فقط خودت بلدی گول بزنی؟.. هان ؟
امیر سیلی محکمی به هوران زد.
اترین : اوخ!
هوران : اوخ!
اترین– نه اینو که نگو! ...
امیر به سمت محمد رفت و اسلحرو روی شقیقش گذاشت.
– یا همین الان فلش بهم میدی یا اینکه ..
اترین– می کشیش؟... خوب اشکال نداره بکـشش!
چی؟ اینا چی بود که اترین داشت می گفت! نه نباید محمد کشته می شد.. چطوری هوران اینو باید می گفت؟؟
اترین-هورا ن بگو!
هوران مکث کرد .
اترین– با توام!
هوران – هرکاری دوست داری بکن!
امیر با تعجب به هوران نگاه کرد.
– فکر کردم دوسش داری!
اترین – هر کسی یه تاریخ انقضایی داره!
لعنتی!
اترین– محکم بگو!
هوران– هر کسی یه تاریخ انقصایی داره!
اترین : خوبه!
امیر- پس یعنی نمی خوای بدیش؟
هوران- نه!
امیر– باشه .. اشکالی نداره!...سیاوش! رامین!..
در اتاق باز شد.
– بله اقا؟
-محمد ببرین بالا ، دختررم ببرین پایین.
ارمین : بالا؟ .. پایین ؟ منظورش چیه؟
اترین- اهه! ارمین یه دقیقه فک نزن ببینم چی ور می زنه!
امیر– ...د یالا.. به جنبین! ..
دستای محمد و هوران باز کردن .
از بازوهاشون گرفتنشون و به بیرون از اتاق بردن.
وقتی به یه راهرو رسیدن هوران از یه طرف بردن و محمد و از طرف دیگه.
– نه .. کجا منو می برین عوضیا! .. هوران!
هوران که داشت تا الان تقلا می کرد خواست که محمد صدا بزنه که یهو اترین گفت : نه هوران! .. کاری نکن!
صداش تو گلوش خفه شد.
فقط با چشماش محمد دنبال کرد.
اونقدر نگاش کرد که پشت دیوارا محو شد.
سرشو پایین گرفت. نمی خواست کسی اشکشو ببینه.
هنوزم داشتن اونو روی زمین می کشیدن.
الان توی یه فضای باز بود. به اسمون نگاه کرد. به اونی که اون بالا بود. با نگاه بی قرارش ازش محمد خواست .. محمد ..
– هــــوران!
سرشو به سرعت به سمت صدا برگردوند.
مغزش قفل کرده بود .. این..این امکان نداشت .. اونا فکر همه چی رو کرده بودن .
– آبــجی هوران!

– ارمین موضوع چیه چرا تصویری نداریم؟ ..
– نمی دونم فکر کنم ..
– هیس .. هیس !
گوشی از گوشش در اورد و روی بلند گو گذاشت تا صدا رو همه بشنون.
– شماها چی فکر کردین؟.. فکر کردین با چند تا دوربین کنترل کردن و گول زدن من خیلی زرنگین؟..
– وای!
ارمین کف دستشو به پیشونیش زد.
– شماها فکر کردین که من نمی فهمم؟! .. ولی کور خوندین.. حالا همتون خوب گوش کنین .. یا فلش به من می دیدن یا اینکه .
صدای جیغ دختر بچه ای اومد.
– نـــه!..
– هوران اونجا چه خبره؟؟!
هوران برای اینکه نفهمن گفت : خواهرم ول کن!.. توروخدا کاریش نداشته باش عوضی !
این تیکه های اخر زجه می زد.
امیری : لعنت به این ادم!
– شنیدین چی گفتم؟
اترین- هوران خوب گوش کن چی می گم... ما الان میام اونجا کاری نکن.. فقط سعی کن معطلش کنی. باشه؟ جوابی نشنید.
– امیدوارم صدامو داشته باشی!
از جاش بلند شد. یهو دستی مانع ادامه حرکتش شد.
– تو هیچ جا نمیری!
امیری مانعش شده بود.
اترین عصبانی شد و داد زد : داره اون دختره به خاطر ما میکشه ..!
امیریم داد زد : اگه اون فلش بهش بدی بچه های بیشتری میمیرن!
– چی؟.. یعنی نمی خوای ..
– نه تا وقتی که فلش دست ماست!
– اما ما به اون قول ..
– ما قول زنده بودن دادیم اما مشخص نکردیم کی!
– تو یه ادم ...
نمی خواست بقیشو بگه ! نمی تونست ! عصبانی بود از دست همشون .. ارمین که ازش سو استفاده کرده بود و امیری هم که ..
- من میرم کمکش چه تو بخوای و چه نخوای!
امیری نعره زد : تو هیچ جا نمیری! .. اینجا من رئیسم.. سر جات میشینی و کارتو میکنی! فهمیدی؟
اترین با عصبانیت بهش نگاه کرد..
نمی دونست بره یا نه!
ولی از یه طرفیم تنهایی نمی تونست کاری بکنه!
امیر– نه ! مثل اینکه حالیتون نیست!..باشه خودتون خواستین .. سیا ؟ .. جفتشون ببر لب !
هوران متعجب نگاه کرد و وقتی دید که خواهر عزیزشو و محمد بردن لب پشت بوم دستپاشه گم کرد و جیغ زد : نـــــه! ... نه اینکارو نکن .. تو یه عوضی !..اشغال!
اترین سریع به سمت گوشی دوید.
– هوران هوران ! اروم باش..
– ولشون کن عوضی پست فطرت!..
– هوران اروم باش ! اینجوری بدتر میشه ..
اترین داد زد : هوران!
هوران دیگه حرفی نزد و فقط اشک می ریخت.
امیر– به نظرت کدومو اول بندازم؟..خواهرتو یا نامزدتو ؟..هوم منکه نظرم روی خواهرت!
هوران یواش زمزمه کرد : نه ..خواهش می کنم.
– ولی.. الان که فکر می کنم میبینم شاید چون کوچیکتر دلشون براش بسوزه و زودتر فلش بدن..نظر تو چیه؟
هوران با نگاهی اشک الود و التماس امیز به امیر نگاه کرد. : لطفا!
–چی؟ بلند تر بگو!
– لطفا!
– بلند تر!
هوران زجه زد : لطفا!...لطـ..فا!
– خوب باشه حالا چون تویی واینم برادرم قبول میکنم..
هوران کمی امیدوار شد ولی تنها چند لحظه بعد فهمید که اشتباه کرده ..
اترین مظطرب چشماشو بست ... امیدوار بود اون چیزی که فکر می کنه نشه ..
– مــــــحمــــــد!
و صدای خنده ی وحشیانه ی امیر بود که فضای محوطه رو پر کرد...
محمد از اون پایین داشت به امیر نگاه میکرد.. ایندفعم موفق نشده بود انتقامشو بگیره.. اما افسوس که دیگه هیچوقت نمیتونست.. دیگه نمیتونست از جاش بلند شه .. دیگه نمی تونست دستشو تکون بده و دیگه نمیتونست ...تپش قلبشو حس کنه ... با نگاهی حسربار برای اخرین بار به اسمون نگاه کرد و اشکی ریخت و چشماشو اروم بست...
– محمد .. نه .. نه ... مــــحمد!
هوراندستو پا میزد .. می خواست خودشو ازاد کنه .. ولی نمی تونست. پاشو به زمین میکوبید .. سرشو تکون میداد و اسمشو صدا میکرد.. اما فایده ای نداشت...
– نه!نه! هوران هوران! اونجا چه خبره .. هوران!
گوشی پرت کرد.
از جاش بلند شد دیگه براش هیچ چی مهم نبود ... اینکه تنهاست ..فقط میدونست باید یره.. پس سراسیمه از ون خارج شد و به سمت حیاط رفت.
چون توی جنگل قایم شده بودن راه زیادی نبود فقط باید با تمام توانش می یدوید.
وقتی رسید اروم پشت یکی از درختا قایم شد و به منظره نگاه کرد.
دور تا دور پر از محافظ بود و هوران اون وسط. و بالا سرشم امیر و خواهر هوران که بدجوری ترسیده بود قرار داشتن. هوران داشت زجه میزد.
امیر سرشو تکون داد و محافظاش دهن هوران بستن.
امیر : خوب نظرتون چیه؟ .. نمایش قشنگی بود نه؟!! ولی حالا ادامش!
موهای دخترک رو چنگ زد و لب بوم نگهش داشت.
دخترک مدام گریه می کرد و اشک می ریخت.. هوران تقلای بیشتری کرد ولی چون دهنشو با پارچه بسته بودن نمی تونست جیغ بزنه فقط اشک می ریخت و زانوهاشو روی خاک میکشید .. کمک می خواست. ..
این موقعیت مناسبی بود .. اترین روی زانوش نشست و تفنگشو به سمت سر امیری نشونه گرفت.. این تفنگ امروز گرفته بود و نور قرمزیم نداشت برای همین از توی چشمیش نگاه کرد ..و وسط پیشونی امیر نشونه گرفت..دستشو روی ماشه گذاشت ..
– یک ..
دخترک بیشتر جیغ زد ..
هوران بیشتر تقلا کرد ..
– دو ...
هوران سرشو به نوشنه ی منفی تکون می داد
– و ...سه!
اترین دستشو کمی روی ماشه فشرد و لی ناگهان دستی جلوی دهنشو گرفت و اونو به سمت خودش برگردوند. اترین که از این کار ارمین شوک و عصبانی بود بهش نگاه کرد..
ارمین دستشو به نشونه ی سکوت روی دهنش گذاشت و به روبه روش اشاره کرد..
اترین به اونور نگاه کرد...
نفس راحتی کشید .
دختره هنوز اونجا بود و امیرم کنارش مردی داشت دم گوش امیر صحبت می کرد.
ارمین اروم گفت : اونو می بینی .. از بچه های خودمون کیروش ... فامیل کیا ایناست .. نفوذی .. امیری بهش دستور داده ..مقامش از امیر بالاتر.. داره باهاش صحبت میکنه که یه روز بهمون وقت بدن .. اون وقت که ما کارو شروع می کنیم…
اترین خشمگین به ارمین نگاه کرد .
– چیه چرا چب چب نگاه میکنی؟
- خوبه پدر زنت یه تکونی به خودش داد! می ذاشت وقتی دختررم پرت کردن تصمیم می گرفت.

امیر : خوب خانوم خانوما نظرت چیه یه روز بهت وقت بدم تا با دوستای پلیست صحبت کنی؟
اترین و ارمین هردو به دقت داشتند نگاه میکردند.
اونای بالای یه تپه پر از درخت بودن که کسی نمی تونست اونارو ببینه ولی اونا به راحتی می تونستن.
احتمال اینکه اونورا نگهبانی باشه کم بود... اون جنگل یه جنگل مسکونی بود یعنی ادمای زیادی از اونجا عبور میکردند برای همینم بهتر بود که کسی بویی از حضور امیر و دار دستش که به صورت موقت اونجا بودن نبره.. نمی خواست توجه کسی جلب بشه برای همینم نگهبانی توی جنگل نذاشته بود
هوران در جواب امیر محکم و با عصبانیت گفت : اونا دوستای من نیستن!.. دشمنای منن!
و با چشمایی که از عصبانیت قرمز شده بود به امیر نگاه کرد.
امیر تو نگاه اون یه چیزی دید که کمی ترسید.. یه حس انتقام .. انتقامی که به بدترین شکل ممکن قرار بود اتفاق بیوفته تو چشمای اون دختره موج زد..
همونطور که به چشماش نگاه میکرد اروم گفت : دختره ..رو ..ببرین!
سریع نوچه های امیر تکون خوردن.
هردونفرشونو بردن.
امیر مونده بود و رامین. دست راست امیر.
– رامین ؟
- بله اقا؟
- فردا به محض اینکه فلش گرفتیم جفتشونو بکش!
– بله اقا!
و امیر اون محل ترک کرد....

-خوب اقای دوماد ! بفرمائید ببینم پدر زن گرامیتون چه برنامه ای دارن؟
همونطور که پشت درختا مخفی شده بودن گفت.
اول اینکه اون اسلحه ی غول مانندتو بزار کنار اینو بگیر!
یه اسلحه معمولی بهم داد.
- ..ودوم اینکه اینک بگیر بزار تو گوشت تا خودش واست بگه.
و شنود روشن کرد و داد بهم . منم گذاشتمش تو گوشم.
- ..اترین صدامو داری؟
- گوشم با شماست.
ارمین : چه مودب!
اترین بهش چپ چپ نگاه کرد.
– نقشه اینه...


-پس ارمین هوامو داشته باش !
– برو داداش من هواتو چیه زمینتم دارم!
–از همین می ترسم!
اترین از بلندترین درخت نزدیک اونجا بالا رفت.
– با این نقشه هاتون !
بالا رفتن از اون درخت بلند کار سختی بود اما مجبور بود ! به قول اترین اینم یکی دیگه از نقشه های امیری بود
اترین–خوبه خودتم میدونی!
پرستو (من!!)– به من چه! پدر خونده ی جنابعالی!
– بله ولی تو ساختیش!
– فعلا حواستو جمع کن نیوفتی!
والا به قران! گیری کردیم از دست تو!
خوب داشتم میگفتم ..
وقتی به اون اندازه ی مشخص رسید ایستاد. تفنگشو بالا گرفت و میله ی روی پشت بوم نشونه گرفت و سپس شلیک کرد.
کمان به سوی میله رفت و بغل نوکش (پشت یکی از سراش! همونایی که شلیک میکنن بعد به یه چیزی گیر میکنه) به بلند ترین میله ی نردبونن فلزی روی پوش بوم گیر کرد.
تنفگ به یکی از شاخه ها گیر داد.
و اون شی اهرم مانند گرفت و پرید.
اترین به توسط اون شی از اون درخت به پشت بوم رسید.
پشت یکی از کولر ابی ها رفت تا خودشو قایم کنه.
اروم سرشو بیرون اورد و نگاه کرد .
سه تا بودن.
برای شروع بد نبود.
پاورچین پاورچین شروع به حرکت کرد.
چون پشت نگهبانا بهش بود نگهبانا نمی تونستن ببیننش. تنها کافی بود یکیشونو بزنه تا بقیشون متوجهش بشن.
اروم رفت پشت یارو و وایستاد.
سه نفر بودن یکیشون که نسبتا دور تر از بقیه بود راه می رفت و سرکشی می کرد که خوب اترین درست زمانیو انتخاب کرد که یارو خیلی دورتر بود.
دومی نسبت به اولی نزدیک تر بود اما به سمت شرق قرار داشت و جلوی یکی از کولر ها بود و سومی که اترین پشتش بود درست در شمال قرار داشت.
اترین بیشتر از این وقت معطل نکرد و با بغل دستش ضربه ی محکمی رو به گردن مرد زد.
این فن باعث می شد که حالت بیهوشی به کسی ضربه بهش وارد میشه دست بده. برای همین مرد درجا افتاد. اول از همه مرد دوم و بعد سومین مرد توجهشون جلب شد. مرد دوم تفنگشو به سمت اترین گرفت.
اترین با یه حرکت پشتک (ملَق زدن) خودشو به کولر رسوند و پشتش مخفی شد.
لحظه ای بعد صدای تیر هایی که به کولر می خوردن فضای اطرافو پر کرد.
-.. برو سریع به رئیس بگو من دارمش!
و چند لحظه بعد شلیک ها قطع شدن.
و صدایی که ناشی از خالی بودن اسلحه بود فضا رو پرکرد.
اترین بدون معطلی سریع بیرون پرید و به سوی مرد دوید.
خودشو پرت کرد روی یارو که باعث شد باهم به زمین بیوفتن. اترین یقه ی مرد گرفت و مشت محکمی رو به صورتش زد. مشت دوم توسط دست مرد مهار شد همینطور که مرد به مشت اترین فشار میاورد تا از اصابتش به صورتش جلوگیری کنه با اون دستش مشت محکمی رو به صورت اترین زد و اون پرت کرد.
اترین به پشت به زمین افتاد ایندفعه نوبت مرد بود که روی اترین بیوفته و صورت اترین هدف بگیر . اما اترین زرنگ تر بود و وقتی مرد روش افتاد با سرش ضربه ی محکمی به بینی طرف زد. که همین باعث شد بینی مرد شکنه.
مرد رو از روی خودش پس زد و با یه حرکت از روی زمین بلند شد.
مرد هم از زانوهاش کمک گرفت.
به محض اینکه اترین قصد حمله به مرد رو کرد چیز محکمی به سرش اثابت کرد و لحظه ای بعد اترین روی زمین افتاد...

- ارمین ؟ .. ارمین؟ صدامو داری؟
- بله! سرهنگ گوشم با شماست!
- نوذری جوابمو نمیده! توخبری داری ازش؟ .. می بینیش؟
- نه قربان منم نمیبینمش!
- یعنی چه!.. دلارام؟ دلاراااام!
-بله پد..سرهنگ!
- به تمام واحدها اماده باش اعلام کن!
- بله قربان!

چشماشو اروم باز کرد.
اتاق تاریک بود.
سردرد بدی داشت. مطمئنا مال ضربه ای بود که به سرش خورده بود.
– اااخ! لعنتیا!
– راتونو گم کردین جناب سرگرد؟
صداش سرد و بی روح بود.
اترین جوابشو نداد.
می دونست که الان نسبت به همشون سرد شده..اون اینو نمی خواست ..ولی ..
– نکنه اومدی از نزدیک شاهد مرگ هستی باشی؟
هوران درست رو به روش قرار داشت ولی اتاق اونقدر تاریک بود که تنها می تونست هاله ای محو ازش ببینه.
با اینکه سرش بدجوری درد می کرد ولی محکم جواب داد : اومدم کمکت کنم.
خندید و گفت : چهار ساعت دیر اومدی جناب سرگرد!
– ببین هوران .. تو الان حالت خوب نیست و اینم بخاطر انسولینی که باید می زدی و نزدی!
–اوو! از کی تا حالا نگران من شدی!
– نگران تو نیستم!.. فقط نمی خوام موقع فرار یه جسد با خودم حمل کنم!

– من نمیزنم!
– دست تو نیست!
در باز شد و همزمان چراغام روشن شد.
نگاه خسته ی اترین به صورت هوران افتاده.
اگه اون کبودی زیر چشم و پارگی لبش و زخم روی پیشونیش و جای دست روی لپش در نظر نگیریم صورتش سالم بود!!
امیر به سمت اترین اومد.
– به به ببین کی ینجاست!..خوب جناب سرگرد دیدی همکارات کاری نمی کنن خودت دست به کار شدی! نه ؟
- من همکاری ندارم!
یهو امیر عصبانی شد : د بسه اینقدر دروغ گفتین! کفر منو در اوردین!..
موهای اترین کشید
– می گی فلش کجاست یا تورم بفرستم پیش همکارت؟
اترین چیزی نگفت و فقط به امیر نگاه کرد.
امیر موهای اترین رها کرد و نفس عمیقی کشید.
– خوب خانوم کوچولو... تو چطوری؟ ..نظرتو چیه؟ به نظرت فردا دوستات جون خواهرتو نجات میدن یا اونم میکشن..هووم ...نظرت چیه؟
دستاشو دو هوران حلقه کرد و صورتشو به گردنش چسبوند.
هوران به اترین نگاه کرد و پوزخندی زد.
یهو امیر ایستاد. دستشو روی گردن هوران گذاشت..
– سیامک ؟
سریع در اتاق باز شد
– بله اقا!
– این دختره یه مشکلی داره نبضش درست نمی زنه!
- اما اقا ...
اترین– انسولین.
امیر به سمت اترین برگشت.
– چی؟
- انسولین، اون انسولین می خواد!
امیر با تردید به اترین نگاه کرد.
– سیامک!
– بله اقا!
اترین– دارم .. توی کولم دارم.
– سیامک!
– قربان کوله پیش بچ ه هاست .
اترین– یه جعبه ی سورمه ای رنگ روش عکس دوتا مار که دارن به یه حالت قیف مانند پیچیدن هست.
– سیامک !
– بله اقا!
و سیامک از اونجا رفت.
– باید دستامو باز کنی!
– چی؟!!شوخیت گرفته !
- انسولین باید جای مناسب تزریق بشه وگرنه ممکنه به فرد صدمه بزنه ..
– نگران نباش چیزی نمیشه!
اترین داد زد : اون تنها کسی که جای فلش میدونه!
امیر کمی مکث کرد
-چرا باید باور کنم؟
- چون چاره ی دیگه ا نداری!
در اتاق باز شد : قربان اوردمش!
– دستاشو باز کن!
سیامک–چی؟!!
– گفتم ..دستاشو باز کن!
–بله قربان!
و سیامک جعبه به دست به سمت اترین رفت و دستاشو باز کرد.
اترین پاهاشو باز کرد و از جاش بلند شد.
در اتاق به صدا در اومد.
– قربان تلفن دارین!
– سیامک!
– بله اقا!
–مواظبش باش تا من برگردم یکی دیگه رو هم می فرستم!
– چشم اقا!
و امیر از در بیرون رفت و پشت سرش یه مرد قوی هیکل دیگه وارد شد.
اترین جعبه رو از سیامک گرفت و یه انسولین ازش خارج کرد و به هوران تزر یق کرد.
وقتی کارش تموم شد کمی معطل کرد.
سیامک : پس چرا اینقدر معطلش میکنی؟
به محض اینکه سیامک پشت سر اترین قرار گرفت اترین سر سرنگ با یه حرکت داخل گردن سیامک فرو برد. و پشت سرش لگد محکمی به شکمش زد.
سیامک به عقب پرت شد و تعادلشو از دست داد برای همین از پشت افتاد و از درد به خودش پیچید.
بلافاصله اون یکی مرد به سمت اترین حمله بر شد و مشتی به سمتش روانه کرد.
اما اترین با دستش جلوی مشت مرد گرفت و بلافاصله با اون دست ازادش مشتی به صورت مرد زد و بدون معطلی پای راستشو بلند کرد و محکم به گیج گاه مرد کوبید.
مرد تلو تلو خورد و افتاد.
اترین که حالا نفس نفس می زد با دستش شنود که داخل اویز مکعب شکلش گذاشته بود در اورد و روشنش کرد. – قربان شنود روشن شد.
امیری بلافاصله به سمت ارمین دوید.
ارمین– .. اترین صدامو داری؟
- ارمین خوب گوش کن من حالم خوبه و دارم میرم نجات دختره .
امیری : مام میایم! تمام! ...به همه ی واحد ها ..امادگی کامل رو داشته باشین.. جنگ تازه شروع شده!
اترین به سمت هوران رفت ودست و پاشو باز کرد و صداش کرد.
وقتی دید جواب نمی ده یه دستشو زیر زانو هاش گذاشت و اون یکی رو پشت کمرش و با یه حرکت بلندش کرد.
در اتاق باز کرد و سریع بیرون دوید.
راهرو رو به سمت راست رفت احتمالا دختره توی زیر زمین بود باید هرچه سریع تر خودشو به اون جا می رسوند...

در اتاق باز کرد و سریع بیرون دوید.
راهرو رو به سمت راست رفت احتمالا دختره توی زیر زمین بود باید هرچه سریع تر خودشو به اون جا می رسوند اما هوران جلوی دست و پاشو می گرفت بهتر بود هرچه سریع تر بیدار میشد.
اونو اروم به یکی از دیوارا تکیه داد .واسمشو صدا زد.

–قربان یه مشکلی هست!
-چی شده فرهاد؟
- قربان دختره و سرگرده ..
– فرار کردند؟
- بله قربان! امیر نفسشو با حرص بیرون دادو سیلی محکمی به فرهاد زد.
–خاک تو سر بی عرضتون کنن! سریع برو به رامین بگو کار دختر رو بسازه در ضمن به همه ی بچه ها بگو زنده شونو برام بیارن!..فرهاد .. زنده!
-بله قربان!
– سهند بدو باید بریم پایین!
– بله قربان!

– هوران؟ ..هوران؟
اترین صدای پایی رو شنید از جاش بلند شد و یواشکی به اونور دویار نگاه کرد .
دو نفرداشتن به سمتشون میومدن.
سریع سرشو دزدید و اسلحشو در اورد نفس عمیقی کشید و با یه حرکت از پشت دیوار بیرون اومد و به سمتشون شلیک کرد.
دوتا گلوله به یه نفر و یه گلوله توی مغز نفر اخر. به همین راحتی!
– ای .. من کجام؟
اترین به سمت هوران رفت.
– هیسسس! یواش تر!..گوش کن هوران ما الان تو م وقع نیستیم که بخوای لوس بازی در بیاری باید هرچه سریع تر از اینجا بریم!.. پس بهتره بلند شی!
و دستشو دراز کرد.
هوران به کمک اترین از جاش بلند شد.
هنوز گیج بود که اترین دستشو کشید.
– ای کجا میرم؟
- بیا!
خیلی سریع می دوید و به هر دو راهی که می رسید سریع به دیوار تکیه می داد و دو طرفشو چک می کرد.
اما هر دفعه خالی بود و همین بود که اترین به شک انداخت برای همین مسیرشو عوض کرد و به پشت ساختمون رفت.
هوران بیچاره هم دنبالش می دوید.
حالا که قصد امیر فهمیده بود می دونست باید چی کار کنه!
به یه راهروی نسبتا تاریک رسیدند به سمت دری که در وسط راهرو بود رفتند و اترین دستگیره رو گرفت و درباز کرد بلافاصله دو مردی که توش بودن به سمتش برگشتن و تا خواستن حرکتی بکنند اترین چند گلوله حرومشون کرد. هوران جیغ خفیفی کشید.
اترین به سمتشون رفت و چند شلیک به دستگاه هایی که دوربینارو کنترل می کردن کرد
دیگه حالا کسی نمی تونست ببینه کجان!
بدون اینکه وقتشو معطل کنه دست هوران گرفت و اونو به دنبال خودش کشید. در حین اینکه راه می رفت شنود روشن کرد و گفت: وقت جشن گرفتن!
و همین کلمه کافی بود تا صدای شلیک محوطه ی بیرون ساختمونو پر کنه.....

هوران : چه خبره؟
- جشن خیریه!
– خیریه ؟
یک دفعه یه نره غول جلوشون سبز شد
– بدزد کله رو!
و با یه حرکت سریع اترین مغز یارو رو روی کف پاشید. تو این ده ساله دیگه براش عادت شده بود.
بازوی هوران کشید : راه بیوفت.
– میشه اینقدر خشن نباشی؟
- نه نمیشه! توقع داری نازشون کنم و بگم (اینجارو با صدای زیر گفت ) میشه مارو نکشین؟ .. نه نمیشه!
– حالا کجا میریم!
– میریم نه میری!
– یعنی چی؟
- تورو از اینجا خارج میکنم و خودم می رم دنبال خواهرت!.
– یعنی چی؟ .. منم میام!
راهرو رو به سمت چپ رفت.
– نمیشه!
– گفتم میام!
اترین ایستاد.
دیگه داشت از دست دختره خسته می شد.
– ببین هوران.. اینجا من رئیسم و من می گم کی چی کار کنه .. اگه میگم نمیای یعنی نمیای.. مفهومه؟
ولی هوران لج باز تر از این حرفا بود.
– هرکی می خوای باشی باش..وقتی میگم میام یعنی میام..مفهومه؟
- لج باز!
اترین وقتی برای بحث کردن با این دختر نداشت باید هرچه زودتر کارشو می کرد .. چشماشو بست و نفسشو با عصبانیت بیرون داد.
– باشه.. اینو بگیر!
و اسلحه ی اضافیشو به هوران داد.
– چی کارش کنم؟
- بده بغلی... راه بیوفت!
و از پله های روبه روش پایین رفت.
هنوزم صدای شلیک میومد.
به محض اینکه پایین رسید صدایی گفت : بالاخره اومدی جناب سرگرد!
اترین اسلحرو به سمت امیر گرفت.
– دختره کجاست؟
- این سوالیه که من باید بپرسم!..هوران کجاست؟
اترین به پشت سرش نگاه کرد.
اثری از هوران نبود.. یعنی کجا رفته بود..فقط امیدوار بود که دسته گلی اب نده!!
– پرسیدم دختره کجاست؟
و نگاهی به اتاق کرد.
یه زیر زمین تاریک که فقط امیر و یه مرد متوسط قد با یه غول توش قرار داشتن.
– مثل اینکه خیلی دوست داری دختره رو ببینی! ..رامین!
–به روی چشم!
و لبخند موزیانه ای زد.
برگشت و حرکت کرد. و یه شیشه ی بزرگ مات رو که روی چند تا چرخ بود حرکت داد و اترین از اون چیزی که دید به شدت ناراحت شد.
این یکی از معدود تصاویری بود که اصلا دوست نداشت ببینه.. اویزون بودن یه دختر بچه.. در واقع دیدن دار زدن ادما .. اونم دختر بچه ای که.. پلیس بودن گاهی وقتا زجر اور میشه!
– لعنتی پست فطرت چه طور تونستی؟!!..اون یه دختر بچه بود!
– میدونی سرگرد توکار ما بچه و جوون نداره..هرکسی که با ما بازی کنه مجازات میشه!..
و خنده ی وحشیانه ای کرد!
– لعنتی پست فطرت! تو باید بمیری! خودم می فرستمت به درک!
و تفنگشو گرفت به سمت امیر.
– بهتره اینکارو نکنی!
و دوتا مرد اسلحشونو در اوردن.
– برام مهم نیست ..
– شاید تو نه ولی برای خانوادت مهمه .. به خصوص برای رها خانوم..یادت نرفته که چه قولی بهش دادی!
– عــــــوضی!
– اسلحتو بنداز سرگرد!..
– نــــه!
و دستشو روی ماشه فشارداد.
اما هیچ گلوله ای شلیک نشد..اسلحه خالی بود!
امیر خندید و گفت : یادت نره اسلحرو چک کنی سر گرد..! رامین .. یه دونه توی مغزش !
–اطاعت قربان!
و رامین اسلحرو به سمت پیشونی اترین گرفت : بدرورد!
و لحظهای بعد صدای شلیک گلوله فضا رو پر کرد...

یه شلیک دیگه و چند لحظه بعد رامین و اون یکی مرد هردو روی زمین افتاده بودند.

امیر سریع برگشت.

پوزخندی زد.

– فکر کردم.. و بنگ !

یه گلوله به ران امیر شلیک شد.

ناله ای کرد و روی زمین افتاد.

– ببین هـ..

– اسممو صدا نکن عوضی!

– باشه ولی اگه منو بکشی تو هم با من میمیری!

و ریموتی رو از جیبش خارج کرد.

– برام مهم نیست!

– ااا! جدی..پس جفتتون برین به درک!

و امیر دکمه رو فشار داد.

هوران هم بلافاصله گلوله ی دیگه رو به مغز امیر شلیک کرد.

انتــــقام! ...

اترین که تا الان داشت با تعجب به این صحنه نگاه میکرد، سریع به سمت امیر دوید و ریموت از دستش بیرون کشید.

تایمر داشت.

فقط پنج دقیقه فرصت داشتن از اونجا برن بیرون.

اترین سریع به سمت هوران دوید.

– باید از اینجا بریم!

و دست هوران گرفت و کشید .

– نه ! هستی...!

– هوران بیا وقت نداریم!

– هستی!

اترین با تمام قدرتش می دوید و هوران با خودش می کشید.

راه خروج نمی دونست فقط باید از اونجا بیرون می دوید!

همونطور که می دوید شنود روشن کرد و از طریق میکروفون توی شنود گفت : از عقاب سیاه به تمامی واحد ها .. از عقاب سیاه به تمامی واحد ... همگی ظرف سه دقیقه این منطقه رو خالی میکنید.. و به دورترین جای ممکن میرید..

– عقاب سیاه جریان چیه؟

- تا پنج دقیقه دیگه اینجا منفجر میشه!

– چی؟!!

– تمام!

– خودتو برسون! ما منتظرتیم!

– اگه تا دو دقیقه دیگه نیومدم برین!

– مفهومه!

و سرعتشو بیشتر کرد.

به ساعتش نگاه کرد تنها دو دقیقه دیگه مونده بود..به اطرافش نگاه کرد فقط پنجره بود و پنجره ...

چرا به فکر خودش نرسیده بود پنجره!

ایستاد.

– هوران تفنگ!

هوران تفنگ به اترین داد.

و اترین چند گلوله به یکی از پنجره ها که نسبتا بزرگ بودن شلیک کرد.

شیشه خورد شد و ریخت و به سمت پنجره رفت .

ارتفاعش متوسط بود ولی پریدن خطرناک بود!

ولی برای اترین خطر معنا نداشت مثل این بود که از طبقه اول بپری پایین!

دورخیز کرد و گفت : بعد از اینکه من رفتم توهم از پنجره اویزون شو من میگیرمت!

و بدون هیچ حرفه دیگه دوید و خودشو از پنجره بیرون انداخت.

وقتی به زمین نزدیک شد خودشو اماده کرد و یه ملَق زد. بارها و بارها اینکارو کرده بود. بعد از جاش بلند شد و زیر پنجره رفت.

– هوران بیا!

صدای ماشین اومد.

برگشت و ماشین پلیسی رو دید.

ارمین– اترین بجنب!

برگشت و دوباره به بالا نگاه کرد.

هوران از پنجره اویزون دید.

– د بپر دیگه!

هوران مضطرب بود .. نمی دونست باید چی کار کنه!

– با توام! بدو!

نفس عمیقی کشید و دستاشو رها لحظه ای بد بین زمین و هوا معلق بود....
اترین خیلی ماهرانه اون رو گرفت.
هوران رو رو ی زمین گذاشت و با گفتن عجله کن به سمت ماشین دوید.
ارمینم که دید وقت داره می ره با ماشین به سمت اونا رفت و جلوشون ماشینو نگه داشت.
اترین هوران سوار ماشین کرد و خودشم جلو نشست.
ماشین بلافاصله حرکت کرد و لحظه ای بعد بــــــــــومب!!!!
هوران از شیشه ی عقب نگاه کرد.
تیکه هایی از خونه که به اطراف پخش میشدن... و صدای انفجار های نهیبی که یکی بعد از دیگری به گوش می رسید..
ارمین : اوه اوه اوه! چه خبره! .. با اینکه زنده ی امیر بیشتر به دردمون می خورد ولی خوب اینجوری دلم خنک شد! ...
– امیر قبل از انفجار مرد!
– هه! جدی ایول داداش!
–من نکشتمش!..
– پس کی اینکارو کرد؟
و اترین با سرش به هوران اشاره کرد.
ارمین با تعجب از تو ایینه به هوران نگاه کردو یه لحظه چیزی یادش اومد.
– اَتی دختره...؟؟
هوران : دارش زدن!
اینو با عصبانیت خاصی گفت . و اروم سرشو به شیشه تکیه داد.


*******

صدای اژیر امبولانس و اتش نشانی سکوت تلخ عصر شنبرو شکونده بود.
هوران توی امبولانس نشسته بود و پرستار داشت معاینش می کرد.
اترین از دور داشت به این صحنه نگاه می کرد.
– ارمین؟
- هووم؟
- برام عجیبه که این دختره چجوری تیراندازی بلده!
– مگه سوابقشو نخوندی؟
- هاان؟
ارمین گوشیشو توی جیبش گذاشت و روبه روی اترین وایستاد.
– مگه نمی دونستی این دختره پلیس بوده؟
- نَ مَ نَ؟
- این دختره ظاهرا توی دانشکده پلیس بوده. بعد از اینکه کارش اونجا تموم میشه می خواد بره سر کار که می بینه ای دل غافل! می زنه و باباهه معتاد از اب در میاد.. توی قوانین پلیس اگه نزدیکترین فامیل ادم معتاد و خلافکار و از اینجور چیزا باشه نمی تونه توی پلیس کار کنه برای همین بی کار میمونه... بعد از فوت باباهه همون خواهره براش میمونه ..اون زمانم نمی تونسته بره سرکار چون خونه ای که توش بوده اگه می فهمیدن که پلیسِ ،خواهر رو ..
– نمی خواد بقیشو بگی ! می تونم حدس بزنم.
صاف وایستاد و به سمت امیری رفت.
امیری داشت با مامور اتش نشانی صحبت می کرد برای همینم اترین باید منتظرش می موند.
وقتی صحبتش تموم شد اترین گفت : خوب اینم از این ، حالا تکلیف چیه؟
امیری به سمتش برگشت.
–چه تکلیفی؟
خیلی خونسرد جوابشو داد.
– با دختره چی کار کنیم؟
امیری نگاهی به دختره کرد .
– حالش چطوره؟
اترین پوزخندی زد. چه سوال مسخره ای !
– داغون ..افتضاح ..
امیری شروع به حرکت به سمت ماشینش کرد اترینم پشتش راه افتاد .
- ... وخـ.
– فعلا پیش خودت نگهش میداری!
اترین وایستاد .
– چی؟!!
– یه مدتی پیشت می مونه بعدا تکلیفش معلوم میشه.
امیری سوار ماشینش شد. شیشه رو داد پایین.
اترین– اخه چرا؟
- پیش تو امن تره!... در ضمن شب فراموش نشه!
و بدون اینکه به اترین فرصت اعتراضی بده گازشو گرفت و رفت.
اترین با عصبانیت تمام به سنگ جلوی پاش ضربه ای زد.
– لعنتی!
ارمین– اتی خوبی؟
- خوب؟!!..خوب! هووووف!
یه نفس عمیق کشید..حوصله ی جر و بحث نداشت به اندازه ی کافی امروز براش گند بود!
– امیری گفته باید دختر رو ببرم خونم!
– چرا؟
- مرض داره!..بیمار روانی!
اترین از روی عصبانیت داشت تند تند قدم برمیداشت.. ارمین برای اینکه بهش برسه مجبور بود سریع تر قدم برداره.
– می خوای برسونیمت؟
- مگه چاره دیگه ای دارم؟؟
- بذار این جا رو ردیف کنم!..
و اترین با عصبانیت به سمت ماشین ارمین رفت و در جلو باز کرد و نشست.
نفسشو با عصبانیت بیرون داد.
چند دقیقه بعد در عقب باز شد.
– یواش .. اروم .. افرین!
صدای زنونه ای بود.. اترین از ایینه به عقب نگاه کرد.. اول هوران نشست و بعدش دلارام.
– سلام داداشی!
اترین خیلی سرد جواب داد : سلام دلی.
وبعدش نیم نگاهی به هوران کرد .. که چجوری داشت با ناراحتی به بیرون نگاه می کرد.
و دقیقه ای بعد در راننده باز شد و ارمین سوار شد.
– خوب .. بریم!
و ماشین روشن کرد و حرکت کردند.
دوباره اترین به بیرون نگاه کرد. .. چه روز مزخرفی بود..!

اترین در ماشینو باز کرد وپیاده شد.
- الان میگم طلا بیاد .. طلا!..طلا!
بلافاصله طلا از ساختمون بیرون اومد .
-سلام اقا..خسته نباشین!
– مرسی..به دلارام کمک کن دختره رو ببرن تو اتاقش .
– چشم اقا!

*****
اترین

بدون هیچ وقفه ای به سمت اتاقم رفتم.
چه روز گندی بود! حداقل تا الان!
پیرهنمو با یه حرکت در اوردم و پایین تخت پرت کردم. شلوارمم دراوردم و شلوار راحتی سبز تیره مو پوشیدم. و خودمو پرت کردم روی تخت !
آخیـــش!
دستامو گذاشتم زیر سرم وبه سقف خیره شدم.
صدای در اومد.
– بله؟
- داداشی من رفتم . خدافظ!
-فعلا!
چشمامو بستم . دوست نداشتم به وقایع امروز فکر کنم.. بدتر ناراحتم میکرد.. ترجیح دادم یکم ذهنم خلوت کنم..کجا بهتر از بغل گرم و نرم خواب؟!!

****
چشمامو اروم باز کردم .
اتاق تاریک بود. شب شده بود.
دستی به صورتم کشیدم و گوشیمو از روی میز برداشتم.
با صدای خواب الود گفتم : بله؟
- الو.. اترین؟
صدای بلند موزیک میومد.
– اترین کجایی؟ ..مگه قرار نبود بیای؟
اخ! لعنتی! پاک یادم رفته بود!
– چرا دارم میام تو ترافیکم!
– منتظرم. .
اونقدر صدا ی موسیقی بلند بود که صدای خواب الود من قابل تشخیص نبود.
چهار زانو نشستم.
هنوز گیج خواب بودم.
یه نگاه به گوشیم کردم. ساعت هشت و نیم بود! باید هرچه سریع تر می رفتم و گرنه کلمو میکند!
از جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم.
یه دوش یه ربعی گرفتم تا یکم حال بیام.
سریع اومدم بیرون و خودمو خشک کردم.
سر کمد رفتم. و یه کت شلوار مشکی و یه پیرهن سفید با یه کراوات مشکی برداشتم.
ارنجای کت حالت وصله داشت قهوه ای بود.
لباسامو پوشیدم.
خوشبوترین عطرمو برداشتم به مچ دستام و پشت گوشام زدم.
دستی به صورتم زدم. اصلاح نمی خواست! خوب بود!
در اتاق باز کردم و بیرون رفتم.
اول رفتم پشت اتاق دختره و گوشم بردم نزدیک .. هیچ صدایی نمی اومد.
در باز کردم و رفتم تو . کنار پنجره نشسته بود و داشت بیرونو نگاه می کرد.
به من توجهی نکرد .
کنارش یه سینی بود که توش یه ظرف غذا و یه لیوان ابو یکم مخلفات بود و لی دست نخورده.
حالش اصلا خوب نبود. در بستم و رفتم به سمت پایین.
– طلا؟ ..
– بله اقا؟
طلا از اشپزخونه بیرون اومد.
– من دارم میرم مهمونی ،شبم دیر میام .. حواست به این دختره باشه .. حالش چطوره؟
- از وقتی اومده کنار پنجره نشسته و بیرونو نگاه می کنه.. لبم به غذاش نزده ..
- باشه.. حواستون بهش باشه ،نمیخوام مشکلی پیش بیاد..
–بله اقا!
بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت پارکینگ رفتم. با اینکه ماشین خودم نبود ولی اون یکی ماشین که یه i30 مشکی بود هنوز توی پارکینگ بود. سوارش شدم و به سمت خونه مامان اینا رفتم .

-اترین داداش بیا !
و لیوان شراب به سمتم گرفت.
لیوانو ازش گرفتم و ارمین کنارم نشست.
صدای موزیک رو اعصابم بود.
حالم عوض میشه .. اسم تو که باشه ..
ارمین : فهمیده شیده چرا اون لباسو پوشیده؟
به شیده نگاه کردم .
یه لباس مشکی جذب بالای زانو پوشیده بود یه روبان صورتیم دور کمرش داشت .
بالاتنشم حالت قلب مانند بود.
– لابد به خاطر من!
– فکر نمی کردم اینقدر باهوش باشی!
همینطور که شرابشو مزه مزه می کرد گفت.
– حالا حدس بزن کی گفته!
– مامانم!
– اَاَاَ! آترین! ..تو چقدر باهوش بودی و ما نفهمیدیم!
– خودتو مسخره کن!
وجرعه ای دیگه از شرابمو رفتم بالا.
– شیرازه؟
- اره داداش!
– دلارام کجاست؟
- چطور مگه؟
- اخه اینجا تنهایی!
– چمیدونم! داره با یکی می رقصه!
– یعنی برات مهم نیست؟!!
نگاش کردم.
نگام کرد .
– اومم . . خوب .. خوب نمی تونم دنبالش بدوم دیگه!
– حتی اگه با یه مرد دیگه برقصه؟
- بزار خوش باشه!
– حتی اگه باهاش دوست شه! .. یا بعدا بهت خیانت کنه؟؟
- بهتر.. از دستش راحت میشم!
یه نگاه به بالا سر ارمین کردم و پوزخند زدم.
– بله ؟ بله؟ ..
ارمین از جاش پرید.
همینم باعث شد شراب بپر تو گلوش.
سرفه ای کرد و گفت : عزیزم .. تو اینجا چی کار .. میکنی؟
- عزیزم و زهرمار! خیلی بی وفایی ارمین!
و با حالت قهر از اونجا رفت.
– وای اگه به باباش .. دلارام!
و شراب گذاشت روی میز و رفت.
همینطور که یه لب خند کج روی لبم بود بقیه شرابمو رفتم بالا!
از جام بلند شدم و به ساعتم نگاه کردم .
یازده بود.. خسته بودم.. به اندازه ی کافی روز خوبیو نگذرونده بودم.
به سمت اتاق دلارام رفتم.
نمی خواستم شاهد دعوای اون دوتا باشم.
هم دلارام دوست داشتم و هم ارمینو.. اینو می دونستم که ارمین و دلارام همو چقدر دوس دارن .. گاهی وقتام ارمین یه چیزی میگه و لی در اصل منظوری نداره.
داشتم از وسط پیست رقص رد می شدم که یهو یکی از جلو تو بغلم پرت شد.
شیده سرشو اورد بالا و به چشمام نگاه کرد.
خنده رو لباش بود.
– ببخشید!.. دست خودم نبود!
پوووف! دهنش چه بوی گند الکلی میداد!
اینقدر بدم میاد که زن توی مشروب خوردن زیاده روی کنه!
اونو از خودم جداش کردم و با یه نگاه غضبناک از اون جا رفتم.
دم اتاق دلارام رسیدم.
– خودم شنیدم که داشتی به آتی می گفتی..
– دلارام!
صدای دادش بلند شد که همون لحظه در اتاق باز کردم و رفتم تو..

با ورود من جفتشون برگشتن این سمتی.
ارمین : بفرما ! خودش اومد!...
و اومد سمت من .
– داداش من تو جلو این خواهرت بگو که اون حرفایی که زدیم تمومش شوخی بود و فقط می خواستیم سربه سرش بزاریم! بگو دیگه!
یکم مکث کردم.
– اره داداش راست میگه؟
- ببین دلی ، تموم اون حرفایی که زدم همه و همش ...
مکث کردم.
جفتشون به من نگاه می کردن.
– همه و همش شوخی بوده!
ارمین یه نفس راحت کشید!
– بفرما!
دلارام اومد سمتم و یه تنه ای به ما زد و از بینمون رد شد.
– واقعا که!
به ارمین گفتم : بقیش با تو!
ارمین نزدیک شد و گفت : خیلی گلی!
و صورتمو تو دستش گرفت و لپم ماچ کرد ودوباره گفت گفت : خیلی بیشعوری!
و رفت.
منم چند دقیقه بعد از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی رفتم .
خدا رو شکر هرکی سرگرم کاری بود وحواسش به من نبود .
فقط به ارمین گفتم که دارم میرم.
چون اگه به مامان و بقیه می گفتم محال بود اجازه بدن برم!

****
در باز کردم و وارد خونه شدم .
همه جا تاریک بود .
فقط چند تا چراغ کوچیک روشن بود .
اروم پله ها رو بالا رفتم .
با اینکه چند ساعت خوابیده بودم و لی بازم هنوز خسته بودم.
دستگیره رو گرفتم و رفتم تو اتاق.
اما قبل از اینکه لباسامو در بیارم، چشمم به در اتاقش افتاد.
اولش نخواشتم برم ولی نمی دونم چرا کراواتمو شل کردم و در اتاق بدون در زدم باز کردم و رفتم تو.
به تخت خواب نگاه کردم .
خالی و دست نخورده.
به پنجره نگاه کردم.
حدسم درست بود.
کنار پنجره نشسته بود و داشت بیرونو نگاه می کرد.
شامشم کنارش دست نخورده باقی مونده بود.
یه پوفی کردم و وارد اتاق شدم.
در پشت سرم اروم بستم.
به در تکیه دادم و نگاش کردم.
از در جدا شدم و به سمتش رفتم.
هیچ تکونی نخورد. حتی یه ذره !
روبه روش نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. چون کوچیک بود نصفمم فقط بهش تکیه داده بود. بقیم بیرون قرار داشت .
به بیرون نگاه کردم.
- دلتنگ خواهرتی؟
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد.
صورتش از اشک خیس بود...

دوباره سرشو برگردوند سمت پنجره.
– این حال تورو که میبینم ..یاد خودم میوفتم.. منم یه روزی مثل تو بودم با این تفاوت که محمد و خواهرتو از دست دادی و من رها و پسرمو.
یه نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم : نزدیک به ده دوازده سالی هست که توی پلیس کار میکنم ... تو این بین یه یه سالی بود که با رها ازدواج کرده بودم. زندگی خوبی داشتیم..بعد از یه سال رها حامله شد و پسرمو به من داد...
اما زندگی با نامردیو بی رحمی اونارو ازم گرفت.. پسرم فقط یه سال داشت که از پشت بوم پرتش کردن پایین ..جلوی چشم من و مادرش .. و رهارو هم با بی رحمی جلوی چشمام بهش تجاوز کرد ن و با یه گلوله توی سرش کشتن..و اینا فقط به خاطر این بود که من پلیس بودم و داشتم گروهشون رو از بین می بردم.. اونا از خانواده ی من به عنوان گروگان و طعمه ای برای نابود کردن من استفاده کردن.. اون روزا منم مثل تو بودم.. حتی یادم شبا هم نمی خوابیدم.. ولی یه روز با خودم گفتم که با این کارا اونا بر نمی گردن که.. تنها راهی هم که پیدا کردم برای اینکه اونارو شاد کنم..انتقام گرفتن از تک تک ادمایی که مسبب این کار بودن یا دستور شو داده بودن.. الان سه ساله که کارم همینه .. امیرعضو کوچیک این قصه بود ...

از جام بلند شدم و گفتم : اینا رو نگفتم که دلت به حال من بسوزه یا به من احساس ترحم داشته باشی .. من به ترحم هیچ کس نیازی ندارم.. اینارو گفتم که اگه خواستی می تونی توی انتقام گرفتن کمکم کنی..

و به سمت در اتاق رفتم.
– خوب فکر کن!
و در باز کردم و وارد اتاق خودم شدم.
بلافاصله لباسامو در اوردم و شلوار راحتیمو پوشیدم.
روی تخت خوابیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم.
نمی دونم چرا اینارو به اون دختره گفتم ..
شاید به خاطر این بوده که میدونم الان چه حسی داره..
یه نفس عمیق کشیدم و چشمام اروم بستم.
هنوز چند دقیقه نبود که خوابم برد.

****
پشت میز کارم توی اتاقم نشسته بودم.
امروز برای اولین بار پس از سالها مرخصی گرفته بودم.
می خواستم یکم ذهنمو خلوت کنم.
تقه ای به در خورد.
– بیا تو!
در باز شد .
– قربان ، خانوادتون اومدند.
سرمو بالا گرفتم.
– ای کهی! .. چه مدتیه؟
- تازه رسیدن . دارن میان بالا.
– کیان؟
- مادرو عمو و همسرشون به همراه جناب سروان و زنشون و پدرتون!
– طلـــــا!
– ببخشید قربان جناب سرهنگ!
– خوب برین برای پذیرایی منم الان میام.
– بله اقا!
دم در رفت و گفت : در ضمن شیده خانومم هستن!
–اخ! نه! .. ببینم منظورت از زن عمو و عمو که ..
– بله قربان .. پدر و مادر شیده خانوم!
– همینو کم داشتیم.. خیله خوب تو برو ..منم الان میام.
– با اجازه !
– برو.
اوووووف! از دست این زن!
حالا هم که رها مرده بازم نمی خواد دست از سر من و زندگیم برداره ، وای خدا.
کتابی رو که جلوم بود بستم و از پشت میز بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم رفتم سمت در اتاقش و در باز کردم.
هنوزم پشت پنجره نشسته بود.
سرمو تکون دادم و تا خواستم برم گفت: میخوام!
برگشتم سمتش.
سرشو به سمتم برگردوند.
از جاش بلند شد اما موقع راه رفتن تلو تلو می خورد این یعنی حالش اصلا خوب نیست.
به سمتم اومد.
زیر چشماش پف کرده بود و چشماش قرمز بود.
– می خوام انتقام بگیرم..
و چشماشو بست و تلویی خورد.
قبل از اینکه پخش زمین بشه گرفتمش .
بلندش کردم وبه سمت تخت خواب رفتم.
پاهاشو روی زمین گذاشتم و کمرشو به بدنم تکیه دادم.
پتو رو کنار کشیدم و توی تخت خوابوندمش.
خوب خدارو شکر که بالاخره تصمیم گرفت و به سمت در خروجی رفتم و اتاقو ترک کردم.....

پله ها رو دوتا یکی رفتم پایین.
طلا جلوی در بود.
مهمونا هنوز نیومده بودن.
– طلا بیا! ... سپیده تو به جای طلا برو سراغ مهمونا!
– بله اقا!
و پله هارو به سرعت رفتم بالا.
– طلا خوب گوش کن ببین چی میگم.. همین الان میری به دکتر زنگ می زنی میگی به سرعت خودشو می رسونه اینجا. خودتم با یکی از بچه ها میرین بالای سرش وای می ایستین و علایم حیاتیشو چک میکنین.. در ضمن بهش بگو انسولینم بیاره .. نداریم.. و یه چیز دیگه .. نمی خوام مهمونا چیزی بفهمن به خصوص مادر و شیده اینا .. مفهمومه؟
- بله اقا!
– خیله خوب برو..

– اترین ؟..مادر کجایی؟..
پله ها رو رفتم پایین.
روبه روش وایستادم.
صورتشو جلو اورد.
انتظار داشت که منم صورتمو جلو ببرم.
در صورتی که من این کارو نکردم.
یه چشم غره ای رفت و با لحن سردی گفت : بیا بریم.
و راه افتاد منم دنبالش رفتم.
به محض اینکه به سالن رسیدیم گفت : خوب اینم از اترین!
و با ورود من همه از جاشون بلند شدن.
سلام کردند منم جوابشونو دادم.
همه می دونستن که من از تعارف بیزارم .
برای همین کسی از من توقع حال و احوال و روبوسی نداشت.
مادر : بفرمائید بشینید تورو خدا... طلا؟.. طلا؟ پس کجاست این دختر؟
از اینکه بقیه به خدمتکارام دستور بدن متنفرم! مخصوصا اگه اون شخص مادرم باشه!
خیلی جدی گفتم : مادر.. طلا کار داره .. نمی تونه بیاد!
مامانم یه نگاهی بهم کرد و خنده ی تلخی کرد .
نشست و گفت : کی پذیرایی می کنه پس؟
- سروش؟
سروش از سریع اومد سمتم.
– به نسترن خانوم بگو پذیرایی کنه طلا کار داره!
– بله اقا!
نسترن خانوم در واقع پیرترین خدمتکارم بود نه اینکه خیلی پیر باشه نسبت به بقیه سنش بالاتر بود.
سروشم پسرش بود و یکی از بهترین خدمه ی اینجا بود.
در واقع خرید خونه و برنامه ریزی دست اون بود.
یه جورایی جانشین طلا بود.
با اینکه بیست و پنج سالش بیشتر نبود ولی محصل رشته ی معماری بود و یه جورایی خیلی زرنگ و باهوش بود. تیپشم خوب بود.

در واقع از بچگی باهم بودیم البته من یه شیش سالی ازش بزرگتر بودم ولی اون زمان پدرش برای پدرم کار می کرد ماهم باهم بازی میکردیم
گرچند مادرم همیشه مخالف این کار بود و نمیذاشت ولی من اونو مثل یه برادر دوسش داشتم..
وقتیم پدرم فوت کرد اونارو توی خونه خودم اوردم تا مادرم اذیتشون نکنه.
همینطور که تو فکر و خیالم به سر می بردم یهو عموم گفت : خوب عمو جان..چطوری؟ خیله وقته که ندیدیمت!
یهو شیده گفت : وااا! چرا بابا! دیشب توی مهمونی بود!

وای! حرف مهمونیو نزن لطفا ! به خصوص تو!
- اِاِاِاِ! جدی؟ پس چرا ما ندیدمت؟
- یکم خسته بودم مجبور شدم زودتر برم.
– اهان! ..خسته نباشی پسرم!
و یه نگاهی به مامان کرد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
خدا بخیر کنه! دیگه چه آشی برام پختن!
– ببین پسرم..خودت خوب میدونی که عموت اینا چقدر سرشون شلوغه و اینکه اینجا اومدن خیلی لطف کردن... ببین عزیزم چندسالی هست که از مرگ رها و ..

وای نه ! دوباره نه! توروخدا ولم کنین.
- .. دیگه تنهایی بسه برات .. هم تو و هم ..
– مامان!
یک دفعه ساکت شد.
– کافیه!
و از جام بلند شدم و عصبانی رفتم به سمت پله ها.
– آترین!..وایسا! اترین.. به خاک بابات قسم شیرمو ..
سرجام وایستادم.
الان دقیقا عین موادمنفجره ای بودم که کبریت به ته طنابش رسیده باشه.
دستامو مشت کردم .
سرمو برگردوندم و از بغل به مامانم نگاه کردم.
الان دقیقا مامانم می دونست چه حسی دارم برای همین حرفشو خورد.
دندونام محکم به هم فشاردادم و گفتم : خاک بابام قسم نخور!
و مستقیم توی چشماش زل زدم.
نمی دونم چند دقیقه بود که اینطوری مونده بودم تا اینکه کسی از بغل گوشم بهم گفت : داداشی؟
سرمو برنگردوندم.
– الان نه دلارام!
وبالاخره چشمامو ازش گرفتم و به سمت پله ها رفتم.
– کاوش؟
- بله اقا؟
- کسی مزاحم نشه!..هیچ کس!
و به سمت اتاق هوران رفتم.

در باز کردم و رفتم داخل.
دکتر داشت با طلا صحبت می کرد.
یکی دیگه از خدمتکارام داشت سرنگی رو توی سرم هوران میزد.
دکتر با دیدن من برگشت سمتم.
– سلام جناب سرگرد.
– سلام.. حالش چطوره؟!
– به موقع خبر کردین. .. نزدیک به بیست و چهارساعته که چیزی به بدنش نرسیده برای همینم قش کردم و به خاطر اظطراب زیادم قندش رفته بود بالا که الان حالش خوبه.
به هوران نگاه کردم.
– اگه دیگه با من کاری ندارین...
– نه میتونین برین مرسی که اومدین. ..طلا اقا رو راهنمایی کن .
–بله!
و از اتاق رفتند بیرون .
رفتم نزدیک هوران.
– مهسا تویی؟
مهسا به سمتم برگشت.
– بله اقا!..سلام!
– سلام!...حدس میزدم.. به هرحال می تونی بری.. مامانت بهت نیاز داره.
– با اجازه!
مهسا تنها کسی بود که به غیر من روش تزریق سرنگ خونده بود اونم به خاطر اینکه پزشکی می خوند. مهساهم دختر کوچیک نسترن خانوم بود . کنکور سراسری قبول شده بود
دختر باهوشی بود.
وقتی همه رفتند منم چند دقیقه بعد اونجارو ترک کردم و به اتاق خودم رفتم.
سریع تیشرتم در اوردم و انداختم روی صندلی .
اصلا نمی تونستم با لباس بچرخم.
پرده رو کنار زدم و بیرونو نگاه کردم. خبری نبود. یعنی نرفتند؟..
رفتم سمت تلفن و یه دکمه رو زدم.
بعد از چند دقیقه صدای طلا پیچید.
– بله؟
- الو طلا؟ ..اینا نرفتن؟
- نه قربان.. فقط عمو وزنموتون رفتن.
– یعنی شیده هنوز هست؟
- بله .
– باشه .
و گوشیو گذاشتم.
اوووووووف! از دست اینا !
دستمو کشیدم لایه موهام.
یک دفعه چشمم بهش افتاد.
رفتم سمتش وبرش داشتم.
ورفتم روی تختم نشستم.
کوکش کردم و اهنگ مورد علاقمو با گیتار زدم.
اهنگ عشق تو نمی میرد از اقای عارف.
همیشه این اهنگ بهم ارامش میداد. چشمام بستم و سعی کردم فقط روی اهنگ تمرکز کنم و ذهنم خالی کنم. وقتی تموم شد چشمام باز کردم.
گیتارو گذاشتم روی پایش و بلند شدم. یه کش و قوس به خودم دادم و رفتم سمت کتابخونه.
– می گم دزدکی نگاه کردن کار خوبی نیستا!
– ممم . من .. راستش ..
برگشتم سمتش.
– می شنوم.
از چهارچوب در جدا شد و به سمتم اومد.
– من کمکتو میخوام.
– برای انتقام؟
- اوهوم.
با دستم به تخت اشاره کردم و گفتم : بشین.
روی تخت نشست.
اون کتابی رو که می خواستم برداشتم و رفتم کنارش نشستم.
کتاب به سمتش گرفتم .
–این چیه؟
- بازش کن.
با تردید کتاب ازم گرفت و بازش کرد.
- این..این..یه ..
– تپانچه TT-33 TOKAREV با کالیبر 25 × 62/7 یا۶۲/7 مازور و مکانیزم ماشه شم توی یک مرحلست .طولش 116 سانتی متر و وزنش 910 گرم . ظرفیت خشابشم هشتا تیر. فکر کنم برای یه سروان کافی باشه ؟
با بهت بهم نگاه میکرد.
پوزخندی زدم و از جام پاشدم.
– نظرت چیه؟
- من.. مم..
–میدونم.
غافلگیر شدی! ولی هنوز تموم نشده...
همینجوری مات داشت نگام می کرد.
که یهو در باز شد.
– اترین جون چرا..
لبخند روی لبای شیده با دیدن هوران خشک شد.
هوران که غافلگیر شده بود با دستپاچگی از جاش بلند شد.
– سـ..سلام!
شیده سرشو تکون داد.
– اترین معرفی نمی کنی؟
می خواستم بگم نه !
اگه میخواستم معرفیش میکردم..یا مثلا مگه تو فضولی .. یا اینکه بگم دوس دخترمه که از شرش راحت شم ولی جلوی خودمو گرفتم و با خونسردی گفتم : قضیش مفصله ... حالا کارتو بگو.
شیده که معلوم بود بدجوری توی پوزش خورده چپ چپ به هوران نگاه کرد.
هوران سرشو پایین انداخت و گفت : من فعلا برم. بعدا میـ..
– هوران بشین!
هوران با تعجب بهم نگاه کرد.
منم خیلی مصمم تکرار کردم : گفتم بشین..کارم باهات تموم نشده.. شیده توام اگه کاری داری بگو و گرنه کار دارم.
با اینکه چهرش نشون نمیداد ولی می تونستم عصبانیت تو چشماش ببینم ..
ولی اونقدر پررو بود که بگه : هیچی عزیزم. گفتم بهت یه سری بزنم. اوووف!
از دست این دختر.
– خیله خوب حالا میتونی بری.
و با ناز اشوه ای تهوع اور رفت.
دستمو لایه موهام کشیدم وگفتم : خوب کجا بودیم؟
- هان؟..
– اهان گفتم که ... ای بابا!
رفتم سمت تلفن.
عصبانی گفتم : بــــــله!
– اقا اترین..بخشید مزاحم شدم. * نسترن خانوم شمایین . خواهش میکنم. بفرمائید.
– پسرم میشه یه دقیقه بیای پایین؟
صدای جیغ و داد از پشت تلفن میومد.
– چی شده؟
- یه دقیقه بیای می فهمی.
– باشه الان میام.
و تلفن گذاشتم.
– من یه دقیقه میرم پایین ..
و رفتم سمت در.
– میشه منم بیام؟ ...
نگاش کردم.
– میرم تو اتاقم.
– بیا.
– واقعا؟
رفتم سمت تخت وتی شرتمو برداشتم وپوشیدم.
دم در وایستاده بود.
در باز کردم و پشت سر من حرکت کرد.
همینطور که پایین میرفتیم صدای پارس سگ و جیغ بنفش شیده پیچیده بود.
در باز کردم و وارد حیاط شدیم.
سمت چپمون دیدمشون.
شیده رفته بود پشت درخت و ارمینم با زور رکس نگه داشته بود.
رفتم سمتشون.
– اینجا چه خبره؟
شیده با دیدن یهو به سمت دوید و عین کنه خودشو به من چسبوند.
– اترین..نجاتم بده ..از دست این سگه!
مامانمم یه طرف . سرهنگ و دلارامم یه طرفداشتن سر و صدا میکردن.
یهو عصبانی شدم و داد زدم : ساکت!
همه ساکت شدن فقط رکس پارس میکرد.
دست شیده رو که دور گردنم حلقه بود باز کردم و رفتم سمتش.
خواستم بهش دست بزنم که دباره بهم پارس کرد.
– رکس ! رکس! ..بشین!
ولی گوش نمی کرد.
حالتش یه جوری بود که انگار منم غریبه بودم.
اگه ارمین نگهش نداشته بود گازم میگرفت.
یه پرش کرد که باعث شد قدمی به عقب برم.
– رکس .. با توام!
–رکس.. رکس..اروم باش پسر.
اروم اروم بهش نزدیک شد.
– هیسسس! چیزی نیست. اروم باش.
کم کم پارس رکس تبدیل به ناله ی خفیفی شد و به محض تماس دست هوران با سرش اروم شد.
– افرین پسر خوب.
دست شیده رو که دوباره دورم حلقه بود باز کردم و رفتم پیش هوران و کنارش روی زمین نشستم.
رکس حالا روی زمین خوابیده بود و هوران داشت نازش میکرد.
– پسرم ایشون کی باشند؟
به مامانم نگاه کردم.
دوباره سرمو برگردوندم و به هوران که داشت با رکس بازی می کرد نگاه کردم.
– همکارمن.. اومدن از شهرستان به من سر بزنن.
هوران با تعجب بهم نگاه کرد.
لبخندی زد و دوباره مشغول بازی با رکس شد.
– اِاِاِ! جدی ! نگفته بودی پسرم!
– شما نپرسیده بودین. ... هوران ، رکس ببر تو اتاقش .
سرشو تکون داد و با رکس از اونجا رفت
– اترین..
– الان نه مامان!.. جناب سرهنگ ، ارمین می تونم باهاتون یه صحبتی داشته باشم؟ کار واجبیه!
ارمین به امیری نگاه کرد.
جفتشون سرشونو تکون دادن.
چپ چپ نگاه مامان کردم.
خودش موضوع رو فهمید و دست شیده رو گرفت و با حالت قهر از اونجا رفتن.
– خوب آتی،بگو ما گوشیم!
– راستش می خواستم ازتون خواهش کنم که ...

*****
- چــــــــــــی؟ تو ازمون میخوای که ..
– درست شنیدی! این تصمیم منه و ازتون می خوام که بهم کمک کنین!
– اما اترین..!
– ارمین اروم باش...
امیری کمی نگام کرد و گفت : باشه .
چشمام چهارتاشد. جدی؟
- ..باشه .. ما بهت کمک می کنیم.
– واقعا؟
- البته... دوست دارم که بیشتر بهت نزدیک شم.. ما کمکت میکنیم.
این جدی یه قصدی داره نمیشه که بی دلیل از این کارا بکنه..
امیری– کی بهش اموزش میده؟
اترین- اموزش؟
-اره بدون اموزش که نمیشه بیاد تو گروه من.
– راستش..
امیری– می خوای من بدم؟
نه دیگه واقعا دارم شک میکنم.
– همونطوری که دلارام اموزش دادم.
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
اترین – چند ماه؟
- حداقل شیش.
– باشه قبوله. از کی شروع می کنی؟
- ازفردا.

****
هوران

- اما اخه...
– ببین هوران ، این تصمیم تو ، من همونطوری که بهت قول داده بودم به قولم عمل کردم.. گفتم کمکت میکنم که اتقام بگیری.. حالا اگه با من هستی که هیچی وگرنه بهتره برگردی خونت..
– اما .
– در ضمن اینو هم بدون که زمانی که اموزشت شروع بشه هیچ راه برگشتی نیست و این امر ممکنه خیلی چیزا رو تغییر بده...
نگام کرد .
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
– باشه من امادم.
کف دستاشو بهم زد.
– خوبه!.. پس اماده باش یه یه ساعت دیگه امیری میاد.
و بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
حتی اگرم منو بکشن من این اموزشو می بینم .
اون عوضیا باید تاوانشو پس بدن.
از جام بلند شدم و به دستشویی رفتم.
روز سختی رو پیش رو داشتم.

****

- نود و هشت .. نود و نه و ...تمام!
آخرین حرکت شنامم زدم و از جام بلند شدم.
– دقیقا دو دقیقه ! ..
دستام بردم بالا و پریدم.
– آرهـــــه!
– خیله خوب حالا بریم سر مرحله ی اصلی .. آترین!
امیری به آترین نگاه کرد و آترین سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
حرکت کرد و جلو اومد.
– آماده این؟
گاردمو گرفتم.
زیر لب گفتم : چه جورم!
و با دمیدن امیری به سوتش مبارزه شروع شد.
آترین به سمتم حمله کرد و مشتی به صورتم رونه کرد.
با دست راستم مشتشو گرفتم و با اون یکی دستم سریع به شکمش خوابوندم.
دستشو ول کردم قدمی عقب رفت.
خشمگین نگام کرد .
به سمتش حمله کردم.
لگدی به سمت سرش فرستادم که با جفت دستاش به ساق پام زد و مانع برخوردش شد.
بلافاصله مشتی به شکمم زد.
دردم گرفت.
اومد مشت بعدی رو به سرم بزنه که با دست چپم گرفتمش و بلافاصله با دست راستم دوتا مشت اروم به دندش زدم.
جوری که آسیب نبینه.
قرار نبود که محکم به جاهای حساسی مثل دنده بزنیم.
ولی خوب قانونی نداشتیم منم چون نمی خواستم براش مشکلی پیش بیاد کمی اروم زدم .
بلافاصله بعد از مشت دوم پریدم و با یه حرکت پای چرخشی زدم که به سرش خورد و روی زمین افتاد.
دستمو روی زمین گذاشتم که تعادلمو حفظ کنم.
بلند شدم.
– افرین هوران!
صدای جیغ دلارام بود.
آترین خشمگین نگام کرد.
با پشت دستش گوشه ی لبشو پاک کرد و بلند شد.
می خواست دوباره بهم حمله کنه که دستامو به حالت تسلیم بالا بردم.
ابروشو بالا انداخت و با تعجب نگام کرد.
– قبوله همینجا میگم که بازی تو بردی.. من هیچ وقت نمی تونم ببرمت و اینو قبول دارم... پس بهتره این بازی رو تموم کنیم.
لبخند کوچیکی زد و دستشو دراز کرد.
باهاش دست دادم که یهو دستمو گرفت و و با یه حرکت اونو دور سرم چرخوند و منو از پشت به خودش چسبوند . دستمم طوری قرار داد که بازوم جلوی دهنم بود و مچم پشت گوشم.
توی گوشم گفت : خیلی زرنگی! سروان!
– سرگرد اذیت نکن من که گفتم تسلیم!
– نمیشه ! قبول نمیکنم.
– بابا من غلط کردم ،خوبه؟ غلط کردن برای همین مواقع گذاشتن دیگه!
– بلندتر بگو!
– باشه..
و داد زدم.
– همگی بشنون من غلط کردم که با لگد توی صورت آترین کوبوندم.
– حالا شد.
و دستمو ول کرد.
خواستم برگردم یه دونه محکم بکوبونم یه جاش که یهو امیری گفت : هوران ، آترین بیاین اینجا کارتون دارم.
و رفت روی صندلی روی تراس نشست.
منو آترین از پایین به امیری نگاه کردم و هردو به سمت پله ها رفتیم.
وقتی رسیدیم، دلی و ارمینم اونجا بودند.
کنارشون روی صندلی نشستیم.
امیری شروع کرد.
– خوب همتون خوب میدونین که هوران توی این شیش هفت ماهه خیلی پیشرفت کرده و پلیس خوبی شده برای همینم میخوام که ..
– خوب همتون خوب میدونین که هوران توی این شیش هفت ماهه خیلی پیشرفت کرده و پلیس خوبی شده برای همینم میخوام که بهتون بگم در وافع بهت بگم که فکر می کنم برای ماموریت نیویورک اماده باشی سروان!
یه دفعه جیغی کشیدم وگفتم : جـــــدی؟
اترین سرفه ای کرد.
صدامو صاف کردم و با لحن رسمی تری گفتم : بله، من آمادم!
– خوبه!
از جاش بلند شد.
– قردا همران سرگرد بیاین . باید یه چیزایی رو براتون توضیح بدم.
از جامون بلند شدیم.
پامو بهم کوبیدم و گفتم : بله قربان!
– فعلا خدافظ.
همه خدافظی کردند و ارمین برای بدرقه ی سرهنگ رفت.
به محض اینکه امیری رفت.
یه جیغی کشیدم و دو متر پریدم بالا.
بلافاصله بدون اینکه متوجه باشم و کمی فکر کنم پریدم بغل آترین و می خندیدم.
یهو فهمیدم چه غلطی کردم.
سریع ازش جدا شدم.
آترین داشت با بهت نگام می کرد.
– ببخشید آتـر..ین. یه لحظه کنترلمو از دست دادم.
و یهو دلارام از پشت بغلم کرد.
– تبریک میگم!
برگشتم و جیغ زدم اونم باهام جیغ زدم و محکم همو بغل کردیم.
– هوهو..هوهو .. حالا دست دست!
بدون هیچ آهنگی شروع کردیم به تکون دادن سینمون.
من میرفتم جلو اون می رفت عقب.
بعد اون میومد جلو من می رفتم عقب.
–چتونه شما دوتا!..باز جو گیر شدین !
برگشتن سمت آرمین.
دستامو باز کردم.
–آرمیـــــن!
–هـــوران!
میدویدم سمتش ولی خیلی اسلوموشن.
اونم همینطور.
صدامو کلفت کردم.
– آآآآآآ..رررر.مـــــ...یـــــ ـــ..ن!
– هــــــــ...وووو...رااا..ن!
و پریدم بغلش.
اونم منو بغل کردم.
زیر گوشم گفت : تبریک میگم خواهری!
–ممنونم!
تو این شیش ماهه با دلی و ارمین خیلی صمیمی شده بودم. جوری که ارمین مثل داداشم بود و دلی مثل زن داداش.
با آترینم صمیمی بودم ولی اون خیلی اروم بود و زیاد شیطون نبود برای همینم با اون کمتر صمیمی بودم و لی دلی و آرمین تا دلتون بخواد!
دلارام: باید جشن بگیریم.
ارمین : عمرا!
دلارام : چرا؟
سه تاییمون به آترین نگاه کردیم..
–چیه چرا اینجوری نگام میکنین؟
رفتم جلو و چشمای ابیمو به چشماش دوختم وگفتم : میشه لطفا؟..
خواست چیزی بگه که گفتم : میدونم بعد از مرگ خانوادت دیگه جشنی رو اینجا برپا نکردی..ولی لطفا!
دودل نگام کرد.
منم تیر آخر زدم.
با صدای بچه گونه ای گفتم :یه جشن کوشولوی کوشولو...لفطــــــا!
یکم نگام کرد.
نیمچه لبخندی زد و گفت : فقط زودتمومش کنین.
– هورااااا!
ارمین : مگه تو نمیای؟
- نه. میدونی که نمیتونم ...
– باشه باشه.. فهمیدم...دلی؟
- جوووونم!
من : واه واه واه! شوهر ندیده ی بدبخت!
ارمین با صدای زنونه ای با حالت بامزه ای گفت : بترکه چشم هرچی ترشیده ی حسوده!
–اِاِاِاِاِ! داداش!
– زهرمار!
-خودتی!
-کوفت
-خودتی
-بدبخت
– خودتی
– بیشعور
– خودتی
– گل
– خودتی! ..
ارمین خندید.
پامو به زمین کوبیدم و صدای گریه دراوردم.
– بیشعور.
دلی و ارمین بهم می خندیدن یهو اترین گفت : اِاِاِ! بسه دیگه خجالت نمیکشین؟ دو نفر به یه نفر!یکم احترام بزارین! لبموجمع کردم و چشمامو بستم
تو همون حال یه لبخند زدم که یعنی بسوزین!
ارمین: بابا کجای کاری! احترامو که خودم شوهر دادم.
همینطور که حرف میزد رفتم کنار اترین روی صندلی فلزی نشستم.
اترین : پس ببین چه عتیقه ای بوده که تو شوهرش دادی!
– عتیقه نبوده یه پارچه جواهر بوده!
اترین تقه ای به میز زد و گفت : ماشاالله زبون داری قدر کمربندت!
– به آبجیم رفتم!
– اِاِاِ! ارمین..
اترین : اینو باهات موافقم!
و یهو جفتشون خندیدن.
- اه! اصلا حالا که اینجوری جشن بی جشن!
– خوب نیا منو ودلی جشن میگیریم.
دلی نامردی نکرد و گفت : شرمندتم . اگه هوران نباشه منم نیستم!
–ایول دلی!
–چاکرریم!
– ما بیشتر!
–خانومی!
– قربونت!
– اصلا هوری من میگم بیا دوتایی بریم بیرون صفا سیتی این دوتارم وللش!
– پایم!
از جام بلند شدم.
ارمین : همینه دیگه نو که اومد به بازار کهنه میشه شوهرجان!
منو دلی باهم خندیدم و رفتیم حاضر شیم.
سقف ماشینو پایین دادم.
باد ملایمی توی اون هوای پاییزی بهمون می خورد.
– می گم خیلی بلاییا هوری!
توی ترافیک بزرگراه گیر کرده بودیم.
– چجوری سوئیچو دو دره کردی؟
خندیدم و گفتم : ما اینیم دیگه! پس فکر کردی چرا آترین رو بغلش کردم؟!
با ذوق گفت: من فکر کردم تو کنترلتو ..
خندیدم و گفتم : پس هنوز منو نشناختی!
– بابا ایول! بزن قدش!
دستشو اورد بالا محکم کوبیدم بهش.
من : اه اینا چرا حرکت نمی کنن!
– میگم هوری، اگه اترین بفهمه که می فهمه میدونی داغ میکنه!
– اون که رو شاخشه!
– پس..
– بابا دلی بیخیل! فعلا الانو حال کن!
یهو لاین بغل حرکت کرد .
بعد یه پرایدی که صدای ضبطش بلند بود اومدن کنارمون.
من که بهشون نگام نکردن.
– از اسمون داره میاد یه دسته هوری .. همشون کاکل دختر گوگولی مگولی!
و دوتاشون باهم خندیدن.
محلشون نزاشتیم .
یکم رفتیم جلو. اونام اومدن.
– عزیزم به سلامتی!
نگاش کردم.
دستش بطری شراب بود.
به دلارام نگاه کردم و نیشخندی زدم.
اونم سرشو تکون داد.
به محض اینکه ماشینای جلومون حرکت کردن ، با یه حرکت سریع پیچیدم جلوشون.
یه بوقی برامون زد.
– هوووی! چی کار میکنی!
زیر لبم گفتم : الان بهت نشون میدم!
اسلحمو از داشبورد برداشتم.
دلارام : من به مرکز می گم بعد میام.
– بجنب.
از ماشین پیاده شدم.
راننده همینجور منو مات نگاه میکرد.
– آهای خوشگله بازیت گرفته؟یا می خوای بیای تو ماشین ما؟
جلوی پنجرش وایستادم و اسلحرو به صورتش گرفتم.
چشماش از تعجب گرد شد.
– پیاده شو!
– مـ..من ..
یه شلیک هوایی کردم.
یه قدم عقب رفتم و گفتم : گفتم پیاده شو.
دلارامم اومد و به سمت کمک راننده رفت.
– مگه نشنیدین چی گفت؟ پیاده شین!
جفتشون با ترس و لرز از ماشین پیاده شدن.
– برگرد و دستاتو بزار روی ماشین. با دوتاتونم.یاالله!
برگشتن.
اسلحرو گذاشتم توی جیب مانتوم و از اون یکی جیبم دستبند دراوردم.
و به دستش زدم.
– سروان به خدا ما کاری نکردیم.
– کاری نکردین؟ .. می دونی مست کردن هنگام رانندگی چه جرم بزرگی؟.. مخصوصا اگه شراب باشه.
– بابا مگه چی میشه؟ این همه ادم توی این مملکت دارن می خورن.
– این همه ادم پشت ماشین نمی شنین اونم مجردی!
– میشنن میشنن به خدا میشینن!
– قسم نخور! حساب اونارم می رسیم. تو فعلا نگران خودت باش.
– بابا تورو خدا بزارین ما..
– وای! یه دقیقه در اون تالار اندیشه رو ببند.
صدای آژیر ماشین پلیس اومد. به دلارام نگاه کردم . اونم مثل من استرس داشت. داشتن هر لجظه نزدیکتر می شدند ..
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
– اووف! هوری ! یه لحظه گفتم بدبخت شدیم!
– وا!چرا؟
- همین که به حجابمون به عنوان به الگو گیر ندادن کلیه!
– پس بگو چرا هی استرس داشتی!.. اولا که ما توی مرخصی بودیم .. دوما که ما که حجابمون بد نیست. مانتوهامون که تا زانومون، تنگم که نیست، رنگشم که مشکیه ،در ضمن موهامونم که اونجوری بیرون نریخیتیم، ارایشمونم که کمه. برای چی باید گیر بدن؟ در ضمن ما پلیسیم.
– با همهی اینایی که گفته به جز آخریش موافقم.
– چرا؟
- شاید من باشم ولی تورونمیدونم.
یه دونه زدم به بازوشو گفتم : بیشعور حالا چون درجت از من بالاتره دلیل نمیشه که پز بدی!
زیر لب گفت: هم درجم و هم شعورم!
–عوضی!
خندید و گفت : حالا اون سقف کوفتی رو بده بالا تا آسفالتمون نکردن.
– ای به چـــــشم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۲ ، ۱۳:۵۲
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ