گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

30 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان عاشقانه» ثبت شده است

قسمت سوم رمان عشق ارباب

همانطور که با دلخوری نگاهم را به پفک دوخته بودم سرم را تکون دادم

-آره
نرگس جون که عقب نشسته بود به خنده افتاد ...من و آناهیتا با تعجب به طرفش برگشتیم که گفت
نرگس جون:نمیری دختر همچین نگاهتو به این پفک دوختی انگار چیز با ارزشی رو ازت گرفتن
خنده ای کردم و راست نشستم که آناهیتا دانه ای پفک را در دهانش گذاشت
آناهیتا:پس چرا حرکت نمی کنی
صورتم را در هم جمع کردم و پفک را از او گرفتم و گفتم
-اه حالمو بد کردی
اخمی کرد خواست چیزی بگوید که دستم را بر روی دهانش گذاشتم
-و اینکه آخه خواهر من من تا همینجاشم که اومدم به برکت این تابلو ها بوده بقیه اش رو که نمی دونم کجاست و کجا برم
آناهیتا سرش را تکان داد که دستی از عقب جلو آمد و پفک را از دستم گرفت ... از آینه نگاهی به نرگس جون کردم و گفتم
-نرگسی شما هم بله
نرگس جون:دختر خوب نیست واست توی این سن چاق بشی
آناهیتا به خنده افتاد و به طرف نرگس جون برگشت
آناهیتا:همچین می گین انگار خودتون چند سالتونه
نرگس جون دستی به شالش کشید و رو به او گفت
نرگس جون:ای ای دخترم سی دو سال هم شد سن... آخه اگه مثل شما بیست پنجی ... بیست چهاری بودم حالا می شد گفت چیزی
آناهتیا با خنده کرد و رو به من چشمکی زد و گفت
آناهیتا:می بینی منظورش اینه که باید قدر خودمونو بدونیم
خنده ای کردم خواستم چیزی بگویم که چشمم را به دودی که از یکی از خانه ها بیرون می آمد دوختم و گفتم
-ببینم امروز چهار شنبه سوریه احیانن
هردو با هم یکصدا گفتن:نه!
با لبخندی نگاهشان کردم و گفتم
-پس این دودی که از این خونه می آد بیرون چیه
آناهیتا نگاهم را دنبال کرد و گفت
آناهیتا:چیزی نیست حتما" دارن نونی چیزی درست می کنن
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم و با شادی گفتم
-ای جونم یعنی نون تنوریا
آناهیتا با لبخندی سرش را تکان داد که نرگس جون همانطور که پفک می خورد گفت
نرگس جون:آره همون نون های گرمی که از این پنیر بسته ای ها هست بزنی روش نعنا سبزی بذاری لاش با یک چای شیرین و هندونه بزنی بخوری آخ چه حالی بده
با خنده نگاهمان را به او دوختیم ... اشتهایم را بد تحریک کرده بود و صدایش در آورده بود
-نرگسی می خوای خودم بخورمت دیگه
نرگس جون خنده ای کرد و نگاهش را به رو به رو دوخت و با رنگی پریده رو به من و گفت
نرگس جون:این ...این آتیش نیست
با تعجب نگاهش را دنیال کردم و با دیدن آتیشی که از همان خانه بیرون می آمد از ماشین پیاده شدم ...صدای هم همه ی مردم و جیغ زدن های شخصی به گوش می رسید ... با پیاده شدن من آن دو نیز پیاده شدن
آناهیتا:ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه
قدمی به جلو برداشتم که نرگس جون جیغی کشید
نرگس جون :ستـــــاره کجا می ری
بی توجه به نرگس جون ... به طرف مردمی که جمع شده بودم یا با عجله خودشان را به مکان حادثه می رساندن رساندم ... نگاهم را به شعله های آتش که از خانه بیرون می آمد دوختم و زیر لبم گفتم
-چرا کسی آتیش رو خاموش نمی که
با صدای داد پسری به طرفش برگشتم که چند نفر دستش را گرفته بودن
پسر:بـــــذار برم.... خواهرم ... خواهرم هنوز اون توه
با چشمان گرد شده به او نگاه کردم و نگاهم را بار دیگر به خانه دوختم... یعنی کسی توی این آتیش زنده مونده ... نگاهی به مردم کردم که هیچکدام برایخاموش کردن آتش سعی نمی کردن ... باز هم داد پسر نگاهم را خیره به او کرد
پسر:آقــــــاجون .... بذار کمکش کنن ... اون هنوز زنده است
مرد که با خونسردی تکیه اش را به دیوار داده بود پوزخندی زد و با لذت به آتش نگاه کرد و گفت
مرد:بذار بمیره یک نون خور کم تر
پسر:آقاجون بی انصاف نباش .... ولم کنین ناجونمردا ولم کنین
با صدای فریاد دختری که برادرش را صدا می زد...با عصبانیت دستانم را مشت کردم ... و به مردم که بی خیال ایستاده بودن نگاه کردم ....پسر با گریه رو به دوستش که بازویش را گرفته بود کرد و با ناله گفت
پسر:احمد اون توه بذار برم بیارمش
باز هم صدای دختر که دادشش را صدا می زد خشمم را بیشتر کرد
دختر:فـــــرهــــاد ... داداش
پسر به زانو نشست و همانطور که به خانه نگاه می کرد نالید
پسر:نامردا کمکش کنین
با اخمی نگاهی به جمع کردم که آنها را نیز خونسرد نظاره گر دیدم ... قدمی برداشتم که بازویم کشیده شد
آناهیتا:بیا بریم
بازویم را از دستش خارج کردم و با اخمی گفتم
-چرا کسی کمک نمی کنه
آناهیتا با پوزخندی نگاهی به آن همه مردم که جمع شده بودن کرد گفت
آناهیتا:دختر برای اینها ارزش نداره چه زنده بمونه برای اینها همون مرده حساب می شه
با اخمی نگاهشان کردم که با یک خیز پسر از دست آنها فرار کرد و خودش را در خانه انداخت ... با وارد شدن پسر در خانه ... هم همه ی مردم زیاد شد و هر کس چیزی می گفت ... با فریادی رو به آنها کردم
-برید آب بیارید
همه با تعجب و بعد با اخم نگاهم کردن که باز رو به آنها گفتم
-گفتم گمشین برین آب بیارین این آتیشو خاموش کنین
همان مرد که پسر آقا جون صدایش می زد گفت
مرد:خانوم معلم شما دخالت نکنین بهتره
حالا صدای داد هر دوی آنها را از داخل می شنیدم با خشمی به طرف مرد برگشتم و گفتم
-مردیکه اونایی که توی اون خونه دارن می سوزن بچه هاتن
شانه اش را بی تفاوت بالا انداخت و خندید
مرد:بذار بمیرن دختر که واسم نون نمی شه پسرم بزار بمیره تا دوباره برای کمک این گیس بریده نره
تفی جلوی پایش انداختم که با خشم نگاهم کرد
-حیف اسم پدر که به توی حیون بگن
قدمی نزدیک شد خواست حرفی بزند که نرگس جون دستم را گرفت ... دستم را از دستش خارج کردم و رو به آن مردمی که فیلم سینمایی می دیدن کردم و با دادی گفتم
-یعنی همینقدر بود مردونگیتون
رو به دوست پسر که با نگرانی به خانه نگاه می کرد کردم و گفتم
-به تو هم می گن دوست
یکی از مردها جلو آمد و رو به من و گفت
-خانوم خودش آتیش روشن کرده ما هم نمی تونیم خاموش کنیم
اخمی کردم:چرا؟
پدر پسر پوزخندی زد و گفت
-چون نمی خوام آتیش خاموش بشه
نگاهی به دوست پسر کردم که پسر سرش را زیر انداخت .... باز جیغ و داد آن دو که در آن خانه می سوختن بالا رفت حالا زن ها هم به ما اضافه شده بودن ... با نگرانی به خانه نگاه کردم که نگاهم به کت همان پسر افتاد ... معلوم بود از پوست بره استفاده کرده... با عجله به او نزدیک شدم ... باید یک کاری می کردم ...
-کتت رو دربیار
با تعجب نگاهم کرد که اخمی کردم
-باید کمکشون کن ... کتت رو در بیار
پسر با تعجب کتش را در آورد ... که اخمی کردم و کت را از دستش گرفتم و رو به او گفتم
-فکر می کنی حالا همین دوستی که برای خواهرش توی آتیش پریده برای تو هم می پره؟

پسر شرمنده سرش را به طرف خانه دوخت و گفت
-فرهاد خیلی مردتر از این حرفاست
به طرف آتیش به راه افتادم که صدای جیغ آناهیتا و نرگس جون بلند شد
آناهیتا:چکار می کنی دیونه ؟
نرگس جون:کجا می ری؟
نگاهم را به آن دو دوختم که با نگرانی نگاهم می کردن و با عصبانیت غریدم
-وقتی این مردم هنامرد و بی وجدان نمی تونن کاری کنن نمی تونم دست به سینه به ایستم و بذارم دو نفر این تو کباب بشن
نگاهم را به مردم دوختم که با غضب نگاهم می کردن ... قدمی به طرف خانه برداشتم که همان پسر جلو آمد ... رو به او کردم و گفتم
-گمشو برو کمک بیار ... یکی باید این آتیش کوفتی رو خاموش کنه
سنگینی نگاه همه را روی خودم احساس می کردم ... بی توجه به آن نگاها و داد و فریاد آناهیتا و نرگس جون وارد خانه شدم .... همه جای خانه را شعله های آتیش در بر گرفته بود .... با شنیدن صدای سرفه ای به آن طرف رفتم که از بالا ی سرم تیکه چوبی که در حالا آتیش گرفتن بود جلویم افتاد ... با ترس یک قدم به عقب رفتم که باز صدای سرفه شنیده شد ... با عزمی جمع به طرف صدا رفتم که پسر را که خواهرش را در آغوش گرفته بود دیدم ... با عجله خودم را به آن دو رساندم و کت را بر روی شانه ی دختر انداختم که هر دوی آنها با سرفه های پی در پی به طرفم بر گشتن ... شال گردنم را از دور گردنم خارج کردم و به دختر که سرفه هایش خش دار و زیاد شده بود دادم و گفتم
-بیا بگیرش جلو دهنت
دختر با ترس خودش را به برادرش چسپاند که نگاهم را به پسر دوختم
-بهش بده باید زودتر از اینجا بریم بیرون
با منفجر شدن چیزی از کنارم ... جیغ من و دختر بالا رفت که پسر دستم را گرفت و با چشمان وحشت شده اش رو به من گفت
پسر:اول... اول... خواهرم رو ببرین بیرون ...
-همه با هم می ریم
پسر سرش را چند بار تکان داد و همانطور که سرفه میکرد ... شال گردنم را به دهان خواهرش نزدیک کرد و با ناراحتی نگاهم کرد و گفت
پسر:تورو خدا خواهرم سالم بیرون برسه خیالم راحت تره
با ناراحتی نگاهش کردم و با یک لبخندی که برای دلش بود سرم را تکان دادم و دست خواهرش را گرفتم ... که خواهرش با ترس دستم را پس زد و با گریه در آغوش برادرش فرو رفت ...فرهاد همانطور که سرفه می کرد خواهرش را به خود فشرد
فرهاد:مهتابم برو بیرون من هم می آم
با شنیدن نام مهتاب دستانم شل شد ... و غمگین تر از قبل نگاهم را به آن دو دوختم که همان دختر گفت
-باهم می ریم داداش
شعله های آتیش بالا تر می رفت و نگرانی ام بابت آن دو بیشتر می شد ... صدای داد و فریاد را از بیرون می شنیدم ولی بی توجه به آنها دست هر دوی آنها را گرفتم و گفتم
-اینجا وقتش نیست ... چند دقیقه دیگه ممکنه این خونه رو سرمون خراب بشه
هر دو نگاهشان را به اطراف چرخواند و با تصدیق حرفم از جایشان بلند شدن .... نگاهی به پسر کردم که لنگان لنگان راه می رفت و گفتم
-پات چی شده
فرهاد:یکی از تیکه چوب ها افتاد روی پام
دود سیاه تمام خانه را گرفته بود و من را نیز به سرفه انداخته بود ... زیر بغل فرهاد را گرفتم که قدم هایش با ما هم قدم شود و مهتاب را به جلو راهنمایی کردم
-برو عزیزم ... مواظب هم باش
سرش را تکان داد که یکی از پنجره ها به دلیلی بخاری که در خانه ی بسته پیچیده بود ترکید ... به موقعه مهتاب را به خود چسپاندم و او را که از ترس خودش را به من چسپاند تکان دادم که گریه را سر داد ... خنده ی زورکی کردم و گفتم
-اینطور مواظب بودی مهتاب کوچلو
با لحن آرامم سرش را بالا گرفت و نگاهی به برادرش که از درد اخمهایش در هم رفته بود کرد
مهتاب:فرهاد
فرهاد لبخندی به او زد که مهتاب را به جلو هل دادم ... نگاهم را به فرهاد انداختم که همانطور که سرفه می کرد ... چشمانش خمار تر می شد ... با رسیدن به در خانه مهتاب را به بیرون هل دادم که وقت خارج شدن من و فرهاد چوپ بزرگی از آتیش بین ما افتاد و راه رفتن را برای ما صد کرد ... فریاد مهتاب که برادرش را صدا می زد بین سرفه های خشک فرهاد گم شد و فرهاد بی حال کنار پایم افتاد
مهتاب:فــــــرهــــاد ... داداش ...
به طرف فرهاد خم شدم و نگاهش کردم ... نفس هایش کند شده بود ... دود سیاه همه جای خانه را گرفته بود ... و راه نفس کشیدن را سخت کرده بود ... به اطرافم نگاه کردم چیزی جز آتش دور برم به چشم نمی خورد نه راهی برای بیرون رفتن نه حتی چیز دیگری
آناهیتا:خــــواهرم اون تو مونده یکی کمک کنه
با شنیدن صدای بغض دارش ... بلند شدم و داد زدم
-آناهیتا!
آناهیتا با شنیدن صدایم سکوت کرد و با صدای بلند گریه اش قلب غمگینم را غمگین تر کرد ... به طرف فرهاد برگشتم که تکان نمی خورد .... سرم را بر روی سینه اش گذاشتم ... ضربان قلبش خیلی کند شده بود بلند شدم و فریاد زدم
-یـــــکی یه راهی باز کنه
با این حرفم باران شروع به باریدن کرد و صد آتیشی که جلویم بود با کمک دوست فرهاد احمد شکسته شد .... با خوشحالی به طرف فرهاد برگشتم ... که با دیدن جسم بی جانش به طرف احمد بر گشتم و غریدم
-بجنب بیاریمش بیرون
هر دو به طرف فرهاد رفتیم و او را از روی زمین بلند کردیم و او را خارج کردیم .... نگاهم را برای دیدن مهتاب چرخواند که بعد از دیدن او در آغوش آناهیتا خیالم راحت شد ... با غضبی به مردمی که در بهت بودن نگاه کردم همانطور که با تأسف سرم را برایشان تکان می دادم به طرف فرهاد برگشتم ... نرگس جون بالا سرم آمد و با ناراحتی و اشک نگاهم کرد که گفتم
-نرگسی حالا وقتش نیست
گلویم از دودی که خورده بودم می سوخت ... خم شدم روی فرهاد و چند بار به صورتش زدم ... اما باز تکانی نخورد ... دکمه های لباسش را باز کردم که داد پدرش به هوا رفت
پدر فرهاد:چکار می کنی خانم
با غضب نگاهش کردم که نگاهم به نگاه پر تعجب مردم افتاد ... بی توجه به آنها کارم را ادامه دادم و شروع به ماساژ دادن قفسه سینه اش کردم که پدر فرهاد دستم راگرفت
پدرفرهاد:دست کثیفت رو از رو پسرم بردار
با خشمی به عقب راندمش و با صدای بلندی رو به او و گفتم
-خـــــفه شو و گمشو کنار
با مشت محکم به سینه فرهاد زدم
-فرهاد ... فرهاد
اما تکانی نخورد بار دیگر کارم را تکرار کردم ... نم نم باران باعث شده بود تمام لباسهایم به تنم بچسپد ... احمد با گریه نگاهی به من کرد و سرش را با ناراحتی تکان داد که اخمی کردم و محکم تر به سینه فرهاد زدم
-بــــــلند شو پسر ... توی دار دنیا خواهرت فقط تورو داره
فشاری به قفسه سینه اش وارد کردم که مهتاب بالای سر فرهاد نشست و با حالت شوکی او را نگاه کرد... این حالت را می شناختم حالت خودم بود وقتی مهتاب دست بی جانش از بین دستانم شل شده بود .... با عصبانیت به طرف آناهیتا برگشتم
-بیا اینو بلند کن
به جای آناهیتا پدر فرهاد جلو اومد که با عصبانیت رو به او کردم و گفتم
-دستت به این دختر بخوره دستت رو می شکونم
پدر فرهاد با اخمی نگاهی به من و به دخترش کرد ... نگاهی به فرهاد کردم و به طرفش خم شدم ... دهانش را باز کردم و دهان خود را بر روی دهانش گذاشتم و به او نفس مصنوعی دادم باز هم... با صدای فریاد پدر فرهاد دست از کارم بر نداشتم
پدر فرهاد:خــــــانوم مــــعلم
صدای استغفرا... و لا ال.... مردم را نشنیده گرفتم و بار دیگر کارم را تکرار کردم و قفسه سینه اش را ماساژ دادم
-پسر مگه تو چقدر دود خوردی
دیدگاهم تار می شد و خودم بابت دودی که در گلویم بود ... و غذایی که نخورده بودم ... ضعف داشتم ... بار دیگر کار قبل را تکرار کردم و با تنفس مصنوعی محکمتر از قبل به سینه اش زدم ..و فریاد زدم
-نفس بکش لعنتی
فرهاد ...با سرفه نفسش را بیرون داد و با دادش که خواهرش را صدا می زد لبخندی را بر روی لبانم نشاند
فرهاد:مـــــهتاب
مهتاب با دیدن چشمان باز برادرش گریه سر داد و خودش را در آغوش او انداخت که بی حال کنار فرهاد افتادم ... صداها گنگ به گوشم می رسید ... با صدای شیهه ی اسب ... چشمانم را بستم و بی توجه به داد و فریاد اطراف به خواب عمیقی فرو رفتم


توی ماشینی نشسته بودم ... ماشین ناآشنایی که بوی سیگار در آن پیچیده بود ... همان موقعه در راننده باز شد و شخصی ملفی را به طرفم پرت کرد و خودش با عجله در آن نشست ... با تعجب به طرف ملف خم شدم و آن را بین دستانم گرفتم .. دیدگاهم تار بود و درست نمی توانستم روی ملف را بخوانم ... دستی به چشمام کشیدم و به طرف شخص برگشتم ... با دیدن شخصی که روبه روی ام بود به لحظه ای شوکه شدم ... و نگاهم را به گوشه لبش دوختم که از آن خون می آمد ... غمگین نگاهش کردم و گفتم
-مهتاب
مهتاب بی توجه به من با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و از آینه ماشین نگاهش را به پشت سرش دوخت ... با دیدن پشت سرش رنگش پرید و محکم بر روی فرمان ماشین زد
مهتاب: لعنتی
بار دیگر نگاهش را از آینه به عقب دوخت که نگاهش را دنبال کردم و به عقب نگاه کردم که ماشینی در حال تعقیبمان بود ... با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم
-اینا ک....
هنوز حرفم تموم نشده بود که تنه ای به ماشین زده شد ... به خاطر لغزندگی خیابون و بارش بارون ... کنترول ماشین از دست خارج شد ... با ترس به مهتاب نگاه کردم ... که سرش بر روی فرمان بود ... و ماشین به دور خودش می چرخید ... دستم را به طرفش دراز کردم ...که دستم از بین او رد شد ... با چشمان گرد شده نگاهش کردم که از پنجره اش کامیونی که به طرفمان می آمد مرا از خواب پراند ... دستی به پیشانی ام کشیدم که خیس عرق بود و نگاهی به دستم که سرم به آن وصل شده بود کردم ... نگاهم را به اطراف دوختم ... مکان برایم نا آشنا بود ... نگاه دیگری به سرم کردم و با خودم گفتم "نکنه توی بیمارستانم " دوباره نگاهم را به اطراف دوختم با دیدن اتاق لیمویی و وسایل سبز یشمی لبخندی زدم و گفتم
-روستا هم بیمارستان مجهز و خوشگل داره ما نمی دونستیم
نرگس جون:این چرت و پرتا چیه می گی
با شنیدن صدای نرگس جون از جام پریدم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم و رو به اون و گفتم
-ترسوندیم
لبخند مهربانی زد و از روی مبل بلند شد و همانطور که با لبخند به من نزدیک می شد کنارم نشست و مهربانانه و دلسوزانه نگاهم کرد ... با لبخندی جواب لبخندش رو دادم که با سیلی که به صورتم زد ... با چشمان گرد شده نگاهش کردم
نرگس جون:آخیش حالا راحت شدم
با تعجب دستم را بر روی گونه ام گذاشتم و مظلومانه نگاهش کردم که گفت
نرگس جون:اینطور نگام نکنا
اخمی کرد و به پیشانیم زد و گفت
نرگس جون:این سوپرمن بازیت مال چی بود
سرم رو به زیر انداختم و آروم گفتم
-سوپر وومن نرگسی
با پس گردنی که به سرم زد... با خنده سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم
-ای بابا نرگسی ول کن تورو خدا
با ناراحتی نگاهم کرد و من را در آغوش گرفت با لبخندی اون رو به خودم فشردم و نگاهم را به نقطه ای خیره کردم که کنار گوشم گفت
نرگس جون:دیگه طاقت از دست دادن تورو نداشتم ستاره ... وقتی توی آتیش پریدی روح از تنم جدا شد ... دیگه با من این کارو نکن
اون رو بیشتر به خودم فشردم و با یاد آوری خوابم و لب خونی مهتاب ... سرم را در سینه اش فرو بردم ... و بغضم را خفه کردم و گفتم
-نتونستم یک مهتاب رو نجات بدم ...بابت این خوشحالم که مهتاب دیگه رو نجات دادم
او را از خود فاصله دادم و گونه اش را بوسیدم و اشکش را پاک کردم و گفتم
-فرهاد و مهتاب کجان
آناهیتا:یک وقت نگی آناهیتا کجاست
با خنده به پشت سر نرگس جون نگاه کردم و او را که به چهارچوب در تکیه داده بود و ما را نگاه می کردم گفتم
-تو که جای خود داری جیگر
آناهیتا با اخمی سرش را تکان داد و گفت
آناهیتا:آره آره خر شدم
-وااا آناهیتا فهمیدی
آناهیتا با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:چیو ؟
-همینی که حالا گفتی
آناهیتا:اونوقت من چی چی گفتم
-اینکه خری
آناهیتا با عصبانیت نگاهم کرد و با جیغی کفشش رو از پایش بیرون آورد که صورتم را بر گردوندم و کفش به لیوان پر آب روی میز خورد و به زمین افتاد و شکست .... خواستم چیزی بگم که نرگس جون دستش رو بر روی دهانم گذاشت و با اخمی رو به آناهیتا و گفت
نرگس جون:تو که اینو می شناسی چرا اینقدر حرف می زنی
آناهیتا لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت
-دستت درد نکنه نرگس جون داشتیم
دست نرگس جون رو کنار زدم و خندیدم که نرگس جون نیشکونی از پام گرفت ... میان خنده اخمی کردم و گفتم
-ای بابا چرا اینقدر می لپونی منو
نرگس جون و آناهیتا خنده ای کردن که اشاره ای به سرم دستم کردم
-کی بنده مرخص می شم
آناهیتا با خنده نزدیک شد و گفت
آناهیتا:مگه بیمارستانی که مرخص بشی
با تعجب نگاهش کردم که یکی به سرم زد و گفت
آناهیتا:آخه دیونه تو این تخت کمد این کتابخونه رو نمی بینی
همونطور که سرم را ماساژ می دادم گفتم
-خوب من فکر کردم که روستا یک بیمارستان مجهز داره به من چه
هر دو با صدای بلند خندیدن که لبخندی زدم و گفتم
-خوب این سرم کی وصل کرده برو بهش بگو که بیاد درش بیاره
آناهیتا دستی به موهای خوشحالتش که از شالش بیرون زده بود کشید و گفت
آناهیتا:ارباب سرم بهت وصل کرده
با تعجب نگاهشان کردم که نرگس جون نگاهم کرد
-ارباب!
نرگس جون:انگار همون موقع دوست فرهاد احمد رو فرستاده بودی دنبال کمک سر راهش ارباب رو می بینی و تمام جریان رو براش توضیح می ده ... ارباب هم با دونستن اینکه تو توی آتیش پریدی می ره که از ده های کنار کمک بیاره که آخرین لحظه که تو از حال رفتی می رسه
-خـــــوب
آناهیتا : خوبو کوفت
با اخمی نگاهش می کنم که خنده ای می کنه و کنارم می شینه
آناهیتا:ولی جـــــون ستاره عجب جذبه ای داشت هــــا پدر فرهاد تا ارباب رو دید جیم زد ... این ارباب هم اومد یک نعره ای کشید که این اهالی روستا بدبختا فکر کنم خیس کردن خودشونو
مشتی به بازوش زدم و گفتم
-مودب باش هــــا
آناهیتا اخمی کرد:کی به کی می گه مودب باش
با لبخند دندون نمایی نگاهش کردم که با خنده گفت
آناهیتا:ببند اون نیشو.. مسواک گرون شده ... خوب دیگه بعدش که ارباب بلند کرد تورو آورد خونه
-پس فرهاد با مهتاب چی شدن
نرگس جون:ارباب فرستادشون بیمارستان خارج روستا
لبخندی زدم و همونطور که خودمو خم می کردم تا سرم رو از دستم خارج کنم گفتم
-پس این ارباب رو زیادی به زحمت انداختیم دیشب
آناهیتا که می خندید گفت
آناهیتا:با اسبش اومده بود پیاده رویی
همانطور که سرم رو از دستم خارج می کردم گفتم
-من زحمتهای دیگه ای هم دارم برای این ارباب
نرگس جون:تو اونطور که فکر می کنی ارباب بد نیست
با اخمی نگاهش کردم که ادامه داد
نرگس جون:اینطور نگام نکن ... ارباب کوچیک بود که خواست به مهتاب تجاوز کنه نه این یکی
-شما می خواین چی بگین
آناهیتا:نرگس جون می خواد اینو بگه که این اربابی که مهتاب باهاش ازدواج کرده فقط برای آبروی مهتاب و خانواده اش حاضر شده مهتاب رو بگیره که دیگه هیچ احد والناسی به مهتاب تهمت نزنه
با تعجب از جام بلند شدم
-یعنی می خواین بگین که این به مهتاب کمک کرده
نرگس جون و آناهیتا سرشان را به مثبت تکان دادن که به فکر فرو رفتم ... چطور ممکن بود یکی بخواد به خواهرم تجاوز بکنه و دیگری ازدواج ... دستی به موهام کشیدم که جلوی صورتم ریخته بود و پشت گوشم بردم و با خودم گفت"از یک راه دیگه برای انتقام استفاده می کنم ... ولی باید ازشون انتقام خون خواهر پاکم رو بگیرم "
-پس این ارباب کوچیکه اونوقت کدوم گوریه
نرگس جون:نمی دونیم
نگاهی به اناهیتا کردم و گفتم
-پس تو چرا اینقدر ازش متنفری
آناهیتا اخمی کرد و دست به سینه نشست و گفت
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۲۵

قسمت سوم رمان دیدبان ذهن


(پوپک) صبح با اشتیاق از خواب پا شدم . بدون سر و صدا آماده شدم و از اتاق رفتم بیرون . میز آماده بود وبابا مشغول بود . صبح بخیری گفتمو منم مشغول خوردن شدم ، چند تا لقمه بیشتر نتونستم بخورم .بلند شدم که برم ولی بابا گفت:
-بشین پوپک با هم میریم از این به بعد تو رو هم میرسونه
همچین ذوق مرگ شدم که نگو .یه ماچ صدا دار از لپش گرفتم و یه لبخند دندون نما زدم
-مرسی بابایی خیلی گلی!!!!
بابا-تو همین یه دقیقه تشخیص دادی؟
-اِ بابا اذیت نکن...
بعد صبحانه بابا منو رسوند و رفت. دلم شور میزد . بدون اینکه به ساختمون نگاه کنم داخل رفتم ظاهرا هیچ چیز عوض نشده بود خودمو به طبقه شیشم رسوندم درو باز کردم و داخل شدم هنوز شرکت خلوت بود ولی خانوم ساجدی پشت میزش نشسته بودو سرش تو یه پرونده بود. رفتم جلو و سلام کردم
-سلام خانوم ساجدی.
-سلام خانوم بهادری
-پوپک صدام کنید راحت تره....
-باشه منم شعله هستم؛ بیا بریم تو اتاقت تا راهنماییت کنم
از رفتارش خوشم میومد با یه ژست خاصی کاراشو انجام میداد .از رو صندلی با وقار بلند شد و منو به سمت بایگانی برد ، یه اتاق خیلی ساده با کلی پرونده بود با توضیحاتی که داد متوجه شدم به زودی کور میشم ، باید همه پرونه ها رو اسکن میکردم و با شرح کامل داخل کامپیوتر میریختم ؛حالم گرفته شده بود ولی خب کار بود دیگه سر کار هم حلوا پخش نمی کنن . ..
کیفمو رو میز گذاشتمو رو صندلی کامپیوتر نشستم یه نفس عمیق کشیدمو شروع کردم ، نمیدونم چقدر گذشت که با صدای یه سرفه به خودم اومد. یکی از همکارام بود از بخش بازبینی سلام دادم
-سلام خانوم خوشبختم ، مثل اینکه از این به بعد با هم زیاد در تماس هستیم بنده راد هستم از باز بینی.
-منم بهادری هستم ممنون
(35ساله بود و چهره آرومی داشت قد متوسط با موهای قهوه ای تیره و صورتی به نسبت معمولی) بعد کمی مکث خوواست به طرف یکی از کشوهای اتاق بره که به حرف اومدم
-ببخشید اگه چیزی نیاز دارید تو این اتاق به خودم بگید فکر کنم بتونم بهتون کمک کنم.
به وضوح مشخص بود جا خورده یه کم منو من کرد و به طرف میزم اومد .
-هوم ....طرح تبلیغاتی شرکت نور رو می خواستم
بلند شدم و به طرف کشو رفتم بعد کمی گشتن پیداش کردم و به دستش دادم.
-لطفا قبل پایان ساعت کاری برش گردونید و سر جام نشستم
بدون مکث سری تکون دادو رفت
-(وا .....این چش بود...؟؟؟!!!)شونه بالا انداختمو به کارم ادامه دادم بعد نیم ساعت ساعت نهار شد. دیشب بی خوابی زده بود به سرم واسه همین خودمو تحویل گرفتمو واسه خودم قیمه درست کردم واسه ناهار . پرفمو باز کردم تا بخورمشون که شعله سر رسید.
-پوپک جان وقت نهار همه تو سالن کنفرانس غذا می خورن شما هم بیا اونجا.
دستگیره رو ول کرد و رفت منم وسایلمو برداشتمو رفتم سمت سالن کنفرانس وارد که شدم تقریبا از نصف بیشتر سالن رو مردا اشغال کرده بودند تعدادمون نسبت به آقایون کمتر بود . سالن مربعی بود و یه میز حلالی شکل هم وسطش بود که تمام کارمندا پشتش نشسته بودن منم به اولین جای خالی که رسیدم نشستم و ظرف غذام رو گذاشتم رو میز.
همه داشتن باهم صحبت میکردن. حس اضافی بودن بهم دست داده بود. چشم چرخوندم راد چند نفر اون ور تر از من نشسته بود وقتی منو دید سری تکون داد و با بغل دستیش مشغول صحبت شد.
با توجه به اینکه بلند بلند صحبت میکردن متوجه شدم دارن در مورد یه موضوع حرف میزنن ولی هر چقدر گوش میدادم کمتر سر در میاوردم جالبش این بود هر کس داشت در مورد شرایط خودش حرف میزد. من که سردر نیاوردم ، یکی از خانوما که فهمیدم اسمش راحله نجفیه داشت از یه چیزی حرف میزد و بقیه خانوما هم با اشتیاق گوش میدادن .... نمی دونم در مورد سایه یا همچین چیزی بود . با چند نفر هم آشنا شدم .سهیلا رحمانی 37 ساله بود ،همیشه لبخند به لب داشت ولی چشماش خیلی سرد بود جوری که با لبخندش تو ذوق میزد. نفر بعد که تو بخش طراحی بود راحله نجفی همونی که در حال سخنرانی واسه بقیه بود 32سالش بود صورت لاغری داشت با گونه های برجسته طوری بود که انگار چشماش گود رفته ، نفر بعدی نیلوفر غفاری بود 28سالش بود تپل بود با پوست سفید و صورت گرد ، واسه هر چیز کوچیکی صدای خندش میرفت به آسمون ، جالب اینجا بود که همشون مجرد بودن. بقیه کارمندایی که باهاشون آشنا شدم مرد بودن کامران محق به ظاهرش میخورد 26 داشته باشه اونم جز طراح ها بود اخمو و خیلی خشک سلام و علیک کرد و به حرفش با بقیه ادامه داد با تموم شدن غذا دیگه بیشتر از این اونجا نموندم و به دفتر کارم رفتم نمیدونم چرا اون فضا خیلی خستم کرده بود خودمو رو صندلی انداختمو سعی کردم خوابو از سرم بپرونم......

*******

(محمد)
روزم مثل هر روز بود شلوغی ذهنم سر جاش بود چون ملت اگر هم خفه خون می گرفتن فکر که می کردن ، هر چند بعد 20 سال دیگه واسم عادت شده بود ، ولی تحمل هر کس هم حدی داره ، امروز با مهندس عبدی قرار داشتم الانم مثلا جلسه هستیم من که میدونم این چی می خواد.
عبدی-همون طور که قبلا هم گفتم بهتره از مواد جدیدی که برای پوست های حساس هستش تو سری جدید تولید استفاده کنیم.(کامرانی رو چیکار کنم اگه قبول نکنه ، پروژه پیش بره میتونم مخ این لندهورو بزنم تا مدیر برنامه ریزی شم.....به خاطر قولی که به کامرانی دادم ....به خاطر خرید سهامش باید قبول کنه ....قبول کن دیگه اه )
-(یه نیشخند زدم و در حالی که دست هامو قلاب می کردم رو میز میزاشتم گفتم:
-مطمئنن شما از این طرح اطلاعات دقیقی دارید و همون طور که جفتمون میدونیم شما به خاطر همچین موضوعی که در حیطه ی تشخیص شما نیست نمی تونید نظر بدید . این به گروه آزمایشی مربوط میشه .
عبدی-(خب الاغ می خوام مخ تو رو بزنم وگرنه عاشق چشم و ابروت نیستم که...) بله میدونم این موضوع به اون گروه هم ابلاغ شده و اونا هم تایید کردن(از کجا می خواد بفهمه الان دروغ گفتم اگه اوکی بده گروه آزمایشگاه هم نمی تونه چیزی بگه)
-(مردک رذل)من باید با سرپرست گروه تماس بگیرم تا ایشونم تایید کنن(حیف که مغزت خوب کار میکنه و گرنه نیازی بهت ندارم)
دستامو تا به طرف تلفن بردم رنگش پرید و به منو من افتاد
-میگم حالا....حالا نمیخواد ،شما رو این موضوع فکر کنید شاید نظرتون عوض شد.(آخ من نمی فهمم این چطوری هر وقت می خوام دورش بزنم ازم جلو میزنه )
بلند شد و به طرف در رفت
عبدی-پس با اجازه
قبل از اینکه کاملا از در بره بیرون صداش زدم
-آقای مهندس ، نیازی به فکر کردن نیست ؛ من نظرم تغییر نمی کنه ، لطفا وقتتونو تلف نکنید و به کارتون برسید..
عبدی همون طور که به زور لبخند میزد(لعنت بر شیطون....همیشه در روی یه پاشینه نمی گرده یه روز تو هم میوفتی بچه این صندلی و میز بهت وفادار نمی مونه)بله مهندس و در رو بست
به صندلیم تکیه دادم . نفسمو یه دقیقه حبس کردم فکرمو جمع کردم باید یه کاری کنم نمی تونم بیشتر از این کامران رو سر بدوونم باید یه کاری کنم که دست از سرم بر داره من آدم این نیستم که بتونم با دیگران بازی کنم.......
(محمد)
تلفنی که خط خصوصیم بود رو برداشتم و شماره کامرانو گرفتم . همیشه از تلفن زدن بدم میومد چون نمی تونستم بشنوم تو ذهنش چی می گذره. متنفر بودم از این حس . و بدی ماجرا این بود که هر وقت با کامران حرف میزدم به صورت تلفنی بود. بعد چند تا بوق جواب داد:
-بله؟
-سلام کامران منم محمد!
-سلام پسر ، چی شد داوطلب شدی خودت زنگ زدی؟
-راستش کامران زنگ زدم باهات قرار بزارم حضوری صحبت کنیم.
اون طرف صدای همهمه میومد نمیدونم کجا بود ولی برا من که همیشه باید ذهن طرف رو چک میکردم زجر اور بود
-هوم ، ببین محمد من قبلا حرفامو زدم ، دلیلی نمی بینم بازم در این مورد حرف بزنم. تو اولین نفری نیستی که همچین پیشنهادی بهش دادن ، الان تعدادمون زیاده ولی نه اون قد زیاد که بتونیم از همدیگه حمایت کنیم. بازم نظر خودته ، میتونی قبول کنی و میتونی هم این در خواست رو رد کنی ، اما عواقب رد کردنت دست من نیست . من همیشه دوستت بودم و میمونم.
-ببین کامی من نمی فهمم منظورت از این که عواقب رد کردنم دست تو نیست یعنی چی ولی من باید بدونم باید از چه جهت باید مراقب باشم دلیل این تهدیدت چی میتونه باشه؟؟؟؟
کامران- ببین محمد تهدیدی از جانب من یا ما نیست ، اومدنت پیش ما میتونه از خطر دیگران حفظت کنه ، محمد من تا الان هم زیادی حرف زدم ، نمی تونم این طور حرف بزنم ، لطفا رو حرفام فک کن
و اینو بدون من همیشه دوستت بودم و میمونم.
صدای بوق های ممتدی که به گوشم میرسید بهم فهموند که قط کرده، بزرگ ترین ترسم این بود که نکنه مادرم چیزیش بشه، گوشی رو سر جاش گذاشتم . بلند شدم و به طرف پنجره رفتم . باید چیکار کنم . دست منم نیست هیچ چی . اگه دست من بود که خیلی وقت بود از این دردسر در میرفتم.
*******


(پوپک)

تقریبا ساعت رفتن رسیده بود . پرونده های نیمه کار رو تو کشوی میز گذاشتم و پرونده های تموم شده رو تو کشوی فایل هر دو رو قفل کردم . از شعله و راحله که تو راهرو بود خداحافظی کردم و به سمت آسانسور رفتم . راد هم جز اونایی بود که میخواست سوار آسانسور شه دوباره برام سری تکون داد و منتظر موند (این تا آخر سال آرتروز مزمن میگیره با سرتکون دادناش) نگاهم به طرف در بود وقتی رسید به طبقه ما یه کم عقب رفتم تا اول بقیه برن واسه همین نگاهم افتاد به راد همون طور که داشت میرفت تو یه نیشخند رو لبش بود.(وا اینم که مزمنش عجله داشت زد به مخش) منم بعد اون رفتم داخل دکمه پارکینگ زده شده بود .سرمو گرفتم بالا و به صفحه شمارنده طبقه ها خیره شدم. 5.........4........
راد-ببخشید ، میشه یه سوالی بپرسم؟
-(تقریبا سکته گفتاری گرفتم) ب...بله ، بفرمایید. دسته کیفمو تو دستم میچلوندم از بچگی این مرض رو داشتم و البته دارم.
راد – شما با خانوم نجفی آشنا شدید؟
-(وا به تو چه مگه مفتشی؟) بله چطور مگه؟
راد- اوه ؛ خوبه.ممنون متاسفم که وقتتونو گرفتم . با اجازه.
و همون لحظه در باز شد و اولین نفری بود که از آسانسور خارج شد.کلا این یه طوری بود . این سوال یعنی چی الان؟این به آشنایی من با راحله چی کار داره؟

شونه ای بالا انداختم و از ساختمون خارج شدم . بعد یه ترافیک سطحی به خونه رسیدم. منی که به خواب بعدازظهر عادت داشتم واسم سخت بود که تو اون ساعت کار کنم واسه همین انگاری کشتی گرفته بودم.همون جور که با مشت دست چپم رو شونه راستم می کوبیدم حیاط رو گذروندم.
خونه تاریک و ساکت بود. منم دختر شجاع!!!!!!! همیشه از تاریکی میترسیدم. همیشه حس میکردم انگار تو تاریکی یه چیزی هست.... دست خودمم نیست الان هم همون حسو دارم . شواهد امر اینو نشون میداد که مامان و پوپک خونه نیستن .برای جلوگیری از توحشات بیشتر کفشامو کندم و سریع وارد شدم با دست دنبال کلید برق کنار در گشتم .... ای بابا شانس گند ما رو باش ..... برق رفته.... خب من نمی ترسم این کاملا از دستای نیمه لرزونم پیداست. از تو کیفم گوشیمو در آوردم و نور فلشش رو روشن کردم.
خب این خیلی خوبه نیمه تاریک بهتر از تمام تاریکه. برای جلوگیری از ترسیدن نور رو انداختم داخل سالن همه چیز سر جاش بود خب الحمدلله .... خندم گرفت چه یهو ایمانم زیاد شد......رفتم طرف اتاقم درو باز کردم نور رو فرش افتاده بود گوشی رو گرفتم بالاتر که از ترس چشام گشاد شد. یه پسر بچه با سر خونی و چشم های به اشک نشسته داشت با ترس به در نگاه می کرد؛ همون پسر بچه ی تو خوابم بود ؛ گوشه ی اتاق بعد کمد لباسا نشسته بود و دستاش رو ؛رو گوشش گذاشته بود. با تموم نایی که داشتم یه جیغ بلند کشیدم و دیگه نفهمیدم چی شد.......
با تکون های دستی به خودم اومدم اولین چیزی که به چشمم رسید نور لامپ بالا سرم بود واسه همین چشامو جمع کردم
چکاوک-پوپک ، پوپک جونم ، خوبی پوپک؟ ببین دهنتو باز کن این آب قندو بخور ، خاک تو سرم ببین چه رنگشم پریده!!!!!
خیلی هول بود دستشو زدم کنار و رو تختم که روش به هوش اومدم نشستم
-چکاوک تو کی اومدی؟
چکاوک- آخه اینم سواله ؟ بیا اینو بخور رنگت بد جور پریده !!!! بیا بخور مرگ من!!
-میگم کی اومدی؟
چکاوک ـ یه یک ربعی میشه!!!!وقتی پیدات کردم دم دراتاق افتاده بودی چت شد تو دختر؟
-ها؟.... هی .... هیچی(یاد همون پسره افتادم و فک کنم رنگم بدجور پریده تر شد که چکاوک گفت: )
چکاوک – جون من بیا بریم دکتر ها؟؟؟
-نه ...نه خوبم....(لیوانو از دستش گرفتم و یه کم خوردم ) فشارم یه کم افتاده یه ذره بخوابم خوب میشم.
لبه تخت نشستم و به چکاوک گفتم :
-اون پیراهن منو بده لباسمو عوض کنم.
چکاوک-پوپک؟؟؟ مطمئنی خوبی؟
-آره دختر خوب فقط اون لباس منو بده !!! استراحت کنم خوب میشم. راستی به مامان بابا هم هیچی نگو باشه شام هم صدام نزن . حالشو ندارم .
چکاوک همونطور که لباس رو بهم میداد گفت:
-باشه خودت میدونی ، ولی
پوپک-ولی بی ولی چکاوک برو بزار راحت باشم.
بیچاره سری تکون داد و رفت بیرون . اون که ازاین ماجرای عجیب غریب خبر نداشت. پشیمون شدم از این که مثل سگ پاچشو گرفتم ولی دیگه نایی برام نمونده بود ؛سر جام دراز کشیدم و سعی کردم به اون گوشه از اتاق نگاه نکنم . یعنی اون چی بود؟ من توهم زدم یا اون از تو خوابم اومد بیرون ؟
هر کاری می کردم نگاهم دست خودم نبود همش به اون گوشه از اتاق خیره میشدم ، اشکم در اومد ، آخه منه ترسو مگه چه گناهی کردم که باید این جور توهمات بزنم ، اصلا من به این جور چیزا فک نمی کنم که بخوام خوابشو ببینم یا جلو چشم بیاد ، از بچگی هم اصلا فیلم ترسناک نمی دیدم چون جنبشو نداشتم. الان هم انقد پشت صحنه های این فیلم ترسناکا رو دیدم یه ذره بهتر شدم ولی این چی بود دیگه ؟ دوباره نگاهم به اون گوشه کشیده شد و اشکام بیشتر شد . انقد بهش فکر کردم که نمی دونم کی خوابم برد.......
(محمد)
آزار دهنده ترین حس برای اون چشما واسه من ترسیدنش بود. الان دو روزه حالت نگاهش ترسیده انگار همیشه مواظبه، نگرانی اینم شده مخل آسایش من..... من نمی دونم چمه؟! اول که فک میکردم رفته کلی ناراحت شدم آخه نبودنش خیلی غیر قابل تحمله ، یه جورایی شده همراه تمام لحظه هام......
تو این دو روز تمام سعیمو کردم که فکرم سمت حرفای کامران و پیشنهادش برای برگشتنم باشه ولی همیشه 70 درصد مغزو فکرمو اون چشما گرفته ، چشمایی که میدونم الان اسم صاحبشون پوپکه!!! حرفای کامران درسته یه جورایی خطرناک میاد ولی میتونه منو از این بحران خارج کنه !!! اوضاع درست نیست..... نه بودن با انجمن درسته نه تنها موندنم....
آخ کلافه شدم از اتاقم خارج شدم و بی توجه به اطرافم رفتم طرف حیاط پشتی . می دونستم مامان خوابه ! چون خونه ساکت بود ولی نه کاملا ساکت چون میتونستم بشنوم چه خوابی داره میبینه با اینکه همیشه صدای خواب مامان همیشه ضعیف بود ولی در هر صورت قابل شنیدن بود.به طرف درخت سیب رفتم قدیمی ترین درخت باغ بود ، جا پای همیشگی رو پیدا کردم و رفتم بالا.یه قسمت که از برگ پوشیده شده بود رو انتخاب کردم و نشستم تقریبا نیمی از باغ تو دیدم بود . اینجا تمرکزم بهتر بود سر و صدای کمی تا اینجا میومد . امروز باید تصمیممو میگرفتم و به کامران اعلام می کردم، همیشه منتظر تصمیم گیری من نمی موندن . هر چی فکر می کنم میبینم این به نفعمه یعنی به نفعه هممونه که دوباره عضویتمو پس بگیرم ولی با حامد چیکار کنم؟یادمه 7 سال پیش بود که اولین بار دیدمش ، فکرشم نمی کردم که با همچین اتفاقاتی پیش روم باشه.
دو ترم به تموم شدن درسام مونده بود سرم تو کار خودم بود اغلب تنها تو دانشگاه می پلکیدم. چند رو ز نرفته بودم دانشگاه باید جزوشو از مهران میگرفتم ، با مهران دوست نبودم به هر حال باید طی یه شرایطی باید با چند نفر دوست میبودم که کارم لنگ نمونه...
بهم گفته بود تو سالن تئاتره . منم بی خیال رفتم سمت سالن در سالن باز بود و چندین نفر در حال رفت و آمد از بین صدا ها داشتم دنبال صدای مهران میگشتم تو این آشفته بازار که مهرانو نمیشه پیدا کرد.از بین اون همه صدا یکیش به یه چیزای عجیب و غریب فکر می کرد در مورد یه سری دختر و پسر بودش به نظرم عجیب غریب بودن افکارش تمرکز خاصی نداشت واسه همین نمیشد فهمید داره به چی فکر میکنه با یکم دقت فهمیدم بالای نردبون پشت یکی از دکور های رو صحنه داره کار میکنه که از طرفی که من واستاده بودم دید نداشت.بی خیال شدم و به طرف مهران که داشت با چند نفر صحبت میکرد رفتم.
- به سلام آقا مهران !!! چطوری شما؟ آخه اینجا هم جا بود تو قرار گذاشتی پسر؟
مهران-(عجب بچه پرروییه !! جزوه می خواد زر هم میزنه!!!) سلام محمد شرمنده الان وقت ندارم جزوه ها تو کیف سامسونتم تو اون اتاقه خودت زحمت برداشتنشو بکش.
و با دست به دری که کنار سالن بود اشاره کرد.
باشه ای گفتم و به طرف اتاق رفتم تقریبا وسط راه بودم که صدای همن پسره که بالا نردبون بود رو بیشتر حس کردم سرمو چرخوندم دیدم داره پشت سرم راه میاد.
حامد-(این سیم های لعنتی رو کجا گذاشتن این گیجا !!!!! کامران هم که یه زنگ نمیزنه منو از این جهنمی که درست شده نجات بده!!!! لعنتی عجب چشایی داره!!! به این میگن چشم دیگه آخه این چه چشمیه که من دارم با میکروسکوپ باید دنبال سفیدو سیاهیش گشت)
از حرفاش خندم گرفته بود ولی به خاطر اینکه فک نکنن دیوونه شدم و برا خودم میخندم دو تا تک سرفه کردم و در اتاقه رو باز کردم .
کیفه رو اولین کارتونی که دم دست بود رها شده بود . با توجه به شلوغی اون اتاق مشخص بود انباره اون سالنه! کیف رو برداشتم و خواستم از انبار بیام بیرون که چشمم افتاد به گوشه ی دیوار یه مقدار سیم افتاده بود اونجا ولی به خاطر کارتون ها و موکت هایی که اطرافش ریخته بود نمی شد درست پیداش کرد ، برگشتم طرفش و گفتم
-ببخشید سیم هایی که دنبالشید اونجان بغل اون موکت قرمزا و با دست راستم به اون طرف اشاره کردم.
حامد-(اِ اِ اِ اینا اینجان که..... ولی این از کجا فهمید من دنبال سیم میگردم.)ممنون ولی شما از کجا فهمیدید که دنبال سیم میگردم؟
- (من باز سوتی دادم اوفـــــ.. ... سعی کردم قاطع و محکم جواب بدم واسه همین تو چشماش خیره شدم و گفتم:)
-تو راه داشتید میومدید یه چیز هایی زیر لب میگفتید که من متوجه شدم شما دنبال سیم میگردید. با اجازه
رو پاشینه پام چرخیدم و سریع از اتاق خارج شدم
این بهترین راه برای گیج کردن طرف مقابل بود تا فک کنه که اشتباه از خودش بوده...
از اون رو زبیشتر دیدمش به صورت کاملا تصادفی که بعد ها فهمیدم کاملا تصادفی هم نبود........
با نم نم بارون به خودم اومدم ، تصمیمم قطعی شده بود باید برگردم به اون انجمن لعنتی چه با بودن حامد چه در نبودش، با یه جهش از درخت اومدم پایین صدای مامان رو می شنوم که داره فکر میکنه کجا دنبالم بگرده چنگی به موهام میزنم با یه نفس عمیق یه لبخند هم چاشنی صورتم کردم با شتاب زیاد درو باز کردم
-مامان!!!! مامان!!!
مامان در حالی که از اتاقم بیرون میومد گفت:
-محمد نمیگی نگران میشم!! دیدم تمام وسایلت هست ولی خودت نیستی حیاط هم دیدم نبودی نمی گی جون به سر میشم؟ اوندفعه برام درس عبرت شده.....
وسط حرفش پریدم، اگه میزاشتم شروع کنه دوباره همه چیزو از اول واسم تعریف می کرد.
-مامان! عزیز من !!! تو حیاط بودم، ندیدی، ببخش حواسم نبود ، شرمنده اون دل نگرانتم!
-جای این حرفا حواستو جمع کن
دستشو با نگرانی که هنوز هم تو قیافش معلوم بود به صورتش کشید ، و به طرف آشپزخونه رفت:
-بشین واست میوه بیارم.
خودمو رو راحتی انداختم و به رو به روم خیره شدم ، ساعت نزدیک 8 بود باید به کامران زنگ بزنم.
-مامان! من میرم اتاقم باید یه تلفن بزنم، برمی گردم .
بدون وقت تلف کردن از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم هوا که داشت تاریک میشد پرده اتاقم هم کشیده بود و هم تیره اتاق رو از اونی که باید تیره تر کرده بود، سریع برق رو روشن کردم، تاریکی زیاد خوب نیست ،به نظرم اصلا خوب نیست،یعنی خیلی بده این تاریکی.....
به طرف موبایلم رفتم و شمارشو گرفتم.
بوووق......بوق......

××××××××××××××××××××××××× ××
(شش سال قبل)
خم شده بودم رو زانو هام و در حالی که نفسم به شماره افتاده بود سرمو بالا گرفتم هنوز تا اون بالا خیلی مونده ولی این حامد و کامی دست بردار نیستن یه نگاه به ساعت انداختم تقریبا دو ساعته یه کله داریم میایم از این کوه بالا اینا هم عین خیالشون نیست .
حامد که داره شعر میخونه تو ذهنشم داره با صداش حال می کنه. این کامی هم اخماش تو همه ولی همه این دو ساعت رو داره یه سری اعداد رو کم و زیاد می کنه کلا با وجود آرامش اون اطراف من با این دو تا خل شدم.
-صبر کنید بابا یه چند دقیقه استراحت کنید بعد هر گوری بخواید میام. اه
حامد-ای بابا دو قدم راه رفتیا !فسِت در رفت.(با این هیکل هرکی اینو ببینه فک میکنه عجب ورزشکاریه،خاک بر سر)
کامی یه نگاه به ساعتش کرد و در حالی که رو تخت سنگی می نشست گفت :
-ده دقیقه استراحت می کنیم.(دیرمون نشه دیر برسیم گیر تاریکی میوفتیم)
با خستگی به اطراف نگاه کرد.
من که از کارای این دو تا سر در نمیارم روز جمعه ای منو به زور از خونه کشیدن بیرون که باید بیای بریم کوه تازه قراره تو کلبه بالای کوه دو روز هم اتراق کنیم. از وقتی هم راه افتادیم این دو تا لام تا کام حرفی نزدن.از گرمایی که با نور آفتاب بهم وارد میشد کلافه شدم قمقمه آب رو از تو کوله در آوردم و آب رو سر کشیدم و یه مقدار هم رو سرم ریختم.
حامد- (این بازم مخش داغ کرده)چت شده تو؟
-هیچی ، کی میرسیم اون بالا؟
کامران ـ (قبلا که با گروه اومدم هوم سه ساعتی راه بود ولی اون دفعه استراحت نداشتیم)تقریبا یه ساعت و نیم دیگه میرسیم.
از جاش بلند شد و به طرف پرتگاه رفت
کامران-نباید به تاریکی بر بخوریم الان تقریبا ساعت پنجه اینجا زود تاریک میشه راه بیوفت حامد (برگشت سمت من) تو هم بلند شو باید زود تر حرکت کنیم.
با غر غر راه افتادم حامد که مثل خر هیچی حالیش نیست راه خودشو میره، سعی میکنم حواسمو پرت کنم واسه همین تقریبا صدای این دو تا رو نشنیده میگیرم و به صدای اطراف گوش میدم.
بعد یه ساعت و ربع رسیدیم با اینکه حامد میگفت کسی اون اطراف نیست ولی من حس می کنم صدای پچ پچ میاد، یه سری صداهای ریز و غیر قابل تشخیص لابد واسه حیوون های اطرافه ، کلبه تقریبا کوچیکی بود هر کدوم یه طرف ولو شدیم کامی با خستگی زیاد از جاش پاشد و گفت
ـ میرم هیزم بیارم.
راس میگه این بالا برودت هوا بیشتره.
چشمامو روهم فشار میدم. هیچ وقت فکرشم نمیکردم چه اتفاقاتی در انتظارمه...
با برداشته شدن گوشی از فکر اومدم بیرون شاید چند ثانیه هم نکشید یاد اولین بارم افتادم . سرمو به طرفین تکون دادم تا حواسم سر جاش بیاد.

ـ الو!!
-الو کامی؟
کامران ـ سلام محمد! چی شد تصمیمتو گرفتی؟
- (همون طور که با گوشه میز کارم ور میرفتم)اره میخوام برگردم
کامران ـ عاقلانه ترین تصمیم رو گرفتی ازت حمایت می کنیم!
-(پوزخندی زدم )مثل دفعه قبل؟
کامران ـ بس کن محمد اون دفعه غافلگیر شدیم.
-چه تضمینی داری که این بارم اون اتفاقات وحشتناک نیوفته؟
کامران ـ ما الان تعدادمون زیادتر شده در ضمن ما دیگه بچه نیستیم تجربمون بیشتر شده میتونیم مراقب همدیگه باشیم.
پوفی کشیدم .
- باشه خب من حالا چیکار کنم؟
کامران ـ هیچی فردا ساعت یک بیا شرکت همه هستن میشی عضو جدید البته قدیمی!(ریز خندید)کارخونه رو چیکار میکنی؟
-نماینده میزارم خودم میام زیر دست آبتین
کامران سرفه ای کرد تا خندشو بخوره
کامران ـ باشه پس من فردا به بچه ها خبر اومدنتو میدم منتظرمون نزار..
- نگران نباش میام فعلا
کامران - فعلا
(پوپک)
خودکارمو تو دندونم گرفتم و دارم به آخرین پرونده رو میز نگاه می کنم . به این دو روز گذشته اینجا یه جوریه نمیدونم ، دهن که باز می کنم حرف بزنم یه نوع غافل گیری محض برام میشه الف اول رو نگفته یکی دیگه از بچه ها همونی رو می گه که من میخواستم بگم اه . خب این یعنی چی؟ خودکار رو پرت کردم رو میز و زل زدم به مانیتور رو میز....... دو روز بود بی وقفه داشتم رو این کاغذ ها کار می کردم ، اینم فعلا آخرینشه ولی دست و دلم به کار نمی ره ......!!
یه نفس عمیق کشیدم و دستامو تو هم قلاب کردم ، تنمو مثل گربه های تنبل کشیدم ،به طرف پنجره بایگانی که دقیقا رو به روی میزم بود با قدم های شل و کشون کشون رفتم. خدا رو شکر حفاظ نداشت از این حفاظا متنفرم ! سرمو یه کم به طرف بیرون متمایل کردم و با چشم های بسته یه نفس عمیق کشیدم.... هووووووم .......چه هوای آلوده و خوبیه... یه لبخند دندون نما حواله آسمون کردم و سرمو انداختم پایین . مردم در رفت و آمد بودند. کیوسک روزنامه فروشی پایین ساختمون هم شلوغ بود یه عده داشتن روزنامه می خریدن ، بعضی هاشون هم سیگار یا شکلات ، چشم گردوندم عاشق دید زدن های بی خودی بودم هووووم..... بازم آدم چقدر قیافه ها متفاوتند . هر کدوم هم یه حالتی دارن یکی داره با حرص با موبایلش حرف میزنه ، اون یه دختر بچه هم نمی دونم لج چی رو گرفته که مادرش داره رو زمین می کشدش اونم با صورت سرخ و گریه ای داره نق میزنه و خودشو رو زمین می کشه . از این کار بچه ها خیلی بدم می آد . رومو برگردوندم یه طرف دیگه شاید یه ویوی بهتر پیدا کنم. ولی ماشین بود و ماشین ... یه فراری سفید پارک کرد روبروی کیوسک اون طرف خیابون ......منم بچه کنجکاو!!!!!! تمام حس و حالی که داشتمو ریختم تو چشمام تا زوم کنم ببینم کیه که از تو ماشین پیاده میشه آخه فضولی اونم از اون ارتفاع سخت بود خب.
یه مرد از توش پیاده شد عینک دودی رو چشمش زده بود و یه کت اسپرت تنش بود با شلوار لی دودی ، موهاشم با سرکشی رو صورتش حرکت میکرد به ماشینش تکیه داده بود یه جورایی انگار صاف وایستاده بود و منتظر یه چیزی بود . کلا آشنا میزد بی خیال یه نفس عمیق دیگه کشیدم تا کاملا آلودگی هوا رو به ریه بکشم . با این فکر دوباره لبخند نشست رو لبم . یه خورده بهتر از قبل شده بودم اون حس فناتیکم کمتر شده بود . جهیدم پست میز و تند تند شروع کردم به وارد کردن اطلاعات...........
*******

(محمد)
ساعت 9 راه افتادم برم شرکت خدا بخیر بگذرونه. خودمم نمی دونم می خوام چطور باهاشون برخورد داشته باشم!!! اصلا نمی دونم کیا بهشون اضافه شدن ، اصلا چند نفر از قدیمیا هنوز دووم آوردن؟!!!....... پوپک هم امروز چشماش خستست...... یه جوریه! نمی دونم........ منم انگار بی کارم که دم به دقیقه دارم چشماشو تفسیر می کنم....... پــــــوف!!!!!!! گیری افتادم با خودم ، خدا کنه عزتی از عهده کارهای کارخونه بر بیاد دوست ندارم ثمره این همه کارم با بی لیاقتی اینها از بین بره ، تقریبا نزدیکی های شرکت رسیدم خیابون شلوغیه مناسب برای ما ، پوزخندی زدم و رو به روی شرکت پارک کردم .......
خودم از نمای دوردیدم انگار از یه دوربین از ارتفاع زیاد در حال فیلمبرداری از منه منتها من اون فیلم بردارم........ نمای دید از ساختمونه روبروییه ست ...... شک شدم دلم یه جوری شد ، این یعنی چی؟ نکنه پوپک هم از خودمونه؟ ولی اگه بود بچه ها زودتر وارد انجمنش می کردن. اصلا من چرا دارم مزخرف میبافم شاید از یه واحد دیگه باشه ........ خدا کنه...... تمام انرژیمو صرف کردم تا از اون حالت بیام بیرون از ماشین اومدم پایین و در رو بستم ، به در تکیه دادم عینکم رو چشمام بود به رو به رو نگاه می کردم هنوز با اون امواج در حال مبارزه بودم تا دوباره تمام مغزمو احاطه نکنه. چشامو به خاطر تمرکز بیشتر بستم و نفس عمیق کشیدم . بالاخره تموم کرد این نگاه کردن لعنتیشو......... بعد از تموم شدن حرفام باید بگردم ببینم این کجای این ساختمون لونه کرده ....... اونجا که از دستم در رفت .... شاید بتونم اینجا پیداش کنم......
به طرف ورودی ساختمون رفتم نگهبانی پایین نمی دونم کدوم گوری رفته بود ، رو تابلوئه رو بروی پیشخون اسم شرکت ها و طبقاتشون نوشته شده بود....... بله!!!! شرکت تبلیغاتی پرند !!!!! سوار آسانسور شدم و به طبقه ششم رفتم... این آبتین هم عشقش هنوز یادش نرفته بود ... پوزخندی زدم و در رو باز کردم....
شعله رو میز منشی نشسته بود ..... پس دقتشو برا این جور کارا هم میذاشت........


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۲۰
قسمت دوم رمان با نگاهت آرامم کن

فرهان اخم بزرگی کرد
-اینجوری اخم نکن تو نگران نباش من نمیذارم علی قصاص شه ...فقط تو برو و نگران نباش
-اخه
-ازت خواهش میکنم
-داری میلرزی
پالتوشو از تنش در اورد و روی شونه های من انداخت
-مرسی فرهان حال برو
-انی میخوای چیکار کنی
-نگران نباش
دلم نمیخواست کسی التماس کردنمو ببینه ... به هزار قسم فرهان و راضی کردم که بره ..دوباره به طرف در رفتم و زنگ زدم ..دوباره صدای عصبانی همون مرد
-خانوم مگه نمیگم مزاحم نشو
ولی من باید با شما صحبت کنم
-گفتم نمیشه
-اگه در و باز نکنین تا صبح همینجا میشینم
-خب بشین و به گداییت برس
گوشی گذاشت
عمت گدا .. مرتیکه بی شخصیت .. دارم میگم بیا باهانت حرف بزنم .. بی فرهنگ
چند دفعه دیگه زنگ زدم .. در زدم .. ولی کسی در و باز نکرد ..پشت در روی زمین نشستم .. هوا سر بود .. پالتو فرهان و بیشتر دور خودم پیچیدم
دستامو زیر بغلم گذاشتم تا گرم بشن .. هر چی فحش بلد بودم نثار روح این مردک عوضی کردم

با صدای جیغ دخترونه بلندی از خواب پریدم .. نگاهم به نگاه دخترک مشکی پوش افتاد فوری از سر جام بلند شدم

-شما چرا جلو خونه ما خوابیدین ؟
-شما برای این خونه اید

-بله

-من باید با مادرتون صحبت کنم
-شما کی هستین
-خواهش میکنم .. موضوع مهمیه
نمیدونم شاید دلش به حالم سوخت
با تردید گفت
-باشه بیایین داخل
داخل خونه رفتم
-شما بفرمایید بشینید تا من مادرمو صدا کنم
-ممنون
خیلی سردم بود ..سرمای بدنم به حدی بود که حتی گرمای خونه هم گرمم نمیکرد .. به خونه نگاهی انداختم از ظاهر خونه معلوم بود که وضع مالی خوبی باید داشته باشن
-با من کاری داشتین
نگاهم به زن نسبتا جوانی که لباس مشکی پوشیده بود افتاد .. از سر جام بلند شدم
-سلام .. صبحتون بخیر .. بله میخواستم باهاتون صحبت کنم
-در چه موردی؟
-در مورد علیرضا رادمهر
زن اخم بزرگی کرد
-از خونه من برید بیرون من حرفی با شما ندارم
- اما من باید با شما صحبت کنم
با صدای دادی سر جام میخکوب شدم
-شمااینجا چکار میکنید .. کی اینو اینجا راه داده ؟
سردم بود حالم اصلا خوب نبود .. با دادی که این وحشی سرم کشید فک کنم فشارم افتاد ولی الان وقت ضعف نشون دادن نبود
-اقای محترم میدونم داغدیده هستین .. حق دارین ..درکتون میکنم
به میون حرفم امد
-چی ؟درک میکنین !زدین برادر عزیزمو کشتین اونوقت امدین اینجا میگین درک میکنم
-خانوم خواهش میکنم شما خودتون داغ فرزند دیدین نذارین یه مادر دیگه مضل شما داغدار بشه
زن روی مبل نشست
-خانوم با التماس کردن شما برادر من زنده نمیشه
-اقا ازتون خواهش میکنم ... قصاص نه .. بهتون التماس میکنم هر کاری بخوایین انجام میدم فقط..
زن-تو چه نسبتی باهاش داری .. نکنه نامزدشی؟
اشک تو چشمام حلقهزد .. بغض کرده بودم ولی به اشکام اجازه پایین امدن ندادم
-علی تازه 19 سالشه .. نامزد نداره .. من خواهرشم
زن ابرویی بالا انداخت
-خواهرش؟ پس تا الان کجا بودین ؟
- من اصلا خبر نداشتم .. تازه همین دیشب فهمیدم چه بلایی سرمون امده
باز اون وحشی وسط حرفم پرید
-شما خانواده خودخواهی هستین زدین برادر دسته گلمو کشتین اونوقت پدر و مادرتون اومدن اینجا و میگن دیشو میدن
ای وای .. اخه چرا... کار خراب شد .. حالا من اینا رو چجوری راضی کنم
دیگه جونی تو بدنم نمونده بود...
-منو قصاص کنین .. هربلایی دلتون میخواد سر من بیارین ولی به برادرم کاری نداشته باشین .. علی تازه 19 سالشه .. چیزی نمیفهمه
به نزدیک زن رفتم و به پاش افتادم
-خانوم تو رو خدا بهتون التماس میکنم نذارین یه خانواده دیگه عذادار بشن ..باور کنین خود علی الان عذاب وجدان داره .. خواهش میکنم نذارین یه مادر دیگه مثل شنا داغ فرزندشو ببینه اصلا هم من هم علی تا اخر عمر نوکریتونو میکنیم
زن دستاشو روی دستام گذاشت تا از روی پاش برداره
با تعجب گفت
-چرا اینقدر دستات سرده
-مامان ایشون دیشب تا صبح جلو خونه ماخوابیدن دیشبم امده بود ولی رامین راهش نداد داخل
زن نگاه عصبانی به پسرش که حالا فهمیدم اسمش رامین بود دوخت
-روشنک برو یه فنجون چایی بیار
-چشم مامان
-خیلی خب بلند شو برو رو مبل بشین
-مامان بندازش بیرون ..
-رامین
از روی زمین بلند شدم و روی مبل نشستم روشنک به سمتم امد و یه فنجون چایی بهم داد
یه قلپ خوردم تا سرمای وجودم و کم کنه
-خانوم خواهش میکنم هر کاری بخوایین میکنم ولی..
زن به میون حرفم پرید
-گفتی هر کاری بگم انجام میدی .. درسته
با عجله گفتم
-بله
-مامان
-رامین ساکت شو و بشین .. روشنک توام بشین
روشو به طرفم کرد
-به یه شرط رضایت میدم
-مامان
-رامین گفتم بشین سر جات و چیزی نگو
-هر شرطی باشهقبول میکنم
زن ابرویی بالا انداخت
-هر شرطی .. یعنی اصلا نمیخوای شرطمو بشنوی بعد تصمیم بگیری
-چرا البته ولی در هر صورت چاره ای جز قبول ندارم .. برای ازادی برادرم همه کار میکنم
بعد چنددقیفه که برای من چند سال گذشت .. زن شروع کرد به حرف زدن
-به شرطی رضایتمیدم که تو بیایی اینجا و برای من کار کنی و هیچ تماسی با خانواده ات نداشته باشی
یعنی چشمام تا اخرین حد ممکن گرد شده بود این داشت چی میگفت .. یعنی من با اون همه دبدبه و کب کبه پاشم بیام کلفتی ..میخواستم فنجون و روی میز بکوبم و برم ولی یه ان یاد غلی افتادم ..یادمه تو اون روزا کنارم بود علی با ارسام و ارشام برام فرقی نداشت ...دیگه دوست نداشتم شاهد اون لحظه ها باشم
صدای پوزخند رامین بلند شد
-چی شد تا الان که داشتی میگفتی نوکریتونو میکنم
اخم بزرگی کردم
-یعنی اگر قبول کنم شما رضایت میدین ؟
-درسته
نفس عمیقی کشیدم و از سر جام بلند شدم
-قبول میکنم
هر سه تاشون شک زده داشتن نگاهم میکردن
زن-نمیخوای بیشتر فکر کنی ؟
-نه قبول میکنم ... شما کی رضایت میدین ؟
-با وکیلم صحبت میکنم فردا رضایت میدم .. توام با خانوادت صحبت کن و وسایلتو بیاراینجا از فردا مشغول میشی .. دیگه هم نباید با خانواده ات در ارتباط باشی
-بله
از خونه زدم بیرون به محض بیرون امدن اشکام روی گونه هام فرود امد نالیدم
خدایا.......
عمو-چی؟؟اونا خیلی بی جا کردن چنین شرطی گذاشتن
-عمو خواهش میکنم اروم باشین
-من به تو اجازه چنین کاری رو نمیدم ... جواب برادرمو چی بدم .. بگم ...
به میون حرفش امدم
-عمو من خودم با بابا صحبت میکنم..شاید بتونم بعد یه مدتی دل مادره رو نرم کنم که ازم بگذره
-انی
-عمو علی برادر من میشه ... بذارین برای یه بارم که شده در حقش خواهری کنم ...

اونشب با خانوادم از طریق وب صحبت کردم .. همشون کاملا مخالف بودن ولی با هزار تا دلیل و اصرار که بالاخره راضیشون می کنم .. رضایت دادن

-ونداد از دستم دلخوری ؟
-نباید باشم.. تو اصلا میفهمی داری چیکار میکنی .. داری ایندتو نابود میکنی
.. اصلا هیچ فکرکردی من بدون تو چکار کنم
-عزیزم تو قلب منی .... جون منی .. من که فراموشت نمیکنم .. قول میدم زود برگردم
-انی عزیزم قول بده مراقب خودت باشی . من بدون تو دیونه میشم
گریم گرفته بود
-ونداد منم بدون تو میمیرم باور کن تمام نفس هایی که میکشم به یاد تو میکشم .. به یاد دیدن دوباره تو
-دوست دارم
-منم دوست دارم
صبح زود همه جلو در زندان ایستاده بودیم وقتی علی از در زندان بیرون امد همه به سمتش حمله کردن .. عجب صحنه ای شده بود .. علیاز بین عمو و زن عمو که دائم میکشیدنش بیرون امد و به سمتم امد ..به طرفش رفتم و بغلش کردم
-وای انی باور کن از دستت در نمیرم چقد محکم بغل کردی
-علی دیگه هیچ وقت .. هیچ وقت ازاین بچه بازی ها در نیار .. باشه
نگاه علی هم غمگین شد
-باشه ابجی .. مامان میگه داری برمیگردی پاریس درسته ؟
به همه گفته بودن به بقیه مخصوصا علی بگن که دارم برمیگردم پاریس
-اره
-چرا از دست من ناراحت شدی
-نه دیونه .. دلم برای ونداد تنگ شده تو که میدونی من بدون اون نمیتونم زندگی کنم
-اره میدونم تا الانشم که اینجا مونذدی جای تعجب داشت که چجوری بدون هم سرکردین
-فرهان جان منو میرسونی فرودگاه
علی -خب ما هم باهات میاییم
-نه دیگه دوست دارم تنها باشم
-اخلاق گندت عوض نمیشه بذار یه ذره ابا از اسیاب بیفته خودم میام پیشت
لبخند کم جونی زدم و سوار ماشین فرهان شدم
-انی مطمئنی میخوای چنین کاری کنی
-فرهان ما قبلا در موردش صحبت کردیم
-اگه راضی نشدن چی؟
-دلشون از سنگ که نیست .. خودشونم دختر دارن
بحث با توئه کله شق فایده نداره
جلو در خانواده بزرگ نیا پیاده شدم از همون جا با فرهان خداحافظی کردم و زنگ در و به صدا در اوردم ... در با صدای تیکی باز شد
چمدونمو گرفتمو با اولین قدمی که داخل شدم گفتم
-خدایا به امید تو ....
روی تخت نشستم و به اتاقی که بهم داده بودن نگاه کردم یه تخت دو نفره یه میز مطالعه بزرگ .. قالیچه کوچیکی که وسط اتاق به
صورت کج روی پارکت ها یهن شده بود .. کمد بزرگی که وقتی درشو باز میکردی قفسه ها ی بزرگی داشت از روی تخت بلند شدم چمدونمو بلند کردم و وی تخت گذاشتم .. درشو باز کردم
یه شلوار مشکی با یه زیر سارفونی و سارفون مشکی پوشیدم موهامو گیس کردم و داخل لباسم انداختم و هد مشگی و به موهام زدم
از این رنگ دیگه داشت حالم بهم میخورد ..شالمو روی سرم انداختمو از اتاق بیرون امدم .. به طبقه پایین رفتم همشون نشسته بودن
-خانوم بزرگ نیا من باید چکار کنم
-فعلا برو چند تا فنجون قهوه با کیک بیار
به طرف اشپزخونه رفتم
ببین کارم به کجا رسیده که باید پیشخدمتی این و اونو بکنم
در کابینتا رو باز کردم و قهوه رو پیدا کردم .. تو قهوه درست کردن استاد بودم مخصوصا اسپرسو .. کیکک و از داخل یخچال بیرون اوردم و چند تا تیکه داخل بشقاب گذاشتم .. قهوه رو داخل فنجون ریختم .. بو کشیدم .. ای جان خودمم هوس کردم .. کاش میشد خودمم بخورم
سینی رو برداشتم و به داخل سالن رفتم .. همشون داشتن نگاهم میکردن .. خانوم بزرگ نیا و روشنک ازم تشکر کردن ولی این پسره مغرور رامین فقط پوزخند تحویلم داد
روشنک – عالیه
داشتم دوباره به اشپزخونه بر میگشتم
-صبر کن بیا اینجا
به طرف خانوم بزرگ نیا برگشتم
-ما هنوز اسمتو نمی دونیم
-همه انی صدام میکنن
-اسم کاملت چیه ؟
-اناهید
-انی چند سالته ؟
-21 سال
با این حرف تعجب از چشاشون میتونستم بخونم
روشنک – من فکر میکردم 18 سال بیشتر نداشته باشی
-دانشجویی؟
-خیر
صدای پوزخند رامین دوباره به گوشم رسید
رامین- فک کنم توام هوای عشق و عاشقی داشتی درس ول کردی
این به چه اجازه ای داشت بهم توهین می کرد ... میخواستم یه چیزی بش بگم که دهنش بسته بشه .. ولی حوصله دهن به دهن شدن و باهاش نداشتم
بی تفاوت به خانوم بزرگ نیانگاه کردم و گفتم
-خانوم لطف کنین کارای من و مشخص کنید تا من برنامه ریزی کنم
رامین- هههههههه ... چه خدمتکار باکلاسی .. برنامه ریزی
خانوم بزرگ نیا براش پشت چشمی امد و به من گفت
-غذا بلدی درست کنی
-خیر
-اشکال نداره یاد میگیری .. فعلا باید کارای خونه رو انجام بدی
-باشه
اون روز کامل مشغول تمیز کردن خونه بودم .. هر جایی رو تمیز میکردم باز کثیف بود .. می تو نستم حدس بزنم که کار این رامین خرفت باشه .. ولی بازم تمیز میکردم و شکایتی نمی کردم .. شب خسته و کوفته ..روی تختم دراز کشیدم عکس خانوادمو از وسایلم در اوردم و نگاه کردم .. هنوز چیزی نشده دلم براشون تنگ شده بود .. گوشیمو در اوردمو اهنگی این مدت گوش می کردم و انداختمک و صداشو زیاد کردم
بی معـــــــــــرفت
دلم برات تنگ شده بی معرفت
تو نیستی و گریه شده یه عادت
دلم برات تنگ شده خیلی زیاد
دلم به جز تو هیچ کسو نمی خواد
عکس خانوادمو روی سینه ام چسبوندم و با صدای ارومی گریه میکردم
بی معـــــــــــرفت
اینقد گریه کردم این شبا رو
قسم دادم خدا رو به خدا رو
چه غصه ها که از غم تو خوردم
عطر تو رو خونه به خونه بردم
من به تو دل دادم و دل سپردم
نبودی ببینی غصه خوردم
دلم برات تنگ شده خیلی زیاد
نبودی و ندیدی بی تو مردم ...
صبح با خستگی از خواب بیدار شدم .. خدارو شکر عادت به زیاد خوابیدن نداشتم و سحر خیز بودم
به طرف سرویس اتاق رفتم و دست و صورتمو شستم ... شالمو روی سرم انداختم و به طبقه پایین رفتم ... وارد اشپزخونه شدم و چایی ساز و به برق زدم .. چایی رو دم کردم و میز صبحانه رو چیدم ... با این که خیلی گرسنه بودم ولی لب به چیزی نزدم .. اولین کسی که وارد اشپزخونه شد خانوم بزرگ نیا بود وقتای که میز چیده شده رو دید متعجب شد
-سلام خانوم
-اوه انی تو کی بیدار شدی
به ساعت نگاه کردم
-یک ساعتی میشه
-لطفا برو بالا و روشنک وبیدار کن امروز کلاس داره
-بله
به طرف اتاق روشنک رفتم و در زدم
-روشنک جان بدار شو
-انی بیا داخل
در و باز کردم و داخل رفتم
-در و پشت سرت ببند
در و بستم ..
-مادرتون گفتن بیدارتون کنم
-انی بیا اینجا بشین
رفتم و کنارش روی تخت نشستم
-انی بهت نمیاد تا الان از این کارا کرده باشی
خب معلومه نکردم .. جک میگه دختره خل .. نگاهی بهش انداختم ولی حرفی نزدم
-بهت میاد دختر مغروری باشی ..ببین من می خوام با هم دوست باشیم
همون طور نگاهش کردم و گفتم
-من عادت ندارم با کسی زود صمیمی بشم .. ولی به نظرم تو دختر خوبی میایی ..پیشنهاد دوستیتو قبول میکنم
لبخندی زد و گونمو بوسید ..از این حرکتش تعجب کردم
-وای انی تو خیلی خوشگلی .. همون روز اول که جلو در دیدمت از خوشگلیت دهنم باز موند
-این نظر لطفته عزیزم .. توام خیلی زیبایی
-وای انی مثل بزرگا حرف میزنی .. خیلی لفظ قلمی
-و این از نظر شما بده ؟
با عجله گفت
-نه !! راستش حرف زدنت بیشتر از سنت نشون میده
-روشنک تو چند سالته
-18 سالمه .. دانشجوی ترم 1 مدیریت بازرگانی ام
-موفق باشی .. حالا مثل یه خانوم پاشو لباساتو عوض کن و بیا ب حانه بخور
از اتاقش بیرون امدم .. فقط دوست داشتم زودتر خانوم بزرگ نیا نرم بشه و من از این کلفتی نجات پیدا کنم .. به اشپزخونه رفتم... بهههههههههههه ...اقا رامین هم پشت میز نشسته و داره صبحانه کوفت میکنه .. ای الهی زهر بشه هر چی میخوری که به خاطر تو دیروز این همه کار کردم
-انی بیا سر میز بشین و صبحانه بخور
-چی مامان ... یه خدمتکار سر میز با ما بشینه صبحانه بخوره
-رامین دیگه نشنوم از این کلمه استفاده کردی
-خانوم بزرگ نیا اگه اجازه بدین من بعدا صبحانه بخورم
-همین که گفتم .. بشین و با ما صبحانه بخور
روشنک با دو به اشپزخونه امد و روی صندلی کنار من نشست
-سلامممممممممممممممممممممم م
-روشنک ارومتر هم میتتونی سلام کنی
روشنک لب و لوچش اویزون شد و حرفی نزد
فنجون چایی رو برداشتم و همون جور تلخ داشتم می خوردم
-انی
-بله
-چرا قند بر نداشتی .. مامان اون قند و لطف می کنی
-نیازی نیست تلخ می خورم
-یعنی چی
-یعنی من اصلا قند نمیخورم روشنک جان
باز این رامین پوزخند زد
-خانوم میترسن هیکلشون به هم بخوره
نه دیگه داشت پرو میشد .. بسه هر چی جلوش کوتاه امدم و چیزی نگفتم
-شما به فکر هیکل خودتون باشین جناب بزرگ نیا .. دفعه اخرتون باشه با من این جوری صحبت کردین
خانوم بزرگ نیا و روشنک ساکت داشتن نگاهم میکردم .. رامین هم از صورت سرخش مشخص بود که عصبانی شده
انگار فکر نمی کرد که این جوری جوابشو بدم
به درک که داری حرص میخوری اینقدر حرص بخور تا بترکی
-انی بلند شو برو تو اتاقت
ای درد .. من گرسنمه هنوز چیزی نخوردم .. اونوقت میگن ایرانیا مهمان نوازن .. نمردیمو معنی مهمان نوازی رو هم فهمیدیم
-بله
از اشپزخونه بیرون امدم و روی پله ها ایستادم .. صداشون می امد
-رامین این چه طرز برخورده .. تو مثلا تحصیل کرده ای
-مامان من از اولم دلم راضی نبود
روشنک- رامین کارت خیلی زشته اون بیچاره که گناهی نکرده
-اوه اوه .. از قیافش غرور میباره .. دوست دارم خوردش کنم حرفیه .. اون اینجاست تا تقاص برادرشو پس بده
-روشنک-رامین خیلی سنگ دل شدی تو با برادرش مشکل داری
-روشنک .. رامین ب هردوتونم .. تا وقتی که انی اینجاست دلم نمی خواد بهش توهین کنید .. متوجه هستین که چی میگم
دستمو مشت کردم و تو دلم گفتم .. اینه ... هر کی با انی در افتاد ور افتاد ... به حیاط رفتم و روی تاب نشستم و نگاهمو به استخر افتاد
-ایشش ..یکی بیاد اب اینو عوض کنه .. حالم بد شد
از روی تاب بلند شدم .. و به داخل خونه رفتم و دوباره کارای روز قبل و تکرار کردم .. ذهنم دائم مشغول بود .. چند بار این حرف تو ذهنم تدائی شد
تا وقتی که انی اینجاست
لبخندی روی لبام نشست .. یعنی می تونستم امیدوار باشم که به این زودیا دل خانوم بزرگ نیا نرم بشه .. حالا درسته که خیلی دیکتاتوره .. ولی به نظرم زن مهربونی میاد
یک ماه گذشته بود و تو این مدت همش من خونه رو تمز میکردم .. اخ کزت کجایی بیایی ببینی منم به روز تو افتادم .. یادم میاد هر وقت کتاب و می خوندم .. اولش دلم برای کزت میسوز .. ولی بعدش لجم میگرفت که دختر نباید این همه بی دست و پا باشه .. همیشه می گفت اگه جای کزت بودم ..یه بلایی سر این تناردیه ها می یاوردم که اون سرش نا پیدا
حالا وضع خودمو ببین .. رامین تو این مدت کارش شده بود اذیت کردن من ... البته کارش نمیشد کرد .. چون موجودی به اسم کرم تو بدنش ول ول می کرد .. رابطم با روشنک خوب بود ولی سعی نکردم زیاد باهاش صمیمی بشم هنوز تو لاک خودم بودم .. دلم برای خانوادم تنگ شده بود
با صدای در به خودم امدم
-کیه ؟
-انی منم روشنک
-بیا داخل
روشنک وارد اتاق شد
-داشتی چکار میکردی
-هیچی ... درسا خوب پیش میره
-ای بد نیست .. بیا بریم پایین مامان گفت بیایی پیش ما
من دلم میخواست تو اتاق خودم باشم تا این که قیافه نحس رامین و ببینم ولی رو حرف دیکتاتور خونه که نمیشد حرف زد .. تو این مدت به خوبی فهمیده بودم که رامین و روشنک خیلی از مادرشون حساب میبرن
با روشنک به پایین رفتیم خانوم بزرگ نیا و رامین نشسته بودن و داشتن فیلم میدیدن
-دختر تو خیته نشدی از بس تو اتاقتی
از لحنش خوشم نیامد .. شاید منظوری نداشت ولی احساس کردم که داره با زیر دستش صحبت میکنه
-خیر من عادت دارم
انگار با این حرفم شکه شد .. منم نیازی به توضیح ندیدم
-دلت برای خانوادت تنگ نشده
هی خدا .. گیر چه زبون نفهمایی افتادم .. خب معلومه تنگ شده .. .. جک سال تعریف میکنه
-چرا
-فردا ما مهمان داریم صبح با روشنک برو خرید برای خودتم خرید کن
-از لطفتون ممنونم ولی نیازی به لباس ندارم
-هر جور خودت راحتی .. در ضمن تو فردا به عنوان دختر یکی از دوستام اینجا هستی
-از لطفتون ممنونم ولی اگه اجازه بدین من تو این مهمونی شرکت نکنم
روشنک-ائههههه .. انی چرا ؟؟ ما که عذاداریم لباس مشکیمونو در اوردیم و مهمونی میگیریم ولی تو ...
خب شما خیلی بی وفایید .. پرو پرو هنوز کفن پسرش خشک نشده داره مهمونی میگیره ..
-نیازی نیست به خاطر ما مشکی بپوشی ما هم لباسای مشکیمونو در اوردیم
-ممنون ولی نمی تونم مشکی نپوشم
اشک تو چشمام حلقه زد ..به یاد ارمی بغض کردم از روی مبل بلند شدم
-معذرت میخوام اگه اجازه بدین من برم استراحت کنم
-میتونی بری ولی در هر صورت تو باید تو اون مهمونی شرکت کنی
به اتاقم پناه اوردم .. میخواستم خودمو خفه کنم

قسمت دوم رمان با نگاهت آرامم کن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۷:۲۵
قسمت دوم رمان عشق ارباب

-گمشو اونور جا خوش کرده واسه من

آناهیتا خنده ای کرد و رو به من و گفت
آناهیتا:ولی ستاره خوش به حال شوهرت چه حالی بکنه با تو
ابرویی می ندازم بالا و گفتم
-اونش دیگه به شوهرم مربوط تو فقط از من فاصله بگیر
روی مبل می شینم و با اناهیتا که با خنده سرش را به من تکان می دهد نگاه می کنم
آناهیتا:یک وقت خجالت نکشی ها
-تو و مهتاب معلمین شما به من یاد بدین من می کشم
آناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد ... آه از نهادم در اومد ... هنوز باورش برایم سخت بود که مهتاب رفته ...نگاهم را از چشمان غمگین آناهیتا می گیرم و به نرگس جون می دوزم که با رنگی پریده با گوشی صحبت می کند .. با تعجب از جای خودم بلند می شوم و به طرف نرگس جون را می افتم که صدایش را می شنوم که می گوید
نرگس جون:ارباب مهتاب...
با صدای فریاد مردی که از پشت گوشی به گوش می رسد... با تعجب به طرف آناهیتا بر می گردم که پشت سرم ایستاده ... با دیدن اخمش ...با ابرویی بالا رفته نگاهش می کنم و دوباره به طرف نرگس جون بر می گردم ...که دستی به صورت عرق کرده اش می کشد
نرگس جون:ارباب باید بهتون بگم که...
آناهیتا دستش را به طرف سیم تلفن می برد و با یک بار کشیدنش ...تلفن نقش بر زمین می شود ... با اخمی به طرف آناهیتا بر می گردم که چیزی بگم که آناهیتا با ناراحتی رو به نرگس جون می کند و فریاد و با فریاد رو به او می گوید
آناهیتا:اصلا" به اون چه مهتاب کجاست... مگه نگفتم حق نداره به این خونه زنگ بزنه
نرگس جون نگاهش رو به او می دوزد
نرگس جون:حق اونه که بدونه چه بلایی به سر مهتاب اومده
آناهیتا:اون هیچ حقی نداره ... نداره حقی.. دیگه مهتاب مرده ... مرده مهتاب
نرگس جون از گوشه ی چشم اشکش سرازیر می شود ... که آناهیتا با هق هق گریه رو به او می گوید
آناهیتا:این ارباب شما کجا بود وقتی مهتاب روی تخت بیمارستان جون می داد کجا بود این ارباب بدونه مهتاب رو ک...
با فریاد نرگس جون آناهیتا ساکت می شه ... و با همان چشمان اشکی زل می زنه توی چشمای نرگس جون
نرگس جون:تمومش کن اون شوهرشه حقشه بدونه
با شنیدن این حرف چشمامو می بندم ... صدای شوهر گفتن نرگس جون باز توی گوشم تکرار می شه"اون شوهرشه حقشه بدونه"
-پس شوهر کرده بود
با صدای من هر دوی آنها سکوت می کنن... چشمامو باز می کنم و به آن دو که با چشمان گرد شده نگاهم می کنن پوزخندی می زنم ...
-چرا به من نگفتین
هر دو سرشان را به زیر می ندازن که دادی می کشم
-یعنی اینقدر منو از خودتون جدا می دونستین که حتی خبرم ند...
نرگس جون: نه اینطور نیست ستاره
باز هم همون پوزخند رو می زنم و صدامو بالاتر می برم
-پس چطوره بعد از مرگ خواهر من باید بدونم اون ازدواج کرده ...چــــــــرا نگفتین
نرگس جون سرش رو به زیر می ندازه
نرگس جون:چون مهتاب از ما خواست چیزی به تو نگیم
پوزخندم جایش را به خنده ی مسخره ای داد و غم را خانه ی تمام وجودم کرد... به آن دو پشت کردم
-هفته دیگه من دارم از ایران می رم اگه خواستین می تونین باهام بیاین اگه نه هم...
نرگس جون وسط حرفم پرید و دستش را بر روی شانه ام گذاشت که دستش را پس زدم
نرگس جون:اینطور که فکر می کنی نیست
-آره کاملا" مشخصه
به طرف اتاق راه می افتم که با صدای آناهیتا ...قدم ها یم می ایستن و دستانم را مشت می کنم
آناهیتا:راه خوبی انتخاب کردی برای فرار
-من فرار نمی کنم ... دارم ازجایی که همه ی زندگیم رو از من گرفت می رم
آناهیتا با صدای بلندی به من نزدیک شد
آناهیتا:دروغ نگو ستاره ...من تورو می شناسم ... از روزی که مهتاب رفته ...پاتو توی این اتاق کوفتی نذاشتی ... می دونی دلیلش چیه ...چون می ترسی
با اخمی به طرفش بر می گردم که نگاهش را در چشمام می دوزه
-من از هیچی نمی ترسم
آناهیتا:چــــــرا تو می ترسی که در اون اتاق رو باز کنی اما مهتابی توی اون اتاق نبینی
دستی به موهام می کشم و صورتم را از او می گیرم که بازوهایم را می گیرد و مجبورم می کند که نگاهش کنم ... نگاه بی روحم را در چشمانش می دوزم
آناهیتا:ضعیف نبودی ستاره ... تو که اینطور نبودی ...مهتاب ستاره ی ضعیف رو دوست نداشت
با آوردن اسم مهتاب عصبی دستانش را پس می زنم و قدمی به عقب بر می دارم و با صدای بلند رو به هر دوی آنها می گم
-اگه مهتاب دوستم داشت از من پنهون نمی کرد ...فـــــهــــمــــیــــدی
پشتم را به او می کنم که قطره اشکی که از چشمانم سرازیر می شود را نبیند... او هم مانند من فریادی می زند و می گوید
آناهیتا:نگفت چــــون ننگه هرزگی بهش زدن
نرگس جون:آنــــاهیتا
با سرعت به طرف آناهیتا برگشتم ... باورم نمی شد که نرگس جون دست روی آناهیتا بلند کرده باشد ... آناهیتا با ناراحتی همانطور که دستش بر روی گونه اش بود نگاهم کرد ... با قدم های لرزان به ان دو نزدیک شدم و با صدایی که از بغض پر بود رو به آناهیتا و گفتم

-تو..تو چی گفتی

نر گس جون خواست حرفی بزند که دستم را بالا بردم و او را به سکوت دعوت کردم ...آناهیتا آهی کشید و گفت

آناهیتا:درست شنیدی به مهتاب پاکتر از گلت ننگ هرزگی زدن ... مردم همون روستایی که برای درس دادن بهشون رفته بود

نفس در سینه ام حبس شده بود ... این ممکن نبود مهتاب من پاک بود ... نگاه پر از خشمم را از آناهیتا گرفتم و به نرگس جون که همپای آناهیتا اشک می ریخت دوختم و گفتم

-این.. این چی می گه نرگسی ... اون مردم چرا همچین حرفی زدن ... مهتاب از چشماشم پاکیش مشخصه ... چطور می تونن همچین تهمتی روی خواهر من بزنن... مهتابی که حتی آزارش به یک مورچه هم نمی رسه

نرگس جون که دیگر طاقت ایستادن نداشت زانوهایش خم شد و بر روی زمین نشست

نرگس جون:مجبور بود ..مجبور بود

با قدم های لرزان خودم را به او رساندم و کنار پایش زانو زدم و دستش را در دستانم گرفتم و گفتم

-نرگسی چه اتفاقی برای مهتاب افتاده بود

نرگس جون:اونا مهتاب رو مجبور با ازدواج با ارباب کردن ..اونا باعثش شدن

دستهای لرزانش را از دستم خارج کردم و با تعجب نگاهش کردم و با صدای بلندی رو به آن دو و گفتم

-چـــــرا نمی گین چه اتفاقی اینجا افتاده

آناهیتا:می خوای بدونی

سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم ... مهتاب دستش را به طرفم دراز کرد

آناهیتا:با من بیا

دستم را در دستش گذاشتم و همراه او به طرف اتاق ها رفتم ... آناهیتا کنار اتاق مهتاب ایستاد که دستم را از دستش خارج کردم و قدمی به عقب رفتم و نگاهم را به نرگس جون دوختم که هنوز همانجا نشسته بود و دستش را بر روی صورتش گذاشته بود

آناهیتا:تو که ترسو نبودی ستاره

بدون آنکه به طرفش برگردم با او می گویم

-باورش برام سخته آناهیتا

آناهیتا:وارد شو و بی گناهی مهتاب رو ثابت کن ستاره

سرم را به طرفش برگرداندم ... با دیدن آن چشمان غمگین قدمی به جلو برمی دارم که لبخندی بر روی لبانش می نشیند ... هر دو وارد اتاق می شویم ... باد سردی به صورتم می خورد ... چشمانم را می بندم ... می دونستم با باز کردن چشمانم باید رفتن مهتاب را باور کنم ... باید بدانم که مهتاب رفته اون هم برای همیشه ... آروم چشمامو باز کردم و به جای خالی اش در اتاق خیره می شوم ... بدون آنکه به اطراف نگاهی بیندازم ...خودم رابه پنجره می رسانم

آناهیتا:این ورقه ها رو نگاه کن

به طرفش بر می گردم که از توی کشوی تخت مهتاب ورقه هایی به طرفم گرفته بود

با قدمی خودم را به او می رسانم و ورقه ها را از دستش می گیرم ... همه ی ورقه ها از پزشک قانونی بود ... ضرب دیدگی دنده ها... کبودی بیش از حد ... با تعجب ورق را عوض کردم ... در آن هم همان چیزهایی بود که در ورقه اول نوشته شده بود ... به علاوه ی شکستگی سر ...

-اینا چیه ... مال کیه؟

آناهیتا تکیه اش را به دیوار می دهد و به رو به رویش خیره می شود و می گوید

آناهیتا:بخون ببین اسم کی نوشته

نگاهی به بالای صفحه انداختم ... با دیدین اسم مهتاب بختیاری ... ورقه ها از دستم افتاد و بر روی تخت نشستم ... اسم مهتاب که بر روی ورقه ها نوشته بود برایم چشمک می زد

آناهیتا:از آموزشگاه به ما اطلاع دادن که برای آموزشتون باید به یکی از روستاها بریم برای آموزش ... بدشانسی ما فقط یک نفر از ما می تونست بره یکی برای روستای پایین یکی برای روستای بالا ... مهتاب روستای پایین رو انتخاب کرده بود ... کاش هیچ وقت به اون روستا نمی رفتیم

بی توجه به داستانی که تعریف می کرد فریاد زدم

-کی این بالا رو سر مهتاب آورده

آناهیتا آهی کشید و رو به من و با ناراحتی گفت

آناهیتا:با رفتن مهتاب به اون روستا و با دیدن ظلمی که به مردم می کردن با خانواده ارباب دشمنی سر گرفت ... این دشمنی برای خانواده ارباب بد تموم شد برای همین ... پسر کوچک اون خانواده خواست به مهتاب تجاوز کنه که ....

با خشمی از جایم بلند شدم و به طرف آناهیتا خیز برداشتم که سرش را به پایین انداخته بود... یقه اش را گرفتم و گفتم

-چه بلایی به سر مهتابم آورده بودن آناهیتا

آناهیتا نگاهش را در نگاهم دوخت در نگاه او هم همان خشم ...همان نفرت را می دیدم ... غمی می دیدم که دلم را آتیش می زد

آناهیتا:نتونستم ازش محافظت کنم ستاره ... اونا مهتاب رو نابود کردن ... مادر ارباب مهتاب رو به باد کتک گرفت و اون رو مجبور با ازدواج با ارباب کرد ... اربابی که هیچی جز غرورش و خانواده اش براش مهم نیست هیچی

زانوهایم خم شد و خودم را بر روی زمین خم کردم ...حالا حرفای مهتاب برای معنا گرفته بود (مثل همیشه دیر کردی) آره دیر کرده بودم ... برای اینکه جلوی تهمت هارو بگیرم دیر کرده بودم...(دیر کردی ستاره خیلی دیر کردی ... خیلی اتفاق ها افتاد ..دلها شکست ...غم هم خونه ما شد ...اما تو باز هم دیر رسیدی که حامی سخت همیشگیم باشی و برای من بجنگی ) قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ....نبودم که بجنگم برات خواهری ... نبودم که غم رو ازت دور کنم (زجرم دادن و درد کشیدم ... اما کسی برای حمایتم نبود ).... چطور مهتاب زجر کشید و کسی برای حمایت اون نبود ... با خشمی از جابم بلند شدم و اشکهایم را با پشت دست پاک کردم ... حالا وقت ضعیف شدنم نبود ... حالا که تمام حقیقت را می دانستم ... نباید ضعیف می شدم

-باید تاوان تمام اون زجرهایی که مهتاب کشیده رو پس بدن
آناهیتا با تعجب نگاهم کرد ... با دیدن خشمی که در چشمانم بود قدمی به جلو برداشت .. که ورقه ها را از روی زمین برداشتم و آن را بر روی تخت پرت کرد
-باید همشون تاوان پس بدن تاوان تهمت ناپاکی که به مهتاب زدن
با صدای من نرگس جون وارد اتاق شد و با دیدن من و آناهیتا خواست چیزی بگوید که از کنارش گذشتم و به طرف در به راه افتادم ... مانتو و شال را از روی جالباسی برداشتم و بدون توجه به ... صدا کردن آن دو از خانه خارج شدم ... هنگام پایین اومدنم از پله ها نزدیک بود به زمین بیوفتم که خودم را نگه داشتم و وارد خیابان شدم .... با سوز سردی که به صورتم خورد به خود لرزید ...و شروع به دویدن کردم ... مکانم مشخص نبود و فقط می دویدم که خودم را آرام کنم ... ورقه های پزشک قانونی و نام مهتاب که بر رو آنها نوشته شده بود ... از جلوی چشمانم رد می شد.... خشم سرتا سر وجودم را گرفته بود و تنها حرفی که در گوشم تکرار می شد انتقام بود ... انتقام از کسی که باعث و بانی این اتفاق ها بود کسی که مهتابم را زیر خواروار خاک فرو برده بود .... تنها انتقام می تونست آرومم کنه فقط انتقام... انتقام از ارباب
از شدت دویدن به نفس افتاده بودم ... وارد کوچه که شدم ... خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم ... اما اینکه چطور وارد آن روستا و خانواده ارباب شوم هنوز برایم گنگ بود ... زن همسایه با دیدن من که نفس نفس می زدم تعجب کرد و به من نزدیک شد
همسایه:دخترم چی شده
دستم را تکیه به دیوار دادم و لبخندی زدم
-هیچی خانوم دویدم برای همین به نفس افتادم
زن همسایه لبخندی زد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت
همسایه:کی برگشتی دخترم شنیدم توی همون روستا شوهر کردی
با چشمان گرد شده نگاهش کردم
-بله!
همسایه:مهتاب جون حالا اگه دعوتمون می کردی چی ازت کم می شد
لبخندی زدم... تازه متوجه سوتفاهمش شده بودم ... معلوم بود این یکی از همسایه های فضوله ... خواستم اون رو از سوتفاهمی که پیش اومده در بیارم که جرقه ای به مغزم زد رو به زن همسایه کردم و گفتم
-شما به من چی گفتین
زن همسایه با دیدن این حالتم دست از حرف زدن برداشت و با تعجب نگاهم کرد
همسایه:چی گفتم
-همون که گفتین شوهر کردم
همسایه:آهان گفتم چرا دعوتم نکردین
-نه قبلش چی گفتین
همسایه:شوهر کردی
-نه بعدش
زن همسایه با چشمان گرد شده نگاهم کرد ... می دونستم به عقل نداشته ام شک کرده بود خنده ای کردم که یکی به گونه اش زد
همسایه:مهتاب جون...
بدون اینکه اجازه بدم حرفش را کامل کند گونه اش را بوسیدم و دستم را بر روی زنگ گذاشتم .... سنگینی نگاه زن همسایه را بر روی خود احساس می کردم اما بی توجه به نگاهش با خوشحالی زنگ را گرفته بودم
آناهیتا:چته سر در آوردی
-آنی در باز کن زود باش
آناهیتا با شنیدن صدای شادم ... در را باز کرد از حالا می تونستم چهر ه ی پر از تعجب هر دوی آنها را تصور کنم ... با خوشحالی وارد واحد خودمون شدم و هر دوی آنها را صدا زدم .... با وارد شدنم در آنجا نگاهم به صورت پکر هر دوی انها افتاد ... با تعجب نگاهشان کردم و گفتم
-چیه چتونه
می دونستم که هر دو با دیدن تغییر رفتارم تعجب می کنن ولی نه اینقدر ... خواستم حرف دیگری بزنم که تلفن به صدا در آمد ... با ابرویی بالا رفته نگاهی به آن دو و به تلفن کردم
-نمی خواین جواب بدین
نرگس جون با ناراحتی نگاهم کرد که آناهیتا با پوزخندی رو به من و گفت
آناهیتا:برای شماست خانوم
با اخمی به رفتار آن دو نگاه کردم و به طرف تلفن راه افتادم ... و آن را جواب دادم ... با شنیدن صدای منشی ام که با انگلیسی اسم را گفت ... نگاهم را به آن دو دوختم
منشی: ستاره خانوم
-خودم هستم
منشی:خانوم ما بلیط شما رو برای روز پنج شنبه هفته ی دیگه اوکی کردیم
-پنج شنبه هفته دیگه
منشی:بله
نگاهم را به آن دو دوختم که با نگرانی نگاهم می کردن ... همانطور که نگاهم به ان دو بود به منشی گفتم
-کنسلش کنین فعلا" قصد بر گشتن ندارم

برق شادی را در چشمان هر دوی آنها دیدم

منشی:ولی خانوم آقا پو...

اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و با اخمی گفتم

-تصمیم با منه پس من فعلا" نمی آم

با عصبانیت گوشی رو گذاشتم و رو به آن دو گفتم

-من باید این منشی رو در به در کنم به جای من تصمیم می گیره ... اینجور منشی ها هم نوبرن به والا

آناهیتا با خنده از جایش بلند شد و محکم در آغوشم گرفت ... خنده ی شادی بعد از دو هفته کردم و دستانم را دورش حلقه کردم

-وقتی می گم همجنس بازی نگو نه

آناهیتا با جیغی من را کنار زد و مشتی به بازویم زد

آناهیتا:لیاقت نداری دیگه

خنده ای سر دادم و لپش را محکم کشیدم

نرگس جون:موندن تو بی مورد نمی تونه باشه

به طرفش برمی گردم ... می دونستم اون جدیتی که در صداش هست انتظار از این می ره که من هم مانند خودش جدی باشم ... آناهیتا هم منتظر نگاهم می کرد که گفتم

-می خوام برای مهتاب زندگی کنم

جیغ خفه ی آناهیتا با اخم نرگس جون که راضی از تصمیم نیستن را پشت اخمم پنهان کردم ... نر گس جون از جایش بلند شد

نرگس جون:می دونستم موندنت بی منظور نمی تونه باشه

-من تصمیم رو گرفتم

نرگس جون:من به تو اجازه نمی دم که پاتو توی اون روستای کوفتی بذاری

لبخندی می زنم که آناهیتا با دیدن لبخند خونسردم خودش را بر روی مبل می اندازد ... قدمی به عقب بر می دارم و رو به ان دو و می گویم

-باید تاوان پاکی مهتاب رو پس بدن

پشتم را به آن دو می کنم و به طرف اتاق خودم راه می افتم ...

نرگس جون:ســــــتاره!

بی توجه به فریادش وارد اتاق می شوم و در را می بندم ... صدای آناهیتا را می شنوم که به نرگس جون می گوید

آناهیتا:شما ستاره رو می شناسین می دونین که کار خودش رو می کنه

از در فاصله می گیرم و با همان لبخند که خونسردی ام را نشان می دهد به طرف آینه راه می افتم ... نگاهی به خودم در آنیه می کنم و دستی به صورتم می کشم ... آخرش این دوقلو بودنمون به کارم اومد... دو دوقلوی همسان ...سیبی که دو نصف شده بودن ...فقط یک تفاوت بود اون هم رنگ چشمها ... چشمان مهتاب عسلی خالص بود ... اما چشمان من با عسلی بودنش ... رگهای قرمز رنگی هم در خودش داشت ... نگاهم را از آینه به حلقه ی روی میز می افته و به طرفش بر می گردم ... صدای مهتاب وقتی این حلقه را در دستم می داد در گوشم می پیچه وقتی که گفت "به جای من زندگی کن ستاره"

-به جای تو زندگی می کنم مهتاب و انتقامت رو از ارباب می گیرم

با نفرت حلقه را در دستم فشار می دهم و نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم ... به جز نابودی ارباب به چیز دیگری فکر نمی کردم ....باید انتقام مهتاب را از او می گرفتم

همه ی وسایل لازمه را در صندق عقب ماشین مهتاب گذاشتم و دستی به ماشین کشیدم ... ماشینی که روزی خواهرم در آن می نشست و حالا من به عنوان مهتاب پشت آن می نشستم ... با صدای نرگس جون که از اول صبح تا حالا غرغر می کردم به طرفش برگشتم

-باز چی شده نرگسی

نرگس جون با اخمی نگاهم کرد و رو به آناهیتا که در حال ترکوند آدمسش بود گفت

نرگس جون:به این بگو با من صحبت نکنه

آناهیتا رو به من کرد و گفت

آناهیتا:نرگس جون می گه باهاش حرف نزنی

با لبخندی تکیه ام را به ماشین دادم و گفتم

-به نرگسی بگو دلیلش چیه

آناهیتا رو به نرگس جون کرد

آناهیتا:نرگس جون ستاره می گه من چه غلتی کردم

مشتی به بازویش زدم و گفتم

-من کی همچین حرفی زدم

آناهیتا با اخمی بازویش را ماساژ داد و رو به نرگس جون کرد ... نرگس جون با همون اخم رو به آناهیتا گفت

نرگس جون:بهش بگو می خوای بری اونجا چی بگی ... نمی گن مهتاب اینطور نبود ... نمی گن توی وحشی با مهتاب خیلی متفاوتی

آناهیتا:باشه حالا می گم

آناهیتا با لبخندی رو به من کرد

آناهیتا:نرگس جون می گه ... توی از خدا بی خبر ... توی وحشی ... توی دیونه ...چطور خودت رو با مهتابی که فرشته بود می خوای جا بدی ... توی که ابلیسی از ریخت و قیافه ات می ریزه

-هووووی درست صحبت کنا

ایندفعه نوبت نرگس جون بود که مشتش را مهار بازوی او بکند ... با خنده نگاهی به آناهیتا کردم

آناهیتا:زهرمار ... کوفت ... اصلا" این تو این نرگسیت به من چه خودمو انداختم وسط شما

من و نرگس جون هر دو خندیدم و به او که در ماشین می نشست نگاه کردیم... آناهیتا دست به سینه همانطور که آدامسش را می جوید با اخمی نگاهش را از ما گرفت ... نگاهی به نرگس جون انداختم که صورتش از اخم چند لحظه پیش خبری نبود ... به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم

-من به کاری که می خوام بکنم ایمان دارم نرگسی

دست دیگرش را بر روی دستم گذاشت و با ناراحتی نگاهم کرد

نرگس جون:منم به تو ایمان دارم گلم .. اما انتقام راهش نیست

سرم را به زیر انداختم و فشاری به دستش وارد کردم

-اینطور آروم می شم

با آهی که کشید پی به نگرانیش بردم .. فشار خفیف دیگری به دستش وارد کردم و نگاهم را در چشمانش که بی شباهت به چشمان بابا نبود دوختم و با اعتمادی که همیشه در خودم سراغ داشتم گفتم

-نمی زارم حق خواهرم بی خودی ضایع بشه نرگسی ... می دونم راهی که می خوام برم شاید اشتباه باشه ... اما برای آروم کردن خودم و به خاطر قولی که به مهتاب دادم که به جایش زندگی کنم ... باید این کار رو بکنم

نرگس جون نگاهی به چشمانم کرد و دستی به گونه ام کشید و بدون حرفی از کنارم گذشت و سوار ماشین شد ... با دو نفس عممیقی که کشیدم ... همه ی ناراحتی ها را رها کردم و سوار ماشین شدم ... آناهیتا نگاهی به ساعت مچی اش کرد و سرش را تکان داد

آناهیتا:فکر کنم نصف شب برسیم روستا

لبخندی زدم ...که آناهیتا دستش را به سمت آسمون دراز کرد

آناهیتا:خدایا من بنده ی خوبتم هوامو داشته باش که امیدی به این نیست ما رو سالم به اونجا برسونه

خنده ای می کنم و رو به نرگس جون و می گویم

-دلت پرواز می خواد نرگسی

با این حرف بدون آنکه منتظر حرف آن دو بمانم ماشین را از پارکینگ خارج کردم و با صدای بد لاستیک های ماشین ماشین را به مقصد به حرکت در آوردم



آناهیتا


چند ساعتی بود که توی راه بودیم ... نرگس جون به خواب عمیقی رفته بود و انگار خیالش بابت همه چی راحت شده بود ... اما من هنوز نگران رفتار ستاره بودم ... نگاهم را به اون که پفک می خورد دوختم و لبخندی زدم

-نمی شه این زهرماری رو نخوری حالا

با اخمی نگاهش را از جاده گرفت و نگاهم کرد ... انگار که توهینی کرده باشم با دهان پر گفت
ستاره:تو بیجا می کنی به پفک می گی زهرماری

خنده ای می کنم که با لبخندی بار دیگر نگاهش را به جاده می دوزد... همونطور که یکی از دستاش به فرمان ماشینه ... دستش دیگرش رو به طرف بسته پفک می برد و با لذت یک دانه ی آن را در دهانش می گذارد ... خنده ی بلند تری سر می دهم که او هم همراهیم می کند
-انگار از آمازون اومدی ..مگه اونجا پفک نداشت
ستاره:نه جــــون آنی اونجا همه اش چیپس داشت ... این مردم ایطالیا هم که چیپس خوراکشون بود ولی جدا از شوخی هیچی پفکای ایران خودمون نمی شه
همانطور که با دهانی پر صحبت می کرد سرم را با تأسف برایش تکان دادم و گفتم
-هنوز همون دختر بچه ی شکمویی
با خنده ی شادی که سر داد ... لبخندی زدم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم ... می دونستم پشت این همه خنده و شادی ... یک غمی هست ... مهتاب خیلی برای ستاره عزیز بود ... ستاره ای که هیچوقت نمی شکست ... آن روز زیر باران شکستنش را دیدم ... شکستن کسی که با تمام غمی که داشت باز هم پابرجا بود .... می دانستم آن لبخندهایش هم برای من و نرگس جون هست
ستاره:اه!
با صدای بلند و ناراحتش با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم
-چیه چی شد ؟
با ناراحتی به پلاستیک خالی از پفک نگاه کرد و گفت
ستاره :پفکام تموم شد
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و بعد از هلاجی کردن حرفش یکی به سرش زدم
-یعنی خاک بر سرت ستاره گفتم حالا چی شده
ستاره:چــــــی شده ... چـــــی شده ... مگه نمی بینی پفکام تموم شد من به شما گفتم بیشتر بگیرین ولی شماها باز به حرف من گوش ندادین
-اندازه ده نفر پفک و چیپس گرفته بودیم
با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت
ستاره:واقعا" پس چرا من احساس می کنم دوتا بیشتر نخوردم
-ســـــــــتاره
با جیغی که کشیدم ستاره به خنده افتاد ... با حرصی نگاهش کردم که با پس گردنی که به سرم خورد به طرف عقب برگشتم ... نرگس جون همانطور که خمیازه می کشید گفت
نرگس جون:زهرمار توی خواب زهره ام ترکید
ستاره همانطور که با صدای بلند می خندید به طرف ما برگشت که نرگس جون اخمی کرد و گفت
نرگس جون: تو یکی ببند گاله رو و نگاهت به جلو باشه مارو به کشتن ندی
ستاره با این حرف نرگس جون لبخندی زد و نگاهش را به رو به رو می دوزد ... نرگس جون همانطور که با لبخندی او را نگاه می کند چشمانش را می بندد و اجازه اعتراض را از من می گیرد... با اخمی دست به سینه در جایم می شینم که ستاره لپم را می کشد و می گوید
ستاره:چی شد گوگولی
نرگس جون:خـــــفه
با صدای نرگس جون هر دو به رو به رو خیره می شویم و ریز شروع به خندیدن می کنیم ... با آهی نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم و به آن زمانی برمی گردم که بابا شهاب و مامان سرمه من را به خانه شان آوردن .. خانه ای که نه از محبت مادر پدر کم داشت و نه از محبت خواهر و یا حتی برادر ... از موقعه ای که خودم را شناختم بابا از من دوری می کرد و هیچ مادری را کنار خود نداشتم شاید به خاطر اینکه فرصت نمی کرد از دوستاش جدا بشه و به دختر یکی دونه اش سر بزنه ... بعد از مرگ بابا مامان برای همیشه من را از زندگیش بیرون انداخت و این شد که من وارد خانواده بختیاری شدم و از آناهیتا اسفندی به اناهیتا بختیاری تبدیل شدم ... اولین روزهایی که بابا شهاب دستم را در دست مهتاب گذاشت فهمیدم دیگه من هم خانواده ای دارم و می تونم زندگی کنم ... اما از ستاره همیشه نفرت می دیدم تا اون روزی که از پله ها پایین پرتم کرد و بابا شهاب او را در کتابخانه زندانی کرد ... خودم را باعث بانی تمام این اتفاق ها می دانستم ... برای همین برای معذرت خواهی از ستاره وارد کتابخونه شدم ... رو به روی ستاره ایستادم خواستم حرفی بزنم که ستاره بدون اینکه اجازه حرفی را به من بدهد من را در آغوش گرفت و محکم به خودش فشرد ... هنوز صدایش در گوشم بود که گفت
-هیـــــس خواهری از این به بعد تنها نیستی منو مهتاب هستیم
اون با آن سن و سالش دنیای اطرافش را شناخته بود و مثل یک حامی همیشه هوای من و مهتاب را داشت مثل یک پسر اجازه نمی داد که کسی به ما نزدیک شود یا حتی صدمه ای به ما برساند ...شاید دلیل اینکه بابا شهاب از ستاره خواسته بود مواظب ما باشد همین بود ... می دانستم که مهتاب ضربه ی بزرگی برای او بوده است ... او قول محافظت مهتاب را داده بود اما با این اتفاقها هیچ کاری از دست او بر نیامده بود جز اینکه برای آرامی وجدان خود از ارباب انتقام بگیرد
بار دیگر نگاهم را به او می دوزم که بی خیال از همه جا فقط با اخمی به جاده خیره شده بود ... از این همه آرامش و خونسردی اش می ترسیدم چون می دانستم پشت این خونسردی طوفانی در انتظار است ... و من از همان می ترسیدم
-من می ترسم ستاره
با لبخندی به طرفم برگشت و با چشمکی رو به من گفت
ستاره:ترس خوبه یک زره اون چربیهای بدنت هم آب می شه
با اینکه می دونست به وزنم حساسم باز برای حرص دادن من همچین حرفی زده بود بیشتر عصبی شدم و گفتم
-آخه ترس من چه ربطی به چربی داره
ستاره:نــــــداره
-نه که نداره پرو
صورتم را با حالت قهر به طرف پنجره برگرداندم که گقت
ستاره:حالا قهر نکن یک سوال ازت می پرسم درست جوابم رو بده
با صدای جدی اش به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که با اخمی به رو به رو خیره شده بود

-چه سوالی؟

ستاره همانطور با جدیت گفت

ستاره:ببین می خوام درست اینجا نگاه کنی و سوالی ازت می پرسم درست جواب بدی

به حرفایش گوش کردم و نگاهم را به جاده دوختم و سرم را تکون دادم

-باشه

ستاره:ببین درست

نگاه دقیقم را به اطراف دوختم و گفتم

-خوب سوالتو بپرس

ستاره:اینور مغازه ای رستورانی چیزی نزدیک نیست پفکی اسنکی چیزی بگیریم گشنمه

در بهت حرفش بودم که به خودم آمدم و با عصبانیت ساختگی به طرفش که می خندید برگشتم

-زهرمار دیونه

سرم را برگردوندم و از شیطنتش لبخندی روی لبم نشست ... می دونستم برای منحرف کردن فکرم از ترسیدنم آن حرف را زده بود ... با همان لبخند دست به سینه نشستم و چشمانم را بستم


ستاره


یک نفس به طرف مقصد رونده بودم از خستگی کمرم به درد امده بود نگاهی به آن دو کردم که ...بی دغدغه و آرام خوابیده بودن لبخندی زدم ... مثلا" باید راه را به من نشان می دادن ...خدا را شکر که روی این تابلو ها رو می خوندم ...یعنی حالا ناکجا آباد بودیم .. نگاهم را بار دیگر به آن دو دوختم... از اول راه که این نرگسی به خواب رفته بود و این آناهیتا هم رفیق نیمه راه دیگه نتونسته بود چشمانش را باز نگه دارد و آن را بسته بود ... با دیدن مغازه ای یا همون دکه ای که کنار جاده بود ماشین را به گوشه ای هدایت کردم و پیاده شدم ...پیرمرد با دیدنم با تعجب نگاهم کرد که لبخندی زدم

-ســــلام آقا

پیرمرد سرش را به عنوان سلام تکان داد اما هنوز تعجب از چشمانش پیدا بود ... نگاهی به دکه اش کردم که جز سیگار چند بسته پسته و چند پسکویت و یک بسته پفک بیشتر نداشت ... همانقدر که برای سیر شدن بود را خریدم و پول را حساب کردم که پیرمرد گفت

پیرمرد:خانوم معلم

با تعجب به طرفش برگشتم ... و با ابروی بالا رفته نگاهش کردم

-با من بودین

پیرمرد باز هم با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت ... پولها را به طرفم گرفت

پیرمرد:ما از شما نمی تونیم این پولهارو قبول کنیم

قدمی نزدیک شدم و گفتم

-چرا؟

پیرمرد با صدای لرزان رو به من کرد و گفت

پیرمرد:اینجا مطعلق به ارباب و خانواده اش هست پس این وسایل رو مال خودتون بدونین خانوم معلم

با آوردن اسم ارباب اخمهایم در هم رفت و به او نزدیک شدم ... فهمیده بودم او مرا با مهتاب اشتباه گرفته است و من همین چیز را می خواستم ... پولها را به طرفش گرفتم و گفتم

-این مال شماست و حق شما ... نه من و نه ارباب نمی تونیم از شما بگیریم

از او فاصله گرفتم و با وسایل در دستم سوار ماشین شدم ... و ماشین را به راه انداختم ...غرغر کنان نگاهی به جاده ی تاریک کردم ... پس به روستا رسیده بودم ...نگاهی به خاکی کردم ... از دور می شد چند چراغ را دید ... به نزدیکی روستا که رسیدم ماشین را گوشه ای پارک کردم و پفک را از زور گشنگی از روی داشبورد برداشتم و با لبخندی شیطانی نگاهم را به آن دو دوختم و پفک را بین دستانم قرار دادم و با یک حرکت دستانم را محکم به بسته ی پفک کوبیدم و صدای ....بـــــــوب در ماشین پیچید و آن دو هرسان از خواب پریدن

آناهیتا:تــــرکــــید

با خنده نگاهش کردم و گفتم

-چی ترکید

با این حرفم نگاهم کرد و با دیدن پفک در دستم اخمی کرد ... پس گردنی که نرگس جون به سرم زد هم خنده ام را بند نیاورد ..آناهیتا خمیازه ای کشید و به رو به رو خیره شد که یک دانه پفک را دهانم گذاشتم

-ببند دهنتو مگس می ره توش

و شروع به جویدن پفکم کردم که آناهیتا بسته ی پفک را از دستم گرفت و مشتی به بازویم زد

آناهیتا:رسیدیم

پایان قسمت دوم رمان عشق ارباب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۳۹

قسمت دوم رمان دیدبان ذهن


ساعت چهار بود با صدای بلند تی وی از خواب بیدار شدم ، تخت من یه طرف اتاق بود با رو تختی صورتی و تخت جیکو که رو به روی تخت من بود با رو تختی سبزو. بینمون هم میز توالت ، به رو به رو نگاه کردم سر جاش نبود پس بدون نیاز به فکر که این مردم آزار کیه چون بدون سوال مشخص بود خودشه با انرژی ای که از خواب گرفته بودم از تخت بلند میشم و از اتاق میرم بیرون چکاوک و مامان رو به روی تلویزیون نشستن و هم میوه می خورن هم حرف میزنن وتنها جایی که حواسشون نیست همون تلویزیون مقابلشونه .
-سلام خانوم بهادری با عزیز دردونه خوش می گذره؟
-ساعت خواب !
-قربون مامان خانوم
چکاوک انگار نه انگار من حرفی زدم زل زده به تلویزیون، منم بی خیالش میشم و میرم کنارشون تا یه دستبرد به میوه ها بزنم که گوشیم زنگ خورد.
به طرف اتاق میدوئم واز تو کیف شلوغ پلوغم درش میارم تا میام دکمه انسور رو بزنم و جواب بدم قط شد. اِه ! ای جانم نرگس بود! زود زنگ میزنم بهش و منتظر موندم .به دو تا بوق نکشیده جواب داد:
نرگس-شما؟
-سلام خانوم اونجا مرکز نگه داری از آلزایمری هاست؟
نرگس-آلزایمری اون شوهرته که معلوم نیست کدوم گوری گور به گور شده!!!
-هوووووو مواظب باش داری در مورد شوهر من صحبت میکنی
نرگس- ای بمیری با این شوهر نداشتت
- (با خنده میگم) چته بابا !!!! خب چی کار داشتی زنگ زدی؟
نرگس- هیچی هد هد جونم زنگ زدم با سحر و ترانه بریم بیرون پایه ای یا نه؟
یه خورده فک کردم . بهتر از خونه نشینیه .
-باشه کی و کجا؟
نرگس- تا یه ساعت دیگه حاضر شو میام دنبالت تو نمی خواد در به در کوچه ها شی به عشق من!!! ( قه قه خندید)
- سرخوشیا !!!! بای تا های
نرگس-برو بمیر!!!
-بی ادب

********
(محمد)
یه نگاه به ساعتم میندازم و همون طور که پاهامو تکون میدم منتظر میمونم تا علیرضا از خونه بیاد بیرون . علیرضا تقریبا تنها دوستم از دوم راهنماییه، راستش دلیل اصلی دوست شدنم باهاش اینه که ذهن تمیزی داشت و داره . اغلب ساکته و تقریبا ساده ترین ذهنی رو داره که تا به حال شنیدم بیشتر اوقات اول حرف میزنه بعد بهش فکر می کنه و من عاشق این کارشم ! واسه همین میتونم در کنارش زندگی کنم،و در کنارش بودن زیاد برام سخت نباشه، یه چیزایی ازم میدونه ولی ذهن خوانی رو نه !!! به هیچ کس نگفتم ولی میدونه که من بیشتر چیزا رو میدونم زیادم در این مورد کنجکاوی نمی کنه !
خیلی شوخ وبا مرامه واسه همین بیشتر اوقات واسه حواس پرتی هم که شده میرم سراغش....
بالاخره در باز شد علیرضا خان اومد مثل همیشه تیپ اسپرت به قول خودش دختر کششو زده و موبایلش تو دستشه و داره اس ام اس می ده به قیافش نگاه می کنم، چشای سبز با موهای قهوه ای روشن که به طلایی میزنه ،ته ریشی هم گذاشته که بهش میاد و صورتشو پسرونه تر کرده رسید بهم یه نگاه بهم انداخت و گفت :
-چیه عاشقانه نگام میکنی!!! من نامزد دارمااااا! گفته باشم....
چپ چپ نگاش می کنم که ادامه داد:
-شرمنده داداش دیر شد داشتم به سها (خواهرزادش) یاد میدادم تا دیوار اتاق الهه رو نقاشی کنه!!!(باشه بابا منو نخور من بدمزم)
-(بیشتر از فکرش خندم گرفت )پسر تو کی می خوای دست از این کارات برداری؟
-ای بابا من دستامو برداشتم دست سها رو گذاشتم دیگه !!! (ای جانم با اون لپ های آویزون وقتی داشتم دیوار اتاق الهه رو نقاشی میکردم نیگام می کرد!!!)
-خیله خب بپر بالا بریم حوصلم سر رفت!
-(این باز داره پاچه منو میگیره خیر ندیده)
-چی؟
علیرضا-من چیزی نگفتم که بشر؟ (هی حالا من کاریت ندارم گیر بده هااااا)
-آهان اشتباه شنیدم
-ای قربون اون گوشای کرت بره....
(پوپک)
با میس کالی که سحر برام زد از مامان و جیکو که سرشو تو سیستمش انداخته بود خداحافظی کردمو با کمترین سرعت ممکن به طرف حیاط میرم. تازه داشتم کفشامو میپوشیدم که صدای بوق ماشین نرگس بلند شد . کم صبرترن آدم روی زمین بود در حال که لی لی می کردم و کفشامو میپوشیدم به طرف در حیاط رفتم و با حول بازش کردم.
-چته دختر مگه سر آوردی؟؟
نرگس-اولا سلام دوما مگه من راننده شخصیتم که واسه من ناز میکنی ، دیر میای ، اعتراض هم داری؟؟ .... پاشو برو پایین ببینم منو بگو اومدم خانوم رو ببرم دَدَر.
-نرگس جون آب خنک بیارم ؟ رادیاتورت خیلی داغ شده هااااااا!
نرگس-(یه چشم غره بهم رفت) تو هم جا من بودی و معتل دو نفر میشدی الان رادیاتور که سهله خودتم آتیش می گرفتی
-خیله خب نرگس انقد جوش نزن پوست صورتت دون دون میشه (ریز ریز می خندم)
سحر از صندلی پشت آروم زد رو شونم و گفت :
-زیاد به پرو پاش نپیچ سهیل زده تو پرش!
-ای بابا اینام سال به دوازده ماهه تیر تو پرن! حالا موضوع چیه ؟(و نگاهمو به نرگس دوختم)
نرگس – هیچی بابا مگه اولین باره منو این کله خراب دعوامون میشه! بی خیال بریم به سوی مردم آزاری!!!
پاشو رو گاز فشرد و عینک شو رو چشمش گذاشت !!
*************
(محمد)
-خب حالا کجا برم علی؟
علیرضا-علی و نه علیرضا خان!!! بریم کتابخونه،می خوام یه سری اطلاعات در مورد یه موجود ناشناخته با یه سری مشخصات جمع کنم!(هه ای جونم اخماشو نیگاه)
-(هه به همین خیال باش علیرضا خان !) حالا این موجود ناشناخته چی هست علی؟؟
-نمیدونم والا خیلی ساله که میبینمش یه موجود با قد بلند میگن مذکره ، چهار شونست البته من خیلی جذاب ترما (هه دروغم چیه مامان میگه) چشمای تیله ای داره از اون الوانا هر وقت میبینم عاشقش میشم (مو به تنم سیخ میشه ، همش چپ نگام میکنه باهاش) یه سری موهای پریشونم داره که همیشه خدا ریخته به هم (شلخته از من یاد بگیر) اهان واستا دقیق تر آدرس بدم .....هوم موهاش پر کلاغیه .....هوووم واستا آهان الانم داره منو با اون چشای لعنتیش نگاه میکنه (وییی ترو خدا منو نخور)
-که میخوای بشناسیش هااااا؟
- کی من؟ ( من غلط کردم منو نخوریا)
- پس من! کی داشت دنبال یه موجود ناشناخته میگشت؟
- جون داداش داشتم آدرس غول چراغ جادو رو میدادم! آخه امروز تازه داستانشو واسه سها خوندم!!!(هاهاها ،ای دایی قربون اون لپای تپلت بره)
-نگفتی کجا برم ؟
-ای بابا نیم ساعت داشتم واست روضه میخوندم؟ برو کتابخونه دیگه!(تو رو باید پیچوند تا انقدر با جدیت منو نگاه نکنی !!! آخه کجای من جدیه هان؟!)
-علی مطمئنی حرفه آخرته؟؟؟؟
-آره جون داداش من کار واجب دارم یعنی دیگه نمی تونم صبر کنم!! (وییی حالا چرا واسه من لبخند میزنه!)
به کتابخونه میرسم (کتابخونه ای که دوران دانشگاه همیشه با این علی ورجک میرفتیم) آروم ترمز میکنم. از اونجایی که علی هنوز به من زل زده بود و می خواست ببینه چی می گم گفت:
-اِ اِ اِ اِ چرا واستادی؟(باز این بچه جنی شدااااا)
-پیاده شو!
علیرضا-چی؟(این دیگه چی میگه ) (یه نگاه به اطرافم میندازه و برگشت طرفم)
-مگه نمی خواستی بری کتاب خونه!(طبق عادتم یه ابرومو میفرستم بالا و لبخندی میزنم طوری که فقط یه طرف لبم کشیده شد بالا)
ـوایی تو باز منو جدی گرفتی ؟! آخ خدای من، من خودمو میکشم از دست تو ( ای مادرت به عزات نشینه چرا نمیشه باهات شوخی کرد!!) برو داداش من راه بیوفت الان آب انارمون گرم میشه....
-باز برم مغازه سامان؟
-باز تو از مغزت استفاده کردی؟(پ ن پ برو سر قبر من!) د ِ برو دیگه نسناس!!! پـــــــــوف!

(پوپک)
سحر- بچه ها من هوس آب انار کردم بریم اون آب اناریه که اسمش ترشکه چند روز پیش با کامی رفتم اونجا خیلی آب انار جیگری بود.
-یعنی تو آب انار جیگرم می ریزن؟
سحر- ببین هدهد جونم تو به اون بالاخونه فشار نیار ، نرگسی برو به این آدرسی که میگم .
نرگس – خب چه کاریه بریم همین آب میوه فروشی اکبر آقا جای جیگرشم خود اکبر آقا هست.
سحر – ای کوفت .... حالا من یه بار پیشنهاد دادماااا!
-برو نرگس ، وگرنه این تا سال دیگه به جونمون نق میزنه منو نبردید اه اه اه !
نرگس بعد پرسیدن آدرس به سمتش به راه افتاد با آهنگی که نرگس گذاشته بود هر چهارتامون به آهنگ گوش دادیم تا برسیم به این آب انار فروشی به قول سحر جیگر!
وقتی رسیدیم منوسحر و ترانه پیاده شدیم تا نرگس جای پارک پیدا کنه. بعد کلی عقبو جلو کردن بالاخره پارک کرد و به طرف مغازه قدم زنان حرکت کردیم.
من باز کرمم وول خورد و میرم تو بحر مغازه (دکوراسیون قرمز با طرح دونه های انار، روشم با سایز بزرگ نوشتن بانک تصفیه خون ، و کنارشم فوایدشو نوشته ،داخل مغازه یکمی شلوغه ولی محیط جالبی داره، داخلش سفید و تمیز با میز های گرد که شکل انار نصف شدستِ) با تکون دست سحر به خودم میام و با هم به سمت مغازه میریم......


*******


(محمد)

داشتم تو اون شلوغ پلوغی سرم دنبال یه ذره جا واسه تمرکز میگشتم که با حرفای علیرضا و رانندگی قاطی نکنم . تو ترافیک بود که یهو یه نسیم بهم خورد، من که تو ماشینم! جلو مغازه سامان چیکار میکنم؟
ولی یه چیزیم هست ،چیه؟!.......... تقریبا نفسم بند اومد...... نـــــــــه ... این غیر ممکنه .......این من نیستم .... بازم ....بازم این یکی از اون رسوخ هاست .....این .... این ..... مطمئنم مغازه ی سامانه ... آخه خودشه همون میزا همون تابلو .... ای بابا خودشه ......
یهو به نفس نفس افتادم انگار از تو آب سرمو کشیده باشن بیرون تند تند نفس میزنم ..... تو ماشینمم، هنوز ماشینا کیپ به هم چسبیده هستن و علیرضا که داره با ریتم آهنگ دستش رو به زانوش میکوبه با صدای نفس های من با تعجب سرشو آورد بالا ...
-محمد خوبی؟(این یهو چش شد؟) محمد با توام!
-خودش بود؟
-(داشت با کنجکاوی اطرافو نگاه می کرد) کی؟ کسیو دیدی؟ چرا نفس نفس میزنی ؟ حالت خوبه؟ چرا عرق کردی؟( ترو خدا نگاش کن این چشه؟)
(به سختی سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم ،بازم سردرد اومده سراغم، ولی.....ولی من باید سریع خودمو برسونم به مغازه سامان) شقیقه هامو فشار میدم . کلافه با مشت می کوبم رو فرمون
-اه اینا چرا راه نمیوفتن
و دستم رو میزارم رو بوق و چند تا بوق کشیده میزنم با این کارم ماشینای دیگه هم به عنوان اعتراض بوق میزنن که باعث شد سر دردم وحشتناک شه میدونستم الان چشام خون افتاده
علیرضا هم همین طور بهم خیره مونده تا شاید بتونه دلیل دیوونگیمو بفهمه!
-(ای خدا یه دوست درست و درمون داشتیم اونم پرید، الان اگه باز سوال بپرسم میپره گازم میگیره، نچ نچ نچ چشاشو چه خونی افتاده طفلک) ببین محمد میخوای نریم ؟ برگردیم خونه؟ ها!؟
- نه باید برم دیگه خسته شدم!!!
-چی؟ تو حالت خوبه؟(این چی میگه منم داره روانی میکنه هااااا)
-هان؟! اره اره خوبم....
همونطور که کم کم ماشینا حرکت کردن تونستم به طرف فرعی بپیچم و با حداکثر سرعت به طرف مغازه سامان برونم......

(پوپک)

همیشه وقتی آب انار میخورم فشارم میوفته، الان دارم با ناراحتی به بچه ها نگاه می کنم ، چند دقیقه از تموم شدن آب انار نگذشته بود که دیدم بله ! لیوان نیم خوردم یه دور زد!مطمئنا رنگم یه کم پریده شده به صندلی تکیه میدم . نرگس که رو به روم نشسته بود و داشت در مورد سهیل برامون حرف میزد یه لحظه از حرارتش کم شد و با تعجب نگاهم کرد
نرگس- پوپک تو خوبی؟؟؟
-اره خوبم چطور مگه؟
نرگس- آخه رنگت پریده (با نگرانی نگاهم می کنه)
-نه بابا چیزی نیست ،ولش .... حرفتو بزن
انگار فقط نیاز به همین حرف من داشت چون دوباره با انرژی شروع به تعریف از دعواشون کرد منم هم گوش میدم وهم از شیشه به خیابون نگاه می کنم .

*********

(محمد)

با سرعت میرونم. بیچاره علیرضا ساکته ولی خب ذهنشو که نمی تونه ساکت کنه ، داره تمام احتمالات رو در نظر می گیره تا شاید سر در بیاره من یهو چه مرگم شده...
دوباره همون چشما میان تو سرم ، یه احساس رخوت و بی حالی توشونه، شاید هم کلافگی ،انگار نا ندارن ولی همچنان سعی می کنه که مقاومت کنه.
درسته که همیشه از این حالتا عصبی میشم ولی بیشتر اوقات این چشم ها منو از ناراحتی در میاره شاید مسکنه خوبی باشه ولی از طرفی حالتاش و اون حسی که بهم منتقل میکنه غیرقابل تصوره !!!
با کلافگی دستمو لابه لای موهام میکشم ولی همچنان با سرکشی میریزن رو چشمم .... شاید کوتاهشون کنم ..... دستمو ناخودآگاه میبرم طرف دستگاه پخش و صداشو زیاد میکنم چون وزوزای ذهنی علی داره زیاد از حد میشه.
بالاخره بعد بیست دقیقه رسیدیم. حالا کو جای پارک . به خاطر رفت و آمد زیادی که داشتیم تمام سوراخ سنبه های اون اطراف رو میشناسم بالاخره پارک میکنم .
علیرضا زود تر پیاده شد و رفت،جلوی ورودی چند ثانیه مکث میکنم......
********
(پوپک)
سحر- کامی قرار بود واسه یه ماموریت بره شیراز ولی نمیدونم با دعای من بود یا بدشانسی خودش که برنامه شون بهم خورد .
ترانه- خب معلومه که به دعای گربه سیاهه بارون نمیاد .
سحر- باز تا من یه چیز گفتم تو زدی تو حسم؟
ترانه- همچین میگه حسم انگار داشت شعر میگفت!
و پشت چشمی نازک کرد.
در حالی که به بیرون نگاه میکنم به بحث این دوتا گوش میدم. یه ذره حالم بهتر شده وبین حرفا همراهیشون می کنم.
جلوی مغازه شلوغ شده و یه عده خانوادگی و یه تعداد هم دوست هر کدوم چند تا چند تا میان و یه تعدادم تکین از اونایی که تنهایی فرقی با جمع براشون نداره.
واسه خودم قیافه ها رو حلاجی می کنم ،چشمم میوفته به یه نفر، روبه روی آبمیوه فروشی ایستاده، دستاش تو جیب جینش نصفه نیمه فرو برده و با چشمای بسته البته فکر کنم بسته چون موهای پر کلاغیش که رو چشماش ریخته نمیزاره دید خوبی رو چشماش داشته باشم صورت استخونی داره که صورتشو مردونه نشون میده، یه پیرهن مردونه چهار خونه تنشه با هیکل چهارشونه،چهرش یه جوریه، خسته یا گرفته نمی دونم! ولی در کل میشه گفت جذابه. همین طور بهش زل زده بودمو مشغول ارزیابی بودم که باصدای سحر به خودم اومدم
-هی پوپک چته همش به بیرون زل میزنی؟بابا ما رو هم دریاب دختر!!!!
*******
(محمد)

من ... من ... من دارم خودمو میبینم این منم ولی من که چشام بستست! اصلا بسته هم باشه من که نباید خودمو ببینم !
آهی می کشم.میدونم که این من نیستم که دارم خودمو ارزیابی می کنم... باید دنبال جهت بگردم ببینم این دختر کیه و کجاست که منو میبینه!...
از زاویه ای که دارم خودمو مبیینم جلو دیدش یه لامپ چشمک زنه، خب این که نشونه نمیشه اینجا پر از لامپ و چراغه... اه ...آهان پیدا کردم من چرا کودن شدم! خب رو ضلع چپ مغازست که میتونه راحت منی که این طرفمو ببینه ...
آ آ، دستامو کی تو جیبم گذاشتم اینم از اون کارا بود که جز رفتارم شده،کی ارزیابی تموم میشه تا من این چشم سیاهه رو ببینم؟

این سومین مرتبه تو امروزه که این حالت بهم دست داده !!!!
بازم همون حس بیرون اومدن از آب و نفس نفس زدن ، قطره های عرق رو پیشونیم و سردرد ، آخرش سرم منفجر میشه ....... چشامو باز می کنم فکر نکنم چشامو بیشتر از چند ثانیه نیست که باز نکردم ... سعی می کنم قدمام محکم باشه سرمو می گیرم بالاتر و به اون طرفی که فکر می کنم چشم سیاه باشه نگاه می کنم ....چند تا میز تو دیدمه .... دو تاشون یه تعداد دختر اشغال کردن ... از دور مشخص نیست ،همهمه هم زیاده نمیتونم درست تمرکز کنم ... شاید بتونم تو ذهناشون دنبال خودم بگردم یا یه همچین چیزی ...
علیرضا پشت پیشخون نشسته و سر به سر سامان میذاره. بدون اینکه جلب توجه کنم جلوتر میرم و یکی می خوابونم پس گردنش، فک کنم بی هوا زدم چون جز این که پرت شد جلو به سرفه هم افتاد .
سامان غش غش خندید و علیرضا از سرفه قرمز شد. همون طور که با کف دستم می کبونم تو پشتش با خنده میگم:
-حواست کجاست پسر؟!
-من.....حواسم .... کجاست؟؟!(ای دستت از هفت ناحیه بشکنه این چه کاری بود داشتم نخ می گرفتماااا)
-(من اگه تو رو نشناسم که به درد زندگی نمی خورم تو ذاتت خرابه!) اره دیگه ،داشتی چیکار می کردی شیطون؟
همون طور که صداشو صاف می کرد گفت:
-من ؟ من داشتم به این سامان کمک میکردم تا این آب انار ها رو سرو کنه(ای بخشکی بس که نمیزاری من کارمو بکنم اه) سامان دِ بنال دیگه پسر.....
سامان –(گندت بزنن اخمو دیگه تو چه مرگته) سلام آقای کارخونه دار!
-ســــــلام آقای آبمیوه چطوری؟ راس میگه این علی؟(سعی می کنم اخمامو وا کنم تا انقدر رو مخ نباشم)
علیرضا- صد دفه گفتم نه علی و نه رضا ! علیرضا.... روانیم کردی!(این احمقم که هی گیر میده به من)
نیشخندی میزنم و میگم:
-سامی یه اب انار بده من ، من میرم رو اون میز بشینم.
و به میزی نزدیک اون سه تا اشاره کردم.
علیرضا – تو برو منم میام.
رو پاشینه پا میچرخم و به طرف میز مورد نظرم میرم ، صندلی رو میکشم و با طمانینه روش میشینم ،میدونم چند نفر برگشتن طرفمو نگاهم کردن ولی توجهی نشون نشون نمیدم.
میدونم که هنوزم هست . تمام وجودم گوش شد......
*************
(پوپک)
با عقب کشیده شدن صندلی نگاهم به طرفش کشیده شد . همون پسره ست. ظاهرا به اطرافش توجهی نداره. بی خیال میشینم و به ترانه گوش میدم .
-دیروز تو دانشگاه رو برد زده بود که از کسایی که نقاشی میکنن دعوت میکنن که برا مسابقه تا هفته دیگه ثبت نام کنن.
سحر- خب چرا نمیری؟ تو که نقاشیت عالیه!
ترانه- اتفاقا اسم نویسی کردم حالا مونده تا روز مسابقه!
با ترانه سال سوم دانشگاه آشنا شده بودم.
-گفتی از کی کلاس رفتی؟
ترانه – تقریبا شونزده سالم بود خودمم نقاشیم خوب بود
نرگس- کی میگه ماست من ترشه.... (و خنده مسخره ای کرد)
ترانه که کنار نرگس نشسته بود با کف دست محکم به پای نرگس کوبید . نرگس به شدت از جاش پرید تا اومد دهن باز کنه نگاش به دور و برمون افتاد فهمید زر بزنه آبرومون میره ، سرخ شد و همون طور که به ترانه چشم غره می رفت و پاهاشو میمالوند گفت:
-الهی داغت به دل کامی بمونه.
ترانه – زبونتو گاز بگیر (و لبخندی زد و چشماشو چرخوند )
با لبخند نگاهشون می کنم.......
*********
(محمد)
واقعا سخت و منزجر کنندست ، بین یازده تا صدا که هیچ کدومو نمیشناسی بخوای یکیو پیدا کنی... من که تا به حال صدایی ازش نشنیدم... به طرف میزی که شک داشتم تنمو کج می کنم تا بتونم غیر مستقیم تو دیدم داشته باشمشون.
سه تاشون دارن باهم حرف میزنن و یکیشونم اکثرا تکیه اش به صندلیه و صورتش پشت دوستش مونده و گاهی همراهیشون می کنه. صداهای ذهنشون کاملا واضحه. اسماشون؟! هوووم ترانه اونی که داشت سخنرانی می کرد.....کناردستیش هم نرگس، اون یکی هم سحر... اونی هم که تکیه داده اسمشو تو ذهن هیچ کدوم نشنیدم...... راستی این چرا ذهنش ساکته؟ چرا نمی شنومش؟... یعنی از خستگیه؟... ولی ممکن نیست...
داره عصبیم می کنه... دستامو مشت میکنم، سعی دارم حواسمو جمع کنم ... چرا نمیشنوم لعنتی! آهان الان اون دختره نرگس صداش زد ... اسمش پوپکه ... واسه این که ببینمش آروم بلند میشم و به سمت سامان که داره با علیرضا کار مشتری ها رو راه می ندازه میرم.
سرمو کمی کج میکنم که مثلا یه نگاه به میزم بندازم که... دیدمش... شوک شدم... خشکم زد... نفس بریده زل میزنم به همون دختره ... همون چشم سیاه... همون که شب و روز داشت با چشماش کلافم میکرد........ همون که بهمم می ریخت .....همون که زندگیمو داره مختل می کنه.
داره لبخند میزنه، نگاهش میچرخه و به من میرسه... اونم موند ... حسش کردم ... ولی... ولی... چرا حسم فرق داره؟ انگار خالی شدم ... انگار یه چیزی رو از درونم کشیدن بیرون .... سبک سبک شدم...
با سقلمه کسی به خودم میام. علیه که داره با حرص نگاهم میکنه ...
علیرضا-چته نیم ساعت ِ این وسط واستادی زل زدی به ملت!(اینم که امروز جنی شده ... ولی از محمد بعیده ها) بیا بریم سر میز آب انار کوفتی رو آوردم .
دستمو گرفتو با خودش سر میز کشوند . دیگه ارادم دست خودم نیست. میشینم رو صندلی و زل میزنم به لیوان تو دستم ...
لیوان تو دستم بود و تمام فکرم سمت اون چشم ها پس چی شد؟... چرا نتونستم بشنوم ... حتی الان نمیتونم چشم هاشو ببینم یا احساسشو درک کنم... یعنی چی؟ یعنی دیگه هیچ کدوم از این حس ها دیگه سراغم نمیاد؟... انگار از یه بلندی پرتم کردن پایین ... داره داغونم میکنه .... علیرضا با اخم نگاهم میکنه... میشنوم که دیرش شده و باید بره ولی توان اینکه باهاش حرف بزنمو ندارم.
علیرضا- ببینم محمد تو امروز معلوم هست چته ؟ از اون وقتی اومدی دنبالم حالت زیاد خوش نبود بعدم تو ماشین یهو جن زده شدی الانم که وسط راه خشکت زد ... حالت خوبه؟(نگرانم کردیا ...یعنی باید به منیره خانوم بگم؟ شاید تونست بفهمه این مردک چه مرگشه)
دیدم اگه همین طور بمونم میخواد شهرو بریزه رو سرم، سعی کردم لب هامو بکشم تا بلکه شبیه لبخند شه ولی فک کنم خیلی ضایع بود...
-هیچی نیست یه مقدار کارم زیاده فشار کار رو مونده... یکم استراحت کنم خوب میشم.
و لیوانو میبرم سمت دهنم و چند جرعه میخورم. تمام وجودم خنک شد تازه فهمیدم راه گلوم خشک خشک شده بود . صندلی کناریه علیرضا کشیده شد و سامان نشست.خواستم ببینم هنوز هست سر جاش یا نه واسه همین جهت نگاهمو برمیگردونم ، ولی... نیست... این کی رفت؟
طوری از رو صندلی بلند شدم که صندلیم از پشت افتاد و علیرضا و سامان که تازه داشت مینشست با دیدن من پاشدن.
علیرضا- چی شد؟ چت شد یهو؟(این امروز سکتم نده راحت نمی تمرگه سر جاش..... نه دیگه مطمئن شدم که باید به منیره خانوم بگم)
-نیست!....
سامان-چیزی شده محمد؟ چی نیست؟(نه بابا پاک زده به سرش...)
کلافه دستی به موهام میکشم و درحالی که این پا و اون پا کردن میکنم میگم :
-شرمنده سامان جون من باید برم .... علی تو باهام میای؟
علیرضا که نزدیک بود چشاش از کاسه بزنه بیرون گفت: نه داداش تو برو من باید برم کار دارم... (دلم نمیاد بزارم تنها بری ولی آخه مطبو چیکار کنم)
-پس من فردا میبینمت.
و با قدم های بلند به سمت در میرم. شاید همین اطراف باشن...
********
(پوپک)
تقریبا 45 دقیقه ای میشد که نشسته بودیم. واسه همین نرگس پیشنهاد داد بریم پارک که مورد قبول همه واقع شد. از جامون بلند شدیم .چشمم به همون پسره افتاد منتها زل زده به لیوانش، قیافش چقدر از نزدیک آشنا میزنه ... بیخیال میرم طرف در و با بچه ها راهی پارک میشیم.
خیلی خوش گذشت مخصوصا با دلقک بازی های سحر و نرگس! ساعت تقریبا نه شب برگشتم خونه ،خسته بودم ولی روحم تازه شده بود با لبخند وارد خونه شدم چکاوک رو مبل دراز کشیده و سریال نگاه می کردو مامان داشت تدارک شام شب رو میدید صاف میرم تو آشپزخونه.
-سلـــــــــــام مامان خودم . چخبرا؟!
مامان- کمتر زبون بریز دختر خانوم ، تا این موقع کجا بودید؟
-عرضم به حضورتون که اول رفتیم یه آب انار فروشی که آب انارای به قول سحر جیگری داشت بعد رفتیم پارک و یه خورده هم خیابون گشتیم
مامان – یعنی از آخرین روز بهترین استفاده رو ازآزادی کردی دیگه ( و لبخند دلنشینی زد)
-بهله مامان خانون من برم لباس عوض کنم .
یه ماچ از رو لپش میگیرم و به سمت اتاق رفتم. خدا رو شکر چکاوک بهمش نریخته . بعد تعویض لباس خودمو رو تخت انداختم ، چشمامو میبندم و کش و قوسی به بدنم میدم. نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که چشام گرم شد.
.
.
.
اشکام ناخودآگاه میریخت رو صورتم، هق هقم اجازه نفس کشیدن بهم نمیده . یه پسر بچه تو بغلمه و سرش خون ریزی شدیدی داره ، تو بغلم محکم گرفتمش و خودمو مثل گهواره تکون تکون میدم.
-نه ... نه... نه ... خدایا محمد من نه... خدایا نذار تنها تر از این شم ... محمدِ مامان ... عزیزم ... مامان فدات بشه اون چشماتو باز کن ... عزیزِ مادر ...الهی من پیش مرگت بشم ...جیغ میزنم....... خدایـــــــــــــــــــا .
محمد ترو خدا چشاتو وا کن ببین مامانو ... ببین دیوونم نکن محمد...
یهو دست از حرفام میکشم ،انگار مغزم از اون حالت قفل وا شد. بچه رو گذاشتم زمین، چادرمو سرم میکشم و با دمپایی هایی که پام بود به حالت دو برگشتم، سمت محمد بغلش کردم و تو کوچه میدوئم...
نفسم داشت میبرید.... سینم میسوزه دیگه نا ندارم بدوئم، ناچار بچه به بغل وسط کوچه میشینم.
همون طور که نفس نفس میزنم چشامو باز میکنم ، تو تختمم و هوا تاریک شده، تمام صورتم از اشک خیس شده و نفس نفس میزنم یهو گریم شدیدتر شد دست خودم نیست ، سرمو تو بالش فرو میکنم و هق هقم بلند میشه.فکر کنم یه حالت هیستریک بود بعد چند دقیقه که نفس هام منظم شد با کوفتگی زیادی که تو تنم حس می کنم از تخت میام پایین. تموم تنم خیس عرق ِ،میرم طرف دستشویی تا یه آبی به سر و صورتم بزنم....
در اتاقو که باز کردم نور خورد تو چشمم ، دستمو گرفتم جلو چشمام تا نور اذیتم نکنه
بابا-سلام پوپک خوبی دختر؟اومدم تو اتاقت خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم
دستمو از جلو چشمام آوردم پایین و گیج به بابا که رو مبل نشسته و روزنامه میخوند نگاه کردم ؛ با قدم های سست به طرفش رفتم
-سلام بابایی کی اومدی؟
چکاوک- وقتی جناب عالی داشتی معادله حل میکردی تو تخت خواب
-هان راستی خواب بد دیدم بابا!!
بابا- خب خواب این موقع درست نیست معلومه که بدخواب میشی ساعتو نگاه کردم ده بود
خواب ده شب اشتباهه؟؟؟؟؟جل الخالق
-شام خوردین؟
چکاوک – اره خوردیم واسه تو رو هم گذاشتم تو یخچال خواستیش گرم کن!!!!
-مامان کجاست؟
بابا- رفته خونه عزیزت امشب نوبت مامانت بود.
عزیزم یعنی مامان مامانم تنها بود شبا میترسید واسه همین نوبتی هر کدوم از بچه هاش شب ها میرفتن پیشش تا تنها نمونه!!
رفتم یه آبی به صورتم بزنم ولی هر چی سعی می کردم نمیتونستم فکر اون خوابو از سرم بیرون کنم خب خیلی عجیبه پسر بچه هه همون بچه تو خواب قبلیم بود ؛منظره اطرافش هم همون خواب دیشبی بود
ویی این دیگه چیه!! سرمو به طرفین تکون دادم تا این فکرها رو از سرم بیرون کنم.....
******

(محمد)
-مامان ، مامان؟؟؟؟!!!!! کجایی مامان خانوم؟؟؟
از بچگی عادتم بود هر وقت کلافه میشدم مادرو صدا میزدم.همون طور که به طرف پله های ورودی میرفتم صداش میزدم . از همون ساعتی که از مغازه سامان زدم بیرون داشتم تو خیابونا میگشتم تا شاید بتونم نشونی از اون چند نفر یعنی منظورم همون پوپک پیدا کنم.ولی هیچ مردم تو تردد بودن واسه همین هیچ نشون خاصی تو ذهن اطرافیان نبود بالاخره خسته و کوفته از این همه شلوغ پلوغی برگشتم خونه.
مامان – بله ؟ سلام !!! چته خونه رو گذاشتی رو سرت؟!
-سلام نور چشم من منیره خانوم (میدونستم که علیرضا به مامان راپورتمو داده واسه همین داشتم فیلم بازی میکردم، مامان به اندازه کافی واسه من نگران هست...)
یه اخم نمایشی کرد و در حالی که کفگیر رو تو دستش تکون میداد گفت
-بدو زود دست و روتو بشور تا شامو بکشم
سعی کردم جلو روش شل و ول نباشم رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردم .
یهو ترس تموم وجودمو گرفت...... همون چشما اومدن..... دوباره...... واین دفعه پر از ترس ......پر از غم....... پر از شکایت د، اشک توشون موج میزد با آهی که ناخودآگاه کشیدم رو مبل داخل اتاق نشستم
درسته ....نرفته بود... هنوز بودن....ولی چی شد که یهو رفت....یهو برگشت....یعنی مشکلی داره که این اوضاعشه .....ولی اون که وقتی با دوستاش بود خوشحال بود یعنی چشه؟؟؟
با صدای تقه ای که به در اتاقم زده شد و متعاقب اون باز شدن درسرمو به طرف در اتاق برگردوندم. چهره ش مثل وقتایی که میدونه یه چیزیم هست نگرانه...
-محمدم نمیای شام؟؟؟!!!
-چرا مامان!!! ولی میشه چند لحظه بغلم کنی؟؟؟
دوباره شدم همون محمد سه ساله انگار نه انگار ماه پیش بیست و نه سالم تموم شد . مامان با قدم های آروم به طرفم اومد میدونم که خیلی نگرانمه ولی من به آرامشش نیاز دارم امروز خارج از توانم بود.منو تو آغوشش گرفت. بهتره بگم مادر تو آغوش منه چون سرشو روی شونه تکیه داده بود، در حالی که دستشو رو پشتم می کشید گفت:
-میدونم سخته ....میدونم بار زیادیه ولی تو تحمل کن... تو مرد باش!!!
-میدونم مامان میدونم !!! دارم سعی می کنم!!! تمام سعیمو به کار میبرم.....
بی اراده یه قطره اشک از چشام سر خورد......

پایان قسمت دوم رمان دیدبان ذهن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۳۴

نویسنده فاطمه تبریزیان  از کاربران نودوهشتیا


خلاصه رمان
رمان در مورد دختریه به اسم اناهید یلدا .. دختری مغرور .... زیبا ... اناهید عاشق .. عاشق خانوادش ... بعد مرگ خواهرش اناهید به کشور پدرش ایران بر میگرده تا انتقام خواهرشو بگیره .. ولی به خاطر مشکلی که برای پسر عموش پیش میاد ...مجبوره خودشو فدا کنه ... مشکلی که زندگی اناهید و دچار تغیر و تحول میکنه


قسمت اول رمان با نگاهت آرامم کن


به نام خدا










من خسته دل به تو دلی زخمی میدهم


به نیاز ترمیم روح تکه و پاره ام


من رنگ شده در رنگرزی این دنیای فانی


زخم دلهایم را به دست مداد رنگی هایت می سپارم


که هر روز مرا به رنگی در اوری و شادی کودکانه سر دهی


که اگر تو ان باشی که من شناختم


دلهره رنگ شدن ندارم .....




فصل اول



با صدای مهماندار چشمانم و باز کردم و از پنجره نگاهی به اسمان دوختم


-مسافرای عزیز ما الان در اسمان ایران هستیم لطفا کمربند های خود را محکم ببندید ..


با بی حوصلگی کمربندمو بستم و منتظر نشستن هواپیما شدم


Laydi-


Yes-


Please get your head what we 're now in heaven, Iran-


(لطفا چیزی سرتون کنید ما الان در اسمان ایران هستیم )


Oh ... yes-


(اوه ..بله)


شالی رو که وقت سوار شدن به هواپیما تاشده روی پاهام گذاشته بودم گرفتم و سر کردم



سوار تاکسی شدم و از راننده خواستم تا منو به هتل ... ببره


-خانم رسیدیم


از ماشین پیاده شدم ... پول راننده رو حساب کردم نگهبان هتل جلو امد و چمدونمو گرفت و راهنماییم کرد


به سمت پذیرش رفتم


-سلام


-بفرمایید خانم


-اتاق رزرو کرده بودم


-لطفا شناسنامه و پاسپورتتون


پاسپورت و شناسنامه رو به طرفش گرفتم و نگاه اجمالی به سالن هتل انداختم


-خانم رادمهر


-بله


-شما ایرانی هستین


باز این سوال مسخره شروع شد.. اصلا حوصله جواب دادن نداشتم


-خیر!


نگاهی بهش انداختم داشت نگاهم میکرد ...شاید منتظر بود بیشتر توضیح بدم ولی مم حوصله نداشتم به کسی شجره نامه تحویل بدم .. نگاهش دیگه داشت عصبیم میکرد


-اقا اتاق من اماده نشد


نگاهش را به زیر انداخت و گفت


-چرا ...سمایی خانم به اتاق 204 راهنمایی کن


مردی با اونیفرم مخصوص هتل چمدونمو گرفت و به طرف اسانسور رفت


کارت و داخل کشیدم در اتاق باز شد ...مرد چمدونمو داخل اتاق گذاشت .. انعامی بهش دادم ..به محض بسته شدن در به طرف پنجره اتاق رفتم و نگاهمو به اسمان دود گرفته تهران دوختم ... پوزخندی زدم و زیر لب گفتم


-این مردم چجوری تو این دود نفس میکشن


پالتومو از تنم در اوردم .. شالمو از سرم برداشتم .. گیره موهامو باز کردم و اجازه دادم موهام یه نفسی بکشه ...


به نزدیک ایینه رفتم ...به موهای بلندم که حالا تا کمرم میرسید دستی کشیدم


بغضم گرفته بود بعد از اون اتفاق چند بار خواستم موهامو کوتاه کنم اما ارسام نذاشت چقدر سر این موضوع باهاش جرو بحث کردم .. اخرشم اون پیروز شد


به یاد ارسام لبخندی روی لبهام نشست .. همیشه بهم میگفت


-انی من عاشق شونه زدن موهاتم .. ای کاش منم میتونستم موهامو مثل تو بلند کنم


روی تخت نشستم ... خیلی خسته بودم ولی باید با مامان تما میگرفتم و بهش خبر رسیدنمو میدادم


تلفن برداشتم و از مردی که پاسخ گو بود خواستم شماره ای رو برام بگیره


Bonjour-


(الو)


-سلام مامان


-وای انی تویی عزیزم ... حالت خوبه راحت رسیدی .. مشکلی که پیش نیامد


-هوووووف مامان .. بله خوبم ... چه مشکلی باید پیش بیاد


-انی عزیزم اخه این سفر چی بود به کلت زد خب صبر میکردی سال اینده با هم می امدیم ایران


-مامان فقط زنگ زدم تا بهتون خبر رسیدنو بدم .. الانم خسته ام میخوام استراحت کنم


-انی قول بده که مواظب خودت باشی


چه چیز سختی مامان ازم میخواست .. نمیتونستم ادمی بودم که اگر قولی میدادم چه خودم چه به دیگران حتما بهش عمل میکردم حتی اگر به ضرر خودم تمام میشد ولی الان چجوری میتونم قولی بدم که خودم بهش اطمینانی ندارم


-مامان بعدا باهات تماس میگیرم فعلا بای


فوری تلفن قطع کردم .. خودمو روی تخت انداختم باید استراحت میکردم .. به ارامش احتیاج داشتم ..باید اعصابم اروم میشد تا بتونم تصمیم بگیرم


با برخورد نور .. چشمامو باز کردم دتمو جلو چشمام گرفتم و غریدم


-اههههههههههه...چه افتابی .. سوختم


فوری از تخت پایین پریدم و پرده اتاق و کشیدم تا دیگه نور نیاد


به ساعت نگاه کردم 11 بود با دست ضربه ای به پیشونیم زدم


-ای وای چقدر خوابیدم از دیروز تا الان همش خوابم


میخواستم زنگ بزنم بگم برام صبحانه بیارن ولی پشیمون شدم یک ساعت دیگه وقت ناهار بود ..به دستشویی رفتم و صورتمو شستم ..جلو ایینه ایستادم تازه متوجه شدم با شلوار بیرون خوابیدم یعنی اگر خونه بودم خودمو کشته بودم اخه من با این شلوارا خوابم نمیبرد و حتما باید یه چیز راحتی می پوشیدم ...


برس برداشتم و به موهام شونه زدم اول موهامو یه دور با کش بستم بعد کلیبسمو به موهام زدم به خودم تو ایینه نگاه انداختم و پوزخندی گوشه لبم جا گرفت


-کو اون همه غرور و ادعا .. کو!؟؟


رنگ پوستم سفید بود به قول ارسام مثل برف ..گونه های کاملا برجسته .. چونه گرد و خوش فرم لبای کوچیک و قلوه ای سرخ ..بینی قلمی و کوچیک که هر کس میدید فکر میکرد عملیه ..چشای درشت و کشیده ای به رنگ خاکستری داشتم که مژه های بلند و پرپشتم بهش جلوه خاصی داده بود ... موهای به رنگ شب که الان به کمرم میرسید و لخت بود به قول مامان مثل ابریشم میموند


ارمی همیشه میگفت


-انی چهره تو دل برویی داری محاله مردی تو رو ببینه وبتونه چشم ازت برداره


و با این حرف بلند میزد زیر خنده .. اما همیشه این حرفش با واکنش ارشام روبرو میشد


دست از فکر و خیالات برداشتم .. پالتو مشکی خزدارمو با جین مشکی پوشیدم ..شال مشکیمم روی سرم انداختم .. بوت های پاشنه بلند 5 سانتی هم پام کردم


بار دیگه به خودم تو ایینه نگاه انداختم .. مقداری از موهام روی صورتم ریخته بود .. موهامو داخل شال فرستادم اگه وقت دیگه ای بود یه بوس برای خودم میفرستادم .. ولی الان اصلا دوست نداشتم تو چشم باشم پس تمام موهامو داخل شال کردم و اجازه ندادم حتی یه خال ازش بیرون بیاد .. کیفمو برداشتم و از اتاق خارج شدم


از هتل بیرون امدم و یه تاکسی گرفتم و ازش خواستم منو به رستوران ... ببره


داخل رستوران که شدم محو فضای سنتی رستوران شدم ...حتی تو پاریس هم رستورانی به این زیبایی ندیده بودم


روی یکی از تخت ها نشستم .. گارسون که پسر جونی بود بهم نزدیک شد


-خیلی خوش امدید چی میل دارید ؟


-شنیدم کوبیده های ایران معرکست


گارسون لبخندی زد و گفت


-بله البته ... شماایرانی نیستین ؟


-خیر


-ولی خیلی رون فارسی صحبت میکنید


-میدونم


انگار از حرفم یکه خورد .. اصلا دوست نداشتم زود با یه نفر خودمونی بشم


-لطفا برای من یک پرس کوبیده بیارید


-بله !برای دسر چی میل دارید ؟


- فقط سالاد


-واییییییییی انی اگه بدونی اونجا معرکست .. وای کوبیده هاشو بگو


-ارمی چرا مثل ندید بدیدا رفتار میکنی .. فکر نمیکردم بری تهران اینقدر متحول بشی


-هووووووف .. انی خاک بر سرت ما داریم عمرمونو اینجا تلف میکنیم .. ایران یه چیز دیگست ..عالیه دختر


-ارمی خواهش میکنم من حاضر نیستم به هیچ وجه از کشورم دست بکشم


-اههههههههههه..شعار نده حالمو بد کردی ..پس چرا مثل مردم کشورت رفتار نمیکنی


-چون دوست ندارم مرکز توجه دیگران باشم


-انی عزیزم خیلی دوست دارم توام باهام بیایی ایران هم کشور ماست ...مثل اینکه یادت رفته


-نه عزیزم یادم نرفته ولی من فعلا کارای مهم تری دارم .. حوصله سفر و این جور چیزا رو هم ندارم


-برو بمیر



-بفرمایید خانوم سفارشتون


با صدای گارسون به خودم امدم و ازش تشکر کردم .. اولین قاشق و که به دهان گذاشتم ..اشک تو چشمام جمع شد ..ارمی خیلی کوبیده دوست داشت ..واقعا هم که خوشمزه بود


بعد از خوردن غذا از صاحب رستوران خواستم تا برام یه اژانس بگیره تا به هتل برگردم


تو اتاقم نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که از کجا باید شروع کنم ... کارم خیلی سخت بود و من اصلا این شهر بی در و پیکر و نمیشناختم .. شناختم ازش یه شناخت سطحی بود اول باید یه ذره اینجا جامی افتادم ...


تو فکر بودم که تلفن اتاقم زنگ خورد


-بله


-خانوم رادمهر


-بفرمایید


-تو لابی هتل یه نفر با شما کار داره


یه تای ابروم بالا پرید


-الان میام


فوری لباسمو عوض کردم و سوار اسانسور شدم ..یعنی کی باعام کار داشت .. کسی که خبر نداشت من به ایران امدم


از اسانسور بیرون امدم به طرف پذیرش حرکت کردم که بپرسم اون شخصی که باهام کار داره کجاست اما از چیزی که دیدم جا خوردم


لبخندی ناخوداگاه به روی لبم امد با صدای بلندی گفتم


-علیرضــــــــــــــــــــ ـــــــــــا


علیرضا به سمتم برگشت چشم های شیطونشو بهم دوخت و نیشاشو تا اخر باز کرد فوری به سمتش دویدم و تا به خودش بیاد خودمو تو اغوشش انداختم محکم بغلش کرده بودم


علیرضا با لحن خنده داری گفت


-هی هی انی اینجا که پاریس نیست حیا داشته باش دختر


از اغوشش بیرون امدم


-معذرت میخوام اصلا حواسم نبود


-خب حال انی خانوم ما چطوره


-من خوبم تو خوبی داداش جونم از کجا فهمیدی که من اینجام


-میخوای همینجا بایستم تا برات توضیح بدم


-ای وای نه بیا بریم تو لابی بشینیم


دست علی رو گرفتم و هر دو به سمت لابی هتل رفتیم و به نگاه های مردی که تو قسمت پذیرش بود هم توجهی نکردم


-خب زود باش بگو


-ای وای مگه اینجا دادگاهه ... اول بگو یه چیز بیارن بخوریم گلوم خشک شد


-علیرضا


سفارش قهوه و کیک دادم


تا اوردن سفارشمون علی تا تونست چرت و پرت گفت


وقتی سفارشمونو اوردن فنجون قهوه رو گرفت و مقداری ازش خورد ..


-اوممممممم چه قهوه ای .. هر چند به پای قهوه هایی که انی جون درست میکنه نمیرسه


-مزه نریز .. علی بگو دیگه از کجا فهمیدی من اینجام ..دیگه کی خبر داره


-عرضم به حضورت که این ارسام خل دیونه


-هووو درست صحبت کن


-واه واه مثلا میخوای بگی روش تعصب داری


-فک کن یه درصد نداشته باشم


-خب حالاداشتم میگفتم این ارسام گل گلاب که الهی خدا ازش نگذره


با اعتراض گفتم


-علی


-ای کوفت و علی .. مرض و علی .. خب راست میگم دیگه پسره خل ساعت 3 صبح زنگ زده من بیچاره از خواب نازم بیدار کرده ...که چی .. این انی خانوم خل تر از خودش پاشده امده ایران اونم چی .. پنهونی


زیر لب غریدم


-ای ادم دهن لق


-اوی به داداش من فحش نده


-برو بابا دلم میخواد به هم سلولیم فحش بدم


-حالا مثل یه دختر خوب وسایلتو جمع کن بریم خونه ما


-علی مگه عمو اینا هم میدونن


-ههههههه خانوم باش عمو اینا که سهله عمه اینا هم میدونن .. این ارسام خان دیشب همه رو زا به راه کرده که چی قلش امده ایران و اگه یه تار مو ازش کم بشه هممونو بیچاره میکنه


-الهی من فداش شم که همش به فکر منه


-پس من چی انی؟


علی همچین با لحن مظلومی اینو گفت که به خنده افتادم


-توام برام عزیزی مثل ارسام و ارشام


بعد دستامو باز کردم و گفتم


-اصلا بیا بغلم


-حالا وسایلتو جمع کن بریم خونه .. اونجا قشنگ بغلت میکنم .. الان این خیر ندیده ها زنگ میزنن پلیس بیاد به جرم فحشا بگیرتمونا


-غلط کردن


به اتاقم رفتم تا وسالمو که هنوز بازشون نکرده بودم جمع کنم


-خب علی بذار تصویه کنم بریم


علی اخمی کرد و با لحن جدی گفت


-حساب کردم .. دفعه اخرت باشه وقتی با من میایی دست به جیب بشیا


-اوه اوه غیرت .. باشه چشم


علی چمدونمو گرفت و به سمت ماشینش رفت در اذرا کاربنیشو باز کرد و چمدونمو داخل گذاشت .. در جلو و باز کردم و نشستم از این سوسول بازیا خوشم نمی امد که پسر بیاد و در برای دختر باز کنه


علی هم در و باز کرد و داخل ماشین جا گرفت .. ماشین جلو خونه عمو منصور نگه داشت .. از ماشین پیاده شدم و به سمت علی برگشتم


-چرا ماشن نمیبری داخل


-فضولی عشقم میکشه بیرون بذارم


-بی ادب در و باز کن خسته شدم


-واه واه مگه من نوکرتم .. خب خودت زنگ بزن


یه پشت چشم براش اومدم و زنگ به صدا در اوردم


-بله


-جیران خانوم در باز کن که ابجیمو اوردم


-وای اقا بفرمایید داخل


یه نگاه خرکی به علی انداختم


-بچه جون من خودم زبون دارم اینو تو مغز پوکت فرو کن


در با صدای تیکی باز شد .. قبل از اینکه علی باز مسخره بازی در بیاره داخل رفتم .. داشتم نمای ساختمان رو نگاه میکردم از 8 سال پیش تا الان هیچ تغییری نکرده بود


با صدای جیغ بلند زنی نگاه از ساختمان برداشتم


-وای انی عزیزم .. خیلی خوش امدی


تا بیام متوجه موقعیت بشم تو بغل زن عمو راهله بودم دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو روی سینه اش گذاشتم


-زن عمو خیلی وقته ندیده بودمتون


بوسه ای روی گونه اش گذاشتم .. زن عمو هم چپ و چپ بوسم میکرد


-ای بابا خانوم ول کن دخترمو


از بغل زن عمو بیرون امدم و به سمت عمو منصور دویدم خودمو پرت کردم تو بغلش


-عمو .. عمو جون دلم براتون شده بود اندازه یه سوزن


عمو ضربه ارومی به شونه هام زد و گفت


-بشین پدر صلواتی .. اینقدر چاخان نکن .. تو اگه دلت برای عموت تنگ شده بود .. زودتر می امدی


بوسه ای روی گونه ام کاشت


-بیا بریم داخل دخترم که الان همه میان اینجا


با این حرف عمو از حرکت ایستادم و تغریبا جیغ کشیدم


-همههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منظورتون از همه کیان ؟؟


زن عمو – منظورمون از همه عمه اینا هست دیگه


-البته منظور مامان کل فامیل و دوست و اشنا


-علی رضا !!!!


-خب چیه مامان راست میگم دیگه ... از دیشب که این ارسام خیر ندید زنگ زده تلفن به دست شدین و دارین کل فامیل و خبر میکنین


با این حرف علی اه از نهادم بلند شد .. مثلا من امده بودم تو ارامش باشم .. اعصابم داغون شده بود دستامو مشک کردم و چشمامو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم


زن عمو فوری به طرفم امد


-انی حالت خوب نیست ؟


چشمامو باز کردم و لبخند مصنوعی زدم


-حالم خوبه زن عمو


علی در حالی که چمدون به دست به داخل خونه میرفت گفت


-مامان این دخترت زیادی لوسه ها .. اینقد بهش بها نده


میخواستم به سمتش حمله ور بشم و دو تا کتک پدر و مادر دار بهش بزنم که صدای اخش بلند شد


-اخ ... ای .. بابا ول کن گوشامو


با دیدن قیافه علی من و زن عمو به خنده افتادیم


-دیگه انی منو اذیت میکنی


-بابا من شکر خوردم ول کن .. کندیشون


عمو با خنده گوشای علی رو ول کرد


علی با اخم به سمتم برگشت


-اصلا من غلط کردم امدم دنبالت .. هنوز نیامدی داری جا منو میگیری


به سمتش رفتم و هلش دادم به عقب و به طرف خونه به راه افتادم


-برو بابا زود باش چمدونمو ببر به اتاقی که برام در نظر گرفتین


-ای دختر چشم سفید تو قراره تو انباری بخوابی اتاق کجا بود


با بی تفاوتی گفتم


-اونجا که اتاق توئه داداشی


-ای وای زلزله کی گفته بود تو لال مونی گرفتی .. تو همون انی سزتق همیشگی هستی


*************




سه هفته بود که خونه عمو بودم .. تو این سه هفته با این که اصل حوصله نداشتم با علی کل تهران و گشتیم .. عمه اینا زیاد به خونه عمو می امدن چند بار هم ازم دعوت کردن که به خونشون برم ولی من در کمالادب دعوتشونو رد کردم اخه خونه عمو راحت تر بودم .. چون عمو خیلی شبیه بابا بود ..زن عمو هم یه جورایی مادرم حساب میشه .. اخه با علیرضا خواهر و برادر رضایی هستیم .. علیرضا خیلی سعی میکرد که با مسخره بازیاش منو بخندونه ولی من فقط میتونستم خنده های مصنوعی تحویلش بدم .. خودشم میفهمید که خنده هام مصنوعیه .. ارشام همیشه میگه


وقتی میخندی چشتام میخنده ولی الان این چشم ها خیلی وقته سرد و بی روح شده



-سلام عمو جون خوبین ؟


عمو سرشو از روی روزنامه بالا اورد و نگاه با محبتی بهم انداخت


-سلام دختر گلم چه عجب خونه ای


به طرفش رفتم و بوسه ارومی روی گونه عمو نشوندم .. روی مبل روبه روی عمو نشستم


-خب راستش عمو جون براتون یه زحمتی داشتم


-زحمت چیه عزیزم تو رحمتی .. بگو دخترم


-عمو راستش دنبال یه دفتر برای محل کارم .....


عمو به میان کلامم پرید


-یعنی میخوای ایران بمونی


به چشم های مهربونش نگاه کردم ... لبخند کم جونی زدم


-فعلا که میخوام بمونم البته ....


-عمو باز به میون حرفم پرید


-خیلی خوشحالم .. خیلی .. تو نگران چیزی نباش بهترین و اوکازیون ترین دفتر و برات گیر میارم


-ممنون عمو جون


-پس من برم با وکیلم نریمان صحبت کنم تا کارار و انجام بده


عمو با گفتین این حرف از روی مبل بلند شد

و به اتاقش رفت

انگار همه چیز تو خواب و خیال بود ... همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ... دو هفته گذشته بود تو این دو هفته من و فرناز ( دختر عمم) دنبال وسایل لازم برای دفتر بودیم .. دو هفته ای که برای من کسل کننده ترین روزها رو در بر داشت و برای فرناز شادی .. دو هفته ای که علیرضا رو ندیده بودم و عمو و زن عمو خونه نبودن و من خونه عمه مریم به سر میبردم


داشتم قاب عکس رو روی میز می گذاشتم


-فرناز اتفاقی افتاده ؟


فرناز که در حال مرتب کردن قفسه ها بود


-نه چه اتفاقی؟


-اخه احساس می کنم اتفاقی افتاده ولی کسی نمی خواد من چیزی بفهمم


-وای انی تو دیگه شورشو در اوردی .. تو خیلی دنبال اتفاقی


-فرناز غلی این چند روز کجاست حتی تلفنشم جوای نمیده .. من نگرانشم


نگران نباش این علیرضا خاک بر سر همیشه همین جوریه یه سال پیش یهو بی خبر گذاشت و رفت شمال تلفنشم خاموش کرد اگه بدونی تا برگرده به کجاها که سر نزدیم .. دایی و زن دایی که رسما داشتن دیونه میشدن .. که خل پسرشون کدوم گوری رفته


-فرناز مودب باش این چه طرز حرف زدنه ؟


-اوه اوه .. ایم سوری ... خانوم موبادی اداب ... انی باور کن بعضی موقع ها به سنت شک میکنم


-چرا ؟


-چون مثل بزرگا رفتار میکنی ..بیشتر از سنت


در حالی که از اتاق بیرون میرفتم .. دستمو پشت کمر فرناز گذاشتم و به بیرون هلش دادم


-من از جلف بازی خوشم نمیاد


در اتاق قفل کردم...کیف خودمو و فرناز برداشتم


صدای جیغ جیغ فرناز بلند شد


-خاک تو سرت انی یعنی من جلفم


-نه عزیزم تو فقط یکمی شیطونی


-حالا نیست که خودت خیلی ساکتی .. والا من نمیدونم چه مرگت شده این قدر خشک و عبوس و ساکت و گوشه گیر....


-کافیه دیگه اگه بهت چیزی نگم میخوای تا فردا یه بند فک بزنی ..بپر بریم


وارد پارکینگ شدیم درماشین فرناز باز کردم


-بیا دیگه فرنازی من خیل یخسته ام


-منم شدم راننده شخصی خانوم


خودمو روی صندلی پرتاب کردم و در و محکم بستم که صدای جیغ فرناز بلند شد


-انی مگه ارث باباته که این جوری باهاش رفتار میکنی


-فرنــــــــــــــــــــــ ـاز


با دادی که کشیدم فکشو بست


ماشین و روشن کرد و از پارکینگ خارج شدیم .. با سرعت خیلی کمی داشتیم به طرف خونه عمه میرفتیم ... فرناز خیلی ساکت بود .. و این نشون میداد از دستم خیلی ناراحت شده بود ... دوست نداشتم کسی از دستم ناراحت باشه .. ولی اصلا حس ناز کشیدن و هم نداشتم


-فرنازی


-چیه


اوه .. معلومه که خیلی دلخوره که داره سرد جواب میده


-چیه نه و بله ! فرنازی ببخشید واقعا منظوری نداشتم


با ناراحتی اول نگاهم کرد و دوباره نگاهش و به جلو دوخت


-انی من دارم خیلی سعی میکنم که بشی مثل قبل .. همون انی شاد و سرحال قبل


اشک تو چشمام حلقه زد ..دوست نداشتم اجازه بدم تا بریزن ..یه نفس عمیق کشیدم تا شاید بغض لعنتی که راه نفس کشیدن برام سخت کرده بود کنار بره


-فرنازی بابت همه محبتات ممنون .. اگه میشه منو همینجا پیاده کن


-وای غلط کردم ...ببخشید دیگه چیزی نمیگم


-دیونه چرا به خودت توهین میکنی میخوام فدم بزنم


-اگه گم بشی جواب مامان و چی بدم .. پدر مو در میاره


-نگران نباش نزدیک خونه ایم ..مسیر و بلدم ..خواهش میکنم نگهدار نیاز به تنهایی دارم


فرناز بدون هیچ حرف دیگه ای ماشین و نگه داشت


با حالت مظلومی گفت


-پس زود بیا اگه دیدی مسیر و بلد نیستی بهم زنگ بزن ..سریع خودمو بهت می رسونم


-اوکی

از ماشین پیاده شدم وباهاش خداحافظی کردم .. به ارومی تو خیابون قدم بر میداشتم که بنگاهی نظرموجلب کرد
از بنگاه بیرون امدم ...نگاهی به ساعت انداختم ....ضربه ارومی به پیشونیم زدم


-اوه مای گاد ساعت 9 شب بود وگوشی من خاموش...فوری گوشیمو روشن کردم به محض روشنشدن گوشیم زنگ خورد بدون معطلی جواب دادم


صدای جیغ فرناز بلند شد


-خاک بر سر بیشعور کدوم گوری هستی در به درشده


-فرناز خیلی بی ادبی عفت کلام نداریا ..معذرت میخوام گوشیم خاموش بود الان سر کوچه ام در و باز کن


بدون حرف دیگه ای گوشی قطع کردم .....


می خواستم هر چه سریع تر موضوع خونه روبه عمو بگم و به محض راه افتادن کارم به خونه خودم برم ...جلو در که رسیدم فرناز در و باز کرد و خودشوتو بغلم انداخت و با صدای بلند گریه کرد


-انی..انی کجا بودی ... نگفتی دلم هزار راه میره


عمه هم به طرفم اومد و فرناز و کنار زد و منو تو اغوش کشید


-عمه فدات شه کجا بودی دختر م؟


-عذر میخوام عمه جون ...نگران نباشید من بلدم از خودم مراقبت کنم


فرناز – انی !!!!!!!!!!!


عمه-عزیزم بیا بریم تو خونه حتما خسته ای


به داخل خونه رفتیم .. به اتاقم رفتم تا لباسمو عوض کنم ... وقتی از اتاق بیرون امدم همه ساکت شدن فک کردم حتما بحث خانوادگیه منم دخالتی نکردم


سیبی ازروی میز برداشتم و در حالی که پوست میکردم


-فرهان تو نمی خوای زن بگیری


-ای باباهمین مونده بود تو بهم بگی زنبگیر


-خب چرا زن نمیگیری داری پیر میشیا ... عمه !!


عمه مریم با صدای من از جا پرید انگار که تو فکر بود


-بله انی جان


فرناز-انی ..!!


-بله


-باید باهات صحبت کنم


عمه و فرهان یکصدا گفتن


-فرناز سلکت شو


اینا چرا امشب این جوری میکنن ... نه انگار واقعا خبرایی هست اینا نمی خوان به من بگن ... سیب و داخلبشقاب گذاشتم و اخمی روی پیشونیم نشوندم


-خب اگه قضیه ای هست که من باید بدونم به منم بگین ... نکنه من غریبه ام


فرهان- دلشو داری بشنوی ... یه وقت غش نکنی


با حرفش دلشوره عجیبی گرفتم .. فرهان همیشه جدی بود .. هر وقت این جوری حرف میزد یعنی اتفاقی افتاده


عمه –فرهان این چه طرز حرف زدنه


از جام بلند شدم تا به اتاقم برم


-کجا میری انی ؟


-دارم میرم به اتاقم تا شما راحت تر به بحث خانوادگیتون برسین


اینا رو با لحن بی تفاوتی گفتن ولی دلشوره عجیبی داشتم .. .


عمه- انی بیا اینجا بشین فک کنم توام باید بدونی


به صندلی کنار خودش اشاره کرد


رفتم و کنار عمه نشستم


-خب من منتظرم بگین


عمه- راستش دو هفته پیش .....


فرهان به میون حرف عمه پرید


-مامان اجازه بدین من بگم


عمه که انگار بار سنگینی از روی دوشاش برداشته باشن یه نفس اروم کشید

-ببین انی قضیه مربوط به علیرضاست

با شنیدن اسم علیرضا ... فوری از سر جام بلند شدم و داد کشیدم

-برای علیرضا اتفاقی افتاده

فرهان هم مثل من داد کشید

-بگیر بشین انی بذار حرف بزنم بعد جیغ جیغ کن

با این که دلشوره گرفته بلودم دوباره سر جام نشستم .. نگاهی به فرناز انداخت که داشت با لباسش ور می رفت و نگران بود

-فرهان میگی یا میخوای دغم بدی ؟

-دو هفته پیش علی باز به سرش میزنه که تنهایی بره مسافرت

-خب

-تصادف کرده

جیغ بلندی کشیدم –چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تصادف ... الان حالش خوبه .. کجاست ؟؟

-انی محض رضای خدا دو دقیقه اروم بگیر تا حرف بزنم ... علی حالش خوبه

-پس چی شده که دو هفته ازش حبری نیست .. پس چرا کسی به من چیزی نگفت

-نمی خواستیم نگران بشی .. علی زده به یک پسر 26 ساله متاسفانه پسره مرده .. علی الانزندانه .. دادگاه تشکیل شده

تو بهت بودم .. هضم حرفای فرهان برام مشکل بود

-حکم دادگاه چی بود

فرناز با گریه از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت .. عمه سرش پایین بود و هق هق میکرد ..فرهان هیچ حرفی نمی زد ..این یعنی چی ؟؟ انی یه ذره به مغز معیوبت فشار بیار

اشکی روی گونه ام چکید با صدای ارومی که خودم به زور شنیدمش گفتم

-قصاص ....
عمه با صدای بلند زجه میزد

-الهی عمه فداش شه ... خدایا این چه مصیبتی بود که سرمون امد

فوری از سر جام بلند شدم و با دو به اتاقم رفتم .. اولین مانتو مشکی که به دستم امد و تن کردم ...هدبند مشکی و شال مشکیمم زدم ..کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون امدم

-فرهان حاضر شو بریم

فرهان از سر جاش بلند شد

-کجا بریم انی .. تو که میدونی الان به کسی وقت ملاقت نمیدن

در حالی که سعی میکردم بغض تو صدامو مهار کنم گفتم

-فرهان منو ببر پیش خانواده همون پسره

عمه-چیکار میخوای بکنی فکر کردی التماسشون نکردیم .. دو هفته که اب خوش از گلومون پایین نرفته

-فرهان منو میبری یا نه

-با این که میدونم بی فایدست ولی الان اماده میشم تا بریم

تو ماشین سکوت عجیبی بود ..ذهنم درگیر بود .. خیلی عصبانی بودم ..اشکی روی گونه ام چکید که با خشونت پاکش کردم .. با عصبانیت گفتم

-چرا به من نگفتین

فرهان به سمت من برگشت

-خود علی دوست نداشت تو بفهمی .. میگفت تو امدی اینجاتا ارامش داشته باشی

-علی همه اینا به کنار .. علی فقط پسر عموی من نیست برادرمم هست

-انی خواهش میکنم .. عموبهترین وکیلا رو براش گرفته ..زن عمو تو این مدت کارش شده بود جلو خونه اونا نشستن ... دل مادره از سنگه هیچ جورم نرم نمیشه..فقط یک کلام .. قصاص

دیگه چیزی نگفتم دلم داشت میترکید فکر اینکه علی دیگه کنارم نباشه داشت داغونم میکرد.. حتی وقتی پاریس بودم هر شب باهاش چت میکردم

-انی رسیدیم

بدون گفتن حرفی از ماشین پیاده شدم .. یرمو از پنجره ماشین داخل بردم

-کدوم خونه ؟

-همون در بزرگه سفید

سمت در رفتم و زنگ زدم صدای مردی ب گوش رسید

-کیه ؟

خدا به دادم برسه صداش که خیلی عصبانیه

-جناب میشه چند لحظه تشریف بیارین دم در

-شما ؟

-شما بفرمایید منم خودمو معرفی میکنم

-ببین اگه از طرف اون قاتل عوضی اومدی باید بگم حرف اخر ما همون بود که گفتیم .. قصاص

ای لال از دنیا بری این کلمه نحسو نگو

با شنیدن دوباره این کلمه تمام تنم یخ کرد

-اقا من باید با شماحرف بزنم خواهش میکنم

-من هیچ حرفی با شما ندارم دیگه مزاحم نشید

با صدایی که امد معلوم شد ایفون گذاشته .. به طرف ماشین رفتم .. فرهان از ماشین پیاده شد

-چی شد؟

-فرهان تو برو

پایان قسمت اول رمان با نگاهت آرامم کن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۱:۱۱

نویسنده  مریم دخت14  از کاربران نودهشتیا

خلاصه:هانیه یه دختر21ساله و مهربونه که دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد جامعه شناسیه...داستان ما از اونجایی شروع میشه که وحید صدیق یکی از همکلاسی هاش،به خواستگاریش میاد و لی به دلایلی مشکلاتی به وجود میاد که هانیه نمی تونه بهش جواب مثبت بده...


قسمت اول رمان عروس هفت میلیونی


به نام خدا
بارون تندی می بارید.زیر چادرم حسابی گِلی شده بود.کلید رو توی قفل چرخوندم و در ورودی حیاط رو باز کردم.
چادرم رو درآوردم و داخل حموم خونه مون که توی حیاط بود رفتم و چادرم رو توی لگن آبی رنگ گذاشتم و روش آب و یه مقدار مایع مخصوص لباس های مشکی ریختم.
به سمت در ورودی خونه رفتم،وارد راهرو باریک شدم و در اتاق رو باز کردم و صدا زدم:سلام،من اومدم.
ظاهراً مامان نبود.در اتاق رو بستم و به سمت پله ها که انتهای راهرو بود و به طبقه ی دوم ختم میشد،رفتم و صدا زدم:مامان،اون بالایی؟!
صدای مامان از طبقه ی بالا اومد:اومدی دخترم؟!
_ آره مامان،اون بالا چیکار میکنی؟!
مامان که توی یه دستش یه ظرف پایه دار میوه و توی دست دیگه ش یه سینی که توش سه تا استکان چایی بود،روی پله ها اومد .
_ سلام مامان.
مامان:علیک سلام دخترم،...خوبی هانیه جون؟!
_ اوهوم خوبم...مهمون داشتیم؟!
مامان لبخندی زد و گفت:مهمون که چه عرض کنم،عزیزدلم،...برات خواستگار اومده بود.
در حالیکه سینی استکان ها و پیش دستی های میوه خوری رو از دستش می گرفتم، لبخندی زدم و گفتم:خب کیا بودند؟،می شناسیمشون؟!
مامان شونه ای بالا انداخت و ظرف میوه رو به آشپزخونه(که در واقع همون زیر پله بود)برد و گفت:نمی دونم،مثل اینکه پسره همکلاسته!
تعجب کردم.یه لحظه قیافه ی همه ی پسرهای کلاس رو توی ذهنم مجسم کردم،یعنی کی می تونست،توی این مدت کم از من خوشش اومده باشه و به خواستگاریم اومده باشه؟!
_ خب نگفت اسمش چیه؟!
مامان لحظه ای فکر کرد و گفت:فامیلیشون صدیق بود،ولی اسمشو یادم رفت...یعنی مادرش اسمشو گفت،ولی من خوب متوجه نشدم.
لبخندی زدم،"وحید صدیق" یکی از پسرای کلاسمون بود.پسر خوب و محجوبی بود،یه پسر قدبلند با موهای مشکی و چهره ای جذاب که حدوداً سی ساله به نظر می اومد.
نسبت بهش نظر بدی نداشتم،مخصوصاً اینکه خیلی هم باسواد بود و معمولاً توی کلاس ها با استادها بحث می کرد و بیشتر دانشمندان جامعه شناسی رو می شناخت و با نظریه ها و افکارشون آشنا بود.
چون سینک ظرفشویی مون توی حیاط بود،سینی استکانها و پیش دستی های میوه خوری رو به حیاط بردم و تندتند شروع به شستن کردم.
مامان جلوی در راهرو اومد و گفت:حالا نمی خواد بشوری،بزار برای بعد...نمی بینی داره بارون میاد؟خیس میشی ها!
_ نه مامان جونم،تو برو تو،منم همین الآن زود میام...تندی می شورمشون دیگه!
ظرف ها رو شستم و چون که بارون می اومد توی آبچکون نزاشتم و گذاشتمشون توی یه آبکش و سینی رو زیرشون گذاشتم تا آبشون روی زمین نریزه و به آشپزخونه بردم.



خونه ی ما یه خونه ی شمالی شصت متری توی منطقه ی 13 تهران،محله ی...بود.(یه خونه با ابعاد کلی پنج در دوازده.)
سبک ساخت خونه ی ما خیلی قدیمی بود و قدمتش به سال 42 برمی گشت.
یه حیاط کوچیک تقریباً 12 متری که یه سمتش توالت،حمام و یه انباری کوچولو بود،و طرف دیگه ش یه سینک ظرفشویی با آبچکون بالای سرش که مخصوص ظرفها بود....در ورودی کوچه هم یه در کوچیک بود که فقط یه موتور می تونست از اون رد بشه و به داخل حیاط بیاد.
در ورودی خونه هم به یه راهرو دراز باز میشد که کلاً با راه پله ها که انتهاش بود،روی هم هشت متری درازا داشت.
زیر راه پله ها هم که آشپزخونه بود و یه اجاق گاز فر پنج شعله و یه کابینت سه دره توش جا گرفته بود.یخچال دو در،هم کمی اونورتر و نزدیک در اتاق بود.کلاً هم اجاق گاز و هم یخچال و هم کابینت نو بودند و اونها رو پارسال تازه خریده بودیم.
دو تا اتاق تودرتو که هرکدوم،یه سمتشون طاقچه داشت،هم توی طبقه ی اول بود.
اتاق انتهایی، یه پنجره به سمت نورگیر کوچولوی انتهای خونه( که ابعادش یک در سه بود)،داشت و در اصل اون اتاق حدود 12 متر بود که چون ازش یه کمد سه دره دراورده بودیم یه کم کوچیک تر شده بود.
اتاق جلویی هم حدودای 12 متر بود که یه فرش 12 متری توش پهن کرده بودیم(البته گوشه های فرش یه کمی تا خورده بود)...این از طبقه ی اول!
حالا بریم سراغ طبقه ی دوم،که برای رفتن به اونجا باید از راه پله ها رد می شدیم(راه پله هایی که عرض پله هاش حدود هفتاد سانتی متر بود و پاگردهای کوچولوش با پنجره های باریکی به سمت همون نورگیر که قبلاً گفتم باز میشد)
طبقه ی دوم هم دو تا اتاق تودرتو به همون سبک طبقه ی پایین داشت،که از این طبقه به عنوان اتاق پذیرایی استفاده می کردیم.
دو تا فرش 12 متری کرم رنگ مدل ابریشمی طرح جدید توی اتاقها پهن کرده بودیم و یه دست مبل راحتی هفت نفره،قهوه ای شکلاتی،که پارسال حدود یه میلیون خریده بودیمشون،هم اونجا گذاشته بودیم.و در آخر هم اونجا رو با پرده های شیشه ای سفید که حاشیه های طلایی رنگ داشت و بالاشو مدل پُفی دوخته شده بود تزیین کرده بودیم.و این طوری یه کمی خونه ی قدیمی مونو از این رو به اون رو کرده بودیم.
خونه ی همه ی همسایه هامون هم که اکثراً سه طبقه بودند،باچند متر اختلاف متراژی،توی همین سبک و سیاق ساخته شده بود.
کوچه هامون خیلی تنگ بودند که عرض شون فقط یک و نیم متر بود و به کوچه پهن تری که عرضش حدود سه متر بود،می خوردند.
اون کوچه ی عرض سه متری از دو سر به دو خیابون پهن و بزرگ منتهی میشد،که اکثراً همسایه هامون ماشین هاشون رو توی اون خیابون ها پارک می کردند.
بیشتر همسایه هامون مسن و قدیمی بودند و از سالهای خیلی قبل،اونجا ساکن شده بودند،برای همین با وجود اینکه خونه ها خیلی کوچیک و بهم نزدیک بودند،اما محله ی دنج و ساکت و آرومی داشتیم و من از هر نظر اونها و محله مون رو دوست داشتم.
همسایه هامون بین خودشون یه قرعه کشی و یا همون وام قرض الحسنه داشتند،به این صورت که 25 نفر که هر کدوم راضی شده بودند،ماهی دویست هزار تومان پرداخت کنند،ماهانه دور هم جمع می شدند و پول هاشون رو روی هم میذاشتند و اسم یکی رو از توی ظرف مخصوص قرعه کشی در می آوردند و پنج میلیون جمع شده ی اون ماه رو بهش می دادند.
این اتفاق تو 25 ماه تکرار میشد و همه از این وام پنج میلیونی استفاده می کردند.
پارسال من و مامانم از اونجا که آخر شانس،ببخشید یعنی بدشانسی بودیم،به عنوان اخرین نفر،اون پنج میلیون کزایی رو برنده شده بودیم و باهاش تونسته بودیم، همه ی وسایل خونه رو نو کنیم.(البته همون طور که می دونید اوایل پارسال که سال 90 بود اینقدر جنس ها تصاعدی گرون نشده بودند و اون موقع ها،که یادش به خیر باشه،پنج میلیون تومن برای خودش ،پول خوبی به حساب می اومد.)
امسال هم از اول سال دوباره همسایه ها،یه قرعه کشی دیگه با همون شرایط قبلی راه انداخته بودند و امسال دیگه واقعاً در نهایت خوش شانسی،من و مامان به عنوان پنجمین نفر،قرعه کشی رو برنده شده بودیم.
من دو میلیون از اون پول رو،اخرای شهریور همین سال 91،به حساب دانشگاه ریخته بودم.چون من امسال توی کارشناسی ارشد،رشته ی جامعه شناسی دانشگاه آزاد تهران،قبول شده بودم و قرار بود که دو میلیون دیگه از سه میلیون باقی مونده رو هم برای ترم دیگه بزارم.



وارد اتاق شدم.خیلی کنجکاو بودم راجع به خواستگاری امروز بیشتر بدونم،...یعنی صدیق آدرس خونه ی ما رو از کجا پیدا کرده بود؟!...اون که در این مورد با من هیچ حرفی نزده بود! در واقع من و صدیق تا حالا حتی یه کلمه هم با هم حرف نزده بودیم!

چه میدونم،شاید یه روزی تعقیبم کرده بود و آدرس خونه مون رو پیدا کرده بود.

مامان که روی زمین نشسته بود و مشغول تماشای تلویزیون بود،گفت:به نظرت پسر خوبیه؟!

با اینکه خیلی هیجان زده بودم،اما ژست بی تفاوتی به خودم گرفتم و شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:نمی دونم،من که زیاد نمی شناسمش...مخصوصاً که الان فقط پنج هفته از شروع کلاس هامون می گذره.

مامان:امروز مادر و خواهرش اومده بودند و می خواستند تو رو ببینند،ولی من گفتم که تو خونه نیستی و توی یه مدرسه ی غیرانتفاعی تدریس می کنی و معمولاً ساعت سه بعدازظهر میای خونه،اونا هم گفتند که اگه اشکالی نداره فردا ساعت هفت شب با پسرشون بیان،تا هم شما دو تا با هم صحبت کنید و ببینید که به تفاهم می رسید یا نه،و هم اینکه ما خانواده ها با هم بیشتر آشنا بشیم...من هم قبول کردم و قرار فرداشب رو گذاشتم...حالا نظرِخودت چیه؟!

از خجالت سرخ شدم و گفتم:نمی دونم مامان جون،هر چی قسمت باشه ،انشالله که همون بشه.

مامان هم لبخندی زد و گفت:به نظر خانواده ی بدی نمی اومدن.

*****

من یه دختر 21 ساله با قدی متوسط و تقریباً بلند و پوستی سفید و چشمانی آبی رنگ،بودم.به لطف خدای مهربون صورت خوب و زیبایی داشتم و از نظر پوشش هم،همیشه چادر ملی سرم می کردم و با حجاب بودم.

خرداد ماه همین امسال لیسانس ریاضی محض م رو از دانشگاه پیام نور گرفته بودم و سال تحصیلی جدید رو هم توی رشته ی جامعه شناسی دانشگاه آزاد تهران مرکز...پذیرش شده بودم.

این رشته رو خیلی دوست داشتم و همیشه آرزو داشتم که توش صاحب نظر و اندیشه هم باشم.

این ترم چون ترم اول بودیم به انتخاب خود دانشگاه،14 واحد که سقف انتخاب واحد توی کارشناسی ارشد بود،برداشته بودیم.

کلاس هامون هم دوشنبه ها از صبح تا ساعت سه بعدازظهر و پنج شنبه ها از صبح تا ظهر بود.

امسال به عنوان اولین سال تدریسم،توی یه دبیرستان غیرانتفاعی دخترونه که نزدیک خونه مون بود،هندسه 2،جبرواحتمال و حسابان مخصوص سال سوم رشته ی ریاضی و هندسه1 و ریاضی2 مخصوص سال دوم ریاضی رو تدریس می کردم.

حقوق زیادی نمی گرفتم.قرار بود فقط ماهی دویست هزار تومان برای دستمزد بگیرم و من هم چون کار تدریس رو دوست داشتم و نیاز مالی زیادی هم نداشتم،به این حقوق کم که البته بدون بیمه و مزایا هم بود قانع شده بودم و قبول کرده بودم که هفته ای چهار روز یعنی روزهای شنبه،یکشنبه،سه شنبه و چهارشنبه تا ساعت سه بعدازظهر توی مدرسه بمونم و تدریس کنم.

پدر مرحومم کارمند ساده و پیمانیه اداره ی پست و کاملاً بی سواد بود.که وقتی که من دو ساله بودم،یعنی سال 72 تصادف کرده بود و به رحمت خدا رفته بود.

من چیزی از پدرم به یاد نمی آوردم،تنها چیزی که ازش می دونستم یه عکس بود که همیشه سر طاقچه ی خونه مون می ذاشتیمش و یه حقوق بیمه تأمین اجتماعی که امسال چهارصد و پنجاه هزار تومان شده بود و هر ماه به حساب مامانم واریز میشد.

درسته که من و مامانم تنها بودیم و هیچ قوم و خویش نزدیکی نداشتیم،اما خدا رو شکر هم خونه و هم حقوق پدرم رو داشتیم که باعث میشد دستمون جلوی در و همسایه دراز نباشه و آبرومند زندگی کنیم.

البته دویست هزار تومان از حقوق بابا همون طور که گفتم،برای قرعه کشی می رفت و ما مجبور بودیم با دویست و پنجاه هزار تومن باقی مونده و نود هزار تومنی که من و مامان برای یارانه می گرفتیم،امرار معاش کنیم.

امسال قیمت اجناس چند برابر شده بود و ظاهراً دیگه مجبور بودیم از حقوق من هم که همین دو هفته ی پیش اولین دستمزدم رو گرفته بودم (که برای ماه مهر بود)،هم استفاده کنیم،هر چند که مامان می گفت بهتره پول هامو برای خودم پس انداز کنم و اونا رو خرج امورات زندگی نکنم.
چون آدم های قانعی بودیم،زندگی روزمره خوبی داشتیم ولی دیگه هیچ پس اندازی نمی تونستیم داشته باشیم،هر چند که مامان همیشه می گفت،اون پولی که برای قرعه کشی میدیم در واقع پس اندازمون محسوب میشه،پارسال باهاش وسایل خونه رو نو کردیم، امسال هم خرج شهریه دانشگاه تو می کنیم و تا سال دیگه هم که خدا بزرگه.
******

شب شده بود،روی تشکم که کنار تشک مامان پهن شده بود دراز کشیدم.مامان خیلی زود خوابش برد.ما معمولاً خیلی زود و نهایت تا ساعت ده شب می خوابیدیم،چون من باید صبح زود از خواب بیدار می شدم و به دانشگاه و یا مدرسه می رفتم.

مامان هم همیشه صبح ها با من بیدار میشد و برام صبحانه آماده می کرد و دیگه تا شب نمی خوابید.

مامان- بیماری قلبی داشت.سال ها پیش یه سکته ی خفیف رو رد کرده بود و الان هم باید کاملاً مراعات می کرد.

من همیشه مراقب بودم که مامان کار سنگین نکنه و تقریباً تموم کارهای خونه و خریدهای لازم رو خودم انجام می دادم.

البته نهار رو مامان خودش درست می کرد ولی من دیگه اجازه نمی دادم که ظرف و یا لباس بشوره و اگه این کار رو می کرد،از دستش ناراحت می شدم و با گریه بهش می گفتم:برای چی این کارها رو می کنی؟می خوای خودت رو به کشتن بدی تا منو از اینی که هست تنهاتر کنی؟!

مامان هم همیشه در جوابم گریه می کرد و می گفت:ببخش دخترم،آخه تو هم خسته میشی،من دوست ندارم تو همه ی کارها رو تنهایی انجام بدی!

من:نه مامان جون،من خسته نمیشم، همین که میبینم تو سالمی،برام کافیه و خستگی رو از تنم بیرون می بره.

******

امروز دوشنبه 15 آبان بود.باید به دانشگاه می رفتم.شلوار جین سورمه ای و مانتوی کوتاه مشکی رنگم رو با مقنعه ی آبیه تیره رنگم رو پوشیدم.آرایش محو و ملایمی هم کردم( در حد یه سفید کن و یه رژلب و رژگونه ملایم )و چادر ملیم که از جلو چند تا دکمه داشت رو هم سرم کردم و کتونی های سفید و صورتی مو پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم راهی دانشگاه شدم.

مسیر اتوبوس خور خونه مون به دانشگاه خوب بود، فقط باید دو تا اتوبوس سوار میشدم و یه کمی هم پیاده روی می کردم.

حدودای ساعت هفت و نیم رسیدم.مریم و افسانه هنوز نیومده بودند.زیاد باهاشون صمیمی نبودم اما معمولاً کنار هم می نشستیم و یه کم با هم دوست شده بودیم.

اون دو تا مانتویی بودند و معمولاً هم زیاد در قید و بند حجابشون نبودند،اما دخترهای خوب و مهربون و قابل اعتمادی بودند.

یه ربع بعد وحید صدیق به همراه"کامیار معتمد" و "جواد شهباز" در حالیکه مشغول صحبت بودند،وارد کلاس شدند.

ناخودآگاه به صدیق نگاهی انداختم.اون هم در جوابم لبخندی زد و زیر لب سلام کرد.من هم زیر لب و از همون فاصله ی دور جواب سلامش رو دادم.

از جواد شهباز و کامیار معتمد زیاد خوشم نمی اومد،خیلی مغرور و متکبر بودند...ظاهراً پولدار و ثروتمند هم بودند.

مخصوصاً معتمد که تا حالا با سه مدل ماشین گرون قیمت به دانشگاه اومده بود و مریم وافسانه همیشه از مدل ماشین هاش صحبت می کردند!

بیچاره ی عقده ای!فکر کنم کمبود داره که برای جلب توجه دیگران،هِی ماشینشو عوض میکنه!

هر دو تا شون بیست و چهار،پنج ساله و قد بلند و با موهای مشکی بودند و تیپ و قیافه های جذاب و دختر کش داشتند و تقریباً همه ی دخترهای کلاس و کلاً دانشگاه هلاکشون بودند و براشون پرپر می زدند.

البته من که از دل همه ی دخترهای دانشکده خبر نداشتم،در واقع این حرفی بود که همیشه مریم و افسانه می گفتند!

شهباز با اینکه اسم کوچیکش جواد بود که یه اسم مذهبی محسوب میشد،اما اون جوری که من می دیدم،عمراً اگه یه آدم مذهبی و مقید می بود!

اون همیشه سر کلاس ها مزه می پروند و شوخی می کرد.البته دوست صمیمیش کامیار هم دست کمی از اون نداشت و معمولاً هم سعی می کردند،از سر و ته کلاس بزنند و یه جوری کلاس ها و استادها رو بپیچونند و دودر کنند.

مریم و افسانه هم اومدند.افسانه کنارم نشست و گفت:وای ندیدی،امروز کامیار جونم با یه جنسیس زرد رنگ اومده بود!...عجب ماشینی بود!چقدرم خوشگل بود!

پوزخندی زدم و گفتم:مثل ندید بَدیدها می مونه،مثلاً می خواد بگه که خیلی خر پوله!

افسانه:برو بابا! تو هم که این چیزها حالیت نمیشه!...بابا اینا مایه دارند،دنبال پُز دادن و این چیزها که نیستند!...من که صد در صد عاشق خودش و ماشیناشم!

مریم:ولی من که به همون جواد با اون سوزوکیه مشکی رنگش قانع اَم.

_هه...شما دو تا هم که چقدر دلتون خجسته است،اونا که نمیان ماها رو بگیرند!...البته شاید تو خوابمون بتونیم باهاشون ازدواج کنیم که البته اونم بعید می دونم که حتی توی خوابمون هم بیان و احتمالاً برای اونجا اومدن هم برامون کلی کلاس می ذارند!

مریم آهی کشید و گفت:آره راست میگی،ماها کارمندزاده ایم،حتی تو خوابمون هم از این شوهرهای پولدار پیدا نمی کنیم.
افسانه با شیطنت گفت:مخصوصاً من که یه رقیب به سرسختیه "ژاله محبی"هم دارم.

ژاله محبی یکی از دخترهای فوق العاده جلف کلاسمون بود که خیلی ضایع خودش رو به معتمد می چسبوند.

همیشه هم مانتوهای خیلی کوتاه و چسبون و ضایع می پوشید و مقنعه ش هم که همیشه ی خدا،پس کله ش بود و موهای هفت رنگ شده ش رو معلوم می کرد.

هه...فکر کنم، مقنعه ش رو با میخ به پَس سرش می کوبوند که تحت هیچ شرایطی از اون حالت تکون نمی خورد،و هیچ وقت نه یه ذره جلوتر می رفت و نه یه ذره عقب تر.

نمی دونم چرا هیچ وقت،حراست دانشگاه بهش گیر نمی داد!

بعد از پایان کلاس ها،سریع به سمت خونه رفتم،باید هر چه زودتر می رسیدم.ناسلامتی قرار بود امروز برام خواستگار بیاد.

اما خب با این اتوبوس سواری و یه کمی هم پیاده روی کَمه کم تا یه ساعت دیگه به خونه می رسیدم.

بیرون محوطه ی دانشگاه احساس کردم که یه ماشین داره برام بوق می زنه و دنبالم میاد.

اهمیتی ندادم،نمی دونم اینا از امثال من دیگه چی می خوان؟!...من که همیشه سرم به کار خودم گرمه و به اصطلاح برای کسی هم پالس نمی فرستم و چراغ قرمز نشون نمیدم!

قدم هامو تندتر کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس ها به راه افتادم.

ماشینیه خودشو به کنارم رسوند و صدای مردونه ای گفت:خانوم معصومی!!!

چون اسمم رو گفت به سمتش برگشتم،با خودم گفتم شاید یکی از استادها و یا همکلاسی هام باشه و باهام کاری داره.

با تعجب دیدم که کامیاره که پشت رُل ماشین زردرنگی نشسته،چون صبح افسانه گفته بود که امروز با جنسیس اومده،مدل ماشینش رو حدس زدم.شهباز هم کنارش نشسته بود و هر دو با لبخندهای هیز و دخترکُششون بهم نگاه می کردند.

از نگاهشون خوشم نیومد و اخم هامو توی هم کشیدم و گفتم:بله،با من کاری داشتید؟!

کامیار:سلام خانوم معصومی،خوبید؟!

چون دوست نداشتم زیاد باهاشون هم کلام بشم،با همون اخمم و خیلی جدی و خشک ،جواب سلامش رو دادم و در جواب "خوبید"ش هم هیچی نگفتم.

شهباز ریزریز می خندید.کامیار هم که سعی می کرد،خنده شو بخوره،گفت:میشه افتخار بدید،که امروزو برسونَمتون؟!

بی شعورها! معلوم نبود راجع به من چه فکری با خودشون کرده بودند،که اجازه ی همچین درخواستی رو به خودشون داده بودند؟!

هه...حتماً فکر کرده بودند،منم مثل اون دخترهای با همه آره هستم و زودی می پرم و سوار ماشینشون میشم!

خدایا یعنی من چیکار کرده بودم که اونا همچین اجازه ای به خودشون داده بودند که بخوان همچین پیشنهادی رو به من بدن؟!

نکنه صبح که زیر لبی به صدیق سلام کرده بودم،متوجه شده بودند؟!...اما نه،اونا اصلاً متوجه سلام کردن من به صدیق نشدند!

دلیلی برای اینکه حتی یه جواب "نه"هم بهشون بدم،رو ندیدم و خیلی عصبانی به راهم ادامه دادم.

کامیار با ماشینش هم پام میومد و گفت: حالا کجا با این عجله؟!...ماشاالله چقدر هم تند میرید،ما که به گرد پاتون هم نمی رسیم.

دیگه کفری شدم،ولی اهمیتی ندادم و حتی نگاهشون هم نکردم و به راهم ادامه دادم.

کامیار:خواهش میکنم ناراحت نشید،فقط می خواستم ازتون چند تا جزوه بگیرم!

صدای شهباز اومد که با خنده می گفت:آره راست میگه،منتها بلد نیست که چه طوری باید از یه خانوم محترم،جزوه بگیره!

اصلاً نگاشون نکردم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی صندلی هایی که اونجا بود، نشستم و منتظر اومدن اتوبوس شدم.

مطمئن بودم که هدفشون جزوه و این چیزها نیست،مخصوصاً که از لحن صداشون که کاملاً حالت شوخی و خنده،توش پیدا بود،میشد فهمید که دوست دارند چند ساعتی رو باهام خوش و بش و به حساب خودشون خوش گذرونی کنند و یه جوری وقت بگذرونند.

حسابی کفری و عصبانی بودم ولی سعی کردم این موضوع رو فراموش کنم،بالاخره برای هر دختری موضوع مزاحمت و این چیزها امری طبیعی بود،و چه بسا که اگه الآن مریم و افسانه به جای من بودند،(شاید قبول نمی کردند که سوار ماشینشون بشند،اما )از خوشحالی بال در می آوردند و تا مرز سکته کردن پیش می رفتند!

******

ساعت چهار به خونه رسیدم.سر راه سیب سرخ و پرتقال و موز هم خریدم.تند تند خونه رو جارو و گردگیری کردم.بعد از دوش گرفتن، نماز مغرب و عشا م رو هم خوندم و بعد ازخوندن چند آیه از قرآن،کمی زیر ابروهام رو که همیشه دخترونه برشون می داشتم،تمیز کردم.
از دوسال پیش دیگه معمولاً صورتم رو بند می نداختم و ابروهام روهم دخترونه بر می داشتم،البته همیشه اینکار رو خودم و یا دوستم لیلا برام انجام می داد و هیچ وقت به آرایشگاه نمی رفتم.
یه آرایش محو و ملایم هم چاشنی صورتم کردم و روسری ساتن کرم قهوه ایم رو روی سرم انداختم.
وای که چقدر هم خوشگل شدم،...عین عروس ها!
لبخندی زدم و برای خودم قیافه گرفتم و جلوی آینه گفتم:من فعلاً قصد ازدواج ندارم،...می خوام درسمو بخونم!
دوباره خودم رو لوس کردم و گفتم:اما حالا که شما اینقدر اصرار می کنید،قول میدم رو پیشنهادتون فکر کنم.
مامان جلو اومد و گونه م رو بوسید و گفت:چقدر ماه شدی عزیزم!
مامانمو با ناز بوسیدم و گفتم:ماه بودم،مامان خوشگلم!
مامان خندید و گفت:ان شاالله که باطنشون هم خوب باشه و تو رو خوشبخت کنند.
چادر شیک مخصوص روزهای خواستگاریم رو روی سرم انداختم و با مامان منتظر نشستیم.
رأس ساعت هفت زنگ خونه به صدا در اومد.مامان رفت و در رو باز کرد.
یه خانوم حدود پنجاه ساله که مانتوی شیک و گرونقیمتی که حاشیه های کار شده روی آستین هاش و جلوی دکمه هاش داشت با یه روسری ساتن با تم قهوه ای یه کم تیره،و یه دختر شاید بیست و هفت ساله که پانچو و شلوار جین مشکی و یه شال سبز فسفری به سر داشت وارد شدند.کمی ازموهای هر دوشون هم که تقریباً فندقی رنگ بود از روسری هاشون بیرون اومده بود.معلوم بود که زیاد هم پایبند حجاب نبودند.
پشت سرشون وحید صدیق هم در حالیکه کت و شلوار شیک نوک مدادی و یه سبد گل کوچیک توی دستاش بود ،وارد شد.
مامان اونها رو به سمت طبقه ی بالا که پذیرایی بود،تعارف کرد.منم که توی اتاق جلویی طبقه ی اول بودم و داشتم یواشکی اونها رو از پشت پنجره،دید می زدم به آشپزخونه رفتم و منتظر مامانم موندم که برای بردن چاییه دست پخت ناز عروس خانوم صدام کنه.
بعد از ده دقیقه،صدای مامان اومد:هانیه جان،عزیزم،میشه چند لحظه بیای بالا!
طبق مأموریت همه ی دخترهای ایرانی،پنج تا چایی تو استکان های شیک، ریختم و آروم و در نهایت دقت به طبقه ی بالا بردم.
توی این کار تبحر زیادی داشتم،بالاخره دفعه ی اول نبود که برام خواستگار می اومد.
لبخندی زدم و آروم سلام کردم.همگی لبخند زدند و جواب سلامم رو دادند.خانوم صدیق یه نگاه خریدارانه بهم انداخت،... فکر کنم ازم خوشش اومده بود.
چایی ها رو تعارف کردم،خوشبختانه نه دست های من لرزید و نه دستهای صدیق!
خانوم صدیق تعریف می کرد که خونه ی مادرش هم به سبک و سیاق خونه ی ماست و مادرش چند تا خیابون اون ور تر زندگی می کنه.بعد با مامان شروع کردن به آدرس دادن و مامان بالاخره فهمید که عفت خانوم همون مادر خانوم صدیق هست و خلاصه خیلی خوشحال شدند که آشنا از آب در اومدیم و کار روزگار رو ببین که بچه هامون توی دانشگاه همدیگه رو دیدند و از هم خوششون اومده!
هِی،روزگار...اینم از مجلس خواستگاری ما!
چون خیلی خجالت می کشیدم سرم رو انداخته بودم پایین،...یه نگاه زیرزیرکی به خواهر داماد انداختم،...ولی از اون خواهرشوهرها بود ها!...خدا به دادم برسه،همین یکی احتمالاً یه تنه، کار هفت تا خواهرشوهر رو انجام میده!
اسمش هاله بود و سه سال بود که ازدواج کرده بود و یه دختر یه ساله داشت که خونه ی مادرشوهرش گذاشته بودش.
خانوم صدیق با اجازه ای به مامان گفت و رو به من و صدیق با لبخند گفت:خب حالا دیگه ما شما دو تا رو تنها می ذاریم تا با هم صحبت کنید و ببینید به تفاهم می رسید یا نه؟!
به مامان هم لبخندی زد و گفت:هر چند که به نظر من هانیه جون خیلی ماهه،و من به این انتخاب وحید جون،آفرین میگم.
من و وحید هم لبخندی زدیم.
هاله هم یکی از اون لبخندهای عروس کُشِ خواهرشوهری زد و گفت:فقط تو رو خدا زیاد لِفتِش ندید،چون بچه م ممکنه بی قراری کنه و زیاد پیش مادرشوهرم نمونه!
مامان ها و خواهرشوهرآینده گِرام به طبقه ی پایین رفتند و من و صدیق رو برای وا کردن سنگ های احتمالیه آینده،تنها گذاشتند.

پایان قسمت اول رمان عروس هفت میلیونی
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۳۴

نویسنده  darya...  از کاربران نودوهشتیا


خلاصه:

ستاره در پی مرگ ناگهانی خواهر دوقلویش مهتاب و به وصیت او،قبول می کند که نقش او را درخانه اش ودر کنارشوهر خواهر خشک و مرموزش بازی کند حالا با حضور او آرامش به خانواده برگشته ولی شعله های انتقام در کنار عشقی نوخاسته ستاره را وادار می کند که.....
 

مقدمه:


دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ،دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی


دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی، دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی


دوستت دارم چون به یک نگاه ، عشق منی...


قسمت اول رمان عشق ارباب

دستان ظریف و لطیفش از بین دستهایم شل شد واز روی تخت آیزان شد ...نگاهم را به حلقه ای که کف دستم گذاشته بود دوختم ..و همانطور از کنار تختش بلند شدم ...نگاه آخرم را به او دوختم که چشمان زیبایش برای همیشه بسته شده بود ...با حالت گنگی سرم را برگرداندم و به طرف در اتاق به راه افتادم... با بی حالی دستگیره را گرفتم و از اتاق خارج شدم ..چشم های پر از اشک آن دو نفر را نا دیده گرفتم و به طرف آخر راهرو راه افتادم که صدای جیغ نرگس جون عمه ای که مانند مادری دلسوز کنارمان بود به اوج رسید
نرگس جون:مــــــهــــتاب
این آغازی بود برای اینکه به خودم بیایم و با قدم های بلندتر و تندتر از راهرو بگذرم و راه خروجی بیمارستان را در پیش بگیرم ...قدم هایم تندتر شد وبا حالت دو از بین مردم می گذشتم و حلقه را در دستم می فشردم .. دوست داشتم فریاد بکشم و داد بزنم اما خودم را باتنه ای که به عابران می زدم و آنها مرا دیوانه خطاب می کردن خالی می کردم ...اون رفته بود برای همیشه رفته بود ... و خواسته ی بزرگی را به من واگذار کرده بود..با کشیده شدن بازویم ایستادم و سرم را به زیر انداختم
مرد:خانوم زدی همه ی دار و ندارمو ریختی بی هیچ داری می ری
سرم را بالا گرفتم که مرد با دیدن وضع خرابم بازویم را رها کرد و با تعجب نگاهم کرد ... پوزخندی زدم ...شاید فهمید وضع من بدتر از اونه ..قدمی به عقب برداشتم و بدون حرفی پشت به او کردم و خودم را به پارکی رساندم و شروع به دویدن کردم ... می دویدم می خواستم نبودنش را باور کنم ... خودم را آرام کنم ... صدایش هنوز در گوشم بود که با صدایی که با سختی از من خواست .. یک خواسته ای که هنوز در شوک آن بودم
مهتاب:برای من زندگی کن ..مهتاب باش و درس زندگی بده
سوز سردی به صورتم خورد و قطره ای بارون بر روی گونه ام فرود آمد ... تلخ خندیدم و تندتر دویدم که آسمان هم مانند دلم شروع به باریدن کرد ... چه خواب ها که برای آمدنم به ایران ندیده بودم ...این نبود اون سوپرایزی که من می خواستم بکنم ...مهتاب اجازه سوپرایز رو به من نداد ...خسته از دویدن تکیه ام را به درختی که در پارک بود دادم ... و به نیمکت خیره شدم ... رفتم به اون روزی که پویا کنار پایم زانو زده بود و منتظر نگاهم می کرد
پویا:شب و روزم شدی تو .. دیگه صبرم تموم شد
لبخند شیرنش را زد و نگاهش را در چشمانم دوخت
پویا:با من ازدواج می کنی ستاره
نفس توی سینه ام حبس شده بود ... از اون دخترها نبودم که سرخ و سفید بشم و رنگ عوض کنم ..به جای خجالت لبخند دندون نمایی زدم... باورش برام سخت بود که پویا... کسی که مانند یک دوست خوب دوستش داشتم همچین پیشنهادی بکنه ...لبخندم عمیق تر شد
-باورم نمی شه پویا تو از من بخوای باهات ازدواج کنم
پویا خنده ای کرد :دیونه نگاه کن به زانو درم آوردی این کافی نیست
خنده ی بلندی سر دادم وابرویی برایش بالا انداختم و صورتم را به صورتش نزدیک کردم ...نگاهم را در چشمان او دوختم به عشق اعتقادی نداشتم ...پویا هم همیشه همراهم بود و او را مانند یک حامی دوست داشتم که همیشه هوایم را داشت ...خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ موبایلم ...فضای رمانتیک ما را خراب کرد ..با همان لبخند صورتم را فاصله دادم و نگاهی به شماره کردم ...با تعجب با دیدن شماره آناهیتا دوست مهتاب نگاهم را به ساعت دوختم ...و دکمه ی پاسخ را فشردم که به جای صدای شاد آناهیتا ...هق هق گریه اش در گوشم پیچید و لبخند را از روی لبانم محو کرد ... تا به خودم آمدم در فرودگاه بودم و کوله پشتی به دست به سمت هواپیما می رفتم که به مهتاب که نفس های آخرش را می کشید برسم ...
با صدای زنگ موبایلم از فکر خارج شدم ...هوا تاریک شده بود من دو ساعتی بود که به نیمکت خیره شده بودم ... دستی به صورتم کشیدم که حلقه ای که در دستم می فشردمش به زمین افتاد ...خم شدم و حلقه را از روی زمین برداشتم که بار دیگر موبایلم زنگ خورد و من بی توجه به آن ری زمین نشستم و بار دیگر در رویا فرو رفتم ... رویایی که مانند کابوسی از جلوی چشمانم مثل فیلمی می گذشت
نگاه سرگردانم را گرداندم تا در آن بیمارستان شلوغ آناهیتا یا حتی نرگس جون را پیدا کنم که چشمم به نرگس جون افتاد که دستش را بر روی دهنش گذاشته بود و به دکتر که رو به رویش بود نگاه می کرد ...با قدم های لرزان و خسته به آنها نزدیک شدم که صدای دکتر که به گوشم رسید از حرکت ایستادم
دکتر:خون ریزی داخلی دارن ..امیدی برای زنده موندنشون نیست حداقلش یک ساعت یا دو ساعت ...ضربه ای که به سرشون خورده هر چی امید را با خود برده ...و من تنها چیزی که می تونم بگم اینکه ...متأسفم
بار دیگر صدای زنگ موبایلم از آن کابوس خارجم کرد ... و زانوهایم را در بغل جمع کردم ... پارک خلوت شده بود و هوا تاریک تر ...نم نم بارون به تن خسته ام التیام می بخشید اما از دردم هیچ کم نمی کرد ... چشمامو بستم که صدای خندون مهتاب در گوشم پیچید که همیشه پشت تلفن به من می گفت"وااای ستاره زود بیا که منتظرتم خواهری خیلی چیزا هست که باید بدونی دیر نکنی باز"
-نموندی مهتاب منتظرم نموندی و من آخرین لحظه رسیدم و چشمان بی فروغت رو دیدم گل من
سرم را به طرف دیگر گرداندم و حلقه را در دستم فشردم و چشمانم را بستم و به چند ساعت پیش فکر کردم ...که با پاهای لرزان به اتاق 104 که مهتاب عزیزم در آن آرامیده بود نزدیک شدم ... دست های لرزانم را به طرف دستگیره دراز کردم و آرام در آن را باز کردم... صدای زیبا و مهربانش در فضای خالی اتاق که تنها یک دستگاه در آن بود شکست
مهتاب:نیومد
تکیه ام را به در دادم و آنرا بستم ... با ناراحتی به مهتابی که روی تخت بود نگاه کردم ... از درد ناله ای کشید همان ناله کافی بود که من را به طرف او بکشاند و بالای سرش به ایستم ... با چشمان بسته لبخندی زد
مهتاب:مثل همیشه دیر کردی
چشمان عسلی و پر از اشکش را باز کرد و زل زد در چشمانم و لبخند بی جونی زد

مهتاب:چقدر دلم برات تنگ شده بود خواهری
اشکی که از گوشه ی چشمش سر می خورد را با انگشت اشاره ام گرفتم و لبخندی زدم که شبیه به پوزخندی بود و گفتم
-قرار ما این نبود مهتاب
آهی کشید و همان لبخند مهربان بر روی لبانش حفظ کرد ... روی صندلی کنارش تختش نشستم ...صورت زخمیش را برگرداند
مهتاب:نمی خواستم در این حال ببینیم
-می خواستم سوپرایزت کنم
خنده ای کرد که خنده اش به سرفه ای تبدیل شد ...صورتش را به طرفم برگرداند وگفت
مهتاب:برعکسش من سوپرایزت کردم
اخمی کردم و دستش را در دستم گرفتم که ناله ای از درد کشید و قلبم را آتیش زد ...ناله اش به خنده ی تلخی تبدیل شد و نگاهش را به سقف دوخت
مهتاب:دیر کردی ستاره خیلی دیر کردی ... خیلی اتفاق ها افتاد ..دلها شکست ...غم هم خونه ما شد ..اما تو باز هم دیر رسیدی که حامی سخت همیشگیم باشی و برای من بجنگی
دستش را فشردم که با ناراحتی نگاهم کرد
مهتاب:نبودی ستاره زجرم دادن و درد کشیدم ... اما کسی برای حمایتم نبود ...شاید خودم نخواستم کسی از من حمایت کنه ... برای همین شکستم ... سعی کردم تو باشم ..اما ستاره ستاره است و مهتاب فقط مهتاب....خسته شده بودم خودم رو توی آینه نگاه می کردم که شاید تورو ببینم ...ستاره ای رو ببینم که قویی بود و هر مشکلی رو با همون غرور حل می کرد ..اما من تو نبودم ستاره من مهتاب بودم مهتابی که بی ستاره هیچ نبود جز یک دختر سر به زیر... کاش بودی و اون ظلم ها رومی گرفتی
صدای هق هق درد آورش در اتاق پیچید که به طرف صورتش خم شدم
-مهتابم
فشار خفیفی به دستم داد
مهتاب:هـــیــــس بذار این لحظه ی آخر رو هرچی توی دلم سنگینی می کنه رو بگم و راحت از این دنیا برم
دستم را از دستش بیرون کشیدم و غریدم
-تو هیچ جا نمی ری فهمیدی
مهتاب نگاهش را از من گرفت و بار دیگر به سقف دوخت
مهتاب:دارم می رم جای بهتری
صداش ضعیف شده بود و نگاهش بی فروغ ... نگاهش اون شادی همیشگی رو نداشت ...خیره در چشمانم شد و دستم را در دست سردش گرفت
مهتاب:ستاره
بهش نزدیک شدم ودستم را به گونه اش کشیدم...
-جونم خواهری
مهتاب:می دونستم این روز می آد اما نه به این زودی اما منتظر این روز بودم
سردرگم و با تعجب به مهتاب نگاه کردم که با سختی نفس می کشید و دستم را می فشرد
مهتاب:زندگی کن ستاره ...برای مهتاب زندگی کن به جای من زندگی کن و زندگی کردن رو بیاموز...نذار غم هم خونه اش بشه ... کمکش کن
دست راستش را از دستم خارج کرد و حلقه ای که در دستش می درخشید را بیرون آورد و آن را در کف دستم نهاد و دست خود را بر روی حلقه نهاد و به آرامی زمزمه کرد
مهتاب:به جای من زندگی کن ستاره
با بارش تند باران و یاد آوری تن بی جون مهتاب که برای همیشه تنهام گذاشت از کابوسم خارج شدم و نگاهم را به اطراف دوختم ...و سرم را تکیه به نیمکت پشت سرم دادم ..باران تن داغم را پر التهاب کرده بود و چیزی را می خواستم که دیگر رفته بود و برای همیشه مرا ترک کرده بود ... خواهر و دوستی که با تمام وجود دوستش داشتم تنهایم گذاشته بود ...گلویم از بغضی که در آن گیر کرده بود به درد آمده بود ...از جایم بلند شدم و به طرف خروجی پارک به راه افتادم ... خیابان مثل همیشه شلوغ بود و ماشین ها در رفت آمد...دستم را بالا بردم که ماشینی کنار پایم ترمز گرفت و صدای عصبی و گرفته ی آناهیتا به گوشم رسید
آناهیتا:دختره ی دیونه سوار شو
بدون حرفی سوار شدم ...صدای پر بغضش بیشتر این باور را به من می رساند که دیگه مهتابی نیست
آناهیتا:کجا بودی .. نمی گی این نرگس جون دق می کنه ..یکی که رفته تو دیگ...
به طرفش برگشتم و با چشمان بی روحم خیره به او شدم که حرفش را نیمه رها کرد و ماشین را به حرکت در آورد... عینکی همیشگی ام را بر روی چشمانم گذاشتم ...پوزخندی زدم و به رو به رو خیره شدم ...با صدای زنگ موبایلم ...آن را به طرف آناهیتا گرفتم ...آناهیتا همانطور که آب بینی اش را بالا می کشید موبایل را از دستم گرفت و جواب داد
آناهیتا:بله...آره ...نگران نباشین ...می یارمش خونه
با حرفایی که آناهیتا می زد ..فهمیدم که نرگس جون پشت خطه و نگران من ...بی توجه به مکالمه ی آن دو ضبط را روشن کردم و صدایش را بالا بردم

گـــــریـــه کن تا می تونی پیش اون ....نمی مونی.... اون دیگه رفته بسه تمومش کن
گریه کن ته خطه عشق تو

آناهیتا دستش را جلو برد و صدای آن را کم کرد و غمگین نگاهم کرد که لجوجانه دستم را پیش بردم و صدایش را زیاد کردم ...آهنگش حرف دلم را می زد و می خواستم گوش بدم ...نگاه غمگین آناهیتا را نادیده گرفتم و سرم را تکیه به پنجره دادم

تنها می مونی ....آخه اینو می دونی .... مثل اون پیدا نمی شه

تصویر بچگی های من و مهتاب از جلوی چشمانم گذشت و بغضم را سنگینتر کرد و قطره اشکی را اجازه به باریدن داد

اشکات می ریزه.... آخه اون واست عزیزه ... توی قلبته همیشه

صدای هق هق گریه آناهیتا به گوشم رسید ... حق داشت مهتاب برای همه عزیز بود ... مهتاب مهربون بود سنگ صبور بود برای همه برای من برای آناهیتا
یادش می افتی .... دلت آتیش می گیره می گیره... کاش برگرده پیشت
آناهیتا ماشین را به گوشه ی خیابون هدایت کرد آن را نگه داشت .... هق هق گریه اش قلب آتیش گرفته ام را بیشتر می سوزاند .. دیگه مهتابی نبود جز خاطراتش ..جز یادش... ولی مهتاب رو می خواستم ....خواهرم رو می خواستم تنها امیدم

راهی نداری .... تو باید طاقت بیاری آخه می دونی نمی شه

آهی کشیدم و از بغض و درد قلبم در ماشین را باز کردم و از آن خارج شدم ... وشروع به دویدن کردم ...بارش باران مانند شلاقی به صورتم می خورد ... و این باور را به من می رساند که مهتاب نیست دیگه بر نمی گرده ...همبازی بچگیهام دیگه بر نمی گرده ...کسی که توی این دنیای بزرگ ...هم خواهر بود و هم برادر ...هم مادر ... هم پدر ...صدای بوق ماشین پشت سرم به صدا در آمد و حال پریشانم را دگرگون تر کرد ... همانطور که می دویدم ...ایستادم و به زانو در آمدم ... مهتاب با همان لبخند زیبایش نگاهم کرد و دستی برایم تکان داد که فریاد زدم ... از درد از بی کسیم
-خـــــــــــــدا
بغضم شکست ...اشکم بر روی گونه ام سرازیر شد ...صورتم را بین دستهایم پنهان کردم و بی توجه به مردمی که دورم جمع شده بودم زار زدم ...شخصی مرا در آغوش گرفت که او را به خود فشردم
آناهیتا:آرم باش ستاره
صدای خودش هم پر بود از آن بغضی که حالا من شکسته بودمش ... آناهیتا محکمتر خودش را به من فشرد که نالیدم
-مهتابم رفت آناهیتا ... گلم پر پر شد
هق هق او نیز بالا رفت... صدای هم همه ی مردم را می شنیدم ... و باز زار می زدم و از خدا مهتابم را می خواستم ... خواهرم را می خواستم ... مهتابی که در حق هیچکس بدی نکرد جز خودش
-تنها شدم آناهیتا ...دیگه هیچ کس رو ندارم هیچ کس
من را از خودش کرد و نگاهش را در چشمانم دوخت ... چشمانش خیس بود ... و بارانی که می بارید آن چشمها را زیبا تر کرده بود ..بازویم را فشرد
آناهیتا:نه تنها نیستی ... من هستم ...نرگس جون هست
می دونستم نبودن مهتاب رو اون هم احساس می کنه ...دستم را بر روی قلبش گذاشتم
-مهتابم هست
سرش را تکان داد و دستش را بر روی دستم که بر روی قلبش بود گذاشت و با صدای گرفته ای گفت
آناهیتا: مهتابم هست
صورت زیبای مهتاب را پشت سر آناهیتا دیدم که لبخندی به رویم زد و زمزمه وار گفت
مهتاب:منم هستم
لبخند بی جونی بر روی لبم نشست و محکم تر از قبل از جایم بلند شدم وآناهیتا را نیز با خود بلند کردم ... بی توجه به مردمی که با ترحم نگاهمان می کردن به طرف ماشین رفتیم ... آناهیتا ماشین را به حرکت در آورد و هر دو به طرف خانه ای راه افتادیم که دیگه مهتابی در آن نبود ... آهی کشیدم نگاهم را به بیرون دوختم ...با نزدیک شدن به کوچه ای که همیشه یادآور خاطراتی بود که با هم داشتیم ...دلم فشرده شد ماشین کنار آپارتمان نگه داشت ... چشمامو بستم که صدای آناهیتا به گوشم رسید
-پیاده نمی شی
-پیاده شو من پشت سرت می آم
آناهیتا از ماشین پیاده شد... چشمامو باز کردم و به کوچه خیره شدم ... عینکی که بر روی چشمامم بود را از روی چشمانم برداشتم و حلقه را بر روی داشبورد گذاشتم ...صدای زیبای مهتاب در گوشم پیچید"زندگی کن ستاره ...برای مهتاب زندگی کن به جای من زندگی کن و زندگی کردن رو بیاموز...نذار غم هم خونه اش بشه ... کمکش کن " موهای خیسم را که به پیشانی ام چسپیده بود را کنار زدم و بار دیگر به حلقه خیره شدم ... با تقه ای که به شیشه ی کناریم خورد... نگاهم را از حلقه گرفتم وبه نرگس جون که بیرون زیر بارون ایستاده بود خیره شدم... نرگس جون دستش را بر روی دهانش گرفت و سرش را به زیر انداخت ... شانه هایش از شدت گریه تکان می خورد ... اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و به حلقه ای که بر روی داشبورد گذاشته بودم چنگ زدم و از ماشین پیاده شدم و نرگس جون را در آغوش گرفتم وبا صدای گرفته ای گفتم
-نرگسی گریه چرا
صدای هق هق گریه اش سکوت کوچه را شکست
نرگس جون:نتونستم ..نتونستم از امانتی شهاب مواظبت کنم ... نتونستم از پاره ی تنم محافظت کنم
قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ...نرگس جون را بیشتر به خود فشردم
-بابا خودش می دونه که شما همیشه از ما محافظت کردین
نرگس جون:مهتابم رفت ستاره مهتابم رفتم
او را از خود جدا کردم و نگاهم را در چشمانش دوختم
-مهتاب همیشه پیش ماست کنار ماست توی قلب ماست
با انگشتم اشکش رو پاک کردم ... می دونستم مهتاب جاش امنه .. دلم می سوخت ..اما چاره ای نبود ... نگاهم را به آناهیتا دوختم که به در تکیه داده بود و با پشت دستش اشکش را پاک می کرد ... احساس کردم مهتاب پشت سرش ایستاده و با لبخندی نظاره گر ماست ... لبخند بی جونی زدم و بار دیگر نرگس جون را در آغوش گرفتم که قدم های آناهیتا نیز به ما نزدیک شد و از پشت نرگس جون را در آغوش گرفت...چشمامو بستم و غمم را پشت آن چشمان بسته شده پنهان کردم

کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوخته بودم ... دو هفته ای از رفتن مهتاب می گذشت و من تصمیم برگشتن گرفته بودم ...نمی دونستم چطور این درخواست را از آناهیتا و نرگس جون داشته باشم که همراه من بیان اونجا ... ولی یک جای این قصه معمایی بود ... معمای حلقه ای که حالا روی میزم جاخوش کرده ... این ممکن نبود که مهتاب بدون اینکه به من بگه ازدواج کرده باشه ... حتما" به من اطلاع می داد که توی جشن شرکت کنم ...اگه ازدواج کرده پس شوهرش روز خاک سپاری کجا بود...دوباره نگاهم را به حلقه می دوزم و یاد حرف آخر مهتاب می افتم که گفت"می دونستم این روز می آد اما نه به این زودی اما منتظر این روز بودم" عصبی دستی به موهایم می کشم و آن را به پشت گوشم می برم و می نالم
-مهتاب منظورت از این حرف چی بود
آناهیتا:با خود درگیری داری هـــا
با صدای آناهیتا از فکر خارج می شم و به طرفش برمی گردم و ابرویی بالا می ندازم
-چیزی گفتی
آناهیتا خنده ای می کنه و روی تختم می شینه
آناهیتا:می گم که با خودت صحبت می کردی
لبخندی می زنم و دست به سینه تکیه ام را به دیوار کنار پنجره می دم
-نه داشتم فکر می کردم
آناهیتا:به احتمال زیاد با صدای بلند فکر می کردی
موهایم را که حالا از پشت گوشم بیرون اومده... باز به پشت گوشم می برم و نگاهم را به آناهیتا می دوزم که به عکس من خودش و مهتاب خیره شده
-چشاتو درویش کن خواهر
با اخمی نگاهم می کنه
آناهیتا:تحفه ای انگار
خنده ای می کنم و باز به طرف پنجره بر می گردم ...ولی تمام حواسم به اونه که نگاهم غمگینش را به عکس دوخته
-آناهیتا
آناهیتا:جونم
لبخندی روی لبم می شینه
-جونت سلامت
لبخندی می زنه و کنارم می ایسته و نگاهم را دنبال می کنه
آناهیتا:نمی خوای حرفت رو ادامه بدی؟
-شاید من چیزی که می خوام بگم شما رو ناراحت کنه
آناهیتا غمگین آهی می کشه:می خوای برگردی
بدون اینکه تعجب کنم به طرفش بر می گردم و می گم
-بهونه ای برای موندن ندارم
آناهیتا پوزخندی می زنه:پس داری فرار می کنی
با لبخندی به طرفش برمی گردم و لبخندی می زنم ...که با حرص مشتی به بازوم می زنه
آناهیتا:از خونسردیت بدم می آد
خنده ای می کنم که دوباره دستش را بالا می آره که مشت دیگه ای به بازوم بزنه ....که با خنده نگاهش می کنم و پرتش می کنم روی تخت و خودم کنارش دراز می کشم ... دستم را زیر سرم می برم و به سقف خیره می شم
آناهیتا:هروقت اینطور خونسرد می بینمت ازت می ترسم
-چرا؟
آناهیتا:این آرامش قبل از طوفانه توی این 10سال خوب شناختمت
لبخندی می زنم و می رم به اون زمانی که برای اولین بار آناهیتا به خونمون اومد ...مامان بابا اناهیتا رو به مهتاب سپردن ... از اینکه آناهیتا دوست مهتاب شده بود خوشحال بودم ولی رفته رفته حسادت می کردم از اینکه مهتاب با اون خوش رفتاری می کرد ...وقتی بلایی به سر آناهیتا آوردم ..بابا دو روز بدون غذا توی کتابخونه زندونیم کرد ... اون موقعه ها خیلی از دست آناهیتا شاکی بودم هم خانواده ام را از من گرفته بود و هم خواهرم را ...ولی بعد از شنیدن حرفهای بابا که آناهیتا کسی رو جز ما توی زندگیش نداره عذاب وجدان گرفتم برای همین همیشه از آناهیتا و مهتاب همیشه حمایت می کردم چه در بین دوستام چه در بحث خانوادگی ...خانواده ای که بعد از مردن مامان بابا توی اون تصادف لعنتی هیچ سراغی از ما نگرفتن ... حتی برای مرگ مهتاب عزیزم هم کسی نیومده بود ...اخمی می کنم و نگاهم را خیره به سقف می دوزم ... شاید ثروت زیادی چشمهای این مردم طمع کار رو گرفته بود...بعد رفتن مامان بابا فقط من بودم ..مهتاب ...اناهیتا و نرگس جون خواهر بابا که همه ی خانواده اون رو پس زدن...هیچ وقت نفهمیدم چرا این کار رو کردن حتی نرگسی هم هیچ وقت از این موضوع حرفی نمی زد... با تکون های دست آناهیتا به خودم می آم و به طرفش برمی گردم
-هـــان چته
آناهیتا اخمی می کنه:کوفت دو ساعته دارم صدات می زنم
باز هم نگاهم را به سقف می دوزم که آناهیتا روم خم می شه ... خنده ای میکنم
-من که از اولش می دونستم
آناهیتا با چشمهای گرد شده نگاهم می کنه
آناهیتا:چیو می دونستی
روی تخت می شینم و سرم را با تأسف برایش تکون می دم و می گم
-برای همین بود خواستگار رو نرسیده به در خونه می نداختی بیرون
آناهیتا:درست حرف بزن ببینم داری چی می گی
-چی باید بگم دیگه باید به نرگسی بگم دوتا بشکه بگیره
آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم می کنه
آناهیتا:بشکه برای چی

اخمی می کنم و از روی تخت بلند می شم

-برای چی داره ...بدبخت مامان بابا چه آرزوهایی که برامون نداشتن
با اخمی از جایش بلند می شه و دست به سینه می ایسته
آناهیتا:فیلمم کردی ستاره دیگه
با جدیت نگاهش میکنم و نوچ نوچی می کنم
-برات متأسفم من به فکر توام... باید بگم سرکه هم بگیره
آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم می کنه
آناهیتا:این چرت و پرتا چیه داری واسه خودت می گی ...بشکه... سرکه
-خواستگاراتو از قلم انداختی
آناهیتا یک قدم جلو می آد
آناهیتا:ستاره زر نزن درست حرف بزن ببینم داری چی می گی
یکی می زنم تو سرم و می گم
-خاک بر سرم کنن من فقط چهار پنج سال نبودم ... ای خدا چرا آخه این دختر
آناهیتا جیغی می زنه و پاش رو محکم به زمین می کوبه
آناهیتا:ستاره داری می ری رو اعصابم ها
-نوچ ...نوچ ..همجنس باز که هستی ... نفهمم که هستی ... اعصاب معصاب درست حسابی هم که نداری ... دیگه چه انتظاری می تونی داشته باشی ..باید برم پیش نرگسی و بهش بگم بره دوتا بشکه بگیره ...وقتی برای من خواستگار بیاد و تورو ببینن از همون در فرار میکنن می رن پس همون بهتر من و تو با هم باشیمو نرگسی ما رو تر...
هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که آناهیتا با جیغی به طرفم خیز برداشت
آناهیتا:ســــــــتاره!
با خنده پا به فرار می زارم و از اتاق خارج می شم ... نرگس جون رو می بینم که با دستهای کفی و بشقاب به دست با چشمان گرد شده از آشپزخونه خارج شده و ما دو تا رو نگاه می کنه با خنده به پشت یکی از مبلا می رم
آناهیتا:وایسا گیس بریده
همونطور که پشت مبل ایستادم ابرویی بالا می ندازم
-نه عزیز من به ایستم این گیسامو از دست می دم
آناهیتا:ستاره با زبون خوش بهت می گم بیا اینطرف
-اااا زبون دیگه ام مگه حالیت می شه
خنده ای میکنم که آناهیتا با چشمانی که عصبانیت از اون می باره نگاهم می کنه ... نرگس جون همونطور که داره دستاش رو خشک می کنه به طرف ما می آد
نرگس جون:چیه چتونه شما دوتا
با خنده اشاره ای به آناهیتا می کنم که با اخمهای درهم نگاهم می کنه و می گم
-و آنگاه آناهیتا خشمگین می شود
نرگس جون نگاهش را از من می گیره و به آناهیتا می دوزه ... آناهیتا خودش رو می ندازه روی زمین و یکی می زنه توی سرش
آناهیتا:آخه خدا من چه گناهی توی درگاه تو کردم ... من بگم غلت کردم من بگم دیگه نمی رم سراغ این حیون ..من اگه بگم..
می پرم وسط حرفش و می گم
-بگو چیز خوردم
آناهیتا با حواس پرتی حرفم را تکرار می کنه
آناهیتا:من بگم چیز خوردم...
با این حرفش سرش را بالا می گیره و با چشمان گرد شده نگاهم می کنه ...نرگسی که خنده اش گرفته سری با تأسف برای ما تکون می ده و به طرف آشپزخونه می ره .. که آناهیتا جیغی می کشه ... با یک خیز از بالای مبل می پرم و دهنش رو می گیرم
-هیــــس اژده ها همسایه ها می شنون
آناهیتا که حالا دستش به من رسیده موهایم را در چنگش می گیره ...که هنوز نکشیده جیغی می کشم
-آناهیتا موهای نازنینم رو بکشی خودت رو مرده حساب کن
آناهیتا دستم را که بر روی دهانش گذاشته بودم را گازی می گیره و خودش رو روی من می ندازه ... با چشمان گرد شده به اون که بالای من نشسته نگاه می کنم و دادی می کشم
-هیولا بلند شو شکوندیم
ابرویی بالا می ندازه
آناهیتا:جام خوبه شما راحت باش
-من ناراحتم حالا بلند شو لگنم شکست
آناهیتا خنده ای می کنه
-زهرانار به چی می خندی تو
آناهیتا:آخه من کجاشو روی لگن تو نشستم
خودمم خنده ام می گیره اما با جدیت نگاهش می کنم و می گم
-آناهیتا رژیم هم خیلی خوبه بگیری کسی بهت چیزی نمی گه
آناهیتا دستش را بالا برد که مشتی به بازوم بزنه اما با صدای زنگ تلفن دستش تو هوا می مونه ..هر دو نگاهمان را به تلفن می دوزیم ...برای اولین بار توی این دو هفته ای که امده بودم ... این تلفن به صدا در اومده بود ...نرگس جون با اخمی از آشپزخونه خارج می شه ...با دیدن ما در آن حالت می خواد چیزی بگه که با زنگ تلفن فقط سرش را با تأسف تکان می ده و به طرف تلفن می ره ... نگاهی به آناهیتا می کنم که به نرگس جون خیره شده ... به عقب هلش می دم ومی گم

پایان قسمت اول رمان عشق ارباب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۲۶

نویسنده  sepeedeh  از کاربران نودهشتیا

خلاصه : داستان از جایی شروع میشه که
پوپک شخصیت اصلی داستان دچار خواب هایی میشه . خواب هایی که مربوط به خودش نیست. ولی کاملا ملموسه. دنبال کار می گرده که به کمک یکی از آشنایان میتونه به شرکتی راه پیدا کنه.
شخصیت دوم محمد: همیشه چشم های دختری رو میتونه ببینه و قدرت دیگری هم که داره اینه که صدای افکار دور و بری هاشو به راحتی میشنوه که این براش دردناکه. طی یه سری اتفاقاتی بالاخره میتونه صاحب چشمایی رو که همیشه می دیده پیدا کنه اما ...


قسمت اول رمان دیدبان ذهن


اه طبق معمول بازم مزاحم همیشگی ! با صدای داد و فریاد چکاوک بیدار میشم.
ای خدا آخه کی گفته این صداش قشنگه؟!کی گفته اسمش چکاوکه باید بخونه! من کی از دست این زلزله راحت میشم؟! یه لحظه مخم هنگ کرد. من چرا انقده زر زرو شدم؟!
با کشو قوسی که به تنم میدم از تخت میام پایین اصلا به اطرافم نگاه نمی کنم. چون اگه فقط نگاهم به خرت و پرت های اطرافم بیوفته اعصابم خط خطی میشه.
اتاق منو چکاوک مشترکه.تعدادمون زیاد نیست یه خانواده ی چهار نفره ، من ، چکاوک ، مامان و بابا . ولی از اونجایی که خونمون یه نمه کوچیکه ولی خدا رو شکر دلمون به همون اندازه بزرگه، منو این صدا قشنگ تو یه اتاق همدیگرو تحمل میکنیم.
خواهر خوبیه ولی گاهی اوقات شلختگیش از حد خارج میشه ، اونوقته که نمی تونم تحمل کنم.
یه راست میرم طرف دستشویی و نگاهی از تو آینه به خودم میندازم. چشم های قهوه ای تیره که به مشکی میزنه .ابروهای پر و کمونی ،لب هامم نه تو پرن و نه نازک، معمولین. چشمامم کشیدست وقتی به قول چکاوک خبیث میشم مثل گربه ها میشه موهای صاف تا کمرم .کم کم دارم اول صبحی خودشیفته میشم.
بعد از کارای شخصی میرم سراغ اتاق چکاوک. نمیدونم کجا خودشو گم و گور کرده معمولا این جور وقتا جلوم آفتابی نمی شه چون میدونه کلی کار رو سرش می ریزم. یه خورده دور و برمو جمع و جور می کنم و از اتاق میزنم بیرون.
خونمون یه خونه ویلایی 85 متریه خیلی قشنگ، با سلیقه مامان خانوم تزئین شده ، یه باغچه کوچیک هم داریم که من عاشقشم. مادرم معلمه و پدرم تو یه شرکت حسابداره. وضعمونم خدا رو شکر خوبه....
رفتم تو آشپزخونه تا برای نهار یه چیزی تدارک ببینم تا وقتی که مامان اومد حسابی از دست دخترش مشعوف شه، که یهو این کلاغ سر رسید...
-ببین پوپک!
-مرگ پوپک..
- ای وای! خدا نکنه اگه تو نباشی کی باید زندگی منو جمع کنه؟؟ کی باید مثل کزت صبح تا شب تو خونه کار کنه کی باید...
دیگه نزاشتم ادامه بده. من بدو چکاوک بدو... انقد از بین مبلا دویدیم که نزدیک بود گلدون مامانو که به جونش بسته بود رو بشکونیم ،ولی خدا رو شکر یه بار این کلاغ به درد خورد و زود جنبید. وقتی خودشو رو مبل انداخت نفس بریده گفت:
- الهی خودم با همین دستای خودم...
همچین چپ نگاش کردم که خودشو جمع کرد و گفت:
-با همین دستای خودم روز عقدت بالا سرت قند بسابم.
وقتی دید هیچی نمی گم گفت:
-می خواستم بگم مادر خانومی زنگ زدن و فرمودن امروز بعد ظهر قراره بریم بازار جایی برنامه نزار...
-خب اینو از اول مثل بچه آدم میگفتی، مشکلی پیش میومد؟
چکاوک- اره خب! تو کمتر حرص می خوردی، من کمتر ذوق می کردم , راستی خبر داری قراره بابا واست کار پیدا کنه؟
- اره چطور مگه؟
چکاوک- هیچی ، آخه داشت در مورد شرکت پرند با مامان حرف میزد مثل اینکه اونجا آشنا داره
- خدا کنه یه کار واسم جور شه.... چکاوک پوسیدم تو خونه!
بلند میشم و میگم :من برم یه چیزی بخورم تا غذا حاضر شه.
تا ظهر برسه اوضاع خونه رو راست و ریست کردم چکاوک 2 سال ازم کوچیکتره ولی بیشتر مسئولیت خونه بر عهده منه.لیسانس کامپیوتر دارم و چکاوک هنوز دانشجوئه کشاورزیه همین ناراحتم می کنه ، با اینکه درس خوندم ولی هنوز بی کارم.
تا وقتی مامان بابا بیان میپرم پشت سیستمم تا برم تو دنیای نت یه کمی شیطنت کنم.


ظهر با صدای زنگ خونه به خودم میام شیرجه میزنم سمت در و بازش می کنم. مامان و بابا هم زمان میومدن چون بابا میرفت دنبال مامان مدرسه!بعده تحویل گرفتن والدین به طور مساوی با همراهی چکاوک و کمک مامان ؛با زور چشم غره چکاوکو به کار کشیدیم تا سفره رو با هم بچینیم.سر سفره معمولا ساکتیم ، ولی امروز بابا بعد چند قاشق خوردن شروع کرد به حرف زدن.
بابا- امروز با آقای جعفری صحبت کردم ، یکی رو میشناسه که به یه نفر نیاز دارن تا تو بایگانی شرکتشون کار کنه دنبال آدم مطمئنی می گشته.اونم تو رو معرفی کرد و قرار شد سه شنبه صبح بری واسه صحبت برای استخدام...
(وااااایی تو دلم کارخونه قند وعسل شروع به کار کرد) با ذوق نگاش می کنم.
-قربون بابای گلم برم!
-خدا نکنه... حواستو جمع کن کار از دست نره!
-(نیشامو تا بنا گوش باز می کنم) دست کمم می گیری باباها!
مامان زیاد راضی به کار کردنم نیست.
مامان -حالا چه اصراریه بری سر کار، خدا رو شکر کمو کسری که نداریم.
بابا با نگاهی به مامان گفت: زیبا جان اینطوری هم خونه بمونه که حوصلش سر میره.دختر دارم یه دسته گل بعد بشینه تو خونه در و دیوارو نگاه کنه؟!
چکاوک دیگه نتونست خود داری کنه : به به!! بله دیگه، بچه اولو هم باید لوس کنید... ( لباشو جمع کرد و خودشو لوس کرد)
مامان با خنده ای از ته دل قربون صدقش رفت.
مامان-قربون قناری خودم برم که قهر میکنه......

×××××××××
روز موعود فرا رسید شبش با دقت وسایلمو آماده کردم همیشه جوری لباس میپوشم که واسه خودم مورد قبوله. طبق مد پیش نمیرم ولی خب لباسایی میپوشم که شیکن و بهم میاد.
مانتو کرم با شلوار لی مشکیمو با شال قهوه ای آماده کردم و با خیال راحت به تخت خواب رفتم.
همیشه خواب های من عجیب غریبه.اکثرا یکی تو خوابمه خوابام شبیه به هم نیست، ولی شخصی رو که تو خواب میبینم همیشه یه نفره. ولی هر وقت که از خواب بیدار میشم یادم میره خوابم چی بود. اونوقته که کلافه میشم و خستگی قبل از خوابم از بین نمیره که هیچ بیشترم میشه.
ولی امشب .....
تو یه خونه هستم. یه خونه بزرگ با پنجره های بلند. از اون خونه قدیمی ها، پنجره های رو به حیاط، یه حیاط بزرگ پر از درخت. فکر کنم بهاره ،چون درختا همه سبزن. بوی خاک با نسیمی به داخل خونه می وزه.
یه پسر بچه حدودا" 9 ساله داره دنبال یه پروانه رو ایوون می دوئه و سر و صدا می کنه ،منو که میبینه میاد طرفم. دامنمو میگیره و صدای غمگینی می پرسه:
-مامان بابا چرا هنوز نیومده؟
نمی دونم چرا غصم گرفت. با لبخندی زورکی میگم:
- مامان به قربونت بره برو بازی کن، بابا رفته!
یه آه از ته دل می کشم , قطره اشکی رو که می خواست بریزه با مژه زدن پس میزنم . داشتم با عشق نگاش می کردم. یه جورایی انگار امیدم همین بچست. ولی یهو به طرف سکوی رو ایوون دویید . وحشت تموم تنم رو میلرزونه. نکنه....
با جیغ صداش میزنم محمد...... تا جلوشو بگیرم که از خواب پریدم . گلوم خشکیده و تنم از عرق خیس شده. با ترسی که هنوز تو تنم بود به آشپزخونه میرم و یه لیوان آب برا خودم میریزم. داخل آشپزخونه میشینم. فکرم پر می کشه طرف خوابم. صحنه به صحنش رو یادمه. مثل دفعات قبل نیست. همشو یادمه. این دفعه خبری از اون مرد نبود. مردی که همیشه تو خواب هام گنگ و فراموش شدست. یعنی اون بچه کی بود ؟ اصلا چرا من ناراحت بودم ؟ چرا غصم گرفته بود؟ من از کجا میدونستم اسم اون بچه محمده؟
یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم این فکرها رو از سرم بیرون کنم. من امروز کارهای مهم تری دارم. باید رو کار جدیدم تمرکز کنم.
میرم تو اتاق و بی سر و صدا آماده میشم زیاد طول نکشید، میرم آشپزخونه تا یه خورده گلوکز ذخیره کنم تا اگه اونجا سوالی ازم پرسیدن هنگ نکنم. مامان و بابا طبق معمول هفت و نیم رفته بودن .چکاوک بانو هم در اتاق مشترک در حال بازدید از پنجمین پادشاه ست. منم مثل بچه مظلوما چند تا لقمه می خورم. استرس زیاد نمیزاره زیاد چیزی بخورم. کیفمو چنگ میزنم و نفسی تازه می کنم. من باید این کار رو بدست بیارم....
با وجود ترافیک خیابونا زود به آدرسی که بابا به گوشیم فرستاده بود رسیدم به ساختمون نگاه کردم یه ساختمون ده طبقه که نمای سنگ مشکی که از قدیمی نشون دادنش کمتر می کنه. تو خیابونی نسبتا شلوغ ،رو به روی ساختمون هم یه کیوسک روزنامه فروشیه ،هوم به نظرم جاش که بدک نیست با خونمون سه تا خیابون فاصله داره ،شونه ای بالا میندازم و با یه بسم الله اضطرابمو کم می کنم و وارد میشم ، شرکت طبقه ششمه از پله های ورودی ساختمون میرم بالا و از کریدور رد میشم ،آسانسور طبقه ششم بود دکمه رو میزنم و منتظر می مونم.
داخل کریدور یه پیشخان هست که پشتش یه مردی حدود پنجاه سال با هیکل چاق و قیافه ی مهربون نشسته ولی به نظرم فکرش درگیره چون یه اخم رو پیشونیش جا خوش کرده، عادتمه از روی قیافه مردم براشون شخصیت بسازم ، تو فکر شخصیت سازی واسه نگهبان بودم که در آسانسور باز شد و چند تا زن و مرد از توش اومدن بیرون ، رفتم داخلش و دکمه شماره شش رو فشردم قبل اینکه در بسته شه چند نقر دیگه هم اومدنو بعد آسانسور حرکت کرد.
طبقه ششم با دیدن اسم شرکت (پرند) چند لحظه مکث می کنم ، اعتماد به نفسمو جمع می کنم و نفس عمیقی می کشم. سعی می کنم قیافم از استرس درهم نره.در شرکت باز میشه و کسی از کنارم رد میشه ، جرات پیدا می کنم و وارد میشم.
فضای شرکت نه شلوغه و نه خیلی آروم.میزی روبروی ورودی قرار گرفته و بقیه فضا با پارتیشن های جالبی بخش بندی شده تا به هم مشرف نشن و فاصله ها هم رعایت بشه.
به طرف میز منشی میرم، زنی حدودا" سی و پنج ساله، لاغر با یه عینک پنسی، یکمی اخمو، رو صندلی کامپیوتریش نشسته و به صفحه کامپیوتر زل زده ، آروم و محکم سلام میدم. بدون اینکه چشماشو از مانیتور بردار گفت :سلام ، بفرمایید امرتون؟
-(با شک و تردید جواب میدم) بنده بهادری هستم مثل اینکه هماهنگ شده بود برای کار بیام اینجا برای بایگانی
با این حرفم سرشو آورد بالا و با لبخند تایید کرد
-بله شما بفرمایید تا من به مهندس خبر بدم شما اومدید.
و با برداشتن گوشی تلفن با دست مبل رو بهم نشون داد.
رو مبل میشینم و با دسته کیفم ور میرم. چند لحظه با صدای آروم با رئیسش حرف زد و بعد دقیقه ای صدام کرد و گفت:
-تا پنج دقیقه شما بفرمایید داخل
بعد چند دقیقه بهم اشاره کرد تا دنبالش برم. به طرف اتاقی که در ِ قهوه ای داره راهنماییم می کنه. تقه ای به در میزنه و با باز کردن در منو داخل میفرسته.
دفتر بزرگ و مدرن با یه کتابخونه که توش پر از زونکن بود سمت راست دفتر قرار گرفته ، طرف دیگه هم چند تا گلدون طبیعی و چند تا مبل چرم مشکی. وسط هم یه میز شیشه ای . یه میز هم ته دفتر بود که یه لبتاپ روش جا خوش کرده با کلی پرونده و جا قلمی ، منگنه و خط کش ... همین جور داشتم به جزئیات میز دقت می کردم که یه صدا منو به خودم آورد
- فکر کنم فقط برای دیدن این اتاق نیومده باشید.
(ای خدا من چقدر احمقم ، من چرا انقد باید روز اولی فضول جلوه کنم که این یارو بخواد به من بگه فضول) با صدایی گرفته میگم ببخشید سلام...
-سلام خانوم بفرمایید ....
(زل میزنم بهش ، می خورد سی سالش باشه ، چون نشسته نمی شه دید قد بلنده یا کوتاه ولی معلومه از اون قد بلنداست که به درد این میخورن که جای نردبون شهرداری ازشون استفاده شه چون باهاش از زیر میز زده بود بیرون چشم هاش قهوه ای خیلی روشن با موهایی خرمایی رنگ و صورتی استخونی ، نه چاق و نه لاغر)پاهاش که از زیر میز زده بود بیرون ، باعث شد لبخندی ناخودآگاه رو لبم بشینه.
صداش باعث شد از فکر بیام بیرون.
-ببخشید مزاحم افکارتون میشم ولی میشه بگید چی خنده داره؟
-(ای خدااااااااااااااااا من بازم سوتی دادم زود لبخندمو جمع کردم) (داشت با اخم نگاهم میکرد) بازم شرمنده من مزاحم شدم به خاطر کار مثل اینکه آقای جعفری با شما هماهنگ کرده بودن.
-(کماکان با اخم نگاهم میکنه) بله در جریان هستم میشه رزومه کاریتونو ببینم
-(مدارکمو رو میزش میذارم و دوباره سر جام میشینم) بفرمایید...
-(نشست و با دقت به تمام مدارک نگاه کرد)
بعد چند دقیقه که برام یه سال بود گفت مدارکم درست و کامله . فرمی رو به طرفم گرفت تا پرش کنم .
برا اینکه دیگه سوتی ندم اخمامو کشیدم تو هم و مشغول پر کردن فرم شدم بعد از یه سری گفتن شرایط کاری که شامل کار از ساعت 8 تا 4 بعد ازظهر میشد و کارت زدن سر موعد و حقوق و غیره منو با یه برگه فرستاد پیش منشی که بعدا فهمیدم ساجدی صداش میزنن خانوم ساجدی هم اتاقی رو که قرار بود کار کنم همون بایگانی رو بهم نشون داد و شرایط کارمو گفت و قرار شد از فردا سر ساعت اونجا حاضر و آماده باشم
با خوشحالی و کمی عذاب وجدان بابت خل بازیام به طرف خونه از شرکت میزنم بیرون....
(محمد)
از وقتی که خودمو شناختم یا سر درد دارم یا یه جفت چشم روز و شب دنبالمه باهام حرف میزنه هیچ وقت فکرشو نمی کردم من ، منی که هیچ وقت خنده از رو لبم دور نمی شد به این حال و روز بوفتم .
دقیقا اگه بخوام بگم از سن بلوغم شروع شد همیشه یکی تو ذهنم بود و تنها چیزی که ازش میدونم اینه که یه جفت چشم سیاه داره
شب و روز باهامه، یه جوریه انگار هر حسی اون داشته باشه به منم منتقل میشه ، جوریه که تمام احساساتشو لحظه به لحظه میتونم از چشماش بخونم ،این حسمو نمی تونم کنترل کنم ولی وقتایی که احساساتش شدید میشه منم میشم اون تمام حرکاتشو حس می کنم حرارتشو ، نفس هاشو، دیوونم میکنه خیلی باید تمرکز کنم تا از اون حالت بیام بیرون و بشم خودم ، خیلی وقتا خواستم که پیدا کنم یه نشونه یه آدرس ولی هر وقت تو اون حالت های قوی قرار می گرفتم اون داشت به چیزای بی اهمیت از نظر من نگاه می کرد و این حالتا خیلی کم پیش میومد ولی بیشتر احساساتشو درک می کردم
همیشه دوستام وقتی می بینتم می پرسند محمد اخمات چرا تو همه پسر یه بار ما خندتو ندیدیم، هه ، نمی دونن اگه جای من بودن الانه باید تو تیمارستان سیر می کردن
من و مادرم تو یه خونه باغ قدیمی که از مادربزرگ برامون مونده بود زندگی می کنیم یه خونه بزرگ با نمای آجر و پنجره های قدی،از وقتی یادمه یعنی از 7 سالگی تو این خونه بودیم تا این که بابا رفت الان با این که تقریبا 30 سالمه ولی بازم فقدانشو حس می کنم! کاش بابا بود شاید زندگیمون از این چیزی که الان هست بهتر بود. وجود این چشم ها هم شده نور علا نور. حالت هایی که برام پیش میاد زیاد شده. ولی فک میکنم این حالتا تکراری نیست هر بار یه نوعیه!
دیروز تو کارخونه داشتم با یکی از مدیرا ، سر یکی از طرح ها بحث می کردم که دوباره اون حالت بهم دست داد. دیگه تو کارخونه نبودم تو دفترمم نبودم من من نبودم، تو یه اتاق بودم با یه کتابخونه بزرگ و یه طرفشم گلدونای طبیعی ، یه سری مبل چرم هم دو طرف بود و یه میز شیشه ای هم وسط قرار داشت انتهای اتاق هم یه میز بود و روز یه سری وسایل دفتری بود در اینکه اینجا یه دفتر کاره شکی نیست داشتم به وسایل رو میز نگاه میکردم که یهو با صدای آقای عبدی به خودم اومدم، رو پیشونیم قطره های عرق بود و تنم سرد و وحشت زده داشتم به عبدی نگاه می کردم ، من باز توهم زده بودم خدای من
-ببخشید آقای عبدی امروز حالم مساعد نیست، بهتره بعدا در مورد این مساله بحث کنیم!
عبدی همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار تا به حال گیرش آوردم ولی با بی توجهی بهش وطرز نگاه کردنش متوجهش کردم که وجودش اضافیه بعد از یه سری صحبت های کوتاه که به زور باهاش همراهی می کردم بالاخره ولم کرده بود و رفت بود.
به صندلیم تکیه میدم این چه وضعی ِ که توش گیر افتادم ، یعنی اگه وسط خیابون همچین حالتی بهم دست بده چیکار کنم؟.... بازم سر درد ، همیشه بعد این حالتا یه سر درد وحشتناک می گیرم روز به روز از تحملم کم میشه.
اتوماتیک دستم مشت میشه. حس های مختلف مثل ترس ، خجالت ؛ خشم؛ آسودگی میاد سراغم این اولین بارم نیست، دیگه بهشون عادت کردم فقط تنها چیزی که اذیتم می کنه اینه که نمی دونم کیه و از زندگیم چی می خواد؟ اصلا چرا من باید ببینمش؟!
با چیزایی که تا به حال دیدم تو اون حالتها، میدونم که یه دختره، از احساساتشم متوجه کم سن بودنش شدم و مسئله ای که آزارم میده اینه که نمی دونم این کیه که داره زندگیم رو به بازی می گیره.
با رخوت از رو صندلیم بلند میشم و با برداشتن کیف و کتم به سمت در میرم تا پامو از در بیرون میزارم یه جبهه صدا به طرفم هجوم میاره سعی می کنم ساکتش کنم، آروم آروم چند لحظه چشم هامو می بندم و افکار این همه آدم که به خاطر ازدحامشون درهم و برهم شده رو عقب میزنم. انگار وسط یه کلاس شلوغ ایستادم و هر کس با صدای بلند افکارشو بازگو می کنه. خب مشخصه یعنی نرماله که سر درد داشته باشم .
ارتباط با دیگران به خاطر شنیدن افکار و ذهنیاتشون خیلی سخته ؛ یهو میبینم یارو داره با لبخند و تمام پرستیژ صحبت می کنه و تو فکرش داره دنبال یه راهی می گرده که سرم کلاه بزاره، حالا اون وقت قیافه من دیدنیه! خیلی خودمو کنترل می کنم تا بتونم رو صورتم کنترل داشته باشم تا با شنیدن بعضی از حرفا حالت چهرم تغییر نکنه و از کوره در نرم!!
بیشتر موفقیتم رو مدیون همین شنیدن افکارم چون سرم کلاه نمی ره ولی اگه عرضه همین کارم نداشتم کلاهم پس معرکه بود!!! اکثرا" به خاطرش ناراحتم چون به نوعی تجاوز به حریم دیگرانه ولی خب دست من که نیست !!!
از وقتی 9 سالم بود این طوری شدم ، بیشتر اوقات میترسیدم و گوشه گیر بودم مادرم خیلی کمکم کرد ولی هیچ وقت دلیل اینو نفهمیدم که چرا این طور شد ولی اینو مطمئنم که مادر میدونه !
نفس حبس شدمو آزاد می کنم. خودمو به در میرسونم تا زودتر ازاین شکنجه گاه خارج شم ! تمام صورتم درد می کنه، هر وقت بهم فشار میاد و اون حالتا بهم دست میده مثل اینه که از یه بلندی پرت شدم پایین تمام سرم سنگین میشه ! سوار ماشینم میشم و خودمو به ترافیک سنگین تهران میسپرم.....
********
(پوپک)
با لبخند عریضی وارد خونه میشم . اول سراغ باغچه کوچولوم میرم و به گل های رنگارنگم که همیشه عاشقشونم لبخند میزنم، شیلنگ رو برمیدارم و مشغول آبپاشی میشم.من عاشق گل هام مخصوصا نرگس و رز از هردوشونم تو باغچم دارم و همیشه بهشون رسیدگی می کنم. با لبخند روی صورتم داشتم تنه درخت رو خیس می کردم که چکاوک سر رسید .
- به به خواهر گرام تشریف فرما شدن ؛ باز تو رفتی سراغ این بدبختا؟ معلوم نیست قبلا چه گناهی کردن این دنیا افتادن دست تو که دم به دقیقه بری بالا سرشون بگیریشون به آب و کود و خاک و بیل و گلنگ . بابا مارم دریاب آبجی خانوم!
- (با خنده داشتم نگاش میکنم) اولا سلام دوما مگه تو تخم کفتر خوردی انقد حرف میزنی! سوما یکی نمی پرسی این خواهر خانوم شما کارو گرفت یا نه؟
- علیک سلام آبجی خانوم ؛ کارو که میدونم گرفتی و گرنه با این همه نیش بیرون زده منو نگاه نمی کردی!
-چکاوک تو تصمیم نداری؟
- چه تصمیمی من هنوز می خوام درس بخونم! ( و سرشو مثل بچه های خجالتی انداخت پایین )
- (نیشخندی میزنم ) اون که بله ولی من منظورم این بود که تو تصمیم نداری آدم شی؟!
و شلنگ آبو به طرفش گرفتم ، با جیغ و داد به طرف پله ها دویید و با جیغ بهم بد و بیراه گفت...
با خنده به خل بازی هاش نگاه می کنم (الحق که خواهر خودمه)
دنبال چکاوک میرم بالا و جریان شرکت رو براش تعرف کردم کلی بهم خندید ؛ خیلی هم خوشحال بود چون منو داشت از خونه دک می کرد .
میرم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم و یه آبی به سرو صورتم بزنم تا جیگرم حال بیاد . جلو آینه موهامو شونه میزنم موهام صاف ولی حالت داره طوری که زیر شونه هم موج میزنه خیلی حالتشو دوست دارم به صورتم خیره میشم تمام جز به جزئشو با دقت نگاه میکنم لب های صورتی و معمولی دماغ کوچولو که یه مورد موروثی بود خدا رو شکر و چشم هایی قهوه ای تیره یا همون مشکی تو تمام خانواده هیچ کس چشماش مشکی نبود همه قهوه ای روشن یا تیره بودن ولی نه مثل من ، دوسشون دارم ، ابروهایی که پیوستگیشون به لطف آرایشگر برداشته شده و به صورت کمون در اومده گونه هام برجسته نیست ولی زشت هم نیست به نظرم قابل تحمله !
همون طور دستم به شونه بود و داشتم موهامو شونه میزدم یاد خواب دیشبم افتادم .
من خواب معمولا خواب میدیدم اونایی رو که یادم میموند رد خور نداشت همش تعبیر میشد . اینو دیگه همه میدونستن ولی خواب دیشبو دیگه نمی دونم چی بود یعنی تعبیر داشت یا زاییده ذهنم بود ! بی خیال .....
برم برسم به داد این شکم بدبخت که داره زجر میکشه ! شونه رو میزارم رو میز توالت و از اتاق میرم بیرون!
*******
(محمد)
بعد یه ترافیک طولانی بالاخره به خونه رسیدم درو پارسال کنترلیش کردم که انقدر اذیتم نکنه ؛ سریع میرم تو و پیاده میشم یه نفس عمیق میکشم ؛ اینجا واقعا بهم آرامش میده سر و صدای زیادی نیست نمی گم نیست ولی خیلی کمه در حد پچ پچ ،اونا رو هم نشنیده میگیرم از این باغ همیشه لذت میبرم، با یه لبخند نیمه جون از بین شمشادا و راه سنگی که به پله های ایوون ختم میشه میگذرم . نرسیده به در ،در ورودی باز شد و مامان تو چهارچوب در حاضر و با یه لبخند عریض دستاش رو از هم باز کرد ( هربار این کارو میکنه حس میکنم 4 سالمه و مامان تنها مامن من تو کل دنیاست) نا خود آگاه بغلش می کنم و عطرشو به ریه هام می کشم. آرامبخش تر از این کجای دنیا هست؟
اتفاق جالب این بود که در کنار مامان هیچ کدوم از اون حالتا بهم دست نمی داد یا هیچ حسی از اون چشما بهم منتقل نمی شد .
واسه همین هر وقت کلافه بودم میرفتم تو اتاقش یا در کنارش میمونم برام مثل یه مسکنه!!!!
از بغلم جداش میکنمم قدش تقریبا تا شونم میرسه البته کوتاه نیست من زیادی بلندم...
-سلام عزیزم خوبی؟
- سلام بر مامان خانوم گل ، مگه میشه ببینمت و بد باشم؟
- ( مامان لبخندی بهم میزنه ) کمتر زبون بریز پسر
-چیکار کنیم دیگه ما مخلص منیره خانومیم
- (تو چشام نگاه کرد و یهو چشاشو غم گرفت ) قربونت برم میدونم خسته ای برو استراحت کن .
- (خنده ای زورکی می کنم ) ای قربونت برم که همیشه هوامو داری من میرم اتاقم، واسه نهار صدام نکن سرم داره میترکه
بوسه ای رو گونش میزنم و به سمت اتاقم میرم.
××××××
(پوپک)
مامان و بابا طبق معمول هر روز سر ساعت اومدن . براشون از شرایط کار گفتم و شروع کارم از فردا بابا یکم مسیر ها رو برای رفت و آمد راحت تر بهم توضیح داد و مامان هم نارضایتی که سعی میکرد مخفیش کنه ولی چشماش داد میزد نگام می کرد.
بعد از نهار منو جیکو(چکاوک، انقده حرف میزنه بهش میگم کمتر جیک جیک کن ولی کو گوش شنوا ، منم صداش میزنم جیکو) رفتیم تو اتاقمون تا یه دره خستگی در کنیم البته من خسته بودم نه جیکو ولی چون اون همیشه آماده واسه خواب بود دراز نکشیده خوابش برد .
منم با یه خورده کلنجار با خودمو فکرامو مبارزه برا فکر نکردن واسه فردا خوابم برد.......

پایان قسمت اول رمان دیدبان ذهن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۱۵

نویسنده sogand n  از کاربران نودوهشتیا


خلاصه
سها دختری ساده .. به خاطر اینکه مثل دخترای دیگه رو مد نیست..
هیچکسی بهش توجه نمیکنه
سها از یکی از پسرهای مغرور کلاسشون به اسم هامون خوشش میاد..
ولی هامون از سها خوشش نمیاد
تا اینکه یه روز هامون رو میدزدند و سها دزدهارو میبینه و..............


قسمت اول رمان غرور سنگی


اواسط ترم دوم دانشگام بود..سوار اتو بوس بی.. آر.. تی بودم جمعیت زیادی داخل اتوبوس بود..همه همدیگرو هل میدادند تا سوار بشوند
داشتم از پنجره اتوبوس مسیر رو نگاه میکردم .. به همه چیز فکر میکردم.. اتوبوس ایستاد به خودم اومدم دیدم باید این ایستگاه پیاده بشم
با خودم گفتم حالا با این جمعیت که مونده روی سر هم سوار بشند چیکار کنم.. ؟!!
از صندلی بلند شدم با هزار زور وله شدن

تونستم پیاده بشم..هر روز همین بود پیاده به سمت دانشگاه حرکت کردم.. رسیدم به دانشگاه دیدم
مهسا یکی از خوشگلترین دختر دانشگاه و پولداربا غروراز ماشین جنسیس قرمزش پیاده شد
وبا کفشهای پاشنه بلندش مثل مانکنا راه میرفت حتماً فکر میکرد روی سن مدلا راه میره
صورتی کشیده بینیش و عمل کرده بود ولباش وگونشم پرتز بود ...هیچ چیز صورتش مال خودش نبود
بچه ها ببین کی اینجاست..؟!!
مهراوه:عزیزم کی میخوای..؟!! ابروهای پاچه بزیتو برداری
مهسا:کدوم مادر مرده ای.. با این قرار میزاره
دلم گرفت..خوب بخاطر خانوادم نمیتونستم ابروهامو بردارم..
سها کجایی..؟!! چرا موبایلتو جواب نمیدی.؟!!.صدای مونا دوستم بود
اخمام جمع شده بود..دلم میخواست بگم اگه منم همه چیزمو عمل بکنم ..از تو خوشگلتر میشم
- چیه این عملیا چی بهت..میگفتند؟!!
مونا به مهسا که(دماغ ولباش عملی بود)ودوستاش که مثل خودش بودند میگفت:عملی ها
- هیچی مثل همیشه ..فکر میکنند چه پخی اند..
- ولش کن حالا امروز چیزی خوندی
دیدم صدای هامون یکی از جذابترین پسر دانشگاهمون از پشت سرمون میاد
گوشامو تیز کردم تا ببینم چی میگند
هامون:سینا چی کار کردی دیشب..؟!!
ازش خیلی خوشم میومد..یعنی عاشقش شده بودم
ولی میدونستم..نباید حتی بهش فکر کنم
اون به هر دختری نگاه نمیکرد..در کل زیاد دوست دختر نداشت..کیس های خاصی رو انتخاب میکرد
البته منم خوش هیکل بودم ولی قیافم .. آنچنان زیبا نبود که دل هر پسری ببره چشمام قهوه ای تقریباًمتوسط بود نه درشت بود نه ریز
ولی مونا همیشه میگفت چشمات حال میده برای خط چشم..چون خیلی خوش حالته
بینی ام متوسط بودکه به صورتم میومد ولبام هم قلوه ای بود
موهام مشکی و حالت دار بود باابروهای پهن که هنوز بر نداشته بودمشون
در کل زیاد خوشگل نبودم ولی جذاب بودم..
رفتیم سر کلاس نشستیم ..هامون از جلومون رد شد
قلبم یه جوری شد..دوست داشتم منو ببینه
ولی هیچ وقت نمیدید...


مونا روشو کرد به من چه خبر سها..؟!! به خانوادت زنگ زدی..؟!!
- آره مادرم دیروز زنگ زد..خبر خوشی داد..داداشم داره بابا میشه
- ای جانم.... به سلامتی داری عمه میشی
- اره خیلی خوشحال شدم..استاد اومد وما ساکت شدیم
بعد از یه عالمه جزوه نویسی..کلاسمون تموم شد
- سها جان من باید زود برم جایی کاردارم ..خداحافظ
- منم بغلش کردم گفتم:برو عزیزم خداحافظ
رفتم سمت بیرون.. داشتم ازپله ها پایین میرفتم.. دیدم جزوه ام دستم نیست ..
فکر کردم که کجا گذاشتمش ؟!!یادم افتاد.. با مونا داشتم خداحافظی میکردم گذاشتم
روی صندلی عقبی..سریع رفتم سمت کلاس تا جزوه مو بردارم..نزدیک در شدم صدای سینا وهامون میومد
ایستادم پشت در تا حرفاشونو گوش کنم..
- جزوشو تو رو خدا چقدر گل وبلبل داره..هامون.. تیکه ای این دختره..!!
هامون:اره .. مخصوصاً بخوای بوسش کنی سیبلاش تو صورتت میره
ناراحت شدم..فکر نمیکردم هامون منو مسخره کنه
سریع دویدم سمت بیرون دانشگاه.. ویه دربست گرفتم تا خونه
خونه ام..توی یکی از محله های پایین شهر بود..چون پول کرایه خونه زیاد رو نداشتم..
رفتم تو خونه..البته خونه چه عرض کنم مثل یه سوییت بود..
تکیه دادم به دیوار وخودمو سر دادم روی زمین گریه کردم..خیلی ناراحت شده بودم..بلند شدم
رفتم جلوی آیینه نگاه کردم به صورتم ...سیبیلام اونقدر نبود ولی چون اسلا نمیکردم مو داشت
گفتم:چرا من تو خانواده اصل قجر زندگی میکنم..؟
که نمیتونم حتی سیبیلامو بند بندازم آخه چرا..؟!!
یادمه وقتی دانشگاه تهران قبول شدم..پدرم خیلی مخالف بود
ولی سهراب برادرم با کلی صحبت کردن...پدرم رو راضیش کرد
پدرم گفت: به شرطی میذارم بری تهران درس بخونی.. که مثل دخترای دیگه
دانشگاه دست به سر وصورتت نزنی..و ساده بگردی..وفقط فکرت درس خوندن باشه
دلم نمیخواست خودمو حتی تو آیینه ببینم...!!



1ماه از اون ماجرا میگذشت .. توی راهرو دانشگاه میرفتم سمت کلاس.. صدای دعوا میومد
رفتم توی کلاس دیدم ..هامون داره با مهسا دعوا میکنه
هامون:فکر میکنی کی هستی ..؟!!با من اینجوری صحبت میکنی..
من تو رو وامثال تو رو آدمم حساب نمیکنم..حالا برای من صدا تو بلند میکنی
مهسا:به خدا هامون یه کاری میکنم..که تا صد سال یادت نره من کی هستم..؟!!
هامون:هر کی میخوای باش تو فقط برای یه شب منی
مهسا اومد بزنه تو صورت هامون..
هامون دستشو گرفت گفت:خیلی جوجه تر از این حرفایی که بخوای منو بزنی
به دنبال حرفش همه پسرای کلاس خندیدند..
مهسا انگشت اشارشو بالا اورد گفت: یادت باشه ..!!
و کیفشو از روی صندلی برداشت وبا پاشنه های بلندش ..که نزدیک بود بیفته سریع بیرون از کلاس رفت
من دلم خنک شده بود..حقته مهسا خانم ..!!آخه مهسا عاشق هامون بود
ولی هامون زیاد بهش اهمیت نمیداد..خیلی مغرور بود
رفتم نشستم پیش مونا..کیفمو گذاشتم پایین صندلیم
مونا:دیدی..!! من حال کردم حال این دختره عملی رو گرفت..دمت گرم هامون
تا آخر کلاس تو فکر حرفای هامون ومهسا بودم.. که چرا با هم دعوا کردند..؟!!
کلاس تموم شد..داشتم از کلاس خارج میشدم دیدم یکی منو صدا کرد.. خانم ریاحی
برگشتم دیدم محمد یاسوجی یک از هم کلاسیام ..پسری با قد متوسط ولاغر..کمی شیطون بود
برگشتم گفتم: بله..
- ببخشید میشه جزوه تون رو بهم قرض بدید..
- بله ولی برای بعد تعطیلی ها میخوام
- باشه شمارتونو بدید تا بهتون زنگ بزنم فردا براتون بیارم
خوب فکر کردم عیبی نداره شمارمو بدم..پسری بدی به نظر نمیومد
باشه بزنید..0935..................


خداحافظی کردم راه افتادم به سمت خونه ..سر راهم رفتم سوپر مارکت خرید کردم..
فکر کنم نصف سوپر مارکتو خالی کردم..بدبخت صاحاب مغازه مونده بود..!!
این همه خوراکیو برای چی میخوام..؟!!

آخه هرموقع میخواستم مسافرتی یا جای دوری برم..کل کیفمو پر خوراکی میکردم
همیشه سهراب وکتی منو مسخره میکردند به کیفم میگفتند.. کیف جادویی
خوب چیکار کنم چون توی اتوبوس حوصلم سر میرفت و با خوردن زمان زودتر میگذشت
برای امشب بیلیط داشتم توی این دو سه روز تعطیلی ..میخوام برم پیش خانوادم..
البته میخوام سوپرایزشون کنم ..قرار بود نرم..ولی دیدم دارم عمه میشم
دلم آروم نگرفت ..باید میرفتم
به خونه رسیدم لباسامو عوض کردم..یه حمام رفتم
نگاه کردم به ساعت..تا 2 ساعت دیگه باید ترمینال جنوب بودم
یه کیف کوهنوردی داشتم که سهراب برای تولدم گرفته بود
داخلشو پر از خوراکی هایی که گرفته بودم کردم..
اینم دو تا بطری آب ..یکیش برای خوردن ویکیش هم برای شستن دستام
رفتم ..از داخل کمد لباسام یه پتوی مسافرتی برداشتم..چون شبا توی جاده
سرد میشد... همه وسایلا رو چک کردم..لباسامو تنم کردم و از خونه خارج شدم
هنوز یک ساعت ونیم دیگه وقت داشتم..
گفتم بذار برم برای کتی زن سهراب یه روسری بگیرم
چون حامله شده بود بهش کادو بدم..هوا تاریک شده بود..داشتم از کوچه رد میشدم که..


از کوچه رد میشدم که..
یه صدای آشنایی از خونه ای که از بغلش رد میشدم به گوشم رسید..
گوشامو تیز تر کردم تا ببینم صدای کیه؟!!
این که صدای هامونه..!!که داشت فریاد میزد عوضیا چی از جونم میخوایید..؟!!ولم کنید
بغل خونه یه خرابه بود ..سریع رفتم تو خرابه..تا ببینم چی شده..؟!!
صدای مردی میومد..فرید دهنشو ببند الان درو همسایه میفهمند
ازترس جلوی دهنمو گرفتم هیـــــــــــــــی کشیدم
دیگه صداش نمیومد یواشکی از بغل خرابه کج شدم
دیدم دو تا مرد گنده ..هامون رو اوردند بیرون ..یه نگاه کردم به هامون
هم چشاشو وهم دهنشو بسته بودند.
انداختنش تو ماشین.. رفتند توی خونه
فکر کنم هامون بیهوش بود.. چون دیگه سر صدا نمیکرد
بدون اینکه فکر به خطر کارم بکنم
در صندوق ماشینو زدم..کیفمو انداختم تو سوار شدم..دستمو به دهنم گرفتم که صدایی ازم بیرون نیاد
بعد از ده دقیقه ای اون دونفر که فهمیدم یکیشون اسمش فرید و با دوستش سوار شدند
فضا صندوق خیلی کوچیکو تاریک بود..نفس به زور میکشیدم صدای اهنگ ماشین میومد
نمیشد صداشونو بشنوم..
یه یک ساعتی بود گذشت ومن بخاطر خسته گی.. کم کم چشام گرم شد و خوابم برد
با یه تکون شدید ماشین بیدار شدم..فکر کنم تمام استخونای بدنم شکست
هم دسشوییم گرفته وهم گشنه ام بود..شکمم یه غرشی کرد..دستمو بردم سمت شکمم
گفتم: حالا وقت خوردنه..آخه بدبختی تشنمم شده بود..فکر کنم تمام نیازای غریزی به سراغم اومده بود
با زور دستمو بدم تو جیب مانتوم وموبایل نوکیا قدیمی که مونا بهش میگفت گوشکوب در اوردم
ساعتو نگاه کردم..دیدم ساعت 9 صبحه..نه..!! یعنی من این همه خوابیدم..
فکر کنم بخاطراینکه فضا تاریک بوده .. این همه خوابیدم
با خودم گفتم اینا دارند کجا میرند؟!! که از ساعت 8 شب راه افتادند

که هنوز نریسیدند...پس احیاناً جای دوری میرند..!!

یه نیم ساعتی گذشت..ومن دیگه نمیتونستم تحمل کنم از شدت دستشویی کلیه ام درد گرفته بود
به خودم گفتم:سها تو میتونی ..تو میتونی ..یه دفعه ماشین سرعتشو کم کرد ..ویه جا پیچید
سر خوردم سرم به عقب ماشین خورد دستمو به سرم کشیدم گفتم:آی سرم
جلو رفت وایستاد..ضبط ماشینو خاموش کردند ..
آخیش سرم درد گرفته بود
اون مرد به فرید گفت:فرید داره به هوش میاد ببرش توی اتاق.. ببندش
صدای پایی اومد که به سمت صندوق میومد..وای خدا..حالا چیکار کنم؟!!
الان منو میکشند..داشتم از ترس سکته میکردم
صدای تیک صندوق در اومد من دیگه خودمو باختم..چشامو بستم
تو همین حین فرید صدا کرد.. محسن بیا خیلی جم میخوره.. تنهایی نمیتونم ببندمش
در صندوقو همینجوری وا گذاشت رفت..خدایا شکرت قربونت برم یادم باشه 5تا ایةالکرسی ..بعداً بخونم
سریع کولمو برداشتم رفتم بیرون ..توی یه خونه قدیمی بودیم ..و اطرافمون جنگل بود
سریع رفتم پشت یکی از درختا که از اونجا دور بود
همونجا خودمو خالی کردم..یه نفس راحت کشیدم گفتم: اخیش حالاچشام بازتر شد
یه مقدار رفتم جلو دیدم ..مرد که اسمش محسن بود گفت: فرید چیزی نمیخوای
از اینجا تا آبادی دوره.. یه یک ساعت با ماشین طول میکشه
فرید:نه محسن برو فقط سیگار وقلیون یادت نره
محسن سیگار هست قلیون میخوای چیکار..؟!!
فرید:اخه قلیونم دوست دارم..تنباکو دوسیب بگیر
محسن سوار ماشین شد و رفت .

با خودم گفتم حالا چیکار کنم..؟!!
یه ذره فکر کردم که توی فیلما توی این مواقع چیکار میکنند؟!!
انگشتمو گذاشتم لای دندونام داشتم فکر میکردم

اها..یافتم باید یه چوب پیدا کنم ..رفتم دنبال چوب ولی هیچی نبود
دیدم فرید اومد بیرون رفت داخل یه اتاقی که درش زنگ زده بود.. فکر کنم دستشویی بود..
منم از موقعیت استفاده کردم سریع رفتم تو اتاق دیدم هامونو بستند روی صندلی


هامون گیج نگاهم کرد گفت: پس تو بودی ..؟!!
دستمو به نشونه ساکت بودن روی بینیم گذاشتم گفتم..هیس الان میفهمند
هامون: برای من فیلم نیا..
تو رو خدا ساکت بذار دستاتو وا کنم ..بعداً بهت میگم
یادم افتاد یه چاقو توی کیفم دارم برای پوست کندن میوه همراهم اورده بودم..
سریع در کیفمو وا کردم و درش اوردم ومشغول وا کردن طناب شدم
فرید:داری چه غلطی میکنی..؟!!
من هول شدم ..رفتم عقب وچاقو از دستم افتاد
فرید چشماشو جمع کرد گفت: تو دیگه کی هستی..؟!!اینجا چی کار میکنی..؟!!
خیز برداشت سمتم..منم جیغ زدم.. میخواستم فرار کنم ولی از من زرنگتر بود
سریع منو گرفت ..موهامو از زیر روسری گرفت..کشید
- هه میخوای در بری خدارو شکر..تو بساط امشب یه دختر کم بود که جور شد
من از درد صورتمو جمع کردم گفتم: ولم کن عوضی
هامون طنابا رو واکرد ازروی صندلی بلند شد.. گفت:ولش کن آشغال
از پشت کشیدش ویه مشت خوابوند تو صورتش
من ترسیده بودم..به گوشه دیوار چسبیده بودم
یکی فرید میزد ..یکی هامون
هامون با زانو زد توی شکم فرید ..فرید خم شد شکمشو گرفت
صندلی رو برداشت کوبوند به بین سر وکتفش
فرید افتاد زمین وبیهوش شد
من شوکه شدم..گریم گرفته بود.. گفتم کشتیش
هامون سریع نبض گردنشو گرفت.. نه بیهوش شده
بیا سریع بریم..سریع کولمو برداشتم چاقو رواز زمین برداشتم انداختم توش
راه افتادیم به سمت در خونه باهم بیرون رفتیم دیدم..نزدیک جنگلیم


هامون:زود بیا باید از طرف جنگل بریم تا نتونند ما رو پیدامون کنند
- من از جنگل میترسم ..توش پراز حیوونای وحشی و جونوره !!
یه خنده کج کرد گفت:
- من حوصله این لوس بازیا روندارم .. من رفتم

اِ..اِ پسره مغرور به جای دستت درد نکنه ..منو بگو جونمو بخاطر این آقا به خطر انداختم
دنبالش راه افتادم..گفتم:
- صبر کن دارم میام..حتی منو نگاه نکرد
رفتیم سمت جنگل ..زمینش نمناک بود..بوی ناه میداد

صدای غرش شکمم اومد به هامون گفتم:
وایسا من از دیشب هیچی نخوردم..نمیتونم راه بیام
- برگشت به سمتم حالا من از کجا غذا برای تو بیارم..؟!!
همونجور که راه میرفتیم گفتم:
-تو کوله ام خوراکیه..درشو باز کردم
و ساندویچ کالباسی که برای خودم درست کردمو در اوردم
هامون همینجوری بهم نگاه میکرد..

- من عادت دارم وقتی میخوام برم شهرمون خوراکی با خودم میبرم
ساندویچو نصف کردم .به سمتش گرفتم گفتم:
-.بیا این برای تو
هامون با یه حس خاصی ساندویچو گرفت ..و راه افتادیم
هامون:تو چیجوری سر از اینجا اوردی..؟!!
- داستانش مفصله و تموم ماجرا رو براش تعریف کردم

وقتی حرفام تموم شد یه نگاه به من کردو هیچی نگفت ..پووووف..انگار با کلمه تشکر مشکل داره ..خودخواه
نزدیک یک ساعت داشتیم راه میرفتیم..من خسته شده بودم با ناله گفتم:
تورو خدا استراحت کنیم ..من دیگه نمیتونم..خسته شدم
هامون داشت شاخه درختو کنار میزد گفت:
اینقدرغر نزن تو که دوست نداری امشب ازشون پذیرایی کنی
ایستادم تا فکرکنم چی گفت..؟!!

تازه معنی پذیرایی رو فهمیدم..دلم لرزید سریع خودمو بهش رسوندم
- تورو خدا منو نترسون..در این حین هامون ایستاد..دستشو به معنای ساکت شدن تکون داد
من سریع ساکت شدم.. گوششو تیز کرد..سریع منوکشید وبرد طرف بوته ها..نشوندنم ودهنمو گرفت
ترسیده بودم..صدایی اومد..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۳۲
× بستن تبلیغات