گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

3 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان ستاره ی پنهان» ثبت شده است

قسمت آخر رمان ستاره ی پنهان

به لباس زن ها زل زده بودم اما مثل همیشه با علاقه و ذوق طرح هام رو مقایسه نمی کردم. اصلاً تمرکز نداشتم. تمام حواسم تو دو سه روز گذشته به میعاد بود و به این فکر می کردم که دستی دستی خودم رو بدبخت کردم. من که ازش خوشم اومده بود، چرا انقدر گه بازی درآوردم؟! می تونستم اولش قبول کنم بعد کاری می کردم که جلوم کوتاه بیاد. اصلاً من که همین غرورش رو دوست داشتم اگر جلوم می شکست دیگه چی ازش می موند؟
سعی کردم دوباره گریه نکنم. صدای جارو روی اعصاب داغونم می کوبید. مامان از قصد آورده بود که قبل از برگشتن بابا ماهواره رو خاموش کنم. انگار فقط به درد اخبار گوش کردن بابا می خورد و کسی حق نداشت استفاده کنه!! جلوی دیدم ایستاد و سر جارو رو جلوی پاهام حرکت داد.
حداقل می تونستم یه کم قهر و ناز کنم که پیشنهادش رو مودبانه تر بگه. ولی دیگه همه چیز تموم شده بود. سه روز منتظر یه منت کشی کوچولو بودم اما خبری نبود. دیگه وقتش بود که به آریانا زنگ بزنم و بهش بگم که اگه اون هنوز سر حرفش باشه من هم پایه ام. دیگه طاقت این خونه رو نداشتم. هر جا می رفتم از اینجا بهتر بود. گور بابای عشق.
مامان باز جلوتر اومد و لوله رو به پاهام میزد. با حرص پاهام رو جمع کردم روی کاناپه و به گوشیم دست کشیدم. سه روز بود با خودم توی دستشویی هم می بردمش ولی دریغ از یه sms از میعاد. مامان از رو رفت و جارو رو به سمت دیگه ی هال کشید. در خونه باز شد و بابا گفت: چرا سر و صدا راه انداختی؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۶

رمان ستاره ی پنهان - قسمت دوم


به صفحه اشاره کرد. اتفاقاً لباس ساده نبود. هم از نظر رنگ هم مدل. به جای مهدیس گفتم: ولی مناسب بودن بهتر از متفاوت بودنه.
- پس این همه پول برای چی میدم؟
ما که معجزه نمی تونستیم بکنیم. خواستم بگم «از اونی که می گیره بپرس» که صدای فریبا به گوشم خورد: سحر جان! اجازه بده کارشون رو انجام بدند.

سکوت کردم و دختر گفت: من پشت گردنی دوست دارم. چرا تو این عکس ها نداری؟
مهدیس: اگه بخوایید میارمشون. می تونیم چند تا طرح رو با هم ادغام کنیم. اما...
دختر: اما چی؟
من: پشت گردنی برای خانوم های استخونی پیشنهاد نمیشه. اینطوری لباس خیلی آویزون به نظر می رسه.
دختر: من قبلاً هم پوشیدم.
فریبا: سحر!
به طرفش نگاه کردم که با اخم ادامه داد: چرا همیشه باید تو هر کاری دخالت کنی؟
اینجا چیز خصوصی ای وجود نداشت. همه به هم کمک می کردیم. لحنش خیلی تند بود مخصوصاً جلوی مشتری ها. چیزی نگفتم. مهدیس جواب داد: من کار سحر رو بیشتر از خودم قبول دارم. فقط مشورته.
و به دختر گفت: مگه نه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۵

نویسنده  Mahsa Zahiri از کاربران  http://www.forum.98ia.com

خلاصه : ندارد


رمان ستاره ی پنهان - قسمت اول

هانی برای صدمین بار گوشه ی پارچه رو از نایلون بیرون آورد و گفت: خیلی نازه.

حوصله ی لبخند زدن نداشتم. فقط گفتم: از بس گفتی از چشمم افتاد.
-چه شانسی داشت. می ترسیدم پیدا نکنیم.
-فکر می کنی براش مهم بود؟
-...
-شرط می بندم همین که پاش خونه رسید یادش رفت چی انتخاب کرده.
-تو امروز یه چیزی ت هست!
اخم کردم و گفتم: فکر می کنی اون موقعی که با شوهر جونش می رقصه، اصلاً براش مهمه کی چقدر برای لباسش زحمت کشیده؟ طراحش کی بوده؟ خیاطش کی بوده؟
-ما هم که واسه رضای خدا کار نمی کنیم!!
روم رو برگردوندم و چیزی نگفتم. موقع پریودم که می شد عصبی می شدم. دعواهای اخیرم توی مزون هم دلیل دیگه ش بود ولی مهم تر از همه حسی بود که از چهل روز پیش به جونم افتاده بود و امروز به اوجش رسیده بود. اتوبوس با تکون شدیدی متوقف شد و چند نفر پیاده شدند. حس کردم مردی به صورت هانی زل زده و حتی متوجه چشم غره ای که براش میرم، نیست. زن بغل دستی به خانوم مسنی گفت: شما بشینید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۱۰:۳۹
× بستن تبلیغات