گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

7 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان در همسایگی گودزیلا» ثبت شده است

قسمت آخر رمان در همسایگی گودزیلا

نگاهی به ورودی پارک انداختم...بی اختیار نگاهم رفت سمت خیابون روبرو و...روی تابلوی بستنی فروشی قفل شد!...
بغض توی گلوم بیشتر از قبل فشار میاورد...انگار این لعنتی قصد کرده من وبه کشتن بده!...
بی اختیارتصویر هیکل چهارشونه رادوین توی چهارچوب در بستنی فروشی،جلوی چشمم ظاهر شد...بایه بستنی توی دستش...ولی حیف که همش خیال بود!...
لبخند تلخی روی لبم نشست...نگاهم واز روبرو گرفتم وبه سمت پارک قدم برداشتم...خسته وکلافه،راهی رو که از حفظ بودم در پیش گرفتم.
با هر قدمی که برمی داشتم،یه خاطره از خاطرات اون شب واسم تداعی می شد وحالم وبدتر می کرد...
خوده لعنتیم بودم که از قصد پابه این پارک گذاشتم پس باید تا آخر تلخی یادآوری خاطرات و به جون بخرم!!!
اونقدر اشک ریخته بودم که دیگه اشکی از چشمم نمیومد!...انگار چشمه اشکم خشک شده بود.اونقدر خسته وبی رمق بودم که حتی توان به دست گرفتن کیفم و نداشتم...روی زمین می کشیدمش وبه سمت مقصدی که توی ذهنم بود قدم برمی داشتم...
بالاخره بعداز یه مسافت که به نظرم خیلی طولانی اومد،به مقصدم رسیدم...تن بی جون وبی رمقم و روی نیمکت انداختم وبه پشتی نیمکت تکیه دادم.
همون نیمکتی که شاهد ابراز علاقه رادوین به من بود...نیمکتی که توی یه پارک آشنا قرار داشت...
سربلند کردم وخیره شدم به آسمون که حالا تاریک شده بود!!!...
همین نشون می داد که خیلی وقته دارم بی هدف وبی اراده توی خیابونا قدم میزنم!...
بانگاهم توی آسمون دنبال ماه گشتم...بعد از یه جستجوی طولانی پیداش کردم ونگاهم ودوختم بهش...
با صدای گرفته ولرزونی زیر لب زمزمه کردم:
- رادوین...ببین...ماه هست،نیمکت،پارک...حتی همون بستنی فروشی که بستنیاش با تمام بستنیای دنیا فرق دارن!...ببین همه هستیم...فقط جای تو خالیه!!!...کاش کنارمون بودی...کاش پیشم بودی...حالم خوب نیست رادوین.ببینم...ببین چقدر گریه کردم.مگه همیشه نمی گفتی اشکام داغونت می کنن؟!!کجایی که ببینی به خاطر خودت این همه اشک ریختم؟...کجایی رادوین؟!...
دستم و به سمت گردنم بردم وپلاک گردنبد ومحکم توی مشتم فشار دادم...چشمام و روی هم گذاشتم ویه نفس عمیقی کشیدم.
مگه این نشونه عشقت نبود؟...مگه ما عاشق هم نبودیم؟!پس چرا حالا کنارم نیستی؟...چرا رادوین؟!!...چرا حالا باید پیش اون باشی؟
گفتی هر وقت ازهم دوریم،این ماه مارو به هم نزدیک می کنه...اما...من این پلاک ونمی خوام!این پلاک من وراضی نمی کنه.دلم باید به چشمای تو خیره بشه تا دلتنگیاش وفراموش کن.خودت باید بیای پیشم...چرا نمیای؟!!چرا پیشم نیستی؟؟...
خیسی رو روی گونه هام حس کردم...خیسی که می دونستم از اشکای خودم نیست چون چشمه اشکم خشک شده بود!
چشم باز کردم و...یه قطره آب دیگه...یکی دیگه...
یه برق سریع توی آسمون ظاهر شد وبعد... صدای رعد گوش خراش و طولانیش سکوت شب وشکست...
قطره های بارون بودن که روی گونه هام جاری می شدن...
نفس عمیقی کشیدم ودومین هوای بارونی پاییز و با تمام وجود وارد ریه هام کردم...
- ببین...بارونم اومد!...درست مثل همون شب.همه چی سرجاشه...فقط تو نیستی رادوین...نمی خوای بیای؟!...
و قطره اشکی روی گونه هام چکید و با قطره های بارون همراه شد...
انگار اشک ریختن آسمون،چشمه خشک شده اشک من وپرآب کرد وبهم توان اشک ریختن داد...
پارک خلوت بود...مثل همون شب...پس باخیال راحت بغضم و شکستم واشک ریختم.
آسمون ومن باهم اشک می ریختیم...
اما انگار...دل آسمون بیشتراز من از نیومدن رادوین پر بود!چون بدجوری هق هق می کرد...اونقدر که به 5 دقیقه نکشید تمام تنم وخیس کرد!...
سرم وبالا گرفتم وخیره شدم به آسمون...قطره های بارون هنوز دیوونه وار جاری می شدن و روی گونه هام راه می گرفتن.
لبخند تلخی روی لبم نشست که از هزار تا بغض بدتر بود...
بغض آلودو غمگین،تمام احساسم وریختم توصدام:
- گریه نکن آسمون...ماهِ توکه تنهات نذاشته!هنوز کنارته...ماه من از پیشم رفته...من باید اشک بریزم نه تو!!!...
وبه سختی نفس عمیقی کشیدم...نفسی که وجود بغض سنگین توی گلوم،لرزونش کرده بود.
خیره شدم به یه نقطه نامعلوم وبه یاد آوردم...آخرین شب باهم بودنمون و...تک تک لحظه هاش،عین یه فیلم از جلوی چشمام رد شدن و...به جایی رسیدم که منتظر خیره شده بودم تو چشمای رادوین وازش جواب می خواستم...بالاخره لبخندی روی لبش نشست وصدای خیالیش توی گوشم پیچید:
- سحر اولین عشق من نبوده که بخواد فراموش نشدنی باشه!...سحر اصلا عشق من نبوده...احساس من به سحر،یه احساس پوچ وبچگانه بود...نه بیشتر!...من معنی عشق وبا توفهمیدم...حالا سحر برای من،از هرغریبه ای غریبه تره.
قطره های اشک امونم وبریده بودن...
میون هق هق گریه هام زیرلب زمزمه کردم:
- اگه دوسش نداشتی...اگه عشق اولت نبود...اگه از هر غریبه ای واست غریبه تر بود...پس چرا الان به جای اینکه بامن باشی،کنار اونی؟!...چرا رادوین؟؟؟...دروغ گفتی؟؟تو تمام اون مدت که من بیشتر از چشمام بهت اعتماد داشتم؟!همه حرفات دروغ بود؟؟...همه اش؟!!!...حتی ابراز علاقه ات؟؟؟...یعنی تو تمام لحظه هایی که فکر می کردم دلت بامنه،به فکر یکی دیگه بودی؟...پس...چرا باورم نمیشه؟!!!چرا با این همه دلیل ومنطقی که برعلیه توئه،دل لعنتیم باور نمی کنه؟؟؟چیکار کردی باهاش که انقدر بهت اعتماد داره؟؟؟...چیکار کردی؟!!!
ودیگه نتونستم ادامه بدم...
سربه زیر انداختم واشک ریختم...به اندازه تمام دل تنگیام...دلخوریام...دلواپسیا م...دلواپسی اینکه الان کجاست؟چیکار می کنه؟؟...روبروی سحر نشسته و خیره شده توچشماش؟داره با تمام وجودش بهش ابراز علاقه میکنه؟...داره با لبخند روی لبش،میگه عاشقتم؟!!...
حتی فکرشم دیوونه ام می کرد...
تو اون افکار عذاب آور غرق بودم که زنگ گوشیم من واز فکر بیرون آورد...
توجهی بهش نکردم...برام مهم نبود،کیه وباهام چیکار داره...دیگه هیچی مهم نبود...حس می کردم به تهش رسیدم...یه انتهای مبهم وغمگین...انتهایی که رادوین رقمش زد...با دروغاش... دروغایی که باوجود بر ملا شدن تمام حقیقت،هنوز برام شیرین بودن...و هنوز به دروغ بودنشون یقین نداشتم!...
گوشیم بیش تراز 5 بار دیگه زنگ خورد...کلافه شده بودم...
سعی کردم بهش توجهی نکنم...
برای بار شیشم باز زنگ زد!!!!
عصبی وبی حوصله،از کیفم بیرونش آوردم...دستم به سمت دکمه ریجکت رفت اما با دیدن اسم اشکان،نتونستم تماس و رد کنم...
تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه.دکمه سبزو فشار دادم:
- سلام...
صدای عصبانی وداد مانندش به گوشم خورد:
- هیچ معلوم هست کجایی؟؟؟...
- بیرون...
- بیرون؟!!...تو ساعت 10 شب بیرون چی می خوای؟!!نمیگی این وقت شب،یه دختر تنها...به اینا فکر نمی کنی؟به دل نگران ما؟!!...نه؟!!!
چیزی نگفتم...فقط سکوت کردم...
سکوتم وکه دید،نفس عمیقی کشید تا عصانیتش فروکش کنه.بالحنی که سعی می کرد کنترل شده ومهربون باشه گفت:کجایی داداشی؟!!...نگرانت شدیم!...بگو کجایی بیام دنبالت...
نفس عمیقی کشیدم ونگاه گذرایی به سرتاسر پارک انداختم...بعداز یه مکث کوتاه دهن باز کردم وآدرس پارک وبهش دادم...
وبعد با گفتن"یه ربع دیگه اونجامِ..." اشکان تماس قطع شد...
گوشی وپرت کردم میون انبوه وسیله های توی کیفم...
آرنجام وبه زانوهام تکیه دادم وسرم وبین دستام گرفتم...
اشکای لعنتیم بند اومدنی نبودن...بدون اینکه تلاشی برای کنار زدنشون بکنم،چشمام روهم گذاشتم وباچشمای بسته اشک ریختم...
نمی دونم چقدر اشک ریختم و باصدای ضعیف وگرفته ای هق هق کردم اما بالاخره یه صدای دیگه به جز صدای گریه های من به گوش رسید:
- رها...چی شده عزیزم؟!...
با شنیدن صدای اشکان،انگار درد دلم بیشتر از قبل تازه شد...چشمام وباز کردم وسرم وبالا گرفتم...نگاه اشکیم ودوختم به چشمای نگرانش...
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفت...
اشکان لبخند محوی تحویلم داد.
بارون نسبت به چند دقیقه قبل آروم تر شده بود ولی هنوزم به قدری شدت داشت که بتونه مارو خیس کنه...تمام لباسای اشکانم خیس شده بود ولی توجهی نکرد وبه سمتم اومد.درست کنارم روی نیمکت نشست و سرش به سمتم خم کرد...زیر گوشم زمزمه کرد:
- گریه؟...رهای قوی ومحکم من واشک؟!!...هوم؟؟...کی چشمای خوشگل خواهر من واشکی کرده؟؟...
لحن مهربونش باعث شد که بغضم بشکنه...خودم وانداختم تو بغلش ودستام ودور کمرش حلقه کردم.محکم بهش چسبیده بودم واشک می ریختم...
اشکان دستاش ودور بازوهام حلقه کرد وسرش وگذاشت روی سرم...بوسه ای روی سرم نشوند وبالحن آرامش بخشی گفت:ببین اشکان پیشته!!...نگاه کن...من اینجام رهایی...تا وقتی اشکان هست،نباید یه قطره اشک از چشمای خواهرش جاری بشه...گریه نکن آجی کوچولوی مهربون اشکان...گریه نکن...
حرفاش آرامش بخش بودن اما دل من اونقدر طوفان زده بود که با این حرفا ودلداریا،آروم نمی شد...گریه ام قطع که نشد،هیچ...تازه شدتم گرفت...اونقدر تو آغوش مهربون اشکان اشک ریختم که پیرهن خیسش خیس تر شد!...اما اون بیشتر من وبه خودش فشار داد وگرمای آغوشش وبهم بخشید...
بالاخره بعداز یه مدت طولانی از آغوشش بیرون اومدم...حلقه دستام دور کمرش باز شد وکمی ازش فاصله گرفتم.
- رهایی...به اشکان نگاه کن...
بینیم وبالا کشیدم وسرم وبلند کردم...نگاهم به نگاه مهربونش گره خورد.
لبخندی به روم زد وخیره شد توچشمام...دست دراز کرد وبا انگشت شستش اشکام وکنار زد...مهربون وشمرده شمرده گفت:خب حالا تعریف کن ببینم،کی اشک خواهر خوشگل مارو درآورده؟...
خیره خیره نگاهم می کرد ومنتظر بود...من اما نمی تونستم چیزی بگم...اشکان نزدیک ترین کسمه اما...گفتن اون حرفا حتی به اشکانم کار ساده ای نیست!...
نگاهم واز نگاه منتظرش گرفتم وسرم وبه زیر انداختم...
نمی تونستم چیزی بهش بگم...حالم اونقدری خوب نبودکه بتونم از پس گفتن اون حرفای سخت بربیام.
سکوتم وکه دید،گفت:موش آب کشیده شدیما!!!بیشتر از این بمونی سرمائه رو خوردیم...پاشو.پاشو داداشی...بریم خونه که دیر برسیم،مامان کله برامون نمیذاره!
میون اون همه اشک،لبخند محوی روی لبم نشست...
وقتی دید حرف زدن برام سخته،بدون هیچ اصراری بهم زمان داد...اگر به جز این رفتار می کرد که دیگه اشکان نبود!...
اشکان کیفم واز روی نیمکت برداشت وخودشم بلند شد...دست من و هم تودستاش گرفت وبلندم کرد...دستم ومحکم توی دستش فشار دادو اولین قدم وبرداشت.منم درست شونه به شونه اش به راه افتادم...
طولی نکشید که به ماشین اشکان رسیدیم...در ماشین وبرام باز کرد وبعد از سوار شدن من،کیفم وبه دستم داد ودرو بست...خودشم سوار شد واستارت زد...
سرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم وچشم روی هم گذاشتم...هنوزم بغض سرکش ولجباز توی گلوم،آزارم می داد اما دیگه حتی توان اشک ریختنم نداشتم...پس تحمل اون بغض نفس گیرو به جون خریدم وقطره ای اشک نریختم...
- میریم خونه ما...اگه با این حال وروز بری خونه،مامان سین جیمت می کنه...امشبه رو خونه ما بخواب.بهتر که شدی برو خونه...خودم به مامان خبر میدم تا نگرانت نشه.
بی چون وچرا پیشنهادش وقبول کردم...اگه می رفتم خونه،حتما مامان با دیدن قیافه زارم،شروع می کرد به سوال کردن وجواب خواستن...اشکان می دونست که تو وضعیت مناسبی برای توضیح دادن و حرف زدن نیستم.
خوبه که یه برادر مثل اشکان دارم...برادری که همیشه وهمه جا،درکم می کنه...اگه نبود،نمی دونستم باید چیکار کنم...

**********
کلافه وبی رمق،از روی تخت خواب بلند شدم...پاهام بی اختیار من وبه سمت پنجره کشوند...پرده رو کنار زدم وخیره شدم به آسمون تیره وگرفته شب...
با نگاهم دنبال ماه گشتم...تمام آسمون وزیرو رو کردم...نبود!...انگار زیر ابرا پنهون شده بود...
لبخند تلخی روی لبم نشست...لبخندی که از بغض توی گلومم غمگین تر بود...
زیرلب زمزمه کردم:
- می دونستی ماهت می خواد تنهات بذاره؟...پس بگو چرا اشک می ریختی...ماه توی آسمون رفته...همین طور رادوین...
بغض توی گلوم وپس زدم تا دوباره شکسته نشه...امروز به اندازه کافی اشک ریختم...آسمونم مثل من دیگه اشک نمی ریزه.چند دقیقه ای بارون بند اومده...انگار چشمه اشکش خشک شده...درست مثل من!
محو تماشای آسمون ابری و گرفته بودم که صدای زنگ گوشیم به گوشم خورد...
خیلی دلم می خواست بی توجه به گوشی وصدای زنگش،به آسمون خیره بشم اما انگار تا من جواب نمی دادم،ول کن نبود!!!...صداش بدجور روی اعصابم رژه می رفت.
پوفی کشیدم وبه سمت میزتحریر اشکان رفتم...گوشیم روی میز بود.نگاهم ودوختم به صفحه اش که مدام روشن وخاموش می شد...
شماره اش ناشناسه!...
شونه ای بالا انداختم وخواستم جواب بدم که تماس قطع شد!
بیخیال وبی حوصله،چشم از گوشی برداشتم وخواستم دوباره به سمت پنجره برم...هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که این بار صدای زنگ اس ام اس گوشیم در اومد!!!
اخمی کردم وعصبانی وکلافه راه رفته رو برگشتم...گوشی رو از روی میز برداشتم واس ام اس وباز کردم:
- پشت سرش آب بریز تا به سلامت برود.تونیز برو! وقتی می دانی با دیگری خوشبخت تر است،ماندن عاشقانه نیست...
یه بار...2 بار...3بار پشت سرهم متن اس ام اس و خوندم...هر بار،بغضم بیشتر از قبل تحریک می شد...تا اینکه برای بار چهارم،نتونستم طاقت بیارم وقطره اشکی روی گونه ام راه گرفت...
لعنتی!...
با پشت دست اشکم وکنار زدم وبا تمام توان،بغضم و فرو دادم...
دوباره خیره شدم به صفحه گوشی ومتن اِس...
شماره شاید ناشناس باشه ولی صاحب این حرفا،کاملا آشناست...کسی به جز سحر اینجوری حرف نمیزنه اما آخه...این دختره شماره من واز کجا آورده؟!!!...
نمی خواستم بیشتر از اون به سحر فکر کنم...فکر کردن به اون و حرفاش،آزارم می داد...ترجیح می دادم تمام مدت به رادوین وعشقش و دلتنگیام فکر کنم ولی حتی گوشه چشمی هم به سحر نداشته باشم...ازش متنفرم...اگه اون نبود،هیچ کدوم از این اتفاقا نمیفتاد!!!فکر کردن به سحر برای من عذاب آوره!!!
نفسم و بایه آه پرسوز بیرون دادم...حالم اصلا خوب نبود...اصلا!
خواستم دوباره به سمت پنجره برم که گوشیم برای دومین بار زنگ خورد...اخمی کردم وگوشی وبه دست گرفتم.خیره شدم به صفحه گوشی وشماره ناشناس...شاید سحر نباشه...
به همین امید،دکمه سبز رنگ ولمس کردم وجواب دادم:
- بله؟؟...
- سلام...
با شنیدن صداش،دلم لرزید...و یه حسادت زنونه تمام وجودم ودر برگرفت.ازت متنفرم سحر...و...بهت حسودیم میشه!!!تو رادوین وداری اما من...
- الوووو؟؟...
تک سرفه ای کردم ونهایت سعیم وبه کار بردم تا صدام بغض آلود به نظر نرسه:
- شماره من واز کجا آوردی؟؟؟
خنده پرعشوه ای کرد وبا لحن خاصی جواب داد:
- از گوشی رادوین!...
با این حرفش ته دلم خالی شد...
یعنی رادوین انقدر باهاش صمیمیه؟...گوشیش و داده دست سحر؟...
سکوتم وکه دید،خندید وکنایه آمیز گفت:ناراحت نباش...چون منم گوشیش و بهم داد وگرنه به هرکسی این اجازه رو نمیده.فقط من می تونم کانتَکتای گوشیش و چک کنم عزیزم...
اخمی روی پیشونیم نشوندم وجدی ومحکم گفتم:زنگ زدی همینارو بگی؟
- زنگ زدم ازت درمورد تصمیمت بپرسم.
- تصمیم؟!
- آره...به همین زودی یادت رفت؟...کِی وچجوری از زندگیش میری بیرون؟!
همین یه جمله کافی بود که نتونم تحمل کنم.قطره اشکی روی گونه ام جاری شد.نفس عمیقی کشیدم وزیر لب زمزمه کردم:
- الان کجاست؟...
- خونه خودش...و منم پیشمم!!!
بغض توی گلوم سنگین تر شده بود...به قدری سنگین که نمی تونستم مانع شکستنش بشم.
باصدای لرزونی گفتم:حالش خوبه؟...
پوزخند صدا داری زد وبالحن معناداری جواب داد:
- خوب که هست...تو بری بهترم میشه!!!!
قطره اشک دوم روی گونه ام راه گرفت...هیچ وقت حتی فکرشم نمی کردم که یه روز،رادوین از نبودن من خوشحال بشه...دردناک بود...کسی که تا دیروز به زبون اعتراف می کرد که طاقت دوریم ونداره،امروز خودش داره از دیدنم دوری می کنه!
بینیم وبالا کشیدم وباصدایی که سعی می کردم کمترین لرزش ممکن وداشته باشه گفتم:اگه نرم...اگه بخوام بمونم...اگه...
صدای رادوین که از پشت خط میومد،مانع ادامه دادن حرفم شد:
- سحر...اینجا چیکار می کنی؟نمیای؟...
سحر تک خنده ای کرد و باناز وعشوه گفت:چرا رادوینم...تو برو،منم میام.
لبخند تلخی روی لبم نشست...به تلخی تمام دل خوری ها ودلتنگی هام...
بالاخره صدات وشنیدم...امروز برای اولین بار،صدات وشنیدم رادوین...اما برعکس دفعه های قبل،بامن حرف نزدی...با سحر بودی!داری انتظارش ومی کشی...نه؟!!...منتظر اونی؟؟باهاش خوشبختی رادوین؟...خوشبختی تو از همه چیز مهمتره...
شنیدن صداش ومطمئن شدن از اینکه منتظر سحره،نظرم وبه کل تغییر داد!منی که تا قبل از اون هیچ رقمه قصد رفتن نداشتم،با شنیدن صدای رادوین کم آوردم...نمی تونم مانع خوشبختی صاحب این صدای مردونه آرامش بخش بشم!نمی تونم...
چشمام پراز اشک شده بود...لبم وبه دندون گرفتم تانذارم اشکام جاری بشن.
نفس عمیقی کشیدم وسکوتی رو که بین من وسحر حاکم شده بود شکستم:
- تصمیمم وگرفتم...
کنجکاو و منتظر گفت:خب؟!!
زدن اون حرفا آسون نبود...به هیچ وجه!اما درست ترین وعاقلانه ترین تصمیم همین بود...
بعداز یه مکث کوتاه،باصدای لرزون وپربغضی جواب دادم:
- من از زندگیش میرم...
خنده خوشحالی کرد وذوق زده گفت:می دونستم که اشتباه تصمیم نمی گیری...
نتونستم تاب بیارم...سیل اشک از چشمام جاری شد وروی گونه هام راه گرفت...
باصدای خش دارو غمگینی گفتم:مراقبش باش...سحر...دوستش داشته باش!...وقتی ناراحته،باهاش حرف بزن.ازش بخواه واست دردو دل کنه...نذار حرفای مردونه اش و توی دلش بریزه.نذار احساس تنهایی بکنه...سحر،رادوین گل رز رو خیلی دوست داره.عاشق قورمه سبزیه... و عاشق ماه توی آسمون.دوست داره باهات فیلم ترسناک ببینه تا تو بترسی وبپری توی بغلش!...هیچ وقت گریه نکن.اشکت وکه ببینه دیوونه میشه...با گیتار زدن آرامش می گیره...آهنگ خوندن ودوست داره.کل کل کردن...دیوونه بازی...شیطنتای بچگانه...عاشق ایناس...مراقبش باش...من...
و دیگه نتونستم ادامه بدم...
با کلمه به کلمه اشکام اشک می ریختم ویه تیکه از قلبم از جاکنده می شد...
بالاخره به هق هق افتادم ونتونستم ادامه بدم...
- مراقب خودت باش رها...خداحافظ.
و قطع کرد...بوق های ممتد و بی هدف بودن که توی گوشم می پیچیدن.
حالم بد بود...انگار داشتم تمام قلبم ودو دستی به یکی دیگه تقدیم می کردم!...انگار تمام زندگیم وبه سحر بخشیده بودم...سخته!اینکه بدونی در نبودت،یکی دیگه هست که جات وبگیره...که خیره بشه توچشمای عشقت...درکش کنه...دوستش داشته باشه...خیلی سخته بدونی یکی دیوونه تراز توهم وجود داره که عاشقونه عاشق عشقته!!!!خیلی سخته...
اونقدرعصبی وسردرگم وگیج وغمگین بودم که حرکات و رفتارم دست خودم نبود...
کلافه از صدای بوق های گوشی،باعصبانیت به سمت دیوار پرتش کردم!!!
محکم به دیوار خورد وبعد...روی زمین افتاد...
باتریش دراومده بود...شیشه اش ترک برداشته و قابش شکسته بود...
من لعنتی با دستای خودم هدیه رادوین وداغون کردم!!!لعنت به تو...لعنت به تو رها!!!
نگاه پراز حسرتی به هدیه رادوین انداختم وآه پرسوزی کشیدم...با قدم های آروم وکشان کشان به سمت تخت رفتم...لبه تخت نشستم و آرنجام و روی پاهام گذاشتم.سرم وبین دستام گرفتم و باتمام وجود اشک ریختم...بی رمق وبی هدف اشک می ریختم وهق هق می کردم...
میون هق هق گریه هام،بریده بریده گفتم: رادوین...ببین من وتوچه دوراهی گذاشتی.یه راهش کنار تو بودنه اما بدون لمس احساس شادیت ویکیش ازت دور بودنه با اطمینان از شادبودنت...من راه دوم وانتخاب کردم.پاگذاشتم روی احساسم وخوشبختی تورو آرزو کردم...چیکار کردی باهام؟!!هوم؟...چیکار کردی باهام که به خاطر خوشبختی تو با قلبم دشمن شدم؟!!...دارم احساسم وخفه می کنم تا تو خوشبخت زندگی کنی...رادوین...توکه شاد باشی،من دیگه مهم نیستم.هنوز دوست دارم هم کلاسی،دانشجوی سال آخر،گودزیلای دختر باز،همسایه ناخونده!،دوست صمیمی،عشق اولم...
چرا یادم نمیره؟!!چرا تک تک خاطراتمون واز حفظ شدم؟...چرا فراموش نمیشی؟!!!...توچطور تونستی من وفراموش کنی؟چطور تونستی دعواهامون وفراموش کنی؟کل کلامون،نقشه کشیدنامون برای اذیت کردن هم دیگه،دیوونه بازیامون...تصادفمون،همسایه شدنمون،ماکارونی بدمزه من،قورمه سبزی که برات درست کردم،مسافرتمون،قولی که لب دریا بهم دادیم،صمیمیتمون،از همه مهمتر عشقمون و...چطور فراموش کردی رادوین؟!!!...یعنی عشق سحر انقدر دیوونه کننده اس؟اونقدر که روی تمام خاطرات تلخ وشیرینمون خط قرمز کشیدی؟اونقدر که دیگه علاقه ای به دیدن من نداری؟...چی داشت؟!!!چی داشت که من نداشتم؟؟؟مثل من دیوونه ات هست؟وقتی ناراحتی،هرکاری می کنه تا بخندونتت؟وقتی دلت از تموم دنیا گرفته میشینه پایِ دردودلت؟می تونه مثل من برات قورمه سبزی بپزه؟!مثل من از فیلم ترسناک می ترسه؟بایه سرفه تو،دلش عین سیروسرکه می جوشه؟بهت میگه رادی گودزیلا؟هوم؟...تمام دنیاش تو چشمای عسلی تو خلاصه شده؟تو آغوش گرمت؟تو هُرم نفس هات؟تو تلخی عطرت؟!!آره؟!!!!
میون اون همه اشک،لبخند محوی روی لبم نشوندم...
پربغض نالیدم:
- شاید سحر مثل من باشه...یا شاید خیلی بیشتراز من دوست داشته باشه ولی بدون هیشکی برای من تو نمیشه رادوین...هیشکی!...ماه بی معرفت،خوشبخت زندگی کن.نمیذارم بفهمی که از خیانتت باخبر بودم...می خوام همیشه دلت آروم باشه ولبخندِ روی لبت هیچ وقت محو نشه.من میرم تا خوشبخت بشی...اگه بتونم کاری برای خوشبختی تو بکنم،دلم آروم می گیره...حتی اگه لازم باشه برای خوشبخت بودن تو،بادل خودم بجنگم!
بی رمق وکلافه از بغض توی گلوم وهق هق زجر آور گریه هام،روی تخت دراز کشیدم وسرم وگذاشتم روی بالشت...
چشمام وروی هم گذاشتم ودوباره قطره های اشک بودن که روی گونه هام می ریختن...مثل اینکه خوابیدنی درکار نیست...بعداز رادوین،دیگه با خیال راحت پلک روی هم نمیذارم...مطمئنم این تازه اول گریه های شبونه ایه که باید تحملشون کنم...
بدون رادوین زندگی کردن،خیلی سخت تراز این حرفاست!
تقه ای که به در خورد،من واز افکارم بیرون آورد...
روی تخت نشستم وخیره شدم به در بسته اتاق.وبعد صدای مهربون اشکان به گوشم خورد:
- صبح بخیر...ببینم آبجی خواب آلوی ما بیداره؟!!
تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه:
- آره...
با تایید من،در اتاق باز وهیکل اشکان توی چهار چوبش ظاهر شد.
نگاه مهربونش ودوخت به من.لبخندی به روم زد و درو پشت سرش بست.با قدمای بلندی فاصله بینمون وطی کرد ودرست کنارم روی تخت نشست...لبخندش وتمدید کرد ومهربون گفت:ببینم...آبجی گل من دیشب خوب خوابیده یانه؟
لبخندمحوی روی لبم نشوندم...چشم ازش برداشتم وسرم وانداختم پایین...نمی تونستم توچشماش خیره بشم وبهش دروغ بگم...
- آره.خیلی خوب بود...
برای چند لحظه طولانی سکوت کرد...سکوتش نشون می داد که فهمیده حرفم دروغ بوده!
بالاخره لحن نگران و دلسوزش سکوت وشکست:
- خوب نخوابیدی...چشمای قرمز و گود افتاده ات بهم میگه که دیشب خوب نبودی.مطمئنم پلک روی هم نذاشتی...رهایی...چی شده داداشی؟چی آبجی کوچولوی من وانقد ناراحت کرده؟
یه حسی بهم می گفت که حالا وقشته...باید حرف بزنم!...
بغض توی گلوم وفرو دادم وزیر لب گفتم:باید باهات حرف بزنم اشکان...وقت داری؟...
- من همیشه برای آبجی کوچولوی خودم وقت دارم...
سر بلند کردم وخیره شدم تو چشماش...مُردد بودم!نمی دونستم از پس ِگفتن اون حرفا برمیام یانه...خیلی سخت بود که بخوام اون حرفارو به زبون بیارم.
اشکان که تردید من ودید،لبخند مهربونی روی لبش نشوند ودستم وتودستش گرفت...دستم ومحکم فشرد وبا لحن آرامش بخشی گفت:بگو رهایی...اشکان به حرفات گوش میده...هرچیزی که باشه...تو فقط بگو ونذار حرف دلت بشه درد دل!
لحن آرومش بهم توان حرف زدن داد...نفس عمیقی کشیدم که از شدت بغض لرزون بود...بعداز یه مکث کوتاه،با صدای خش داری گفتم:باید برم اشکان...
با این حرفم،لبخند روی لبش محو شد وبی اختیار دستم ورها کرد...
اخمی ریزی کرد و باتعجب گفت:بری؟...کجا؟!
- خودمم هنوز نمی دونم...فقط می خوام برم واینجا نباشم!...هرجایی به جز اینجا باشه،راضیم...فقط باید برم تا بیشتراز این عذاب نکشم.
- یعنی چی؟...چی داری میگی رها؟...
لب خشکم وبا زبون خیس کردم وسرم وبه زیر انداختم.
خجالت می کشیدم توچشماش خیره بشم واز عشقم حرف بزنم...ترجیح می دادم سرم پایین باشه.
بعد از چند لحظه سکوت،بالاخره شروع کردم به تعریف کردن...
از همه چی گفتم...از صمیمی شدن خودم ورادوین...از اتفاقای بینمون...از احساسی که به وجود اومده بود...از عشقمون...از دوری دوماه امون..از دیروز...از حقیقت تلخی که زندگیم ونابود کرده بود...از همه چی...
حرف زدن درباره احساس وعشق،اونم برای یه برادر اصلا کار ساده ای نیست...درسته خیلی با اشکان صمیمی بودم ولی بازم گفتن اون حرفا برام سخت بود...بالاخره به هرسختی بود،همه چیزو براش تعریف کردم تا یک نفر از غمی که توی دلم جاخوش کرده بود،خبر داشته باشه.تنها آدم معتمدی که توی اون وضعیت سراغ داشتم،اشکان بود...
حرفام که تموم شد،حتی سربلند نکردم که نگاهش کنم...
پربغض وغمگین گفتم:اشکان...این خواهر دیوونه تو ناخواسته عاشق شد!...و اونقدر پرروئه که نشسته روبروت واز احساس وعشقش واست حرف میزنه!!!سرم داد بزنی حق داری...دعوام کنی...حتی...حاضرم دست روم بلند کنی...کاری که هیچ وقت نکردی!...ولی اشکان...جونه سارا،جونه مامان وبابا...تنهام نذار...پشتم وخالی نکن...من...توی این وضعیت،به جز توکسی رو ندارم...تورو خدا تنهام نذار داداشی.دارم دیوونه میشم...همه دنیای من یه شبه نابود شده...تودیگه با رو برگردوندنت بیشتر از این نابودم نکن...
و قطره اشکی روی گونه هام جاری شد...
لبم وبه دندون گرفتم تا مانع جاری شدن اشکای دیگه ام بشم...حالم اصلا خوب نبود...غمگین بودم ونگران...ترسم از این بود که اشکان پشتم وخالی کنه...اگه اشکانم تنهام می ذاشت دیگه هیشکی رو نداشتم که بتونم بهش تکیه کنم...گفتن اون حرفا وکمک خواستن از مامان وبابا،غیرممکنه...و با ارغوانم نمی تونم حرفی بزنم چون اگه از قصدم باخبر بشه،قطعا امیربی خبر نمی مونه.اگه امیر بدونه که من می خوام برم،رادوینم خبردار میشه...من این ونمی خوام...رادوین نباید بدونه من دارم به خاطر خوشبخت بودن اون میرم...نباید کوچک ترین عذاب وجدانی داشته باشه.اصلا بهتره فکر کنه رفتن من ربطی به خودش وکاراش نداره تا دلش آروم باشه...اون نباید بدونه که من از همه چی باخبر بودم وبه خاطر خوشبختی خودش رفتم...
تو ترس و نگرانی غرق بودم که صدای اشکان من وبه خودم آورد:
رها...نگام کن!
به سختی آب دهنم وقورت دادم ودستی به چشمای خیسم کشیدم...آروم و نگران،سربلند کردم اما جرئت نکردم خیره بشم تو چشماش...زل زدم به یقه پیرهن مردونه اش!!!
چند لحظه توی سکوت گذشت وبعد...
صدای مهربون اشکان سکوت وشکست:
- ببینم رها...تو انقدر داداشت و بی رحم و بی عاطفه فرض کردی؟...یعنی فکر می کردی من به خاطر همچین چیزی دست روی تو بلند می کنم؟!...دیوونه شدی؟...تو هرکاری کنی،بازم آبجی گل اشکانی!من خودم عشق وتجربه کردم ونمی تونم ازتو انتظار داشته باشم که هیچ وقت عاشق نشی!!!درکت می کنم رهایی...عاشق شدن تو دست خودت نبود...همون طورکه عاشقای دیگه به میل خودشون عاشق نمیشن!...رها،اشکان تورو می فهمه...نبینم دیگه از این فکرای مسخره پیش خودت بکنیا!!!من تورو تنها بذارم؟مگه میشه؟مگه تومرام خواهر- برداری ما همچین چیزی هست؟...من تا پای جونم مراقبتم آجی کوچولو...تا پای جونم!!!...
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفت که با پشت دست پسش زدم...حرفاش بهم جرئت داده بود که خیره بشم تو چشماش پس نگاهم واز روی یقه لباس اشکان بالاتر بردم ونگاهم ودوختم به نگاهش.لخند مهربونی روی لبش خودنمایی می کرد...لبخند تلخی روی لبم نشست...وقطره اشک دیگه ای روی گونه ام...زیرلب زمزمه کردم:
- مرسی اشکان...خیلی دوستت دارم داداشی...اگه تو نبودی،نمی دونستم باید چیکارکنم.
و خودم وانداختم توی بغلش...دستاش ودور بازوهام حلقه کرد و بوسه ای روی سرم نشوند...
- غصه هیچی رو نخور...اشکان تاتهش پشتته!...نمیذارم با موندنت،عذاب بکشی.اگه بمونی ممکنه یه جوری دوباره چشمت به چشمای اون پسره بیفته وداغون بشی...ممکنه تک تک خاطراتش واست زنده بشه و دلتنگش بشی...تو باید بری تا احتمال روبرو شدنت با اون آدم، حتی در حد صفر درصدم نباشه!...خونه عمه طوبی جای خوبی واسه دور بودنه!!!رشت یه شهر آرومه که می تونی یه مدت توش زندگی کنی...بدون اینکه نگران کسی یا چیزی باشی.اگه تو بری رشت،محاله دست رادوین بهت برسه...محاله بذارم کسی بفهمه تو کجایی...چون خودت همین ومی خوای...چون خودت گفتی که باید برای فراموش کردن همه چیز،یه مدت طولانی از هرجایی که بوی اون ومیده دوری کنی!!!نه رادوین ونه هیچ کس دیگه ای نمی تونه از زیر زبون اشکان حرفی بیرون بکشه...مطمئن باش...پشتت وایسادم رها!تو هیچ وقت تنها نیستی...
چرا به فکر خودم نرسیده بود؟خونه عمه طوبی دورترین نقطه ممکنه!
عمه طوبی،خواهر بزرگ تر پدرمه...عمه توی رشت،یه خونه ویلایی کوچیک داره وهمراه شوهرش زندگیشون ومی گذرونن...رشت جای خوبی برای پنهون شدنه...یه جورایی باید از چشم همه ومخصوصاً رادوین دور باشم تا با بودنم،مشکلی برای زندگی آروم وراحتش پیش نیاد.به اشکان گفتم که می خوام رادوین وفراموش کنم وبرای همین باید ازش دور باشم اما...خودمم می دونم که رادوین فراموش شدنی نیست!!!دلیل اصلی من برای رفتن،خوشبخت کردن اونه اما این وبه اشکان نگفتم.چون شاید اگه بهش می گفتم رفتنم ومنطقی نمی دونست.شاید قبول نمی کرد که برم...بهش گفتم برای فراموش کردن رادوین،میرم تا دلیلم منطقی تر باشه اما خودم که می دونم هرکاری کنم نمی تونم اون واز یاد ببرم...فقط میرم تا یه گوشه دنیا،با یاد اون وعشقش زندگی کنم...دل شسکته ام وتو همون گوشه دنیا نگه می دارم ونمیذارم کسی از جاش خبر داشته باشه...این دل باید برای خوشبخت کردن رادوین پنهون بمونه...اما برای رفتن،همه چیز آماده نیست!!!
خودم واز بغل اشکان بیرون کشیدم وبا چشمای اشکی خیره شدم توچشماش...
- خونه عمه طوبی جای خوبیه اما...فکر نمی کنم مامان وبابا بذارن اشکان!...چه دلیلی براشون بیارم که راضی بشن؟!!!برای اونا که نمی تونم قصه عاشق شدنم وتعریف کنم...مامان وبابا راضی شدنی نیستن...
لبخند مهربونی زد وگفت:راضی کردن اونا با من!!!...گفتم که تا تهش پات وایسادم.
لبخندمحوی روی لبم نشست...دل غمگین وشکسته ام برای لحظه ای غرق یه آرامش آنی شده بود...آرامشی که منشاش اشکان وحمایتاش بود وبس!...
خوشحالم که یکی مثل اشکان کنارمه...

**********
بالاخره بعد از یه هفته سروکله زدن والتماس من و اشکان،مامان وبابا راضی شدن.
اما راضی کردنشون اصلا کار ساده ای نبود...اشکان مجبور شد به خاطر من یه بهونه الکی بتراشه!با یکی از رفیقاش که توی رشت شرکت مهندسی داره حرف زد و باهاش هماهنگ کرد تا من برای چند ماهی توی شرکتش کار کنم!...کار کردن فقط یه بهونه بود تا مامان وبابا راضی بشن...البته مامان مدام می گفت که چرا همین جا،توی تهران،کار نمی کنم وچرا باید برم رشت واز این جور مخالفت ها!در جواب تمام حرفاش اشکان می گفت که کار پیدا کردن توی تهران سخته وحالا که موقعیت به این خوبی پیش اومده،حیفه که فرصت کار کردن توی شهر دنج وآروم واز دست بدم!
با وجود تمام مخالفت ها ونه گفتن ها بود که بالاخره مامان وبابا راضی شدن...فردا صبح،راه میفتم واز اینجا میرم.نمی دونم کی دوباره برمی گردم...شاید هیچ وقت برنگشتم!...شایدم همون روز اول کم آوردم و برگشت وانتخاب کردم...به دله دیوونه من هیچ اعتمادی نیست!
به اصرار اشکان،با ماشین اون میرم رشت...قرار شده آخر هفته،اشکان بیاد پیشم واز روبه راه بودن اوضاع مطمئن بشه.وقتی اومد باید ماشینش وبهش پس بدم...اون خودش بیشتراز من به ماشین احتیاج داره...
پوفی کشیدم وکیفم واز روی تخت برداشتم...از جابلند شدم وبه سمت در اتاق رفتم.حتی نیم نگاهی به چهره ام توی آینه ننداختم.آخه سرو وضعم دیگه واسم مهم نیس.دیگه هیچی مهم نیس...یه هفته اس که من زندگی نمی کنم...فقط بی هدف نفس می کشم!
از اتاق بیرون اومدم و باقدمای آروم به سمت در ورودی رفتم.با یه خداحافظ روبه مامان خونه رو ترک کردم وسوار آسانسور شدم.
دارم میرم پیش ارغوان...باید ببینمش!...باید باهاش خداحافظی کنم.هم با ارغوان وهم با فندوقم!...فندوقی که شاید نتونم به دنیا اومدنش وببینم...یکی از ناراحتیایی که بدجور عذابم میده همینه!به دنیا اومدن فندوق،هیجان انگیز ترین اتفاق ممکن بوده وهست اما من باید از دیدنش محروم بشم...
من امروز برای خداحافظی پیش ارغوان میرم ولی اون نباید از رفتنم باخبر بشه.حرفی از سفر و رفتن نمیزنم...چون اگه ارغوان بدونه که دارم میرم،می دونم به واسطه امیر،رادوینم از قضیه باخبرمیشه!
یه هفته تمامه دارم از دستش فرار می کنم...حتی از ترس اینکه به احتمال صفر درصد رادوین بهم زنگ بزنه ومتوجه قضیه بشه،گوشیم وهم درست نکردم!البته اون انقدر سرش شلوغه که فکر نکنم اصلا یاد من باشه...
سیمم ودادم به اشکان وگوشی خراب وشسکته رو هم توی چمدون سفرم گذاشتم.نمی خوام قبل از رفتنم رادوین وببینم...تو تک تک لحظه های این چند روز،تمام فکر وذکرم رادوین بوده وهست اما...من نباید باهاش روبرو بشم!نمی خوام دل کندن وبرای خودم سخت تراز اینی که هست بکنم...باید از اینجا برم...بدون خداحافظی!
بالاخره آسانسور رسید ومن بی معطلی از ساختمون خارج شدم وراه ایستگاه اتوبوس رو در پیش گرفتم.

**********
ارغوان سینی شربت و جلوم گرفت وبالبخندی روی لبش گفت:چه عجب!بالاخره چشم ما به جمال رهاخانوم روشن شد!!!
لبخند محوی تحویلش دادم ولیوان شربت واز توی سینی برداشتم.ارغوانم سینی رو روی میز عسلی وسط هال گذاشت ودرست کنار من نشست.
یه ذره از شربت وسرکشیدم وبعدنگاهی به سرتاسر خونه انداختم... گفتم:گفتی که امیر شرکته دیگه...نه؟!
چشماش وریز کرد ومشکوک گفت:چی شده تو هی آمار امیرو می گیری؟تاحالا صد بار پرسیدی خونه اس یانه...نیس!تو جیبم که قایمش نکردم...
خنده ای کردم ولیوان نصفه شربت وگذاشتم روی میز عسلی.
برای عوض کردن بحث گفتم:خب...بگو ببینم فندوق خاله کی به دنیا میاد؟
لبخندی روی لبش نشست وبا لحن ذوق زده ای جواب داد:
- نزدیک 6 ماه دیگه!
با این حرفش،بغض سنگین توی گلوم دوباره جون گرفت.غمگین و بغض آلود خیره شدم به ارغوان...بی اختیار زبونم توی دهنم چرخید و زیرلب زمزمه کردم:
- کاش به دنیا اومدنش ومی دیدم...
زمزمه ام خیلی آروم بود اما انگار ارغوان شنید چی گفتم چون اخم ریزی کرد وگفت:کاش؟...خب به دنیا اومدنش ومی بینی دیگه!کاش گفتن نداره که...
لعنتی...همش دارم سوتی میدم!ارغوان نباید بفهمه که من دارم میرم...هیچ کس نباید بفهمه!!!
ارغوان که من وتو فکر دید،بانگرانی پرسید:رها...خوبی؟!
لبخند زورکی روی لبم نشوندم وسری تکون دادم...
- مگه قرار بود بد باشم؟...
- آخه...خیلی توهَمی!تو فکری...چیزی شده؟...
سرم وبه علامت منفی تکون دادم وگفتم:نه بابا!همه چی خوبه خوبه...
لبخند محوی زد وسربه زیر انداخت.شروع کرد به بازی کردن با حلقه توی دست چپش...بعداز چند لحظه سکوت،سر بلند کرد وخیره شد بهم...
انگار می خواست یه چیزی بگه ولی نمی تونست...
بالاخره سکوت وشکست و به زبون اومد:
- رها...قهر ودعوا و دلگیری توی هر رابطه عاشقانه ای وجود داره.حتی من و امیرم خیلی وقتا باهم دعوا می کنیم وازهم دلگیر میشیم اما...اگه عشق وعاطفه بین دو طرف براشون مهم باشه،باید کدورتا رو بریزن دور و هیچ وقت از هم دیگه چیزی رو به دل نگیرن.
از حرفاش تعجب کرده بودم وهمین طور...ترسیده بودم!
نکنه از قضیه باخبر شده؟...یعنی کی به ارغوان گفته؟!سحر؟!!بابک؟...یعنی رادوینم می دونه که من از همه چی باخبرم؟...وای نه!...
از سر تعجب تک خنده ای کردم وگیج وگنگ گفتم:مشاور خانواده شدی؟...کی با کی قهر کرده؟!بگو بریم آشتیشون بدیم...
اخم ریزی کرد وجواب داد:
- منم خیلی می خوام این زوج عاشق و آشتی بدم ولی انگار دختره خیال بخشیدن نداره...(اخمش غلیظ تر شد وبالحن سرزنش کننده ای ادامه داد:)چرا تلفنای رادوین وجواب نمیدی؟چرا گوشیت وخاموش کردی؟!چی بهت گفته که اینجوری ازش دلگیر شدی؟ می دونی چقدر نگرانته؟...روزی هزار بار به امیر زنگ میزنه و درباره تو ازش می پرسه.حتی چند بار با خوده منم حرف زد وازم خواست آدرس خونه اتون وبراش بفرستم تا بیاد دنبالت وباهات حرف بزنه اما من بهش آدرس ندادم.یه هفته تمامه دارم دست به سرش می کنم تا باخودت حرف بزنم وبفهمم قضیه چیه...هرچقدر اصرار کرد بهش آدرس ندادم!صبر کردم بیای تا رودررو باهم صحبت کنیم.می خوام خودت،با پای خودت بری پیشش وبه این قهر بچگانه خاتمه بدی...بیچاره رادوین حتی نمی دونه تو برای چی ازش دوری می کنی...تو چت شده رها؟!!مگه رادوین ودوست نداری؟پس چرا اذیتش می کنی؟
پوزخندی روی لبم نشست...
حرفای ارغوان قشنگ وآرامش بخش بودن...اما من که می دونم رادوین توی این یه هفته حتی یه لحظه هم بهک فکر نکرده!مگه میشه انقدر نگرانم بوده باشه،وقتی سحرو در کنار خودش داره؟وقتی با اونه دیگه چه نیازی به من داره؟!رادوین عاشق سحره و من وبه کل از یادش برده...حتما رادوین بدون کوچک ترین توجهی به من،داره زندگیش ومی کنه وخوشحال وراحته... امیرو ارغوانم که رابطه عاشقانه مارو رو به افول دیدن،دارن تلاش می کنن تا مارو به هم نزدیک کنن...آره همینه!...بیچاره رفیق ساده من...ارغوان تو از هیچ چیزی خبر نداری که یه طرفه به قاضی رفتی وسعی می کنی که از رادوین دفاع کنی!...
برخلاف همه حرفایی که توی دلم بود،به دروغ روبه ارغوان گفتم:من غلط بکنم بخوام رادوین واذیت کنم.خودم بهش زنگ میزنم،ازش معذرت خواهی می کنم تا آشتی کنیم...خوبه مامان اری؟!!!
اخمش محو شد ولبخندی روی لبش نقش بست...چشمکی تحویلم داد وگفت:آفرین...حالا شدی خاله رهای خوب فندوق خودم!
خندیدم واز جا بلند شدم...جلوی پای ارغوان زانو زدم وخیره شدم توچشماش...
- اجازه هست ضربان قلب نی نی تون وگوش بدم مامان اری؟
- کدوم ضربان قلب؟...تو هنوزم توهم میزنی؟
بی توجه به حرف ارغوان،با احتیاط وآروم سرم وبه شکمش نزدیک کردم وچشمام وبستم...تمام حواسم گوش شد ومحو ضربان خیالی فندوق...ضربان خیالی که عجیب بهم آرامش می داد.
توی دلم زمزمه کردم:
- ارغوان...رهارو ببخش...ببخش که نمی تونه تو قشنگ ترین روز زندیگت،کنارت باشه.
و قطره اشکی از گوشه چشمم جاری شد...قطره اشکی که از چشم ارغوان پنهون موند.
بغض توی گلوم نفس گیر تراز قبل شده بود وبدجوری آزارم می داد...دلم می خواست بشکنمش وبلند بلند بزنم زیر گریه.دلم می خواست خودم وبندازم تو آغوش ارغوان وهق هق کنم...براش حرف بزنم...از حیقیت های تلخی که با چشمای خودم دیدم،حرف بزنم...از بلایی که به سرم اومده...از اینکه می دونم برای تجدید رابطه عاشقانه ما داره دروغ بهم می بافه و رادوین ونگران جلوه میده،ازاینکه می دونم رادوین الان خوشبخت وخوشحاله ونگران کسی مثل من نیست...می خواستم از همه چیزایی که می دونستم براش حرف بزنم.حرف وبزنم واز ته دل اشک بریزم...اما دل خواسته های آدما همیشه عملی نمیشن!...یه وقتایی مجبوری پابذاری روی دل خواسته هات وبرخلاف احساست عمل کنی...
سرم وخم کردم وبوسه ای روی شکم ارغوان نشوندم...
چشم باز کردم وازش فاصله گرفتم...به طوری که زیاد محسوس نباشه دستی به چشمام کشیدم ورد اشکم وپاک کردم...
با لبخندی روی لبم رو به ارغوان گفتم:خب مامان آینده...بشین می خوام چهار کلوم باهات حرف بزنم.
ارغوان باتعجب گفت:حرف؟...درمورد فندوقه؟
سری به علامت تایید تکون دادم...به سختی نفس عمیقی کشیدم.بغض توی گلوم غیر قابل تحمل شده بود...
خیلی سعی کردم صدام از شدت بغض نلرزه اما بازم یه لرزش نامحسوس توش موج میزد:
- ارغوان...من تمام سعیم ومی کنم که وقتی فندوق به دنیا میاد،پیشت باشم اما...اگه نتونستم...اگه نشد...اگه رفتم یه جای دور و نتونستم ببینمش،از طرف من یه ماچ آبدار از لپش بکن!تازه...مدیونی اگه کلمه اولی که بهش یاد میدی خاله رها نباشه...
و دیگه نتونستم ادامه بدم...
دلم می خواد بیشتراز این حرف بزنم و با ارغوان درد ودل کنم اما...به بغض توی گلوم اعتمادی ندارم!می ترسم شکسته بشه و رسوام کنه...تازه اگه بیشتراز این از رفتن ونبودن ودوری حرف بزنم،شک می کنه...البته حدس میزنم الانم به اندازه کافی شک کرده باشه...چیکار کنم؟دست خودم نیست.این مزخرفات حرفای دلمن که بی اختیار به زبون میارمشون!!!
نگاهی به چهره ارغوان انداختم...چشماش برق میزدن!اشک توی چشمش جمع شده بود...
نگاه نگرانی بهم انداخت و پربغض گفت:رها...یه چیزی شده.آره...یه چیزی شده...چرا اینجوری حرف میزنی؟توکجا قراره بری؟!هوم؟...
بغض توی گلوم وسرکوب کردم ولبخند مصنوعی روی لبم نشوندم...
مهربون گفتم:هیچ جا به جونه رها!...من یه موقعایی قاطی می کنم چرت میگم.مطمئن باش من فندوق ومامانش وتا آخر دنیام تنها نمیذارم!تا آخر بیخ ریش تواَم!!!
ازخودم بدم میومد...از دروغایی که می گفتم...از قولایی که می دادم...حالم از خودم بهم می خورد!...
با دلداری من،لبخندی روی لب ارغوان نشست...دستی به چشمای پراز اشکش کشید وباشیطنت گفت:بی شعور!یه موقع انقد چیزای خنده دار میگی،آدم ازخنده زیاد اشک توچشماش جمع میشه...یه موقع انقد حرفای گریه دار می زنی،از غم وغصه اشک توی چشماش می شینه!بسه چرت گفتی...برم برات یه ذره میوه بیارم.تا تو میوه بخوری امیرم از شرکت برمی گرده،شام وباهم می خوریم...
و خواست از جاش بلند بشه که دستش وگرفتم ومانع شدم...
لبخندی به روش زدم وگفتم:نمی خواد زحمت بکشی مامان خانوم آینده.من که غریبه نیستم...همین شربتی که بهم دادی بس بود!شام خوردن باشه واسه یه موقع دیگه...
و از جابلند شدم...
اخمی کرد و گفت:مگه من میذارم تو به این زودی بری؟
ارغوان و درآغوش کشیدم ومحکم به خودم فشارش دادم...برای لحظه ای چشمام وروی هم گذاشتم وعطر تن رفیق قدیمیم و بوکشیدم.عطر تنی که همیشه برام آشنا بوده وهست...
زیر گوشش گفتم:مواظب خودت وفندوق خاله باش.چیزایی رو که بهت گفتم یادت نره ها!!!!...اولین کلمه ای که بهش یاد میدی،خاله رهاس...باشه؟
خندید و من وبه خودش فشار داد...
- باشه بابا!کشتی تو من و!!!
دلم بدجور هوای گریه داشت...اما دووم آورد و اشک نریخت!نباید اشک می ریخت...اشک ریختن من هم برای ارغوان که وضعیت خاصی داشت،خوب نبود وهم قضیه رو لو می داد...
بعداز یه مدت طولانی از آغوشش بیرون اومدم...
دلم می خواست بیشتر پیشش بمونم اما هرلحظه امکان داشت امیر بیاد ومن نمی خواستم با امیر روبرو بشم.می ترسیدم جلوی اونم سوتی بدم وحالا خر بیار وباقالی بار کن...
اصلا استعداد خوبی توی پنهون کاری نداشتم وندارم...اگه می موندم ممکن بود حرفی بزنم که همه چیز رو لو بده!
- کاش بیشتر می موندی رها...
بوسه ای روی گونه ارغوان نشوندم ومهربون گفتم:حالا وقت زیاده...قربونت برم.خداحافظ.
بازم دروغ...وقت خیلی کمه...تازه هر ثانیه که می گذره کمترم میشه!...
ارغوانم من وبوسید و برای بدرقه ام تا دم در اومد...حتی می خواست تا در پارکینگم بیاد ولی من نذاشتم وبعداز خداحافظی ازش جدا شدم...
خیره شدم به ارغوانی که تو چهار چوب در وایساده بود...براش دستی تکون دادم وروم وازش برگردوندم...راه پله هارو در پیش گرفتم...
حالا که ارغوان اشکام ونمی بینه می تونم اشک بریزم.می تونم این بغض لعنتی رو بشکنم...
قطره اشکی روی گونه ام چکید...
زیر لب زمزمه کردم:
- دلم برات تنگ میشه ارغوان...
بارون آروم آروم ونم نم به شیشه های ماشین میزد...آسمون بدجوری ابری بود...مثل دل گرفته من...
توی ماشین اشکان نشسته بودم وبه سمت یه مقصد پوچ وخالی می روندم...
پنجره ماشین وکمی پایین دادم وهوای بارونی رو بو کشیدم...
بوی بارون همیشه بهم آرامش می داد ولی حالا...آرومم که نمی کنه هیچ،تازه دلتنگ ترمم می کنه.بوی بارون که به مشامم می خوره،به یاد قشنگ ترین شب زندگیم میفتم... ودلتنگ میشم...دلتنگ رادوین...چشمای عسلیش...صداش...رها گفتنش...خنده های از ته دلش...دیوونه بازیاش...
مزه شوری حس کردم...
پوزخندی روی لبم نشست...
بازم اشک؟!لعنتی...مگه بعداز این همه اشک ریختن،اشکیم مونده؟چرا این اشکای مزاحم تمومی ندارن؟چرا بی دلیل وبادلیل جاری میشن وداغونم می کنن؟من خودم به اندازه کافی داغون هستم...دل داغون من از یه شکست عشقی برگشته.حالام داره میره یه جای دور تا عشقش خوشبخت باشه...اونم با یکی دیگه!...
فداکار نیستم...با گذشت نیستم...اما رادوین با بقیه فرق می کنه!اونقدری عاشقش هستم که نمی تونم مانع خوشبختیش بشم...حتی اگه خوشبختیش با رفتنم میسربشه!...من دارم میرم تا رادوین خوشبخت باشه.روی احساسم پا گذاشتم تا رادوین با احساسش زندگی کنه...ته دیوونگی همین رفتن منه!...
کلافه وبی حوصله اشکم وکنار زدم تا تصویر جاده روبروم و واضح ببینم.
حالم خیلی بد بود...به یه آرامش نیاز داشتم...یه آرامش هرچند کوتاه وآنی...فقط یه آرامش که واسه یه لحظه ام شده من واز فکر این همه غم وغصه بیرون بکشونه.
دست دراز کردم وضبط ماشین و روشن کردم...صدای نسبتاً بلند آهنگ تو فضای ماشین پیچید.
به امید اینکه دلم آروم بشه به آهنگ گوش دادم...

"دلم بشکنه حرفی نیست...حقیقت رو ازت می خوام
بهم راحت بگو میری،حالاکه سرده رویاهام"
لعنتی...چرا این آهنگ؟...
خواستم ضبط وخاموش کنم اما نتونستم...انگار دلم می خواست به اون آهنگ گوش بده و اشک بریزه.نتونستم با احساسم مقابله کنم وضبط وخاموش کنم...پس به آهنگ غمگینی که درحال پخش بود،گوش دادم:

"نمی دونم کجابود که دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من،منم دلتنگی بارون
یه بار فکرمنم کن که دلم داغونه داغونه
تومیری عاقبت با اون که دستام خالی می مونه"

اشکام دوباره راه گرفته بودن و بغض توی گلوم هرلحظه سنگین تر می شد.این بغض لعنتی وقتی قصد کنه بشکنه،دیگه هیچی جلو دارش نیست!

"دلم بشکنه حرفی نیست...فقط کاش لایقت باشه
میرم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جاشه
دلم بشکنه حرفی نیست...اگه تو یارو همراشی
ولی می شد بمونی و کمی هم عاشقم باشی"

دیگه نتونستم طاقت بیارم...به پهنای صورتم اشک می ریختم...همه چیز جلوی چشمم تار بود.به قدری که نمی تونستم هیچی ببینم.بی رمق ماشین وکنار زدم وترمز دستی رو بالا کشیدم.
با صدای بلند اشک می ریختم وهق هق می کردم...نفس کم آورده بودم ولی مهم نبود...دلم باید اشک می ریخت...آهنگش دیوونه کننده بود!...و بدجور حال خراب من وتوصیف می کرد...نمی تونستم اشک نریزم.

"نمی دونم کجابود که دلت رو دادی دست اون
خودت خورشید شدی بی من،منم دلتنگی بارون
همه فکرش شده چشمات،گاهی دستات ومی گیره
یه وخ تنهاش نذاری که مثل من میشه میمیره
دلم بشکنه حرفی نیست...فقط کاش لایقت باشه
میرم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جاشه"

"دلم بشکنه حرفی نیست- مازیار فلاحی"

میون هق هق گریه هام زمزمه کردم:
- میرم از قلب تو بیرون که عشقش تو دلت جاشه
وبعد با تمام توانی که برام باقی مونده بود،داد زدم:
- رادوین...لیاقتت وداره؟...داره؟....اون لعنتی لایق یکی مثل تو هست؟
و هق هق گریه امونم وبرید...
سرم گذاشتم روی فرمون وچشمام وبستم...
اشکام بی وقفه جاری می شدن وگونه هام وخیس می کردن...توانی برای کنار زدنشون نداشتم...
بعداز یه مدت طولانی که اشک ریختم،سرم واز رو فرمون برداشتم و خیره شدم به آسمون روبروم...به آسمونی که حالا از پشت شیشه بارون گرفته ماشین،خیلی واضح نبود...
- خدایـــا...می بینی؟...بنده عاشق بیچاره ات داره جون میده!!!
به سختی نفسی کشیدم که ازشدت بغض صدا دار ولرزون بود...
صدای پربغض و غمگینم به یه داد تبدیل شد:
- خـــــــدا !!!!!!...می بینی؟...

*پنـــج مــاه بــعـــد*
~ رآدویـــن ~

نگاه خیره ام روی پرونده های روبروم میخ شده بود وکلافه تراز همیشه با خودکار توی دستم روی میز ضرب گرفته بودم...
ذهنم مخشوش بود...پر بود از اسم رها و در عین حال خالی بود از هراسم دیگه ای...مثل تمام این پنج ماه...
این کار تازگی واسم نداره...فکر کردن به رها و خاطراتش،شده عادت!...یه عادت که شاید از نفس کشیدنم برام مهم تره...
بالاخره دست از کوبیدن اون خودکار بیچاره برداشتم و رهاش کردم...گوشی تلفن روی میزم وبه دست گرفتم و زدم روی خط منشی...
بعداز یه مدت کوتاه،صدای خانوم فتاحی به گوشم خورد:
- بله آقای مهندس؟
- به آقای خالقی وعالی بگید بیان اتاق من.
- چشم.
گوشی رو سر جاش گذاشتم واز جابلند شدم...با قدمای بلند ومحکم به سمت پنجره سرتاسری اتاقم رفتم.
روبروش وایسادم و دستام وتوی جیب شلوارم فرو کردم...خیره شدم به تصویر روبروم...
هوا بدجوری آلوده اس... هوای آلوده این شهر بزرگِ دراندشت،هرروز نفس گیر تر از دیروز میشه...به قدری که یه موقعایی حس می کنم،نفس کم میارم!...اما این نفس تنگی من،به خاطر آلودگی این شهر مزخرف نیست...به خاطر این دوریه!دوری که حتی نفس کشیدنم برام سخت کرده...
غرق فکر بودم که تقه ای به در خورد وبعد کسی وارد اتاق شد...
حتی برنگشتم نگاهش کنم چون می دونستم امیره...همیشه در زدنش یه مدل خاص داره!
یه ضربه تک وبعد...دوتا ضربه پشت سرهم!
صدای قدمای آرومش به گوشم خورد...بهم نزدیک شد و دستش وگذاشت روی شونه ام.
بالحن نگرانی گفت:رادی...خوبی؟
سری به علامت تایید تکون دادم ونفس عمیق وصدا داری کشیدم...اما هنوزم نگاهم به روبروم بود.
امیر دوباره به زبون اومد...این بار صداش بلندتر بود...شبیه یه داد:
- دِ دروغ میگی لعنتی...نیستی!پنج ماهه که اون قیافه پکرت،رنگ یه لبخند واقعی رو به خودش ندیده...
مکث کوتاهی کرد وبا لحن دلسوزی ادامه داد:
- رادی...نگرانتم داداش!تورو که اینجوری می بینم،داغون میشم...با خودت اینجوری نکن.تورو جونه همون رهایی که از دوریش دلتنگی...جونه رها،به فکر خودتم باش...
نگاهم واز روبرو گرفتم وخیره شدم توچشمای امیر...لبخندی روی لبم نشوندم وبه شوخی گفتم:نقطه ضعف من وپیدا کردیا!!!هر وخ یه چی ازم می خوای یه جونه رها میگی وخودت وخلاص می کنی...آخه نامرد توکه می دونی من روی این اسم حساسم!
انتظار داشتم از حرفم بخنده...یا حداقل یه لبخند کوچیک اما امیر ناراحت ونگران بهم خیره شده بود...برای یه مدت طولانی زل زدبهم...
یه آن برق اشک وتوچشماش دیدم!...
نگاهش وکه حالا اشکی شده بود،ازم گرفت وخیره شد به پنجره ومنظره آلوده ای که روبروش قرار داشت.بالحنی که پرازبغض بود،گفت:رادوین...از هررفیقی واسم عزیزتری!تورو که اینجوری می بینم انگار...انگار...
وساکت شد...به سختی خودش وکنترل می کرد که اشکش جاری نشه!
لبخندمحوی روی لبم نشست...
امیر همیشه آدم احساسی بوده وهست...یه رفیق احساساتی بامرام!
تک خنده بی رمقی کردم و بایه حرکت توبغلم گرفتمش...چند بار پشت سرهم به پشتش ضربه زدم...چند ضربه خیلی آروم.
باخنده گفتم:خیر سرت مردی بَبو گلابی!دوماه دیگه قراره یه بچه بهت بگه بابا...بابای این ریختی ندیده بودیم به مولا!نیگا...نیگا کن چه اشکی توی چشماش جمع شده!!!
خنده ای کرد و ضربه محکمی به پشتم زد...باشیطنت گفت:خفه بینیم باو!یه رادی خر دیوونه بیشتر نداریم که...خو نگرانشیم!بد کاری می کنیم؟
از بغلم جداش کردم ولبخند محوی به روش زدم.
- نگران نباش امیر...رهارو که پیدا کم،حالم خوب میشه.بالاخره پیداش می کنم وبه این دوری لعنتی خاتمه میدم...
لبخندی تحویلم داد ونگاه دلسوزانه ای بهم انداخت...
یه نگاه از سر ترحم!...از همون نگاه هایی که این روزا شده جواب همه آدمایی که این حرف وبهشون میزنم...وقتی میگم بالاخره رهارو پیدا می کنم،همشون باهمین نگاه خیره میشن بهم...
اومدم دهن باز کنم وچیزی بگم که تقه ای به در خورد وبعد سعید وارد اتاق شد.
چشمم که به چشمش افتاد،یه اخم غلیظ روی پیشونیم نشست...
دلم بدجوری ازسعید وبدی که درحقم کرده بود،پر بود...اونقدر که اگه امیر جلوم ونمی گرفت،از شرکت بیرونش می کردم تاگورش وگم کنه.حیف که حرف امیر واسم ارزش داره...حیف!
سعید با سحر دست به یکی کرد که مثلا به خیال خودش بهم کمک کنه!...اون موقعی که من دربه در دنبال پول میگشتم تا سهم سحرو بخرم وبرای همیشه از زندگیم بندازمش بیرون،سحر به سعید پیشنهاد میده که به صورت سوری سهمش وبخره تا من فکر کنم که شریک جدیدم سعیده...مثلا می خواستن برای پیدا کردن پول اذیت نشم ودلسوزانه عمل کردن!...ولی خدا می دونه چقدر عصبانی شدم وقتی فهمیدم شریک واقعی من هنوزم سحره...
دستم وگذاشتم پشت امیر وبه سمت مبلای راحتی که روبروی میز چیده شده بودن،هدایتش کردم.امیر نشست...
بدون این که نیم نگاهی به سعید بندازم،خطاب بهش گفتم:بیا بشین اینجا.
وبه مبل کنار امیر اشاره کردم...خودمم روبروی امیر نشستم.سعید درو پشت سرش بست و به سمتمون اومد...روی مبلی که گفته بودم نشست ومنتظر خیره شد بهم.
- کاری داشتی که صدام کردی؟
سری به علامت تایید تکون دادم...نفس عمیقی کشیدم و روبه امیرو سعید گفتم:کارهیچ وقت شوخی بردار نیست.رسیدگی به کارای این شرکت دل ودماغ می خواد،حوصله می خواد...از همه مهمتر یه ذهن آزاد می خواد!که خب(پوزخندی زدم...)الان من هیچ کدوم از اینا رو ندارم.پنج ماهه که دارم با همین اوضاع داغونم،به کارا می رسم اما راستش...دیگه بُریدم!حال وحوصله این کاغذ بازیا،قرارداد بستنا وبقیه زهرماریاش و ندارم...می خوام یه مدت از این شرکت دور باشم.بهتون گفتم بیاین اینجا تا مسئولیت کارارو به شما بسپارم...(نگاهی به امیر انداختم.)در غیاب من،امیر همه کاره این شرکته وحرفش حرف منه...(ویه نیم نگاه به سعید...)سعید،توام باید به امیر کمک کنی.کارا خیلی زیادن...یه آدم،دست تنها از پسشون برنمیاد...تواین مدت که من نیستم مراقب همه چی باشید.نذارید آب از آب تکون بخوره.می دونم که شماها بهتر از من می تونید کارای شرکت و پیش ببرید...از امروز به بعد،ریش وقیچی دست خودتونه.
امیر نگران وآشفته خیره شده بود بهم...بالحن گرفته ای گفت:کی برمی گردی؟
- هر وقت که رها رو پیدا کنم...
سعید پوزخند صدا داری زد وکنایه آمیز گفت:یه باره بگو هیچ وخ برنمی گردی دیگه!
اخمی کردم ونگاه عصبی بهش انداختم...
- چرا هیچ وخ برنگردم؟به خاطر ثابت کردن به تو وامثال توام که شده رها رو پیدامی کنم وبرمی گردم!
- رها اگه پیدا شدنی بود،تو این پنج ماه پیدا می شد!
کلافه وعصبانی از جا بلند شدم و روم وازش برگردوندم...
به اندازه کافی درگیری وبدبختی داشتم ونمی خواستم با دهن به دهن شدن با سعید،یکی به هزار تا بدبختیم اضافه کنم!
سخت بود جلوی حرفای سعید ساکت بمونم وچیزی نگم اما نمی خواستم باهاش دعوا کنم...دستم ومشت کردم تا عصبانیتم وکنترل کنم...تمام تلاشم وبه کار بردم تا جلوی خودم وبگیرم.
خواستم قدمی به سمت میز بردارم که صدای سعید من ومیخکوب کرد:
- داری فرار می کنی؟...آره؟!!...از چی؟از کی؟داری میری که چی بشه؟تمام سرمایه ها وزحمت هات وداری به خطر میندازی که تهش به کجا برسی؟داری این شرکت و که با بدبختی سرپا نگهش داشتی ول می کنی که چی رو به دست بیاری؟
بدون اینکه به سمتش برگردم،با صدای داد مانندی گفتم:همه اون لعنتیایی رو که گفتی میدم تا رها رو پیدا کنم.پیدا کردن رها می ارزه به ازدست دادن تمام زندگیم!
پوزخندی زد که صداش توی گوشم پیچید...پوزخندی که عصبانیتم و دوچندان کرد.
بالحن معنا داری گفت:داری خودت وگول میزنی؟...تومی خوای تمام زندگیت وفدای کی کنی؟فدای کسی که دوست نداره؟دیوونه اگه تو یه جو ارزش برای رها داشتی،قبل از رفتنش باهات یه خداحافظی خشک وخالی می کرد...اگه براش مهم بودی بهت می گفت که داره میره!...اون تورو نمی خواد!نمی خوادت که بی خبر گذاشته رفته...چرا داری دنبال کسی می گردی که ازت فراریه؟می خوای با پیدا کردنش زجرش بدی؟اون بی خبر از تو رفت که راحت زندگی کنه...حالا تومی خوای گند بزنی به زندگی راحت وآرومش؟!
حرفاش مثل پُتک توی سرم کوبیده می شدن...سرم داشت ازشدت عصبانیت وکلافگی متلاشی می شد!
چشمام و روی هم گذاشتم ونفس عمیقی کشیدم...با صدایی که سعی می کردم کنترل شده باشه،گفتم:این حرفارو میزنی که به کجا برسی؟
- من این حرفارو میزنم چون نگرانتم...چون رفیقمی...چون واسم مهمی!
پوزخندی روی لبم نشوندم وبه سمتش برگشتم...
دیگه نمی تونستم ساکت بمونم!باید جواب این لعنتی رو می دادم!دیگه زیادی داشت چرت می گفت...
خیره شدم توچشماش وتمسخرآمیز گفتم:رفیق؟...رفاقت؟تویکی دیگه درمورد رفاقت حرف نزن که خنده ام می گیره!تویی که رفاقت 6 ساله امون وبه یه نسبت فامیلی دور فروختی وباسحر دست به یکی کردی،چطور می تونی نگران من باشی؟
نفسش وبا فوت بیرون داد...
خیره شد توی چشمام و بالحنی که سعی می کرد آروم ومهربون باشه گفت:رادوین...من قبول دارم که کار درستی نکردم اما هرکسی اشتباه می کنه.من اشتباه کردم وحاضرم به خاطر کار اشتباهم تقاص پس بدم اما...الان مهمتر از تقاص پس دادن من،وضعیت این شرکته.تو داری همه چیز وفدای احساست می کنی!فدای احساسی که دو طرفه نیست.تو رها رو دوست داری ولی اون نمی خوادت...یه ذره غرور داشته باش مـــرد!پنج ماهه تمامه داری دنبال یه بی معرفت می گردی!خسته نشدی؟...بازم می خوای به این جستجوی بی نتیجه ادامه بدی؟...رادوین جان...تو لیاقتت خیلی بیشتر از اون دختره اس!یعنی...اگه اراده کنی هزارتا مثل اون دورت جمع میشن.نمونه اش همین سحر... خدایی سحر از رها بهتر نیست؟خب هست دیگه!اصلا مگه...
حرفاش بدجور عصبانیم کرده بودن.به حدی که نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم!
قدمی به سمتش برداشتم ویقه اش وتوی چنگم گرفتم...
یقه پیرهنش ومحکم توی مشتم فشار دادم وبا صدایی که از لای دندونای به هم فشرده ام بیرون میومد،گفتم:
- چه زری زدی؟...یه بار دیگه بگو...
بی توجه به یقه اش که تو مشت من بود،پوزخندی به روم زد وطلبکارانه گفت:گفتم سحر از اون دختره سَره...بد گفتم؟...
یقه اش ومحکمتر فشار دادم تا خفه خون بگیره...
اونقدر عصبانی بودم که هر کاری ازم سر می زد!!!
صورتم وبه صورتش نزدیک کردم وبا صدایی که از شدت عصبانیت دور رگه شده بود،داد زدم:
- خفه شو!دهنت وببند وخوب گوش کن ببین چی میگم...اونی که توی عوضی بهش میگی اون دختره،تمام زندگی منه!دخترای آشغالی که توی بی شعور تو کل 24 سال زندگی احمقانه ات دیدی،به گرد پای رهای منم نمیرسن!!!یکی مثل سحر با رها قابل مقایسه نیس.فرقشون از زمین تا آسمونه!
سرم وزیر گوشش بردم وزمزمه کردم:
- برو به اون دختره آشغال بگو،برام با همین دیواری که روبرومه هیچ فرقی نداره...البته (پوزخندی زدم...) حیف دیوار که به سحر نسبتش بدم!بهش بگو رادوین چه رهارو پیدا کنه وچه پیدا نکنه،یه نگاه به دخترایی مثل تو نمیندازه...تا وقتی یکی مثل رها توقلب منه،محاله که سحر وامثال سحر به چشمم بیان!
بیشتر یقه اش وفشردم...به حدی که نفس کشیدن براش غیر ممکن شده بود!...بی توجه به صورت سرخ شده وحال بدش،زیرلب غریدم:
- فهمیدی یا دوباره بگم؟
درحالیکه نفسش بند اومده بود،سری به علامت تایید تکون داد...با تلاش وتقلا ازم می خواست که یقه اش و ول کنم.
اما من بیشتر فشارش دادم...خیلی عصبانی بودم ونمی فهمیدم دارم چیکار می کنم!تنها چیزی که اون لحظه می خواستم این بود که تمام حرص وعصباینتم وروی سعید خالی کنم...
- رادوین ولش کن...کشتیش لعنتی!
اگر داد امیر نبود،با دستای خودم خفه اش می کردم...
کلافه وعصبی یقه سعیدو رها کردم وبه عقب هلش دادم...طوریکه چند قدم به عقب رفت...دستش وگذاشته بوی روی گلوش وسعی می کرد نفس بکشه!...
بی توجه به حال بد سعید،به سمت چوب لباسی گوشه اتاق رفتم...کتم واز روی چوب لباسی برداشتم وبدون اینکه نیم نگاهی به سعید وامیر بندازم،با قدمای بلند به سمت در رفتم...
عصبانی تر از اونی بودم که بخوام بمونم وچرندیات سعیدو بشنوم...می دونستم که اگه یه ثانیه دیگه بمونم کشته شدن سعید به دست من قطعی میشه!!!
دستگیره درو به دست گرفتم ودرو باز کردم و...
خانوم فتاحی رو دیدم که سیخ پشت در وایساده بود وترسیده ونگران به من نگاه می کرد!
واسه یه لحظه یاد رها افتادم...یاد فال گوش وایسادناش!!!وقتی فال گوش وایمیستاد ومن مچش ومی گرفتم،همین جوری سیخ میشد وزل میزد به من...بعدشم که بهش می گفتم تو داشتی به حرفای من گوش می دادی،انکار می کرد!...
می بینی رها؟...تمام خاطراتمون واز حفظم!چطور دلت اومد من وبا این همه خاطره تنها بذاری؟نگفتی به دو روز نکشیده از غصه دیوونه میشم؟!...
قیافه ترسیده و سیخ شده رها درست جلوی چشمام جاش خوش کرده بود...
دوباره همون بغض لعنتی توی گلوم جون گرفت!...بغضی که پنج ماهه باهام عجین شده...هرجا که میرم هست!همیشه توی گلومه وگاهی...مثل حالا،وقتی خاطره ها واسم زنده میشن،بدجوری نفس گیر میشه...
خیره خیره خانوم فتاحی رو نگاه می کردم...
پوزخندی روی لبم نشست!...
شاید این حرکتش خیلی شبیه رها بوده باشه اما...این کجا و رها کجا؟...هیچکس مثل اون نیست...
نگاهم واز منشی گرفتم وخواستم از اتاق خارج بشم که صدای امیر به گوشم خورد:
- کجا داری میری؟...
بی توجه به حرف امیر،از کنار منشی گذشتم وبه سمت در ورودی شرکت رفتم...امیر مدام صدام می کرد وازم می خواست وایسم اما من توجهی نکردم واز شرکت خارج شدم.
به سمت آسانسور رفتم ودکمه اش وزدم...
طولی نکشید که رسید.سوار شدم ودکمه پارکینگ ولمس کردم...
کلافه وبی حوصله به آینه آسانسور تکیه دادم وچشمام وبستم...یه نفس عمیقی وصدا دار کشیدم وبغضم وفرو دادم...مثل تمام این پنج ماه!...
بالاخره آسانسور رسید...درش وهل دادم وبیرون اومدم.با قدمای بلند به سمت ماشینم رفتم که فاصله چندانی باهام نداشت...
به سمت در راننده رفتم وخواستم قدمی به ماشین نزدیک بشم که یکی درست روبروی من،وایساد ومانع شد...
نگاهی به کفشای زنونه اش انداختم...یه جفت کفش پاشنه بلند قرمز!کفشایی که این روزا هرجاکه میرم،باهام میان ومزاحمم هستن...
سرم داشت از شدت عصبانیت وکلافگی منفجر می شد!اعصاب این یکی رو دیگه ندارم...
سرم پایین بود وتلاشی هم برای نگاه کردنش نکردم...نفسم ومثل فوت بیرون دادم وباصدای آرومی گفتم:برو کنار...
صدای مزاحمش به گوشم خورد...صدایی که از شنیدنش،حس جنون بهم دست می داد!جنونی از سر عصبانیت وتنفر...
- رادوین...باید باهات حرف بزنم عزیزم!...
اخمی روی پیشونیم نشوندم وسر بلند کردم...اما حتی نیم نگاهی به سحر ننداختم!...خیره شدم به در آسانسور که پشت ماشینم قرار داشت...از خیره شدن تو چشمای این بَشرم متنفرم چه برسه به حرف زدن باهاش!...
بالحن خشک وجدی گفتم:صدبار بهت گفتم وبازم برای بار صدویکم میگم...من عزیزتو نیستم!...
واخمم وغلیظ تر کردم تا تاثیر حرفم بیشتر باشه...می خواستم زودتر گورش وگم کنه وبره!
برعکس تصورم قدمی بهم نزدیک شد!...
نفس عمیق وکشداری کشید وبالحن مثلا پرعشوه اما ازنظر من حال بهم زنی گفت:رادی...تو هرکاری کنی،هرچیزی بگی،بازم برای من عزیزی...
پوزخندی روی لبم نشست...
خیره خیره در آسانسور ونگاه می کردم!...زیرلبی گفتم:اگه واست عزیزم،زودتر گورت وگم کن...نذار با بودنت،کسی که واست عزیزه زجر بکشه!
نگاه خیره اش روی من ثابت بود...روی منی که حتی کوچک ترین نگاهی بهش نمی انداختم...
صدای ناراحت ودلخورش به گوشم خورد:
- چرا بهم نگاه نمی کنی؟...تو داری بامن حرف میزنی نه با آسانسور!
اخمم وتمدید وکردم وبالحن جدی جواب دادم:
- حتی نگاه کردن به توام برام عذاب آوره...ارزش یه نیم نگاهم نداری سحر...حتی یه نیم نگاه!
پوزخند صدا داری زد...بالحنی که مختص عشوه های مزخرف خودش بود،گفت:چرا 8 سال پیش ارزش خیره شدن داشتم اما حالا حتی ارزش یه نیم نگاهم ندارم؟...
پوزخند صداداری تحویلش دادم...درست مثل خودش!
- تو اون موقعم ارزش نداشتی،من خر بودم که فکر می کردم با ارزشی...حالا که عاقل شدم،به بی ارزش بودنت پی بردم!
یه قدم دیگه بهم نزدیک شد...سرش وبلند کرد وخیره شد توچشمام...
بدجور بهم نزدیک بود...به حدی که حالم داشت از بوی عطرزننده اش بهم می خورد!
نفس عمیق دیگه ای کشید ودوباره همون لحن پرعشوه:
- کی تورو عاقل کرد؟...اون دختره؟...
مکث کوتاهی کرد...با لحن متفکری ادامه داد:
- اووووم...اسمش چی بود؟...رها؟!!...آهان آره.همون رها تورو عاقل کرد؟...الهی...کسی که خودش یه جو عقل توسرش نیست،چطوری می تونه یکی دیگه رو عاقل کنه؟اون اگه عاقل بود، یکی مثل تورو ول نمی کرد ونمی رفت!!!
نمی تونستم ساکت بشینم وبه اراجیفش گوش بدم...یکی مثل اون حق نداشت درمورد رها اونجوری حرف بزنه!
نگاهم واز روبرو گرفتم ودوختم به چشماش...چشمایی که روی چشمای من خیره بودن!...
اخمی کردم وباعصبانیت گفتم: به زبون آوردن اسم رها لیاقت می خواد،که یکی مثل تو حتی لیاقت اونم نداره!...توکه هیچی از رها نمی دونی،بهتره دهنت وببندی واظهار نظر نکنی...
خندید...مثل همیشه پرعشوه والبته رو مخ!!!!
خنده اش که تموم شد،بالحن تمسخر آمیزی گفت:چرا از اون دختره طرفداری می کنی؟...از دختری که عشقت وپس زده؟کسی که بدون خداحافظی ازپیشت رفته؟کسی که دوست داشتنت ونادیده گرفته و بهت پشت کرده؟بعداز پنج ماه،نذاشته حتی از حالش باخبر بشی...این یعنی چی؟یعنی کوچکترین ارزشی براش نداری!یعنی دوستت نداره!یعنی...
- خفه شو!
اونقدر عصبانی و بلند داد زدم که حرف تو دهنش ماسید...
ساکت شد ومتعجب زل زد توی چشمام!
نگاه عصبانی حواله اش کردم وگفتم:رها...اینی نیست که تو وسعید وامثال شماها میگید!!!شماکه سهله،حتی اگه همه دنیا دست به یکی کنن واز رها بد بگن،من یکی باور نمی کنم!رها بی معرفت نبود...اگه رفته،اگه حالا کنارم نیست،اگه پنج ماهِ تمومه ازش بی خبرم...حتما یه دلیل محکم داره!
- دلیل محکم؟...می تونم بپرسم چه دلیل محکمی؟!
- نمی دونم...حالا نمی دونم ولی مطمئن باش می فهمم!خیلی زود پیداش می کنم ومی فهمم...من رها رو پیدا می کنم وبرش می گردونم...حالام بهتره از جلوی راه من بری کنار!می خوام برم.
سحر اما برخلاف خواسته من،بهم نزدیک تر شد...دستش وبه سمتم دراز کرد ویه پیرهن مردونه ام وگرفت!
روی نوک پا بلند شد تا مثلا هم قد من بشه!...سرش وبالا گرفت ودر نزدیک ترین فاصله ممکن از من وایساد.
لبخندی زد وبالحن مهربونی گفت:رادی...دلم می سوزه!...وقتی اینجوری به این درو اون در میزنی تا پیداش کنی...وقتی اینجوری انتظار می کشی.تمام وجودم آتیش می گیره وقتی تورو اینجوری می بینم!دست از سر اون عشق بردار!رها برگشتنی نیست...عمر وجوونیت وپای یه اتفاق غیر ممکن نذار!به فکرخودت باش...اگه دست از لجبازی برداری،خودم کمکت می کنم تا فراموشش کنی!خودم پات وایمیسم...رادوینم...من تاتهش باهاتم!بیا برگردیم به اون روزا!بیا دوباره عاشق هم باشیم...رهایی که مزاحم بود،حالا رفته...من وتو می تونیم بدون مزاحم عاشق باشیم!...عزیزم...من دوستت دارم!
اخم غلیظی روی پیشونیم نشسته بود...واز عصبانیت نفسم به شماره افتاده بود!
کلافه وعصبی دستش وپس زدم تا یقه پیرهنم و رها کنه...
- تو زبون آدمیزاد حالیت نیست.نه؟!وقتی حالم ازت بهم می خوره،قطعا نمی تونم عاشقت بشم!!!این وتوگوشت فرو کن سحر،روزای مزخرف گذشته قابل برگشت نیستن!حتی اگه رها نباشه!...این روزا درسته رها نیست...اما عشقش که هنوز هست!یادش که هست...تا وقتی عشق رها توی قلب منه،هیچ دختری واسم کوچکترین ارزشی نداره.
وبدون اینکه منتظر جوابش بمونم،باعصبانیت پسش زدم وقدمی به سمت ماشین برداشتم...درو باز کردم وبی معطلی سوار شدم.
اور کتم وانداختم روی صندلی شاگرد واستارت زدم...
بدون اینکه نیم نگاهی به سحری که خیره خیره زل زده بود بهم،بندازم...ترمز دستی رو خوابوندم وراه افتادم...
پوزخندی روی لبم نقش بسته بود...پرحرص وعصبانی پدال گازو فشار دادم...
چرا هنوز فکر می کنه خاطرات گذشته برگشتنی ان؟!...با چه رویی هنوز پاپیچ منه؟...چرا دست ازسرم برنمی داره؟...این اصرارای مکرر وحرفای مزخرفش،کاری می کنه که حتی بیشتراز گذشته ازش متنفر بشم...حالم از سحر بهم می خوره!
اراجیفش اصلا واسم مهم نیستن...مزخرفات سعیدم همین طور...اما میون تمام حرفای سحر وسعید،تنها یه چیز من ومی ترسونه...
اینکه رها دوستم نداشته باشه!...
پنج ماهه با فکرو یاد رها زندگی کردم...با امید این که شاید دلیلش برای رفتن چیزی به جز دوست نداشتن من باشه!اگه رها من ونخواد،اگه دیگه عاشقم نباشه،اگه واسش ارزشی نداشته باشم...دیگه هیچ کاری ازدستم برنمیاد!...تمام این مدت تو کله ام فرو کردم که رها برای رفتنش یه دلیل محکم داشته وهنوز عاشق منه!...من بالاخره پیداش می کنم ودلیل رفتنش ومی فهمم...و برش می گردونم!رهارو برمی گردونم تا امثال سعید وسحر دست از آسمون ریسمون بافتنشون بردارن...
دنده رو عوض کردم و بادست دیگه ام که روی فرمون بود،دور زدم...
نفس عمیقی کشیدم تا فکر سعید وسحر وحرفای مزخرفشون از ذهنم بیرون بره...
زیرلب زمزمه کردم:
- تو برمی گردی رها... برمی گردی!
دست دراز کردم وضبط وروشن کردم...این فکر مخشوش وشلوغ باید یه ذره آروم بشه...
اول صدای آهنگ وبعد صدای خواننده توی ماشین پیچید:

از دل من،کی خبر داره به جز تو
نگیر از من خاطرات و...توکجایی؟
دنبال تو،همه جا گشتم نبودی
همه ی دنیام تو بودی...تو کجایی؟

چشمای تو...چرا از یادم نمیره؟
دل من آخر میمیره...توکجایی؟
کـــاش می رسید،یه خبر از تویه روزی
دل تنگ من اسیره...توکجایی؟

بی خبر از...پیش من رفتی عزیزم
تو نباشی،من مریضم...بی وفایی
اشکای من،میریزه باز دونه دونه
چرا هیشکی نمی دونه...توکجایی؟

چشمای تو...چرا از یادم نمیره؟
دل من آخر میمیره...توکجایی؟
کاش می رسید،یه خبر از تویه روزی
دل تنگ من اسیره...توکجایی؟...

"توکجایی- محمد نجم"
بغض دیوونه کننده توی گلوم دوباره تازه شده بود...آروم که نشدم هیچ،تازه دیوونه ترم شدم!...
تصویر چشمای رها،درست روبروم بود...از جلوی چشمام تکون نمی خورد!...
لبخندش...خنده های از ته دلش...رادی گودزیلا گفتناش...
همه وهمه تو قلب دیوونه من حک شدن...ولی چه فایده وقتی خودش نیست؟...
یه لحظه تصویر روبروم تار شد و...قطره اشک لجبازی روی گونه ام چیکد...بلا فاصله با پشت دست پاکش کردم...
بغض توی گلوم دوباره قصد کرده بود،من وبه کشتن بده...دِ لعنتی...یه آدم مگه چقدر کشش داره؟
بغضم وفرو دادم وسعی کردم نادیده اش بگیرم...
از وقتی که رفته،دارم دنبالش می گردم...هر جایی رو که احتمال می دادم باشه سر زدم...اما نیست!انگار آب شده رفته تو زمین...از هر کسی خبر گرفتم اما هیچ کس هیچ خبری نداره!حتی ارغوان...نزدیک ترین دوستشم بی خبره!...ارغوان بهم گفت محاله که اشکان از جای رها خبر نداشته باشه.این شد که رفتم پیشش و ازش خواستم یه نشونی،آدرسی،حداقل یه شماره تلفنی بهم بده...اما اون گفت هیچ خبری ازش نداره!...می دونم که دروغ گفت!می دونم که از حال رها باخبره...اشکان از هرکس دیگه ای به رها نزدیک تره.امکان نداره ندونه کجاست...رفتن من یه بار دوبار نبود!هزار بار تاحالا رفتم پیش اشکان اما نتیجه رفتنام هیچ فرقی باهم ندارن...اشکان هیچی به من نمیگه!...نه تنها به من بلکه به ارغوانم چیزی نمیگه.حتی ارغوان خواست از مادر رها بپرسه ولی اونم چیزی نگفت...انگار همه دست به یکی کردن تا نذارن کسی بفهمه رها کجاست!حتی مادر پدرشم چیزی نمیگن!!!
اما چرا؟...شاید...رها ازشون خواسته که چیزی به کسی نگن!...اما آخه برای چی؟چرا کسی نباید از جای رها خبر داشته باشه؟چرا باید ازش بی خبر باشیم؟...چرا داره خودش وازمون پنهون می کنه؟چرا نمیذاره که بدونیم کجاست؟...چرا؟!
زیرلب زمزمه کردم:
- کجایی رها؟...
زمزمه ام یه کم بلند تر شد:
- کجایی؟!(وبعد به یه داد بلند تبدیل شد:) کجایی؟...
و باحرص وعصبانیت مشتم و روی فرمون کوبیدم...
حالم اصلا خوب نیست...اصلا!

**********
بالاخره آسانسور رسید و من ازش بیرون اومدم...همین که پام واز آسانسور بیرون گذاشتم،نگاهم بی اختیار به سمت واحد روبروی خونه ام کشیده شد...واحدی که یه زمانی،عزیزترین کسم توش زندگی می کرد...اما حالا...یکی به جز رها شده همسایه من!
نگاه کلافه و سردرگمم واز در اون واحد دزدیدم وبه سمت خونه خودم رفتم...کلیدو ازتوی جیبم درآوردم وانداختم توی قفل در...با چرخوندن کلید توی قفل،در باز شد.
بعداز در آوردن کفشام وارد خونه شدم...و اولین چیزی که باهاش روبرو شدم،عکس روی دیوار بود...
یه تخته شاسی بزرگ...که عکس چشمای رها روش خود نمایی می کرد!همون عکسی که توی پارک گرفت ومن ازش دزدیدم وبهش پس ندادم!...چه دزدی پرسودی بود دزدیدن این عکس!!!اگه تواین پنج ماه دوری،این عکس وبزرگ نمی کردم وبه دیوار این خونه نمیزدم...اون موقع دیگه حتی یه نسیه هم ازچشمای رها نداشتم ودیوونه تراز اینی می شدم که الان هستم!
لبخند تلخی به روی عکسش زدم وزیرلب زمزمه کردم:
- سلام...
کارم شده بود!...هر وقت که پابه این خونه می ذاشتم،اولین کاری که می کردم سلام کردن به عکس رها بود!
درو پشت سرم بستم.کتم وپرت کردم روی اولین مبلی که دستم اومد وخودمم درست روبروی عکس رها،روی مبل،ولو شدم...
نگاهی به سرتاسر خونه انداختم...
درهم بود و شلوغ!...مثل تمام این پنج ماه...روی تمام مبلا کلی لباس تل انبار شده و روی زمینم پراز کاغذ باطله وخودکارو جعبه پیتزا و آشغال ساندویچ و...پاکت سیگار بود!...
نگاهم واز خونه به هم ریخته گرفتم و...دوختم به چشمای رها...
لبخندم پررنگ شد وبا لحنی تلخ تراز تلخی لبخندم گفتم:می بینی چه زندگی واسم درست کردی؟...
پوفی کشیدم ونگاهم واز چشماش دزدیدم...
دست دراز کردم و گوشی تلفن رو زدم روی پیغامگیر...و تک تک پغاما شروع کردن به پخش شدن.
سرم وبه پشتی مبل تکیه دادم وچشمام وروی هم گذاشتم...
- سلام رادوین...ببخشید...باهات بد حرف زدم...من...
نذاشتم صدای مسخره سحر بیشتر از اون روی مخم بره...زدم پیغام بعدی وصدای امیر توی گوشم پیچید:
- کدوم گوری رفتی تو؟...چرا گوشیت وجواب نمیدی؟بازم خاموشش کردی؟...مرده شورت وببرن رادوین! انقدری که نگران توام نگران زن پابه ماهم نیستم!!!دیوونه شدم از دستت پسر...(پوفی کشید...)لااقل رسیدی یه اس بده خیال منه خر راحت بشه!مراقب خودت باش.فعلا.
نمی خواستم بیشتراز اون امیرو نگران بذارم...این دیوونه بالاخره یه روز به خاطر نگرانیاش دق میکنه میمیره! ارزش نداره به خاطر یکی مثل من خودش واذیت کنه...
چشم باز کردم وگوشیم واز توی جیبم بیرون آوردم...
بیشتر اوقات خاموشه...چون سحر خیلی به این بی صاحابی زنگ میزنه ومنم برای خلاص شدن از دست اون،گوشی رو خاموش می کنم.
گوشیم رو روشن کردم و بعد شروع کردم به اس دادن به امیر...درهمون حالم،به پیغام جدید گوش می دادم:
- سلام...شناختی رفیق شفیق؟!...یا نیاز به معرفیه؟...زیاد به مخت فشار نیار!بابکم...می دونی که از اون روزی که تو شرکت دعوامون شد،دیگه باهات هیچ کاری ندارم...این بارم واسه خاطر تو زنگ نزدم!واسه رها زنگ زدم...کجاست؟چیکار می کنه؟ازش خبری داری؟...من نگرانشم!!!...نکنه توام ازش خبری نداری؟همون طورکه بقیه ندارن....آره؟!!ازش بی خبری؟...چرا رفته لعنتی؟...چراااا؟!...توی عوضی کاری باهاش کردی؟تو؟...اگه تو مسبب رفتنش بوده باشی،کاری می کنم که مرغای هوا به حالت زار زار گریه کنن...خودت می دونی که چقدر دوستش...
نمی تونستم اون جمله رو از دهن اون عوضی بشنوم...دستم به سمت تلفن رفت و پیغام و رَد کرد!...
بابکِ عوضی حتی حق نداره،به رها فکر کنه...چه برسه که با وقاحت تمام بگه دوستش داره!!!من بالاخره یه روز این عوضی رو سر جاش می شونم!
اس وبرای امیر فرستادم ویه نفس عمیقی کشیدم...سعی کردم عصبانیتم وکنترل کنم.حواسم جمع پیغام بعدی شد...
- سلام رادوینم...خوبی مامان؟...(مکث کوتاهی کرد...صدای فین فینش توی گوشی می پیچد.طوریکه انگار داشت اشک می ریخت!)می دونی چند وقته به مامان رعنا سر نزدی؟نمیگی دلم برات تنگ میشه؟نمیگی نگرانت میشم؟...دارم از غصه دق می کنم!دلم مثل سیر وسرکه می جوشه رادوین...اتفاقی افتاده؟...از چند وقت پیش یه جوری شدی!چی شده مامان؟...بهم بگو عزیزدلم.مامانت ومحرم نمی دونی؟...الهی قربونت برم...بهم بگو. چی شده؟!هرکاری می کنم تا مشکلت وحل کنم...رادوینم مامان نگرانته...من...
و دیگه نتونست ادامه بده...گریه اش شدت گرفت وهق هقش توی گوشم پیچید...وبعد تماس قطع شد!
صدای هق هق مامان،داغونم می کنه...داره به خاطر منه لعنتی اشک می ریزه!...نگرانمه...چیزی بهش نگفتم تا نگران نشه اما انگار این چیزی نگفته،نگران ترش کرده!!!
نمی تونم ناراحتی مامان وببینم...اینجوری دیدنش عذابم میده!
دست دراز کردم وگوشی تلفن واز روی میز برداشتم...شماره خونه امون وگرفتم ومنتظر موندم...
تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه...نمی خواستم مامان ونگران تراز اونی که بود،بکنم!باید بهش اطمینان بدم حالم خوبه...حتی اگه دروغ باشه!!!
بالاخره بعداز بوق چهارم،گوشی رو برداشت:
- بله؟
سعی کردم لحنم شیطنت آمیز وپرانرژی باشه:
- ببخشید منزل مامان رعنای خوشگل یه پسر بی ریخت اونجاست؟...
صدام وکه شنید،برای یه لحظه سکوت کرد...وبعد با لحن پربغض وگرفته ای به حرف اومد:
- رادوین...تویی مامان؟...
- آره قربونت برم.مگه مامان رعنای من چندتا پسر بی ریخت داره؟همین یه دونه ام زیادیه!!!!
نفس عمیقی کشید...یه نفس عمیقی وصدا دار!...
زیرلبی گفت:خوبی عزیز دلم؟...
هرچی من سعی می کردم شوخی کنم وبا حرفام بخندونمش،اون ناراحت تر از قبل می شد...
- آره مامانم...خوبه خوبم.شما چی؟...خوبی؟بابا خوبه؟...
- خوب نیستی رادوین...نیستی...یه مادر حال بچه اش واز خودش بهتر می فهمه!
لحنش بغض آلود بود...به حدی که انگار چیزی نمونده بود به گریه بیفته!...لحن غمگینش عذابم می داد وناراحتم می کرد اما بازم سعی کردم لحنم شاد باشه تا نگران نشه...
- الهی رادوین قربون اون حس مادرانه مامانش بره که این دفعه اشتباه کرده!!!حالم خوبه مامان...فقط...
بی طاقت ونگران پرید وسط حرفم:
- فقط چی؟...
نگرانیاش وکه می دیدم،از خودم بدم میومد...منه لعنتی دارم با دروغاوپنهون کاریام یکی از عزیزترین کسام و نگران می کنم.
نفس عمیقی کشیدم وبا لحنی که سعی می کردم آرامش بخش باشه،گفتم:هیچی به جونه رادوین!...چرا الکی خودت ونگران می کنی؟فقط می خواستم بگم که فشار کارای شرکت یه ذره خسته ام کرده وگرنه...همه چی خوبه!...باور کن مامان...
- اینجوری نمیشه...باور نمی کنم!من تا تورو از نزدیک نبینم وازحالت باخبر نشم،دلم آروم نمی گیره.می خوام بیام پیشت...
- باشه مامانم...هم ومی بینیم.ولی نمی خواد تو بیای...خودم میام پیشت.فردا صبح اونجام...خوبه؟
سکوت کرد...سکوتش نشون می دادکه دلش راضی نیست...که نگرانه وباید همین الان به دل واپسیاش خاتمه بده اما...بعداز چند لحظه مکث قبول کرد:
- باشه رادوینم...فردا صبح منتظرتم مامان.ناهارم جایی قول نده که باید پیش خودم بمونی.
خنده ای کردم تا شاید یه ذره از نگرانی هاش کم بشه...بالحن مهربونی گفتم:به روی جفت چشمام مامانم!...دلم واسه دست پخت تکت تنگ شده.اونقدر که یهو دیدی شامم پلاس شدم!!!!!
تک خنده محوی کرد...
- قدمت روی چشمای مامان رعنا...منتظرتم عزیزدلم.
- باشه...مواظب خودتون باشید.کاری نداری مامان؟
- نه پسرم...شبت خوش.خوب بخوابی...
ناخواسته پوزخندی روی لبم نشست...
زیرلب زمزمه کردم:
- خواب؟...
- چیزی گفتی رادوین؟...
- نه.شبت بخیر مامان رعنای خوشگل یه پسربی ریخت!
- خداحافظ...
معلوم بود که تمایلی به قطع کردن گوشی نداره...می گفت خداحافظ اما دلش نمی خواست خداحافظی کنه!خداحافظ گفتنش عین این بود که التماس کنه قطع نکن...
حالم اصلا خوب نبود...وحال بد مامان...داغون ترم کرد!...
نه من گوشی رو قطع کردم ونه اون...صدای نفس هامون توی گوشی می پیچید ولی کسی حرفی نمیزد...
بالاخره من به حرف اومدم:
- مامان...حتی اگه حالمم خوب باشه وقتی تورو اینجوری می بینم،داغون میشم.نگران من نباش عزیزدلم...من خوبم.توخوب باشی پسرتم خوبه...باور کن!...
این حرفم یه تیر خلاصی شد به بغضش...طوری که زد زیر گریه وهق هق گریه هاش توی گوشم پیچید...
بریده بریده گفت:رادوین...فردا زود بیا...باشه؟...
نفس عمیقی کشیدم...نفس عمیقی که محکم بود وبدون لرزش!...اما برعکس نفسی که محکم نشونش می دادم،دلم بدجوری لرزیده بود...داغون بودم...فکر اینکه مامانم به خاطر من به اون روز افتاده،دیوونه کننده بود.
- چشم مامانم...
برای لحظه ای صدای گریه اش قطع شد...بالحن پربغضی که برای دیوونه شدن من کافی بود،گفت:مواظب پسر بی ریختم باش...بهش بگو خیلی دوستش دارم!...
و بعد...صدای بوق های ممتد گوشی بودن که توی گوشم می پیچیدن!
مامان که قطع کرد،کلافه از جا بلند شدم...
از سَرِسردرگمی و کلافگی دادی زدم وگوشی تلفن وپرت کردم روی مبل!...
عصبانیت تمام وجودم ودر بر گرفته بود...عصبانیتی از سر غم وغصه...از سر بغض لجباز توی گلوم...از سر بدبختیایی که داشتن نابودم می کردن...
بی اختیار نگاهم رفت به روبروم...درست به سمت چشمای رها!...
خیره خیره نگاهش کردم...بغض توی گلوم سنگین تر شد...
پربغض و کلافه داد زدم:
- به امیر دروغ میگم...به مامان رعنا...به همه!...حداقل بذار به تو حقیقت وبگم...حالم خوب نیست!...اصلا خوب نیست...دارم دیوونه میشم!!!...چیکار کنم؟...رها؟؟...بهم بگو...بگو این رادوین دیوونه باید چیکار کنه؟...مقصر تویی لعنتی!تو!!!!خودتم باید برگردی وهمه چی رو درست کنی...تقصیر تو بود که رفتی!!!هنوز بعداز پنج ماه به نبودنت عادت نکردم...نبودت داره نابودم می کنه رها...
داد بلندم آروم شد و...بعد از یه مکث کوتاه،زیر لب زمزمه کردم:
- نابود!...
کلافه تراز قبل،چنگی به موهام زدم ونگاهم واز چشماش گرفتم...
طبق یه عادت همیشگی به سمت تلویزیون رفتم...جلوش زانو زدم وسی دی رو که جدا از انبوه سی دی های دیگه،توی جعبه مخصوصی بود،برداشتم...این سی دی وچیزی که توشه با تمام سی دی های دنیا فرق داره...بایدم یه جعبه مخصوص داشته باشه!
سی دی پلیرو روشن کردم وسی دی رو گذاشتم توش...
از جا بلند شدم وبه سمت نزدیک ترین مبل رفتم...روی انبوه لباسایی که تل انبار شده بودن،ولو شدم وزل زدم به صفحه تلویزیون...
هر وقت که حال خراب وداغونم غیر قابل تحمل میشه،میام سمت این تلویزیون وفیلمی رو که توی این سی دی هست،نگاه می کنم...اون موقع اس که یه کم آروم میشم...
بالاخره صفحه سیاه تلویزیون،روشن شد وفیلم شروع...
همه سکوت کرده بودن وهیچ کس حتی جیکم نمیزد...یهو در باز شد و من اومدم تو...بعداز سلام کردن به امیروسعید که کنار میز استاد بودن،خواستم به سمتشون برم...اما...یهو کله پاشدم وکلاس از خنده ترکید!...دیگه حواسم به بقیه ماجرا نبود...چون دوربین رفت سمت بچه های کلاس...روی صورت هاشون می چرخید ومن منتظر بودم تا چهره آشنای عزیزترین کسم وببینم...بالاخره دوربین رسید به رها...یه لبخند شیطون روی لبش بود...و مشتاق وکنجکاو خیره شده بود به صحنه روبروش!...
دست دراز کردم وکنترل وگرفتم...دکمه توقف و زدم و فیلم روی صورت رها مکث کرد...
خیره شده بودم بهش...
دوباره همون لبخند شیطون...همون نگاه...
لبخند تلخی به روی رها زدم...زیرلب زمزمه کردم:
- زود رفتی رها...خیلی زود!...نذاشتی بفهمم خوشبختی چه شکلیه...من خیلی حرفا داشتم که بهت بزنم...خیلی کارا داشتم که برات بکنم...برگرد رها!...برگرد و این دوری رو تمومش کن.من باید بهت بگم...باید بهت بگم که از همون اول عاشقت بودم!...از اولین روزی که نگاهم به نگاهت خورد ودلم لرزید!باید بهت بگم از همون موقع واسم جذاب شدی...باید بگم توهمون دوره ای که کلی اذیتت می کردم وحرصت می دادم،عاشقت بودم!تو باید بدونی از همون موقع برام مهم بودی...اونقدر مهم که اگه یه روز،ناراحت وغمگین می دیدمت،دیوونه می شدم... وقتی من،به ظاهر بی توجه به تو وکارات پیش رفیقام می نشستم،نگاه لعنتیم دنبال تو می گشت...همش تو فکر این بود که الان کجایی،چیکار می کنی،همین نزدیکی هایی؟...می تونم ببینمت؟...من باید بهت بگم که تو از همون موقع،برای من متفاوت ترین دختر زندگیم بودی...شیطنت هات،خنده هات،حاضرجوابی هات...همه وهمه برام جذاب بودن...تو باید بدونی پوزخند زدناو اخما ونگاه های عصبانی من،برای پنهون کرداحساس وحفظ غرورلعنتیم بوده...باید بدونی اون لحظه هایی که فکر می کردی بی ارزش ترین آدم زندگیمی،مهمترین بودی!...باید بهت بگم که وقتی از دانشگاه رفتم وازت دور شدم چه حالی داشتم...که برای رفع دلتنگیام گاهی پنهونی میومدم دم در دانشگاه تا تورو ببینم!...باید بدونی از همون اول داییم بهم پیشنهاد داد از یه دختر نجیب وخونواده دار مراقبت کنم،می دونستم که اون دختر تویی!من باید بهت بگم که می دونستم قراره بشم همسایه ات واز روی میل وعلاقه قبول کردم که کنارت باشم...باید بدونی وقتی باهم تصادف کردیم،داد زدنا وعصبانیتام واسه این بود که نفهمی چقدر از کنار توبودن خوشحالم!...تو باید بدونی حسینی به خاطر من ازت خواست که بیای پیشم وازم خواهش کنی که توی پایان نامه ات کمکت کنم!من بودم که با کلی خواهش وتمنا حسینی رو راضی کردم به توبگه باید بیای پیش من!می خواستم توپایان نامه ات کمکت کنم وازاین راه بهت نزدیک بشم...ما از هم خیلی دور بودیم ومن می خواستم بهت نزدیک بشم...هرکاری کردم تا باهات صمیمی بشم!باید بدونی که صمیمی شدنمون بی دلیل واتفاقی نبود...من داشتم تلاش می کردم تو دلت جابگیرم...اما نمی تونستم مستقیم بهت بگم چون غرورم نمیذاشت!...توباید بدونی از همون اول،وقتی آرتان یا هرپسر غریبه ای بهت نزدیک می شد،دیوونه می شدم!...باید بدونی از خیلی قبل تراز اونی که فکر می کردی عاشقت بودم...کسی که من واز فکر سحر بیرون کشید وکاری کرد که دیگه حتی یه لحظه ام بهش فکرنکنم،خودت بودی!!!اونی که با لبخندای شیطونش،نگاه های کنجکاوش،چهره بامزه واخلاق مهربونش،من ونسبت به سحری که برگشته بود،بی تفاوت کرد توبودی!...تو بودی که عاشقم کردی وشدی عشق اول وآخرم...تو رها...برگرد!...باید این حرفارو بهت بزنم...غرورم نذاشت که همه چی رو بهت بگم...اگه برگردی،همه چی رو بهت میگم...بهت قول میدم رها...تو فقط برگرد!!!
بغض توی گلوم قصد کرده بود سنگین شده بود!
کلافه شدم...از اون بغض لعنتی که دست از سرم برنمی داشت!
چشم از صفحه تلویزیون برداشتم وسربه زیر انداختم...
برعکس همیشه،حتی این فیلم ویادآوری خاطراتشم نتونستن آرومم کنن...اونقدر غمگین وداغون بودم که هیچ چیزی آرومم نمی کرد!...
زیرلب زمزمه کردم:
- توچت شده؟...
نمی دونم...خودمم نمی دونم چمه!...هیچ وقت انقدر داغون نبودم...رفتن رها،بدجور داغونم کرده!!!
توهمین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد...کلافه دست بردم واز روی میز برداشتمش....نگاهی به صفحه اش انداختم...
پوووف!خدارو شکر اون دختره نچسب نیست...امیره!
کلافه وبی حوصله جواب دادم:
- بگو امیر...
برعکس انتظارم صدای ارغوان توی گوشی پیچید:
- سلام رادوین...خوبی؟
با شنیدن صدای ارغوان،تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه...با لحنی محکم تروکمی با ادب تر از قبل جواب دادم:
- مرسی...توخوبی؟...کوچولوی داش امیر ماچی؟...خوبه؟
خنده بی رمقی کرد...
- آره...آقا پسر امیرم خوبه...
و سکوت کرد...برای چند لحظه طولانی حرفی نزد!انگار می خواست چیزی بگه اما نمی تونست...
لبم وبا زبونم تر کردم وبعداز یه مکث کوتاه سکوت وشکستم:
- ارغوان چیزی می خوای بگی...نه؟
نفس عمیقی کشید که صداش توی گوشم پیچید...زیرلبی گفت:آره...
نمی فهمیدم چرا حرف زدن براش سخت بود!...
- خب بگو...
دوباره مکث کرد...یه مکث شاید به اندازه ده ثانیه!...
بالاخره به حرف اومد...شمرده شمرده گفت:رادوین...اشکان می خواد ببینتت!
با این حرفش،لبخندی روی لبم نشست!...یه خوشحالی آنی به سراغم اومد.
از جا بلند شدم و درحالیکه می خندیدم،مشتاق وکنجکاو پرسیدم:واقعا؟...کجا؟کی؟...
با لحن غمگینی جواب داد:
- همین حالا.آدرس یه پارک وبهم داده.
در حالیکه با نگاهم همه جارو زیر ورو می کردم تا یه خودکاری چیزی پیدا کنم،گفتم:خب بگو آدرسش وبنویسم.
بالاخره یه خودکار زِوار در رفته رو پیدا کردم که روی انبوه کاغذباطله های روی زمین ولو شده بود!...برش داشتم وشروع کردم به نوشتن آدرسی که ارغوان می گفت...البته نه روی کاغذ...کف دستم!
وقتی آدرس واز ارغوان گرفتم،بعداز یه خداحافظی سرسری تلفن وقطع کردم...
اونقدر هیجان زده و خوشحال بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم!...
به طور قطع احتمال می دادم که اشکان می خواد من وببینه تا آدرس رها رو بده...انگار از خر شیطون پیاده شده!!!بالاخره اون همه اصرار نتیجه داد ودل اشکان نرم شد!...
کلیدو از روی میز برداشتم وباقدمای بلند به سمت در رفتم...چیز دیگه ای باخودم نبردم!...اونقدر گیج و منگ بودم که خیلی هنر کردم کلیدو یادم نرفت!...
درو بستم و بعداز پوشیدن کفشام به سمت آسانسور دویدم...
خوشحال بودم...اونقدر خوشحال که لبخند روی لبم محو نمی شد!
زیرلب زمزمه کردم:
- رها...بالاخره دوری تموم شد!

**********
متعجب جلوی ورودی پارک وایساده بودم...
همون پارکه؟...همونی که شبِ برگشتم با رها اومدیم توش وقدم زدیم؟...
انقدر هیجان زده وگیج بودم که اصلا به مخم فشار نیاوردم یه ذره روی آدرس فکر کنم!...سریع پریدم تو ماشین وگازش و گرفتم سمت آدرس...آدرسی که اصلا حواسم نبود چقدر آشناست!...حتی یه درصدم احتمال نمی دادم این پارک همون پارک باشه!انتخاب این پارک به عنوان محل قرار نمی تونه اتفاقی بوده باشه...اشکان می دونسته که من ورها توی این پارک بهترین خاطرمون ورقم زدیم.رها همه چی رو بهش گفته...وقتی اشکان حتی از وجود همچین پارکی باخبره،امکان نداره که ندونه رها کجاست...امکان نداره...
- جای دنج وآرومیه...
به سمت صدا برگشتم وبا اشکان روبرو شدم...درست مقابل من وایساده بود وبایه چهره خونسرد خیره شده بود بهم.
لبخندی به روش زدم ودستم وبه سمتش دراز کردم...
- سلام...
نگاهی به دستم انداخت که تا نیمه های راه رفته بود!...با اکراه دستش وبه سمتم دراز کرد وباهام دست داد.زیرلبی گفت:سلام.
لبخندم وپررنگ تر کردم وبالحن صمیمی گفتم:خیلی خوب شد که قرار گذاشتی...خودم می خواستم بیام پیشت...
پوزخندی رو لبش نشست...سرد وجدی جواب داد:
- خسته نشدی ازبس اومدی پیشم و نتیجه ای نگرفتی؟...پنج ماهه تمامه خودت وعلاف کردی...
توتمام اون مدت،لحن اشکان با من همون طور بود...سرد!...جدی...و رسمی...اما من همیشه سعی می کردم باهاش صمیمی باشم.رها اشکان و دوست داره...کسی که برای رها عزیزه،واسه منم عزیزه...
حرفش ونادیده گرفتم و دستم وگذاشتم پشتش...به سمت پارک هدایتش کردم وگفتم:از ارغوان شنیدم می خوای یه چیزی بهم بگی...وایساده که نمیشه!بیا بریم تو پارک بشینیم...
نفسش وعین یه فوت بیرون داد و بعد...یه نگاه گذرا بهم انداخت!...
زیرلبی زمزمه کرد:
- خیلی کله شقی!
و از کنارم گذشت و وارد پارک شد...
لبخندی روی لبم نشسته بود!...
انگار اصرارای این آدم کله شق بالاخره نتیجه داده...خودشم اعتراف کرد که کم آورده!پس یعنی این قرارو گذاشته تا تسلیم بشه!!!!
لبخندم پررنگ تر شد وبه سمت اشکانی رفتم که چند قدمی ازم دور شده بود...اشکان جلو می رفت ومن پشتش.
بعداز چند دقیقه بالاخره از حرکت وایساد وبه سمت یه نیمکت رفت...تمام نیمکتای پارک و گذروند تا به همون نیمکت مخصوص برسه!نیمکتی که هم من می دونستم چرا مخصوصه وهم اشکان...حالا دیگه مطمئنم اشکان از همه چی خبر داره!درست به سمت همون نیمکتی رفت که من ورها اون شب،روش نشسته بودیم!
اشکان روی نیمکت نشست وبه منم اشاره کرد که کنارش بشینم...با قدمای آروم به سمتش رفتم ودرست کنارش نشستم.
زل زده بودم بهش وازش جواب می خواستم...اما اون بدون اینکه نمی نگاهی به من بندازه،به روبروش خیره شده بود...
بالاخره صبرم تموم شد و به حرف اومدم:
- چرا اینجا؟...
چیزی نگفت...سکوت کرد و هیچ حرفی نزد!...
سکوتش کلافه ام کرده بود...پوفی کشیدم وگفتم:اشکان...داری دروغ میگی!...تو تمام این پنج ماه،از همه چیز خبر داشتی اما دم نزدی!تو حتی از وجود همچین پارکی باخبری...می دونی توی این پارک چه اتفاقاتی افتاده...رها برات تعریف کرده!رها هیچ وقت هیچی چیزی رو ازتو پنهون نمی کرد...چطور ازم می خوای باور کنم ازخواهرت بی خبری؟
هنوز به روبروش خیره شده بود...بعداز چند لحظه مکث جواب داد:
- باورنکن...چون ازش بی خبر نیستم!
لبخندی روی لبم نشست...لبخند کم رنگم پررنگ تر شد...وبعد به یه خنده کوتاه تبدیل شد...منتظر ومشتاق به اشکان خیره شده بودم ومنتظر بودم که به حرف بیاد...شک نداشتم کلمه بعدی که از دهنش بیرون میاد،آدرس رهاست!
نفس عمیقی کشید...بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه،شمرده شمرده گفت:رادوین...امروز اومدم اینجا تا بهت اعتراف کنم از همه چی باخبرم.از جای رها...از حالش...از وضعیتش...از شب و روزی که بهش می گذره...
مشتاق تراز قبل منتظر بودم...
مکث کوتاهی کرد...نگاهش واز روبرو گرفت و خیره شد به من...
- من اعتراف می کنم که تو تمام این مدت بهت دروغ گفتم...بهت دروغ گفتم چون نمی خواستم از رها باخبر بشی.چون نگران رها بودم وهستم...رها حالش خوب نیست رادوین...وقتی از این جا رفت خیلی داغون بود!تازه یه ذره سرپاشده...تازه به زندگی جدیدش عادت کرده.داره راحت زندگی می کنه...اگر تورو ببینه دوباره به هم می ریزه...
لبخند پررنگ روی لبم محو شد...اخم ریزی روی پیشونیم نشست...
نمی فهمیدم چی میگه...حرفاش اصلا قابل درک نبود!
- چی می خوای بگی؟...
- دیگه دنبالش نگرد!...قید رهارو بزن وبیخیالش شو!
حرفاش عصبانیم کرده بود!...واز طرف دیگه متعجبم شده بودم...تمام امید وخوشحالی که تا چند لحظه پیش داشتم،نا امید شده بود!
چی فکرمی کردم وچی شد... از خر شیطون پیاده نشدکه هیچ،تازه داره من واز دنبال رها گشتنم منع می کنه!
اخمم پررنگ تر شد...جواب دادم:
- چجوری قید کسی رو بزنم که تمام دنیای منه؟اصلا چرا باید قیدش وبزنم؟...من باید حتی شده واسه آخرین بار رها روببینم.باید باهاش حرف بزنم!باید بدونم دلیلش برای رفتن چی بوده...اصلا رها برای چی داغون بوده؟چرا حالش بد بود؟...من هیچی نمی دونم... رها چرا رفت؟
پوزخندی زد...کنایه آمیز گفت:یعنی نمی دونی چرا رفته؟...
سری به علامت منفی تکون دادم...
- اگه می دونستم که انقدر داغون نبودم!
پوزخندش پررنگ تر شد...
- من وتو از جنس همیم پسر!...به هم جنس خودت دروغ نگو...تو خوب می دونی که رها چی دید و برای چی رفت!...
اخمام رفت توهم...صدام شبیه یه داد بود:
- دِ لعنتی نمی دونم!...دروغ کجا بود؟
- می دونی...
- نمی دونم!...تو بهم بگو تا بدونم...بگو!
اونم مثل من ابروهاش وکشید توهم...با لحنی شبیه لحن داد مانند خودم جواب داد:
- می دونی یا نمی دونی برای من مهم نیست!من نیومدم اینجا که برات نقشه مفهومی بکشم وتوضیح اضافه بدم...اومدم اینجا تا یه قول ازت بگیرم وبرم!!!!
- قول؟...
سری به علامت تایید تکون داد...اخمش آروم آروم کمرنگ وبعد محو شد...لحنشم دیگه شبیه قبل نبود...یه ذره مهربون تر وصمیمی تر بود:
- رادوین...من باهات دعوا ندارم پسر!اینکه می دونی چه اتفاقی افتاده وداری انکار می کنی برام مهم نیست.یه اتفاقی بین تو ورها افتاده...و از گله ودلخوریا که بگذریم،چه خوب وچه بد همه چی تموم شده!الان چیزی که مهمه،خاطرات واتفاقات گذشته نیست.زمان حاله...چیزی که مهمه حال عزیزترین کس منه!حال رها خوبه...پنج ماهه که دارم با تمام وجود تلاش می کنم تا خوب باشه وراحت زندگی کنه! اگه تورو ببینه،تمام زحمات چند ماهه من به باد میره...اگه به قول خودت عاشقشی که می دونم نیستی،چرا می خوای با دوباره دیدنش عذابش بدی؟...تو خودت خوب می دونی دلیل رها برای رفتن چی بوده...برو با اون کسی که باهاش بودی!دور رهارو یه خط قرمز بکش وبرو پی زندگیت...دیگه دنبالش نگرد!با این پشتکاری که تو داری،یه ذره دیگه پیش بری پیداش می کنی!...امامن این ونمی خوام!پنج ماهه دارم دست به سرت می کنم ولی تو هنوز از رو نرفتی!...تورو خدا بس کن!رادوین تورو به جونه عزیزترین کست،نذار زندگی آروم عزیزترین کسم خراب بشه!دنبالش نباش تا خیالم راحت بشه...قول مردونه بده...که دیگه دنبالش نگردی!
هضم حرفاش واسم سخت بود...اصلا نمی تونستم منظور شوبفهمم!
گیج وسردرگم خیره شده بودم به اشکان وهیچ حرفی نمیزدم...
سکوتم ونشونه رضایتم گرفت ودستش وبه سمتم دراز کرد...لبخندی روی لبش نشوند وگفت:قول میدی؟
خواست دستم وتوی دستش بگیره که عقب کشیدم...
اخمی کردم وبالحن کلافه ای گفتم:من نمی فهمم تو داری چی میگی!برای چی باید بهت قولی بدم که می دونم نمی تونم پاش وایسم؟!من دنبال رها نباشم؟...بی خبروبیخیال از رها زندگی کنم؟...برم با کسی که باهام بود؟...دِ آخه دیوونه تو داری از کی حرف میزنی؟کسی به جز رها تو زندگی من نیست...
پوزخند صدا داری تحویلم داد وکلافه تراز من گفت:دوباره رفتی سر همون خونه اول!!!!!...یه بار گفتم،دوباره بهت میگم...(شمرده شمرده و محکم گفت:)من نیومدم اینجا که بهت توضیح بدم!...تو از همه چی خبر داری...حتی بهتر از من!چرا خودت وزدی به نفهمی؟
- من خودم ونزدم به نفهمی...واقعا نمی فهمم چی میگی اشکان!میشه توضیح بدی؟...خب بگو تا...
داد محکمی زد که باعث شد حرفم نصفه بمونه:
- نه نمیشه!
نگاه عصبانی وکلافه اش وازم گرفت وسربه زیر انداخت...پوفی کشید وزیرلبی گفت:متنفرم از آدمایی که باوجود دونستن تمام حقیقت،بازم انکار می کنن!
و چشماش وروی هم گذاشت...سعی می کرد خودش وآروم کنه وعصبانی نشه.
اخمی کردم و باصدایی که تمام تلاشم وبه کار گرفته بودم تاخیلی بلند نباشه گفتم:یعنی چی که نمیشه؟...وقتی هیچ کس چیزی بهم نمیگه،از کجا باید تمام حقیقت و بدونم؟چرا باور نمی کنی؟...من هیچی نمی دونم!!!!
چشماش وباز کرد و از جابلند شد...زیرلبی گفت:واسم مهم نیست!
و بعد...سرش وبه سمتم خم کرد وخیره شد توچشمام...اخمی کرد وگفت:مهم نیست که می دونی یانه...نه حال توضیح دادن دارم و نه می خوام که توضیح بدم!تنها چیزی که برام مهمه راحت زندگی کردن خواهرمه...نمی خوام با دوباره دیدن تو،داغون بشه!ازت خواستم قول بدی تا مرد ومردونه همه چی رو تموم کنیم اما تو قول ندادی!...دیگه ازت چیزی نمی خوام...خواهش نمی کنم که قول بدی!این بار تهدیدت می کنم.از حالا به بعد...اگر ببینم،بشنونم یا بفهمم که به هرنحوی دنبال رها بودی ومی خواستی پیداش کنی،مطمئن باش ساکت نمی شینم!!!!!
و نگاهش وازم گرفت و از کنارم گذشت...
از جابلند شدم وپشت سرش قرار گرفتم...با لحن ناراحت وکلافه ای داد زدم:
- تهدید می کنی؟...خب بکن!مگه من از تهدیدت می ترسم؟...تو که سهلی،حتی اگه همه دنیا ساز مخالف بزنن وبگن دنبال رها نباش...من بازم به فکر پیدا کردنشم!
از حرکت وایساد...
به سمتم برگشت ونگاهش ودوخت بهم...
دیگه اون عصبانیت وکلافگی چند لحظه قبل تو صورتش نبود!نگاهش پر بود از ناراحتی وغم...
بالحن داغونی که بدجور من ویاد حال خراب خودم می انداخت،گفت:دنبالش نباش!...نذار غذاب بکشه.تورو به خدا نذار...من نگرانشم!نمی خوام ناراحتیش وببینم...رادوین...دنبالش نگرد!
لحنش به قدری داغون بود که یه سنگینی توی گلوم نشوند!...
من نگرانی های اشکان ومی فهمیدم اما حرفاش و چیزی که ازم می خواست،شدنی نبود! من نمی تونستم بیخیال کسی بشم که تمام خیالم بوده وهست!
- منم مثل تو نگرانشم...منم نمی خوام ناراحتیش وببینم...منم دوستش دارم!به خاطر همین دوست داشتنمم هست که دنبالشم.
- مگه نمیگی نمی خوای ناراحتیش وببینی؟مگه به قول خودت دوستش نداری؟پس نذار کسی که عاشقشی،زجر بکشه...دست از سرش بردار تا راحت زندگی کنه!...دیگه دنبالش نباش...دیگه پیشم نیا!از امروز به بعد من وتو دیگه هیچ حرفی باهم نداریم.
و نگاهش وازم گرفت وروش وبرگردوند...قدمی ازم دور شده بود که با دادم از حرکت وایساد:
- ازم نخواه بیخیالش بشم!شدنی نیست...به خدا نیست!
بغض توی گلوم دیوونه کننده بود...وحرفای اشکانم داشت دیوونه ترم می کرد!حرفایی که اصلا درکشون نمی کردم...
بدون اینکه به سمتم برگرده،گفت:شدنیه...اگه واقعا دوستش داشته باشی،برای راحتی وخوشبخت بودنش هر کاری رو شدنی می کنی!
و منتظر جوابم نموند وبه راه افتاد...با هرقدم ازم دور می شد ومن نمی تونستم کاری بکنم...
انگار ناخواسته بهش قول داده بودم!...انگار ازم قول گرفته بود وحالا داشت می رفت.
داد زدم:
- دِ وایسا لعنتی!....کجا میری؟...من نمی تونم...قول ندادم!می فهمی؟...قـــول ندادم!!!!! ولش نمی کنم...
همون طور که ازم دور می شد،بلند تراز من داد زد:
- پس یعنی دوستش نداری!
- چرا دوستش دارم...اما آخه...اینی که تو ازم می خوای شدنی نیست!...نرو اشکان!حداقل وایسا وتوضیح بده...دلیل رفتنش وبهم بگو...بگو تا بدونم چرا ازم دور شده!از همین ندونستناست که عذاب می کشم...اشکان...
بی توجه به حرفای من،باهر قدم دور می شد...
کلافه شده بودم...حالم اصلا خوش نبود...به داد زدنا و لحن غمگینم توجه نمی کرد...انگار اصلا نمی شنید دارم التماس می کنم!
کلافه و دیوونه وار آخرین تیرم وتو تاریکی رها کردم...داد زدم:
- تورو جونه رهـــا!...
اسم رهارو که بردم،از حرکت وایساد...
خوشحال شدم...از اینکه بالاخره تونستم اشکان واز رفتن منصرف کنم،خوشحال شدم!
انگار نقطه ضعف اشکانم درست شبیه نقطه ضعف منه!
چند قدم به اشکان نزدیک شدم...بافاصله یه متری ازش قرار گرفتم.گفتم:تورو جونه همون کسی که برای جفتمون عزیزه...بمون وبهم بگو...قسم خوردن به جونه رها،کم چیزی نیست!دارم به جونه رها قسمت میدم اشکان...
دستاش و مشت کرده بود و حرکت نمی کرد!...
انگار داشتم موفق می شدم...اگه وایمیستاد و جواب سوالم ومی داد شاید خیلی چیزا حل می شد!
بعداز چند لحظه...اشکان برخلاف تصور من،قدم از قدم برداشت و دور شد!
مات وسردرگم رفتنش ونگاه می کردم...
من به جونه رها قسم خوردم...پس چرا رفت؟...
می خواستم داد بزنم...شده برم التماسش کنم که نره...اما می دونستم هرکاری هم که بکنم،نظر اشکان همینیه که هست!
اونقدر نگاهش کردم تا از جلوی چشمام محوشد!...
اشکان که رفت،نگاه سردرگمم واز مسیر روبرو که حالا خالی وخلوت بود،گرفتم...سرم و به زیر انداختم وبعد...
داد بلندی زدم...کلافه وعصبانی دستم ولای موهام فرو کردم وچشمام وروی هم گذاشتم...با عصبانیت روی هم فشارشون دادم...فکم منقبض شده بود ودندونام و روی هم فشار می دادم.
عصبانی وکلافه بودم...وبغض توی گلوم آزار دهنده بود...اونقدر غیر قابل تحمل و آزار دهنده که نتونستم مانع شکستنش بشم!...بالاخره شسکت...شکست وقطره های اشک روی گونه هام جاری شدن...
توان هرکاری حتی وایسادن رو هم نداشتم...زانوهام خم شد وروی زمین نشستم...
چشمام بسته بود وقطره های اشک دست از سرم برنمی داشتن...
همه قطره اشکایی که جلوی جاری شدنشون وگرفتم...همه اشکایی که نذاشتم بیان چون می خواستم مرد باشم!...می خواستم مردونه پای این دوری بمونم و اشک نریزم...اما حالا که همه چی تموم شده...حالا که حتی از امیدوار بودن به برگشت رهاهم منع شدم،دیگه مرد موندن چه فایده ای داره؟...وقتی نمی تونم مرد زندگی کسی بشم که دوستش دارم،برای چی باید این مردونگی لعنتی رو حفظ کنم؟!...
برای دقیقه های طولانی فقط اشک ریختم...لبم وبه دندون گرفته بودم تا صدام بلند نشه!بی صدا فقط اشک ریختم...اونقدر که تمام صورتم خیس از اشک شد...صورتی که با اون همه اشک غریبه بود!نذاشتم اشک بشینه روش...نذاشتم با اشک آشنابشه...می خواستم مردونه زندگی کنم!اما دیگه طاقت ندارم...اومدن ازم قول گرفتن که بانوی دنیای مردونه ام و " رها " کنم!بهم گفتن اگه کنارش نباشم خوشبخت تره...ازم خواستن دیگه دنبالش نباشم...کدوم مردیه که پای این بدبختیا بمونه و دم نزنه؟...نمی تونم!من یکی حتی اگر بخوامم نمی تونم پای مردونگی وغرور لعنتیم وایسم...گور بابای غرور!!!رهام و ازمن گرفتن...دیگه حتی حق ندارم بهش فکر کنم!...درد داره!این حرفا خیلی درد داره...من تحمل این همه دردو ندارم!
دستی به صورتم کشیدم واشکای لعنتیم وکنار زدم...چشم باز کردم ونگاهم خورد به آسمون!به آسمونی که حالا تاریکِ تاریک شده بود...
کلافه از بغض توی گلوم داد زدم:
- خدایا...داری امتحانم می کنی؟اهلش نیستم...تحمل این یکی رو دیگه ندارم!
دستی به چشمای اشکیم کشیدم وبه هرجون کندنی بود،بغضم وفرو دادم...
همون طور که نگاهم روی آسمون ثابت بود،کمی به عقب رفتم...به پایه های نیمکت تکیه دادم و متاصل ودرمونده روی زمین نشستم...
خیلی سریع ماه و توی آسمون پیدا کردم وخیره شدم بهش...خیره شدن به ماه بهم آرامش می داد.خیره شدن به جایی که شاید...به احتمال یه درصد رهام همون لحظه بهش خیره شده،آرامش بخشه!
ناخواسته وبی اراده تصویر رها اومد جلوی چشمم...و صداش...توی گوشم پیچید:
- قول بده دیگه اشک نریزی...باشه؟
این حرف مال زمانی بود که باهاش حرف زدم واز گذشته ام وسحر گفتم...مال وقتی که بغضم شکست واشک ریختم...ازم خواست اشک نریزم.اما...اشک اون موقع من کجا واین اشک کجا؟؟...کاش حالاهم کنارم بود وازم می خواست اشک نریزم...کاش بود!...
بالحن خش داری زمزمه کردم:
- رها...کجایی؟...می بینی؟می بینی دارن ازم می گیرنت؟...چیکار کنم؟توبهم بگو چیکار کنم؟...نمی تونم بیخیالت بشم...
چشمام وروی هم گذاشتم و آرنجم و به زانوهام تکیه دادم...و سرم وبین دستام گرفتم...
تک تک خاطراتمون و حفظ بودم.مو به مو!به قدری که همه چیز عین یه فیلم،واضح وروشن جلوی چشمام تداعی می شد... واین دیوونه کننده بود!!!...وقتی با یادآوری هرکدوم از اون خاطرات،قلبم تیر می کشید...بغضم نفس گیر می شد...و مردونگی وغرورم می رفت زیر یه علامت سوال بزرگ!...تنها جایی که نمی تونستم جلوی اشکای مردونه ام وبگیرم...همین جا بود!وقتی خاطرات رها زنده می شدن...
بی اختیار وبی اراده صدای خنده های از ته دلش توی گوشم می پیچید...و تصویرش...از جلوی چشمام جُم نمی خورد!...
- انقدر بدم میاد ازاون عوضی بی شعور زشت بی ریخت خودشیفته دخترباز!
- از این عطرایی که این گودزیلا زده می خوام...(مغازه عطر فروشی...واسه خرید کادوی تولد اشکان!)
- الهی رهابرات بمیره.ببین چی به روزت آوردن! چرا یهو رفتی توشوک رادوین؟!بیا...بیا یه ذره از این بخور، حالت جا بیاد...ببین چجوری رنگت پریده...من بمیرم برات الهی!!!(جشن فارغ التحصیلی...معجون!)
- نگو...نگوکه...اینجاخونه توام هس!!(تصادف...همسایه شدن رها ورادوین!)
- کیارش پسرمه...یه سالشه!!خیلی لپ لپ دوس داره بچم!!الهی مامانش فداش بشه.رادی...یه دفعه ای دلم واسه بچم تنگ شد!(فروشگاه...کیارش مامان وبابا!)
- یعنی راس راسکی می خوای کولم کنی؟!!(کوه...شکستن گوشی وافتادن رها!)
- من؟...من گفتم عزیزم؟کی گفتم؟!(مکالمه تلفنی...سفر اول رادوین به آلمان!)
- دلم خیلی برات تنگ شده بود...(برگشت رادوین)
- دوستت دارم رادوین(پارک...!)
- خودم اینجا نشستم اون وخ تو زل زدی به عکسم؟...تا وقتی نقد هست،نسیه چرا؟!!...(رستوران...شب آخر!)
- مرد که تو باشی...زن بودن خوب است...از میان تمام مذکر های دنیافقط کافیست پای تو در میان باشد!!!نمیدانی برای تو خانم بودن چه کیفی دارد...عاشقانه دوستت دارم مرد رویاهای دنیای زنانه ام!
به این جا که رسیدم...وقتی صداش پیچید توی گوشم...وقتی تصویر لبخندش روی ذهنم حک شد...اشکی روی گونه ام ریخت.سرم ومحکم میون دستام فشار دادم...پربغض داد زدم:
- وقتی تو نباشی که بشی خانوم من،مرد بودن به چه دردی می خوره؟...رهـــــــا...نمی تونم به اشکان قول بدم.من نمی تونم ازت دست بکشم...
با پشت دست،قطره اشک مزاحم وپس زدم...کلافه بودم...غمگین!...و بدون هیچ غروری!
دستم وتوی جیبم فرو کردم وپاکت سیگارو بیرون آوردم...و فندک!...
سیگارو آتیش زدم و به سمت لبم بردم...یه پک سنگین وبعد...دودش وبیرون دادم...دودی که توی آسمون تاریک شب بدجور خودنمایی می کرد!
خیره شدم به دودش...آروم آروم کم رنگ وبعد کاملا محو شد...و یه پک دیگه...یکی دیگه...
علاقه ای به سیگار کشیدن نداشتم...معتادم نبودم...اما تاحدی بهم آرامش می داد!...تو اون پنج ماه،هروقت که به مرز جنون ودلتنگی می رسیدم،به این لعنتی پناه میاوردم...می دونستم کار درستی نمی کنم اما برام مهم نبود!...دیگه هیچی مهم نبود...

سیگاردیگری روشن کن.....
ریه های سالم به چه دردم میخورند؟؟!
وقتی دیگرنتوانم درهوای تو نفس بکشم؟؟؟
~ رهــــآ ~
نگاهم روی ماه ثابت بود...روی تنها نقطه مشترکم با رادوین!...حالا که همه چیز غیر مشترک شده،تنها نقطه مشترک همین ماهِ توی آسمونه!
تنها چیزی که دلم بهش خوش شده...همینه!من دارم جایی رو میبینم که رادوینم نگاهش می کنه...
بغض توی گلوم دوباره جون گرفت وتازه شد!
کجاست؟...داره چیکار می کنه؟...حالش خوبه؟...کنار سحر خوشبخته؟...خوش حاله؟داره می خنده.نه؟!...راحتی رادوین وخوشبختیش از همه چیز مهم تره!من به خاطر خوشبخت بودن اون رفتم...مهم نیست که دیگه ندارمش،که دیگه تو ذهنش نیستم وحتی واسه یه لحظه بهم فکر نمی کنه...رادوین احساس خوشبختی کنه،انگار منم خوشبختم...
لبخند تلخی روی لبم نشست...
پلاک گردنبندو توی مشتم گرفته بودم و حتی واسه یه لحظه رهاش نمی کردم...
تو این پنج ماه،وقتی تنهاییا وغصه هام به اوج می رسید ومن ودلتنگ می کرد،به این پلاک پناه میاوردم...پلاکی که با لمسش،یه آرامش عجیب تو تمام وجودم رخوت می کنه...آرامشی که توی این یادگاری هست،برام قابل لمسه!...
حالا من از رادوین سه تا یادگار بیشتر ندارم!...این پلاک...قاب عکسی که از خونه اش دزدیدم...و خاطراتش!...با همیناست که دارم لحظه به لحظه این زندگی بی هدف ومی گذرونم...
پنج ماه گذشته...اما من به این زندگی وتنهایی عادت نکردم!دست خودم نیست...وقتی فکرم پیش رادوینه،چطور می تونم به همچین زندگی عادت کنم؟...زندگی کردن توی همچین وضعیتی کار ساده ای نیست اما به خاطر رادوین تحمل می کنم...
رادوین...خوشبختیت برام مهمه...مهم تراز احساس وقلب خودم!...با قلبم بی رحم شدم و اهمیتی بهش نمیدم.این روزا دارم بدون احساس زندگی می کنم تا تو با احساس ترین زندگی رو داشته باشی...اما...یه چیزی هست که نمی تونم انکارش کنم...یه چیزی که می خوام یواشکی به گوشت برسه...
قطره اشکی روی گونه هام چکید...پربغض زمزمه کردم:
- گاهی...یواشکی خواب تو را می بینم...یواشکی نگاهت میکنم...صدایت میکنم...و پنهانی دلم برای نگاه خاصت تنگ می شود!...بین خودمان باشد...اما من...هنوز تو را...یواشکی دوستت دارم!...
تقه ای به در اتاق خورد که باعث شد به خودم بیام واشکم وکنار بزنم.
صدام وصاف کردم وبالحنی که سعی می کردم عادی باشه گفتم:بله؟
در باز شد وعمه طوبی وارد اتاق شد...لبخندی به روم زد ومهربون گفت:غذا آماده اس رهاجان...بیا سرمیزشام عزیزم!
طوری که از دیدش پنهون بمونه،صورتم وپاک کردم...بغضم وفرو دادم وبه سمتش رفتم...لبخندی روی لبم نشوندم:
- بریم عمه جون...

**********
* دو هفته بعد *
تومسیر برگشت بودم...
بعداز یه روز کاری فشرده وپردردسر،حالا ساعت 6 بعداز ظهر توی خیابونای نسبتا شلوغ رشت قدم میزنم!
از قصد تاکسی نمی گیرم...با اتوبوسم نمیرم...قدم زدن برام آرامش بخشه!...هنوز این عادتم وترک نکردم...این روزا که دلم بدجوری گرفته وداغونه،همیشه مسیر برگشت و پیاده طی می کنم...به امید اینکه حتی شده واسه یه لحظه آروم شم!...
بالاخره رسیدم به کوچه ای که خونه عمه طوبی توش قرار داشت...
پیچیدم تو کوچه وبا قدم های آروم وکوتاه فاصله نه چندان زیادی رو که باقی مونده بود،طی کردم...
دوسه قدم بیشتر نمونده بود به در خونه برسم که صدایی از پشت سربه گوشم خورد ومن ومیخکوب کرد:
- رهاخانوم...
نفسم توسینه حبس شده بود!...
این صدا آشنا...اینجا چیکار می کنه؟...آدرس من واز کجا آورده؟...یعنی این مکان امن لو رفته؟...
از این تصور،دلم پراز ترس شد!...وتنم یخ کرد...
با چهره رنگ و رو پریده ام،به سمتش برگشتم...و نگاهم روی چشماش قفل شد...
چشمای مشکی نافذی که زیر یکیشون...یه کبودی محسوس وبزرگ به چشم می خورد!...انگار جای یه مشت بود!...یا ضربه محکم...
اخم ریزی کردم وبا صدای خفه ای گفتم:شما؟...چطوری آدرس اینجارو پیدا کردید؟
لبخند محوی روی لب سعید(!) نشست...
- آدرستون واز بابک گرفتم.
اخمم غلیظ تر شد...
- بابک؟...مگه بابکم آدرس من و داره؟
سری به علامت تایید تکون داد...
دهنم خشک شده بود...و تنم سرد سرد!...
زیرلبی زمزمه کردم:
- پس...رادوینم می دونه من کجام؟...
لبخند تلخی زد...بالحن غمگین وداغونی گفت:نه!...
تو اون لحظه مخم اصلا کار نمی کرد!...تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود...چطور ممکنه سعید وبابک از یه چیزی خبر داشته باشن ورادوین بی خبر باشه؟اینا که چیزی رو از هم پنهون نمی کردن!!!
- یعنی چی؟...مگه میشه شما باخبر باشید ورادوین بی خبر؟
سری تکون داد...نفس عمیقی کشید وگفت:آره...رادوین از هیچی خبر نداره!
- یعنی شما از جای من با خبر بودید وبه رفیقتون چیزی نگفتید؟انتظار دارید باور کنم؟
- انتظار ندارم به حرف یه بی معرفتی مثل من اعتماد کنید اما...من به رادوین چیزی نگفتم!
پوزخندی روی لبم نشست...
- خب پس برای چی اومدید اینجا؟...اصلا بابک آدرس من واز کجا آورده که داده به شما؟!!...
با حوصله و متین سری تکون داد...
- رهاخانوم...من اومدم اینجا تا جواب سوالات وبدم!من واسه همین اینجام...
- یعنی شما این همه راه از تهران تا اینجارو کوبیدین اومدین تا جواب سوالای من وبدید؟!فکر می کنید باور می کنم؟
نگاهش ودوخت به چشمام و ملتمس گفت:باورکن!...تورو خدا باور کن...
اخمی روی پیشونیم نشوندم...بالحنی که کلافگی توش موج میزد،گفتم:چرا شماها دست از سرمن برنمی دارید؟...خسته شدم!به خدا بُریدم...بابک یه جور عذابم داد وسحرم با خواسته ای که ازم داشت،یه جور دیگه زجرم داد...حالام که تو!...چرا اومدی اینجا؟...من جواب نمی خوام!من هیچ سوال بی جوابی ندارم!...بابک و سحر جواب تمام سوالام ودادن!!!نیازی به توضیح دوباره نیست...
و روم وازش برگردوندم و قدمی ازش دور شدم...
لحن خفه و غمگینش به گوشم خورد:
- نرو!!!تورو خدا نرو رها...تو هیچی نمی دونی!سحر وبابک جواب سوالت و ندادن،اونا بهت حقیقت ونگفتن!!!!...باورکن حقیقت اون چیزی نیست که فکر می کنی...
بی حرکت وایساده بودم...طوری که انگار توان حرکت نداشتم!
به سختی آب دهنم وقورت دادم...وبا سردرگمی زمزمه کردم:
- بازم یه سری حقیقت جدید؟...
سعید به سمتم اومد...از کنارم گذشت و درست روبروم وایساد...زل زد توی چشمام...ناراحتی و غم...و کلافگی عجیبی تو نگاهش بود!...
- خواهش می کنم به حرفام گوش بده رها!قول میدم همه چیزی که میگم عین حقیقت باشه...فقط به حرفام گوش بده!!!
نگاه غمگین وخسته ام ودوختم بهش...
با صدایی که بی اراده بلند بود،جواب دادم:
- چرا باید به حرفات گوش بدم؟!...من طاقت یه سری حقیقت مزخرف جدیدو ندارم!می فهمی؟...اون حقایق تلخی که بابک وسحر برام روشن کردن،چنان ضربه ای بهم زده که بعداز پنج ماه هنوز داغونم!!!!...می خوای بیشتر از این داغونم کنی؟
- به خدا نه!...به جونه رادوین نه!...من اومدم اینجا تا رفاقتم و که زیر یه عالم بی معرفتی و خیانت ودروغ داغون شده،نجات بدم...من اومدم اینجا تا اشتباهاتم وجبران کنم!سحر وبابک بهت دروغ گفتن...اما من دروغ نمیگم!دیگه نمی خوام نامرد باشم وبی معرفتی کنم...می خوام حقیقت وبگم!!!حقیقت خیلی شیرین تر از اون دروغاییه که بهت گفتن رها...اگه به حرفام گوش بدی،به نفع خودته...
سری به علامت منفی تکون دادم...
نگاهم وازش گرفتم و پربغض گفتم:واسم مهم نیس چی می خوای بگی!دیگه دنبال حقیقت نیستم...ولم کن!دست از سرم بردار!!!!
و روم وازش برگردوندم...خواستم قدم بردارم که سعید کلافه و غمگین داد زد:
- رادوین حالش بده!!!می فهمی؟...داره نابود میشه...مگه دوستش نداری؟مگه عاشقش نیستی؟...پس چرا نگران حالش نیستی؟...اگه تو حقیقت و بدونی،رادوین از این وضعیت فلاکت بار درمیاد!!!به خاطر رادوین به حرفام گوش بده...
چشمام بی اراده بسته شده بود...و بغض توی گلوم...به مرز شکستن رسیده بود!...
چرا همه این لعنتیا نقطه ضعف منه دیوونه رو یاد گرفتن؟...چرا هر چیزی که ازم می خوان،اسم رادوین و وسط می کشن؟!این نامردا می دونن چقدر دوستش دارم!این بی انصافیه...وقتی اسم رادوین بیاد وسط من نمی تونم مقاومت کنم!!!

**********
نگاهی به سرتاسر کافی شاپ انداختم...
دیزان مشکی- سفید...ویه دکوراسیون مدرن و میشه گفت شیک!...با وجود اون همه هزینه وخرج،ولی خیلی شلوغ نبود...یه جای آروم وخلوت...
دست از دید زدن دور وبرم برداشتم وخیره شدم به سعیدی که روبروم نشسته بود...
- گفتی بیایم اینجا تا حرف بزنیم!...بگو،می شنوم.
لبخندی زد...
بالحن صمیمی گفت:باشه...اما قبلش...می خوای یه چیزی سفارش بدم؟
سری به علامت منفی تکون دادم...اخم ریزی کردم وسرد وجدی گفتم:من اومدم تا به حرفات گوش بدم!چیزی نمی خورم...
لبخندش پررنگ تر شد...بی توجه به لحن خشک من،صمیمی تراز قبل جواب داد:
- هرجور راحتی!...
و نگاهش وازم گرفت...سر به زیر انداخت وزیرلب گفت:کوچکترین شکی نداشته باش حرفایی که می خوام بهت بزنم،عین حقیقته!
و مکث کرد...
انگار حرف زدن واسش سخت بود...پس منم بهش مهلت دادم تا به خواست خودش سکوت وبشکنه.
تک سرفه ای کرد...وبعد بالاخره به حرف اومد:
- رادوین خیلی داغون بود...در به در دنبال پول می گشت واعصابش روز به روز بهم ریخته تر می شد!خیلی تلاش می کرد پول جور کنه وسهم سحرو بخره...به هر دری زد اما نشد!...رادوین وکه اونقدر درهم وسردرگم می دیدم،ناراحت می شدم.رفیقم بود،دوستش داشتم... دلم می خواست کمکش کنم اما نمی تونستم چون اونقدری پول تو دست وبالم نبود که بتونم سهم سحرو بخرم...چند روزی به همون منوال گذشت تا اینکه یه شب تومهمونی دورهمی فامیلیمون،سحرو دیدم.می دونی که یکی از فامیلای دورمونه و کم وبیش باهم رابطه داریم!
سحر اومد پیش من وشروع کرد به حرف زدن و عجز وناله کردن! باهام صحبت کرد...از اینکه نگران رادوینه ومی دونه که داره برای جور کردن پول خودش واذیت می کنه و...!بهم گفت که نمی خواد رادوین وتحت فشار قرار بده و چون دوستش داره،داغون شدن رادوین براش قابل تحمل نیست!ازم خواست که بهش کمک کنم تا نذاریم رادوین اذیت بشه...من نگران رادی بودم.خدا می دونه قصدم فقط خوشحال کردنش بود...دلم می خواست رفیقم بخنده وپکر نباشه!
سحر بهم گفت که باهم هماهنگ می کنم واون به صورت سوری سهمش ومیزنه به اسم من وهمه اون کارا فقط وفقط برای کمک به رادوینه.منم قبول کردم وباهام قرار گذاشتیم که به رادوین چیزی نگیم...چون اگه می فهمید که حاضر نمیشد هیچ جوری زیر دِین سحر باشه!...سحر سهمش و زد به نام من ورادوینم از قضیه بویی نبرد ومشکل به ظاهر حل شد!
بعداز اون قضیه،سحر دوباره اومد پیشم...اما این بار یه خواهش تازه داشت!اونم این بود که یه کاری کنم به رادوین برسه!...می گفت عاشق رادوینه ومی دونه که رادی هم دوستش داره...می گفت رادوین داره به خودش تلقین می کنه وگرنه هنوز عاشق عشق اولشه واصلا رها رو دوست نداره!...سحر گفت اگه تو ورادوین به هم برسین،خوشبخت نمیشین!چون رادوین عاشق واقعی نیست واین واستون یه مشکل بزرگ ایجاد می کنه...از طرف دیگه،من می دونستم که بابک تورو دوست داره!بهم گفته بود...این شد که...
اخم ریزی روی پیشونیش نشست...پوفی کشید وکلافه ادامه داد:
- خریت کردم!!!!...منه خر،فکر کردم با این کارم هم رادوین وخوشبخت می کنم وهم بابک و!مثلا اومدم تیریپ مرام ومعرفت بیام و رفیقام وبه عشقاشون برسونم...
مکث کرد....نفس عمیقی کشید و گفت:من وبابک وسحر باهم دست به یکی کردیم!هدف اونا رسیدن به دلبستگی هاشون بود وهدف من کمک به رفیقای قدیمیم...این شد که یه نقشه ریختیم و شروع کردیم به نقش بازی کردن!...تلفن دایی رادوین ودرخواست کمکش،اولین جرقه عملی کردن نقشه امون رو زد!من به رادوین زنگ زدم وباهاش هماهنگ کردم تا بیاد فرودگاه...از اون ورم با سحر هماهنگ کردم که چند روز مونده به برگشتمون بیاد آلمان تا دوباره بینشون صمیمیت به وجود بیاد ویه جوری فاصله ها کمتر بشه.بابکم در جریان همه کارامون بود...
اوایل هیچ مشکلی نبود اما...وقتی سحر اومد تو خونه ای که ما توش بودیم ورادوین سحرو دید،واویلا شد!!!میون دعواها وداد وبیدادا رادوین فهمید من آدرس خونه رو به سحر دادم!حتی سحر شروع کرد به سهم من سهم من کردن!واونجا بود که رادوین...از قضیه باخبر شد واعتمادش ونسبت به من از دست داد!بدون اینکه کوچیک ترین حرفی بزنه از خونه زد بیرون...و نه اون شب اومد خونه ونه صبحش!هرچی بهش زنگ میزدم،جوابم ونمی داد...از یکی از کارمندا آمار گرفتم که تو شرکته.رفتم دنبالش و سعی کردم ازدلش دربیارم اما خیلی ازدستم عصبانی بود!ازخر شیطون پیاده نشد ولی وقتی تظاهر کردم سحر رفته،قبول کرد برگرده خونه....وقتی برگشتیم خونه،همین که سحرو توخونه دید،عصبانی شد...اون روز،سرشم خیلی درد می کرد...به مرز جنون رسیده بود!!!تو گیر ودار ِدعوا بودیم که تو زنگ زدی...رادوین جواب داد وبعد مجبور شد بهت دروغ بگه...نمی خواست بدونی سحر اومده آلمان!نمی خواست بی خودی ناراحتت کنه...خیلی دوستت داره رها!می گفت نمی خوام رها به خاطر یکی مثل سحر اذیت بشه...رادوین داشت باتو حرف میزد که سحر صداش کرد...وقتی بهش گفت عزیزم وتو شنیدی،رادوین بدجور عصبانی شد!!!زود گوشی رو قطع کرد وبعداز تکرار هزار باره این جمله برای سحر که"من عزیز تو نیستم!"...از خونه بیرون زد!و دیگه برنگشت!!!...
رفت هتل و اتاق گرفت وتا آخرین روزم همون جا موند...بعداز دو روز،تازه تو فرودگاه هم دیگه رو دیدیم!...اما رادوین خیلی باهام سرد بود!صلا باهام حرف نزد...رفتارش،عصبانیم کرد...نمی دونم چرا ولی به جای اینکه به رادوین حق بدم و درکش کنم،از رفتارش عصبانی ودلخور شدم!من فهمیده بودم که رادوین علاقه ای به سحر نداره وتمام حرفای سحر دروغ بوده اما...لجبازیم گل کرده بود!اشتباه کردم...ولی از اونجا به بعد دیگه خوشبختی رادوین و خط زدم!فقط به سحروبابک فکر کردم...نمی دونم بایداسمش وچی بذارم...دیوونگی؟لجبازی؟بی معرفتی؟... نمی دونم...دلیلش هرچی که بود،من اشتباه کردم!
از فرودگاه که بیرون زدیم،واسه یه قرار کاری مهم که غیرمنتظره پیش اومده بود،رفتیم شرکت...رادوین از سحر خواست که باهامون بیاد.چون بعداز اون قرار،می خواست باهاش بره دفتر ثبت اسناد...پول جور کرده بود ومی خواست سهمش و بخره!!!...و وقتی اونا داشتن می رفتن،به صورت اتفاقی تو همه چیزو دیدی...بابکم اومد وشروع کردبه چرت وپرت گفتن وکاری کرد تا تو فکر کنی رادوین بهت خیانت کرده ورفته دنبال سحر!درصورتیکه رادوین بیچاره حتی روحشم خبر دار نبود!!!...این شد که طبق نقشه بابک وسحر برای توسوءتفاهم پیش اومد...
خدا می دونه اون نقشه لعنتی کار من نبود...سحرو بابک اون کارو کردن!...من اونقدر عوضی نیستم که اونجوری با احساسات کسی بازی کنم...باورکن رها...کار من نبود!...من فقط سکوت کردم و مانع پیش رفتن نقشه سحروبابک نشدم...واین اشتباه بزرگم بود!
وقتی تو از بابک جدا شدی،بدون اینکه بدونی اون تعقیبت کرد...تا جایی که آدرس خونه اتون و هم ازحفظ شد!واون آدرس یه جایی به دردش خورد...
بالاخره اون روز لعنتی تموم شد ورادوین سهم سحرو خرید،همه رفتیم خونه بابک...البته رادوین وبه زور بردیم!!!از دست من یکی که خیلی شکار بود،از سحرم که متنفر بود واز بابکم دل خوشی نداشت...
اما کسی که مجبورش کرد امیر بود...بابک به امیر گفت که از اتفاقات پیش اومده پشیمونه ومی خواد بایه شام خودمونی معذرت خواهی کنه تا همه دشمنی ها رو بریزیم دور!...امیر بیچاره ام غافل از همه جا،رادوین ومجبور کرد که همه باهم(به همراه سحر!)به خونه بابک بریم...
آخر مهمونی بود که سحر به تو زنگ زد وشروع کردبه حرف زدن باهات...دقیقا زمانی که هممون می خواستیم بریم و منتظر سحر بودیم!ولی مگه تلفنش وتموم می شد؟...رادوین که تو کل روز کلافه بود و حوصله منتظر موندن نداشت،طاقت نیاورد ورفت تواتاق صداش کرد...و بازهم یه سوء تفاهم دیگه!...می دونم که تو باشنیدن حرف رادوین با خودت یه سری فکر دیگه کردی ولی حقیقت همین بود...رادوین بیچاره نمی دونست تک تک کارهاوحرف هاش،برای تو یه سوءتفاهم ایجاد می کنه!
بعداز اون روز...دیگه نقشه سحروبابک نبود که شمارو از هم دور می کرد...تو بودی!خودت نخواستی رادوین وببینی،خودت ازش فرار کردی،وخودت رفتی...تو رفتی اما نفهمیدی با رفتنت چی به سر رادوین اومد!...
تو اون یه هفته ای که تو برای رفتن تعلل می کردی،بابک آمارت وداشت!هرروز میومد دم خونه اتون وهرجایی که می رفتی تعقیبت می کرد!بابک می دونست می خوای بری اما نمی دونست کجا...پس همیشه دنبالت بود وتعقیبت می کرد تا بفهمه کجامی خوای بری...می خواست همیشه ازت باخبر باشه وهمین طورم شد...
روز رفتنت از تهران تا همین جا تعقیبت کرد وفهمید مقصدت کجاست!آدرست وپیدا کرد ولی چیزی به رادوین نگفت...تنها کسی که به جز خودش آدرس تورو می دونست من بودم.نمی دونم از روی صمیمیت و رفاقتش بود،از روی سادگی یا...نمی دونم!دلیلش هرچی که بود،بابک همه چیزو برای من تعریف کرد وآدرست وبهم داد!..اما فقط به من...حتی به سحرم چیزی نگفت...
وقتی تو رفتی،خیلی چیزا تغییر کرد!...حال رادوین،رفاقت ما،اوضاع شرکت...تو رفتی وندیدی که رفتنت با رادی چیکار کرد!رادوین داغون شده رها...هیچ وقت این جوری که الان هست ندیده بودمش.به حدی خراب وداغونه که منه بی معرفت نامرد،دلم به رحم اومده!!!...اوایل که حال زارش ومی دیدم،سعی می کردم به روی خودم نیارم...اما مگه میشه؟!!!منم رفاقت حالیمه،منم احساس دارم،هنوزیه دل بی صاحابی تو سینه ام هست!...
سربلند کرد وخیره شد توچشمای ناباور من...چشمایی که پراز اشک شده بودن...
بعداز یه مکث کوتاه،ادامه داد:
- همین دل بود که من وبه اینجا کشوند!!!...
وقتی حال بد رادوین و دیدم وبه خودم اومدم،از همه چی بُریدم وزدم زیرتموم قول وقرارام...رفتم پیش بابک وبهش گفتم که می خوام این بازی مسخره رو تمومش کنم!گفتم که می خوام بیام پیش تو وکاری کنم که برگردی...اماخب...مطمئناً جواب بابک مثبت نبود!
لبخندی زد...
اشاره ای به کبودی زیر چشمش کرد...
- اینم از آثار ونتایج همون نظر منفیشه!!!...وقتی بهش گفتم که می خوام برت گردونم،عصبانی شد وگفت حق نداری این کارو بکنی!...و بینمون دعوا پیش اومد...داد وبیداد...درگیری...اما اینا واسم مهم نیس!مهم اشتباهمه که باید جبرانش کنم...بابک می گفت،تو رادوین ودوست نداری!می گفت اگه دوستش داشتی نمی رفتی... (پوزخندی زد...)داشت چرندیاتی رو تحویلم می داد که یه زمانی خودم به رادوین می گفتم! می خواست از خر شیطون پیاده ام کنه ونذاره که گند بزنم به نقشه ها وفکرای خودش وسحر!...اما من،بی خیال بابک وسحر شدم و اومدم!اومدم تابه داد ِرادوین برسم...اولش خواستم آدرست ومستقیم به خودش بدم تا بیاد پیشت اما...گفتم شاید اصلا این آدرس درست نباشه!احتمالش وجود داشت که بابک بهم دروغ گفته باشه واصلا آدرس درست نباشه ومن نتونم پیدات کنم.می خواستم اول خودم بیام واز بودنت مطمئن بشم وبعد رادوین و درجریان بذارم...اومدم اینجا چون می خواستم خودم همه حقیقت وبهت بگم تا متقاعد بشی و باپای خودت برگردی!دلم می خواست برت گردونم تا رادوین با دیدنت،واسه یه ذره هم که شده بهم اعتماد کنه ومن وببخشه.می خواستم کسی که یه گوشه ای از مشکلات وحل می کنه،منه بی معرفت باشم!مسبب بدبختیای شما،من بودم!من بودم که گند زدم به زندگیتون...دلم می خواست تا جایی که می تونم جبران کنم...اومدم اینجا تا باهات حرف بزنم وازت بخوام برگردی...می خوام نامردیام وجبران کنم...هم ازتو،هم از رادوین...می خوام که من وببخشید...
وسکوت کرد...نگاه شرمنده اش وازمن گرفت وسربه زیر انداخت...
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفته بود...
نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم!...باید از اینکه رادوین همونیه که من می شناختم وهنوزم دوستم داره،خوشحال باشم یا از اینکه با رفتنم داغونش کردم،غمگین باشم!...من چیکار کردم؟...چرا حرفای سحرو باور کردم؟!چرا با رادوین حرف نزدم؟چرا از خودش توضیح نخواستم؟!...نمی دونم...تو اون موقعیت اونقدر گیج وسردرگم بودم که اصلا نمی تونستم درست واز غلط تشخیص بدم.ازطرفی صحنه سازی ها و دروغای بابک وسحرم واقعی به نظر میومدن...ولی اون اتفاقات هیچ کدوم واقعیت نداشتن...رادوینی که تو داستان سعیده،بیشتر شبیه رادی منه!اونی که سحروبابک ازش حرف میزدن،رادوین من نبود...اگه داستان سعید که برای دل من قابل باورتره حقیقت داشته باشه،من بی دلیل هم خودم وعذاب دادم و هم رادوین و...با رفتنم نه تنها خوشبختش نکردم بلکه داغونش کردم!...اما...من واقعا نمی فهمم آدم تاچه حد می تونه عوضی باشه؟سحرو بابک چطور تونستن اون بلا رو سر من ورادوین بیارن؟...بازم به معرفت سعید که پشیمون شد و اومد اینجا واعتراف کرد...من حرفاش وباور می کنم...برمی گردم...باید برگردم!حالا که می دونم رادوین درنبودم خوشبخت نیست،چرا باید ازش دور باشم؟چرا باید بیشتراز این داغونش کنم؟چرا باید خودم وبی دلیل عذاب بدم؟...من برمی گردم...
توهمین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد...
بینیم وبالا کشیدم وبا پشت دست گونه اشکیم وپاک کردم...گوشیم واز توی کیفم بیرون آوردم وخیره شدم به صفحه اش...
یه شماره ناشناس...دستم به سمت کلید سبز رفت وجواب دادم:
- بله؟...
صدای هق هق به گوشم می خورد!...انگار یکی داشت پشت تلفن اشک می ریخت وهق هق می کرد...نفس های بریده بریده اش توی گوشی می پیچید...
- الو؟...بفرمایید؟...
صدای فین فین وبعد...یه لحن پربغض آشنا:
- رها...
با شنیدن صدای ارغوان دلم هری ریخت...ترس تمام وجودم وتو خودش حل کرده بود!
به سختی آب دهنم وقورت دادم وبا صدای خفه ای گفتم:ارغوان...تویی؟...
مطمئن نبودم صدایی که دارم می شنوم،صدای ارغوان باشه!...آخه اون که شماره من ونداره!!!از همه مهمتر...ارغوان آدمی نیست که اینجوری پشت تلفن اشم بریزه!...اصلا چی شده که ارغوان داره گریه می کنه؟
هق هق گریه اش برای یه لحظه قطع نمی شد!...صدام کرد:
- رها...
با لحن مضطرب وآشفته ای جواب دادم:
- جانه رها؟...چی شده ارغوان؟...حرف بزن!...جون به لب شدم!
مکث کوتاهی کرد وبعد زمزمه وار گفت:من وامیر بیمارستانیم...
حرف از بیمارستان که اومد،ناخودآگاه ذهنم رفت سمت بچه...
شروع کردم به زمزمه کردن:
- یه ماه...دو...سه....چهار...پنج...هشت ...
و بعد زمزمه ام تبدیل شد به یه لحن نگران نسبتا بلند:
- هنوز که نه ماه نشده!!!!فندوق خاله حالش بده؟...
با صدای خفه وگرفته ای جواب داد:
- نه!...
داشتم از نگرانی دیوونه می شدم!...
- خب پس چی شده؟چرا اینجوری گریه می کنی؟
نفس عمیقی کشید که ناخواسته خش دار بود...بعداز مکث کوتاهی،پربغض گفت:رادوین...
با شنیدن اسم رادوین، تمام تنم یخ کرد!...و انگار...قلبم از حرکت وایساد...
بریده بریده وناباور زمزمه کردم:
- رادوین...چی؟...
- حالش خوب نیست رها!...اگه دیر برسی...شاید دیگه...هیچ وقت نبینیش!...
بی اختیار چشمام پراز اشک شد...و بعد...قطره اشکی روی گونه ام نشست...
ارغوان اشک می ریخت وهق هق می کرد...ومیون هق هق گریه هاش بریده بریده از حال خراب رادوین می گفت...
من اما حواسم اصلا به حرفای ارغوان نبود...نمی فهمیدم چی میگه!تنها چیزی که از حرفاش درک کردم،خراب بودن حال رادوین بود وهمون کافی بود که به مرز جنون برسم...
انگار خشکم زده بود!...تمام تنم سرد بود...وتنها گرمایی که حس می کردم گرمای اشکام بود!
سعید که حال من واونجوری دید،نگران ومتعجب گوشی رو از دستم گرفت وشروع کرد به حرف زدن با ارغوان...
- سلام...چی شده؟...بیمارستان؟...واسه چی؟...حالش خیلی بده؟...
سعید مشغول حرف زدن با ارغوان بود و مدام سوال می پرسید...من اما بی توجه به مکالمه بین اون وارغوان،پربغض ونگران خیره شده بودم به یه نقطه نامعلوم...و تو افکار آزاردهنده خودم غرق بودم...
حالم خیلی بد بود...نگران بودم...آشفته...گیج...هنوز باورم نمی شد حرفای ارغوان حقیقت داشته باشه!...
رادوین...بگو ارغوان دروغ میگه...بگو حالت خوبه!... من طاقت ندارم تورو روی تخت بیمارستان ببینم!!!نمی خوام باورکنم...چرا باید حالت بد باشه؟...رادوین...دارم دیوونه میشم...بگو خوبی تا منم خوب باشم!!!...
- رها...پاشو باید بریم!
با صدای سعید به خودم اومدم ونگاهم خورد به گوشیِ توی دستش که حالا صفحه اش خاموش بود...پس مکالمه اشون تموم شده!...
سری تکون دادم وسعی کردم از جابلند شم...بی رمق تر از اونی بودم که بتونم حتی یه قدم بردارم اما نگرانی که برای رادوین داشتم من و به هرجایی می کشوند!...
دستم وبه میز تکیه دادم وبه هرسختی بود روی پاهام وایسادم...کیفم واز روی میز برداشتم وبه سمت در خروجی رفتم...
قطره های اشک روی گونه هام جاری بودن و سست وبی جون قدم برمی داشتم...و قلبم به سختی میزد...خیلی آروم وکند!...
از کافی شاپ بیرون اومدم وبه سمت ماشین سعید رفتم...طولی نکشید که خودشم اومد...دزدگیر ماشین وزد وازم خواست سوار بشم وخودشم سوار شد...در ماشین وباز کردم وتن بی رمقم روی صندلیش جاخوش کرد...همین که درو بستم ماشین سعید از جا پرید...
سرم وتکیه دادم به پشتی صندلی وبا چشمای پراز اشک خیره شدم به روبروم...
ته دلم خالی شده بود...نگران بودم...ترسیده...مضطرب...آشفته. ..پراز بغض...پراز دلتنگی...پراز حرفای ناگفته...پراز فکر ودغدغه رادوینی که میگفتن توی بیمارستانه وحالش خوب نیست!...
بالحن خش دار وپربغض گفتم:تندتر برو سعید...تورو خدا نذار دیر بشه!تا تهران خیلی راهه...اگه دیر برسیم،ممکنه...
و سکوت کردم...نمی تونستم اون جمله رو به زبون بیارم...حتی تصورشم دیوونه کننده بود...اینکه من دیر برسم و دیگه نتونم رادوین وببینم...
- دیر نمی رسیم.رادوین تهران نیست...همین جاست!تو یکی از بیمارستانای همین شهر...
با این حرف سعید،تکیه ام واز صندلی برداشتم وبه سمتش چرخیدم...متعجب وناباور خیره شدم بهش...
دنده رو عوض کرد ونیم نگاهی بهم انداخت...
- اونجوی که ارغوان می گفت،بعداز کلی کلنجار رفتن و سمج بازی رادوین،داداشت قبول می کنه آدرست وبهش بده!...بعداز پنج ماه وچند هفته،تازه اشکان امروز به حرف اومد!آدرس وشماره تلفنت وبه رادوین داد واونم اومد دنبالت...و فقط ارغوان وامیرو اشکان ودر جریان گذاشت!...اومد اینجا،تو همین شهر...اومده بود دنبال تو...چیزی نمونده بود برسه که...
به این جا که رسید مکث کرد...
نفس عمیقی کشید وزمزمه کرد:
- تصادف کرد!...الانم تو بیمارستانه...حالش اصلا خوب نیست...شاید...شاید آخرین باری باشه که کنارمونه!
وساکت شد...
نگاهش به روبرو خیره بود...نگاهی که حالا برق میزد!...از اشک!!!...
قطره اشکی روی گونه اش راه گرفت....تلاشی برای کنار زدنش نکرد...با یه حال نگران و کلافه خیره شده بود به روبروش...و من از درونش باخبر نبودم!...
نگاهم وازش گرفتم...و خیره شدم به خیابون...و آدم هایی که در رفت وآمد بودن...
بغض توی گلوم نفس گیر شده بود...و توی دلم...آشوبی به پا بود!...
نگرانی و ترسی که داشتم هیچی... بغض توی گلوم هم به کنار...عذاب وجدان داشت دیوونه ام می کرد!...فکر اینکه رادوین به خاطر من به این روز افتاده،دیوونه کننده بود...
رادوین به خاطر من،حالا روی تخت بیمارستانه...به خاطرمنی که حتی حاضر نشدم بهش فرصت توضیح بدم!بدون دونستن حقیقت،گول یه سری حرف مزخرف و خوردم و زندگی رو واسه خودم واون جهنم کردم...من به اشکان گفتم که تحت هیچ شرایطی آدرسم وبه کسی نده...من بودم که نذاشتم رادوین ازم باخبر بشه!فکر می کردم دارم فداکاری می کنم...به خیالم،به خاطر عشقم ازحق خودم گذشتم وبهش اجازه دادم بایکی دیگه خوشبخت باشه...غافل از اینکه...تو تمام اون لحظه هایی که منه لعنتی گمون می کردم رادوین خوشحال وخوشبخته،اونم مثل من داغون بوده!
خودم ونمی بخشم!!!...اگه رادوین چیزیش بشه محاله که خودم وببخشم...باعث وبانی این اوضاع و حال بد رادوین،منم!منی که با تصمیمای اشتباهم رابطه امون و به اینجا کشوندم...مقصر منم...
تو افکار خودم غرق بودم...و هر لحظه نگران تراز لحظه قبل می شدم که صدای آهنگی سکوت وشکست...انگار سعید می خواست نگرانی هامون وبا اون آهنگ التیام ببخشه...
"دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه
وقت از توخوندن ستاره ترانه هام
اسم توبرای من قشنگ ترین آهنگه"
تک تک کلمه های اون آهنگ تو تمام وجودم پیچید...و بغضم و شکوند...بغضی رو که خودش بدجور خیال شکسته شدن داشت!...
اشک روی گونه هام جاری شد...وخاطرات!...تمام خاطراتمون عین یه فیلم از جلوی چشمام رد می شدن...یاد شبی افتادم که رادوین این آهنگ و برام خونده بود...یاد صدای پراز احساسش...نگاهش...لبخندش...
"بی تویک پرنده اسیرپروازم
باتواما می رسم به قله آوازم
اگه تا آخر این ترانه بامن باشی
واسه توسقفی از آهنگ وصدا می سازم
بایه چشمک دوباره
من وزنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم
تویی تنهاراه چاره
آی ستاره آی ستاره بی توشب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره"
به هق هق افتاده بودم...سرم و میون دستام گرفتم وچشمام وروی هم گذاشتم...اشک می ریختم وهق هق می کردم...
رادوین...ستاره ات فهمید که اشتباه کرده!می خواست برگرده...می خواست بیاد پیشت و ازت معذرت بخواد...اما حالا مجبوره برای دیدن تو بیاد بیمارستان!...فکر اینکه هر لحظه ممکنه بری وتنهاش بذاری داره دیوونه اش می کنه...رادوین،ستاره ات بدون ماهش هیچی نیست!...اگه بری،اگه تنهاش بذاری،اگه کنارش نمونی...طاقت نمیاره...
لبم وبه دندون گرفتم و اشک های گرمم صورت خیس وسردم و نوازش کردن...
دستم به سمت گردنم رفت...و پلاک و توی مشتم گرفتم...صدای خواننده توی گوشم می پیچید:
"تویی که عشقم واز نگاه من می خونی
تویی که توتپش ترانه هام پنهونی
تویی که هم نفس همیشه آوازی
تویی که آخر قصه من ومی دونی"
متن آهنگ و باخواننده زمزمه می کردم...و حرفای دلم بدجور با متن آهنگ هم خونی داشت!...
ببین عاشقتم...ببین دارم میام پیشت...ببین دوری داره تموم میشه رادوین!...نرو...باشه؟...کنارم بمون!...تورو جونه رها تنهام نذار...ارغوان میگه حالت خوب نیست...من می ترسم رادوین...اگه تو بری،داغون تراز اینی که هستم میشم!...
"اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه
اگه خونه ام بی چراغ چشم تو تاریکه
می دونم آخرقصه می رسی به داد من
لحظه یکی شدن توآینه هانزدیکه"
لبخند تلخی روی لبم نشست...
ببین آهنگی که برام خوندی چی میگه رادوین...داره میگه لحظه یکی شدن نزدیکه!...باورکن دوری تموم شده!...دارم میام پیشت رادوینم...تو فقط بمون!تورو خدا بمون...نذار قصه این عشق قشنگی که برام ساختی،با رفتنت تموم بشه.
"بایه چشمک دوباره
من وزنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم
تویی تنهاراه چاره
آی ستاره آی ستاره بی توشب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تورو یاد من میاره"
"ستاره- شادمهر عقیلی"
دارم از نفس میفتم رادوین...داغونم!!!...با رفتنت داغون تراز اینم نکن...باشه؟...بمون...من اشتباه کردم...رفتنم اشتباه بود...می دونم.ستاره ات وببخش رادوین...مقصر تموم این اتفاقات منم...من وببخش و تنهام نذار!..نذار تا آخر عمر با این عذاب وجدان لعنتی درگیر باشم...که اگه نمی رفتم و ازش دور نمی شدم،حالا کنارم بود...نذار رادوین...
بالاخره بعداز دقیقه هایی که از نظر من طولانی ترین دقیقه های عمرم بودن،رسیدیم...
سعید می خواست یه کم دور تراز بیمارستان ماشینش وپارک کنه و باهم بریم...اما دل نگران من نمی تونست طاقت بیاره!...
سرعت ماشین خیلی کم بود وسعید داشت پارک می کرد...طاقت انتظار کشیدن نداشتم...داشتم دیوونه می شدم!ممکن بود با یه لحظه دیر رسیدنم،یه عمر باپشیمونی زندگی کنم...
باعجله و آشفته در ماشین و باز کردم و خواستم پیاده شم که سعید زد رو ترمز...
- چی کار می کنی رها؟...
از ماشین پیاده شدم ودرو بستم...در حالیکه به سمت در بیمارستان می دویدم،داد زدم:
- دیر میشه سعید...دیر میشه!
و منتظر جوابش نموندم وسرعتم و بیشتر کردم...
بی رمق بودم...و هیچ توانی تو وجودم نبود...اما با اون حال تمام تلاشم وبه کار گرفته بودم که نذارم دیر بشه!!!...صورتم از اشک خیس بود...بغض توی گلوم جاخوش کرده بود...و ترس ونگرانی واضطراب...همراه یه عذاب وجدان دیوونه کننده عذابم می داد!
نمی دونم چجوری وباچه حالی از در ورودی گذشتم و خودم وبه در اصلی بیمارستان رسوندم...جلوی در مکث کوتاهی کردم ودستی به صورتم کشیدم...در شیشه ای رو هل دادم و وارد شدم...
نگاهم دورتا دور اون محیط شلوغ چرخید...جایی که آدمای مختلف،باهر تیپ و ظاهری از بچه و جوون و پیرگرفته،منتظر وآشفته با حال و اوضاع وخیم روی صندلی ها نشسته بودن...
از دیدن اون آدما،توی اون وضعیت...حس بدی بهم دست داد!...نگرانیم شدت گرفته بود...
محیط بیمارستان به خودی خود دیوونه کننده هست...اونم برای آدمی با حال و روز من!
چشم از آدمای روبروم برداشتم...و نگاهم دورتادور اون محیط شلوغ چرخید...بالاخره روی قسمتی که تابلوی "پذیرش" بالاش به چشم می خورد،ثابت موند...با عجله به سمت پذیرش رفتم...یه پرستار جوون مشغول به کار بود...
باچشمای اشکی خیره شدم بهش...و صدام وصاف کردم...اما برعکس تلاشم،صدام خش دار وگرفته بود:
- ببخشید خانوم...دنبال یه بیمار تصادفی می گردم!...رادوین رستگار...کجاست؟...
پرستار نگاه دلسوزی به حال وروز داغونم انداخت...لبخندآرامش بخشی زد وخواست چیزی بگه که صدایی از پشت مانع شد...
- رها...بالاخره اومدی؟!...
به سمت صدا چرخیدم وبا ارغوان روبرو شدم...ارغوانی که صورتش از اشک خیس شده بود...وچشماش قرمز و پرخون بود!...نگاهم از روی صورتش سُر خورد وپایین تر رفت...شکمش بزرگ شده بود...خیلی بزرگ تر از ماه های اول!...واین خودش نشون می داد که من برای یه مدت طولانی از همه چیزوهمه کس دور بودم...از آدمایی که دوسشون داشتم...آدمایی که مهم تریشون رادوین بود...رادوینی که حالا روی تخت بیمارستان جاخوش کرده!...
قدمی به سمت ارغوان برداشتم...خیره شده بودم توچشماش...زمزمه کردم:
- رادوین کجاست؟...
نگاهش وازم گرفت...سربه زیر انداخت...لبش وبه دندون گرفته بود تا مانع سرازیر شدن اشکش بشه...پربغض گفت:دیر اومدی رها...
با این حرفش،ته دلم خالی شد... بهت زده خیره شده بودم بهش...
ارغوان ادامه داد:
- رها...به خاطر تو اومده بود!...می خواست ببینتت...نشد...نتونست!...نتونس ت برای آخرین بار تورو ببینه...
توان هر کاری ازم گرفته شده بود...دیگه رمقی برام نمونده بود...دیگه دنیایی باقی نمونده بود...دیگه رادوینی نبود!...
بند کیف دستیم بی اختیار از دستم رها شد و کیف روی زمین افتاد...
قطره اشکی روی گونه ام چکید...بغض آلود زمزمه کردم:
- الان کجاست؟...
سر بلند کرد و نگاه اشکیش و دوخت به چشمام...
- بردنش تویکی از اتاقا...همین چند دیقه پیش بود که...(این جمله رو ادامه نداد...انگار توان نداشت که اون حرف وبزنه...بدون ادامه دادن اون جمله،گفت:)می خواستن ببرنش اما...من نذاشتم.تو باید می دیدیش...ازشون خواستم یه کم مهلت بدن تا تو بیای...الان تویکی از اتاقای بخشه...اتاق 225!
و به انتهای راهروی روبرو اشاره کرد...
سری تکون دادم و دستی به گونه سرد وخیسم کشیدم...و تمام توان و به کار گرفتم...قدم اول وبرداشتم...به هرسختی بود به سمت راهرو رفتم...
از کنار ارغوان گذشتم...قدم هام سست بود...آروم و بی رمق!...
دلم خالی شده بود...بی اختیار اشک می ریختم...اما پلک نمیزدم!...نگاهم روی راهرو ثابت بود...و باهرقدم بهش نزدیک تر می شدم...
وارد راهرو شدم...نگاهم روی اون اتاقای لعنتی چرخید...یکی یکی ردشون کردم...و بالاخره...رسیدم به انتهای راهرو...به اتاقی که ارغوان گفته بود!...
جلوی در اتاق متوقف شدم...
دیگه نمی تونستم قدم بردارم...سخت بود!...سخت بود اون در لعنتی رو باز کنم و بارادوینی روبرو بشم که روی تخت دراز کشیده...رادوینی که دیگه بلند نمیشه!رادوینی که دیگه چشمای عسلیش توان خیره شدن توچشمای من وندارن...یه رادوین با چشم های بسته وتن سرد!...اونقدر شجاع نبودم...نمی تونستم!...
چشمام وبستم...
قطره های اشک مزاحم دست از سرم برنمی داشتن...بی اختیار جاری می شدن و من توان کنار زدنشون و نداشتم...
نفس عمیقی کشیدم که به خاطر بغض سنگین توی گلوم خش دار ولرزون بود...
شجاع باش رها...این آخرین باریه که می تونی ببینیش!...از این شانس دست نکش...حالا که داغونی و قراره بعداز این با خاطرات عشق رادوین وعذاب وجدانت زندگی کنی،خودت واز این فرصت محروم نکن...شجاع باش وببینش...مگه همین و نمی خواستی؟مگه دلتنگش نبودی؟!...پس برو.باید ببینیش...
با اون حرفا وجرئتی که به خودم تزریق کردم دلم یه کم آروم شد...
نفس عمیق دیگه ای کشیدم...و چشم باز کردم...
اشکام و کنار زدم و...دستم وبه سمت دستگیره در دراز کردم...دستم می لرزید!...یه لرزش محسوس و غیر قابل انکار...اما مهم نبود...من باید رادوینم و می دیدم...
دست سرد ولرزونم روی دستگیره در قرار گرفت...مکث کوتاهی کردم...
قطره اشکی روی گونه ام جاگرفت...
و بعد...دستگیره رو فشار دادم...در بازشد...
قلبم دیوونه وار به سینه می کوبید...قلبی که تو یه تن سرد وبی رمق جاخوش کرده بود!...
دستم وگذاشتم روی قلبم که بدجور بی قراری می کرد...نفس عمیقی کشیدم...
و در ِ نیم لا رو کاملا باز کردم...قدمی به سمت اتاق برداشتم و وارد شدم...
درو پشت سرم بستم...وبعد برگشتم سمت تنها تختی که توی اتاق قرار داشت...
برخلاف چند لحظه قبل،قلبم دیگه بی قراری نمی کرد...آروم شده بود...خیلی آروم...اما آرامش نداشت!...آشوبی توی دلم برپابود!...یه آشوب بی صدا ومسکوت...انگارقلبم از حرکت وایساده بود...به قدری آروم وکند میزد که انگار نفس های آخرش ومی کشید...
رادوین بود...از همون فاصله هم می شد تشخیص داد که اونی که روی تخت دراز کشیده،رادوین منه...
سست و بی رمق قدمی به سمت تخت برداشتم...یه قدم دیگه...
خیره شدم به رادوین...
بی حرکت و آروم روی تخت دراز کشیده بود...باچشمای عسلی که بسته شده بودن!...پای راستش گچ گرفته شده بود!...و بدون هیچ حرکتی روی تخت جاخوش کرده بود...دستای مردونه اش هم کنار بدنش ثابت بودن...بدون حرکت!...
بغض توی گلوم شدید تر شده بود...وقلبم آروم میزد...طوریکه انگار دیگه علاقه ای به زدن نداره!...
با قدم های آروم فاصله بینمون و طی کردم...و کنار تختش جا گرفتم...درست سمت چپ تختش...
حالا بهش نزدیک شده بودم ومی تونستم صورتش و دقیق ببینم...خیره شدم بهش...
روی پیشونیش یه خراش افتاده بود...همین طور روی گونه اش...و روی بینیش!...زیر چشم چپش هم یه کبودی نسبتا بزرگ ومحسوس...و گوشه لبش...پاره شده بود!...
دستم بی اختیار حرکت کرد...به سمت صورتش رفت...وروی لبش نشست...
از تماس انگشتام با لب رادوین،تمام وجودم لرزید...
لبش سرد بود!...صورتش هم...خیلی سرد تر ازمن...و همین یه نشونه بود...از اینکه رفته...و من تنها شدم!...
انگشت اشاره ام و روی زخم لبش کشیدم...
و تصویر صورتش جلوی چشمام تار شد!...قطره اشکی روی گونه ام جاخوش کرد...
خیلی سریع دستی به چشمای اشکیم کشیدم...
نمی خوام آخرین خاطره ای که با رادوین دارم زیر یه پرده اشک تار باشه!...می خوام صورتش و واضح ببینم...می خوام این چهره مردونه...این چشمای عسلی بسته...این آدمی رو که روی این تخت دراز کشیده وبی حرکته...این اتاق...این بیمارستان...این روز!...می خوام همه و همه رو به خاطرم بسپارم...موبه مو!...باید آخرین خاطرم و ازحفظ باشم...
خیره خیره به رادوین نگاه می کردم...
آروم وبی صدا چشماش و روی هم گذاشته بود...درست مثل اینکه خواب باشه...عادی بود!...اما این خوابش عادی نبود...مثل بقیه خوابیدن هاش نبود...فرق می کرد...بیدار شدنی در کار نبود!
لبخندی روی لبم نشوندم...و بالحن بغض آلود وغمگینی گفتم:سلام رادوینم...من اومدم!...ببین...اومدم پیشت!...مگه منتظرم نبودی؟...پس چرا نموندی؟...داشتم میومدم پیشت...چرا رفتی؟قرارمون نبود بری...قرار نبود ستاره ات و تنها بذاری!مگه ماه ستاره رو تنها میذاره بی معرفت؟...کجا رفتی؟باخودت نگفتی دلم بدون نور ماه تاریک وسوت وکور میشه؟من که به جز تو ماه دیگه ای ندارم!...چجوری تواین تاریکی دووم بیارم؟!...
قطره های اشک صورتم وخیس کرده بودن...اما اهمیتی ندادم...خیره خیره رادوین ونگاه می کردم وباهاش حرف میزدم...دست خودم نبود!...خیلی حرفای ناگفته داشتم...باید یه جوری اون حرفارو میزدم... رادوین باید از حرفای دلم باخبر می شد...
- مگه نگفتی همیشه باهمیم؟هیچ وقت ازهم جدانمیشیم؟!...هیچ چی مارو ازهم دور نمی کنه؟...پس حالا چرا ازم دور شدی؟...حالا که فاصله ها از بین رفتن،چرا توباید دور بشی؟...اونم یه دوری که دیگه برگشتی نداره؟!...رادوین چرا حالا باید بری؟...حالاکه سحر نیست،بابک...هیچ کدوم از اونایی که به عشقمون حسودی می کردن نیستن...حالاکه دیگه مانعی برای به هم رسیدنمون وجود نداره...چرا؟
لبم وبه دندون گرفتم...و قطره اشکی روی صورت خیسم راه گرفت...
- دلم برات تنگ شده بود رادوین!واسه خودت،نگاهت،حرفات...رها گفتنات...می خواستم زل بزنم تو چشمات و بهت بگم پشیمونم. مسبب داغون شدن تو من بودم،می خواستم معذرت خواهی کنم...می خواستم بهت بگم دوستت دارم!بهت بگم دور بودن از تو چقدر سخته...چرا رفتی؟...رادوین...من با دلم چیکار کنم؟!!با این همه خاطره؟...هوم؟...من باید چیکار کنم؟
قدمی به سمتش برداشتم و نزدیک تر شدم...خیلی نزدیک!...
خم شدم وسرم وگذاشتم روی سینه اش!...چشمام وبستم ویه نفس عمیق کشیدم...
هنوز بوی تلخ اون عطر معرکه باقی مونده!...عجیبه ولی تن رادوین در هرشرایطی همین بوی آرامش بخش و میده...با ولع بو کشیدمش...
سرم وبه سینه اش فشار دادم و هق هق کردم...میون هق هق گریه هام نالیدم:
- رادوین...بگو هنوز هستی!بگو نرفتی...بگو ستاره ات وتنها نذاشتی!...ماه که از ستاره اش دور نمیشه!... پاشو رادوین...چشمات وباز کن...زل بزن توچشمام...دلم واسه نگاهت تنگ شده!صدام کن...دلم واسه صدات تنگه...بهم بگو دوستم داری،بگو تنهام نذاشتی،بگو فاصله تموم شده...بغلم کن رادوین...من و تو آغوشت بگیر...آرومم کن!...پاشو رادوین...وقت خواب نیس...حالا وقت رفتن نیس!...حالم بده رادی...داغونم...بگو برمی گردی...بگو نمیری...بگو دوسم داری...رادوین...
ودیگه نتونستم ادامه بدم...گریه ام شدت گرفته بود...به حدی که به سختی نفس می کشیدم!...اما من تو اون لحظه حتی کوچکترین اهمیتی به نفس کشیدن نمی دادم!!!...سرم وبه سینه رادوین فشار دادم...و هق هق کردم...تا جایی که می تونستم اشک ریختم...
یه آن حس کردم سینه رادوین بالا وپایین میره!...انگار داره نفس می کشه...و یه صدای مبهم ازضربان قلبش...انگار که قلبش میزنه!
لبخند تلخی روی لبم نشست...زمزمه کردم:
- دیوونه شدم...اونقدر دلم برات تنگ شده که صدای ضربان قلب خیالیت تو گوشم می پیچه!...
قطره اشکی به هزار تا اشک روی گونه ام اضافه شد...بغض توی گلوم قصد داشت نفسم وببره!ومنم علاقه ای به نفس کشیدن دوباره نداشتم!!!...می بُرید وخلاصم می کرد...مُردن از زندگی کردن با اون وضعیت که بهتر بود!...
بغض لعنتیم وشکوندم واشک ریختم...برای دقیقه های طولانی...اونقدر اشک ریختم که سینه رادوین خیسِ خیس شد!...
تو هق هق گریه های خودم غرق بودم که گرمای دستی رو روی سرم حس کردم...وبعد یه صدای آشنا توی گوشم پیچید:
- اگه بگم دوست دارم...عاشقتم...هیچ وقت تنهات نمیذارم...همیشه کنارت می مونم...دست از گریه کردن برمی داری؟...رها...دوستت دارم!...من هیچ جا نرفتم...نگاه کن...اینجام...تورو خدا گریه نکن...
باشنیدن صدای رادوین ته دلم خالی شد!...هق هق گریه هام واسه یه لحظه آروم شد و سکوت کردم...بادقت گوش دادم تا ببینم بازم صدای خیالیش به گوشم می خوره یانه!...
- نگام نمی کنی؟...
و بعد دستش که سرم ونوازش می کرد!...
انگار توهم نیست...اگه صداش خیال باشه،نوازشش که دیگه واقعیه!...یعنی رادوین زنده شده؟...مگه الکیه؟!!!
ترسیده بودم...از شنیدن صدای رادوین خوشحالم بودم اما شدت ترسم از احساس شادیم بیشتر بود!...فکر اینکه مرده زنده شده باشه ترسناکه...حالا فرق نداره رادوین باشه یا هرکس دیگه!!!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم شجاع باشم...نباید بترسم!...
مکث کوتاهی کردم وبعد...سرم واز روی سینه اش برداشتم...سربلند کردم و...
نگاهم به نگاه عسلیش گره خورد!...زل زده بود به من وچشم ازم برنمی داشت...یه لبخندمهربون وقشنگ روی لبش جاخوش کرده بود...
ترسیده وگیج خیره شده بودم بهش...
هیچ رقمه توکتم نمی رفت رادوین زنده باشه!!!...خودم دیدم تنش یخه...اصلا حرکت نمی کرد!عین مرده ها بود...یهو چرا زنده شد؟...نه اینکه از زنده شدنش ناراحت باشم!خیلی خوشحالم...اما خب ترسناکه!!!...چجوری زنده شد؟!
آب دهنم وصدادار قورت دادم و بالحنی که ترس توش موج میزد،گفتم:تو...زنده ای؟!...
با این حرفم،به خنده افتاد...میون خنده هاش گفت:چیه؟...نکنه می خواستی بمیرم؟!
نگاهی به چشماش انداختم...بازِه بازه!...لبش...داره می خنده...قفسه سینه اش...بالاوپایین میره...نه...مثل اینکه واقعا زنده اس!!!...
- نه خب!...ولی آخه چجوری زنده شدی؟
خندید...چشمکی زد وباشیطنت گفت:راستش...از خدا که پنهون نیست،از تو چه پنهون...تاهمین چند دیقه پیش در محضر جناب عزرائیل بودم!...دیگه کارش داشت تموم می شد...چیزی نمونده بود جونم وبگیره که یهو دیدم گوشیش زنگ خورد.یه دیقه دست از خفه کردن من برداشت و گوشیش وجواب داد...چند دیقه که حرف زد کاشف به عمل اومد دوس دخترش پشت خطه!!!...هیچی دیگه آقا...این شروع کرد به لاو ترکوندن با دوس دخترش ومنم معطل بودم!...حرفاشون که تموم شد،بیخیال من راه افتاد بره...بهش گفتم کجامیری عزارائیل جون؟هنوز جونه من ونگرفتی!...ولی عزرائیل گفت:وخ ندارم.ازخیرت گذشتم...و رفت!!!...و بعدش این شدکه می بینی...من حَی وحاضر درخدمتت هستم!!!
اخم ریزی کردم...
لبه تخت نشستم و خیره شدم توچشماش... بالحن جدی گفتم:رادوین دارم جدی باهات حرف میزنم!
لحن من وکه دید،خنده اش وجمع کرد...و زل زد توچشمام...دیگه هیچ شیطنت وشوخی تو نگاهش موج نمیزد...صداش توگوشم پیچید:
- یه تصادف ساده بود!...اونقدر جدی نبود!...
وبعد...لبخندی زد...دوباره شیطون شده بود!...ادامه داد:
- من اصلا نمردم که بخوام نزده بشم!!!از اولش زنده بودم!(چشمکی زد...)ولی خدایی چقدر من ودوست داری!فکر نمی کردم بمیرم انقد گریه کنی...چه حرفای قشنگی میزدی...میگم...بازم داری از اون حرفا بزنی؟...
اخمام بدجور رفته بود توهم...
دیگه هیچ ترسی نداشتم...احساس نگرانیمم که به کل مفقود شده بود!...تنها احساسی که داشتم یه خوشحالی وهیجان بی انتها بود...البته همراه یه ذره عصبانیت!!!...
من همه چی رو جدی گرفته بودم...ازنگرانی ودلهره به دیوونگی رسیده بودم...چقدر گریه کردم!...یعنی تو کل این مدت سرکار بودم؟آخه این موضوعم شوخی برداره که اینا زدن توجاده خاکی؟!
خیره شدم توچشمای عسلیش وبالحنی که سعی می کردم عصبانی به نظر برسه گفتم:نخیر!ندارم...من وسرکار میذاری؟...آره؟!
خندید...
- نه به جونه رادوین!...من غلط بکنم بخوام تورو سرکار بذارم!تقصیر من نبود...ارغوان این نقشه رو ریخت!
گیج ومتعجب نگاهش کردم...
- ارغوان؟
سری به علامت تایید تکون داد...شمرده شمرده گفت:ارغوان این کارو کرد که تورو بکشونه اینجا...خیلی بهش گفتم از همچین سلاحی استفاده نکنه اما گوشش بدهکار نبود!...
یه چشم غره اساسی و توپ بهش رفتم...
- توگفتی ومنم باور کردم!...خجالت نمی کشی؟این چه سلاح مزخرفیه؟!صدبار مُردم وزنده شدم!می دونی چقدر گریه کردم؟...
و بعد...دستم ومشت کردم وبی هوا یه ضربه محکم به پای گچ گرفته اش زدم!...که باعث شد دادش بره هوا!...
خیره شدم بهش...
قیافه اش مچاله شده بود وجوری ادا درمیاورد که انگار خیلی دردش گرفته!
اخمی کردم و بهش تشر زدم:
- خوبه خوبه!واسه من فیلم بازی نکن...پات که واقعا نشکسته!
ودَق!!!...یه ضربه محکم دیگه حواله پای گچ گرفته اش کردم...
دوباره داد زد...صورتش سرخ شده بود!...جوری که انگار داره از درد جون میده...
ایول بابا!...چه هنرپیشه قََدَری!!!این همه هنرمند بود ومن خبر نداشتم؟...
لبخند محوی زدم وتحسین آمیز گفتم:ایول رادی!...قیافت کُپ این آدمایی شده که پای شکسته اشون وکتلت کردن!!!
اخمی کرد...زیرلب غرید:
- قیافه ام اون ریختی شده چون واقعا پای شکسته ام وکتلت کردن!!!
خندیدم...
- دروغ نگو دیگه!...فیلم بازی نکن...پای شکسته کدومه؟!
اخمش غلیظ تر شد...به پاش که توگچ بود اشاره کرد وگفت:ایناهاش دیگه!پام واقعا شکسته...درد می کنه!...زدی کتلتش کردی!
چشمام چهار تاشد!...متعجب گفتم:مگه نگفتی همش فیلم بود؟...
- تو که نمیذاری آدم درست حرف بزنه!...من کی گفتم تصادف نکردم؟...واقعا تصادف کردم ولی یه تصادف جزئی!...پامم تو همون تصادف شکست دیگه...الانم خیر سرم بیمارم!!!روی این تخت لامصب کپیده بودم که یهو دیدم یکی افتاده تو بغلم و داره های های گریه می کنه وباخودش حرف میزنه...بعد که فهمیدم تویی از خوشحالی بال درآوردم!...اما توانگار هیچ حس خاصی نداری!بابا بی احساس پنج ماه ودوهفته اس هم دیگه رو ندیدیم...می دونی من تواین دوری لعنتی چی کشیدم؟(اشاره ای به پای شکسته اش کرد وبالحن دلخوری گفت:)اون وخ تواینجوری ازم استقبال می کنی؟...
و نگاهش وازم گرفت و روش وبرگردوند...خیره شد به یه نقطه نامعلوم!...
همچین اون جمله آخرش و با ناراحتی ودلخوری گفت که دلم براش کباب شد!...حالا درسته روش بسی مزخرفی رو برای دیدارمون انتخاب کرده ولی...من هنوز دلتنگشم...تواین چند دقیقه فقط باهم دعوا کردیم!...راست میگه بیچاره...الان چه وقت جنگ وجدله؟!!
لبخند مهربونی روی لبم نشوندم وخیره شدم بهش...بی توجه به من زل زده بود به همون نقطه نامعلوم!...اخماش بدجور توهم بود...
همون طورکه خیره خیره نگاهش می کردم،بالحن منت کشی صداش زدم:
- رادویـــــن...
بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه،جواب داد:
- بله؟
- قهری؟!
- نه!
نوچ نوچی کردم...و بالحن لوسی گفتم:دروغ نگو!...قهری.
محکم و جدی گفت:نیستم.
- هستی!
کلافه گفت:دِ میگم نیستم!
- اگه قهر نیستی...پس چرا نگام نمی کنی؟
چیزی نگفت...مکث کوتاهی کرد وبعد...نگاهش واز اون نقطه گرفت ودوخت به چشماش من...
با همون اخم روی پیشونیش گفت:گفتم که نیستم.
لبخندی به روش زدم...
- پس چرا اخم کردی؟
آروم آروم اخمش کم رنگ وبعد...کاملا محو شد!
لبخندم پررنگ تر شد ومهربون گفتم:ایول!...حالا شدی گودزیلای مهربون...بگو ببینم...(لحنم بوی نگرانی می داد:)خیلی دردت گرفت؟...ببخشید...فکر کردم پات سالمه وگرنه نمیزدمت!
لبخند زد...
- درد که گرفت ولی چون تویی عیب نداره!
لبخندش وبالبخند جواب دادم...
خیره خیره نگاهش می کردم...اونم زل زده بود بهم...چیزی نمی گفتیم...فقط خیره شده بودیم توچشمای هم دیگه...
چقدر دلم واسه این نگاه خاص تنگ شده بود...چقدر بی تابش بودم...چقدر معتاد این نگاهم!...
خیلی خوبه که همش یه نقشه بوده!...این که رادوین سالمه،خیلی خوبه...خیلی خوشحالم که اشکا و گریه هام الکی بوده!
بدون اینکه چشم از نگاهش بردارم،بالحنی که تمام دلتنگی هام وتوش ریخته بودم،گفتم:رادوین...دلم برات تنگ شده بود!
- تو نبودت ففط عذاب کشیدم...
لبخندی زدم...یه لبخند که جنسش با تمام لبخندای تلخ روزای گذشته فرق می کرد...
- رها...
- جانم؟...
- من ومی بخشی؟...
لبخندمهربونی به روش زدم...
- من تورو ببخشم؟...توباید من وببخشی...
سری به علامت منفی تکون داد...
- نه...این منم که باید معذرت بخوام.تو به خاطر من عذاب کشیدی...به خاطر خوشبخت موندن من رفتی...فکر می کردی سحرو دوست دارم و واسه همینم رفتی.تو ازهیچی خبر نداری رها...باید باهم حرف بزنیم...
لبخندم پررنگ تر شد...بالحن آرامش بخشی گفتم:من از همه چی خبر دارم...
نگاهش رنگ تعجب گرفت...
- خبر داری؟....از کجا؟
- سعید بهم گفت!...
- سعید؟!
سری به علامت تایید تکون دادم...و گفتم:آره...قبل از اینکه ارغوان زنگ بزنه،سعید اومدپیشم و همه حقیقت وبرام تعریف کرد...
متعجب وناباور نگاهم می کرد...گفت:آخه...سعید؟...چجوری؟ ...
- از اشتباهاتش پشیمون شده بود...از بی معرفتیش،از لجبازیش،از همه کاراش پشیمون بود...اومد پیشم تارفاقت ازبین رفته اش و دوباره از نو بسازه...(مکثی کردم و ادامه دادم:)اما تو ازکجا فهمیدی؟...این حرفارو کی بهت زد؟اینکه من به خاطر خوشبخت موندن تو رفتم؟!...
- سحر!
متعجب وگنگ خیره شده بودم به رادوین...
یعنی امکان داره؟...که سحر همه حقیقت وبرای رادوین گفته باشه؟...کسی که خودش پشت تمام نقشه هاوماجراها بود؟!!
تعجبم وکه دید،لبخندی به روم زد...صدای مردونه اش به گوشم خورد:
- برای خودمم جای تعجب داره اما سحرم مثل سعید از کارش پشیمون شده!...اومد پیشم وهمه چی رو برام تعریف کرد...و حرفای سحر بود که من ومصمم کرد تا از بی محلیای اشکان دلگیر نشم و دست از تلاش برندارم.سحربهم گفت که تو به خاطر چی رفتی...ولی نمی دونست کجارفتی!...سحر همه چی رو به من گفت ورفت!...رفت آمریکا...برگشت به همون جایی که نزدیک سه سال پیش ازش اومده بود...می گفت پشیمون وشرمنده اس!ازم معذرت خواهی کرد...وگفت میره که کنارتو خوشبخت باشم...بهم گفت واسه تمام اتفاقایی که بینمون افتاده معذرت می خواد...ازم خواست ببخشمش...
بی اختیار زبونم تودهنم چرخید...و پریدم وسط حرفش:
- بخشیدیش؟
خندید...نگاه خاصی ومعنا داری بهم انداخت وگفت:به تو که نمیشه دروغ گفت...نه!نبخشیدمش...دست خودم نیست.من نمی تونم سحرو ببخشم...سحر باهام بد تا کرد.حتی اگه ازبلاهایی که سرخودم آورد بگذرم و ببخشمش نمی تونم از این مورد آخر صرف نظر کنم!...سحر تورو عذاب داد...من به درک!نمی تونم از حق تو بگذرم...
لبخندی روی لبم نشست...دلم درگیر آرامشی بود که فقط درکنار رادوین و روبروی نگاه خاصش لمس می شد!...یه آرامش عجیب ودوست داشتنی...
رادوین ادامه داد:
- سعید وسحر که هیچی...ولی این وسط حساب یه نفر می موند که باید تسویه می شد!...
زیرلب زمزمه کردم:
- بابک؟...
سری به علامت تایید تکون داد...نفس عمیقی کشید وگفت:یه دعوای حسابی راه انداختم...جوری که دیگه غلط بکنه اسمت وبیاره!آدم نبود...آشغال عوضی!حتی یه ذره هم از کاراش احساس پشیمونی نمی کرد!!!
معلوم بود عصبانیه...دست خودش نبود!هروقت اسم بابک ومیاورد،عصبانی می شد...
لبخند مهربونی به روش زدم...ودستم و روی دستش گذاشتم...دستش و فشردم وبالحن آرامش بخشی گفتم:رادوین...بابک مهم نیس!دیگه هیچ کس مهم نیس...مهم من و توایم!...مهم ماییم...تورو خدا دیگه به بابک وامثال اون فکر نکن...همه چی تموم شده...الان ما مالِ همیم وهیچ کس نمی تونه ازهم دورمون کنه!
لبخندی روی لبش نشست...همون طور خیره شده بود توچشمام...
- رها...یه قولی بهم میدی؟
چه قولی؟!
بالحنی که غم ودلتنگی مردونه محسوسی توش به چشم می خورد،گفت:حالا که مال هم شدیم...یه چیز ازت می خوام.بهم قول بده که هیچ وقت هیچ چیزی رو ازم پنهون نکنی!اگه ناراحتی،اگه دلخوری،اگه عصبانی...باهام حرف بزن،ازم توضیح بخواه،بهم بگو تا بدونم...هیچ چی رو ناگفته نذار!بی خبرم نذار...از بی خبری متنفرم رها...خاطره خوشی ازش ندارم...
گره دستام دور دستش محکم تر شد...
- بهت قول میدم هیچ وقت هیچ چیز ناگفته ای بینمون نباشه!...
لبخند روی لبش تمدید شد...یه لبخند قشنگ وخاص مختص به خودش!...
نفس راحتی کشید...یه نگاه خیره وطولانی بهم انداخت وبعد...چشماش وبست!!!
با صدایی که خوشحالی وناباوری توش موج میزد،گفت:رها...خواب نیس؟
خندیدم...باشیطنت گفتم:خواب که نیس...ولی اگه می خوای مطمئن بشی،یه بار دیگه پات وکتلت می کنم!...دردت اومد یعنی بیداری دیگه!!!...بزنم؟!
با چشمای بسته خندید!...یه خنده از ته دل و بلند...از خنده اون،منم خنده ام گرفت...
خنده اش که تموم شد،چشم باز کرد ویه نگاه مهربون بهم انداخت...
- میشه این تخت ویه ذره بدی بالا؟...
سری به علامت تایید تکون دادم...گره دستام واز دور دستاش باز کردم واز لبه تخت پایین اومدم...میله ای رو که بالای تخت بود به دست گرفتم.طوری تنظیمش کردم که سر رادوین درست روبروی من قرار گرفت...حالا قسمت بالایی تخت یه زاویه شاید 45درجه ساخته بود.
- بشین اینجا...
به لبه تخت اشاره می کرد...لبخندشیطونی زدم وحالت مشکوکی به خودم گرفتم...چشمام وریز کردم وگفتم:می خوای چیکار کنی؟
- توبشین بهت میگم!
حرفی نزدم و لبه تخت نشستم...مشتاق وکنجکاو خیره شدم بهش...
- درخدمتیم...بفرمایید!
لبخندی زد...خیره خیره نگاهم می کرد...نگاه خیره اش باعث می شد که منم نتونم چشم ازش بردارم...
بعداز مکث کوتاهی،بالحن شمرده شمرده ومهربونی گفت:گفته بودم عشقمون متفاوته!...عروس خانوم متفاوت داره...داستان متفاوت...دوری های متفاوت...نشونه عشق متفاوت(به گردنم اشاره کرد...منظورش گردنبند بود...)و...(لبخندش شیطون شد...)خواستگاری های متفاوت...یه بار تو پارک وحالام...(نگاهش وازم گرفت و یه نگاه سرسری به دورتادور اتاق انداخت...دوباره خیره شد بهم...)تویه بیمارستان!...
وسکوت کرد...نفس عمیقی کشید و تک سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه...لبخند شیطونش پررنگ تر شد وبالحن خاصی گفت:بانوی رنج کشیده قصه،دوست داشتنی ترین اتفاق زندگی من...اگه یه داماد خسته،داغون،زجر کشیده و(به پای شکسته اش اشاره کرد...)چلاق... اما عاشـــق! ازت بخواد که بشی تک ستاره آسمون دلش...که بشی خانوم خونه اش...بشی تمام زندگیش،بشی عمرش...دلیل بودنش...قبول می کنی؟
حرفاش یه آرامش خاص و توی دلم جاداده بودن...و قطره اشکی رو توچشمام!...باورم نمی شد دوری تموم شده وحالا بدون هیچ مانعی بهم رسیدیم...باورکردنی نبود ولی حقیقت داشت...دوری تموم شد...وحالا رادوین داره از می خواد واسه همیشه کنارش بمونم...این یعنی انتهای خوشبختی!!!
قطره اشکی روی گونه ام راه گرفت...ویه لبخند روی لبم جاخوش کرد!...
سری به علامت تایید تکون دادم...زیرلب زمزمه کردم:
- دوستت دارم رادوین...
از سرخوشحالی وهیجان خندید!...یه نفس عمیق کشید ونگاه خیره اش ودوخت به چشمام...مثل من زمزمه کرد:
- داماد چلاق قصه عاشقته!...دوستت دارم رها...
خندیدم...اونم خندید...
صدای خنده هامون که قطع شد،سکوت کردیم...نه من حرفی زدم ونه اون...
رادوین خیره خیره نگاهم می کرد...ومنم دست از سرچشماش برنمی داشتم...
سرش واز روی تخت بلند کرد وبه سمتم خم شد...آروم آروم اومد طرفم...چیزی نمونده بود فاصله بینمون ازبین بره که رادوین از درد به خودش پیچید و قیافه اش مچاله شد...دیگه نتونست جلو تر بیاد...دردش اونقدر شدید بود که راه رفته رو برگشت و سرش روی تخت جاگرفت!...
دستش و روی کمرش گذاشت و یه لبخند محو روی لبش نشوند...هنوز زل زده بود به من...بالحن شیطنت آمیزی گفت:ببین این تصادف لامصب چی به سر من آورده!از کارو زندگی انداختتمون...نمی تونم تکون بخورم!!!
لبخندی به روش زدم...به سمتش خم شدم وآروم آروم فاصله رو کم کردم...اونقدر کم که فقط به اندازه 2 انگشت بین صورتامون فاصله بود...صورت من بالا وصورت رادوین پایین!...مجبور بودم روش خم بشم چون دراز کشیده بود ونمی تونست بلند شه...
زل زده بود توچشمام...نگاه منم تو نگاهش قفل شده بود...آروم آروم نگاهش از روی چشمام سر خورد واومد پایین...روی لبام متوقف شد...بی اختیار چشمام وبستم...رادوین نزدیک شد ودیگه فاصله ای نموند...
بعداز دقیقه هایی که برای من طولانی و لذت بخش بود،صورت رادوین به عقب رفت وازم فاصله گرفت...وتازه اونجا بود که اکسیژن معنا پیدا کرد!...نفس عمیقی کشیدم وبعد...چشم باز کردم...
نگاهم به نگاهش گره خورد!... نگاهی که فقط یه نگاه نبود...تمام زندگی من بود!
خیره خیره نگاهم می کرد ولبخندی روی لبش خودنمایی می کرد...لبخندش وبالبخند جواب دادم.
خواستم عقب تر برم که دستای رادوین دور کمرم حلقه شد...وبعد...بایه حرکت من و از روی تخت بلند کرد و روی پای چپش که سالم بود جا داد!...
خیره شدم توچشماش...
قیافه شیطونی به خودم گرفتم وگفتم:تو کمرت درد می کرد؟...هان؟!...(خندیدم...با نگاه به دستاش اشاره کردم که دور کمرم حلقه شده بود...و به خودم که روی پاش نشسته بودم...)خوبه درد داری،درد نداشتی چجوری می خواستی دلتنگیا رو جبران کنی؟...
خندید...قیافه بامزه ای به خودش گرفت ولپم وکشید...بالحن شیطونی گفت:بده تواین حالمم به فکر رفع دلتنگی هاتم بانوی بدجنس شیطون؟!
سرم وبه چپ وراست تکون دادم...وباخنده گفتم:معلومه که نه مرد مهربون قصه...
لبخندی زد وحلقه دستاش دور کمرم محکم تر شد...من وبه خودش فشار داد...سرم وروی سینه اش گذاشته بود ومحکم درآغوشم گرفته بود...
نفس عمیقی کشیدم وعطر تنش و لمس کردم...اونقدری دلتنگی داشتم که اگه تا آخر دنیام تو آغوشش می موندم،بازم سیر نمی شدم!...چشمام و روی هم گذاشتم وغرق آرامش شدم...آرامشی که می دونستم ازبین رفتنی نیست...
صدای مردونه وگیراش به گوشم خورد:
- رها...آسمون ونگاه کن...
چشم باز کردم ونگاهم به پنجره ای گره خورد که روی دیوار روبرو خودنمایی می کرد...خیره شدم به آسمون شب که با کنار زده شدن پرده،واضح ومشخص بود...
نگاهم روی ماه کامل وزیبای توی آسمون ثابت موند...همون ماهی که تو اوج فاصله،نقطه مشترکمون بود...
لبخندی روی لبم نشست...دستم به سمت گردنم دراز شد...و پلاک ماه کامل وتوی مشتم فشردم...و آرامش عجیبی از اون پلاک به تمام وجودم سرازیر شد!...
بی اختیار یاد جملات رادوین افتادم...یاد حرفای قشنگی که در مورد ماه زده بود...حرفایی که همون بار اول من تک تک کلمه هاش وبه خاطر سپردم...جمله هایی که احساس توشون موج میزد...و عجیب با حال امشبمون هماهنگ بود!...
دهنم باز کردم وخواستم اون متن وزمزمه کنم...صدای من سکوت وشکست...اما فقط صدای من نبود!...درست همزمان با من رادوینم شروع کرد به خوندن همون متن...
اونم دقیقا داشت به چیزی فکر می کرد که توی ذهن من بود!...لبخندم پررنگ تر شد...و بالحنی که آرامش تو موج میزد،همراه رادوین زمزمه کردم...
روبروی نشونه نورانی عشقمون...پراز فکر ودغدغه رادوین...غرق آرامش...و تو بهترین بهشت دنیا!...آغوشـــش...میون بازوهای مردونه اش...

یکی تویی و یکی من...
با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...
همین سه تا بس است...
حتی اگر ماه هم نبود...من قانعم...
به یک تو و یک من...
مگر میان تو و ماه فرقی هم هست؟!
ای کاش بود...آن وقت شاید همه چیز جز تو معنایی داشت....
اما...حالا که ندارد...
حالا همه چیز تویی...
تمام شعرهایی که با عشق می خوانم...
تمام روزهای خوب...
تمام لبخندهای من...
تمام گناه های با لذت...
تمام زندگی...
همه چیز تویی...
چیز دیگری هم اگر جز تو بود...
فدای یک تبسمت!


آنیلا.ب
- 1392/9/19 ساعت 3:10 بامداد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۲۳:۵۸
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ