گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

7 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان در همسایگی گودزیلا» ثبت شده است

قسمت آخر رمان در همسایگی گودزیلا

نگاهی به ورودی پارک انداختم...بی اختیار نگاهم رفت سمت خیابون روبرو و...روی تابلوی بستنی فروشی قفل شد!...
بغض توی گلوم بیشتر از قبل فشار میاورد...انگار این لعنتی قصد کرده من وبه کشتن بده!...
بی اختیارتصویر هیکل چهارشونه رادوین توی چهارچوب در بستنی فروشی،جلوی چشمم ظاهر شد...بایه بستنی توی دستش...ولی حیف که همش خیال بود!...
لبخند تلخی روی لبم نشست...نگاهم واز روبرو گرفتم وبه سمت پارک قدم برداشتم...خسته وکلافه،راهی رو که از حفظ بودم در پیش گرفتم.
با هر قدمی که برمی داشتم،یه خاطره از خاطرات اون شب واسم تداعی می شد وحالم وبدتر می کرد...
خوده لعنتیم بودم که از قصد پابه این پارک گذاشتم پس باید تا آخر تلخی یادآوری خاطرات و به جون بخرم!!!
اونقدر اشک ریخته بودم که دیگه اشکی از چشمم نمیومد!...انگار چشمه اشکم خشک شده بود.اونقدر خسته وبی رمق بودم که حتی توان به دست گرفتن کیفم و نداشتم...روی زمین می کشیدمش وبه سمت مقصدی که توی ذهنم بود قدم برمی داشتم...
بالاخره بعداز یه مسافت که به نظرم خیلی طولانی اومد،به مقصدم رسیدم...تن بی جون وبی رمقم و روی نیمکت انداختم وبه پشتی نیمکت تکیه دادم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۲۳:۵۸

رمان در همسایگی گودزیلا - قسمت ششم

مکث کرد...نفس عمیقی کشیدکه بخاری توهوای بارونی شب ایجاد کرد.زیرلب گفت:می دونم به من ربطی نداره ولی...یه چیزی هست که خیلی وقته ذهنم وبه خودش مشغول کرده...یادته اون روز،تو دانشگاه بابک بعداز کلاس اومد پیش تو ویه چیزی بهت گفت؟همون روز که باسعید دعواش شد وعصبانی وناراحت از دانشگاه زد بیرون؟...از اون روز به بعد،بابک دیگه بابک سابق نیست!یه جوریه...ناراحته،گوشه گیره وهروقتم ازش درمورد این حال داغونش سوال می کنیم،میگه چیزی نیست...ولی من مطمئنم که یه چیزی هست!فکرمی کنم حرفایی که اون روز بینتون رد وبدل شده،مسبب ناراحتیای بابکه.همون روزم ازت پرسیدم ولی تو گفتی که چیزی بهش نگفتی...اون موقع نمی خواستی بهم چیزی بگی وشاید هنوزم دلت نمی خواد من بدونم...اگه نمی تونی بگی عیبی نداره.فقط کنجکاو بودم که بدونم اون روز چی بهم گفتین...
از سوالش جاخورده بودم...بعداز این همه مدت،هنوز اون روز ویادشه؟همینه میگم حافظه اش خوبه ها!
لبم وبازبونم ترکردم وگفتم:این چه حرفیه؟...تواز هرکسی بهم نزدیک تری...مگه میشه نخوام توبدونی؟!(بعداز یه مکث کوتاه ادامه دادم:)اون روز وقتی کلاس تموم شد،بابک اومدپیشم وگفت که می خواد یه چیزی وبهم بگه...این دست واون دست می کرد.هول شده بود...
رادوین باکنجکاوی پرید وسط حرفم:
- خب چی بهت گفت؟...
نفس عمیقی کشیدم...خیره شدم به بخار ایجاد شده از گرمای نفسم...زیرلب گفتم:گفت که...که بهم علاقه داره!
کلمه علاقه رو که به زبون آوردم،رادوین از حرکت وایساد... دستم وکه توی دستش بود رها کرد وخیره شدبهم.بااین حرکتش،منم متوقف شدم وزل زدم به چشماش...اخم کرده بود...تونگاهش تعجب موج میزد.پوزخندی زد وباعصبانیت گفت:بابک چه غلطی کرده؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۲۳:۵۲

رمان در همسایگی گودزیلا - قسمت پنجم

بعداز رفتن مهسا،گوشی تلفن وبه دست گرفتم و زنگ زدم به خاله محبوبه...
بعداز پنجمین بوق،بالاخره خاله گوشی وبرداشت:
- بله؟!
- منزل خاله محبوبه ناز وخوشگل مااونجاس؟!
صدای خنده خاله توگوشی پیچید...بین خنده هاش گفت:
- بله که اینجاست!رهاخانوم شیطون وعسل خاله چیکار میکنه؟!
- هیچی...بیکار،بی عار می چرخیم!
بعداز احوال پرسی وحرف های تکراری،بالاخره تصمیم گرفتم که سرِ صحبت وبازکنم:
- خاله جونم شنیدم امروز رفتی دم شرکت آرش اینا...
لحن خندون خاله،بااین حرفم به کل تغییر کرد وجاش وداد به یه لحن مشکوک...
زیرلب گفت:پس مهسا خانوم نتونست دو دیقه زبون به دهن بگیره!
- قربونت برم این چه حرفیه که میزنی؟!اتفاقاً این مهسا خانوم انقد گله که از حرفای امروز شما حتی یه کلمه هم چیزی به آرش نگفته...چیزی به گل پسرشما نگفت تا ذهنیتش ونسبت به مادر خوشگلش که شما باشی خراب نکنه!...فقط از سر دلتنگی بامن درد ودل کرد!خاله جونم قبول کن که باهاش بدحرف زدی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۲۳:۴۵

رمان در همسایگی گودزیلا - قسمت چهارم

کلی فکرکردم ویه آهنگی ودرنظرگرفتم که متنش وکامل حفظ بودم...من عاشق این آهنگم...بانیش بازشروع کردم به خوندن:
- وقتی رسیدی که شکسته بودم...ازهمه آدماخسته بودم...وقتی رسیدی که نبود امیدی...اماتومثل معجزه رسیدی...وقتی که رسیدی که شکسته بودم...ازهمه آدماخسته بودم...بعد یه عالم اشک وبغض وفریاد،خداتوروبرای من فرستاد...خوب می دونم...
خوب می دونم...خوب می دونم چی چی؟!!ای بابا چرا من همش وسطای آهنگارو یادم میره؟!!خیرسرم این وانتخاب کردم چون همش وبلدبودم!!پس چرا یهویادم رفت؟!مرده شورم وببرن که حتی یه آهنگم درست وحسابی بلدنیستم بخونم!!!
- خوب می دونم جای تورو زمین نیست...خیلیه فرق توفقط همین نیست...آدمای قصه های گذشته،به کسی مثل تومیگن فرشته...فرشته نجات...فرشته نجات...توجون ازم بخواه...اونم کمه برات...فرشته نجــات... فرشته نجــات...توجون ازم بخواه...اونم کمه برات...رسیدی ازیه جاکه آشنابود...شبیه توفقط توقصه هابود...توازیه جای خیلی دوراومدی...قفل وشکستی مثل نوراومدی...توهمونی که آرزوی من بود...همیشه هرجاروبروی من بود...شباتوخوابم تورودیده بودم...خیلی شبابهت رسیده بودم... خوب می دونم جای تورو زمین نیست...خیلیه فرق توفقط همین نیست...آدمای قصه های گذشته،به کسی مثل تومیگن فرشته...فرشته نجات...فرشته نجات...توجون ازم بخواه...اونم کمه برات...فرشته نجــات... فرشته نجــات...توجون ازم بخواه...اونم کمه برات... توجون ازم بخواه...اونم کمه برات... توجون ازم بخواه...اونم کمه برات...
"فرشته نجات-کامران وهومن"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۲۳:۳۹

رمان در همسایگی گودزیلا - قسمت سوم


خیلی گریه کرده بودم ولی هنوزبغض توی گلوم آزارم می داد...عین یه تیغ توی گلوم مونده بود...احساس خفگی می کردم...خدایاکی همه چی درست میشه؟؟کی این تنهاییاتموم میشه؟؟ کی دردا و مشکلات تموم میشه؟؟کی لبخندمی شینه رولبامون؟؟
اشک ازچشمام جاری می شد... به هق هق افتادم...نفس کم آورده بودم...صدای هق هق گریه هام سکوت بالکن ومی شکست...انگاریادم رفته بودتوخونه رادوینم وممکنه صدای گریه کردنم وبشنوه!!شایدم یادم نرفته بود...اصلابرام مهم نبودکه صدای گریه هام وبشنوه یانه!!من همیشه جلوی رادوین مغروربودم وهیچ وقت جلوش گریه نکردم...جلوش ضعیف نبودم ولی این دفعه دیگه نمی تونم قوی باشم...حالم بده!!آره...من ضعیفم...خیلیم ضعیفم!!دلم تنگه...بغض کردم...حالم بده!!
بادسردی وزیدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم...امادیگه سردی هواهم برام مهم نبود...توهمون هوای سردموندم واشک ریختم...به آسمون چشم دوختم...باچشمای اشکیم به ماه خیره شده بودم واشک می ریختم...
نمی دونم چقدگذشت ومن چقدگریه کردم ولی بعدازیه مدت یه کت روی شونه هام جاگرفت...باتعجب سرم وبه عقب چرخوندم وبارادوین چشم توچشم شدم...
لبخندمهربونی بهم زدوکنارم وایساد...به نرده تکیه دادوزل زدبه روبروش...
حتی سعی نکردم اشکم وکناربزنم ودیگه گریه نکنم...سیل اشکام صورتم وخیس کرده بودن وهق هق گریه هام توفضامی پیچید...برام مهم نبودکه رادوین درموردم چه فکری می کنه وممکنه که بعدامسخره ام کنه...هیچی برام مهم نبود...فقط دلم می خواست اشک بریزم وخالی بشم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۲۳:۳۰

رمان در همسایگی گودزیلا - قسمت دوم

توحال وهوای خودم بودم که صدای بوق یه ماشین ازپشت سرم من وبه خودم آورد.
باقیافه ای که ازدرد پام،مچاله شده بود،به عقب برگشتم وباراننده چشم توچشم شدم.
واین راننده ی خل وچل کسی نبود جز اری که داشت بانیش باز به من نگاه می کرد!!
اخمی کردم و به سمت در شاگرد ماشین رفتم.
عصبی درو بازکردم و خودم و پرت کردم توماشین.
درو محکم بستم و دهنم و باز کردم:
- توخجالت نمی کشی؟!مرده شورت و ببرن.اگه بدونی من امروز ازدست تو چی کشیدم!کله صبحی اون دختره ی بی شعور اومده گند زده به احوالات من،بعدشم که خانوم نُطق کردن،برای من نت بگیر سر کلاس!گذشته ارهمه اینا اگه بدونی چه روزی بود امروز!!!بابک اومد یه جور زر زر کرد،رادوین اومد یه جور دیگه زر زر کرد...(یه دفعه نمی دونم چی شده که قیافه امیر اومد توی ذهنم وگفتم:)راستی تو کی جزوه ات و داده بودی به امیر که امروز اومده جزوه هات و به من پس داده؟!چشمم روشن!!!دیگه یواشکی به پسر مردم جزوه می دی؟!اون وخ من اینجابوقم؟نباید یه ندابه من بیچاره بدی؟!ای خاک توسرت کنن.(ویه دفعه قیافه شیدا اومد جلوی چشمم وبدون اینکه به ارغوان اجازه صحبت بدم،دوباره خودم شروع کردم به حرف زدن:)اون چه وضع حرف زدن بود؟!چرا جلوی شیدا اونجوری کردی؟!یعنی من به اندازه اون دختره ی چلغوز ارزش ندارم که به جای من طرفدار اون شدی؟!اگه بدونی چقدر اعصابم از دستت خورد بود!!!!پاشدم رفتم دستشویی تا خیر سرم یه آبی به سروصورتم بزنم.بعدش رفتم رویکی ازصندلیا نشستم وزنگ زدم به اشکان.بعدشم که توزنگ زدی.نگو اون رادوین بی شعور با امیر دقیقاپشت من نشسته بودن وهمه چی و شنیدن!تقصیر توئه دیگه...وگرنه من انقدر گیج نبودم که دوتا گودزیلابه اون گندگی رو نبینم.انقدر بدم میاد ازاون عوضی بی شعور زشت بی ریخت خودشیفته دخترباز!!!
در طول صحبتم ارغوان مدام لبش و می گزید وبا ابروهاش به پشت ماشین اشاره می کرد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۲۳:۱۹

نویسنده  آنیلا از کاربران  http://www.forum.98ia.com

خلاصه:

یه دختر شیطون و دیوونه به اسم رها شایان...یه پسر شیطون به اسم رادوین رستگار...هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه رو با تیر میزنن...رها به شدت از رادوین متنفره و این تنفر باعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه...البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هر کاری می کنه تا حرص رها رو در بیاره...این نقشه کشیدنا و اذیت کردنا و حرص دادنا باعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه و زندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری از مشکلات، رها مجبور میشه از خانواده اش  جدا بشه و تویه خونه دیگه زندگی کنه...اما با ورودش به خونه جدید...

مقدمه :
یکی تویی و یکی من...

با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند...

همین سه تا بس است..

حتی اگر ماه هم نبود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۱۸:۱۹
× بستن تبلیغات