گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

7 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان در دستان سرنوشت» ثبت شده است

قسمت دوم رمان در دستان سرنوشت


آنا اینقدر زنگ زده بودکه دیگه شارژ موبایلش رو به آخربود. کلی جازنگ زده بو د قیمت گرفته بود، درنهایت به این نتیجه رسیده بود که نمیتونه بره هتل ،بایدبره یه مهمانپذیر، ولی بدترین جای قضیه این بود که آنا فقط کارت ملی داشت وبدترازاون اینکه ازش یا شناسنامه میخواستند یا همسر و کارت شناسایی که مطمئن شن مجرد نیست چون به دختر مجرد اتاق نمیدند.
مطمئن بود که نمی تونه بعد اون همه حرفی که به اسدی جلوی پسرش زده ، حالا برگرده و بخواد شب پیششون بمونه، گزینه رویا هم که از اول منتفی بود، فخری جونم که دسته کم تا سه روز آینده سفر بود.کلا تنها چیزی که میدونست این بود که توبدجایی خودش را گیر انداخته، تلفنهای پدرش را هم که مرتب ریجکت کرده بود، دیگه حالا جرات اینکه به پدرش زنگ بزنه ببینه شناسنامش پیش اسدی هست یا نه رو هم نداشت. چون مطمئن بودپدرش امون نمیده انا سئوال کنه.
توبررسی اوضاعش بود که دوباره تماسها شروع شد، انگار مسابقه بود، هم اسدی، هم پدرش ، و بدتر از همه رویا بود که اونم انگار از دو دقیقه پیش رفته بود تو بازی پدرش ،چون اونم زنگ میزد. آنا گوشی را سایلنت گرده بود تا شارژش تموم نشه، ولی همین خاموش و روشن شدن صفحه هم داشت عصبیش می کرد. مطمئن بود دست باباش بهش برسه ،خداباید بهش رحم کنه.
گشنش بود ولی ترجیح می داد اول تکلیف شبش را معین کنه. یه فکری مرتب می اومد تو سرش ولی خیلی واسش انجامش سخت بود، دوست نداشت بابرخورد و رفتارهایی که دیده به کسی رو بزنه که نمی دونه می تونه رو کمکش حساب کنه یا نه. از طرفی وقتی می دید که چطور ضامن سودو معامله اون وپدرش شده به خودش حق می داد که ازش بخواد که کمک کنه.
چند بار شماره رو گرفت ولی سریع قطع کرد. نمی دونست اگه بگه نه چیکار باید بکنه. ولی وقتی نگاهش به ساعت ومیس کالهای روی گوشی افتاد تصمیمش را گرفت.
امیر هنوز از پارکینگ شرکت کامل بیرون نزده بود که فرهاد رو دید.که داره سریع بر می گرده بالا.


_سلام، فرهاد.
*سلام.
_چرا می دویی؟
*خوب شد دیدمت. گوشیم از عصر جا مونده دفترمیرم بیارم.درضمن خانمتون هم گمشدند.
_یعنی چی؟
*آناهید گمشده.
_خوب.
*خوب هیچی دیگه.منوخانم زندیه 3 ساعتی هست دایم دنبالش می گردیم.
_به تو چه ربطی داره؟
*دلایل که زیاده.همسر دوستم، موکل پرونده فعلی.دوست رویا خانم، بازم بگم؟
_بنده هم در جریانم، پدرشون فکر کردند بی بی سیتر گرفتند، تازه گی هی زنگ می زنه، امیرجان پسرم، انا کلانتریه، امیرجان شاکی انا فلان ، امیرجان آنا بهمان، مردک فکرکرده واقعا امیر جان دامادشه، منم بهش گفتم توجلسه هستم، بعد باهاش حرف می زنم. مردک.
*آخه اوضاع مشکوکه امیر. رویا می گه رفته دبی،ولی از طرفی به رویا اس ام اس داد که اگه آنا تا شب نره خونه وکیلش پدرآنا را در میآره.
_اصلا هم مشکوک نیست. آقا ایران تشریف دارن.دیشب هم با همسرشون با بابا یه ملاقات شام کاری داشتند، ظاهرن یه تغییراتی تو معامله با بابا دادن، می خواد جنساش را از بابا پس بگیره با یه ضرر 30 درصدی که به بابامیده یا بابا جنسها رو نگه دراه ولی پول رو زودتر از موعد با 30 درصد کسر بده بهشون. اصلا معلوم نیست چش هست.البته به بابا گفته که زده تو یه معامله دیگه، ولی بابا می گه کشتیش توگمرک مصادره شده،یه بدهکاراشم فراریه..ولی دستی جلوبابا رونکرده ،هی آسمون ریسمون یه معامله دیگه را با یه طرف قطری بافته.
*عجب، پس ایران هست.
_بله هست ولی شما به رویا خانم زندچیزی نفرمایین.نمیخوام ریاحی فکر کنه کنه من چیزی گفتم به تو.
*اکی من برم.
_بله برین. اینقدر رویا خانم رو معطل نکنین.
*چشم.
امیر به محض پیچیدن توخیابون، رویا رودیدکه توماشین فرهاد نشسته و داره با گوشیش ور میره ولی اهمیتی نداد و به سمت خونه راه افتاد.


امیر هنوزلباسهاش رودرنیاورده بود،گوشیش را از جیبش دراورد، قبل ازاینکه بزاره رو میز یه نگاهی انداخت، و آه از نهادش در اومد. اون از پدر اینم از دختر که چهار تا میس کال انداخته بود. این خونواده انگار عزمشون رو جزم کرده بودند برن رو نرو امیر.
خواست بیخیال شه ولی قبلش گوشی رو از سایلنت برداشت و یه زنگی به فرهاد زد.
_جونم؟
*فرهاد چی شد؟
_به توچه.
*فرهاد. میگم چیشد؟
_چطور؟کاری داری؟
*فرهاد!!!
_خیلی خوب.هیچی بابا خبری ازش نیست. باباش هم فکرمیکنه پیش خانم زنده، هی زنگ می زنن به خانم زند.پیله می کنن.
*اکی.خدافظ.
_وایسا ببینم.واسه چی می پرسی.
*به توچه فرهاد جان.بای
امیر سریع تماس را قطع کرد. و تماسهای فرهادم مر تب ریجکت می کرد. نمی خواست وارداین ماجرا بشه، حتی بدش هم نمی اومد این رویا خانم با نزاکت یکمی از دست ریاحی گوشمالی بشه،ولی به میس کالهای آنا که نگاه انداخت، تصمیم گرفت یه زنگ بزنه وقائله جستجورا پایان بده ، میدونست یکم دیگه طولانی شه،مجبوره تورودربایستی پدرش اونم بره گروه جستجو.ولی به محض اینکه تماس گرفت و دیدگوشی انا خاموشه.بهش برخورد. می دونست آنا به محض اینکه گوشی رو روشن کنه، اس ام اس میسکال به دستش میرسه.عصبانی گوشی را ول کرد رومیز ورفت دوش بگیره.
***
آنا مستاصل نشسته بود تو یه ساندویچ فروشی طرفهای منیریه، نمیدونست چرا فکر کرده بود می تونه از امیر کمک بگیره. 4بار تماس بی جواب انا رومطمئن کرده بود که امیدی نبایدبه اون داشته باشه. گوشی را خاموش کرد تا از شر تماسها واس ام اس های تهدید رویا و پدرش راحت بشه. همیشه تو غصه و ناراحتی چاره کار واسش خوردن بود، اینقدرکه احساس انفجاربهش دست بده، ولی از استرس اینکه شب چی می شه حتی با وجودگشنگی غذا از گلوش پایین نمیرفت. حساب دودو تا چهار تا بود، جز خونه اسدی جایی نمی تونست بره.
گوشی را روشنکردتا به آژانس زنگ بزنه، متوجه تماس ناموفق امیرشد.انگار امیدی به دلش اومد. معطل نکرد وبه امیر زنگ زد.
_بله؟ بفرمایین


*سلام. آناهید هستم.


_بله متوجه شدم. بفرمایین.


_الو، بفرمایین. میشنوم.


*راستش من... من امشب.. یعنی من این هفته خونه وکیل بابا بودم ولی خوب الان نمی تونم، امشب رو یعنی نمی تونم برم اونجا.می خواستم ببینم شما می تونین یه زحمتی بکشن.


_متاسفم شما نمی تونین بیاین اینجا. اون شب هم که اومدین...


*آقای سروستانی من منظورم این نبود


_می دونی همه دارن دنبالت می گردند؟
*می دونم. مهم نیست. می شه گوش بدین. من شارژم داره تموم می شه. اگه میشه واسه من اتاق بگیرین.


_واسه چی باید چنین کاری بکنم.؟ من دنبال دردسر نمی گردم.یه زنگ به پدرت بزن.


*ممنون.خدافظ


امیر هنوز گیج بود. اتاق گرفتن واسه چی؟ اونم وقتی پدرش اینجاست.چرا نمی ره خونه ، پیش باباش؟ یه لحظه فکر کرد شاید ریاحی از بیماری آنا با خبر شده، خودش بیرونش کرده، یا آنا فرار کرده. کلا خونواده عجیبی بودن ، اصلا نمی تونست از نوع پدری کردن ریاحی سر در بیاره، چیزهایی شنیده بود ولی کلا فرصت فکر کردن به پازل های بقیه رو نداشت. یه آن پشیمون شد فکر کرد ادرس انا را بده به پدرش واسه آنا هم بهتره. بالاخره هر اتفاقی هم که افتاده باشه پدر و دخترن ، یه جوری مشکلاتشون رو حل می کنن. سریع زنگ زد به آنا.
**


آنا سعی داشت جلوی اشکهاش رو بگیره ولی نمی تونست، مرتب فین فین می کرد، داشت تو پیاده رو راه می رفت ، نمی دونست کجا ولی روسریش رو کشیده بود پایین و می رفت. متوجه خاموش روشن شدن اسکیرین گوشی شد. امیر بود، ولی آنا خیلی مطمئن نبود امیر ّبخواد کاری بکنه، ولی گوشی رو جواب داد.


_...


*الو، خانم ریاحی؟


*الو؟


*آنا؟ می شنوی؟


آنا بزور سعی کرد صداش را صاف کنه.


_بله؟


*میشنوی؟


_بله.


*کجایی؟


_نمی دونم. طرفها منیریه.


*اونجا چیکار می کنی؟


_یه مهمانپذیر این نزدیکیها پیدا کردم.


*می خوای بری مسافر خونه؟من فکر کردم می خوای خونه اجاره کنی.


_نه. تا دایه ام برگرده از سفر می خوام اتاق بگیرم.


*چرا نمی ری پیش بابا؟


_مسائلی هست که نمی تونم به شما بگم. می شه لطف کنین با شناسنامه بیاین واسم اتاق بگیرین؟ من شناسنامه ندارم و فقط کارت ملی دارم.


*چرا رفتی اینقدر پایین.


_خوب اینجا بهم آدرس دادن.


*خیلی خوب برگرد سمت میدون. اون طرفها گم نشی. من تا 1 ساعت دیگه می آم اگه ترافیک نباشه.


_مرسی.


***


آنا برگشت تو ساندویچی تا هم حالا که خیالش راحت شده یه چیزی بخوره هم تو این مدت مجبور نباشه تو خیابون وایسه.
_به به ! امیر خان می بینم که به ما زنگ می زنین. روت شد بعد از اونمه ریجکت کردن.
*سلام. چقدر حرف می زنی. کجایی؟
_داریم با خانم زند شام می خوریم.
*پس آنا چی شد.
_بعد شام بازم میریم.
*نمی خواد. بعد شام برین منزل.
_واسه چی اونوقت؟
*چون انا به من زنگ زد.
_جان فرهاد راست می گی؟
*آره .
_کجاست؟
* منیریه.
_چی؟
*دم میدون منیریه با من قرار داشت. منم به ریاحی زنگ زدم. تا یه 20 مین دیگه می رسه بهش.
_چرا به تو زنگ زده بود؟
*می خواست برم واسش مهمانپذیر اتاق بگیرم.
_امیر تو چرا به ریاحی زنگ زدی؟
*چرا نباید می زدم؟
_از این بالا بکوبم برم این همه راهو که چی؟ واسش تو یه جایی که نمی دونم کجاست با مسئولیت خودم اتاق بگیرم؟ می دونی اگه مشکلی پیش بیاد گردنه منه؟ تا زه شایدم با کسیه؟
*امیر تو که زدی رو دست من. باید می رفتی می دیدیش اول. چون اینجور که من شنیدم یکمی الان اوضاع قمر در عقربه؟
_یعنی چی؟
*می دونی همه دارایی های ریاحی بلوکه شده و.... خونش هم و .....
_بهر حال پیش پدرش باشه جاش امن تره.
*برو بابا فعلا وقت ندارم روشنت کنم. خانم زند هم دارن می ان. رفته بودن دست بشورن. بای.
_فرهاد؟
*فرهاد بی فرهاد. بعداااااا.
ساعت حوالی 11 بود که صدای زنگ بلند شد. امیر زینت را صدا زد ولی خبری نبود.خودش بلند شد. فرهاد بود. معمولا فرهاد زیاد به خونه امیر می اومد ولی این موقع شب اونم بی خبر کمی بعید بود.
_به فرهاد خان. این طرفها
*سلام. می شه بیام تو؟
_مگه اومدی پشت در بمونی؟بیا تو.
_چیزی می خوری بیارم؟
*نه بیا بشین کارت دارم.
_چی شده فرهاد؟ چرا تو همی؟
*بشین می گم.
_بفرمایین.
*امیر اشتباه کردی به ریاحی زنگ زدی.
_چرا؟
*امیر آنا از تو کمک خواسته بود. این یعنی اینکه نمی تونسته از کس دیگه ای کمک بگیره.
_فرهاد تو چته؟ این رویا خانم چی گفته زیر گوشت که عوض شدی.
*چیز خاصی نگفته.
_پس تو چرا این رو به اون رو شدی. تو که غریبه نبودی و نیستی. تو که می دونی این اسم و رسم تو شناسنامه فورمالیته معامله بابا با ریاحی ! نه من خواستم و شاید نه آنا. 3 ماه پیش که یادت نرفته، همین رویا خانم چی گفت و چه کرد که من رو روشن کنه. حالا چرا اینقدر آنا آنا می کنی؟
*امیر من کاری به این حرفها ندارم ولی امشب، نمی دونم فکر کنم اشتباه کردی.
_فرهاد درست حرف بزن. من علم غیب ندارم. بگو چی شده؟
* می گم تا ایشالا امشب از وجدان درد خوابت بره.
_فرهاد می خوای بگی بگو و گرنه بلند شو برو.
*هیچی ما یه 1 دقیقه ای دیر رسیدیم. وضعی نبود که ما بریم جلو. به هزار خواهش و التماس نزاشتم زند بره جلو. ما که رسیدیم ، اسدی و پسرش تو پیاده رو داشتند با انا حرف می زدند. هر چی پسر اسدی دست آنا رو می کشید آنا پسش می زد. دیگه خودم می خواستم برم جلو ، یهو دیدم یه مرد و یه پسر پیاده شدند ا زماشین و به حالت نیمه دو رفتند سمت آنا. ریاحی بود و پسرش ظاهرن. اول که پسره یکی زد تو گوش آنا از پشت بغلش کرد ببره و ولی آنا داد می زد، ریاحی هم یکی زد تو گوشش. انا هم یهویی تو بغل داداشش از حال رفت.امیر خیلی منظره بدی بود تو پیاده رو خیلی کسی نبود، ولی بعضی ماشینا ترمز زده بودند نگاه می کردند یه پیره مرده هم رفت جلو که اسدی رفت ردش کرد. بعدم آقا داداش ریغو نتونست وزن آنا را تحمل کنه، پسر آقای اسدی، همون که اونروز گفتم اومد آنا را برد خونه وکیل ریاحی! رفت آنا را بغل کرد برد گذاشت تو ماشین ، بعدم که رفتند.زند هم از وقتی اومدیم یه ریز داره گریه می کنه و به تو لعن و نفرین می کنه. البته ناراحت نباش یه چند تایی هم بار من کرده. البته مودبانه تر از اونهایی که به جنابعالی نثار کرده.
_یعنی چی فرهاد. اینها چه مرگشونه.
*چه می دونم.
_حالا خانم زند کجان؟
*تو ماشین. می خواست بیاد خرخرت رو بجوه ولی خوب من گفتم حالا یکم دیگه گریه کنه سبک شه تاببینیم ، چی می شه. یعنی شما زنگ بزنی به ریاحی ببینیم چی می شه.
_من چرا زنگ بزنم؟
*ببینیم دختره ره کجا برده، رویا می گه یهو تحت فشار باشه یهو قرص نریزه بالا، اور دوز و نمی دونم چی.
_نمی دونم فرهادف فعلا بر دار ببرش تا من یه زنگ به بابا بزنم ببینم چیکار کنین بهتره.
*باشه. من برم. می ترسم رویا خانم رو پانسیون راه ندن مجبور شم امشب ببرمش خدمت مامان و فرانک جوم
_کوفت فرهاد. تو هر وضعی باشی دست از لوس بازی بر نمی داری.
*مقصر این اوضاع تو هستی عزیزم نه من و رویا خانم. بای
_برو به سلامت.
فرهاد نرفته برگشت.ولی قبل از اینکه امیر دهن باز کنه رویا رو دید که با چشمهای سرخ فرهاد رو پس زد و اومد تو.رویا بی مقدمه شروع کرد.
_جناب سروستانی ، امشب راحت بخواب. گل کاشتی.
*خانم اجازه بدین.
_اجازه نمی دم. می دونی چیکار کردی؟ می دونی چطور کشون کشون بردنش. اگه نمی خواستی کمکش کنی واسه چی دخالت کردی؟آنا اوضاش خیلی روبراه نیست. یکم دیگه تحت فشار بزارنش معلوم نیست چیکار کنه؟ اگه یه کاری دستش بدن چی؟
*خانم صبر کنین. نمی دونم تو چرا فکر می کنی دلسوز تر از پدر و مادرشی؟ خانم مطمئن باش اونها صلاحش رو می خوان.
_کی صلاح کیو می خواد؟ اصلا مینو مادر واقعی آنا نیست. ارسطو روزی نیست که خونه باشه و اشک آنا رو در نیاره. کی دلسوزه کیه؟ باباش؟ آخه کدوم پدری دختر 23 سالش را چهار بار وجه المعامله می کنه؟ اینقدر بهش تلقین کردند تا درس و دانشگاهش را ول کنه، که نره تو جامعه، که کسی رو نبینه و دم در نیاره واسشون، حرف زیاده، همین ها رو هم نباید بهت می گفتم، فقط بدون بد کردی.
*آخی همین دختر کم رو و خجالتی تون بند به آب داده، نگو که تو پستو خونه باباش بوده و کار دست خودش داده.
_متنفرم ازت. امیدوارم روزگارت مثل امشب آنا سیاه باشه.
رویا دیگه حرفی نزد. برگشت سمت در. فرهادم که هنوز یه نفس درست نکشیده بود از وضعیت بین امیر و رویا، با حرکت دست با امیر خداحافظی کرد و رفت دنبال رویا.
_ایرج؟
*بـــله؟
_کجا بردینش پس؟
*تو اتاق بالایی.
_نمی شد نیارینش اینجا؟
*مینو این چه حرفیه می زنی؟ کجا می بردمش.دختره انگار زیر و رو شده. نمی دونی تو خیابون چطوری داد می زد.
_چش بود حالا؟
*نمی دونم. از وقتی هوش اومد ه یه ریز داره فین فین می کنه. می گه می خوام برم.
_اینا نتیجه کارای خودته ها. هزار بار گفتم اینقدر لی لی به لالاش نذار.
*خانم به هیکلش نگاه نکن. بچس هنوز. تقصیر تو هم هست . بهت گفتم بهش بگیم اوضا در چه حاله هی گفتی نه. جری شده. تنها و بی خبر مونده. ترس برش داشته.
_همش زیر سر اون فخری جونش و رویاست. اگه پا اینها بریده می شد. دیگه جیکش در نمی اومد.
*خانم من که پاشون رو بریدم.
_آره فقط از خونه، ولی اینها هنوز می رن و میان.
_بزار برم یه سری بهش بزنم ببینم.
*یه قرصی چیزی بده بخوره. تا صبح بخوابه بیاد رو فرم.
_ می ترسم دوباره حساسیت بده. دکتر گفته چند وقت یه بار باید قرصا رو عوض کنه.
*خوب از تو کیف بردار. حتما اینهایی که الان می خوره بهش می سازه.
_اکی برم ببینم چه حاله.
*ببین شایدم اون فلوکستین ها رو نخورده که بهش فشار اومده.
_باشه
_آناهید. آناهید جان . پاشو گلم.
آنا بلند شد نشست. ولی هنوز هر از گاهی بی اختیار اشکش سرازیر می شد.
_پاشو دست و روت رو بشور. اینقدر بابات رو حرص نده. آخه این چه کاری بود کردی؟ جلو اسدی و پسرش آبرو واسش نمونده.
*چرا من رو نبردین؟اصلا شما که ایران بودین.چرا گفتین می رین دبی.
_ما رفتیم دبی. ولی اونجا کارامون حل نشد مجبور شدیم برگردیم. تو رو هم نمی تونستیم ببریم. اولا که تو پاست تموم شده بود، بعدم تا ما می خواستیم بریم منت آقای سروستانی رو بکشیم بیاد محضر واسه پاس تو ،که خودش 4 روز طول می کشید، خود پاسم که 2 هفته، دیگه خودت بگو، ما می تونستیم تو رو ببریم؟
_می تونستیم؟
*نه.
_دیدی زور قضاوت کردی؟ بعدم ما نمی خواستیم تو خیلی درگیر این مشکل بشی.
*چی شده؟
_هیچی گلم. یکم معامله ها ی بابات به مشکل برخورده. نزدیکه ورشکست بشیم. ولی اگه سروستانی بتونه شرایط بابات را بپذیره، هم ما زود تر از این وضع در میایم، هم طلاق تو رو میده، منم که یادته بهت قول دادم این دفعه رد شه دیگه نزارم بابات پا تو رو بکشه وسط این معاملات. اصلا دوباره می ری دانشگاه. درست و تموم می کنی، ایشالا می ری سر خونه و زندگی اصلیت.
*چرا خونمون مصادره شده؟
_یه طلبکارای بابات بد قلقی کرده، درست می شه همه چیز.
_بهتری حالا؟
*آره.
_امشب اذیت شدی، یه قرص خواب اگه داری بخور تا صبح آرم بخوابی.
*اینجا کجاست؟
_باغیم.
*باغ کی؟
_تو نمی شناسی.
*فردا می ریم؟
_نه می مونیم تا نتیجه جلسمون با سروستانی معلوم شه.
_امیر؟
*نه، باباش. خودش کاره ای نیست.
_اگه سروستانی همکاری نکنه چی؟
*اون موقع اوضاع خیلی جالب نمی شه.
_یعنی کاملا ورشکسته شدیم.
*آره.
_شما نمی تونی به بابا کمک کنی؟
*نه، من پول زیادی ندارم .
_یعنی اگه...
*بسه دیگه. بگیر بخواب.دیگه هم با بابات و ارس لج بازی نکن. الان هر دو عصبی هستند.جا انگشتاشون رو صورتت مونده.شب به خیر.
_شب بخیر.
_راستی می شه شارژرتون و بدین، گوشیم خاموشه.
*نخیر لازم نیست. ما که پیشتیم. با کی کار داری؟
_هیچ کس.
*پس گوشی می خوای چیکار؟
_می خوام اهنگ گوش کنم.
*می گم ارس آی پادش رو واست بیاره.
_نه. نمی خوام ارس رو ببینم. اصلا نمی خوام.
*پس بگیر بخواب..
آنا تو سکوت شب از این دنده به اون دنده می شد. انگار همه این اتفاقات خوابه ،نه یه خواب یه روزه، یه خواب چند ساله.
از خبر اینکه مینو مادرش نیست، از درگیری مینو با فخری، از قبر مادرش، از اطلاعاتی که هیچ جوره نتونسته بود بدست بیاره از خونواده مادری، علت ازدواج زوری مادر و پدرش، تنفر پدرش از مادر، ورود مینو ،اینها رو هزار بار دوره کرده بود، یادش نمی رفت که وقتی 13 سالش بود چقدر با فخری جون سعی کرده بودند یه اطلاعاتی از خانواده مادریش پیدا کنه ولی همه بی ثمر آخرم که فخری جو ن رو از خونه بیرون کرده بودند، هم فخری هم رویا که خواهر زاده فخری بود و مثل یک خواهر با آنا از بچگی تو اون خونه بزرگ شده بود، پدر مادر رویا وضع مالی خوبی نداشتند به همین خاطر هم رویا رو از 1 سالگی به شهر فرستاده بودند تا با خالش و تو خونه ریاحی زندگی کنه. ولی همه این کابوسها در برابر اتفاقاتی که بعد ها تو زندگی انا افتاده بود اونقدر ها هم ناگوار نبودند. فخری برگشته بود ده، و تو 40 سالگی شده بود زن پسر خاله زن مردش، رویا پیش خونوادش، ولی آنا، همینطور بی قرار و کلافه مونده بود تو خونه پدری ،خونه ای که فقط در دیواراش اسم خونه رو یدک می کشید برای آنا.
ایرج ریاحی، پدر آنا، تاجری بود از یه خونواده از هم پاشیده، دو تا از برادراش امریکا زندگی می کردند و پدر و مادرش تو 5 سالگی انا تو تصادف کشته شده بودند و عمو ها هر 5 سال یکبار یکسری ایران می اومدند و بقیه فامیل هم فقط تو بعضی مراسم های عروسی و عزا حضور داشتند.ولی مینو دختر تاجری بود که از سالها قبل ساکن دبی شده بود و به دلایل سیاسی هیجوقت ایران برنگشته بود ،و فقط هر از گاهی دو تا از دوخترخاله های مینو تو مهمونی های ریاحی شرکت داشتند. ولی به جای تمام فامیلهای نداشته ، دوستا و شراکهای تجاری پدرش تو دوره ها و رفت اومد های خونواده ریاحی شرکت داشتند.
آنا هر وقت می خواست خاطراتش رو ورق بزنه، سریع می رسید به 19 سالگیش، اینقدر بقیه اتفاقات در مقایسه با شروع نامیمون 19 سالگیش کم جلوه بودند که گاهی حتی آنا زحمت فکر کردن به اونها رو هم به خودش نمی داد چیزهایی مثل حضور ارس ، پسری که 4 سال از آنا کوچیکتر بود ولی تو 19 سالگی شده بود دست چپ و راست پدر مادرش.
تبعیض هایی که بین ارس و آنا بود. سفرهایی که ارس همراه پدرش می رفت و آنا هرگز.
عشقی که در 17 سالگی به سراغش اومده بود، شروین پسر یکی از دوستای پدرش بود که آنا نفهمید چطور شد تا بخودش اومد دید همه چیز و همه کس واسش شده شروین، با اون همه رفت و امد و مهمونی، واسه کسی گرم گرفتن بچه هایی که بعضا حدود 10سال بود با هم رفت و امد داشتند و هم بازی بودندچندان عجیب هم نبود، یا بهتر اینکه اهمیت چندانی نداشت،
آنا بخاطر استخون بندی که داشت همیشه کمی بزرگتر می زد، و زیبایی ظاهری هم که داشت مزید بر علت بود که همیشه تو جمع به چشم بیادو مورد توجه قرار بگیره. رفتارهایی که خونواده باهاش داشتند اون رو تو اوج نوجوانی تبدیل به یک دختر کم حرف کرده بود، اصلا خجالتی نبود ، ولی یادگرفته بود حرف نزنه، بیشتر اوقات وقتش را با کتب خوندن و یا شنا پر می کرد. تو مدرسه دوستهای زیادی نداشت، و در واقع بیشتر همکلاسی داشت تا دوست.
هنوزم هر وقت یاد اون دوران می افتاد لبخندی از حلاوت عشق به لبش می اومد که به ثانیه نکشیده تلخی انجام کار لبخند را واسش به زهر خند تبدیل می کرد.
روزهایی که واسه آنا همه چیز هیجان داشت. تماسهای تلفنی شروین، حرفهایی که انگار خستگی و کسالت همه سالهای گذشته رو از قلب آنا سبک می کردند ولی چه زود بازی به آخر رسیده بود.
شروین 1 سال از آنا بزرگتر بود ، و منتظر بود تا بعد از اینکه اقدامات خرید دوره سربازیش انجام گرفت برای ادامه تحصیل بره آلمان پیش داییش، چیزی که تو اون ایام دغدغه و نگرانی آنا بود. ولی همیشه شروین بهش اطمینان می داد که به محض اینکه کار رفتنش درست بشه موضوع را با پدر و مادرش در میون بزاره و بگه که انا رو می خوادو آنا هم برای تحصیل و ازدواج با شروین راهی آلمان بشه. چقدر آنا پشت تلفن گریه کرده بود، چقدر خواسته بود که شروین نره، ولی شروین رفته بود، ر فته بود که با پدر و مادرش راجع به انا حرف بزنه،ر فته بود که آنا را هم ببره ، ولی آنا نفهمید چرا این رفتن بی بازگشت شد، و تو اولین سال رفتن و بی خبری از شروین چقدر خودش را سرزنش کرده بود، هر وقت یاد سیلی که تو گوش شروین زده بود می افتاد به اون حق می داد.
روزی که شروین یواشکی اومده بود خونه ریاحی تا به آنا توضیح بده که پدر و مادرش خواستند اول شروین بره و درسش را به انجام برسونه و بعد مو ضوع انا را مطرح کنند، و چقدر آنا اشک ریخته بود، و سیلی که آنا در جواب تلاش شروین برای بوسیدنش به اون زده بود، و رفتن قهر گونه شروین ، و رفتن و رفتن. ولی کمی بعد تر چقدر آنا به سادگی خودش خندیده بود.بعد ها دیگه اونقدر ها هم بچه نبود که رفتن شروین را به سیلی نسبت بده، انگار چشمش باز شده بود، یادش می اومد که چقدر شروین سعی داشت ترغیبش کنه به اینکه بیرون خونه هم را ببینند، به اینکه زمانی که مادر پدرش رفته بودند ختم یکی از دوستاشون شهرستان ، چقدر از آنا خواسته بود که بره پیشش، بعد ها ، وقتی غمش سبک شده بود تازه می دید،می دید و خدا رو شکر می کرد که آدم ترسویی بوده، و جرات دروغ گفتن و پیچوندن پدرش و مینو رو نداشته برای رفتن پیش شروین. حساب دو دوتا چهار تا بود ولی گاهی آدمها کور می شن. بعد ها می فهمید چرا شروین 3 ماه به رفتنش می بایست به آنا نزدیک شه، و هزار چرای بی جواب. ولی اینروزها آنا خیلی هم از اون اتفاق ناراحت نبود، هر شب با عشقش حرف می زد، ولی اون شروین نبود، شروین عشقش نبود، تجربه ای بود که شاید دیگه برای آنا به حقیقت نمی پیوست. کسی که شبها آنا باهاش حرف می زد کسی بود که عشق آنا بود و لی شروین نبود. یه عزیز خیالی.
دکتر به آنا گفته بود که هر چی بیشتر به این موجود خیالی دل ببنده و عشق بورزه دیرتر می تونه به یه زندگی عادی برگرده، هر چند دکتر نمی دونست وجوددنیای حقیقی برای آنا چندان هم اهمیت نداره. خوابیدن و بودن تو دنیایی که رویای آناهیده، به مراتب جذاب تر از دنیایی بود که پدرش برای آنا ساخته بود. آنا هیچوقت ازشروین بیزار نشده بود.
شروین هرچند با نیت ناپاک به آنا نزدیک شده بود ولی این شانس را به آنا داده بود که چیزهایی رو تجربه کنه ، شاید دیگه نتونه، دلواپسی و دلهره، تپش قلبی که به آنا دست می داد، دستهایی که یه لحظه داغ بودند و یه لحظه سرد، انتظاری که کشنده بودو ولی با شندین صدای شروین همه از بین می رفت.دلتنگی که هنوز دقیقه ای از رفتن شروین نگذشته پا به دل آنا می گذاشت. گرمی قلبش و....
گاهی آنا فکر می کرد کاش همه بدبختیهای زندگیش تبعیض های پدرش بین و اون و ارس بود ، یا حتی اومد و رفت شروین به زندگیش. بعد شروین خیلی طول کشیده بود که روحیه اش رو بدست بیاره، چون جسمش رو پا بود، مثل قبل نه خانی رفته نه خانی اومده. می رفت و می اومد، کسی حتی یکبار هم ازش نپرسیده بود چرا همون چند کلمه ای رو هم که قبلا تو خونه حرف می زنی دیگه نمی گی؟


نتونسته بود کنکور خوبی بده ، گرچه تو مدرسه چندان هم درسخون نبود، تنها معجزه زندگی تحصلیش قبول شدن تو رشته آی تی دانشگاه آزاد یکی از شهرهای جنوبی بود که با اعمال نفوذ پدرش مهمان شده بود به تهران اونهم برای دو ترم،.


ولی 19 سالگی برای آنا شروعی را رقم زد که هیچوقت تصورش را هم نداشت.


یادش نمی رفت که یدفعه چقدر شده بود مرکز توجه.


تو مهمونی های ، دیگه مینو لباسهاش را انتخاب نمی کرد، تو تعطیلات می تونست برنامه بده کجا برن ناهار یا مهمون بیاد یا نه. آنا فکر می کرد بزرگ شده ، چقدر همه چیز عوض شده، فکر می کرد شاید مال دانشگاه رفتنه، آرزو می کرد کاش جند سال جهشی خونده بود تا زودتر به این مرحله برسه.


خیلی طول نکشید که انا متوجه شد علت این همه تغییر ناگهانی رفتاری اعضای خونواده چیه. شبی که پدرش با مینو از یه مهمونی کاری برگشتند ، و تا ساعت 1 از توی سالن صدای حرف و صحبتشون می اومد. حساب کتاب، بحث و جدل .خنده.


صبح اول وقت مینو و پدرش اومده بودن پیش آنا و خیلی راحت به آنا گفته بودند که چه خوابی براش دیدن.هنوزم هر وقت آنا به اون روزها بر می گشت ، صدای نحس پدرش و مینو تو گوشش می پیچید.


_بابا یعنی چی؟


*ببینم عزیزم. هیچ جای نگرانی نیست. می دونی اینجوری ما یه تضمین محکمی داریم که نصوحی نمی تونه دبه کنه. چون مبلغی که باید به ما بده معادل مهریه تو میشه، و ما تا زمانی که تصفیه نکردیم ، معادل مهر تو از اموالشون را توقیف نگه می داریم.


_بابا شما حالتون خوبه؟ من شوهر کنم واسه اینکه معامله شما ضامن داشته باشه؟


*بابا شوهر چیه؟ فقط اسم پسرش تو شناسنامه تو هست. تو اصلا پسره رو یکبارم نمی بینی. خارجه. یه روز می ای محضر واسه عقد امضا میدی، چند ماه دیگه هم واسه طلاق.


_بابا! خوب با کسی معامله کنین که پولش نقده.


*این جنس بازاش اینطوریه. هیچ کس درجا پول نمیده. چند ماه طول می کشه تا بتونن همه جنسها را بفروشند.


_بابا شما اصلانمی فهمین.


** آنا حرف دهنت را بفهم. عذز خواهی کن از پدرت.وگرنه من و میدونم و تو


_بابا من مطلقه حساب می شم بعد ازطلاق. این اصلا برای شما مهم نیست. همه دوست و آشنا می فهمن من رو کردین وجه المعامله.


*آنا بفهم. اگه این کار رو نکنی همه باید راه بیفتیم شهر به شهر این قطعات را مثل گدا ها ببریم دم کار خونه ها. تازه اگه بفهمن ما از مجرایی خارج از گروهی که بازار دستشونه داریم کار می کنیم، کلی زیر قیمت می خوان بز خر می کنن.


_بابا. شما...


**بسه آنا. شنیدی بابات چی گفت. ما دیگه با تو بحثی نداریم.


_بابا، حالا دیگه مطمئن شدم شما از مامانم متنفر بودین. هنوز تنفر شما و مینو از مامانم تموم نشده ، ته مونده اون رو دارین سر من خالی می کنین.


و آنا هیچوقت چیزی در جواب این جمله نشنید، فقط صدای سیلی که به گوشش خورده بود را شنیده بود و گشنگی را به یاد می اورد که دو روز کشید، نه اجازه داشت بره دانشگاه، نه بیرون از خونه، نه می تونست از کامپیوتر و گوشیش استفاده کنه.


تنها چیزی که از پایان اون دو روز به یادش اومد،لحظه ای بود که با باز کردن چشمش ، خودش رو تو بیمارستان دیده بود.و ضعفی که از بی غذایی دو روزه بهش دست داده بود ، و تسلیم شدن به سرنوشتی که در نوشته شدنش همه دست داشتند جز خود آنا.
چند ساعتی از رفتن رویا و فرهاد می گذشت ، امیر مطمئن بود که به وقتش باید به این رویا خانم حالی کنه که اجازه نداره اینطوری باهاش رفتار کنه ولی چیزی که باعث بی خوابیش شده بود رفتار رویا نبود، حرفهای رویا بود. دیگه خیلی مطمئن نبود که کاری که کرده، درست بوده تو اون لحظه فقط سعی کرده بود پاش رو از این ماجرایی که روز به روز بیشتر توش گیر می افتاد بیرون بکشه، خودش تو زندگی به اندازه خودش دغدغه فکری داشت که نخواد درگیر دیگری بشه.
ماجرای ازدواجش با پرگل، دختر خاله ای که به اندازه یک دختر خاله عزیز بود ولی با پیشنهاد مادر و تصمیم خاله کم کم عزیز تر شد، اینقدر که بشه همسرش، همسری که گرچه کوتاهی عمرش نگذاشته بود رسما زندگیش را با امیر زیر سقف این خونه شروع کنه ، ولی از نظر امیر و همه دور و بری ها ، همسر بود. و رفتنش، اونطور ناگهانی داغی به دل همه گذاشته بود که بعد 4سال هنوزم تازه بود.
تنها چیزی که مانع از تسکین درد امیر می شد، این بود که پرگل تو آخرین روز زندگیش با امیر قهر بود، اونم به خاطر سفری که برنامش مال 4 ماه اینده بود،بحثی که با هم کرده بودند ، و امیری که زود تر از دو روز عادت نداشت واسه آشتی پا پیش بزاره اونم بخاطر اینکه اکثر موارد خود پرگل طاقت نمی اورد، و این خودش عذاب روح امیر بود، اگه خودش اون روز لعنتی پا پیش گذاشته بود شاید پرگل به جای اینکه هوس رفتن به فیروز کوه به سرش بزنه و دوره با دوستاش شاید تو مسیر شرکت امیر می بود وتصادف نمی کرد و زنده می موند و هزار اما و اگر دیگه.
امیر باز رفت سمت حرفهای رویا، اینکه آنا هم برغم خواست خودش اومده تو این بازی مثل امیر.
یاد روزی افتادکه پدرش با آب و تاب از یه معامله جدید با ریاحی حرف می زد. امیر از قبل هم با ریاحی دورادور آشنا بود، پسرش رو هم دیده بود و البته همسرش رو ولی وقتی حرف از آناهید شد، آنا رو ندیده بود که به یاد بیاره ولی قصه آنا رو شنیده بود، رضا پسر شریک سابق پدرش چقدر یه شب راجع به آنا حرف زده بود، اینکه با سن کمش تاحالا 3 تا شوهر کرده، و اینکه الان شوهر نداره و اینقدر خوشگله و چشاش چنین و هیکلش فلان و ...و که رضا حاضر خودش داوطلبانه بره بگیردش، و چقدر حال امیر از رضا و آنایی که ندیده بود ولی وصف الحالش رو شنیده بود بهم خورده بود.
و اون روز پدرش با لب خندون اومده بود تا بگه ،تو معامله جدید ، عقد صوری امیر و آنا قراره بشه ،ضمانت جنسهایی که ریاحی روز عقد تحویل انبار سروستانی می ده و مهریه عروس خانم می شه ضمانت وجهی که قراره تا 6 ماه دیگه سروستانی به ریاحی بده، و طلاق و تمام.
چقدر امیر و مادرش با پدر بحث کرده بودند ، امیر که خونه رو ترک کرده بود و مادرش هم چند روز با پدر قهر کرده بود، از خجالت اینکه خبر به گوش خواهرش برسه، چهار سال گذشته بود وبارها خود خواهرش اصرار کرده بود که امیر ازدواج کنه ولی یه ازدواج اصولی و منتطقی رو می شد عنوان کرد ولی اینکه امیر واسه سود پدرش ازدواج می کنه خیلی مایه آبروریزی بود. ولی در نهایت هم این مادر امیر بود که تحت تاثیر حرفهای سروستانی که اصلا بچه ها قرار نیست هم رو ببینند ، می رن دو تا امضا می کنند و تموم، هیچکس قرار نیست متوجه این قضایا بشه و هزار دلیل و برهان که واسه از دست ندادن سود کلان این معامله ، امیر را راضی کرد که سکوت کنه.
یه روز بعد از عقد بود که امیر شماره آنا رو از پدرش گرفته بود و با اس ام اس ازش خواسته بود که یک ملاقات کوتاه داشته باشند. اس ام اسی که خیلی کوتاه با یه" باشه" بعد از 8 ساعت جواب داده شده بود و البته رویایی که به جای آنا سر قرار اومده بود و اونم با توپ پر. امیر خندش گرفته بود از رفتارهای رویا، در واقع امیر بود که با اخم و عصبانیت رفته بود که به آنا حالی کنه اگه تو سه مرتبه قبلی قضیه درز کرده به بیرون حالا تقصیر هر کی بوده اینبار به هیچ وجه قرار نیست اسم امیر به عنوان چهارمین شوهر خانم مسخره مردم بشه ولی در عوض رویا نرسیده امیر رو به توپ بسته بود.
_شما به چه حقی به آناهید اس ام اس دادین؟ هنوز یه روز نگذشته، قرار نبوده و نیست شما هم دیگه رو ببینین.انگار آقای ریاحی یادشون رفته شما رو توجیه کنن.
*مگه شما آناهید نیستین؟
_خیر . من وکیلشم.
*بهتر. منم خیلی مایل نبودم ایشون رو زیارت کنم.
_بله . پیداست. می تونستین هر چی می خواین بگین تلفنی بگین. گرچه شما و آنا حرفی ندارین.
*خواستم خدمتشون بگم که مواظب دهن خودش و خونوادش باشه. من نمی خوام اسمم سر زبونها بیفته.در مورد ازدواجهای قبلی که همه می دونن. بهشون بگین ایندفعه من کوتاه نمی آم اگه با آبروی من بخوان بازی کنن.
امیر بلند شده بود که بره که رویا دنبالش راه افتاده بود.
_گفته بودند زن مرده ای، ولی من می گم مار مرده ای. چیه تعریف آنا رو شنیدی ، گفتی حالا که زنمه بزار یه 6 ماه هم با هم خوش باشیم آره؟
امیر تو شوک چرندیات رویا مونده بود که رویا دوباره شروع کرده بود.
_اینبار تیرت به سنگ خورده، به خاطر خودت می خوام یه چیزی بهت بگم که اگه قسم بخوری، به هیچکس، هیچکس حرفی نزنی زندگیت رو نجات می ده و گرنه که...
*چی می گی خانم؟
_قسم بخور حرفی که می زنم و نگه داری و به هیچکس نگی، حتی به پدر و مادرت تا من زندگیت رو نجات بدم.
*مسخره بازیتون گرفته؟
_نه ولی اگه قول ندی، زندگی تو تبدیل به یه تراژدی مسخره می شه.
خانم وکیل که داشت هوار هوار می کرد یهو شروع کرده بود به اشک ریختن و رفتن سمت در خروجی رستوران.امیر دنبالش رفته بود.
*خیلی خوب من قول میدم به هیچکس نگم.قسم می خورم.
_آناهید ایدز داره، معلوم نیست تا کی زنده باشه. اینو حتی خونوادش هم نمی دونن. امیدوارم راز دوست من رو نگه دارین و البته هوس نکنین خودتون رو هم بابت 6 ماه یه عمر بدبخت و بدنام کنین.
رویا دیگه معطل نکرده بود و رفته بود و امیر چی فکر می کرد و چی شد. اومده بود حالی آنا کنه که ، با آبروش بازی نکنه تازه متهم به سوء استفاده شده بود و خوب این خبر گل آخرم که دیگه گل افشون کرده بود.
امیر یه نگاهی به ساعت انداخت حدود 7 و نیم بود ولی دریغ از یکساعت خواب، انگار حرف و وجود انا مساوی بدخوابی و بی خوابی برا ی امیر بود،معمولا حوالی 9 می رفت، خواست دوشی بگیره تا هم خستگی تنش در بره هم شاید کمی فکرش آزاد بشه. هنوز سمت حمام روونه نشده بود که صدای زنگ را شنید، نمی دونست این وقت صبح کی می تونه باشه ولی مطمئن بود بی ارتباط با آنا نیست. مردد بود درب را باز کنه یا نه، خیلی مایل نبود این وقت صبح با رویا روبرو بشه،ولی از طرفی هم انگار منتظر خبر و اتفاقی بود که شاید رویا می تونست حامل اون باشه.
_سلام.
*سلام. بفرمایین تو
_ممنون.راستش من اومدم از شما بابت رفتار دیشبم عذر خواهی کنم.
*مهم نیست. لازم نبود اینهمه راه رو بیاین.
*حالا چرا گریه می کنین؟
_آقای سروستانی. من اومدم از شما یه خواهشی کنم.
امیر از اول هم می دونست رویا اینقدر ها هم نمی تونه مبادی آداب باشه که این همه راه را بابت عذر خواهی اومده باشه، چون دیگه امار تماسهای تلفنی که گاها بی سلام شروع می شد ولی حتما بی خداحافظی تموم میشد از دستش در رفته بود.
*بفرمایین.
_می خواستم یه لطفی بکنین. یه زنگ به ریاحی بزنین. تا من با آنا حرف بزنم.
*این وقت صبح؟
_آخه تلفنش از دیشب خاموشه. من خیلی نگرانشم.
*چرا خودتون به جناب ریاحی زنگ نمی زنین.
_زدم.جواب نمی ده.
*خوب به منم معلوم نیست جواب بده
_چرا .کارش پیش شما گیره.
*آخه من زنگ بزنم بگم چی؟
_شما باور کنین می شه. شما بگین از دیشب هرچی با آنا تماس می گیرم جواب نمی ده و شما نگرانین.
* آخه من چطور اینو بگم؟ اصلا چرا؟
_اینو خیلی راحت بگین اونم از موضع قدرت. بعدم مثل اینکه یادتون رفته آنا از شما کمک خواسته اونوقت شما چیکار کردین، زنگ زدین باباش. مطمئن باشین زنگ زدن به شما براش سخت تر از زنگ زدن به باباش بوده،مجبور بوده که به شما زنگ زده.آقای سروستانی من خواهش می کنم. آنا شرایط روبراهی نداره.
*پدرش در جریان بیماریش هست؟
_نه هیچکس. خودش ، شما و من. مگه اینگه شما به کسی گفته باشین.
*فرهاد می دونه.
_قرار نبود که بدونه، درسته؟
*فرهاد وکیل منه ،باید باهاش مشورت می کردم.
_امیدوارم اوشون لازم نداشته باشه با شخص دیگه ای مشورت کنه.
*نگران نباشین.
_باشه، کی زنگ می زنین؟
*بزارین کمی فکر کنم.
_تو رو خدا یکم زودتر.
*خانم لااقل بزارین 8 بشه. احتمالا همه مثل من و شما بی خواب نیستند.
حدود هشت و ربع بود، ایرج و مینو هنوز از تخت بیرون نیومده بودن که تلفن ایرج زنگ زد.
_کیه سر صبحی؟
*پسر سروستانیه؟
_چی می خواد ؟
*چه می دونم. بزار ببینم.
*الو. بفرمایین.
**امیر هستم جناب ریاحی.
*به سلام امیر جان. خوبی پسرم. بابا اینا خوبن.
**ممنون. شما چطورین؟
*خوبیم. شما چطوری با زحمتهای آنا؟
**خواهش می کنم چه زحمتی. راستش با آناهید می خواستم صحبت کنم. ولی گوشیش خاموشه.
*بله. آنا راستش شارژر گوشیش دم دست نیست.گوشیش خاموش شده.
**می شه یه زحمتی بکشین گوشی رو بدین من باهاش صحبت کنم.
*می تونم بپرسم در چه مورد امیر جان؟
**راستش قرار بود ، قرار بود امروز با آناهید بریم خرید واسه جمعه چون می خوایم بریم اسکی ، می خواستم برنامه اش رو بریزیم.
*خوب راستش آنا یکم کسالت داره، فکر نکنم بتونه امروز بیاد. هر وقت بهتر بود می گم خودش زنگ بزنه.
**چرا؟ مریضه؟
*آره ، مثل اینکه یکم ناخوشه.
امیر نمی دونست می تونه ریاحی رو مجبور کنه یا نه، ولی شانسش را امتحان کرد.
**منزل تشریف دارین؟
*نه پسرم، ما رودهن هستیم.
**خوب پس ادرس رو بیزحمت اس ام اس کنین. من یک سری میام قبل از ظهر. دیگه وقت شما رو هم نمیگیرم سر صبحی.
*نه عزیزم نمی خواد زحمت بکشی. لازم نیست.
**خواهش می کنم زحمتی نیست، منتظرم.خدا حافظ
اینبار امیر بدون اینکه منتظر جواب ریاحی بشه گوشی رو قطع کرد.
_چی شد؟
*قرار شد آدرس رو ای ام اس کنه. البته اگه بکنه.
_می کنه. فعلا تا با پدرتون تسویه نکرده، هرچی بگین گوش می کنن.
*حالا باید دید. شمام تشریف ببرین. اگه خبری شد، بهتون اطلاع میدم.
_کاش منم می اومدم.
*اگه آقای ریاحی با شما موافق نیست و جواب تماسهاتون رو هم نمی ده، پس مطمئنا اومدنتون هم کار اشتباهیه، دست منم رو می کنه.
_می دونم.ولی دلم شور می زنه.اصلا شما گوشی من رو یواشکی بدین به آنا تا بتونه اگه مشکلی داشت تماس بگیره.
*نمی خواد. بزارین من یه گوشی اضافه دارم. شارژ می کنم می برم واسش.
_باشه . ممنون.
*خواهش می کنم.
ریاحی کلافه از قطع تماس امیر داشت گوشی رو تو دستش فشار می داد.
_چی شد ایرج. این زنگ زده که چه غلطی بکنه؟
*نمی دونم والا. می گه می خوایم بریم خرید واسه اسکی.هر چی نه اوردم حرف خودش رو می زنه. حالا هم می خواد پاشه بیاد اینجا.
_که چه غلطی بکنه؟
*آناهید رو ببینه.
_می خواستی بپیچونیش.
*نپیچید.
_اصلا این دوتا کی با هم برنامه ریختن؟ دو بار بیشتر هم رو دیدن؟
*چه می دونم. حتما دیدن که قرار مدار کردن باهم.
_خیلی هم بد نیست. نکنه گلوش گیر کرده. نه به اون همه جفتک که اول باباش گفت می اندازه نه به کوه و اسکی.
*دلم نمی خواست بیاد اینجا رو یاد بگیره. می ترسم خبرش به گوش کیانی و اینا برسه.
_می خوای بریم خونه اسدی؟
*نه بابا.اسدی خودش اینجاست ما پاشیم بریم خونش بگیم چی؟
_اصلا آنا رو بلند کن با ارس یا سپهر بره پیش پسره، بره خرید، هر غلطی می خوادبکنه، چمیدونم. بعدم برن بیارنش.
*برم اول یه سر بزنم ببینم تو چه حاله، اصلا دیشب خوابیده، می تونه بره بیرون یا نه.هر چی تو این چند ساله این بچه بی دردسر و کم حرف بوده، حالا تو این موقعیت بحرانی داره پشت سر هم دردسر درست می کنه.
_حتما این نحسی رو هم از مامانش ارث برده.
*مینو تو رو خدا این حرفها رو پیش نکش.
_خیلی خوب برو یه سری بهش بزن.
_آنا جان، خوابی بابا
آنا خواب نبود، ولی نای بلند شدن رو هم نداشت. تکونی نخورد.
_دختر بابا بیداره یا خواب؟
_چرا حرف نمی زنی؟
*بیدارم.
_خوبی؟
*اره.
_چرا اینقدر عرق کردی؟
_پاشو، امیر زنگ زد. انگار می خواستین برین خرید واسه اسکی.آره؟
آنا هاج و واج بود، جوابی نداشت بده.
_پاشو گفتم حالت خوب نیست، خواسته بیاد ببیندت.اگه خوبی پاشو بگم سپهر ببردت شهر، بعدم بیاد دنبالت.
*من نمی رم.
_نری امیر می خواد بیاد. منم ترجیح میدم فعلا کسی ادرس اینجا رو نداشته باشه.پاشو برو.
*من نمی رم. امیرم نیاد. بگین آنا مرده.
_آنا دوباره تلخی نکن. یکم دیگه صبر داشته باش. همه چیز درست میشه.
*واسه کی؟
_یعنی چی؟
*واسه کی درست می شه. واسه شماها حتما. واسه من که داره روز به رو ز خرابتر می شه.
_بس کن آنا. تازه گیا خیلی اذیت میکنی.
*بابا ته این بازی کجاست؟4 ساله دارین با سرنوشت من بازی می کنین که به اینجا برسین؟. که از دست طلبکارا فرار کنین؟که یواشکی زندگی کنین؟ که من رو ول کنین خونه اسدی؟
_تو نمی خواد تو این مسائل دخالت کنی. من بد تو رو نمی خوام.تا حالام که واسه تو دردسری درست نشده، با این شازده ام که خودت قرار مدار کردی، وگرنه قرار ما این نبود.
*بابا من با کسی قرار نگذاشتم، اوشون هم توهم زدن.نه میرم، نه اون بیاد. بگو آنا مرده.
_آنا منتطر باش یه جایی بد تنبیه بشی..
ایرج بی اینکه منتظر جواب بشه از اتاق زد بیرون و به امیر زنگ زد.
*الو؟
_سلام امیر جان. ریاحی هستم.
*سلام. بفرمایین.
_راستش آنافکر کنم بابت دیشب از شما دلخوره که به من زنگ زدی شما. بهتره شما زحمت نکشین این راه رو بیای. یکم بهتر بشه ما خوشحال می شیم در خدمت شماوخونواده باشم.
*پس لازم شد من بیام. باید بهش توضیح بدم. لطفا ادرس را بدین.
_امیر جان راستش منم مایل نیستم شما بیاین، آنا یکم عصبیه، می ترسم اوضاع بدتر شه، یه حرفی بزنه دلخوری بیشتر شه.
*نترسین جناب ریاحی. من درک می کنم.منتظر آدرستون هستم. خدافظ

***


امیر حوالی ساعت ده و نیم بود که به ادرسی که ریاحی به زور اس ام اس کرده بود رسید، آدرس یه باغ بود، بیرون باغ چیز خاصی نبود ولی وقتی وارد محوطه ساخته شده پارک شد، به یه عمارت مجلل رسید، نمی دونست ادمی مثل ریاحی چرا باید اینقدر حرص بزنه، گرچه پدر خودشم از نطر مالی هیچوقت قانع نبود ولی آدم پسرش را تو معامله پیش بندازه خیلی خیلی فرق می کنه تا دخترش را. رفت سمت ساختمان، اسدی و پسر و دخترش رو ترتیبی که معرفی شدند تو ایوان نشسته بودند،و تو استانه در هم ریاحی و زنش اومدن استقبال امیر.ولی انا نبود. ریاحی رو کرد به همسرش.

_مینو، امیر جان رو راهنمایی کنین بالا،
ارسطو که متوجه حضور امیر شده بود، اومد پایین.
*سلام امیرخان.بفرمایین بالا من خودم راهنماییتون میکنم.
_سلام . ممنون
ارس جلو می رفت و امیرهم از پشت سرش حرکت می کرد.ولی با باز کردن در اتاق ارس هم وارد اتاق شد. ظاهرن قصد ترک کردن اتاق را نداشت.
امیر وارد اتاق شد. همه چیز مرتب بود. و انا ظاهرن خواب بود.
ارس رفت سمت آنا.
_آنا. بلندشو. امیر خان اومدند.
آنا حرکتی نکرد.
_آنا.
_امیر جان فکر کنم قرصهایی که خورده تازه اثر کرده خوابش برده. فکر نکنم حالا حالا بیدار شه.
*عیبی نداره. منتظر می شم تا بیدار شه.
_بفرمایین پایین، بیدار شد من خودم صدا می زنم.
*نه ارسطو خان ترجیح می دم همین جا منتظر باشم.
ارس فکر نمی کرد این پسره پرو بازی در بیاره. رفت سمت آنا و چند بار با شدت آنا رو تکون داد.
_آنا بلند شو.
امیر هم بلند شد رفت سمت تخت.
*آقای ریاحی من عجله ندارم. اینطوری صداش نزنین.
ولی ارس بازم آنا رو تکون داد.
_بیدار شو دیگه.
آنا که انگار کشون کشون از یه مسیر پر پیچ و خم و طولانی رو زمین کشیدنش، بزور چشماش رو باز کرد.
** ولم کن. نمی خوام بیدار شم. می خوام برم.
_کجا بری؟ پاشو آقای سروستانی اینجاست.
**ارس برو. می خوام بخوابم.
*ولش کنین ، من عجله ندارم.
_الان بیدار میشه. صبر کنین.
آنا که صدای ارس رو دیگه واضح تشخیص می داد یاد عادت بچگی ارس افتاد، که هر وقت می خواست انا رو صدا برنه، آب می پاشید تو صورتش.نا خود اگاه، در حالیکه کلافه و پر بغض بود بلند شد نشست. ولی یه آن سرش گیج رفت دستاش رو دو طرف سرش گذاشت. امیر که دید ارس بی حرکت وایساده، رفت جلو تر و کمک کرد آنا دوباره دراز بکشه.آنا سرش به بالش رسید اشک از گوشه چشمای بستش راه افتاد. یاد ارس افتاد، یاد دیشب، یاد سیلی که حق نداشت بزنه ولی زده بود، از امیر هم بدش می اومد، اونم حق نداشت به پدرش زنگ بزنه.نمی فهمید این جفنگیات اسکی و خرید از کجا اومده.
امیر نشست لبه تخت.
*آناهید؟ بهتری؟
نمی دونست کی تا حالا امیر اینقدر صمیمی شده باهاش.در هر حال دلش نمی خواست جوابی بده.
*آناهید؟
ولی همچنان جوابی نمی اومد. امیر کلافه از رفتار ارس که ایستاده بود بالا سرآنا، و نمی گذاشت امیر ماموریتش را انجام بده، رو کرد به ارس:
*ارسطو جان میشه ما رو چند لحظه تنها بزارین؟
ارسطو دوست داشت یکی بخوابونه زیر چونه امیر.
_من راحتم امیر خان.
*خوب راستش من راحت نیستم.
_طبیعیه چون اینجا خونه خودتون نیست که راحت باشین.
امیر بلند شد و ایستاد رو بروی ارس.
*فکر کنم واضح بهتون گفتم که از اتاق برین بیرون.
_فکر نکنم اینجا قرار باشه شما تصمیم بگیرین که چیکار کنین.
*واقعا؟
_دقیقا.
آنا مکالمه امیر و ارس را می شندید ولی واسش اهمیت نداشت حتی اگه هم دیگه رو هم می کشتند.
امیر گوشیش را دراورد و شما ره گرفت.
**بله؟
*جناب ریاحی.می شه تشریف بیارین بالا؟
و سریع گوشی را قطع کرد.
حرکت نگران و سراسیمه ریاحی به سمت بالا و بدون هیچ توضیحی بعد از جواب به تلفن، بقیه را هم دنبال او بالا کشوند.
ریاحی در اتاق را باز کرد دید امیر وارس روبروی هم ایستادند.
و بقیه هم پشت سر ریاحی به اتاق وارد شدند.
**چی شده امیر جان؟ ارس بابا!
*هیچی جناب ریاحی ،ظاهرن اینکه من بخوام چند دقیقه با آنا تنها صحبت کنم به مذاق ایشون خوش نیومده، خواستم جنابعالی به ایشون بفرمایین.
**آنا چرا هنوز خوابه؟
*خواب نیست ولی نمی تونه بشینه. سرش گیج میره.
ارس با عصبانیت به مادر ش زل زده بود که داشت با چشم و ابرو به آرامش دعوتش می کرد.
^^ ارس مادر جون شما بیا بریم پایین، بابا خودشون صحبت می کنن
**پسرم با مادرت برین پایین
*بابا فکر نمی کنم ایشون حرف خصوصی با آنا داشته باشن که ما نا محرم باشیم.
_جناب ریاحی به آقازاده بفرمایین، قطعا زن و شوهر ها حرفهای خصوصی دارن که قرار نیست همه بشنوند.
ارس خیز برداشت سمت امیر ، سپهر هم که پشت سر مینو نظاره گر ماجرا بود، سریع رفت کمک ریاحی واسه اینکه جلوی ارس را بگیرن.
*حرف دهنت رو بفهم.
_من حرف دهنم را می فهمم. ظاهرن شما معنی تصمیمی که 3 ماه پیش گرفتین را نمی فهمین.
همه شوکه شده بودند. هیچ کدوم از اعضای خانواده تصور چینین وضعیتی را نداشتند، تمام ازدواجهای قبلی و مصلحتی آنا با پسر طرفهای تجاری بود که یا ایران نبودند و یا مثل نفر آخری ساکن یک شهر دیگه بودن و هیچوقت اصلا دیداری هم صورت نگرفته بود و حتی در محضر هم دیداری صورت نگرفته بود،امیر هم که 1 ماهی طول کشیده بود و با کلی منت سر پدرش و ریاحی تن به این کار داده بود و کسی تصور اینکه چنین حرفهایی زده بشه را نداشت، بخصوص مینو که امیدوار بود تا 25 سالگی آنا و سن مناسب ازدواج اون شاید بازم مجبور بشن از آنا استفاده کنن ، واز طرفی می دید که احتمالا اگر بتونن وضعیت مالیشون را سر و سامون بدند شاید از ایران برای همیشه برن. در آخر خودمینو وارد کار شد.
^^ ارس مادر این قدر غیرتی نشو، امیر جان راست میگن. بیاین بیرون. و بعد تقریبا همه رو از اتاق بیرون کشید تا بقیه بحث و صحبتها رو بدون حضور امیر و بیرون از در دنبال کنند.
با خروج همه ، امیر نشست لبه تخت، و شروع کرد به حرف زدن.
_می تونی چند لحظه بشینی؟باهات کار دارم.
_می دونم از من عصبانی هستی ولی گوش کن چی می گم. دوستت خواسته من بیام اینجا ببینم در چه حالی؟ هم بهت یه گوشی بدم که باهاش حرف بزنی. هم اینکه بابت دیشب ، خوب من شاید دیشب نباید زنگ میزدم به پدرت.ولی در هر حال مگه چقدر می تونستی تنهایی بری مسافر خونه، گرچه به نظرم مسافر خونه یا حتی هتل جای مناسبی واسه موندنت نبود.
انا همچنان حرفی نمی زد. هنوز پشتش به امیر بود.
امیر گوشی و شارژر را در اورد و گذشت کنار دست آنا.
_خیلی خوب نمی خوای چیزی بگی نگو. بلند شو به خانم زند زنگ بزن و گرنه دوباره بلند میشه میاد پیش من. منم از این در برم بیرون دیگه معلوم نیست آقا دادشتون اجازه بدن بیام.
آنا بلند شد نشست ولی هنوز حرفی واسه گفتن نداشت چرخید سمت امیر و سعی کرد شماره رویا رو به خاطر بیاره،
_شمارش رو واست سیو کردم اینجا. و از دست آنا گوشی رو گرفت و شماره رو گرفت. خواست گوشی را به آنا که منتظر نگاهش می کرد برگردونه که نگاهش روی گونه های آنا افتاد کمی زیر گونه اش سیاه شده بود همینطور که گوشی را برگردوند به آنا ،نگاهی هم به سمت دیگه صورتش انداخت. اون سمت هم کبودی خفیفی داشت.امیر حرفی برای گفتن نداشت.
_سلام.
_خوبم.
_نه خوبم باور کن.
_نمی دونم.نمی خوام هم بدونم.
_نه نذاشت شارژ کنم.
_خودت می دونی چرا نمی تونم.
_فعلا همشون عصبی هستند ، اگه اون طرف رو بتونن پیدا کنند یا سروستانی پولشون را با کسر 30 درصد زودتر بده کاراشون حل میشه و گرنه از اینم بدتر می شه اوضاع.
_نه اشتباه از من بود. می رفتم هم مگه چقدر می تونستم پیش اون بیچاره بمونم. خودش مریضه، منم بشم سربار اون.تو هم از سفر اومد حرفی نزن.کاری که از دستش بر نمی اد تازه غصه هم می خوره بدتر می شه.
_تو هم بیخود نگرانی. برو بچسب به کارو زندگیت.نه دیگه قطع کنم زودتر، ارس بفهمه غوغا می کنه.
_تو هم همینطور. خدافظ.
آنا گوشی را برگردوند به امیر.
_مرسی.
*باشه پیشت.
_نه نمی خوام. بابا الان عصبانیه. گوشیم را بالاخره می ده.
* باشه هر وقت داد و تونستین واسم بفرستینش.
_آخه
*بمونه.
*بابت دیشبم، امیدوارم کار درستی کرده باشم ،
_کار درستی کردید. من بالاخره باید بر می گشتم پیش پدرم، از این که این راه رو هم اومدین و البته رفتار ارسطو هم عذر می خوام.
*مسئله ای نیست.فقط تا گوشیتون رو ندادند بهتره موبایل و شارژر را نبینند.
_بله حواسم هست.
امیر بلند شد رفت سمت در حالا که میدید آنا هم منطقی پذیرفته که خواسته دیشبش نا معقول بوده با حال بهتری اونجا رو ترک کرد.گرچه اگه جاش بود بدش نمی اومد به ارس حالی کنه که دنیا دست کیه ولی ترجیح داد با یه بچه 19 ساله 10 سال کوچیکتر از خودشه هم کلام نشه. موقع خروج می تونست لبخندهای مصنوعی بدرقه کننده ها رو تشخیص بده، البته ارس بین اونها نبود.
امیر 1 روز بعد از برگشتن از سفر 20 روزش از امریکا رفت شرکت، این مدت چند باری با فرهاد در تماس بود ولی ترجیح داد بعد از بر گشت بره و حضوری هم از چند و چوند کارای شرکت با خبر شه هم حالی از فرهاد بپرسه.به محض ورود به دفتر فرهاد صدای جر و بحث فرهاد و رویا و کمالی که یکی دیگه از وکلایی که تو دفتر امیر مشغول بود را شنید، خواست بره بعد بیاد که منشی ازش خواست چند لحظه بشیه،
_بفرمایین الان تموم میشه، تقریبا بعد هر دادگاهی ما این وضع را داریم.
*مسئله ای نیست.
چند دقیقه ای طول کشید که رویا برافروخته از اتاق فرهاد اومد بیرون و رفت سمت اتاق خودش بدون اینکه متوجه حضور امیر بشه، امیر هم تلاشی برای جلب توجه رویا نکرد، دیگه صداهای تو اتاق اروم بودند، و بعد از 1 دقیقه هم کمالی از دفتر اومد بیرون، امیر هم بلند شد و رفت سمت در.
_بفرمایین
*سلام فرهاد خان.
_سلام. چطوری؟ کی اومدی؟ فکر می کردم آخر هفته می آی.
*خوبم. کارم تمو شد زودتر اومدم. تو چطوری؟ چرا اینقدر قیل و قال بود این جا.
_چیزی نیست. کمالی و زند کلا بعد هر دادگاهی جر و بحث دارن.
*واسه چی؟
_هیچی بابا ول کن، اختلاف سلیقه ها شون زیاده،
*یکیشون رو بیرون کن.
_آخه نمی شه، کار هر دوشون خوبه، بعدم این پرونده دم دستی ها رو واسم راه می اندازن، لازمشون دارم.
*حالا واقعا کار این وریا خانم اینقدر خوبه؟
_باور کن، یک سمجیه که نگو، زبونم که خدا، دیگه چی بگم.
*دوباره شروع کردی.
_حالا بشین تعریف کن ببینم چه خبرا.
*هیچی سلامتی، کارام حل شد،گفتم شب عیدی خونه باشم.تو چه خبر
_ما هم آخر سالی درگیر جمع و جور کردن کارای نیمه تمومیم.
_بابا اینا چطورن؟
*هنوز نرفتم سرشون. ظهر برا ناهار میرم.گفتم اول بیام شرکت، یه سرم به تو بزنم ببینم همه چی رو براهه یا نه.
_خوب کردی ،عید کجایی راستی؟
*عید و با مامان بابام، احتمالا همینجا، نهایتا دو روزی شمال، بستگی به مامان اینا داره.تو کجایی؟
_من قرار بود با فرانک بریم ترکیه که فعلا کنسله، خالم خیلی حالش خوب نیست باز قلبش گرفته،.
*با خانم زند در چه حالی راستی؟
_تو هنوز گیریا.ما خیلی باهم خوبیم مثل رئیس و کارمند.
*رو بهت نداده یا از سرت افتاده.
_هیچ کدوم.
*فرهاد
_جونم. خوب می دونی خیلی از کاراش خوشم میاد. همچین که کمالی رو می چزونه خیلی کیف می کنم. البته هر از گاهی با منم سر شاخ می شه ولی خوب کلا کارش رو دوست دارم.
*اینکه جواب من نبود ولی خوب باشه.
_اینجوریاست؟ راستی آناهید جان چطورن؟ همسرتون رو می گم ها. یادتون هست؟
*ول کن فرهاد ،خدا رو شکر مثل اینکه مشکلاتشون حل شده، و اونکه کلاهبرداری کرده ازشون رو پیدا کردند، معامله با بابا رو هم برگردوند رو زمان خودش تا یه دو ماه دیگه شر قضیه کندس.
_آره شنیدم، دوباره دارن پادشاهی می کنن، انگار خدا رو شکر این آنا هم دیگه با رویا کاری نداره، چون یکی دوبار پرسیدم، رویا گفت آنا بی محلی می کنه بهش، البته واسه من بهتر، هر چی این کار مند عزیزم با آنا خانم شما کمتر ارتباط داشته باشه بیشتر دل به کار میده.
*جداٌ؟
_بله، یه روز بعد از رفتنت هم ارسطو خان داداش گرامشون هم گوشی و شارژر شما رو برده دم پانسیون رویا و با کلی داد و قال و آبرو ریزی انداخته و رفته.
*واقعا؟یعنی چی؟
_یعنی اینکه کلا خاندان ریاحی یعنی دردسر.
*واسه چی همچین کرده؟
_دیوانست پسره. بعدم دیگه ما مجبور شدیم واسه اینکه کارمندمون الاخون والاخون نشه بریم واسشون خونه خانمجون اتاق کرایه کنیم.
* چی؟
_هیچی با هزار مصیبت رویا رو راضی کردم بره خونه خانم جون، هم اون پیرزن تنها نباشه، هم نزدیک دفتره، هم کرایه پانسیون رو می ده خانم جون که اونجا احساس راحتی کنه.
*پس کم اتفاقاتی هم نیوفتاده. فقط موندم این پسره ریغو واسه چی رفته سراغ رویا. گوشی مال من بود.
_بله به شمام یه پیغامهایی داده بوده که حالا بماند.
*چی گفته؟
_حالا هرچی، لپ مطلب اینکه نبینمت
*واقعا. باید با بابا صحبت کنم اگه راه داره یکم سر بدو ندشون تا ببینم این ارس خان باز کری می خونن یا نه.
_ول کن. هر چی زودتر این قضیه تمومشه بهتره.
*حالا آنا چرا با رویا بهم زده.
_بهم نزده ، ولی ظاهرن تمایلی هم برای دیدن رویا و خالش نشون نمی ده. گاهی اس ام اس میده و حال و احوال می کنه.
*اونوقت رویا خانم هم اینها رو واسه رئیسش دردو دل می کنه آره؟
_نه چون من رئیسم باید از همه زیر و بم کارمندام با خبر باشم، رویا جان هم به من گزارش می دن.
*صحیح.باشه من برم بعد مفصل بیام ببینم دیگه چه گزارشاتی به شما می دن?
_برو پسرم. بعد بیا دل و روده گوشیت رو هم بدم
*مگه داغون شده؟
_آره تقریبا جنازه گوشی رو واست پس داده.
*عیب نداره، فرصتی بشه به خدمتش می رسم.
_سلام امیر . خوبی بابا؟
*سلام. ممنون. شما چطورین؟مامان خوبن؟
_بله. ملالی نیست جز دوری شما.
*امروز ظهر میآم خدمتون،
_بیا عزیزم.می بینمت.
*بابا راستش خواستم از ریاحی بپرسم.قرار مدارتون چی شد.
_هیچی ظاهرن مشکلاتشون حل شده. قرار ما هم شد همون که بود. تقصیر خودم بود دو روز زودتر اقدام کرده بودم ، 30 درصد سود دیگه هم اومده بود رو کار.
*پس اوضاش دوباره روبراه شده؟
_آره، شنیدم دوباره داره جنس وارد می کنه.
_حالا چی شده از ریاحی سئوال می کنی؟
*هیچی بابا، می خواستم یکم این پسرش رو گوشمالی بدم به التماس بیفته.
_چرا بابا؟
*هیچی! سر یه مساله ای پرو بازی در آورد بدم نمی اومد که یه کم حالش جا بیاد. حالا خیلی هم مهم نیست
_بعد بیا ببینم چی شده؟
*مهم نیست بابا. می بینمتون ظهر.
_باشه. خداحافظ
قبل از ظهر امیر قصد داشت بره خونه پدرش وارد آسانسور که شد کمالی و زند رو تو آسانسور دید.
_سلام خانم زند.
*سلام. آقای سروستانی.
_خوبین؟
*ممنون.
_شنیدم پسر ریاحی واستون مزاحمت ایجاد کرده؟
*مهم نیست.
_یه فکری واسش دارم. ولی اول باید برم پدرم رو ببینم.
_راستی از آناهید چه خبر؟
*خبر زیادی ندارم. دوباره اوضاعشون روبراه شده. به ندرت یه اس ام اسی میده. اصلا از اون شبی که اون ماجراها تو خیابون شد ندیدمش.
_کجا هستند حالا؟
*آنا که نمی گه ولی دوبار رفتم دم خونشون، همسایشون گفت اسباب کشی کردند.
_که اینطور.اگه به خدمت ارس خان رسیدم خبرشو بهتون میدم.
*ولش کنین بچس.
_چون بچه اس باید ادبش کرد. فعلا
*فعلا

14 فروردین بود ، امیر نیم ساعتی می شد که رسیده بود، روز اول با فرهاد تلفنی صحبت کرده بود ولی چند روز اول را با خانواده خودش و خاله اش شمال گذرونده بود و هفته دوم هم فرصتی برای دیدار فرهاد دست نداده بود ، گرچه فرهاد هم این مدت را گرفتار خالش بود که ظاهرن وضعیت قلبش تعریفی نداشت و تو خونه اونها بستری بود. مسئله ای بود که دوست داشت با فرهاد راجع بهش صحبت کنه مسئله ای که از دو روز پیش تو مهمونی یکی از شرکای پدرش پیش اومده بود و ذهنش را مشغول کرده بود.
_سلام امیر خان.
*سلام، امروز ناهار بیا پایین، می خوام ببینمت و باهات صحبت کنم.
_باشه.
**
تقریبا امیر تا ظهر کاری از پیش نبرد، حتی به منشی هم گفت از کارمندا عذر خواهی کنه و کسی را برای دید و بازدید نپذیرفت. همه اش تو فکر اتفاقاتی بود که دو شب پیش افتاده بود.
همرا پدر و مادرش به مهمونی شام یکی از شرکای پدرش رفته بود. خیلی اهل مهمونی رفتن نبود به خصوص تو این چند سال اخیر ولی بعضی از مهمونی های کاری رو نمی تونست نره.مهمونی تو باغ آقای جواهری برگزار می شد، معمولا توی مهمونی ها بزرگتر ها توی سالن جمع می شدند و جونترها هم که اهل رقص و تفریح بودند می رفتند سمت میزهایی که تو حیاط زده بودند ، امیر همراه پدر و مادرش وارد سالن شد، همه چیز تکراری دقیقا مثل سالهای قبل، امیر با پسر جواهری مشغول صحبت بود که با ورود چند مهمون جدید، فرزاد عذر خواهی کرد و به استقبال مهمونها رفت.امیر هم به سمت ورودی چرخید. اول از همه ریاحی و همسرش رو تشخیص داد ولی خیلی زود تونست نفرات پشتی رو هم ببینه، ارسطو، دختری که ارسطو دست تو دستش حلقه کرده بود ولی هنوز امیر نتونسته بود از پشت سر ریاحی تشخیصش بده، و بعد هم که متوجه اسدی وکیل ریاحی و خانوادش شد. امیر حدس می زد دختری که کنار ارس هست باید آناهید باشه ولی خیلی تلاشی برای دیدنش نکرد، برگشت و رفت سمت پدر و مادرش و کنار اونها مشغول صحبت شد. مطمئن بود که اونی که باید برای عرض ارادت خدمت برسه ریاحی هست. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که پیش بینی امیر درست از آب در اومد.خانم وآقای ریاحی همراه با اسدی اومدن سمت امیر و خانوادش .
امیر هم خیلی کوتاه سلام و احوال پرسی کرد و کنار ایستاد تا صحبتهای بقیه تموم بشه. بی اختیار سر برگردند سمت بالای سالن که دید آنا دست در دست ارس همراه با دختر و پسر اسدی قصد نشستن دارند. وقتی به صندلی ها رسیدند ارس صندلی را کمی کشید جلو وکمک کرد آنا آروم بشینه.آنا یه لباس دکلته مشکی تا وسط ساق پا پوشیده بود همراه با سرویس زمردی که از این فاصله هم تو چشم بود،موهاش رو بالای سر جمع کرده بود و لی چند حلقه فر درشت هم از کنار سرش به پایین ول کرده بود، ولی چیزی که توجه امیر را جلب کرده بود ظاهر آنا نبود، این همراهی لحظه به لحظه ارس بود و این کمکی که برای نشستن به آنا داد.امیر سعی کرد اهمیتی نده.و سعی کرد سرش را با صحبت کردن با بقیه گرم کنه، هر از گاهی خیلی طبیعی نگاهی دور سالن می چرخوند، وقتی مینو وریاحی رفتندکنار بچه ها ، ارس و بچه های اسدی راهی محوطه بیرونی کنار استخر شدندولی انا همچنان نشسته بود، هر از گاهی ریاحی به گوشه و کنار سالن سر میزد و مشغول صحبت می شد ولی همسرش تقریبا از کنار آنا تکون نخورد. نزدیکیهای زمان شام بود که امیر همراه پدرش از سالن رفت بیرون، وقتی همراه ظرف غذا برگشت دید که کسی کنار آنا ننشسته و سالن هم تقریبا خالیه ولی مردی بالای سر آنا ایستاد و داره با آنا صحبت می کنه و انا هم از این مکالمه خشنود به نظر نمی رسید چون سرش پایین بود و با دستاش در اشاره می کنه به مرد که بره، امیر مطمئن بود که باید بره جلو،
امیر:مشکلی پیش اومده؟
آنا بادیدن یه جفت کفش مشکی جلوی پاهاش و صدای آشنا سرش را بالا آورد، و امیر رو دید،از موقع ورود متوجه امیر شده بود. قبل از اینکه حرفی بزنه مردی که جلوی آنا ایستاده بود جواب داد.
مشعون: نه، مسئله ای نیست. شما بفرمایین.
امیر: آناهید خوبی؟
مشعون: بله خوبن. بفرمایین
امیر: با شما صحبت نکردم، جناب آقای؟
مشعون: مشعون هستم.
آنا که از آبروریزی می ترسید، رو کرد به امیر.
آنا: میشه بابا یا ارس رو صدا بزنی؟
امیر: حتما ،ولی قبلش می خوام ایشون رو سمت در راهنمایی کنم وقت شام می گذره.
آنا: نه بابام رو صدا کنین.
مشعون: آناهید جان من می خوام با شما صحبت کنم. این حق را دارم.
آنا: من حرفی ندارم. خواهش کردم برین.
امیر همینطور که به طرف نگاه می کرد ،ظرف غدا رو روی میز کنار آنا گذاشت و دوباره بین صندلی آنا و طرف ایستاد ولی هنوز حرفی نزده بود که صدای آقای ریاحی رو شنید.
ریاحی: جناب مشعون، امیر جان، می بینم که با هم آشنا شدین.
مشعون: آشنا که نه، در واقع من مایل بودم کمی بیشتر با آناجان آشنا بشم که ایشون مزاحم شدند و با غیظ به امیر نگاه کرد.
امیر: وقتی ظاهرن ایشون مایل به هم صحبتی شما نیستند، در واقع اصرار شما برای صحبت کردنه که مزاحمته جناب مشعون.
مشعون: شما ظاهرن از سابقه آشنایی من با آنا بی خبرین.و گرنه به خودتون اجازه دخالت نمی دادین.
صورت آنا برافروخته شده بود ولی قبل از اینکه حرفی بزنه ریاحی وارد بحث شد.
ریاحی: فربد جان شما یکم دیر اومدین. مرغ از قفس پریده. می دونی که آنا ازدواج کرده. و به زور خنده ای کرد.
مشعون: بله مطلع هستم. ولی می دونم که تا 40 روز دیگه کلا فسخ می شه . خوب من فکر کنم به عنوان همسر اول این حق رو داشته باشم که با آنا بیشتر آشنا بشم، البته این وسط شما و پدر من مقصر هستین که اون دوره، امکان ملاقات ما رو فراهم نکردین. من پریروز که ایشون رو ملاقات کردم منزل شما، به پدر گلایه کردم،بابت کوتاهیشون.
امیر دیگه متوجه اصل قضیه شده بود. تمایلی به شرکت کردن در بحث نداشت ولی به هر حال ایستاده بود و شاهد ماجرا بود و از طرفی دوست داشت عکس العمل ریاحی را ببینه.
ریاحی: حالا امشب جاش نیست، ایشالا تو یه فرصت مناسب تر، تشریف بیارین منزل صحبت می کنیم. و غذایی که برای آنا آورده بود را روی میز مقابلش قرار داد و دست گذاشت پشت سر فربد،تا از آنا دورش کنه. و بعد چرخید سمت امیر:
ریاحی: امیر جان شما نمی آی برای شام؟
امیر: شما بفرمایین، من غذا آوردم.
سالن دوباره داشت شلوغ می شد. اکثرا با ظرفهای غذا بر می گشتند تو ،بیرون هوا هنوز سرد بود، امیر ظرف غذاش را برداشت و با کمی فاصله کنار آنا نشست و لی آناهمچنان بی حرف ،و بی حرکت نشسته بود،
امیر بی حرف و یا اینکه چیزی بخوره نشسته بود، همسر ریاحی با ظرف غذاش برگشت تو سالن.و مستقیم اومد سمت آنا،
هنوز مینو کامل ننشسته بود .
آنا: میشه کمک کنی بلند شم.
مینو: کجا؟
آنا: برم دستشویی.
مینو: نمی تونی یکم صبر کنی بریم خونه. اینجا تنهایی چطوری بری؟
آنا: خودم میرم.
مینو: صبر کن من غذام رو بخورم.
امیر دنبال بهونه بود که از اونجا بلندشه، بخصوص که مینو بعد از ورودش جز یه لبخند زورکی قبل از نشستن به حضور امیر توجهی نشون نداده بود. .و امیر هم مایل به صحبت کردن نبود.
رفت کنارآناهیدایستاد ،
امیر: بزار کمک کنم.
و قبل از اینکه مینو یا آنا اعتراضی کنند دستش را زیر بازوی آنا انداخت.
امیر: از این سمت راحتی بلندت کنم؟
یادش بود که ارس از همین سمت به آنا کمک کرده بود بشینه، شاید یکی از دلائل کمک کردنش همین بود که می خواست دقیقا ببینه معنی این بلند و کوتاه شدن و راه رفتن با کمک دیگران دقیقا چیه.
آنا با اشاره سر بله ای داد و با ناله خفیفی از جاش بلند شد. امیر دستش را آزاد کرد تا اگه آنا خودش می تونه راه بره دستش را در بیاره، ولی با نگاه به کفشهای نسبتا پاشنه بلندی که به پا داشت مطمئن بود که حتما کمک می خواد.
آنا رو به سمت راهرو منتهی به سرویس بهداشتی راهنمایی کرد.تا کنار در دستشویی حرفی رد و بدل نشد، ولی قبل ازاینکه در رو واسه آنا باز کنه سئوالی که ذهنش را مشغول کرده بود پرسید:
امیر: اتفاقی واست افتاده؟
آنا: چیزی نیست.
امیر: پس چرا نمی تونی بلند و کوتاه بشی؟
آنا: خوردم زمین. چیزی نیست.
ارس به محض اینکه قضیه رو شنید سریع رفت سمت سالن ولی دید که مادرش تنها داره غذا می خوره.
ارس: پس آنا کو؟
مینو: رفت دستشویی؟
ارس: چرا باهاش نرفتی؟
مینو: امیر خان زحمت کشیدند.
ارس: مامان! مثل اینکه قرار بود حواست به آنا باشه امشب. اون از اون مشعون احمق اینم از امیر خان.این همه ما تلاش کردیم نزاریم یه گندی به کارامون بزنه این دختر ، حالا شما نشستی تا امیر خان ببردش دستشویی؟ لابد یه گوشی دیگه بهش میده تا دوباره با رویا جونش پل بزنن و یه بساط دیگه ای راه بندازه.حالا کدوم وری رفتند؟
مینو: تند نرو ارس.می دونی که آنا جراتش رو نداره، خودشم می دونه پاشو کج بزاره ایندفعه با دفعات قبل فرق داره، بعدم من که نمی تونم باهاش برم دستشویی.گفتم بهتون دلیلی نداره بیاد، تو وبابات اصرار کردین بیاد هواش عوض شه، خودتونم می خواستین حواستون رو جمع کنین. حالام خیلی مایلی بفرمایین راهروی دست راست.
***
امیر رفت سمت تراس ، تا منتظر بمونه آنا از دست شویی بیاد بیرون، ولی هنوز آنا صداش نزده بود که صدای در زدن و بعد هم حرف زدن ارس رو شنید.
ارس: نمی تونستی یکم صبر کنی من بیام.
آنا: ارس، خوب عجله داشتم.
ارس: حالا کجاست؟
آنا: نمی دونم . رفته حتما.
ارس: غلط اضافه که نکردی؟
آنا: ارس مودب باش.
ارس: گوشیی چیزی بهت که نداده باز. هان؟
آنا: ارس بسه.
ارس: بخدا بفهمم بهش حرفی زدی ،اینبار کاری می کنم به جا 20 روز یکسال نتونی راه بری.
آنا اشکش سرازیر بود.
آنا: بسه ارس.
ارس: آنا بفهمم از چرندیاتی که رویا بهت گفته حرفی پیش سروستانی رسیده، کافیه به مامان بگم، باور کن کاری می کنه روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی.حالام راه بیفت.
امیر همینطور توی تراس مونده بود، صدای آخ گفتن آنا رو مشینید که ارس بی ملاحظه داشت توی راهرو می کشوندش.
تا اخر شب امیر سمت آنا نرفته بود ، و ترجیح داده بود کاری نکنه که ارس واکنش نشون بده.
فرهاد در زد ولی امیر متوجه نشد. فرهاد وارد اتاق شد، دید امیر زل زده با به قاب روز میز، قاب عکس پرگل و کلا تو هپروته، رفت جلو دست گذاشت سر شونه امیر. امیر به خودش اومد
امیر: سلام. کی اومدی؟
فرهاد:تازه اومدم. در زدم متوجه نشدی.
امیر:آره . ببخشید حواسم نبود.
فرهاد:عیبی نداره.خوبی؟
امیر:مرسی.
فرهاد:خوب چه خبرا؟
امیر:هیچی راستش پریشب خونه جواهری مهمون بودیم. بابا فرزاد جواهری. میشناسیش که؟
فرهاد:آره. خوب.
امیر:یه مسائلی شد که می خواستم یه کمکی ازت بگیرم.
فرهاد:چی؟
امیر:می گم حالا
امیر داستان اونشب رو واسه امیر تعریف کرد، قضیه کتک زدن ارس که امیر احتمال می داد بابت قضیه تلفن بود و موضوع
اس ام اس های آنا و رویا.
فرهاد:خوب حالا می خوای از رویا بپرسی؟
امیر:آره. ولی نمی دونم چیزی بروز می ده یا نه.از طرفی قضیه اذیت ارس رو بفهمه می ترسم یه عکس العملی نشون بده اوضاع رو واسه آنا سخت تر کنه.
فرهاد:حالا بزار زنگ بزنم بیاد ببینیم چی میشه. یکم جوشی هست ولی اگه مطمئن باشه به ضرر آنا هست خودش را کنترل میکنه
امیر:باشه. بگو بیاد ببینیم چی میشه.
رویا دو دقیقه ای بود که داشت به حرفهای امیر و فرهاد فکر می کرد. یکم راه رفت ، دوباره نشست.
رویا: آخه اون مسئله،خوب من نمی دونم راستش، چون پدر شماو در نهایت شما ذی نفع این قضیه میشین من نمی تونم به شما بگم چه قضیه ای هست که ارس قاطی کرده.
امیر: من به شما قول می دم که از این مسئله سو استفاده نکنم.
رویا: قول شما کافی نیست. پای 2 میلیارد وسطه. ممکنه شما وسوسه شین به پدرتون سود برسونین. در واقع به خودتون در نهایت.
فرهاد: خانم زند. ما الان می خوایم کمک کنیم. یعنی امیر.
رویا: خوب همین که شما ندونین چیه خودش کمکه.دونستن شما می تونه آنا رو تهدید کنه.
گرچه رویا خودشم مطمئن نبود. همین که ارس از صحبتهای آنا با خبر شده بود تهدید بالقوه بود برای آنا.
امیر و فرهاد کلافه از اینکه چرا نمی تونن رویا رو وادار به حرف زدن کنن به هم نگاه می کردند.فرهادتصمیمش را گرفت.
فرهاد: خانم زند، بابت اطلاع ارس از موضوع مورد بحث، ارس فعلا برای شروع در واقع یه بلایی سرش آورده. انا زمین نخورده،
رویا خوشم حدس زده بود که قضیه زمین خوردن خیلی به نظر عادی نمیرسه.
یکم دیگه رفت تو فکر
رویا:خوب چرا اصلا می خواین کمک کنین؟
امیر:یعنی چی؟
رویا:آخه خیلی قبلا مایل نبودین به آنا کمکی بدین، هر بار من کلی خواهش تمنا کردم.
امیر:من مایل نیستم خودم را درگیر این ماجرا ها کنم.ولی این وسط دیگه یه چیزی نامعقوله، اینکه ارس به خودش اجازه بده یه بلایی سر آنا بیاره بعدم تهدیدش کنه که مادرش رو میفرسته سراغ آنا، راستش یه جوریه؟ اصلا آنا واقعا بچه این خونواده اس؟نکنه نیست.من به عمرم چنین رفتاری ندیدم. شنیدم بدبخت بیچاره ها بچه هاشون رو می فروشن واسه پول، ولی اینها چرا واسه پول این کارها رو می کنن من سر در نمی آرم.
رویا: من نمی تونم همه مسایل زندگی آنا رو واسه شما باز کنم.
امیر: می فهمم. من قصدم این بود که اگه آنا واقعا نیاز به کمک داره کمکش کنم. ولی خوب تا ندونم چه مشکلی هست نمی تونم سر خود و بی دلیل کاری کنم. در هر حال ببخشید شما رو هم تحت فشار گذاشتم.
امیر رسما ختم جلسه رو اعلام کرد بدون اینکه نتیجه ای حاصل شده باشه.
با رفتن رویا امیر و فرهاد در سکوت مشغول غذا خوردن شدند ولی در واقع هر دو تو فکر بودند، آخر سر هم این فرهاد بود که طاقت نیاورد .
فرهاد: امیر، می گم اگه یکم دیگه به رویا فشار آورده بودیم، حرف می زدا،
امیر: آره،ولی نمی دونم، فکر می کنم خودمون رو خیلی درگیر نکنیم، این خونواده خیلی پیچدن، اصلا به نظر من کثیفن.
فرهاد: ولی من جای تو بودم، سر از این کار در می اوردم. چیه که دو میلیاد سود بابای تو رو بالا می بره، چیه که رویا می دونه و ارس بابتش آنارو آذیت می کنه؟
امیر: می دونی دلم واسه آنا می سوزه، نمی فهمم این وسط چرا اینجور ازش سو استفاده می کنن. اصلا شاید می دونن مریضه، می دونن نمی تونه زندگی طولانی و عادی داشته باشه می خوان ازش نهایت استفاده رو ببرن.
فرهاد: مگه رویا نگفته هیچکس با خبر نیست؟
امیر: چرا، نمی دونم. کلا هیچی نمی دونم
فرهاد: امیر ! می گم، لااقل تو این 30 ،40 روز مونده کاش می شد آنا رو بیاری از اونجا بیرون،
امیر: واسه چی باید یه همچین کاری بکنم؟
فرهاد: مگه نمی گی دلت واسش می سوزه؟
امیر: دلم می سوزه، ولی می دونی که شدنی نیست.
فرهاد: امیر می دونی این رویا دوست بچگی آناست، اگه آنا هم مرام و منش خونواده اش رو داشت رویا باهاش دوستی نمی کرد،این رویا خانم کارش خیلی درسته ها.
امیر: هر حرفی ما بزنیم می رسیم به رویا خانوم.
فرهاد: جدی می گم.
امیر: حالا فرهاد خان، با این رویا خانم غیر حساب کاری و اون عملیاتهای امداد و نجات و منزل یابی و اسباب کشی، پیشرفت های دیگه ای هم داشتی؟
فرهاد: نه بابا، امیر می دونی که من طبل تو خالی ام،
امیر: آره. ولی حالا خداییش ، یهویی ندیده و نشناخته این دختر رو آوری اینجا، که چی؟
فرهاد: امیر کارمند خوبیه باور کن. کلی پرونده دم دستی هام رو انجام داده. می دونی خیلی از اینکه همون اول کار بهم رسوند که اوضاع مالیشون خوب نیست و می خواد کار کنه که بتونه واسه خودش یه جا رو کرایه کنه و مادر پدرش کجان، خوشم اومد.سریع می خواست به من سیگنال بده که تصمیم نداره من و تور کنه، و مثل اکثر دخترهایی که می شناسم هر چی هستند و نیستند رو ضربدر 10 نکردکلاس بیخود بزاره، خیلی راحت گفت که کیه و چیه. بعدم می بینی که چه جوریه، من غلط زیادی کنم فتیله پیچم می کنه
امیر: بله صابونش به تن منم خورده. ولی قیافه اش به روستایی ها نمی خوره
فرهاد:دخترم تو شهر بزرگ شده آخه،اونم تو خونه ریاحی، درسته چشماش سبز لجنی نیست مثل خانوم شما ولی عوضش هم چشم ابرو ش زیبا و مشکیه هم هیکلش متناسب و قد بلند، مثل خانم بعضیا لازم نیست رژیم بگیرن.
امیر: فرهاد من یه موقع ها باورم نمی شه یه وکیل 30 ساله ایی، دیونه ای به خدا.
فرهاد: بابا من که گفتم آنا خانوم شما زیبا ترن، چرا شاکی می شه.
امیر: پاشو برو،یه ناهار به من ضرر زدی اونم بی فایده. این رویا خانومتون هم من رو که هیچ تو رو هم قابل ندونست حرفی بزنه.
فرهاد: باور کن اگه اراده کنم، الان می رم بالا،بعدم با اطلاعات کامل می آم پایین
امیر: نه فرهاد، بزار یکم فکر کنم.
فرهاد: امیر تو وارد این قضیه می شی. اگه می خواستی بی تفاوت باشی هیچ کدوم از این کارها رو نمی کردی، شما تغییر نموده اید.
امیر: فرهاد می ری یا بیرونت کنم؟
فرهاد: می رم، ولی حالا ببین .
امیر: برو فرهاد به کارت برس، بزار منم به کارو زندگیم برسم.
با رفتن فرهاد، امیر بازم به فکر فرو رفت، نمی دونست چرا می خواد یه کاری بکنه،نخواست فرصت فکر کردن به خودش بده ، فرصت معقول بودن، سریع تلفن رو برداشت و شماره پدرش رو گرفت.
سروستانی: سلام
امیر: سلام بابا وقت داری چند دقیقه.
سروستانی: آره ، بگو پسر
امیر:بابا، چک ریاحی کی آماده اس؟
سروستانی:چطور؟ تازه گیها خیلی پیگیر ریاحی هستی امیر. چه خبره؟ آخرم قضیه ارس رو نگفتی واسم
امیر: فعلا کاری به ارسطو ندارم.
سروستانی:پس چی؟
امیر: بابا می خوام بدونم کارا در چه مرحله ایه؟
سروستانی: موعد حساب کتابمون که یه 38 روزه دیگه اس. واسه امور طلاق شمام که یه حدود 25 روز دیگه اقدام می کنه وکیلشون، چک هم سر موعد پاس میشه.
امیر: جنسها فروش رفته؟
سروستانی: پس چی؟ نصف جنسها رو که همون ماه اول فروختم با چک 1 ماهه، بقیه هم تا قبل ماه 3سوم با چک 30 روزه رفت، فقط اون رو بد حسابی کرده 10 درصد حسابمون مونده اونم باکارخونه عرش ، که مشکلی نیست، ضمانت ملکی داره.
امیر: پس سودتون رو کردین؟
سروستانی: بله. سهم شمام محفوظه، البته با عرض پوزش هر وقت من به رحمت خدا رفتم.
امیر: بابا، بازم از این حرفها زدین؟
سروستانی: واقعیته بابا.
امیر:بابا من ظرفیت این حرفها رو ندارم.
سروستانی: می دونم بابا، ول کن این حرفها رو. حالا می گی چی می خوای یا نه؟
امیر: بابا اول اینکه دیگه هیچوقت رو من واسه این معاملاتتون حساب نکنین، اونم از این نوعش، و به خصوص با ریاحی
سروستانی: بابا، این ریاحی طرف خوبیه، مهم تر از همه این که تو این جنس حرف اول رو می زنه، طرف رومانیایی انحصار این قطعات رو تو ایران داده به گروه اونها. توایرانم که اون نمی تونه خودش بره پا معامله. می دونی چه سودی بردیم امسال؟
امیر: بابا یعنی بازم باهاش می خواین کار کنین؟
سروستانی: فعلا که خبری نیست، البته ظاهرن، می خواد حوزه کارش رو ببره، افغانستان، دفترشم که ظاهرن کامل برده دبی. حالا اینها رو ول کن، تو چی می خوای؟
امیر: دخترش رو
سروستانی: چی؟
امیر: من آنا رو طلاق نمی دم.
سروستانی: یعنی چی امیر؟ ما قرار مدار داریم.
امیر: هیچی بابا، یه مسائلی هست که شما نمی دونی.خیلی هم نمی خوام بازش کنم.
سروستانی: امیر این دختر مناسب تو نیست، حتی ما نگذاشتیم اسم تو سر زبون بیفته، این دختر 3 بار ازدواج کرده،
امیر: بابا شما گفتی همشون صوری بودن، پس مساله ای نیست، بعدم قصد من چیز دیگه ایه
سروستانی: امیر جان، صوری بوده ولی بالاخره بوده، این خونواده ، خونواده خوبین، ولی واسه معاشرت و معاومله نه واسه وصلت. اینا خیلی مقید به خیلی چیزها نیستند.
امیر: بابا شما که به خیلی چیزها معتقدی واسه سود و پول بیشتر حاضر شدی منو وادار به پذیرش این وضعیت کنی، پس از این نظر این دو تا خونواده مثل هم هستن، همه بنده پول
سروستانی: بس کن امیر.
امیر: بابا این واقعیته، مگه منو شما چقدر پول لازم داریم، مگه کم داریم، مگه کم در می آریم ، ما چه احتیاجی به این معامله داشتیم، که شما از من مایه بزاری، حالا هم حرف من این نیست من اومدم تو این بازی، شما سودت رو بردی، حالا منم می خوام کاری که به نظرم صحیح هست رو انجام بدم،
آناهید رو طلاق نمی دم، و اینطوری هم نمی زارم، ببرندش تو یه بازی دیگه و سود کنن این منصفانه اس، هم تلافی رفتار پسر ریاحی رو سرش در می ارم، هم به آنا کمک می کنم که اگه بخواد از تو نکبتی که پدرش واسش درست کرده در بیاد و باقی عمرش رو اونجور که می خواد زندگی کنه.
سروستانی: امیر باید بیای با هم حرف بزنیم.
امیر: بابا من تصمیم رو گرفتم، شاید توهمین چند روزم با حکم قضایی برم دنبال آنا، اگه اجازه ندن ببینمش و بیارمش از اون خونه بیرون، می کشمشون دادگاه.
سروستانی: امیر!!!!! بیا ببینمت، داری کار بی ربطی می کنی. اسمت رو سر زبونها ننداز، اول از همه فکر خونواده خالت باش، فکر مادرت باش. فکر ...
امیر: بابا من مطمئنم که این کار رو می کنم، منتظرم آدرسش بیاد دستم، فردا صبحم فرهاد رو می فرستم دنبال کارهای حقوقیش.
سروستانی: نمی دونم امیر، الان نمی تونم حرفی بزنم، باید با مامانتم حرف بزنم.
امیر: باشه بابا، صحبت کنین که بدونن.
امیر از صبح لباس رسمی پوشیده بود و اماده تماس فرهاد، قرار بود به محض حاضر شدن حکم تماس بگیره، حوالی 11 بود که فرهاد زنگ زد، امیر کراواتش رو سریع مرتب کرد، واز در رفت بیرون، نمی دونست پدرش همراه با وکیلش بالاخره میان یا نه؟ مادرش که تکلیف رو روشن کرده بود، گفته بود اگه آنا بره خونه امیر، دیگه پا خونه امیر نمی زاره، آنا هم حق نداره بره خونه اونها، نهایت امیر هفته ای یه روز خودش جمعه ها بره یه سری بزنه. سروستانی، وکلیلش، مادر امیر، خواهرش که آلمان زندگی می کرد، حتی فرهاد خیلی سعی کرده بودند امیر را منصرف کنند، ولی امیر تقریبا مطمئن بود که این کار باید بشه، از پدرش خواسته بود که در صورت تمایل همراهیش کنه ، و خوب وجود فرهادم که ضروری بود، این وسط از رویا هم غافل نبود، بابت همکاریی که نکرده بود ، از فرهاد قول گرفته بود به هیچ وجه تا انجام کار رویا رو در جریان نگذاره.
حدود 12 ظهر بود که جلوی خونه ریاحی رسیدند، پدرش نیومده بود ولی جهانگیری وکیلش را فرستاده بود. به محض زدن زنگ، زنی اف اف رو جواب داده بود ، ولی ازشون خواسته بود صبر کنن تا خانم را صدا بزنه، مینو اومد برا ی جواب دادن.
مینو: بله؟
فرهاد: خانم ریاحی ، من وکیل آقای سروستانی هستم، همراه ایشون و آقای جهانگیری
مینو: با ایرج کار دارین؟
فرهاد: بله.
مینو: منزل نیستند، کاش از قبل تماس گرفته بودین.
فرهاد: مسئله مهمیه اگه اجازه بدین ما تو منزل منتظر باشیم شما هم از ایشون بخواین تشریف بیارن
مینو: بله حتما، بفرمایین
با باز شدن در، هنوز چند قدیم جلو نرفته بودند که مش مراد رو دیدند، فرهاد خیلی دلش می خواست مو قع رفتن بابت اداهایی که دفعه گذشته دراورده بود ، یه زبونی واسش در بیاره، اونم وقتی خانم و آقا دارن از دست امیر جلز ولز می کنن.
چند دقیقه ای بود که توی سالن بی صدا نشسته بودند.مینو عذر خواهی کرد و برای تماس با ریاحی اونها رو تنها گذاشته بود.
مینو کمی تلاش کرد از علت اومدن امیر و بقیه سر در بیاره ولی فرهاد ازش خواست صبر کنه تا ریاحی برسه.
فرهاد: اناهید خانم تشریف ندارن.
مینو با این سئوال بیشتر نگران شد.
مینو: چرا،هست ولی کمی کسالت داره ، استراحت می کنه.
فرهاد: چه کسالتی؟
مینو دیگه داشت عصبانی می شد.
مینو: چیزی نیست که لازم باشه شما نگران باشین.
فرهاد:آخه ایشون هم باید حضور داشته باشند، مسئله ای که ما بخاطرش اینجا هستیم در درجه اول به ایشون مربوط می شه.
مینو برآشفت.
مینو: یعنی چی؟ شمابه آنا چیکار دارین؟. با پدرش معامله کردین اونم تو شرکت. اصلا خونه اومدنتون معنی نداره، آناهید هم خونه نیست رفته سفر.
فرهاد: با وجو کسالت؟
امیر: خواهش می کنم خانم ریاحی، فرها جان شما هم کمی صبر کنین تا آقای ریاحی بیان.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۴۳
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ