گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

7 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان در دستان سرنوشت» ثبت شده است

قسمت آخر رمان در دستان سرنوشت


دوباره به امیر زنگ زد، گفت که تصمیمش عوض شده، می مونه خونه منتظر ، و هر چی امیر جویای علت این تغییر رای ناگهانی شد،جواب آنا یکی بود: انگار حالش رو ندارم،

هنوز تلفن امیر رو قطع نکرده داشت دنبال شماره سوسن می گشت، 4 ساعتی تا اومدن امیر وقت بود، و اگه قرار بود یه روز سوسن واسه حرفهاش انا رو از دفتر بیرون بکشه، آنا ترجیح می دادامروز هر چی لازمه رو بشنوه، و خلا ص ص ص.
سریع به سوسن خبر داد که تنهاست ، ولی هرچی سوسن اصرار کرد واسه بیرون هم رو دیدن جواب آنا نه بود، اصلا می خواست هم نمی تونست تو این یک ماه گیج و گمی هیچوقت تنها نمونده بود، تنها جایی نرفته بود، کلیدی نداشت، که بخواد از خونه بره بیرون، به محض قطع تماس تازه فهمید چیکار کرده، یه نگاه به چهره پف کردش انداخت ، خونه ای که چندان مرتب نبود، واسه اولین بار در عمرش یه دوش 10 دقیقه ای گرفت تا نم موهاش بره سریع یه دستی به سر نشیمن کشید، ظرفهای صبحانه امیر رو شست، هنوز دست به سشوار نبرده بود، که صدای زنگ در باعث شد از جا کنده بشه، سریع با کلیپس موهاش رو بست، ساعت یه ربع به پنج بود،
سوسن به محض ورود یه نگاهی به دورتا دور خونه انداخت، این آپارتمان کوچیک کجا ، خونه قبلی کجا، اون چیدمان و سلیقه پرگل کجا این چهارتا تیکه اثاث زوری کجا، سری تکون داد و بی حرف نشست،انا نمی دونست قراره چی بشه، سریع رفت و یه لیوان شربت آورد، می دونست تو خنکای آخر شهریور به کسی شربت البالو نمی چسبه ولی اصلا به یاد چایی دم کردن نبود، ظرف میوه رو هم سریع آماده کرد و برد تو سالن، سوسن همچنان روزه سکوت داشت،و لی آنا می ترسید امیر هر آن برسه،
آنا: بفرمایین
سوسن با نگاهی به سر تا پای آنا شربت رو برداشت و گذاشت رو میز، انگار با نگاه به آنا فهمید، باید زودتر به حرف بیاد: بشین عزیزم
آنا: چشم، شربتتون رو بفرمایین
سوسن: خوبی؟
آنا: بله
سوسن: ببین عزیزم، امروز اینجا اومدنم، خوب راستش سخته واسم این حرفهایی که قراره بزنیم، دیشب بهت گفتم می خوام ببینمت ولی صبح که فهمیدم نرفتی شرکت یه جورایی شل شدم ، بین گفتن و نگفتن، چی گفتن، چه جوری گفتن
ولی این حرفها ، بالاخره باید زده بشن، می دونم که چه بهت گذشته، پسر اسدی همون دو سه هفته پیش که زنگ زد بگه امیر اومده دنبالت ، خیلی حرفها رو زد، ما شرمنده توئیم، خیلی ، خیلی زیاد،
آنا: شما واسه این حرفها اینجا نیومدین، اومدین؟
سوسن: نه ، نمی دونم از کجا شروع کنم، اینقدر حرف دارم و می دونم فرصت کم، هول کردم،
آنا: اگه نمی تونین بزارین یه روز دیگه، ایرادی نداره
سوسن: نه حالا که امیر نیست بهترین موقعیته، آناهید جان، تو با امیر خوشبختی؟
آنا: خوب می دونین
سوسن:آره می دونم ، شروع زندگیتون دست خودتون نبود، ادامش هم با وجود دروغی که تو گفته بودی همه چیز بود جز یه زندگی زناشویی، شش ماه بعدشم، که خوب با اشتباهی که ما کردیم ، جدا بودین، حرف من یه ماه گذشتس، شما تو تنهاییتون چه نسبتی دارین، نه وقتی جلوی ما هستین، آنا من اومدم یه چیزهایی رو بفهمم یه چیزهایی رو هم حالی تو کنم،امیری که تو نبود تو طوفان کرد واسه چی دنبال تو بود؟ حالا که هستی چیزی فرق کرده، رابطه امروزتون با رابطه یکسال پیشی که فکر می کرد ایدز داری و دیر یا زود بیماریت شدت می گیره ومیمیری یکسانه؟
آنا: خوب من ، چی باید بگم.
سوسن: تو امیر رو کی می بینی؟ امیر کیه واسه تو
آنا به فکر فرو رفت، واقعا امیر کی بود، همون برادری که زمانی ازش دم زد بود، همون حامی که واقعا بود
سوسن: تو امیر رابطه ای دارین؟
انا فقط نگاه می کرد،
سوسن: می بینی تو حتی به سئوال من نمی تونی جوابی بدی، داری فکر می کنی، ولی من خودم بهت می گم، چیزهایی رو می گم که فکر نمی کنم بدونی، چیزهایی که رازهای زندگی پسر منه، انتظار دارم بعد شنیدنشون تصمیمی رو بگیری که بهترینه، هم واسه امیر، هم واسه تو و هم واسه خونواده من،البته راز دار من بمونی، نمی خوام امیر بفهمه من به تو حرفی زدم
آنا خودش رو بی هیچ حرفی سپرد به حرفهای سوسن، تا شاید بفهمه دستان سرنوشت چه نسخه ای برای سرنوشتش نوشته،
سوسن بالاخره بعد از کمی مکث شروع کرد: می دونی، خانواده پدری من خانواده ثروتمندی بودند، وقتی سروستانی اومد خواستگاری من،یه مهندس جوون بود، شاید تنها چیزی که می شد بگی حسنشه ظاهر برازندش بود ، خانواده خوبی داشت ولی متوسط، تحصیلاتش خوب بود ولی خوب ،حسن انچنانی واسه پدر من به حساب نمی اومد خیلی از خواهر برادر زاده هاش اروپا درس خونده بودند، ولی مجید انکار تو یه بار دیدار دل منو برده بود، پدرم، با هزار شرط و شروط منو داد به مجید، ولی به مجید شرط کرد؛ گفت در صورتی من ارث پدری خواهم داشت که موقع فوت پدرم مجید ثروتی معادل ارث من داشته باشه، ماراتن مجید خیلی زود شروع شد، پدرم کمکش کرد ولی اصل خودش بود که جنم داشت، می بینی که هنوزم مجید ول کن نیست، گاهی یادش میره مسابقه رو برده، هنوز داره می دوه،هنوز یکی رو دوتا می کنه، مجید خیلی سعی کرد امیر رو مثل خودش بار بیاره، امیر از 16 سالگی دست راست پدرش بود، اونم مثل باباش بود، همه امید ما بود، این مالی که جمع شده، ارثیه پدری من همه باید به امیر برسه، فقط یه جای سرنوشت امیر با باباش فرق داشت، اونجایی که پدرش عاشق من شد، ولی امیر عاشق یه دختر متوسط، شرط پدر من باعث رشد مجید شد، ولی امیر به تنزل افتاد،

می دونی امیر تو دانشگاه عاشق یه دختری بود، عاشق شاگرد اول کلاسشون، یه دختر خوب ولی از یه خونواده زیادی معمولی، یه دختر ساده ولی ساعی، اسمش مونس بود، امیر مونس انتخاب کرد که مونس زندگیش باشه، انگیزه درس و آیندش باشه، ولی نمی شد، هر جور حساب کردیم نمی شد، حرف زدیم، رفتیم اومدیم، نه آوردیم، ولی امیر راضی نشد،گفتیم عشق کوره، گفت عاشق نیستم، گفت عاقلانه فکرکردم، گفت دختره با اخلاقه، یه دختر ظریف، چشمهای سبز، پوست گندمی، زبون نرم و منش اروم، ولی امیر خیلی جوون بود، ما به خیال خودمون عاقلی کردیم، رفتیم اومدیم، نتیجه اونی شد که خواستیم، دختره و برادرش رو بورس کردیم نروژ، مونس از خودش گذشت از امیر گذشت، زندگی بردار ش رو و البته خودش رو بیمه کرد، با امیر بهم زد، اینا که میشنوی به گفتن دو دقیقه شد، نمی دونی چه به روز ما اومد، چقدر رفتیم، چقدر گفتیم، حالا می گم کاش پام قلم شده بود، کاش با سرنوشت نجنگیده بودیم، دختره بی پول بود، ما که داشتیم، پول داری اون و خونوادش چه ربطی داشت به ما،

سوسن بلند شد ولی آنا چسبیده بود به مبل، سوسن رفت واسه خودش چیزی بیاره ولی انگار فهمید آنا بیشتر به مایه حیات نیازداره،
کمی آب هم برای آنا اورد، با نگاه آنا به ساعت فهمید وقت داره تنگ می شه و هنوز حتی نرفته سراغ اصل داستان، نشست روبروی انا
وادامه داد:قضیه رو جمع کردیم ولی امیر خیلی ضربه دید، فقط در جواب همه اینکارها گفت:" پشیمون می شین،اونم خیلی زود" و شدیم، البته اونم خیلی زود، ما دوباره خوش شدیم، واسه ما انگار اوضاع همونی بود که می خواستیم، یه 1 سالی که گذشت خودمون دست به کار شدیم، پسر یکی یه دونه، پولدار، خوش تیپ، نمی شد بشینیم یکی دیگه تور بندازه واسش، خودم دست بکار شدم، می دونستم پرگل دختر خواهرم چقدر به امیر توجه داره، و البته امیر به اون، از بچگی با هم بزرگ شدند، امیر مثل داداش بزرگ همه جوره مواظب پرگل و پریسا بود، حرف و پیش کشیدم، امیر اول خیلی نه آورد قهر کرد، گفت حالا که مونس رفته، دیگه هیچ کس ولی بالاخره نمی دونم چی شد که امیر رضایت داد، همه شاد، همه خوشحال، همه چیز خوب، تا نزدیکی های عروسی که بچم پرگل اومد پیشم، همه کارا داشت می شد، خونه، وسائل، تدارک، مثل ابر بهار گریه می کرد، می گفت دیگه نمی خواد ادامه بده، حرفهایی که یکسال رو دلش بود رو واسه من گفت، چیزهایی که اگه مادر پدرش می دونستتن امیر و بیچاره می کردند، گفت امیر همون اوائل قبل از اینکه بله رو به ما بده بهش گفته، گفته مونسی بوده، گفته پرگل رو دوست داره ولی مثل یه خواهر مثل یه عزیز، پرگلم که خوب امیر رو قلبا دوست داشته قبول می کنه، نخواسته امیر رو از دست بده، خوش خیال به اینکه امیر رو می اره به راه، قبول می کنه، ولی چه فایده،
امیر قصد کرده بود که باعث و بانی بدبختیش رو داغ کنه، که کرد که داره می کنه، آناهید این حرفها راز منه، اگه کسی بفهمه، خدا می دونه چی می شه، نمی دونی روزی که خبر تصادف و فوت پرگل اومد چه کشیدیم،
پرگل واقعه مثل گل پرپر شد، از امیر دلخور میشه، روز بعدش می کوبه میره بیرون شهر باغ پیش دوستاش که تصادف می کنه، پرگل شد حسرت همه عمر ما،امیر هم از دست رفت، خواهرم می دونه روز قبل باامیر قهر کرده، می دونه و به رومون نمی اره، امیر نمی دونی چه دادهایی می زد، اگه به چشم همسری نگاهش نکرده بود، یه عمر به خواهری که دیده بودش، کسی به پرگل و پریسا و آتنا چپ نگاه می کرد، با امیر طرف بود، نمی دونم چرا چنین کاری کرد چرا به اون دختر راستش رو گفت، چرا اون بچه با کسی مشورت نکرد، چرا خوش خیالی کرد،نمی دونم سوسن بزور اشکهاش رو نریخته با دستمال جمع می کرد.


انا فریز شده رو مبل چشم به دهن سوسن داشت، می خواست ببینه این قصه به کجا قراره برسه،مهم نبود اگه نفسش به زور در می اومد اگه مغز سرش داشت می ترکید، می خواست تموم شه، هرچی باید بدونه رو بدونه
امیری که تو ذهنش بود چقدر با این امیر جدید فرق داشت، چقدر زیاد، آنا همچنان چشم به دهن سوسن دوخته بود،
سوسن: امیر از ما برید، رفت تو خونه جدیدش ، خونه ای که قرار بود خونه عشق پرگل بشه، تیکه به تیکه خونه بوی پرگل و می داد، امیر دیگه چندان رفت و اومدی نداشت با ما، ولی خوب ما بی خبر نبودیم ازش،
امیدوار بودیم داغ پرگل و حسرت مونس از دل این پسر کنده بشه، چسبیده بود به کارش، فرهادم پشت بود، هر روز از فرهاد جویای احوالش بودیم، تا وقتی مجید نتونست جلوی حرصش رو بگیره ، با بابات با هم قول و قرار کردند ، امیر قیامت کرد، ولی آخرش من، همین منی که باعث همه ناکامی های بچم بودم بازم خبط کردم، ما از تو شنیده بودیم، قصه جالبی نداشتی، پدر مادرت به ظاهر موجه بودند ولی خوب، آخه کدوم آدم سالمی ، کدوم عاقلی دخترش و وجه العامله می کنه اونم سه بار، تو دور و بری ها بالاخره یه حرفهایی بود پشت سرت، مجید واسه این معامله بال بال می زد، انگار دست از این مسابقه تموم شده نمی خواست برداره، منم که یه عمری نه نگفتم بهش، افتادم جلو، امیر رو نرم کردم، فقط ترسم از برو روت بود، ولی با حال روزی که امیر داشت با حرفها و شرط و شروطی که بود که اصلا قرار نیست همو ببینین، که وکالتیه ، ضمانتیه، همه خام شدیم،
ولی وقتی امیر جلوی بابات وایساد، وقتی سر موعد طلاق نداد، وقتی فرستادت ده پیش دایه ات، وقتی برت گردوند، وقتی زینت از حرفهای شب اول امیر گفت، از دست نزدنش به تو، از جذا بودنتون، دیوانه شده بودم، نمی فهمیدم این قصه چیه، نه اینکه نفهمم، دلم نیم خواست بفهمم، امیر با نگه داشتن تو، داشت ادامه تنبیهش رو واسه ما اجرا می کرد، گفت زن نمی گیره، گفت بچه نمی اره، گفت وارثتون باشه بچه اتنا،
نمی خواستم عروسم بمونی، با این حرف و حدیثها، بالاخره فقط همکارا نبودند، کم کم فامیلهامون هم میفهمیدند قضیه چیه، پدرت سرشناسه، دوست و رفیق زیاد داره، حرف تو دهن مردم هم که نمی مونه، ولی شب عید دیدی که رضایت دادم، گفتم باشه،انا باشه، هم عروسم هم مادر نوه ام، بلکه این لجبازی امیر تموم شه هم با خودش هم با من وپدرش، این که جدا بودین واسه من عذاب بود، می فهمیدم امیر داره چیکار می کنه، به همون خدایی که می پرستی راضی نبودم تو هم وسیله انتقامش از همه چیز و همه کس باشی، چشمای سبزت من و یاد مونس می انداخت، مطمئن بودم امیر تو رو نگه داشته که هر با ر تو رو می بینه یادش بیاد ما باهاش چه کردیم،یادش نره خودش چه قراری گذاشته، اینکه قراره ما رو نقره داغ کنه
اما همه ورقها برگشت روزی که فرهاد تو اون حال و اوضاع دهن باز کرده بود و گفته بود تو ایدز داری، دیدی که اول منم بی خبر بودم، ولی وقتی فهمیدم، دیگه دنیام سیاه شد، به همون سیاهی که وقتی مجید گفته امیر مرده، دنیا واسه تو رنگ باخت، ولی خوب من زودتر فهمیدم قضیه چیه گرچه فقط چند ساعت، نمی دونی وقتی بالاخره امیر اومد و معلوم شد آزمایش اچ ای وی منفی بوده انگار خدا دوباره به من بخشیدش، ولی از طرفی مردم، مردم از اینکه می دیدم بچم چقدر سیاه و نامید شده که واسه انتقام از ما و زندگی حتی تن به زندگی با یه دختر مریض داده، بالاخره زندگی تو یه خونه، شب و روز، آدمی زاده، هزار اتفاق یا نه هزار حادثه یکی مثل همون که اتفاق افتاد می تونست امیر رو آلوده کنه ولی امیر همه رو به جون خریده بود، چون بریده بود، چون فقط به فکر این بود که به ما درسی بده که فراموش نکنیم، آنا بخدا شرمندم از این حرفها، آسون نیست واسم گفتن این حرفها، روزی که امیر برگشت چه روزی بود، انگار روز مردن پرگل بود، دادهایی که می زد، بند دلم رو از هم جدا می کرد، گفتیم رفتی، نمی دونم دقیقاچیا ، ولی بالاخره شایدم مجاب شد، گفتیم چون همه از مریضیت با خبرن رفتی، رفتی که امیر آسیبی نبینه، ولی به دو روز نکشید که اون دوستت رویا رفته بود پیشش، همه چیز رو گفته بود، این که این حرفها دروغه، که فکراتون رو ریختین روهم که امیر هوسی به سرش نزنه، همون روز امیر برگشت، دیگه نگم چی گفت و چی کرد بهتره، دیگه سر کار نرفت، نشست تو خونه، با فرهاد بهم زد بابت دوستی که در حقش تموم کرد، که دهن باز کرده بود که امیر رو حفظ کنه...
سوسن اهی کشید، و ادامه داد: آنا تواین معادله رو حل کن، این پسره چی می خواد، تو رو آورده اینجا که چی؟ بهم چی می گین؟ از هم چی می خواین؟ حرفتو ن چیه؟ قرارتون؟
چرا ریاحی از اون ور واسه ما خط و نشون می کشه، ارس تهدید می کنه، ولی باخودشون نمی برنت، چرا چند ماه پسر اسدی شده بود للله تو، ما فهمیدیم مینو مادرت نیست ولی از بازی خونواده تو عاجزیم، یه زمانی راحت گذاشتنت پیش امیر، خیلی راحت، خیلی ساده، یه روز دوباره اومدن که ال می کنیم بل می کنیم، بعدم که اسدی، حالا اینجا،
به خداتو کار خودمون که هیچی تو کار توهم موندیم، تو بگو قضیه چیه؟
آنا فقط نگاه می کرد، هنوز تو هضم حرفهایی که شنیده بود مونده بود،
سوسن: اگه اومدم، نه واسه هم زدن قصه امیر، واسه نجات بقیه زندگیشه، ببین عزیزم، من تو رو خیلی دوست دارم، ولی خوب بچم رو هزار پله بیشتر، من فکر می کنم امیر هنوزم با تو رابطه ای نداره، چون هنوزم تو فکر تنبیه ماست، چون هنوز تو فکر مونسه، هنوز داغ پرگله. درست می گم؟ شما آیا، یعنی بعد از برگشتنت می گم، تغییری کردین؟ حرف جدیدی باهم دارین، تغییری؟
آنا مات نگاه می کرد به زور نئی باسرش به سوسن داد تا بهانه ای بشه که سوسن تیر آخر رو شلیک کنه
سوسن: ببین،من شب عید دیگه قبول کردم که تو بشی عروسم، که امیر باتو تغییر کنه ، ولی خوب می دونی قصه این بیماری، هر چند شایعه، هرچند دروغ پیچید، یعنی اینقدر شوک بدی بود که نشد درز نکنه، خوانواده فرزین، فرهاد، خواهر برادرهای من ومجید، دیگه نشد جمعش کنیم، هر چند بعد گفتیم ، یعنی مجبور شدیم تو ضیح بدیم، ولی آبروی که ریخت و نمی شه جمع کرد از طرف دیگه این داستان خونوادت نمی دونم خودت رو بزار جای ما، ما خونواده سر شناسی هستیم، موندن تو تو خونواده ما نه واسه ما خوبه نه حرف و حدیث دور و بری ها تو رو راحت می زاره،
اصلا تو دلت به چیه این زندگی خوشه؟ وقتی زندگی نیست، آخرش چیه؟ امیر کیه واسه تو، تو کی هستی واسه اون؟
آنا با خودش فکر کرد ولی شاید بیش از حد بلند: نمی دونم، یه برادر یه حامی ، من بی امیر ...
سوسن نگذاشت انا حرفش رو کامل کنه: آنا نمی خوام اینطور نامرد باشم ولی بزار بهت بگم، تو به نظر من هنوزم وسیله ای هستی که امیر داره باهاش ما رو تنبیه می کنه، آنا امیر تو رو نمی خواد زنی که اسم سه تا مرد دیگه تو شناسنامشه، خانواده ای داره که نداره در واقع، چشمهایی داره که هر بار دیدنش یاد مونس رو واسش زنده می کنه، و نامی داره که سر زبون دوست و آشناست و خدا می دونه تا کی می مونه
اگه سوسن دستمال رو به سمتش نگرفته بود شاید یادش نمی افتاد که باید این گوله های اشک روون رو پاک کنه،
سوسن حتی مجال نداد انا فکر کنه، وقت تنگ بودو اعمال بسیار: ببین ما میخوایم مونس رو برگردونیم، خبرش رو دارم، مونس هنوز مجرده، دکتراش رو گرفته، تا 4 ماه دیگه برادرش هم فارغ التحصیل می شه، و با هم برمی گردند،
آنا موندن تو اینجا فاید ه ای نداره، امیر عهدی کرده که شکستنی نیست، باور کن نمی خوام تو وسیله اش باشی، من مطمئنم تو شانسهای زیادی داری، واسه یه شروع تازه، یه شروع جدی، هم از نظر ظاهر جذابی هم بالاخره برگردی پیش پدرت از نظر مالی هم موقعیت خوبی داری، اصلا همین سپهر اسدی نمی دونی روزی که امیر از اونجا اورده بودت چه می کرد، من مطمئنم محض خوش خدمتی به پدرت نبود که اون مدت شده بود وکیل وصی تو، آزمایشهات رو آورد، ما رو عتاب و خطاب کرد بابت رفتارمون، حتما کسای دیگه ای هم هستند که بفهمند قصد ازدواج داری معطل نمی کنن.
آنا فقط تونست پوزخندی تحویل سوسن بده، چه حرفی داشت که بزنه، چقدر خوب بود که امیرم از دست بده مثل همه چیزهایی که تو زندگی راحت باخته بود،
سوسن: ببین من مطمئنم پدرت هزار باره تو رو بابت اتفاقهای پارسال بخشیده، حتما خیلی گرفتاره که تا حالا نبردتت پیش خودش، اصلا خوب پاس و شناسنامه نداشته که ببردت، بعدم خوب متاهل بودی، اگه طلاق بگیری دیگه هیچ مشکلی نیست، من خودم هر کمکی بخوای بهت می کنم، باشه
آنا بی هیچ حرفی نگاه کرد، سوسن انگار خودش فهمید چقدر تو دوساعت انا رو بمبارد کرده، فهیمد باید امون بده کمی فکر کنه، یه نگاهی به ساعت کرد نزدیکای 7 بود، از جا بلند شد: ببخشید عزیزم، می دونم بی رحمیه، ولی هر وقت مادر شدی می فهمی من چی می گم، می فهمی سهیلا چرا ول کن اون خونه نیست با هزار چیز دیگه، من برم امیر کم کم می اد، ولی باهات تماس می گیرم،
سوسن آنا رو تنها که نه با یه دنیا درد و حرف گذاشت، نمی دونست از کجا شروع کنه، به کجای این قصه جدید فکر کنه،
امیری که تو ذهنش بود چقدر با این امیر جدید فرق داشت، چقدر زیاد، آنا همچنان چشم به دهن سوسن دوخته بود،
سوسن: امیر از ما برید، رفت تو خونه جدیدش ، خونه ای که قرار بود خونه عشق پرگل بشه، تیکه به تیکه خونه بوی پرگل و می داد، امیر دیگه چندان رفت و اومدی نداشت با ما، ولی خوب ما بی خبر نبودیم ازش،
امیدوار بودیم داغ پرگل و حسرت مونس از دل این پسر کنده بشه، چسبیده بود به کارش، فرهادم پشت بود، هر روز از فرهاد جویای احوالش بودیم، تا وقتی مجید نتونست جلوی حرصش رو بگیره ، با بابات با هم قول و قرار کردند ، امیر قیامت کرد، ولی آخرش من، همین منی که باعث همه ناکامی های بچم بودم بازم خبط کردم، ما از تو شنیده بودیم، قصه جالبی نداشتی، پدر مادرت به ظاهر موجه بودند ولی خوب، آخه کدوم آدم سالمی ، کدوم عاقلی دخترش و وجه العامله می کنه اونم سه بار، تو دور و بری ها بالاخره یه حرفهایی بود پشت سرت، مجید واسه این معامله بال بال می زد، انگار دست از این مسابقه تموم شده نمی خواست برداره، منم که یه عمری نه نگفتم بهش، افتادم جلو، امیر رو نرم کردم، فقط ترسم از برو روت بود، ولی با حال روزی که امیر داشت با حرفها و شرط و شروطی که بود که اصلا قرار نیست همو ببینین، که وکالتیه ، ضمانتیه، همه خام شدیم،
ولی وقتی امیر جلوی بابات وایساد، وقتی سر موعد طلاق نداد، وقتی فرستادت ده پیش دایه ات، وقتی برت گردوند، وقتی زینت از حرفهای شب اول امیر گفت، از دست نزدنش به تو، از جذا بودنتون، دیوانه شده بودم، نمی فهمیدم این قصه چیه، نه اینکه نفهمم، دلم نیم خواست بفهمم، امیر با نگه داشتن تو، داشت ادامه تنبیهش رو واسه ما اجرا می کرد، گفت زن نمی گیره، گفت بچه نمی اره، گفت وارثتون باشه بچه اتنا،
نمی خواستم عروسم بمونی، با این حرف و حدیثها، بالاخره فقط همکارا نبودند، کم کم فامیلهامون هم میفهمیدند قضیه چیه، پدرت سرشناسه، دوست و رفیق زیاد داره، حرف تو دهن مردم هم که نمی مونه، ولی شب عید دیدی که رضایت دادم، گفتم باشه،انا باشه، هم عروسم هم مادر نوه ام، بلکه این لجبازی امیر تموم شه هم با خودش هم با من وپدرش، این که جدا بودین واسه من عذاب بود، می فهمیدم امیر داره چیکار می کنه، به همون خدایی که می پرستی راضی نبودم تو هم وسیله انتقامش از همه چیز و همه کس باشی، چشمای سبزت من و یاد مونس می انداخت، مطمئن بودم امیر تو رو نگه داشته که هر با ر تو رو می بینه یادش بیاد ما باهاش چه کردیم،یادش نره خودش چه قراری گذاشته، اینکه قراره ما رو نقره داغ کنه
اما همه ورقها برگشت روزی که فرهاد تو اون حال و اوضاع دهن باز کرده بود و گفته بود تو ایدز داری، دیدی که اول منم بی خبر بودم، ولی وقتی فهمیدم، دیگه دنیام سیاه شد، به همون سیاهی که وقتی مجید گفته امیر مرده، دنیا واسه تو رنگ باخت، ولی خوب من زودتر فهمیدم قضیه چیه گرچه فقط چند ساعت، نمی دونی وقتی بالاخره امیر اومد و معلوم شد آزمایش اچ ای وی منفی بوده انگار خدا دوباره به من بخشیدش، ولی از طرفی مردم، مردم از اینکه می دیدم بچم چقدر سیاه و نامید شده که واسه انتقام از ما و زندگی حتی تن به زندگی با یه دختر مریض داده، بالاخره زندگی تو یه خونه، شب و روز، آدمی زاده، هزار اتفاق یا نه هزار حادثه یکی مثل همون که اتفاق افتاد می تونست امیر رو آلوده کنه ولی امیر همه رو به جون خریده بود، چون بریده بود، چون فقط به فکر این بود که به ما درسی بده که فراموش نکنیم، آنا بخدا شرمندم از این حرفها، آسون نیست واسم گفتن این حرفها، روزی که امیر برگشت چه روزی بود، انگار روز مردن پرگل بود، دادهایی که می زد، بند دلم رو از هم جدا می کرد، گفتیم رفتی، نمی دونم دقیقاچیا ، ولی بالاخره شایدم مجاب شد، گفتیم چون همه از مریضیت با خبرن رفتی، رفتی که امیر آسیبی نبینه، ولی به دو روز نکشید که اون دوستت رویا رفته بود پیشش، همه چیز رو گفته بود، این که این حرفها دروغه، که فکراتون رو ریختین روهم که امیر هوسی به سرش نزنه، همون روز امیر برگشت، دیگه نگم چی گفت و چی کرد بهتره، دیگه سر کار نرفت، نشست تو خونه، با فرهاد بهم زد بابت دوستی که در حقش تموم کرد، که دهن باز کرده بود که امیر رو حفظ کنه...
سوسن اهی کشید، و ادامه داد: آنا تواین معادله رو حل کن، این پسره چی می خواد، تو رو آورده اینجا که چی؟ بهم چی می گین؟ از هم چی می خواین؟ حرفتو ن چیه؟ قرارتون؟
چرا ریاحی از اون ور واسه ما خط و نشون می کشه، ارس تهدید می کنه، ولی باخودشون نمی برنت، چرا چند ماه پسر اسدی شده بود للله تو، ما فهمیدیم مینو مادرت نیست ولی از بازی خونواده تو عاجزیم، یه زمانی راحت گذاشتنت پیش امیر، خیلی راحت، خیلی ساده، یه روز دوباره اومدن که ال می کنیم بل می کنیم، بعدم که اسدی، حالا اینجا،
به خداتو کار خودمون که هیچی تو کار توهم موندیم، تو بگو قضیه چیه؟
آنا فقط نگاه می کرد، هنوز تو هضم حرفهایی که شنیده بود مونده بود،
سوسن: اگه اومدم، نه واسه هم زدن قصه امیر، واسه نجات بقیه زندگیشه، ببین عزیزم، من تو رو خیلی دوست دارم، ولی خوب بچم رو هزار پله بیشتر، من فکر می کنم امیر هنوزم با تو رابطه ای نداره، چون هنوزم تو فکر تنبیه ماست، چون هنوز تو فکر مونسه، هنوز داغ پرگله. درست می گم؟ شما آیا، یعنی بعد از برگشتنت می گم، تغییری کردین؟ حرف جدیدی باهم دارین، تغییری؟
آنا مات نگاه می کرد به زور نئی باسرش به سوسن داد تا بهانه ای بشه که سوسن تیر آخر رو شلیک کنه
سوسن: ببین،من شب عید دیگه قبول کردم که تو بشی عروسم، که امیر باتو تغییر کنه ، ولی خوب می دونی قصه این بیماری، هر چند شایعه، هرچند دروغ پیچید، یعنی اینقدر شوک بدی بود که نشد درز نکنه، خوانواده فرزین، فرهاد، خواهر برادرهای من ومجید، دیگه نشد جمعش کنیم، هر چند بعد گفتیم ، یعنی مجبور شدیم تو ضیح بدیم، ولی آبروی که ریخت و نمی شه جمع کرد از طرف دیگه این داستان خونوادت نمی دونم خودت رو بزار جای ما، ما خونواده سر شناسی هستیم، موندن تو تو خونواده ما نه واسه ما خوبه نه حرف و حدیث دور و بری ها تو رو راحت می زاره،
اصلا تو دلت به چیه این زندگی خوشه؟ وقتی زندگی نیست، آخرش چیه؟ امیر کیه واسه تو، تو کی هستی واسه اون؟
آنا با خودش فکر کرد ولی شاید بیش از حد بلند: نمی دونم، یه برادر یه حامی ، من بی امیر ...
سوسن نگذاشت انا حرفش رو کامل کنه: آنا نمی خوام اینطور نامرد باشم ولی بزار بهت بگم، تو به نظر من هنوزم وسیله ای هستی که امیر داره باهاش ما رو تنبیه می کنه، آنا امیر تو رو نمی خواد زنی که اسم سه تا مرد دیگه تو شناسنامشه، خانواده ای داره که نداره در واقع، چشمهایی داره که هر بار دیدنش یاد مونس رو واسش زنده می کنه، و نامی داره که سر زبون دوست و آشناست و خدا می دونه تا کی می مونه
اگه سوسن دستمال رو به سمتش نگرفته بود شاید یادش نمی افتاد که باید این گوله های اشک روون رو پاک کنه،
سوسن حتی مجال نداد انا فکر کنه، وقت تنگ بودو اعمال بسیار: ببین ما میخوایم مونس رو برگردونیم، خبرش رو دارم، مونس هنوز مجرده، دکتراش رو گرفته، تا 4 ماه دیگه برادرش هم فارغ التحصیل می شه، و با هم برمی گردند،
آنا موندن تو اینجا فاید ه ای نداره، امیر عهدی کرده که شکستنی نیست، باور کن نمی خوام تو وسیله اش باشی، من مطمئنم تو شانسهای زیادی داری، واسه یه شروع تازه، یه شروع جدی، هم از نظر ظاهر جذابی هم بالاخره برگردی پیش پدرت از نظر مالی هم موقعیت خوبی داری، اصلا همین سپهر اسدی نمی دونی روزی که امیر از اونجا اورده بودت چه می کرد، من مطمئنم محض خوش خدمتی به پدرت نبود که اون مدت شده بود وکیل وصی تو، آزمایشهات رو آورد، ما رو عتاب و خطاب کرد بابت رفتارمون، حتما کسای دیگه ای هم هستند که بفهمند قصد ازدواج داری معطل نمی کنن.
آنا فقط تونست پوزخندی تحویل سوسن بده، چه حرفی داشت که بزنه، چقدر خوب بود که امیرم از دست بده مثل همه چیزهایی که تو زندگی راحت باخته بود،
سوسن: ببین من مطمئنم پدرت هزار باره تو رو بابت اتفاقهای پارسال بخشیده، حتما خیلی گرفتاره که تا حالا نبردتت پیش خودش، اصلا خوب پاس و شناسنامه نداشته که ببردت، بعدم خوب متاهل بودی، اگه طلاق بگیری دیگه هیچ مشکلی نیست، من خودم هر کمکی بخوای بهت می کنم، باشه
آنا بی هیچ حرفی نگاه کرد، سوسن انگار خودش فهمید چقدر تو دوساعت انا رو بمبارد کرده، فهیمد باید امون بده کمی فکر کنه، یه نگاهی به ساعت کرد نزدیکای 7 بود، از جا بلند شد: ببخشید عزیزم، می دونم بی رحمیه، ولی هر وقت مادر شدی می فهمی من چی می گم، می فهمی سهیلا چرا ول کن اون خونه نیست با هزار چیز دیگه، من برم امیر کم کم می اد، ولی باهات تماس می گیرم،
سوسن آنا رو تنها که نه با یه دنیا درد و حرف گذاشت، نمی دونست از کجا شروع کنه، به کجای این قصه جدید فکر کنه،
هر کاری کرد نتونست از جا کنده بشه، می دونست تا اومدن امیر وقت زیادی نیست، ولی دلش خواست بگه به درک، به جهنم که بیاد بفهمه مادرش اینجا بود، به درک که حالا می فهمه که آنا همه چیز رو فهمیده، به درک که سوسن قسم داده امیر بود نبره از حرفهاش، فقط بست، اون چشمهای خیس و که دیگه جایی رو از زور اشک نمی دیدند،
از دیشب چیزی نخورده بود، بلند شد رفت تو اشپزخونه یه قرص خورد بلکه سرش آروم بگیره ، بلکه آرم بگیره و اجازه بده آنا بفهمه کجا چه خبره، بلکه فکری بیاد به سرش که بفهمه چیکار باید بکنه، سریع برگشت تو سالن،

احساس کرد صدایی از بیرون می اد و خیلی منتظر نموند که امیر اومد تو، آنا وسط راه خشک شد، بدتر وقتی بود که هنوز امیر دهن باز نکرده سوسن پشت سرش هراسون اومد داخل، امیر یه نگاهی به آنا انداخت و برگشت سمت مادرش که از دم در ماشین تو کوچه به راحتی تونسته بود استرس رو تو چشمهاش ببینه، ولی قبل ازاینکه چیزی بگه سوسن پیش دستی کرد: اناهیدجان چی شده ؟ همیشه امیر دیر میاد اینطور بی قراری می کنی؟می دونستم می موندم تا امیر بیاد.
آنا نمی دونست چطور خودش رو کنترل کنه و پوزخندی تحویل سوسن نده،
امیر برگشت سمت مادرش: بشینین مامان، زنگ بزنم بابا بیاد،
سوسن : نه برم دیگه کلی کار دارم، دیر شده هنوز شام درست نکردم، حالا بیشتر سعی می کنم به آنا سر بزنم،
امیر: پس اومدین بالا واسه چی؟
سوسن هول کرده بود: خوب اومدم یه بار دیگه به دو تاتون بگم بیشتر به ما سر بزنین، بخصوص که آتنا و جیگر منم دارن میان هفته دیگه،
امیر: راست میگین؟ پس چرا به من خبر نداد
سوسن: صبح تماس گرفت.
آنا دیگه تحملی برای شنیدن این چرندیات نداشت، با یه عذر خواهی رفت سمت اتاق خواب، هنوز در اتاق رو نبسته بود، که صدای در دستشویی اومد و البته سوسن تو دهنه در ظاهر شد: آناهید جان، یادت نره بهت چی گفتم، من به تو اعتماد کردم، کاری نکن که امیر چیزی بفهمه، ما خودمون همه جوره هوات رو داریم،
آنا با سر اشاره ای کرد و سوسن از اتاق بیرون رفت،
انا رفت سمت تخت، خودش رو پرت کرد روتخت، چقدراز این تخت بیزار شده بود، صدای سوسن تو گوشش بود" امیر مرده، علیلم نیست، سالمه سالمه ، پر از نیاز، می دونی یه مرد می تونه نیازش رو با زنی که براش هیچ ارزشی هم نداره ارضا کنه ، زنی که بهش هیچ احساسی نداره، مردها با زنها خیلی فرق دارن، اگه می بینی امیر سراغ تو نیومده علتش اینه که هنوز عاشق مونسه، وقت عشق به یه زن دیگه و فکر کردن به اونه که می تونه مرد رو از رفع نیازش با دیگری منصرف کنه، مطمئن باش به اون فکر می کنه که تو رو ندیده"
امیر با صدای آنا اومدتو اتاق: خوبی؟ چی به درک؟
ولی آنا فقط اشک و جیغ وبغض داشت: به درک، همه چیز و همه کس به درک، برین به درک، همتون برین به دررررررررررررررک.
به هر قدمی که امیر جلو می اومد ، آنا بلند تر و بلند تر داد می زد: به درک، همه دنیا به درک، همتون برین به جهنم، چرا فکر می کنین من آدم نیستم، چرا به خودتون اجازه می دین...
امیر هنوز نفهمیده بود کجا چه خبره، خودش رو رسوند به آنا، مهم نبود که آنا داره عقب عقب می ره، مهم نبود که جیغ میزنه یا مادرش تو هال نشسته و این حرفها رو می شنوه چون مطمئن بود این جیغ و بغض بی ربط به حضور بی خبر مادرش نیست، آنا رو بغل کرد ، دیگه از سردی دیوار عقب تر جایی نبود که بره، مهم نبود که مشتهاش رو حواله سینه امیر می کرد، مهم این بود که بالاخره آروم گرفت، هنوز اشک بود، ولی لااقل جیغی نبود،
امیر خیلی سئوال داشت، ولی سوسن تو دهنه در اتاق ایستاده بود، می دونست شانس با هاش نبوده، زود رسیدن امیر، دیدنش تو ماشین قبل از حرکت، حال انا که هنوز جا نیومده بود، همه دست به دست هم داده بود تا نتیجه اینجا بودنش 180 درجه با اونچه تو خیالش بود فرق کنه ، ولی نباخت، خودش اومدوسط ، مرگ یه بار شیون یه بار، خودش شروع کرد، سئوال نپرسیده امیر رو خودش جواب داد:امیر، توداری بد می کنی، به همه بد می کنی، به خودت ، به ما، به این دختر،
تو نباید آنا رو وسیله می کردی، نباید بازی که زندگی با تو کرد ، که ما کردیم رو اینطور تلافی می کردی، من تو رو اینجور بار نیوردم، تو داری انتقام می گیری از ما ، بگیر، مگه چیز تازه ایه؟ مگه 8سال نیست، مگه کارت نیست؟ چرا آنا رو وسیله دستت کردی، مونس داره می اد، 4 ماه صبر کن، خودم دستش رو می زارم تو دستت،
امیر: ماماااااااااااااااااااااا ااان، بس کنید،
سوسن: بس نمی کنم، مگه اینکارا واسه این نیست که ما خط سرنوشت تو رو بریدیم،
بریدیم و بردیم جای دیگه گره زدیم، مگه اون گره رو خدا پاره نگرد، مگه شاهکار پدرت یه بار دیگه تو رو دور نکرداز تقدیرت؟ خوب حالا، چسبیدی به این دختر که چی؟ یه زمانی به خیال اینکه ایدز داره نگهش داشتی که نمی دونم حتما یه جوری مبتلا شی ما رو یه عمر بی آبرو کنی و از غصه سرنوشت بسوزونی، بعدم که فهمیدی رفته، چه میدونم ما فرستادیمش که بره، اون قشقرق رو به پا کردی؟ حالا هم که اوردیش اینجا آینه دق ما کنی به خیال خودت دختری رو که یه شاهنامه حرف پشتش تو دوست و آشنا پیچیده، که به اندازه عمرت تلاش کنی و دستمال دست بگیری حافظه کوفتی خلق الله رو نمی تونی از شایعه پاک کن واسش، می خوای یه عمری من و پدرت بگیم غلط کردیم؟،
غلط کردیم ، بخدا داریم می گیم، از مرگ پرگل، هر شب و روز داریم می گیم،
راضی شو، راضی شو به خلاصی ما از این عذاب الیم، مونس داره میاد، دست از سر این دختر بردار، اینو وسیله نکن، یه عذاب و لعنت دیگه واسه ما نخر،
سوسن دستش رو برد سمت قلبش،
امیر آنا رو نشوند رو تخت و دوید سمت مادرش، آروم نشوندش رو زمین: مادر آروم باش، آروم باش ، بعد حرف می زنیم، واسه خودتون می برین، می دوزین، این حرفها از کجا در اومد؟، سریع رفت با یه لیوان شربت برگشت، خیلی وقت بود شده بود استاد درست کردن آب قندو گلاب
نمی دونست کجای کار رو درست کنه، آنا رو که از شوک حرفهای دوباره سوسن سکسکه اش شدت گرفته بود، یا مادری که هر چی بود و نبود و ریخته بود رو داریه،
سوسن به اندازه یه اب قند خوردن طول کشید تا حالش جا اومد، امیر خیلی هم مطمئن نبود که حال خرابی در کار بوده باشه، هنوز خوب یادش بود که چطور تو لحظه های مهم زندگی امیر، اون سرنوشت سازهاش ، چطور حال مادرش بد می شد، و وقتی همه چیز باب میلش می شد، دوباره می شد همونی که بود، ولی با این حال بازم ترجیح داد مثل همیشه به رو نیاره، مادرش رو بلند کرد و نشوند لبه تخت، سکسه آنا بنداومده بود، گریه و شیونی در کار نبود ولی به اندازه یه دنیا غم تو چهره در همش می شد دید، صورتی که از غم مچاله بود، سری که تقریبا به قفا برده بود،
امیر زنگ زد پدرش بیاد تا مادرش تا خونه تنهایی رانندگی نکنه، مطمئنا الان تصمیم نداشت آناهید رو تنها ول کنه تو خونه،
سوسن بلند شد از اتاق بره بیرون، انگار از لبهای بسته و چهره به غم نشسته آنا خونده بود که دلش نمی خواد کلمه ای با این مادر و پسر حرف بزنه، آنا بی اینکه حتی بتونه روتختی رو پس بزنه، خودش رو ولو کرد رو تخت، چقدر دلش می خواست بخوابه، چیزی که نیاز نداشت فکر کردن بود، انگار قرصی که بعد از رفتن سوسن خورده بود تازه داشت اثر می کرد، بست، بست تا نبینه، تا نشنوه، مجبور نباشه چیزی بپرسه یا چیزی جواب بده،
هنوز نرفته به عمق بی حسی، لرزه به تنش افتاد، خیس شد، به زور چشمش رو باز کرد، ولی انگار چشماش قصدنداشتند یاری کنند به زور دهنش رو باز کرد: خوابم میاد
امیر: بلند شو، باز کن چشمات رو،
انا ولی با ز زمزمه وار تکرار کرد: خوابم میاد
امیر: چی خوردی؟ قرص چی خوردی؟
آنا: نمی دونم، خوابم می اد، ولم کن
یه آن احساس کرد تو زمین و هوا معلق شده، ولی فرودش کمی دردناک بود ، نمی دونست کجا فرود کرده که اینطور نا راحته، به زور چشم باز کرد، تو سالن بود، امیر مثل ازرائیل بالا سرش بود، و سعی داشت با آب پاشیدن به صورتش ، کمک کنه به هوش بیاد: امیر ، بسه ، نپاش، خوابم میاد
امیر: بلند شو ببینم، چی خوردی؟
آنا: قرص
امیر: از کدوم
آنا: مسکن،
امیر: از کدوم، چند تا؟
آنا: نمی دونم، یه دونه
امیر: غذا که نخوردی نه؟
آنا: سیرم، از همه چی سیرم،ولم کن بزار بخوابم
امیر: آنا بلند شو، غذا گرفته بودم، پاشو بخور ضعف داری حتما
آنا نمی دونست چرا می خنده، ولی دلش خواست بخنده: سیرم، نمی فهمی؟ سیرم از همه چیز، ولم کن، اینجا نشستی زل زدی به من که چی؟
آنا بی هوا بلند شد، کمی تلو خورد، امیر پشتش رو گرفت که نخوره زمین،ولی آنا بی هیچ حرفی دستش رو پس زد
امیر: قرار بود امشب بریم به رویا سر بزنیم، زنگ بزنم کنسلش کنم؟ بگم باشه واسه فردا؟
آنا حرفی نداشت که بزنه،
امیرم میدونست امیدی به جواب نباید داشته باشه، بی حرف رفت سمت آشپزخونه، رفت شاید به بهونه گرم کردن غذا بتونه فکرش روجمع و جور کنه.ببینه چیکار باید کرد. چجوری این قضیه رو به انجام برسونه، ولی هنوز با خودش خلوت نکرده بود که آنا اومد تو آشپزخونه، بگو رویا بیاد، امشب بیاد یا من برم، می خوام ببینمش
امیر برگشت یه نگاهی به انا کرد: امشب لازم نیست، بعد چند ماه بیاد تو رو اینطور ببینه ، فرهاد و کشته
آنا نشست سر میز: به فرهاد چه ربطی داره
امیر: رویا شرط خواستگاری رو گذاشته رو برگشتن تو، فرهاد رو بد غضب کرده ظاهرن، فرهاد که اینطور می گفت، حتی یه مدتی که فرهاد رو ظاهرن مرخص کرده بود، ولی خوب زبون فرهاد مار و از لونه اش می کشه بیرون، بالاخره رضایت داده،
آنا: عقد نکردند؟
امیر: نه، ولی خوب احتمالا بعد از عقد فرانک و فرزین، شاید فرهاد بتونه راحت تر با خونوادش صبحت کنه و قضیه رو جدی کنن
آنا: پس داره جدی میشه
امیر: فکر کن فرهاد کاری بخواد و انجام نشه، مثلا وکیله اونم از نوع کنه اش
آنا یه نگاهی به بشقاب غذا کرد، واقعا چه روز عالی بود، چه اشتهایی هم داره، همه چیز عادی، انگار نه انگار، امیر چقدر راحت حرف می زد، انگار نه انگار که تشتی از بوم افتاده، اونم نه تشت رخت، تشت رسوایی
یه نگاه به بشقاب غذا کرد، چرا دلش نمی خواست ؟ چرا سیر بود، اونم بعد از 24 ساعتی بی غذایی؟
نفهمید زیر نگاه و غیض و غضب امیر چی خورد، ولی خورد، تمام طول شام تو فکر بود، و یا شاید باید گفت بودند؛
آنا سریع بلند شد یه نگاهی به ساعت انداخت،دیشب ریاحی زنگی بهش نزده بود، یعنی حتما زده بود ، ولی خوب اونها که خونه نبودند ، گوشی رو برنداشته امیر بالا سرش سبز شد: به کی می خوای زنگ بزنی؟
آنا: ریاحی
امیر: تو حتی حاضر نیستی بهش بگی بابا، حالا هر شب هر شب حرف می زنین که چی؟
آنا: همیشه که اون زنگ می زنه، بعدم گوشی رو کوبید رو بیس و بلندشد بره که امیر مچ دستش رو گرفت: من واسه هزینه اش نگفتم،
آنا: باشه می دونم، و سعی کرد مچ دستش رو آزاد کنه ولی امیر ول کن نبود، آنا انگار منتظر یه بهونه بود، که جیغ بزنه، که داد بزنه:: ولم کن، دستم رو ول کن
امیر کمی دستش رو شل کرد ولی آنا حرفی زد که امیر نه تنها حلقه دستش رو تنگ کرد، بلکه مچ اون یه دست آنا رو هم گرفت و کاملا روبروی خودش نگهش داشت.
آنا: نمی خوام دستت بهم بخوره، فهمیدی؟ دستم رو ول کن
امیر: یعنی چی اونوقت؟
آنا: یعنی اینکه امشب بابام ،می فهمی بابام زنگ بزنه می گم اسدی رو بفرسته دنبالم، من دیگه یه لحظه اینجا نمی مونم، نمی خوام بمونم، ول کن دستام رو
امیر: شیر شدی؟ اسدی اسدی می کنی واسه من!
آنا: نه هنوز همون موش احمق و بدبختم که بودم ، ولی تا حالا فکر می کردم، داری واسه رضای خدا کمکم می کنی، فکر کردم، همه اقبال نداشته من قراره با وجود تو جبران بشه، زنت مرده، دلت گرفته، می خوای کاری کنی که احساس آرامش کنی، چه می دونم لابد ثواب کنی نمی دونم ترحم کنی یاهر کوفت و درد دیگه ای. ولی مامانت روشنم کرد، تو خیلی کثیفی ، خیلی . چطور تونستی ، چطور تونستی منو وسیله انتقامت کنی، تویی که کس دیگه ای رو می خواستی چرا اینقدر مرد نبودی که بری سراغ اون، چرا منو مسخره دست خودت و خونوادت کردی ، نامردی، نه تنها نامردی بلکه بی جربزه ای فهمیدی؟ بی جربزه... و
مزه ای که دهنش رو گس کرد، چیز خیلی جدیدی نبود، همین دوسال پیش ارس و یه بارهم ریاحی طعمش رو بهش چشونده بودند، و دردی که یه ان مثل ساعقه به سمت چپ صورتش فرد اومد،
آنا هنوز تو شوک بود، دست رها شدش نا خود آگاه رفت به سمت صورتش،
امیرم هنوز به خودش نیومده بود، نمی دونست چرا هر چی از مادرش خورده بود ، سر آنا خالی کرده، همیشه یاد گرفته بود بزاره آنا خودش و خوب تخلیه کنه ولی امشب، درسش و بد پس داده بود،
آنا دیگه حتی سرش رو بالا نیورود که به صورت امیر نگاه کنه، مهم نبود ، عصبانیه، ناراحته یا هر چی ، چرخید به سمت اتاق، ولی امیر تو دهنه در اتاق جلوش رو گرفت: من نامرد نیستم، بی جربزم نیستم، من..
آنا: مهم نیست واسه خودت چی هستی، مهم اینه که دیگه واسه من هیچی و هیچکی نیستی
امیر: چرا؟
آنا: چرا؟ کمه همه این چیزهایی که گفتم، همه حقایقی که مامانت گفت،
امیر: مامان من حرف زیادی زد، اصلا زیادی حرف زد، تو همه رو باور کردی؟
آنا: یعنی چرته، یعنی مونس نیست، یعنی نبوده که تو به خاطرش حتی پرگل و نابود کردی؟ نبوده که من و طلاق ندادی ؟ ندادی که پدر مادرت بسوزن، که ببینن به جای عروس از خانواده چنین و چنان، منو نگه داشتی ، کسی اسم سه تا مرد دیگه تو شناسنامه اش خورده و دیگه حالا خواجه حافظم می دونه قصه اون ایدز کوفتی رو، منو نگهداشتی که هر بار به من نگاه می کنی یادت نره چشمهای مونس سبزه
امیر: اینها همش زاییده فکر کج مادرمه، تو چه زود منو به اون فروختی،منی که همه جوره حماییت کردم . امیر دستش رو از دهنه در اتاق رها کرد، و برگشت به سالن، چقد رسرش سنگین بود ،می خواست بره فکر کنه به اونه مادرش گفته به اونچه تو ذهن آنا نقش بسته ، ولی هنوز چند قدمی نرفته بود ، که حرفی که از دهن آنا بیرون جست امیر رو سرجاش میخکوب کرد، هر چند آروم گفت، هرچند زمزمه وار ولی امیر شنید
آنا:آره مثل یه برادر، حتما واسه همینه که تا حالا هیچ میلی به من نشون ندادی، حتما از این نیست که شب و روز به فکر مونسی... تو خواب بیداریت اونه
امیر راه نرفته رو برگشت خیلی زودتر از اینکه آنا در اتاق رو ببنده، در و هل داد، رفت رخ به رخ آنا، نمی دونست حالا چه وقت با مزه بودنه ولی خندون به آنا نگاه کرد، گرچه آنا خنده ندید، ریشخند دید، استهزا دید: تو از اینکه من تا حالا باهات، یعنی بهت دست نزدم ، دلخوری؟ خوب اینو از اول می گفتی؟ اینهمه اره بده تیشه بگیر نداشت، چرا حرف و نقل مامان رو بهونه می کنی،
آنا فهمید خراب کرده، ولی نمی دونست چیکار کنه ، که امیر حرف و غرض اصلیش رو بفهمه و بس کنه
آنا: من دیگه بیشتر از این نمی زارم منو مسخره دست خودت کنی و بخوای مامان بابات رو ادب کنی، گرچه می دون خودتم دیگه نمی خوای،
داره میاد، 4 ماه صبر کنی اینجاست، نخواستی هم که خوب تو می ری،
امیر: آنا بس کن، اون روی منو بالا نیار، دوست ندارم، دوباره، ...
آنا یه قدم عقب گذاشت، ولی امیر فاصله رو کم کرد، امیر یه نگاهی به صورت انا انداخت، به نظر خودش خیلی هم سفت نزده بود، ولی ظاهرن زده بود، صوتش سرخ بود، می دونست ممکنه سیاه بشه، به جای حرف زدن، برگشت تو آشپزخونه، کیسه یخ درست کرد و برگشت تو اتاق، آنا لب تخت نشسته بود، دستش رو گونش بود، و سرش پایین، خیلی پایین،
امیر رفت جلو: بزار این یخ و بزارم، داره سیاه می شه، من معذرت می خوام نباید ، نباید از کوره در می رفتم
آنا: مهم نیست، نمی خواد ، برو بیرون، می خوام تنها باشم، ولی امیر توجهی نکرد، نشست کنا رآنا و صورتش رو برگردوند، آنا سعی کرد که مانع بشه، ولی امیر بزور یخ رو گذاشت رو گونه آنا، آنا تازه یادش افتاد اشک نریخته، یا شایدم یخی یخ با داغ دلش نساخت و تو دعوای اونها آنا به اشک نشست،
امیر به زور یخ رو رو گونه هاش نگه داشته بود، و صورت آنا رو تقریبا به بغل گرفته بود تا تکون نخوره، نمی دونست تو این اوضاع چی باید بگه تا درد صورت و درد دل آنا رو سبک کنه، ولی ترجیح داد سکوت کنه تا اوضاع خرابتر از قبل نشه، امروز به انداره کافی حرف رد و بدل شده بود و هر کلامش کار رو خرابتر کرده بود،
آنا دیگه تحمل سردی یخ رو نداشت، به حرف اومد: بسه، یخ کردم،
امیر: بزار یکم دیگه،
آنا: نه ، یخ کردم،
تو این کشاکش صدای زنگ تلفن باعث شد امیر دست برداره و بره سمت تلفن، با دیدن شماره ، خیلی دوست داشت، سیم تلفن رو بکشه ولی آنا زودتر از اینکه امیر تصمیمش رو بگیره خودش رو رسوند به تلفن،
آنا زیر نگاه مستقیم، امیر، و البته اخم و تخم ، با ریاحی حرف زد، حرفهایی که امیر نمی دونست چرا داره اجازه می ده،
آنا خیلی راحت به ریاحی گفته بودکه طلاقش رو بگیره، و در جواب اصراهای ریاحی فقط یه چیز رو تکرار کرده بود، نه خوبم ولی دیگه نمی خوام اینجا بمونم.
با اتمام تماس ، امیر نشست تو سالن ، و انا رفت سمت دستشویی، بی هیچ حرفی
آنا رفت تو اتاق، به حرفهای امیر فکر کرد، امیر اینقدر شل حرفهای مادرش رو رد کرده بود، که برای آنا تاییدی بود به حرفهای مادرش، امیر اگرم جدی شده بود، اگه به خودش اجازه داده بود دست رو آنا بلند کنه بابت عصبانیتش از حرف آنا بود،
حتی هیچ واکنشی به درخواست و حرف طلاق آنا به ریاحی نشون نداده بود، اینم صحه دیگه ای بود که امیر بی میل نیست که آنا سریع از زندگیش بره بیرون.
آنا یه لحاف و بالشت برداشت، رفت تو سالن می خواست بره تو اتاق عقبی، قبل از اینکه امیر سرش رو از روی کتاب جلوی چشمش برداره،آنا با نگاه به کتاب و یاد آوری نیت جدی امیر برای دکترا، یاد مونس افتاد، اینکه دکترا داشت و حتما اینهمه پشت کار امیر بی ربط به مدرک تحصیلی اون نیست، یه لحظه دلش گرفت، دید حتی هنوز نتونسه فوق دیپلم بگیره، قبل از اینکه امیر سر بلند کنه ، راهش رو به سمت اتاق ادامه داد ولی داد امیر میخکوبش کرد: کجا؟ اینا چیه؟
آنا بی اینکه برگرده جواب امیر رو داد: واسه خودمه،
امیر: اونوقت با اجازه کی؟
آنا: امیر ول کن، می خوام راحت بخوابم، خیلی خوابم میاد، تو هم راحت بخواب، بی مزاحم،
امیر دیگه کفری شده بود، بلند شد رفت سمت انا، آنا وسط راه خشک شده بود، امیر لحاف و بالش رو از دست آنا گرفت و با دست به در اتاق اشاره کرد: خواب میاد، اتاق خواب اونجاست، اینجا اتاق کاره
آنا: امیر ، اذیت نکن، بازی تموم شده، دیگه لازم نیست نقش بازی کنی،
امیر بی توجه به آنا دستش رو کشوند به سمت اتاق،: آنا اون روی منو بالا نیار، می خوای بخوابی برو بخواب،
آنا، حرف دیگه ای نزد، برگشت تو اتاق، بعید می دونست خوابش ببره،
برگشت بیرون، قبل از ورود به آشپزخونه،امیر رو دید که سرش و تو دستاش گرفته، و نشسته، یه مسکن خورد،ولی دلش نیومد، یکی هم برای امیر برد، با یه لیوان آب،ایستاد بالای سر امیر: امیر، بیا یه مسکن بخور،
امیر سرش رو بلند کرد، بی هیچ حرفی لیوان آب و قرص رو ازدست آنا گرفت، آنا هم رفت سمت اتاق.
**
نیم ساعتی می شد که دراز کشیده بود،ولی خواب هیچ
صدای زنگ تلفن، و بعد از اون صدای عصبی امیر، آنا رو از اتاق کشوند بیرون، بی هیچ حرفی شاهد حرف زدن امیر بود، خیلی طول نکشید تا بفهمه پسر اسدی پشت خط ه
امیر: لا زم نیست هر چی می خوای از خودم بپرس
...
امیر: الان هیچ قبرستونی باز نیست چه برسه به دادگاه
...
امیر: ما هنوز تصمیم قطعی نگرفتیم، هر وقت قطعی شد خودم واسش وکیل می گیرم
...
امیر: فعلا که همه چیز دسته منه
و گوشی رو کوبید رو میز.
امیر برگشت سمت آنا: انگار خیلی بابا جونت هوله، شبیه می خواد طلاقت رو بگیره، آقا سپهرم که خیلی ارادت دارن به شما ظاهرن، طلاق نگرفته شوهر آیندت هم زنبیل بسته،
آنا با چهره ای درهم فقط نگاه کرد، بی هیچ حرفی عقب عقب رفت
امیر ولی انگار بدجور عصبانی بود، ولی کن نبود، نمی خواست تمومش کنه، دنبال آنا رفت تو اتاق: این پنبه رو از گوشت در بیار که من طلاقت بدم بری زن این عوضی فرصت طلب بشی، نکنه تو اون چندماه عاشقش شدی؟اون که بدجوری هوای تو برش داشته، امیر حرفی رو که خیلی روشنفکرانه تا امروز باهاش جنگیده بود، حرفی که هزار با قورتش داد ه بود و سعی کرده بود حتی با فکر کردن بهش باری برای خوش سنگین نکنه و تهمتی به آنا نزنه رو هم به زبون اورد، امشب شب حرفهای ناگفته و ناشنیده بود: نکنه باهاش رابطه داشتی، نکنه تو حال بد حالی تو
ولی جیغ آنا، امیر رو به خودش آورد: خفه شو، ببند دهنتو، من شب و روز اسم تو رو جیغ می زدم، من تو خواب بیداریم دنبال تو می گشتم، تو چطور چنین تهمتی به من می زنی؟ سپهر اصرار داشت به من، ولی نه برا اون چیزی که تو فکر می کنی، واسه اینکه بکنم از گذشته، واسه این که بزارم طلاق غیابی بگیره، واسه اینکه منو از این جهنم ببره، اما هیچوقت به من بد نگاه نکرد، مثل تو بود، مثل برادری که در حقم کردی،
امیر پشیمون شداز گفته، حالا که حرف رو زده بود، حالا که تیر از چله رها شده بود، حالا ناراحت بود،
امیر: در هر حال فردا زنگ می زنی به پدر جان، خدمتشون می گی این قصه طلاق کشی ختم شده، فهمیدی؟
آنا: امیر ، با روح و روان من بازی نکن،تموم کن این بازی رو، برو دنبال زندگیت، حالا که مادرت راضیه، پدرت راضیه، دخترم که داره میاد، دیگه این وسط چیزی رو خراب نکن، بزار با ارامش تموم شه، امیر من خستم،
به اندازه همه عمرم خستم، من سپهر رو نمی خوام، من هیچ کس و نمی خوام، چند بار باید تا مرز دیوانگی برم تا باور کنین من ادم نیست، من تحمل ندارم که هر روز تو یه بازی جدیدبیفتم،
امیر اومد جلو یکم پا به پا کرد: آنا واسه چی منو می خواستی،واسه چی اسم منو جیغ می زدی؟ واسه چی تو خواب و بیداری دنبال من بودی؟
آنا اما بی جواب سر برگردوند،
امیر: دارم با تو حرف می زنم،
آنا چه حرفی داشت که بزنه، اگرم داشت، الان دیگه حرفی نداشت: نمی دونم، من ادم بدبختی ام که زود به آدمها عادت می کنم، کندن واسم سخت، ولی تو تقدیرم همش شده همین، هر روز قرضی یه جا باید باشم، تو هم سخت نگیر، نمی رم پیش سپهر، به رویا می گم کارام رو دنبال کنه ، یا چه می دونم، پدر سپهر، هر کی
امیر: باید فکر کنم،
آنا: امیر الان وقت لجبازی نیست، چند سال از دستت رفته، لجبازی نکن،
امیر: گفتم باید فکر کنم
آنا دیگه حرفی نزد، رفت که مثلا بخوابه،
حتما باید با رویا حرف میزد، خودش دیگه از حلاجی این داستان عاجز بود، هر چی گفته ها و شنیده ها رو کنار هم می گذاشت به جایی نمی رسید، از یه طرف مونسی بود، هست، پرگلی بوده ؛ عزیز بوده ولی دیگه نیست، امیر هست، بوده و هست، یه روز آروم، یه روز طوفانی، یه دقیقه بی تفاوت، می گه فکر می کنم به طلاق،
یه موقع آشوبه از وجود سپهر، ولی هرچی بود، امروز امروز بود، دیگه دیروز نبود، هیچ چیز امروز مثل دیروز نبود، الان چیزهای رو می دونست، که نمی تونست خودش رو به ندونستن بزنه، از طرفی حرفی که امیر از رابطه احتمالی سپهر و آنا زده بود، خیلی سنگین بود، زیادی سنگین،
آنا هنوز خوابش نبرده بود که امیر اومد تو اتاق، اتاق تاریک بود و لی نه اونقد رکه آنا متوجه نشه که امیر داره چیکار می کنه، امیر بالش رو از رو تخت برداشت، و رو زمین انداخت، بی هیچ زیر انداز و رو اندازی خوابید پایین تخت رو زمین، ورود امیر رشته افکارش رو پاره کرد، فقط یه چیز تو ذهنش بود، پیشتر رو تخت بود و فکرش وفادار به مونس ولی حالا...
قصدی نداشت برای حرف زدن ولی انگار زبونش از جای دیگه ای فرمون می گرفت ، خودش هم نفیهمید کی زبون باز کرده و این همه حرف زده،
آنا: امیر، لجبازی نکن،حالا که مادر پدرت کوتاه اومدن، خودت لگد به بخت خودت نزن، تو اگه قرار بود اون دختر رو فراموش کنی تا حالا کرده بودی، اگه قرار بود دلت با پدر مادرت صف شه تا حالا شده بود، تمومش کن، برو بیارش ، تومش کن.
امیر: می شه بخوابی ،تو مسائل منم دخالت نکنی
آنا: به منم مربوطه
امیر: اونی که به تو مربوطه اینه که آروم باشی، آرامش منم به هم نریزی
آنا: به من مربوطه، باید بدونم می خوای چیکار کنی
امیر:من دارم زندگی می کنم اگه بزاری، اگه بزارن
آنا: پس مونس چی می شه
امیر: آنا بگیر بخواب
آنا: نمی خوابم، تو می خوای اینطور بمونی بمون، ولی من طلاق می گیرم،
امیر:تو بیخود می کنی،
امیر:تو سئوال منو جواب بده، تا حالا چرا موندی؟ چرا الان می خوای بری؟
آنا: نمی دونم،
امیر:من می دونم، تو نیاز به من نداشتی، تو به مال من نیاز داشتی، خوب منم که ازت دریغ نکردم، بعد از اینم نمی کنم، خیالت جمع، مونس هم بیاد زندگی تو سر جاشه
آنا نتونست جوابی به امیر بده، دلش می خواست بگه دروغه ،ولی حیف که نبود، یه بخشی از وجود امیر براش همین حمایت مالیش بود، یه روزی اگه امیر از خونه بیرونش می کرد واقعا حتی یه هزار تومنی نداشت تو جیبش، از ریاحی رونده بود، مجبور می شد تن به ازدواج با مشعو ن بده، ولی خوب شاید همش هم همین نبود، خواست حرفی بزنه که امیر پیش دستی کرد
امیر: می بینی، من کثیف نیستم، من پست نیستم، همه دنیا همینه، تو منو متهم به چیزی می کنی که اساسش حرفهای مادرمه، تو از اینکه فکر کنی من بهت ترحم کردم ناراحت نبودی، حالا وقتی فکر می کنی که وسیله انتقام بودی بهم ریختی؟ ولی من از روز اول می دونستم تو بخاطر حمایت مالی من داری منو تحمل می کنی، حالام که با ریاحی دیگه مشکلی نداری ، حالا که آقا سپهر تو صف ایستاده، می گی امیر به جهنم، پدر جان هست، سپهر جان هست،
آنا بغض کرده بود امیر داشت همه چیز رو با هم جمع می بست: امیر ، نه، اینطور نیست،
امیر: اینطور نیست؟، اون روز تو بیمارستان اگه پول کافی داشتی، اگه خونه داشتی، با من می اومدی؟ مامان و خاله سهیلا اونطور بهم ریختن حال و روزت رو اگه جای دیگه ای رو داشتی می موندی؟ اگه رخساره پیش خودت نگهش می داشت می موندی؟ اگه بابات بود، اگه ارس بود، حاضر بودی اشکهات رو تو بغل من بریزی، سرت و رو شونه های من بزاری؟ نه، نمی زاشتی، یه روزم نمی موندی، یه ساعت هم عکسهای پرگل رو تو اون خونه تحمل نمی کردی،
می بینی سخت نیست، حساب دو دوتا چهارتاست،
آنا دیگه نمی تونست جلوی خودش رو بگیره با صدایی که به زور در می اومد، چیزی زمزمه کرد و بیرون دوید: اشتباه می کنی، اینطور نبود
امیر دنبالش نرفت، نیم ساعتی بود که تو حمام روی لبه وان نشسته بود و سعی داشت اشکهایی که جند دقیقه یه بار روون می شن رو کنترل کنه، چقدر تلخه وقتی نتونی چیزی رو ثابت کنی، وقتی خودت مقصری ، وقتی همه چیز با هم بهم می ریزه وقتی دیگه نمی شه قضیه رو جمع کرد،
امیر هر چی منتظر شد خبری از آنا نشد، بلند شد رفت تو سالن، متوجه شد انا تو حمامه،
بدون در زدن، رفت تو حمام، انا بدون هیچ عکس العمل خاصی بلند شداز در بره بیرون که صدای امیر در اومد: مسلما نصفه شبی نیومده بودم حمام، اومدم دنبال جنابعالی
آنا: دیگه لازم نیست ترحم کنی، دیگه لازم نیست پول خرج من کنی، لازم نیست سر منو بغل بگیری ، هر چی خرج کردی می گم بابا بهت بده، بابت محبت و حمایت هات هم یه عمر مدیونت می مونم ، مطمئنم هیچوقت نیازی به کمک من پیدا نمی کنی
ولی اگه روزی جایی کمکی ازم بر بیاد دریغ نمی کنم، اگه باشم
امیر نگذاشت آنا بی جواب، از در بیرون بره، راهش رو بست،
امیر:پول ریاحی مال خودش، ولی خیلی به این زودیها نمی تونی از زیر دین من بیرون بیای، حالا حالا مدیونی،
حالا حالام جای سرت و اشکهات اینجاست، و آنا رو بغل کرد، فکر می کرد بااین کار آنا آروم میشه ولی بدتر به گریه افتاد، سعی داشت از امیر جدا بشه ولی امیر قصد نداشت، کوتاه بیاد: من آخر نفهمیدم اینهمه اشک ار کجا می اد،که 24 ساعتم گریه کنی تموم نمی شه، الان این منم که باید بابت کار تو و سوء استفاده مالیت گریه کنم ولی تو دست پیش رو گرفتی.
امیر جدی بود ، زیادی جدی ولی هر زمان انا گریه می افتاد امیر هوس شوخی می کرد، فکر می کرد اینجوری هواس آنا رو می تونه پرت کنه، و شاید یه زمانی می تونست
ولی حالا ، امشب، تواین وضعیت ، البته که نه،
امیر آنا رو برد سمت اتاق، دستمال به دستش داد و رفت یه لیوان آب آورد، آنا بی هیچ حرفی آب رو خورد، و دراز کشید ، امیر چراغ رو خاموش کرد و برگشت ولی اینبار به جای روی زمین روی تخت،
آنا ورود امیر به تخت رو حس کرد، ولی چیزی که تو ذهنش بود خیلی سریع از دهنش بیرون پرید: این شب آخر رو کاشکی همون پایین می خوابیدی
امیر دیگه قصد ادامه دادن این بحثها رو نداشت ولی حرف آنا رو هم نتوست بی جواب بزاره.
امیر: شب آخر نیست اینقدر خودت رو علاف این فکر نکن، بعدم چرا؟
آنا دیگه دلیلی نداشت که حرف نزنه، کم امشب به هم نگفته بودند، کم پیله نکرده بودند، کم متهم نکرده بودند
آنا: می دونم، می دونم دلت می خواد الان اینجا، به جای من، به جای منی که تو رو واسه پولت می خوام؛ اون می بود، می دونم دلت می خواد بی اینکه صدای نفسهای من بیاد چشمت رو ببندی و به اون فکر کنی، به وقتی بود، به وقتی که میاد، به نمی دونم به هرچی
امیر: اینطور نیست
آنا: دروغ می گی.
امیر: چرا باید دروغ بگم؛ از کی می ترسم که دروغ بگم؛
آنا: می دونم نمی ترسی، به من ترحم می کنی، ولی نترس ، پوستم کلفت شده،
امیر فاصله رو کم کرد، آنا این نزدیکی رو حس کرد، نمی دونست چه عکس العملی نشون بده، بار اول نبود که امیر رو اینقدر نزدیک حس کرده بود، ولی امشب، کمی فرق داشت لا اقل اینطور احساس می کرد، سعی کرد طبیعی باشه، مثل قبل، قبل از اینکه امیر کاری کنه سرش رو تو سینه امیر برد، امیر دستهاش رو دور آنا حلقه کرد،
ولی بوسه هایی که روی موهای آنا می نشوند، حسی به آنا می داد که متفاوت بود، ولی این چیزی نبود که انا می خواست، نه بعد از حرفهایی که رد و بدل شده بود، نه بعد از حرفی که آنا از بی میلی امیر زده بود، نه حالا که می دونست مونس تو راهه،
سعی کرد خودش رو از امیر جدا کنه، ولی امیر قصد نداشت چنین اجازه ای بده،
آنا: ولم کن،
امیر: چی شده؟
آنا: تو رو خدا ولم کن؛ خوابم نمی اد،
امیر: منم خوابم نمی اد،
آنا کمی ترسیده بود ، اینو امیر از تو صداش می تونست به راحتی تشخیص بده
آنا: امیر، تو رو خدا، امیر بزار برم
امیر: کجا؟
آنا: امیر نزار خراب شه، این آخریه خرابش نکن،
امیر: چی خراب شه؟ مگه چیز درستی هم مونده
انا: تو که 8 ساله وفادار موندی ، تو که خیانت نکردی، این دم آخر خرابش نکن،
امیر دستاش رو آزاد کرد، ولی نگذاشت آنا از حصار دستاش بیرون بره،
امیر: چته تو، سر شب از بی میلی من می نالیدی،حالا حرفت چیز دیگه ایه، به کی خیانت می کنم؟ اینکه زنم و بغل کنم؛ اینکه زنم رو ببوسم خیانت به کیه؟ کی می تون منو متهم به خیانت کنه؟
آنا: وجدانت،
امیر: من وجدانم راحته، تو نگران نباش،ولی اگه نگران چیز دیگه و آیندت با کس دیگه ای هستی ، این حرف دیگست.
بلند شد نشست: حالا م بخواب، اگه وجودم اینقدر برات عذاب شده، بخواب ، من می رم بیرون، تو راحت بخواب،
امیر بالش رو سریع از رو تخت کشید و رفت بیرون
آنا رو تخت ولو بود،خیلی وقت پیش خیلی خیلی وقت پیش یه رمان خونده بود، اسمش به یادش نمی اومد، ولی آخر داستان بدجوری تو ذهنش زنگ می زد،
داستان دختری بود که بعد از اینکه دوستش به اصرار پدرش از ایران میره،هر هفته به یاد اون دوست به کافی شاپ محل قرارشون می رفت، اونجا تو این تکرارها مرد رو می بینه که هر هفته پشت یک میز ثابت ساعتی رو می شینه و بعد می ره، دختر کم کم عاشق مرد جوان می شه و بی تابی باعث می شه به عشقش اعتراف کنه ، ولی مرداز عشق از دست رفتش می گه، از اینکه هیچ زنی رو نمی تونه ببینه، نمی تونه بخواد، در نهایت دختر با همه شروط مرد می سازه و همسرش می شه، درست زمانی که مهر دختر به دل شوهرش افتاده بود، دوست دختر از خارج بر می گرده، دختر به دیدنش میره، و اونجا لای آلبوم عکس شوهرش رو می بینه و می فهمه دوستش همون عشق همسرشه، که پدرش برا منصرف کردن دختر از ازدواج به زور به خارج می فرستش، دختر سرخورده، ولی با از خود گذشتگی به رغم مخالفتهای همسرش طلاق می گیره، بعد از دادگاه، برای آخرین بار از همسرش می خواد بیاد به همون کافی شاپ، و البته از قبل دوستش رو هم دعوت می کنه، به محض اینکه همسرش از در کافی شاپ وارد می شه، به محض دیدن عشقش، می ره به سمت اون، دوستش هم بی اینکه حرفی بزنه، چشم در چشم معشو ق می دوزه، بعد از چند دقیقه بدون اینکه هیچکدوم توجهی به دختر بکنند از کافی شاپ بیرون میرن، دست در دست تو پیاده رو و به سمت ناکجا، قدم میزنن، و دخترک مچاله در خود به تقدیری می اندیشد که به اصرا ر زمانی سعی در ایجادش کرده بود،
چقدر در پایان این داستان آنا اشک ریخته بود، برای قصه ای که شاید هرگز برای کسی رقم نخورده بود و نخواهد خورد، ولی الان تو این شب چقدر احساس نزدیکی می کرد به این داستان،
عقلش می گفت بشین، بمون بزار این شبم بگذره ولی یه حسی سر کشی می کرد، دلش نمی خواست امیر با فکر اینکه آنا به خاطر کس دیگه ای از ش دوری می کنه نا راحت بشه، احمق شده بود مثل تمام عمرش، عقل می گفت بمون، چه اهمیتی داره، چه اهمیتی داره که امیری که هر شب تو چند سانتی تو بوده، فکرش کیلومترها دور تر می چرخیده ناراحت بشه، امیری که فردا نره پسون فردا حتما می ره،
ولی تو این جدال اونی برنده شد .که آنا رو کشوند تو حال ،
امیر روی کاناپه خوابیده بود، در واقع نشسته خوابیده بود، با دستش جلوی نور آپاژور رو گرفته بود ، چشمهاش بسته بود، ولی مطمئنا خواب نبود،
آنا نشست کنار امیر،چند باری صداش زد: امیر، امیر
امیر با صدایی که معلوم نبود دلخوره یا عصبانی بی اینکه چشمش رو باز کنه بله ای گفت
آنا: بلند شو، اینجوری که نمی تونی بخوابی
امیر: مهم نیست،
آنا: بلند شو، پاشو برو روتخت
امیر: اونوقت تو اینجا ، اینجوری بخوابی،
آنا: نه، رو تخت می خوابم،
امیر چشماش رو باز کرد،
آنا کمی نزدیکتر شد: من نگران کسی نیستم، نگران چیزی هم نیستم،
امیر: اکی، حالا بلند شو برو
ولی آنا ول کن نبود، بلند شد و دست امیر رو گرفت، تلاشش برای بلند کردن امیر نتیجه ای جز افتادن تو بغلش نداشت، سعی کرد بلند شه، ولی امیر نزاشت: می بینی ، نگرانی،
آنا بی تلاش نشست، تو چشمهای امیر خیره شد، نمی دونست چطور بعضی آدمها می گن نیت آدمها ، صافی و ناصافی نیت آدمها تو چشمهاشونه، آنا که چیزی ندید
امیر: هست یا نیست؟
آنا: چی؟
امیر : همونی که دنبالش می گردی
آنا: نه نیست، نمی تونم حرف ادمها رو از چشمشون بخونم، من خیلی از مهارت های زندگی رو بلد نیستم، اینم روش.
امیر: اون که بله، یکیش هم اینه که نباید اینطور از نزدیک تو بغل یه مرد بشینی و انتظار داشته باشی که اتفاقی نیفته،
آنا منظور امیر رو متوجه شد، ولی قبل از اینکه اقدامی برا ی بلند شدن کنه درسی رو که از سوسن سر شب گرفته بود پس داد: اینو از مامان سر شب یاد گرفتم، یه مرد نیازش رو می تونه حتی با زنهای خیابونی هم رفع کنه ، با زنی که هیچ حسی بهش نداره هم، فقط مردی این کار رو نمی کنه ، که عاشقه، که تو خواب و بیداری به فکر عشقشه، اینه که باعث می شه یه مرد، سراغ کسی نره ، حتی برای نیازش
امیر الان دیگه راحت تر می تونست معنی حرفی رو که چند ساعت پیش نشنیده بود رو درک کنه، آنا رو از رو پاش بلند کرد، خودش هم ایستاد، رخ به رخ، حرفی نداشت که بزنه، اگرم داشت الان وقتش نبود، دید که آنا هنوز به خوشخیالی عاشق بودن امیر و بی خطری اون ایستاده،انگار اتفاقات امشب نیاز به تکمیل داشت.
دو تا دستش رو قاب صورت انا کرد، و قبل از اینکه آنا متوجه شه، لبهاش رو روی لبهای آنا گذاشت، نرم و طولانی، گرم و طولانی
آنا هنوز تو شوک بود، که خودش رو تو بغل امیر و توی دهنه در اتاق خواب دید.
رویا: بلند شو، امیر پایینه،
آنا: بمونه تا خسته شه، واسه چی من باید برم?
رویا: چرا شو از اخلاق گندش بپرس، بعدم، تا نری نمی ره، پریشب که امتحان کردی،
آنا: بخدا من فقط من دیونه نیستم، این حال و روزش از من بدتره،
رویا: این که معلومه، تو که می ری، زودتر برو که اوقاتش تلخ نشه
آنا: باشه، پس فردا تومی آی دنبالم؟
رویا: آره ولی حدود 11
آنا: باشه ممنون
**
آنا سریع رفت پایین، طبق روال 15 روز گذشته، فقط سلام، فقط علیک
آنا تا جایی که می شد به گیرهایی که می داد یا غر هایی می زد عکس العملی نشون نمی داد.
امیرم انگار این شب آخری میلی برای غرغر کردن نداشت،
شام خورده بود ولی این شب آخری ، وقتی امیر جلوی رستوران همیشگی ایستاد مقاومتی نکرد،
سر میز هم حرف چندانی رد و بدل نشد، آنا خیلی کم غذا خورد ، امیر هم شایدمی دونست آنا قبلا چیزی خورده چون گیر نداد، بعد از شام، بی اینکه نظر آنا رو بپرسه، رفت، نگفت کجا ولی تا وقتی آنا خودش رو جلوی پارک ملت دید نفهمید که این شب آخری چرا همه چیز داره متفاوتاز شبهای گذشته طی می شه، امیر پیاده شد، درو واسه آن باز کرد، بی هیچ حرفی دست آنا رو گرفت و کمک کرد پیاده شه، مسافت زیادی آنا رو دنبال خودش کشوند، انگار فرصت می خرید تا فکر کنه، تا ببینه چی بگه، چی داره که بگه
امیر: خیلی خوشحالی؟ نه؟
آنا: واسه چی؟
امیر: واسه اینکه خوب، فردا آزاد می شی، خونه داری، سه دنگ شرکت رو داری، و البته شوهر نداری
آنا:امیر تو اینها رو به میل خودت به نام من کردی من که حتی نرفتم امضا کنم،
امیر: خوب فردا با رویا برو امضا کن، من که یه هفته اس بهت می گم آمادس
آنا: باشه ، می رم، حتما می رم حالا دیگه بس کن
امیر: باشه
آنا: تو چی خوشحالی ؟ نه؟
فردا آزاد می شی، وجدانت راحته، من دیگه خونه دارم، ماشین دارم، درامد ماهیانه دارم، مستقلم، تو هم در عوضش می ری به خودت و خونت می رسی واسه آخر هفته، می اد دیگه ، نه؟
امیر: اره می اد، می خوای تو هم باشی؟
آنا فقط ناخنش روتو دست امیر فرو کرد، جه حرفی داشت واسه گفتن،
امیر: نگفتی؟
آنا: نه نمیام، هزار تا کار دارم،
امیر: می دونی که تا سه ماه نمی تونی ازدواج کنی، بیخود برنامه نریز.
آنا دستش رو از تو دست امیر کشید بیرون ، و قدمی جلوتر رفت: کافر همه را به کیش خود پندارد
هر دو این شب آخری تلخ بودند، راه رفته رو برگشتند،
تا خونه دیگه حرفی زده نشد،
آنا آخر طاقت نیورد، هر چی خورده بود رو تو دستشویی خالی کرد،
این شب آخر،
این همه استرس،
فردا و فرداهایی که نمی دونست چه خوابی واسش دیدند،
تقدیری که نحسی دستاش از بازوان انا جدا نمی شد،
بی حال پشت در دستشویی نشست، امیر با دیدن انا سریع رفت یه لیوان آب نبات آورد: تو آخر یاد نگرفتی چقدر باید غذا بخوری
آنا دلخور نگاه کرد: من غذا خورده بودم، ولی شب آخری خواستم نه نگم، به دل تو رفتار کنم.
آنا آب نبات رو خورد و با کمک امیر از جاش بلند شد، و رفت سمت اتاق، لباسش نم دار شده بود، عوضش کرد و رفت تو تخت، ولی صدای در اتاق باعث شد از جا بپره، امیر بالش به دست اومد تو، آنا تو تاریک روشن اتاق به امیر زل زده بود، امیر اومد تو تخت بالش گذاشت و دراز کشید: خودت گفتی این شب آخر میخوای به دل من رفتار کنی،
آنا اشکهای مزاحم رو کنار زد، امیر کاری رو کرد، که آنا تو فکر ش بود، چند با ر خواسته بود بهش بگه این شب آخر بزار فراموش کنیم چی قراره بشه، کی قراره بره کی قرار بیاد، بزار فکر کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده ولی نتونسته بود، نمی دونست امیر چه برخوردی می کنه، تحمل نداشت که پس زده بشه،
آنا بی توجه به آینده تصمیم گرفت بره به گذشته به یک ماهی که زندگی کرده بود، به شبها و روزهایی که رنگ دیگه ای داشتند، بخشیده بود و بخشیده شده بود، هر چی بود و نبود رو با امیر پس زده بودند،اهمیت نمی داد که سوسن هر از گاهی زنگ می زنه و چی می گه، مهم نبود که مونسی بوده، که هست، که خیلی چیزهای دیگه، امیر آنا رو مجبور کره بود برگرده دانشگاه، واحد هاش رو بیشتر برداره، نره شرکت بجاش بمونه خونه، به درسهاش برسه ، به کارهای خونه برسه، هر شب سر پرده کنار رفته تراس بحث کنند، سر پیاده و با تاکسی برگشتن از دانشگاه به جای آژانس، سر صبح خواب موندن، سر حرف زدنهای زیاد با رویا پای تلفن، سر زنگهای شبانه و روتین ریاحی
***
چه صبحی بود، صبحی که تو بغل امیر از خواب بلندشده بود، چقدر متفاوت بود، امیر دیگه برادری نبود که بی چشم داشت تا صبح خواهرش رو تو آغوشش آروم کنه، بعد از اون شب جنجالی با هزار حرف و حدیث چقدر مادر طبیعت، آرامش داده بود، هم به روحشون هم به جسمشون، و امیر چقدر ممنون بود که همه اشفتگی و بدبینش به سپهر اونشب به صبح نرسیده از بین رفته بود، شاکر خدا بود که این شک و نحسی تموم شده بود،
همون روز رویا اومده بود به دیدنش، برای آشتی، برای پیوند زدن عهد خواهری که چند ماه پیش پاره شده بود، چقدر هر دو زار زده بودند، چقدر حرف داشتند، چقدر حرف زدند،
رویا بعد از شنیدن قضیه مونس چقدر به حدیث خوشی آنا مشکوک شده بود، چقدر سعی کرده بود از آنا بخواد خودش رو تو این بازی از پیش باخته غرق نکنه ، ولی اونزوز آنا، آنای قبل نبود، انگار یه چیزی عوض شده بود، تصمیم نداشت امیر رو تقدیم کسی کنه زمانی تو زندگیش بوده، می دونست که الان اونه، نه با خوش خیالی خودش به حساب حرفهایی که امیر زده بود،امیدوار بود اونچه امیر زیر گوشش تا صبح نجوا کرده، زاییده ذهن مشوشش نبوده باشه،
انگار با اول بود که تو زندگی اینقدرهمه چیز سپید بود، همه چیز آروم، همه خوشحال، دوباره رویا، دوباره فرهاد، دوبار امیر و کار دوباره دانشگاه، همه چیز همونی بود که می خواست -پر آرامش،
ولی یکماه چقدر زود تموم شده بود، چقدر زود تلفنها شروع شده بود، چقدرزود مزاحم تلفنی دهن باز کرده بود، گریه کرده بود، التماس ، ناله، نفرین ،...
و لی آنا تصمیم نداشت بهم بریزه، نمی خواست بازنده این قصه باشه، که شد
بد خلق شده بود، زود رنج، بی حوصله وامیر می فهمید یه چیزیه ولی چی رو نمی دونست، سعی داشت پاپی انا نشه، تا اینکه یه صبح جمعه وقتی مونس زنگ زد، واسه اصرار واسه التماس، آنا از کوره در رفت، امیر تازه از بیرون رسیده بود، بیرون که نه، نون تازه ای ه برای جمعه ها قولش را داده بود،
آنا گوشی رو تو دستهای امیر انداخت و برگشت تو اتاق خواب، کلافه بود، می دونست هر کی شماره خونه رو داده ، حتما موبایل امیر رو هم می تونسته داده باشه، برگشت، تو سالن، امیر رو ندید، گوشی به دست تو تراس جلوی سالن بود، نمی دونست داره صبورانه گوش می ده یا داره زمزمه می کنه حرفهاش رو ،طاقت نیورد، رفت سمت تراس ، دیگه می شنید،
امیر: باشه، تو راست می گی، حالا چی؟
...
امیر: الان؟
...
امیر: نمی تونم،فکر نکنم بتونم، نه نمی تونم.
...
امیر: باشه، باشه
آنا دیگه میلی به شنیدن حرفهای امیر نداشت، نفهمید چی تن کرده و کی از خونه بیرون زده، حتی نفهمید چقدر بیرون بوده، هوا ابری بود، فکر کر د شاید 2 ساعتی شد راه رفتنش، فکر کردنش، ولی وقتی تو پارکینگ نگهبان کلید رو داد دستش و ازش خواست به امیر زنگ بزنه نگاهش به ساعت افتاد 4 بعد از ظهر بود، شاید از درد پاش باید حدس می زد بیشتر از دو ساعت طول کشیده، گرچه سوز دلش اینقدر زیاد بود که نگذاشته بود چیزی از درد پا بفهمه
رفت تو خونه ولی به امیر زنگ نزد، اینهمه راه رفته بود ولی هنوز تصمیمی نگرفته بود، رو کاناپه ولو شد، فکر کرد به همه چیز به همه جای قصه ، یه زمانی چقدر ساده لوحانه این روز رو فراموش کرده بود، به حرفهای مونس، به زجه هاش
امیر چه غوغایی کرده بودبعد از برگشتن، در عرض چند ساعت زندگی شد جهنم،رویا اومد، فرهاد اومد، آنا می گفت طلاق، امیر می گفت نه، قهر، قهر _حرفی نبود، اگرم بود پر از کنایه
آنا می گفت طلاق امیر می گفت نه، ولی سه روز نشده، امیر تن داد به خواسته آنا، افتاد دنبال کارا، رویا شد وکیل آنا، ولی آنا تازه فهمید چی گفته، اون طلاقی که با داد و فغان می خواست، واقعا طلاق نبود، شاید داشت محک می زد دوست داشتن امیر رو، میزانی عزت و اعتبارش رو ولی روزی که امیر گفت باشه ، طلاق آنا تازه رسید به حرف رویا، به اینکه تا مطمئن نشده خودش رو تو بازی زندگی گیر نندازه، و چقدر آنا وقتی رویا خیلی مستقیم از اینکه آیا رابطه ای با امیر داشته یا نه، حول کرده بود، چه نه بلندی گفته بود، و چه ساده رویا که باور کرده بود ، و ساده تر زمانی که حرف طلاق شده بود و واسه انا ماده تبصره رو می کرد که با حکم بکارت می تونه شناسنامه سفید بگیره، می تونه زندگی جدید رو شروع کنه،
امیر شروع کرد ه بو د به دیونه بازی، خونه سابق رو به نام آنازده بود، وسایل اونجا رو فرستاده بود واسه خالش، یه 206، نیمی از سهام وسود شرکت رو، ولی آنا به جای این همه حاتم بخش تو دلش آرزو می کرد کاش امیر آنا رو به مونس نمی فروخت، به خونه و ماشین و سهام شرکت
***
امیر اومده بود، این شب آخر اومده بود که آنا به میلش رفتار کنه
و آنا هم قصد نداشت، که خاطر شب آخر رو خراب کنه،
آنا خودش رو سپرد به دستهای امیر ، ولی وقتی فقط از این خاطره آخر نصیبش ، گرمی و بوسه های کوتاه شد، بوی رفتن رو بهتر شنید، امیر امیر 20 روز پیش نبود، امیر همون برادری بود که آغوشش گرمی می ده ، بی هوس ، بی چشم داشت
ولی چندان مهم هم نبود،آنا هم چیزی جز آرامش طلب نمی کرد،
آنا که رسما خوابی به چشمش نیومده بود، امیر هم،
ساعت از 7 رد شده بود که امیر آروم بلند شد، آنا هم دلیلی برای موندن تو تخت نداشت، بعد از امیر دوش گرفت، سر صبر میز صبحاه رو چید، این بغض لعنتی سر صبحی ولش نمی کرد، ولی تلاش کرد که لاقل نزاره بارونی بشه، آنا برگشت تو اتاق، از اینکه از صبح سر امیر بی صدا تو موبایلش وول می زد کلافه بود، این یکی دو ساعت آخر دلش می خوست لااقل دیده بشه، نشست جلوی آینه، کمی آرایش کرد، موهاش رو خشک کرد و بست بالا، لباسش رو مرتب رکرد و برگشت سر میز ، امیر هم نشسته بود سر میز ، یه نگاهی به آنا انداخت، اینطوری می خوای بری محضر؟
آنا دلش می خواست جرات داشت یکی می زد پا چشم امیر که دیگه پرو بازی در نیاره: امیر جان غیرتت رو نگه دار، سایت رو روسر هرکی باز کردی خرج همون کن،
امیر می خواست یه جواب دندون شکن بده ولی می دونست امروز روزش نیست،
صبحانه خورد و بلند شد: امضاء و کارات رو کردی برو خونه ، می ام اونجا کار دارم،از تو انباری یه چند تا تیکه لازم دارم،
آنا: خوب مگه باهم نباید بریم دفتر خونه؟
امیر: نه، من یکم کار دارم، شاید دیرتر برم
آنا:باشه، 11 رویا می اد دنبالم برای آزمایش بعدم، میریم، بهت زنگ می زنم اگه کارت تموم بود بیا باهم بریم،
امیر: فکر نکنم،
آنا به درکی زیر لب گفت و بلند شد، امیر رفت آماده شه، آنا زل زده بود به لباس پوشیدن امیر، قیافه اش به کسی که داره می ره شرکت و خیلی کار داره نمی خورد، و البته قراره ظهر بره محضر واسه طلاق ، اعصابش بهم ریخته بود، حس می کرد مونس اومده، بلند شد با حرص از اتاق رفت بیرون.
ساعت از 1 رد شده بود آنا رسید خونه، انچنان در ورودی رو سفت به هم کوبید که مو به تن خودش هم سیخ شد،
ولی انگار هنوز راضی نشده بود، هنوز خالی نشده بود، در اتاق رو هم بهم کوبید، دیگه تو خونه بود، تنها، نه امیر بود نه رویا، می تونست هر چی می خواد زار بزنه، داد بزنه، به زمین و زمون بد و بیراه بگه
رمان زیاد نگذشته بود که ، صدای زنگ آنا رو به خودش آورد، رویا بود احتمالا، آنا رو فرستاده بود گفته بود خودش بعدا می اد تا واسه فردا قرار بزارن، و شایدم امیر
هنوز آنا به ایفون نرسیده بود که امیر رو تو آستانه در دید، با همون تیپ و قیافه صبح ، با یه دسته گل بزگ، با یه لبخند پهن به لب،
امیر: سلامی ! تعارفی خدایی نکرده! استقبالی! چیزی
آنا: اینها مال مهمونه ، شما که مهمون نیستی
امیر: شدم شما؟
آنا: بودی، یه مدتی من دیوانه شده بودم، همه چیز رو جابجا می دیدم
امیر: ناهار که نخوردی؟
آنا: نه
امیر: خوب این ناهار پس خوردن داره، دو تا آدم آزاد، دو تا رها، دو تا بالغ و شایدم عاقل
آنا: پوزخندی زد و کیسه غذا رو گرفت
امیر: پس گل چی؟
آنا: مناسبتش چیه؟
امیر: خوب دو تا مناسبت داره، اولیش که طلاقه، الان که همه چیز تموم شده، و خوب یه مناسبت دیگه داره، که اگه عجله داری الان می گم اگه نه بعد از ناهار
آنا: امیر من واقعا میلی به غذا ندارم،
امیر یکم جدی شد: می دونم، ولی خوب شاید بعدا پیدا کنی،
آنا دیگه حوصله اش سر رفت، گرفت نشست: امیر کاری داری انباری برو انجام بده، من واست غذا رو گرم می کنم
امیر نشست کنار آنا: اینقدر حوصله منو نداری؟ نکنه ناراحتی که دیگه همه چیز تموم شده،
آنا دیگه کفری شده بود، رسما دیگه داشت داد می زد: نه ، خوشحالم، خوشحالم که خریت کردم، خوشحالم که خوش اقبالم، خوشحالم که قراره همه چیز تموم شه، نه خانی اومده نه خانی رفته
امیر قصد نداشت به این سرعت همه چیز رو بگه ، می خواست درس خوبی به آنا بده ولی تحمل دیدن این حال آنا رو هم نداشت،
امیر: ببین سرکار خانم ریاحی، گفتی طلاق ، گفتم نه ، اصرار کردی، قبول کردم، حالا دقیقا این رفتار چیه،
آنا از جا بلند شد، قصدش این نبود، قرار بی قراری با خودش نداشت: معذرت می خوام، می شه بری کارت رو انجام بدی، ناهارت رو می زارم رو میز، من امروز یکم ، یکم رو فرم نیستم،
امیر: دو هفته بیشتر که رو فرم نیستی ولی
اصلا ولش کن، مدارک انتقال روامضا کردی؟
آنا: نه
امیر عصبانی شد: چرا؟
آنا: امیر تودیونه شدی، وقتی من دارم میرم، مال تو چرا باید بیاد تو جیب من، بابام حمایتم می کنه، نگران نداری و بدبختی من نباش،
امیر: فردا صبح میام دنبالت باهم می ریم واسه امضا
آنا پشت کرد به امیر و رفت رو به سمت خواب بالا، هنوزم نتونسته بود خودش رو راضی کنه که تو اتاق پایین بمونه هر چند کل وسایل خونه یه جورایی نو شده بود، حتی کاغذ دیواریها، تابلوها
ولی امیر راه آنا رو بست: نمی خوای بدونی این دسته گل واقعا مال چیه؟ مال کیه؟
آنا: امیر من حالم روبراه نیست، بزار برم، دیشب هم نخوابیدم،
امیر: منم نخوابیدم، منم رو براه نیستم
دست آنا رو گرفت و برگردوند تو سالن، نذاشت آنا بشینه ، نگه اش داشت، زل زده بود تو صورتش: وقتی گفتی طلاق ، گفتم نه، ولی خوب که فکر کردم، دیدم این نمی شه که یه عمری هر روز پیش خودم بگم، منو نمی خواد، پولم رو می خواد، یه عمر هر مزاحم تلفنی که زنگ بزنه، بگی کیه، نکنه مونسه،
آنا: ولی مونس بود
امیر: بود، ولی دیگه نیست، آنا دوره لیلی و مجنون عشق چنین و چنان گذشته، تو ، مامانم، چرا اینقدر ساده هستین که منو تو این سن، با یه پسر 20 ساله یکی می بینین؟
اون شور و حرارت بیست سالگی مال بیست سالگیه، وقتی می شی 22 دیگه 20 ساله فکر نمی کنی وقتی می شی 30 دیگه نمی تونی احمق باشی، احساساتی باشی، بیست ساله باشی، پر شور و عاشق کور باشی،
من تواین سن خوشبختی رو تو چیزی می بینم که هست ، که دارم، نه تو رسیدن به عشق بیست سالگی، اون دختری که یه زمانی عشقم بود، اونی که به راحتی با پول پدر من، با حمایت دایی مامانم، 8 سال گذاشت و رفت، به همه چیز رسید، امروز دیگه اونی نیست که من می خوام، کسی که واسه من حتی از خودش مناعت طبع نشون نداد، تو بعد چند روز هنوز نرفتی چیزی رو که من به میل خودم دارم بهت می دم رو بگیری، 10 بار گفتم، هنوز نرفتی، من چطور کسی رو بخوام که منو فروخت، زود، به تحصیلات، به تغییر زندگی خودش و برادرش، چطور حالا با یه اشاره مامانم دوباره عشقش داغ شده، زنگ می زنه خواهش می کنه، التماس می کنه، که چی ،
که من فکر کنم این همه سال هیچ اتفاقی نیفتاده، اصلا کجا بوده، با کی بوده، باور کنم آدمی که اینهمه عشق و فراغ من گریونش می کنه، زجه می زنه، اینهمه سال با همین حرارات، اون سر دنیا به فکر من بوده که حتی یه بار نیومد اینجا، یک بار نیومد سراغ بگیره،
خیلی از آدمها همیشه بچه می مونن، بقیه رو هم بچه فرض می کنن،
مونس زنگ زد، با من حرف زد، آره منم رفتم به اون سالها، به اون خاطرات، ولی به خاطرات، وجود اون تو زندگی من، یه بخشی از زندگی من بود، من حق دارم به اون روزها فکر کنم، حق دارم با مونس حرف بزنم، بگم چرا، بگم واسه چی، بگم به چه قیمتی منو فروختی،
ولی اگه می شد ته دلم رو بهت نشون بدم میدی که حسی به این مونس ندارم، هر چی هست به همون دختر درسخون و ساده اس، که همیشه نگران خونوادش بود ، نگران اختلاف طبقاتی مون، نگران درسهاش، نگران درسهام، ولی اون واسه من مرده، همون روزی که فهمیدم منو به تامین آیندش فروخته مرد،
آنا: ولی
امیر: ولی نداره، آره خواستم طلاقت بدم، که یه عمر فکر نکنم تو هم به حکم تقدیر اجباری تو زندگی منی، خواستم خونه داشته باشی، آینده داشته باشی بعد به من فکر کنی، بعد دسته گل بگیرم بیام خواستگاری، چند بار برم چند بار بیام، بله رو بگیرم، توحق انتخاب داشته باشی، بدون دغدغه فکری بدون دغذغه مالی؛
منو ببینی، امیری رو که دو ساله میشناسی، بد اخمیش رو دیدی، روی آرومش رو دیدی،مهربونیش رو دیدی، عصبانیش رو دیدی، گیر دادن هاش رو دیدی
آنا وا رفته بود: امیر دستهاش رو ول کرد تا بشینه،
امیر: گفتم امروز میام، بعد از اینکه همه چیز تموم شده، که تو با آزادی فکرات رو بکنی، آنا خیلی حرف دارم، از خیلی چیزها، از پرگل، از اینکه من نامردی نکردم، پرگلم منو نمی خواست، بهم فرصت نداد، خیلی حرفها ولی دیگه حرف بقیه بسه،
بزار من باشم و تو، فقط می خوام یه درس دیگه هم بهت بدم، درسی که از مامانم گرفتی و ذهنت رو خراب کرده بود ناقص بود، مامانم یه زنه، از زندگی مردها می خوای درسی بگیری باید از زبون خودشون بشنوی،
اینکه مردها با هر زنی می تونن نیازشون رو برطرف کنن، درسته، عاشقش باشن، نباشن درسته،
اینکه عشق مرد به یه زن دیگه اس که می تونه مانع بشه نیازش رو با دیگری ازضا کنه هم درسته
ولی مامانم یه چیز رو نمی دونست، یه مرد وقتی برای یه زن احترام زیادی قائل باشه،هرگز به خودش اجازه نمیده، بدون رضایت اون بهش نزدیک بشه
آنا جوابی نداشت که بده
***
من امروز با این دسته گل، با این تیپ مرتب و شیک اومدم خواستگاری، لازم باشه ، مامان بابام رو هم میارم،
آنا هاج و واج نگاه می کرد،
امیر: البته خوب که فکر می کنم می بینم اومدم فقط بله بشنوم، اصلا از این در اومدم ممکنه تا بله نگیرم از این در بیرون نرم،
آنا خندش گرفته بود: خدایا شکرت که من تنها دیونه این دنیا نیستم، بازم خل و چل آفریدی
امیر هم خندید: این یعنی بله؟
آنا: خوب راستش تواین دوهفته خیلی اذیت شدم
امیر: و اذیت کردی،
آنا: خوب تو این حرفها رو نگفتی، دلم نمی خواست چند سال دیگه ، یه روزی بهم خبر بدن فیلت یاد هندستون کرده،
امیر من خیلی تو این چند سال اذیت داشتم واست، من دوست داشتم، دلم می خواست خوشحال باشی ، به خواست دلت برسی، هرچند این خواسته کسی مثل مونس باشه، هرچند باعث شه از زندگی من بری بیرون، هر چند یه حسرت شی به دل من
امیر زانو زد جلوی پای آنا: دیگه هیچوقت از این حاتم بخشی ها نکن، خوشبختیت رو هیچوقت تقدیم کسی نکن،
آنا خندید: حالا تو یعنی خوشبختی منی؟
امیر: آره، نمی بینی نیم ساعته چه حالت عوض شد، هر چی تو این دو هفته تلخ بودی، حالا شیرین شدی، اصلا شاید خوردمت
آنا کوبید سر شونه امی رو هولش داد عقب: بلند شو، پا شو برو خونتون، الان شما نامحرمی، حالا یه چند بار دیگه تا آخر هفته بیا شاید، اونم اگه با اولیات بیای بله بگیری،
امیر: دست انا رو پس زد، و کشیدش تو بغل: می دونی تو هرچی زرنگی من از تو زرنگترم،
تلاش آنا برای پس زدن امیر بی نتیجه موند: امیر ولم کن، می گم نامحرمی ، زنگ می زنم پلیس
ولی امیر نگذاشت انا بیشتر از این حرف بزنه، لبهاش رو رولبهای آنا گذاشت، تلاش و تقلای آنا هم فرو نشست،
امیر بلند شد، دست انا رو کشید و بلندش کرد: تو فکر کردی من دیونم؟
می دونی امروز هر چی فکر کردم، دیدم شما زنها زیادی فرصت طلبین، خیلی دلم می خواست وقتی بیام خواستکاری که هیچ چیزی بینمون نباشه، ولی خوب ریسک نکردم، می دونستم می تونم بله رو بگیرم،
آنا: چی می گی تو؟ من نمی فهمم.
امیر: هیچی، من واسه امضا آخر نرفتم محضر، دیدم چه کاریه من که شب نشده دو باره باید عقدت کنم، چه درد سریه، عاقد و امضا و مهریه و حتما اینبار طلا و جواهر و حلقه جدیدو .... خلاصه بهتر دیدم انرژیم رو بزارم رو بله گرفتن، که خوب عروس خانم هم از قیافش پیدا بود، عاشق منه و قصد نداره بله نده
آنا: دیونه، از کجا مطمئن بودی؟
امیر: از اینکه این دوهفته، اینقد ر ناراحت بودی، ندیدم خوشحالی کنی، لجبازی چرا، حسادت چرا، ولی خوشحالی نه،
از درم که اومدم، این قیافه خوشکلت خودش گواه بود چقدر زجه زدی،در فراغ من البته
امیر آنا رو برد سمت آینه،پای چشماش همه از گریه و ریختن مداد چشم سیاه شده، بود .
امیر: راستی چشمها ی مونس سبز کمرنگ بود، ولی چشمهای آنای من سبز تیرس، هیچوقت چشمهات منو یاد اون ننداخت و نمی ندازه
آنا یاد چیزی افتاد: راستی ما هم محضر نرفیتم،
امیر: چرا؟
آنا: نمی دونم، من نشسته بودم رویا بره نتیجه آزمایش رو بیاره، یه دفعه زنگ زد گفت یه کار فوری پیش اومده میمونه واسه فردا،
امیر: آره؟ مطمئنی نمی خواستی زیر همه چیز بزنی؟
آنا: نه خیرم ، من که دیدی صبح ترگل و ورگل رفتم
امیر: ببین قسمت نبود، این مهر بخوره تو شناسناممون، نه این که این شناسنامه ها گل افشونن، بنده یه جور شما یه جور، خدا نخواست یه مهر الکی بخوره توش
آنا : امیر، بریم غذا بخوریم، خیلی گشنه ام
امیر دست آنا رو گرفت رفت سمت آشپز خونه ،
هنوز غذاشون رو کامل نخورده بودند که صدای زنگ تلفن امیر بلند شد
امیر: رویای ست.
امیر: بله؟
امیر:بله!
امیر: خوب من پیش آناهید هستم،
امیر: خوب دیر گفتین می دونه من با شما دارم حرف میزنم، زل زده تو دهنم،
امیر: خوب بیاین اینجا حرف می زنیم
با اتمام تماس آنا دیگه نتونست بی خیال بمونه: چی می گفت؟
امیر: می خواست راجع به یه مسئله مهم حرف بزنه، نمی خواست تو بفهمی، حالا داره میاد
آنا بلند شد،
امیر: کجا؟
آنا زنگ بزنم ببینیم چی شده، دلم شو رافتاد
امیر: شور نیفته، داره میاد، 20 دقیقه صبر کن میاد
ولی آنا دست خودش نبود، یکم با غذا بازی کرد و بلند شد
آنا مضطرب راه میرفت، امیرم کم کم داشت نگران میشد، اونجور که رویا گفته بود قضیه مربوط به آنا هست، امیرم نگران بود ولی خوب سعی داشت نگرانی تو صورتش نمود نکنه

به محض زده شدن زنگ، آنا دوید سمت ایفون، چیزی که دید بیشتر نگرانش کرد، رویاو فرهاد هر دوتا پشت در بودند
رنگ از روی انا پرید می دونست چرا انتظار داشت خبر بدی بهش برسه، مثل همه عمرش که هر وقت قرار بود روی آرامش ببینه یه اتفاق ، یه حرف ، همه چیز رو بهم زده بود،
در جواب سئوال امیر از خوبی حالش؛ فقط تونست چند کلمه بگه: یه اتفاقی افتاده، رویا با فرهاد
ولی دیگه مجالی نداشت، دوید سمت دستشویی، پیش پیش به استقبال رفته بود، نمی دونست چی شده، ولی بعداز شستن دست و صورتش ، بعداز بی جواب گذاشتن در زدنهای امیر و صدا زدنهای رویا، تنها کاری کهاز دستش بر می اومد گریه کردن بود، بالاخره از دستشویی اومد بیرون چشم تو چشم 3 جفت چشم نگران،
قبل از اینکه امیر قدمی به جلو برداره ، یا چیزی بگه ، رویا پیش قدم شد: چرا گریه کردی، بیا بریم یکم دراز بکش، و فرهاد هم کاری که کرد کشیدن دست امیر به سمت حیاط بود
امیر: فرهاد ولم کن بزار ببینم چطوره
فرهاد: خوبه، خوب میشه، البته اگه تو بزاری
فرهاد به زور امیر رو کشوند تو حیاط
رویا هم آنا رو کشوند تو اتاق تا کمی دراز بکشه
***
رویا: خوبی؟
آنا: آره، نمی گی چی شده، دلم شور میزنه، رویا تو روخدا خبر بد نده، دیگه طاقت ندارم، الان هیچ خبر بدی نمی خوام بشنوم.
رویا: هیچ خبر بدی نیس دلت شور نزه، من و فرهاد اومدیم با شمادو تا دو کلمه حرف بزنیم، بلکه از خر شیطون پیاده شین، هنوز وقت هست، هنوز فرصت هست
آنا: رویا، حالت خوبه؟ چرا هر روز یه حالی؟یه حرف می زنی
***
فرهاد: ببین امیر، من دیگه پشت دستم رو داغ کرده بودم که دیگه تو کار کسی دخالت نکنم، نه واسه نجاتش، نه واسه نفعش ؛ نه واسه هیچی، بعد از اون اشتباهی که کردم، باعث شدم شما دوتا شش ماه به اون وضع بیفتین، ولی می دونی من و رویا ، فکر کردیم بیایم اینجا با شما دو تا حرف بزنیم
، بگیم یکم صبر کنین، تو هم ، خوب من می دونم، بالاخره مونس، می دونم می خوادبیاد، ولی امیر آخه بعد این همه سال،
امیر: فرهاد حرفت رو بزن، چی شده، اینقدر پا به پا نکن،
فرهاد: طلاق فکر نکنم به نفعتون باشه،
امیر: بابا حرفت رو بزن، بیخود نیست آنا به این حال افتاد، بابا مردم از استرس چقدر لفتش میدی حرفت رو بزن تا منم یه خبری بهت بدم،
***
رویا: آنا ، خوب که فکرمی کنم می بینیم؛ توهم که ته دلت راضی به طلاق نیستی، میشناسمت، داری لجبازی می کنی، فرهادم اومده با امیر حرف بزنه، یکم بندازین عقب، یکم دیگه فکر کنین، شاید نظرتون عوض شد،
***
فرهاد: ببین امروز رویا رفته بود جواب آزمایش رو بگیره، واسه محضر
امیر: خوب
فرهاد: خوب ، هیچی دیگه چون شما داری پدر می شی، غلط می کنی طلاق بدی مامان بچه رو بلکم بچه ها رو ، ایشالا 5 قلو باشن که نفهمین شب و روزتون چطوری می گذره، وقت نکنین به طلاق فکر کنین.
امیر بی اینکه جوابی به فرهاد بده سریع برگشت رفت سمت ساختمان، د راتاق رو رسما از جا کند،
رویا بی اختیار از جا پرید آنا هم که هنوز یه کلمه حرف درست و حسابی از دهن رویا نشنیده بود نگران چشم به امیر دوخت،
امیر: رویا خانوم یه لحظه بفرمایین بیرون، مطمئنم هنوز خبر اصلی رو ندادین، بابا نصفه جونمون کردین،
امیر سریع نشست لب تخت: هیچی نشده، همه چیز آرومه ،
سر آنا رو که نیم خیز بود خوابوند رو بالش: بخواب عزیزم، این مادر و بچه که دیشب خواب به چشمشون نیومد، یک بخواب، حالا باباش به درک
آنا دست امیر رو پس زد و نشست: چی می گی امیر؟
امیر:هیچی ، دارم بابا می شم،
این دوتا بنده خدا هم اومدن ما رو راضی کنن طلاق نگیریم، نمی دونن ما مراسم خواستگاری وو بله برون رو زودتر انجام دادیم،
رویا سریع اوم کنار آنا، صورتش رو بوسید و بی حرف با یه چشمک از اتاق رفت بیرون،
تو دهنه در اتاق رسما دست فرهاد رو کشید
فرهاد: کجا؟بزار بریم تو،ببنیم چی شده،
رویا: بیا بریم، اینهمه فکر کردیم چی بگیم،اینها خودشون آشتی کردند، بریم
فرهاد: اینا صلاح نیست تنها باشن
رویا: فرهاد ، لوس بازی در نیار، صیغه که جاری نشده،
فرهاد: خوب خدا رو شکر ، گفتم فعل حروم صورت نگیره
رویا یه مشتی حواله فرهاد کردو ا زدر رفت بیرون،
***
آنا چند دقیقه ای می شد که به خواب رفته بود، ولی امیر به رغم خسته گی دلش نمی اومد از آنا چشم برداره، باورش نمی شد که تو چند ساعت اینطوری همه چیز روبراه بشه، اینطور جا پاش تو زندگی محکم بشه، از اون همه آشوب و اضطراب دیشب خبری نبود،
البته نگران بود ، نگران عکس العمل مادرش، ولی چیزی که ازش مطمئن بود این بود که کسی که قرار بود مجاب بشه، رضا بده مادرشه
و چیزی که باید بپذیره وجود همیشه گی آنا، و این تو راهیه، هرچند اولین نوه به حساب نمی اومد ، هرچند بچه ،آتنا هم عزیز بود اونم خیلی زیاد ، ولی اونی که قرار بود اسم و رسم سروستانی ها رو حفظ کنه این بچه بود، و امیر خیلی امیدوار به پا قدم این بچه بود، و بیشتر از اون امیدوار بود که کمک خدا ، که نزاره هیچ وقت و هیچ اتفاقی، آرامش رو از این زندگیه سه نفره بگیره.


پایان
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۴۰
قسمت ششم رمان در دستان سرنوشت


دوباره که نه واسه هزارومین بار بود که رفته بود به گذشته ، اینبار دیگه نقطه توقفش رو شروین و خاطراتش نبود ، همون شش ماه پیش بود، همون شب چهارشنبه، همون صبحی که وقتی پا شد تو بغل امیر بود، چقدر سعی کرده بود اروم از بغلش در بیاد ولی با دردی که تو دست و کمرش بود، نتونسته بود، در بیاد، و امیر چقدر وقتی بیدار شده بود، با سئوالی که کرده بود آنا رو بهم ریخته بود، هر چی آرامش گرفته بود، از اون نزدیکی، از صدای آروم نفسهای امیر، همه از بین رفته بود،هنوز صداش تو گوشش می پیچید: آنا من فکر کنم الان این حق رو دارم بدونم چی سرت اومده، این مریضی، چرا، چطوری اومده تو تنت،

و انا هم که طبق معمول با اشک وزاری امیر رو از سئوالش پشیمون کرده بود،

هر چی دلش می خواست به خاطرات خوش اون چند روز فکر کنه، سریع فکر و ذهنش میرفت رو بدیها. همیشه همه می گن سیزده نحسه ولی با روشنفکری رد کرده بود، ولی حالا دیگه به نحسی سیزده ایمان داشت، همه با هم رفته بودند، رودهن، باغ مادرشوهر آتنا، همه ، یعنی همه، یعنی حتی خاله سهیلا، شوهرش، پریسا، و فرهاد و خونوادش.

آنا هنوزم خیلی سر حال نبود، از بعد از چهارشنبه سوری امیر باهاش سر سنگین شده بود، سر همون سئوال و جواب دم صبح ، شاید همون که اگه انا می تونست خودش رو راضی به جواب دادن کنه، کلی سرنوشت این شش ماهش عوض می شد،

ولی خب خوبی امیر به این بود که ملاحظه آنا رو جلوی بقیه زیاد می کرد، بعد از ظهر بزرگترها استراحت می کردند که دخترها هوس کردند برن استخر، پسر ها هم بلندشدند، که برن همراهشون چون، ته باغ مشرف بود به باغ کناری و چندان امنیتی نداشت، آتنا آنا رو هم بزور از کنار مامانش بلند کرد، می دونست خودش قرار نیست بره تو آب، ترجیح داد آنا باشه که حوصلش سر نره، شاید بتونن با هم به بچه ها بخندند.

همگی دم اب بودند، پسر ها به بهونه دخترها اومدند و لی زودتر پریدند تو اب، آنا هم کنار اتنا دم استخر رو صندلی نشسته بود ، پسرها کم کم هوس کردن برن از رو درخت توت قدیمی کنار استخر بپرن تو اب، یه نرده بون قدیمی کوتاه گذاشتند کنار درخت و شروع کردن، کم کم دخترها هم به تقلید از اونها، هوا کمی سرد شده بود، آناهید بلند شد رفت واسه آتنامانتو اورد تنش کنه، هنوز به یه قدمی آتنا نرسیده بود، صدای جیغ پریسا و به دنبالش بقیه بلند شد همه تو اب بودند و اینبار پریسا داشت از نردبون بالا میرفت که ، تعادلش بهم خورد و داشت با نردبون بر می گشت، آنا نفهمید چی شد، که به یه قدم سریع رفت سمت پریسا با یه حرکت حولش داد تو آب ولی نزدبون دیگه سهم سر خودش بود، بچه هایی که افتادن پریسا رو دیده بودن از قبل از افتادنش شروع به داد زدن کرده بودند، آتنا که نزدیک درخت بود ،و قائدتا نردبون و پریسا سهم سر و بدنش بود به جای اینکه متوجه پریسا باشه حواسش به دادهای بچه ها بود، تا بخودش اومد دید پریسا پرت شد تو آب و بعد هم نگاهش رفت سمت نردبون که کنار شقیقه آنا بود،

نردبون هم بعد از خوردن تو شقیقه آنا افتاد تو اب و این آنا بود که کنار پای آتنا ولو شد، امیر اولین نفری بود که از آب پرید بیرون دنبالش فرهاد و فرامرز و فرزین و دخترها.

امیر انا رو بلند کرد و صداش می زد، تمام پیشونیش غرق خون بود، و تقریبا بی هوش ، فرامرز خواست امیر رو کنار بزنه که امیر داد زد: فرهاد ببرش اونور، دست نزنین، باید ببرمش دکتر، فرهاد با نگاهی به امیر که دستش رو رو پیشونی خونگرفته انا کشید، متوجه شد که فعلا باید فرامز رو دور کنه، سریع فرامرز رو کشید عقب ، برو کنار، امیر در حالیکه هنوز همه تو بهت بودند انا رو بغل زد و رفت سمت ماشینها، و به حرفهای فرامرز محلی نگذاشت،

تا برسن دم ماشین همه جمع شده بودند اونجا ، هر کسی چیزی می گفت، فرهاد و فرامز جلو بودند و امیر با آنا عقب نشست،

آنا زمزمه هایی می کرد ولی نا مشخص ، امیر سعی داشت به هوش نگهش داره، حرفهای امیرهم برای دو نفر جلویی چیزی شبیه به هزیون بود، چیزهایی که قرار نبود، جز آنا کسی بشنوه ولی خوب شنیدند، امیر می ترسید وقت تنگ باشه ، و این حرفها رو دیگه هیچوقت نتونه به آنا بزنه،
آنا هنوز هم هروقت به این نقطه می رسید از بیاد آوردن اتفاقات اشک به چشمهاش می اومد، درد حرف و اتفاقات بعدب خیلی بیشتر از شکستگی و شکاف کنار شقیقش بود
دکتر دو تا بخیه زده بود به بالای گیجگاه آنا و به امیر گفته بود که اگه یک سانت پایینتر این ضربه خورده بود، احتمال مرگ تقریبا 100 در صد می بوده، امیر وقتی از اتاق اومد بیرون، و خبر رفع خطر رو داد، بیشتراز اینکه تو صورت فرامرز و فرهاد خوشحالی ببینه، ناراحتی می دید، البته به فرامرز حق می داد ولی نمی فهمید فرهاد چه مرگشه،.
***
همه اومده بودند عیادت، حتی خاله سهیلا، حتی پریسا ، اونهام می دونستند که اگه پریسا با نردبون می خوردند به آتنا جدا از بلایی که سر اون می اومد خود پریسا هم ممکن بود بیفته رو سنگهای لبه استخر، برای تشکر اومده بودند ولی آنا چشمش دنبال کس دیگه ای بود، که نمی دید، که هر چی می خواست خود دار باشه وچیزی نپرسه نمی شد، آخرم طاقت نیورد، و از سوسن پرسید

سوسن: عزیزم رفتند با پسر ها باغ دیشب در و پیکر و ول کردیم اومدیم، وسائل موند،می اد، تا ما برسیم خونه می اد،

ولی این اومدن بیشتر از 8 ساعت طول کشید، موبایل امیر جواب نمی داد، فرهاد و فرامرز اومده بودند خونه ولی گفتند امیر گفته سر راه می ره باغ یکی از دوستاش تو همون ناحیه بعدمی اد ولی چه اومدنی، آنا دیگه امیر رو ندید، سروستانی رفت و اومد، آنا دیگه بی طاقت شده بود، لباس پوشیده بود بره دنبالش ، سوسن گریه می کرد، آنا دیگه اینقدر گریه کرده بود و داد زده بود ، صداش در نمی اومد، از اتنا خبری نبود، از خاله خبری نبود، فقط سوسن و انا بودند که داشتند بی قراری می کردند، ساعت از 12 شب هم گذشته بود، آنا بلند شد بره خونه ، که سروستانی برگشته بود، اینقدر راحت گفت امیر تو تصادف مرده ، که انا از هوش رفت، نمی دونست چه ساعتیه ولی وقتی به هوش اومد همه جا سفید بود، اثری از سیاهی رو در و دیوار نبود، نه قران خوندن ، نه دوست و اشنا نه آتنا، حتی سوسن هم سیاه به تن نداشت، سیاه به تن کسی جز آناهید نبود، آنا با خواهش و التماس سراغ امیر رو می گرفت، ولی کسی جوابی نمی داد، اینقدر با جیغ و داد امیر امیر کرده بود، که زینت دلش به حالش سوخت، وقتی آب قند آورد تو حلق آنا بریزه، دم گوشش زمزمه ای کرد: امیر خان زندس، می گن تو رو نمی خواد ببینه، به رو خودت نیاز تا خودشون حرف بیان، آنا بی حال چشمهاش رو بست، باشه، امیر باشه، حالا نمی خواد منو ببینه عیبی نداره،

یه روز دیگه هم شب شد، ساعت 8 بود که آنا رو صدا زدند بیاد پایین، آنا لباس به تن کرده بود، قصد داشت بره ، بره خونه، بره به امیر بگه همین که هستی خوبه، تو خوب باش من می رم، نمی خوای من میرم، ولی چرا اینجور؟ چرا با پیغام پسغام؟ تو می خواستی بری ، دیگه زمزه هات چی بود، گرچه گاهی به اونچه شنیده بود، تو اون حال بین خواب بیدار شک می کرد،
خیلی طول نکشید که آنا بفهمه می تونه بره تو اون خونه ولی فقط برای برداشتن سایلش، همه وسائلش، فهمید، که همه از اسم اون بیماری منحوس شنیدند، فهمیدند که چی رو نمی دونستند، فهمیدند علت دوری امیر از آنا رو، خیلی راحت عذرش رو خواستند، گفتند که امیر تو ریسک قرار داره با دستی که به خون صورت انا زده، گفتند که هیچ کس دیگه حاضر نیست اجازه بده انا تو اون خونه بمونه، سوسن سر به زیر خداحافظی زیر لب گفت و رفت، سروستانی با هزار اخم به صورت انا رو برد دم خونه، آنا دسته کلید امیر رو تو دست پدرش تشخیص داد، سروستانی تو ماشین نشست، از آنا خواست که یک ساعته وسائلش رو ببنده، آنا رفت تو خونه، نمی دونست چی قراره ببره مگه اصلا چیزی تو اون خونه به آنا تعلق داشت،
آنا رفت بالا ،یه نگاهی به اتاقش انداخت، رفت پایین، چند تا نایلون بزرگ اورد تمام کمد ها رو خالی کرد، نایلون ها رو گذاشت کنار در، رفت پایین،دلش خواست بره تو اتاق امیر، به خودش این اجازه رو میداد، هنوز نیم ساعتی وقت داشت، نشست رو تخت، دلش خواست دراز بکشه، رو تخت امیر، صدای زنگ خونه از جا پروندش، بیشتر از 1 ساعت بود که سروستانی رو معطل کرده بود، از جا بلند شد، حلقه و ساعت رو از دستش دراورد گذاشت زیر بالش ، حرف برای گفتن زیاد داشت ولی برای پیغام گذاشتن و نوشتن هیچی نداشت. رو تختی رو مرتب کرد ، و بلند شد، دست خالی ، همونقدر خالی که موقع اومدن به این خونه بود، رفت بیرون، تفاوت این بود که اون موقع پناهی پیدا کرده بود ولی حالا حتی نمی دونست کجا قراره بره،
آنا به ساعت نگاه کرد، نزدیکای 9 صبح بود، کند از خاطرات، دیگه نخواست فکر کنه به اونچه بین او و سروستانی گذشت به گریه ها به ناله به نفرینها، نفرین از اینکه سروستانی واسه نجات پسرش، کوس رسوایی انا رو همه جا زده، پیش همه، پیش کس و ناکس، و خیلی طول نکشید که فهمید حتی ارس، ریاحی حتی اسدی و پسرش هم خبر داغ داغ روز رو شنیدن،

آنا بلند شد، ساعت 10 صبح قرار بود سپهر، پسر اسدی بیاد دنبالش، سپهری که بخاطر نبودن ریاحی، بدون اطلاع همه حتی پدر و مادرش تو این شش ماه از طرف ریاحی کارای انا رو انجام داده بود، امروز قرار بود برن محضر، تا آنا به سپهر برای طلاق وکالت بده، ظاهرن سروستانی بدجور پیگیر بود، از طرفی ریاحی هم می خواست بی صدا آنا رو بفرسته آمریکا پیش برادراش، و همه اینها نیازمند طلاق آنا بود.

***

سپهر زنگ زد به سروستانی و خبر اقدام به طلاق و وکالت را داد، خیالش رو راحت کرد که امیر قرار نیست با آنا رو در رو بشه، سروستانی آدرس خونه جدید امیر رو به سپهر داد، و ازش خواست حتما ذکر کنه که آنا از ایران رفته،

ساعت از 10 صبح رد شده بود، که سپهر پشت در خونه جدید امیر ایستاده بود، سپهر تو این مدت سعی کرده بود امیر رو ببینه، ولی امیر مدیریت شرکت رو به معاونش سپرده بود، خونه رو عوض کرده بود، حتی فرهادم خبری از امیر نداشت، سروستانی هم اوایل می گفت امیر ایران نیست و بهونه می اورد، خب خونه و شرکت رفتن هم بی نتیجه مونده بود، به محض اینکه سروستانی ادرس رو داده بود، سپهر معطل نکرده بود، و حالا منتظر بود که امیر جواب بده، کم کم دیگه داشت ناامید می شد که ازآ یفون صدایی اومد: اگه با این خونه کار دارین بهتر پشت و رو نایستید،

سپهر سریع برگشت رو به آیفون: سلام جناب سروستانی، اسدی هستم، پسر وکیل آقای ریاحی

امیر: امرتون

سپهر: اگه تشریف بیارین پایین عرض می کنم خدمتتون،

امیر در و باز کرد: بفرمایین بالا واحد سمت چپ

سپهر به محض ورود، امیر رو دید که روی کاناپه جلوی ورودی نشسته، یه عینک فرم مشکی به چشم و کتاب بدست: بفرمایین.

سپهر رفت جلو: من وقتتون رو زیاد نمی گیرم، اومدم تاریخ دادگاه رو خدمتتون بگم.

امیر: من و شما دعوی حقوقی داشتیم و من بی خبرم؟

سپهر: خیر، من وکیل خانم ریاحی هستم، آناهید، این برگه هم بخاطر طلاق توافقی هست.

امیر: خودش کجاست؟

سپهر: خودشون لازم نیستند، من وکالت دارم،

امیر از جاش بلند شد: می گم کجاست؟

سپهر: خودش اینجا نیست، یعنی امکان حضور تو دادگا رو ندارند

امیر برگه رو گرفت و پاره پاره کرد و ریخت جلوی پای سپهر، طلاق می خواد، باید خودش بیاد.

سپهر: آنا طلاق نخواسته، کسای دیگه هستند که عجله دارن

امیر: مثلا؟

سپهر: خیلی ها، پدرتون، ریاحی ، و خوب یه جورایی هم من

امیر یه قدم اومد جلو ، دست برد یقه سپهر رو گرفت ، تواین وسط چیکاره ای؟

سپهر دست امیر رو انداخت، من همه کارم،

40 شبانه روز ، بالا سرش بودم، روزی دوبار من می بردمش دکتر، من واسش خونه گرفتم، من خرید های خونش رو انجام دادم، من 6 ماه مراقبش بودم، من واسش پرستار عو ض می کردم، من شب به شب واسش قرص می بردم که اور دوز نکنه تو اون حال افسرده

امیر باز دست برد سمت یقه سپهر: تو غلط کردی، مگه خودش خونه نداشت، مگه من مرده بودم،

سپهر: تو نمرده بودی ولی کجا بودی؟

امیر یقه سپهر رو کشید سمت در، بریم.

سپهر دست امیر رو پس زد: کجا؟

امیر: پیش آنا

سپهر: آنا ایران نیست

امیر: با اجازه کی؟ با کدوم شناسنامه، با کدوم پاسپورت؟
سپهر هم قد و قواره امیر بود، تا همین جا هم جواب تندی امیر رو آروم نداده بود محض این بودکه وکیل بود، می دونست اتفاقی بیفته مقصر اونه،اون اومده خونه امیر یه قدم رفت عقب به سمت در : با اجازه پدرش، جناب ریاحی،
امیر خندید: خوب پس خیلی وکیل شش دنگی نیستی که در جریان همه چی باشی
سپهر: هر چی لازمه بدونم می دونم، اینکه ابروی ریخته انا رو دیگه اینجا نمی شه جمع کرد، فقط خواجه حافظ از قصه بیماری کذایی آنا بی خبره البته به لطف پدرتون.
همه می دونن، پدرم، مادرم، خواهرم، کلی دوست و اشنا، مادرت، خواهرت، فامیل شوهراش، مشیر و خونوادش، احتمالا شایدم تک تک کارمندات، دیگه بری آنا رو ببینی بگی چی؟
امیر: مقصراین ماجرا من نبودم، انا بود، اون می تونست جلوی همه این اتفاقا رو بگیره، خیلی زودتر ، زودتر از این همه بی آبرویی، ولی حالا این واسه من مهم نیست من باید ببینمش،
سپهر: می دونی آنا آدمه، اینقدر طاقت نداره که بیای و بری، یه بار رفتی هنوزم داره کلنجار می ره، زور می زنه که از این افسردگی بیاد بیرون، بزار بره، بره یه جا دیگه از صفر شروع کنه، جایی که کسی چیزی از گذشتش ندونه و واسش مهم نباشه.
امیر: اونوقتت جنابعالی هم باید برین ؟
سپهر: الان بودن من واسش بیشتراز بودن تو لازمه، چون با من گذشته ای نداشته، خاطره ای نداشته، ولی تو بجای اینکه بتونی کمک کنی بدتر هولش می دی تو خاطراتی که یاداوریش فقط داغون ترش می کنه، می دونی حتی دکترا چند بار قویا خواستند که بستری بشه تو اسایشگاه، من خودم و جای شوهرش جا زدم، خیلی بیشتر از اونچه فکر می کنی از اوضاعش می دونم، از ماجرای رخساره شنیدم تا شروین و پرگل،من نزاشتم ببرنش، چون نمی دونم جایی که شب کسی کسی رو نمی شناسه چی به سرش می اد، می دونی ادمهایی که از نظر روحی تو هپروتن کم نشده که مورد سواستفاده و آزار قرار بگیرند
امیر نگذاشت سپهر بیشتر از این رو منبر باشه، کوبید تخت سینش: من من نکن، از کجا معلوم تو ازاری بهش نرسونده باشی، انگار اطلاعاتت زیادی بالاست،
سپهر هلش داد عقب: من نامرد نیستم، من وکیلم ، اینها که می گی کم نیستندتو پرونده های حقوقی
امیر: من می خوام آنا رو ببینم، من خیلی گشتم، حتما پدرت گفته، ریاحی گفته ولی هیچکس به من حرفی نزد، گفتند رفته ، شکایت کردم گفتنداز مرز قانونی خارج نشده، گفتند از ترکیه بردنش، به هر ترتیبی به نظرم رسید پیگیری کردم. آنا باید به من خبر می داد یا تو که می دونستی من کیم و کجام؟
سپهر رفت سمت در، آنا شبی که پدرت به من تحویلش داد ، 3 روز بود لب به آب و غذا نزده بود، می دونی بعد چند ساعت استرس و بی قراری از بی خبری پدرت راحت بهش گفته بود تو مردی؟ بازم به معرفت خدمتکارتون که صبح روز بعد یواشکی می گه زنده ای ولی نمی خوای ببینیش،
امیر کلافه دستی کشید تو موهاش: من دیگه کاری با پدر مادرم ندارم
سپهر ولی پدرت که بد پیگیر طلاقه
امیر: به اونها مربوط نیست،
سپهر از در رفت بیرون ، امیر دیگه اصراری برای پرسیدن ادرس نکرد حتی پیغامی هم برای آنا نفرستاد، برگشت سر جاش و ترجیح داد به جای بحث کردن یه تماس تلفنی بگیره،
***
ساعت از 11 شب گذشته بود که امیر با صدای زنگ تلفن از جا پرید، به محض اینکه تماس قطع شد، از خونه زد بیرون.
ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته بود که گوشی امیر زنگ خورد، امیر لباس پوشیده نشسته بود به محض اینکه تلفن رو جواب داد زنگ زد به آژانس و ماشین گرفت، 4:40 دقیقه بود که رسید ، رضا سرایدار ساختمان سریع اومد طرفش: سلام امیر خان، از همون موقع که زنگ زدین اومده تواین اپارتمان، یکم هم خرت و پرت خرید، ولی بیرون نیومده،بفرمایین اینم سوییچ
امیر: دستت درد نکنه، جبران می کنم،
رضا: این چه حرفیه! کاری نکردم،
امیر: همین که از صبح تا حالا علاف شدی خیلی ه، فکر نمی کردم تو خونه باشی،
رضا: دیشب می خواستم سویچ رو بیارم واستون ولی تا از کارواش اومدم دیر شده بود، انگار کارا خدا بود،
امیر: در هر حال دستت درد نکنه،خیلی سریع عمل کردی.
امیر، یه نگاهی به ساعتش انداخت، دیگه دست دست نکرد، رفت سراغ سرایدار، بعد کلی چونه زدن،وتهدید، و آدرس و نشونی رسید پشت در واحد اسدی،بعد از حدودا 3 تا زنگ سپهر با تعجب از دیدن امیر تو چشمی در ، در و باز کرد: اینجا چیکار می کنی؟
امیر با دیدن سر و وضع سپهر با اون نیم تنه لخت و شلوارک کوتاه دیگه قاطی کرد اصلا حواسش نبود کجاست، سریع اسدی رو هول داد کنار و رفت تو خونه، بلند بلند آنا رو صدا می زد، به همه جا سر زد، ولی خبر نبود،با عصبانیت برگشت سمت در، سپهر ولی با خیال راحت داشت کارای امیر رو نگاه می کرد: کاراتون تموم شد؟ قبض تمیزکار رو حتما می فر ستم خدمتتون که با کفش تو خونهمردم راه نیفتین.
امیر ولی قاطی تر از این حرفها بود: کجاست؟ بهت می گم کجاست؟
سپهر: خونه خودشه، اینجا خونه منه، البته با اجازتون، من دیونه نیستم یه زن شوهر دار رو بیارم تو واحد خودم کار دست خودم بدم،
امیر: کجاااااست؟
سپهر: من هنوز به آناهید نگفتم که تو می خوای ببینیش،
امیر: خوب بگو،
سپهر: آخه دیدن چه فایده ای داره، گیرم عذر خواهی هم بکنین هم شما هم خونوادت، چی به درد آنا می خوره؟
امیر: این دیگه به شما مربوط نمی شه، تا نرفتم با پلیس برگردم، آدرس رو به من بده
سپهر: نیازی به پلیس کشی نیست ولی بدون اگه انا نخواد ببیندت باید راهتو بکشی بری.
امیر: زود باش من خیلی صبور نیستم
سپهر برگشت داخل، پیرهنش رو برداشت و از در اومد بیرون، امیر رفت سمت آسانسور ولی سپهر داشت میرفت سمت واحد رو برویی.
سپهر یه تک زنگ زد و کلید انداخت تو در، امیر واسه تو رفتن عجله نکرد، پشت در موند، سپهر رفت تو: اناهید؟ بیداری؟ ولی جوابی نیومد،

امیر هم رفت داخل، خبری از آنا نبود، سپهر داشت میرفت پشت در تنها اتاقی که به چشم می اومد، این واحد تقریبا نصف واحد اسدی بود، و با مبلمان نه چندان کامل، سپهر تقه ای به در زد، و رفت داخل امیرهم پشت سر سپهر وارد اتاق شد، آنا تو تخت ، روباز خوابیده بود، امیر یه نگاه به صورت رنگ پریده و لاغر آنا انداخت، پوستی که دیگه زرد بود نه مهتابی، لباسهای مشکی همچنان تنش بودند و امیر لحظه ای فکر بود،مگه سال فخری نگذشته، سپهر رفت بالا سرش و رو کرد به امیر: نباید بیدارش کنی، باید خودش بیدار شه و گرنه ممکنه شوک بشه، بیا بیرون تا بیدار شه، امیر رفت جلو تر، ملافه کنار رفته رو آروم کشید روی انا و همراه سپهر از در بیرون رفت.

امیر: من عادت ندارم خیلی تو لفافه حرف بزنم، حرف آخر رو اول می زنم، من باید صریح با شما حرف بزنم،

سپهر : خوب

امیر: شما بابت این زحماتی که کشیدین و خرجهایی که کردین از ریاحی چیزی گرفتین؟

سپهر: همه پولهایی که ریاحی فرستاده تو حساب بانگی آناهید هست، من از اون پولها خرجی نکردم، یعنی نیازی نداشتم.

امیر: موضع من معلومه، من اومدم آنا رو ببرم، اگه شما امیدی بستی می دونی که آخرشه، من ممنون این زحمات هستم و اگه اجازه بدی جبران می کنم، ولی دیگه دلیلی نمی بینیم که شما..

سپهر: صبر کن؛ هنوز معلوم نیست که آنا بخواد با تو بیاد، بعدم تو انا رو می خوای چیکار؟ می خوای کجا ببریش؟ می دونی که با حرفها و حدیثهای پیش اومده، خونوادت بعیده بخوان انا برگرده

امیر: آنا بر می گرده چون من می خوام برگرده خونواده ام این وسط نقشی ندارند

سپهر هنوز دهن باز نکرده بود که صدای در اتاق هر دو رو غافلگیر کرد، آنا تو دهنه در اتاق ایستاده بود، چیزی که می دید رو باور نداشت، چشمهاش رو با دست مالید، سپهر نیم خیز شد، ولی امیر پیش دستی کرد و سریع رفت سمت آنا، آنا چهارچوب در رو گرفته بود تا از افتادنش جلوگیری کنه، امیر سریع دستهای انا رو گرفت ، زبون امیر هم تکون نمی خورد، سکوت، سکوت، امیر آنا روتا دم کاناپه برد، سپهر از جا بلند شد تا برای آنا جا باز کنه، امیر آنارو نشوند

سکوت بدی بود، و کسی قصد نداشت شکننده این سکوت باشه،
نمی دونست چقدر گذشت که آنا دهن باز کرد نه رو به امیر رو به سهیل: امیر

امیر پوزخندی حواله سپهر کرد،

سپهر: بله

آنا: این آقا اینجا چرا

سپهر پوزخند امیر رو جواب داد: آناهید جان ایشون رو به جا نمی آری؟

آنابعد یه مکث طولانی منقطع منقطع شروع کرد : رفتیم بیمارستان، نیومد، سوسن خانم گریه می کرد، آتنا نشسته بود، زینت گفت نمرده، پس چرا اومده، گفته منو نمی خواد ببینه

امیر بلند شد نشست رو بروی آنا: آناهید، عزیزم من

سپهر نگذاشت امیر حرفشش رو ادامه بده: جناب سروستانی تشریف می ارین یه لحظه

امیر از جاشش تکون نخورد،

سپهر: خواهش می کنم

امیر،از جا بلند شد همراه سپهر رفت تو آشپزخونه: ببین هنوز تو حال خوابه، یکم طول می کشه رو فرم بیاد بیا یه شربت خنک ببر واسش،یکم هم اجازه بده آروم بگیره تا اثر قرصا از سرش بپره بعد م خیلی بهش فشار نیار واسه به یاد آوردن همه چیز، همه چیز یادشه، خیلی وقته منو امیر صدا می زنه بخصوص وقتی تازه از خواب بیدار می شه تا وقتی زمان و مکان بیاد دستش، باید صبور باشی، عجله کنی بدتر می ریزیش بهم.

امیر: من می خوام ببرمش خونه،

سپهر:خوب، نمی خوای بزاری اینجا بمونه، تا اگه خواست خودش بیاد،

امیر زد سر شونه سپهر: این دختر زن منه، این یک، پس فکرش رو از سرت بیرون کن-

با پیشینه ای که داره و حرفها حدیثها ی دور و برخودش و خونواده نداشتش هست خونواده تو هم نمی پذیرنش، اینم دو،

من طلاقش نمی دم، کمکش می کنم تا دوباره برگره دانشگاه، سر کار ، سر زندگی

سپهر: خواستن من چیزه تازه ای نیست، اگه تو همون موقع سر قرار طلاقش داده بودی، من همون دو سال پیش باهاش ازدواج می کردم، من آنا رو خیلی زودتر از اونی که تو تو زندگیش بیای می شناختم، خیلی زودتر، سپهر از آشپز خونه و البته از خونه زد بیرون، و به صدا زدنهای آنا هم توجه نکرد،

امیر از اینکه آنا سپهر رو امیر صدا می زد کلافه شده بود ولی سعی کرد به روی خودش نیاره، برگشت تو اتاق شربت رو گرفت جلوی آنا:یکم شربت بخور حالت جا بیاد

آنا فقط خیره به امیر نگاه می کرد، امیر زانو زد کنار پای آنا: آناهید جان، منو یادت می اد؟ امیر، امیر سروستانی، یادته ، یادته با هم می رفتیم سر کار، می رفتیم خرید، زینت می اومد خونه رو تمییز می کرد

امیر دید آنا عکس العملی نشون نمی ده، شربت رو گرفت جلوش، انا فقط نگاه می کرد، امیر خودش آروم آروم شربت رو به خورد آنا داد، کمکش کرد یکم دیگه رو کاناپه دراز بکشه، با صدای در آپارتمان امیر رفت سمت در،سپهر بود

سپهر بی هیچ حرفی دو بسته قرص و یه پرونده داد دست امیر، و با بالا اوردن دستش به نشان خدا حافظی با امیر خداحافظی کرد و رفت و البته امیر آرزو کرد که دیگه نبیندش.

برگشت کنار آنا، آنا چشماش باز بود و لی زل زده بود به سقف، امیر دست آنا رو گرفت تو دستش.

آنا سر برگردوندسمت امیر: موهای شقیقت سفید داره، عینک می زنی،... عوض شدی

امیر خوشحال از اینکه انا اون رو می شنا خت نشست رو کاناپه کنار ش: آناهید می شه هر چی اتفاق افتاده رو فراموش کنی، بریم خونه ،خونه خودمون، هیچکس اونجا نمی اد، بریم مثل قبل، از مهر تو بری دانشگاه، بریم سرکار

آنا: چرا منو ول کردی؟ چرا خودت نگفتی منو نمی خوای؟ چرا بابات گفت، چرا مامانت التماس می کرد، تو به همه گفتی، گفتی من ایدز دارم، تو حق نداشتی تو قول داده بودی ، قول داده بودی و اینها دیگه صدای زمزمه وار آنا نبود، جیغهای پشت سر هم بود که امیر رو شوک کرده بود، نمی تونست انا رو آروم کنه، جیغای انا تامغز استخون امیر رو داشت سوراخ می کرد، دوباره همه قصه ها نو شده بود اسم رخساره بود، ریاحی ، ارس، پرگل، شروین، امیر نمی دونست چطور انا رو آروم کنه ، امیر یه لحظه بخودش اومد دید سپهر داره میاد طرفشون،سپهر سریع اومد تو امیر رو کشوند و از کنار آنا دور کرد برد تو آشپزخونه ، آنا هنوز داشت داد می زد و امیر نمی دونست اینهمه نفس از کجا تو گلوی این دختر جا گرفته، سپهر با عصبانیت رو کد به امیر: عجله کردی جناب، همنیجا بمون، بعدم سریع رفت کنار آنا نشست شونه هاش رو می مالید: آنا جان، آروم باش، بسه، باشه، می ره، می ره دیگه نمی اد، می فرستمش بره، انگار تو یه لحظه باطریش تموم شد سرش افتاد رو پاهای سپهر، سپهر چند لحظه اجازه داد، آنا به همون حال بمونه، به امیر اشاره کرده که بره، امیر نمی دونست الان چیکار باید بکنه ، نه می تونست بیشتر از این اجازه بده انا تو این وضعیت بمونه، نه بیشتر از این به سپهر وابسته بشه، قرصها رو گذاشت لب میز، ولی پرونده رو با خودش برد، صدای باز شدن در باعث شد آنا سرش رو بلند کنه،و سر بگردونه رو به در، امیر رو دید تو دهنه در، امیر بدون حرف با نگاه دیگه ای به آنا از در رفت بیرون، هنوز درو نبسته بودکه صدای شکستن چیزی و به دنبالش صدای آنا نگهش داشت، امیر برگشت تو، چیزی که حس کرد، سر آنا بود که تو بغلش جا گرفته بود، لباسی که از اشکهای آنا خیس بود و زمزمه هایی که اینقدر گنگ بودند که امیر قادر به شنیدنشون نبود، تنها کاری که از دستش بر می اومد تنگ به بغل گرفتن آنا بود، نمی دونست چقدر گذشته ولی صدای بسته شدن در، امیر رو به خودش اورد، سپهر رفته بود، آنا هنوز اشک داشت برای ریختن ولی امیر دوست داشت صداش رو بشنوه، سر آنا رو جدا کرد از رو سینش:آناهید، خوبی؟

هق هقی که تو صدای آنا بود اجازه نمی داد حرفی بزنه، آنا ترجیح می داد سر ش رو رو سینه امیر بزاره، امیر دوباره تو سکوت بغلش کرد ،اجازه داد آروم بشه، فقط ترس از این داشت که با تموم شدن اشکهاش دوباره حافظش در هم بریزه ، دوباره سپهر رو جای امیر ببینه، ولی چاره ای جز صبر کردن نداشت.
امیر همچنان منتظر بود، گاهی قدم می زد، گاهی می نشست، تو سه هفته گذشته، دهمین جلسه ای بود که انا رو آورده بود پیش دکتر، جلسات نیم ساعته بودند ولی انتظارش برای امیر خیلی طولانی بود، چقدر خوش خیال بود که فکر می کرد با دیدن آ نا همه چیز خیلی سریع حل می شه، آنا بر می گرده، امیر توضیح می ده، آنا می بخشه، زندگی شیرین می شه،
از همون روزی که آنا رو از خونه اسدی آورده بود، تا همین15 دقیقه قبل که تا صندلی اتاق دکتر آنا رو همراهی کرده بود، یه لحظه روی آرامش ندیده بود، آنا شده بود بچه ای که لحظه ای از کنار امیر جم نمی خورد، دست امیر رو تو دستش می گرفت و موقع بیدار شدن اگه امیر کنارش نبود، اینقدر بی صدا گریه می کرد تا به هق هق می افتاد، امیر الان بهتر می فهمید،که تو شش ماه گذشته چی بسر انا اومده و حرفهایی که اسدی بابت توجهاتش به آنا می زد چندان هم اغراق نبوده، اینها واسه امیر زحمتی نبود ولی نگرانی که بابت خرابی روحیه آنا داشت نمی ذاشت، آرامش روازش گرفته بود، هنوز با آنا خیلی جدی حرفی نزده بود، یعنی آنا هنوز تو پوسته ترس و نگرانی بود، تنها حرفهایی که می زد گله از امیر بود؛ ولی هیچوقت اجازه نداده بودامیر توضیحی بده، یعنی نه آنا ، اشکهاش که پشتبند گله گزاری ها روون می شدند، به امیر نشون می دادند که وقت توضیح دادن هنوز نرسیده، دکتر نسبت به وضع آنا اظهار ،امیدواری کرده بود ولی قویا به امیر اخطار داده بود که احساس امینت آنا از وجود و حضورش رو بهم نزنه، تقریبا دوز قرصها رو پایین اورده بود وآنا ساعتهای بیشتری از روز رو بیدار بود،صبحها با هم می رفتند پارک، مسافت کمی رودوچرخه سواری میکردند، خرید می کردند،آنا ا ز ده روز گذشته با اصرار امیر کارهای خونه رو می کرد، غذا می پخت، ظرفها رو می شست، هر روز حمام می کرد، عصرها می رفتند بیرون، خریدهای کوچیک و سریع که آنا خسته نشه، چیزی که امیر رو خیلی آزار میدادلباس سیاهی بود که هنوز تن آنا بود، دکتر به امیر توصیه کرده بود که یه رابطه جدی با آنا آغاز کنه ولی امیر عجله ای نداشت، وقتی هنوز حس می کرد نیاز آنا برای با اون بودن بیشتر نیاز به احساس امنیته تا هر حس دیگه ای به این نتیجه می رسید که هنوز زوده،وامیدوار بود که همچنان بتونه خود دار بمونه،
معمولا هر شب حدود 10 ، ریاحی زنگ می زد و چند دقیقه ای با آنا حرف می زد،و جالب اینکه این حرفهای تکراری و کوتاه کمک می کرد آنا کمی آروم بشه ، حتی گاهی ارس هم با آنا صحبت می کرد،
امیر تو فکر بود که صدای آنا از فکر بیرون کشیدش: امیر!
امیر: جانم! بریم؟
آنا: آره،
امیر دست آنا رو گرفت، تو مسیر جایی ماشین رونگه داشت که به نظر آنا آشنا بود:امیر اینجا واسه چی؟
امیر: واسه اینکه برین یه سری به خانم آرایشگر بزنین، بنده هم یه 1 ساعتی برم یه سری به آقای آرایشگر بزنم.
آنا: نه امیر من کاری ندارم، بریم خونه
امیر: نچ، برو یکم موهات رو مرتب کن،
آنا:موهام بده؟
امیر: نه ولی یکم کوتاهشون کنی خوبه، هر روزمیری حمام بعدم که درست خشک نمی کنی هوا داره خنک می شه سرما می خوری. امیر دیگه اجازه نداد آنا حرفی بزنه، دو تا تراول از تو کیفش در آورد گذاشت تو دست انا و درو باز کرد، ترس و اضطراب و تو چشم آنا میدید: آنا من سر ساعت 6 اینجا هستم، اینم گوشی، تلفنم توش سیو شده، برو هر نیم ساعتم بهت زنگ می زنم خوبه؟
آنا بی حرف سرش رو تکون داد ورفت،گرچه ته دلش یه استرسی بود،
تو آرایشگاه چندان شلوغ نبود، لا اقل به شلوغی شب عید، نیم ساعتی تقریبا صرف کوتاهی موهاش شد، موهاش رو از زیر کتفش گفت هفت کنه به سر شونه، از جلوی هم کمی کوتا ه کرد، ابروهاش رو هم مرتب کرد،پوستش رو ویتامینه کرد و ناخنهاش روهم مانیکور،ولی هیچکدام از این تغییرات شعفی برای آنا به همراه نداشت همش نگاهش به گوشی موبایلش و قراره نیم ساعتش با امیر بود، به محض اینکه امیر زنگ زد که رسیده معطل نکرد، دیگه حرفهای آرایشگر که داشت بهش پیشنهاد یه مش چند رنگ روی جلوی موهاش رو می داد رو نمی شنید، سریع حساب کرد و رفت، امیر دم ماشین ایستاده بود ، می تونست تو چهره و گامهای سریع انا عجله و وحشت رو ببینه، سعی کرد به روی خوش نیاره: سلام،
آنا: سلام بریم،
امیر: کارت تموم شد؟
آنا: آره، بریم دیگه،
امیر بی هیچ حرف دیگه ای راه افتاد.انا به محض رسیدن راهی حمام شد، موقع بیرون اومدن به جای لباسی که خودش گذاشته بود، لباس سبز صدری روشنی رو دید، فهمید کار امیره، نمی دونست چرا ولی میلی به عوض کردن لباسهاش نداشت، هنوز همون رنگ مشکی رو دلش می خواست، سریع رفت تو اتاق ، لباسش رو عوض کرد، موهاش رو کمی خشک کرد، و دم اسبی بست، تو آینه یه لحظه به خودش نگاه کرد، انگارهمون چند سانت کوتاهی و برداشتن ابرو کلی قیافش رو عوض کرده بود، مدتها بود دست به مداد نبرده بود، حتی یادش نمی اومد لوازم آرایشی داشته این اواخر یا نه ولی بادیدن یه مداد چشم و رژ و رژگونه روی دروار مطمئن شد که کار امیره، کمی چشمهاش رو کشید، کمی لوسیون به پوست دست و پاش زد و از اتاق رفت بیرون، صدای شر شر اب نشون می داد که امیر تو حمامه؛ این خونه خیلی با خونه قبلی امیر متفاوت بود، یعنی همه چیز فرق داشت، یه آپارتمان دو خوابه منتهی به یه سالن بزرگ بود، خبری از سرویس حمام و دستشویی تو اتاقها نبود، در کل یه حمام و دستشویی با یک ورودی داشت که ورودیش کنار اتاق خوابها بود، یه خواب کوچیکتر بود ، که توش تقریبا مدل اتاق کار بود، یه میز تحریر، یه کتابخونه پر کتاب و میز اتو بود و یه خواب بزرگ با یه تخت دو نفره، و دراور و کمد دیواری، چیزی که از همون روزهای اول نظر آنا رو جلب کرده بود، این بود که حتی یه تیکه از وسائل خونه قبلی اینجا نبود، حتی تلویزیون خیلی بزرگ اون خونه جاش روبه یه ال سی دی 40 اینچی داده بود، مبلمان خونه نسبت به خونه قبل ساده تر بود، پرده ها حریر ساده با رویه مخمل طلایی بود، خبری از ماشین ظرفشویی و خیلی از امکانات خونه قبلی نبود، شوتینگ زباله نداشت،آشپزخونه نسبتا کوچیک تر بود، خبری از یخچال ساید با ساید هم نبود، یه یخچال سامسونگ 70-30 داشت، کلا همه چیز ساده تر بود، ولی خوب بود، آنا چایی دم کرد، کنار پنجره ایستاده بود و تو کوچه رو نگاه می کرد، نمی دونست چقدر گذشه که با صدای امیر از جا پرید: آنا این ریختی دم پنجره وایسادی؟ صاف از تو کوچه پیداست،
آنا برگشت سمت امیر: حواسم نبود ،
امیر لایه حریر پرده رو که انا پس زه بود کشید، دست آنا رو گرفت و از پشت پنجره برد عقب، یه نگاهی به لباس آنا انداخت، ولی حرفی نزد
امیر: خوب حالا شام چی داریم؟

آنا: چی دوست داری؟

امیر: فرق نداره، هر چی باشه

آنا رفت طرف امیر، یه نگاهی به کتاب تو دست و عینکی که به چشم زده بود کرد: امیر تو چرا همش خونه ای؟

امیر: بد؟

آنا کمی رفت تو فکر:نه، ولی خوب، .

امیر نگذاشت آنا ادامه بده: من دارم یکم درس می خونم واسه دکترا اقدام کردم، پذیرشم بیاد باید آماده باشم،

آنا یه دفعه وحشت کرد:کجا؟

امیر: آلمان، یا شایدم کانادا

دستهای آنا یدفعه شل شدند، آنا بی هیچ حرفی رفت سمت آشپزخونه،

امیر سریع رفت سمت آشپزخونه،:آناهید!

آنا جواب نداد سرش رو برد تو یخچال، امیر از پشت گرفتش و از دهنه در یخچال بر ش گردوند: آنا، نگاه کن ببینم، باز که ین چشمها خیسه

آنا بی حرف نگاه می کرد،

امیر: آنا من تنها قرار نیست برم ها، با هم می ریم، من و جنابعالی ،من می رم واسه دکترا شمام اگه خدا قبول کنه و خودتون همت و بقیه دست از سرمون بردارند واسه لیسانس،

آنا: بری آلمان می ری پیش آتنا؟

امیر: بریم، بریم المان می ریم هامبورگ ، چون دفتر شرکت تو هامبورگه

آنا: اگه پذیرش نگیری چی؟

امیر: خوب نمی ریم.

آنا: خوب بعد چی می شه؟

امیر: چیزی نمیشه،امیر می دید که آنا کمی بیشتر از قبل داره به مسائل توجه نشون می ده، دستش رو گرفت رفتند تو سالن، ببین، نشه هم همینجا می مونیم مثل قبل، شاید دوباره برگردیم شرکت، تو هم از دو هفته دیگه می ری دانشگاه و یه ساعتهایی هم می ای شرکت،

آنا: امیر ، عکسهای پرگل کجان؟

امیر می تونست بفهمه آنا چقدر سئوال نپرسیده داره، و چقدر آشفته اس و احتمالا چقدر این سئوالهای نپرسیده دارن آزارش می دن،

رو کرد به آنا: آنا، این شام رو بیخال شو ، بشین تا حرف بزنیم،

آنا می خواست چیزهایی رو بدونه ولی حالا که امیر می خواست جواب بده حس کرد انگار تر جیح می ده ندونه،: نه، بزار شام درست کنم ، بعد صحبت می کنیم و سریع برگشت سمت آشپزخونه ،

***

بعد از شام آنا مشغول جمع کردن میز بود و امیر هم برگشته بود سر کتابهاش که طبق معمول این مدت ، ریاحی زنگ زد و چند دقیقه ای صحبت کرد، آنا یه نگاهی به ساعت انداخت، یه لیوان آب ریخت برد سمت اتاق بدنش خیلی خسته بود، این مدت همیشه شبها زودتر از امیر واسه خواب می رفت، امیر معمولا تا 12 مشغول کتابهاش بود، آنا شب بخیر آرومی گفت و رفت، امیر جوابی نداد، منتظر بود آنا بیاد و جواب سئوالش رو بپرسه ولی آنا عقب نشینی کرده بود، آنا اینقدر فکرش درگیر سفر و تحصیل امیر شده بود که یادش می رفت قراره با هم برن، دلشوره گرفته بود، یادش رفت حتی قرصش رو بخوره، بی اینکه چراغ رو خاموش کنه رفت سمت تراس، هوای آخرای شهریور خنک و دلچسب بود، هنوز پا تو تراس نگذاشته بود که داد امیر سر جا میخکوبش کرد: آنا، باز این ریختی؟

انا از ترس دسش رو قلبش بود: چی؟

امیر : هیچی، می گم با چراغ روشن و این لباس میرن رو تراس؟

آنا بی حرف برگشت، امیر فهمید زیاده روی کرده، ولی واقعا نمی توست بزاره، با لباس بندی و شلوار کوتاه بره وایسه رو تراس، اونم تراسی که مشرف به کوچه و حیاط روبرویی بود،

امیر رفت جلو، کنار آنا که لبه تخت نشسته بود، نشست، دست آنا رو گرفت و سرش رو آرد بالا: فکر کنم باد برگردیم خونه قبلی تا تو راحت باشی، اینجا ...

آنا: نه، اینا خوبه، من اینجا رو دوست دارم،

امیر: آخه اینجا مشرف داره، تو هم که اصلا حواست نیست، تو حال و هوای خودتی، اونجا تراس رو به حیاط خودمونه، با خیال راحت می تونی بری تو تراس بری تو حیاط

آنا: امیر، خونه رو ندادی به خالت؟

امیر: واسه چی بدم، اونجا خونه منه،

آنا بازم سئوالهاش رو نپرسید، امیر رفت سراغ کمد، لباس صدری رنگی که واسه آنا گرفته بود رو در آورد، گرفت سمت انا: چرا اینو نپوشیدی؟

آنا: با لباسهای خودم راحت ترم،

امیر: اینم تنت کنی می شه لباس خودت، من با اینها مشکل دارم، عوضش کن،

آنا: لباس رو گرفت گذاشت کنار، باشه بعدا، ولی امیر انگار گیر داده بود، دست آنا رو گرفت بلندش کرد: عوضش کن،

بعدم رفت بیرون،

آنا یه نگاهی به لباس انداخت، لباس رو تو دستش گرفته بود، ولی انگار تصمیمی نداشت، هنوز لباس بدست ایستاده بود که امیر اومد تو، یه نگاهی به دست انا انداخت، و قدمی اومد جلو، ولی پشیمون شد، راه اومده رو برگشت، ولی نرفت بیرون، رفت چراغ رو خاموش کرد ، آن هنوز ایستاده بود، تو نور کمی که از بیرون می تابید می تونست امیر رو ببینه ، نزدیکیش رو حس کنه ،زبونش نمی چرخید که چیزی بگه، امیرم ظاهرن قصد حرف زدن نداشت، دستاش رو برد سمت کمر آنا، و خیلی آروم لباس رو از پشتش کشید بالا،آنا همونجور بی صدا و بی حرکت ایستاده بود، ولی امیر چندان هم نیازی به همکاری آنا نداشت، با یه حرکت لباس رو از دستهای مسخ شده آنا که به راحتی با حرکت امیر به سمت بالا کشیده شده بودند رد کرد،آنا حتی افتادن لباس از تو دستش رو زمین رو هم متوجه نشد، دهنش رو باز کرد، تا حرفی بزنه ولی زمزمه امیر زودتر از تلاش اون برای حرف زدن، به گوش آنا رسید: یادت که نرفته، تو خونه من قانونهای من زوریه، من دیگه دلم نمی خواد تو رو تو این لباسها ببینم، دیگه هیچوقت مشکی نپوش، هیچوقت،

امیر سرش رو از کنار گوش آنا کنار کشید آنا تازه به خودش اومد خواست دولا بشه که لباس رو از رو زمین برداره،ولی امیر انگار قصد عقب نشینی نداشت،آنا نمی دونست چیکار باید بکنه، دهن باز کرد که چیزی بگه ولی احساس می کرد صداش در نمی اد، امیر کار رو واسه انا راحت کرد، خودش دولا شد و لباس رو برداشت، ولی به محض اینکه لباس رو تو دستهای منتظر آنا گذاشت، لرزش و سردی دستش رو حس کرد، تو تاریکی نمی تونست بفهمه این لرزش از سرماست یا از ترس، یاشاید هر دو،

ولی مطمئن بود کسی که قراره این مسئله رو حل کنه فقط خودشه، بدون اینکه دستهای آنا رو ول کنه، بی مقدمه آنا رو بغل گرفت: آنا نا خوداگاه امیر رو پس زد، یعنی سعی کرد که پس بزنه هنوز کلامی نگفته بود، امیر ولی همچنان سفت آنا رو تو بغلش نگه داشته بود: آناهید تو از من بدت می آد؟

سئوال امیر باعث شد آنا دست از تقلا بکشه، ولی امیر نمی فهمید چرا صدایی از آنا در نمی اد، امیر کمی دستش رو آزاد کردو اجازه داد آنا سرش رو عقب بکشه، سئوالش رو تکرار کرد، ولی تنها جوابی که گرفت ، صدای نه ئی بود که انگار از ته چاهی در می اومد امیر حتی مطمئن نبود که واقعا نه شنیده باشه،

امیر: آنا، من می دونم بد شروع کردیم، یعنی شروع شد، و بد ادامه پیدا کرد، ولی می تونست اینجوری نباشه، یعنی ادامه اش می تونست اینجوری نباشه، ایینقدر تلخ ، اینقدر سخت، هم برای تو ، هم برای من، تو اشتباه کردی، تو به من اعتماد نکردی، نگذاشتی همه چیز رو درست کنم،

آنا متوجه بعضی از چیزهایی که می شنید می شد ولی نه بطور کامل، امیر شروع کرده بود، خودشم داشت ادامه می داد، مجالی به انا نمی داد، آنا دیگه حرفهای امیر رو نمی شنید، هنوز درگیر جملات اولی بود که امیر گفته بود،

با تکونهایی که امیر به آنا می داد آنا به خودش اومد، انگار خوابش برده بود، و الان تازه داشت بیدار می شد، چراغ روشن بود، و لباس ابریشمی سبزی تنش بود، یادش اومد انگار تا همین چند ثانیه پیش تو بغل امیر ایستاده بود ولی تشخیص اینکه الان تو تخته نه تو آغوش امیر کار سختی نبود،امیر بالای سرش نشسته بود، و سعی داشت آب قند رو با قاشق تو حلقش بریزه،

امیر: خوبی؟

آنا فقط نگاه می کرد، به زور با اشاره سر ، به امیر گفت که خوبه، امیر نبض آنا رو تو دستش گرفت، پیشونیش رو هم لمس کرد، لیوان رو گذاشت روی میز ، چراغ رو خاموش کرد ، و برگشت کنار آن، تو این مدت امیر هر شب روی زمین خوابیده بود، ولی آنامی تونست، تو سایه روشن اتاق، اومدن امیر رو تخت رو تشخیص بده، آنا کمی عقب رفت، امیر دراز کشید، لحاف نازکی رو که برا ی آنا گذاشته بود روش مرتب کرد، آنا هنوز گیج بود، هر کاری میکرد یادش نمی اومد امیر چه چیزهایی گفته، هنوز فکرش درگیر جملات اولی بود که شنیده بود، نا خوداگاه بلند بلند فکر کرد: من چرا یادم نیست امیر چی گفت؟ کی لباس پوشیدم،

امیر دست آنا رو تو دستش گرفت: ببخشید من عجله کردم، الان وقت اون حرفها نبود، من نمی خواستم اذیت شی،

آنا: امیر من یادم نیست تو چی گفتی، فقط یادمه گفتی که اشتباه کردم، به تو اعتماد نکردم، پرگل هم به تو اعتماد نکرد،من یادم نمی اد

امیر: ببخشید، من تند رفتم، یکم فکر کنم فشارت افتاد، گذاشتمت رو تخت، حرفهایی که زدم خیلی هم مهم نبودند، بعدا راجع بهشون حرف می زنیم،

ولی آنا می خواست همین الان بشنوه: امیر من خوبم، می خوام حرف بزنم،

امیر: ولی من خوب نیستم، نمی خوام حرف بزنم، می خوام تو راحت بخوابی، فردا به اندازه کافی فرصت حرف زدن هست،

امیر دیگه چیزی نگفت. ولی آنا دست بردار نبود، نمی خواست بدونه منظور امیر از اشتباه خودش چیه، نمی دونست چرا می خواست ببینه، قضیه اعتماد نکردن پرگل چی بوده، آنا چند بار امیر رو صدازد ولی امیر محل نگذاشت،آنا کمی رفت نزدیک تر: امیر خواهش می کنم، من..

امیر اجازه نداد آنا جملش رو کامل کنه، برگشت رو به آنا: آنا می خوابی یا نه؟

آنا: نه

امیر آنا رو کشید تو بغلش: بهتره بخوابی و گرنه

آنا یه آن جا خورد،خواست بره عقب

امیر:آ. آ، همینجا تشریف داشته باشین، تا دیگه رو حرف من حرف نزنی

آنا: دیگه حرف نمی زنم، ولم کن

امیر بی اینکه آنا رو ول کنه، پشونیش رو بوسید:حالا بخواب، تکونم نخور،

آنا دیگه حرفی نزدو سرش رو سپرد به شونه ها امیر،
یکساعتی گذشته بود ولی هنوز خواب به چشمهای آنا نیومده بود، امیر هم به نظر نمی رسید که خوابیده باشه، آنا نفسهای گرم امیر رو روی سرش حس می کرد، نمی دونست چه حسیه، نه از اینهمه نزدیکی ناراحت بود و نه به رقم اینکه بدنش خشک شده بود میلی داشت برگرده و جاش رو عوض کنه، آنا با چشم بسته، ولی ذهنی بیدار داشت می رفت به چندماه پیش ، جایی که هیچوقت فرصت نکرده بود تکلیفش رو با خودش مشخص کنه، با زندگیی که به زور مثلا پدرش افتاده بود توش، به امیری که آنا مثل یک مهمون ناخوانده تو زندگیش رفته بود ولی با تصمیم و لجبازی اون ازش بیرون نیومده بود، ولی وقتی می خواست بره به خاطرات خوشی که با امیر داشت، خیلی زود می رسید به اون سیزده بدر لعنتی و نحس، به سئوالی که بارها تو این سه هفته از امیر پرسیده بود و بارها و بارها تو اون شش ماه لعنتی از خودش ،ولی جوابی نگرفته بود، به اعتمادنکردنی که امیر ازش حرف زده بود، تو گیر و دار افکارش بود، که امیر بوسه ای به سرش زد و آروم ازش جدا شد و و آروم از اتاق بیرون رفت، آنا چند دقیقه ای متتظر شد ولی امیر بر نگشت، آنا وسوسه شد از اتاق بره بیرون، خیلی اروم از جاش بلند شد، رفت تو سالن، امیر روی کاناپه، بدون بالش و رو انداز خوابیده بود ، ولی به ظاهر ،چون به محض اینکه حضور آنا و حس کرد، بلند شد نشست : چرا نخوابیدی؟

آنا بی حرف کمی جلوتر رفت: خوابم نبرد

امیر: قرصت رو خوردی؟

آنا: نه،

امیر :بشین تا برم بیارم واست

آنا: نمی خواد، و خودش رفت سمت آشپزخونه، به جای قرص یه لیوان آب خورد، مردد بود چیزی رو که می خواد به امیر بگه یا نه، برگشت تو سالن، امیر تو تاریکی نشسته بود، آنا ایستاد بالای سر امیر.

امیر: چرا نمی ری بخوابی؟

آنا دل به دریا زد، تصمیم گرفت حرفش رو بزنه: امیر، من ،من از تو بدم نمی اد، ولی ، ولی تو رو نمی فهمم، اگه اینقدر از من بدت می اومد که دیگه نخواستی منو ببینی، که پدرت رو فرستادی من و از خونه زندگیت بیرون کنه، چرا دوباره اومدی؟ چرا به پدرت گفتی من ایدز دارم، چرا اون بلا رو سر من اوردی؟ تو قول داده بودی که به کسی نگی، تو قسم خوره بودی، رویا خودش گفت،ولی همه فهمیدند، آنا یه لحظه احساس کرد دیوانه شده، یا نه شایدم عاقل شده، نمی فهمید چرا داره داد می زنه، حرفهایی که تو مغزش انباشته شده بود رو داشت می ریخت بیرون ولی نه مثل یه ادم عاقل نه مثل یه آدم سالم، امیر شوک شده بود، حرفها ی آنا بی هیچ نظم و ترتیبی می باریدن سر امیر: تو که عکسهای پرگل و جمع کردی واسه چی دوباره دادی زینت بزنه تو خونه، چرا نزاشتی بابا منو ببره، چرا بردی خونه، چرا سر وقت طلاق ندادی، تقصیر تو بود من فهمیدم بچه بابام نیستم، تو باعث شدی من بفهمم رخساره منو نمی خواد، چرا هر شب بهم زنگ می زدی ببینی ارس اذیتم می کنه یا نه، چرا گوشیت رو دادی بهم، چرا واسه فخری جون خونه گرفتی، چرا هزینه زندگی اونم تو دادی، چرا اس ام اس میدای هرشب، چرا رفتی؟ چرا اومدی؟ چرا من باهات اومدم اینجا؟ پس عکسهای پرگل کجان؟ پس چرا مامانت اینا نمی آن اینجا؟ چرا تو نمی ری؟ چرا من دوباره اینجام؟ چرا اومدم، چرا اوردیم؟ دلت واسم می سوزه؟ دلت سوخته ، می خوای کار خیر کنی ثوابش برسه به پرگل؟ روغن ریخته رو می خوای نذر امام زاده کنی؟ چرا ؟

امیر بازوهای انا رو گرفته بود ولی اصلا قصد نداشت مانعش بشه، نمی خواست بزاره حرفهای نگفته بازم تو دلش بمونه، براش مهم نبود چند دقیقه دیگه باید صدای جیغ های آنا رو تحمل کنه، ولی می خواست هر چی می خواد بگه، گر چه دیگه خیلی هم طول نکشید کم کم صدای آنا داشت به افول می رفت، انگار دیگه جونی نداشت واسه داد زدن، یا شایدم حرفی برای گفتن، خیلی زودتر از اونی که امیر انتظار داشت، آنا تو بغل امیر اروم گرفت، فقط یه جمله دیگه گفت، نه با داد ، نه با جیغ، با صدایی که خش دار شده بود ، خیلی آروم، ولی امیر شنید: من ایدز نداشتم
آنا همینطور بی حرف نشسته بود، و امیر نمی تونست بفهمه حرف دیگه ای نداره یا نا و توانی برا ی پرسیدن.
امیر بلند شد رفت تو اتاق ولی خیلی زود برگشت، آنا همونطور بی حرف نشسته بود، امیر هم نشست کنارش، دست آنا رو گرفت و مشتش رو باز کرد و آنا نگاهی به دستش کرد، امیر حلقه و ساعتی رو که آنا قبل از رفتنش برای امیر زیر بالش گذاشته بود رو بهش برگردوند،
امیر: روزی که برگشتم، گفتند رفتی، گفتند ریاحی اومده دنبالت، خودت نخواستی بمونی، خداحافطی کردی و رفتی، گفتند تا فهمیدی که همه متوجه مریضیت شدند، نخواستی بمونی، اومدم خونه، دیدم همه وسائلت رو کیسه کردی، نه پیغامی، نه یاداشتی، فکر کردم مردی،تنها فکری که می شد کرد همین بود رفتم بیمارستان ، دکتر بهم اطمینان داد مرخص شدی و مشکلی نداشتی ، برگشتم خونه خیالم راحت شد که زنده ای ولی خوب نبودنت ،...
خیلی برام سخت بود ندونم چی شده، می دیدم که رفتی ولی نمی دونم چرا مطمئن بودم خودت نرفتی، هر چی پرسیدم جوابشون همون بود، شب موقع خواب لحاف و روتختی رو که پس زدم رو بالش لک خون دیدم،ملحفه نا مرتب بود، فهمیدم کسی تو تختم بوده ،فهمیدم تو بودی...
خوابم نمی برد، اینقدر دنده به دنده شدم، بالش رو برداشتم برم تو حال که ساعت و حلقه رو دیدم، حالم بد تر شد،
آنا: چرا منو تو بیمارستان ول کردی رفتی؟ چرا بهمه گفتی؟
امیر: من نگفتم، فرهاد وقتی دید من به تو دست زدم، وقتی دید سرت خونی بوده و من دست زدم، به فریبرز گفته بود، فریبرز هم به پدرم ، منو بزور بردند ، بردند باغ فرهاد اینا، هر چی داد زدم ، هر چی گفتم بزارن برم، کسی محل نگذاشت، باور می کنی دست و پام رو بسته بود، دست و پای منو بسته بودندتا نتیجه آزمایش بیاد، اجازه ندادند من سی ساله خودم صلاحم رو تشخیص بدم، من تو اون مدت همه جوانب احتیاط رو رعایت کرده بودم، ولی اونروز وقت فکر کردن نبود، نمی خواستم کس دیگه ای بهت دست بزنه، ولی تو بیمارستان به دکتر گفتم، دستم رو معاینه کرد، گفت چون هیچ خراشی نداره، تماس حتی با خونه الوده تو یه زمان کم نمی تونه منو آلوده کنه، ولی تا بخودم اومدم فرهاد کار خودش رو کرده بود، نتونسته بود زبونش رو نگه داره، روزی که ولم کردند، هم که دیگه کار از کار گذشته بود
،امیر عصبانی از کنار آنا بلند شد: تو باید به من راستش رو می گفتی، تو همه چیزو خراب کردی، تو به من اعتماد نکردی، رویا باید به من می گفت؟، رویا باید می گفت که قصه چیه، ؟رویا باید به من می گفت که کجا چه خبره؟اون باید می گفت گذشته تو چیه؟ اون باید میگفت که ... امیر حرفش رو خورد، بلند شد رفت تو اتاق، بچه شده بود، انگار هر چی تواین چند ماه تو لاک خودش بود، هر چی سعی کرده بود مثل یه مرد با این قضیه برخورد کنه، خم به ابرو نیاره، امشب دیگه نمی خواست، در اتاق رو با قدرت تمام بهم کوبید، آنا از ترس دستش رو گذاشت رو قلبش، نمی دونست چیکار کنه، همیشه کسی که قهر می کرد، گریه می کرد، از زمین و زمون طلبکار بود خودش بود، حالا جاشون عوض شده بود، داد و بیداد امیر رو قبلا دیده بود، ولی این دیگه انگار قهر بود، نمی دونست چیکار کنه، نمی دونست باید بره پیشش باید حرف بزنه یا باید تنهاش بزاره،
اما آنا دلش خواست به امیر حق بده، مگه خودش همین چند دقیقه پیش هر چی گله و شکایت داشت سر امیر جیغ نزده بود،
نشسته بود تو حال، که امیر درو باز کرد،آنا از جاپرید، امیر بدون اینکه از در بیرون بیاد، با ابروهای گره کرده رو به آنا ایستاده بود: نمی خوای بخوابی؟
آنا: چرا
امیر درو تا ته باز کرد، و آنا بی حرف فهمید که باید بره بخوابه، آروم رفت سمت اتاق، از زیر دست امیر رد شد: امیر ، من
امیر: اصلا دیگه نمی خوام راجع این مسائل حرف بزنم، بخواب فردا صبح خیلی کار دارم،
آنا از حرف زدن پشیمون شد، سریع رفت رو تخت نمی دونست امیر بالا می خوابه یا حالا که عصبانیه می ره رو زمین ولی ترجیح داد حرفی نزنه، سریع رفت منتهی علیه تخت و اومدن امیر رو تخت رو حس کرد،
خیلی سعی کرد تکون نخوره، ولی هیجانات سر شب تا حالا واسه حال روزش زیادی بود، انگار صدای نفسهاش یا شایدم آه هایی که ناخوداگاه از ته دلش بیرون می اومد زیادی رو اعصاب امیر بود،
امیر: آناهید ، چرا نمی خوابی؟نمی خوابی نمی زاری منم بخوابم.
آنا: برم بیرون بخوابم؟
امیر:لازم نکرده، امیر بلندشد، رفت با یه لیوان شیر سرد برگشت: بخور
آنا دلش نمی خواست، ولی خوب می فهمید که الان وقت حرف زدن نیست، سریع لیوان رو سر کشید و داد دست امیر، خدا خدا می کرد، خوابش ببره،
***
نمی دونست ساعت چنده ولی اتاق حسابی روشن بود،و امیر رو تخت نبود، یهو ترس برش داشت، بغض کرد، مثل دیروز، مثل پریروز مثل هر روز، هر روز که موقع بیدار شدن و نبودن امیر یه ترسی ناخودآگاه به جونش می افتاد، سریع از اتاق رفت بیرون، متوجه نبود که داره با داد امیر رو صدا می کنه و تو دستشویی و اشپزخونه سرک می کشه، به محض بیرون اومدن از آشپزخونه امیر رو دید که کتاب بدست از اتاق آخری اومد بیرون: آنا! چی شده؟
آنا که با دیدن امیر خیالش راحت شده بود، با گفتن" هیچی" نشست رو راحتی نزدیک آشپزخونه، امیر اومد جلو تر: خوبی؟
آنا: آره
امیر: پس چرا جیغ می زدی؟
آنا حرفی نزد، بلند شد بره سمت اتاق،که امیر تو دهنه اتاق جلوش رو گرفت: کجا؟
آنا هنوز گیج بود، شاید نه گیج خواب گیج این زندگی، گیج این تقدیر ، گیج این همه احساس و اتفادق درهم برهم: نمی دونم
امیر: من می دونم، برو یه دوش بگیر بیا، تا من ناهارو گرم می کنم،
آنا سر چرخوند ساعت رو ببینه ولی امیر کارش رو راحت کرد: ساعت 2:30 البته بعد از ظهر نه خدایی نکرده قبل از ظهر، از امشب یه جوری تنظیم کن که صبحها 8 بیدار باشی، تا 9:30 ترتیب ناهار رو بدی، ساعت 10 هم شرکت باشی،
آنا: از فردا برم سر کار؟
امیر: بله میریم سر کار، خیلی دیگه همه چیز از دستم در رفته، برم ببینم چه خبره، شمام می ری سر کار،و البته از اول مهر می ری دانشگاه
آنا: پس دکترات چی؟
امیر: اون که پذیرشم صد در صد نیست، حالا هر وقت یه استادی بهم جواب اکی داد یه فکری می کنم، شبم زنگ زدم،میریم خونه مامان اینا،
آنا بی حرف رفت سمت کمد تا لباس برداره،که صدای امیر باز تو گوشش پیچید: دنبال مشکی ها نگرد که نیستند و از دهنه در اتاق رفت بیرون
آنا تو اتاق نشسته بود، چقدر امیر دیشب تا حالا عوض شده بود، شده بود همون امیر دو سال پیش، بد اخلاق ، تیکه بنداز، آنا یاد اولین شبی افتاد که پا تو خونه امیر گذاشته بود، دادی که بابت با کفش اومدن سرش زده بود، دادی که تو دهنه در اتاق خواب زده بود، ولی هر چی بود، ناراحت نبود، اگر هم بود نه به اندازه ناراحتی که از دست تقدیر و سرنوشتش داشت، لباسش رو عوض کرد، موهاش رو برد بالا شلوغ گوجه ای کرد، یه نگاهی به صورتش انداخت دوش نگرفته بود، ولی حالش رو هم نداشت، رفت دستشویی چند مشت آب زد به صورتش، کمی چشمهاش رو ارایش کرد و از در رفت بیرون، امیر تو اشپزخونه کتاب به دست نشسته بود، یه نگاهی به سر تا پای انا انداخت ، بی هیچ حرفی رفت سراغ ماکروویو، بشقاب ها رو یکی یکی گرم کرد گذاشت رومیز: امشب چی می پوشی؟
آنا: خوب، نمی دونم، حالا برم ببینم چی تو لباسهایی که آوردی دارم،
امیر: اگه چیز مناسبی نداری بریم خرید،
آنا: نه ، یه چیزی پیدا می کنم،
امیر: دیگه بعد از ناهار نخواب، چشمات خیلی پف کرده،
آنا جوابی نداد، کمی با غذاش بازی کرد، بعد از غذا امیر رفت تو اتاق و خیلی راحت واسه خودش خوابید، آنا هم نشسته بود، نمی دونست شب چی می شه، ساعت 4 بود، هنوز فرصت داشت فکر کنه
، تا امیر بیدار شه ترجیح داد دوش بگیره، این مدت امیر خیلی تاکید کرده بود که به هیچ وجه در حمام رو نبنده، حمام رو پر بخار نکنه ولی تو خنکا آخرای شهریور با در نیمه باز حمام کردن نمی چسبید، آنا حس می کرد، الان که خوبه، این گزینه ها مال اون دو سه هفته ای بود که اوضاع خوبی نداشت،و قرصهایی که مصرف میکرد ، بیخیال شد، رفت زیر دوش، خیلی نگذشته بود که صدایی به خودش آورد، آنا هنوز گیج بود، صدای دادهای امیر رو تشخیص داد ولی هنوز به سمت در پا نگذاشته بود، که در تا ته باز شد، با جیغی که انا زد، امیر به خودش اومد، و بدون اینکه دست به پرده حمام بزنه، عقب گرد کرد ولی در رسما تا ته باز بود، آنا هنوز گیج بود که صدای امیر تکلیف رو روشن کرد: زود بیا بیرون،
آنا فراموش کرد خودش رو آب بکشه گرچه وقتی خوب فکر کرد دید، اصلا از صابون و شامپو استفاده ای نکرد، سریع گوشه پرده رو کنار زد و از جالباسی حولش رو کشید ، تا از در رفت تازه فهمید چقدر هوای حموم خفه بوده، امیر رسما دم در مثل طلبکارا ایستاده بود، قبل از اینکه انا چیزی بگه امیر خودش پیش قدم شد: می خوای خودت رو خفه کنی؟ اینهمه بخار واسه چیه؟ مگه قرار نبود در رو کامل نبندی؟
آنا: خوب هوا خنکه، سردم میشه،
امیر: حموم نهایتا نیم ساعت ، چهل دقیقه، آخه این همه وقت رفتی که چی؟ تو که هر روز دوش می گیری،
آنا: من که زود اومدم
امیر: بله البته اگه، 1 ساعت و 45 دقیقه زود به حساب بیاد ، یه نگاه به پوست دست و پات بنداز، سر تا پات قرمزه.
آنا: دنبال ساعت سر چرخوند، با دیدن ساعت که حوالی شش بود، باورش نمی شد اینهمه وقت تو حمام بوده،
امیر: تا من دوش می گیرم، آماده شو،
آنا رفت تو اتاق، یه نگاهی به بدنش انداخت، سرخ شده بود، یکم لای در تراس رو باز کرد، رفت سر کمد، نمی دونست چی بپوشه، چجوری باید برخورد کنه، اخلاق امیرم که دیگه غوز بالا غوز بود، سریع موهاش رو خشک کرد، خیلی گرمش بود، درو بیشتر باز کرد، نشست جلوی آینه، یه نگاهی داخل کشو کرد، واسه موهاش کار زیادی از دست بر نمی اومد، هم دست تنها ، هم بی حوصله ، و هم بی وسیله، دوست داشت موهاش رو صاف کنه ولی جز یه سشوار چیز دیگه ای دم دستش نبود، بی خیال صاف کردن شد، موهاش رو شونه زد، و آزاد رها کرد، یه نگاهی به کمد انداخت، لباس ساتن آستین حلقه نسبتا کوتاهی داشت،سبز یشمی بود، فکر زیادی لازم نبود خرج کنه، همون رو پوشید، یه پوشش حریر یشمی یقه افتاده هم داشت،که بلندیش تا وسطهای ساق بود، و کمی چین داشت، کلا به نظرش قشنگ بود، اگر چه از اون خریدهایی بود که هیچوقت، به تنش نرفته بود، یعنی در واقع هیچوقت پیش نیومده بود،یه لحظه یاد روزی افتاد که با رویا این لباس رو خریده بود، نمی دونست هنوز از رویا دلگیره یا نه، چرا اصلا سراغی از رویا نگرفته بود، اصلا نمی دونست با فرهاد به انجامی رسیدند یا نه، نمی دونست کدوم شون بی معرفت ترن، رویا یا خودش.
صدا در حمام باعث شد از جا بپره، سریع رفت سراغ آینه ، ساعت و حلقش رومیز بود، البته گردنبند و گوشواره های مروارید هم که شب عید امیر بهش داده بود، تو کشوی دراور دیده بود، مشغول بستن پشتی گوشواره ها بود که امیر اومد تو اتاق، امیر یه نگاهی به آنا انداخت و رفت سراغ کمدف لباسهاش رو برداشت ببره بیرون، ولی قبل از بیرون رفتن انگار حرفی داشت: اینو می پوشی؟
آنا: آره، بده؟
امیر: بد نیست ولی ، سردت میشه،
آنا: چیز مناسب دیگه ای ندارم،
امیر: تونیک که زیاد داری
آنا:نگاه کردم، همشون چروکن، اتو خور هم نیستند باید با بخار صاف شن
امیر دیگه حرفی نزد، از در رفت بیرون البتهقبلش در تراس رو بست، آنا هم به کارش ادامه داد، یه نگاه به خودش انداخت، دیگه کار دیگه ای از دستش بر نمی اومد با این امکانات،رفت بیرون ، امیر سرش تو کتاب بود، از هر فرصتی استفاده می کرد ،
آنا: کی می ریم؟
امیر: اگه اماده ای می ریم، تا گل بخریم و بریم همون 8 شبه
آنا سئوالی داشت که نمی تونست واسه پرسیدنش صبر کنه: امیر رویا کجاست؟
امیر: خونش
آنا:امیر یعنی چی خونش؟
امیر: یعنی خونشه
آنا: با فرهاد، با فرهاد کارشون چی شد؟
امیر: من با فرهاد ارتباطی ندارم، خیلی وقته، رویا هم هر از گاهی زنگ می زنه سراغ تو رو می گیره، هنوز نمی دونه اومدی اینجا
آنا: با فرهاد ازدواج نکردند؟
امیر: نه، تا ماه قبل که خبری نبود، ولی فرانک خواهر فرهاد داره زن فریبرز می شه،
آنا: می شه یه زنگی به رویا بزنم؟
امیر: مورد عفو و بخشش قرار گرفت؟
آنا: خوب می خوام ببینم چیکار می کنه
امیر: امشب که وقتش نیست،باشه فردا
پشت در خونه، هر دو بی صدا تو ماشین نشسته بودند،آنا که از اولشم علاقه ای به پا گذاشتن به این خونه و دیدار با اهل اون رو نداشت، ولی خوب جای مخالفت کردن نبود،یعنی با این اخلاق نوظهور امیر جاش نبود، حالا هم منتظر بود امیر با خودش کنار بیاد،

با گذشت نیم ساعت، آنا دیگه صبرش تموم شد: امیر، اگه تصمیمت عوضش شده یه زنگ بزن، چشم براه نمونن، بر گردیم خونه.

امیر: نه، بریم، فقط امشب انتظار دارم، خیلی صبور باشی، می دونم سخته، ولی همین یه امشب،

آنا: نگران نباش، سعی می کنم

امیر سریع پیاده شد، آنا هم،

میلی به رفتن نداشت ولی کنار امیر راه افتاد، امیر با کلید در و باز کرد و آهسته به سمت ورودی رفتند، می شد از همون بیرون فهمید که نفرات داخل فقط پدر و مادر امیر نیستند، ماشینهای پارک شده تو حیاط ، چراغهای روشن حیاط و ظاهرن کل خونه،آنا این رو دیگه فکر نمی کرد بتونه تحمل کنه، سریع فکرش رفت سمت خاله سهیلا و پریسا، امیر سریع زنگ ورودی رو زد.

***


آنا تواتاق نشسته بود که امیر دروباز کرد، آنا هنوز قرار نگرفته بود، گریه های سوسن، اخمهای درهم سروستانی ، شلوغ کاریهای پریسا، اسفند زینت، ، کل آدمهایی که شب چهارشنبه سوری بودند بغیر از خانواده شوهر آتنا و فرهاد، انا حال تهوع داشت، حالش داشت بهم می خورد، چقدر دلش می خواست برگرده، نه پایین و نه پیش مهمونها، برگرده خونه، برگرده تو سکوت، انگار با ورود به این خونه با هر قدمی که برداشته بود، یه پرده از خاطرات شب عید و بعد سیزده تو ذهنش تداعی می شد.

امیر اومد جلو: پس چرا نشستی؟ چرا لباس عوض نکردی؟

آنا: امیر من می خوام برم، نمی خوام بیام پایین

امیر: چی شده؟ کسی چیزی گفته؟

آنا: نه، ولی حالم خوب نیست، دارم خفه می شم،

امیر: من از تو خواهش کردم، گفتم همین امشب و تحمل کن،

آنا: امیر

امیر: خواهش کردم،

امیر دست انا رو گرفت و بلند کرد، کمک کرد لباسش رو مرتب کنه : یه لباس مناسب تر نبود بپوشی؟

آنا: یه نگاهی به لباسش کرد، خوب من نمی دونستم همه هستند،

امیر: می خوای شالت رو بندازی رو دوشت؟

آنا یه نگاهی به لباسش انداخت و اخمی هم حواله امیر کرد: نه نمی خوام، بعدم رفت سمت در،

امیر با دو قدم خودش رو رسوند دم در، دست انا رو گرفت، از فشاری که به دست آنا می دادآنا می تونست بفهمه که عصبانیه، با ورودشون به سالن یه کم همهمه ها خوابید، امیر و انا نشستند کنار هم، جایی تقریبا جلوی سوسن و سروستانی ، همه حرفی رد و بدل می شد غیر از چیزهایی که آنا انتظار داشت، سوسن که حس می کرد، جو داره کم کم سنگین می شه، سریع از زینت خواست میز رو بچینه، و همه رو دعوت کرد سر میز، امیر منتظر یه فرصت بود تا حرفی رو که لازم بود بهمه بگه ، هنوز کسی دست به غذا نبرده بود که امیر شروع کرد: خوب ، خیلی از دیدن همتون خوشحالم اونم بعد از تقریبا شش ماه ، بخصوص از دیدن پدر ومادرم، همگی می دونین که چه اتفاقی باعث شد این مدت دلخوری پیش بیاد، می دونم که تاحالا همگی متوجه شدین، که اون شایعه ای که راجع به بیماری آنا همه جا پیچید، بی اساس بود، ولی خوب من فکر کردم، از همه اونهایی که اینجان بخوام که اگه اون زمان این قضیه رو جایی بردین، زحمت نفی کردنش روهم خودتون بکشین، البته در اصل مقصر این ماجرا خود آنا بود، که دروغ مصلحتی رو که با کمک دوستش قبل از ازدواج بنابه دلائلی که خوب می دونم همگی یه جورایی در جریانش هستین رو گفته بود رو ادامه داد، و خوب ، فرهادم که دیگه لازم نیست بگم که نزدیک ترین دوست منه،و درواقع قصدش کمک به من بود، و البته پدرم هم که سمت دیگه ماجرا بود، به خاطر علاقش به من نتوست فرصت بده که من مانع این اتفاقات بشم و خوب ..

سوسن که دید این سخنرانی داره کم کم به گله گزاری میره سریع حرف رو دست گرفت: امیر جان، همه این عزیزهایی که اینجان از ماجرا خبر دارن، چیزی که الان مهمه اینه که ما باز دور هم هستیم، و قراره هرچی تو شش ماه گذشته اتفاق افتاده رو فراموش کنیم، و دیگه قضیه رو تموم شده بدونیم، ماهم از دیدن دوباره شما بی نهات خوشحالیم، امیدوارم که دیگه اتفاقی نیفته که باعث کدورت و دوری بشه،بعدم رو کرد به جمع: خواهش می کنم شروع کنین، زینت، ببین بچه ها تو سالن کم و کسری نداشته باشند،

همه مشغول غذا کشیدن شدند، جای کافی برای همه سر میز نبود، آنا رفت سمت سالن، از امیر خواست براش کمی غذا بکشه وخودش بی حواس رفت که جایی بشینه ، و چه زهر خندی تو دلش موند، امیر و گفته هاش به کنار، خندش برای حرف سوسن بود، نه خانی رفته نه خانی اومده، چه اهمیت داشته آبروی ریخته انا، عذاب شش ماهش، شب و روزی که یکی شده بود، شبهایی که بدون قرص و کابوس و کوفتکی روز بعد صبح نمی شد، و تقصیری که یک تنه به دوش آنا افتاده بود،

آنا حس کرد به چیزی گیر کرده، به خوش اومد، امیر بود که دستهاش رو وسط راه گرفته بود:آنا، حواست کجاست؟ مامان می گه برگردی سر میز،

آنا مبهوت نگاهی به امیر انداخت، و با فشار دست امیر به سمت میز روونه شد، نفهمید چی خورده، تنها چیزی که حس کرد، فشاری بود که امیر از زیر میز به پاهاش وارد کرد، آنا اول خیلی متوجه نشد امیر چی می گه، ولی وقتی نگاه امیر رو رو به بشقاب نیمه پرش دنبال کرد، فهمید که احتمالا داره زیاده رو ی می کنه، کفگیر رو گذاشت کنار، و بشقاب رو هم کناری گذاشت، تنها کسانی که متوجه این قضیه شد پریسا بودکه طبق معمول زوم بود رو انا، آنا منتظر بود که پریسا حرفی نثارش کنه ولی عجیب این بودکه امشب نه خاله سهیلا و نه پریسا هیچ کدوم خودی نشون نداده بودند، پریسا به خوردن ادامه داد و آنا هم با کنار گذاشتن بشقابش نگرانی امیر رو بر طرف کرد، بعد از شام هر کسی یه سویی مشغول بود، امیر و انا کنار سروستانی ایستاده بودند و امیر وپدرش مشغول صحبت های کاری که پریسا با یه ببخشید آنا رو از امیر قرض گرفت،

پریسا: خوبی؟

آنا: ممنون،

پریسا: فرصت نشد من بابت اون اتفاق ازت تشکر کنم، سیزده رو می گم

هجوم خاطرات نا خوداگاه اخمی به چهره انا اورد: نه خواهش می کنم،

حالا نوبت زینت بود که آنا رو به نوعی از پریسا قرض بگیره: آناهید خانوم، سوسن خانوم می خوان باهاتون حرف بزن، توهمون اتاق عقبی هستند،

آنا نمی دونست چی کار کنه از طرف سعی داشت جلوی پریسا وانمودکنه که مسئله ای نیست، از طرفی دوست نداشت با کسی تنها رو در رو بشه اونم بعد از اون همه ، آنا با تذکر دوباره زینت راه افتاد، امیر حواسش به انا بود، از اینکه با پریسا طرف صحبت باشه چندان راضی نبود ولی وقتی دید داره تنها میره سمت انتهای سالن ، به خیال اینکه می ره سمت دستشویی خیالش کمی راحت شد، و حواسش رو داد به پدرش،
آنا عجله ای برای رسیدن به اتاق نداشت، آروم آروم قدم بر می داشت چقدر دلش می خواست نرسه،
ولی رسید، به محض ورود به اتاق ، سوسن اومد سمتش ، دستش رو به نوعی کشید تو و در اتاق رو بست، آنا بی هیچ حرفی منتظر بود، منتظر چی دقیقا نمی دونست ولی انگار منتظر خبر بدی بود، طبق معمول،
به نظرش دو سه دققیه ای گذشت تا سوسن تونست به خودش مسلط شه واسه حرفی که داشت.،
سوسن: خوبی آناهید جان؟
آنا: بله، ممنون
سوسن: خوب می دونی یه حرفهایی دارم باهات که خوب می دونی الان جاش نیست چون نمی خوام حالا، یعنی خوب مهمون داریم امیرم که خوب لازم نیست در جریان همه چیز باشه، می خوام یه وقتی سر صبر ببینمت، ولی امیر که 6 ماهه نشسته تو خونه، نه میره سر کار، نه اینجا می اد، نه...
آنا: ما از فردا قراره بریم سر کار.
سوسن: راست می گی؟
آنا: امیر امروز گفت،
سوسن: خوب پس بریم بیرون، فردا از شرکت زنگ بزن تا یه قراری با هم بزاریم،
آنا: من نمی تونم بیام بیرون
سوسن: چرا؟
آنا: امیر بفهمه من چی بگم؟
سوسن: مگه قراره بفهمه، نگران نباش
آنا از همین حالا حال تهوع و دلشوره گرفته بود: نمی شه الان بگین چیکار دارین، من نمی تونم تا فردا صبر کنم، بعدم باور کنین من بی اجازه امیر نمی تونم از شرکت بیام بیرون
سوسن: نگران نباش، من خودم ترتیبش رو می دم،حالا هم بیا برگردیم تا دنبالمون نگشتن
آنا پشت سر سوسن از اتاق رفت بیرون ولی واقعا دیگه لازم داشت یه سری به دستشویی بزنه،
انگار جلوی آینه دستشویی خشکش زده بود، نمی دونست چی از جون، دختر رنگ پریده و بی نا و نفس تو آینه می خواد که دل نمی کنه، در آخرم کسی که دل آنا رو از اینه جدا کرد، دستهای امیر بود، که بعد از تقه بی جوابی که به در زده بود، اومده بود داخل : خوبی تو؟
آنا گیج برگشت سمت امیر: آره،
امیر دست آنا رو کشید: آره کاملا واضحه،بیا بیرون، اون تو خبری نیست
آنا همراه امیر از دستشویی رفت بیرون،
تا آخر شب تقریبا چسبیده بود ور دل امیر، همه مهمونها رفته بودند، امیر هم با اشاره به آنا عزم رفتن کرد،
سوسن: امیر ، مادر کجا پاشدی؟
امیر: ساعت 1 رد شده مامان، بریم دیگه
سروستانی: امشب بمونین،
سوسن: آره بمونین
امیر: باشه یه وقت دیگه، فردا کار دارم،
سوسن: حالا یه روز دیرتر برو سر کار
امیر بی هیچ حرفی نگاهی به آنا انداخت و برگشت سمت مادرش: نه دیگه خبر دادم به شرکت، باید برم فردا،
سروستانی: هر جور راحتی ولی بعد از هفت ماه، یعنی یه شب کامل نمی تونی واسه ما وقت بزاری
امیر: این چه حرفیه، دیگه نمی خوام به کدورت های قبلی برگردم، رفتنم هم واسه اینه که می خوام فردا 9:30 شرکت باشم، صبح بخوایم بریم لباس عوض کنیم برگردیم، دیر می شه، آنا با این لباسها که نمی تونه بیاد،
سروستانی: باشه برین، ولی فردا من یه سر می ام پیشت، باید با فرهادم آشتی کنی،
امیر: بابا من با فرهاد قهر نیستم، ولی دلخورم ازش، فردا برم ، خوب شاید یه سری هم به فرهاد بزنم،
سروستانی: نه من حتما میام، دوستی شما یه روز دو روز نبود، یه عمر دوستیه، بعدم فرهاد نشون داد ، صلاح تو چقدر واسش اهمیت داره،
امیر یه نگاه به دست آنا که تو دستش بود انداخت، انگار هر یه کلمه ای که پدر مادرش می گفتند، سردی دستهای آنا بیشتر می شد، امیر سعی کرد، سریع بحث رو تمام کنه: باشه، ما بریم، زود به زود سر می زنیم، شمام تشریف بیارین،
آنا نفهمید چی گفته، چی شنیده، فقط وقتی تو ماشین نشست خدا رو شکر کرد که تموم شده،
تا خونه حرفی رد و بدل نشد،به محض ورود به خونه انا دوید سمت دستشویی، از شر هر چی خورده بود خلاص شد ولی تو دلش آرزو کرد، کاش می شد از شر حرف و غصه هایی هم که سر دل آدمهاست به همین راحتی خلاص شد، در و قفل کرده بود و تقه هایی که امیر به در می زد ظاهرن از نظر آنا جوابی نداشتد، با باز شدن در ، امیر با دیدن رنگ و روی پریده آنا، کمک کرد بشینه، خیلی زودکمی اب نبات درست کرد و داد دست آنا: بخور حالت جا می اد، من نمی فهمم، این داستان چند بار باد تکرار شه که تو حواست به غذا خوردنت باشه،
انا بی هیچ حرفی لیوان رو پس زد، و از جاش بلند شد،
امیر: عجله نکن، بشین حالت جا بیاد،
آنا بی حرف رفت سمت اتاق ، بالش و ملحفه بدست برگشت تو حال،
امیر یه نگاهی به دستهای آنا انداخت، غیضی که تو نگاهش بود، باعث شد انا زود به حرف بیاد: واسه خودم اوردم، می خوام تو حال بخوام، حالم بد شد نزدیک دستشویی باشم، امیر بلند شد، بالش و از دست انا گرفت، و دست دیگش رو گذاشت پشت سر آنا، لازم نیست رو کاناپه بخوابی ، فردا صبح همه بدنت خشک می شه، و رسما آنا رو فرستاد تو اتاق،
آنا چند دقیقه ای می شد که تو تخت، دنده به دنده می شد، که امیر اومد تو اتاق، آنا سعی کرد دیگه تکونی نخوره، ولی امیر توجهی به خواب و بیداری آنا نکرد: خوب حالا مامان از کجا می دونست فردا من قراره برم سر کار؟
آنا مثل مجرمی که مچش رو گرفتند یه دفعه بلند شد نشست: خوب من، خوب
امیر: خوب ، اینکه شما فرمودین که مشخصه، چون کس دیگه ای خبر نداشت
آنا: خودت گفتی
امیر:من گفتم البته به شما نه به اونها
آنا: خوب مامانت می خواست به من بگه به تو بگم برگردی سر کار، منم گفتم که خودت این تصمیم را داری نیازی نیست من بگم
امیر: اونوقت این مکالمه کی صورت گرفت که من ندیدم؟
آنا: من، من رفته بودم دستشویی، دم در مامانت رو دیدم
امیر بی هیچ حرف دیگه ای قصد خواب کرد
***
آنا احساس می کردتا خود صبح خوابش نبرده، دوباره ذهنش شلوغ بود، خیلی شلوغ،
با سردرد بدی از جاش بلند شد، چقدر دلش می خواست بخوابه، برگشت سمت امیر ولی امیر تو تخت نبود، آروم از جاش بلند شد از اتاق که بیرون رفت، چشمش به ساعت افتاد ساعت 4 بعد از ظهر بود، رفت تو آشپزخونه ، ولی از امیر خبری نبود،برگه A4بزرگی رو در یخچال چسبونده شده بود، قبل ازاینکه بره سمت برگه، برگشت سمت اتاقها، خواست ببینه امیر کجاست ولی امیر تو اتاق عقبی هم نبود، احساس دل پیچه کرد، یاد برگه رو یخچال افتاد و سریع برگشت تو اشپزخونه، یاد داشت امیر بود،
صبح بخیر، دیشب خیلی دیر خوابیدی، نخواستم بیدارت کنم، من رفتم، ساعت 5 برمی گردم، واسه شام غذا می گیریم ولی واسه ناهارمنتظر من نشو، شماره تلفن ها تو دفتر تلفن هست بیدار شدی حتما بهم زنگ بزن،
انا نمی دونست چرا داره می دوه سمت تلفن، چرا اینقدر عجله داره، نفهمید چطور شماره گرفته، امیر بعد دو تا بوق جواب داد: الو،
آنا ولی دیگه انگار عجله ای نداشت برای حرف زدن،
امیر:آنا، خوبی؟
آنا: سلام، خوبم،
امیر:تازه بیدار شدی؟
آنا: آره،
امیر: چیزی خوردی؟
آنا: نه، تو کی می آی؟
امیر:یکم کارم طول می کشه، احتمالا 8، می خوای آژانس بگیری بیای؟
آنا: آره الان می ام،
امیر: اول یه چیزی بخور،
آنا:سیرم،
امیر: شماره آژانس تو دفتر هست، اشتراکم داریم
آنا به محض قطع کردن گوشی، دنبال شماره آژانس گشت، ولی هنوز شماره رو نگرفته پشیمون شد،
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۳۶

قسمت پنجم رمان در دستان سرنوشت


سوسن چند دقیقه ای بود که رفته بود ، امیر وآنا سر میز به غذا ور می رفتند، امیر از سر میز بلند شد، آماده رفتن شد ولی نظرش برگشت، اومد سر میز دید انا هنوز ور میره به غذا: بلندشو، تو هم غذا بخور نیستی، بلند شو بریم بالا، بعدم رو کردبه زینت: میز و جمع کن، بعدم دیگه وقتی من خونه نیستم حق اینکه درو رو مامان و خاله باز کنی نداری، بخصوص خاله سهیلا،
زینت: اقا زشته، من روم نمی شه،
امیر: همین یکی دو روزه، بعدم دست آنا رو کشید سمت پله ها
آنا بی میل دنبال امیر میرفت ولی دیگه دلش نمی خواست حتی یک لحظه هم تو اون خونه بمونه، امیر منتی سرش نگذاشته بود، ولی دیگه تحمل رفتار مادر و خاله امیر رو نداشت، حتی نگاه زینتم ضجرش می داد. پشت سر امیر وارد اتاق شد، نمی دونست قراره حرف بزنه یا بشنوه، نشست لبه تخت، منتظر شد ببینه امیر کی به حرف میاد، امیر صندلی را کشوند جلوی انا و نشست: خوب اول بگو ببینم، چی بود دیشب می خواستی بگی، راجع به رویا؟
آنا: خیلی مهم نیست، برو به کارت برس شب حرف می زنیم.
امیر: حالا از دست مامان و خاله ناراحتی چرا واسه من اخم کردی؟
آنا: اخم نکردم.
امیر: این چیزی که من می بینم اخمه. حالام من منتظرم ، چی شده؟
آنا: رویا می خواد از پیش فرهاد بره، باباش گفته بره یه جا خودش دفتر بگیره
امیر: اجاره ها هم خیلی بالاست، هم رویا هنوز نمی تونه به تنهایی مشتریای خوبی جمع کنه
آنا: اینها رو بهش گفتم،
امیر: حالا بابابش چی شده به فکر افتاده، اتفاقی افتاده؟
آنا: اتفاق که خوب ، اول قول بده حرفی به فرهاد نزنی! تا بگم؟
امیر: قولی در کار نیست، اگه تشخیص بدم که نباید گفت نمی گم.
آنا: خوب رویا نمی خواد فرهاد بفهمه
امیر: خیلی خوب.بگو
آنا: خوب راستش رویا یه خواستگاری داره که هی رد کرده باباش هم فکر می کنه یه وقت ربطی به کار تو دفتر فرهاد داره!
امیر: دفتر فرهاد یا فرهاد؟
آنا: خوب اون فکر می کنه هر دو تاش. خوب رویا هم می گه از اونجا بره باباش اینها خوب خیلی گیر نمی شن به نه گفتنش.
امیر: خوب حالا این نه گفتن واقعا به فرهاد ربطی نداره؟
آنا: رویا که می گه نه
امیر: پس چرا من فکر می کنم داره.
آنا: امیر تو رو خدا به فرهاد حرفی نزنی، رویا می گه نداره، به خدا رویا اصلا تو این فکر ها نیست، رویا هم مثل فرهاد زیادی مزه میریزه ولی رویا حد خودش رو می دونه، فرهادم می دونه کا تا حالا دارن درست باهم کار می کنن.
امیر: ولی فرهاد از وقتی رویا اومد دفترش خیلی سر به زیر شده ها، خیلی مزاح نمی کنه.
آنا: این به خودشون مربوطه، اون که به من مربوطه اینکه که اگه بشه، کمک کنم رویا بره یه جا دیگه، یعنی خودش می خواست به پسر اسدی زنگ بزنه ولی من نمی خوام این کارو بکنه، از طرفی خودشم تنها کار کنه من که امیدی ندارم بتونه ادامه بده، اونم با این اجاره ها، خودم گفتم از تو بپرسم شاید کسی را بشناسی.
امیر:بزار به فرهاد بگم
آنا دادش رفت هوا: نه نه، می خوای ابروی رویا بره؟ امیر تو رو خدا به فرهاد بگی رویا منو می کشه.
امیر: خوب نگم هم امیر منو می کشه
آنا: تو رو خدا اگه کسی رو سراغ نداری، کاری هم نکن، بزار خود رویا یه کاریش می کنه.
امیر خیلی خوب، بزار حالا یه فکری می کنم، ببینم چی میشه تو هم نمی خواد نگران باشی، خوب حالا مسئله بعدی
آنا: هیچی دیگه

امیر: جریان آقای ریاحی چیه؟
آنا: می خوام ببینمش.
امیر: که چی؟
انا: یه سئوالی هست که باید جواب بده.
امیر: چی؟
آنا: خودم باید بپرسم ازش.
امیر: خیلی خوب، حالا یک استراحت کن ، شب باید یکم بریم خرید،

آنا:خرید واسه چی؟

امیر: از فردا باید بیای سر کار.

آنا: من؟

امیر : بله،

آنا: پیش تو؟

امیر: بله. البته نمی خوام از کارمندا کسی بدونه کجا چه خبره، 10 می ای، 5 هم بر می گردی.

آنا:ولی من تا حالا کار نکردم، بلد نیستم.

امیر: یاد می گیری. تا 20 روز دیگه هم می ری دانشگاه.

آنا: دانشگاه؟ ولی آخه، با این همه وقفه؟ اصلا من که دیگه نمی تونم تهران مهمان شم.

امیر: فرهاد دنبال کارات هست، چون همسرت اینجاست چرا نمی دن؟ می دن، البته رویا می گفت نمراتت خیلی ناپلئونی بوده، حالا بزار ببینیم چی می شه، نشد هم برو از هم رشته های بدون کنکور

آنا:پس چرا بیام سر کار؟

امیر: چرا نیای؟ هم می ری دانشگاه هم روزای آزادت رو می ای سر کار

آنا: من فکر نکنم بتونم.

امیر: می تونی. این همه آدم می تونن، یه کاری کن بتونی تازه می دونی که زینتم از اینجا رفتنیه ،بره کارای خونه هم گردنه خودته

آنا دادش در اومد: مسخره کردی منو؟ چی می گی؟
امیر: مسخره چیه؟ این همه زن، شوهر و بچه و خونه و درس، والا تا حالا نشنیدیم تلفات داده باشن، شمام یکیش. حالا درسهات رو هم سبک بردار، هفته ای یه بارم زینت می اد تمیز کاری، تو شرکتم کارات رو سبک می کنم.
آنا: ولی من فکر نکنم بتونم.
امیر: بهتره فکر کنی که می تونی، چون همینه، من میرم، عصر اماده شو بریم یه لباس مناسب بگیریم واسه فردا،
آنا بی اینکه حرفی بزنه، فقط رفتن امیر رو تماشا کرد.
***
صفایی منشی شرکت آنا رو صدا زد که بره پیش امیر، آنا با عصبانیت نشسته بود سر جاش، داشت منفجر می شد، تو این شیش ماه که تو دفتر امیر کار می کرد، روزی نبود که پیدا یا پنهان اشکش در نیاد، یا سرمدی که نیروی دفتری بود و تو اتاق آنا کاری می کرد و یا اعتدال که نوه عموی امیر بود و تو اتاق کناری بود تو بخش حسابداری و روزی چند بار به بهونه دیدن سرمدی می اومد تو اتاق انا ، اشک آنا رو با طعنه و کنایه در می اوردند یا خود امیر با سخت گیری و ایراد به دیر و زود رفتن آنا و نمره های دانشگاه ، و یا اشتباه تو مدارک.

چیزی که بیشتر آنا رو عصبی می کرد این بود که امیر به آنا اجازه هیچ توضیحی را جع به محیط کار رو بیرون از شرکت نمی داد، به محض اینکه می اومد خونه انگار نه انگار که تو شرکت داد زده، ایراد گرفته یا بد اخمی کرده،هر چی گله هم از همکارا می برد پیش امیر ، امیر محل نمی زاشت، می گفت یا خودت حلش کن یا ولش کن.

رویا هم که از دفتر فرهاد جابجا شده بود، و رفته بود تو دفتر جهانگیری که وکیل سروستانی بزرگ بود کار می کرد، و به زور هفته ای یه بار هم هم رو می دیدند، رویا که باید جمعه ها می رفت خونه، آنا هم که تعطیلات نداشت، جمعه ها باید درسهای هفته رو سر و سامونی می داد و گاهی هم روزهای جمعه مجبور بود معلم بگیره بابت درسهاش و تو هفته هم که هیچ، اینقدر گرفتار بود، که امیر رضایت داده بود، هر غذا رو دو نوبت بخوره تا آنا وقتش آزاد تر بشه، خاله امیر یه دوبار دیگه طوفان کرده بود، ولی امیر سر حرفش مونده بود، و از خونه جم نخورد، همچنان آنا اجازه نداشت بره تواتاق امیر و البته مجبور بود عکسهای پرگل که خاله اورده بود و با گریه و زاری تو همه اتاقها غیر اتاق انا زده بود رو هم هر روز روزی چند نوبت زیارت کنه، و البته دم نزنه، امیر هم که انگار از اینکه خونه گالری عکسهای پرگل بشه بی میل نبود، تنها حسنی که آنا تو این شیش ماهه عایدش شده بود، خواب شب بود، که سرش به بالش نرسیده از خستگی بیهوش می شد. هنوز اوضاع همونی بود که بود، ریاحی با همه پیغام پسغام هایی که آنا از طریق پسر اسدی فرستاده بود،هنوز م سراغش نیومده بود، امیر هر ماه حقوقی رو که برای آنا در نظر گرفته بود رو به حسابش می ریخت، و رسیدش رو می داد دسش، البته یکی از دلائلی هم که تقریبا همه همکارا با آنا سر لج بودن همین بود، که از حسابداری مبلغ حقوق آنا درز کرده بود، آنایی که دیر می اومد اکثر اوقات و زود می رفت، دو روز هم که اصلا دانشگاه بود و نمی اومد، به اندازه ای حقوق می گرفت که همکار کنار دستیش با ساعت کار کامل می گرفت، و باعث اون همه طعنه و کنایه بود، امیرم حاضر نبودحقوق آنا رو کم کنه که هیچ تازه با این حرف که داره بابت کارای خونه هم بهش حقوق می ده آنا رو به حد انفجار عصبانی می کرد.
سرمدی: سرکار خانم، آقای سروستانی یه ربعی هست که احظارتون کردند، تشریف نمی برین؟
آنا دوست داشت گردنه این دختره فضول رو بشکنه، ولی می دونست دراین صورت باید به امیر خان هم جواب پس بده از جا بلند شد: چرا تشریف می برم ولی اگه شما بیشتر مایل به ملاقات رئیسین بفرمایین، من نوبتم رو می دم به شما.
سرمدی دیگه حرفی نزد، آنا هم با عصبانیت و بدون در زدن رفت تو اتاق امیر
امیر که از این تاخیر و حرکت انا عصبانی شد زنگ زد به منشی، با ورود منشی امیر بلندشدایستاد:لطفا ایشون رو به بیرون راهنمایی کنین، بعدهم بهشون یاد بدین باید قبل از اومدن تو اتاق من در بزنه،
منشی دست آنا رو گرفت تا ببره بیرون، آنا دیگه نمی تونست این حرکت رو تحمل کنه، دهن باز کرد که امیر پیش دستی کرد: بهتر ه حرفی نزنین، که از فردا مجبور باشین از7 صبح تا 7 شب تشریف بیارین سر کار،آنا از اتاق رفت بیرون و با تمام قدرتی که داشت در اتاق رو کوبید بهم، منشی که از ترس صدا و عکس العمل امیر قلبش رو گرفت ونشست، بقیه هم سریع از اتاقشون اومده بودند بیرون، آنا دیگه موندن رو جایز ندونست ، سریع رفت کیفش رو برداشت و بدون اجازه از شرکت زد بیرون، امیر خیلی سعی داشت تا عکس العملی نشون نده که کار خراب ، خرابتر بشه واسه همین از اتاق بیرون نرفت تا جو کمی آروم بشه، می دونست بره بیرون باید انارو اخراج کنه، ولی با اینکه موندنش توی اتاق هم چندان صورت خوشی نداشت، ترجیح داد صبر کنه، آنا هنوز سوار آسانسور نشده بود، که اخوان که یه پسر حدودا 30 ساله و کارمند بخش معاملات بود پشت سر آنا از شرکت اومد بیرون سریع خودش رو همراه انا انداخت تو آسانسور: چی شده خانم ریاحی؟ چرا گریه می کنین؟ آقای سروستانی کار ی کردند؟
آنا که متوجه منظور اخوان شد سریع برگشت سمتش: نخیر چیزی نیست، شمام بفرمایین.
اخوان اوایل خیلی به بهونه های مختلف می رفت تو اتاق آنا، ولی آنا که کلا تو هپروت خودش بود محلی نمی گذاشت، و اخوان هم به زور یه حرفی جور می کرد با سرمدی خوش و بشی می کرد و می رفت، ولی ازوقتی، ماجرای حقوق آنا تو شرکت پیچیده بود اونم به خیال اینکه یه خبریه که امیر به انا زیادی حقوق می ده طرف آنا نرفته بود، ولی این اواخر با بازخواستهایی که امیر جلوی همه از آنا می کرد دو باره شیر شده بودو به هر بهونه ای جلوی آنا ظاهر می شد، بعد از عصبانیت و در کوبیدن انا هم دوباره به خودش جرات داد بره دنبال آنا ببینه چی شده!

هنوز اخوان حرفی نزده بود، که اسانسور رسید همکف، هنوز انا ی گریون و اخوان دستمال به دست از آسانسور بیرون نیومده بودند، فرهاد متوجه انا شد: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

آنا حتی سر بلند نکرد تو چشمای فرهاد ولی اخوان پیش دستی کرد: چیزی نیست جناب مشیر شما بفرمایین، یکم حالشون خوش نیست می ریم بیرون یه هوایی بخورن.

آنا تو اون حال چشمش از حرف بیربط اخوان گرد شد، فرهادم که تعجب رو تو چشمای اشکی آنا دید، بی اینکه به آنا اجازه عکس العملی بده، رو کرد به اخوان: شما بفر مایین بیرون، اخوان از اسانسور رفت بیرون، آنا هم داشت پشت سرش می رفت که فرهاد آستین مانتوی آنا رو گرفت و نگذاشت، دکمه رو زد: شما بفرمایین بریم بالا بگم منشی واستون یه لیوان آب بیاره ببینم مشکل چیه و دیگه در بسته آسانسور به اخوان اجازه نداد حرکتی انجام بده،آنا هنوز تو شوک رفتار فرهاد بود، و حرفی نمی زد، فرهاد به محض خروج از اسانسور و ورود به دفتر، آنا رو برد اتاق خودش، و در و بست و خودش از اتاق رفت بیرون، مستقیم رفت دفتر امیر، دم در اخوان رو دید که داشت چپ چپ نگاهش می کرد، محل نگذاشت و بی اجازه منشی با یه ضربه به در رفت داخل اتاق دید امیر سرش رو با دست گرفته و داره شقیقه هاش رو ماساژ میده، امیر با ورود فرهاد به خیال اینکه منشیه، سربلند کرد ، خواست چیزی بگه که فرهاد خودش شروع کرد: چی شده؟ دعوا سر چیه؟
امیر: دعوای چی؟
فرهاد: هیچی اوشون گریون تو اسانسور شما پریشون اینجا، پس چی بوده؟
امیر: خیلی خوب، حالا کجا تشریف می بردن؟
فرهاد: نمی دونم، اوشون گریون، یه حضرت آقایی هم با دستمال دنبالشون رون، بنده هم با صلاح دید خودم، آستینشون رو کشوندم بردم دفترم، بلکه آقاهم برگردند سر کارشون.
امیر: اقا دیگه چه خریه؟
فرهاد: اقا چشم قشنگه، اخوان
امیر:اونوقت دقیقا چیکا رمی کرد؟
فرهاد: هیچی خوش خدمتی، با دستمال وایساده بود، کنار آنا توآسانسور

امیر از جا کنده شد، فرها سریع رفت کنارش: بشین حالا، خوب بیچاره چه می دونه آنا زن اقای رئیسه،

امیر:آنا که می دونه
فرهاد: خوب آنا که دنبال اون نبود، اخوان دنبال آنا بود، حالا چی شده؟
امیر: هیچی! خواستم بیاد، خانم بعد یه ربع تاخیر در نزده و عصبانی اومده تو، زنگ زدم صفایی ببردش بیرون در زدن یادش بده، آنچنان در و کوبید که ساختمان لرزید

فرهاد زد زیر خنده: خوب تو چیکار کردی؟

امیر: هیچی، نشستم عصبانیتم فروکش کنه، دیدم برم بیرون باید جلو همه اخراجش کنم، گفتم باشه تو خونه.


فرهاد: خوب پس دیگه از فردا کسی ازت حساب نمی بره.


امیر: عمرا، همشون می دونن تکون بخورن اخراجن، یکم هم انا رو می چزونن واسه اینه می ببینن خیلی بهش گیر نمی دم.


فرهاد:پس انا رو می چزونن، اونوقت تو چیکار می کنی؟


امیر: هیچی، بهش گفتم خودش باید مشکلش رو حل کنه، من دخالت نمی کنم.


فرهاد: خوب اینجوری تحت فشاره، تو که می دونی خیلی دختر با دست و پایی نیست بتونه پس اینها بر بیاد. واسه همین دق و دلیش رو سر تو خالی کرده.


امیر: باید یاد بگیره با دست پا بشه.حالا هم بلند شو بریم ببینم ، حرف حسابش چیه؟


فرهاد: ول کن اروم شه، من میرسونمش خونه، شب باهم حرف بزنین.


امیر: حالا یکی با هم ببینتتون از فردا باید تیکه اونم بشنوه، بریم خودم می برمش خونه


امیر اول رفت بالا، دفتر فرهاد ، به محض ورود به اتاق آنا رو دید که کنار پنجره ایستاده و زل زده بیرون با صدای پای امیر انا برگشت سمت در ولی با دیدن امیر باز روش رو برگردوند سمت پنجره،


امیر: سرکار خانم فکر نمی کنن یه عذر خواهی باید انجام بدن؟


آنا بی توجه امیر خواست بره سمت در که امیر بازوش رو گرفت ونگهش داشت


آنا: امیر من چیکار کنم که تو اینقدر به من گیر ندی؟


امیر: گیر چیه؟ یه ربع منتظر سرکار علیه بی در زدن بیای بعدم اونطور درو بزنی بهم، به نظرت دو روز دیگه کسی از من حساب می بره تو شرکت؟


آنا: من خسته شدم، چقدر گوش و کنایه بشنوم از اینها


امیر: گفتم این مشکلاتتو خودت باید حل کنی، حالا این اخوان دنبال تو چه غلطی می کرده؟


آنا: من چه می دونم ، دیونس یهو پرید تو اسانسور


امیر: بار اولش نبوده ها فکر نکن حواسم نیست


آنا: من مسئول رفتار بقیه نیستم


امیر: چرا درست حالیش نمی کنی بره رد کارش؟


آنا: من اصلا نمی خوام جواب سلامش رو بدم چه برسه برم حرف حالی آقا کنم


امیر: اون حلقه اصلا یه بارم رفت تو دستت؟ من که یاد ندارم.


آنا : چیکار کنم حلقه دست کنم بزنم تو گوشش؟


امیر: شما حلقه دست کنین تکون خورد خودم می زنم تو گوشش، بعدم فعلا 15 رو زاخر سال معلق از کاری بدون حقوق، بدون پاداش ، بدون عیدی تا بقیه هم بفمهمن هر کی دلش خواست نمی تونه در و بکوبه بهم.


آنا با دلخوری رفت سمت در.


امیر: از چی دلخور بودین ؟


آنا: هیچی


امیر : واسه هیچی اینهمه داستان به پا شد؟

آنا: خستم، گفتم دوباره می خوای یه گیر جدید بدی
امیر: خیلی فکر نکن ، حالام برو پایین تا من بیام حکمت رو بدم بزنن
انا: الکی می گی؟
امیر: اصلا، می دونی تو کار شوخی ندارم، بعدم باآژانس می ری خونه، تا شب با هم صحبت کنیم
آنا: راجع به کار؟
امیر: خیر، راجع به او مسئله ای که قرار بود بگم و جنابعالی طوفان کردین
آنا یه چند دقیقه ای تو اتاقش نشست، سرمدی به محض ورود آنا از اتاق زده بود بیرون،صفایی منشی شرکت حکم آنا رو داد دستش و برگشت سر جاش، آنا دیگه کاری نداشت، کیفش رو برداشت و خواست بره، که دید منشی سر جاش نیست، و در حسابداری هم نیمه بسته مطمئن شد جلسه گذاشتن،بدون در زدن در و باز کرد، دید همه جمع شدن، اخوان ، سر مدی، صفایی و دو تا ی دیگه: خوب سال نو مبارک، من از فردا تعطیلاتم، بعد از عید می بینمتون، واسه عروسیم هم اگه ایران باشه واستون کارت می فرستم، احتمالا 5 فروردینه، اگه آقای سروستانی هم سراغ گرفتن خدمتشون بگین واسه ایشون حتما کارت می برم، شمام اگه یه وقتی مرخصی خواستین نداد به من بگین ، بلدم چطور واستون از آقای رئیس مرخصی بگیرم، حالا اگه با حقوق خواستین در و یکم آرومتر می زنم که بی حقوق نشه بعدم در حالیکه همه ساکت به حرفاش گوش می دادند از اتاق رفت بیرون و اینبار درو بدتر از دفعه قبل زد به هم ، بعدم سریع از شرکت رفت بیرون، امیر از این صدای دوم دیگه جوش آورد به محض بیرون اومدن از اتاقش و ندیدن منشی و در بسته حسابداری و سابقه تجمع خاله زنکها سریع رفت سمت حسابداری، هنوز بچه ها شوک بودند، که امیر درو باز کرد: دقیقا برای چی این در باید اینطور بسته بشه؟
هنوز کسی جواب نداده بود که امیر یه نگاه به حضار انداخت: جنا ب اخوان، اینجا که اتاق شما نیست، هست؟ سر کار خانم تا جایی که می دونم محل کار شمام اینجا نیست، خانم سرمدی هم بهمچنین.
اخوان خواست اظهار وجود کنه: خوب راستش خانم ریاحی ما رو جمع کردند خبر ازدواج شون رو بدن، و البته مرخصی رو بعدم از خوشحالی درو کوبیدن
امیر: واقعا؟ تا جایی که من می دونم ایشون بیشتر از یکسال و نیم هست که ازدواج کردند فکر کنم خواستند همگیتون رو دست بندازند، بعدم اینجا محل کاره نه حرف و نقل های خاله زنکی، هر کی حال کار نداره بگه تا بفرستمش شب عیدی کمک خونواده ، خونه تکونی کنه بعدم بمونه ور دلشون تا سال اینده قراردادش تمدید نشه، امیدوارم واضح بوده باشه. بعدم جهت اطلاعتون همسر خانم ریاحی از سهامدارای ارشد شرکته، اگه همینطور بهش پیله کنین، می تونه ترتیب اخراج و جایگزینی همتون رو بده ، ببینین می خواین یکم رفتارتون رو بهتر کنین با نه، بعدم بی اینکه منتظر حرفی باشه برگشت سمت اتاقش ولی دلش نیومد حرف ناگفته بمونه دوباره برگشت: در ضمن ایشون با وجود اهمیت شوهرشون، مرخصی نگرفتند بلکه تعلیقی بدون حقوق دریافت کردند بدون عیدی بدون پاداش، و از اتاق رفت بیرون
امیر دم غروب برگشت خونه، آنا هنوزم بابت اتفاقات شرکت دلخور بود، جز یه سلام و علیک زیر لبی حرفی رد و بدل نشد، امیر: خوب، دفعه دوم هم سرکار خانم درو کوبیدند به هم؟
آنا: تو که دوست نداری تو خونه حرف شرکت باشه، پس بزار بعد از عید که اومدم سر کار راجع بهش حرف می زنیم.
امیر: خوب اینم حرفیه، شام چی داریم؟
آنا: از غذای ظهر
امیر: خوب می دونی از فردا که منزلین، من دو وعده یه غذا رو نمی خورم.
آنا: خوب من دانشگاه که دارم،
امیر: خوب حالا هفته ای دو روز باشه ولی بقیه هفته رو شرمندم.
آنا: باشه، ولی تا عید، بعدش از این خبرا نیستا
امیر: باشه، خوب حالا یه چایی هست بخورم، یا نه
آنا: نه الان می زارم واست.
امیر:ولش کن ، بیا کارت دارم،
آنا: بگو
امیر: بشین.
آنا: چی شده؟
امیر: بشین
آنا: دلم شور افتاد، چی شده ؟
امیر: هیچی. خوب راستش، ارس و بابات ایرانن
آنا: یه دفعه ولو شد رو مبل
امیر: خوبی؟
آنا: کجان؟
امیر: آدرسشون رو دارم،
آنا از جا بلند شد.
امیر: چی شد؟
آنا: برم آماده شم. همین امشب باید ببینمشون
امیر: عجله نکن، بزار اول یه زنگ بزنم بهشون
آنا: خوب بزن. بگو من حتما باید ببینمشون
امیر: مطمئنی؟ می دونی شاید روی خوش نشون ندن
آنا: به درک که نشون ندن، باید سئوال منو جواب بده
امیر بلند شد بره سمت اتاق، آنا: پس کی زنگ می زنی؟
امیر: صبر کن.
آنا تو حال پایین و بالا می رفت که صدای امیر رو از تو اتاق شنید، احساس کرد با ریاحیه، دلش به شور افتاد، خواست بره سمت در اتاق که امیر اومد بیرون: آماده باش 9 قرار دارم باهاشون
انا سریع رفت بالا، سریع لباس تنش کردو برگشت : بریم
***
نیم ساعتی می شد که رسیده بودند خونه ریاحی، ارس و امیر تو سالن روبروی هم بی هیچ حرفی نشسته بودند، که آنا با چشمهای گریون از پله ها سرازیر شد ارس و امیر از جا بلند شدند قبل از اینکه امیر عکس العملی نشون بده ارس پیش دستی کرد: چیه آنا، باز که اشکت روونه؟
امیر رفت سمت آنا: بریم؟
آنا رو کرد به ارس:برو قرصهای بابات رو بده،
بعدم رو کرد سمت امیر: بریم، زود تر بریم.
امیر سئوالی نکرد، فقط همراه آنا از در بیرون رفت، تمام طول راه چیزی نپرسید، آنا هم هر از گاهی اشکش روون می شد و به فین فین می افتاد ولی حرفی نمیزد، به محض اینکه رسیدند خونه دوید رفت بالا تو اتاقش
امیر نمی دونست تو این حال و اوضاع جای سئوال پرسیدن هست یا نه، یه یک ساعتی گذاشت انا به حال خودش باشه، ولی بعد نگران شد، بلند شد رفت بالا،آنا تو اتاق نبود ، امیر رفت سمت سرویس بهداشتی، یه تقه به در زد، جوابی نیومد، امیر سریع در رو و باز کرد، حموم پر از بخار بود، رفت سمت وان، دید آنا تو وان ولو شده سرش رو هم تکیه زده به دیواره وان و زل زده به جلو، امیر انا رو صدا زد ولی جوابی نداد دیگه صبر نکرد رفت سمتش، تکونش داد، آنا نگاهش رو گردوند سمت امیر: چیه؟
امیر: چیکار می کنی؟ می خوای خودت رو خفه کنی تو این بخار؟ چرا با لباس نشستی؟
آنا: چیزی نیست، خوبم ، برو
امیر: یا تا دو دقیقه دیگه بیرونی، یا با همین لباسها می برمت بیرون، خیس و خیس
آنا بی حال و نا زیر لب زمزمه کرد: میام، تو برو
امیر رفت از تو کمد حوله آنا رو برداشت گذاشت تو حموم و بدون اینکه در رو ببنده رفت دم حمام ایستاد،پنج دقیقه ای طول کشید تا آنا اومدبیرون، انگار تو هپروت بود هنوز، اصلا امیر رو نمیدید انگار، حوله رو دور بدنش پیچیده بود، رفت نشست لب تخت، امیر مطمئن بود 1 ساعت دیگه هم برگرده، آنا همینجور نشسته، از کشوی دراورش یه بلوز شلوار ساتن طوسی در اورد گذاشت رو تخت، آنا نیم نگاهی انداخت به لباس انگار حواسش داشت می اومد سر جاَش: اون مشکی رو بده
امیر: من از اینهمه مشکی که تو می پوشی خسته شدم ، خودت خسته نشدی؟
آنا: هنوز سال فخری جون نشده
امیر: نشده که نشده، مگه 100 سال پیشه، این حرفها چیه می زنی؟ همین رو بپوش، این مشکیهات رو هم کیسه کن فردا بده بیرون
آنا: هزار سالم بپوشم کمه واسش
امیر: خیلی خوب حالا اینا رو بپوش سرما می خوری، این شومینه رو هم کمش نکن امشب
امیر از اتاق بیرون رفت آنا هم یواش یواش لباسها رو تن کرد و با موی خیس رفت تو تخت، حتی چراغ رو هم خاموش نکرد.
طرفهای 1 بود که امیر رفت بالا یه سری به انا بزنه، امیر به محض باز کردن در دید آنا با چشم باز تو تخت زل زده به سقف،
امیر رفت بالای سرش: آنا چرا نخوابیدی؟
آنا: شروین، فردا می ریم اصفهان؟
امیر اخماش رفت توهم: پاشو ببینم ، اصفهان چه خبره؟
آنا: برم مامانم رو ببینم.
امیر می دونست الان چیز درست و حسابی نمی تونه متوجه شه، سعی کرد آنا رو به خواب ترغیب کنه: حالا بخواب تا صبح ببینم چی میشه!
آنا: قول می دی شروین؟
امیر یه نگاهی به موهای خیس آنا انداخت، دستای آنا رو گرفت کشید بلند کرد، بعدم رفت سمت کشو، سشوار رو گذاشت تو بغل آنا: فعلا سرت رو خشک کن، تا فردا صبح ببینم چی میشه!
آنا خواست حرفی بزنه که امیر رفت سمت در اتاق: موهات رو خشک کن، بعدم بخواب، صبح صحبت می کنیم.
آنا: یه نگاهی به سشوار کرد، امیرم در و بست از اتاق رفت بیرون، می دید که دوباره آنا هوایی شده، فکر کرد کاش حرفی از ریاحی بهش نزده بود، لااقل همون آرامش قبل رو داشتند، فوقش هر از گاهی آنا یه دو ساعت می رفت تو خودش بعدم اینقدر سرش شلوغ بود که یادش می رفت، یاد فردا افتاد که انا قرار نبودبیاد شرکت، دانشگاهم که دیگه تق و لق بود، آهی کشید و رفت سمت اتاقش.
نزدیکهای نه بود امیر دوش گرفت ولی وقتی رفت تو اشپزخونه خبری از صبحانه نبود، معمولا همیشه 8:30 صبحانه رو میز بود، یه لحظه یاد دیشب آنا افتاد، رفت بالا در اتاق رو که باز کرد، از بی فکری خودش کلافه شد، دیشب وقتی دوبار آنا شروین صداش زده بود، اینقدر از اون همه وقت دکتر رفتن و فکر و تلاش واسه انجام کارا ی دکتر ناامید شده بود، که کلا دلش خواسته بود به همه چیز بی توجه باشه ، حتی نصفه شب واسه آب خوردن هم بیدار شده بود، ولی سری به آنا نزده بود، سریع رفت سمت آنا، سشوار رو زمین، بود، و آنا بدون لاحاف روی سنگها روی زمین خوابیده بود، امیر رفت تا آنا رو صدا بزنه ولی با دیدن سرخی صورتش ، یه آن دستش رو گذاشت رو صورتش، گرمی پیشونیش یه لحظه باعث شد امر دستش را عقب بکشه از شوک، هر چی صدا زد جوابی نشنید، سریع آنا رو بلند کرد گذاشت رو تخت رفت پایین با یه استامینو فن و حوله برای پایین آوردن تبش برگشت، نیم ساعتی سعی کردتبش را بیاره پایین ولی موفق نشد،
دکتر اومده بود بالا سرش، زینت رو هم مامانش فرستاده بود، ساعت 12 بود که تبش کمی اومده بودپایین ولی هر بار که بی حال چشماش رو باز کرده بود از امیر یه سئوال تکراری کرده بود: شروین، کی میریم اصفهان؟
زینت اولش خیلی تعجب کرده بود ولی امیر قضیه رو برده بود سمت هذیون گفتن، ساعت 2 بود، امیر مجبور بود بره شرکت یه سری کارها رو انجام بده، به زینت قول داده بود زود برگرده، حدود 6 بود که امیر برگشت خونه: زینت، بهتر نشده؟
زینت: والا تبش کامل قطع نشده، ولی خوب راستش یه دوبار بیدار شده، کلی داد و بیداد کرده، هی شروین رو صدا می زنه، می پرسه کی می ریم اصفهان؟
امیر: مال تبشه، شما اگه می خوای بری برو دیگه!
زینت: نه ، قرار شد من بمونم امشب
امیر: نه یه غذای سبک بزار اگه تونست بدم بخوره، خودتم برو
زینت:آخه!
امیر:آخه نداره، اگه کار داشتم بازم زحمت می دم بهت.
آنا یه ده دقیقه ای بود که بیدار شده بود، تبش تقریبا قطع شده بود ، به زور کمی غذا خورده بود امیر نشسته بود لب تخت و تو فکر بود، دست امیر رو گرفت تو دستش: شروین!شروین؟
امیر دوباره داشت کلافه می شد ولی سعی کرد اروم باشه: بله؟
آنا: کی می ریم اصفهان؟
امیر: تو که نگفتی واسه چی؟
آنا: من که دیشب واست گفتم،
امیر: یادم نیست.
آنا سرش و گذاشت رو پای امیر: گفتم که مامانم ر و باید ببینم، باید ببینمش، ببینم راسته یانه
امیر:آنا، مامانت خیلی ساله مرده،
آنا: منم همین فکر و می کردم، ولی فخری جون گفت زندس، گفت عذاب داره، یه عمره عذاب داره که چرا بهم دروغ گفته، می دونی حتی به مامانم هم گفته که من مردم، می گفت هر شب خواب قبامت رو می بینه که من می خوام بندازمش تو جهنم، می گفت از ترس ریاحی گفته، بهش گفته بوده اگه به مامانم نگه من مردم، مامانم می اد منو می بره.
همیشه از این دروغ عذاب کشیده.
امیر: بابات دیشب چی گفت؟
آنا: شروین، یاید قول بدی به کسی نگی!
امیر: قول می دم
آنا: به هیچکس، نه رویا، نه فرهاد، نه امیر، شروین من از همشون خجالت می کشم
امیر: چرا عزیزم
آنا: خوب اونها فکرمیکنن بابام منو فروخته ، ولی نمی دونن قضیه بدتر از اینهاس، من چرا اینقدر بدبختم؟ کسی دیگه ای هم هست که اینقدر بدبخت باشه؟
امیر: چرا بدبختی؟ به نظرم اصلا بدبخت نیستی.
آنا: چرا، من هیچکس و ندارم، همیشه سربار یکیم،الانم اگه امیر منو بیرون کنه، هیجا ندارم برم، شروین تو هم که همش می ری، چرا تو اینقدر می ری؟ شبام نمی ای، چرا؟
امیر: من که شبا میام،
آنا: همیشه تا من می خوام بخوابم می ای، تو هم می ری مگه نه؟ یه روز می ری؟ یادته رفتی؟ یادته زدم تو گوشت؟ همه میرن، مامانم رفت، فخری رفت، ارس رفت، امیرم که هی می ره سفر.
امیر دست گذاشت رو پیشونی آنا، فکر میکرد با زهذیون تبه، ولی هذیون بیداری بود، چیزی که از هذیون تب بدتره: آنا مامانت مگه نمرده؟
آنا: مامانم، ریاحی رو نمی خواسته، ریاحی هم مامانم رو نمی خواسته، بابای مامانم به زور مامانم رو میده به ریاحی، ریاحی مینو رو می خواسته، عروسی شده
امیر: بعدش چی؟
آنا:فکر کن شب عروسی،وقتی می رن خونه عروس می گه دومادو نمی خواد، دعوا میشه، عروس می گه تا چند روز پیش شوهر داشته، گریه می کنه، می گه بره، ولی ریاحی می گه نمی شه، عروس می گه بره، کتک کاری می کنن، میرن دکتر، عروس حامله بوده، من بودما.می بینی چه مسخره اس؟ ریاحی مامانم رو می بره آلمان، می خواسته داغ مامانم رو به دل شوهر قبلیش بزاره، یعنی بابای من، بابای راستی راستیم، من که دنیا اومدم، می ان ایران، ولی مامانم منو میزاره میره دنبال شوهرش، بابای من ، ریاحی نگذاشته منو ببره، مامانم هم نبرده، ببین چقدر دوستم داشته، نبرده، منوگذاشته و رفته، رفته پیش شوهرش، بعد از 3 سال می اد منو ببره، بعد سه سال، ریاحی هم به فخری می گه باید بگه من مریض شدم مردم، و گرنه مامانم منو میبره فخری بیچاره، فکر می کرده من بچه ریاحیم، نمی دونسته بچه مامانم هستم،اونشب هی می گفت حلالم کن، دروغ گفتم مامانت مرده، بابات گفت تو رومی گیره، فخری حتی نمی دونست ریاحی بابام نیست،
آنا دیگه داشت جیغ میزد، امیر دیگه خیلی چیزها دستش اومده بود گرچه نمی دونست آنا چقدر هوشیاره چه قدر تو هذیون،
امیر: باشه، اروم باش، می برمت پیش مامانت، می برمت پیشش،هم مامانت هم بابات.
آنا: شروین بابام اینجا نیست، بابام مامانم رو نخواسته، ریاحی می گفت، بابام ،مامانم رو نخواسته وقتی از پیش ریاحی برگشته،بابام رفته امریکا، اصلا گفته من مال اون نیستم،
امیر: آنا، این چرندیات چیه میگی؟ داری هذیون می گی، بلندشو، پاشو تب داری.
آنا با گریه و جیغ سعی کرد از روی پای امیر بلند شده: هذیون نیست، همه زندگیم همینه، ریاحی گفت، مامانم وقتی فکر کرده من مردم، به ریاحی گفته، اینا رو خودش گفته، رفته طلا ق بگیره که زن پسر عموش بشه، آنا همینطور که جیغ میزد، دست توی موهاش کرده بود انگار لباش زیادی تنشه می خواست از سرش جدا شون کنه، امیر شوک شده بود، سریع آنا رو انداخت روتخت و با زحمت دستاش رو از موهاش جدا کرد، ولی نمی دونست با جیغایی که می زنه چیکار کنه
امیر: آنا،بسه ، تو روخدا بس کن، شروین می ره ها، می خوا ی بره؟آره،؟ بره؟
آنا یه لحظه آروم شد،: نه نرو، تو نرو
امیر: باشه نمی رم، آروم باش، ببین موهات بهم ریخت، برم واست آب بیارم؟ برم؟
آنا: نه نرو، آب نمی خوام، آنا دستش رو حلقه کرد دور گردن امیر و سرش و کشید تو سینش، امیر خودش رو کنا رآنا روی تخت ولو کرد، و سر آنا رو گرفت تو بغلش: حالا آروم باش یکم، دیگه خرف نزنیم باشه؟ فردا حرف می زنیم، خوب؟
آنا جوابی نداد، فقط سرش رو بشتر تو بغل امیر فشار می داد، یه 10 دقیقه ای گذشت، امیر احساس کرد آنا آرومتر شده، کمی سر آنا رو از سینش جدا کرد، در کمال تعجب دید خوابش برده، به همین زودی، امیر اهسته از آنا جدا شد، رفت پایین، بی توجه به ساعت زنگ زد به ریاحی، باید می فهمید این چرندیات چنددرصد درسته.
امیر نیم ساعتی بود که بیدار شده بود،سرش پر از فکر بود، گرفتاری های آخر سال خیلی زیاد بود، حساب کتابهای مالی و هزار تا چیز دیگه قضیه آنا هم شده بود قوز بالا قوز، اونم با قضایای دیشب، بد تر از اون این خونه موندنش، امیر بلند شد نشست ، یه نگاهی انداخت بالا سرش ببینه آنا خوابه یا نه، دید تخت مرتب شده، و آنا نیست، سریع از جا بلند شد، یه نگاه به ساعت کرد دید حدود 8 صبحه، نمی دونست چقدر خوابیده ولی می دونست کم بوده، مغزش هنوز خسته بود، سریع بلند شد، بالش و لحافش رو گذاشت رو تخت آنا، و رفت پایین، هنوز رو آخرین پله بود که انا از آشپز خونه اومد بیرون.
امیر: سلام، خوبی؟چرا زود پا شدی؟
آنا: سلام. تازه پا شدم،
امیر: خوبی؟
آنا:آره، بیا صبحانه بخور،
امیر: امروز که کلاس نداری؟
آنا: نه، خونه هستم،
امیر نشست، بعد حرف زدن با ریاحی منتظر بود امروز انا بد تر از دیشب باشه، ولی همین ارامش ناگهانی آنا به نظر امیر بدتر بود: آناهید، می خوای بیای سر کار؟
آنا: نه، واسه چی بیام، بزار سرمدی خودش آخر سالی همه کارها رو بکنه، حالش جا بیاد،
امیر: خوب امروز فقط بمونی خونه؟
آنا: آره، البته یه کارایی دارم، ولی
امیر: چیکار؟
آنا: خوب فردا صبح می خوام برم اصفهان
امیر یدفعه سرش رو آورد بالا: به سلامتی، با کی؟
آنا: دیشب ، باب... یعنی ریاحی گفت اگه بخوام منو می بره اصفهان
امیر: مطمئنی ؟ من آخر شب بهش زنگ زدم حالش روبراه نبود
آنا: واسه چی بهش زنگ زدی؟
امیر: واسه اینکه ببینم هذیونهایی که می گفتی راستن یا نه؟
آنا از جاش بلند شد: من چی می گفتم؟
امیر: آروم باش، چرا مضطربی؟ همونهایی که دیشب از ریاحی شنیده بودی رو میگفتی!
آنا سرش رو انداخت زیر و خواست از آشپزخونه بره بیرون که امیر بلند شد رفت سمت آنا تامانع بیرون رفتنش بشه، سر آنا رو آورد بالا: تو چرا با خودت اینجوری می کنی؟ اصلا یادت هست دیشب چه حال بودی؟ چرا بابت کاری که تو توش نقشی نداشتی اینقدر خودت رو اذیت می کنی؟ اصلا بری اصفهان بگی چی؟
آنا: نمی دونم، ولی باید برم ببینمش، اصلا حرفی ندارم بزنم، ولی تنها کاری که می تونم بکنم اینه که برم ببینمش،
امیر: بزار تو عید باهم می ریم.
آنا: اگه بره سفر چی؟ می دونی نزدیکه یکساله منتظرم ببینمش
امیر: نترس نمی ره،
آنا: ولی من فردا با ریاحی برم بهتره
امیر: نه شما فردا نمیری، بلندشی باهاشون بر ی که چی؟ اصلا می دونی می تونی از ریاحی شکایت کنی بابت اینهمه سال؟ بابت دروغش، هم تو هم مامانت، اونوقت تو به ریاحی اطمینان می کنی که بلند شی باهاش بری؟
آنا: ولی امیر اون حتی به ارس و مینو هم نگفته بود که من بچه اش نیستم، به همه گفته بود مامانم مرده، من هیچوقت ازش بدم نمی اومد، هیچوقت منو اذیت نکرد، مینو و ارس گاهی اذیت می کردند ولی اون نه
امیر: تو اذیت رو تو چی می بینی؟ همین کارهای چند سال اخیرش کم اذیته؟ تو انگار تو ابرهایی، اصلا اینها رو به تو گفت که چی؟ اونم بعد این همه سال.
آنا: امیر من کاری به این حرفها ندارم، ولی باید مامانم رو ببینم، باید بدونه من زندم، باید بگه بابام کیه، کجاست؟
امیر: لابد از پس فردا هم باید پاشیم بریم ینگه دنیا دنبال بابات، بس کن آنا
آنا: من باید برم، تو رو خدا نه نیار، اصلا خودم میرم،
امیر: تو ادرس داری؟
انا: ادرس خونش رو نه ولی ادرس محل کارش رو گفته می تونه بگیره،
امیر: تو هیچکاری نمی کنی! فهمیدی؟ ادرس رو خودم می گیرم، فردا شب می ریم تا صبح اول وقت بریم محل کارش ولی آنا بخدا اگه هر روز بخوای دنبال یکی بیفتی من می دونم و تو، نشه فردا بریم دنبال عمه و خاله ودایی
آنا: نه اونها رو نمی خوام،
امیر: ببینمیم وتعریف کنیم، الانم بلند شو، آماده شو بریم،
آنا: کجا؟
امیر: امروز می ری دفتر فرهاد ، اونم آخر ساله حتما کلی کار داره، برو کمک منشیش، منم اگه پایین کاری بودمی فرستم واست اونجا
آنا: باشه ولی راستی فردا شب می ریم؟
امیر: اره می ریم ،زود باش
آنا: ناهار که نداریم
امیر: ناهار یه چیزی می خوریم ، زود باش
امیر تو ماشین منتظر نشسته بود، نمی دونست باید بره یا نه، آنا ازش خواسته بود که تو ماشین منتظر بمونه، امیر با بهونه های مختلف 3 روز اصفهان رفتن رو به تعویق انداخته بود، ولی درنهایت مجبور شده بود همراه با آنا راهی اصفهان بشه، ساعت 4 صبح راه افتاده بودند و 8:30 جلوی در شرکت منتظر رخساره مادر آنا بودند،خیلی دلش می خواست لعنتی نثار فخری کنه که این رازو به گور نبرده و مشتی هم حواله ریاحی که دنباله این قضیه رو واسه آنا گفته بود، نیم ساعتی که تو ماشین منتظر بودند اینقدر آنا به خودش پیچیده بود که امیر چند بار تصمیم گرفته بود ماشین رو سر وته کنه رو به تهران، ولی می دونست دوباره مجبوره این مسیر رو برگرده، هر دو تو ماشین بودند که رخساره از ماشینش پیاده شده بود، نیازی به سئوال نبود، انگار خود انا بود ، زنی حدودا 40 ساله به نظر می رسید ، با قدی حدود 163 پوست سفید و چشمهای سبز تیره، البته باریکتر از آنا، آنا سریع از ماشین پیاده شده بود و از امیر خواسته بود بمونه توی ماشین، رخساره به محض اینکه از شوک دیدن انا در اومده بود دست انا رو کشیده بود و برده بود سمت ماشینش و بعدم خیلی به سرعت از اون محل دور شده بود، و حالا امیر نیم ساعتی بود که تو ماشین نشسته بود و شاهد صحبت های آنا و مادرش بود، گرچه اون چه به نظر امیر می رسید این بود که این رخساره اس که داره یه ریز حرف می زنه و آنا هر از گاهی چیزی می گه، انتظار امیر خیلی طول نکشید که دید آنا با آرامش از ماشین پیاده شد، و بی هدف داره می ره سمت پیاده رو، انگار هواسش نبود، رخساره هم از ماشین پیاده شد، و چند مرتبه آنا رو صدا زد، آنا بی اینکه توجه کنه رفت سمت پله های پل رو به پیاده رو، امیر فکر کرد آنا الان شاید نیاز به تنها بودن داره، بدون اینکه توجه رخساره رو جلب کنه رفت به سمتی که انا می رفت، یه لحظه رو پله آخر پای آنا پیچ خورد، ولی هنوز کامل نیفتاده بود که دستش رو به درخت کنار پل گرفته و بلند شد، امیر سرعتش را بیشتر کرد،

امیر: آنا، صبر کن، امیر با دوقدم بلند رسید به آنا: خوبی؟

آنا فقط سرش رو آورد بالا و با دست اشاره کرد که مشکلی نداره

امیر دست انا رو گرفت: می خوای قدم بزنی؟

آنا: نه بشینم.
امیر: بریم تو ماشین؟

آنا: بریم

راه رفته رو هر دو برگشتند، رخسار هنوز کنار ماشینش ایستاده بود، و نظاره گر بود، به محض اینکه امیر وآنا از کنار ماشینش رد شدند رخساره آنا رو صدا زد: صبر کن

آنا رو به امیر کرد: بهش بگو من نمی خوام صداش رو بشنوم، و قبل ازاینکه امیر چیزی بگه دستش رو از دست امیر در اورد و سریعتر رفت سمت ماشین، امیر بی اینکه حرفی بزنه رفت سمت ماشین و در و باز کرد، و در حالیکه رخساره با نگاه بدرقشون می کرد، از اونجاا دور شدند،
امیر نمی دونست الان چی باید بگه ، اصلا باید حرفی بزنه یا نه، رو کرد به آنا: می خوای بریم کنار رودخونه، یه قدمی بزنیم؟ یا بریم صبحانه بخوریم؟
آنا: بریم تهران، همین الان بریم
امیر بی هیج حرفی کنار یه سوپر نگه داشت دو تا بسته شیر کاکائو و کیک خرید و برگشت، تمام طول راه هیچ صدایی جز آهنگی که از پلیر ماشین پخش می شد و تماسهای گاه و بیگاه منشی شرکت نبود، آنا سرش رو به شیشه تکیه داده بود و بی هیچ حرفی به اهنگ گوش می داد، حوالی 3 بود که رسیدند تهران: آنا بریم شرکت ناهار؟ یا خونه؟

آنا:بریم سمت شرکت، تو برو به کارات برس، امروز از کار و زندگی افتادی، منم میخوام برم یکم قدم بزنم.
امیر: کجا؟
آنا: هموم دو رو ور
امیر: نمی خواد بری قدم بزنی. بیا بریم ناهار بخوریم، بعدم تو برو خونه ، منم تا 8 کار دارم اومدم می ریم بیرون.
آنا: پس منو برسون خونه، اصلا گشنه نیستم، تو هم زود برو به کارت برس.
امیر دیگه حرفی نزد، رفت سمت خونه، تو راه غذا گرفت، در و باز کرد برای آنا و ظرف غذا رو داد دستش و خداحافظی کرد و رفت.
آنا با احساس ذوق ذوقی که تو پاش بود یه نگاه انداخت دید روی پاش ورم کرده، محل نگذاشت رفت تو ، کمی سمت مچ پاش درد داشت رفت تو، غذا ر و گذاشت رو میز آشپزخونه و رفت سمت راه پله ها، درد پاش رو موقع بالا رفتن بشتر حس می کرد، رفت بالا لباسهاش رو دراورد و پرت کرد رو دسته مبل و رفت تو تخت، حس کرد هنوز چشماش بهم نرسیده که یکی داره صداش می زنه:آنا! بلندشو، پاشو شبه، آنا

آنا چشماش رو کمی باز کرد، دید امیره: چرا نرفتی پس؟ برو یکم بخواب لااقل، منم بخوابم
امیر: با اجازتون، من رفتم و برگشتم الانم ساعت نه، بنده نیم ساعتی هم سرکار خوابیدم، خوابم نمی اد، بلندشو، دیگه بعید می دونم شب خوابت ببره.
آنا فکر می کردامیر شوخی می کنه، نیم خیز شد، هنوز چشماش خوب نمی دید،یکم صبر کرد یه نگاه به ساعتش انداخت، دید ساعت از نه رد شده: من این همه خوابیدم؟ پس چرا انگار تازه داشت خوابم می برد،
امیر: خیلی خسته بودی ، بلندشو، صبحانه و ناهار که نخوردی بلند شو، یه چیزی واسه شام درست کن دست آنا رو کشید که بلند شده که جیغ آنا باعث شد دستش رو ول کنه و یه جیغ دیگه هم بزنه.
امیر: چی شدی؟
آنا: لحاف رو کنار زد از رو پاش،
امیر : این چرا ورم کرده؟ چیکار کردی؟

آنا: مال صبحه، تا تو خونه نفهمیدم، اینقدر ها هم بد نبود،
امیر دست برد کمی مچ پای آنا رو با دست آروم تکون داد، ولی بازم آنا دادش به هوا می رفت.
امیر: خوب فکر نکنم شکسته باشه، چون کبود نشده، در رفتگی هم نیست، احتمالا کوفتگیه، بلند شو بریم دکتر
آنا: نه، خودش خوب می شه، حالا می بندمش،
امیر: حالا نداره، بلند شو، لباس بپوش بریم، نصفه شب بشه دستمون به دکتر نمی رسه ها، باید بری اورژانس بلند شو، امیر مانتوی انا رو داد دستش، شالشم انداخت رو شونش ، دستش رو گرفت ، آنا مانتو رو کشید تنش ، ولی نمی تونست رو پاش قدم بزاره، سعی کرد دستش رو به دیوار بگیره،امیر دست انداخت زیر کت انا و تا دم راه پله ها بردش، دم پله آنا بی هوا برگشت سمت امیر: شروین من خودم می تونم ، دستم رومی گیرم به نرده

امیر یه لحظه خواست، ول کنه بره پایین، پشیمون شد برگشت سمت آنا: شروین و کوفت، شروین و درد بعدم در حالی که آنا هنوز تو شوک حرفهای امیر بود،که امیر دست انداخت زیر پاهاش و بغلش کرد و برد پایین، پایین پله ها گذاشتش رو کاناپه ، بشین تا برم یه چیزی بیارم بخوری،

آنا: نمی خوام، بیا بریم زودتر بیایم.
**
دکتر بعد از عکس گرفتن، گفته بود که مشکلی نیست یه پیچ خوردگیه و فقط نباید تا چند روز پا رو زمین بزاره تا التهاب بخوابه، و به پاش فشار نیاد، امیر نمی دونست فردا می تونه آنا رو ببره دفتر فرهاد یا نه، آخر سالی هر چی اتفاق عجیب غریب بود ریخته بود سرش ، امروزم که دودقیقه رفته بو به فرهاد سر بزنه دیده بود با نیم من عسلم نمی شه خوردش، هر چی هم اصرار کرده بود فرهاد حرفی نزده بود، رو کرد به آنا: فردا می ای دفتر فرهاد یه نه؟
آنا: نه، فردا سه شنبه اس، کلاس دارم دانشگاه
امیر: با این پا کجا بری؟ آخر سالیم که تق و لقه؟
آنا: خوب بعد نمره کم گرفتم غر نزنی!


امیر: نترس واسه یه روز نمره کم نمی گیری. بعدم چه جوری راه بیفتی با این پا از این طبقه به اون طبقه. دفتر فرهادم نمی خواد بری ، می خوای بری پیش رویا؟
آنا: نه ، دفترشون خیلی شلوغه، بعدم جهانگیری خیلی چپ چپ به من نگاه می کنه، می ترسم رویا رو بندازه بیرون
امیر: جهانگیری جرات نداره جیک بزنه، هر وقت چپ نگاه کرد تو هم چپ نگاهش کن
آنا: جدی گفتم، از من خوشش نمی اد.
امیر: مگه چیزی گفته؟
آنا: نه، اینجوری به نظر میاد،
امیر: با رویا چی؟ با اونم بد تا می کنه؟
آنا: نه ، با اون عادیه.
امیر: خوب ولش کن نمی خواد بری اونجا. فردا می گم زینت بیاد یکم تر و تمیز کنه خونه رو، تو هم حوصله ات سر نره.
آنا: باشه،
امیر رفت بالا واسه آنا لباس و بالش و لحاف آورد تا تو سالن بمونه و بالا نره،
آنا: می رم بالا،
امیر: نمی خواد بری، یه چند روز مراعات کن تا بهتر بشه،

**

آنا هنوز بیدار بود، خسته بود، ولی خوابش نمی برد چون روحش خسته تر از جسمش بود، تا چشم رو هم می گذاشت، صدای رخساره تو سرش می پیچید: عزیزم من اومدم دنبالت، به من گفتن مردی، اونها به من دروغ گفتن، خوب منم از همه جا رونده بودم، پدرت اصلالتا اسکاتلندی بود، با مادرش که ایرانی بود سالها اینجا زندگی کرده بود، بعد از اینکه پدرم فهمید ما می خوایم ازدواج کنیم از ترس اینکه من با یه غیر مسلمون ازدواج کنم سریع می خواست من و شوهر بده، خوب هر چی گفتم روبن مسلمون شده قبول نکرد، من چطور می تونستم بگم ما به هم محرم شدیم، بعدم که اون ازدواج زوری با ایرج، اونهمه داد و هوار و ابرو ریزی، وقتی تو دنیا اومدی ما برگشتیم ایران، من رفتم دنبال روبن رفتم بگم تو هستی ، من بر می گردم ، ولی روبن ازدواج کرده بود، دیگه منو نخواسته بود، خوب ، خوب می دونی حمید پسر عموم از همون نوجونی منو می خواست ولی من خوب اونو نمی خواستم ، خوب ، اون بهم قول داد کمکم کنه، همه چیز رو درست کنه ولی باهام شرط کرد، گفت اگه یه بار دیگه اسم روبن رو از دهن من بشنوه دیگه همه چیز رو تموم می کنه، سه سال مواظبم بود تو اون اوضاعی که فامیل تردم کرده بودند پناهم داد، تا روبراه شدم، رفتن روبن ضربه بدی بود واسم، و همن لحظه آنا هم فکر کرده بود مثل رفتن شروین، بعد که رو براه شدم اومدم دنبالت گفتن مردی، گفتن نیستی، طلاق گرفتم برگشتم پیش پسر عموم ازدواج کردم، 21 سال گذشته، خوب من الان یه دختر وپسر دارم 15 ساله و 19 ساله، اگه از تو بفهمن، اگه حمید بفهمه، خوب عزیزم من نمی خوام دوباره آوراه شم، حمید عوض نشده، من می ترسم، واسه سُها و سامان نگرانم سر اونها چی می اد؟بعدم من و منی کرد : خوب الان چی شد اومدی؟ ریاحی از کجا ادرس منو داده، اصلا چیکار می کنی؟ازدواج کردی؟ ولی آنا دیگه امون نداده بود حرفی زده شه، پیاده شده بود،

هر چی بیشتر اتفاقات چند ساعت اخیر رو مرور می کرد عصبی تر می شد، یه دادی تو گلوش مونده بود، که نمی تونست از شرش خلاص شه، به هر وری چنگ می زد زیر پاش خالی می شد، دیگه حتی محال بود سراغ اون مادر و بدتر از اون سراغ اون پدر بره، از همشون متنفر بود، تو نور ضعیف سالن نگاهش افتاد به عکس پرگل، دلش می خواست داد بزنه از تو هم متنفرم، از این عکسهای جور واجوری که هر روز و هرجا باید ببینم. چشمهاش رو بست تا بلکه لا اقل چشمش به پرگل نیفته.
آنا خوابش نمی برد، نمی دونست ساعت چنده ولی حتی حال اینکه مچ دستش رو بالا بیاره به ساعت نگاه بندازه رو نداشت،از مو قعی که امیر رفته بود تو اتاقش آنا صدای ضعیف صحبت کردن می شنید یه چیزی مثل یه فیلم، صدا کم بود ولی تو سکوت شب مثل یک ویز ویز تو سر آنا بود، آنا تصمیم گرفت بره بالا ولی دید با این پا هر قدمی بخواد بزاره باید یه آخ هم بگه، نظرش عوض شد،
رفت سمت اتاق امیر می خواست اگه امیر بیداره یا فیلم می بینه لا اقل بیاد بیرون بزاره تا آنا هم ببینه، آنا یادش نرفته بود که اجازه نداره پا بزاره تو اتاق امیر، ولی رفت سمت اتاق دو تا تقه آروم زد به در ولی صدایی از امیر نیومد، آنا به خودش جرات داد، لای در اتاق را باز کرد،
امیر خواب بود، دمر خوابیده بود، آنا نگاهش رو چرخوندتو اتاق، چراغ خاموش بود، ولی می شد با نور آباژور چیزهایی رو دید، دفعه قبل امیر با دادی که زده بود اجازه نداده بود آنا چیزی ببینه، آنا سر چرخوند درست مقابل تخت رو دیوار مقابل یه تلویزیون بزرگ نصب بود، آنا یه قدم جلو رفت، نیازی به فکر کردن نبود،
یه فیلم خونوادگی بود، اینقدر عکس از پرگل دیده بود، که سریع بشناسدش، سهیلا و سوسن هم که دیگه جای سئوال نداشتند،آنا جلوتر رفت، انگار شمال بود، همه تو ساحل نشسته بودند، یه دختر دیگه لم داده بود تو دل امیر، پرگلم دستش حلقه گردن امیر بود، یه دختر پسر دیگه هم بودند، آنا نمیشنید چی می گن، محو جماعت شده بود، سهیلا و سوسن داشتند برای همه آش می کشیدند، بچه ها می خندیدند، واسه فهمیدن شادی و خوشبختیشون خیلی نیاز به دیدن نبود،
آنا یه قدم رفت عقب، می خواست از اتاق بره بیرون، نمی دونست تلویزیون رو خاموش کنه یا نه، کنترل رو لاحاف امیر بود، می دونست امیر خیلی خسته اس هم بابت خواب کم دیشب هم رفت و برگشت تو جاده هم سر کار رفتنش، کشون کشون رفت سمت تخت، کنترل رو برداشت، تلویزیون رو خاموش کرد، خیلی آروم از اتاق رفت بیرون، داشت اشک می ریخت ولی الان دقیقا نمی دونس واسه چی؟
واسه مادری که اینجور پسش زده بود، پدری که اصلا نمی دونست کجاست، چیه ، کیه یا از خوشبختی خانواده امیر که روزی داشتند، که دیگه ندارند، ولی آنا حتی قبلا هم تجربش نکرده.
صدای بهم خوردن در اتاق قلب آنا رو رویخت، یه دفعه به خودش اومد، اصلا نفهمید چرا در و محکم زده بهم، به عادت همیشه، عادت بد همیشه، تند تند داشت اشکهاش رو پاک می کرد، منتظر امیر بود که هر لحظه از اتاق بیاد بیرون
آنا یه دقیقه ای منتظر امیر بود، خبری نشد، برگشت سمت کاناپه، دراز کشید، هر چی اشک از چشماش کنار می زد، باز می ریخت، دیگه به هق هق افتاده بود، سرش زیر لحاف بود، نمی دونست چند دقیقه گذشته، که لحاف از سرش کشیده شد کنار. لازم نبود سرش رو بلند کنه می دونست امیره، نمی خواست که سرش رو بلند کنه، چی می گفت، نصفه شبی رفته در اتاق رو با تمام توان کوبیده به هم. چی باید می گفت،
امیر یه دو باری آنا رو صدا زد: آنا! آنا! بلند شو،


صداش خیلی هم عصبانی نبود، ولی بازم آنا جرات نمی کرد سرش رو از رو بالش بلند کنه،


امیر: شونه های آنا رو گرفت نمی خیز بلندش کرد: بلند شو، بیا یکم آب بخور


آنا نشسته بود، ولی سرش تا تو گردنش پایین بود،


امیر یه دستمال از رو میز برداشت، گذاشت تو دست آنا: من نمی دونم تو این همه اشک رو از کجامی اری. پاک کن صورتت رو.


آنا لابلای هق هق و سکسکه ای که از کنترلش خارج بود نمی تونست حرفی بزنه، امیر لیوان آب رو گرفت تا آنا کمی بخوره، آنا بزور یکی دو قلپی خورد ولی فایده ای نداشت، امید دستش رو کشید تا بلند شه بعدم بردش سمت آشپزخونه تا صورتش رو بشوره، وقتی برگشتند تو حال امیر آنا رو نشوند تا بره تو اتاقش که آنا صداش زد: امیر!


امیر برگشت : بله.


آنا: من نمی خواستم در و بزنم به هم. اصلا نفهمیدم


امیر: آره می دونم عادت داری درو بهم بزنی، خالا هم بگیر بخواب اگه می تونی


آنا: امیر من


امیر: باشه فردا صحبت می کنیم،


آنا: باور کن من.. با برگشتن امیر سمت آنا ، آنا ساکت شد، امیر نشست رو کاناپه: بله می دونم شما کلا عادت داری در و پشت سرت بکوبی بهم ، البته خوب نه همیشه ، هر وقت سر کسی رو می خوای بشکنی نمیشه، بجاش نیت می کنی درو بشکنی.


آ نا: نه، باور کن، من فکر کردم داری فیلم می بینی، خوابم نمی برد، اومدم بگم ..


امیر: بله می دونم، البته تا جایی که یادمه قرار این بود که پا تواون اتاق نزاری، یادت که نرفته،


آنا: من فقط خاموش کردم تو بخوابی


امیر دیگه حرفی نزد،خواست بلند شه که صحبتهای آنا نشوندش دوباره


آنا: امیر خیلی پرگل و دوست داشتی؟


امیر جوابی نداد فقط با تعجب به آنا نگاه کرد،


آنا: امیر خوب می دونم دوستش داشتی ، خوب معلومه، ولی خوب یعنی، قصد نداری دیگه ازدواج کنی؟


امیر: بگیر بخواب


آنا دست امیر رو گرفته بود تا بلند نشه: خوب می گم چرا ازدواج نمی کنی؟ یعنی خوب ، اصلا اگه یه ادم خوب پیدا کنی چی؟ نمی شه که همیشه تنها باشی


امیر یه تای ابروش را داد بالا: خوب ، ادامه بدین


آنا: امیر ، رویا دختر خوبیه،خوب من فکر می کردم فرهاد از رویا خوشش بیاد ، یا رویا از فرهاد ولی می بینی که چند ماهه رویا رفته، خبری نیست، تازه من مطمئنم سال فخری جون رد شه، مامان باباش مجبورش می کنن شوهر کنه.


امیر دستش رو کشید و بلند شد: رو پیشونی من نوشته سوپر من؟


آنا: یعنی چی؟


امیر: یعنی بگیر بخواب ، بی خوابی زده به سرت


آنا: خوب رویا نه، اون دختره که تو فیلم تو دلت نشسته بود، اون خوب نیست؟


امیر: آنا بخواب، آتنا خواهرمه

آنا دیگه حرفی نزد.
ساعت ار 9 گذشته بود، آنا میز صبحانه رو آماده کرده بود و. برگشته بود رو کاناپه، جرات اینکه بره دم در اتاق امیر رو نداشت، از بس شب قبل گریه کرده بود، چشماش می سوخت، بلا تکلیف بود، نمی دونست چیکار کنه، از طرفی دلش نمی خواست با امیر چشم تو چشم بشه، از طرفی نمی دونست امروز باید چیکار کنه، تو همین افکار بود که امیر از اتاق اومد بیرون با صدای در آنا از جا پرید، امیر یه نگاهی به آنا انداخت، و رفت دست و صورتش رو شست و برگشت تو سالن: علیک سلام، صبح شمام بخیر


آنا حرفی نزد،


امیر: حالا این چشمها بابت گریه زاری دیشب قرمزه یا تا صبح بیدار بودی واسه من زن کاندید می کردی؟


آنا بازم جوابی نداد،امیر رفت تو آشپزخونه ، تو دهنه آشپزخونه برگشت سمت آنا: زود باش بلند شو، می دونی که آخر ساله و حسابی کار داریم،


آنا هنوز تکونی نخورده بود که صدای زنگ در خونه هر دو رو غافلگیر کرد، امیر در و باز کرد ، و برگشت سمت آنا: ریاحی اینجا چیکار داره؟


هنوز آنا حرفی نزده بود،که صدای در ورودی ساختمان امیر رو کشوند اون سمت، ریاحی اومد تو ، بعد از سلام و علیک مختصر، یه نگاه انداخت به آنا، آنا هنوز سر جاش نشسته بود، آنا سلام آرومی کرد و سرش و انداخت پایین، ریاحی به نگاه به سر و ریخت انا انداخت یه نگاه به لحاف و بالش،رو کرد به امیر: میشه من با آنا چند دقیقه تنها باشم؟


امیر: بفرمایین، منم دیرم شده باید برم صبحانه بخورم و رفت سمت آشپزخونه.


ریاحی نشست روبروی انا: خوبی دخترم؟


آنا: دیگه لازم نیست خودتون رو اذیت کنین من که می دونم دخترتون نیستم، دیگه همه می دونن پس خوب و بدم هم به شما کاری نداره،


ریاحی حرف آنا رو نشنیده گرفت، رفت روی کاناپه کنار آنا: تو چرا اینجا خوابیدی؟این دستمال چیه به سرت؟ این لباسها؟ یاد ندارم تو هیچوقت حتی جلوی ارس هم اینطور لباس پوشیده باشی! اینجا چه خبره؟مگه تو زن امیر نیستی؟ این دیگه چه صیغه ایه؟


آنا: شما واسه این حرفها اینجا نیستین؟ حرفتون رو بزنین.


ریاحی صداش رو برد بالا:نه واسه این حرفها اینجا نیومدم،ولی این حرفهام لازمه!امیر! اینجا چه خبره!


امیر اومد تو سالن، ریاحی: امیر تو گفتی زنم رو طلاق نمی دم ولی این حال و روزی که من می بینم حال و روز زن و شوهری نیست، من یاد ندارم آنا جلو صد پشت غریبه اینجوری لباس پوشیده باشه،


امیر:منظورتون چیه؟


ریاحی: اگه زنت رو نگه داشتی که هیچ ولی اگه آنا تو این خونه نقش دیگه ای داره، همین الان می برمش


امیر: دقیقا به چه حقی چنین سئوال رو می پرسین؟


ریاحی: به این حق که پدرشم


امیر: خوب البته فقط تو شناسنامه و تا قبل از آزمایش دی ان ای


ریاحی: این دیگه تو حوزه تو نیست


آنا: بس کنین، حرف اصلیتون رو بزنین، واسه چی اومدین اینجا؟


ریاحی: اون مال بعد، فعلا بزار تکلیف این قضیه رو معلوم کنم.


امیر: اینکه من و زنم تو چه وضعی هستیم، قطعا دیگه الان به شما مربوط نمی شه، به مثلا پدر دلسوزی که هر از گاهی اسم یه مرد رو می آره تو شناسنامه دخترش محض معامله، مرتیکه مشعون رو می فرسته پشت در اتاق دخترش، اونم وقتی هنوز اسم یکی دیگه تو شناسنامه دخترش، هست، حتی از بیماری دخترش خبر نداره، اینا علائم پدرای جدیده؟


ریاحی: اینها بین منو آناست، قضیه بیماری دیگه چیه؟


آنا که اشکش سرازیر بود با التماس رفت سمت امیر: امیر تو رو خدا بس کن،


ریاحی: می گم این بیماری دیگه چیه؟ حرف بزن آنا


امیر یکم صبر کرد: دخترتون افسردگی داره، اصلا می دونستین؟...


ریاحی جوابی نداد، رو کرد به آنا: می خوام راجع به مادرت حرف بزنم.


آنا: بگین، امیرم در جریان هست


ریاحی: رخساره دیشب زنگ زد به من. خیلی ترسیده ، نمی خواد زندگیش به هم بخوره،


آنا: واسه چی به شما زنگ زده؟ مگه با هم در تماسین؟


خیلی واضح دیروز به من حالی کرد که شوهرش بفهمه حرف زندگی قبلیش اومده وسط کافیه تا طلاقش بده، اون موقع سها و سامان عزیزش اذیت می شن، دیگه از چی می ترسه من که دیگه حرفی نزدم، من که حتی سراغ اون مثلا پدر رو هم ازش نگرفتم، دیگه چرا ناراحته؟


ریاحی: آنا از مادرت دلگیر نباش، همش تقصیر منه


آنا: من از کسی دلگیر نیستم، فقط از تک تکتون متنفرم،


ریاحی: از من حق داری متنفر باشی ولی راجع به مادرت این حرف رو نزن،


ایرج نشست رو مبل و سرش رو گرفت تو دستش بعد 1 دقیقه ای سرش رو آورد بالا: من مینو رو می خواستم، ما قرار ازدواج داشتیم، که نمی دونم پدر بزرگت و پدرم از کجا این داستان ازدواج من و مادرت رو برنامه ریزی کردند، بعد فهمیدم ترس از ازدواج مادرت با یه آدم غیر مسلمون بوده که باعث پیشنهاد پدر بزرگت بوده، با پدرم رفقای کاری قدیمی بودند، من نمی خواستم، رخساره نمی خواست ولی شد، مینو عصبی و چشم انتظار، من کلافه بودم، مادرت داغون ولی بالاخره اتفا ق افتاد، بعد از عقد بعد از اینکه مادرت رو دیدم دلم لرزید، مینو رو می خواستم ولی دیگه رخساره زنم بود، مادرت زن زیبایی بود، مثل فرشته ها، فرشته ایکه دیگه مال من بود، ولی می دونستم راضی نیست ، شب عروسی ، بعد از رفتن همه، به گریه افتاد همه چیز رو گفت تا گفت با روبن محرم بودن دیونه شدم، همه چیز بهم ریخت، همه چیز، ولی بدتر وقتی بود که فهمیدم بارداره، من بردمش المان، خواستم اگه زنم مال من نیست مال کس دیگه ای هم نباشه، خیلی سخت گذشت ، خیلی، هر شب و روز ناله و گریه همش دعوا، بعد از دنیا اومدن تو دیگه نتونستم نگهش دارم، من شنیده بودم که روبن ازدواج کرده، برش گردوندم خودش ببینه و دست برداره، ولی اون تو رو گذاشت و رفت، فکر می کرد روبن تو رو از من می بینه، وقتی مامانت رفت من حتی دیگه به مینو میلی نداشتم، هنوز دوستش داشتم ولی خیلی چیزها دیگه مثل قبل نبود، تو خیلی شبیه مادرت بودی تو رو که می دیدم انگار رخساره بودی، مامانت افسرده و رونده شده بود، خبرش رو داشتم پیغام دادم ولی نیومد، پسر عموش حمایتش کرد پنهانی، بعد سه سال که رو پا شد، اومد سراغ تو و طلاقش، ولی من می دونستم، هر بار که تو رو ببینه یاد روبن می افته،از طرفی من هر بار می دیمت یاد رخساره می افتادم، گفتم مردی، گفتم مریض شدی و مردی، چند بار رفت و اومد، طلاق گرفت، ما خونه رو عوض کردیم، اونم رفته بود اصفهان، همه چیز شد مثل قبل ، نه قبل قبل ولی خوب، دیگه مینو رو نمی تونستم از دست بدم، ولی من به هیچکس نگفتم تو بچه من نیستی، هیچوقتم چنین حسی نداشتم، فقط گاهی که یاد مادرت می افتادم، نمی دونم شاید آروز می کردم تو پیشم نبودی، ولی خیلی زود پشیمون می شدم، من دوستت داشتم،ارس رو یه جور دوست داشتم تو روهم یه جور


آنا: اما بد کردی، به من بد کرد، همتون بد کردین،اگه رخساره همون موقع منوسقط کرده ، من این همه سال زجر نمی کشیدم، حالا هم دیگه مهم نیست، نه رخساره دیگه منو می بینه، نه ارس و مینو چیزی می شنوند،شمام نگران نباش


آنا بلند شد رفت سمت آشپزخونه، ریاحی یه نگاهی به پاش کرد: پات چی شده؟


امیر: چیزی نیست دیروز بعد از محبتهای زیاد مادرش از هیجان پاش رو پل پیچ خورد. خوب می شه


شمام لطفا هر چی بوده همینجا چال کنین و برین، ما هم مایل نیستیم همه عالم و دنیا بفهمن چه شاهکارهایی اتفاق افتاده.


آنا برگشت: بازم این وسط یه چیزهایی هست که من نمی دونم، یعنی نگفتین که بدونم.


ریاحی: چیز دیگه ای نیست.


آنا: هست که رخساره شماره شما رو داره، هست که شما رو واسطه کرده


ریاحی: نیست من واسه خاطر تو شمارش رو گیر اوردم


آنا: باشه یا نباشه دیگه خیلی هم واسم مهم نیست.


ریاحی: مادرت از ارث محروم شد، پدرتم که ایران نیست، هر چی داشت و نداشت رو فروخت ورفت، ولی من می گم تو دخترمی، بایدم بدونی که از اموال من ارث داری


آنا بازم اشکاش رونه شده بود، او ن وسط نفهمید این خنده بلند و زشت رو از کجا اورد: تو رو خدا با من شوخی نکنین، پول شما جز جیب ارس جایی نمی ره، بره هم اوم جیب من نیست، چون درش رو دوختم، از همین امروز هم یه سنگ بزرگ می زارم رو گذشتم، می خواستم بگم آدرس پدرم رو هم گیر بیارین تا برم تف بندازم تو صورتش، ولی دیدم اونم تو گذشته چال کنم، مثل همه، مثل شمایی که از این در که بری دیگه رفتی، مثل رخساره که دیروز شروع نشده تموم شد، مثل مینو که از اول شروع نشده بود که تموم شه،


ریاحی خواست حرفی بزنه ولی پشیمون شد، قدمی رفت سمت انا که امیر جلوی آنا ایستاد: فکر کنم شنیدین چی می خواد، بزارین این خاطره همینجا تموم شه، دیگه بیشترش شور می شه، و با دست در خروجی رونشون داد.
ایرج نگاهی به امیر انداخت و رفت سمت در ولی قبل ار بیرون رفتن رو کرد به آنا که هنوز پشت سر امیر ایستاده بود: ارس هم اومده بود ببیندت، چیزی نمی دونه، ولی اومده بود،آنا حرفی نداشت که بزنه، ریاحی هم بیشتر منتظر نشد، رفت بیرون، امیر یه آن دید آنا از پشت سرش دوید سمت در: بابا
ریاحی در نبسته رو باز کرد، و برگشت و آنا رو که می رفت سمتش بغل کرد: دیدی دختر منی- مگه 24 سال کمه
آنا فقط گریه می کرد، ریاحی هم حال بهتری نداشت، نمی دونست چی بگه؛ دو دقیقه ای طول کشید تا آنا تونست به خودش مسلط بشه از بغل ریاحی اومد بیرون:
بابت همه اون سالهایی که نزاشتی پیش مامانم باشم ممنونم، مطمئنم رفتار اون به عنوان یه مادر منو بیشتر آزار می داد تا مینو به عنوان نا مادری، تازه من تا 13 سال نمی دونستم مینومادرم نیست، اگه می رفتم پیش رخساره از همون روز اول معنی بدبختی رو می چشیدم، بابت خیلی چیزها ممنون،
ریاحی لبخندی زد: پس بیا بریم، ارس هم بیرون منتظره
آنا سری تکون داد و از ایرج فاصله گرفت، رفت سمت امیر که هنوز با تعجب کارای آنا رو دنبال می کرد: امیر بگو بره، بگو دیگه همشون تموم شدن
هنوز امیر حرفی نزده بود که ریاحی بی هیچ حرفی رفت و در و بست، تقریبا محکم، امیرنمی دونست چی بگه یا چیکار کنه،
تنها چیزی که به نظرش رسید رو به زبون اورد: این در کوبیدن انگار بدجوری رسمتونه. ولی این حرفش چندان نتونست جو رو واسه آنا عوض کنه، فقط اشکهای مونده پشت پلکاش رو روون کرد پایین،
امیر دیگه کلافه بود: آنا بخدا من باورم نمی شه تو بتونی یه روز بی اشک طی کنی، آخه این چه رسمیه؟ دستش رو انداخت رو شونه انا: بیا بریم، این صبحونه دیگه داره ناهار می شه ها، بیا یه چیزی بخور بریم ببینم فرهاد کارمند مصدو م می خواد یا نه؟ اونم همیشه late
آنا حرفی نزد، اشکهاش رو پاک کرد ورفت سر میز ، چیزی نخورد ولی نشست تا امیر صبحانه اش رو تموم کرد، ساعت 10:15 بود، امیر دیگه حرفی نزده بود، تا رسیدن به شرکت هم حرفی زده نشد.

ساعت نزدیکای 8 بود که امیر رفت دفتر فرهاد، آنا رو دید که بیکار نشسته سر جای منشی، و داره به گوشیش ور می ره، با ورود امیر آنا یه نگاهی به ورودی انداخت و باز مشغول شد، امیر رفت کنار میز: چیکار می کنی؟ بیکاریت تموم شد یا نه؟ آنا جوابی نداد، امیر: آنا با تو ام، کارت تموم شد؟ فرهاد رفته؟

آنا: کاری ندارم، از 3 بیکارم، فرهادم تو اتاقشه، خیلی هم اعصاب نداره،

آنا: پاشو تا من یه سری به فرهاد می زنم، کاری داری انجام بده برو تو پارکینگ تو ماشین تا من بیام.

آنا: صبر کنم به جناب مدیر کل بگم، امروز خیلی تو جو ریاسته، کم مونده بود منشی در بدرو اخراج کنه،

امیر: نترس ، حالا می ام،

امیر با یه تقه رفت تو اتاق دید فرهاد سخت مشغوله ، داره هی روی یه تیکه کاغذ خط خطی می کنه. با دیدن امیر بلند شد سلامی کرد،

امیر: فرهاد چته، دیروزم که رو فرم نبودی، چی شده

فرهاد: هیچی، بریم؟

امیر: آره، ولی قبلش بگو ببینم چیه،

فرهاد: هیچی بریم.

امیر: ببینم واسه خانم من که رئیس بازی در نیوردی؟

فرهاد به زور لبخندی زد: نترس بابا، جراتش رو ندارم، سر منشی داد زدم یه فصل سیر گریه کرده، سر خودش بود که فکر کنم سیل می اومد

فرهاد کیفش رو برداشت و رفت سمت در، امیرم بی حرف دنبالش رفت، آنا هنوز تو گوشیش مشغول بود

امیر وایساد بالا سر آنا: پس تو که هنوز نشستی. بریم دیگه.

آنا بلند شد: صبر کن این مرحله رو برم.

امیر دست انداخت زیر کت آنا: زود باش، فرهاد معطل ماست.

فرهاد: نه بابا. راحت باش.

تو اسانسور فرهاد دیگه طاقت نیورد رو کرد به امیر و آنا: عید که هستین؟

امیر: شاید یه چند روزی بریم شمال. چطور؟

فرهاد: خوب راستش ، احتمالا یه مراسمی داریم تو عید، شاید منم با نامزدم باهاتون بیام، البته قبلشم نامزدی دعوتین

امیر: راست می گی؟ مبارکه، بالاخره از این خواهر و مادر دل کندیا

آنا تو بهت به فرهاد نگاه کرد،امیر: حالا این خانم کی هست؟ فرهاد: صنم، از آشناهای فرانکه

آنا دلش گرفت، فرهاد: شمام دعوت دارین.

آنا: من دلم نمی تونم بیام تو مراسمتون.

امیر: آنا! واسه چی؟

آنا: چون احتمالا توعید درگیر مراسم رویا هستم،

فرهاد: جدا؟

آنا: بله.

فرهاد: داماد کی هست؟

آنا: به شما مربوط نیست، دیگه تقریبا نزدیک ماشین ها بودند، آنا با وجود دردی که داشت، قدمها رو تند کرد که بره ریخت فرهاد رو نبینه

فرهاد و امیر نگاهی به هم انداختند، فرهاد رفت سمت ماشین امیر: به رویا خانم تبریک بگین، ولی بهشون بگین ادب حکم می کرد قبل از برگشتنشون به پانسیون به من اطلاع می دادند نه اینکه من بعداز 2 هفته بفهمم.

آنا: فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه.

امیر: آنا، این چه طرز حرف زدنه؟

آنا جوابی نداد و پشت به فرهاد و امیر رو به در ماشین منتظر ایستاد تا امیر درو باز کنه.

امیر:آنا عذر خواهی کن بریم

آنا: واسه چی عذر خواهی کنم؟ چرا رویا باید خبر بده، امیر تو حتما باید با رویا ازدواج کنی ، فهمیدی؟

امیر زد زیر خنده: حالا تو این گیر و دار من باید برم رویا رو بگیرم؟ دیگه حرف دیگه نبود بزنی؟

می بینی فرهاد،

فرهاد: نترس امیر جان، رویا خانم یه لقمه خوب زیر سر گذاشته.

آنا: عصبانی برگشت.کی؟

فرهاد: یکی تو مایه های پسر جهانگیری،

آنا: نه رویا باید برگرده بره زن اون پسر عموی دیپلم ردیش بشه که یادش نره مال کجاست ،که حق نداره زندگی که می خواد داشته باشه، که به درد پولدارای شهری نمی خوره، که کسر شانشون می شه بگن زن روستایی و بی پول دارن، بعدم شما که داری ازدواج می کنی چیکار به رویا داری؟ رویا کارمندت بود، دیگه هم نیست، فهمیدی؟

امیرمی دونست اینها ترکشهای اتفاقات این دو روزه است که داره سر فرهاد خالی می شه.

امیر:آنا لطفا تموش کن.

آنا: نمی خوام رویا بره زن اون آکله بشه.

فرهاد: نترس ، نمی شه، گفتم که لقمه خوب گرفته، خانم جون گفت پسره اومده کمک کرده اسباب ببره.

آنا: دروغه، اگه بود رویا به من می گفت.

امیر: تو که این چند وقته بی خبر بودی، اصلا می دونستی رفته پانسیون.

آنا سریع شماره رویا رو گرفت.
|***
رویا: سلام عزیزم کجایی؟

آنا: رویا تو کجایی؟

رویا: دارم می رم خونه.

آنا: خونه یا پانسیون؟

رویا: خوب پانسیون حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟

آنا: چرا نگفتی داری می ری؟

رویا: چرا بگم؟

آنا: رویا می گم چرا؟

رویا: خوب دیگه صلاح نبو د بمونم

آنا: رویا خبریه؟

رویا: نه ، ولی خوب می دونی دیگه الان درامدم خوبه یکم صرفه جویی کنم، می تونم یه خونه کوچیک کرایه کنم.

آنا: پسر جهانگیری کیه؟

رویا: آنا، تو چته؟ کی چی گفته؟

آنا: می گن بخاطر اون از خونه خانوم جون رفتی آره؟

رویا عصبانی شد: کی همچین گفته؟

آنا: مهم نیست کی گفته مهم اینه که من شنیدم.

رویا: دیونه ای آنا، من عزا گرفتم بعد سال خاله چطور محمد رو دک کنم، پسر جهانگیری دیگه کیه، من و چه به اونها

آنا: من خودم واست یه شوهر مناسب پیدا کردم، محمدم بره به درک با پسر جهانگیری و بقیه.

رویا:آنا دیونه شدی؟

آنا: نه دیونه نشدم،

رویا: پس وقتی بهتر شدی زنگ بزن حرف بزنیم.

آنا: رویا می دونی مشیر داره ازدواج می کنه.

رویا:آره، شنیدم.

آنا: از کی؟

رویا: از عمه فرهاد،

آنا: دیگه چی شنیدی؟

رویا: هیچی.

آنا: رویا، مطمئنی بیرونت نکردن حالا بعضی ها طلبکارم شدند.

رویا: بعضی ها کین؟

آنا: آقا فرهاد که تازه می گه چرا بی خبر رفتی، نمی دونه با پذیرایی بدرقه شدی.

فرهاد گوشی رو از دست آنا گرفت: عمه چی گفته؟

رویا بدون اینگه حرفی بزنه گوشی رو قطع کرد.

فرهاد: الو، الو!

امیر خندید: رویا کلا عادت به خدا حافظی نداره ، سخت نگیر

فرهاد: چی می گفت؟

آنا: مسلما رو حرفهایی که به شما گفتن صحه نگذاشت.

فرهاد: حالا کجاست؟

آنا: می خوای چیکار؟

فرهاد :برم ببینم چی شده؟

آنا: هر چی شده باشه ، گفتنش دردی دوا نمی کنه، نمی دونم چرا من همیشه فکر می کردم، شاید تو و رویا ، نمی دونم شاید بتونین با هم کنار بیاین ولی می دونم اشتباه کردم

فرهاد: رویا حرفی زده؟

آنا: رویا کلا عادت نداره خودش رو ببینه، اگر هم ببینه همونی می بینه که هست،نه اون هیچ وقت حرفی نزد، شاید اینخواسته من بود، که رویا اونجوری زندگی کنه که لیاقتش رو داره،

فرهاد: این چیزی نیست که من بهش فکر نکرده باشم، ولی این وسط اونی که هزار بار له می شه زیر بار حرف خونواده من و خودش ، رویا بود، و گرنه من

آنا: خواهش می کنم این بهونه ها رو نیار، بگو دلت می خواد همه چیز راحت و بی دردسر باشه وگرنه ، اینها بهونه اس، خواستن چیزی نیست که بااین جرفها از یاد آدم بره. بعدم رو کرد به امیر: امیر توباید با رویا ازدواج کنی.

امیر دیگه از این حرف بی ربط تکراری آنا عصبانی شده بود: بس می کنی با نه آنا، می فهمی چی می گی، لقمه نون پنیر درای می گیری؟ اصلا فکر تو سرت هست، د نیست اگه بود، اینهمه بلاسرت نمی اومد، راه بیفت بریم، تو ارضه داری به کارای خودت برس نمی خواد این دوتارو بهم جوش بدی، اینها خودشون عاقلن که به این نتیجه رسیدند، بریم، فرهاد ببخشید بابت این حرفها، آنا یه دو رو زه تحت فشار بوده، متوجه حرفهاش نیست، فرهاد زیر لب حرفی زد و رفت سمت ماشینش.

امیر بی هیچ حرفی تا خونه رانندگی کرد، بابت حرفهای آنا خیلی عصبانی بود، آنا هنوزم در حال انفجار بود، به محض رسیدن رفت تو خونه، رفت سمت پله ها ولی تا خواست بره بالا دید درد پاش نمی زاره، نمی دونست الان دقیقا از چی عصبانیه، از اینکه رویا بهش حرفی نزده، از اینکه فرهاد داره زن می گیره یا ...چشمش افتاد به عکس پرگل که تو راه پله بود، دو تا پله رو رفت بالا، انگار باید یه کار ی می کرد، مهم نبود چیکار، عکس پرگل رو برداشت و محکم پرت کرد پایین، امیر تازه اومده بودتو سالن، خودش بی اندازه کلافه بود، ولی سعی کرده بود عکس العملی نشون نده که یکدفعه عکس پرگل تو چند قدمیش پرت شد رو زمین، وشیشه اش خورد شد. با صدای شکستن آنا تازه به خودش اومد، ولی هنوز درکی از کاری که کرده بودنداشت، امیر زل زده بود به عکس،

آنا یه قدم اومد پایین: امیر ، چرا همه جا عکس پرگله، نمی خوام هر ور می رم ببینمش، ببرشون تو اتاقت، نمی خوام می فهمی، نبری تک تکشون رو میشکنم.

امیر فقط سر اورد بالا و نگاهی به انا انداخت، سری تکون داد و عکس پرگل رو برداشت و بی توجه به شیشه ها رفت سمت اتاقش، ولی پشیمون شد، برگشت، قاب عکس رو شومینه و انتهای سالن رو هم برداشت وهمه رو برد تو اتاق

آنا کاری نکرد، جز اینکه ولو شد روی پله ها، نه می تونست تو این همه شیشه برگرده پایین نه بقیه پله ها رو بره بالا،
آنا همونطور رو پله ها نشسته بود، نمی دونست چرا اینجوری کرده، نه پاهاش یارای بالا رفتن داشتند، نه با وجود شیشه ها می تونست بره پایین، از امیرم خبری نبود،
نیم ساعتی گذشته بود، که صدای زنگ اومد، امیر از اتاق اومد بیرون، یه نگاهی به آنا انداخت، در رو باز کرد و برگشت سمت انا، یه جفت دمپایی واسش گذاشت رو پله کنار پاش و برگشت تو اتاقش، رویا سرخ و بر افروخته اومد تو،انا سریع بلند شد، دمپایی ها رو پا کرد و قبل از اینکه رویا بیاد دم پله خودش رو رسوند پایین و رفت سمت رویا: سلام ، نیا جلو، شیشه شکسته
هنوز رویا کلامی حرف نزده بود، قدم آخر رو که برداشت آنا روی زمین افتاده بود، آنا حتی نتونست بفهمه چی شده، فقط یه آن احساس کرد تمام صورتش آتیش گرفت، و بعدم تعادل نداشتش رو از دست داد، امیر با صدای افتادن آنا از اتاق اومد بیرون، دید رویا بالا سر آناست و آنا رو زمین ، امیر بی حرف یه قدم اومد جلو، آنا بالاخره تو نست از شوک در بیاد و سر بالا کنه: رویا! چته؟ دیونه شدی؟
رویا رسما داشت دادمی زد: آره دیونه شدم، از دست تو دیونه شدم، دیگه نمی خوام ببینمت، فهمیدی؟ خالم مرد، منم مردم واسه تو، رویا مرده اینو تو گوشت فرو کن.
آنا بزور بلند شد: رویا چی شده؟
رویا: آنا تو دیونه ای ، احمقی ، تو به چه حقی این دری وری ها رو جلوی فرهاد به من گفتی؟ چرا نگفتی فرهاد پیشته؟ می خواستی منو بالا ببری؟
له کری منو، خورد کردی منو. چی گفتی؟ چیکار کردی که فرهاد فکر می کنه من تو فکرش بودم؟ آنا هیچوقت نمی بخشمت. من از همون اول بهت گفتم نه کسی تو سرمه نه چیزی. نگفتم؟
آنا: رویا من چیزی به فرهاد نگفتم، لا اقل از طرف تو چیزی نگفتم
رویا: تو به چه حقی تو مسائل من دخالت کردی؟ به من چه مربوط بود که فرهاد داره زن می گیره؟
آنا: رویا چی شده؟ چرا اینجوری میکنی.؟ بخدا من حرف بدی نزدم.
رویا خودش رو رسوند لب مبل و ولو شد: حرف بدی نزدی؟و اسه چی فرهاد زنگ زده هر چی لایق خودش بار من کرده؟ فکر کرده، من تو رو پر کردم، پسره احمق برگشته می گه تورت رو من پهن نشد نشستی با اون دختره مردنی نقشه امیرو کشیدی آنا تو رو بندازه به امیر؟ می فهمی آنا، می بینی چه غلطی کرده. آنا رفت سمت رویا: رویا بخدامن نمی خواستم، خوب من فکر کردم،...
رویا: تو فکر نکن چون مغز تو سرت نیست، اگه تو سرت بود این همه بلا سرت نمی اومد، بعدم دست کرد یه بسته قرص پرت کرد جلوی آنا: بیا دختره مردنی این آخرین بسته است، دفعه بعد قرص خواستی بگو جناب سروستانی بگیرن، من دیگه کلا تموم شدم، فهمیدی؟ واسه اون شوهر کذاییت هم خواستی زن بگیری به فرهاد خان بگو ، می سپرن یه پولدار و خوبش رو واسش سوامی کنه،
رویا اجاز نداد آنا حرفی بزنه، رفت از در بیرون ، بی خداحافظی، بی هیچی،
آنا مات و مبهوت نشسته بود، هنوز نمی دونست چی گفته چی شنیده، انگار تو خوابه؟
امیر قوطی قرصهای آنا رو برداشت، درش باز شده بود، چند تاییش رو زمین پخش بود، ریخت تو جعبه داد دست آنا،آنا بی حرف سرش رو گذاشت رو زانوهاش،
امیر رفت جارو اورد شیشه ها رو جارو زد و تی کشید، آنا گوشیش رو از تو کیفش در اورد، هنوز شماره نگرفته بود که امیر گوشی رو از دستش کشید: به کی زنگ می زنی؟ این گوله آتیش حالا حالا خاموش نمی شه،
آنا: با فرهاد کا ر دارم،
امیر: به نظرت خرابکاریات واسه امروز کافی نیست؟
آنا: می خوام ببینم فرهاد چی گفته به رویا، چرا رویا تموم شد؟ چرا همه دارن تموم میشن؟ دیگه کسی نمونده،
امیر: تو نباید بین رویا و فرهاد دخالت می کردی، منم فکر می کنم فرهاد از رویا خوشش می اومد، همون جور که تو فکر می کردی رویا از فرهاد، ولی تو نباید دخالت می کردی،
آنا: ولی فرهاد داره ازدواج می کنه
امیر: خوب فرهاد واقع بینه، رویا هم، ولی تو یه چیزی را بینشون از بین بردی که نباید
آنا: من دلم می خواد رویا خوشبخت بشه.
امیر: مسئله اینجاست که تعریف تو از خوشبختی با تعریف رویا فرق داره
امیر گوشی رو برداشت زنگ زد به فرهاد، از فرهاد خواست یه سری بهش بزنه.
نیم ساعتی از تماس امیر می گذشت که فرهاد اومد، از دیدن آنا با کیسه یخ رو صورتش به تعجب برگشت سمت امیر،
امیر: اینجوری نگاه نکن، شاهکار رویا خانومه
فرهاد: چی شده
آنا: شما زنگ زدی بهش چی گفتی؟ چرا اینقدر عصبانی بود
فرهاد: هیچی ، بهش گفتم اگه منو می خواسته باید خودش می اومد پیشم نه اینکه شما رو واسطه کنه.
آنا احساس کر دنیا دور سرش می چرخه، با چشمهای گریون رو کرد به امیر: امیر، بهش بگو اینا نیست.امیر تو رو خدا بهش بگو.
امیر:فرهاد، این چه حرفیه؟ تو چی گفتی به رویا؟ نمی دونی چه حالی بود، اومد اینجا هر چی عصبانیت از تو داشت سر آنا خالی کرد،
فرهاد: رویا، زیادی سرش پره، لازم بود واسش، حالا چی شده، تو رویا رویا می کنی؟
امیر از جا بلند شد: چی می گی فرهاد؟ می فهمی؟
فرهاد: آره، تو نبودی تو دل منو خالی کردی ؟ گفتی قلابه؟ گفتی اله، گفتی بله؟ حالا آنا رو انداختی وسط واست لقمه بگیره؟
امیر: فرهاد، زده به سرت؟
فرهاد: آره زده به سرم، تو که می دونستی من از رویا خوشم می اد، واسه چی رفتی واسش کار پیدا کردی که از پیش من بره؟ رویا در حد حقوقی نبود که جهانگیری بهش پیشنهاد داد، فکر می کنی نمی دونم از جیب تو می ده بهش؟ فکر کردم می خوای به رویا کمک کنی که جبران کارایی که واسه آنا می کنه رو کرده باشی، تازه امشب فهمیدم چی به چیه؟ آنا هی بگه امیر رویا رو بگیر، رویا رو بگیر؟
امیر: فرهاد ، این دیونه بازی آنا ربطی به من نداره،
فرهاد رو کرد به آنا: وقت مرگت رسیده؟ کی می خوای بری که داری جات رو می دی به رویا؟
آنا توان حرف زدن نداشت، دهن را باز کرد ولی صدایی در نمی اومد،
امیر یقه فرهاد رو گرفت کشید بالا، فرهاد برو از اینجا بیرون، دیونه شدی، هر وقت مغزت کار افتاد برگرد تا هم بزنم تو گوشت بابت این چرندیات هم روشنت کنم.
فرهاد دست امیر رو پس زد و سریع از در رفت بیرون،
آنا گوشیش رو برداشت هر چی به رویا زنگ می زد ریجکت می کرد، شماره فرهاد رو گرفت، فرهادم جوابی به تماس آنا نداد.
انا دیگه از گریه به سکسکه افتاده بود، امیرم حرفی نمیزد، فقط یه لیوان آب داد دست انا و نشست کنارش: دیگه تمومش کن، دو تایشون برن به درک، خودم به خدمت فرهاد می رسم، رویا خانم هم از فردا اخراجه تا یا بره ور دل باباش یا برگرده پیش فرهاد،
امیر شماره فرهاد رو گرفت،
امیر : الو فرهاد، گوش بده، رویا از فردا اخراجه، می خوای دوباره استخدامش کن، یا بزار بره خونه ور دل مامان باباش، ولی بدون من رویا رو نبردم دفتر جهانگیری، رویا از طرف خونوادش تحت فشار بود که از پیش تو بره، می خواستن شوهرش بدن، فکر می کردن فکر تو ، توی سرشه، آنا از من خواست واسش کار پیدا کنم، منم پول اضافی ندارم که بدم به رویا، رویا خودش کارش خوبه، اینو که تو میدونی، اگه رویا به تو محل نمی زاره تقصیر من نیست، هذیونهای آنا هم مال همین یکی دو روزه ربطی به شش ماه پیش نداره
امیر اجازه نداد فرهاد جوابی بده ، گوشی رو قطع کرد، و زنگ زدبه رویا و به رو یا هم اطلاع داد که از فردا شغلی نداره، باید بگرده دنبال یه شغل دیگه و به التماسهای آنا واسه اینکه کاری به کار رویا نداشته باشه هم توجهی نکرد، فقط لحظه آخر گوشی را داد به آنا که با التماس می خواست گوسی رو بگیره: رویا! رویا! می شنوی؟
رویا پشت خط بود ولی حرفی نمیزد
***
دو روز به عید بود، سال قبل آنا فکر می کرد بدترین عید عمرش رو می گذرونه ولی امسال با حال و روزی که داشت مطمئن بود که بد تر از این نمی تونه واسش باشه،از بعد از اون ما جرا خونه نشین شده بود، نه کلاسهای آخر سال رو رفته بود،نه شرکت، نه هیچ جا، امیر بعد از اون ماجرا، دیگه هیچ حرفی راجع به فرهاد و رویا نزده بود، صبح زود می رفت و شبها ساعت 10 بر می کشت، انا تقریبا هیچ کاری نمی کرد، اکثر ساعتهای روز رو تو اتاقش بود و با کمک قرصهای خواب آور خواب بود، شبها هم تا صدای در می اومد می رفت بالا، تو این مدت ،امیر ناهار و صبحانه رو شرکت بود، شبها هم اکثرا یا آنا املت یا کالباس می زاشت، آنا با اومدن امیر صدای ضبط اتاقش رو بلند می کرد، تا امیر ببینه که خوبه و مثلا سر حال و از خدا خواسته سری به آنا نزنه، آنا خرید های خونه رو هم لیست میکرد رو در یخچال، امیرم انگار عزمش رو جزم کرده بود که به انا یه درس درست حسابی بده، آنا نمی دونست این نادیده گرفتن بابت گرفتاری آخر ساله ی، یا بابت اتفاقات رویاو فرهاد ویا ، و یا شکستن قاب عکس پرگل.
رویا بعد از اونشب تماسی با آنا نگرفته بود و تماسی رو هم جواب نداده بود،
***
آنا با شنیدن صدای دزدگیر ماشین امیر، رفت سمت پله ها، احساس می کرد دیگه به سرعت روزهای قبل نمی تونه بره بالا، هر جور بود قبل از اینکه امیر برسه تو سالن، رسید بالا، اینقدر تو فکر بود که یادش رفته بودهمون غذای چرت و پرت هر شبی رو هم درست کنه و بخوره،رفت توتخت، بدون اینکه داستان موسیقی و حالم خوبه هر شب رو راه بندازه، چشمهاش رو بست، با اینکه کلی خوابیده بود ولی حس می کرد ضعف داره، نیازی به قرص نداشت، لاحاف رو کشید سرش،
هنوز خواب به چشمش نیومده بود که حس کرد صدای پا می اد، واسه روشن کردن چراغ دیر بود، واسه اهنگ کذایی هم،
دستگیره در با شدت باز شد، آنا سرش رو بیشتر تو بالشت فرو کرد،
امیر چراغ رو روشن کرد: خوابی؟
انا جوابی نداد،
امیر:شام نخوردی؟ یا از غذای شاهانه هر شب واسه من چیزی نزاشتی؟
آنا حس نمی کرد بتونه بی لرزش و جلب توجه امیر جوابی بده، ولی امیر با تکرار سئوال و قدمهایی که سمت تخت بر می داشت نشون دادکه منتظره
آنا با صدایی که خودش لرزشش رو حس می کرد سعی کرد جواب بده: تخم مرغ داریم ، واسه خودت درست کن.
امیر: بلند شو درست کن واسم تامن یه دوش بگیرم، چرا امشب زود خوابیدی؟
آنا: خوابم می اد، خودت درست کن.
امیر لحاف رو از روی انا کنار زد: بلند شو، تو سال جدید مطمئنا دیگه از این غذا چرت و پرتها نمی خورم. غدای خوب می خوام.
آنا سرش رو بلند نکردبه زور همونطور که سرش تو بالش بود باشه ای گفت، ولی امیر ول کن نبود، بلند شو ببینم.
آنا: خوابم میاد، خودت درست کن
امیر بی هوا دست انداخت دور شونه های آنا و نیم خیزش کرد: پاشو 10و نیم ساعت خواب نیست اما به محض اینکه چشمش رو صورت آنا افتاد چشماش گرد شد:ببینمت!
آنا دستش رو گرفته بود جلو ی صورتش، امیر دستهای آنا رو کشید،
امیر یه نگاهی انداخت به آنا، جای سیلی رویا روی صورت آنا زرد بود، هنوزم رگه هایی از بنفش که در حال پخش شدن بود رو صورتش بود، چشماش پف داشت، با یه نگاه به صورت و بالاتنش به راحتی می شد فهمید که وزن کم کرده، امیر دستای آنا رو کشید، و به زور بلندش کرد، شاید یه 10 کیلویی کم کرده بود، جدای از جای کبودی صورتش، زنگ صورتش به جای رنگ مهتابی همیشگی کدر به نظر می رسید. امیر حس می کرد اگه دستهای آنا رو ول کنه پخش زمین می شه
امیر: چرااینجوری شدی؟ حالت خوب نیست؟ قرصها ت رو خوردی؟ نکنه تموم شده؟ آره؟
آنا جوابی نداد
امیر:باتو دارم حرف میزنم، این چه وضعیه؟
آنا بی حرف خودش رو انداخت رو تخت
امیر: دکترت کیه؟ شمارش رو داری؟
آنا: نترس وقت مردنم نیست.
امیر: حرف بی ربط نزن، شماره دکترت رو داری یا زنگ بزنم رویا.
آنا: نه ، رویا نه. تو رو خدا به رویا حرفی نزن. من ضعف کردم، چیزیم نیست
امیر: اینهمه لاغر شدی، طبیعی نیست، حتما مربوط به بیماریته
آنا: نه به خدا به اون ربطی نداره، این چند روزه ،صبحانه و ناهار نخوردم، باور کن خوبم،
اصرارهای آنا جواب نداد، امیر آنا رو بزور برد پایین تو سالن، زنگ زد به دکتر عبدی، که پسر خاله مادر بزرگش بود، معمولا ویزیت خونگی پیش می اومد اون رو خبر می کردند، تا اومدن دکتر امیر خیلی سعی کرد چیزی به خورد آنا بده ولی موفق نشد،
دکتر اول قبل از هر کاری فشار آنا رو گرفت: امیر جان فشارش خیلی پایینه، نزدیک 8 ، چیزی خورده ؟
امیر: من نبودم خونه ولی می گه چیزی نخورده
دکتر:پس احتمالا به همون خاطره ولی اگه می خوای خیالت راحت بشه بعد از سرم ببرش ببرش بیمارستان واسه یه چکاپ، رنگش خیلی زرده، شاید مشکل داخلی چیزی داشته باشه، اینجوری نمی تونم بگم تاآزمایش نده،
امیر: بله حتما ، اگه لازمه واسه سرم هم ببرمش،
دکتر: نه، اگه از نخوردن فشارش پایین باشه، که با سرم رفع می شه،
دکتر بعد از وصل سرم رفت، امیر زنگ زد از بیرون غذا بیارن، ولی آنا اصلا نمی تونست لب بزنه، حس می کرد چیزی تو گلوش مونده، امیر رفت بالا جعبه قرصهای آنا رو آورد، به نظر نمی اومد از اون شبی که بسته رو به آنا داده چیزی از توش مصرف شده باشه: قرصهات رو نمی خوری؟
آنا: چرا،
امیر: ولی اینها که استفاده نشده اند.
آنا: یه بسته دیگه هم دارم،
امیر: شماره دکترت رو بده شاید فردا هم باشه، البته امیدوارم
آنا: نه فکر نکنم باشه دیگه، آخر ساله.
امیر رفت بالا یه پتو برای آنا آورد: چیزی نمی خوای بخوری؟ می خوای بستنی بیارم؟
آنا فکر کرد، دیگه از بستنی هم حالش به هم می خوره: نه نمی خوام
امیر: غذا هم که نخوردی، حالا چرا رژیم گرفتی؟ می خوای باربی بشی؟
آنا جوابی نداد ، لبخندی زد که خودش هم نفهمید پوزخنده یا ریشخند
امیر: همبرگر می خوای بگیرم؟
آنا: هیچی نمی خوام. یکم شربت آبلیمو بهم بده، چیزی از گلوم پایین نمیره
امیر: می خوای سرمت تموم شدبریم بیرون
آنا فکر کرد تو این هفته آخری ، حتی به خودش زحمت نداد از پله ها پا بالا بزاره، حالا این کارا چیه!
آنا: نه، برو بخواب من خوبم، فردا خواب می مونی
امیر: فردا دیگه کاری ندارم، فقط برم عیدی آبدارچی و دربون و بدم می ام خونه دیگه تعطیلاته،
آنا:امروز چندمه؟
امیر: بیست و هفتمه
آنا: دیگه حرفی نزد، فقط چماش رو بست و لحاف رو کشید بالا
امیر: ماشالا، تو هنوز خوابت می اد، این چشما که می گن کل روز رو خواب بودی
آنا محل نگذاشت، سرمش رو به آخر بود، بلند شد نشست، قبل از اینکه امیر کاری کنه، سرم را از دستش درآورد و پنبه رو گذاشت رو دستش،
امیر: چرا اینجوری کردی؟ هنوز مونده بود
آنا: می خوام بخوابم،
امیر: خوب می خوابیدی، من در می اوردم
آنا: نمی خواد، برو بخواب،
امیر می دونست این چند روزه چقدرتو خونه به آنا سخت گذشته، تازه اگه از فشار اتفاقات هفته قبل فاکتور می گرفت. می دونست رویا جواب تلفنهای آنا رو نمی ده، و این چقدر برای انا سنگینه،
خواست حرفی بزنه که آنا پیش دستی کرد: من فردا ظهر می خوام برم جایی.
امیر: کجا؟
آنا: جای خاصی نیست، فقط چون گوشیم خاموشه گفتم نگران نشی
امیر: کجا می ری؟

آنا:بیرون، یه سری می خوام برم به رویا بزنم.

امیر: رویا، تهران نیست.

آنا نیم خیز شد: کجاست؟ خبر داری؟

امیر: حالش از حال و روز تو بهتره. حالا چیکارش داری ؟

آنا: می خوام بهش یکم پول بدم، آخه خوب کارش که ، یعنی اخر سالی ، می ترسم مجبور شه برگرده خونه

امیر: خونه که برگشته، ولی خوب خیلی نگران نباش، تا هفته آینده می اد

آنا: تو ازش خبر داری؟ چیکار می کنه؟

امیر: زندگی، کاری که تو بلد نیستی،

آنا: کار پیدا کرده؟

امیر: کار که داشت، خونه اجاره کرده، مامان باباش هم بعد از عید می ان پیشش، خونه و اون زمین آخری رو هم می فروشن، قراره بدن به یه کارخونه لبنی، یه خونه می خرن اینجا، یه مغازه دیگه هم می گیرن، ...

آنا: تواز کجا می دونی؟

امیر: فرهاد

آنا: فرهاد از کجا می دونه؟

امیر: فرهاد همه این کارها رو ترتیب داده،

آنا سعی داشت اشکاش رو پس بزنه:آشتی کردند؟
امیر: آره

آنا: کارش چی شده؟

امیر: تا آخر سال دفتر جهانگیری بود، سال دیگه هم، کی می دونه، شاید بره پیش فرهاد

آنا: یعنی خوبن، با هم خوبن، عصبانی نیستند؟

امیر: خوبن و خوش

آنا: یعنی با هم ازدواج می کنن؟

امیر: نه، نه به این زودی، وقت می بره

آنا: نامزد فرهاد چی؟

امیر: اون که ظاهرن پا نگرفته تموم شده، ولی خوب قرار گذاشتن یه 1 سالی صبر کنن ، تا هم رویا جا بیفته تو کارش ، هم فرهاد بتونه خونوادش رو اماده کنه، هم خونواده رویا بتونن خودشون رو جم و جور کنن.

آنا دست برد سمت قفسه سینش، حس می کرد داره خفه می شه، نمی دونست از اینکه بالاخره فرهاد و رویا تکونی خوردند خوشحال باشه یا از بی مهری رویا تو اون یک هفته ناراحت، حتی زنگ نزده بود آنا رو از نگرانی در بیاره که هیچ ، تلفن های آنا رو هم بی جواب گذاشته بود،

امیر از حرکت آنا ترسید، سریع نشست کنارش و سعی کرد، یکم آب بهش بده: چی شدی؟ خوبی؟

آنا با سر آره ای گفت و از امیر خواست بلند شه تا بتونه بخوابه

امیر: یکم بشین، بزار حالت جا بیاد، اینجوری که نمی تونی بخوابی

آنا: خوبم،

امیر: خوب که نیستی، اصلا می خوای بریم اورژانس، یه معاینه کامل کنی! هان؟

آنا: نه ، واسه چی، تو دلش گفت واسه کی؟ امیر رفت بالا گوشی انا رو آورد زد تو شارژ گذاشت کنارش، آنا یه نگاهی به صفحه گوشیش انداخت، پر خالی بود، نه اس ام اسی، نه تماسی، سریع گوشی رو از از شارژ کشید ، سیم کارتش رو دراورد پرت کرد وسط سالن ، گوشیش رو هم انداخت رو زمین: من گوشی نمی خوام، فهمیدی؟ می خوام واسه همیشه خاموش باشه

امیر هاج واج داشت دیوانگی انا رو نگاه می کرد،می تونست بفهمه چقدر ناراحته ، خودش رو هم مقصر می دونست می تونست چندروز پیش به آنا این حرفها رو بگه، ولی خودشم از دست آنا عصبانی بود، بابت رفتار نپخته ای که باعث شده بود حتی فرهاد که بهترین دوستش بود این طور بهش بدبین بشه و اون شب اون حرفها رو بزنه، هر چند دو روز بعدش خود فرهاد شرمنده رفته بود پیش امیر تا بگه چی شده و چی کرده، گفته بود که چقدر از بلاتکلیفی حال خودش و حس خودش به رویا و رفتن رویا درهم بوده تو اون مدت،و با اتفاقات اونشب منفجر شده ، هر چند امیر بخشیده بود ولی هنوز م ته دلش از فرهاد بابت قضاوتش دلگیر بود، و این دلگیری رو سر انا خالی کرده بود، با بی محلی با خونه نبودن، با خبر ندادن به انا از اوضاع رویا.

امیر: آناتقصیر منه، من باید بهت می گفتم که رویا خوبه

آنا: دیگه مهم نیست، رویا خواست تموم بشه، امشب تموم شد، رویا از امشب فقط یه ادمه، ارزوی خوشبختیش رو دارم، آرامش، همه چیزهای خوب، ولی دیگه کسی نیست برای من، خودش خواست، خواست تموم شه، باشه ، تمومش کردم، همین امشب رویا تموم شد.

امیر: به رویا حق بده ، با رفتاری که فرهاد کرد، احساس کرد تحقیر شده، تو محرم حال و روز رویا بودی، فرهاد نبود، من نبودم، رفتار رویا تو اون شرایط عادی بود، رویا هم که می دونست با فرهاد اینده ای نداره به اندازه کافی کشیده بود، حتما از فشار خونواده اش هم کلافه بوده، امیدی نداشت به این رابطه ، اون وقت تو داشتی باعث می شدی این وسط غرورشم جلوی فرهاد از بین بره، گرچه هر دو تا شون مدیون بی فکری تو هستند، و گرنه اون دیونه می رفت صنم می گرفت اون یکی هم که چه می دونم زن پسر عمو کلاه نمدیش میشد

آنا داد می زد: من به همه حق می دم، به رخساره حق می دم منو نخواد، به ایرج حق می دم که به رخساره دروغ گفت، به مینو حق می دم که نمی خواست منو ببینه، روبن حق داشت بره، فخری حق داشت دروغ بگه، ... نشست رو کاناپه دیگه صدای آنا شده بود زمزمه ، هنوز داشت حرف از حق می زد، اسمها رو می گفت ، زیر لب غر می زد، به تو حق می دم، دوباره صداش جون گرفت ، دوباره داد بود، به اون شروین لعنتی حق می دم، حق می دم که منو بازی داد، حق می دم که خندید، حق می دم که رفت، حق می دم که بازی کرد، با روحم ،با روانم، برگشت سمت امیر، به توهم حق میدم، حق می دم که نخوای ریخت منو ببینی، نخوای من پا تو اتاق پرگل بزارم،نخوای ریختم و ببینی، نخوای...

امیر دیگه نگذاشت آنا ادامه بده: بس کن، آنا بس کن، می خوای بکشی خودتو، آروم باش، تموم شد، فرهاد و رویا خوبن، همه خوبن، همه چیز خوبه، تمومش کن،خواهش می کنم،

ولی آنا قصد نداشت تمومش کنه، هنوز حرف می زد، حرفهای بی ربط، امیر فقط بازوهای آنا ر و تو دستش گرفته بود و تکون می داد، ولی موثر نبود، آنا همچنان حرف می زد، هذیون می گفت، امیر نمی دوست چیکار کنه ، مستاصل بود، هر چی حرف میزد انا اصلا نمیشنید،حتی نمی تونست ولش کنه بره زنگ بزنه به دکتر ، در نهایتم خود انا بود که تو بغل امیر از ضعف ولو شد، امیر سریع خوابوندش رو کاناپه رفت سمت تلفن،

***
ساعت 3 بود، امیر همچنان بالای سر آنا نشسته بود، سرم دومش رو به اتمام بود، به هوش بود، ولی حرفی نمی زد، حتی جواب سئوالهای امیر رو هم نمی داد، امیر هم تلاشی برای به حرف آوردن آنا نداشت،

با تموم شدن سرم، امیر کارهای ترخیص رو انجام داد و بر گشت بالای سر آنا: می تونی بلند شی؟

آنا: با سر اشاره کرد که نه، امیر کمک کرد تا آنا بلند شه، تا دم ماشین هم زیر بغل آنا رو گرفته بود، تو خیابونهای خلوت تو اون ساعت شب امیر هوس کرده بود دور بزنه: بریم یه دوری بزنیم؟

آنا جوابی نداد، امیر یک ساعتی تو خیابونهای خلوت چرخ می زد، حدود 4 و نیم بود که رسیدند خونه، امیر جای آنا رو درست کرد، یه لیوان آب پرتقال داد دست انا: اینو می خوری حرفم نمی زنی، صبحم که دیدی کله پاچه داریم،دوست داری؟

آنا زیر لب زمزمه کرد: داشتم

امیر نشنیده گرفت، رفت واسه خودش هم بالش و لاحاف آورد تو سالن، رو کانا په جلوی تلویزیون ولو شد،

***
آنا نیم ساعتی بود که از خواب بیدار شده بود، ساعت از 10 گذشته بود، می دونست امیر خسته اس، گذاشت بخوابه، بلند شد رفت تو آشپز خونه، صبحانه ر آماده کرد، برگشت تو سالن، خواست لاحاف و بالشت رو جمع کنه که پاش خورد به گوشی که رو زمین پرت کرده بود، امیر از صدای برخورد گوشی و پایه میز بلند شد،

امیر: آنا، ساعت چنده؟

آنا: 10 و خورده ای

امیر بلند شد نشست: یادم رفت ساعت بزارم، برم این بنده خدا ها روز آخری چشم به را نمونن

آنا: صبحانه نمی خوری؟

امیر: حتما می خورم، اونم کله پاچه، تو که نخوردی؟

آنا: نه،

امیر رفت بالش رو از دست آنا گرفت و گذاشت رو مبل، دست انا رو گرفت برد سمت آشپزخونه : بیا، باید زیر نظر خودم غذا بخوری، دیشب هوش نبودی ببینی دکتره چطور به من نگاه می کرد، هی می گفت آقا این خانم دارن دچار سوء تغذیه می شن، شما چطور نفهمیدین ؟

آنا بی هیج حرفی دنبال امیر رفت، میلی به خوردن نداشت،از اون اتفاقات نادر عمرش بود که تو این چند روزه چیزی از گلوش پایین نمی رفت، واسه اینکه امیر پیله نکنه چند لقمه ای خورد و بلند شد رفت تو سالن نمی دونست چیکار کنه ، خیلی دلش می خواست از زیر نگاه امیر در بره ، حالا که یکم حالش جا اومده بود دوست داشت کمی فکر کنه، به همه چیز ولی می دونست نمی تونه ، همیشه همینطور بود، هر وقت می خواست یه نگاهی به حال و روز و زندگیش بندازه، فکرش یه جایی اون وسط ها می موند ، رفت بالا، یه نگاهی به اتاق انداخت، همه چیز پرت و پلا بود، حالی نداشت ولی با این وضع اتاق نمی تونست فکر کنه، لباسهاش رو جمع کرد، ببره بریزه تو ماشین، یه سرم رفت سراغ دراور، هنوز دست به کار نشده بود که امیر اومد تو: چیکارمی کنی؟

آنا: کم جمع و جور کنم،

امیر: با این حال و روز ؟ لازم نیست، بلند شو بریم

آنا: کجا؟

امیر: با من بریم شرکت یه سر بعدم ، بریم ناهار ،بعدم شاید یکم خرید

آنا: تو برو، من حالش رو ندارم

امیر: حال داری اینجا رو جمع کنی حال نداری بیای بیرون؟ بلند شو، تو خونه نمی شه بمونی.خستت نمی کنم خیلی، تو بمون تو ماشین، زود باش، من پایین منتظرم ، زود بیا

بلند شد رفت سراغ کمد تقریبا همه لباساش کثیف بود، هوا هنوز کمی سرد بود نمی دونست چی بپوشه، یه شلوار گرم مشکی با پانجوی جلو باز مشکی کشید تنش و بزور کمربند لبه هاش رو نزدیک هم فیکس کرد، شال مشکی هم کشید سرش، موهاش پر و پخش از زیر شال بیرون بود یه نگاهی به اینه انداخت صورتش زرد شده بود، یکم گونه راستش لک بود، سریع پنکیک برنزش رو برداشت، یه بارم نشده بود استفاده کنه،نخواست بخاطر بیاره با کی و واسه چی اینو خریده بود، سریع زد، شالش رو برداشت سریع یه شونه به موهاش زد، موهاش رو کشید بالا، و دمش رو بست، بازم از زیر شال بیرون بودند ولی لا اقل هاشور پاشور نبود، زیر چشماش رو سیاه کرد و راه افتاد، امیر تو خونه نبود، انا یه لحظه وا رفت، وقتی دیدامیر نیست دلش گرفت، نشست رو کاناپه، 5 دقیقه ای بود که رو کاناپه ولو بود که صدای در اومد، انا سر برگردوند، امیر بود: پس کوشی؟

آنا: فکر کردم رفتی!

امیر : مگه مریضم بی خبر برم، تو ماشین منتظر ت بودم، بلند شو،

ولی آنا اینقدر با فکر اینکه امیر ول کرده رفته، دشارژه شده بود که نتونست از جاش بلندشه: برو. من بمونم راحت ترم.

امیر ناراحتی رو تو صورت انا می دید: سریع کفشهاش رو در اورد اومد تو سالن، خواست دست انا رو بگیره که آنا دستش رو پس زد: تو برو، من حالش رو ندارم

امیر محل نزاشت دست انا رو کشید: بلند شو، بریم بیرون حالت جا می آد.

آنا بزور از جا بلند شد. امیر می خواست چکمه ها انا رو باز کنه که انا نزاشت: مرسی خودم می تونم.

**
ساعت 1 بود که امیر از شرکت اومد بیرون، ماشین رو رو تو خیابون پارک کرده بود، سر آنا سمت خروجی شرکت بود، چیزی که دید چیزی نبود که می خواست، یعنی کسی که می دید، رو نمی خواست ببینه
ساعت 1 بود که امیر از شرکت اومد بیرون، ماشین رو رو تو خیابون پارک کرده بود، سر آنا سمت خروجی شرکت بود، چیزی که دید چیزی نبود که می خواست، یعنی کسی که می دید، رو نمی خواست ببینه
فرهاد شونه به شونه امیر داشت می اومد سمت ماشین، هیچ دلش نمی خواست با فرهاد همکلام بشه، اونم بعد از اون حرفها، اگه می شد در ماشین رو باز می کرد و می رفت ،فرهاد کناری ایستاد تا امیر بره سراغ آنا، امیر درو باز کرد:آنا! فرهاد باهات کار داره!
آنا: من نمی خوام باهاش حرف بزنم، بگو بره.
امیر: زشته ، بزار حرفش رو بزنه و بره،
آنا: نمی خوام،بگو بره،
فرهاد صدای آنا رو می شنید، خودش اومد جلو: آناهید خانم، اجازه بدین،
آنا: نمی خوام، برین
امیر رفت کنار، فرهاد جای امیر رو گرفت: گوش بدین، باور کنین من بابت اون شب، خوب خیلی معذرت می خوام، راستش اوضاع بدی بود، بعد رفتن رویا، از شرکت، از خونه خانوم جون، حرفهای شما واقعا قاطی کردم
آنا: باشه، ممنون گفتین، ولی من دیگه از دیدنتون خوشحال نمی شم، بابت تمام زحمتهایی هم که دادم بهتون ممنونم، امیدوارم باهاش خوشبخت باشین، خبر خوشیتون هم من رو خوشحال می کنه ولی دیدنتون نه، دیگه نه، نه شما نه اون،
فرهاد دید که هنوز وقت حرف زدن نبوده، خداحافظی کرد و برگشت سمت امیر: خوب امیر جان، سال خوبی داشته باشی، عید دیدنی که راهمون میدی خونت؟
امیر: این چه حرفیه؟ تشریف بیارین، البته اگه ما خونه بودیم و خندید، سال نو تو هم مبارک باشه، با هم دست و روبوسی کردند و از هم جدا شدند،
تا موقع ناهار حرفی رد و بدل نشد، سر میز هم آنا نه به خوردن علاقه ای نشون داد، نه به جواب دادن به حرفهای امیر،با صدای زنگ موبایل امیر آنا سرش رو از روی بشقاب بلند کرد،
امیر: الو ، مامان؟
آنا صدای جیغ ممتد یه زن رو شنید، همزمان امیر از جاش پرید،
امیر: آتنا تویی؟ ایرانی پدر سوخته؟
...
امیر: کی اومدی؟ نباید یه زنگ به من بزنی؟
...
امیر: خوب سوپرایز شدم، البته کرم شدم با این جیغت،
...
امیر: خوبم، دلم واست یه ذره شده، بی بی کی دنیا میاد؟
...
امیر: اگه نمی اومدی هم خودم آخر فروردین بهت سر می زدم،
...

امیر: الان نمی تونم عزیزم، یکم کار دارم، ولی شب حتما بهت سر می زنم،
...
امیر:آناهید، خوب راستش مامان ، بابا باید دعوتش کنه تا بیاد،
...
امیر: هیچی ولی خوب، اگه می خوای آنا رو ببینی که باید بیای خونمون، البته فردا، امروز ما کلی خرید داریم
...
امیر: شب می ام، حالا اگه زودتر هم شد، می ام،
....
....
آنا ناخواسته داشت به این مکالمه گوش می داد، دیگه اون یه مقدار غذایی رو هم که داشت به زور می خورد نتونست بخوره، تازه داشت به عمق فاجعه پی می برد، تعطیلات اونم از نوع طولانی نوروزی، رفت و اومد های احتمالی یا حتی اون سفری که قبلا امیر به فرهاد یه بار احتمالش را داده بود،
امیر تلفن رو قطع کرد ، خوشحالی رو می شد تو صورتش دید: چرا نمی خوری؟
آنا: سیر شدم، امیر برنجها رو از جلوی دست آنا برداشت و دیس کباب رو گذاشت جلوی آنا: یه کم خالی بخور.
آنا: من واقعا دیگه نمی تونم،
امیر: می تونی، می دونی که نتونی بد می شه، مجبورم به زور بدم بهت،
***

بعد از رستوران، امیر سریع برنامه عصر رو به آنا داد، می دونست آنا چندان هنوز سر پا نیست ولی فرصتی دیگه ای هم نبود، ترافیک شب عیدو آخر سال، تو یه مرکز خرید، سریع مثل بار اولی که با انا خرید رفته بودند آنا رو مجبور کرد، کفش و کیف و لباس بخره، خود امیر ظاهرا جز یه کراوات و یه عطر چیز دیگه ای نمی خواست، بعدم با چند تا تلفن ، و پیغام و پسغام، یه وقت آرایشگاه برا ی آنا گرفت،
آنا: امیر من نمی خوام برم آرایشگاه، کاری ندارم،
امیر: چرا یه کارهایی داری، نه نیار، دیدی که به چه سختی این نوبت رو واست گرفتم، من یه دو ساعت دیگه می ام دنبالت،
آنا: آخه!
امیر: آخه نداره، زود باش
آنا بی میل رفت سمت آرایشگاه، 10 تا صندلی بود ولی مشتریهای خیلی بیشتر از این حرفها بود، رفت پیش منشی، خودش رو معرفی کرد و نشست، 10 دقیقه نشده صداش زدند، هنوز خودش نمی دونست واسه چی اومده.
آرایشگر: خوب امر بفرمایین،
آنا: خوب راستش یکم ، آهان یکم موهام رو مرتب کنین،
آرایشگر : بشین عزیزم،
20 دقیقه ای موهای آنا رو مرتب کرد، به شیوه آرایشگر ها ،فوری ابرو و رنگ آبرو همراه براشینگ گذاشت رو دست آنا، بعدم تشخیص داد که یه پاک سازی و ویتامینه باید واسه آنا انجام بده؛تقریبا همون دو ساعتی بود که امیر گفته بود، آنا یه لحظه یاد گوشی افتاد که نیاورده بودو کیفی که توش خالی بود، رنگ از روش پرید، ترجیح داد بشینه تا خود امیر بیاد دم آرایشگاه، ده دقیقه ای بود که آماده نشسته بود، که منشی آرایشگاه صداش زد، خواست حرفی بزنه که منشی گفت: حساب شد عزیزم،
آنا نفسش را داد بیرون، تشکر کرد و رفت.
قبل از سوار شدن یه نگاهی به صندلی عقب انداخت، پر پاکت و بسته های خرید بود، شاید شیرینی و اجیل و ...
امیر: خوب مبارکه
آنا: چی؟
امیر: هیچی سال نو
آنا: هنوز که نشده،
امیر: چیزی لازم نداری؟
آنا: نه، ماکه کارا 10 روز رو تو یه روز کردیم .
امیر:ببین چه زرنگیم؟ شام هم گرفتم، پس بریم
آنا: من هنوز از کله پاچه و غذای ظهر سیرم،
امیر: تا بریم خونه این بسته ها رو جابجا کنیم، گشنت شده،
آنا: نه فکر نکنم،
امیر: چرا فکر کن، ببین همین صبح تا حالا با همین دو تا وعده چقدر رنگ و روت بهتر شده،
***
به محض رسیدن به خونه، آنا متوجه شد که همه چراغها روشنه، با وارد شدن به سالن، با دیدن زینت و یه زن و مرد دیگه خیلی تعجب کرد، ولی زینت خیلی نزاشت تو عجب بمونه: سلام خانم، خوبین؟ ما دیگه کارمون تموم شده، یه نیم ساعتی هست ، منتظر بودیم بیاین خریداتون رو هم مرتب کنیم،
آنا: سلام، مرسی ، زحمت کشیدین،
امیر هم اومد تو سالن: همگی سلام، خسته نباشین، آقا صادق بی زحمت این وسایل ماشین رو هم بیارین،
آنا داشت می رفت بالا که چشمش به قاب عکس پرگل افتاد، بی اختیار بر گشت تو سالن رو نگاه کرد، همه قابهای جمع شده از رو دیوار و سالن برگشته بودند سر جاشون، امیرم همون لحظه که آنا تو راه پله ایستاده بود و سر برگردونده بود، با دنبال کردن رد نگاه آنا، عکسهای پرگل را دیده بود، و بی هیچ حرفی رفته بود سمت اتاقش، آنا هم پله ها رو به سمت بالا پی گرفته بود.
زینت خیلی تند و سریع لباسها و خریدهای آنا رو اورده بالا،آنا با دیدن اتاقش فهمید که زینت هم جا رو تمیز کرده، حتی لباسهایی که آنا قصد شستنشون رو داشت هم حالا تا کرده تو کمد بودند یا با چوب لباسی تو کمد، آنا بی هیچ حرفی شاهد کارهای زینت بود که چطور تند و تند خریدها رو در می اورد و می زاشت تو کمدها حتی پانچو وشالی رو که انا رو دسته صندلی پرت کرده بود، رو مرتب کرد، آنایه نگاهی تو آینه به خودش کرد، چقدر قیافش نسبت به صبح عوض شده بود، مدل ابروهاش، موهاش که از جلو کمی کوتاه و خرد شده بود، موهای پشتش تا زیر کتفش کوتاه شده بود یه نگاه به هیکلش انداخت، شاید یه زمانی می خواست یکم وزن کم کنه، یه چیزی تو مایه های الان، ولی نمی دونست چرا اصلا از این که این جوره خوشحال نبود،اصلا خوشحال نبود، زینت پایین نرفته برگشت، با یه نایلون، رفت سراغ کمدهای آنا،آنا دید داره تند تند بعضی لباسها رو می ریزه تو نایلون
آنا: چیکار می کنی؟
زینت: امیر خان گفتند این مشکی ها رو دیگه نمی پوشین، بذارم دم در،
آنا سریع رفت نایلون رو از دست زینت کشید، نمی خواد، مرسی خسته نباشین، شما برین من خودم هر چی رو لازم باشه می ریزم دور
زینت با شک از در رفت بیرون،آنا تو کیسه رو نگاه کرد، یه پیرهن خواب ساتن مشکی داشت، سریع لباسش رو عوض کرد، دیگه دلش نخواست موهاش رو باز برازه، سریع موهاش رو برد بالا گوچه ای کرد و پنس زد و دوباره لباسها رو چید تو کمد ساعت حدود 10 بود،
چراغ رو خاموش کرد ، دلش خواست بخوابه،یه ربعی بود که داشت غلط می زد، که چراغ روشن شد،
آنا ملحفه رو کشید رو سرش تا نور چراغ چشماش رو نزنه،
امیر: بلند شو
آنا بدون اینکه سرش رو بیرون بیاره: خوابم میاد
امیر: اگه خوابت می اومد تا حالا خوابت برده بود، بلند شو، غذا رو گرم کردم، پاشو یخ می کنه،
آنا: سیرم،
امیر ملحفه رو پس زد،دست انا که رو چشمش بود رو برداشت
آنا: امیر ، خوابم میاد
امیر: شام بخور بعد بخواب
آنا:نمی خوام
ولی امیر توجهی نکرد دستش را گرفت و کشید، بلند می شی یا بزور ببرم؟
آنا: واقعا سیرم،
امیر: منم سیرم، ولی نه واسه غذا خوردن
آنا فقط نگاه کرد
امیر دستش رو بیشتر کشیدو بلندش کرد،آنا پنسش رو از رو میز برداشت و
بی صدا پشت سر امیر از راه پله ها رفت پایین، هنوز عکسها رو دیوار بودند، امیر سریع همبرگرها رو گذاشت رو میز،دو تا واسه آنا یکی واسه خودش، آنا بی هیچ حرفی شروع کرد، اولش فکر می کرد یکی رو هم نمی تونه بخوره، ولی تا بخودش اومد دید دومی رو هم خورده ، نه فقط اونها رو یه ظرف سالادم خالی شده جلوش بود، امیرم که همینجور زل زده بود به آنا، آنا حس کرد امیربدش نمی اد که بزنه زیر خنده
آنا زیر لب تشکری کرد، خواست بلند شه ، که صدای امیر مانع شد: بشین یکم بستنی واست بیارم، آنا بی هیچ حرفی نشست، هنوز آنا دست به قاشق بستی نزده بود که صدای در خونه بند دلش رو پاره کرد،
امیر بی هیچ حرفی رفت و در و باز کرد. انا صدای زنی رو می تونست تشخیص بده، و شاید یه مردهم
آنا بلند شد و از آشپزخونه رفت بیرون
هنوز حرفی نزده بود که زنی که تو بغل امیر بود ، از بغل امیر در اومد و رفت سمت انا: سلام آناهید جان، خوبی ؟ من اتنا هستم
آنا: سلام، خوش اومدین
آتنا: ایشون شوهرم فرزین، مامانم رو هم که میشناسی
آنا دوست داشت که بگه می شناسم اونم چه جور ولی به سلام و احوال پرسی اکتفا کرد،
تا مهمونها بشینن، آنا بلا تکلیف ایستاده بود و نگاه می کرد، سوسن هم درد ابرودار ی جلوی دامادش با آنا سلام ، احوا ل پرسی کرده بود، آنا نمی دونست چیکار کنه که امیر اومد سمتش: نمی خوای این لباس رو عوض کنی؟
آنا یه نگاهی به لباسش انداخت، بی حرف رفت بالا، سریع لباسش را با یه تونیک مشکی یقه قایقی باز و یه ساق بندینکی تریکوی مشکی عوض کرد، موهاش رو باز کرد، و با کلیپس برد بالا و آبشاری رها کرد، به نظرش همین هم بس بودولی نمی دونست اصلا چرا باید بره پایین، دوباره بی حوصله شد، ولی می دونست امیر بخواد بزور می بردش پایین، آروم آروم رفت پایین، هنوز پا تو سالن نگذاشته بود، که همه ارومم شدند، یعنی درواقع حول شدند، امیرم بلند شد رفت کنار پله ها دست انا رو گرفت و برد تو سالن، نشوند کنار خودش.
آنا نمی دونست چی باید بگه، نمی دونست باید بلند شه پذیرایی کنه یا نه،نمی دونست کی مهمونه، اونها یا خودش؟ می دونست اومدنش حرفها رو قطع کرده ، به بهونه پذیرایی بلند شد، امیر دستش رو ول نکرده بود: کجا؟
آنا:برم یه چیزی بیارم،
آتنا: نه ، تو رو خدا نه، از بس از صبح مامان به من چیز داده دیگه نمی تونم نفس بکشم، فرزین هم همینطور، بشین دو دقیقه ببینیمتون، امیر که 10 دقیقه هم ننشست غروبی،
آنا: خوب یه چایی بیارم،اونکه سنگین نیست، و دستش رو از دست امیر کشید بیرون،
آنا تو آشپزخونه سر گردو ن بود، نشسته بود تا کتری جوش بیاد،ظرف میوه رو هم آماده کرد، چایی رو که دم کرد، دیگه نمی دونست چطوری وقت بکشه،
امیر بلند شد رفت تو آشپزخونه: چیکار می کنی ؟
آنا بی حرف ظرف میوه رو گذاشت تو بغل امیر: ببر تا من چایی رو بیارم،
آنا چایی رو تعارف کرد و نشست کنار امیر،
آتنا: خوب آناهید جان، کارات رو کردی؟ یا هنوز کار داری؟
آنا نمی فهمید منظور آتنا چیه؟ فقط نگاه کرد
آتنا: کارای عید رو می گم،
آنا: خوب راستش نمی دونم، فکر نکنم کار زیادی داشته باشیم،
آتنا: خوب پس خوبه، اول از همه فردا ظهر ناهار با امیر بیاین اونجا دور هم باشیم، من امروز اومدم که واسه چهارشنبه سوری خونه باشم، همه باید جمع شیم، بعد تحویلم که بریم شمال
آنا نگاهی به امیر کرد تا شاید امیر بیاد کمکش ولی امیر کمکی نکرد، آنا مجبور شد خودش حرفی بزنه: خوب امیر که بتونه حتما میاد، ولی من شرمندم انشاالله یه فرصت دیگه
آتنا براق شد: یعنی چی؟ باید بیای، حالا فردا رو نمی دونم اگه با کسی برنامه گذاشتین، ولی تو عید که دیگه نمی شه ، امیر جدا تو جدا دیگه چه معنی داره
آنا:من واقعا نمی تونم بیام، انشا لله یه فرصت دیگه،
آتنا: امیر تو یه چیزی بگو،
امیر: خوب آتنا تو می خواستی منو سوپریز کنی ولی خوب نتیجه اینه که من و انا نمی تونیم بیایم.
آنا رو کرد به امیر ولی قبل از اینکه، حرفی بزنه امیر چشم زهره ای رفت و از آنا خواست حرفی نزنه،
ولی سوسن اجازه نداد کسی چیزی بگه رو کرد به آنا: ما دیگه می ریم، می بینین که آتنا تو وضعی نیست که خیلی دیر بخوابه، شمام فردا واسه ناها ر با امیر بیاین، اگه بعد از ظهر جایی قرار گذاشتین برین ولی روز اول عید رو دیگه هر جا برنامه دارین کنسل کنین ، دیگه یه سال و به سلیقه خودتون گذروندین یه عید به ما می رسه،
آنا:خوب راستش امیر خودش بتونه، می اد من نمی تونم...
سوسن حرف آنا رو قطع کرد: نمی شه زن بره غرب مرد بره شرق، هر جا می رین با هم میرین،
آنا: ولی من
سوسن: حالا فردا بیاین تا ببینیم عید چی می شه؟
آتنا: دیدین مامان من اینطوری کارا رو یه سره می کنه، تا فردا
آنا دیگه بدرقه نرفت، عقب عقب رفت تو اشپزخونه، دید فرزین اصلا حرفی نزده، پیش خودش فکر کرد اصلا مگه جرات داشته حرف بزنه، مادر و دختر طومارش رو درهم می پیچند،
امیر برگشت تو اشپزخونه: ول کن اینها رو،
آنا: من فردا نمی ام
امیر: منم چندان تمایلی ندارم به رفتن بخصوص که کلی فک و فامیلم دعوتن، البته اونها عصر میان؛ولی فکر کنم ناهار رودیگه مجبوریم
آنا: تو اره ولی من نمیام، می دونی که اینها همش تو رودربایستی با فرزین بود، وگرنه مامانت قبلا حرفهاش رو زده بود
امیر: نه مامان خیلی وقته اصرار داره ما بریم و بیایم من خودم مایل نبودم تو رو ببرم اونجا
آنا: پس فردا هم من نمیام خودت برو یه جوری جمعش کن
امیر: فردا رو شرمنده، ناها ر رو که حتما باید بریم
آنا: ولی
امیر: ولی نداره، ظهر می ریم، غروب به یه بهونه ای می ایم بیرون تا واسه سفرم خدا بزرگه
آنا دیگه بحث رو بی نتیجه دید، سرش رو انداخت پایین رفت بالا، لباسش رو عوض کرد ولی هنوز چراغ رو خاموش نکرده بود که امیر با بالش و لاحاف اومد تو.
آنا: اینا چیه؟
امیر: هیچی، بگیر بخواب، مال خودمه بعدم بی اینکه تو ضیح اضافه ای بده ، جاش رو مرتب کرد و خوابید
آنا: من خوبم بلند شو برو پایین، خوبم
امیر: باشه تو خوب بمون، منم خوابم می اد، چراغ رو خاموش کن.
ساعت 9 صبح بود که با صدای زنگ گوشی امیر هر دو از خواب پریدند
امیر: الو
...
امیر: سلام مامان
...
امیر: نه بیدار شدم، چی شده؟
....
امیر: خوب؟
...
امیر: مامان پس ما نمی ایم.
...
امیر: مامان این از دیروز و کاراتون ، اینم از این حرفها
...
امیر: چرا می فهمین چی می گم. زینتم دیگه لازم نیست بیاد اینجا زن سرایدار ساختمان شرکت رو می کم بیاد،
...
امیر: باشه، اونم دیگه حقی نداره بیاد اینجا ، بسه دیگه ،بره به فکر پریسا باشه،
...
امیر: با آنا چیکار دارین دیگه؟
...
امیر: نه مامان، خداحافظ
امیر دوباره دراز کشید، آنا متوجه شد که قرار ناهار کنسل شده، اونم دوباره سر جاش ولو شد، نمی دونست چقدر طول کشید که صدای زنگ در خونه دوباره از جا پروندشون.
امیر رفت پایین ، آنا هم بلند شد ولی امیر گفت بمونه تو اتاق، آنا برگشتت تو تخت،
صدای سوسن و آتنا رو می تونست تشخیص بده، ولی نه چندان واضح ، ولی صدای امیر رو اصلا نمی شندید. آنا دیگه گوشهاش رو گرفته بود، نمی خواست این صدای های نا واضح رو هم بشنوه، یدفعه با باز شدن در اتاق از جا پرید، آتنا تو دهنه در بود، آتنا رفت طرف آنا، آنا دستاش رو برداشت: آناهید جان، هنوز که خوابیدی پس، بلند شو ظهر شد، مگه قرار نبود ناهار بیاین، بعدم یه نگاهی به لحاف و بالش رو زمین انداخت ،
آنا: ولی انگار امیر گفت کنسل شده
آتنا: امیر بی خود گفته، بلند شو، تو که بیای امیرم میاد
آنا: امیر نیاد من نمی تونم بیام
آتنا: چرا می تونی، بلند شو بریم پاییم، مامان چیزی نگفته که امیر قهر کرده،
آنا: من واقعا نمی دونم سوسن خانم چی گفته، ولی
آتنا: ولی نداره، بلند شو بریم پایین، و دست آنا رو کشید.
چیزی که تو پله توجه آنا رو جلب کرد جای خالی عکس پرگل بود، سوسن هم به محض اومد ن انا بلند شد : آناهید جان، برو این پسر رو بیار بیرون، بریم، من مهمون دارم ، دلم شور می زنه، کلی کار دارم،برو بیارش بیرون
آنا: ولی آخه
آتنا: آخه نداره، رفته در و بسته
آنا: ولی من ، خوب من یعنی اجازه ندارم برم تو اون اتاق
آتنا عصبانی شد: یعنی چی ؟ این دیگه چه زندگیه؟ معلومه چیکار می کنین؟
آنا رفت سمت در، در زد: امیر می شه بیای بیرون؟
امیر جوابی نداد. آنا بازم در زد: امیر،بیا بیرون، امیر
آتنا هم رفت پشت در: امیر نیای بزور انا رو می بریم، تو هم خواستی باید بیای دنبالش
امیر عصبانی درو باز کرد: آنا تا من نباشم جایی نمی ره
بعدم رو کرد به مادرش: چه اصراریه ما بیایم، تو که می دونی خواهرت نمی تونه جلوی خودش رو بگیره
سوسن: باید برین و بیاین تا عادت کنه، نمی تونم بگم نیاد
امیر: مامان من می خوام اخر سالی آرامش داشته باشم، بزارین راحت باشم
آتنا گریه افتاد: امیر، به خاطر منم نمی خوای بیای، این دور روز و دلم می خواد دور هم باشیم، برم خودا می دونه دیگه با بچه کی بتونم بیام، شمام بیاین که دیگه همه با هم نمی تونین بیاین، جدا جدا می بینیمتون، دلم می خواد همه دور هم باشین،
سوسن دست آتنا رو گرفت: گریه نکن مامان ، بیا بریم، امیر و آنا هم کاراشون رو می کنن می ان، بعدم چشم غره ای به امیر رفت و دست اتنا رو کشید برد سمت در: منتظریم تا قبل از 1 بیاین. و رفت، به همین راحتی حرفش رو به کرسی نشوند و رفت.
آنا نشست رو مبل، امیر اومد بالا سرش: بلند شو ، یه صبحانه ای بخوریم ، اگه کاری داری انجام بده بریم،
آنا بی هیچ حرفی بلند شد،
سریع صبحانه رو آماده کرد، خودش میلی به خوردن نداشت ولی حوصله غر شنیدن از امیر رو هم نداشت، به زور دو تا لقمه خورد، منتظر بود یعنی امیدوار بود که امیر رفتن رو کنسل کنه ولی امیر نگذاشت زیادی منتظر بمونه: بلند شو پس، چرا نشستی داره 11 می شه،
آنا: چیکار کنم؟
امیر: نمی دونم، مهمونی می خوان برن چیکار می کنن، اونم واسه دفعه اول؟
آنا: خوب ، من نمی دونم چی بپوشم؟
امیر: خیلی نمیخواد رسمی بپوشی، ظهر که خودمونیم و عصرم که ما قرار نیست بمونیم.
آنا: من برم دوش بگیرم، زود می ام،
امیر: هر جور دوست داری ولی تا دوازده و نیم آماده باش.
آنا رفت بالا، سلانه سلانه، خیلی تو فکر بود، نمی دونست چی می شه، رفت تو حمام، نمی دونست چقدر زیر دوش مونده، ولی یه آن از صدای کوبیده شدن در به خودش اومد:آنا! می شنوی؟ چرا جواب نمیدی؟
آنا یه نگاه به حمام کرد، پر از بخار بود، پنجره حمام هم بسته بود، تنها راه خروج هوا سوراخهای هواکش بود، نمی دونست چطور تو این حموم نفس کشیده، سریع رفت پشت در که لای درو باز کنه تا امیر بیشتر از این داد نزده ، که امیر بی هوا در و باز کرد،با باز کردن در امیر اول از صدای آخ آنا شوک شد و بعد با دیدن حمومی که پر بخار بود،
آنا سریع خودش رو جمع کرد تا نیفته ولی واسه دردی که تو بازوش پیچید جز آه و ناله کردن کاری از دستش بر نمی اومد، امیر سریع به خودش اومد: چی شدی؟ چرا جواب نمی دادی؟
آنا: خوبم، نیا تو، حولم رو تخته، بیار واسم،
امیر سریع حوله و از رو تخت برداشت از لای در داد تو، ولی درو باز گذاشت،آنا سریع حوله رو پیچید دورش و موهاش ور گذاشت تو کلاه، و از در رفت بیرون
امیر پست در ایستاده بود: خوبی؟
آنا سرش رو بالا نیاورد: آره
امیر تازه انگار یادش افتاد واسه چی پشت در رفته: یکساعت بیشتره تو حمومی، چرا اینقدر آب گرم رو باز کردی؟ یه نگاه به سر و صورتت بنداز
آنا بی حرف رفت سمت کمد لباسها، عزای اصلی الان بود که نمی دونست چی بپوشه یه ساپورت صدری با یه تونیک استین نصفه مشکی برداشت، یقه اش یکم باز بود ولی لااقل قدش تا بالای زانو بود، کفش مشکی عروسکی هم داشت، سریع برداشت بره سمت حمام که یادش افتاد همه جا خیسه خواست به امیر بگه بره بیرون که امیر متوجه لباسهای تو دست آنا شد: آناهید ، این آخر سالی این رنگ مشکی رو در بیار، بسه دیگه
آناهید بغض کرده بود: نمی خوام، می خوام مشکی بپوشم، اگه خوب نیست اصلا نمی ام
امیر: هر کاری می خوای بکن ولی روز اول عید هرچی مشکی داری رو می ندازم بیرون نزاری هم قیجی می زارم تو تک تکشون. و از در رفت بیرون
آنا خواست سریع لباسهاش رو عوض کنه که درد بازوش رو بیشتر حس کرد و آخش رفت هوا. به محض اینکه حوله رو درآورد دید همه تنش سرخه، ولی بازوش بدتر ، می دونست یه ساعت نشده سیاه می شه ولی فرصت اینکه بره یخ بزاره نبود، سریع لباس زیراش رو پوشید ، آب موهاش رو هم گرفت ، بزور یه سشوار به موهاش گرفت، یکم که خشک شد، لباشهاش رو هم تن کرد و رفت سراغ موهاش، می خواست با سشوار یکم موهاش رو حالت بده ولی نه می تونست سشوار رو بگیره نه برس پیچ رو، روتخت نشسته بود، نمی دونست حالا با این موها که تازه با حوله هاشو ر پاشور کرده چیکار کنه، امیر یه ربعه برگشت بالا، آنا رو دید که لباش پوشیده با موهای هاشور نشسته،
امیر: پس چرا نشستی؟
آنا: خوب نمی تونم موهام رو درست کنم.
امیر: یعنی چی نمی تونی؟ تو که تازه موهات رو مرتب کردی، یه سشوار کن بریم، 12 رد شده،
آنا: سشوارو نمی تونم بگیرم،
امیر: یعنی چی؟
آنا: دستم درد گرفته، نمی تونم نگه دارم،
امیر: چرا در د می کنه؟
آنا: در خورد توش،
امیر: آستینت رو بزن بالا ببینم
آنا: نمی خواد، یکم سشوار رو بگیر واسم،
امیر سشوار رو گرفت ولی آنا بازم نمی تونست با یه دست برس رو تو موهاش بپیچونه، آخش رفت هوا.
بی خیال شد، فقط امیر سشوار رو گرفت وآنا با دست موهاش رو تکون داد تا فقط خشک بشن، بعدم یه دستی شونه زد و پشت سرش برد بالا با کلیپس آبشاری بست، یکم چشمهاش و کشید، خیلی وقت بود دیگه واسش مهم نبود ، که رژگونه صورتی بزنه تا به پوستش تضاد بده ،یا با پنکیک رنگ لبهاش رو کم کنه تا رنگ صورتی روش جلوه کنه، سریع بلند شد، مانتو و شالش رو پوشید و رفت پایین، امیرهم آماده شده بود، یه کت و شلوار طوسی سیر با پیرهن سفید و کراوات طوسی زده بود، زیادی به نظرش رسمی بود، لا اقل در مقایسه با لباسهای آنا،
آنا: من آماده ام
امیر یه بسته گرفت سمت آنا
آنا: این چیه
امیر: ببین
آنا در جعبه رو باز کرد، یه ست گردنبند و گوشواره میخی مروارید بود، با یه ساعت ژنو لنگه ساعت قبلی خود آنا، با یه حلقه پنج ردیفه برلیان،
آنا یه دفعه عصبانی شد: اینا مال کیه؟
امیر: چرا داد می زنی؟ مال تو
آنا: نه قبلا مال کی بوده؟
امیر تازه فهمید: فکر کردی من مریضم که از وسائل کس دیگه ای به تو بدم. اینها رو من خریدم، چون می دونستم تو عید لازم میشه،
آنا: اینو واسه چی خریدی؟
امیر: ساعتو؟
آنا: آره
امیر: خوب مگه یکی مثل این نداشتی قبلا
آنا: خوب آخه این گرونه، مگه طلا نیست؟
امیر: چرا هست، می شه زود حاضر شی تا دوباره لشکر کشی نکردند
ساعت از یک رد شده بود که رسیدند خونه پدر امیر، حیاط بزرگ و قشنگی داشت ، البته سبکش قدیمی بود، از دور می شد یه ساختمون نما قدیمی رو دید، با ایوون و ستون و سر ستون، ولی توی ساختمون کاملا شیک و امروزی مبلمان شده بود ، تو ورودی ساختمان آقای سروستانی و سوسن و بعدش آتنا و فرزین اومده بودند پیشواز، همه گرم سلام احوال پرسی کرده بودند و خوش امد گویی کرده بودند، ولی آنا خیلی استرس داشت ، از حرفهای صبح فهمیده بود که خاله سهیلا هم هست و دیگه خدا می دونست کیا، آنا خودش داوطلبانه دست امیر رو گرفته بود، دنبالش می رفت، حتی وقتی امیر خواسته بود بره تو اتاقش انا هم بلندشد و رفت، اتاق امیر یه اتاق ساده ولی بزرگ بود، ولی دیوارهاش پر از تابلو و عکس بود، روی یکی از دیوارها تقریبا یه البوم عکس بود، از نوزادی تا ، تا مراسم عقد با پرگل، آنا رفت جلو تر، اصلا هواسش نبود که امیر داره می بینه، عکس عروس و داماد روی دیوار هواسش رو پرت کرده بود، پرگل یه لباس دکلته سفید پوشیده بود، باآرایش عروس،آنا یه نگاهم به امیر انداخت که تو کت و شلوار سفید چقدر کم سن و سال می زد، پرگلی که اینجا با این آرایش میدید خیلی با اون عکسهای روی دیوار و میز تو خونه فرق داشت، همون چشمهای عسلی و پوست روشن و اندام کشیده، تقریبا با کفشی که پا کرده بود هم قد امیر میزد، با صدای بهم خوردن در آنا متوجه رفتن امیر شد، سریع به خودش اومد، لباسهای رو رو در آورد تونیکش رومرتب کرد، موهاش چندان تعریفی نداشتند، بد نبود و لی واسه بار اول اونم وقتی مطمئن بودزیر ذره بین همه قرار داره دوست داشت مرتب تر باشه، ولی چاره ای نبود، خواست از در بره بیرون که زینت اومد تو، اونم دسته پر، با سشوار و برش پیچ، زینت معطل نکرد، سریع با راهنمایی آنا برس رو تو موهای آنا می چرخوند و سشوار می گرفت، تقریبا به خوبی دیروز بعد از آرایشگاه شده بود ، البته خوب دیگه تافت نداشت و مطمئن بود تا 2 ساعت دیگه مجبوره دوباره با کلیپس یه بلایی به سر موهاش بیاره که خوب خیلی هم مهم نبود، مهم همین ساعت اول بود،
آنا یه نگاه دیگه تو اینه به خودش انداخت و از در رفت بیرون، هنوز کامل وارد سالن نشده بود رو پله آخر بود که صدای سلام و احوال پرسی به گوشش خورد، تقریبا همه نزدیکی ورودی سالن، به استقبال تازه واردها رفته بودند و همگی پشت به آنا بودند بجز زینت که کنار آنا بود.
بازار دست و روبوسی و سلام علیک گرم بود، که صدای سهیلا باعث شد آنا دردی رو تو تمام تنش حس کنه،
سهیلا: امیر جان بالاخره شر این دختره آویزون رو کم کردی یا نه، نکنه بازم مرخصی ساعتی داده بیای ما بتونیم ببینیمت، آخه ما باید سالی یه بار بتونیم تو رو ببینیم؟ سالگرد پرگلم که دم غروب رسیدی،بمیرم بچم چشم براهت بود.
همه اروم بودند، فقط این صدای زینت بود ، که هیکل آنارو با زور و ضرب داشت از رو پله بلند می کرد:آناهید خانم، خدا مرگم، امیر خان
امیر با صدای زینت برگشت رو به عقب، با دیدن انا روی پله، سریع رفت سمت پله: آنا! آنا چی شدی؟
آنا چشماش رو که از درد بسته بود، به زور باز کرد: خوبم، دستم، دستم رو ول کن.
امیر یاد دست آنا افتاد سریع دستش رو ول کردو زیر بغلش رو گرفت، و بلندش کرد، خواست برش گردونه تو اتاق که آنا
نگذاشت ، تقریبا بقیه هم جمع شده بودند: امیر خوبم، می تونم وایسم
امر محل نگذاشت ، زیر بغل آنا رو گرفت و برد رو اولین صندلی، بقیه هم از ترس سهیلا لال شده بودند اگه زینت نبود حتی کسی یه آب قند هم دست آنا نمی داد، سهیلا هم دیگه حرفی نزد، انگار نه انگار از حرفهایی که زده، پریسا هم که آنا فهمید خواهر پرگله بی اینکه حرفی بزنه، از جلوی آنا رد شد و رفت سمت اتاقها تا لباس عوض کنه، و همسر سهیلا جز یه سلام زیر لبی حرفی با آنا نزد، بحث سریع رفت حول محور مهمونی عصر و باردای اتنا و زمان زایمان و دیگه کسی به روی خودش نیاورد چی شنیده، امیر تقریبا بغل به بغل آنا روی مبل نشسته بود و دستش رو سپرده بود به انا که تا دل می خواد فشار بده و خودش رو خالی کنه،امیرمی دونست آنا رو الان ولش کنی می زنه زیرگریه واسه همین جز اینکه با نگاه مرتب حالش رو بپرسه کاری نمی کرد، آنا می گفت خوبه ولی امیر متوجه اخم صورتش بود، می دونست که احتمالا درد داره، دست آزادش رو از پشت گذاشت تو کمر آنا، ولی آخی که آنا سعی داشت تا جایی که می شه خفش کنه نشون می داد کمرش درد داره،
امیر: کمرت درد می کنه؟
همین سئوال امیر کافی بود که دوباره اشک پشت چشمهای آنا جمع بشه
امیر: بلند شو بریم تو اتاق، یکم دراز بکش
آنا: نه بزار بعد از ناهار، منو برسون خونه، خودت برگرد،
امیر: اونکه ناراحته خودش بره، ما جایی نمی ریم، فهمیدی؟ اگه جوابش روندادم واسه اینه که می خوام اینقدر بمونم تا خودش بره،
آنا جوابی نداشت بده، خیلی نگذشته که همه دعوت شدند سر میز، خدا رو شکر جا کم بود ، و می شد چند نفری سر جاشون غذا بخورن، ولی خوب آنا با اصرهای آتنا جزء اون چند نفر نبود، سرمیز ، امیر که می دونست آنا نمی تونه دستش رو زیاد تکون بده سریع یه مقدار کمی واسش برنج و جوجه کشید و همراه سالا گذاشت جلوش، همین کار امیر کافی بود که نگاهای خیره سوسن و سهیلا و پریسا حواله امیر بشه، و بعد هم دستور های پریسا شروع بشه: امیر جان، خورشت میریزی لطفا؟ امیر دوغ ؟ امیر نمک، امیر سالاد، آنا دیگه داشت کلافه می شد، اینکه امیر به دختر خالش سرویس بده چیزی نبود که انا رو عصبانی کنه ولی می دونست اینکارا همش بخاطر اذیت کردن اونه، آنا خواست بشقاب دوم رو بکشه که امیر متوجه شد، کفگیر رو از دست انا گرفت و بجاش واسش کمی سالاد ریخت و بعد کمی دولا شد کنار گوش آنا: تو رو خدا خودت رو کنترل کن،می خوای بزارنت وسط، یکم سالاد بخور می گم زینت واست غذا بیاره تو اتاق
آنا: من الان گشنمه
امیر: تو گشنت نیست، کلافه ای، همین سالاد رو بخور
سهیلا دیگه طاقت نیورد: امیر خاله بخور، واسه قصه گفتن که ماشاالله وقت دارین همیشه،
قاشق از دست انا افتاد، به زور به کم دوغ خورد، و خدا رو شکر شوهر خاله سهیلا، آقای داوری با سرفه ای که کرد، باعث شد ، سهیلا بفهمه که الان بهتره بحث رو تمام کنه.
امیرم که از قبل پی این برخوردها رو به تنش مالیده بود حرفی نزد، دستش رو از پشت انا برداشت و لیوان دوغش رو سر کشید، بعدم کمی دست دست کرد تا بقیه غذاشون رو بخورن، بعد از غذا دست آنا رو جلوی چشمهای سهیلا گرفت و برد سمت خوابها، کلا تا نیومدن سهیلا جو ، خوب بود، یعنی انا احساس می کرد با اونچه که انتظار داشته متفاوته، ولی با اومدن سهیلا، واسه آنا حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود، آتنا پشت سر آنا و امیر رفت تو اتاق: آناهید جان خوبی؟
آنا: ممنون،
آتنا: ببخشید ، این خاله هنوز خوب ، می دونی که داغ بچه هیچوقت کمرنگ نمی شه، حق نداره به تو توهین کنه ، ولی خوب شاید یه چند باری ببیندتون عادت کنه، نمی شه که شما نرین و نیاین ، پرگل رفته ، امیر که هست چرا ما نباید بتونیم ببینیمش؟ خاله هم بالاخره عادت می کنه دست از این رفتارش بر می داره
امیر: ما فقط به خاطر تو اومدیم، و گرنه واسه دیدن مامان بابا می تونیم یه وقت دیگه بیایم، تو هم نمی خواد هرس بخوری، واسه نی نی خوب نیست، خاله جون قبلا هم ما رو مستفیض کردند، برو یکم استراحت کن واسه عصر بتونی شیطونی کنی،
آتنا: امیر می مونین که؟
امیر: نه ، ما قرار بود ناهار بیایم که اومدیم، عصر خودمون برنامه داریم
آتنا: الکی می گی، تو رو خدا بمونین، تو رو خدا، آناهید تو یه چیزی بگو
آنا: باور کن من نمی تونم بشینم، چه برسه بیام تو حیاط ، اجازه بده ما بریم، فردا ظهر شما بیاین اونجا، مفصل امیر رو ببینین، با مامان بابا بیاین یا امیر می اد،
آتنا: چیزی شدی؟ جاییت درد داره هنوز،
آنا: مهم نیست ولی نمی تونم بشینم
آتنا سریع رفت سمت آنا ، خواست لباس آنا رو بزنه بالا آنا با دستش مانع شد ولی اتنا خواست دست آنا رو پس بزنه که داد انا به هوا رفت
آتنا: دستت چی شده
آنا از درد و اشک نمی تونست جوا ب بده، امیر اومد جلو و آتنا بلند شد از کنا ر آنا، امیر نشست کنار آنا و سریع آستینش را زد بالا ، تقریبا از بالای آرنج تا سر شونش کبودی خفیف داشت
آتنا: این از زمین خوردنت اینجوری شد؟
امیر: نه، تو خونه اینجور شد،
آنا دیگه راحت داشت اشک می ریخت، آتنا نشست اون طرف آنا:درد داره؟
آنا جوابی نداد؛ امیر یکم کج نشست تا کاملا پشت به آنا باشه، و سعی کرد لباس آنا رو از زیر تنش در بیاره تا یه نگاهی به پشتش هم بندازه، آنا حرف نمی تونست بزنه فقط نه ئی گفت ولی امیر محل نگذاشت با یه تکون لباس انا را زد بالا: زخم شده، داره خون می اد، آتنا هم بلند شد رفت ببینه اونطرف چیه: وای ، داره کبودمی شه، تو تیزی پله خورده، امیر پاشو تا من زخمش رو تمیز کنم،امیر دست اتنا رو پس زد،برو بیرون، برو به زینت بگو چسب و پماد بیاره، دستکش هم بیاره
آتنا: برو خودت بگو من برم پایین دوباره بیام؟
امیر بلند شد، دست آتنا رو گرفت، بلند کرد، نه شما می ری دیگه نمی ای،این مهمونها واسه تو اومدن، من خودم حواسم به آنا هست. بلند شو، با بیرون رفتن امیر وانتا، آنا تو همون وضع یور شد و سرش رو گذاشت رو بالش، اگه جونش رو داشت بلندمی شد و یه لحظه هم تو اون خونه نمی موند، می دونست همش از بی کسیه که موند و شنید، موند و زیر نگاه اون همه ادم غذا خورد، چه غذا خوردنی.
با احساس سوزش تو کمرش از جا بلند شد،
امیر همون جور بمون، آنا سر برگردوند، امیر دستکش بدست، بتادین زد به زخم کمرش ، بعدم با چسب روش رو پوشوند، امیر داشت تو کمر آنا رو کبودیها سالیسیلات میزد که سوسن اومد تو: چی شدی دختر؟ درد داری؟
امیر به جای آنا جواب داد: آره، حالا می گم زینت یه مسکن بیاره واسش. تا عصر ببرمش دکتر
آنا: نمی خواد
امیر: چرا می خواد، حالا یکم دراز بکش تا عصر
سوسن: برین که نیاین؟ لازم نیست زنگ می زنم دکتر غفوری بیاد
بعدم نشست لبه تخت: آناهید جان ، حال خواهر منو درک کن؛ حق نداره توهین کنه، ولی بزار به دیدن تو و امیر عادت کنه، آخه مگه می شه یه عمر ببرین از همه، دو روز دیگه بچه دار می شین، ما نباید نوه امون رو ببینیم، حق نداریم؟
آنا: ولی ما
امیر اجازه نداد انا حرفی بزنه: مامان آخه هر چیزی یه حدی داره، اگه خاله مهمونه ،آنا هم اینجا مهمونه،
سوسن: مادر آنا دیگه از خودمون، مهمون کدومه و چقدر آنا دلش می خواست توانش رو داشت که به این جوک بخنده ، اونم با صدای بلند، ولی حیف
آنا خواست، دراز بکشه که امیر نگذاشت، لباست خونی شده، درش بیار
آنا برگشت سمت امیر ببینه حالش خوبه یا نه.
امیر: می گم آتنا یه لباس راحتی بده بهت،
سوسن: لازم نیست ، خودم لباس نو دارم، تو بلند شو برو پایین پیش بقیه ، من لباس می دم انا بپوشه یکم استراحت کنه تا عصر سر حال باشه، کلی مهمون داریم، فقط واسه اتنا نمی آن، واسه دیدن اناهید هم می آن، امیر از اتاق بیرون نرفت نشست تا مادرش لباس بیاره واسه آنا، یه پیرهن خواب بندی صورتی ساتن،
سوسن: پس پاشو برو پایین،
امیر: بزار برم نایلون بیارم لباس انا رو بندازم توش
سوسن: نمی خوادمی دم زینت بشوره
امیر: نه ، آنا پوسش حساسه، با پودر نمی شوره لباسهاش رو، می بریم خونه
سوسن: هر جور می دونی
سوسن از اتاق رفت بیرون، امیر رو به پنجره ایستادتا آنا لباسش رو عوض کرد و تونیکش رو انداخت تو نایلون
سر و صدای زیادی تو سر آنا بود، صدای قابلمه، داد و بیداد، همه چیز بود جز آرامش، صداها تو سرش کم و زیاد می شدند ولی قطع نمی شدند، صدا ها کم بود کم کم لرزه ای هم تو تنش افتاد، اسمش رو می شنید ولی نمی تونست چشم باز کنه ولی صدا هی بلند و بلندتر می شد، یهو احساس کرد تو بارونه، انگار داره خیس می شه، بزور چشماش رو باز کرد، یه چیزهایی می دید ولی نه واضح، چند بار پلک زد تا تونست از بین چند تا سری که تو صورتش بودند امیر رو تشخیص بده ولی دهنش باز نمی شد
امیر آتنا و سوسن رو کنار زد: آنا خوبی؟، چرا بلند نمی شی؟ آنا!
ولی آنا فقط نگاه می کرد،
آتنا امیر رو کنار زد، نشست پیش آنا و هی شونه هاش رو ماساژ داد، آنا باز چشمهاش رو بست.
سوسن: امیر برو یه زنگ به غفوری بزن، شاید فشارش افتاده،
آنا نه ئی گفت ولی انگار جز خودش کسی نشنید؛ خواست بشینه که درد ی که تو پشتش پیچید بالاخره زبونش رو باز کرد: آخ، نه خوبم
آتنا: بابا تو که ما رو کشتی، چرا اینقدر خوابیدی؟ سه ساعت خوابی، حالام یه ربعه دارم صدات می زنم،
آنا حرفی نزد، فقط با دستش خیسی روی صورتش رو پس زد،
امیر: آتنا بلند شو برو تو حیاط تا همه جمع نشدند اینجا، ما هم آنا دست و صورتش رو بشوره اگه بتونه راه بره می آیم.
آتنا بلند شد: ولی امیر رنگش پریده، یه اب قند بدین بهش
سوسن: به طبابت تو باشه که دو روزه همه قند می گیرن، هی آب قند، پاشو برو ما می آیم.
سوسن نشست جای آتنا: امیر برو لباساش رو بیار کمک کن بپوشه خودشم خم شد کنار گوش آنا:آناهید جان خوردی زمین چیزیت شد؟ می گم یعنی یه موقع لکی چیزی نداشتی؟
آنا نمی فهمید سوسن چی میگه، فقط نگاه کرد
سوسن: خوب بالاخره یه وقت نکنه تو راهی چیزی داشته باشی؟ اگه چیزی هست بگو، سر سری نگیریا باید بریم دکتر،
امیر زودتر از آنا حرفهای مادرش و متوجه شد: نه مامان ، نترسین، خبری نیست، خبری هم قرار نیست باشه
سوسن بلند شد: یعنی چی قرار نیست؟ گفتیم ازدواج صوری بوده تمومش کن، نکردی ، حالا که خودتون خواستین، حالا که یکسال و نیمه تو همین وضع موندین این حرفها چیه؟ نکنه یکی رو تخت یکی رو زمین ، یکی طبقه بالا یکی پایین بساط همیشگی تونه؟ آره؟و رو کرد به آنا: آره؟ اینجوره؟
و باز چرخید سمت امیر: اونوقت این یعنی چی؟ پس آتنا می گفت لاحاف و بالشت رو زمین پهن بوده بی خودی نگفته ، آنا هنوز اجازه نداره پا بزاره اتاق خواب تو بیخودی نیست، امیر بخدا دیگه دارم از دست تو دیونه می شم، تموم کنین این بازی رو، پس موندین ور دل هم سهیلا رو دق بدین، یا می خوای با ما لجبازی کنی امیر؟
امیر: مامان چرا شلوغش می کنی؟ من گفتم تصمیم نداریم بچه دار شیم دیگه این قصه ها از کجا اومد، اتاق پایینم، نه آنا دوست داره بیاد نه من به خاطر خاله می خوام بیاد اونجا، بالا هم خوب هنوز فرصت نکردیم بریم خرید، وگر نه یه تخت دونفره واسه بالا می گیریم بعد از عید،
سوسن: امیر من بچه نیستم، این حرفها رو واسه من نگو، زنت هر وقت ما اومدیم، گل و گشاد و دستمال به سر می گرده، بعدم ، یه تخت خریدن کار 1 ساعته 1 سال وقت نمی خواد،
امیر: مامان دیشب اومدین آنا، مانتو شلوار تنش بود، روسری و شال سرش بود؟ تو رو خدا بس کنین،
سوسن رو کرد به هر دو تا شون: من بچه نیستم، این بازی هم نمی دونم چه نوعشه ولی بهتر تمومش کنین، می خوای ما بگیم غلط کردیم مجبورت کردیم بزور بیای تو بازی بابات و ریاحی ما می گیم، با کمال میلم می گیم، نه این دختر و به پای لجبازی خودت با ما بسوزون نه زندگیت بابت تنبیه کردن ما خراب کن، نه این خالت رو داغون تر از اینی که هست.
وسن از در رفت بیرون، ولی انا و امیر همینطور بی حرف یکی سر جاش نشسته بود و یکی وایساده.تا بالاخره آنا به حرف اومد: امیر نمی شه بریم؟ من خیلی بدنم درد داره، سرم هم همینطور، از بس سر و صدا توش می اومد
امیر: بزار یه مسکن بدم بخوری، اگه هم ضعف داری زنگ بزنم غفوری بیاد.
آنا: نمی ریم؟
امیر: به نظرت با این خبرگزاری های آتنا و زینت می تونیم بریم؟ پاشو صورتت رو بشور، گرچه آتنا با دستمال خیس واست شست ، بعدم بپوش بگم زینت بیاد کمکت موهات رو مر تب کنی بریم پایین تا ببینم کی می تونیم بریم،
آنا یه نگاهی به لباس تو دست امیر انداخت ، ولی امیر سریع قضیه رو ختم کرد: اینجوری نگاه نکن، همین ها رو می پوشی، آنا خیلی قاطیم تو دیگه رو اعصابم نرو.
آنا بی حرف بلند شد رفت سمت دستشویی، یه ربعی طول کشید تا بیاد بیرون، امیر تو تراس ایستاده بود تا آنا لباسهاش رو عوض کنه، آنا یه نگاهی به لباسها کرد،یه دامن جین تا وسط ساق پاش با یه چاک کوتاه، با یه بلوز پنبه ای آستین سه بع ،که البته یه تاپ سفید کلفت هم زیرش بود، با یه ساپورت سفید،انا مطمئن بود این لباسهای سفت و محکم رو نمی تونه با این درد دست تن کنه رفت سمت تراس:امیر، زینت خانم رو صدا کن، من نمی تونم اینها رو تنهایی تن کنم،
امیر: خب مامان کم بهمون تیکه انداخت ، یه دور دیگه هم واسش سوژه بدیم زینت ببره، برو تو خودم کمکت کنم،
انا عقب رفت: نمی خواد، بزار ببینم خودم می تونم
امیر: رفت تو، نمی خواد، میرم پایین به زینت می گم واسه موهات بیاد کمک، بعدم بهش بگو من پایینم خودش کمکت کنه،
امیر دیگه منتظر جواب آنا نموند، رفت بیرون،
زینت اومد اول موهای آنا رو شونه کرد بعدم به خواست خود آنتا یه فکل جلوی سرش درست کرد و کلیپس زد بقیه موهاش رو هم برد پشت و دم اسبی ساد ه بست، بعدم انا به بهونه اینکه امیر نیست خواست زینت کمکش کنه لباسها رو بپوشه،آنا هر چی به ساپورت نگاه کرد دید اصلا به دامن شانل نمی اد حالا اگه دامنش کوتاه بود می شد بگی می اد ولی ... کلا خودش تصمیم گرفت که نپوشه، سریع کمی زیر چشمهاش رو درست کرد، یه برق لب از تو کیفش دراورد دیگه کار دیگه ای از دستش بر نمی اومد ، نمی دونست منتظر امیر بشه یا نه که ورود آتنا نظرش رو عوض کرد
آتنا: به به عروس خانوم، این لباسها خیلی بهت می اد، دیگه تو رو خدا مشکی نپوش، دلمون می گیره. داداش جونم کجاست؟
آنا: پایینه،
آتنا: می تونی بیای؟ یا برم امیر رو صدا کنم.
آنا: آروم آروم می تونم، ولی تو چرا اینقدر از پله پایین بالا میشی، فکر نکنم خوب باشه واست
آتنا: بابا 8 تا پله که چیزی نیست.
آنا: نمی دونم . نری بهتره فکر کنم.
انا و آتنا آروم آروم از پله ها رفتند پایین، امیر تو سالن بود، و هنوز نرفته بود تو حیاط تقریبا همه تو حیاط بودند، خاله، عموها ، دایی، بچه هاشون، مسی تو سالن نمونده بود، با ورود آتنا و آناهید امیر از جاش بلندشد، رفت سمت دخترا
هنوز نرسیده آنا حس می کرد نگاه نه چندان دووستانه امیر رو پاهای آنا مونده، امیر بی مقدمه رو کرد به آنا: پس ساپورتت کو؟
آنا: خوب ، امیر، آخه ، خوب
آتنا: ولش کن، جوراب می خواد چیکار،
امیر: آتنا تو دخالت نکن
آنا: خوب نمیاد به دامنم
امیر: چرا نمی اد؟
آنا هنوز جواب نداده بود که سوسن اومد تو سالن: بابا کجایین هی همه سراغ می گیرن، زود باشین مثلا میزبانین
اتنا از فرصت استفاده کرد: مامان بیا آنا رو ببر، امیر گیر داده لباس عوض کنه بره بالا یه نیم ساعت دیگه طول می کشه،
امیر چشم زهره ای حواله آنا و آتنا کرد
سوسن عروسی نمی خواد بره ، مهمونی عصره، این لباسهام عالیه سلیقه امیر که بد نمی شه ،بریم
امیر از پشت سر اومد و بین مادرش و آنا قرار گرفت، آنا تمام تلاشش این بود که دیگه چشم تو چشم امیر نشه، فرزین رو پله های ایوون وایساده بود به محض باز شدن در اومد سمت اتنا:تو چرا اینقدر وول می خوری؟ نمی شه یه جا بشینی؟ الان مامانم بیاد ببینه کلی غر می زنه بهت!
آتنا: نترس مامانت بیاد من رو صندلی جم نمی خورم.
امیر دیگه معطل حرفهای فرزین و آتنا نشد ، دست آنا رو گرفت و تقریبا کشوند دنبال خودش،
آنا با هر قدم انگار تمام استخونهای پشتش تیر می کشیدند: امیر ، یکم یواش
امیر تازه به خودش اومد: بیا بریم پیش بقیه آشنا شو بعدش بیا بشین دم همین تخت اولی، تا برم واست یه بالش بیارم بزاری پشتت
آنا: نه نمی خواد تو رو خدا یه کاری نکن خالت حساس تر از اینی که هست بشه
آنا و امیر رفتند تو جع بقیه که تقریبا دم استخر جمع شده بودند، دایی ، زندایی امیر همراه با یه دختر نوجوون به اسم سایه اولین کسایی بودند که انا باهاشون اشنا شد، از خانواده پدری امیر دو تا عمو هاش بودند که هر کدوم دو تا بچه داشتند همگی هم پسرهای حدودا 20 ، یا نهایت 25 ساله بودند، خاله سهیلا هم که خوب دیگه زودتر معرف حضور آنا بود، تو همین سلام احوال پرسی ها خانواده فرزین هم رسیدند، پدر و مادرش با دو تا خواهر و یه برادر همگی بالای 30 به نظر می اومدند یکی از خواهر ها هم که با پسر کوچیکش اومده بود،
مادر فرزین از بین مهمونها تنها کسی بود که خیلی گرم با آنا برخورد کرد و کلی از امیر بابت دعوت نشدنش به مراسم عروسی گله کرد که خوب سریعا پریسا داوطلبانه، احساس وظیفه کرد که تا حدودی ثریا خانوم رو در جریا ن اینکه مراسمی نبوده قرار داد ولی خوشبختانه آتنا دیگه نگذاشت حرفی از مصلحتی بودن این ازدواج به زبونش بیاره، آنا دیگه چندان صدایی نمی شنید، تمام بدنش داغ بود، امیر کنار آنابود و چندان زاویه ای برای دیدن صورت آنا نداشت ولی برادر فرزین که تقریبا روبروی آنا ایستاده بود، با قدمی که به سمت انا برداشت باعث شد امیر نگاهی به آنا بندازه
فرامرز: شما انگار خوب نیستین؟
امیر با نگاه کردن تو صورت آنا متوجه قرمزی صورتش شد: آنا چی شدی؟
فرامز بی توجه به امیر اومد جلو و دست گذاشت رو پیشونی آنا: داغه صورتش ، بعدم سریع نبض آنا رو گرفت.
فرامرز: امیر جان بشونشون ، فکر کنم فشارشون بالاس.
امیر: هنوز نمی فهمید فرامرز چی می گه.
سوسن که حواسش جمع تر بود رفت یه صندلی از دم استخر اورد گذاشت واسه آنا.
سوسن سریع دست آنا رو گرفت که بشونه ولی حواسش به دست کبود شده آنا نبود از طرفی هم تو نشوندن انا خیلی سریع عمل کرد که دیگه انا نتوست صدای آخش رو کنترل کنه،
فرامرز: درد هم دارین؟
امیر:آره امروز زمین خورده،
تا زینت جوشونده شوید بیاره انا یکم بهتر بود،
ثریا: چشمش کردن امیر جون ، به جا قرص و دوا باید اسفند دود کنین
فرامرز: مامان دوباره شما رفتی تو این فازها، بی احتیاطی و فشار عصبی و حرص خوردن های امروزی چه ربطی به چشم و نظر داره،
ثریا: آقای دکتر شما هر چی می خوای بگو، چشم و نظر آدم ها رو تا گور می بره، حالا هی قرص و شربت بدین، الانم دورش رو خلوت کنین ، یکم حالش جا بیاد، سینما اونوره، برین همه اون طرف هستن زشته،
پریسا اولین کسی بود که رفته بود سمت بقیه ، و کم کم ثریا و بقیه هم رقتند سمت بقیه مهمونها، سوسن هم خواست بره، قبل رفتن یه نگاه دیگه ای به صورت آنا انداخت، رنگ و روت خوب شد، ولی تو رو خدا امشب یه گوشت رو در کن یکی رو دروازه، ادم با هر چیزی که نباید بهم بریزه،
ولی امیر چیزی نمی گفت، فقط دست انا رو گرفته بود و منتظر بود تا کمی بهتر بشه،
آنا احساس می کرد، بهتره یکم سرش سنگین بود ولی کلا بهتر بود.
امیر: واسه حرفهای پریسا اینطور بهم ریختی؟
آنا: امیر اگه آتنا جلوش رو نگرفته بود، ابروی همه می رفت، دیگه اصلا آتنا روش می شد تو روی اونها نگاه کنه، یا خود تو یا مامان بابات؟
امیر: آشی بود که خودشون پختند، تو چرا اینجور می کنی. اگه بهتری بلند شو بریم، اکه هم راحت نیستی تا برگردیم خونه،
آنا:امیر ، فرهاد؟
امیر: چی؟
آنا: می گم این فرهاد داره میاد؟
امیر سر برگردوند، فرهاد از دور سلامی کرد و نزدیک شد.
امیر: سلام، خوش اومدین!
فرهاد: سلام ، شما خوبین آناهید خانم؟ امیر جان تو خوبی؟
امیر: ممنون، خوب کردی اومدی اصلا به کل یادم رفت بهت زنگ بزنم.
فرهاد: شما دیگه عیالوارین، حق دارین ولی بابات و فرزین از صبح دو بار زنگ زدند، گفتند جنابعالی هم هستین، فرانکم تو راهه داره می اد.
امیر به اناکمک کرد برن سمت استخر، آنا خیلی زود از امیر و فرهاد جدا شد و رفت کنار آتنا و خانواده شوهرش نشست، هر کی از هر دری حرف می زد، ولی آنا فقط شنونده بود، فرانک خواهر فرهادهم اومد انوم اومد سمت خانمها ولی آنا با اون هم جز سلام احوال پرسی دیگه همکلام نشد، موقع اش خوردن بود که آقایون هم برگشتند سمت خانمها، فرامرز و فرزین و امیر و فرهاد تقریبا تمام مدت کنار هم بودند و این نشونن می داد که احتمالا دوستی یا آشنایی شون فقط صرف اردواج فرزین و آتنا نیست، چیز دیگه ای که توجه انا رو جلب کرد نگاهای فرامرز و ثریا خانم به فرانک بود، حس می کرد یه خبریه ولی خوب خیلی هم واسش مهم نبود.
امیر با دو تا ظرف آش اومد سمت انا: خوبی؟
آنا: آره
امیر: می خوای بریم بالا یکم دراز بکشی؟
آنا: نه، خوبم،
جا نبود امیر بشینه، ظرف آنا رو داد دستش و کمک کرد انا بلند شه برن رو تخت کناری، آنا تا نگاهش به فرهاد افتاد نظرش عوض شد: امیر من نمی خوام بیام اونور،
امیر: به خاطر فرهاد؟
آنا: آره،
امیر: بچه بازی در نیار ، فرهاد یه غلطی کرده حالام پشیمونه، دیگه کشش نده، و دست انا رو گرفت.
رو تخت ، فرهاد و فرانک همراه با فرامرز نشسته بودند، آنا نمی تونست بره بالا همون لب تخت نشست و سعی کرد تکیه بده به دیواره تخت.
فرامرز: بهترین؟
آنا: بله، ممنون،
با اومدن پریسا اونم با یه سینی بلال، اخمهای آنا ناخوداگاه در هم رفت، ولی چیزی نگفت تو سکوت، به خوردنش ادامه داد، پریسا یه ظرف بزرگ آش هم اورد، و گذاشت وسط: بخورین جون داشته باشین واسه ورجه وورجه.
فرانک: پریسا جون بخوریم که سنگین می شیم، نمی تونیم از اتیش بپریم.
پریسا: نترسین، اول می رقصیم هضم شه بعد می پریم. فرانک جون کجا می ری ورزش؟ از پارسال تا حالا خیلی هیکلت بهتر شده، داری باربی می شی دیگه.
فرانک: همون باشگاه همیشگی می رم، ولی خوب کلا فعالیتم هم زیاد شده و البته غذا هم نمی خورم زیاد.
پریسا: بابا اراده، من اینقد آدمهای گنده منده میشناسم، که نمی تونن جلوی شکمشون رو بگیرن، روز به روز چاق می شن فکر کنم آخرشم بترکن. بعدم زد زیر خنده
همه از حرفهای پریسا زدند به خنده، امیر بی اینکه بخنده، فقط نگاه می کرد و آنا کلا سرش تو ظرف آش بود، و فکر می کرد پریسا داره چند سال دیگه رو واسش مثال می زنه
پریسا رو کرد به امیر: امیر تو هم از اونهایی ها فکر کنم ، الان رو سی یکم شکم داری، برسی به 40 فکر نکنم بتونی راه بری
امیر: با اجازتون من ورزشکارم، اینام که می بینی خوب ، مال اینکه دو سالی مرتب باشگاه نروفتم یکم ول شده، یه هفته برم حله. شما برو نگران خودت باش.
پریسا: ما خانوادگی رو فرمیم، مامانم رو ببین،60سالشه قربونش برم تکون نخورده، بعدم رو کرد به فرانک، تو ام که ستعداد داری ولی ارادت خوبه،جای نگرانی نیست.
فرهاد دید الانه که بره سراغ انا، خودش رو انداخت جلو: من چی؟ آینده منو چطور می بینی؟ می ترکم یا نه؟
پریسا: نمی دونم والا تو که همه چیت غیر عادیه؟ نظری ندارم ، می خوری ، ورزشم که پیداس نه ولی خوب خوب موندی،
فرهاد: آره خانومم هم همینو می گه!
پریسا: خانومت کیه دیگه ، سر خود شدی، بی اجازه ما رفتی زن گرفتی؟
فرهاد: یه نگاه به آنا کرد: نه هنوز نگرفتم ولی خوب ، سال دیگه این موقع یهو دیدی با خانم بچه هام اومدم،
پریسا: مامانت خبر داره فرانک جون؟
فرانک: خوب راستش نه کاملا. ولی حالا ببینیم چی می شه.
فرامرز: پس امسال عروسی زیاد در پیشه، پریسا روهم شوهر بدیم دیگه حله
پریسا: یه ایشاالله تو دهنت باشه،
بازم همه خندیدند جز انا و امیر
فرامز: امیر و آناهید هم که یه شام به ما بدهکارن؛
امیر: هر وقت دوست داشتین تشریف بیارین، ما در خدمتتون هستیم،
دیگه حرفی زده نشد تا وقت شام، قبلش همه زدند و رقصیدند و از اتیش پریدند جز آنا که بهونه خوبی واسه نشستن داشت و امیر که به بهونه آنا از جاش تکون نخورد، شام چند نوع غذای سبک بود چون بزرگترها کلا آش زیادی نخورده بودند بیشتر به هوای اونها بود . ساعت از 1 گذشته بود ، همه رفته بودند، امیر و انا هم عزم رفتن کردند سوسن سریع رفت پیش بچه ها: امشب که اصلا نمی زارم برین، فردا هم برین وسایلتون رو جمع و جور کنین، واسه تحویل بیاین اینجا همه دور هم، روز اول هم که می ریم سر خاک بعد هم با هم می ریم شمال.
امیر: مامان قربونت امون بده ما هم یه حرفی بزنیم، برای تحویل که خوب ما می خوایم خونه باشیم ولی بعدش می ام دستبوستون، سفرم که شرمنده، آنا اگه بهتر نباشه که اصلا نمی تونه چند ساعت تو ماشین بشینه اونم تو ترافیکی که خدامی دونه چند ساعته،
سوسن: خیلی خوب حالا امشب رو که بمونین تا فردا خدا بزرگه، تحویلم می خواین خونه خودتون باشین ، خوب باشه ولی روز اولم نشد ، آنا حالش خوب نبود ما صبر می کنیم بهتر شه، چهارم می ریم که جاده خلوت باشه، دیگه بهونت چیه؟
آنا: نه تو رو خدا شما برنامتون رو بهم نزنین، من اصلا میرم خونه دایه ام، شما برین،
امیر برگشت تو صورت آنا: پیش آقا جلال؟
آنا: انگار تازه فهمید چی گفته، نه خوب اون ،خوب عید فکر نکنم خونه باشه، هر سال می ره مشهد
امیر با نگاهش به آنا حالی کرد که بهتره ساکت باشه
امیر: مامان حالا صبر کنین ببینیم چی می شه شاید یه دو روز بیایم شما با برنامه خودتون برین ماهم سوم می ایم تا اون موقع آنا هم بهتره .
سوسن: تحویل چی؟ نمی مونین؟
آنا: کار امیر رو راحت کرد، امیر ما که وسائل هفت سین نخریدیم، تحویل بیایم
امیر دیگه حرفی نزد، خودش دوست داشت پیش خونوادش باشه ولی بخاطر راحتی آنا بود که نه آورده بود،
شب به هر ترفندی بود، سوسن امیر و آنا رو نگه داشت، آتنا و شوهرش هم رفتند خونه پدر شوهر.
آنا و امیر به محض ورود به اتاق فهمیدند واسه چی سوسن سعی داشته نگهشون داره، تخت اتاق مهمون رو زینت و شوهرش گذاشته بودند کنار تخت امیر و یه لحاف دونفره و کلا ترتیب همه چیز رو داده بودند، امیر سری تکون داد و رفت یه لباسی پیدا کنه واسه شب، آنا به هر سختی بود لباسش رو تو سرویس بهداشتی عوض کرد، امیر تو تخت بود که آنا برگشت تو اتاق ، چراغ رو خاموش کرد، که صدای امیر در اومد: اول چراغ خواب رو روشن کن، تاریکی یه بلای دیگه سرت نیاد، ولی آنا محل نگذاشت، سریع چراغ و خاموش کرد و آروم آروم رفت سمت تخت، امیر هم دیگه حرفی نزد.
آنا با مسکنی که خورده بود زود به خواب رفت ، نزدیکهای صبح بود که ناله آنا امیر رو بیدار کرد ، امیر رفت یه لیوان اب و مسکن آورد،آنا رو بیدار کرد و بهش مسکن داد، آنا دوباره خوابید ولی سرش که که رو دست امیر بود، خواب رو از چشم امیر گرفت، امیر دید، خوابش نمی بره،
آنا برای بار چندم با جیغ خودش از خواب پرید ، خدا رو شکر کرد که تنهاست، که هر چی ناله کنه کسی نیست بگه چته، آروم باش، نمی دونست ساعت چنده، ولی خیلی هم مهم نبود، خیلی وقت بود که مهم نبود، آنا بلند شد رفت دم پنجره، هنوز تاریک بود، خیلی تاریک، مثل بخت انا، مثل زندگیش، مثل آیندش،برگشت تو اتاق، یه هفته ای بود که اومده بود به این خونه، یه مبلمان اولیه، با وسائل اولیه آشپزخونه، یه فرش و یه کاناپه، یه راحتی، یه میز توالت و یه تخت خواب ، آنا تلویزیون رو روشن کرد، نشست رو راحتی ولی تنها چیزی که نمی دید تلویزیون بود،می دید ولی صحنه هایی رو که 6 ماه پیش واسش اتفاق افتاده بود، دلشوره ، اضطراب، جیغ گریه، ناله ، نفرین، نفرت، داد بیداد، التماس.یه نگاهی به لباسهاش کرد، هنوز از عزای فخری در نیومده که ، رخت عزای دوم رو به تن کرده بود، ولی این یکی رو ظاهرن تا ابد باید به تن می کرد، به تن می کرد که یادش نره، آینده ای در کار نیست، یادش نره امیدی نباید ببنده، نه به کسی نه به چیزی،...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۳۲

قسمت چهارم رمان در دستان سرنوشت


سهیلا و سوسن رفتند بالا، سهیلا در اتاق را با شدت باز کرد.
آنا از ترسش جیغ کوتاهی زد و لی همچنان نمی تونست از جاش تکون بخوره.
سهیلا یه نگاهی به آنا انداخت و بعد نگاهی به خواهرش: پس تویی! تو اومدی جای دختر من رو بگیری؟
سوسن: انا جون، قرار نبود شما با امیر بمونی! مگه قرار ما این نبود که سر شش ماه طلاق بگیری ، وقتی ما پول رو با بابات تسویه کردیم.
آنا به زور سری به نشونه آره تکون داد.
سهیلا: پس چرا تو اینجایی؟ چرا با بابات نرفتی؟ چرا آویزون امیر شدی.
آنا حرفی نداشت که بزنه.
سوسن: وکیل بابات الان خونه ما بود. می گفت امیر تو رو ول نمی کنه، ولی ما فکر می کنیم برعکسه
آنا بازم نگاه کزد
سهیلا: می دونی من کیم؟ من مامان پرگلم؟ می دونی پرگل کیه؟ زن امیر ، بچم زن امیر بود، این خونه رو پرگلم پسندید، این اتاقها رو یه به یک با سلیقه خودش واسه امیر چید،می دونی بچم کجاست؟ سینه قبرستونه، امیرم عزیزمه، خودم دلم براش خونه، باید زن بگیره، ولی یه زن درست و حسابی، یکی مثل پرگلم، باید بره سر خونه زندگیش ولی تو این خونه حق نداره کسی رو بیاره، جای پرگل من نباید کسی تو این خونه بیاد، زنش رو باید ببره یه جا دیگه ، این خونه رو خودم ازش می خرم، با همه چیزاش.
آنا شوک شده بود، بدنش خیس شده بود، احساس می کرد عرق سردی به بدنش نشسته،
سوسن: آناهید جان بلند شو، من خودم می برمت خونه پدرت، همه نگرانت هستند، بابات کلی زنگ زده به سروستانی از 1 ساعت پیش تا حالا، اسدیم که خودش اومد در خونه، همه نگرانتن، اونها هم نمی خوان تو اینجا باشی. بلند شو.
سهیلا: بلند شو، و گرنه خودم می ندازمت بیرون.
آنا به زور از جاش بلند شد، سرش سنگین شده بود، از رو تخت هنوز بلند نشده بود که احساس کرد همه جا سیاهه، سیاهتر از دیروز.
سوسن و سهیلا یه لحظه از دیدن زمین خوردن آنا جا خوردند، سوسن به خودش اومد سریع رفت سمت آنا ولی هرچی تکونش می داد آنا چشماش رو باز نمی کرد، سریع زینت رو صدا زد.
زینت با عجله اومد بالا.
سوسن: زینت، یکم آب بیار، غش کرده.
زینت: خدا مرگم چی شده؟ جواب امیر خان رو چی بدم.
سهیلا که انگار منتظر یه سیلی باشه تا اروم بگیره، و دست از بی تابی برداره، با این اتفاق و شوکی که بهش دست داد آروم شد، بی هیچ حرفی رفت پایین و روی راحتی های سالن ولو شد و چشماش رو بست تا سرش آروم بگیره.
زینت سریع کمی آب آورد، ولی هرچی تو صورت آنا می ریخت آنا عکس العملی نشون نمی داد، سریع رفت تا به اورژانس زنگ بزنه،
امیر 40 دقیقه ای طول کشید تا با رویا خودش را برسونه خونه، نمی دونست باید منتظر چه صحنه ای باشه، می دونست که خالش چه حالی شده وقتی از موضوع حضور آنا تو خونه پرگل باخبر شده، ولی از مادرش تعجب می کرد که چرا خالش را وارد این ماجرا کرده، به محض ورود امیر و رویا به سالن، امیر متوجه خالش شده که روی کاناپه دراز کشیده و یه دستمال روی چشماش گذاشته ،معمولا خالش موقع سر درد اینکار رو می کرد، بی اینکه از خواب و بیدار سهلا مطمئن شه، رفت سمت بالا، صدای پای امیر و رویا ، باعث بیدار شدن سهیلا شد، ولی هرچی اسم امیر را صدا زد، امیر توجهی نکرد و رفت بالا،
باباز کردن در، سوسن از کنار تخت بلند شد.
امیر: مامان چی شده؟


رویا هم پشت سر امیر وارد شد: خانم سروستانی ، آنا چی شده؟ چیکار کردین؟
سوسن: چیزی نیست، از هوش رفت.
رویا: از هوش رفت، همین؟ دکتر اوردین؟
سوسن: بله ، دکتر اومد، گفت قندش افتاده، البته خوب فشار عصبی شاید و از این حرفها، ولی گفت خوب می شه
سهیلا هم همزمان اومد تو: امیر، خاله ، من که خودم چند بار هم به تو هم به مادرت گفتم، تو جوونی، باید ازدواج کنی، پرگلم چیزی جز خوشبختی تو نمیخواست، ولی قرارمون این دختر نبود، این خونواده نبود، چرا اوردیش اینجا، چرا این دخترو؟
رویا که دیگه عصبانی شده بود رو کرد به سهیلا و سوسن: این حرفها یعنی چی؟ این دختر یعنی چی؟ آنا چشه؟ چطور با باباش روهم ریختین سود بردین آنا خوب بود، حالا سود رو خوردین آنا بد؟ چه خبره اسم سه تا شوهر صوری خورده تو شناسنامه اش؟ انا حتی یکبارم اون شوهرای کذایی رو ندید، ایشون رو هم اگه دید، بابت اون مشکلی بود که 4 ماه قبل ، پیش اومد و باباش نبود، امیر خان مجبور شد بیاد حل و فصل کنه، وگر نه قرار رفت واومدی در کار نبود.
سهیلا:بله، انا خانم خوب، خانوم، ولی به درد امیر نمی خوره.
امیر: خاله جون خواهش می کنم بلند شین بریم بیرون، بالا سرش حرف نزنین، مادر شمام همینطور، این بحث و حرفها رو ببرین پایین تا من بگم قضیه چیه!
همه با هم از اتاق رفتند بیرون، ولی رویا نشست بالا سر آنا.
زینت چند تا لیوان شربت آورد تعارف کنه.
امیر: زینت خانم، آنا غذا خورده ؟
زینت: نه، میلی نداشت، دو تا بستنی خوردن با دوتا تیکه بیسکویت
امیر: ولی من به شما گفتم غذا بخوره.
سوسن: امیر ول کن این بنده خدا رو
امیر: خیلی خوب حرف حساب شما دو تا خواهر عزیز چیه؟ نمی شد به من زنگ بزنین؟ ببینین قضیه چیه؟ اصلا کی به شما گفته؟ زینت؟
سهیلا: نه خاله، اسدی وکیل باباش اومد اونجا، گفت تو نزاشتی دختر رو ببره، باباش هم شب داره می اد ایران و شاکیه! حالا تو بگو قصه چیه؟ گرچه من از مادر ،پدرت بیشتر شاکیم که چرا به من نگفتند، چرا من باید اینجوری بفهمم؟مگه قرار نبود کسی نیاد تو این خونه؟
امیر: خاله جان موقعیت اضطراری بود، از بیمارستان آ وردمش اینجا، به هر حال من الان یه مسئولتی دارم، نمی خوام بگم چی بوده و چی شده، ولی بدونین که مجبور بودم بیارمش اینجا، دیدین که چه حاله؟
سوسن: اینا درست ولی چرا نرفتی دنبال کارای طلاق؟ می دونی چقدر از موعدش گذشته؟
امیر: مادر من دلائلی دارم که گفتنش به شما مشکلی رو حل نمی کنه، حالام نگران نباشین فردا می برمش از اینجا.
سهیلا و سوسن که با توپ پر اومده بودند ، بعد از اینکه باعث این حال و احوال انا شده بودند یکم آروم شده بودند، مثل آدمی که عصبانیه تا یه چیزی رو می شکونه یا عصبانیتش فروکش می کنه یا پشیمونی از رفتارش از علت عصبانیت غافلش می کنه. نیم ساعتی بود که بی هیچ حرفی هر سه نشسته بودند، منتظر آنا که به هوش بیاد ، امیر دو سه باری رفته بود بالا.


آنا چشمهاش رو باز کرد، تو سرش سر و صدا می اومد، صدا های عجیب و غریب، داد و بیداد، رویا به محض اینکه دید آنا چشم باز کرده نشست پیشش لب تخت: بمیرم واست، چی گفتن که تو رو به این حال و روز انداختند؟
آنا: رویا نمی بخشمت، چرا نگذاشتی همه چیز دیروز تموم بشه ، بخدا من راضی بودم، خستم، چرا نگذاشتی؟ تو مگه دوست من نیستی؟ چرا واسه من آرامش نمی خوای؟
رویا سر آنا رو بغل گرفته بود و با هم اشکمی ریختند، امیر که متوجه صدای بالا شده بود، سریع رفت بالا.
**
امیر در رو که باز کرد دید آنا همینطور که سرم تو دستشه سرش تو بغل رویائه و دو تایی اشک می ریزند، امیر هنوز حرفی نزده بود که نگاهش به کبودی ها روی بازوی آنا افتاد، می شد جای انگشت رو رو دستاش تشخیص داد. امیر سریع رفت سمت آنا، سرش رو از بغل رویا بلند کرد،و یه اون یه بازوی آنا هم نگاهی انداخت، اونم جای کبودی داشت.
آنا و رویا هنوز تو شوک ورود امیر و حرکتش بودند.
امیر: جای دستای کیه رو بازوت؟ مامانم یا خالم؟
رویا متوجه کبودی دست راست آنا شده بود، ولی هنوز حرفی نزده بودمی دونست پوستش خیلی حساسه، تا به جایی بخوره سیاه می شه ولی با حرفی که امیر زد رویا هم دقیق تر به دستای آنا نگاه انداخت، اونم متوجه جای انگشتها شد.
آنا هنوز اشک می ریخت و فقط سرش را تکون می داد.
سوسن هم اومده بود تو اتاق.
امیر: آنا جوای من و بده.
آنا با تکون دادن سرش از جواب دادن امتناع کرد.
امیر خواست بچرخه سمت مادرش که رویا حرف اومد: صبح تو بیمارستان هم بود این کبودی. امیر رو به رویا و مادرش کرد: چند دقیقه لطفا بیرون باشین.
رویا با اکراه و سوسن با دلخوری از اتاق رفتند بیرون.
امیر رو کرد به آنا: پرسیدم جای دستاهای کیه؟
آنا مایل نبود حرفی بزنه ، اونم وقتی گفتن یا نگفتنش فرقی نمی کرد.
امیر یه بار دیگه با صدای بلند تری سئوالش رو تکرار کرد: گفتم کار کیه؟
یه لحظه متوجه لرزی شد که تو بدن آنا اومد، فهمید تو این حال زیاده روی کرده، از طرفی خوشحال بود که خاله و مادرش چنین اشتباهی رو نکردند از طرفی دونستنش واجب بود واسش.ولی می دید که الان جاش نیست. کمک کرد آنا دراز بکشه و لوله سرم را از دست آنا خارج کرد، وقتی تو بغل رویا رفته بود سوزن جابجا شده بود و امیر دید که انگار سرم داره زیر پوستش می ره، از طرفی آخرای سرم بود
امیر: ببخشید نباید داد می زدم، آروم باش ، آنا که با در اوردن سرم راحت تر بود خودش را زیر لحاف گوله کرد، و سعی کرد نفس های عمیق بکشه. رویا و سوسن که پشت در بودند با تقه ضعیفی اومدند تو اتاق، امیر داشت کلافه راه می رفت، این وجود خاله و مادرش تنها چیزی بود که واقعا لازم نداشت تو این اوضاع و احوال.
سوسن: امیر جان ما داریم میریم، ولی تو هم باید یه سری بیای پیش ما هنوز ما مجاب نشدیم بایت این کارات
امیر: میام، فردا شب می ام ، خوبه؟
سوسن: آره. و بی توجه به آنا ، فقط با رویا خداحافظی کرد و با امیر رفت پایین.
رویا نشست لب تخت: آنا جونم، خوبی؟ تو رو خدا با خودت این کارارو نکن. از پا در میای. ولی آنا عکس العملی نشون نمی داد.
امیر بعداز روانه کردن خاله و مادرش برگشت بالا. رویا کمک کرده بود آنا بشینه. با ورود امیر ، آنا رو کرد به امیر:
_بگین زینت لباسهام رو بیاره.
امیر: واسه چی؟
آنا: با رویا می رم.
امیر: کجا؟
آنا: خونه رویا.
امیر: تا پدر و برادرت این شرایط را قبول نکردند بهتره همین جا باشین، اگه بیان دم خونه مردم آبروریزی کنن، خوب نیست. رویا خانم هم دوباره باید بگرده دنبال جا. صبر داشته باش من یه فکری می کنم
آنا: اینجا موندن منم، شمارو به دردسر می اندازه.خالتون نمی زاره اینجا بمونین.
امیر: نگران اونها نباشین، دیگه نمی زارم بیان اینجا تا تو اینجایی.
آنا: هر جور قضیه رو نگاه کنین اونها حق دارن. من باید برم.
امیر: ولی از دید من شما قرار نیست برین جایی اونم تا فردا ظهر، بخصوص که پدرت هم امشب با توپ پر می اد. الانم به زینت می گم لباسهات رو بیاره باید بریم یه سر بیرون. البته اگه فکر می کنی می تونی روپا باشی، یه دو ساعتی بیرون کار داریم.
آنا: کجا؟
امیر: جای خاصی نیست می فهمی. خانم زند شما می تونین با ما بیاین یا برنامه ای دارین.
رویا: راستش من باید یه زنگی به جناب مشیر بزنم، یکم اومدنم به اینجا عجله ای شد ، باد بهشون بگم.
رویا بعد از تماس با فرهاد دید که بهتره برگرده دفتر ولی گفت که حتما شب میاد پیش آنا بمونه، امیر هم گفت که ممکنه حوالی 10 خونه باشن ولی رویا می تونه هر وقت می خواد بیاد چون زینت حتما خونه هست
رویا کمک کرد آنا لباسهاش رو تن کنه دم در امیر تازه چشمش به صندلهایی افتاد که پای آنا بود، گرچه وضع لباس پوشیدنش هم چندان تعریفی نبود، یه تونیک کوتاه قهوه ای که 20 سانتی بالای زانو بود با یه شال مشکی توری.
امیر و آنا، رویا را تا دفتر فرهاد رسوندند، آنا هنوز هم چندان رو فرم نبود، با توقف امیر چشم آنا به تابلوی پزشکی قانونی رسید، رنگ از روی آنا رفت،
امیر: چرا رنگت پریده؟
آنا: اینجا چیکار داریم؟
امیر: باید پزشک سیاهی روی بازوهات رو ببینه و گواهی کنه. بعدشم باید بگی به من که جای دست کیه؟
آنا حس می کرد بدنش سنگینه، حتی نمی تونست زبونش رو تکون بده.
امیر یه آن به خودش اومد، یاد صحبتهای آنا و پدرش تو بیمارستان افتاد، اینکه آنا حرف از دست درازی مشعون زده بود. می دید آنا چه حاله ولی چاره ای هم نبود: کار اون مرتیکه مشعونه ! آره؟
ولی آنا سرش همچنان پایین بود و حرفی نمیزد.
امیر: جواب منو بده،
آنا به زور و زیر لبی چند کلمه گفت: تو رو خدا تمومش کن.
امیر فهمید که باز زیاده روی کرده، از ماشین پیاده شد و شماره ارس رو گرفت.
ارس: دیگه چی می خوای؟ هر کاری خواستی که کردی. فقط به آنا بگو دیگه خونواده ای نداره.
امیر: خونواده رو که از اولم نداشت. واسه این حرفها زنگ نزدم، زنگ زدم بهتون تبریک بگم.
ارس: بابت؟
امیر: بابت بی غیرتی تو و بابات
ارس: حرف دهنت رو بفهم.
امیر: تو می فهمی داری چیکار می کنی که من حرف دهنم رو بفهمم؟ می دونی عصری چی دیدم؟ جای دستهای اون مریتیکه مشعون رو دستای خواهرت کبود شده آقای خونواده، زنگ زدم بی غیرتیتون رو تبریک بگم که مرتیکه رو به اعتبار وجود یه باغبون مردنی فرستادین پشت در اتاق خواهرتون.
ارس: چرت می گی!؟
امیر: واقعیت همین بود، حالام آوردمش پزشک قانونی، گواهی بگیرم، می رسم به خدمت جناب مشعون سر وقتش
ارس: راست می گی صبر کن تا خودم بیام ببینم.
امیر: من وقت ندارم واسه صبر کردن، کارم تموم بشه می رم، خواستی بیا. البته قبلش با مامان بابات حرف بزن، نکنه منافع مالی خانوادگیتون بهم بخوره.
امیر دیگه منتظر جوابهای ارس نشد ، گوشی رو قطه کرد و رفت سمت آنا.
آنا بی حال به شیشه تکیه داده بود، انگار داشت زیر لب با کسی حرف می زد، به محض اینکه امیر در رو باز کرد آنا برگشت سمت امیر: من نمی خوام بیام اونجا
امیر: لازمه، مگه نمی خوای پدر مشعون رو در بیاری؟
آنا: نه، من از اینجا می ترسم.
امیر: اینجا هیچی نیست ،می ریم پیش دکتر، یه نگاهی به دستت می ندازه و یه گواهی رسمی و معتبر برای دادگاه صادر می کنه، ممکنه برای شکایت از مشعون لازممون بشه.
آنا دیگه رسما داشت گریه می کرد: نه تو رو خدا من رو نبر اینجا، من می ترسم،
امیر کلافه شده بود، این کار رو لازم می دونست ولی از طرفی هم مایل نبود آنا رو خیلی تحت فشار بزاره، از این کار منصرف شد، سوار ماشین شد و راه افتاد.
یه نیم ساعتی گذشت وقتی چشم باز کرد دید امیر ماشین رو روبروی یه مرکز خرید نگه داشته، چقدر یه زمانی خرید کردن واسش لذت بخش بود، زمانیکه همه بدبختیهاش را تو خونه جا می گذاشت و یه چند ساعتی تو غالب آدمهای شاد و سرخوش با پول خرج کردن خودش رو تسکین می داد، یادش افتاد که دیگه حالا پولی هم نداره که لا اقل هفته ای چند ساعت بتونه همه غصه هاش رو با خرید کردن فراموش کنه، حتی نمی دونست کجا باید بره، مگه رویا چقدر می تونست درامد داشته باشه، همه ذهنش رفته بود سمت بدبختیهای جدیدی که از فردا باید باهاشون روبرو می شد.رو کرد به امیر:من باید برم سر کار. می تونی واسم یه کاری پیدا کنی؟
امیر: اگه لازم شد آره، نگران نباش.الانم پیاده شو. بریم
آنا: کجا؟
امیر: خرید.
آنا: من نمی تونم راه برم.
امیر: خیلی راه نمی ریم تو دو سه تا مغازه بیشتر کار نداریم.
آنا: من می مونم، شمابرین.
امیر: من که نمی دونم سایزت چنده؟
آنا: من چیزی لازم ندارم.
امیر: نه لباس داری نه کفش
آنا: زنگ می زنم ارس واسم وسائلم رو بفرسته.
امیر: لازم نیست ، رسیدیم خونه همین چند تا تیکه ای هم که تنته در می اری واسشون پس می فرستم.
آنا: آخه...
امیر: آخه نداره، امیر در سمت انا رو باز کرد و دستش رو گرفت.
آنا: یه نگاهی به دست امیر انداخت: نمی ترسی ازم وا بگیری؟
امیر: ببین من بابت اون دفعه معذرت می خوام، واقعا نی دونستم این بیماری دقیقا چطوری منتقل می شه. حالا هم زود باش، نمی خوام خیلی خسته بشی، تو دو سه تا مغازه بیشتر نمیریم.
آنا پیاده شد و اجاز داد امیر کمکش کنه.
قبل از هر چیز رفتند تو یه مانتو فروشی، امیر آنا رو روی صندلی نشوند و خودش رفت سمت فروشنده: خانم اگه ممکنه ببینین خانم چه نوع مانتویی می خوان، یه دو سه مدلی واسشون ببرین.
فروشنده چندان از نوع درخواست امیر راضی نبود ولی چون صاحب مغاز ه پشت میز نشسته بود، و مسلما حق با مشتری بود پشت چشمی نازک کرد و رفت سمت آنا: خانم چه مدلی مد نطرتونه؟ کوتاه؟ بلند: میدی؟ رنگ تیره یا روشن.
آنا خودشم از این وضع راضی نبود ولی می دونست توان چرخ زدن هم نداره: کوتاه می پوشم و روشن.
امیر حرفی نزد ، فروشنده رفت دو سه تایی مانتوی روشن آورد، یه سبز صدری ، یه صورتی روشن و یه سفید، مدل خاصی نداشتند بیشتر باید تن خورش رو آنا می دید
امیر کمک کرد انا بره سمت پرو،آنا مانتوی سفید رو پوشید، تو تنش خوب بود ولی خوب به نظر امیر نازک بود.
امیر: این نازکه.
آنا: ولی قشنگه.
امیر خیلی چیزها قشنگن، دلیل نمیشه ادم بپوشه، اینو در بیار، صورتیش هم نازکه، همون سبز رو بردار تا بگم، یه مشکی هم واست بیاره،
آنا وا رفت، ولی می دونست الان جایی نیست که بتونه حرفش رو به کرسی بشونه. امیر با دو تا مانتوی مشکی برگشت.
آنا کوتاه تر رو برداشت و بلند رو برگردوند: من بلند نمی خوام تازه این خیلی چین دار من و چاق نشون می ده
امیر: لازمت می شه.
آنا فقط کوتاه رو پرو کرد و اومد بیرون. امیرم که قصد نداشت خیلی سر به سر آنا بزاره، بی هیج حرفی دو تا مانتوی سبز و مشکی که آنا پرو کرده بود و اونی که خودش مناسب می دید رو حساب کرد و با آنا از مغازه بیرون اومدند، آنا متوجه خریدن مانتوی بلند هم شد و لی ترجیح داد حرفی نزنه.
مغازه بعدی یه کفش فروشی بود، اینبار دیگه خود امیر به فروشنده گفته بود چی بیاره، آنا هم با اخم و در سکوت نظاره گر بود، سلیقه امیر بد نبود، ولی انا اصلا عادت به همچین وضعی نداشت، نه اینکه تو اولین مغازه خرید کنه و نه اینکه کسی واسه لباسهاش نظر بده. امیر یه جفت صندل رو فرشی، با دو جفت کفش از فروشنده گرفت، یه کفش چرمی قهوه ای تیره بی پاشنه عروسکی با یه کفش پاشنه 5 سانتی مشکی، آنا کفشها رو پا کرد، بد نبودند، یعنی لا اقل به عنوان اولین انتخاب و اولین مغازه عالی هم بودن. بی هیچ اعتراضی کفشها رو امیر حساب کرد، آنا رو کرد به امیر: من چیز دیگه ای لازم ندارم. ممنون
ولی امیر جوابی نداد دست آنا رو گرفت و بی حرف برد سمت آسانسور برای رفتن به طبقه بالا.
انا دوباره تکرار کرد: من چیزی نمیخوام.
امیر: خسته شدی؟
آنا: نه خیلی ولی ..
امیر: ولی نداره، زود تموم می شه. و دست آنا رو کشید.
با دیدن روسری فروشی آنا تو دلش داشت حرص می خورد فکر می کرد الانه که امیر بره واسش یه لچک بلند بخره بکشه سرش
امیر رو کرد به آنا: اینا رو دیگه خودت باید ببینی فقط نازک نباشه.
آنا از حرصش بی حرف دو تا روسری مشکی ساده برداشت، مشکی و کلفت.
امیر متوجه شد اول خواست یه درسی بهش بده وبزاره همین دو تا رو برداره بعد پشیمون شد، نمی دونست دیگه فرصت خرید کردن پیش می آد یا نه. رفت جلو: یکیشون رو بردار واسه مانتو صدریه ، بهش میاد ولی واسه مشکیها روسری رنگی بردار.
آنا: رنگیها همشون نازکن.
امیر: نه نیستند، ببین این سبز آبیه خیلی هم نازک نیست، یکم کوتاهه، اگه موهات رو درست ببندی از زیرش بیرون نمی اد.
آنا بدون اینکه روسری رو امتحان کنه با مشکیه عوضش کرد.
انا احساس می کرد با خرید کردن یکم جون گرفته، شارژ شده بود ولی تا به یاد فردا می افتاد، فردایی که نمی دونست توش چه خبره باز بی حال می شد: مرسی بریم؟
امیر: باشه ولی یه دو تا تیکه دیگه هم لازم داری.
آنا: چی؟
امیر: کیف، لباس خونه، لباس زیر، وسایل حمام، برس و شونه و از همین چیزها. ولی اگه می بینی نمی تونی می برمت خونه فردا می گیم رویا بیاد واست بگیره، هان؟
آنا: نه، اون بیچاره امروز به اندازه کافی از کارو زندگی افتاده،
امیر بی هیچ حرف دیگه ای آنا ر ا برد سمت یه بوتیک، اینبار دیگه سعی کرد دخالتی نکنه، آنا هم خیلی سریع چند تا تاپ و تیشرت و شلوار برداشت، کلا تو 1 ساعت هرچی امیر لازم دیده بود خریده بودند،
امیر:تا حالا به این سرعت خرید کرده بودی؟
آنا: نه واسه هر تیکش گاهی چند ساعت وقت می گذاشتم،
امیر: ولی من عادت دارم. من همیشه وقت کم می ارم، واسه همین واسه خرید کردن همیشه میرم به چند تا مغازه خاص همونجا خریدهام رو می کنم.
آنا: می ریم خونه الان؟
امیر: آره، البته یه چندتا تیکه دیگه هم لازمه ، ولی خودم می تون بعد واست بگیرم.
آنا: نه دیگه واقعا چیزی نمی خوام، همینا هم زیاد بودن.
امیر: حوله و مسواک و موبایل و ساعت و ...
انا:آره حوله و مسواک می خوام و لی موبایل و اینا رو لازم ندارم
امیر: باشه،حالا بریم خونه، رویا هم کم کم میاد.
امیر یکم این پا اون پا کرد تا سئوالش رو بپرسه
امیر: راستی تو دارویی مصرف نباید بکنی؟
آنا: چرا، اونها رو رویا واسم می گیره،
امیر: ناراحت نمی شی بپرسم بیماریت تو کدوم مرحله است؟ یعنی، نیازی به مراقبت ویژه ای نداری؟ اصلا زیر نطر دکتر هستی؟
آنا: می شه راجع به این قضیه حرفی نزنیم؟
امیر: می خواستم اگه کاری لازمه واست انجام بدم.
آنا حس کرد پیشونیش خیس عرقه، با دستمال صورتش رو خشک کرد: نه کاری لازم نیست ممنون
امیر متوجه ناراحتی آنا از این بحث شد، واسه همین ادامه نداد.
تازه رسیده بودند که امیر متوجه اس ام اس فرهاد شد.
_امیر جون حال کردی چطور رویا خانم رو کشیدم سر کار، شما عشق و صفا کنین؟ اگه می خوای شبم همین جا نگهش دارم.
امیر از این همه لودگی فرهاد خندش گرفته بود سریع جوابش رو داد: آره می دونم که گربه محض رضای خدا موش نمی گیره، شما می خوای اوشون رو ببینی گردن ما ننداز.:-))
فرهاد: حالا کجایین؟
امیر: خونه.
فرهاد: پس من حالا اوشون رو می ارم که شب پیش اوشون بخوابن که او یکی اوشون حالشون گرفته شه منم بخندم تا صبح.
امیر: بیار، اوشون الان دلشون میخواد اوشون پیششون بمونه. شمام بیا پیش من.
امیر تو اتاقش بود به زینت گفته بود شام رو آماده کنه، آنا هم رفته بود بالا، امیر گفته بود همه لباسهای قبلیش رو کیسه کنه بده به زینت، آنا لباسهاش رو عوض کرد، یه آستین حلقه ای قهوه ای با شلوار برمودای سفید پا کرده بود، موهاش رو برده بود بالا با کلیپس ،لوازم آرایشی نخریده بود، یعنی آنا حواسش بود ولی امیر حرفی نزده بود، آنا هم روش نشده بود که چیزی بگه ولی خیلی هم مهم نبود، همین لباسهای مرتب ونو هم کلی حال آنا رو عوش کرده بودند، هرچند ،هر چند دقیقه یه بار ،یه غمی می اومد رو قلبش ولی بازم خیلی از عصر بهتر بود، حرفهای بی ربط مادر وخاله امیر هم کم بهش فشار نیاورده بود، از طرفی فکر فردا نمی گذاشت آروم باشه، می دونست رویا چطور از جوونیش چشم پوشی می کنه که کارکنه، که سر بار خونوادش نباشه، که کمک حالشون باشه، حالا آنا هم بخواد بره اونجا همه مخارجش بیفته گردن رویا درست نیست، به این چیزها که فکر می کر د سرش سوت می کشید، رفت پایین، دلش می خواست با امیر حرف بزنه، بگه حتما واسش یه کاری پیدا کنه، اگه شده توهمین هفته.
آنا رفت پایین، در اتاق امیر نیمه باز بود، آنا تقه ای به در زد، ولی امیر پشت به آنا رو به حیاط ایستاده بود، امیر فکر کرد زینته: بزارین رو میز، یه چیزی هم واسه آنا ببرین.
آنا: زینت نیست منم.
امیر برگشت سمت انا، که تو دهن در ایستاده بود: چیزی می خوای؟
آنا: راستش من حتما باید برم سر کار، می خواستم....
آنا هنوز جملش تموم نشده بود، که داد امیر بند دلش را پاره کرد: به اجازه کی اومد تو این اتاق؟ برو بیرون، دیگه حق نداری پا تو این اتاق بزاری ، فهمیدی؟
آنا دستش رو گذاشته بود رو قلبش، این داد ناگهانی امیر، اونم بی دلیل، بند دلش رو پاره کرد، ولی امیر ول کن نبود،: هیچ وقت دیگه پاتواینجا نزار، فهمیدی؟
آنا با بغض فقط سرش را تکون می داد و عقب عقب می رفت امیر هم از اتاق اومد بیرون و در رو سفت به هم زد.
امیر به خیال خودش اومده بود بیرون که صحبتهای آنا رو بشنوه، ولی آنا دیگه حرفی نداشت واسه گفتن، رفت سمت راه پله ها، دلش می خواست بدوه بالا ولی انرژی نداشت،
امیر: صبر کن، حرفت رو بزن، آنا چی می خواستی؟
آنا: زیر لب ، اروم گفت، هیچی می خواستم بمیرم، که رویا نگذاشت. و رفت بالا
امیر متوجه تندی رفتارش شد ولی نمی خواست اینطور رفتار کنه فقط دوست نداشت آنا پا تو اتاق خوابی بزاره ، قرار بود مال پرگل باشه، جایی که قاب عکس پرگل بود، عکسی که انگار زنده بود، و با دو تا چشماش لحظه لحظه امیر رو میدید. امیر خواست بره بالابا آنا حرف بزنه که صدای زنگ اومد، فرهاد و رویا رسیده بودند، رویا به محض رورد سراغ آنا رو گرفت و رفت بالا.
فرهاد با دیدن امیر حدس زد امیر تو همه: چیزی شده امیر؟
امیر: نه، سرش داد زدم، رفته بالا
فرهاد: بیجا کردی داد زدی، حالا واسه چی؟
امیر: هیچی باهام کار داشت اومد دم اتاقم ، عصبانی شدم.
فرهاد: خوب امیر جان اون که نمی دونه تو به این اتاق حساسی. حالا برو ببوسش باهاش آشتی کن.
امیر: فرهاد اون دهنتت روببند یکم.می شه یا نه؟
فرهاد: خوب که فکر می کنم و اعصاب تو رو می بینم، فکر کنم بشه.
امیر: حالا بشین تا من برم یه سری بالا
فرهاد: منم بیام، شاید بتونم یه کمکی کنم.
امیر اخمی کرد که فرهاد حساب کار بیاد دستش
رویا نمی دونست چطور آنا رو آروم کنه، حتی نمی دونست واسه چی داره اینجوری زار زار گریه می کنه: بسه آنا! کشتی خودت و این چند وقته، بابا یه لحظه بس کن بگو آخه چته؟
آنا: هیچی
رویا: واسه هیچی اینکارا را می کنی؟ امیر خان اذیت کرده؟
رویا: چرا حرف نمی زنی؟ رویا بلند شد بره سمت در که امیر با تقه ای به در وارد شد.
رویا: امیر خان آنا چشه؟
امیر: چیزی نیست، شما بفرمایین پایین غذا آمادست.
رویا نمی دونست بره یا نه، ولی هنوز از در بیرون نرفته بود که آنا با صدایی که از زور گریه خش دار شده بود صداش زد.
آنا: رویا صبر کن.
آنا از تخت اومد پایین رفت سمت کیسه ای که لباسهاش رو گذاشته بود توش، سریع تو نیکش را در اوردمی خواست روی لباسش تن کنه، امیر رفت سمتش لباس رو از دستش کشید: چیکار می کنی؟
آنا: می خوام برم، من اینجا نمی مونم.
امیر لباس رو انداخت رو زمین، دست انا رو گرفت و کشید سمت تخت، نشوندش دم تخت، بر گشت سمت رویا: می شه پایین منتظر ما باشین؟
رویا برگشت سمت آنا: نه بزارین من آنا رو ببرم خونه امشب.
امیر: لازمه بهتون یاد آوری کنم که آنا با مسئولیت من الان تو خونه پدرش نیست؟ بیاد خونه شما واسه چی؟
رویا: واسه اینکه هر دقیقه یکی اشکش رو در نیاره،
امیر: خواهش می کنم بزارین احترام بینمون حفظ بشه،آنا امشب هیچ جایی نمیره! فردا خودم می فرستمش جایی که خودشم مسلما دوست داره بره، یه مدتی بره اونجا تا خونواده من و خودش آروم بشن،
رویا: کجا؟
امیر: پیش خالتون.
آنا: نه ، نمی تونم برم. فخری جون مریضه، من سر بارش می شم ...
امیر: تو نگران این چیزها نباش،
رویا: میشه بیرون صحبت کنیم.
آنا هنوز تو شوک تصمیم امیر بود، خیلی دلش می خواست بره پیش دایه اش، بره جایی که آرامش باشه.ولی می دونست فخری جون اوضاع مالی خوبی نداره، نه خودش نه همسرش نه خواهر برادرش
رویا تو راهرو منتظر امیر ایستاد
امیر: بفرمایین.
رویا: خاله من تو شرایطی نیست که بتونه آنا رو سرپرستی کنه، نه فقط از نظر مالی ، جاش رو هم نداره، یه خونه یه خوابه، تازه مریضیش هم هست، واقعا تو انجام کارهای روزمره خودش هم مونده.
امیر: شما نگران این چیزها نباشین. در ضمن لطفا اسم داروهایی رو که واسه آنا می گیرین، را به من بگین واسه یه مدتش بگیرم.
رویا: باشه، البته هنوز داره، خودم واسش می ارم.
امیر: شما بفرمایین پایین واسه شام من آنا رو میارم.
امیر برگشت تو اتاق: بابت امشب معذرت می خوام، باید قبلا بهت می گفتم که دوست ندارم بیای تو اتاق من. الان هم بلند شو بریم برای شام، ظهر هم که چیزی نخوردی.
آنا: بابام امشب می اد اینجا؟
امیر: نمی دونم، بیادم مهم نیست کاری نمی تونه بکنه. فردا هم ترتیب رفتنت رومی دم.، نگران دایه ات هم نمی خواد باشی.
آنا: ولی من می خوام کار کنم.
امیر: خوب برو اونجا کارکن، برو کمکش کن.
آنا: ولی آخه
امیر: گفتم تو نگران هیچی نباش، من خودم ترتیب همه چیز رو می دم.الان بیا بریم بچه ها منتظرن.
آنا: من غذا نمی خوام، می خوام بخوابم.
امیر: باشه بیا یکم سوپ بخور.
رویا و فرهاد سر میز منتظر امیر و رویا بودند، آنا بدون اینکه سرش را بالا بیاره،جواب سلام فرهاد رو داد، نمی خواست فرهاد سرخی چشماش رو ببینه، فرهادم ترجیح داد حرفی نزنه، رویا فقط کمی سوپ جو خورد، بقیه هم همینطور ولی آنا تقریبا تمام ظرف سوپ سر میز رو خورد. وقتی هم زینت خانم خورشت قیمه را گذاشت سر میز، همه قدری کشیدند و مشغول شدند ولی آنا بی اینکه متوجه اطرافش باشه، دو تا بشقاب کشید،هم دوغ خورد و هم سالاد، فرهاد و امیر خیلی وقت بود غذاشون روتموم کرده بودند و در تعجب فقط داشتند غذا خوردن آنا رو نگاه می کردند، رویا می دونست آخرش به کجا ختم میشه، از امیر و فرهاد خواست از سر میز بلند بشن.
رویا نشست کنا رآنا: آنا جان بسه،
آنا: گشنمه
رویا: می دونم ولی دکتر گفته امشب کم غذا بخوری
اونطرف فرهاد بزور داشت خودش رو کنترل می کرد که نزنه زیر خنده، امیرم داشت حرفهای رویا رو دنبال می کرد.
آنا: رویا یکم دیگه بخورم؟
رویا طرف غذا رو از جلوی دست انا برداشت و زینت خانم رو صدا زد: زینت خانم می شه لطفا میز رو جمع کنین.
آنا مثل بچه ها زد زیر گریه. رویا سابقه این رفتار آنا رو داشت می دونست وقتی خیلی تحت فشار هست اگه غذا جلوش باشه، اینقدر می خوره که حالش بد می شه. دست انا رو گرفت، گفت بیا بریم بالا ، 1 ساعت دیگه واست می آرم، آنا گریون از پله ها رفت بالا، رویاهم همراهش رفت بالا، نیم ساعتی بود که فرهاد امیر تو حال نشسته بودند، امیر فکر می کرد امشب ریاحی پاش برسه ایران اولین جایی که سر میزنه خونه امیره، واسه همین از فرهاد خواست تا 1 بمونه، نیم ساعتی از رفتن رویا و آنا گذشت که رویا برگشت پایین.
امیر: خوبه؟
فرهاد: چه سئوالیه می پرسی معلومه که حالش بد .
رویا: آره هم خوبه ، هم خوابه
فرهاد: واقعا؟ من بودم الان بستری بود تو بیمارستان.
رویا: هرچی خورده بود رو بر گردوند. الانم خوابه.
امیر: این کارش سابقه داره؟
رویا: آره مواقعی که اعصابش تحت فشاره نباید خوردنی دم دستش باشه.
فرهاد: گفتم، اگه قرار بود همیشه اینجور بخوره که دیگه باباش ورشکست می شد.
امیر و رویا برگشتند سمت فرها د ولی قبل از اینکه چیزی بگن فرهاد خودش به زبو ن اومد: بابا شوخی کردم، خواستم جو عوض شه.
ساعت 6 صبح بود ، آنا به هزار زحمت از جا بلند شد، یادش نبود دیشب چه ساعتی خوابیده، وقت داروهای فخری جون بود، آروم صداش زد، داروهاش رو داد، تو این 4 ماهی که اینجا بود، حال فخری جون روز به روز بدتر می شد، می دونست که سرطان درمان قطعی نداره، ولی دیده بود که با دوا و درمون بعضی ها سالها می تونن دووم بیارن، ولی همه خوش شانس نیستند، همه اینقدر پول ندارن که تو مراحل اولیه بیماری به داد خودشون برسن، بعد هر بار شیمی درمانی حالش خیلی بد می شد، بی حال، بی رنگ، ولی عوضش بعد ش واسه یه مدت دوباره خوب بود، زود از بالا سر فخری بلند شد، رفت تو حیاط، هوای صبح خیلی خنک بود می چسبید، هر روز کارش همین بود، می رفت سر حوض دست و صورتش رو می شست، یکم اب می خورد و دوباره بر می گشت تو اتاق، می دونست که خوابش نمی بره ولی تا ساعت 9 واسه خودش غلط می زد تو رختخواب.
کارش بودهر روز، وقتی بر می گشت تو رختخواب می رفت تو خاطرات، می رفت تو آینده ای که نمی دونست قراره چی بشه،
از اون روزی که امیر آورده بودش تو روستا، فخری جون حال و هوای خوبی نداشت، نمی شدپا پیچش شد، تا وقتی هم که انا خونه پدرش بود ، فخری جرات نمی کرد با آنا حرفهای مگو بزنه،
آنا برای اولین و آخرین بار با فخری رفته بود سر خاک مادرش، اون موقع 13 ساله بود، و بعدش یه دفعه گرد بادی اومد تو زندگیش که ختم به اخراج فخری و تنهایی بیشتر و بیشترش شده بود، بعد اون که فهمیده بود مادر پدرش زوری ازدواج کردند و مرگ مادرش باعث خوشحالی پدرش بوده و هزار حرف و حدیث تکراری ، دیگه نتونسته بود از زیر زبون فخری حرفی بکشه ، که لااقل بدونه فامیل های مادریش کین؟ کجان؟ فخری همیشه دم از ندونستن می زد، آنا حتی اسم فامیل مادرش رو هم نمی دونست روی سنگ قبر اسم فامیل پدرش رو دیده بود،
صدای اس ام اس گوشیش انا رو از افکارش جدا کرد، معمولا این وقت صبح کسی باهاش کاری نداشت، کسی که یعنی هیچکس، تنها کسایی که باهاشون در تماس بود امیر و رویا بودند، رویا که معمولا چند روز یه بار زنگ می زد تلفنی حالش رو می پرسید و گاهی هم جمعه ها سر می زدند، امیرم که شبها نزدیکهای 11 اس ام اس میداد، هم داروهای آنا رو یاد آوری می کرد هم حال فخری جون رو می پرسید نه بیشتر نه کمتر، با این حال آنا انتظاری نداشت، اصلا نداشت. امیر بدون اینکه وظیفه ای داشته باشه، کلی کار کرده بود، هم واسه آنا، هم فخری و شوهرش، آنا یاد روزهای اول افتاد، فردای همون شبی که پدرش اومده بود ایران، ولی حتی محض داد و بیداد و خط و نشون کشیدن هم سراغ آنا نیومده بود، نه پدرش نه ارس، نه تنها اونشب هیچ شب و روز دیگه ای، حوالی ظهر بود که با امیر و فرهاد و رویا رسیده بودند تو روستا، یه سر رفته بودند خونه فخری جون، امیر ترتیب کارها رو داده بود، یه خونه دو خوابه حیاط دار گرفته بود که آنا راحت باشه گرچه کلنگی بود ولی اونجا همه خونه ها اینجوری بودند ،یکم وسایل برای آنا، هزینه شیمی درمانی و داروهای فخری رو هم امیر میداد، آخر هفته ها هم پول می ریخت تو حساب آنا تا بتونه برای خونه خرید کنه، تا دو ماه اولم هر شنبه، رویا می رفت دنبال آنا تا بره جلسه مشاوره، همه اینها باعث شده بود که آنا مدیون امیر باشه ،
رویا هم که حسابی تو دفتر فرهاد سرش گرم بود، دیگه می تونست هر ماه یه کمکی به پدر مادر و بردارش بکنه، فرهاد یه مشتری واسه زمینهای پدر رویا که بی خاصیت افتاده بودند پیدا کرده بود، زمین ها که فروش رفته بود اوضاع مالی خونواد رویا یه کمی جون گرفته بود، تو شهر یه مغازه گرفته بودند و اجاره داده بودند بردارشم که تازه از سربازی اومده بود، یکم کمک حالشون بود، آنا دوهفته ای بود که از خونه بیرون نرفته بود، یعنی نه جراتش رو داشت نه امیر اجازه داده بود، بعد روزهای اول که امیر و فرهاد چند مرتبه ای اومده بودند واسه کارا دیگه امیر سری نزده بود، همه ارتباطشون همون اس ام اس ها بود و گاهی هم رویا واسطه اخبار شده بود، آنا معمولا از خونه بیرون نمی رفت، نه کاری داشت، نه کسی رو داشت فقط آخر هفته ها می رفت بانک بعدم واسه خونه خرید می کرد.
آنا نا خدا گاه با یاد اوری اتفاقای چند هفته پیش اخم اومد تو پیشونیش، خیلی بهش برخورده بود، بیشتر از همه از برخورد امیر ناراحت بود، از اینکه رفته بود مخابرات و پرینت مکالماتش رو گرفته بود، از اومدنش و اون اخم و تخم هایی که آنا اصلا تحملشون رو نداشت بعدم بی خبر رفتنش و خط جدیدی که رویا واسش از طرف امیر آورده بود.
آنا یه نگاهی به گوشیش انداخت، اس ام اس از امیر بود، آنا جواب اس ام اس شب قبل امیر را مختصر و مفید داده بود، جدیداٌ متنی که امیر می فرستاد یه جمله اضافی هم داشت تا دو هفته پیش پیام تکراری هر شبش این بود، سلام، داروهات فراموش نشه، فخری جون خوبه؟ و آناهم که از متن تکراری امیر کلافه بود ، واسه تلافی اونم هر شب یه جور جواب می داد، سلام، مرصی یادم هست، اونم خوبه. ولی خوب از دو هفته قبل یه لاین دیگه ام به متن امیر اضافه شده: مشکلی نیست؟ که در واقع آنا این جمله رو یه جور دیگه می خوند: با اون لباسهای مسخره جلف که بیرون نرفتی؟ واسه همینم انا در جواب این جمله اضافی مجبور بود یه کلمه اضافه بفرسته که اونم "خیر " بود گرچه دلش می خواست بنویسه نخیر ولی خوب ملاحظه محبتهایی رو می کرد که امیر در حقش کرده بود.
آنا اس ام اس رو باز کرد: من تا یه نیم ساعت دیگه می رسم اونجا.
آنا یه نگاهی به ساعت انداخت، 5 دقیقه هم دیر کرده بود، نمی دونست واسه چی داره میاد، ولی دلشوره گرفته بود، آنا دوید بیرون که به فخری جون خبر بده، دم در اتاق فخری بود که دید امیر و آقا جلال شوهر فخری جون وسط حیاط هستند، آنا یه نگاهی به لباسش انداختمی دونست که الانه که امیر گیر بده، ولی دیگه واسه برگشتن تو اتاق دیر بود، امیر یه نگاهی به سر تا پای آنا انداخت و سری تکون داد، آنا هم سریع سلام کرد، آنا برگشت تو اتاق و در و بست تا لباسش رو عوض کنه، نمی دونست چی بپوشه ، نشسته بود سر کمد لباسها رو زیر و رو می کرد، فکرش نرسید چی بپوشه، خواست بلندشه بره مانتو بپوشه، که امیر در نزده اومد تو،آنا حول کرده بود یه دفعه از جا بلند شد، و دوباره سلام کرد.
امیر: مجددا علیک سلام،
آنا: برو بیرون من الان میام.
امیر: واسه من می خوای لیاس عوض کنی؟ تو خونه جلوی این مرد غریبه این ریختی می چرخی خجالت نمی کشی اونوقت از من خجالت می کشی؟
آنا: آقا جلال پیره، بعدم..
امیر: پیره ولی پیر مرده، نه پیر زن.
آنا: خوب آخه..
امیر: اخه نداره بعدم هی این ریختی می ری تو حیاط، نمی گی داداش رویا اینجاست یهو سرش رو می ندازه می اد تو، نکنه اونم پسر بچس.
آنا می دونست نمی تونه از پس سئوال جواب با امیر بر بیاد.بلند شد رفت سمت کمد دیواری، مانتوش رو کشیدتنش، خواست بره بیرون که امیر دوباره شروع کرد: مانتو با شلوارک تا حالا ندیده بودیم، حالا روسری پیش کش.
آنا عصبانی شد، مانتوش رو د راورد: من نمی تونم اینها رو تو خونه بپوشم، گرمم می شه،بعدم من تازه از خواب بیدار شدم، همیشه صبح ها تا آقا جلال خونس نمی رم بیرون.
امیر: باشه حالا نمی خواد عصبانی شی ، من خودم واست یه چند دست لباس آوردم، و ساکی که دستش بود رو گرفت سمت آنا.
آنا: ولی من لباس دارم.
امیر: می دونم.
آنا یه نگاهی تو ساک انداخت یه مانتو بلند و مشکی با یه روسری مشکی، زیرشم یه دو تا لباس آستین بلند و شلوار گشاد.
امیر: مشکلی که نیست؟
آنا: نه، مرسی.
امیر: این چند روزه که مشکلی پیش نیومده؟
آنا: نه،
امیر: من یه 10 روزی دارم میرم سفر، اگه مشکلی بود با فرهاد تماس بگیر.
آنا: باشه، ممنون.
امیر: کاری نداری؟
آنا: نه. مرسی.
امیر: خدافظ.
آنا: بمون یه چیزی بخور.
امیر: نه برم، کار دارم. این 10 روزه ام قراره آقا جلال خودش بره خرید واسه خونه،
آنا تو دلش ادای امیر رو در اورد" نشنوم رفتی بیرون"
امیر یه جعبه گذاشت تو دست آنا، اینم اگه زحمتی نیست وقتهایی که با رویا خانم یواشکی میرین بیرون دست کنین، همون موقعها که اس ام اس میدین می گین جایی نرفتم، اون موقع ها رو میگم.
آنا سرش روانداخت پایین: من این دو هفته جایی نرفتم.
امیر: رویا مگه آخر هفته اینجا نبوده؟
آنا: رویا دیگه مرتب نمیاد اینجا. وقتی هم می اد یه سری می زنه و بعد میره سراغ مامان باباش، گرفتاره.
امیر: داروهات رو آورده یا نه؟
آنا:آره.
امیر: می خوای بیای امروز بریم با من، فردا می گم فرهاد بیاره برسوندت؟
آنا: نه تو ام مسافری به کارات برس. بابام زنگ نزده؟
امیر: نه، گفتم که رفتن دبی
آنا: آره.
آنا قبل از اینکه امیر حرفی بزنه بزور یه خداحافظ گفت و از اتاق رفت بیرون سمت دستشویی.
امیر برگشت رفت یه سری به فخری جون زد و خدا حافظی کردولی آنا هنوز از دستشویی بیرون نیومده بود. رفت پشت در دستشویی:آنا! چرا نمی ای بیرون؟
آنا نمی خواست با اون قیافه از دستشویی بیاد بیرون ولی امیر ول کن نبود، یه دوبار دیگه صداش زد. آنا مجبور شد از دستشویی بیاد بیرون، لازم نبودامیر چیزی بپرسه می دونست طبق معمول رفته یه فصل کامل زار زده اون تو. نمی دونست چیکار کنه،
امیر: بازه که زد ی به گریه، اصلا می شه یه روز تو بی گریه سر کنی؟
این حرف امیر باعث شد دوباره آنا از اول زار بزنه.
امیر: حالا دقیقا از چی ناراحتی؟ می خوای شماره بابات رو گیر بیارم؟
آنا: نه.نمی خوام.
امیر: بپوش بریم امشب ، فردا می گم فرهاد بیاردت.
آنا: نه نمی خوام بیام.
امیر: باشه بر گشتم میام دنبالت یه چند روزی بریم شمال.
آنا : من شمال نمیام.
امیر: باشه یه جایی می ریم که رویا رو هم ببریم.
آنا دیگه حرفی نزد.
امیر: خوب من برم دیگه، مواظب خودت باش. کاری داشتی حتما به فرهاد زنگ بزن.
آنا: خداحافظ
بعد رفتن امیر ، آنا در جعبه رو باز کرد، یه حلقه ساده با 5 تا برلیان نسبتا درشت بود، انا دلش می خواست داد بزنه، نمی تونست داد بزنه ولی غر که می تونست بزنه : آخه به من چه که اون پسره عوضی پیله کرد به من.
دو هفته پیش بود که اناهید رفته بود بانک تا پول بگیره و کمی خرید کنه، چشمش افتاده بود به تبلیغ دفتر ICT روستایی که ظاهرن شروع به کار کرده بود ، واسه خدمات اینترنی و مخابراتی، آنا یه سری زده بود به دفتر بدش نمی اومد که یه سری به اینتر نت بزنه، خیلی وقت بود از هیجا خبر نداشت، نه اینترنت ، نه ماهواره، حتی تلویزیون هم به ندرت می تونست تماشا کنه، کل روز مجبور بود کار خونه انجام بده، از غذا درست کردن گرفته تا تمیز کردم خونه و حمام بردن فخری جون شبها هم که آقا جلال اکثرا زود می خوابید و آنا نمی تونست چیزی ببینه، فقط هر از گاهی رویا واسش یه فیلم می اورد که تو لپ تاپش می تونست ببینه، وقتی آنا رسید دم دفتر چشمش افتاد به آگهی استخدام که واسه کارمند دفتری روشیشه بود، رفته بود تو، پسر جوونی که مسئول بخش اینترنت بود با دیدن آنا از جاش بلند شد، با دیدن ریخت و قیافه آنا واسش سخت نبود حدس زدن اینکه این دختر همون دختر چشم رنگی شهریه که خونه فخر السادات ساکنه و همه از بد لباسی و جلف بودنش حرف می زدند، مهندس جوون رو کرد به آنا: سلام بفرمایین.
آنا: راستش می خواستم از اینتر نت استفاده کنم.
آراسته: بفرمایین همین سیستم شماره 1.
آنا: ممنون.
آراسته هر از گاهی یه سئوالهایی از آنا پرسیده بود: سرعت خوبه؟ پرینت لازم ندارین؟
آنا بی توجه جواب داده بود ولی قبل از رفتن از آراسته راجع به آگهی استخدام پشت شیشه سئوال کرده بود، که آراسته هم از آنا خواسته بود فرم پر کنه تا مدیر دفتر که اومد بررسی کنن اگه اکی بود به آنا زنگ بزنن.
آنا خیلی خوشحال و امیدوار رفته بود خونه ، فکر می کرد دیگه حالا چون از شهر اومده از همه اهالی سر تره و حتما این شغل را بهش میدند.
آنا بعد از سه روز که خبری نشده بود، دیگه از جواب گرفتن از دفتر ITC نا امید شده بود،
دو روزی می شد که تو اون همه کسادی و تکرار مکررات یه اتفاقی افتاده بود، مرتب از یه شماره ناشناس واسش پیام می رسیداونم یا شعر و یا جوک.
آنا واسش جالب بود، لااقل سرش گرم بود، دو سه روزی گذشته بودو این ماجرا تقریبا با سفر 4 روزه امیر به ارمنستان هم زمان شده بود،
ولی لااقل این اس ام اس های وقت و بی وقت سرگرمی شده بود واسش.روز چهارم بود که حالا و هوای اس ام اس ها عوض شده بود، دگه به جای جوک وقت و بی وقت پیامهای عاشقانه می اومد، آنا از اینجا به بعددیگه حس بدی داشت، هر چی هم از طرف می پرسید که کیه؟ جوابهای سر بالا می اومد، و دست آخر هم مژده خواستگاری بهش داده بود، آنا حس بدی داشت از طرفی فکر می کرد شاید رویا داره سر به سرش می زاره با یه شماره دیگه. فکرش سمت امیر نمیرفت چون امیر کلا آدم شوخی نبود، بعدم با متنهایی که اس ام اس های آخری داشت ،گزینه امیر منتفی بود.
آنا چند بار به شماره مزاحم زنگ زده بود تا باهاش حرف بزنه و بگه که دست برداره ولی هر بار طرف تماس آنا رو جواب می داد ولی صحبت نمی کرد، شب پنجم بود حوالی 12 شب ،که باز یه تماس از شماره ناشناس اومده بود، آنا خواب و بیدا رو عصبی بود، با برقراری تماس شروع کرد به خالی کردن خودش و هر چی از دهنش در اومد بار طرف کرد. از عوضی و بی پدر مادر گرفته تا اینکه برو خواستگاری مادر جونت و ....
آنا بدون اینکه منتظر عکس العمل باشه، تماس را قطع کرد، بلا فاصله اس ام اس دیگه ای اومد. محل نگذاشت، گوشی را خاموش کرد و انداخت زیر بالش،
صبح ساعت 8 آقا جلال اومد پشت در اتاق آنا: آنا خانم تلفن با شما کار داره.
آنا بزور از جا بلند شد و رفت گوشی رو گرفت :الو؟
رویا: سلام آنا. خوبی؟
آنا:آره؟
رویا: مزاحم داری؟
آنا:آره،
رویا: کیه؟
آنا: به ساعت نگاه کنی می بینی که خودتی
رویا: جدی می پرسم کسی مزاحمته؟
آنا:آره، خود بودی آره؟
رویا: نه من مگه دیونم؟ چرا به من نگفتی؟
آنا: صبح به این زودی زنگ زدی واسه این؟
رویا: والا دیشب ساعت 12:15 امیر خان زنگ زده به فرهاد، فرهادم زنگ زده به من که پاشو،بدو، بجنب برو ببین آنا چه دسته گلی به اب داده که امیر از ارمنستان زنگ زده،
آنا: پس کار خودشه،
رویا: دیونه ، خودشه چیه؟ دیشب زنگ زده، تو به هوای مزاحم کلی بارش کردی انگار.
آنا سریع تلفن رو ول کرد رفت موبایلش رو برداشت روشن کرد، آهش در اومد، شماره تماس دیشب با مزاحمه یکی نبود، ولی شماره امیر هم نبود.
آنا برگشت سمت تلفن: خوب حالا اشتباه شده، من اشتباه گرفتمش فحشای اون یکی رو دادم به این یکی.
رویا: فرهاد می گفت که..
آنا: فرهاد یا آقا ی مشیر؟
رویا: کوفت ، حالا هر کی. می گفت امیر خیلی عصبانیه.
آنا: من که مزاحم کسی نشدم. یه آدم احمق مزاحم شده.
رویا: خوب حالا تو یه دو روز گوشیت رو خاموش بزار. امیرم کارت داشته باشه به خونه زنگ می زنه.
هنوز ظهر نشده امیر با توپ پر زنگ زده بود و کلی آنا رو سین جین کرده بود،آخرم بهش گفته بود گوشیش رو خاموش کنه. ولی خجسته تر از همه این بود که همون روز یکی از اهالی روستا زنگ زده بود و بزور خواسته بود فخری جون اجازه بده واسه پسرش بیان خواستگاری. هرچی هم فخری جون گفته بوده که این دختر اینجا امانته و اصلا ازدواج کرده ، طرف زیر بار نرفته بود آخرم قرار شده بود مادر پسره بیاد تا خود انا بهش بگه که مجرد نیست.
امیر غروب همون روز برگشته بود، ولی آنا در جریان نبود، بالاخره مادر پسره اومده بود و آنا با قسم و آیه بهش گفته بود که مجرد نیست و فقط واسه نگهداری از دایه اش اومده تو روستا. . بالاخره مادره با شک و تردید رفته بود گرچه واسه اینکه خودش رو از تک و نا نندازه کلی هم تیکه انداخته بودکه پسرم اصرار کرده و گرنه عروس من باید چنین باشه و چنان، محجبه باشه و بهمان،ولی مهم این بود که بالا خره رضایت داده بود به رفتن
صبح روز بعد آنا که این دو روزه گوشیش خاموش بود تصمیم گرفته بود بره به دفتر ITC ، به بهونه استفاده از اینترنت ، آراسته رو ببینه ، امیدوار بود که خاموشی گوشیش باعث شده باشه که نتونن بهش خبر بدن.
اولش کمی تردید داشت، و فکر کردنکنه اون مزاح آراسته باشه چون یه روز بعداز پر کردن فرم بود که مزاحمت ها شروع شده بود ، ولی بخاطر داشت که آراسته گفته خانم خودم هم واسه این شغل فرم پر کرده، واسه همین رفت ببینه آیا ممکنه خبری شده باشه؟
وقتی رفت آراسته پشت پیشخون نبود، وبه جاش یه مرد دیگه ایستاده بود یه مردی حدود شاید 40 سال. با دیدن انا طرف مثل فنر از جاش پرید، و کلی حال و احوال کرد و حال فخرالساات رو پرسید و حال آقا جلال رو، آنا که جا خورده بود، سریع سراغ آراسته رو گرفت که مرد گفت دو روزه رفته مرخصی وایشون خودش مدیر دفتره و جای آراسته ایستاده، آنا دید که زشته همینطوری برگرده .واسه همین یه نیم ساعتی از اینترنت استفاده کرد، ولی موقع حساب کردن هر چی اصرار کرد، زرف پولی نگرفت، در عوضی با آنا چند قدمی رفت دم و بیرون دفتر یه تیکه کاغذ گذاشت کف دست آنا، آنا گیج و گم یه نگاهی انداخت به کاغذ که چند تا، تا خورده بود، طرف خیلی نگذاشت آنا گیج بزنه: میشه رفتین خونه بازش کنین بخونین؟ الان نه.
آنا مثل خنگا یه باشه ای گفت و راه افتاد سمت خونه، کاغذ سه تا تا خورده بود و با چسب هم درش بسته بود، آنا به محض اینکه پیچید تو کوجه ماشن امیر رو شناخت. رویا گفته بودکه امیر دیروز عصر برگشته ولی آنا فکر نمی کرد که امیر بلند شه این راه و بیاد اونجا.
کاغذ هنوز تو دستش بود نمی دونست اول بره تو یا اول ببینه این کاغذ چیه که این مردک خوشحال داده دستش، ترجیح داد اول بره تو ، در نزده در با شتاب باز شد.

آنا اول امیر رو دید، پشت سرش فرهاد بود و بعدرویا رو دید که کنار فخری تو ایوون نشسته بود. امیر اجازه نداد آنا پاش رو بزاره تو: کجا بودی؟
آنا: سلام
فرهادم که دید امیر جوش آورده رو کرد به آنا: سلام ، خوبین، ما یه ساعتی هست منتطرتونیم.
امیر: کجا بودی؟
انا: من ، خوب، من رفته بودم دفتر ICT
امیر: یعنی دقیقا کجا؟
آنا: خوب اینترنت و اینا ، خوب من می خواستم ...
امیر: خیلی خوب بیا تو.
رویا هم بلند شد اومد: آنا کجایی بابا، 1 ساعته کجا رفتی؟
آنا: گفتم کهICT,
امیر: گوشیت کجاس؟
آنا: خاموشه.
امیر: بده ببینم.
آنا خواست دست تو کیفش کنه که برگه از دستش افتاد، ولش کرد اول موبایل رو دراورد داد دست امیر، خواست برگه رو برداره ، که فرهاد دو لا شد واسش برداشت، خواست بده دست آنا که امیر از دستش گرفت: این دیگه چیه؟
انا نمی دونست بگه چیه؟ خوب این ، خوب من ، خوب نمی دونم چیه! بازش نکردم هنوز،
رویا که دید امیر همچین داره آنا رو گیر می ندازه، سریع اومد جلو: یعنی چی نمیدونم؟
آنا: مسئول این ICTداد بهم.
رویا: همین یارو که مادرش اومده خواستگاری؟
آنا عصبانی از دست فخری جون که این قضیه رو گذاشته کف دسته بقیه: نمی دونم من،
امیر از خیر گوشی گذشت، سریع چسب را پاره کرد، ببینه چی توش نوشته، همچین سرخ شده بود که فرهادم ترجیح داد آروم وایسه نگاه کنه.
امیر: اینا رو اون مرتیکه تو ICT داده بهت؟
آنا: آره،
امیر: دفترش کجاست؟
آنا: نمی تونم ادرس بدم،
امیر: یعنی چی اونوقت؟
آنا یه قدم رفت عقب: خوب بلد نیستم، می خوای ببرمت بهت بگم، اصلا چیکار داری به اونجا؟ جی نوشته تو برگه؟
امیر: لازم نیست شما ببینین چی نوشته، خواست از در بره بیرون که برگشت سمت فرهاد و گوشی رو از دستش کشید، گوشی رمز داشت، گرفت جلوی آنا، رمزش چنده؟
آنا ترسیده بود، نه دیگه زبونش می چرخید نه لرزش دستاش اجازه می داد رمز رو بزنه، رویا که دید حال فخری هم منقلب شده از این داد و بیداد ها رفت گوشی رو از دست آنا گرفت: برو فخری رو ببر تو، جناب امیر خان شمام اگه صلاح می دونین یکم آرامشتون رو حفظ کنین، اینجا ما مریض داریم.
امیر که تازه متوجه حال فخرالسادات شده بود، رفت سمت ایوون،آنا همینطور که آروم آروم اشک می ریخت دست انداخته زیر بازوی فخری جون که ببردش تو اتاق.
ولی فخر السادات برگشت سمت امیر: مادر انقدر زوداز کوه در نرو، بیا تو ببینیم چی بوده قضیه.
همه رفتند تو اتاق، فخر السادات نشست رو صندلیش:انا هید جان ،مادر قضیه این مزاحم تلفنی چیه؟
آنا: نمی دونم، اول از یه شماره ناشناس پیام و جوک می اومد، بعد یهو شروع کرد چرت و پرت فرستادن. ولی دو روزه گوشی خاموشه.
امیر: اونوقت قضیه این دفتر و این مزخرفاتی که این مرتیکه داده دستت چیه؟
آنا: به خدا من امروز دفعه اول بود دیدمش، دفعه قبل که رفتم یه آقای دیگه بود.
امیر: اونوقت احیانا شماره تو از کجا دست این مزاحم افتاده؟
آنا: من نمی دونم،
رویا:آنا جان این آقا تو همین جا ساکنه، مزاحم اتفاقی که نیست.
آنا: من فقط شمارم رو تو فرم درخواست کار دفتر ICT نوشتم.
امیر دوباره از کوره در رفت: تو با اجازه کی این کار رو کردی؟
آنا: خوب کارمند می خواستند، اگهی زده بود رو شیشه.
امیر: نباید یه مشورتی می کردی؟
آنا: خوب من نمی دونستم.
رویا که گوشی آنا رو unlock کزده بود داشت یه نگاهی به پیامها می داد که امیر با یه " با اجازه "گفتن و گوشی رو از دست رویا گرفت.
آنا تپش قلب گرفته بود، از طرفی نگران حال فخری بود، دوست نداشن داد و هوار های امیر حال اونم بهم بریزه.
رویا متوجه اوضاع شد رو کرد به فرهاد: خوب جناب مشیر ، خدا رو شکر که سوء تفاهم ها برطرف شدند، ماهم که امروز خیلی کارداریم، بریم کم کم. با فخری خداحافظی کرد و اینجوری به امیرحالی کرد که بحث و جدل ها شون رو از خونه ببرن بیرون،
امیر متوجه قضیه شد: آنا بیا تا من اینها رو پاک کنم گوشیت رو بدم.
4 تایی از اتاق رفتند بیرون، رویادر کوچه رو هم باز کرد، رفتند بیرون،رویا هم که کلا بابت تنها تو شهر درس خوندن و زندگی کردن و رفت و اومد با امیر وفرهاد تو روستا کم پشت سرش حرف نبود سریع رفت تو ماشین نشست تا شاید کمتر در معرض دید باشه.
امیر و آنا تو کوچه ایستاده بودند و امیر یکی یکی داشت پیامهای مونده تو گوشی رو چک می کرد، آنا مضطرب نگاه می کرد فرهاد با کمی فاصله از ماشین و امیر و آنا ایستاده بود.
امیر تقریبا همه پیامهای مونده رو خوند و رو کرد به آنا: تو واقعا 23 سالته آنا؟ فکر نمی کنی کارات مثل 13 ساله ها می مونه؟
تو نمی دونی با این سر وریخت نباید اینجا بچرخی؟ نمی دونی وقتی مزاحم تلفتی دارن به طرف اس ام اس نمی دن تا بشه ازش شکایت کرد؟ نمی دونی اینجا جم بخوری همه راجع بهش حرف می زنن؟
تو اومدی اینجا مواضب دایه ات باشی یا اومدی بری سر کار؟ تو اصلا می تونی دایه ات رو روزی 7 ساعت تنها بزاری بری سر کار؟ تو بدون شناسنامه و کارت شناسایی می تونی جایی استخدام شی؟ اصلا ت فکر می کنی؟
آنا دیگه زیر شماتت ، عتاب امیر کم آورده بود، جواب داشت، ولی جواب آنا بدرد امیر نمی خورد، ترجیح داد برگرده تو خونه و بزاره امیر هر کاری می خواد بکنه ، بی هیچ حرفی رفت سمت در خونه، امیرم که رفتار انا عصبانی شده بود، جلوی در خونه دست آنا رو گرفت و نگذاشت بره تو خونه: کجا؟
آنا: میرم خونه، شمام لازمنیستزیادی نگران باشی، بفرمایین به کار و زندگیتون برسین.
امیر: این همه راه نیومدم که همینجوری برم، به دایه ات بگو یکم می ریم بیرون.
انا: من جایی نمی خوام برم.
امیر: شما بله ولی من باید یه سری به این جناب ICT بزنم.
آنا: تو رو خدا آبروریزی راه ننداز.
امیر: آنا با اعصاب من بازی نکن، کلی کار دارم دفتر، راه بیفت بریم دم دفتر این مردک ، یه چیزهایی رو حالیش کنم.
آنا بی هیچ حرف دیگه ای رفت سمت ماشین تا فرهاد و امیر هم بیان سوار بشن ، رویا پیاده شد،ا قصد نداشت با بچه ها بره،دم ماشین انا رو بغل کرد.
آنا: رویااین چرا اینجوری می کنه؟
رویا: از بس تو چلمنی، آخه یارو نامه گذاشته کف دستت تو ورداشتی آوردی در خونه؟ این چرندیاتی که نوشته رو واسه چی پاک نکردی؟ ننه اش اومده خواستگاری امروز رفتی در دفتر یارو
آنا: من نمی دونستم ننه کیه؟
رویا: از بس شوتی تو بخدا. اینم از ریخت و قیافت، حتما باید تو روت می اورد ، خودت نمی دونی اینجا بااین مانتو و قیافه نباید بری بیرون، نگفتم بهت من؟
آنا: تو رو خدا ول کن تو ، جیگرم و سوراخ کردین بس که غر زدین.
رویا: خیلی خوب، برو تا بازم شاکی نشده.
آنا دیگه دلش نمی خواست به اتفاقا ت او نروز فکر کنه، وقتی جلوی در دفتر امیر و اون مردک دست به یقه شده بودند و وداد بیداد شده بود وآخر سرم با عذر خواهی و این چرندیات قضیه تموم شده بود، و امیر خان هم تلویحا قبل رفتن فرموده بودندکه انا دیگه نره خرید، و چنین و چنان.
آنا یه بار دیگه به حلقه ای که امیر آورده بود نگاهی انداخت، سایزش خوب بود، ولی آنا در آورد گذاشت لب تاقچه، تصمیم نداشت بره بیرون که نیاز ی به حلقه دست کردن داشته باشه، تازه ده روز هماز چک کردن های امیر خبری نبود.
دو روزی از رفتن امیر می گذشت، دو باره همه چیز شده بود مثل قبل با این تفاوت که حال فخرالسادات از صبح بهم ریخته بود، دکتر اومده بود خونه، گفته بودباید ببرنش شهر، بستری بشه، پلاکت خونش اومده پایین، فرصت اینکه با رویا تماس بگیرن و منتظرش بشن نبود، رسیدند تهران ، بعداز بستری کردن فخری آنا با رویا تماس گرفت ولی رویا گفت با فرهاد رفتن فیروزکوه واسه یه پرونده ، آنا دیگه حرفی نزد به رویا، برگشت پیش آقا جلال و فخری، تا شب دو واحد خون به فخری زده بودند، ولی تب کرده بود، هر از گاهی به هوش می اومدو بعد دچار هذیون می شد و از هوش می رفت، امیر نبودند ،آنا پول کافی نداشت که فخری رو ببره بیمارستان خصوصی، صبح فخری حالش کمی بهتره بود دو واحد خون دیگه بهش تزریق کردند و بعد هم گفتند که می تونن ببرنش خونه اگه دوباره خون لازم داشت بیارنش، هرچی آنا اصرار کرد که تو بیمارستان نگهش دارن ، اقا جلال اصرار داشت که ببرنش خونه، بهر حال فخری رو طرفهای ظهر برگردوندند خونه،خونه شلوغ شده بود، همه می رفتن و می اومدن، از فامیل های داشته و نداشته تا همسایه ها، آنا که دیگه کم اورده بود، خودش رو تو اتاق حبس کرده بود، طرفای غروب رویا هم رسیده بود،ماد ررویا هم از صبح اومده بود، رویا آنا رو ندید رفت سمت اتاقش، آنا دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف،
رویا: آنا خوابیدی؟
آنا: نه، بیا تو
رویا: بمیرم این چند روزه خیلی خسته شدی، منم که هیچی
آنا: عیب نداره بیا تو، فخری رو دیدی؟
رویا:آره ، بیدار بود، ولی حرفی نمی زنه
آنا: آقا جلال نگذاشت تو بیمارستان بمونه، هی بریم بریم راه انداخت،
رویا: خوب دکتر گفته ببرین.
آنا: دکتر می خواست تخت خالی کنه! و گرنه حالش رو نمی بینی؟ از دیروز که برگشتیم، اینقدر رفتند واومدند که دیوانه شدیم، آخه نمی گن مریض استراحت میخواد، منه مثلا سالم بریدم، هر دفعه چشم باز می کنه کلی سر و کله بالا سرشه، خوب کلافه می شه، اصلا امیر بیاد می گم ببریمش تهران، خونه امیرم نشه، بالاخره یه جایی واسش پیدا میکنیم.
رویا: آنا جان، میشه خواهش کنم پیش پیش تصمیم نگیری؟ آخه امیر همین حالا هم داره کلی تو ماه خرج این خونه می کنه، بریم بگیم، واسمون تو تهران خونه بگیر و بیمارستان خصوصی ببر، آخه یکم انصاف داشته باش، ممکنه در قبال تو احساس مسئولیت کنه، ولی آخه دیگه واسه فخری جون که وظیفه ای نداره،
آنا: به درک که نداره، من می گم، اصلا کی میگه نداره، اگه در قبال من وظیفه داره در قبال دایه ام هم داره. اصلا داره،
رویا: قربونت برم چرا از کوره در می ری،آره داره، حالا بزار برگرده،
آنا: رویا حالش خیلی بده، نمیشه به فرهاد بگیم
رویا: به مشیر ؟ خوب نمیدونم.
آنا: بله فرهاد خان مشیر، نه از جیب خودش! از جیب امیر
رویا: سروستانی؟
آنا: رویا بخدا می زنم تو سرت ها، سروستانی، مشیر !!!
رویا: خوب بابا خواستم جوت عوض شه، نه من فکر نکنم بتونیم به فرهاد بگیم، بابا زشته، من دیگه والا مرخصی هم روم نمی شه بگیرم.
آنا: مرخصی روت نمی شه بگیری یا دلت نمی خواد از ور دلش جم بخوری
رویا: با همین بالش می زنم تو سرت ها
آنا: نگو که ناراحت شدی جونه من. حالا روابط حسنه هست؟
رویا: بله ، روابط گل و بلبله
آنا: بی شوخی رویا، روابط چه جوریاست، در جدیدی گشوده نشده؟
رویا: همون طور که باید، مثل رئیس و مرئوس
آنا: یعنی هیچی؟
رویا: نه بابا، آخه ما به قیف هم می خوریم؟ چه تریپی با هم برداریم؟
آنا: این الفاط رو از کجا یاد گرفتی؟
رویا: خوب دیگه فری می گه منم یاد گرفتم
آنا با بالش کوبید تو سر رویا: بمیری، غلط کردی که تریپی ندارین
رویا: نه والا، صبح به صبح یه سلام ، یه علیک، بعدم که حرف کاره، آخه تو هم دیونه ای ها، ما چیمون به هم می اد آخه، یه وجه مشترک داریم اونم شغلمونه، اگه بدونی خونوادش چه ریختی هستن، به مخیلت هم چنین چیزی رو راه نمی دی.
آنا: من نمی فهمم تو چرا اینقدر خودت رو دسته کم میگیری؟ چی کم داری. دلشم بخواد، خوشگل، خانوم، قد بلند، تناسب اندام
رویا:آره، بچه روستایی، اوضاع مای در حد صفر
آنا: اگه آدم باشه می فهمه اینها اینقدر ها هم مهم نیست،
رویا: هست ، خیلی هم هست، انا اینها شعاره، می دونی من 5 سال دیگه هم که کار کنم عمرا بتونم جهیزیه ای که تو مایه های خونواده اونها باشه ببرم، بعدم تو چرا اینقد فانتزی می زنی،آخه اصلا اون بیچاره تا حالا حرفی زده؟ اینها مسخره بازیهای منه، وگر اصلانش من خودم یه خواستگار خوب جوووریدم
آنا: مرگ، جدی که نمی گی؟
رویا: چرا، پسر عموم رو که یادته؟محمد؟
آنا: خوب؟
رویا: خوب نداره، خیلی به بابام پیغام داده، حالا منم دارم مثلا به این قضیه فکر می کنم.
آنا: تو غلط می کنی.اون کجا بدرد تو می خوره، پسره چاق. بعدم دیپلم زوریه،
رویا: والا من اینها رو می دونم، بابام ول کن نیست.
آنا: تو غلط می کنی به اون فکر کنی، من خودم یکی رو واست پیدا می کنم.
رویا: از کجا؟ تو که ممنوع الخروجی
آنا: می سپرم واست.
رویا: لابد به امیر در بدر
آنا: چرا در بدر
رویا: بابا یه غلطی کرده شده شوهر کاغذی شما، هر کاری پیش می اد می خوای حواله اون دربدر کنی
آنا: آره خوب، چرا که نه، خودش عذاب وجدان داره، بزار بار گناهاش کم بشه
رویا: می گن به مرده رو بدی چی می شه ها!
آنا: خوب ، خودش می گه هر کاری داری بگو، خودت کاری نکن
رویا: آنا میگم راستی آخرش نفهمیدم این مردک چی واسه تو اس ام اس کرده بود، تو نامه چی واست پرونده بود
آنا: تو نامه که من نمی دونم ولی اس ام اس آخریا کلی عاشقانه بود،
رویا: جدی؟
آنا: نه حالا همچین، تو مایه ها، گلم ، غنچه بمون وا نشو ، از این چرتا و پرتا
رویا: مامانم اینقدر عصبانیه؟ بابا هم، میگن با این رفت و اومدها و سر و صدا ها که راه انداختی کسی نمی اد تو رو بگیره، کل ده دارن راجع به تو و خریت ما که تو رو فرستادیم شهر حرف می زنن، میگه بیا زن محمد شو وگر نه کسی نمی گیردت.
آنا: وا! چه حرفها می زنن! کسی هم نگیردت خودم عقدت می کنم، خودم که نه، می دم امیر عقدت کنه،
رویا: ببند او دهنت رو،
آنا: جدی می گم،
رویا: منم جدی گفتم، ولی انا جدی، این امیر کیس بدی نیست ها،
آنا: آره واسه خاله و مامانش خوبه ؛ بخصوص که سر خورم هست
رویا: حالا اینقدر بگو تا به گوشش برسه
آنا: برسه که می گم نطر تو بوده
رویا: ولی بی شوخی ، درسته خیلی آقا بالا سر بازی در می اره ولی بدم نیستا.
آنا: کجای کاری، زود تر تکلیف من رو روشن کرده، گفته من و مثل بردار خودت بدون، البته بردار واقعی و از این چرتها، هر چی ارس نکرده من واست می کنم و اینها خودشم ترسیده من بخوابم وبال گردنش شم و ایدز بگیره
رویا: چقدر این بشر جون ترسه، و زرنگ
آنا: با اون ماد ر و خاله ای که اون داره والا این حرکاتش کاملا هم طبیعیه.
رویا: عکس زنش رو دیدی؟
آنا: نه ، با اون نعره ای که اون شب زد میدیم هم بعدش چیزی یادم نمی اومد
رویا: خوب حتما خیلی دوستش داشته که بعد این مدت هنوز داغه واسش
آنا: کلا یخ و داغش به من مربوط نیست منم بهش گفتم، داداش، امیر، ایشالا بتونم در حقت خواهری کنم.نمی دونی قیافش چه شکلی شده بود، خیلی پیش خودش حساب کرده بود که من می خوام ، خودم رو بهش ببندم. دفعه دوم که بهش گفتم داداش ، دوباره قات زد،
رویا: آنا، دقت کردی من میام روحیه تو خدا میشه.
انا:قربونت برم، آره تا می بینمت دلم وا میشه.
رویا: دیگه سر و صدا ها خوابید، بیا بریم یه سری به فخری جون بزنیم، من فردا صبح زودباید برگردم
آنا: باشه .
رویا تا آخر شب موند و بعد با مادرش رفت.
آنا شب رو پیش فخری جون خوابید، اواسط شب بود که احساس کرد یه چیزی تکون می خوره کنار دستش،سریع نشست، دید فخری جون اومده نشسته بالای سرش،
آنا:چی شده، درد داری؟ چیزی می خوای؟
فخری: نه ، خوبم مادر، پاشو بریم تو حیاط،
آنا: این وقت شب؟
فخری:آره همین الان پاشو
آنا ترسیده بود، این فخری، اونی نبود آنا دیشب دیده بود، کلی پر انرژی بود. انا بشتر از اینکه خوشحال بشه ترسیده بود،
فخری دست انا رو گرفت بردتو حیاط: می آی واست قصه بگم؟
آنا برگشته بودتو اتاقش، خوابی به چشمش نمی اومد، با صدای کوبیده شدن در اتاق، قلبش از جا کنده شد، سریع در و باز کرد، آقا جلال بود: آنا خانم ، بدو فخری،فخر
آنا: فخری چی؟
جلال: بیا داره صدات می زنه؟زودباش
آنا رفت بالا سر فخری، سر فخری رو بغل گرفت، فخری یه کم تو گوش انا زمزمه کرد و به دقیقه نرسید تو بغل آنا تموم کرد.
دوباره هم اومدند، صدای قرآن، بوی اسفند، حلوا تنها چیزی که به گوش نمی رسید صدای گریه های آنچنانی بود، بودند کسایی که چشمهاشون گریون بود ، ولی فخری بچه ای نداشت که بی قراری کنه و به در دیوار بزنه، رویا هنوز راه نیفتاده خبر و شنیده بود و بر نگشته بود تهران، به محض رسیدن از ندیدن آنا تعجب کرده بود، رفت اتاق آنا، دید نشسته تو رختخواب، بدون اینکه لباسهاش رو عوض کنه، لاک های قرمز ناخنش روپاک کنه،و داره مثل آدمهای گیج و گم داره با خودش حرف می زنه،
رویا: آنا!
آنا: سلام، بیا تو، چرا نرفتی سر کار؟
رویا: خوبی تو؟
آنا: آره، تو چطوری؟
رویا: آنا ، چرا آماده نشدی؟
آنا: واسه چی؟
رویا که خیلی سعی کرده بود خودش رو نگه داره زد زیر گریه،دیدی فخری جون رفت؟
آنا: کجا؟ حالش که خوب نبود، کجا رفته؟
رویا: آنا تو روخدا ، تو رو خدا تو دیگه خودت و نباز.
آنا: رویا چی می گی؟
رویارفت کنار آنا، بازوهاش رو گرفت تو دستش، آنا فخری مرده، مرده، می فهمی یعنی چی؟
آنا: دستهای رویا رو پس زد: دیونه شدی؟
رویا نمی دونست چیکار کنه، غم خودش کم بود، حالا باید غصه گیج و گمی و شوک آنا روهم بخوره:انا لباس بپوش بریم.
آنا: کجا؟ من دیشب نخوابیدم، می خوام بخوابم، تازه شروینم هست، کجا بزارمش برم.
رویا که دیگه با این حرفهای آخر آنا، داشت دیوانه می شد با دستش کوبید تو بازوی آنا: سقط کنه اون شروین ایشالا،
آنا: حرف دهنت رو بفهم،
رویا: باشه، ولی حالا باید بپوشی بریم،
رویا بزور مانتو شلوار آنا رو تنش کرد، دیگه فرصتی واسه پاک کردن لاکهاش نبود، می دونست بازار حرف دوباره پشت سر همشون گرم می شه ولی چاره ای نبود،
تو قبرستون، جمعیت خیلی زیادی نیومده بودند، ولی کم هم نبودند، آنا زل زده بود به مراسم و هر از گاهی از رویا سئوالهای چرتی می پرسید، هنوز جنازه رو نیورده بودند که فرهادم رسید، به محض اینکه رویا صبح گفته بود چی شده، فرهاد با امیر تماس گرفته بود، ولی نتونسته بود با امیر صحبت کنه،خودش دیگه با تشخیص خودش اومده بود که اگه بتونه از طرف امیر کاری انجام بده، رویا متوجه حضور فرهاد شد ولی می دونست جلوی این همه چشم جلو نره بهتره، ولی فرهاد بیخیال این حرفها و با دیدن انا کنار رویا رفت سمتشون،رویا چادرش را محکم کرد و گرفت تو صورتش ولی آنا اگه خیلی هم هوشیار بود عمرا می تونست خودش رو با چادر جمع کنه چه برسه به این وضعیت ، فرهاد اول با پدر و برادر رویا و آقا جلال حرف زد و تسلیت گفت بعدم رفت سمت رویا، رویا سر بزیر جواب داد، فرهاد متوجه علت رفتار رویا شد، رو کرد به آنا: سلام، تسلیت می گم.
آنا: واسه چی؟
رویا یه تک سرفه ای زد
فرهاد یکم گیج بود: بخاطر فخری خانم
آنا: واسه چی تسلیت باید عافیت بگی، دیشب اینقدر خوب بود، نصفه شب منو برد تو حیاط، واسم قصه گفت.
آنا: به امیر نگین منو اینجا دیدین، گفته نرم بیرون، ولی این رویا زورکی منو آورد،
فرهاد: دیگه کاملا قضیه رو گرفت.
آنا: رویا رضایت میدی بریم؟ شروینم خونه تنهاست.
فرهاد: شروین کیه؟
رویا: شروین خوب، آنا یکمی
هنوز رویا حرفش روتموم نکرده بود، که صدای الله و اکبر گفتن مردا، رشته کلام رویا رو برید، جنازه رو آورده بودند، مادر رویا گریه می کرد،آقا جلال بی صداتو سرش میزد، آنا حس بدی داشت، خلقش گرفته بود، دلش می خواست بره.
آنا: بریم رویا دیگه بسه، خسته شدم.
رویا لبش رو گاز گرفت. خواهر اقا جلال که تقریبا کنا راونها وایساده بود، از کوره در رفت: ببرش این دختره رو از اینجا رویا، واسه چی اومد اینجا، بعدم رو کرد به آنا: برو، اصلا واسه چی اومدی، یه عمر زحمت تو رو کشید، جوونیش رو تو خونه بابات به باد داد، بعدم که بیرونش کردند از غصه تو مریض شد، اومدی مطمئن شی کشتیش؟ خیالت راحت، اسیر خاک می شه تا چند دقیقه دیگه.
آنا دست رویا رو پس زد: جمیله خانم چی می گی به من؟ بخدا فخری بفهمه با من اینجور حرف زدی پدرت رو در می اره.
جمیله: دیگه دستش از دنیا کوتاهه، لااقل بزار اون دنیا آرامش داشته باشه. این چه ریختیه پاشودی اومدی اینجا، هر گناهی تو سر قبرش کنی پا اون می نویسن.
رویا که دید بحث داره بالا می گیره، پرید وسط: جمیله خانم تو رو خدا بس کنین،خالم راضی نیست با آنا اینجوری حرف بزنین.
آنا: رویا بیا بریم، اصلا فخری تنهاست منو واسه چی اوردی اینجا.
رویا آنارو تو دستاش گرفت و تکون میداد: چشات و باز کن، این جنازه فخریه، دیگه فخری در کار نیست، دارن خاکش می کنن. آنا رویا رو هل داد عقب اگه جمیله پشت سر رویا نبود رویا می افتاد زمین، آنا دوید سمت جناره، که کناز قبر رو زمین بود، همه تو جو داد و هوار جمیله و حرفهای آنا بودند، که انا دوید سمت جناره، فرهاد یه آن متوجه اوضاع شد، پشت سر آنا دوید، آنا خودش رو انداخته بود رو جنازه و همینطور که جیغ میزد سعی داشت کفن رو باز کنه تا ببینه کیه، انگار تازه داشت هوش به سرش بر می گشت، همه فقط نگاه می کردند، فرهاد می دونست مردای دیگه جرات دست زدن به آنا رو ندارن، آنا دیگه تقریبا روسری هم به سر نداشت، چادر که همون اول کار افتاده بود رو زمین، فرهاد از پشت انا رو بغل زده بود تا نذاره روی جنازه رو پس بزنه رویا هم تا به خودش اومد رفت بالا سر انا تا به فرهاد کمک کنه، فرهاد به زحمت آنا رو از رو جنازه بلندکرد، ولی انا آروم نمی گرفت، رویا بی اختیار یکی زدتو گوش آنا:تو رو خدا به خودت بیا، این فخریه، مرده، می فهمی یا نه؟ حالام باید آروم باشیم تا دفن بشه ، تا بره به آرامش برسه، نکنه می خوای اون دنیا هم روی آرامش رو نبینه؟
آنا کم کم اشکاش رون شد، فرهادمی ترسید ولش کنه،
آنا: ولم کنین، بزارین ببینمش. یه بار دیگه، تو رو خدا،
فرهاد: جلوی این همه غریبه که نمی شه روی مرده رو پس بزنی،
آنا: تو روخدا، بزارین یه بار دیگه ببینمش.
جلال بلندشد اومد کنار آنا: دخترم، بزار بزاریمش تو خاک، می گم یه بار صورتش رو بهت نشون بدند،فقط آروم باش بزار مرده عذاب نکشه.
آنا همینطور که به فرهاد تکیه داده بود و دست رویا تو دستش بود، یه قدم رفت عقب و منتظر شد که جلال به وعدش عمل کنه. ولی به محض اینکه جنازه رو بلند کردند و داخل گور گذاشتندآنا تو بغل فرهاد از هوش رفت.

***

امیر به محض برگشتن به هتل پیغام فرهاد رو واسه تماس فوری گرفت، ولی حالا هرچی با فرهاد تماس می گرفت فرهاد تلفنش رو جواب نمی داد، حوالی غروب بود که فرهاد کمی فارغ شده بود، یه نگاهی به گوشیش که تقریبا از پیش از ظهر سایلنت بود انداخت، متوجه تماسهای امیر شد.
سریع با امیر تماس گرفت.
امیر: الو فرهاد؟ چه خبره ؟
فرهاد: سلام امیر جان خوبی؟
امیر: خوبم، چی شده پیغام گذاشته بودی؟

فرهاد: آخه با گوشیت نتونستم تماس بگیرم. خوبی؟
امیؤ: آره چه خبره؟
فرهاد: راستش امروز صبح دایه انا فوت کرد.
امیر: راست می گی؟
فرهاد:آره بنده خدابه رحمت خدا رفت.
امیر:خدا رحمتش کنه.آنا چطوره؟
فرهاد: آنا؟ اون و که نگو، یه پروژه ای شده واسه خودش.
امیر: یعنی چی؟
فرهاد: خوب راستش یه جریاناتی بود، اولش که تو شوک بود و نمی فهمید چی به چیه؟ بعدم که سر خاک اومد هوشیار شه که کم مونده بود کفن مرده رو پاره کنه و بعدم که تا مرده رو گذاشتند تو قبر غش کرد و از ساعت 12 ظهرم که اوردیمش بیمارستان، رسما بیهوشه، یه بارم که هوش اومد اینقدر جیغ زد، که دوباره، خواب آور بهش زدند،
امیر:آلان بیمارستانی؟
فرهاد: با اجازتون.
امیر: کی اونجاست؟ رویا نیست؟
فرهاد: اومد باهامون، ولی خوب می دونی که باید خونه باشه، بالاخره اون بنده خدا هم خالش رو از دست داده، اصلا از مراسم صبح که هیچ چیزی نفهمید،
امیر: پس الان کی پیشه آنا می مونه؟ تو که شب نمی تونی باشی؟
فرهاد: نه تا همین الانم ، من خودم رو جای تو جا زدم، فرانک تو راهه، شب فرانک میاد، صبحم رویا می آد،
امیر: فرهاد شرمندم،
فرهاد: دشمنت شرمنده،
امیر: ایشالا جبران کنم،
فرهاد: این جهانگیری رو رد کن خودم وکیل باباتم بشم،
امیر: اوه، حرفشم نزن، بابام جهانگیری رو از منم بیشتر قبول داره، ولی خوب من یه جورای دیگه از شرمندگیت در میام،
فرهاد: مثلا؟
امیر: تو دومادیت همه کارها رو خودم می کنم.
فرهاد: ایشالا
امیر: من نمی دونم فردا بتونم برگردم یا نه، ولی پس فردا سعی می کنم بیام.
فرهاد: زودی بیا که رقیب پیدا کردی.
امیر: یعنی چی؟
فرهاد: نمی دونم یه شروین نامیه، خانم تا هوش بود، لابلا فخری فخری کردن، شروینم صدا میزد،
امیر: مطمئنی؟
فرهاد:آره
امیر: از رویا بپرس.
فرهاد:پرسیدم، میگه قاطی کرده، منم همینطور فکر میکنم، می خواد بگه امیر امیر نه اسماتون شبیه همه، هی می گه شروین شروین.
امیر: فرهاد دست از لودگی برنداری خدای ناکرده ها!
فرهاد: باشه، حالا تو بیا ببینیم این گل پسر کیه، نکنه همونه که ایدز داده به آنا
امیر: فرهاد بسه، بزار بیام ببینیم چه خبره، فقط به فرانک خانم بگو چشم ازش بر نداره.
فرهاد: چشم، امر دیگه ای نیست.
امیر : نه ، عرضی نیست، اومدنم رو خبر می دم، اگه خبری هم شد، بهم برسون
فرهاد: باشه فعلا
امیر: خداحافظ
فرهاد تو فرودگاه منتظر امیر نشسته بود، به محض دیدن امیر از جا بلند شد: سلام
امیر: سلام، چطوری با زحمتها
فرهاد:نه بابا، جبران می کنی
امیر: آنا کجاست؟
فرهاد: اسمش رو نیار ، اسمش رو نیار که هم داغونه ، هم ما رو داغون کرده.
امیر: چی شده؟
فرهاد: بیا بریم تو راه واسط بگم.
امیر: باشه
تو ماشین امیر دیگه طاقت نیورد: فرهاد ،آنا کجاست؟
فرهاد:والا، دیروز پیش از ظهر مرخص شد، بردیمش خونه، ولی نمی دونی نصفه شب، چه کرد، شاید حدود یه ربع جیغ می زد و فخری فخری می کرد، البته اون لابه لا ها شروینم صدا می زد،
امیر: فرهاداین شروین دیگه کدوم خریه،
فرهاد: والا خر که نیست، ولی فکر کنم عشقی چیزیه
امیر: خیلی خوب حالا هرچی، آنا کجاست الان؟
فرهاد: خوب والا ، می دونی، تا امروز صبح خونه ما بود، صبح رویا اومد بردش، می خواستن برن ده
امیر: خوب من و لطفا بزار خونه، ماشین و بردارم خودم می رم.
فرهاد: خوب نه ، منم می ام.
امیر: تو کجا بیای، منم برم آنا رو می ارم خونه
فرهاد: ببین امیر راستش، آنا چیزه،
امیر: چیه؟
فرهاد: راستش گم شده.
امیر : یعنی چی؟ مگه پیش رویا نیست؟
فرهاد: نه، راستش صبح رویا میبردش خونه خانم جون، میره چادر برداره، و آنا هم یه حمامی کنه بلکه حالش جا بیاد، بر می گرده می بینه نیستش.
امیرکلافه ازدست رویا وفرهاد : خوب، حالا باید چیکار کرد؟
فرهاد: والا از صبح ما هر جا به ذهنمون رسیده ، سر زدیم، زنگ زدیم. به آقا جلالم خبر دادیم، گفتیم شاید بره خونه، خلاصه کلانتری ، و هرجا بگی
امیر: فرهاد من کجا رو دنبالش بگردم؟
فرهاد: والا شرمنده، دیگه سرم داره می ترکه، رویا هم داغونه
امیر: فرهاد بزارم خونه، برم ماشین و بردارم ببینم چه غلطتی باید کرد،
فرهاد: می گم این شروینه، می گم نکنه رفته
امیر: این دیگه از کدوم قبرستونی پیداش شد؟ نه زنگی زده نه سری زده، کدوم قبری بوده تا حالا
فرهاد: تو از کجا می دونی شاید تلفنی باهمند
امیر: تا دوهفته پیش که سر جریان اون مردک پرینت گرفتم، هیچکس نه رفته بود، نه اومده بود، آخه دو هفته ای عاشق سینه چاک شدن؟
فرهاد: والا چی بگم. از رویا هم که می پرسم حرفی نمی زنه
امیر: بیخود کرده حرفی نمیزنه، الان کجاست؟ بریم ببینم جرات می کنه حرف نزنه؟ اصلا نکنه اینها بازیشه؟ خودش فرستادش جایی؟
فرهاد: نه امیر، به خدا نمی دونی صبح تا حالا چه حالیه، تا اسم آنا می اد، دستاش به لرز می افته.
امیر: بریم ببینمش
فرهاد: 1 ساعت پیش رفته ده، می گه شاید آنا بره خونه فخری،
امیر: بریم من ببینمش،
فرهاد: امیر تو روخدا شبیه بریم خونه مردم چی بگیم؟
امیر: تو حرف نزن، من خودم می دونم چی بگم.
ساعت حوالیه 12 بود که امیر و فرهاد رسیدند خونه رویا، کسی خواب نبود، آقا جلال هم بود،
رویا دوید جلو:آقای مشیر خبری نشد؟
امیر: نه، نشده ولی من با شما حرف دارم، میشه تشریف بیارین یه دقیقه دم ماشین
رویا: بفرمایین من می ام،
امیر به ماشین تکیه داده بود، منتظر رویا بود: فرهاد یه چند دقیقه ما رو تنها بزار
فرهاد: باشه، ولی خودت رو کنترل کن.
امیر: باشه.
رویا:بله؟ بفرمایین.
امیر: می دونم شما هم ناراحتین، ولی من می خوام یه چیزی رو بدونم، شاید جواب منو بدین دیگه اینهمه دلهره و نگرانی لازم نباشه.
رویا: چی؟
امیر: این شروین کیه ، که افتاده بوده تو دهن آنا؟ نکنه با همون رفته؟
رویا: شروین هیچ خری نیست، نبوده که بخواد باشه.
امیر: پس یهو از کجا ظهور کرده؟
رویا: یدفعه ظهور نکرده، اون دو ماهی که با آنا می رفتم مشاوره، دکترش راجع بهش با من حرف زد، ولی من نیم تونم چیزی بگم، فقط شما مطمئن باشین که چنین کسی وجود نداره
امیر دیگه رسما داشت دادمیزد: اگه وجود نداره ، از کجا ورد زبون انا شده؟
رویا اشک ریزون به امیرنگاه می کرد : نمی دونم، بخدا نمی دونم.
امیر: آنا، چی همراهش داره؟
رویا: هیچی، خودش و لباسهای تنش، یه 15 هزار تومن پول نقد کیف من و برداشته.
امیر:کسی خونه فخرالسادات هست؟ شاید بیاد اونجا.
رویا: 10 دفعه اونجا سر زدم به همه ده سپردیم، هیچی به هیچی، آقا جلالم نیم ساعت پیش اومده ببینه خبری شده یا نه.
امیر: مشکل اینجاست که من نمی دونم اینجا رو بگردم، یا تهران رو
رویا: بخدا منم مستاصل شدم، تهران به کلانتری خبر دادیم،گفتند باید 24 ساعت از غیبتش بگذره تا بتونن اقدام کنن.
امیر: باشه، ببخشید، ما برمیگردیم تهران، هر ساعت که خبری شد به من خبر بدین.
امیر خواست سوار ماشین بشه که یادش به چیزی افتاد: سر خاک چی؟ اونجا رفتین؟
رویا: آره اولین کاری که کردیم بعد از خونه خاله، رفتیم اونجا،
امیر: باشه، ممنون، از بقیه خداحافظی کنین
امیر: فرهاد بریم،
فرهاد: بریم، ولی بزار قبلش یه بار دیگه بریم کلانتری منطقه
امیر: باشه، یه سری هم برو دم خونه،
فرهاد: این وقته شب، نمی دونم والا اگه می خواست این ورا بیاد زودتر از اینها می اومد
امیر: چه می دونم،
هنوز فرهاد راه نیفتاده بود ، که برادر رویا دون دون پیچید تو کوچه
امیر و فرهاد سریع پیاده شدند
رویا: چی شده؟
رضا: شوهر جمیله خانم ، آنا رو دیده،
امیر: کجا بوده؟
رضا:بعد از ظهر که داشته می رفته باغ واسه ابیاری آنا رو دیده تو جاده پایینی سمت قبرستون.
امیر و فرهاد همراه با رویا و رضا سریع راه افتادند،
امیر: تنها بوده؟
رضا: چیزی که نگفت، الان تازه از باغ برگشته ، من دم مسجد بودم، که با جمیله داشتند می اومدند اینجا خبر بدن من رو دیدن.
به محض رسیدن همگی پیاد شدند، یه تیر چراغ برق بیشتر تو محوطه نبود، نگهبانی هم وجود نداشت، که کمک کنه، هر چهار تایی سعی کردن با نور موبایل ها و راهنمایی رویا و رضا برن تا سر قبر ، تو چند قدمی قبر فخرالسادات، می شد آنا رو که رو قبر دراز کشیده رو تشخیص داد، امیرو رویا به محض دیدن آنا شروع کردند به صدا زدنش ولی آنا تکونی نمی خورد، امیر سریع رفت جلو، نشست کنا رآنا، تکونش می دادو صداش می زد، به محض اینکه صورتش را بلند کرد زیر نور موبایل رویا تونست خیسی صورتش رو تشخیص بده، بیشتر به نظر عرق می رسید تا اشک. آنا ناله خفیفی کرد، ولی امیر نمی تونست چیزی بفهمه سریع بلندش کرد ولی آنا به هوش نبود که بتونه خودش رو نگهداره، امیر آنا رو بغل گرفت و سعی کرد، آروم ببردش سمت ماشین، رویا هم که از شدت گریه می لرزید تو بغل برادرش و کنار فرهاد دنبال امیر میرفتند، آنا رو بردند درمونگاه ده ولی کسی نبود، مجبور شدند ببرنش تهران توراهم انا جز زمزمه های گاه به گاه که اصلا واضح نبودعکس العمل دیگه ای نشون نداد.
40 دقیقه ای راه بود ، تو اورژانس دکتر بعد از معاینه ای که کرده بود گفته بود که افت فشار و احتمالا فشار عصبی به این روز انداختتش، باید سرم بهش وصل بشه و اگه بعد از هوش اومدن بی قراری کرد یه آرام بخش، تا فردا ببینن چی میشه.
امیر فرهاد و برادر رویا رو رونه کرد، ولی رویا رو نتونست بفرسته خونه، هر دو بدون اینکه بتونن لحظه ای بخوابن، تا صبح بالا سر آنا بودند، حوالی 4 صبح بود که آنا بیدار شد، اول کمی آب خواست بعد از خوردن آب تونست بفهمه تو چه وقعیتی هست،
امیر نشست لب تخت رویا هم ایستاد کنار تخت.
آنا دیگه به وضوح هر دو رو میدید.
رویا: خوبی آنا؟
آنا: نه بدنم درد می کنه
رویا: منو میشناسی؟
آنا: رویا! حالت خوبه؟
رویا خم شد انا رو بوسید:آره الان خوب خوبم.
امیر: منو چی؟ منو میشناس؟
آنا: شروین! توهم که شوخیت گرفته!چرا نیومدی سر خاک دنبالم؟ می دونی چقدر نشستم اونجا؟ دیگه کم کم داشتم می ترسیدم.
رویا و امیر بهم نگاهی انداختند.
رویا: آنا جان، امیر رفته بود سفر، یادت نیست؟
آنازل زد به امیر و حرف دیگه ای نزد،
رویا: سعی کن بخوابی، صبح دکتر می اد مرخصت می کنه.
آنا: شروین تو هم می مونی؟
امیر کلافه شده بود ولی ترجیح داد عکس العملی نشون نده:اره من هستم، تو بخواب صبح میریم.
آنا طرفهای 9 صبح بود که بیدار شد، رویا و امیر هر کدوم روی یکی از صندلیهای به خواب رفته بودند، آنا خواست بره دستشویی که امیر از صدای پایین اومدن آنا از تخت، بیدار شد: کجامیری؟
آنا: می خوام برم دستشویی.
امیر: بزار رویا رو صدا بزنم.
آنا: نه امیر، خودم میرم، بزار بخوابه .
امیر می دیدکه انا دیگه شروین صداش نزد خواست سئوالی بپرسه که پشیمون شد.
آنا از دستشویی برگشت ، رویا هم بیدار شده بود،منتظر دکتر بودند که واسه ترخیص بیاد، هیچکس حرفی نمیزد،
آنا تقریبا هوشیاریش برگشته بود ، دکتر هم موردی ندید ولی با توجه به سابقه کوتاهی که رویا تو پروندش قرار داده بود،تو خلوت به امیر توصیه کرده بود که حتما یه روانشناس خوب آنا رو ببینه. امیرم هم تایید کرده بود که حتما این کار رو می کنه.
تو ماشین، امیر رو کرد به رویا: شما رو کجا برسونم؟
رویا: شما الان کجا میرین؟
امیر: اول می ریم خونه ، هم من هم آنا حمام کنیم بعدم میریم خونه آقا جلال.
رویا: می مونین؟
امیر: نه، میریم خداحافظی، آنا هم اگه از وسائلش چیزی بخواد برداره.
انا: امیر ! نمی شه بمونیم؟
امیر: نه من خیلی کار دارم.
آنا: خوب من بمونم.
امیر: پیش آقا جلال؟ شدنیه؟
آنا: خوب آقا جلال بره خونه قبلیش.
امیر: اونوقت تو تنها بمونی بگی چی؟؟
آنا: خوب، آخه من جای دیگه ای ندارم.
امیر: تو به این کارا کار نداشته باش.
آنا: من خونه تونمیام.
امیر: چرا ،میآی
آنا دیگه حرفی نزد، ولی رویا اومدوسط بحث، امیر خان،آنا می تونه بیاد پیش من.
امیر از توآینه چشم غره ای به رویا رفت: فکر کنم راجع به این قضیه ، دفعه قبل توضیح دادم بهتون.
رویا: بله.
امیر: حالا شما چیکار می کنین؟ برسونمتون دفتر یا می این با ما تا ما حاضر شیم بریم روستا.
رویا: منو بزارین دفتر، دیگه از آقای مشیر خجالت می کشم، مرخصی بخوام
امیر: درک فرهاد بالاس نگران نباشین.
رویا: نه مرسی میرم سر کار. شب میام به آنا سر می زنم.
موقع خداحافظی رویا آنا رو بوسید، و قول داد شب به دیدنش بره.
به محض رسیدن به خونه ، زینت که منتظر دیدن امیر به تنهایی بود با دیدن آنا جا خورد، فکر نمی کرد بعد اون داد و بیداد سوسن و سهلا خانم آنا دیگه پا تو اون خونه بزاره
امیر رو کرد به زینت که تو تعجب مونده بود: زینت خانم، یه صبحانه مفصل بزار،ما ها از دیروز صبح تا حالا چیزه حسابی نخوردیم، بعدم به آنا کمک کنین اتاق بالا دوش سر پایی بگیره، در حموم رو نبنده، حالش روبراه نیست، خودتم دم در بایست تا از حموم بیاد بیرون.
زینت مقدمات صبحانه رو آماده کرد و با انا رفت بالا واسه حمام، آنا یه دوش 10 دقیقه ای گرفت و دوباره مجبور شد لباسهای عاریه ای امیر رو تن کنه و با همراهی زینت بیاد پایین واسه صبحونه.
امیر: خوبی؟
آنا: مرسی.ولی دست وپام ضعف میره.
امیز: بله مال شاهکار دیروزته،
آنا که یادش بود چیکار کرده ، سرش رو انداخت پایین .
امیر از حرفی که زده پشیمون شد، رفت جلوتر: حالا دیگه گذشته، مهم نیست، خدارو شکر که بلایی سرت نیومد. تو راه که میرفتی، این همه ساعت که اونجا تک و تنها بودی.
آنا دیگه بغضش ترکید: می خواستم برم پیش فخری بمونم، من دیگه کار ی ندارم تو این دنیا،
امیر: خدا رحمتش کنه، ولی می دونی که چقدر دوستت داشت، خیلی ناراحت می شه که تواینطور میکنی.
آنا: من خیلی باعث عذاب و اذیتش شدم.
امیر: اون اینطور فکر نمی کرد، اگه اینطور بود، ولت می کرد می رفت.
آنا:نبایدبی من می رفت، شب آخر بهش گفتم منم ببره، و دوباره با صدا شروع کردبه گریه کردن
زینت همینجور زل زده بود به انا، نمی دونست چه خبره، ولی ماتش برده بود، امیر از حضور زینت معذب بود، ولی در آخر یه قدم رفت جلو و آنا رو بغل کرد، انا همینطور که تو بغل امیر گریه می کرد، حرفهایی می زد که امیر درک درستی ازشون نداشت،" کاش این رازو با خودش به گور برده بود، کاش منم برده بود" ولی امیر ترجیح داد سئوالی نکنه، و بزاره آنا اروم بشه، زینت هم که به خودش اومده بود ، رفته بود تا میز را مرتب کنه، امیر آنا رو نشوند رو کاناپه، آنا هم که به خودش اومده بود با یه معذرت خواهی سرش رو از روی پای امیر برداشت و رفت سمت دستشویی.
تمام مدت خوردن صبحانه کسی حرفی نزد،
امیر بعد از اتمام صبحانه از انا خواست بره بالا تا زینت موهاش رو خشک کنه خودش هم رفت سمت اتاقش تا تو این فاصله یه تماسی با مشاوری که آنا یه دو ماهی پیشش می رفت بزنه.
یه ربعی میشد که رسیده بودند روستا و آنا رفته بود تو اتاقش و بیرون نمی اومد،امیر قید کار رو زده بود ولی دکتر گفته بود حتما بعد ازظهر آنا رو یه سر ببره پیشش، دفعه قبل آنا خیلی مقاومتی نکرده بود ولی اینبا رو امیر خیلی مطمئن نبود، از طرفی خیلی هم رو رویا نمی تونست حساب کنه مگه اینکه خودش داوطلب بشه تا اینبارم تو جلسات همراه آنا بره، امیر دیگه با آقا جلال حرفی نداشت بزنه، اقا جلال خودش اصرار داشت برگرده خونه قبلی، و تعارف و اصرارهای امیر هم جواب نداده بود و گفته بود که بعد از مراسم هفته جابجا می شه. امیر بلندشد رفت دم اتاق، یه تقه به در زد ولی آنا جوابی نداد، امیر درو باز کرد، دید انا همینجور نشسته رو زمین، هنوز دست به چیزی نزده
امیر:آنا ! نشستی؟ من فکر کردم کارت تموم شده؟
آنا: شروین ، امروز بمونیم فردا بریم؟
امیر دیگه داشت از قضیه این شروین عصباین می شد: نخیر،سریع جمع کن، من باید یه سر برم شرکت، بعدم عصر نوبت دکتر داریم، زودباش.
آنا: خوب تو برو، من می مونم.
امیر صداش رو اورد پایین: پیش آقا جلال می مونی؟
آنا: خوب آره،آخه فخری جون که ...
امیر اجازه نداد آنا حرفش رو تموم کنه دست آنا رو کشید بلندش کرد، فرستاد از اتاق بیرون، سریع در جمدونها رو باز کرد و هر چی تو اتاق بود تپوند تو چمدونها، می خواست از اتاق بیاد بیرون که نگاهش به جعبه حلقه افتاد که سر طاقچه بود، سریع جعبه رو باز کرد، حلقه توش بود،امیر اصلا شک داشت که یکبارم آنا اینرو دستش کرده باشه، نمی دونست قراره با این دختر چطوری تا کنه، یه موقعها مثل موش می شد، کم حرف و حرف گوش کن، یه موقع ها هم کار خودش رو می کرد.امیر حلقه رو گذاشت تو جیبش و با چمدونها رفت بیرون،
باآقا جلال خداحافظی کرد و رفت سمت حیاط، انا دم حوض نشسته بود و مثل بچه ها با دستش آب رو می پاشی بالا.
امیر چمدونها رو گذاشت تو ماشین و برگشت، دست آنا رو گرفت بلند کرد، و یه بار دیگه با اقا جلال که حالا دیگه اومده بود تو حیاط خداحافظی کرد، آنا هم که دوبار ه انگار تو این دنیا نبود.
ساعت دو بود که رسیدند خونه، چمدونها رو برد بالا و از زینت خواست سر صبر لباسها رو در بیاره و بزاره تو کمد، آنا رو هم فرستاد بالا تا لباسهاش رو عوض کنه، یه ربعی طول کشید تا آنا اومد سر میز، امیر یه نگاهی انداخت به سر تا پاش، یه تونیک آستین بلند مشکی، با یه شلوار مشکی ، روسری ساتن مربعی رو هم که خود امیر خریده بود واسش ، مثل دستمال سر بسته بود و موهاش رو هم بزور زیرش جاداده بود، فقط جوراب پاش نکرده بود،لاک های ناخنش روهم پاک کرده بود،امیر خیلی خودش رو کنترل کرد که چیزی به آنا نگه، نه به اون ریخت و قیافه ای که جلوی آقا جلال می چرخید نه به این ریختی که اینجا واسه خودش درست کرده بود،
بعد ناهار امیر رفت شرکت و از آنا خواست استراحت کنه تا ساعت 6 بیاد دنبالش با هم برن جایی، از زینت هم خواست که حتما در خونه و حیاط رو قفل نگه داره.
زینت که خودش دیده بودامیر آنا رو بغل کرده دیگه خیلی نگران حضور آنا نبود، یا نگران دست زدن به لباسهاش و بشقابش.
حدود 6 بود که امیر اومد،آنا نیم ساعتی می شد که از خواب بلند شده بود، و به اصرار زینت خانم داشت عصرونه می خورد،
امیر: سلام، ساعت خواب
آنا: سلام، من نیم ساعتی هست بیدار شدم،
امیر: ولی چشمات که هنوز خوابه.
آنا: الان باید بریم؟
امیر: نه 6 می ریم. عجله نکن.
آنا: کجا باید بریم؟
امیر: خوب راستش من فکر کنم، اون مدتی که می رفتی پیش دکترت خیلی خوب بودی، امروز بهش زنگ زدم گفت بری سرش، با هم حرف بزنین.
آنا: ول بهم قرص نمیده،
امیر: خوب حتما لازم نداری.
آنا:آخه من می ترسم دوباره بی خواب شم.
امیر: اگه لازم باشه بهت می ده، نمی خواد نگران باشی.
آنا: من با رویا برم راحت ترم.
امیر: دوبار دیگه این رویا رو از سر کار بکشی بیرون، فرهاد اخراجش می کنه.
آنا: راستی؟
امیر: حالا نه به این زودی ولی خوب حالا بزار یه دو جلسه اول رو خودم باهات می آم، اون هفته باید برم سفر، اون موقع رویا بیاد.
آنا: تو چرا اینقدر می ری سفر؟
امیر: خوب واسه کارم گاهی لازمه، می خوای بیای؟
آنا: نه.
امیر: گرچه هنوز مدارکت آماد ه نیست، پاست هنوز مدت تقاضاش نگذشته که المثنی بدن بهت.
آنا: بابام واقعا رفته؟
امیر: آره، چند بار می پرسی؟بعدم قرار بود راجع به این قضیه دیگه حرف نزنیم.
آنا: ولی من باید یه بار دیگه ببینمش،
امیر: می بینیش، نترس بزار عصبانیتش فروکش کنه، خودش میاد.
آنا: نه نمی اد، تازه از دست من راحت شدند، واسه چی بیاد!
آنا: ولی اگه بفهمه طلاق گرفتم خوب شاید بیاد.
امیر با غیض بلند شد : انگار بدت نمی اد دوباره بازیت بدن؟
آنا: نه، ولی اگه به گوشش برسه، شاید لااقل بیاد .
امیر: اومدنی که دلیلش اون باشه ،همون بهتر که نیاد.
آنا دیگه حرفی نزد، و بلند شد بره آماده شه.
تو مطب خیلی معطل نشد، انا رفت تو ولی چند دقیقه ای گریون اومد بیرون.به محض بیرون اومدن آنا، امیر بلند شدرفت سمت آنا: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
آنانمی تونست لابلای گریه هاش حرفی بزنه. منشی اومد سمت امیر: خانم دکتر با شما کار دارن. بفرمایین تو
امیر:بشین تا من برگردم، بعدم با چشم ابرو به منشی حالی کرد که نزاره آنا بره بیرون.
امیر به در زد.
دکتر: بفرمایین
امیر: سلام.
دکتر: بشینین خواهش می کنم.
امیر: من در خدمتتون هستم.
دکتر: راستش جناب...
امیر: سروستانی هستم
دکتر: بله، جناب سروستانی من دوره قبل که خوب خیلی مایل بودم از اعضای خونواده ایشون رو ببینم، ولی هرچی به آنا و همراهشون پیغام دادم، خوب موفق به ملاقات کسی نشدم، صبح که خودتون تماس گرفتین، خوشحال شدم که بالاخره می تونم ببینمتون،
ببینین، یه سری مسائل هست که در مورد آنا برای من روشن نمی شه، یعنی خودشم کمکی به من نمی کنه، حتی سری قبل هم که یه بهبود نسبی حاصل شد، من می دونستم که موقتیه ولی خوب با قطع جلسات دیگه کاری از من بر نیومد،حالا که دوباره اومده امیدوارم اجازه بدیم که مشکلاتش ریشه ای حل بشه.
امیر: خوب دقیقا منم الان واسه همین اینجام.
دکتر: فکر کنم الان اوضاع خوبی نداره، الان ببرینش، و زمانی بیارین که خودشم اظهار تمایل کنه برای دیدن من ، تحت فشار نزارینش ولی خودتون اگه بتونین فردا بعد از ظهر بیاین یه 1 ساعتی من در خدمتتون باشم خوبه.
امیر: خوب راستش ، صبح که خدمتتون گفتم چند روزی بیشتر از فوت دایه اش نگذشته، من دوست داشتم از همین امروز جلساتش شروع بشه، هفته دیگه هم مسافر هستم، نمی دونم می تونم تنهاش بزارم یا نه.
دکتر: خوب ببینین اگه حالش بهتره ، کمی منتظر بمونه تا ما یه صحبتهای اولیه با هم داشته باشیم.
امیر بلند شد یه سری به بیرون زد: خوبی؟
آنا: آره.
امیر: می خوای بریم؟ بریم یه سری پیش رویا؟ منم باید برگردم اینجا پیش دکتر.
آنا:واسه چی؟
امیر: نمی دونم دکتر می گه اوضام خرابه خودم درمان میخوام.
آنا یه لبخندی زد: جدی؟
امیر: آره شوخیم چیه!
آنا: خوب من می مونم کارت تموم شه. بعد اگه شد بریم سر رویا.
امیر: باشه،
دکتر:خوب جناب سروستانی، من می خوام خودتون شروع کنین
امیر: راجع به چی؟
دکتر: قبل از اینکه بریم سراغ آنا، دوست دارم راجع به خودتون بگین، از کجا وارد زندگی آنا شدین، و البته مطمئنا می دونین که هر حرفی اینجا بزنین، راز محسوب می شه و به گوش آنا نمی رسه مگر اینکه بخواین من چیزی بهش بگم.
امیر:بله، متوجه هستم،خوب راستش،من حدود 30 سال سن دارم، شغلم تو زمینه صادرات خشکباره، زندگیه خوبی دارم، از یه خونواده 2 فرزندی هستم، یه خواهر که الان ساکن آلمانه، پدرم تو زمینه تجهیزات کارخونه ای کار می کنه، و مادرم خونه داره، 5 سال پیش با دختر خالم عقد کردم ولی خوب قبل از اینکه زندگیمون رو شروع کنیم، همسرم تو یه تصادف فوت کرد، خوب برای من خیلی سخت بود، جدای از یکسالی که ما تو عقد بودیم، خوب به اندازه یک عمر با هم آشنا بودیم، و خوب فوتش خیلی برای من سنگین بود، هنوزم به طور کامل با نبودش کنار نیومدم، حدود 1 سال پیش پدرم زمزمه هایی شروع کرد که می خواد وارد یه معامله بزرگ بشه، که خوب یه شرایطی بود، یعنی کسی که قرار بود طرف قرارداد باشه، به خاطر اینکه می دونست پدرم وشریکش یه جورهایی تنها کسایی هستند که می تونند تجهیزات وارداتیش را به پول نزدیک کنن اونم با یه فرصتی حدود شش ماه، خوب ضمانتی که فروشنده می خواست این بود که مقدار پولی که پدرم باید بده معادل مهریه دخترش باشه که به عقد یکی از نزدیکان پدرم در بیاد و برای ضمانت پرداخت مهریه هم سند شرکت و خونه پدرم باشه،خوب من و مادرم وقتی پدرم این پیشنهاد رو داد خیلی از کوره در رفتیم، بخصوص که نگران خالم بودیم، خاله ام بارها از مادرم خواسته که من به فکر ازدواج باشم ولی خوب با این حال مسلما واسش سنگین بود، منم چون تصمیمی نداشتم به ازدواج خوب، دلیلی نمی دیدم خاله ام رو بهم بریزم، در نهایت هم اصرارهای مادرم که پدر تونسته بود مجابش کنه و بی قراری پدرم کار خودش رو کردالبته می دونستم اصلا قرار نیست این دختر به زندگی من بیاد، حتی من شنیدم که این دختر سه تا ازدواج مشابه داشته و خوب ظاهرن، مشکلی نبوده، و از طرفی هم یه ملاقاتی قرار بود من و انا داشته باشیم ، که دوست آنا به جای اون اومد و درکل بازخورد جلسه این بود که تازه اون نگرانه که من دردسری بخوام واسش درست کنم، که خوب در نهایت دیدم که اونم تمایلی به دردسر افرینی نداره و قبول کردم، و تا سه ماه اولم اتفاقی نیفتاد، تا اینکه یه چند مرتبه ای اتفاقاتی پیش اومد که ما هم رو دیدیم و خوب البته چندان برخوردهای دوستانه ای هم نبودند،
دکتر: خوب من تقریبا دور قبلی کمی در جریان اتفافات بعد از ملاقاتتون هستم، فقط چیزی که برای خود انا هم سئوال بود این بود که چرا شمایی که از ابتدا رفتار خصمانه ای داشتی یکدفعه تبدیل شدی به یک دوست، حامی یا همون برداری که خودت گفتی.
امیر: خوب واقعیتش اینه که من نه اینکه خودم رو مقصر بدونم ولی به هر حال یه بخشی از آزارهایی که آنا کشیده گناهش گردن پدر منم هست، نه پدر من به تنهایی اون سه نفر قبلیهم ، ولی خوب راستش نمی دونم شما راجع به بیماری آنا اطلاع داری یا نه؟
دکتر: افسردگی؟
امیر: نه، خوب راستش یه بیماری سعب العلاج ، خوب شاید مایل نبوده راجع بهش با شما صحبت کنه،و خوب من واقعا نتونستم هنوز راضیش کنم که برم با دکترش حرف بزنم، من حتی نمی دونم تو چه مرحله ای هست یا چه روزهایی رو پیش رو داره یا حتی چقدر وقت دیگه زندس، یا نمی دونم هرچی.
دکتر: یعنی کشنده اس
امیر: خوب راستش تا با دکترش حرف نزنم نمی دونم ولی خوب لااقل می دونم که درمانی نداره، من برای پرگل کاری نکردم، فکر کردم شاید بتونم برای آنا کاری کنم.
دکتر: یعنی دارین بهش ترحم می کنین؟
امیر: نه، ترحم نه ولی سهمش رو از سودی که پدرم برده می خوام بهش بدم، لااقل نخواستم بزارم اون پدر بی غیرتش ازش سوء استفاده کنه، یا نمی دونم هرچی
دکتر: خوب واسه امروز بسه
امیر: خانم دکتر از بعد فوت دایه اش، انا شروین نامی رو صدا می زنه،حتی چند بارم منو شروین صدا زده، خوب من می خوام ببینم این آدم کیه، کجا همو دیدن؟
دکتر: مهمه
امیر: بله، اگه کسی تو زندگیش اومده من نباید بدونم؟
دکتر: خوب من شروین نامی رو میشناسم، ولی باید دید که این شروین آیا همونه یا نه؟
امیر: می شه همین امروز بپرسین؟
دکتر: معلومه که نه، تازه بپرسم هم اجازه ندارم به شما بگم.
امیر: ببخشین، جلسه بعد منم باید بیام؟
دکتر: فعلا دو جلسه ایی خودش بیاد، بیاد حرف بزنیم، ببینیم چی شده که پریشونه، مرگ دایه اس یا عاشق شده یا دلش واسه باباش تنگ شده؟
امیر: فعلا با اجازه.
دکتر:به سلامت.
امیر:اومد بیرون، دید انا سرش تو گوشیشه، داره اس ام اس میده
آناهید سرش رو اورد بالا: تموم شد؟
امیر:آره. بریم؟
آناهید: الان میریم پیش رویا؟
امیر: اره
آنا: پس بزار بهش بگم.
آنا آخرین اس ام اس رو سند کرد و پاشد،
تو راه امیر خیلی دست دست کرد ولی بالاخره تصمیمش رو گرفت: آنا تلفن دکترت رو بده ، می خوام یه وقتم از اون بگیرم،
آنا: الان اونجا بودیم که
امیر: نه اون دکترت رو می گم که واسه چیز میری پیشش منظورم مریضیته
آنا: خوب، اونو به رویامیگم، بعدم خوب لازم نیست، رویا قرصهام رو می گیریه.
امیر: به روانشناست نگفته بودی؟
آنا: نه، تو مشکلت حل شد؟
امیر: نه ، باید یه چند جلسه بیام. راجع به تو هم باهام حرف زد.
آنا: چی گفت؟
امیر: خوب ، نه راجع به تو، راجع به قضایای بابات و بابام. حالا ولش کن، بزار فردا بریم ببینم چی میشه، ولی خوب گفت دفعات قبل خواسته منو ببینه ولی تو به من نگفتی
آنا: خوب دلیلی نداشت، تو همینجوری هم خیلی به زحمت افتادی
امیر: من که گفتم همه جوری رو من حساب کن
آنا: بله داداش جون گفتین.
امیر جوابی نداد،
***
ساعت 10 شب بود که رسیدند خونه، آنا دیگه حسابی خسته شده بود، سریع رفت بالا لباس عوض کرد، دیدن رویا خیلی حالش رو بهتر کرده بود، راجع به شاهکار خانم دکتر هم گفت، ولی رویا گفته بود که مهم نیست، بیرون غذا خورده بودند، می خواست بره پایین یه لیوان آب بخوره که صدایی در دم در اتاق نگهش داشت، صدای مادرامیر رو سریع تشخیص داد، یه مردهم بود که آنا احتمال می داد پدر امیر باشه، انا سریع برگشت تو اتاقش، و در و بست، در گوشهاش رو گرفته بود ، خدا خدا می کرد که متوجه حضور آنا نشن، دلش نمی خواست اتفاقات دفعه قبل تکرار بشه، ولی به دقیقه نرسید که صدای امیر رو از پایین شنید که داشت مادرش رو صدا میزد: مامان ، نرین بالا، مامان
قلب آنا به شدت میزد، چند لحظه بعد در با صدا باز شد.
آنا بی اختیار از جا بلند شد:سلام
سوسن: سلام، بشین، باهات حرف دارم
امیرم تو دهنه در اتاق بود: مامان بیاین پایین با هم حرف بزنیم.
سوسن: من با تو کار ندارم، می خوام با آناهید حرف بزنم.
امیر: مامان الان وقتش نیست.
سوسن رفت سمت در و از امیر خواست که بره بیرون، آنا حس می کرد الانه که قلبش بیاد تو حلقش.
سوسن امیر رو مجاب کرد که بیرون باشه: خوب بشین، می خوام باهم حرف بزنیم.
آنا: نمی تونیم بشینم، بفرمایین، گوشش می دم.
سوسن: قرار ما با پدرت این نبود، قرار موندن نداشتیم، داشتیم؟
انا سرش پایین بود:نه چنین قراری نبود، ولی پیش اومد
سوسن: ما فکر کردیم چندماه پیش قضیه رو به تو و امیر واضح گفتیم.
آنا: من نمی دونم پدرم کجاست، بعد از آخرین باری که با امیر سر یه مسائلی بحث کردند، دیگه رفتند، من نمی دونم کجاست؟ اگه می دونستم یه لحظه هم سربار امیر نمی شدم،
سوسن: بله می دونم امیر خان کاسه داغتر از آش شده،حالام قضیه سرباری نیست، یه دخالتی کرده، بشینه نتیجش رو ببینه، ولی من می خوام بدونم چه تصمیمی دارین؟ من برم به فامیل بگم این دختر کیه تو خونه پسرم؟ عروسمه؟ کیه؟ به خواهرم بگم چی؟
آنا : من نمی دونم، من نمی دونم. و سریع رفت سمت در و درو باز کرد، امیر با پدرش ایستاده بود:امیر! من چی باید به مامانت بگم، من نمی دونم! بعدم رو کرد به سروستانی بزرگ: بابام رو پیدا کنین بیاد منو ببره.
امیر نمی خواست جلوی انا با پدر مادرش بد حرف بزنه:آنا برو پایین پیش زینت تا من بیام،
سوسن که از اتاق اومده بود بیرون پشت سر آنا: کجا بره؟ شما دو تا چوب حراج زدین به آبروی ما، نه تو حرف می زنی نه این دختر، به آناهید می گم، می گه نمی دونم،به تو می گم، می گی بعدا، این بعد کیه؟
امیر: فکر این چیزها رو باید اونموقعی می کردین که منو تحت فشار گذاشته بودین. پول می خواستین، سودمی خواستین، حالا اینم تبعاتشه، دیگه از چی خجالت می کشین؟
سروستانی: امیر، بسه دیگه، ما حرف بدی نمی زنیم، می گیم تکلیف ما رو روشن کنین، ما باید به مردم چی بگیم؟ بگیم پسرمون زن داره یا نه؟ به خالت بگیم چی؟
امیر: می شه من فردا بیام خونه با هم حرف بزنیم؟
سوسن: نه، همین الان تکلیف ما رو روشن کنین.
آنا اومد جلو: تقصیر امیر نیست این اوضاع، شما بابام رو پیدا کنین، من میرم، همین الانم بگین بابام کجاست من میرم.
امیر خیلی سعی کرده بود، جلوی آنا با پدر مادرش، خوب حرف بزنه و بر عکس ولی حرف آنا امیر رو عصبانی کرد، رفت سمت انا، دست انا رو گرفت خواست ببره سمت در: شما بفرمایین تو اتاق، من خودم قضیه رو حل می کنم. جایی هم تشریف نمی برین.
سوسن: ولش کن ببینم، انگار عقل اون بیشتر از توئه، آخه اگه می خواین،با هم بمونین این دیگه چه وضعیه، اون بالا تو پایین، جلوی تو روسری سرشه،چند ماه نبوده ، حالا هست با ما درست حرف بزن ببینیم چه خبره.کی مرده؟
امیر بی توجه به سوسن دست انا رو کشید تو اتاق، و در و بست: همینجا می مونی، تا بعد رفتنشون بیام ببینم حرف حسابت چیه.
امیر از اتاق اومد بیرون: بریم پایین اگه حرفی دارین بفرمایین ، اگه نه که فردا من میام خونه با شما حرف دارم.
سوسن: از این وعده ها زیاد دادی به ما،ما می ریم خونه، فردا ایشالا می بینیمت، ولی یادت باشه دفعه آخر بهت چی گفتم، ما دیگه پا خونت نمی زاریم،آنا هم تو خونم پذیرایی نمی کنیم، خودتم فقط جمعه ها می تونی به ما سر بزنی.
سروستانی: خانم، باز شما تند رفتی، زودی محاکمه می کنی و حکم میدی، ما یه مشکل داریم، واسه اونم اومدیم، اینکه شما چند ماه پیش چی گفتی رو ول کن، الان حرف اینه که می خوایم بدونیم تکلیفمون چیه؟ به خواهرت، به دوست و آشنا چی بگیم؟ پسر ما زن داره یا نداره، و البته امیر خان یادت نره که خالت می خواد این خونه رو از تو بخره، با همه وسائلش، می تونی دل بکنی یا نه؟
امیر: بابامن چرا باید به مردم جواب بدم؟ من فقط باید به شما به عنوان دو تا بزرگتر توضیح بدم که وضعیت چیه. من واسه مردم زندگی نمی کنم. اگه هم نمی خوین منو ببینین بهم بگین تکلیفم رو بدونم.
سروستانی: باشه بابا، حالا زود تصمیم نگیر، فردا بیا ببینیم تکلیفت چیه؟
سوسن جلوتر از سروستانی از خونه رفت بیرون، ولی امیر قبل از اینکه بره بالا، رفت آشپزخونه: زینت خانم، می دونم مامانم واسه چی از شما دل کند و فرستادت اینجا و خودش دست تنها موند، ولی اینو بدون چند مرتبه هر چی خبر اینجا رو رسوندی حرفی نزدم، ولی این دفعه آخر بود.
زینت که هول کرده بود دویددنبال امیر که داشت از آشپزخونه بیرون می رفت: آقا بخدا من کاری به شما ندارم، سوسن خانم خیلی دلواپس شمان.
امیر: باشه، باشه بزار واسه بعد، ولی دفعه آخرت باشه.
امیر عصبانی از کار زینت رفت سراغ آنا، آنا خودش از استرس دور اتاق راه میرفت که امیر در و باز کرد: چی میگی تو هی بابام و پیدا کنین برم؟ تا اینجا بود چه تاجی به سرت زده بود؟ رو سرش نشونده بودت؟ یادت نیست خواب مشعون و واست دیده بود؟ حرف حسابت چیه؟ اصلا این شروین کیه؟ نکنه با اون برنامه ریختی که برم برم می کنی؟
آنا بی صدا با بغض به امیر نگاه می کرد.
امیر: آنا بخدا بزنی زیر گریه من می دونم و تو، شد یه بار من یه سئوال از تو بپرسم نزنی به اشک و گریه.
این حرفهای امیر کافی بود که اشکهای آنا سرازیر بشه.
امیر: بی گریه با گریه، جواب حرفهای من و میدی امشب. واسه چی به بابا گفتی بره سراغ بابات؟ هان؟
آنا اینقدر عقب عقب رفته بود که دیگه تو دیوار بود، جایی واسه دنده عقب نبود
امیر: جواب منو بده.
آنا لابلای گریه شکسته جواب امیر رو میداد: مگه نمی بینی نمی خوان من بمونم، می خوان از این خونه بری، کسر شانشونه من اینجا باشم.
امیر: اینها به تو مربوط نیست، اینها مشکل منه.
آنا خدا خدا می کرد، امیر حرفی از شروین نزنه، اصلا نمی دونست تو این هاگیر واگیر این شروین از کجا دراومد.
آنا: من سربارم اینجا، اینو می دونم، دلت واسم میسوزه، اینم می دونم،من برم واسه تو بهتره.
امیر: هیجا نمیری، می فهمی یا بازم بگم. پولهایی روهم که خرج می کنم بعد از بابام بابت سود کلانش می گیرم، غصه یه قرون دوزار رو نمی خواد بخوری.
امیر خواست سئوالش راجع به شروین رو دوباره بپرسه که پشیمون شد: دست و صورتت رو بشور، می گم زینت یه لیوان شیر سرد بیاره بخوری ، شب راحت بخوابی، رفت سمت انا دستش رو گرفت و برد سمت دستشویی.
امیر برگشت پایین، می دونست زیاده روی کرده، بالش و لحافش رو برداشت، رفت بالا اتاق کنار انا، قبلش هم به انا گفت بالائه و اگه شب کاری داشت صداش بزنه،
امیر تا کلی وقت خوابش نمی برد، هم جاش عوض شده بود هم نگران آنا بود که بعد اون بحث و حرفها می تونه بخوابه یا نه، این اتفاقاتی که افتاده بود، بالاخره دیر یا زود می افتاد ولی با اوضاع شب گذشته آنا یکم زود بود، حوالی 3 بود که امیر بلندشد بره یه سری به آنا بزنه، در اتاق رو که با ز کرد دید آنا با چراغ روشن خوابیده،آنا پشتش به در بود ولی امیر احساس می کرد صدایی شبیه پچ پچ می شنوه، فکر کرد آنا داره زیر ملحفه با تلفن حرف میزنه، سریع رفت بالا سرش، ملحفه رو که پس زد، دیدچشمهای انا بسته ،ولی زمزه ای میکنه، کل سر و گردنش خیس عرق بود، چند تا دستمال برداشت، ولی ترسید با تماس دستش آنا از خواب بپره بترسه،رفت یه لیوان آب آورد و آهسته صداش زد: آنا، آنا بلند شو، بلندشو یکم اب بخور،
آنا یه چند باری چشماش رو باز و بست کرد اخرم با کمک امیر نشست ، امیر کلید برق رو زد و به جاش آباژور بالا سرش رو روشن کرد،آب روداد دست انا، و خودش آروم پیشونیش رو خشک کرد،
امیر: خوبی؟ چیزی می خوای؟
آنا: شروین، خیلی گرممه، می شه در تراس را باز بزاری؟
امیر سعی کرد به روی خودش نیاره: می خوای کولر رو بزنم؟
آنا: نه سرما می خوری! در تراس رو باز کن.
امیر: باشه، تو بخواب من باز می زارم،
آنا: مرسی عزیزم،
آنا دراز کشید و چشمهاش رو بست.
امیر یه نگاه به درباز تراس انداخت، برگشت سمت انا ملحفه رو نا مرتب انداخت روانا از اتاق زد بیرون تا فردا تکلیف این شروین رو مشخص کنه.

1 ساعتی می شد، که انا و امیر از جلسه چهارم روانشناسی بر می گشتند، هر بار همینطور بود، تا یکی دو ساعت حرفی باهم نمی زدند، هفته فخر السادات هر طوری بود گذشته بود، گرچه امیر سفرش رو بهونه کرده بود و آنا رو سریع از روستا برگردونده بود، و بعدم برده بود سپرده بودش دست مادر بزرگ فرهاد و رویا، و خودش 3 روزه سر و ته کارش رو بهم رسونده بود، و برگشته بود، حالا دو روزی از برگشتن امیر ،و 1 ساعتی از جلسه روانشناسی می گذشت، امیر داشت می رفت سمت خونه ولی آنا اصلا دوست نداشت با این حس و حال بره خونه: امیر نمیری سره کار؟
امیر: چرا، تو رو برسونم می رم،
آنا: میشه منم بیام برم پیش رویا؟
امیر: مطمئنی دفتره؟
آنا: آره
امیر: باشه، پس شام دعوتش کن.به فرهادم می گم تونست بیاد
آنا: باشه
***
هنوز منشی درو کامل رو انا باز نکرده بود که انا صدای بحث و جدل رویا و فرهاد و یه نفر دیگه که آنا حدس زد کمالی باشه رو شنید، آنا احساس کرد قضیه مهمیه، از طرفی هم تحمل داد و بیداد شنیدن رو نداشت، راه اومده رو برگشت، خواست بره شرکت امیر ولی خیلی مطمئن نبود امیر از این کارش استقبال کنه تا حالا هیچوقت به انا نگفته بود باهاش بره، دفعه قبلم که آنا اومده بود مستقیم رفته بود پیش رویا بعدم تو پارکینگ با امیر قرار گذ اشته بود، آنا برگشت پایین، زنگ زد به امیر ولی امیر جواب نداد، رفت تو خیابون، دلش هوای قدم زدن تو پارک ملت رو کرده بود، پولی توجیبش نبود، پیاده راه افتاد، یه ده دقیقه پیاده بیشتر راه نبود، رفت تو پارک تو چمنها، دم غروب بود، تو شهر هوا گرم بود ولی تو پارک نسیم خنکی می اومد، انا نشسته بود خونواده ها روتماشا می کرد، جونهایی که دست تو دست قدم می زدند، اونهایی رو که بدمینتون می کردند،
***
امیر تودفتر نشسته بود، آخر وقت بود، امیر مطمئن نبود، بتونه امروز کاری بکنه، فقط اومده بود که تو اتاقش بتونه یکم فکر کنه، امروز دکتر حرفهایی زده بود که امیر خیلی تعجب کرده بود، امیر خیلی گیج شده بود هی حرفهای دکتر تو سرش صدا می کرد: آنا یه عشق شکست خورده داشته تو سن کم، اسمش شروین بوده، با توجه به اوضاعی که تو خونه بوده احساساتش خیلی درگیر اون شخص می شه ولی چون طرف می زاره میره و انا متوجه می شه که اصلا از اول قصد موندن نداشته، فقط قصدش سوء استفاده بود، بهمین خاطر یه مدتی از دنیای واقعی به دنیای مجازی خودش پناه برده تو خواب خلصه با شروین حرف زده، خندیده، گریه کرده، شب ها شب خیر گفته بهش، صبحها صبح بخیر، خلاصه، این شروین اصلا ربطی به اون شروین نداره، این شروین همونه که واسش ایده ال بوده،همونکه حس می کرده عشقشه، و خوب شاید بش از حد نرمال بهش وابسته شده، شانسی که اورده تو یه مقاطعی دغدغه های زندگیش اینقدر زیاد بوده که این فانتزی خیالی از سرش افتاده، ولی خوب هر وقت فرصتی واسش پیش بیاد دوباره می ره تو دنیای خوش، اینها رو گفتم که بدونی این شروین هیچ وجود خارجی نداره، ولی اینکه گاهی شما رو شروین صدا می زنه،از نظر من پزشک معالج خوبه این یعنی میشه یه ادم واقعی بشینه جای این فانتزی، ولی خوب باید دید شما چه دیدی دارین، خوب اونجور که من فهمیدم شما نقش حمایتی دارین واسه آنا، خوب آنا راجع به نوع بیماریش با من حرفی نزد، یعنی هر چی من اشاره کردم استقبال نکرد، پس دقیقا نمی دونم این بیماری تا چه حد می تونه باعث بشه شما تغییر نقش بدین، متوجه که هستین؟
امیر: تا حدی.
دکتر:بزار راحت باهات حرف بزنم، تو یا نقش شوهر داری یا حامی و برادر یا هرچی که می خوای اسمش رو بزاری،باید تکلیفت رو روشن کنی، اگه می خوای شوهر آنا باشی، خوب باید به همه نیازهاش توجه کنی، نیاز آنا بعد از نیاز به امنیت و سر پناه، نیاز روحیه، اگه به روحش توجه نشه، این فانتزی ها و دنیا مجازی می بردش سمت مالیخولیا، دیگه یه وقتی می رسه، که نمی تونه تو واقعیت زندگی کنه، میره تو رویا، اینقدر که یه جا غرق بشه، اگه هم نمی خوای شوهر باشی، باید آزادش کنی باید بزاری یا بهتره بگم کمک کنی کسی بیاد تو زندگیش که شب روز آنا رو پر کنه، کسی که اینقدر آنا صداش بزنه که اسم شروین دیگه کم کم محو بشه، اگه بیماریش مانع نباشه حتی بچه دار بشه، بچه اگه بیاد البته تو موقعیت مناسبش، اینقدر وقتش را پر می کنه که دیگه وقتی واسه رویا و فانتزی نداشته باشه، البته یه ازدواج ناموفق هم به همون اندازه می تونه واسش خطرناک باشه،
امیر: خوب آنا اصلا نمی تونه بچه دار شه، یعنی بیماریش اجازه روابط زناشویی رو بهش نمیده،
دکتر: هنوزم نمی خواین بگین بیماریش چیه؟
امیر: نه
دکتر: در هر حال شرایط پیچیده هست، آنا خودش هم نمی دونه تو کی هستی، نمی دونه تا کی قراره حمایتش کنی، می گه خونوادت ناراضین، خودت مثل برادر حمایتش می کنی، ولی اینکه آنا نمی دونه این حمایتها تا کی ادامه داره هم یه دغدغه ای هست که من تو صحبتهاش متوجه هستم، از طرفی رفتار خونوادش یه طرف، مرگ دایه، و این رازی که نمی دونم چیه و دایه دم مرگ انداخته به جون انا از یه طرف
امیر:راز چیه؟
دکتر: خیلی سعی کردم ازش بخوام راجع بهش حرف بزنه ولی مقاومت می کنه،
امیر: مهمترین مشکل آنا کدومه، یعنی اولویت کجاست؟
دکتر: اولویت توهستی، و اینکه تا چه حدمی تونی به آنا بابت آینده اطمینان بدی
**
امیر یه نگاهی به ساعتش کرد، نزدیک 8:30 بود، گوشیش را در اور به فرهاد زنگ بزنه برای شام، که دید هم گوشیش از تو دفتر دکتر سایلنتبوده هم میس کال از آنا داره، زنگ زد به آنا،انا جواب نداد، زنگ زد به فرهاد تا بگه بچه ها بیان پایین و ببینه فرهادم می تونه بیاد برا ی شام یا نه؟
فرهاد: جونم؟
امیر:سلام، امشب می ای شام بیرون؟
فرهاد: گرچه دعوت دقیقه نوده ولی البته
امیر: ببخشید حواسم به ساعت نبود، حالام بی زحمت به خانمها بگو بیان برین، من تا 10دقیقه دیگه تو پارکینگم.
فرهاد: کمالی رو هم ببریم؟
امیر: نه، اونو واسه چی؟
فرهاد: به همون دلیل که خانوم منشی دعوته!
امیر: منشی کیه دیگه،
فرهاد: تو می گی خانومها
امیر: آنا و رویا رو میگم
فرهاد: انا که اینجا نیست،
امیر: من خودم اوردمش
فرهاد: بزار ببینم،من که ندیدمش
تا فرهاد بره سراغ آنا و منشی هم بگه آنا اومده و سر و صدای دفتر فراریش داده، امیر هم رسیده بود دفتر فرهاد
فرهاد: خوب بازم زنگ بزن،
امیر: فکر کنم گوشی آنا هم سایلنت،باهم دکتر بودیم
رویا: خوب ، حالا نگران نباشین، میاد،
امیر: آخه کجا رفته، فکر نکنم پولی توکیفش باشه
رویا: چه بهتر، پس همین دو رو براست.
همگی رفتند تو پارکینگ، تا با ماشین همون دور و اطراف رو بگردند،
آنا غرق بازی بچه ها شده بود، به خودش اومد دید هوا تاریکه به ساعتش نگاه کرد نزدیک نه بود، از جا پرید، گوشیش رو در آورد به امیر زنگ بزنه، که دید چند تا میس کال از امیر و رویا داره، فهمید بازم خراب کرده، سریع به امیر زنگ زد،
صدای عصبانی امیر از پشت تلفن آنا رو ترسوند:الو، انا کجایی تا این مو قع؟
انا ناخداگاه گوشی رو قطع کرد و سریع از پارک اومد بیرون ، ولی امیر ول کن نبود، مرتب زنگ می زد،
آنا می خواست به رویا زنگ بزنه، ولی تا می خواست شماره بگیره، امیر تماس می گرفت، اخرش تصمیم گرفت جواب امیر رو بده: الو
امیر:کجایی تو؟ چرا جواب نمی دی؟
آنا: امیر من، من چیزه، دارم می ام بالا، تو راهم ، سمت شرکت،
امیر: دقیقا کجا؟
آنا: نمی دونم، بزار، خوب تازه از پارک ملت در اومدم، دارم می ام بالا
امیر: تو نمی خواد بیای ، برگرد دم ورودی پارک من نزدیکم، جایی نری ها؟
آنا: باشه،
دو سه دقیقه ای بیشتر طول نکشید که امیر رسید دم پارک، آنارو دید که هی به ساعتش نگاه می ندازه، امیر با دو تا بوق آنا رو متوجه حضورش کرد، فرهاد و رویا هم پشت سرشون بودن،
قبل از اینکه آنا برسه به ماشین،رویا پیاده شد و رفت سمت آنا: کجایی تو؟ دوباره که آقا رو حرص دادی؟
آنا:خوب من دلم می خواست برم قدم بزنم،
رویا: خوب یه زنگ می زدی.
آنا: زدم،جواب نداد
رویا: خیلی خوب می خوای منم بیام پیش شما؟
آنا: آره بیا،
آنا با سر به فرهاد سلام کرد و رفت سوار ماشین شد: سلام
امیر باسر سلامی جواب دادو راه افتاد
آنا: من بهت زنگ زدم، جواب ندادی
امیر: سایلنت بود
آنا: دیدیم دفترشون شلوغه دارن با هم داد و بیداد می کنن، خوب خواستم ، خواستم برم بیرون، دلم می خواست برم پارک ملت،
امیر هیچ عکس العملی به حرفهای آنا نشون نداد
رویا هم که دید جو سنگینه حرفی نزد،
امیرم که هم عصبانی بودهم از طرفی حرفهای دکتر فکرش و مشغول کرده بود هم غرغرهای مادرش و تهدید های خالش، تا موقع رسیدن به رستوران حرفی نزد
تو رستوران هم گاهی فرهاد یه مزه ای می ریخت و رویا هم سعی می کرد جو رو عوض کنه ولی اتفاقی نیفتاد جز اینکه همه بعد از خوردن چند پیس پیتزا عقب نشستند ولی آنا دوباره افتاده بود رو اون دنده، همه پیتزاش رو خورد، نوشابه خودش و رویا رو هم، سالاد و قارچ هم خورده بود، و بی اینکه حواسش باشه از تو ظرف امیر هم سه تیکه باقی مونده رو خورد، رویا منتظر بود امیر چیزی بگه، چون می دونست که خود امیر می دونه آخرش چی میشه، ولی امیر بی هیچ حرفی فقطه به گارسن گفت بیاد میز رو جمع کنه مطمئن بود، بعدش نوبت ظرف رویا می رسه و احیانا فرهاد و بعدم دوباره قصه تکراری هر بار.آنا: امیر من گشنمه، بگو من همبرگر می خوام،
امیر: باشه، تو برو دستت رو بشور، می گم حاضر کنه ببریم خونه
آنا: من الان گشنمه
امیر : باشه تو برو دستت رو بشور،اماده میشه
آنابلند شد بره: رویا تو بیا
رویا: دستم تمیزه ، تو برو، منم میام روسریم رو درست کنم.
انا رفت سمت سرویس بهداشتی، رویا برگشت سمت امیر: نگیرین واسش، می دونین که اخرش چی میشه؟
امیر: نمی گیرم، همین که از سر میز بلندشه راحتر می شه مجاب کرد، بعد از مراسم هفت، که برگشتیم خونه، زینت اینقدر پاپ کرن واسش درست کرده بود، که تا صبح 4 بار حالش بد شد،
رویا: دکتر چی گفت؟ می خواین من برم باهاش؟
امیر: نه، خودم برم بهتره
رویا: حالا چی می گه؟
امیر: چیزه خاصی نیست، حالا یه فکری می کنم واسش، بچه ها بلند شین تا نیومده بریم دم در
رویا که متوجه پیچوندن امیر شده بود،سریع بلند شد رفت سمت دستشویی
رویا: کجا، وایسا منم روسریم رو درس کنم.
آنا: باشه
رویا: دکتر چی گفت بهت امروز؟ امیر خان که ما رو می پیچونه،
آنا: مثل همیشه، چیز خاصی نمی گه، بهم گفته برم درس بخونمو از این حرفها
رویا: به امیر چی گفته؟
آنا: نپرسیدم
رویا: خوب کی میای پیشم مفصل با هم حرف بزنیم؟
آنا: کی بیام؟
رویا: زود ، می خوام راجع به یه مساله ای باهات حرف بزنم
آنا: وای توهم که مشکوک شدی! نکنه خبری شده؟
رویا: می خوام از فرهاد جدا شم.
آنا: زد زیر خنده، کی ازدواج کردی که به ما نگفتی
رویا زد تو بازوی آنا: کوفت از نظر کاری می گم
آنا: خوب پس زندگیتون نمی پاشه.
رویا:خفه بشی تو بااین حرف زدنت.
آنا: خودت، حالا خوب بگو، اصلا بیا امشب بریم خونه ما
رویا: جونم؟ خونه شما دیگه کجاست؟ شمام با امیر خان ندار شدین؟
آنا: اه بابا، لوس نشو، خوب خونه امیر، بیا بریم
رویا: ببخشیدا خودت اونجا زیادی هستی من بیام کجا؟
آنا: خوب من میام پیش تو
رویا: مطمئنی؟
آنا: آره خب حالا بیا بریم
رویا: خوب من مطمئن نیستم، بریم.
رویا و آنا که اومدن بیرون، امیر و فرهاد نزدیک در خروجی ایستاده بودند، آنا نگاهش به دست خالی امیر افتاد، ولی دیگه خیلی هم میل نداشت، عجله داشت بره پیش رویا، می خواست ببینه چی شده، می خواد بزنه به تیپ فرهاد
دم ماشین، فرهاد ایستاده بود تا رویا رو برسونه خونه خانم جون، امیرم داشت می رفت سمت ماشین، آنا هم خودش رو رسوند به امیر: امیر من شب برم خونه رویا؟
امیر: واسه چی؟
آنا: خوب می خوایم صحبت کنیم،
امیر: پس مگه تو توالت مذاکره نکردین؟
آنا: نه، برم؟
امیر: نه، فردا صبح بیا برو دفتر پیشش، شبی کجا بری؟
آنا: خوب الان می خواد حرف بزنه،
امیر: نه باشه فردا، خودم الان کار دارم باهات
آنا می دونست کل کل فایده نداره رو کرد به رویا: رویا صبح می ام دفتر،
رویا هم دیگه بی پروا پشت سر امیر ادای امیر رو در اورد که فقط آنا و فرهاد دیدند،
فرهاد: سرکار خانم، بفرمایین بریم، ببینه فردا هم خبری نیستا
رویا: جرات نداره
فرهاد: اون که بله ولی حالا شمام بفرمایین.
**
هنوز نیم ساعتی از برگشتنشون نگذشته بودکه آنا رفت پایین تا تلفن رو برداره، همون شبیه ببینه رویا چی میگه،
رویا: الو
آنا: سلام، بگو ببینم چی میگی؟
رویا: چی می گی تو
آنا: می گم زود بگو ببینیم واسه چی می خوای از دفتر فرهاد بری؟
رویا: پشت تلفن؟
آنا: دیدی که امیر نزاشت بیام پیشت.
رویا: آره، ولی آنا توهم اینقدر بهش رو نده واست آقا بالاسر بازی در بیاره
آنا: باشه. حالا بگو ببینم چی شده؟
رویا: محمد رو که یادته، عموزاده
آنا: خوب
رویا: هیچی، می دونی که مامانم اینا اصرار داشتند بزاریم بیاد خواستگاری
آنا: خوب
رویا: خوب دیگه، نه گفتن من رو ربط داده به فرهاد
آنا: خوب
رویا: خوب دیگه، بابام هم گیر داده، برم خودم یه جا پیدا کنم، از اجاره مغازه هم اجارش رو بدم، بعد از درامدم یه چیزی بدم به اونها، و از دفتر فرهاد برم
آنا: چه ربطی داره، بعدم تو بری تنها کار کنی ممکنه نتونی از این پرونده های خوب پیدا کنی، الانم به اعتبار دفتر فرهاد که کار خوب گیرت می اد،
رویا: خودم می دونم، ولی آنا خسته شدم از بس با بقیه یک و بدو کردم، میدونی که من اول دانشگاه قبول شدنم دارم باهمه بحث می کنم، هر کاری خواستم بکنم با جا رو جنجال پیش بردم، ولی خوب حالا که وضع بابام یکم جون گرفته خوب زورشونم بیشتر شده،
آنا: بهشون باید گفت همه اینا رو مدیون فرهادن.
رویا: چه می دونم، حالام نمی دونم چیکار کنم؟
آنا: می خوای به امیر بگم، بگم یه وکیل دیگه پیدا کنه بری پیش اون
رویا: نمی دونم، اینقدر کلافم فکرم کار نمی کنه
آنا: رویا! واقعا تا حالا فرهاد بهت حرف خاصی نزده
رویا: نه به خدا ، نه زده، نه جرات می کنه بزنه، نه قراره بزنه-آنا انگار هی من هر بار باید به تو یاداوری کنم، اونها کین من کیم، خونوادش چه مدلین
آنا: نمی دونم ، اخه فرهاداینقد آدم بامزه و راحتیه ، من فکر نمی کنم تو این فازا باشه
رویا: آنا تا حرف دوستی وازدواج نشده همه بی ریان، ولی تا به اونجا میرسه همه حسابها می شه دو دو تا چهار تا، تو یه قلم خونه مادر بزرگ رو دیدی که، سه تا تیکه فرشهاش رو بفروشه فکر کنم بتونه خونه ما رو بخره.
آنا: رویا تو تا به من می رسی خوب شعا ر میدی، به خودت که میرسی اعتماد به نفست میشه صفر.
حالا از اینها گذشته، تو از فرهاد خوشت نمی اد؟
رویا: چرا، به اندازه یه همکار ، یه دوست ساده، خیلی، ولی نه بیشتر، حالام به جا این افکار رمانتیک یه فکری به حال من بکن، می گما، نظرت چیه یه زنگ به پسر اسدی بزنم، خیلی ارادتمند ما بودا
آنا: نه بابا سگ زرد برادر شغاله ، من می گم بزار به امیر بگم. هان؟
رویا: داداش امیرتونو می گی؟
آنا: توپ
رویا: نمیدونم، ولی بگو به فرهاد حرفی نزدنه تا من یکم فکر کنم
آنا: باشه، فردا خبرش رو میدم
****
آنا پاورچین می رفت پایین که سر و صدا نکنه، ظاهرن زینت که رفته بود، فقط هم یه چراغ ته سالن روشن بود،آنا می خواست گوشی رو بزاره رو میز جلوی تلویزیون و برگرده بالا،گوشی رو گذاشت رومیز، هنوز یه قدم بر نداشته بود که صدای امیر بند دلش رو پاره کرد: گوشی رو از اینجا برداشتی که اینجا ول می کنی؟
آنا برگشت سمت صدا،دستش رو قلبش بود: خوب دیدم تاریکه، گفتنم زینت صبح خودش میزاره سر جاش
امیر: به این زینت زیاد امید نبند، خیلی نمی مونه
آنا: چرا؟
امیر جوواب آنا رو نداد: انگار من گفتم امشب کارت دارم، رفتی یه دو ساعت با تلفن حرف بزنی منو بپیچونی؟
آنا: فکر کردم واسه این گفتی که نرم پیش رویا
امیر: نه
آنا: خوب، حرف بزنیم؟
امیر: الان که دیگه دیره، باشه فردا عصر که اومدم
آنا: نه دیر نیست منم کارت داشتم،
امیر: راستی؟
آنا: آره راجع به رویا
امیر: پس باشه همون فردا
آنا: باشه، من صبح بیام برم پیش رویا؟
امیر: این دوساعت حرف زدین بس نبود؟
آنا: نیم ساعتم نشد، بعدم رویا یه مشکلی داره،
امیر: شمام بیای دفتر ممکنه اخراج شه یه مشکل دیگم به مشکلاتش اضافه شه
آنا که دید امیر مایل به صحبت راجع به رویا نیست، بی خیال شد: باشه همون فردا عصر باهات صحبت می کنم.
نزدیک 12 بود که انا از خواب بیدار شد، یواشکی از رویا یه بسته قرص خواب گرفته بود، دیشبم از اون شبهایی بود که از بی خوابی داشت کلافه می شد، نه بیخوابی شاید از فکر و خیال، نه فقط راجع به خودش وآیندش یکم هم نگران رویا بود، احساس کرداز پایین صدا می اد، فکر کردامیر برای ناهار اومده ولی تا نگاهش به ساعت افتادمطمئن شد که امیر نیست اگه می خواست برای نهار هم بیاد زودتر از 3 نمی اومد، یه لحظه ترسید سریع رفت از اتاق بیرون، بعد چند ثانیه سکوت دوباره صدا شنید، صدای التماس زینت رو که از سهیلا خانم می خواست بره : سهیلا خانم به خدا امیر خان بفهمه من رو می ندازه بیرون، همینجوری هم بهم گفته وسائلم رو جمع کنم
سهیلا: نترس ، سوسن نمی زاره در به در شی، حالام برو صداش کن بیاد، بابا نترس کاریش ندارم. می خوام حرف بزنم.
زینت: خانم این دختر حال درستی نداره، اگه دوباره حالش بد شه من چه خاکی تو سرم بریزم؟
سهیلا: حالا راست راستی شبها می ره بالا، باور کنم؟
زینت: خانم بخدا بالا می خوابه، بعدم این دختر مریضه، اصلا آقا اوایل به من می گفت دستم بهش بخوره باید برم از این خونه
سیهلا: یعنی چشه؟ حالا چی؟
زینت: حالا انگار بهتره ولی آقا گفته اصلا نزارم تو آشپزخونه بیاد کمکم، دست به کارد و چنگال ببره، نمی دونم چشه ولی خوب انگار داره بهتر می شه، دفعه اول آقا خیلی جدی بود.
سهیلا: میری صداش بزنی یا خودم برم.
زینت: خانم تو رو روح پرگل خانم قسمتون می دم برین، برین وقتی امیر خان هستند بیاین یا با سوسن خانم لا اقل برگردین.
سهیلا: زینت برو صداش کن، بابا من کاریش ندارم، حتی می خوام بابت دفعه قبل هم عذر خواهی کنم، باور کن
زینت: پس بزارین صداش کنم.
زینت داشت می رفت سمت پله ها که انا متوجه شد، برگشت تو اتاق، تو آینه یه نگاه به قیافه خسته و آشفتش انداخت، رفت سمت دستشویی تا هم صورتش را بشوره هم موهاش رو شونه بزنه، از دستشویی که بیرون اومد زینت رو دید که کلافه تو اتاق راه می رفت: آناهید خانم، راستش سهیلا خانم اومدن اینجا.
آنا: خوب؟
زینت: میشه بیاین پایین؟
آنا: نمی دونی چیکار داره؟
زینت: نه نمی دونم،فقط می شه یه لحظه گوشیتون رو بدین من زنگ بزنم؟
آنا: به کی؟
زینت: به سوسن خانم یا امیر خان
آنا: لازم نیست ، نترس. برو منم میام.
زینت رفت سمت در، آنا هم که در ظاهر آروم بود احساس می کرد الانه که دل و رودش بهم بخوره، به هر ترتیبی بود یکم سر و وضعش رو مرتب کرد، تونیک مشکی که رویا واسش خریده بود را با ساپورت مشکی و صندل مشکی پا کرد، تو این گیر و دار هوس کرده بود یکم هم چشماش رو سیاه کنه، یه لحظه تو دلش خندید: دیگه کامل دیونه شدما، ولی محل نگذاشت کمی چشماش رو سیاه کرد و رفت سمت راه پله ها، امیدوار بود سالم برسه پایین.
زینت هم به خواست سهیلا از ساختمان رفت بیرون، ولی دلش طاقت نیاورد، گوشی تلفن را هم برد،
نیم ساعتی گذشته بود، ، تلفن تو دست زینت زنگ زد، زینت رفت سمت در حیاط و در و باز کرد، سوسن بود که با تماس زینت خودش رو رسونده بود: چی شد؟
زینت: نمی دونم، عذر من رو که خواستند
سوسن بی توجه به زینت رفت سمت ورودی سمت حیاط. به محض ورود دید خبری نسیت، رفت اتاق امیر، دید کسی نیست رفت بالا، صدایی نمی اومد بی هوا در اتاق انا رو باز کرد، سهیلا از جا پرید، ولی انا عکس العملی نشون نداد، همنطور که رو زمین سر چمدونش زانو زده بود، و داشت لباسهاش رو که رو زمین بود می گذاشت تو چمدون ادامه داد
سوسن: سهیلا چه خبره؟ چیکار می کنین؟
سهیلا: خوب، خوب راستش، مگه نگفتی آنا می خواد بره امیر نمی زاره، می گه بابام بیاد می رم؟ خوب حالا همه چیز حل شده، باباش ایرانه، اسدی هم گفت بی میل نیست آنا برگرده، خوب منم اومدم ببرمش، تو هم بهتره به امیر حرفی نزنی، به زینتم می گم نگه، از پیش پدرش زنگ می زنه، خیال امیرم راحت می شه.
سوسن: تو نباید یه کلام به من بگی؟ واسه چی آخه دخالت کردی؟
سهیلا: مگه تو هم همینو نمی خواستی؟
سوسن: خو.استن نخواستن من مهم نیست، امیر باید در جریان می بود. حالام پاشو بریم
سهیلا: نه انگار تو هم بدت نمیاد همین عروست بشه؟ ولی محض اطلاعتون بگم این دختر یه مرضی داره که پسرت تا حالا قرنطینش کرده
سوسن: چی می گی تو؟ این دختر امانته اینجا،
سهیلا: زینت می گه
سوسن: زینت بی خود کرده. پاشو پاشو بریم پایین. آنا تو هم بلند شو، این لباسها رو بزار سر جاش تا امیر نیومده.
سهیلا با عصبانیت از اتاق رفت بیرون، ولی انا به کارش ادامه داد سوسن رفت نشست کنار آنا، خواست چیزی بگه که دید آنا داره بی صدا داره اشک می ریزه: گریه می کنی؟ بلند شو، زود باش تا امیر نیومده
ولی آنا بازم توجهی نکرد، فقط بلند شد رفت سمت دستشویی، هنوز از دستشویی بیرون نیومده بود که صدای امیر رو شنید، سریع بیرون اومد بیرون، دید سوسن هم تو اتاق نیست، ولی ترجیح داد چیزی نشنون، سریع برگشت سر چمدون، همه لباسهاش رو گوله کرد که بزاره، از طرفی دید اصلا اینها لباسهای خودش نیست همه رو امیر خریده، نفهمید 10 دقیقه واسه چی داشته این لباسهای رو سر صبر تا می زده، یادش به روز اول افتاد که با لباسهای تنش اومده، اونها روهم که بعد از خرید انداخته بود دور، خواست لباسها رو برگردونه ولی یادش اومد بعد از رفتنش کسی نمی خواد این لباسها رو ببینه، بهتر دید تو همون چمدون بمونن تا راحت بتونن بندازنددور، هنوز کامل در چمدون رو نبسته بود که که در با صدای بدی باز شد، آنا بی اختیار از جا بلند شد، امیر رو دید و مامانش رو که پشت سرش وایساده، امیر عصبانی بود ولی آنا می دونست که این بار استثنا از دست آنا عصبانی نیست، ولی دادی که امیر زد نظر آنا رو عوض کرد: چیکار می کنی واسه خودت؟ باز کن ببینم.
آنا: بخدا نمی خوام ببرمشون، گفتم اماده باشن خواستین بندازین دور، اماده باشه،
امیر رفت سمت آنا، آنا یه قدم رفت عقب که سوسن دخالت کرد: امیر، چیکار به این دختر داری؟ ولش کن حالا پس می افته.
امیر: مامان شما بفر مایین پایین ما الان می این،
سوسن محل نگذاشت رفت دست آنا رو گرفت کشید سمت در: ما می فرماییم شمام هر وقت آروم شدین بفرمایین پایین،
و آنا رو دنبال خودش کشید،
تو سالن سوسن دست آنا رو ول کرد، آنا دیگه رو پا بند نبود، خودش رو ول کرد رو کاناپه، زینتم دیگه خودکار می دونست باید بره آب قند بیاره، سریع رفت.
آنا چند قلپی خورد و لیوان رو از دست زینت پس زد. سوسن هم که دید امیر داره میاد پایین یه چند لحظه صبر کرد تا امیرم صداش رو بشنوه و بعد شروع کرد: ببین، ما تصمیم گرفتیم تو کار شما دخالت نکنیم، یعنی من و سروستانی، یعنی دیشبم به سهیلا گفتم ولی خوب می دونی که چه وضعی داره، داغ بچه تنها چیزیه که زمان نمی تونه کمش کنه، خوب دیشب باهاش حرف زدم داشتم می گفتم چه تصمیمی داریم، خوب اونم به خیال خودش اومده اینجا یه کاری کنه،
آنا: مگه ریاحی نیومده ایران؟
سوسن ابروش را داد بالا: بابات رو می گی؟
آنا: آره، مگه خواهرتون نگفت اومده.
سوسن یه نگاهی به امیر کرد: قراره بیاد، اینم تازه اسدی گفته،
آنا: ولی خواهرتون گفت اودمده!
سوسن: اون بگه، اومده ببردت خونه اسدی تا پدرت بیاد
آنا: خوب عیبی نداره من حتما باید ببینمش، من باید ببینمش هر جا باشه، می رم خونه اسدی تا بیاد
امیر اومد جلوی آنا وایساد: بری خونه اسدی تا کی؟ حالا گیرم هم رفتی؟ ریاحی هم بخواد ببردت، میتونه؟
آنا: من نمی خوام باش برم، بعدم چرا نتونه؟
امیر: نتونستنش که دست منه، تا من مجوز ندم که شما نمی تونی تشریف ببری، نه تا دبی تا همین کرجشم نمی تونی بری، پس حواست باشه، بعدم تو که نمی خوای بری باهاش ، پس بری خونه اسدی بمونی تا کی خدا می دونه که چی؟
آنا نیمخیز شد و دیگه تقریبا داشت داد می زد: ازش سئوال دارم، باید ببینمش، می فهمی؟ باید ببینمش؟
سوسن که دید هر دو دارن از کوره در می رن دخالت کرد: خیلی خوب حالا دعواهاتون رو بزارین من رفتم ادامه بدین، آنا نشست سر جاش، امیرم رو صندلی کنا رانا خودش رو ول کرد
سوسن: خوب گوشتون با منه یا نه؟
امیر: بفرمایین!
سوسن: خوب ما که هنوز نمی دونیم شما برنامتون چیه، اگه البته خودتون بدونین. منو پدرت فکر کردیم، شما فعلا از این خونه برین.
امیر: یعنی چی؟
سوسن: خوب راستش ما دیشب یه فکری کردیم، یعنی خوب می دونین، خوب سهیلا هم حق داره، چشم نداره کسی رو اینجا ببینه، والا منم که می ام اینجا هنوز دلمم آتیش می گیره از فکر پرگل، خوب نمی گم اینحا رو بدین به سهیلا، به درد اونم نمی خوره، حال مثل اون اوایل گیرم هفته ای چند روزم بلندشه بیاد اینجا بشینه گریه کنه که چی؟ تو وآنا برین خونه آتنا، می دونی که خالیه، اونهام که تصمیم به اومدن ندارند، واست مبلش می کنیم، برین اونجا که سهیلام دلش آروم بگیره،
امیر: مامان، خاله با کاری که امروز کرد دیگه رنگ این خونه رو هم نمی بینه.
سوسن: مامان تو الان عصبانی هستی، خواهش می کنم تماسی نگیری باهاش بزار هر دو اروم بشین.
امیر: حالا باشه تا بعد.
سوسن: قبل و بعد نداره، تماس نگیر باهاش. بعدم رو کرد به آنا: تو چی می گی؟
آنا: من نمی دونم، فقط می خوام ریاحی رو ببینم.