گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

3 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان دختری که من باشم» ثبت شده است

با صدای بلند طوری که مجبور شدم چشمامو رو هم فشار بدم گفت:چی؟
من:داریم میریم دنبال خونوادت!
_:که چی بشه ؟
من:که ببیننت!
_:من نمیخوام ببینمشون!
من:منم نمیخوام کسی به تو بگه بی کس و کار!
یه چند ثانیه ای ساکت بهم نگاه کرد بعد گفت:ترجیح میدم بهم بگن بی کس و کار تا با اون قوم لوط دوباره رو به رو بشم!
من:من ولی لازمه!
دست به سینه با حرص تکیه داد به صندلیشو گفت:خودت تنهایی برو ببینشون!
لبخندی زدم و گفتم:ولی الان داریم با هم میریم!
چشماشو ریز کرد و با شیطنت گفت:ولی تا من بهت ادرس ندم نمیتونی پیداشون کنی!
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتمحالا ببین پیدا میکنم یا نه!
نگاهم کرد و گفت:خداییش جدی میگم!بیا برگردیم!
من:باید ببیننت!
_:واسه چی؟فکر کردی خوشحال میشن؟!
اهی کشید و گفت:هه!هیچکدومشون وجدان نداشتن!
من:نمیخوایم بریم خوشحالشون کنیم! میخوایم بریم حق این 4 سالو ازشون بگیریم!
با تعجب نگاهم کرد!
لبخندی زدم و گفتم:دیگه اینو باید صبر داشته باشی!
مردد نگاهم کرد اما بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند . سنگینی نگاهش قلقلکم میداد نیشخندی زدم و گفتم:چیزی رو صورتمه؟
_:نه!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۱ ، ۱۸:۱۴
آوا چشمامو باز کردم نمیدونستم چند وقته خوابیدم. نشستم سر جام یاد دیشب افتادم. نفسمو دادم بیرون و لبخند زدم انگار یه بار بزرگ رو از دوشم برداشتن.یه نگاه به اطرافم کردم من کی اومدم تو اتاق؟ یه ذره با خودم فکر کردم شاید چیزی یادم بیاد . یه دفعه محکم زدم رو پیشونیم و گفتم:وای مهران! یه گوشه از پیشونیم درد شدیدی احساس کردم انگشتمو کشیدم دیدم جوش زدم!پوفی کردم و از جام بلند شدم. اگه کارمو رو یه منظور دیگه میگرفت چی؟عجب حماقتی کرده بودم اون پسره چیطوری میخواست احساس یه دخترو درک کنه ؟! شاید این کارو میذاشت به حساب علاقه . باید هر جور شده بهش می فهموندم که بغل کردنش بی منظور بوده. یه نگاه به لباسام که روی زمین ریخته بود انداختم باید جمعشوم میکردم ولی اصلا حوصلشو نداشتم. یه نگاه به لباسام کردم خوب بود .از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت دستشویی. صورتمو شستم و یه نگاه به جوش بزرگی که رو پیشونیم بود انداختم چیزی واسه فشار دادن نداشت و اگر نه تا الان دخلشو اورده بودم. وارد پذیرایی شدم نمیخواستم دیگه حرفی از دیشب زده بشه!کمرمو صاف کردم یه ذره به اطراف نگاه کردم ولی خبری از مهران نبود خواستم برم بیرون که صدایی از پشت سرم گفت:بیدار شدی؟! برگشتم سمت مهران که ایستاده بود تو اشپزخونه. لبخند محوی زدم و گفتم:اره! دستی تو موهام کشیدم تا مرتبشون کنم و رفتم سمتش!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۱ ، ۱۸:۱۳

نویسنده : niloofar.n.72  از کاربران 
http://www.forum.98ia.com

من:همین که گفتم! یه بار دیگه اسم زن و زن گرفتن تو این خونه بیارین به خداوندی خدا میرمو دیگه برنمیگردم!خدا رو شکر دستم به دهنم میرسه که نخوام محتاج پولتون یا ارثیه یا هر کوفت وزهر مار دیگه ای باشم!
یه دفعه داغی سیلی بابا رو روی صورتم حس کردم درحالی که از عصبانیت میلرزید گفت:پسره نمک نشناس!برو گورتو گم کن از این خونه تا زن نگرفتی بر نمیگردی و اگر نه هیچوقت حلالت نمیکنم هیچوقت....
پوزخندی نثارش کردم و گفتم:معلومه که میرم فکر کردی اینجا میمونم؟
با حرص به سمت در رفتم صدای هق هق مامان تو گوشم بیشتر عصبیم میکرد . از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ماشین اومدم سوارش شم که دیدم لاستیک جلوشو پنچر کرده بودن با تمام تونم بهش لگد زدم و گفتم:بر مردم ازار لعنت!
همون طور پیاده راه افتادم نیم ساعتی طول کشید تا برسم خونه لباسام زیاد نبود از سوز هوا خودمو تو کتم جمع کرده بودم.
بالاخره رسیدم تو کوچه . به خاطر مسیری که طی کرده بودم یه کم اروم شدم. با خودم فکر کردم برای این که از فکر اون شب در بیام به مهسا زنگ بزنم که شب بیاد پیشم.
داشتم شماره مهسا رو میگرفتم که صدای داد و فریاد شنیدم:پولا رو میدی یا به زور بگیرم ازت بچه؟
ــ:مردی بیا بگیرش مفت خورد من به تو یونجه هم نمیدم !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۱ ، ۲۱:۲۲
× بستن تبلیغات



تحلیل آمار سایت و وبلاگ