گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

61 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان دختری که من باشم» ثبت شده است

اوا
داشتم با دستگیره در کشتی میگرفتم که صدای در شنیدم.
اول از این که ممکنه دزد باشه ترسیدم ولی با چرخیدن کلید تو در خیالم راحت شد.خوشحال بودم که حرفای عاطفه اشتباه بوده و مهران اینقد زود برگرده خونه.
درباز شد منتظر مهران بودم که مامانش تو چهارچوب در ظاهر شد.
سرتا پامو نگاه کرد و با پوزخندی که رو لبش بود گفت :سلام.
من که هنوز تو شک بودم بدون این که جوابشو بدم موهامو از تو صورتم کنار زدم و نگاهش کردم.
به لباسام اشاره کرد و گفت:داشتی جایی میرفتی که در خود به خود روت قفل شد؟
بدون توجه به حرف نیش داری که زده بود گفتم:شما اینجا چی کار میکنین؟
کلیدایی که دستش بود اورد بالا و گفت:مهران بهم گفت گیر افتادی تو اتاق.
مهران گفته بود؟یعنی اینقد سرش گرم بوده که خودش نتونسته بود بیاد؟حالا بهتر از مامانش کسی رو سراغ نداشت که بفرسته؟!
تو همین فکرا بودم که یه دفعه گفت:میخوای تا شب وایسی اونجا و منو نگاه کنی؟
لبمو گزیدم و رفتم جلو گفتم:ممنون.
خواستم باهاش دست بدم ولی فقط. کلیدا رو گذاشت تو دستمو گفت:نگفتی چطور در اتاق روت قفل شده!
میدونستم که منتظر چیه.واقعا برام عجیب بود که چطور میشه که اون از مشکلات پسر و عروسش خوشحال میشه ولی نمیخواستم خوشحالش کنم گفتم:من تو اتاق خواب مونده بودم مهران فکر کرده بود تو اتاق خودمونم! از اونجایی که عادت داره در اتاقو قفل کنه بدون این که داخل اتاقو ببینه درو بسته بود و رفته بود!خوشبختانه گوشیم تو جیبم بود
یعنی دروغ شاخ دار تر از این هم میتونستم بگم؟نمیگفت چرا با مانتو و شلوار خوابیده بودی؟!
سعی کردم جدی به نظر بیام که حداقل اگه باور نکرده بود که مطمئن بودم نکرده بیخیال موضوع بشه!
برخلاف انتظارم اونم کشش نداد فقط ابروهاشو داد بالا و گفت:اهان! بعد
رفت سمت پذیرایی و گفت:پس خوب شد من اومدم!
من:بله!واقعا ممنون!
دستمو کشیدم تو موهامو نفسمو فوت کردم همون طور که پشت سرش میرفتم تو پذیرایی مانتومو از تنم در اوردم . فکر کردم میخواد بره ولی رفت نشست روی مبل و پای راستشو انداخت روی اون یکی پاش و تکیه داد به مبل و در حالی که منو برانداز میکرد گفت:اتفاقا فرصت خیلی خوبیه!
روسریشو باز کرد و گفت:هر چی باشه از وقتی باهات اشنا شدم نشده درست و حسابی باهات حرف بزنم!
لبمو گزیدم و زیر لب گفتم:شروع شد.
_:چیزی گفتی؟
نمیخواستم دعوا درست کنم! مشکلم با مهران به اندازه کافی کلافم کرده بود. گفتم:نه نه من میرم براتون یه چیزی بیارم بخورین!
سرشو تکون داد و گفت:لطفا برام شربت البالو درست کن!البته اگه هست!
در حالی که به سمت اشپزخونه میرفتم گفتم:بله هست.
پوفی کردم و اروم گفتم:امر دیگه؟!
براش شربت درست کردم و بردم.لیوانو گرفت بالا و بهش نگاه کرد. نکنه فکر کرده بود چیزی توش ریختم؟
یه کم از شربت خودمو خوردم و گفتم:خیلی خوش اومدین!
بالاخره شربتشو خورد و گفت:واقعا؟
من:بله؟
_:اومدنم خوش بوده؟
لبامو به هم فشردم و گفتم:خب معلومه!هر چی باشه شما مادر مهران هستین!
اهی کشید و گفت:که اینطور!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:و البته منو از تو اون اتاق بیرون اوردین!
دوباره به لیوانش نگاه کرد و گفت:خوب شده!
پس مونده بود که ازم تست خونه داری بگیره!گفتم:اگه چیز دیگه هم لازم دارین بیارم!
نگاهشو بهم دوخت و گفت:لازم نیست ادای ادمای مودبو در بیاری! هر چی باشه تو روز خواستگاری و روز تولد مهران باهات برخورد داشتم!
دلم میخواست جوابشو بدم ولی جلوی خودمو گرفتم. لبخند تصنعی زدم و گفتم:فکر کنم اشنایی ما خیلی خوش ایند نبوده!
_:درسته!
لپمو از داخل گزیدم و گفتم:ولی باور کنین من قصدم اسیر کردن پسرتون یا جدا کردنش از شما نبوده و نیست!منو مهران همدیگه رو دوست داریم به همین دلیله که نمیخوام شما از این ازدواج ناراضی باشید. چون به هر حال احساس شما هم تو زندگی ما اثر داره!
ابروهاشو داد بالا و نگاهم کرد.
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:باور کنید من با شما هیچ دشمنی ندارم.
نگاهشو ازم گرفت و گفت:منم با تو مشکلی ندارم!
من:اما رفتارتون اینو نشون نمیده!
زل زد تو چشمامو گفت:ببین دختر جون !بعضی وقتا رفتار ادما از روی احساساتشون نیست به خاطر موقعیتشون ممکنه مجبور بشن یه کاری رو انجام بدن هر چند خلاف میل خودشون!
با تعجب گفتم:منظورتونو متوجه نمیشم!

*********


_:میدونم!
مردد نگاهش کردم. گفت:فکر کنم دیگه توانایی ادامه دادن این بازی رو ندارم!
من:بازی؟
نیم خیز شد سمتم و گفت:شاید کار خدا بوده که با مهرن حرفت بشه من مجبور بشم بیام اینجا!
لبمو گزیدم.پس خودش موضوعو فهمیده بود ولی همچنان از حرفش سر در نمی اوردم.
دستشو گذاشت روی دست منو گفت:من اصلا از تو بدم نمیاد!
با تعجب نگاهش کردم. لبخندی زد و گفت:برعکس خیلی هم ازت ممنونم که پسرمو از دست خواهرم و دخترش نجات دادی!
انتظار این یکی رو اصلا نداشتم.چشمامو که داشت از جا در می اومد رو دوختم بهش و گفتم:چی؟!
یه دفعه زد زیر خنده!داشت مسخرم میگرد؟این دیگه چه جور ادمی بود.اخمامو کشیدم تو هم!
دستشو گذاشت رو شونمو گفت:میدونم که این حرفا بهم نمیاد ولی باور کن دارم از صمیم قلبم میگم واقعا خوشحالم که تو عروسمی!
پس داشت جدی میگفت؟!پاک قاطی کرده بودم!
اروم زد رو دستم و گفت:اینطور که میبینم اوضاعتون خوب نیست!فکر کنم وقتشه یه چیزایی رو بدونی!
من:راستش من اصلا نمیفهمم چی دارین میگین!
شربتشو یه نفس سر کشید و گفت:ببین بذار رک و پوست کنده بهت بگم! هر چیزی که تا به حال از من دیدی! واقعا اون چیزی نبوده که منه واقعی هستم!
من:یعنی میخواین بگین...
حرفمو قطع کرد و گفت:اونی که با ازدواج شما مخالف بود من نبودم بلکه بابای مهران بود. من فقط یه بازیچه تو دستای شوهرمو و خواهرم وخونوادشم!
من:یعنی چی؟
_:راستش باید بگم منو بابای مهران مجبور بودیم کاری کنیم که مهران با ازدواج با نادیا راضی بشه ولی با اومدن تو همه چیز به هم ریخت!
من:من نمیفهمم! یعنی چی که مجبور بودین؟
_:شرکت ما خیلی بدهی داشت بابای نادیا قبول کرد در ازای ازدواج نادیا و مهران این بدهی رو بپردازه. نادیا و مهران از بچگی اسمشون روی هم بود با این که نادیا مهرانو میخواست ولی مهرالن اصلا از نادیا خوشش نمی اومد. دلیلشو میدونستم ولی نمیتونسم چیزی بگم اگه ورشکست میشدیم مهران نمیتونست به درسش ادامه بده! ما چیزی به مهران نگفتیم چون میدونستیم قشقرق به پا میکنه مهران کسی نیست که زیر بار چنین حرفایی بره!وقتی ازش خواستیم که بره خواستگاری نادیا ولی اون قبول نکرد!چیزی که میگم مربوط میشه به 5-6 سال پیش!از اون روز ما هر کاری که کردیم نشد مهرانو راضی کنیم.پولی که شوهر خوارم بهمون قرض داده بود رو کم کم بهش برگردوندیم ولی حالا اون به شوهرم گفته اگه ازدواج سر نگیره به همه میگه که شرکتشون در حال ورشکستگی بوده.بابای مهران هم خیلی رو این چیزا حساسه از اون گذشته ممکنه موقعیت کاریش با این حرف به خطر بیفته شاید تو ندونی ولی اگه مشتریا بفهمن که سابقه یه شرکت خوب نبوده نمیتونن بهش اعتماد کنن.
این موضوع و جاه طلبی اون اجازه نمیداد که راضی بشه .برای همین تصمیم بر این شد مهرانو ببریم خواستگاریای مختلف و عیبای دیگرانو نشونش بدیم تا راضی بشه با نادیا ازدواج کنه و قانع بشه کسی بهتر از اون نیست.
تا این که تو اومدی با اومدن تو بابای مهران خیلی احساس خطر کرد همین طور نادیا!خب بابای اونم فکر دخترشه.در هر صورت خواستن که تورو از پسرم دور کنن این شد که باباش با کلانتری تماس گرفت.میخواست قبل از این که اتفاقی بین شما بیفته همه چیزو تموم کنه ولی شما خب خهوب از دستشون قسر در رفتین.با این حال بدون این که خودتون بدونین اونا فهمیدن که مهران میخواد ازت درخواست ازدواج کنه. برای همین منو اوردن وسط!شوهرم بهم گفت باید خودمو مخالف موضوع نشون بدم تا توجها سمت من باشه و اونا بتونن راحت کارشونو انجام بدن .نمیخواستم قبول کنم ولی شوهرم بهم گفت اگه این کارو نکنم به مهران میگه که.....
حرفشو خورد.
من:چی میگه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۰۱
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ