گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

30 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان دبیرستان عشق» ثبت شده است

قسمت آخر (‌پایانی) رمان دبیرستان عشق

فریده با خنده و شادی همراهم خودشو به ماشین و اون فرد ناشناس رسوند
فرزاد از ماشین پیاده شد و با دیدن خواهرش چشماش دوباره پر از اشک شد
فریده زل زده بود به فرزاد و حرفی نمیزد
من نگاهش میکردم میدونستم ته دلش چه خبره
به سمت برادرش رفت و اروم دستشو روی گونه هاش کشید و لمسشون کرد انگار اونم میخواست مطمئن بشه که برادرشه
خودشو تو بغلش انداخت و با داد گفت:وای مهرناز بگو چشمام درست میبینه بگو من الان تو بغل داداشمم بگو تو رو خدا بگو رویا نیست بگو خواب نیستم
سریع از بغلش بیرون اومد و با سیلی توی صورت خودش زد و گفت :نه مهرناز بیدارم به خدا بیدارم
منم همزمان باهاشون اشک میریختم
فرزاد دستای فریده رو گرفت و گفت:الهی داداش فدات بشه نکن با صورت قشنگت این کارارو اره خودم اومدم قول میدم دیگه اذیتتون نکنم
بهت فریده به گریه تبدیل شد و گفت :اخه بی معرفت تو میدونی چه کردی با ما ها ؟من فرزانه مامان بابا داداشا ازهمه بیشتر مهرناز داغون شدیم
فرزاد:میدونم گلم جبران میکنم
فریده به سمتم اومد و منو محکم تو بغلش گرفت و گفت:وای مهرناز مامان و بابا بفهمن از خوشحالی بال در میارن
بالاخره من و فریده وارد خونه شدیم بابا و مامان مثل همیشه توی اون هوای دلنشین نزدیک بهار توی حیاط نشسته بودنو و چایی میخوردن با دیدن من جفتشون خوشجالی تو صورتشون اومد و با سلام و احوال پرسی ازم خواستن که پیششون بشینم
فاطمه خانم :خوش اومدی دخترم کم پیدایی عزیزم؟
-شرمنده ی گل روتونم مامان حالا به جبران این همه دیر کردم براتون یه هدیه اوردم
فاطمه خانم لبخندی زد و گفت:تو خودت برای ما بهترین هدیه اید
-مامان یه خواهشی ازتون دارم اگه میشه بهم قول بدید مواظب قلبتون باشید
فاطمه خانم لبخن تلخی زد و گفت:بعد فرزادم دیگه قلبی برام نمونده
به سمت در رفتم و با فرزاد برگشتم
فاطمه خانم داد بلندی زد و گفت:یا حضرت عباس فرزادمه اقا ببین و خودشو تو بغل فرزاد انداخت
هیچ حرفی نمیزدن فقط اشک میریختن
حال فاطمه خانم و پدر فرزاد واقعا دیدنی بود از من و فریده هم بدتر بودن فاطمه خانم گریه میکرد و دائما قربون صدقه ی فرزاد میرفت و خدا رو شکر میکرد
فاطمه خانم:ای خدا ممنونتم بچه مو بهم برگردوندی
پدر فرزاد هم برای اولین بار اشکشو دیدم و سجده شکر به جا اورد
بالاخره بعد کلی ابراز دلتنگی فرزاد خانوادشو برداشت و با هم به سمت خونه ی ما برگشتیم تا قضیه رو یه جا برای هممون تعریف کنه
همه جمع بودیم که فرزاد شروع کرد
بعد تصادف چشمامو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم هیچی یادم نمی اومد فقط یه پیرمردی پیشم بود که میگفت پدرمه صبح تا شب ازم پرستاری کرد تا حالم خوب شد تو شناسنامه ی که بهم نشون داده بود اسمم علی رضا راد بود
نگاهش به نگاهم گره خورد و بهم خیره شدیم
دستمو جلوی صورتم گرفتم تا خودمو کنترل کنم میدونستم قلبم دروغ نمیگه پس تمام اون مدتی که شمال بودم پیش فرزادم بودم
تو این چند سال که شمال بودیم اصلا فکر نمیکردم هویت واقعیم یه چیز دیگه ای باشه تا روزی که رفته بودم ویلای کوکب خانم به پسرش درس بدم که صدای گریه و اهنگ خوندن بلند یه دختری توجهمو جلب کرد
تا کمر توی اب بود و داد میزد یه دفعه زیر پاش خالی شد و رفت توی اب
کمکش کردم و اوردمش بیرون چشماشو که باز کرد زل زد تو چشمام و بهم گفت :تو فرزاد منی
{ای شیطون قسمتای صحنه دارشو نگفت}
تو اون چند وقتی که مهرناز اونجا بود خودمم شک کرده بودم علی رضا نباشم با دیدن گردن بند توی گردنش انگار یه چیز اشنایی مثل برق از جلوی ذهنم گذشت
همه با تعجب نگاهم کردن
مهرداد:مهرناز تو چرا چیزی نگفتی به ما ؟
سرمو پایین انداختمو و گفتم :نمیخواستم مثل من هوایی بشید میخواستم اول خودم مطمئن بشم
فرزاد ادامه داد بالاخره مهرناز رفت ولی فکر من همش به یادش بود
تا اون روز که تو مدرسه در حال رنگ زدن برای شب عید بودم نردبون شکست و افتادم زمین
وقتی به هوش اومدم همه چی یادم اومده بود من فرزاد فهیم بودم اینجا اصلا چی میخواستم ؟
بالاخره از مش رضا پرسیدم چرا بهم دروغ گفته بود
چشماش پر از اشک شد و گفت بعد تصادف تو دره ی نزدیک کلبه پیدام کرده بود من شباهت خارق العاده ای به پسرش که چند سال پیش اونم یه روز که رفته بود دریا دیگه برنگشته بود داشتم
اونم به من جای پسرش دل بسته بود
مهدی:یه سوال تو مگه با بچه های مدرسه نرفته بودی اردو پس با ماشین شخصی چرا بودی؟
فرزاد:همون روز که داشتیم راه می افتادیم من و مدیر و ناظم برای بررسی هرچه بیشتر محل اردو با ماشین من رفتیم شب تصادف هم من به خاطر دلتنگی زیادم زودتر برگشتم که تو راه یه لحظه خوابم برد که اون تصادف اتفاق افتاد
ماشین در حال سقوط تو دره بود من خودمو بیرون پرت کردم و روی یه سنگ افتادم و بیهوش شدم و بقیه اتفاق ها
الانم واقعا شرمنده ی روی همتون هستم که سه سال تموم ازارتون دادم
مهرداد:همین که الان کنارمونی خودش نعمت بزرگیه
همه تائید کردن و قرار شد به مناسبت بودن فرزاد یه جشن بزرگی بگیریم که حکم عروسی ما رو هم داشت
رو تختم تو بغل فرزاد بودم فردا قرار بود بریم پیش مش رضا تا فرزاد بهش بگه همیشه به یادشه و محبتاشو فراموش نمیکنه به سرمون زده بود بریم مدرسه ی روستا و همون جا کار کنیم و زندگی
شاید این کارو کردیم نمیدونم
تو چشمای سیاهش زل زده بودم چقدر دلتنگش بودم
با اخم نگاهم کرد و گفت:یاد اون شب تو جنگل می افتم دیوونه میشم
-من داشتم دق میکردم تو گفتی میخوای ازدواج کنی
لباشو محکم رو لبام فشار داد و بعد یه بوسه ی طولانی گفت:تو زن اول و اخر منی عزیزم
بعد سه سال با ارامش تو بغلش خوابیدم
الان رو به روی کلبه ی مش رضاییم
وارد کلبه شدیم فرزاد به سمتش رفت و با خوشرویی گفت:بابای من در چه حاله؟
با شنیدن صدای فرزاد با خوشحالی به سمتش برگشت و گفت :اومدی پسرم داشتن دق میکردم گفتم هیچ وقت منو نمیبیخشی
فرزاد:این چه حرفیه شما هم مثل پدر من سه سال بودید
مشتی با دیدن من سرشو پایین انداخت و گفت:شرمندتم دخترم اون روز خیلی باهات بد حرف زدم من فقط میخواستم علی رو از دست ندم
-مش رضا من تا اخر عمر ممنون و مدیونتونم که از فرزادم مراقبت کردید اصلانم ازتون ناراحت نیستم
خنده ای کرد و گفت :قربون عروس خوشگل و وفادارم برم برید لب ساحل هوا خوبه تا براتون چایی بیارم
فرزاد:ما چاکریم مشتی
دو تایی به سمت ساحل رفتیم رو ماسه ها نشستیم و به دریا که باعث دوباره رسیدن ما شده بود خیره شدیم
فرزاد:مهرناز من واقعا عاشقتم یه چی بگم؟
-اره اقایی
فرزاد:من حتی وقتی علی رضا هم بودم عاشقت شدم
-واقعا ؟
فرزاد :منو تو بغلش کشید و با داد گفت:خدایا ممنونتم گذاشتی پیش عشقم بمونم ممنونتم
منم به دریا زل زدم و از خدا از صمیم قلب تشکر کردم
و به چشمای فرزاد خیره شدم
این عشق ماندنی است
این شعر بودنی است
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی است
{حمید مصدق}

پایان

1391/12/22

ساعت :18:15

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۰۵
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ