گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

30 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان دبیرستان عشق» ثبت شده است

قسمت آخر (‌پایانی) رمان دبیرستان عشق

فریده با خنده و شادی همراهم خودشو به ماشین و اون فرد ناشناس رسوند
فرزاد از ماشین پیاده شد و با دیدن خواهرش چشماش دوباره پر از اشک شد
فریده زل زده بود به فرزاد و حرفی نمیزد
من نگاهش میکردم میدونستم ته دلش چه خبره
به سمت برادرش رفت و اروم دستشو روی گونه هاش کشید و لمسشون کرد انگار اونم میخواست مطمئن بشه که برادرشه
خودشو تو بغلش انداخت و با داد گفت:وای مهرناز بگو چشمام درست میبینه بگو من الان تو بغل داداشمم بگو تو رو خدا بگو رویا نیست بگو خواب نیستم
سریع از بغلش بیرون اومد و با سیلی توی صورت خودش زد و گفت :نه مهرناز بیدارم به خدا بیدارم
منم همزمان باهاشون اشک میریختم
فرزاد دستای فریده رو گرفت و گفت:الهی داداش فدات بشه نکن با صورت قشنگت این کارارو اره خودم اومدم قول میدم دیگه اذیتتون نکنم
بهت فریده به گریه تبدیل شد و گفت :اخه بی معرفت تو میدونی چه کردی با ما ها ؟من فرزانه مامان بابا داداشا ازهمه بیشتر مهرناز داغون شدیم
فرزاد:میدونم گلم جبران میکنم
فریده به سمتم اومد و منو محکم تو بغلش گرفت و گفت:وای مهرناز مامان و بابا بفهمن از خوشحالی بال در میارن
بالاخره من و فریده وارد خونه شدیم بابا و مامان مثل همیشه توی اون هوای دلنشین نزدیک بهار توی حیاط نشسته بودنو و چایی میخوردن با دیدن من جفتشون خوشجالی تو صورتشون اومد و با سلام و احوال پرسی ازم خواستن که پیششون بشینم
فاطمه خانم :خوش اومدی دخترم کم پیدایی عزیزم؟
-شرمنده ی گل روتونم مامان حالا به جبران این همه دیر کردم براتون یه هدیه اوردم
فاطمه خانم لبخندی زد و گفت:تو خودت برای ما بهترین هدیه اید
-مامان یه خواهشی ازتون دارم اگه میشه بهم قول بدید مواظب قلبتون باشید
فاطمه خانم لبخن تلخی زد و گفت:بعد فرزادم دیگه قلبی برام نمونده
به سمت در رفتم و با فرزاد برگشتم
فاطمه خانم داد بلندی زد و گفت:یا حضرت عباس فرزادمه اقا ببین و خودشو تو بغل فرزاد انداخت
هیچ حرفی نمیزدن فقط اشک میریختن
حال فاطمه خانم و پدر فرزاد واقعا دیدنی بود از من و فریده هم بدتر بودن فاطمه خانم گریه میکرد و دائما قربون صدقه ی فرزاد میرفت و خدا رو شکر میکرد
فاطمه خانم:ای خدا ممنونتم بچه مو بهم برگردوندی
پدر فرزاد هم برای اولین بار اشکشو دیدم و سجده شکر به جا اورد
بالاخره بعد کلی ابراز دلتنگی فرزاد خانوادشو برداشت و با هم به سمت خونه ی ما برگشتیم تا قضیه رو یه جا برای هممون تعریف کنه
همه جمع بودیم که فرزاد شروع کرد
بعد تصادف چشمامو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم هیچی یادم نمی اومد فقط یه پیرمردی پیشم بود که میگفت پدرمه صبح تا شب ازم پرستاری کرد تا حالم خوب شد تو شناسنامه ی که بهم نشون داده بود اسمم علی رضا راد بود
نگاهش به نگاهم گره خورد و بهم خیره شدیم
دستمو جلوی صورتم گرفتم تا خودمو کنترل کنم میدونستم قلبم دروغ نمیگه پس تمام اون مدتی که شمال بودم پیش فرزادم بودم
تو این چند سال که شمال بودیم اصلا فکر نمیکردم هویت واقعیم یه چیز دیگه ای باشه تا روزی که رفته بودم ویلای کوکب خانم به پسرش درس بدم که صدای گریه و اهنگ خوندن بلند یه دختری توجهمو جلب کرد
تا کمر توی اب بود و داد میزد یه دفعه زیر پاش خالی شد و رفت توی اب
کمکش کردم و اوردمش بیرون چشماشو که باز کرد زل زد تو چشمام و بهم گفت :تو فرزاد منی
{ای شیطون قسمتای صحنه دارشو نگفت}
تو اون چند وقتی که مهرناز اونجا بود خودمم شک کرده بودم علی رضا نباشم با دیدن گردن بند توی گردنش انگار یه چیز اشنایی مثل برق از جلوی ذهنم گذشت
همه با تعجب نگاهم کردن
مهرداد:مهرناز تو چرا چیزی نگفتی به ما ؟
سرمو پایین انداختمو و گفتم :نمیخواستم مثل من هوایی بشید میخواستم اول خودم مطمئن بشم
فرزاد ادامه داد بالاخره مهرناز رفت ولی فکر من همش به یادش بود
تا اون روز که تو مدرسه در حال رنگ زدن برای شب عید بودم نردبون شکست و افتادم زمین
وقتی به هوش اومدم همه چی یادم اومده بود من فرزاد فهیم بودم اینجا اصلا چی میخواستم ؟
بالاخره از مش رضا پرسیدم چرا بهم دروغ گفته بود
چشماش پر از اشک شد و گفت بعد تصادف تو دره ی نزدیک کلبه پیدام کرده بود من شباهت خارق العاده ای به پسرش که چند سال پیش اونم یه روز که رفته بود دریا دیگه برنگشته بود داشتم
اونم به من جای پسرش دل بسته بود
مهدی:یه سوال تو مگه با بچه های مدرسه نرفته بودی اردو پس با ماشین شخصی چرا بودی؟
فرزاد:همون روز که داشتیم راه می افتادیم من و مدیر و ناظم برای بررسی هرچه بیشتر محل اردو با ماشین من رفتیم شب تصادف هم من به خاطر دلتنگی زیادم زودتر برگشتم که تو راه یه لحظه خوابم برد که اون تصادف اتفاق افتاد
ماشین در حال سقوط تو دره بود من خودمو بیرون پرت کردم و روی یه سنگ افتادم و بیهوش شدم و بقیه اتفاق ها
الانم واقعا شرمنده ی روی همتون هستم که سه سال تموم ازارتون دادم
مهرداد:همین که الان کنارمونی خودش نعمت بزرگیه
همه تائید کردن و قرار شد به مناسبت بودن فرزاد یه جشن بزرگی بگیریم که حکم عروسی ما رو هم داشت
رو تختم تو بغل فرزاد بودم فردا قرار بود بریم پیش مش رضا تا فرزاد بهش بگه همیشه به یادشه و محبتاشو فراموش نمیکنه به سرمون زده بود بریم مدرسه ی روستا و همون جا کار کنیم و زندگی
شاید این کارو کردیم نمیدونم
تو چشمای سیاهش زل زده بودم چقدر دلتنگش بودم
با اخم نگاهم کرد و گفت:یاد اون شب تو جنگل می افتم دیوونه میشم
-من داشتم دق میکردم تو گفتی میخوای ازدواج کنی
لباشو محکم رو لبام فشار داد و بعد یه بوسه ی طولانی گفت:تو زن اول و اخر منی عزیزم
بعد سه سال با ارامش تو بغلش خوابیدم
الان رو به روی کلبه ی مش رضاییم
وارد کلبه شدیم فرزاد به سمتش رفت و با خوشرویی گفت:بابای من در چه حاله؟
با شنیدن صدای فرزاد با خوشحالی به سمتش برگشت و گفت :اومدی پسرم داشتن دق میکردم گفتم هیچ وقت منو نمیبیخشی
فرزاد:این چه حرفیه شما هم مثل پدر من سه سال بودید
مشتی با دیدن من سرشو پایین انداخت و گفت:شرمندتم دخترم اون روز خیلی باهات بد حرف زدم من فقط میخواستم علی رو از دست ندم
-مش رضا من تا اخر عمر ممنون و مدیونتونم که از فرزادم مراقبت کردید اصلانم ازتون ناراحت نیستم
خنده ای کرد و گفت :قربون عروس خوشگل و وفادارم برم برید لب ساحل هوا خوبه تا براتون چایی بیارم
فرزاد:ما چاکریم مشتی
دو تایی به سمت ساحل رفتیم رو ماسه ها نشستیم و به دریا که باعث دوباره رسیدن ما شده بود خیره شدیم
فرزاد:مهرناز من واقعا عاشقتم یه چی بگم؟
-اره اقایی
فرزاد:من حتی وقتی علی رضا هم بودم عاشقت شدم
-واقعا ؟
فرزاد :منو تو بغلش کشید و با داد گفت:خدایا ممنونتم گذاشتی پیش عشقم بمونم ممنونتم
منم به دریا زل زدم و از خدا از صمیم قلب تشکر کردم
و به چشمای فرزاد خیره شدم
این عشق ماندنی است
این شعر بودنی است
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی است
{حمید مصدق}

پایان

1391/12/22

ساعت :18:15

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۰۵
قسمت بیست و نهم رمان دبیرستان عشق

سایه به طرفم برگشت
دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا هیجانمو کنترل کنم فرزاد رو به روم وایستاده بود
چهره ی دلنشینشو تو تاریک و روشن هوا میدیدم چشماش توی تاریکی بود و بقیه ی صورتش توی روشنی
یه کنی نزدیک تر بهم شد چشمای نافذ سیاهش داشت تا ته وجودمو میسوزوند
با عشق بهم نگاه میکرد این نگاه دقیقا نگاه فرزادم بود پاک و پر از احساس
تنم طاقت دیگه نداشت بی اختیار زانوهام خم شد و دو زانو روی زمین نشستم
نمیتونستم باور کنم کسی که رو به رومه عشق من باشه زندگی من باشه احساس میکردم دنیا دوباره سر شوخی باهام گرفته
تازه ازفکر علی رضا بیرون اومده بودم
سرمو رو به اسمون گرفتم و با داد و گریه ای که توی هم مخلوط شده بود گفتم:خدایاااااااااااااا التماست میکنم این کارو باهام نکن حتی شوخی دردناکه
با هق هق داد زدم :دیگه طاقت ندارم طاقت این رو یاهای شیرین چند روزه رو منم ببر پیش فرزادم خدا
فرزاد هم مثل من زانوهاش خم شد و رو به روم روی زمین نشست چشمای قشنگش غرق در اشک بود
دستای لرزونمو تو دستش گرفت و بوسه بارونش کرد
با بهت بهش نگاه کردم طعم این بوسه ها حقیقی بود بهت و خیال نبود
دستمو از دستش جدا کردم و اروم روی تک تک اجزای صورتش کشیدم و اونم فقط شونه هاش میلرزید از گریه هیچی نمیگفت
خنده و گریه م با هم مخلوط شد :خدا داری چی کار میکنی با من ؟این رویا مثل واقعیته فرزادم الان پیشمه
فرزاد دیگه نتونست تحمل کنه و منو توی بغلش کشید
منم محکم چسبیدمش بوش کردم اروم شدم حتی اگه رویاهم باشه ارامشه قشنگیه
فرزاد:الهی من برات بمیرم که انقدر شکسته و ضعیف و رنجور شدی؟چه کردم من با تو اخه خانومم؟
صدای مهرداد رو میشنیدم فکر کنم نگران شده بود
مهرداد:مهرناز کجا موندی تو کی بود دم در ؟
ولی من انگار لال شده بودم و دو دستی فرزاد رو چسبیده بودم دلم نمیخواست از دستش بدم
مهرداد بهمون رسید و یه دفعه ساکت شد
مهرداد:ف ف ف ر ززادد خودددتی؟
سرشو بالا اورد و اشکاشو پاک کرد منو از بغلش جدا کرد و به سمت مهرداد رفت و صمیمانه تو بغلش گرفت و گفت:خوبی داداش
مهرداد و بقیه هم مثل من هنوز توی هنگ بودن
نازی به سمتم اومد و گفت:مهرناز تو هم داری میبینی ؟الان این خود فرزاده یا من توهم زدم؟نه بابا حتما خوابم
بعد سیلی محکمی به صورتش زد تا از خواب بلند بشه
فرزاد:نه خودتونو نزنید نازی خانم من واقعا فرزاد فهیمم
مهدی:کجا بودی تو؟
مهرداد:حالت خوبه یعنی الان؟
سیاوش:یه کلام زنده ای پسر؟
فرزاد لبخندی زد و گفت:اجازه بدید من برم پیش خانواده م از راه که رسیدم اومدم پیش مهرناز هنوز پیش اونا نرفتم بر میگردم همه چیزو تعریف میکنم
دستمو گرفت و با همون لباس توی خونه و شالی که سرم بود به سمت ماشینی که دستش بود کشید و گفت:مهرنازم با خودم میبرم دیگه طاقت دوریشو ندارم
سوار ماشین شدم فرزاد صورتمو توی دستاش گرفت و گفت:مهرناز من چی کار کردی با خودت عزیز دلم داغون شدی ؟
بی اختیار زدم زیر گریه و گفتم :تو چی کار کردی با ما؟سه سال غم دوریت منو و تمام خانواده ی خودت و من رو روانی کرده
کجا بودی تو اخه ؟
سرشو پایین انداخت و گفت:به جون تو که عزیزترینمی به جون بابا و مامانم من خودمم بی تقصیرم برات تعریف میکنم چی شده
دستای لرزونمو روی دستاش گذاشتم و گفتم:دیگه تنهام نزار قول بده
لباش رو به لبام نزدیک کرد و با صدایی که میلرزید گفت:قول مردونه میدم تا جایی که بتونم
لباش به لبام چسبید و نفس عمیقی کشید این بوسه از سر دلتنگی و شوق بود نه هیچ چیزه دیگه
ماشینو روشن کرد و به سمت خونشون رفت
-فرزاد اول باید من برم فریده رو بگم بیاد من مامان و بابا رو اماده کنم طفلکی ها تو این چند وقت وضعشون از من بدتر بود اگه یه دفعه ببیننت بد میشه هیجان براشون خوب نیست
فرزاد:قربونت گلم هر کاری که میدونی صلاحه همون کارو بکن
جلوی در خونه نگه داشت اضطراب و شوق بدنم رو به لرزه انداخته بود میتونستم حالشونو و شوق و خوشحالیشونو بعد 3 سال ببینم
دستمو روی زنگ گذاشتم و صدای فریده اومد
فریده:کیه ؟
-منم مهرناز
فریده درو باز کرد و گفت:سلام بر زن داداش بی معرفت خوبی
بغلش کردم و با هم روبوسی کردیم
-خوبم عزیزم خودت میدونی من تهران نبودم
فریده:وا مهرنازی چرا با این لباسا اومدی؟اصلا با کی اومدی؟اون کیه تو ماشین؟
دستشو گرفتم و به سمت ماشین بردم و گفتم:برات سورپرایز دارم ولی قول بده جیغ داد نکنی؟
چشماش شیطون شد و گفت:ای کلک از شمال سوغات برام شوهر اوردی؟
یکی زدم پس کلشو گفتم:بیا بریم بچه پرو

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۰۲
قسمت بیست و هشتم رمان دبیرستان عشق

الان سوار هواپیمام و ذهنم و روحم داغون تر از قبل شده نمیدونم دیگه باور کردم که زندگی بدون فرزاد ادامه داره
بالاخره بعد چند ماه دوباره رسیدم خونه باغ
درو باز کردن و رفتم داخل
خانم جون اول از همه سمتم اومد و من توی بغلش گرفت
خانم جون :سلام مادر الهی فدات بشم چقدر لاغر شدی؟بالاخره برگشتی عزیزم؟
-سلام عزیزم اره دیگه دلم براتون تنگ شده بود
مهرداد:به به ابجی خانم تشریف اوردید ؟نازی مهدی دایی بیاید اومد
مهدی:سلامممممممم عزیزم بهتری ؟
نازی:مهرناز چقدر لاغر کردی راستشو بگو از چه رژیمی استفاده کردی؟
سیاوش:مگه دستم بهت نرسه نامرد خواستگاری منو پیچوندی
-ای بابا چرا همه رگباری پشت هم سلام میکنید ؟سلام بر همگی
بعد خوردن چای و خوش و بش با بچه ها
خودمو به اتاقم رسوندم دوباره باید به قرصای ارام بخشم پناه میوردم
یه دونه خوردم و اروم خوابیدم
بالاخره ترم جدید شروع شد و من افسرده تر از قبل به زندگی و دانشگاهم ادامه میدادم
هوا رو به بهار میرفت امروز اواخر اسفند شده و همه تو تکاپوی خریدن ولی من مثل تمام این سه سال فقط لباس مشکی میپوشم البته داریم وارد سال چهارم میشیم
با پیاده روی خودمو به مدرسه میرسونم و سر کلاس میرم اره همون دبیرستان عشقی که خودم توش درس خونده بودم روحیم عالی نبود ولی به بدی اون چند ماه پیش هم نبودم
بعد اومدن از شمال استاد نصیری هم انگار فهمیده بود من به دردش نمیخورم با یکی از اساتید خانوم ازدواج کرده بود و من متعجب به اون تب تند عشقش که خیلی زود فرو کش کرد فکر میکردم و به عشق خودم به فرزاد که بعد چهار سال پر شور از اول شده بود
فردا صبح عیده بالاخره یه سال دیگه بدون وجود فرزادم داره میگذره نزدیک غروب افتابه و من رو تاپ وسط باغ نشسته بودم و تاپ میخوردم
نازی کنارم نشست و گفت:به به مهرنازی خلوت کردی با خودت
-اره میبینی نازی غروب خورشید خیلی قشنگه
بدون هیچ حرفی تاپ خوردیم
مینا جواب مثبتو به دایی داده بود و قرار بود بعد عروسی مهرداد و سپیده که 5 عید بود اونام یه عقد مختصر بگیرن
هوا دیگه گرگ میش شده بود و نازی پیش مهدی رفت که دو تایی با هم چایی اتیشی درست کنن و هممون بریم کنار اتیش
مهدی:اهای ابجی خانم نمیخوای بیای پیش ما ؟چایی داره حاظر میشه ها ؟
-الان میام
غروب افتاب که میرسه دل ادم خیلی میگیره و من هم دلتنگ بودم و هم دلگیر و با یه بغض قدیمی
همه دور اتیش جمع بودن که صدای زنگ بلند شد من از همه به در نزدیک تر بودم
-بچه ها پا نشید من باز میکنم
به سمت در رفتم و در و باز کردم توی تاریک و روشنی هوا فقط یه سایه دیدم که پشتش به در بود
-بله بفرمایید با کسی کار داشتید ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۰۴
قسمت بیست و هفتم رمان دبیرستان عشق

چشمامو اروم اروم باز کردم توی صورتم هنوز درد رو حس میکردم همین باعث شده بود ابروهام از درد تو هم بره صدای کوکب رو شنیدم
کوکب:وای مهرناز خانم بیدار شدید ؟الاهی من براتون بمیرم داغون شده صورتتون
لبخند اجباری بهش زدم و گفتم:نه نگران نباش خوبم
کوکب:پاشو مادر غذاتو برات کشیدم بخور ضعف نکنی
با کمک کوکب نشستم و غذامو خوردم توی ایینه به خودم نگاه کردم واقعا صورتم داغون بود خودمم میخواستم نمیتونستم با این وضع برگردم تهران همه سکته میزدن احتمالا
طرفای غروب بود هوا بهتر شده بود برای تغیر روحیه م کنار ساحل نشسته بودم و توی یه سکوت محض فقط به صدای امواج گوش میکردم علی رضا از دیشب پالتو شو نبرده بود و هنوز پیش من بود منم روی دوشم انداخته بودمش احساس میکردم فرزادمو کنارم دارم توی دنیای خودم و خاطرات قشنگ عشقم غرق بودم که صدای گرم و دلنشینشو کنار گوشم حس کردم
علیرضا:سلام خانم موحد حالتون شکر خدا بهتره؟
از شنیدن صداش جا خوردم و یه کمم خجالت کشیدم اخه پالتوش روی دوشم بود
اولین کاری که کردم پالتوشو از روی دوشم در اوردم و به سمتش گرفتم
-سلام ممنون از لطف دیشبتون مرسی حالم بهتره بفرمایید پالتوتون
لبخند قشنگی زد از همونایی که دل من همیشه براش ضعف میرفت و باعث شد ناخوداگاه بهش خیره بمونم
با سرفه ش به خودم اومدم و عذر خواهی زیر لبی کردم و سرمو رو به دریا برگردوندم
علی رضا:شوهرتونو خیلی دوست داشتید؟
-همه ی زندگیم بود
علی:چه جوری با هم اشنا شدید ؟
لبخند محزونی زدم و گفتم:معلم مدرسه م بود و دوست برادرم با مرگش همه ی امید منو تو دنیا ازم گرفت
علی:خیلی شبیه من بود ؟
-راستش تقریبا شما فتو کپی همسر من هستید همه ی رفتار و حرکاتتون و اگه گاهی اوقات من زیاد از حد خودم خارج میشم به بزرگواری خودتون ببخشید
علی لبخندی زد و گفت:نه خواهش میکنم این چه حرفیه
بعد توی یه سکوت پر معنی فرو رفت
امروز بالاخره باید کارمو انجام میدادم من باید با مش رضا صحبت میکردم مطمئن بودم تنها کسی که از حقیقت خبر داره اونه
میدونستم علی رضا الان مدرسه س واسه همین از فرصت استفاده کردم و خودمو به مش رضا رسوندم
خونش خیلی ناز و رویایی بود یه خونه ی خوشگل وسط یه باغ
در کلبه رو اروم زدم :در بازه هرکی هستی بیا داخل بابا جان
اروم وارد خونه شدم با دیدنش اول سلام کردم
مش رضا:سلام دخترم خوبی؟کاری پیش اومده اومدی پیش من؟
نمیدونستم چه جوری باید براش مطرح میکردم یه کمی دست دست کردم ولی اخر دلو زدم به دریا من دیگه توان اینجا موندن رو نداشتم نمیتونستم تحمل کنم علی رضا فرزاد من نباشه
-مش رضا میتونم یه سوال بپرسم؟
مش رضا:اره بگو بابا جان
-به ارواح خاک اقا جونم قسم اگه راستشو بهم بگید میرم و دیگه پیدام نمیشه ولی حداقل با خیال اسوده نفس میکشم.علی رضا پسر واقعی شماست؟
مش رضا حسابی لخماش تو هم رفت و با تشر گفت:این چه حرفیه میزنی دختر جان معلومه پسر خودمه خبر دارم چند وقتیه دنبالشی چی از جون ما میخوای اخه خجالت داره والا من از دار دنیا همین یه پسرو دارم اونم میخواید از من بگیری؟
بغضمو قورت دادم ولی حریف اشکام نشدم به خاطر فرزادم حاظر بودم التماسم هم بکنم
اروم جلو پاش زانو زدم و گفتم :به خدا من دختر بدی نیستم ولی علی رضا فوتوکپی شوهر منه هیچ تفاوتی باهاش نداره اخه مگه این امکان داره؟خودتون بگید مشتی مگه میشه دو تا ادم انقدر بهم شبیه باشن؟من فقط حقیقتو میخوام
به سمت صندوقی که گوشه ی اتاقش بود رفت و درشو باز کرد و شناسنامه ای از توش در اورد و به سمتم اومد و پرت کرد توی صورتم و گفت:بیا ببین دختر جون درست بخونش این شناسنامه شه پس دنبال شوهرت تو خونه ی من نگرد پاشو برو از همون جایی که اومدی فهمیدی
اروم شناسنامه رو باز کردم وای خدای من تیرم به هدف نخورده بود همه چی درست بود اون فرزاد من نبود
با دستای لرزونم از جام بلند شدم و به سمت ویلا دویدم فقط میخواستم از اینجا برم خیر سرم اومده بودم اینجا ارامش بگیرم ولی با روح داغون تر باید برمیگشتم
تمام وسایلامو جمع کردم پیش خاله کوکب رفتم و ازش خداحافظی کردم و کلی بابت این چند وقتی که پیششون بودم ازشون تشکر کردم اونم کلی دلتنگی کرد و ناراحت بود از رفتنم
به سمتم مدرسه رفتم تا هم از مدیر اجازه ی رفتنمو ببینم هم با بچه ها خداحافظی کنم هم برای اخرین بار فرزادمو زنده و با چشم خودم ببینم
با مدیر خداحافظی کردم خیلی ناراحت شد ولی گفتم که باید برگردم اونم چون قرارداد خاصی با هم نداشتیم
از تک تک بچه ها خداحافظی کردم اونا هم کلی ناراحت شدن ولی چاره ای نبود باید برمیگشتم
دیگه اماده ی رفتن شده بودم رو به روی علی رضا ایستادم
سیر نگاهش کردم برای اخرین بار
-ببخشید اقای راد من این چند وقته شما رو خیلی اذیت کردم امیدوارم ببخشید و حلالم کنید
علی رضا لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم امیدوارم غم همسرتون کم تر اذیتتون کنه و زودتر به زندگی عادی برگردید
اشک تو چشمام حلقه زد اره اون فرزاد من نبود خیلی سرد بود با من انگار توی قلبش هیچ احساسی به من نداشت
-ممنون با اجازتون خداحافظتون
از همشون دور شدم و با شوهر کوکب به سمت فرودگاه رفتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۵۱
قسمت بیست و ششم رمان دبیرستان عشق

یعنی دارم اشتباه میکنم این فرزاد من نیست؟ولی امکان نداره این همه شباهت..................
دستمو جلوی دهنم گرفتم تا بغضم نشکنه و به سمت ویلا دویدم
رو به روی دریا نشسته بودم و دستامو تو هم گره دادم و اجازه دادم اشکام راهشونو پیدا بکنن
قرار بود امروز برگردم ولی اصلا دلم نمیخواست برم با وجود اون فرد و شباهت خارق العاده ش به فرزاد اصلا نمیتونستم از پیشش برم
خاله کوکب صدام کرد و گفت:خانم کوچیک خانم کوچیک بیاید تلفن داداشتونه
به سمت خونه رفتم و با مهرداد صحبت کردم
-سلام داداش خوبید شما؟
مهرداد:سلام خواهر بی معرفت دلمون برات تنگ شده نمیخواید برگردی؟
-نه داداش میخوام چند وقتی اینجا بمونم
مهرداد:چییییییییییی؟چی پیدا کردی اونجا مگه؟دانشگاهت میخوای چی کار بکنی؟
-اگه میشه تا اخر ترم برام مرخصی بگیرید
مهرداد:چی میگی تو میفهمی مهرناز؟
-داداش من به این تنهایی احتیاج دارم چند ماه که بیشتر نیست تازه کوکب خانمو و شوهرشم هستن
مهرداد:عروسی من و خواستگاری سیاوشو میخوای چی کار کنی؟
-برای عروسی شما که حتما میام ولی واسه اخر هفته بزرگترا باید برن وجود من نیازی نیست
مهرداد:نمیدونم والا حالا باز بهت زنگ میزنم خداحافظ
-باشه داداش خداحافظ
نفس عمیقی کشیدم و به عکس خودم توی ایینه رو به رو نگاه کردم
فعلا دلم نمیخواست کسی از وجود علی رضا خبر دار بشه
یه لباس مرتب تنم کردم و چادرمو روی سرم مرتب کردم و به سمت مدرسه برگشتم بچه ها تعطیل شده بودن و علی رضا بیرون اومد و داشت میرفت که خودمو بهش رسوندن
-ببخشید اقا علی رضا
به سمتش برگشت و با تعجب نگاهم کرد
علی رضا:بله خانم چی شده باز ؟
مطمئن تو چشم هاش نگاه کردم و با خونسردی و اعتماد به نفس بی سابقه ای گفتم:دو تا موضوع را باید باهاتون در میون بزارم
اول اینکه بابت رفتارم واقعا شرمنده ام من خیلی ابن چند روز مریض بودم و رفتار هامو با بت مریضیم بزارید دوم اینکه من میخوام چند وقتی توی روستا بمونم و دانش جوی تربیت معلم هستم میخواستم با اجازه ی شما توی مدرسه و توی امر تدریس کمکتون باشم
از قیافش معلوم بود حسابی از مدل حرف زدن من تعجب کرده بود
علی رضا:خوب ما خوشحال میشیم کمکمون کنید ولی بهتره با مدیر مدرسه صحبت بکنید
-بله ممنون از لطفتون با اجازتون
ازش جدا شدم و نفسمو با هیجان بیرون دادم اره راهش همین بود باید بهش نزدیک میشدم و خصوصیاتشو میدیدم
کلی با مریم و نازی و بقیه کل کل کردم تا تونستم راضیشون کنم که بمونم
با مدیر مدرسه حرف زدم کلی خوشحال شد و قبول کرد که برم تو مدرسه و کنار علی رضا کار کنم
تو مدرسه من معلم بچه های چهارم ابتدایی شده بودم و علی را هنمایی رو درس میداد
تو دفتر نشسته بودیم و چایی میخوردیم
نگاهم به علی رضا زوم شده بود البته زیر چشمی
اخه خیلی سخت بود کنار کسی باشی که شبیه ترین فرد به همه ی زندگیته
تمام حواسش به ورقه هایی بود که داشت صحیح میکرد تو این چند وقت اصولا هیچ توجهی به من نداشت دیگه کم کم نا امید شده بودم و داشتم مطمئن میشدم که این فقط یه شباهت خارق العاده بود
رئیسی معلم کلاس پنجم رو به علی رضا گفت:به به علی اقا شنیدم امشب قراره قاطی مرغا بشی؟
به سرعت سرمو بالا اوردم و با حیرت و نگرانی بهش نگاه کردم وای نه کاش دروغ باشه خدای من .................
برام سخت بود باور ازدواج کسی که با فرزاد مو نمیزد در نظر من خودش بود
علی رضا محجوبانه خندید و گفت :نه بابا احمد جان این مش رضا منو کشته ولی دیگه خودمم فکر میکنم وقتش باشه
من داشتم میمردم ضربان قلبم به هزار رسیده بود و بغض مثل همیشه تو گلوم داشت خفه م میکرد
احمد:پس به سلامتی شیرینی رو افتادیم دیگه ؟
علی رضا:اگه قسمت باشه و خدا بخواد بله
احساس کردم قلبم ایستاد و من الان دیگه فقط یه مرده ی متحرکم چشمام سیاهی میرفت اصلا چرا باید این همه عذاب میدیدم دیگه باور کرده بودم اون مرد هرکسی که هست دیگه برای من نیست نه قلبش نه روحش
برای این چند ماه که انقدر ازار و اذیت کردم خودمو و الکی دل به چیزی بستم که سرابی بیشتر نبود خیلی ناراحت شدم
دیگه کم کم باور کرده بودم که فرزادم من سه سال پیش مرده بود و من باید بدون اون به زندگیم ادامه میدادم
ازجام بلند شدم و در حالی که سعی میکردم تعادلمو حفظ کنم به سمت مدیر رفتم و ازش اجازه خواستم که برم
اونم که رنگ پریده و حال زارمو دید این اجازه رو بهم داد
دیگه باید برمیگشتم و با کمک فرید میرفتم توی مدرسه ی خودمون و مشغول میشدم حداقل الان اواخر دی ماه بود میتونستم برای ترم بهمن برگردم دانشگاه
دیگه تصمیم گرفتم یه زندگی جدید رو شروع کنم با باور اینکه دیگه فرزادی ندارم
وقتی خواستم از در دفتر بیام بیرون نگاه حسرت امیزمو برای اخرین بار به علی رضا انداختم و قبل از اینکه اشکامو ببینه بیرون اومدم
راه ویلا رو پیش گرفتم هوا خیلی بد بود و تا ویلا هم راه زیاد بود در واقع ویلا از مدرسه یه مقدار دور بود
اون روزی هم که علی رضا نجاتم داده بود اومده بود به شهاب پسر کوکب خانم که مریض شده بود درس رو که غایب بود یاد بده
هنوز از حیاط دور نشده بودم که صدای علی رضا رو شنیدم
به سرعت به سمتش برگشتم
-بله اقای راد کاری با من دارید؟
علی رضا:میتونم راجبع به یه مسئله ای باهاتون صحبت کنم؟
-بله حتما بفرمایید{قلبم تو دهنم بود دقیقا نمیدونستم چی میخواد بگه}
علی رضا:راستش اقای رئیسی از من خواستن راجبع امر خیر با شما صحبت بکنم من شرایط شما رو براش توضیح دادم ولی ایشون گفتن که در هر صورت حاظرن با شما ازدواج کنن و روی پیشنهادشون هستن
شکستم این نهایت حسی بود که اون موقع داشتم فقط خورد شدن و متلاشی شدن قلبم رو حس کردم
احساس ترحم میکردم من شوهر نمیخواستم فقط دست از سرم بردارن همین
با رنجش و دلخوری که واضح توی صورتم دیده میشد گفتم:از طرف من بهشون بگو من قصد ازدواج ندارم با اجازتون
راهمو به سمت ویلا گرفتم هوا بارونی شده بود و قطرات ریز بارون روم میریخت
علی رضا:خانم موحد صبر کنید بگم بابا علی بیاد ببردتون خیس میشید زیر بارون سرما میخورید
برگشتم و با چشمای اشک الودم نگاهش کردم و به سمت ویلا رفتم
بارون به شدت شدید شده بود و من هنوز پیاده روی میکردم ولی انگار راهمو گم کرده بودم اصلا نمیدونستم دقیقا الان کجام
اخر خسته و در مونده زیر یه درخت نشستم و پناه گرفتم واقعا هوا سر بود و سوز بدی میومد خودمو جمع کردم تا سرما رو کمتر حس کنم
یه مقدار که از درد پام کم تر شد دوباره راه افتادم ولی تو اون جنگل تقریبا بزرگ واقعا گم شده بودم
دیگه نای راه رفتن هم نداشتم و هوا کم کم رو به تاریکی میرفت ساعت 3 از مدرسه بیرون زده بودم مونده بودم تا برای درس علوم شیفت بعد الظهر به علی رضا کمک کنم
توانم تموم شد سرمای هوا یه طرف خستگی و بی حالی خودمم از یه طرف دیگه باعث شد همون جا بیفتم
صدای هق هقم تو فضای جنگل پیچید و تو اون تاریک و روشنی یه نوری دیدم از شوقم با داد کمک خواستم و با دیدن پسری که بهم نزدیک میشد نا خود اگاه از جام بلند شدم و خودمو کمی عقب کشیدم
-اقا ببخشید من اینجا گم شدم میشه بهم کمک کنید؟
پسر در حالی که معلوم بود اصلا تعادلی نداره نگاه بدی به سر تا پام کرد و تقریبا بهم حمله کرد
وخودشو بهم چسبوند داد بیداد من هم فایده ای نداشت چون کسی صدامونو نمیشنید
پسر:به به دیگه از این بهتر نمیشه تو این جنگل رویایی که خانم خوشگل گیرت بیفته
و لباشو اروم روی لبام کشید خیلی سخت بود سرمو این ور و اون ور میکردم که نتونه لباشو به لبام نزدیک بکنه
-تو رو خدا ولم کن دست از سرم بردار عوضی
پسر :اوه اوه عزیزم بخوای سر تق بازی در بیاری هم به من بد میگذره هم به تو ها بزار یه تفریح شاد و مفرح با هم داشته باشیم
-خفـــــــــــــــــــــــ ه شو عوضی اشغال ولم کن بزار برم
سیلی محکمی رو صورتم خوابوند و وحشیانه مانتومو تقریبا توی تنم پاره کرد
زیر مانتو یه بولیز نازک داشتم واقعا خیلی سرد بود
روم خوابید و دستامو محکم گرفت و پاهامو توی پاهاش قفل کرد و اصلا نمیتونستم تکون بخورم
از بوی الکل دهنش حالت تهوع گرفته بودم
لباشو زیر گلوم گذاشته بود و حشیانه و با ولع میبوسید
سرمو رو به اسمون گرفتم و از ته دلم خدا رو با داد صدا زدم
دیگه امیدم تقریبا نا امید شده بود ابروم داشت از بین میرفت اونم توسط یه ادم هرزه ی عوضی
تو همین اوضاع بودیم که صدای مردم روستا و نور چراغاشونو دیدم که منو صدا میکردن
نور امید تو دلم روشن شد ولی قبل از اینکه بخوام داد بزنم پسره محکم دهنمو چسبید و دستش به سمت شلوار رفت
میخواستم داد بزنم ولی نمیشد درست تو لحظه ی اخر گاز محکمی از دستم گرفتم
دستشو ناخود اگاه کنار کشید و من با تمام توانم داد میزدم و اونم با خوشونت هرچه تمام تر سعی میکرد کار نیمه تمومشو تموم کنه
دیگه داشتم از حال میرفتم گلوم میسوخت و چشمام اروم روی هم میرفت صورتم از جای سیلی های پسره تقریبا سر شده بود
زیر لب اروم زمزمه کردم :خدایا تو رو به امام حسین قسم میدم ابرومو بخر
تو همین حال بودم که سنگینی پسر از روم کنار رفت و من تونستم نفس راحتی بکشم
صدای فرزادمو میشنیدم که دائما به پسره فحش میداد و با چوب توی دستش کتکش میزد
پسره با وجود حال خراب خودش از حال رفت و علی رضا به سمتم اومد و نگاهم کرد
خدایا این نگاه که دیگه شباهت نیست این دو تا چشم سیاه که با عصبانیت به من نگاه میکنن رو بارها دیده بودم حالتش مثل زمانی شده بود که من و فرید رو باهم میدید
اروم کنارم نشست دستشو زیر سرم گذاشت و کمکم کرد که بشینم
ازش خجالت میکشیدم اخه تقریبا هیچی تنم نبود از جاش بلند شد و پالتو شو بهم داد تا تنم کنم
پالتوشو تنم کردم و یواش بوش کردم حتی بوی فرزاد رو هم میتونستم حس کنم
با چشمای به خون نشستش رو به روم نشست و دستشو بالا برد که روی صورتم فرود بیاره ولی با دیدن صورت درب و داغون من تقریبا پشیمون شد و دستشو رو درخت بغلم فرود اورد
علی:اخه مگه من بهت نگفتم وایستا برسونمت ؟چرا لجبازی کردی؟اگه یه ذره دیر تر رسیده بودم معلوم نبود این لاشخور چه بلایی سرت اورده بود
حرفی نزدم دلم اغوش گرم و حمایت گرش رو میخواست
نگاهم کرد و نگاهش روی گردنبندم زوم موند تا چند دقیقه هیچ حرفی نزد و شقیقه هاشو با دستش فشار داد و نا خود اگاه گفت:من این گردنبندو یه جایی دیدم برام خیلی اشناست
من مات و مبهوت فقط نگاهش کردم مطمئن بودم دیگه حسم بهم دروغ نمیگه این فرزاد منه و این که چرا علی رضاست رو باید ته و توه ماجرا رو در بیارم
بالاخره نیروی امداد و مردم روستا رسیدن
صدای پیرمردی رو شنیدم که میگفت:علی رضا بابا جان چی شد پیداش کردی؟
علی رضا روسریمو به دستم داد و با تشر گفت:سرت کن الان همه میان
ای خدا غیرتش که دیگه خود فرزاد بود
بالاخره همه رسیدن ولی من به خاطر حال بیش از حد درب و داغونم همون جا کنار علی از حال رفتم
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۱ ، ۰۲:۱۲
احساس خفگی بهم دست داده بود احساس میکردم همه ی وجودم پر از اب شده
نفسم داشت میبرید
درست تو لحظه ی اخر یه دست قوی و مردونه کشیدتم بالا
هنوز تقلا میکردم و سرفه میکردم منو تو بغلش گرفت و روی ساحل خوابوند
مرد:خانوم خانوم حالتون خوبه؟نفس بکشید سعی کنید
از شنیدن صداش چشمای بی رمقم تا اخرین حد ممکن باز شد
یه جفت چشم سیاه اشنا رو به روم بود و همون موهای لخت همیشگی و عادت همیشگیش که سعی داشت با تکون دادن سرش اونا رو از صورتش جمع کنه
تک تک اجزای صورتش رو نگاه میکردم ولی به چشمام اطمینان نداشتم
اره حتما مردم و فرزاد اومده دنبالم
گوشه ی استینشو به سمت خودم کشیدم تعادلش از بین رفت و افتاد توی بغلم
محکم دستمو دور کمرش حلقه کرد و توی بغلش گریه میکردم
با حیرت و تعجب نگام میکرد و سعی داشت خودشو از توی بغلم جدا کنه
ولی من با تمام توانم چسبیده بودمش تا دیگه از دستش ندم
-وای باور نمیکنم بگو بگو فرزادم که هنوز زنده ام و دارم نفس میکشم ولی اگه مرده باشمم مهم نیست مهم اینه که تو کنارمی
مرد ناخود اگاه اخمی کرد و خودشو ازم جدا کرد و گفت:خانم حالتون خوبه؟فرزاد دیگه کیه؟حواستون هست دارید چی کار میکنید ؟
احتمالا دارید هزیون میگید
ناباورانه نگاهش کردم چی داشت میگفت فرزاد؟
باد سردی شروع به وزیدن کرد و سوز بدی توی وجودم نشست تمام تنم میلرزید انگار تمام امیدم به یاس و نا امیدی تبدیل شده بود چشمامو بستم و بی رمق گفتم:خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
اروم اروم چشمامو باز کردم تمام تنم توی تب میسوخت احساس گر گرفتگی داشتم گلوم به شدت میسوخت صدای زنی رو شنیدم که انگار داشت برای کسی چیزی رو تعریف میکرد
زن:نه دیوونه نیست اقا طفلکی سه سال پیش تو همین ویلا عقد کرد چون تو ایام عید بود اقا و خانم به ما مرخصی داده بودن
تا اینکه چند ماه بعد عقدشون خبر بهمون رسید که شوهرش تو یه تصادف میمیره البته جنازشو انگاری هیچ وقت پیدا نکرده بودن پلیسا احتمال داده بودن چون تصادف توی شب اتفاق افتاده حیوونای درنده جنازرو از بین برده باشن
باز صدای فرزادش توی گوشش پیچید:اخی همون بود طفلکی منو با همسرش اشتباه گرفته بود منو بگو کپ کرده بودم حالا حالش چطوره؟
خانمه خنده ای کرد و گفت:علی رضا خان از خداتون باشه زنت مثل مهرناز باشه نمیدونی انقدر گل و خانومه که هرچی بگم کم گفتم ولی حیف که تو اول جونی بهار زندگیش خزون شد الان وقتی دیدمش باورم نشد مهرناز باشه داغون شده شکسته شده خواهرش مریم خانم میگفت سه ساله یه چشمش اشکه یه چشمش خون هنوز اشک چشمش خشک نشده
وای خدا کنه هوا بهتر بشه و مش قربون بتونه دکترو بیاره ما هم کم حواس اگه خانم بفهمه مواظب خواهرش نبودیم بیچارمون میکنه کلی سفارششو کردن
خوب اقا میشه شما یه لحظه کنارشون بمونید تا من برم سوپشو بیارم ؟
علی رضا:اره برو خاله کوکب من پیشش میمونم
تو چشماش زل زده بودم علی رضا دیگه کی بود ؟این فرزاد من بود قلبم دروغ نمیگفت مگه میشه یه ادم همه ی زندگیشو نشناسه؟
کنارم نشست و گفت:حالتون بهتره خانم؟
نم اشک تو چشمام نشست و دستش که کنار تختم بود محکم چسبیدمو و گفتم:فرزاد این بازیا چیه؟من سه ساله دارم رنج دوریتو میکشم بس نیست؟چرا ازارم میدی؟
با حالت معذبی گفت:خانم به خدا اشتباه گرفتید من فرزاد نیستم اسمم علی رضاست
دوباره احساس ضعف کردم دستشو بالا اوردم و روی صورتم گذاشتم و بهشون بوسه زدم و گفتم :من همین یه نفس از جرئه ی جانم باقیست اخرین جرئه ی این جام تهی را تو بنوش
زیر لب زمزمه کردم :چیزی نگو فرزاد کنار تو بودن برام حتی اگه رویاشم باشه قشنگه فقط کنارم بمون التماست میکنم بزار اروم بشم
علی رضا بر خلاف میلش کنارم نشست دستشو روی قلبم گذاشتم و اروم خوابم برد
چشمامو باز کردم هوا روشن شده بود و بوی نمه بارون رو حس میکردم
یه دفعه انگار چیزی یادم اومده باشه با دلهره از جام بلند شدم و روی تخت نشستم
دنبال فرزاد گشتم نه نبود
دوباره بی رمق روی تختم افتادم و به چیزی که دیشب برام پیش اومده بود فکر کردم رویای قشنگی بود
دستمو کنار بینی م گرفتم و حس کردم هنوز دستای فرزاد توی دستمه
خاله کوکب در زد و وارد اتاق شد با یه سینی پر و پیمون از صبحونه
خاله کوکب:سلام خانم کوچیک حالتون بهتره خدا رو شکر؟
-اره ممنون ببخشید برای شما هم دردسر شدم
خاله کوکب:مادر جان خدا بهت رحم کرد اگه اقا علیرضا نرسیده بود معلوم نبود چه بلایی سرت میومد
گوشام تیز شد پس من اشتباه نکرده بودم قاطی هم نکرده بودم
-کوکب خانم این علی رضا خان کیه دقیقا ؟
ریز خندید و گفت:پسر مش رضا یکی از اهالی روستامونه به بچه های روستا هم درس میده دیشب عجب شبی شده بود شما دو دستی این بنده ی خدا رو چسبیده بودی ولشم نمیکردی –کجا میتونم ببینمش؟
کوکب خانم:الان که مدرسه ی روستاس اگه دلتون میخواد ببرمتون
-اره میشه بریم خواهش میکنم
کوکب خانم:باشه مادر لباس گرم بپوش بریم
دو تایی خودمونو به مدرسه ی روستا رسوندیم
از پنجره ی نگاهمو بهش زوم کردم داشت درس میداد دقیقا مثل زمانی بود که تو مدرسه به ما درس میداد
راه نفسم بند اومده بود به گلوم چنگ انداختم تا بتونم نفس بکشم به ارواح خاک اقاجونم حاظر بودم قسم بخورم که فرزاد بود
زانوهام توان این همه هیجان رو نداشت عشق من زنده بود با چشمای خودم داشتم میدیدمش
سرشو برگردوند و نگاهش تو نگاهم گره خورد و خیره نگاهم کرد
تحمل نگاهاشو نداشتم
زانو هام خم شد و روی زمین افتادم
کوکب تو سرش زد و گفت:وای چی شدی عزیزم حالت خوبه ؟
-شوهرمه به خداوندی خدا قسم فرزادمه
کوکب خانم لبخند محوی که زیرش پر از ترحم و دلسوزی بود زد و گفت :عزیزم اقا علی رضا حتما شباهت داره بهش بیا بریم عزیزم
ناباورانه نگاهش کردم که صدای علی رضا باعث شد به سرعت به سمتش یرگردم
علی رضا:سلام خانوما اتفاقی افتاده؟
رو به کوکب گفت :حالشون بهتره؟
من مات و مبهوت نگاهش میکردم بی اختیار از جام بلند شدم و دستامو برای تو اغوش گرفتنش باز کردم و به سمتش رفتم ولی همین که خواستم بغلش کنم خودشو عقب کشید و دستشو حایل کرد و با اخم و تشر گفت:وای خانم چی کار میکنید؟حواستون هست؟
ناباورانه نگاهش کردم و اشک هام بی محبا ریخت
یعنی دارم اشتباه میکنم این فرزاد من نیست؟ولی امکان نداره این همه شباهت..................
دستمو جلوی دهنم گرفتم تا بغضم نشکنه و به سمت ویلا دویدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۵۲
قسمت بیست و چهارم رمان دبیرستان عشق
استاد نصیری با خشم و عصبانیت منو چسبوند به دیوار
از چشماش خشم شعله میکشید
من مات و مبهوت بین دستای قویش اسیر شده بودم
چشمام تا اخرین حد ممکن باز شده بود و با تعجب گفتم:چیزی شده استاد؟
استادنیش خندی زد و گفت:واسه خاطر اون بود که منو قبول نمیکردی؟اره؟پس دیگه انقدر برام جانماز اب نکشید و بی خود نگو به خاطر شوهر خدا بیامرزت که نمیخوای ازدواج کنی؟
خدای من این چرا این قدر غیرتی شده بود؟از یه استاد دانشگاه بعید بود یه چنین رفتاری
عصبی شدم و گفتم:مسائل خصوصی زندگی من به خودم ریط داره استاد این چه طرز برخورده ؟شما اصلا چه میدونید اون کیه که اینجوری قضاوت میکنید
استاد:اونجوری که تو باهاش صمیمی بودی فکر دیگه ای نمیشد کرد
-نه استاد اشتباه کردید اون اقا معلم دوران دبیرستان بنده بودن و واسم کار پیدا کرده بودن
دستی به موهاش کشید و ناخوداگاه گفت:غلط کرده
خندمو به زور قورت دادم اینو دیگه کجای دلم بزارم ؟
-ولی برای رفع سوءتفاهم خدمتتون میگم ایشون زن و بچه دارن حالا هم اگه اجازه میدید من برم تا کسی تو این وضعیت ما رو ندیده
مات و مبهوت نگاهم کرد و از جلوم کنار رفت
خداحافظی زیر لبی گفتم و به سمت خونه رفتم
هر جفتشون از یادم رفتن دلم به سمت شمال کشیده شد و اینکه قراره جایی برم که فرزادم برای اخرین بار اونجا نفس کشیده بود
وسایلامو جمع کردم مهرداد و مهدی رو راضی کرده بودم با پرواز برم و برگردم
بلیط رفت و برگشت رو برام گرفته بودن و ساعت 6 صبح پرواز داشتم
توی اتاقم بودم و وسایلامو جمع میکردم که نازی در زد و وارد شد
نازی:به به مهرنازی گل داری اماده میشی ؟منو با خودت نمیبری بیمعرفت؟
دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم :الهی فدات بشم من خودت که میدونی به این تنهایی چقدر احتیاج دارم
نازی:میترسم مهرناز بری و با اعصاب داغون تر برگردی به خدا تو این سه سال تو یه روز خوش و بدون گریه نداشتی
گردنبندی که روز عقد فرزاد گردنم انداخته بود رو لمس کردم و گفتم:نه نازی مطمئن باش باید برم تنها راه ارامشم فکر کنم همین باشه
نازی اروم بوسه ای روی گونم گذاشت و گفت:تو رو خدا مهرناز برو و یه کوچولو شاداب تر برگرد
-تمام سعیمو میکنم عزیزم
صبح مهرداد قرار بود تا فرودگاه برسوندتم خانم جون از زیر قران ردم کرد و نگاه پر محبتی بهم کرد و گفت:مادر خدا به همرات مواظب خودت باشی عزیزم
-باشه فدات بشم من
بغلش کردم و توی اغوشش اروم گرفتم
تا فرودگاه به بیرون خیره شده بودم و حرفی نمیزدم
وقتی رسیدیم مهرداد کارامو انجام داد و نزدیک رفتنم که شد کلی بهم سفارش کرد و پولم بهم داد که کم نیارم
هرکاری کردم راضی نشدن با اتوبوس برم میدونستن دیدن جایی که فرزاد تصادف کرده بود چه بلایی سرم میورد
بالاخره رسیدم به ویلا جایی که کلی خاطرات قشنگ باهاش داشتم
در زدم و سرایدار درو برام باز کرد و با خوشرویی باهام سلام و احوال پرسی کرد
وارد ویلا که شدم تک تک خاطرات روز خواستگاری و عقد برام زنده شد
هرجا که برمیگشتم انگار فرزاد بود انگار هنوز اینجا بود
لباسامو عوض کردم و به سمت ساحل رفتم
دریا طوفانی به نظر میرسید درست مثل حال دل من
سمت همون محلی که عقد کرده بودیم رفتم
نگاه به اسمون کردم ابری بود مثل چشمای من
انگار همه چی مناسب حال زار من بود
روی شن های نیمه مرطوب همون جایی که عقد کرده بودیم نشستم و شن را توی دستم گرفتم و محکم فشارشون دادم خیلی سعی کردم که اشکام نریزه ولی نمیشد
سرمو رو به اسمون گرفتم و گفتم:خدا داری میبینی ؟منم مهرنازت ببین دارم داغون میشم چرا بعد فرزادم منو انقدر زنده نگه داشتی؟اخه این همه عذاب تا کی ؟
خدایا خدایا تو که ارحمن راحمینی التماست میکنم دیگه منو اینجا نگه ندار
سرمو روی زمین گذاشتم و تا جایی که توانم بود گریه کردم
الان اروم تر نشستم با این که هوا سرده ولی دلم نمیخواد برگردم داخل ویلا
رو به دریا میکنم و این اهنگ سیاوشو بلند میخونم از ته دلم
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موج ها قامتم یه بستر نرم
{دارم همینجوری به سمت دریا هم میرم }
یه عزیز دردونه بودم رو تن خیس موج ها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
{سرمای اب داره ارومم میکنه دلم فقط ارامش میخواد}
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از منو و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
{تا کمر توی ای بودم ابو با گریه تو دستم گرفتم و به هوا میریختم و بلند خوندم}
دیگه تو خام وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
اما حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
ولی تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم
با گریه بیت اخرو زمزمه میکردم که یه دفعه زیر پام خالی شد و توی اب فرو رفتم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۱۹
امروز با استاد نصیری کلاس داشتیم خیلی معذب بودم سر کلاسش

وارد کلاس شد و پالتو مشکیشو رو از تنش در اورد و روی صندلی اویزون کرد و بعد از حضور و غیاب از جاش بلند شد و درس داد

از درس امروز هیچی نفهمیدم فقط سر کلاس سرم پایین بود تا نگاهم به نگاهش نیفته

ساعت کلاس تموم شد و از در بیرون اومدم که صدای رسولی سر جام میخکوبم کرد

رسولی:خانم موحد ببخشید میتونم چند لحظه مزاحمتون بشم

به سمتش برگرشتم و گفتم:بله بفرمایید؟

رسولی یه کوچولو این پا و اون پا کرد و گفت:ببخشید خانم موحد من میخواستم بدونم خانم عزیزیان باهاتون راجبع به من صحبت کردن؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم:بله گفتن

رسولی:نظرتون چیه؟

-من نمیخوام ازدواج کنم این حرف اول و اخرمه

نگاهم به نصیری افتاد که مثل ببر خشمگین نگاهم میکرد و سعی داشت عصبانیتشو زیر چهره ی ارومش پنهان بکنه و با ارامش ساختگیش چاییشو میخورد ولی نگاه مستقیمش از دفتر رو من زوم بود

-ببخشید اقای رسولی با اجازتون

رسولی:خانم موحد من منتظر تغیر نظر شما هستم

همون طور که حلقمو توی دستم لمس میکردم و گفتم:عوض نمیشه مطمئن باشید

ازش خداحافظی کردم و به سمت در خروجی رفتم

با خودم فکر میکردم اره 3 ساله گذشته من بی فرزاد دارم هنوز نفس میکشیم

روی برگ های پاییزی پاهامو میزاشتم و خورد شدنشو بهم لذت میداد

راهمو کج کردم و روی نیمکت پارک کنار دانشکده نشستم و تمام هوا رو توی ریه هام فرو بردم

دوباره این بغض لعنتی داشت خفم میکرد نگاهم به حلقه ی تو دستم کردم

دیروز مینا بالاخره جواب بله رو به سیاوش داد و قرار شد اخر هفته بریم مراسم بله برون رو داشته باشیم اخر هفته ی بعد هم مراسم عروسی مهرداد و سپیده بود

از جام بلند شدم و کار همیشگیمو انجام دادم وقتی دلم میگرفت یه کار بیش تر نمیتونستم بکنم چند تا شاخه گل رز خریدم و به سمت درکه رفتم و جایی که با فرزاد یادش به خیر چقدر اب بازی کردیم

کنار اب نشستم و دستمو داخلش فرو کردم و خنکیش بهم ارامش داد

کنار اب نشستم و گلا رو پر پر کردم و داخل اب ریختم و به اشکام اجازه دادم فرو بیاد

تو حال خودم بودم که استاد نصیری صدام کرد

بی هوا به سمتش برگشتم و با تعجب نگاهش کردم
استاد:با خودت خلوت کردی؟چرا انقدر داری خودتو عذاب میدی؟
-استاد چرا همچین سوالی از من میپرسید؟ شما هم اگه همه ی زندگیتونو از دست میدادید تا اخر عمرتون سیاه پوش و عذادار باقی میموندید
استاد کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:مطمئنم تا اخر عمرم صبر نمیکردم دختر
لحن صداش و دختر گفتنش منو یاد فرزاد انداخت و باعث شد دوباره چشمام پراز اشک بشه
سرمو به سمت اب برگردوندم و گفتم:استاد انسان در طول زندگیش تنها یه بار عاشق میشه منم درسته که زود ولی تجربه اش کردم عاشق شدم عاشق معلمم
ولی خیلی زود تنهام گذاشت دیگه بهار زندگی من به خزون تبدیل شده شما از یه کسی که هیچ امیدی به زندگیش نداره توقع دارید برای زندگیتون چی کار کنه ؟
خواهش میکنم دیگه حرفی راجبه به این موضوع نزنید ممنون
بر خلاف تصورم یه شادی و برقی توی چشماش اومد انگار از جواب منفی من خیلی هم ناراحت نشد
نگاهی به ساعتم انداختم کم کم داشت دیرم میشد
از جام بلند شدم و رو به استاد که تقریبا میخم شده بود گفتم:با اجازتون استاد
استاد:خداحافظت باشه
اروم اروم به سمت پایین رفتم و ذهنم درگیر خیلی چیزا بود و از همه بیشتر حالی که چند مدت بود داشتم و دلم میخواست برم جاده ی هراز جایی که فرزاد رو از دست داده بودم
دلم هوای دلنشین شمال رو میخواست و موج های دریا و ارامشی که چند سال بود که دنبالش بودم
نا خود اگاه یاد نصیری افتادم نمیفهمیدم چرا انقدر اصرار به ازدواج با من داره ؟
اخه مگه من چی داشتم ؟یه دختری که توی 19 سالگی بیوه شده بود و روحش کاملا تخریب شده بود نمیفهمیدم با چه امیدی میخواد زندگی شو با من بسازه
بالاخره بعد یه روز پر از فراز و نشیب رسیدم خونه
مهرداد نیم نگاهی به ساعتش کرد و خیلی اروم پرسید؟کجا بودی تا الان مهرناز؟تا ساعت 4 که بیشتر کلاس نداشتی
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:رفته بودم پیاده روی یه کم حالم جا بیاد
مهرداد یه کم این پا و اون پا کرد و گفت:به هر حال من زیاد بهت سخت نمیگرم ولی خوبیت نداره بخوای خیلی بیرون بمونی
بغضم دوباره تو گلوم چنگ زد حق با مهرداد بود من یه زن بیوه بودم و خوبیت نداشت تنها همه جا برم و بیام ولی من همش 21سالم بود خیلی دردناک بود این حرفا
سعی کردم این حالت رو فراموش کنم و گفتم :داداش من میخوام برم شمال میشه منو چند روزی ببری اونجا ؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت:میخوای بری داغ دلتو تازه کنی
-داغ دل من همیشه تازه هست فقط میخوام برم ویلا همون جایی که عقد کردیم اگه نرم دق میکنم خواهش میکنم
مهرداد:باشه با کاوه هماهنگ میکنم اگه بشه یه روزه بری و برگردی
-میخوام تنها برم
مهرداد چشماشو تنگ کرد و گفت:حرفای جدید میشنوم ؟همینم مونده تنها بزارم بری
-داداش من دو روز میخوام برم اونجا تنها باشم تازه سرایدارای ویلا هم هستن نگرانی نداره که
مهرداد:حالا ببینیم چی میشه
-میخوام پس فردا برم و تا پنج شنبه برای مراسم سیاوشو مینا برسم
مهرداد:حالا چه عجله ای داری تو اخه
-نمیتونم داداش به این مسافرت احتیاج دارم
مهرداد:اوکی با کاوه هماهنگ کنم بهت خبر میدم ولی من یا مهدی میام میرسونیمت
باشه ای گفتم و به سمت اتاقم رفتم و بوم نقاشیمو جلو گذاشتم و و ادامه ی تصویر نیمه کاره ای که از منظره ی دریا داشتم میکشیدم رو کمی کامل کردم بعد کامل بسته بندیش کردم تا وقتی که رفتم شمال با صحنه ی طبیعی تری درستش کنم
صبح کلاسم ساعت 9 بود که تموم شد میخواستم زود تر برگردم خونه تا وسایلامو جمع کنم
به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم و که بوق ماشینی توجهمو جلب کرد
نیم نگاهی به عقب کردم با دیدن اقای زند لبخندی زدم و به سمتش رفتم حالا که میدونستم ازدواج کرده باهاش راحت تر بودم
-سلام اقای زند احوالاتتون خوبه ؟سمانه جون چطوره؟
زند:سلام مهرناز خانم ما خوبیم تو چطوری ؟کجا میری بیا برسونمت باهات کار دارم
-مزاحمتون نمیشم اقا
زند :بیا دختر خوب کار مهم باهات دارم
به سمت ماشینش رفتیم تو لحظه ی اخر نگاهم به نصیری گره خورد که با حیرت و صد البته با عصبانیت فوق شدید نگاهمون میکرد
نگاهمو ازش دزدیدم و سوار ماشین فرید شدم
زند:خوب حالت چطوره بهتری؟
-نمیدونم اقا دیگه حال خوب برام معنا نداره راستش
زند:اینجوری حرف نزن باید با واقعیت کنار بیای و زندگی جدید برای خودت شروع کنی
حرفی نزدم و صورتمو به سمت پنجره برگردوندم
-ببخشید اقا گفتید باهام کار داشتید؟
زند :اره ببین من با خانم رستگار صحبت کردم خیلی خوشحال شد و کلی هم استقبال کرد و گفت :انگار خانم صمیمی معلم زیستشون زمان زایمانشه و باید بره و کلی دنبال جایگزین براش میگردن وقتی شنید تو دبیر شدی میخواست بال در بیاره ازم خواست بگم از اول هفته اینده که معلمشون میره تو یه سری بهش بزنی
-اقا شما دیگه تدریس نمیکنید ؟
فرید زهر خندی زد و گفت:نه بعد سالی که تو فارق التحصیل شدی منم تدریس رو بوسیدم و گذاشتم کنار الان یه شرکت مهندسی دارم حالا بگو ببینم نظرت چیه؟
-راستش اقا من خیلی برام مشکله بیام اونجا تک تک مکان های اونجا واسه من تداعی کننده ی یه خاطره س
فرید:بالاخره تا کی میخوای تو گذشته زندگی کنی ؟این مسئله میتونه برات یه شانس بزرگ باشه به خودت بیا و بهش پشت پا نزن
سر کوچه رسیده بودیم نگه داشت و گفت:دلم میخواد مهرناز شاد همیشگیمو ببینم همون شاگرد زرنگ و ثابت قدم باشه؟
-ممنون اقا خیلی برام زحمت کشیدید ایشالا جبران کنم
زند:خواهش قابل شاگرد اول رو نداشت کوچکترین کاری بود که میتونستم انجام بدم
-بازم مرسی اقا به سمانه جون از طرف من سلام برسونید
سرشو با حالت بامزه ای خاروند و گفت :خبر داری راستی ؟
-از چی اقا؟
زند:دارم بابا میشم
از زور شوق وای بلندی گفتم بعد سه سال اولین بار که اینجوری از ته دل خوشحال شده بودم
-وای اقا من خیلی خوشحالم ایشالا به سلامتی باشه
زند لبخندی زد و گفت:باید خاله ی بچمون باشی هم من دوستت دارم هم سمانه
-مرسی اقا خیلی خوشحالم کردید
زند:قابل شما رو نداشت خدا رو شکر که ما تونستیم لبخند رو به لب شما هدیه بدیم خوب دیگه برو بده اینجا وایستی
-مواظب سمانه جون و کوچولوتون باشید میشه من شماره ی سمانه جون رو داشته باشم ؟
فرید از توی داشبورت کاغذ و قلمی برداشت و شماره رو برام نوشت و گفت:اونم خیلی دوست داره با تو رفت و امد کنه راستش اون توی ایران کسی رو نداره همه ی خانوادش خارج از کشورن خوشحال میشم از تنهایی درش بیاری
-حتما اقا
زند:خوب دیگه خداحافظ مواظب خودت باش
-شما هم همین طور خدا نگهدارتون
فرید پاشو روی گاز گذاشت وبا زدن بوقی ازم دور شد
کیفمو و چادرمو مرتب کردم و با لب خندون به سمت خونه رفتم که دست قوی بازوهامو کشید و منو محکم به دیوار چسبوند
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۵۵
با حیرت و خشم نگاهش کردم و گفتم :یعنی چی منظورت چیه ؟

سودی:معلومه تا کی میخوای عذادار شوهر خدا بیامرزت باشی عزیزم ؟اون بنده ی خدا که رفت زیر خاک تو هنوز جوونی حتی عروسی هم نکرده بودی اخه میدونی چند تا خواستگار خوب من خودم برات سراغ دارم

-یعنی چی سودی نمیفهمم؟

سودی:هم اقای رسولی هم کلاسیمون رو که میشناسی و هم استاد نصیری هر دو تاشون امار تو رو از من گرفتن

با حرص دندونامو بهم فشار دادم و گفتم:من که همیشه حلقه دستمه

سودی:خوب باشه بعضی ها هستن که برای رد مزاحمت حلقه دستشون میکنن هر جفتشون از وضعیت تو از من پرسیدن منم گفتم که چه جوریه وضعیت

با حرص نگاهش کردم و سرمو به علامت تاسف تکون دادمو و گفتم:برات متاسفم واقعا که من بهت اعتماد کرده بودم حالا هم برو بهشون بگو من شوهر دارم

سودی با عجله دستمو گرفت و گفت:مهرناز چرا عصبانی میشی ؟چرا داری بختو از خودت دور میکنی چرا لج میکنی ؟من به فکر خودتم عزیزم

-نمیخوام به فکر من باشی خواهش میکنم دست از سرم بردار

به سودی که صدام میزد هیچ توجهی نکردم

از جام بلند شدم و به سمت راهرو رفتم دلم داشت داغون میشد همینم مونده بود برام خواستگار پیدا بشه

با اعصاب خوردی سر کلاس نشستم تقریبا هیچی نفهمیدم ذهنم خیلی درگیر بود اصلا نمیتونستم افکارمو متمرکز کنم

نزدیک ظهر بود که از در دانشکده زدم بیرون

دلم میخواست یه ذره پیاده روی کنم تا شاید یه ذره اروم بشم

تو حال خودم بودم که صدای بوق ماشینی توجهمو جلب کرد

سرمو برگردوندم و با دیدن ماشین استاد نصیری سر جام میخکوب شدم

ماشینو جلوی پام نگه داشت و با همون اخم و هیبت همیشگی گفت:خانم موحد مسیرتون کجاست من میرسونمتون

دستپاچه گفتم:نه استاد مزاحمتون نمیشم مسیرم با شما یکی نیست

استاد لبخندی زد و گفت:شما از کجا میدونید مسیرتون با من یکی نیست ؟لطف کنید سوار بشید

-ولی اخه من...........

استاد:انقدر لج بازی نکنید لطفا سوار بشید کار مهمی باهاتون دارم

به اجبار سوار ماشین شدم و معذب نشستم

اروم رانندگیشو میکرد و حواسش کاملا به جلو بود

با انگشتای دستم بازی میکردم حال مناسبی نداشتم احساس میکردم دارم به فرزاد خیانت میکنم

استاد بالاخره سکوتشو شکست و گفت:من یه سوالی ازتون دارم شما همسرتون فوت شدن درسته؟

کمی من من کردم و گفتم :بله استاد چطور مگه؟

با خونسردی دنده ی ماشین رو عوض کرد و گفت:مگه دلیلشو خانم عزیزیان براتون نگفتن ؟من میخواستم به شما پیشنهاد ازدواج بدم

لرزش بدی توی تنم پیچید چی میگفت این ؟من ؟نه امکان نداره چی میخواستن از من ؟فراموش کنم تمام زندگیمو که حتی مرگشم باور نداشتم ؟

استاد با نگرانی پرسید:حالتون خوبه خانم موحد ؟

-بله استاد میشه سر این خیابون منو پیاده کنید ؟

استاد دوباره خشمگینانه نگاهی بهم کرد و گفت:وقتی گفتم میرسونمت یعنی میرسونمتون دلم نمیخواد کارمو نصفه نیمه بزارم

ابهتش حسابی منو گرفت اصولا توی کلاس هم همیشه همین طوری بود این اخماش هیچ وقت حاظر نبود از هم باز بشه

سر جام یه کم جابه جا شدم و لبامو با زبونم تر کردم و گفتم:بله استاد چشم

استاد:به هر حال من هنوز جوابمو نگرفتم در واقع جواب منطقیمو نگرفتم من از شما دلیل واضح برای رد کردن خودم میخوام

پوزخندی زدم و گفتم :استاد من قصد ازدواج ندارم

استاد:چرا ؟گفتم که دلیل میخوام

-من نمیتونم فکر همسرم و یادش رو از ذهنم دور کنم

استاد:تا کی ؟

-چی تا کی؟

استاد:تا کی قراره با یادش زندگی کنی؟

-تا اخر عمر

استاد:من منتظر جواب منطقیت میمونم این حرفت کاملا بی منطقه

حالا ادرسو بگو تا برسونمت دم خونتون

سر کوچه نگه داشت و گفت:شاید نخواید که کسی ما رو با هم ببینه من درک میکنم

-بله مرسی با اجازتون

پیاده شدم

سری به معنی خداحافظی تکون داد و تک بوقی برام زد و دور شد

و من هنوز درگیر با خودم و موقعیت جدید پیش اومده بودم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۱ ، ۰۶:۲۴
خانم جون که صدای گریه هامو شنیده بود سریع خودشو بهم رسوند

خانم جون :چیه مادر جون چرا این جوری زار میزنی دخترم ؟به خدا خودتو داغون کردی

-خانم جون دلم براش تنگ شده تو بگو چی کار کنم ؟یه راه حلی جلو پام بزار تا اروم بشم تو بگو خانم جون

خانم جون دست نوازش گرش رو روی موهام کشید و گفت :الهی فدات بشم من دلتو به خدا بسپار اون ارومت میکنه

پاشو عزیزم هوا سوز بدی داره بیا بریم تو خونه

با حال زار خودمو به اتاقم رسوندم و نگاهی به عکس کنار تختم کردم هیچ وقت اجازه نداده بودم کنار عکس عزیزترین فرد زندگیم روبان مشکی بزنن در نظر من فرزاد هنوز زنده بود باور مرگش برام غیر ممکن بود مثل بچه ها خودمو گول میزدم که رفته سفر و بالاخره یه روز برمیگرده

عکسشو برداشتم و بوسه ای روش زدم و گفتم :اقایی من در چه حاله؟میدونی فردا قراره برم مدرسه

اره درست حدس زدی همون جایی که من و تو عاشق شدیم همون جایی که تونفس من شدی میدونی خیلی سخته ولی باید با خودم کنار بیام اونجا بیشترین خاطرات با تو بودن رو برام تداعی میکنه برام دعا کن دووم بیارم فرزادم

و حرف اخر تو که پیش خدایی یه پارتی بازی کن تا منم بیاره پیش تو

روی تختم دراز کشیدم و عکسشو به قلبم فشار دادم و اروم خوابم برد

صدای مینا و نازی رو بالا سرم میشنیدم که در حال پچ پچ با هم بودن

مینا:چقدر لاغر و شکسته شده نازی داره خودشو نابود میکنه

نازی دستی رو موهام کشید و گفت:تو که میدونی مهرناز چقدر فرزاد رو دوست داشت نبودش واقعا سخته براش

اروم چشمامو باز کردم و به جفتشون لبخند زدم

-سلام بچه ها چطورید کی اومدید؟

نازی :سلام خوابالو دو ساعته

مینا:سلام اره دیگه ملت مهمون دعوت میکنن خودشون میخوابن

با شرمندگی سرمو پایین انداخنم و گفتم:شرمنده بچه ها

مینا:خوب گل دختر بگو با ما چی کار داشتی که باید زود برگردم

لبخندی بهش زدم و چشمکی حواله ی نازی کردم و گفتم :راستش قراره ازت خواستگاری کنیم

مینا با حیرت نگاهمون کرد و گفت :یعنی چی دقیقا؟؟؟

-هیچی گلم قراره شما بشی زن دایی ما نطرت چیه حالا؟

مینا سرخ شد و سرشو پایین انداخت و گفت:نمیدونم هول شدم یه دفعه ای بود اخه خیلی

نازی یکی پس کلش زد و گفت:حالا هرکی ندونه ما که میدونیم چقدر ذوق کردی شوور گیرت اومد

مینا:گم شو مگه ترشیده بودم تو ام ؟

-بچه ها ادم باشید بحث جدیه راستش مینا جون دایی سیاوش از من خواسته نظر تو رو بدونم که اگه مثبته با خانواده برسیم خدمت خانوادتون

نازی:خیلی هم دلش بخواد کی بهتر از سیاوش

دو باره دعواشون بالا گرفت

-نازی مینا بس کنید دیگه بچه شدید ها !!!!!!!!

خوب نظرت چیه ؟

مینا:راستش اگه اجازه بدی من یه کم بیشتر فکر کنم با خانوادمم صحبت کنم بهت خبر میدم باشه؟

-اوکی عزیزم ما منتظریم

مینا یه کم دیگه پیشمون موند و رفت نازی هم قرار بود برای خرید لباس عروس با سپیده و مریم برن بازار

من ترجیح دادم خونه بمونم اصلا روحیه نداشتم برای خرید و اصرار و التماس هاشونم فایده نداشت

روی تختم نشسته بودم و به فرزادم فکر میکردم که در اتاقم زده شد و سیاوش با اجازه داخل اومد

سیاوش:عزیز دل من چطوره؟

-خوبم

سیاوش:خوب چه خبرا دایی جون ؟از مهمونت چه خبر؟

بلخندی زدم و به قیافه ی کلافه ی دایی لبخند زدم و گفتم:داماد که انقدر عجول نمیشه رفت تو فاز فکر کردن هر وقت جواب منو داد منم جواب شما رو میدم

سیاوش دستی به موهاش کشید و گفت:مرسی مهرناز خیلی زحمت کشیدی

-وظیفه بود دایی جون

سیاوش بیرون رفت و منم طبق معمول قرصای خواب و ارام بخشم و خوردم و خوابیدم

الان بر خلاف کابوسای قبلم فرزاد رو توی یه باغ پر از گل میدیم که داره بهم لبخند میزنه

از خواب بلند شدم و لبخند مهمون لبام شد اگه اون شاد بود منم شاد بودم

لباسامو تنم کردم و بعد از خداحافظی با خانم جون راهی مدرسه شدم

به خودم جرات دادم و وارد حیاط شدم اولین چیزی که نگاهمو دزدید پنجره ی دفتر بود انگار فرزاد هنوز اون پشت ایستاده بود

با پاهای لرزونم به سمت راهرو رفتم نگاهم به کتابخونه و محیط دفتر که افتاد سرم گیج رفت و چونم لرزید

قبل از اینکه کسی ببینتم از در مدرسه بیرون زدم

اشکام بی محبا میریخت نه فرزاد دیگه ازم نخواه که برم اونجا من توانشو ندارم خواهش میکنم ازت

وارد دانشکده شدم و روی صندلی توی حیاط نشستم تا چاییمو بخورم

تو بین هم دانشکده ای هام و دوستام فقط سودابه میدونست که همسر من مرده

اونم چند وقته پیش که بارون میومد و من تو پارک بغل دانشگاه زار میزدم دیده بودم و مجبور شدم براش سر بسته یه چیزایی بگم

تو حال خودم بودم که سودابه کنارم نشست

سودابه:سلام مهرناز خانم چه خبرا چی کار میکنی؟

-سلام سودی خوبی ؟هی بد نیستم

سودی:باز که چشمات قرمزه ؟چه کردی با خودت ؟نمیخوای تمومش کنی؟

-نمیدونم خیلی سخته باور کن چه جوری فراموشش کنم ؟

سودی پاشو روی هم انداخت و با خونسردی و ارامش گفت:ازدواج کن

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۱۲
فرید:وای مهرناز خودتی؟چه قدر تغیر کردی دختر ؟


-سلام اقا مرسی ممنون شما خوب هستید ؟


نگاهم به خانم بسیار خوشگلی که بغلش بود و دست فرید رو محکم توی دستش چسبیده بود کردم


قدش نسبتا بلند بود و چشم و ابرو مشکی با لبای برجسته ای داشت


رو به دختره کرد و گفت:خانومی ایشون مهرناز موحد یکی از بهترین شاگرد های بنده توی دبیرستان بودن مهرناز خانم ایشون هم سمانه خانم همسر بنده هستن


با خوشرویی دستمو به سمتش گرفتم و گفتم :خوشبختم خانم زند


سمانه دستمو به گرمی فشرد و گفت:منم همین طور مهرناز جان


فرید:خوب خانم خودت چی کار میکنی؟دانشگاه قبول شدی؟از اقای فهیم چه خبر؟از زندگیت راضی هستی؟


بغض توی گلومو چنگ زد


-اره اقا تربیت معلم قبول شدم


فرید:نگفتی از شوهرت چه خبر چرا تنها اینجا نشستی؟


سعی کردم بغضمو قورت بدم ولی خیلی سخت بود نمیتونستم غم فرزاد انقدر برام سنگین بود که اگه تا اخر عمرمم اشک میریختم سوز و اتیش توی دلم خنک نمیشد


اروم قطره اشکی که از چشمام پایین میومد رو با دستم پاک کردم و گفتم:فوت کرده الان نزدیک یک سال و نیمه


فرید ناخود اگاه روی صندلی افتاد و با حالت شوک زده ای گفت:چی میگی تو؟من همش یه سال ایران نبودم یعنی چی که فوت شده چرا اخه؟


-تصادف کرد سال پیش


فرید:متاسفم مهرناز من واقعا بهت تسلیت میگم میشه ادرس مزارشو بدی تا بتونم یه سر بهش بزنم


قلبم بیشتر سوخت دستمو محکم روش گذاشتم و فشارش دادم تا انقدر ازارم نده


اشکام بی محبا میریختن سعی میکردم با گزیدن لبم جلوی ریزششونو بگیرم ولی امکانش تقربیا صفر بود


سمانه کنارم نشست و دستمالی بهم داد و رو به زند گفت:فرید اذیتش نکن شاید دوست نداره بگه عزیزم


اشکامو مهار کردم و در حالی که صدام میلرزید گفتم :جنازش هیچ وقت پیدا نشد


فرید دستشو روی صورتش گذاشت و وای بلندی گفت


دیگه نمیتونستم بمونم دلم تختم و عکس فرزاد رو میخواست


-ببخشید اقا ببخش سمانه جون روزتون رو خراب کردم من باید برم دیگه کاری با من ندارید؟


زند:من متاسفم مهرناز ولی این قدر به خودت ضربه نزن داغون کردی خودتو با غصه خوردن تو چیزی درست نمیشه و اونی که رفته هم دیگه برنمیگرده


-بله اقا حق با شماست ولی داغ بزرگیه باور کنید فراموشش خیلی سخته خیلی


زند:تو میتونی باهاش کنار بیای من مطمئنم راستی خانم رستگار رو که یادته مدیرتون؟


-بله


زند:برای کادر مدرسه ش بهت احتیاج حتما داره یه سر مدرسه بزن


تشکری ازش کردم و بعد از خداحافظی از هردوشون بیرون اومدم


فکرشم ازارم میداد


من برم دبیرستان عشق امکان نداشت


تک تک مکان های اونجا برام خاطره ی با فرزاد بودن رو تداعی میکرد ولی یه ذره که بیشتر فکر کردم احساس کردم برای اینکه دوباره خاطرات قشنگم زنده بشن بد نیست که یه سر به مدرسه بزنم


راهمو کج کردم و به سمت مدرسه رفتم پاهام کشش نداشت جلوی در ایستاده بودم و به در مدرسه زل زده بودم


پاهام توان راه رفتن نداشت هرجا که سرمو برمیگردوندم فرزاد رو میدیدم قلبم تا همبن جا هم دیگه کشش نداشت


سرمو برگردوندم و به سمت خونه اومدم هنور توان اینکه بخوام برم توی مدرسه رو در خودم نمیدیدم


وارد خونه باغ شدم قرار بود مینا ساعت 3بیاد پیشم


وسط باغ نشستم و زانو هام خم شدن و روی زمین نشستم بغضم حالا دیگه رها شده بود


بی معرفت چرا رفتی؟فکر نکردی من اینجا میمیرم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


زار میزدم و اسمشو فریاد میزدم و منتظر بودم بیاد پیشم و بغلم کنه و تو اغوش مردونش اروم بشم ولی اینا همش خیال بود



همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی
…دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏ با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏ بی تو و اسمت عزیزم
…اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…
‏ همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی
…دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏ با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه
…‏ همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏ بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو نیستی همه میگن که تو مردی همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی
…دروغه…‏

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۲۵
اره نبود فرزادم نبود داد میزدم و صداش میزدم
با هزار زور و زحمت علی اقا پدر فرزاد درو باز کرد و مامانش منو توی بغلش گرفت و سعی کرد که ارومم کنه ولی نمیشد من بغض این یه ماهم شکسته بود ازاد شده بود سرکش شده بود
فاطمه خانم:مهرناز جان دخترم اروم باش به خدا روح فرزاد عذاب میکشه
انقدر داد زده بودم و گریه کرده بودم که تقریبا بی حال شده بودم
با هق هق به اسمون نگاه کردم و به خدا گلایه کردم حقم این همه تنهایی نیست به خدا نیست
دوباره بی رمق شدم و همه جا توی تاریکی مطلق فرو رفت
دانشگاه قبول شده بودم ولی من حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به دانشگاه
تنها کاری که میکردم روی تختم میشستم و به عکس فرزاد زل میزدم دلم براش تنگ شده بود برای اغوش پر محبتش
در اتاق باز شد و نازی با دو تا چایی اومد کنارم نشست و گفت:مهرناز خانم من چی کار میکنه؟
لبخند غمگینی زدم و گفتم:دارم روزمرگی میکنم تا مرگم برسه
نازی اخمی کرد و گفت:چرا چرت میگی مهرناز چرا به خودت نمیای؟مگه فرزاد ارزو نداشت تو درس بخونی الان مثل بدبختا صبح تا شب اینجا نشستی که چی بشه ؟
-مگه خوشبختی هم مونده نازنین؟
نازی:با غصه خوردن تو کاری درست میشه؟یعنی فرزاد برمیگرده؟
با غم نگاهش کردم حق با نازی بود حداقل کاری که میتونستم انجام بدم این بود که به اخرین خواسته ی فرزاد عمل کنم و برم دانشگاه
با مهرداد و سیاوش صحبت کردم و از اول مهر بعد یه ترم مرخصی بالاخره وارد دانشگاه شدم
روز و شبم مثل هم میگذشت مثل برق باد میگذشت
امروز دلم میخواست مسیر خونه تا دانشگاهو پیاده برم تا خش خش برگ های پاییزی رو زیر پام احساس کنم
ناخود اگاه یاد حرف دیشب سیاوش افتادم ازم خواسته بود از مینا براش خواستگاری کنم لبخندی رو لبم اومد
از همشون خواسته بودم زودتر مراسماشونو بگیرن و برن سر زندگیشون
دلیلی نداشت اینا به خاطر غم من زندگیشونو شروع نکنن
بعد کلاس تصمیم گرفتم که برم ناهارمو بیرون بخورم با مینا قرار داشتم
روی صندلی رستوران نشسته بودم و به بارونی که نم نم میومد و شیشه رو خیس میکرد نگاه میکردم و اروم زیر لب زمزمه کردم و گفتم:شیشه ی پنجره را باران شست از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو رو خواهد شست
دلم دوباره پر از غم شد و یه ذره از نوشابمو سر کشیدم تا بغضمو فرو بدم
تو حال خودم بودم که صدای اشنایی رو کنار گوشم شنیدم
با تعجب برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۵۴
صدای داد مریم باعث شد به سرعت به سمتش برگردم
مریم:ای خدا اخه دختر هنوز لباس عروسی تنش نکرده بود که سیاه پوشش کردی چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا این بچه یتیم بود ؟ چه قدر درد اخه
سپیده کنارش اومد تا ارومش کنه
طفلکی یه هفته بود عروس شده بود چرا سیاه پوش شده بود پس ؟؟؟؟
داد میزد و ضجه و تو سرش میزد خانم جون هم بغل فاطمه خانم نشسته بود و سعی داشت ارومش کنه ولی خودش حالش از اون بدتر بود
فاطمه خانم:فرزاد جان مادرم بیا ببین مهرنازت اینجاست ببین همون دختری که اون همه سال بی تابش بودی ولی به احترام رفیقت دم نزدی که نگه چشمت به ناموسم بود بیا مادر بیا ببین مهرنازت اینجا منتظرته
و عکس العمل من فقط نگاه خیره به در بود
فریده خودشو بهم رسوند و رو به روم نشست چشماش پر از اشک بود و روی صورتش خراش های زیادی دیده میشد
بازوهامو گرفت تو دستش و به شدت تکونم داد
فریده:حرف بزن داد بزن گریه کن مهرناز چرا چیزی نمیگی فرزاد مرده میفهمی رفته دیگه نیست عشقت پر پر شده مهرناز داداشم رفت
و دوباره با دست به صورتش زد
صدای داد فرزانه بلند شد که با ناله ی دلخراشی گفت:داداشم بمیرم برات که جنازه هم نداری که بگیم حیف اون همه جوونی که رفت زیر خاک خداااااااااااااااااااا
و دوباره بلند شدن صدای فریاد و جیغ و شیون
سرمو توی دستام گرفتم که صداشونو نشنوم دلم میخواست داد بزنم ولی نمیتونستم انگار لال شده بودم چرا حرف مفت میزدن فرزاد من نمرده بود من مطمئن بودم خودش گفت که برمیگرده خودش گفت
نازی و مینا خودشونو به من رسوندن و زیر بغلمو گرفتنو و بیرون بردن
نازی:الهی فدات بشم یه حرفی بزن مهرناز فرزادت رفته همون که جونتو براش میدادی
مینا:گریه کن برای گاد فادرت برای معلمت برای مرد زندگیت داد بزن مهرناز
و من باز ناباورانه فقط نگاهشون میکردم
مردا توی حیاط نشسته بودن و هم نوا با قران اروم بی صدا گریه میکردن
شونه های پدر فرزاد اروم میلرزید و برادراش هم هم نوا با پدرشون گریه میکردن
سیاوش و مهرداد که چشماشون مثل کاسه ی خون شده بود مخصوصا مهرداد که کاملا داغون شده بود
مهدی با دیدنمون به سمتم دوید و گفت:نازی چی شده حالش خوب نیست؟
نازی با هق هق جواب داد:هیچی نمیگه مهدی میترسم این بغض لعنتی اخر خفش کنه انگار لال شده
مهدی نم چشماشو پاک کرد و گفت:حالا چرا اوردینش بیرون ؟
مینا:اخه توی خونه همه داد میزنن سرشو گرفته بود
نگاه بی رمقمو به نگاه نگران تمام حاظرین انداختم و نگاهی به اسمون و بعد بی رمق شدن بدنم و سیاهی مطلق
اره دوباره همون کابوس این چند وقته گذشته اومده سراغم من توی تاریکی و نگاه فرزاد که حالا خندان نیست و نگرانه
میخوام داد بزنم و بگم که برگرده ولی نمیتونم صدام در نمیاد
از جام بلند میشم و دوباره همه ی تنم غرق در عرقه و این بار فضای سفیدی رو به روم میبینم و سرمی که قطره قطره وارد بدنم میشه
چند وقته غذا نخوردم نمیدونم شاید 2 یا حتی 4 روزه اصلا مگه مهمه ؟
دیگه بدون فرزاد از این دنیای لعنتی هیچی نمیخوام
خصمانه به دنیا نگاه میکنم نامردی تا چه حد اخه ؟پدرم مادرم و حالا همه ی زندگیمو ازم گرفته بود
بی محبا به گلوم چنگ انداختم این بغض مزاحم داره خفم مبکنه کاش بشکنه کاش ................
دیگه یه ماهی هست که داره میگذره بی فرزاد بی عشق بی امید
روی تختم نشستم و سرمو روی پاهامه امروز روز تولد فرزاده 15 شهریور هم زمان قراره نتایج کنکور هم اعلام بشه
به گردنبند فرزاد که توی مشتمه نگاه میکنم
دلم میخواد داد بزنم بگم بی معرفت کجا رفتی قرار بود زود برگردی اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش حداقل مزار داشتی تا امروز میومدم و کنارت تولدت رو جشن میگرفتم
از جام بلند شدم و لباسامو تنم کردم دلم میخواست امروز رو توی خونه ی فرزاد اینا باشم
برم توی اتاقش تک تک لباساشو بو کنم همون پالتوش که من عاشقش بودم همون که میپوشید و گاد فادرم میشد
توی پذیرایی همه نشسته بودن و چایی میخوردن و با دیدن من از جاشون تقریبا نیم خیز شدن
سیاوش:کجا میخوای بری دایی جان؟
-منو ببرید خونه ی اقای فهیم
مهرداد:عزیز بری اونجا چی کار ؟
-امروز تولد فرزاده میخوام اونجا باشم
سالن توی سکوت فرو رفت مهدی بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و رسوندتم
در خونه رو زدم و فاطمه خانم با دیدنم دوباره اشکش جاری شد
فاطمه خانم:سلام دختر نازم خوش اومدی بیا مادر جون داخل
-سلام مامان
بغلشم کردم اروم شدم
وارد پذیرایی شدم توی خونشون انگار رنگ غم پاشیده بودن دیگه اون صفا و صمیمیت قبلو نداشت
فریده:سلام مهرناز اومدی ؟امروز تولد داداشمه ولی خودش نیست که بخواد شمعاشو فوت کنه وای خدا
و به شدت گریه کرد
من هنوز یه قطره اشک هم نریخته بودم
بی تفاوت به همه از جام بلند شدم و وارد اتاق فرزاد شدم و درو از پشت قفل کردم
میخواستم تنها باشم و من و یاد فرزاد
به سمت تختش رفتم و بالشتشو توی بغلم گرفتم بوی عزیز ترین فرد زندگیمو میداد
محکم به سینه ام فشردمش تا شاید از سوزش قلبم کم کنه نگاهم به عکس دو نفرمون که توی کتابخونه ش بود افتاد
و تمام خاطراتمون تداعی شد
به سمت کمد لباساش رفتم و تمامشو بوئیدم و بوسیدم تک تک ش بوی عشقمو میداد تا به اون پالتوی که من عاشقش بودم رسیدم
با هیجان از توی کمد بیرون کشیدمش و هشو بوییدم
احساس کردم یه چیزی توی جیبشه
نگاه کردم و دوباره قلبم از چیزی که میدید سوخت عکس من اون روز که توی اردو کنار رودخونه بودم
نمیدونم کی عکس گرفته بود که من ندیده بودم
نگاه هراسونمو به همه جای اتاق انداختم دیگه کم کم داشتم باور میکردم فرزاد نیست
همه چی دور سرم میچرخید و ناخوداگاه صدای خفه شده توی گلومو بیرون دادم پالتوشو توی بغلم فشار دادم و با تمام توانم فریاد زدم
وایییییییییییییی فرزاااااااااااااااااااااد م

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۱۶
هفته پیش رفته بودیم خونه ی مریم اینا و سپیده رو برای کاوه خواستگاری کردیم
اونا هم که خوب کاملا معلوم بود که راضی هستن مخصوصا خود سپیده
وسط مرداد ماه بود که بالاخره نازی و مهدی هم عقد کردن
سپیده و مهرداد هم یه عقد ساده کردن و قرار مراسمو برای شهریور گذاشتن تا یه ذره حجم کارای رو سرمون کم تر بشه
جواب های اولیه ی کنکور اومده بود و من رتبم تقربیا عالی شده بود با کمک فرزاد من و نازی مینا انتخاب رشتمونو انجام دادیم و یه جوری انتخاب کردیم که اگه بشه هر سه تامون تو یه دانشگاه قبول بشیم
فرزاد قرار بود فردا با بچه های مدرسه ی تقویتی تابستونی که میرفت برن اردو
بی حوصله روی تختم دراز کشیده بودم اصلا دلم نمیخواست بره یه هفته دوری ازش دیوونم میکرد
حتی وقتی مدرسه هم میرفتیم انقدر ازش دور نمیموندم
در اتاقم باز شد و فرزاد در زد و اجازه خواست که بیاد داخل
-بفرمایید
درو باز کرد و اومد داخل
نگاهم بهش افتاد یه دسته گل رز قرمز رو جلوی صورتش گرفته بود
فرزاد:سلام و درود بی پایان بر خانم گل اخمالوی من ؟چی شده گل من انقدر گرفته س؟
-من دلم برات تنگ میشه دوست ندارم بری
فرزاد گلارو روی میز کنار تختم گذاشت و کنارم نشت دستشو زیر سرم انداخت و منو گرفت تو بغلش
فرزاد:عزیز دل من فدای تو برم من قول میدم زود برگردم نازگلم تلخی نکن باهام دیگه دلم نمیاد تو این وضعیت و با این لبای ورچیده ببینمت
شب خوبی کنار هم داشتیم شامو باهم بیرون خوردیم
شب وقتی که داشت میرفت محکم توی بغلش گرفتدم و زیر گوشم گفت:عزیز دلم مواظب خودت خیلی زیاد من زود برمیگردم دلتنگی و گریه هم ممنوعه قبول ؟ و بعد لبامو با عشق بوسید
-تو هم مواظب خودت باش اقایی
به زور و اکراه از توی بغلش بیرون اومدم به سمت ماشینش رفت نگاهم کرد و برام دست تکون داد و رفت
دست خودم نبود اشکام اروم میریخت و زیر لب خداحافظی کردم
دو سه روزی بود که فرزاد رفته بود تلفنی باهم ارتباط داشتیم ولی من خیلی دلتنگش بودم
یه جاده ی تاریک بود ولی به شدت مه الود با ترس راه میرفتم ولی چشمام فقط سیاهی رو میدید
تو بین اون همه سیاهی فرزاد وایستاده بود و بهم لبخند میزد به سمتش دویدم ولی وقتی خواستم بغلش کنم زمین بینمون از هم باز شد و از هم جدامون کرد
با وحشت داد زدم و از جام بلند شدم تمام تنم خیس عرق بود تلفنو برداشتم و با دستای لرزون شماره ی فرزاد رو گرفتم ولی جواب نمیداد
از استرس و نگرانی تو پذیرایی راه میرفتم
سیاوش:دایی جان چرا این جوری میکنی تو اخه ؟خودت میدونی که توی جنگل گوشی انتن نمیده عزیزم
-نمیدونم سیاوش خواب بد دیدیم نگرانم
تلفن زنگ خورد مهرداد به سمت تلفن رفت و جواب داد هر لحظه نگاهش نگران تر و چهره ش درهم تر میشد
مهرداد:بله چی شده ؟ کجا؟ بله میرسیم خدمتتون
بله احتمالا تا 2الی 3 ساعت دیگه اونجاییم ما
تلفن رو قطع کرد و رو به سیاوش گفت:باید برم یه جایی میای تو هم ؟
به سمت مهرداد رفتم و با التماس گفتم:داداش تو رو خدا بگید چی شده ؟
مهرداد با کلافگی دستی به موهاش کشید و گفت:نمیدونم خودمم میخوام برم ببینم چی شده
-تو رو ارواح خاک اقاجون بزار منم بیام تو رو خدا نفسم داره بند میاد از نگرانی
مهرداد:بیای چی کار اخه تو؟
سیاوش رو به مهردادکرد و گفت:عیب نداره بزار بیاد اینجا باشه خودشو میکشه از استرس
سریع یه لباس پوشیدیم و خودمونو به اول جاده ی هراز رسوندیم
از چیزی که رو به روم میدیدم شوکه شده بودم نمیدونم چشمام داشت درست میدید یا نه ولی من فقط با زحمت خودمو بهش رسوندم
نگاهم به لاشه و تیکه پاره های ماشین فرزاد افتاد هیچی ازش نمونده بود خدای من باور نمیکردم دروغ بود دارم اشتباه میکنم ماشین عشق من نیست این
مهرداد:جناب سروان چی شده ؟
سروان:این پلاک ماشین برای اقای فرزاد فهیمه
سیاوش:خودش کجاست الان حالش خوبه ؟
سروان سرشو پایین انداخت و گفت:متاسفانه تصادف به حدی شدید بود که ما ماشین رو بالا اوردیم ولی جنازه رو پیدا نکردیم مامورای ما همه جا رو گشتن ولی متاسفانه تنها چیزی که پیدا کردیم این گردنبند بود
از اون جایی که تصادف دیشب رخ داده و با توجه به شب بودن و وجود حیوانات وحشی ما احتمال میدیم جنازه دریده شده باشه ولی برای پیدا کردن باقی مونده جنازه حداکثر تلاش خودمو انجام میدیم
سیاوش و مهرداد محکم توی سرشون زدن و وای بلندی گفتن
زانوهام دیگه قدرت ایستادن نداشت چشمام با تکون خوردن زنجیر دست سروان تکون میخورد
خودم براش خریده بودم یه قلب بود که اسم مهرناز روش حک شده بود
نه دیگه توان ندارم زانو هام خم شد و روی زمین
اینا چی میگن حیوونا درنده دیگه یعنی چی ؟؟؟؟؟فرزاد من کجاست؟چرا ماشینش این جوری شده؟
سیاوش و مهرداد به سمتم اومدن و زیر بغلمو گرفتن و تو ماشین گذاشتن
سیاوش تکونم میداد و میگفت:دایی جان ببین منو چیزی نیست حتما اشتباه کردن گلم حرف بزن
من هنوز مات و مبهوت نگاهش میکردم
مهرداد سیلی کوچیکی تو صورتم زد و گفت:خواهرم حرف بزن یه چیزی بگو عزیزم
. هنوز مات به دره ی رو به رو و لاشه ی ماشین فرزاد بودم
توی خونه ی فرزاد اینا نشستم صدای قران از همه جا بلند میشه ولی ما حتی جنازه ای هم نداریم که سرمونو رو مزارش بزاریم و زار بزنیم
نگاهمو به مامان و خواهر های فرزاد افتاد انقدر ضجه زده بودن بی حال شده بودن
مامانش اومد سمتم و رو به روم نشست و دستامو تو دستاش گرفت و گفت:مهرنازم عزیزم یه حرفی بزن یه ناله ای بکن
بعد شروع کرد به فریاد زدن و توی سر خودش زدن
وای خدا جواب این طفل معصومو چی بدم ؟؟؟؟؟؟هنوز 20 سالش نشده بیوه شده
صدای داد همه بلند شد و من مات و مبهوت نگاهشون میکردم چشمام خیره به در بود تا فرزاد بیاد
ولی جای اون نگاه مهربون فقط یه چیز بود یه عکس روی دیوار با یه روبان مشکی به بغلش

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۴۳
تو این مدت هر روز فرزاد میومد و بهم کمک میکرد سخت میخوندم واسه خاطر فرزاد خودم خیلی دوست داشتم تربیت معلم قبول بشم
بالاخره روزی که ههمون منتظرش بودیم رسید روز کنکور
صبح ساعت 5 از خواب بلند شدم در واقع از نگرانی بیشتر از این نمیتونستم بخوابم نمازمو خوندم و چند تا از سوره های قران رو برای ارامشم خوندم
عکس بابا و مامان رو از کنار تختم برداشتم و دستمو روش کشیدم
مامان و بابا میدونم که دارید نگاهم میکنید برام دعا کنید خیلی دوستتون دارم اروم روی عکسشون رو بوسیدم و اشک توی چشمام حلقه زده بود احساس کردم دارن لبخند میزنن
مداد و پاکن و تراشمو برداشتم و همراه مدارکم کنار گذاشتم لباسامو عوض کردم و جلوی اینه مقنعه و چادرمو مرتب کردم و ایت الکرسی رو زیر لب خوندم و به سمت اشپزخونه رفتم
طفلکی خانم جونم الهی فداش بشم حتی امروزم نزاشته بود بی مادری رو احساس کنم
میز صبحونه رو برام چیده بود و خودش داشت قران میخوند
-سلام عزیزم صبحت به خیر چرا خودتو به زحمت انداختی اخه ؟
خانم جون سرشو بلند کرد لبخند مهربونی زد و قرانشو بوسید و کنار گذاشت و گفت: بیدار شدی مادر ؟بیا بشین صبحونتو بخور ضعف نکنی مادر
-مرسی عزیزم
سر میز نشستم و صبحونمو خوردم مهدی هم بیدار شده بود و با من صبحونه خورد از شانس گندمون منو و نازی تو یه حوزه نیفتاده بودیم و مهدی قرار بود ببرتش
ساعت 6 بود که فرزاد دنبالم اومد
خانم جون از زیر قران ردم کرد و مهرداد و سیاوش هم بیدار شده بودن
مهرداد:حواستو خوب جمع کن که به امید خدا یه جای خوب قبول بشی
سیاوش:اره عزیز دل دایی استرس هم نداشته باش به خدا توکل کن
-قربونتون برم برام خیلی دعا کنید
اقدس اشک گوشه ی چشمشو با روسریش پاک کرد و گفت:خدا به همراهت باشه خانم کوچیک خیالت جمع همه ی ما برات دعا میکنیم
از همشون خداحافظی کردم و به سمت ماشین فرزاد رفتم
فرزاد هم پیاده شد و خوش و بش کوتاهی با هم کرده و برای اینکه دیر نرسیم سوار شد و حرکت کرد
استرس داشتم دست خودم نبود دائما با انگشتام بازی میکردم و کف دستم حسابی عرق کرده بود
فرزاد نگاهی بهم انداخت و با لبخند ارامش بخشی گفت:خانم خوشگل من در چه حاله؟
-هی بد نیستم
فرزاد:فکر کن قراره مثل المپیاد روی منو کم کنی استرس نداشته باش خانم گلم
لبخندی بهش زدم و گفتم:ای بدجنس من کی میخواستم روتو کم کنم
فرزاد:قربونت برم شوخی میکنم من همین بیرون منتظرت میمونم تا برگردی
-نه اقایی 4ساعت حوصلت سر میره برو خونه ساعت12برگرد دنبالم نفسم
فرزاد دستامو توی دستاش گرفت و با اون چشمای قشنگش تو چشمام زل زد و گفت:فدای تو من برم من به خاطر تو جونمم میدم عزیزم دلم طاقت نمیاره خانممو اینجا تنها بزارم
خودمو تو بغلش انداختم احساس ارامش بهم میداد
ساعت 6:30 بود که ازش خداحافظی کردم و وارد سالن محل برگزاری شدم
بالاخره سوالا بینمون پخش شد اولش یه کم استرس داشتم و هول شده بودم ولی با فرستادن صلوات خودمو اروم کردم و با کشیدن چند تا نفس عمیق شروع به جواب دادن به سوالا کردم
ساعت امتحان تموم شد و من بالاخره بیرون اومدم از خودم احساس رضایت داشتم و مطمئن بودم که قبول میشم خدا رو شکر کردم و به سمت ماشین فرزاد که داشت روزنامه میخوند رفتم
چند ضربه به شیشه زدم با دیدنم با ذوق درو برام باز کرد
فرزاد:چی شد خانوم جونم خوب بود؟چطور دادی؟
-خوب بود شکر خدا حالا تا ببینیم چی میشه
فرزاد در حالی که دنده رو جا میزد با خنده گفت:مگه میشه خانم من شاگرد اول مدرسه بد داده باشه
پاشو روی گاز گذاشت و با نشاط گفت:اخخخخخخخ جون کنکور تموم شد حالا یه دل سیر میخوام با خانمم بریم گردش الان میبرمت یه جای خوب تا حسابی حالت بیاد سرجاش
خندیدمو و گفتم:اوکی من امروز مال شما
چشماشو به حالت وحشتناکی بامزه کرد و گفت :همه جوره هستی؟
گیج میزدم گفتم:اره دیگه
نگاهی به دورو برش کرد و سریع گاز کوچیکی از لپم گرفت که دادمو در اورد
-ا فرزاد چرا این جوری میکنی خوب دردم میاد دیوونه
فرزاد لبخند گله گشادی زد و گفت:این اولیش بود عزیز خانم جان ما اعلام کرده امروز کامل در اختیار ماست
در حالی که لپمو میمالیدم که قرمز نشته مشتی با بازوهاش زدم و گفتم :بچه پرووو
ناهار رو توی درکه خوردیم و بعدش تصمیم گرفتیم یه ذره کوهنوردی و پیاده روی کنیم
منم که تنبل اصولا میونه ی خوبی با پیاده روی و کوهنوردی نداشتم فرزاد دستمو گرفت بود و به زور میکشوند
فرزاد :بیا دیگه تنبل
-فرزاد من خسته خوب
فرزاد:یه کوچولو دیگه بیا میریم کنار رودخونه حالت جا میاد
ناخودگاه یاد اردو افتادم و زمانی که فرزاد از توی اب نجاتم داده بود لبخند پهنی رو لبم اومد
فرزاد نگاهی بهم انداخت و گفت:چیه ورپریده نکنه فکر کردی مثل تو اردو بیفتی تو رودخونه میام نجاتت میدم؟نه بابا الان همسر کم تر زندگی بهتر
اخم غلیظی بهش کردم چقدرم راحت ذهنمو خونده بود !!!!!سر جام وایستادمو و گفتم:اینجوریاس دیگه زن نمیخوای باشه منم میرم
فرزاد:ما غلط کردیم خانم جان مزاح فرمودیم بیا بریم
بالاخره کنار رودخونه رسیدیم دختر و پسرا با احتیاط ازش رد میشدن
خواستیم از رودخونه رد بشیم که فرزاد غافلگیرم کرد و و خم شد و شروع به اب ریختن روم کرد
شکه شده بودم به خودم اومدم و منم روش اب ریختم ولی خوب چون دستای اون بزرگ تر بود اب بیشتری جا میگرفت در نتیجه من بیشتر خیس میشدم
بعد کلی اب بازی خنده و شوخی رفتیم توی افتاب نشستیم تا خشک بشیم
نگاهی به فرزاد کردم و گفتم:یادبگیر ببین اون اقاهه چه جوری دست خانومشو گرفته تا نیفته اون وقت تو منو خیس اب کردی
فرزاد شیطونانه خندید و گفت:این جوری بیشتر کیف داد مگه نه
-اره عزیز خیلی خوب بود
فرزاد:راستی بیا زودتر برگردیم اگه میخوای لباستو عوض کنی که شب خونه ی ما دعوتی یادت که نرفته
-اخ نزدیک بود یادم بره پاشو بریم که اینجوری من نمیام
از جامون بلند شدیم و به سمت پایین برگشتیم که به سمت خونه برگردیم
فرزاد منو جلوی در خونه گذاشت و خودش بهم گفت که باید بره یه سر مدرسه ی جدیدی که قرار بود توش معلم تقویتی زیست واسه تابستونشون باشه

وارد خونه که شدم همه تو پذیرایی جمع بودن به همه سلام کردم یه راست پیش نازی رفتم و بغلش کردم

-وای نازنین چطور بود امیدی هست؟

نازی سرشو خاروند و گفت:به نظرم بد نبود تو چطور دادی؟

-منم خوب دادم از مینا خبر نداری؟

نازی:نه نمیدونم چی کار کرده

-بیا بریم بهش زنگ بزنیم

از جمع جدا شدیم و به مینا زنگ زدیم اونم راضی بود از امتحانش

سیاوش:خوب مینا چطور داده بود ؟

من و نازی با یه حالت مشکوکی نگاهش کردیمو و گفتیم:چطور؟

سیاوش:همین جوری بابا

-تو که راست میگی

سیاوش:ای بابا نخواستم شما اصلا حرفی بزنید ما رفتیم

دستشو روی موهاش کشید و ازمون دور شد

نازی چشمکی بهم زد و گفت:فکر کنم بخت مینا باز شده

جفتمون خندیدیم

مهدی و نازی با هم قرار بود شامو بیرون بخورن

منم اول رفتم حموم و یه دوش گرفتم و بعد خشک کردن موهای بلندم سرمو توی کمد لباسام کردم تا یه چیز خوشگل پیدا کنم بالاخره بعد کلی گشت و گذار یه زیر سارافونی سفید با یه سارافون ابی تنم کردم و روی تختم دراز کشیدمو و منتظر اومدن فرزاد شدم

ساعت حدود 5:30 بود که اومد دنبالم از همه خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم

فرزاد:به به خانوم خانوما خوشتیپ کردی ها !

-مرسی چشماتون خوشتیپ میبینه

فرزاد:چشمای ما اصولا فقط شما رو میبینه

خنده ی دلبرانه ای کردم که باعث شد فرزاد لپمو محکم بکشه

فرزاد جلوی در خونشون نگه داشت و پیاده شدیم

همه به استقبالمون اومدن

فاطمه خانم:سلام عروس گلم خوش اومدی

باهاش روبوسی کردم و بعد سلام و احوال پرسی با بقیه روی مبل نشستم

هنوز خیلی باهاشون راحت نبودم و مثل بچه مظلوما یه گوشه نشسته بودم

فریده کنارم نشست و با لبخند پرسید:خوب مهرناز خانم گل چه خبرا ؟ کنکورتو خوب دادی؟

-هیچی سلامتی اره شکر خدا خوب بود

فریده :خدا رو شکر ایشالا همیشه موفق باشی

جوابم یه لبخند بود

شب خوبی بود در کنار خانواده ی فرزاد کم کم دیگه داشتم باهاشون راحت میشدم

اون شب فرزاد زنگ زد خونه و از مهرداد اجازه گرفت که شبو پیشش بمونم

یه کم دلهره و اضطراب و صد البته خجالت داشتم چون بار اولی بود که قرار بود شب کنار هم باشیم اونم توی خونه ی خودشون که محشر بود والا

روی تخت فرزاد نشسته بودم و اتاقشو دید میزدم

یه میز کامپیوتر با کامپیوتر روش و یه میز تحریر که روش کلی ورقه و خودکار دیده میشد

یه کتابخونه ی بزرگ با کلی کتاب که هرکدوم از قفسه هاش مربوط به یه نوع کتابی بود

و در اخر نگاهم به میز کوچیک کنار تختم افتاد که عکس من توی یه قاب خوشگل روش بود

لبخند روی لبام اومد و عکسمو نگاه کردم

فرزاد:چیه خوردی خانوم خوشگلمو بزار عکسشو

-حسود حالا انگار زنش تحفه س

فرزاد:یه چیزی بالاتر از اون

کنارم روی تخت نشست و من بی هوا خودمو توی بغلش ول کردم

هول شد و محکم نگه هم داشت تا زمین نخوریم یاد اون روزی افتادم که توی کلاس افتادم توی بغلش یادش به خیر

فرزاد:شیطونک چی کار میکنی ؟نزدیک بود جفتمون بیفتیم که !حالا جزای این کارت اینه که گازت بگیرم

-ا فرزاد دلت میاد ؟خو دردم میگیره

فرزاد سرشو متفکرانه تکون داد و گفت:بله حق با شماست حرف حق جواب نداره

یه دفعه محکم لباش رو روی لبام گذاشت و منو کنار خودش خوابوند دستشو پشت گردنم گذاشت و حریص تر از قبل لبامو بوسید

چشمام مثل توپ والیبال گرد شده بود و با تعجب فرزاد رو نگاه میکردم

وسط بوسیدنش لپاش سرخ شد

لباشو ازم جدا کرد و شروع به خندیدن کرد انقدر خندید که ناخوداگاه منم از خندش خندم گرفت

-چیه چرا میخندی؟

فرزاد تو همون حالت جواب داد:باید قیافه ی خودتو میدیدی شبیه علامت تعجب شده بود وای مهرناز خیلی بانمک بودی

مشتی به بازوش زدم و دستمو دور گردنش انداختم

خندش کمتر شد و با عشق بوسه ای به گونم زد و گفت:خانومم از صبح سر کنکور بوده میدونم خسته س بیا بغلم لالا کن دختر خوب

خودمو بیشتر بهش فشردم تا عطر تنش و اون سینه ی بزرگ مردونه ش ارومم کنه

موهامو نوازش کرد و زیر گوشم گفت:خیلی دوستت دارم گلم

-منم همین طور

ارو اروم و بی دغدغه خوابم برد

ولی غافل بودم از خوابایی که سرنوشت برامون دیده بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۵۰
دیگه کم کم به اخرای سال نزدیک میشدیم امتحانای خرداد ماه بود و من بکوب در حال درس خوندن دلم میخواست این سال اخری هم مثل همیشه با یه نمره ی بالا فارق التحصیل بشم

امروز اخرین امتحانمون رو هم دادیم ولی خیلی سخته مدرسه رو ترک کردن و اینکه بدونی دیگه حق نداری بیای و پشت این نیمکت ها یه عنوان دانش اموز بشینی

همه در حال انداختن عکس یادگاری بودن و من تو وسط حیاط نشسته بودم و به گوشه گوشه ی دبیرستان خیره شده بودم همش برام خاطره بود اینجا جایی بود که بزرگترین فرد زندگیم رو بهم هدیه داده بود

اروم اشکام میریخت و و با خودم زمزمه کردم دبیرستان عشق من دوستت دارم خداحافظت باشه

فرزاد به سمتم اومد و اروم پرسید:چیه مهرنازم چرا گریه میکنی خانومم؟

-هیچی دلتنگ مدرسه میشم

فرزاد:عیب نداره که عزیزم تو هرشب بیا تو بغل من انگار نیمی از مدرسه در کنارته

واسه شک نکردن بچه ها چشمکی برام زد و به سمت در رفت میدونستم منتظرمه تا ناهارو با هم بیرون بخوریم

وارد دفتر شدم و از تک تک معلما مدیرمون ناظممون حتی مستخدم مدرسه مون خداحافظی کردم فقط فرید نبود یعنی کلا بعد کلاسا دیگه نیومد مدرسه حتی سر امتحان فیزیک

مینا گوشه ی حیاط کز کرده بود و نازی جلوی پاش زانو زده بود و دستاشو گرفته بود

بغض گلومو چنگ میزد اخه خیلی سخته از صمیمی ترین دوستت بخوای جدا بشی و کسی رو که از اول دبستان هر روز کنارش بودی دیگه بخوای حتی روز در میون ببینی

در حالی که صدام از بغض دو رگه شده بود گفتم:نبینم تفنگدار سوممون سرکار خانم راسخ کبیر گرفته باشه؟چیه عزیزم ؟

مینا:مهرناز یعنی دیگه همو نمیبینیم ؟

بغضش شکست و شروع به گریه کردن کرد

به سمتش رفتم و بغلش کردم

-مینا این چه حرفیه ؟؟؟ما میایم میبینیمت خدا رو چه دیدی شاید دانشگاه یه جا قبول شدیم

مینا اروم تر شد بود توی حیاط کل بچه های کلاس جمع بودن همه به یاد روزای خوبی که با هم داشتیم دست همو گرفتیم و یه دایره ی بزرگ درست کردیم و مثل همیشه اهنگه دوباره دل هوای با تو بودن کرده رو بلند باهم خوندیم و از هم خداحافظی کردیم و ارزوی دلی خوش برای تک تک مون کردیم

مهدی دنبال نازی اومده بود منم پیش فرزاد رفتم و دو تایی به سمت یه جای دنج رفتیم و ناهار خوردیم

بعد ناهار فرزاد منو رسوند خونه و به اصرار خانم جون و من اومد بالا و پیش من موند

-فرزاد خیلی بدی که میخواستی بری الان من یه ماهه دارم امتحان میدم درست و حسابی ندیدمت

فرزاد:فدات بشم من الهی وضع من که بدتر از تو ولی گلم من روم نمیشه بیام اینجا زیاد بمونم خودت میدونی که زشته عزیزم

-خو پس کی عروسی میگیریم من از این دوری ها خوشم نمیاد اخه ؟

فرزاد:اگه خدا بخواد شهریور روز 15 چطوره؟

مثل بچه ها بالا و پایین پریدم چی بهتر از این روز تولد عشقت عروسیتم باشه

-اره فرزاد رویایی میشه دوست دارم

فرزاد منو تو بغلش کشوند و گفت:حالا شیطونی بسه میخوام لالا کنم تو هم مثل دخترای خوب بغل بابایی میخوابی

کنارش دراز کشیدم خیلی خسته بود زود خوابش برد و منم یه دل سیر نگاهش کردم و محکم تر چسیبدمش کاش هیچ وقت ازم جدا نشه چون اونوقت من حتما میمردم

انقدر نگاهش کردم و با موهای لختش بازی کردم که منم اروم اروم خوابم برد

با بوسه هایی که به گونم و زیر گلوم میزد اروم از خواب بلند شدم

فرزاد:خسته نباشی خانم خانما بلند شو دیگه لالا بسه کم کم باید برای کنکور دوباره شروع کنی ایشالا بعد کنکورت یه دل سیر میبرمت گردش تا حسابی حالت جا بیاد

کش و قوسی به بدنم دادم که خانم جون اروم در اتاق رو زد و گفت:مادر جان بیاید پایین هم چایی بخورید هم اقا مهرداد کارتون داره

-باشه خانم جون چشم میایم الان

موهامو شونه زدم و با فرزاد به سمت پذیرایی رفتیم مهدی و سیاوش و مهرداد و مریم در حال چایی خوردن بودن

سیاوش:به به زوج خوشبخت خوش اومدید بیاید بشینید

روی مبل دو نفره نشستیم که مهرداد گفت :مریم میخوام برام یه کاری انجام بدی میتونی؟

مریم:شما جون بخواه داداش

مهرداد:امروز گفتم تنها بیای که توی حضور همه صحبت کنیم راستش من تصمیممو گرفتم و میخواستم نظر همتونو بدونم ؟

مریم:در چه موردی؟

مهرداد:ازدواجم

هممون با بهت و خوشحالی همدیگرو نگاه کردیم

مریم:خیر باشه داداش چی بهتر از این بگو ببینم کی هست این خانم خوشبخت

مهرداد خنده ی شرمزده ای کرد و گفت:راستشو بخوای تو این چند وقت که سپیده اومده و طی مراوداتی که باهم داشتیم احساس کردم دختر خوبی به نظر میرسه حالا اول از همه نظر خانم جون رو در مورد عروس ایندش میخوام بعدم نظر بقیرو

خانم جون که معلوم بود غافلگیر شده اشک چشمشو با گوشه ی روسریش پاک کرد و گفت:ایشالا خوشبخت بشی مادر ارزوی من واسه تک تکتون همینه کی بهتره از سپیده هم دختر خانومیه هم با وقار و با متانته از جانب من که مبارک باشه

من بی اختیار از جام بلند شدم و سمت مهرداد رفتم گونشو محکم بوسیدم و محکم دست زدم و گفتم:مبارک باشه

بقیه هم شروع به دست زدن کردن و قرار شد مریم با کاوه صحبت بکنه که اگه رضایت بدن عقد مهدی و مهرداد با جفت خواهراشونو تو یه روز تو باغ برگزار کنیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۱۲
با نوازش موهام اروم چشمامو باز کردم هنوز چشمام پف داشت
فرزاد بالاس سرم نشسته بود و با پشت دستش گونه هام و موهامو و چشمامو نوازش میکرد
با دیدنش ناخوداگاه اخم هام تو هم رفت و رو مو برگردوندم
فرزاد:شیطونک من هنوز قهره؟ خو من اشتباه کردم بلند شو دیگه
نه ناز کردن حال میداد مخصوصا این که نازکشی مثل فرزاد داشته باشی
روم خم شد و گونه مو بوسید
فرزاد:پاشو فدات شم دیگه میدونم ناهار نخوردی ضعف میکنی ها
-نمیخوام گشنم نیست
فرزاد:خوب منم هنوز هیچی نخوردم به خاطر من بلند شو با هم ناهار بخوریم ببین خانم جون برامون قرمه سبزی درست کرده
-نمیخورم
فرزاد دستاش بهم مالید و با حالت خبیثانه ای گفت:باشه قبول ولی از اون جایی که من توان گرسنگی ندارم و یه موجود خوردنی و خوشگل الان روی تخت دارم اونو میخورم
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم لباش رو لبام نشست و به مدت طولانی بوسیدم
بالاخره ناز کردنام تموم شد و کنار هم ناهارمونو خوردیم
فرزاد:مهرناز دیگه دلم نمیخواد با این مردک حتی حرف بزنی یه ماه دیگه بیشتر نیست خواهشا
-من که خودم نمیرم حرف بزنم که اون خودش همش به من چسبیده جنابعالی هم اجازه نمیدید من بگم ما ازدواج کردیم تا هم خیال خودم و هم خیال اونو راحت کنیم
فرزاد:لازم نکرده خانوم خانوما من خودم بهش حالی میکنم که دست از سرت برداره
-اوکی عزیزم فقط یه خواهش کوچولو دارم ازت
فرزاد:شما جون بخواه عزیز دلم
-من امروز سر کلاس اصلا درس رو نفهمیدم میشه برام دوباره توضیح بدی
فرزاد اخمی کرد و گفت :اونوقت حواست دقیقا کجا بود؟
-اووووووووووم دقیق دقیقشو بخوای تو نخ شما فرو رفته بودم
فرزاد:د نشد مهرناز خانم از این به بعد باید حواست کامل به درست باشه و مطلب مهم دیگه این که باید واسه ی کنکور خودتو اماده کنی
-یعنی برم دانشگاه؟
فرزاد:نه پس بشین تو خونه بچه داری کن !حرفایی میزنی ها دلم میخواد تو مدارک تحصیلی بالاتر بری وجود من باید باعث پیشرفتت بشه نه اینکه جلوشو بگیره اوکی؟
-من که از خدامه تو خودت میدونی که من چقدر به درس علاقه دارم
فرزاد:افرین دختر ناز حالا بیا بشین تا برات درس امروز رو توضیح بدم
کنارش نشستم و کتاب و دفترامو پهن کردم شروع به درس دادن کرد چند وقت یه بار محو چشمای قشنگش میشدم دلم میخواست شیطونی کنم ولی اخم قاطع فرزاد باعث میشد جلوی خودمو بگیرم
فرزاد:لاالاالله بچه جون انقدر شیطونی نکن تمرکزمو از دست میدم
مثل بچه ها لبامو غنچه کردم و پاهامو تکون دادمو و با لحن بچه گونه ای گفتم:اخا معلم خو من حوشلم سر رفت دیده تو اصلانشم به من زنگ تفریح نمیدی
فرزاد به سمتم اومد جیغ کوچیکی زدم خواستم فرار کنم که فرزاد زودتر منو توی بغل خودش اسیر کرد و اروم زیر گوشم زمزمه کرد:جوجو یه کاری نکن یه لقمه ی چپت کنم بشین سر جات بزار درسمو بهت بدم
بچه ی خوبی شدم و گذاشتم فرزاد درسشو کامل بهم داد نزدیک غروب بود که ازم خداحافظی کرد و رفت
توی حیاط مدرسه نشسته بودم و تست های زیستی که فرزاد برام در اورده بود تا واسه کنکور کار کنم حل میکردم
مینا:زندگی با اقامعلم چطوره؟
-عالی بهتر از این نمیشه
نازی:مهرنازی جون من برو یه جور با دلبری سوالای امتحان میان ترمو ازش بگیر
-برو بابا سر درس که میشه دقیقا همون اقای فهیم بد اخلاق همیشگی میشه
مینا:بچه جان عرضه داشته باش بگیر سوالارو دیگه
-گم شید بابا
زنگ اخر بیرون اومدیم و با خنده به سمت ماشین رفتیم که اقای زند صدام زد
نگاهم به ماشینش افتاد الان فهمیدم این همون ماشین همیشگیه که اسکورتم میکرد همون ماشین مشکی
-بله اقا
زند:فهیم چی میگه؟
-در چه موردی اقا؟
زند:میگه با هم ازدواج کردید میگه زنش شدی راست میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرمو پایین انداختم و اروم زیر لب گفتم:بله اقا ما عید عقد کردیم
زند وای بلندی گفت و اروم زمزمه کرد:چرا؟اون چی داشت که من نداشتم اخه؟
-اقا بهتره تمومش کنیم الان اگه بیاد باز عصبانی میشه البته حق هم داره
زند لبخند غمگینی زد و گفت:امیدوارم خوشبخت بشی ولی همیشه برای من عزیز میمونی شاگرد اول قلب من
-با اجازتون خداحافظ
خداحافظی کردم و به سمت سیاوش و مینا و نازی که کنار ماشین منتظرم بودن رفتم
سیاوش:کی بود این چی کارت داشت؟
-معلمم بود چیز خاصی نیست بی خیال بریم
سیاوش:فرزاد نمیاد؟
-نه امروز باید بره اداره جلسه داره
سیاوش:اوکی پس بریم بچه ها
بعد رو به مینا کرد و با خوشرویی ازش خداحافظی کرد
سوار ماشین شدم دلم خیلی ناراحته فرید شد ولی ............نمیشد کاری کرد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۵۵
نازی با ارامش جواب داد :هیچی عزیزم مهرناز خانم با اقای معلم تو عید با هم عقد کردن
مینا:چی میگه نازنین مهرناز یعنی تو و اقای فهیم با هم عقد کردید الان؟؟؟؟
-اره عزیزم هرچی زنگ زدیم خونتون خبر بدیم خونه نبودید
یخ مینا تازه باز شد و پرید توی بغلم و کلی بوسم کرد و بهم تبریک گفت
-فقط بچه ها ما نمیخوایم کسی بدونه اوکی؟
مینا:باشه حتما
زنگ اول با فرزاد کلاس داشتیم حالا با یه حس متفاوت داشتم میرفتم سر کلاسش دیگه رسما مالک قلبش بودم و اونم مال من
طبق معمول با همون اخم همیشگی وارد کلاس شد و بعد تبریک سال نو شروع به درس دادن کرد
با دیدن حلقمون توی دستش یه چیزی ته دلم لرزید اصلا نفهمیدم چی درس داد انقدر که حواسم فقط به خودش بود
زنگ که خورد خیلی عادی از کلاس بیرون رفت که صدای همهمه و هیجان بچه ها بلند شد
نرگس:وای بچه ها دیدید حلقه ی اقای فهیمو ؟
مریم:حیف شد من دوستش داشتم کاش زن نمیگرفت
سمیرا:گیر کنه تو گلوش یه همچین مرد هلویی
دستمو محکم مشت کرده بودم که حرفی نزنم بچه پرو ها داشتن جلوی خودم از عشقم تعریف میکردن
نازی:چیه چرا انقدر قرمز کردی؟این بدبختا که نمیدونن تو زنشی که
مینا:وای حلقتون سته همه مهرناز؟
-اره عزیزم
مینا:خیلی قشنگه مبارکتون باشه
-مرسی فدات شم ایشالا قسمت شما
مینا تو یه غمی فرو رفت و گفت:تو که رفتی نازی هم بعد مدرسه میره من موندم با حوضم تک و تنها مدرسه که تموم بشه من یکی که از غصه دق میکنم
دستشو توی دستم گرفتمو و گفتم :نترس عزیزم ما همیشه پیش هم میمونیم
زنگ اخر با زند کلاس داشتیم نمیدونستم چرا انقدر دلهره داشتم
اولین کاری که کردم این بود که جامو با یکی از بچه ها عوض کردم و تقریبا ته نشین شدم توی کلاس
فرید وارد کلاس شد و توی نگاه اول چشمش به جای خالی همیشگی من زوم شد و کاملا ضایع با چشم دنبالم گشت وقتی پیدام کرد کاملا جا خورد
سر جاش نشست و بعد تبریک سال نو شروع به درس دادن کرد کسل و بی حوصله به نظر میرسید
زنگ که خورد اسممو صدا کرد که سر میزش برم یا خدا فرزاد دقیقا تو کلاس روبه روی ما بود میدونستم به زند کلا الرژی داره حالا هم که دیگه خودشو مالک مطلق من میدونست وضع بدتر هم شده بود
-بله اقا با من کاری داشتید؟
زتد خیره نگاهم میکرد و گفت:چرا جاتو عوض کردی؟ از من خوشت نمیاد؟چرا جوابمو نمیدی من دارم دیوونه میشم
با استرس نگاهی به در کلاس کردم نگاه زوم و پر از خشم فرزاد روی ما بود
-اقا من ..............بهتره برم اجازه میدید؟
زند:نه اجازه نداری بری باید به من جواب بدی من دوستت دارم و از تو جواب میخوام
فرزاد دیگه نتونست طاقت بیاره و خودشو به دم در کلاس رسوند و گفت:موحد بیا کارت دارم
زند:من دارم باهاش حرف میزنم نمیبینید اقای فهیم؟
فرزاد:چرا میبینم ولی داییش دم در منتظرشونه
زند:کارم زیاد طول نمیکشه الان میاد
فرزاد چشم غره ای بهم رفت و با دست مشت شده از جلوی در خودشو یه کم عقب کشید
زند:من جواب میخوام ازت مهرناز
-اقا خواهش میکنم بزارید من برم
زند:باشو برو ولی بالاخره من جواب بله رو از تو میگیرم
با حالت ضعف از در کلاس زدم بیرون
سیاوش با مینا و نازی در حال خنده و شوخی بودن که با دیدنم سیاوش گفت:مهرناز برو کوچه بالایی شوهر اخموت تو ماشین منتظرته چی کار کردی انقدر عصبانیه ؟
-هیچی چیز مهمی نیست فعلا خداحافظ
ازشون جدا شدم و با سرعت خودمو به فرزاد رسوندم در ماشینو باز کردم و جلو نشستم
فرزاد نگاهش به رو به رو بود و پاشو روی گاز گذاشت و ماشین تقریبا پرواز کرد
داشتم از ترس سکته میکردم
-فرزاد یه کم اروم تر برو من میترسم
فرزاد:حرف نزن نمیخوام چیزی بشنوم
-به خدا من نمیخواستم ............
فرزاد:اگه نمیخواستی دو ساعت وای نمیستادی به حرف زدن
-ولی من...............
فرزاد تقریبا داد زد :هیچی نمیخوام بشنوووووووووووووم
جلوی در خونه نگه داشت بغض داشت خفم میکرد بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم درو محکم کوبیدم و به سمت اتاقم رفتم
حتی به خانم جون هم نگفتم چمه فقط در اتاقمو قفل کردم و خودمو رو تختم انداختم و بغضمو ازاد کردم
اخه من که کاری نکردم اون همش به من نزدیک میشد تازه خود اقا فرزاد دستور داده بودن کسی از ازدواجمون خبر دار نشه حالا سر من بی چاره دادم هم میزد
اصلا ازش توقع نداشتم انقدر گریه کردم که رو تختم تخوابم برد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۱۳
دیگه به ارامش رسیده بودم فرزاد پیشمون موند و خانوادش برگشدند تهران
دست تو دست هم کنار ساحل قدم میزدیم
کلا شرایط جالبی بود مریم و کاوه با هم مهدی و نازی هم با هم همه در حال پیاده روی بودن کلا فضای عشقولانه ای بود
نگاهم به سپیده افتاد که کنار مهرداد نشسته بود و با هم صحبت میکردن
-فرزاد فکر کنم مهرداد داره اغفال میشه
فرزاد نگاهی به مهرداد کرد و گفت: حقش یه زندگی اروم و بی دغدغه اس خیلی سختی کشید تو این چند سال تا مرز جنون رفت و برگشت
-فرزاد اگه یه سوال بپرسم راستشو بهم میگی؟
فرزاد دستشو دور کمرم انداخت و منو به خودش نزدیک کرد و گفت:اره عزیزم بگو ببینم
-تهمینه کیه؟
فرزاد:واسه چی میخوای بدونی؟کی بهت این اسم گفته ؟
-اون روز سیاوش داشت مهرداد رو دعوا میکرد گفت فکر کردی مهرناز تهمینه س؟
فرزاد اهی کشید و گفت:قبل از فوت مامان و بابات مهرداد عاشق یه دختری شد به اسم تهمینه
خیلی میخواستدش تقریبا دیوونه اش شده بود همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه دختره با یکی از صمیمی ترین دوستامون مهرداد رو پیچوند و رفتن خارج
مهرداد روانی شد تا چند وقت مریض افتاده بود نمیدونم یادته یا نه ؟ولی بعد اون قضیه سنگ شد دیگه انگار احساس درونش کشته شد
از اون روز به بعد به عالم و ادم مشکوک بود حتی به من و سخت گیریاش نسبت به تو از همه بیش تر شد
خودشم گاهی روانی میشد از اینکه تو رو کتک میزد ولی وقتی عصبی میشه دیگه هیچی نمیفهمه
توی فکر فرو رفتم واقعا باورم نمیشد مهرداد یه همچین ضربه ای خورده باشه دلم به حالش سوخت بی چاره داداشم کاش سپیده بتونه دوباره به زندگی برگردونش
قرار بود امروز بعدالظهر به سمت تهران حرکت کنیم
مراسم و غیره رو قرار شد بعد اتمام مدرسه و کنکور برگزار کنیم
امروز بعد الظهر دو تایی رفتیم که حلقه هامون رو بخریم کلی مغازه ها رو بالا و پایین کردیم
فرزاد:وای مهرناز دق دادی منو اخه کی انتخاب قراره بکنی
-ا چرا گیر میدی مگه ادم چند بار تو عمرش حلقه قراره بخره
فرزاد:خانومم قربونت برم من تسلیم هرچی دوست داری بگرد
بالاخره بعد کلی گشتن حلقه های ستمون رو انتخاب کردیم و قرار شد برای فرزاد پلاتین بگیریم
روز سیزده به در هممون رفتیم ویلای جاجرود کلی والیبال بازی کردیم
و دو تایی روی تاپ نشستیم
-میدونی واسه اولین بار اینجا دیدمت البته درست و حسابی
فرزاد:واقعا؟؟؟؟؟؟ای شیطون راستش بگو چه حسی داشتی روز اول مدرسه من معلمت شده بودم ؟
-هیچی تقریبا کپ کردیم منو و نازی ولی اصولا شما رو با یه من عسل هم نمیشد خورد انقدر که بد اخلاق بودی
فرزاد چشماشو یه حالت خاص کرد و گفت:ولی شما رو بدون عسل هم میشه خورد میخوای امتحان کنیم؟
-فرزاااااااااااد خیلی بدی
فرزاد منو تو بغلش گرفت و گفت:ماله خودمه حرفی داری
راستی حواست باشه تو مدرسه حالا به جز دوستت مینا نمیخوام هیچ کس دیگه ای بدونه من و تو عقد کردیم باشه؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:چرا اونوقت ؟دلت نمیخواد منو به عنوان خانومت معرفی کنی؟
فرزاد:شیطون نشو خودتم میدونی حال و حوصله ی حرف بچه ها رو ندارم بعدشم عزیزم واسه خودت بد میشه هر نمره ای بخوای بیاری میگن پارتی بازیو و از این حرفا
توی مدرسه من معلمتم بیرون مددرسه ما نوکر خانوممونم هستیم دربست
صبح روز شنبه انگار یه روز جدید برام بود وسایلامو جمع کردم و به سمت مدرسه رفتم
طفلکی مینا هنوز خبر نداشت چی به چی شده یعنی کلا پیداش نکرده بودیم که بهش خبر بدیم
طبق معمول جلوی در منتظرمون وایستاده بود با دیدنمون به سمتمون اومد و کلی همو بغل کردیم
مینا:چه خبرا بچه ها؟ راستی اقا معلم دیدی تو تعطیلات؟
من و نازی نگاهی بهم کردیم و خودمونو ناراحت نشون دادیم
مینا:وا چه مرگتون شده شما دو تا ؟؟؟؟؟؟
نازی:اخه نمیدونی چه خبر شده که دوست عزیزمون قاطی مرغا شده
مینا با حالت وا رفته رو به من گفت:وای مهرناز ازدواج کرد اقای فهیم؟
حالت غمگینی به چهرم دادمو و گفتم :اره مینا باورت میشه خودمم تو عروسیش بودم و یه نقش مهم داشتم
مینا:یعنی چی ؟چه نقشی؟
نازی از ته دل خندید و گفت:عروس بود
مینا با حیرت نگاهمون کرد و با شتاب از جاش بلند شد و تقریبا داد زد :چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۲۰:۳۱
اروم روی شن های نرم ساحل قدم میزدیم و به دریا خیره شده بودم و فرزاد برای اولین بار به من

سرمو پایین انداختم قلب بی تابم طاقت نگاهای خیره شو نداشت

فرزاد:چیه خانوم خانوما انقدر اروم شدی امروز ؟سر کلاس که خیلی بلبل زبونی میکنی

-خوب چی بگم اقا

فرزاد:اوووووووووف نکنه قراره تا اخر عمرمون به من بگی اقا؟من فرزادم دختر خوب

-بله ببخشید اخه من یه ذره گیج شدم

فرزاد:من خیلی وقته که عاشقتم فکر نکن از وقتی اومدی مدرسه این جوری شده منم خیلی دوستت دارم ولی برام نظر تو خیلی مهمه در ضمن من نمیتونم تا اخر مدرسه صبر کنم یعنی دیگه دلم طاقت نمیاره دوریتو تمام سعیمو واسه خوشبخت شدنت میکنم امیدوارم منو بپذیری

سرمو پایین انداختم و اروم گفتم : منم دوستت دارم

لبخند زیبایی زد و گفت : قربون این همه نجابتت برم من بیا بریم خانومم

وارد جمع که شدیم صحبت های اولیمونو کردیم و 313سکه مهریم شد و انگشتر نشون رو توی دستم کردن یه انگشتر با یه نگین زیبا که مثل خورشید وسطش میدرخشید

قرار شد فردا برای ازمایشامون بریم و همین جا کنار دریا مراسم عقدمونو برگزار کنیم

کنار دریا تنها نشسته بودم و به انگشتر توی دستم نگاه میکردم باورم نمیشد که به زودی قرار بود برای همیشه برای فرزاد بشم

همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده بود

ازمایشامونو دادیم و قرار شد که برای خرید عقدمون تهران بریم

الان سفره ی عقد خوشگلی کنار دریا انداخته شده و من کاملا سفید پوشیدم به قول فرزاد مثل فرشته ها شدم

کنار فرزاد نشته بودم و قران میخوندم و مثل همیشه سوره یس

نازی و سپیده و فریده پارچه ی سفید بالای سرمون رو نگه داشته بودن و مریمو فرزانه قند رو میسابید

عاقد خطبه ی عقد رو سه بار خوند

بار اول سپیده گفت:عروس رفته گل بیاره

بار دوم فریده گفت: عروس خانم رفتن گلاب بیارن

بارسوم نازنین با شیطنت گفت:عروس خانم زیر لفظی میخوان

فرزاد از توی جیبش یه جعبه ای رو در اورد و به دستم داد

عاقد بالاخره برای بار اخر پرسید

من نفس عمیقی کشیدم و با ارامش با صدای دریا گفتم:با توکل به خدا و با اجازه ی روح پدر و مادرم و برادرام داییم و بقیه ی بزرگتر های جمع بله

صدای دست و هلهله بلند شد و فرزاد برای اولین بار دستمو گرفت و خیره نگاهم کرد و منم دیگه ازش خجالت نمیکشیدم حالا اون شوهرم بود همه چیزم بعد خدا بود

فرزاد:تبریک میگم عروسم ایشالا خوشبخت بشیم گلم

نازی به سمتم اومد و صورتم محکم بوسید

نازی: تبررررررررررررک میگم ایشالا خوشبخت بشید و کادوشو که یه النگوی طلا بود بهم داد

بعد امضا های مربوطه همه کادوهاشونو دادن و سیاوش رو به جمع گفت:خوب بفرمایید تو ایشالا جشن اصلی در حضور فامیل توی خونه ی خودمون توی تهران برگزار میکنیم حالا هم بفرمایید تو یه پذیرایی مختصر بشین و این عروس داماد گلمونو با دریا تنها بزاریم

مهرداد به سمتمون اومد و رو به فرزاد گفت:اقا فرزاد هوای خواهر ما رو داشته باش اگه اذیتش بکنی من میدونم با تو

فرزاد:از جونمم بیشتر هواشو دارم گردن ما از مو باریک تر برادر زن جان

مهرداد اروم بغلم کرد و گفت:خوشبخت بشی ابجی میدونم خیلی اذیتت کردم منو ببخش

-این چه حرفیه داداش شما بزرگ تر منید

مهدی هم با شادی بغلم کرد و محکم بوسیدم و به جفتمون تبریک گفت و سیاوشم همین کارو کرد

مریم و خانم جون هم اروم اشک میریختن و با گریه ی شوق برامون ارزوی خوشبختی کردن

همه با خنده وارد خونه شدن و فرزاد جفت دستامو گرفت و گفت:زیر لفظیتو باز نمیکنی خانومم؟

با ذوق بازش کردم وای خیلی قشنگ بود یه گردنبند بود با یه پلاک طلا که اسم فرزاد روش حک شده بود

-وای فرزاد عالیه بی نظیره ممنون

فرزاد: قابل خانوممو نداره دلم میخواد برای همیشه توی گردنت باشه و هیچ وقت درش نیاری

-باشه حتما

فرزاد:حالا برگرد تا بندازم توی گردنت

برگشتم و فرزادشروع به بستن گردنبندم کرد نفسای گرمش بهم میخورد و ارومم میکرد

توی همین حالت بودم که اروم لباشو پشت گردنم گذاشت و طولانی بوسید

تمام تنم گرم بود گر گرفته یودم واسه اولین بار این همه نزدیک بودم بهش

-وای فرزاد نکن کسی ببینه بد میشه

فرزاد همون طور از پشت منو عقب کشید و رسما توی بغلش افتادم

فرزاد:مال خودمه به کسی هم ربط نداره

منو محکم توی بغلش فشار داد و گفت : دوستت دارم مهرناز خیلی دوستت دارم

-منم دوستت دارم اقایی من

بی محبا و بدون درنگ برای اولین بار لباشو محکم روی لبام گذاشت در حالی که کاملا توی بغلش بودم اول شوکه شدم ولی اون برام ابرو بالا مینداخت و با چشماش بهم میخندید

حاظر نبود ولم کنه منم تسلیم شدم چشمامو بستم و اروم همراهیش کردم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۰۰:۱۱
× بستن تبلیغات



تحلیل آمار سایت و وبلاگ