گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

4 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان خاله بازی عاشقانه» ثبت شده است

قسمت آخر رمان خاله بازی عاشقانه


آرشان به سمتم برگشت و گفت:جانم خواهری!!
من:میگم....سعی کن تو مراسم زیاد نشون ندی که از خودت استرس داری بعدا میگن چه دامادیه همچین هول داره..........خودت هم قاطی حرف های بزرگتر ها نکن ، نمیگم حرف نزن اما زیاد هم بحث نکن ....میدونی که بزرگتر های دو طرف وسط مراسم ها یه مسائلی میکشن وسط که ممکنه با دخالت تو کلا مراسم خراب بشه......تو فقط به برنامه هات برای اینده ات فکر کن و به خوشبختیت.............باشه داداشی
آرشان یه لبخند خوشگل و اروم رو لباش نشست و گفت:قربون خواهر خودم برم که چه قدر به فکره........
بعد هم باهم خداحافظی کردیم و اون هم رفت......
تا در رو بست من عین جن دیده ها دویدم به سمت کمد و اون چیزی که تو کمد دیده بودمو کشیدم بیرون........یه دفتر با جلد چرم بنفش بود خیلی هم طرح قشنگی داشت .....صفحه ی اولش یه متن کوچولو نوشته بود:
«سالهاست که رفته ای
و من هم سالهاست که مانده ام
بی تو
و بدون این که در اغوشت غرق شوم
بی تو
و بدون شب هایی که برایم لالایی بخوانی
بی تو
و بدون مهر تو»

10/10/1389تقدیم به مادرم –گیسو
تاریخش که میگه مال دوسال پیشه
چرا گیسو اینو برای مادرش نوشت؟؟؟جالب شد برم ادامه اشو بخونم...........
یه صفحه ورق زدم .....ماشالله به دست خط .....خط میخی رو گذاشته تو جبش
:بابا امروز همه چی رو تموم کرد
بله خاطره جون
همونی که هیچ کس انتظار اومدنشو نداشت.........
ولی بالاخره اومد ...
اومد ولی بد جایی اومد.......جایی کسی اومدکه هیچ شباهتی بهش نداره
مامان الهه کجا و این خاطره جون کجا؟؟؟
نمیدونم بابا چش شده؟؟؟دیگه به من و آرشان زیاد توجه نمیکنه.....بیشتر وقت ها شرکته و پای ساختمون هاش........باشه بابا!!!
خودتو مشغول ساختمون های مردم کردی در حالیکه ساختمون زندگی خودت داره ویرون میشه!!
اشکالی نداره .....ما هم خدایی داریم
البته نمیدونم خدا حواسش به من هست؟؟؟اصلا منو میبینه؟؟یا نه ؟؟
خوب اگه میبینی و میشنوی میخوام باهات حرف بزنم
میخوام بعد پنج سال که از فوت مامان میگذره و من هنوز گریه نکردم ...الان بغضمو بشکنم....
اره خدا.........باعث تعجبه که گیسو میخواد گریه کنه ..........بنده ی سرخوش و همیشه شادت میخواد گریه کنه
صدامو میشنوی خدا.......
میخوام برات تعریف کنم شاید دلت برام سوخت!!
5 سال پیشو یادت میاد؟؟؟
من که عین پرده ی سینما جلوی چشممه..........واقعا چرا اون روز تو تقدیر من بود....این همه اسباب بازی داری خدا ......چرا اسباب بازی بی مادرت باید من باشم؟؟
اون روزی که مامان با یه چشمای گود شده و یه بدن بی روح اومده بود تا وسایل هاشو جمع کنه و بره بیمارستان رو یادت میاد؟؟
همون روزی که قراره شیمی درمانی داشت
فکر میکرد نمیدونم
اما من و ارشان از لای در با گریه نگاهش میکردم
اشکام روی گونه هام روون شده بود
ارشان هیفده سالش و بود من هم سیزده
ولی هردومون مثل بچه های کوچولو به مامان الهه وابسته بودیم
خوب یادم میاد.....تامامان ساکشو بست بابا با داد بهش گفت:حالا من با این دو تا فصقله چه کنم؟؟ خودت میذاری میری اونوقت من اینجا باید کهنه شوری کنمه
اشکام بیشتر شد ارشان جلوی دهنمو گرفته بود تا صدام در نیاد.....
بابا همچین میگفت میخوای بری که انگار مامان میخواست بره تفریح کنه
دلم واسه خودم سوخت که چهار ماه بود دنبال مامان از این بیمارستان به مطب اون دکتر میرفتم ...اخرش هم بابا اینجوری میگفت
دلم واسه اشان سوخت که داشت اروم اشک میریخت و هم خودش خورد میشد هم خورد شدن مادرشو میدید
دلم واسه مامان سوخت که با چشم های خالی از حس زندگی به بابا خیره شده بود
بعد یه چند دقیقه با یه صدای ارومی زمزمه کرد:اینا که دیگه بچه نیستند.....اگر هم حوصله بچه های خودتو نداری برو یکی رو پیدا کن که بهشون برسه............من از حق خودم گذشتم ولی اگر به این بچه ها خوب رسیدگی نکنی به قران حلالت نمیکنم
بابا یه پوزخندی زد و گفت:حلالت نمیکنم .........خوب نکن ......مطمئن باش بهشون خوب میرسم.....زن بابای جدیدشون ادم بچه دوستیه.....از پسشون بر میاد
وقتی بابا اینو گقت لرزش دست های ارشانو رو دهنم به راحتی احساس میکردم.....خشم برش داشته بود...اما میتونست خودشو کنترل کنه .....به داخل اتاق نگاه میکردیم
نگاه میکردیم که چه جوری بابا با مامان الهه بد رفتاری میکرد ....چه جوری اذیتش میکرد....حرصش میداد.......آرشان معتقد بود همه ی این بدرفتاری های اخیر بابا زیر سر منشی شرکته باباست.......میگفت خودش چند بار باهم تو شرکت دیده بودشون
اما من باور نمیکردم.......
تو فکر بودم که صدای جر و بحث بالا گرفت ...........تو اون لحظه هیچی نمیفهمیدم که بابا و مامان چی میگفتن فقط چشمام به مامان بود که کم کم چشماش سنگین شد و افتاد و زمین
بابا اول لگدی نثار جسم مامان کرد و گفت:بلند شو......الهه.....فیلم بازی نکن
اما مامان بلند نشد نه اون روز نه هیچ وقت دیگه
درست بود که مامان سرطان داشت اما ما مرگشو تقصیر بابا میدونستیم.....بابا.......هه ....حیف این اسم که روی اون باشه......................
حالا امروز مثلا خیر سرم روز تولدمه اما اصلا خوشحال نیستم........چرا باید برای به دنیا اومدنم خوشحال باشم.....م دیگه هیچ وقت خوشحال نمیشم و نخواهم شد ......شاید تو روز ختمم خوشحال بشم ......چون تو اون روز دیگه نیستم که این خونه ی خالی از صدای مامانو تحمل کنم
10/10/1389



اوخییی
چه گذشته تلخی!!پس خاطره مادر واقعی من نیست....ولی این که خیلی خانوم خوبیه
اصلا بهش نمیاد که..............
ولش کن بابا ....ساعت چنده؟؟؟8
تا الان حتما مراسم آرشان شروع شده.......ایشالله خوشبخت بشه
بابه یاد اوردن ارشان یاد ماهان افتادم......
از اون روز دیگه خبری ازش نشد .........همون بهتر
بلند شدم و از اتاق رفتم و در همون حال ادای ماهانو در میاوردم:میدونی ساعت چند بود که اومدی؟؟؟
نه ....فقط تو مدونی...........والا
-:مادر.........با خودت حرف میزنی چرا؟؟؟
یه لحظه ترسیدم و برگشتم سمت صدا ولی با دیدن توران خانوم اروم شدم....
من:توران خانوم ........شما که منو ترسوندسن
توران خانوم جارویی رو که دستش بود رها کرد و گفت:وا....ببخشید مادر
من:توران خانوم!!!نسکافه داریم؟؟(حالا توران خانوم چی می گفت و من فکر چی بودن)
توران خانوم:اره مادر ......الان برات حاضر میکنم
من هم تشکری کردم وو به سمت سالن پذیرایی حرکت کردم...از وقتی وارد پولدار ها شده بودم عیونی حال میکردم..............نسکافه و .......شیر قبل خوابو......اب پرتغال واسه صبحونه و .....از این چیزا......یک فازی میداد
نشستم رو مبل و با خنده و قدردانی نسکافه رو از توران خانوم گرفتم
توران خانوم :از وقتی مادرت فوت کرده ........دیگ این لبخندو رو لبات ندیده بودم.........الهی همیشه خوش باشی مادر
ای حرف توران خانوم معنی داشت.........اما یعنی چی؟؟
اگه این جمله ی توران خانومو با حرف هایی که گیسو تو دفتر خاطراتش نوشته بود کنار هم بذاریم.....میشه نتیجه گرفت که گیسو قبل فوت مادرش......(ببخشید یه قلوپ از نسکافه رو خوردم).....قبل فوت مادرش ادم شاد و شنگولی بوده اما وقتی مادرش فوت میشه اون هم بهش شوک وارد میشه و اخلاقش تعغیر میکنه...
حالا میتونم معنی خیلی از چیزهایی رو که تو این مدت برام نامفهوم بود بفهمم
مثلا معنی اون حرفی که اون روز ارشان سر میز صبحونه زد و از سر میز بلند شد
یا اون وقتی که گیسو گفت:اینا خانواده من نیستن
یا حتی تعغیر رفتار گیسو بعد یه مدت................حتما چون جای من رفته و مادر دار شده روحیه اشو دوباره به دست اورده...............
*****
رفتم به استقبالشون
خوب اول بابا اومد تو بعد هم خاطره جون
اهان اینم ارشان
-سلام شازده دوماد......چه خفلا؟؟
آرشان یه خنده ی خوشگل تحویلم داد که تا ته حرف و مجلس و همه چی رو خوندم و بعد دستشو اورد بالا تا انگشترشو ببینم....
دستامو بهم زدم و گفتم:پس یه عروسی افتادیم.........اخ جون
بعد هم تند دست ارشانو گرفتمو بردمش تو اتاقم تا برام مفصل تعریف کنه چه اتفاقی افتاد......

آرشان:میدونی چیه گیسو ... ... تو دنیا یه روزی هست بعد امروز اسمش فرداست ... مطمئن باش تا فردا زنده میمونی خواهر من ؟؟....کسی که فردا رو ازت نگرفته؟؟....ساعت 2:30 منو اوردی اینجا برات چی تعریف کنم؟
من:هر اتفاقی که افتاده.......
آرشان:مثلا میخواستی چه اتفاقی بیوفته ....مثل بقیه مراسم ها بود دیگه
من:مگه میشه!!....حالا تو تعریف کن
آرشان:خوب رفتیم........حرف زدیم .........برگشتیم ...همین
من:اره همین .....منم که گوش مخملی؟؟؟
آرشان:نگو اینو گیسو.........باشه خوب با این که خسته ام اما میگم....راستی چه عجب تو حوصله داشتی حرفای منو بشنوی
تا اومدم یه جواب دهن پر بهش بدم موبایلم زنگ خورد...این وقت شب کی هوس زنگ زدن کرده؟؟



تا شماره رو دیدم فهمیدم کیه.........
با یه لبخند جمع و جور و در حضور آرشان جواب دادم:الو....سلام
شروین:به .......سلام....چطوری؟؟
من:خوبم ممنون ....تو خوبی؟؟
شروین:حالاکه پرسیدی خوب شدم.......چه خبر؟؟
من:هیچ سلامتی....
اینو که گفتم ارشان پرسید کیه؟؟گفتم یکی از بچه ها ....بعد ارشان گفت میخوای برم بیرون؟؟
میخواستم بره ها ...چون اون موقع راحت تر بودم ....اما گفتم :نه بابا مگه تو غریبه ای ...بشین
من:خوب ...چه شده نصفه شبی به من زنگ زدی؟؟
شروین:کجا نصفه شبه....تازه سرشبه.....توی مهمونی یکی از بچه ها بودم..جت خالی بود گفتم بهت زنگ بزنم....
من:حالا مثلا زنگ زدی جام پر شد؟؟
شروین:پری.....ضد حال نزن دیگه
من:خوب حالا امرتون..
شروین:کی پیشته؟؟
من:داداشم آرشان
شروین:خوب پس ........میگم پریا خیلی دوست دارم بیام خونتونو ببینم ...چه کنیم؟؟
من:حالا که سرماخورده ام نمیتونم مهمون دعوت کنم.......میترسم مهمونه سرمابخوره
شروین:ما سرماخوردگی رو به جون میخریم پریا خانوم.....ولی خدایی خیلی کنجکاوم ببینم خونتون چه جوریه؟؟
داشتم فکر میکردم....یه نگاه به آرشان کردم ....توی فکر بود.....صورتم و که گردوندم چشمم خورد به گیتار روی دیوار........اره خودشه
من:یافتم.....
شروین:چی رو؟؟
من:ببین....(سخت بود که اسمشو نیارم ولی بالاخره آرشان اونجا نشسته بود) من یه گیتار دارم که گوشه ی اتاق داره خاک میخوره.....تو هم که استعدادت تو موسیقی داره تو خونتون خاک میخوره....
شروین:خوب.....نکنه میخوای دستمال ببندم سرم بیام گرد گیری کنم؟؟
من:دقیقاً
شروین:یعنی به عنوان حمال بیام خونتون
من:نه خره...به عنوان مربی گیتار
شروین:اخ جون
من:جمع کن خودتو ...ادم هم اینقدر بی جنبه
شروین:ولی پریا اگه ازت پرسیدن تو اینو از کجا میشناسی چه بگوییم؟؟؟
من:هوممممم......یه لحظه گوشی
من:آرشان!!
.................................................. ....
تو باغ نیست این برادر!!!
با یه صدای بلند تر گفتم:آرشان!
آرشان:جان!!
من:آرشان جون!!این ادمی که پشت خطه مربی گیتاره!!خیلی هم تو کارش وارده(اینو خدایی میگفتما)میخوام بگم بیاد برای اموزش گیتار...چطوره؟؟
آرشان:مشکلی نیست....ولی خوب باید با بابا صحبت کنه...این خانوم اموزشگاه ندارن؟؟
وای حالا چی بگم؟؟
من:این خانوم!!!نه بابا اقاست......درضمن مربی سر خونه است
آرشان:قابل اعتماده؟؟اصلا از کجا میشناسیش؟؟
حالا اینو چی بگم
یهو از دهنم پرید:ارغوان معرفیش کرده!!(میدونستم ارغوان مورد تایید خانواده است ...تو این مدت فهمیده بودم که چقدر قبولش دارن...واقعا هم دختر خوبی بود)
ارشان:خوب.....بازم باید با بابا صحبت کنی و اقای........
فامیلی شروین چی بود؟؟؟وای خدا!!!!
اینقدر به اسم کوچیک صداش کردم یادم نیست فامیلش چی بود؟
من:اقای.....اقای ......
صدای شروین از اون ور خط کمکم کرد:اقای کیایی
اهان
آرشان:شنیدم.....اقای کیایی هم باید با بابا صحبت کنند
من:باش
بعد گوشی و برداشتم و گفتم:الو......اقای کیایی!!
شروین:جانِ اقای کیایی.....اقای کیایی گقتنت تو حلقم!!
من:برادرم میگن که باید با پدر یه جلسه حضوری ترتیب بدیم ....شما باهاشون صحبت کنید....اگر تایید شد که جلسا اموزش رو شروع میکنیم
شروین:ای جان!!لفظ قلمووووو.........چشم بانو فقط کی خدمت برسم؟؟
من:آرشان!!میگه کی بیام؟؟
آرشان:بابا فردا نمیره سر کار بگو فردا ساعت 6
من:الو.........
شروین:خودم شنیدم بانو....پس شد فردا ساعت 6 خدمت میرسیم...با خانواده!!
میدونست تو موقعیتی نیستم که جوابشو بدم داشت مسخره میکرد ....
من:به غیر از دو کلمه اخر بقیه اش رو درست گفتید....پس ما فردا منتظرتونیم
شروین:باش....منتظر من و خانواده باش
اروم طوری که ارشان نشنوه گفتم:فردا که میای برات دارم
شروین:چقد خوب....بای تا فردا سرورم
من:خداحافظ


آرشان:چقدر خوب شد که مربی گرفتی این گیتاره کم کم داشت فاسد میشد
من:اره.......واقعا ........خوب تعریف کن
آرشان خودشو جمع و جور کرد و درحالی که داشت ذوق مرگ میشد یه خلاصه از مجلس نامزدی رو برام گفت..........بعد هم در حای که داشت با حلقه اش بازی میکرد گفت:ایشالله تو مراسم عقد یا قبلش میبینش
من هم با یه لحن مسخره ای گفتم:ایشالله
دیگه شروین بلند شد و از اتاق رفت بیرون ساعت نزدیک چهار بود که پلک هام سنگینی کرد و به خواب رفتم..........
******چشمام رو باز کردم یدونه از این مگس خنگ ها داشت بالای سرم پرواز میکرد........همه اش هم دور خودش میچرخید ....اینم منگ میزنه !!!
از جام بلند شدم!!!وای ساعت یازدهه .........چقدر خوابیدم...........
تا میخواستم برم دست و رومو بشورم تلفنم زنگ خورد:
من:الو
ارغوان:سلام گیسو....خوبی ؟؟
من:اری ........تو چطوری؟؟
ارغوان:کیفت کوکه ها!!!چه خبره؟؟
من:هیچی ....فقط قراره یه مربی بیاد خونمون برای اموزش گیتار
ارغوان:خوب این کجاش شادی اوره
من:هیچ جاش.......ولی یه جاش شوک اوره!!
ارغوان:کجاش؟؟
من:همون جاش که من گفتم تو مربی رو معرفی کردی
ارغوان:من!!!کی؟/
من:وقت گل نی!!!فقط تورو خدا ارغوان یه وقت سوتی ندیا!!اگه بابا یا ارشان یا هرکی پرسید هوامو داشته باش بگو خودت معرفی کردی!!خوب؟؟
ارغوان:خوب چرا گفتی من بهت معرفی کردم؟؟
من:چون جنابعالی مورد تایید خانواده ای(گولش زدم)
ارغوان:باشه..........میگم من گفتم...ولی بعدا مفصل برام تعریف کن ببینم جرا منو گفتی اصلا این یارو کی هست؟؟؟
من:باشه.....حالا اجازه میدی برم صبحونه بخورم؟؟
ارغوان:صبحونه؟؟الان؟؟الان باید بری ناهار بخری ......اینقدر حرف تو حرف اوردی یادم رفت برا چی زنگ زدم
من:خوب بوگو!!!
ارغوان:اه یادم رفت
من:خوب تا من صبحونه میخورم یادت میاد
ارغوان:اهان یادم اومد....زنگ زدم بگم منتظر باش فردا بیام دنبالت بریم انتخاب واحد؟؟.....راستی تبریک میگم خانوم دکتر دوسال عمومیمون تموم شد داریم میریم دانشگاه عملی
من:من هم به تو تبریک میگم .........باشه پس فردا صبح منتظرم
ارغوان:بای
من:بابای


ساعت یه ربع به شیشه منو ارشانو بابا و خاطره تو سالن پذیرایی منتظر اقای کیایی یا به عبارتی شروین خدمون هستیم
از بابت شروین خیالم راحته
اینقدر زبون بازه که مطمئنن بابا رو راضی میکنه .....اما نمیدونم عکس العمل آرشان یا خاطره به وجود شروین توی خونه چیه؟؟
درست راس ساعت شش درینگ درینگ ایفون تو فضا پخش شد
توران خانوم در رو برای شروین باز کرد و راهنماییش کرد بیاد تو .....من کنار ارشان و در سالن نشسته بودم ......دلم میخواست برم استقبالش اما نمیخواستم تابلو کنم.....
خلاصه همه با چشم های منتظر شون به در زل زده بودند
اول توران خانوم وارد شد و بعد هم با یه بفرمایید شروین رو به داخل راهنمایی کرد
به ثانیه نکشید که شروین با یه دست گل سرخ خیلی قشنگ توی چهار چوب در ظاهر شد....مثل همیشه جذاب .......میدونستم خودش بلده چه جوری بیاد ....از اون هفت خط ها بودا ....یه کت و شلوار خوش دوخت مشکی پوشیده بود.....بوی ادکلانش هم که پذیرایی رو ورداشته بود....شیک و مرتب ........
یه لبخند رضایتمند رو لب هام خونه کرد که از چشم ارشان دور نموند
یه سقلمه به پهلوم زد و گفت:ایشونن مربیتون.........این که خیلی جوونه
باهمون لبخند یه چپ چپ نگاهش کردم که ساکت شد
بابا یه بفرمایید گفت و شروین رو روی مبل کناریش نشوند البته شروین قبلش هم با ارشان هم با پدر سلام کرده بود و دست داده بود ولی با من یه سلام و احوال پرسی معمولی داشت طوری که خودم هم باورم شد که اصلا شروینو نمیشناسم
خلاصه صحبت ها شروع شد:
بابا:خوب...اقای کیائی درسته؟؟
شروین یه لبخند دلبری زد و گفت:بله ...کاملا درسته
بابا هم متقابلا یه لبخند زد و ادامه داد:خوب ظاهرا شما رو دوست دخترم به ما معرفی کرده !!ولی به ما نگفته که شما رو از کجا میشناسه...
برخلاف من که کاملا هول شده بودم شروین با تومانینه جواب داد:البته ما یکی از همسایه های ارغوان خانوم هستیم
بابا:جدا؟؟پس باید از قشر غنی جامعه باشید...
شروین:بله......... البته جسارت نشه به پای شما که نمیرسیم
پدر لبخند خاصی زد و ادامه داد:پس چرا مربی گری میکنید
شروین:راستش من خودم داشجوی معماری هستم....خدا بخواد سال دیگه هم درسم تموم میشه..اما خوب از بچگی به خاطر علاقه به موسیقی هم پیانو یاد گرفتم و هم گیتار....به گفته اطرافیان هم کارم خوبه ....به خاطر همین هم امروز در خدمتتون هستیم ....در واقع برای کمک مالی این کارو نمیکنم چون خدا بخواد اون قدری پدر فراهم کرده که نیاز به کار کردن من نباشه....اما خوب واسه دل خودم و علاقه امه(اینو که گفت یه نگاهی بهم کرد که برای اولین بار از شروین خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین)
پدر:پس معماری میخونید؟؟اتفاقا من توی شرکتم به یه مشاور معمار نیاز دارم ...فکر میکنم شما با این وجنات مناسب ترین فرد باشید البته اگر خودتون قبول کنید؟؟
شروین:البته چی از این بهتر
پدر:پس برای مصاحبه یه روزی رو تعیین میکنم و به گیسو میگم که بهتون اطلاع بده
شروین:ممنون میشم
خاطره جون با یه لحن دلسوز و مادرانه گفت : خوب دیگه یه مربی خوب و مورد قبول هم برای گیتار گیسو جون پیدا شد....ایشالله همیشه موفق باشه
نمیدونم چرا اصلا حس بدی به خاطره نداشتم ....با اینکه میدونستم مادرم نیست ولی مثل مادرم دوستش داشتم.....
خلاصه اونروز هم تموم شد و شروین رسما به عنوان مربی من معرفی شد ......و قرار شد که از پس فردا برای تعلیم بیاد خونمون.........
خیلی خوشحال بودم از این که دیگه تنها نبودم یکی رو داشتم که پیشم باشه هرچند برای دوساعت و اون هم یه روز درمیون بود ولی لنگه کفشی بود که تو بیابون غنیمته(اگر شروین بفهمه بهش گفتم لنگه کفش!!.......)
****
ساعت هشت صبح بود ....دم در منتظر بودم که ارغوان بیاد دنبالم........کم کم ماشیننش از سر کوچه نمایان شد.....
سوار شدم و سلام و صبح بخیر گفتم اون هم جوابمو دوستانه دادو بدون هیچ حرفی تا خود دانشکده رسوندم باهم وارد شدیم و بعد از کارهای لازم دوباره سوار ماشین شدیم ولی این دفعه از خود دانشگاه تا خود خونه مون رو یه سره غر زدیم:
من:حالا میخواست یه امضا کنه ها...ده بار با خودکاره ژست گرفت .....بیست بار رو به کاغذه عشوه اومد...........اه این چه وضعشه
ارغوان:حالا این که خوب بود ......دکتر جوادیانو دیدی ؟؟میخواست یه واحد برامون رد کنه ها ده بار سر تا پامونو نگاه کرد .....هزار بار اسمامونو پرسید .........دیگه گندشو در اوردن اینا
من:ایشم شد با این دانشکده خوب شد درسمون توش تموم شد ....حالا باید بریم ببینیم این دانشگاهه که باید تخصصی توش کار کنیم چه جوریه
ارغوان:اره..........میگم نمیخوای تعریف کنی چی شد؟؟
من:چی چی شد؟؟
ارغوان:همین که مربی میخواست برای مصاحبه بیاد؟؟
من:اهان ......اون که دیروز اومد ...تایید هم شد از فردا میاد واسه تدریس
خلاصه ارغوان خودشو کشت تا بفهمه مربیه کیه؟؟اما من اصلا جیک نزدم که نزدم
رسیدیم خونه و من بعد از تشکر و خدا حافظی از ارغوان جدا شدم
ساعت یازده بود که بی حال و خسته وارد ساختمون شدم.....
خاطره جون:سلام گیسو جون....خسته نباشی
با یه لبخند کسل تشکر کردم
خاطره جون: خوب مادر ی پریا دوستت بالا منتظرته !!
تا اینو گفت عین جت رفتم بالا و در اتاقو باز کردم .....گیسو(پریای فعلی )روی تخت نشسته بود
هنوز با دیدن کسی که شکل خودم بود شوکه میشدم با صدای بلند سلام کردم از جاش بلند شد و به سمتم اومد و سلام کرد
من:چه خبر؟؟؟بی معرفت دیگه نه خبری میگیری نه چیزی .........
گیسو:ببخشید واقعا سرم شلوخ بود....حالا ببین واسه ات چی اوردم
بعد دستشو کرد تو کیفشو یه جعبه صورتی که با روبان بنفش بسته شده بود رو از توش در اورد این جعبه رو از هرچیزی بهتر میشناختم این جعبه ی کلکسیون ساعتم بود
گیسو:میدونستم چه قدر دوستش داری چند روز پیش که بعله برون پرستو بود از موقعیت سوئ استفاده کردمو اینو برداشتم........
بغلش کردمو تشکر کردم بعد یهو یه چیزی یادم افتاد
من:گفتی بعله برون کی بود؟؟
گیسو:پرستو دیگه خواهرت
من:پس بعله رو داد...... مبارکش
گیسو:اره حلقه رو هم دستش کردن
یه لبخند زدم و دوباره تشکر کردم..
گیسو:پریا جون واقعا معذرت میخوام باید با بچه ها قبل از ساعت دو بریم یه جایی الان هم که پیشت اومدم کلی شاهکار کردم و فرشته هم کلی از دستم عصبی شد
در حالی که تا دم در همراهیش میکردم گفتم:یه جایی یعنی کجا؟؟
چشم های مظطرب و ناراحتشو به من دوخت و گفت:مرکز ترک اعتیاد...........
با چشم های گرد شده نگاهش کردم:واسه چی؟؟
گیسو:باید بریم ملاقات مریم...فعلا
اینو گفت و رفت
من با شک به در بسته نگاه میکردم یعنی مریم دختر مهربون و اروم شیرازی دانشگاه معتاد بود..اروم رو زمین افتادم هضم این مسئله هم سخت بود هم درد ناک........پس چرا شروین بهم چیزی نگفت حتما نمیخواسته ناراحت بشم دیگه
این که میگن ادم نمتونه به چشم خودش هم اعتماد کنه راسته ها!!!


تق تق
-بفرمایین
اولین جلسه ای بود که شروین برای تدریس میومد ....به محض دیدنش که از داشت از در اتاق داخل میشد خواستم به طرفش برم و صمیمانه باهاش سلام و احوال پرسی کنم که با چشم و ابرو اشاره کرد یکی باهاشه
بله این که ارشانه ....نمونه بزرگ شده خرمگس معرکه
ارشان یه نگاه به اتاق من که کاملا تمیز و مرتب بود انداخت وبعد هم با اخم بیرون رفت
وا !!!اینم خله
شروین خودش به سمتم اومد باهام دست داد و صمیمانه احوال پرسی کرد
من:چطوری اقای کیایی
بعد هم باهم یه خنده ی بلندی کردیم که خونه رو گذاشتیم رو سرمون
شروین نشست رو صندلی روبروی کامپیوتر و گفت:اقای کیایی که خوبه ولی انگار داداش تو اصلا خوب نیست
من:چطور؟

شروین:همین که از در خونه اومدم تو منو کشید کنارو گفت اقای کیایی با خواهر من در حد یه مربی و شاگرد هستید نه بیشتر ...از گل بالاتر هم بهش نمیگید...باور کن داشت تهدیدم میکرد
من با یه لبخند حرف های شروینو گوش میدادم:خوب این هم از مزایای داشتن داداش بزرگتره دیگه...نمیذاره هر کس و ناکسی(با دست بهش اشاره کردم)به ادم به چشم بد نگاه کنه
شروین:باشه دیگه پریا خانوم ....دارم برات هر کس و ناکس ...هان؟؟
من:شوخی کردم به دل نگیری ها
شروین با مسخره بازی گفت:به دل گرفتم
من:بیخود کردی
بعد دوباره خندیدیم
من:راستی از اونور چه خبر؟؟
شروین:از کدوم ور
من:از اونور اب!!!!!اونور منظورم دنیای پریاست دیگه
شروین:خوب..... چی میخوای بدونی؟؟
من:اول از پوریا بگو....بعد کیارش ....
شروین:پوریا خوبه....توی خوابگاه خودشون مستقر شده...کیارش هم نمیدونم چش شده بود عین جن زده ها انتقالی گرفت رفت شهر خودشون
وااا
چه چیزا چه حرفا ادم شاخ در میاره
من:خوب ....راستی اون لافا چی بود دیروز واسه بابام میومدی؟؟
شروین:همه رو راست گفتم
من:برو........حتی اونی که گفتی ارغوان همسایه اتونه
شروین:اره
من:از کجا فهمیدی این ارغوان همون ارغوانه؟؟
شروین:صبح همون روزی که میخواستم بیام اینجا رفتم خونه اشون دیدن برادرش ساعت یازده بود خواهرش داشت با تلفن حرف میزد از قضا گفت:چطوری گیسو؟؟همون جا فهمیدمم این همون ارغوانیه که تو گفتی منو معرفی کرده...مگه چند تا گیسو و ارغوان باهم دوستن
من:واقعا؟؟چه جالب
شروین :تو چه خبر؟؟
من:هیچی دارم واسه دانشکده اماده میشم
شروین:موفق باشی....برو گیتارتو بیار تا شروع کنیم
من:چشم اقای کیایی
اون روز کار خاصی نکردیم فقط در حد کوک کردن و دست گرفتن گیتار و بعضی از اصطلاحات و نت ها بود .......برای اولین جلسه بد نبود کلی هم خندیدیم ........
****

دل تو دلم نبود خیلی سریع حاضر شده بودم و صبحونه نخورده سوار ماشین شدم و اومدم تو خیابون .....میدونستم دانشگاهی که الان میخوام واردش بشم یه دانشگاه عملی و باید هرچی بلدم روی بیمار ها پیاده کنم.....ولی اخه من که هیچی بلد نیستم!!!
اشکالی نداره ......پس استادو گذاشتن واسه چی؟؟
اوه.....اینجا که جای پارک نیست!!!میخواستم بپیچم تو کوچه ی کنار دانشگاه تا ماشینو اونجا پارک کنم که یه دفعه....... پووو!!!



من:کجا بود حواست؟؟من که بوق زدم!!
یه پسر بلند قد و تقریبا همسن خودم از ماشینش پیاده ش و گفت......نه هیچی نگفت ...فقط عینک افتابیشو داد پایین ....ایشم شد....
اون اقا:هر چه قدر خسارتش بشه تقدیم میکنم ولی... فکر نکنم نیازی به کروکی باشه
من:شما این جوری فکر میکنی.....اما من فکر میکنم ماشین تصادفی با ده برابر خسارت هم دیگه برا من ماشین نمیشه
اون اقا:توقع ندارید که عوضش براتون یه ماشین صفر بخرم
من:نه خیر....لازم نیست ...شما خسارتو بدید....بعد تشریفتونو ببرید
اون هم دستشو کرد تو جیبشو یه چک روز داد دستم....نه خوشم اومد ....
من:ممنون.....البته وظیفه اتون بود که بدید
خلاصه با یه ماشین درب و داغون و یه احوال داغون تر وارد دانشکده شدم......
ارغوان داخل راهرو کنار ستون منتظرم ایستاده بود تا منو دید اخماشو وا کرد و گفت:
سلام ...........معلوم هست تو کجایی دختر؟؟
اینقده بدم میاد یکی هی میگه دختر.............
منم با مسخرگی گفتم:جات خالی بود دختر .......تصادف کردم
ارغوان:با کی؟؟خودت که چیزیت نشد؟؟
من:نمیشناختم........نه بابا.....ازتو هم سالم ترم
ارغوان:خوب خانوم دکتر بریم روپوشامونو بپوشیم؟؟
من با یه ذوق خاصی قبول کردم.....
****
از پنجره رخت کن بیرونو تماشا میکردم و منتظر تموم شدن ارایش ارغوان بودم.......برگ های رنگین خیابون رو فرش کرده بودن.....عابرا سر حال از روی برگ ها رد میشدن و از صدای خش خش برگ ها لذت میبردن.....چه صبح قشنگیه البته اگه اون تصادفو امیت(حذف) کنیم......پنجره را کمی باز میکنم و بوی پاییز رو به عمق وجودم میکشم.....چند کوچه اون طرف تر بچه ها با کیف و کفش نو و با یه ذوق خوابیده در چشماشون به سمت مدرسه حرکت میکنن.....واقعا خدا تو این فصل چی گذاشته که این قدر شور و شوق داره با این که دیگه مدرسه نمیرم اما هنوزم وقتی اسم ماه مهر میاد یاد مدرسه میوفتم و ناخود اگاه شوق و ذوق میکنم.......
صدای زنگ مدرسه تو گوشم میپیچه ........چشمامو میبندم و فقط به این اوای پر خاطره گوش میدم....
صدای ارغوان خلوتمو به هم میزنه:خوب رفتی تو حس ها!!!!!!بیا بریم کار من تموم شد
نگاه بدی بهش کردم که خودم هم دلیلشو نغهمیدم همیشه با همه دعوا داشتم!!!!!!!
با ارغوان به سمت سالن رفتیم و وارد اتاق اطفال شدیم....مثل اینکه اولین ترممون تو بخش اطفال بود ........هر یک از دانشجو ها که معلوم بود تازه واردن یه گوشه ای رو گرفته بودن و منو ارغوان هم به سمت یکی از یونیت ها(صندلی دندونپزشکی)رفتیم و ایستادیم ......سکوت بدی تو سالن میتاخت.....چند تا از دانشجوهای سال بالایی کنار میز استاد ایستاده بودن و با هم پچ پچ میکردن....خوشا به حال ارشان که چهار سال از من بزرگتره و درسشو تموم کرد..........حالا نمیشد بعد از این درس ها من جام با گیسو عوض میشد؟؟؟
اخه من که هیچ چی حالیم نیست
اگر بهم میگفت بیا مقررات معماری رو بگو...عین بلبل میگفتم اما منو چه به دندونپزشکی!!
چند دقیقه بعد استاد وارد شد و یه نگاه به سالن انداخت من سرم پایین بود....تا این که احساس کردم استاد داره نگام میکنه....سرم رو که بلند کردم ...

...نه.......اینجا دیگه نه.......اخه چرا حضورت هی این رمان منو به گند میکشه؟؟..........بله.....بازم دو چشم ابی متلاطم که داشت با شیطنتش منو درسته قورت میداد.........قیافه اش که کاملا جدی بود ......یه تیپ توپ هم درخور دخترای دانشگاه زده بود که شده بود یه تیکه مکش مرگ ما!!!!!!!!!!!
بوی ادکلنش هم که نود تر از شروین تو فضا اکنده بودو ادمو بیهوش میکرد
من نمیدونم اینا این عطرارو از کووجا میارن؟؟
البته من هم دست کمی نداشتم هیچ ......از اون هم تیکه تر شده بودم.....از همون اول که اومدم تو محوطه دانشگاه سنگینی خیلی از نگاه ها رو حس میکردم واسه همین هم سر به زیر شده بودم................
این چرا اینقد زود استاد شد؟؟لا مصب چه قدر اکتیوه!!
صدای ماهان تو فضا پخش شد:میتونید بشینید.....هرکس کنار یه یونیت بشینه
ما هم عمل کردیم بعد از این که استاد با بچه ها تک تک اشنا شد نوبت رسید به منو ارغوان که ته سالن کز کرده بودیم..........یک دلشوره ای گرفته بودم.........تو اون موقع یادم رفته بود فامیل جدیدم چیه ......نوبت من شده بود ...سریع یه نگاه به کارت دانشجوییم که رو جیب روپوش سفیدم بود نگاهی انداختم
من:گیسو ........خورسند(کلا من با فامیل ها لج بودم ...)
ماهان خیلی جدی نگاهشو از من گرفت و اظهار خوشبختی کرد از اشناییمون!!!
خودش هم کیفشو گذاشت رو میزو روپوششو که روی چوب لباسی بود پوشید.....ماشالله به هیکل .....ای کاش دمبل های بابا بزرگمو اورده بودم.........
منم که گذاشتن فقط اینو اونو مسخره کنم!!
خلاصه بعد از یه ماه به طور اتفاقی و شک اوری ماهان رو دیدم.......اون هم به عنوان استاد دانشگاه.........پس باید حالا حالا ها تحملش کنم...........خدایا خودت درد دادی صبرهم بده!!!
یه نگاه به اطراف کردم...
اینم شوک سیم:
....اِ این که همون پسره اس که با من تصادف کرد .....پرو چه لبخندی هم میزنه!!!.......


فصل ششم
شروین:سلام
من:سلام .....چه خبر؟
شروین:ببخشید خانوم ولی اول میگن خوبی؟؟بعد میپرسن چه خبر؟؟
من:تو که سر و مر و گنده ای....گفتم چیزی رو که میدونی لازم نیست بپرسی...حالا بگو چه خبر
شروین:سلامتی.........هیچی مگه میخواستی چی بشه .....الان هم سریع گیتارتو بیار باهات کار کنم
من:چته شیرین خانوم........ دمغی(وقتی به شروین میگفتی شیرین اینقده حرص میخورد قرمزِ قرمز میشد.....)
شروین با صدای بلندی گفت:پریا !!!چند بار گفتم نگو شیرین
هیچ وقت شروین رو سرم داد نمیزد ........از دستش یه ذره که خیلی دلخور شدم!!!
من:امروز حالت خوب نیست برو جلسه ی بعدی جبرانی میذاریم........
بعد هم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ......
شروین:پریا!!!
با صدای شروین به اتاق برگشتم:بله....چیزی شده؟؟
شروین:دلخور شدی ببخشید دیگه....غلط کردم ....اخماتو وا کن
ولی من هنوز با اخم نگاهش میکردم!!!!
دستمو گرفت و روی مبل نشوندم و گفت:جون من.....جون شیرین خانوم بخن دیگه......غلط کردم ...چیز خوردم......تو رو خدا حام که خوب نیست تو دیگه بدترش نکن
اخمامو وا کردم ولی هنوز سر سنگین بودم
من:چی شده؟؟
شروین:هیچی.....
حرفشو قطع کردم و گفتم:چی شده شروین؟؟؟من که یه روز دو روز نیست تو رو میشناسم....یه چی شده.....
شروین:تو اول بگو بخشیدی پریا!!!
من:به جان خودم بخشیدم
شروین:جون خودتو قسم نخور.........
من:خوب......حاضرم بشنوم.........
شروین:راستش ....چیز شده ....چیز.......
من:جون بکن........تو با من اینقدر غریبه بودی و من نمیدونستم.......چت شده شروین؟؟
شروین:تو کجات غریبه است !!!.....خودتم میدونی با تو از شراره راحت ترم.........راستش دیروز عقد شراره بود.......دیگه خواهرم پیشم نیست ...رفت خونه خودشون
من یه لبخند پت و پهن زدم و گفتم:واقعا!!!خوب به سلامتی..............چرا تو ناراحتی باید خوشحال باشی !!
شروین:تو که از همه بهتر میدونی من وشراره همه ی کارامون باهم بود بیرون رفتنمامون ...خرید هامون .......ماشین هامون
من:شروین جان نا شکری نکن........تو باز هم اجازه دیدن خواهرتو داری.........اما من چی هم خواهر هم برادرمو از دست دادم اون هم سر هیچ و پوچ .........پیشمن اما نمیتونم ببینمشون
هر دو سکوت کردیم و تو فکر فرو رفتیم ..........واقعا چه دنیای عجیبیه!!


روی مبل نشسته بودم .......هیچ کی خونه نبود !!!حتی توران خانوم ......گویا رفته بودن برای دیدن نامزد ارشان ....من هم که برگ چقندر!!!
یه قسمت دیگه از خاطرات گیسو بود
نوشته شده در درست یه سال بعدش ولی درست در همون تاریخ..........10/10/1390
بازم تولدم رسید اما مامان پیشم نبود ........ارشان بود ......خاطره بود.........بابا هم تقریبا بود
اما اونی که من میخواستم نبود........اونی که به وجودش احتیاج داشتم نبود ........
مهر پارسال وارد دانشگاه شدم ........عوض اینکه گوشم نصیحت های مادرانه بشنوه ارشان نصیحتم میکرد...........
مامان نبود تا ببینه دخترش همون رشته ای که میخواست قبول شده........دندانپزشکی!!!
دیگه خانوم دکتر میشه.........بالاخره که میام اون دنیا پیشت
خدایا!!!هر وقت اومدم پیش تو ومامان هم از توشکایت دارم هم از مامان!!
امروز وقتی شمع های روی کیکمو فوت میکردم ارزو کردم یه بار دیگه مامان داشته باشم ...فقط یه بار .......بعد خدا هرکاری خواست باهام بکنه........اصلا منو با خودش ببره
اما یه بار دیگه مامان پیشم باشه!!!
امین!!
10/10/90..........گیسو
دیگه چیزی ننوشته بود .........
بقیه دفتر خالی بود !!!اما خدایی چه دل پاکی داشته که خدا سریع دعاشو براورده کرد و بهش یه مامان داد..............
رو مبل یه غلط زدم و به سقف خیره شدم.......
حالا داشتم یه چیز هایی حس میکردم.........اما دیر بود
من مامان داشتم و قدرشو نمیدونستم..........خواهر داشتم و قدر نشناس بودم........یه پدر و برادر خوب داشتم و ناشکری میکردم
حالا گیسو همه چیز هایی که نداشت رو به دست اورد
و من چیز هایی رو که داشتم از دست دادم............یعنی من توی این بازی باختم؟؟؟
اخه چرا؟؟؟
یعنی دل گیسو پاک تر از دل من بود ؟؟
تو همین فکر ها بودم که الارم گوشی زنگ خورد ساعت 4:30 بود و من کلاس داشتم .......اون هم با کی؟؟؟با جناب از خود راضی..........ماهان ماندگار............چه فامیلی هم داره !!بهش نمی خوره اصلا!!!
بلند شدم و با یه تیپ مامان اما ساده رفتم دانشگاه............
یه ساعت بعد
کنار یونیتم ایستاده بودم و منتظر بودم تا فک بیمارم که یه دختر بچه کوچولو بود سر بشه....
باهاش حرف میزدم تا سرگرم بشه
دختر بچه:خانوم شما دکتر خیلی خوبی میشین
من:چطور؟؟
دختر بچه:اخه خیلی مهربونید
صدای پوز خند اروم ماهان که کنارم ایستاده بود رو به وضوح شنیدم
ماهان:مهربون؟؟حتما اشتباه کردی عمو جون؟؟این خانوم اصلا هم مهربون نیس
دختربچه:چرا شما اینو میگید؟؟
من:خاله شما به حرف های این اقا توجه نکن ....چرت و پرت میگه
هاها........
ماهان:میدونی عمو جون چرا اینو میگم؟؟؟چون من اونو بوسیدم اما اون منو نبوسید
من:خاله جون.........ادم مگر باید هر کسی رو ببوسه؟؟
دختر بچه:نه هرکسی رو ......ولی اقای دکتر خیلی مهربونه.....ببوسش خاله
ماهان:دیدی گیسو خانوم!!!میگن حرف راستو ازچه بشنو........(بعد گونه اشو اورد جلو و گفت :)ببوس دیگه......
من:برو کنار استاد ..........اینجا محیطش کاریه .....زشته یه وقت کسی میبینه.....مثلا شما استادی
ماهان:خوب ببینه........اگر من استادم که میگم ببوس وگر نه نمره ترمتو نمیدم
من:مگه دست توئه شازده
ماهان:اری......پس ببوس مرا بانو
یه جو خجالت یا ملاحظه خدا به این اعطا نکرده بود!!
ماهان:تا سه میشمرمااااا
یک ...........دو ...........سه


اروم لبامو گذاشتم رو گونه اش ولی سریع ورشون داشتم ........ترسیدم کسی ببینه........
ماهان:اینجوری نمره اتو نصفه میدم ...باید کامل ببوسی
من:ماهان خان تورو خدا .........بذار بعدا
ماهان:اهان یعنی بعدا میبوسی؟؟
من:حالا تو برو......تابلو نکن
ماهان:پس من رفتم به امید بعدا
من:باشه
دختر بچه:خاله بعدا حتما ببوسش
من:چشم....امر دیگه ای باشه پرنسس
بعد دستمو کردم تا حلق بچهه تا دیگه نتونه حرف بزنه!!!
هه
******
وای ساعت هشته ولی چه زود هوا تاریک شد............
ماشینم هم که شازده زد داغون کرد.................
تاکسی هم که نیست ........خراب بشه تهرون.............امشب مثل اینکه همه چی دست به دست هم داده من پیاده برم چون ارغوان هم نیومده.........
صدای بوق یه فراری مشکی ترسوندم............
واییی این کیه دیگه
راننده فراری:خانوم بپر بالا سرتق بازی در نیار...........
من:................................
راننده:خانوم خوشگله بیا بالا..............میخوایم بریم ولویی(مخفف ول گردیه)
ولویی که تیکه کلامه شروینه!!
یه نگاه به داخل انداختم که شروین گفت:اگر پسندیدی سوار شو
سوار شدن من تو ماشین همانا و خشمگین شدن ماهان هم همانا............
من:چی شد اومدی دنبالم
شروین:به دو دلیل
نامبر وان :جهت از دل در اوردن به خاطر داد اون روز
نامبر تو:جهت ولویی
من:پس دیگه شراره رفته من شدم جایگزین ولویی های تو هان؟؟
شروین:بعله پستتون تعویض شد!!
من:فقط تورو خدا شروین از این پارتی های سر سام اور نبری منو ها
شروین:میخوای بریم کجا؟؟
من:پارک جمشیدیه
شروین:ما هم که شدیم تاکسی خطی بین خونه شما و جمشیدیه!!!!!!!خودم میبرمت یه جای خوب
من:باش......بریم


یه ساعت بعد
وای خدا کل تهران زیر پامونه................چه خوشگله چراغ ها چه ریز و خوشگلن
من:وای ممنون شروین تا حالا اینجا نیومده بودم
شروین:قابلی نداشت حالا منو به خاطر اون غلطم بخشیدی؟
من:همون دیشب بخشیدم
شروین:بشینیم یه دست ورق بازی کنیم
خوشم میومد ورق هاش همیشه تو جیبش بود
نشستیم رو سنگ ها و از اون بالا پامونو اویزون کردیم
شروین:هفت کثیف بازی کنیم؟؟
حالا میدونست من از این بازیه بدم میومد ها ولی بازم ...........لا اله الا الله
شروین:حرص بخور...........اخ که حرص خوردنتو چه قدر دوست دارم
من:حکم بازی کنیم
شروین:چشم
خودش هم حاکم شد بیشعور ..........یه ترفندی داشت که خودت حاکم میشدی ولی من بلد نبودم..............شروین ولی هم هرچی ترفند و تاکتیک بود فوت اب بود
دو دستو خودش برد...........
من:برگه ها رو بده من خودم بر بزنم(اصطلاح بازی است به معنای قاطی کردن پاسور ها)
شروین:بیا برو روشون فوت کن و ورد بخون شاید برنده شدی
من:بلند میشم میرما
شروین:غلط کردم بابا....بشین .............بیا اینم پاستورا
هم من هم شروین عاشق بازی ورق بودیم
هر وقت میگفت بازی این شروین پاسورا رو از جیبش در میاورد
چه قدر بنیامین بیچاره از دست ما حرص میخورد
همیشه میگفت این بازیه حرومه!!
نمیدونم از الانش که خبر ندارم .........شاید رییس ارشاد اسلامی شده!!!
******
بازی که تموم شد و متاسفانه شروین برد........باهم رفتیم یه بستنی فروشی توپ
دو تا بستنی رو دو نفری زدیم تو گوشش!!!
.......همه ی کسایی که خنده های من و شروین رو میدیدن ناخود اگاه لبخند میزدند....وقتی میخواستیم حساب کنیم چه قشقرقی به پا شد همه میخواستن بستنی های مارو حساب کنم اما مگه فروشنده میذاشت.......
من و شروین هم اون وسط زدیم به چاک
ولی خیلی خوش گذشت خیلی از شروین تشکر کردم که گفت
تازه قسمت اصلی برنامه مونده!!!من زنگ زدم به ارغوان خانوم گفتم زنگ بزنه خونتون بگه شبو پیش ارغوان میمونی........البته الکی..........درواقع شما شبو یه جای دیگه میمونی
من:کجا؟؟شروین جای بدی نباشه؟؟
شروین:اگر بد بود دوسال توش زندگی نمیکردی........همه چیز هم هماهنگ شده
من که دوهزاری نیوفتاده بود تا خود مقصد ساکت شدم و فکر کردم........اما وقتی شروین جلوی در خوابگاه معماری نگه داشت .........جیغ بلندی زدم و پریدمو ماچش کردم و تشکر هم کردم
اون هم یه لبخند مردونه تحویلم داد...........شروین در حین این که خیلی باهام صمیمی بود اما خیلی یه دنده و لجباز و البته مغرور و خودخواه بود......الان هم یه لبخندی زده بود که مونولیزا جلوش لنگ مینداخت.........
این پسرا چه موجوداتین!!!!


منو تا در ساختمون خوابگاه همراهی کرد و بعد با یه شب بخیر ازم جدا شد..........
با یه دلشوره خاصی به سمت واحد اخر به راه افتادم اتگار همه ی پله ها پر از خاطره بودند...وقتی رسیدم با تعجب دیدم گیسوی واقعی و پریسا و فرشته و افسانه دم در منتظرن با یه لبخند کله گنده رفتم سمتشون و با استفاده از اشمشون سلام و احوال پرسی کردم........میدونستم تعجب کردن ولی خوب من چه کنم!!!
گیسو:بیا تو عزیزم.....فکر کن خونه ی خودتونه
پریسا:شام که نخوردی یه قرمه سبزی پختم که انگشتاتو بخوری
وای نه!!قرمه سبزی نه!!!!حالا چه جوری از زیر خوردنش در برم............
افسانه:عزیزم غریبه گی نکن .........بیا بشین رو مبل
فرشته هم برامون شربت اورد
فرشته:بچه ها به نظرتون گیسو جون و پریا خودمون یه شباهت هایی ندارن
وای نکنه لو بریم!!!
پریسا:نه فری .....این کجا و اون کجا
فرشته:از نظر چهره نه از لحاظ رفتاری و اخلاقی
افسانه:بالاخره ما دوسال با این عتیقه زندگی کردیم شباهت هاشو با ادم های دیگه میفهمیم
راست میگه فری شما خیلی حرکاتتون مثل پریاس .......مثل همین زل زدنتون
هه
میدونستم افسانه خیلی رکه ولی دیگه با مهمون؟؟؟
من:ها....اها....ببخشید
باورم نمیشد توی خوابگاه خودم با دوست های خودم اینقدر معذب باشم
من:ببخشید ولی من از گیسو ....نه از پریا جون شنیده بودم شما 5 نفرید!!
فرشته:اره عزیزم........ولی مریم نفر پنجم براش مشکلی پیش اومده که موقتا پیشمون نمیتونه باشه
من:ایشالله زود تر مشکلشون رفع شه
پریسا:بفرمایین این هم قرمه سبزی من این پریا که سرش به سنگ خورده قرمه سبزی میخوره شما هم بیا یه بار امتحان کن ببینم چیزی از انگشتات باقی میمونه یانه؟؟
من یه لبخند زدم.........دلم نیومد دستشو رد کنم........میشد یه جوری قرمه سبزی رو تحمل کرد
تا اخر غذا همه اش عق میزدم ...........اخه من لب نمیزدم به این غذا............
عوق
من:ببخشید باید برم ..............
پریسا یه ذره از دستم دلخور شد ........اول فکر کردکه غذاش بد شده اما وقتی بهش گفتم حال خودم بده .......گرچه تردید کرد اما اروم شد.....
اون شب شب خیلی خوبی بود بعد مدت ها در کنار بچه های خوابگاه بودن صفای دیگه ای داشت گرچه به عنوان یه غریبه بودم اما باز هم خوب که نه عالی بود............
شروین قربون دستت یه شب هم خونه خودمون رزرو کنی دیگه همه چی ردیفه!!!!


صبح فردا بدو بدو از بچه ها خداحافظی کردم و زنگ زدم تا اژانس بیاد .......درست بود که دیگه پریا نبودم اما هنوز هم دیر میرسیدم به دانشگاه.........حدود پنج دقیقه تاخیر داشتم ..........اما خیالم راحت بود که ماهان چیزی بهم نمیگه........با سر خوشی تو ام با اضطراب به سمت در بخش اطفال رفتم و بعد یکی دو تا تق تق استاد اجازه ورود داد.........
بله........همه اومدن جز من!!!
یه نگاه به ماهان انداختم.......با یه اخم غلیظی بهم نگاه میکرد........
وا!!!!اصلا باورم نشد این ماهان همون ماهان شوخ و صمیمی خودمونه!!!
صدای ماهان تو سالن پیچید و من رو سر جام میخ کوب کرد:علیک سلام خانوم خورسند.....
میدونید چند دقیقه از وقت کلاس گذشته خانوم محترم؟؟
بیشعور خوشی های دیشبو از دماغم دراورد..........
تنها چیزی که حوصله اشو نداشتم کلاس ماهان بود که خدا خودش بهم بهونه داد .....
با یه اعتماد به نفس مامان و غرور خاصی گفتم:از وقت کلاس گذشته که گذشته استاد.....بالاخره ماهم ادمیم خدا نیستیم که هیچ وقت اشتباه نکنیم یا برامون مشکلی پیش نیاد ........من هم به خاطر تصادفم منتظر تاکسی بودم که دیر شد.........اگر قصد دعوا دارید راننده تاکسی مورد خوبیه......
ماندگار یه نگاه بد بهم انداخت و بدون توجه به من درسش رو ادامه داد و من هم رفتم کنار یونیتم نشستم..........
ارغوان هم یونیت جلویی رو گرفته بود و کوروش(همونی که باهاش تصادف کرده بودم یونیت عقبی)
یه سلام اروم به ارغوان گفتم که برگشت گفت:
ارغوان:سلام و زهرمار!!دیشب کجا بودی تو؟؟هان؟؟چرا من الکی باید میگفتم خونه ی مایی؟؟...............چند وقته مشکوک شدی ها معلوم نیست با این شروین چه سر وسری داری؟؟
من:هووو.....ترمز کن بسه دیگه تخته گاز رفتی پیاده شو باهم بریم خانوم......اولا من دیشب رفته بودم خوابگاه یکی از دوستام به اسم پریا........ثانیا تو که اقای کیایی رو باید از من بهتر بشناسی مثلا همسایه تونه باید بدونی که اهل این حرفا نیست............
ارغوان:واقعا دیشب خوابگاه دوستت بودی؟؟چرا؟؟
من:محض ارا..........دلم تنگولیده بود براش
ارغوان:بسه دیگه الان ماندگار حال من هم میگیره اول صبحی ...........
البته ما این ها رو خیلی اروم پچ پچ میکردیم اما باز هم از نگاه ماندگار دور نموند.........
مریض ها یکی یکی وارد شدند...این دفعه مریض من یه پسر بچه تقریبا پنج ساله تپل و مپل بود ....شروع کردم به بررسی.........اخه خدا من از دندانپزشکی چی حالیمه؟؟
یه وقت دیدی تو دهن این طفلک به جای کشیدن بهترین معماری سال رو انجام دادما........
اکثر دندون ها شیری بود .......خوب!!!.........بابا من نمیدونم باید چیکار کنم پرونده رو یه بار نگاه کردم........با یه سریع از اصطلاحات اشنا بودم.........دندون شش پسر بچه یه ذره پوسیدگی داشت.......فقط همین ؟؟؟
یه نگاه به اطرافم کردم استاد که نبود هرکسی هم مشغول کار خودش بود اول رفتم سراغ ارغوان که گفت کارش حساسه نمیتونه بیاد.........حالا انگار داره اتم میشکافه
دیگه هیچ کی رو نمیشناختم که یهو کوروش اومد جلو و کنار یونیتم استاد با لحن ملایمی به پسر بچه گفت دهانشو باز کنه اون هم انجام داد...........
کوروش:خانوم خورسند!!شما باید دندون شش رو بکشید وگرنه ضمن این که پوسیدگی عمیق تر میشه ممکنه به ریشه برسه و باعث عصب کشی بشه و برای بچه های کوچیک این کار مشکله!!
البته این تشخیص من بود باز هم هرچی خودتون صلاح میبینید
یه لبخند زدم و تشکر کردم و گفتم:اتفاقا خودم هم یه همچین نظری داشتم اما یکم تردید کردم....بازم ممنون
صدای ماندگار از پشت سر غافلگیرمون کرد:خانوم خورسند علاوه بر این که دیر میاید کار مریض هم که به تعبیق انداختید خانوم..........حواس سایر دانشجو ها رو هم پرت کردید.........حالا خودتونو بذارید جای من ........باید باهاتون چیکار کنم؟؟
البته این جمله ها رو درحالی میگفت که فقط من و کوروش میشنیدیم............
من سرم پایین بود ......دلیل این کار های ماهان رو درک نمیکردم.....نمیتونستم هضم کنم اون ماهان خاکی و سر زنده حالا اینقدر خشک و مغرور شده باشه
قبل از این که من جوابی بدم کوروش شروع کرد به توجیه کردن ماندگار:استاد من معذرت میخوام....اگر قراره کسی تنبیه بشه فکر میکنم من باشم چون اولا به خاطر بی توجهی من بود که دیروز با خانوم خورسند تصادف کردم و ایشون امروز دیر رسیدن و الان هم مقصر من بودم که در حین کار با خانوم خورسند همکلام شدم........وگرنه ایشون ساکت بودند و با من صحبت نکردند
دستت درد نکنه !!!!به این میگن همکلاسی خوب!!!!!!!!!
یه زیر چشمی نگاهی به ماهان یا ماندگار انداختم .......وای خدا عین لبو شده بود اخمش هم غلیظ تر کرده بود...........چشم های ابیش از عصبانیت برق میزد و مثل یه دریا طوفانی بود.........والبته از همیشه جذاب تر و گیرا تر !!!!!!!!!!
خلاصه اونروز تا اخر وقتی که کلاس داشتیم ماندگار اینقدر باهام کل انداخت و اینقدر اعصابم رو بهم ریخت که میخواستم وسط کلاس بلند شم برم بیرون...............
چرا این اینجوری شد؟؟؟


با ارغوان جلوی در دانشگاه ایستاده بودیم تا به قول ارغوان یکی بیاد جمعمون کنه..........
هوا یه خورده سرد بود بالاخره هوای پاییزی بود دیگه.........اما نمیدونم چرا با وجود این هوا من تا این حد اخم کرده بودم..........شاید به خاطر این که تا حالا هیچ کس جرات نداشت با من اینطوری حرف بزنه.............اصولا من توی دانشگاه و خارج از خونه یه ادم عصبی .......خشک..........مغرور.......و در کل فوق العاده جدی و سرد بودم.........
اما تو محیط های دوستانه نقل مجلس بودم و شوخ و سر زنده .......حالا یه الف بچه اومده برا من هارت و پورت میکنه ..........بی فرهنگ تو که جنبه استادی نداشتی کی بهت گفت بیای درس بدی؟؟
ارغوان یه نیشگون ازم گرفت که با اخم بدی نگاهش کردم اون هم با یه لحن مظلوم گفت:خوب.......اخه اقا کوروش نیم ساعته داره بوق میزنه و تعارف میکنه سوار شیم!!!
من:برو بگو خیلی ممنون ما نمیایم
ارغوان:پس میخوای لنگه ظهر با چی بری خونه......بابا این که خودش زده ماشینتو درب و داغون کرده خودش هم جورشو میکشه دیگه!!!
من:نه
ارغوان:خر نشو بیا بریم
انگار که دوباره پریا شده باشم و یه دنده و لجباز تقریبا فریاد زدم:وقتی میگم نه یعنی نه
بعد هم با قدم های بلند رفتم به طرف ماشین کوروش و بعد از تشکر بهش گفتم که اگر میخواد لطف کنه این ارغوانو برسونه خونشون ......
اون هم همین کارو کرد و ارغوان که تو رودر بایسی مونده بود قبول کرد که بره
من هم شروع کردم به پیاده روی و فکر کردن که یهو موبایلم زنگید:الو
شروین:سلام............خوبی؟؟
من:اره ممنون.........
شروین:ولی انگار خوب نیستی ها .....دیشب بهت خوش نگذشت؟؟
من:اتفاقا خیلی عالی بود دستت درد نکنه
شروین:خواهش میکنم ........قرض از مزاحمت اینکه من نمیتونم این هفته برای تدریس بیام خونتون............
من:چرا؟؟چیزی شده؟؟
شروین:بله یه عروسی دعوتم!!!
من:عروسی کی؟؟
شروین:عروسی دوست صمیمی من
دوست صمیمی؟؟یعنی بنیامین ؟؟؟
من:با کی؟؟؟
شروین:با دوست صمیمی شما؟؟
دوست من؟؟؟فرشته؟؟؟
وای خدا!!!
من:واقعا......مبارکشون باشه
شروین:اگر میخوای به عنوان همراه من باهام بیا ....بالاخره یه روزی هردو تا شون از دوستات بودن !!!
من:نه ممنون شروین جان............حالم زیاد خوب نیست گیسو میره؟؟
شروین:اتفاقا اون هم گفت حالم خوب نیست نمیام.......مثل این که قلبش دوباره درد گرفته!!
من:خوب پس توحتما به فرشته و بنیامین بگو که پریا سلام رسوند و هزار بار تبریک گفت ولی حالش خوب نبود نتونست بیاد........
شروین:حالا اون قلبش درد میکنه تو چرا نمیای؟؟
من:چرا همه این روزا هوس عروسی کردن........ارشانو ........شراره........پرستو..........حا لا هم که اینا
شروین:سوالمو با سوال جواب نده عزیزم......چی شده؟؟
من:هیچی بابا ..........درس ها یه ذره سنگینه من هم که هیچ چی حالیم نیست!!
شروین:فقط همین؟؟
من:اوهوم........
شروین:خوب پس .........فعلا
من:خداحافظ
دستام رو گذاشتم تو جیبم و دوباره راه افتادم.......


دو روز از از اون ماجرا میگذره و من به طور عجیبی از این رو به اون رو شدم......شده بودم یه ادم مغرور و کله شق که حرف هیچکی تو مخش نمی رفت..........
شده بودم یه ادم بی احساس و اخمو.........یه گیسوی متفکر و درس خون.........بارها کتاب های دندونپزشکی رو از این ور به اون ور میخوندم .......ساعت ها تو اتاق مطالعه میشنستم و برای ناهار هم بیرون نمیومدم میخواستم ثابت کنم اگر بخوام میتونم..........
تا این که عصر روز جمعه یه احساس دل تنگی خاصی وجودم رو گرفت .........دلم برای پوریا تنگ شده بود..........من و پوریا باهم اختلاف زیادی نداشتیم و راحت حرف هم دیگر رو میفهمیدیم.......خیلی دوست داشتم برم ببینمش و براش قضیه رو تعریف کنم اما مطمئننا باور نمیکرد.............لباس هام رو پوشیدم و با ماشین ارشان به سمت دانشگاهی که پوریا قبول شده بود رفتم ........میدونستم جمعه ها دانشکده تعطیله اما یه چیزی بهم میگفت که امتحانش ضرر نداره!!!
به خودم اومدم و دیدم که جلوی در دانشگاه پریا پارک کردم و از تو ماشین به پیاده رو زل زدم ......هیچ کس نبود ......این قسمت از شهر همیشه خلوت بود حالا چه برسه به این که جمعه هم بود............اما یهو یه سریع از دانشجو ها ریختن تو پیاده رو خوب که دقت کردم دیدم پوریا هم بینشون هست ........وای خدا چه قدر تو این چند ماهه تعغیر کرده ..........چه قدر بزرگ شده.......الهی قربونت برم!!!
با چشم دنبالش میکردم که دیدم با یه سریع از دوستاش سوار یه ماشینی شدن و هر لحظه دور تر شدن................
خدایا!!خودت حفظش کن!!!!
بعدهم اروم سرم رو گذاشتم رو فرمون و اشک ریختم........


میدونم خیلی کمه !!
شما هم لطف کنید + و تشکر و نقد و نظر سنجی بزنید
راستی گفته بودم قراره تا قبل باز شدن مدارس رمان رو تموم کنم درسته؟؟
هنوز سر حرفم هستم
اما یه خبر خوب براتون دارم
تو دوران مدرسه که من اصلا نمیتونم توی قسمت رمان فعالیت کنم
اما برای تعطیلات بعدی یه برنامه هایی دارم
با یه رمان قشنگ دیگه درخدمتتون هستم که خیلی پخته تر از این رمان و نی نی های جلفه
امیدوارم اون هم مورد استقبالتون قرار بگیره
حالا تا تعطیلات بعدی که احتمالا یا عیده یا تابستون بعدی
اما ما رو یه وقت فراموش نکنید
اگر قطعی شد اسم و جلدش رو هم میذارم توی پست های بعدی
که خودتونو اماده کنید برای خوندن یکی از بهترین رمان های زندگیتون


فصل هفتم
رفتم توی یه پاساژ و یه جعبه کادویی بزرگ صورتی خریدم.....و البته دو تا عروسک خرس دختر و پسر تو دست هرکدوم هم یه سکه بهار ازادی گذاشتم و بعد هم داخل جعبه رو پر از گلبرگ های قرمز کردم............شروین بهم گفته بود امروز مراسم عقد بنیامین و فرشته اس........
هنوز ماشین ارشان زیر پام بود ........باهمون ماشین رفتم و بسته رو دادم به یه پیک موتوری + ادرس...................
"امیدوارم خوشبخت بشن" این جمله رو در حالی زمزمه میکردم که سوییچ رو به ارشان تحویل دادم و بدو بدو رفتم تو اتاقم و در رو بستم
خدایا!!!داری با من چیکار میکنی؟؟
مگه من چیکار کردم که داری این جوری ازم تاوان میگیری؟؟
چرا منو از دیدن و حرف زدن با تنها برادرم محروم کردی؟؟
چرا حتی بهم اجازه نمیدی تو شادی دو تا از بهترین دوستام شریک باشم؟؟
چرا؟؟
خوب حتما یه دلیلی داره دیگه؟؟
حتما یه حکمتی داره که داری اینجوری میکنی باهام!!
ولی کدوم حکمت ؟؟؟میخوای تا کجا توی این دریای سردرگمی غرق بشم..............
تا کجا پیش برم تا کدوم نا کجا اباد ...........
شنبه بود و نیمه شعبان !!!
دستام رو بلند کردم و داد زدم:دلم تنگ شده................اره پریای دل سنگ هم دلش واسه خونشون تنگ میشه.....واسه شهرشون واسه خانواده اش........واسه اتاقش............حتی واسه خدای پریا هم دلم تنگ شده.............اخه اون خدا مهربون بود کمکم میکرد .............پس چرا اینجوری شدم؟؟؟؟؟
این همه بشر .........چرا عدل دست گذاشتی رو من؟؟؟؟؟
در اتاق باز شد ..........سراسیمه برگشتم به سمت در باز شده
با تعجب به شروین زل زده بودم اون که الان بایستی تو مراسم عقد باشه!!!
ارشان هم پشت سرش بود و تو چهار چوب در ایستاده بود.........شروین نفس نفس میزد!!!
من با یه حالت نگران نگاهش کردم و گفتم:چی شده؟؟؟ واسه فرشته اینا اتفاقی افتاده؟؟
شروین:نه.........(چند بار نفس زد و ادامه داد)....فرشته سر جاش نشسته داره بله میگه.........اما شراره!!!!!!
من:شراره چی؟؟
ارشان:اینجا چه خبره؟؟این ادما کین؟؟
شروین:شراره داره طلاق میگیره؟؟
من:چی؟؟؟اون که چند روز پیش ازدواج کرد؟؟
ارشان:شراره کیه؟؟
من تقریبا داد زدم :عمه ام!!!
شروین:ارشان خان..........شراره خواهره منه و دوست گیسو خانوم
من:خوب حالا کجاست؟؟من باید چیکار کنم؟؟
شروین:اون رو هوا حرف تو رو می بره؟؟
انگار شروین هم فراموش کرده بود که من دیگه پریا نیستم!!!!!
من:چرا یهو اینجوری شد؟؟مامان و بابات میدونن؟؟
شروین:اونا کی هستن که بدونن.......!!
انگار درد خودمو میگفت مامان و بابای من هم اکثرا نبودند..............ناراحت بودم به خاطر شراره......به خاطر تقدیرش
شروین:کجایی گیسو؟؟بیا بریم دیگه ........اون الان تو ماشینه میخواست برسونمش محضر طلاق که قبلش اوردمش اینجا .........
با گفتن عجله کن از پله ها رفت پایین
هنوز لباس هامو در نیاورده بودم و باهمون سر و وضع رفتم پایین و ارشان رو مات و مبهوت تو اتاقم جا گذاشتم ..........سریع رفتم تو ماشین ارشان و بلند داد زدم :راه بیوفت
یکی نبود منو اروم کنه !!!!حالا باید شراره رو هم تسکین میدادم........
من:شراره جان اروم باش (اروم پشتشو میمالیدم که دستمو پس زد)
شروین:کجا برم
من با عصبانیت:سر قبرم
شراره:تو کی هستی؟؟
من:من مشاور خانوادگی پریا اینام........
شراره:اومدی چیکار کنی؟؟دردمو ببینی و بهم بخندی؟؟
من:گریه نکن شراره جان........بدون هق هق باهام حرف بزن
شروین کنار قبرستون توقف کرد.........حال و حوصله نداشتم و کسل پیاده شدم و روی یکی از نیمکت ها نشستم ،شروین هم پیشم نشست:چرا گفتی بیام اینجا؟؟
من:شراره رو نگاه کنی میفهمی!!
شراره با همون بدن ظریف و صورت تو دلبرو و قشنگش نشست رو خاک های سر گورستان و داد میزد
من:اوردمش اینجا تخلیه بشه


شراره با همون بدن ظریف و صورت تو دلبرو و قشنگش نشست رو خاک های سر گورستان و داد میزد
من:اوردمش اینجا تخلیه بشه
با این که نمیدونستم چه خبره .......اما قصد داشتم مثل همیشه پریا امداد گر باشم گرچه پریا نباشم
شروین چشماشو بسته بود اما مطمئنا هنوز هم از شنیدن داد هایی که شراره میزد عذاب میکشید
من:یارو چه جور ادمیه؟؟
شروین:همه چی تمومه ........
با یه نگاه بی تفاوت و یخی شراره رو نگاه کردم و داد شدم:پس این چه مرگشه؟؟
شروین با تعجب نگامون میکرد .......انگار روی سن تئاتر بودیم ......بایستی یه نمایشنامه مسخره رو بازی میکردیم
از جام بلند شدم و رفتم سمت شراره و دستشو گرفتم و کشون کشون از رو خاکا اوردمش روی نیمکت جیغ میزد و میخواست دستشو ازم جدا کنه اما من اعتنا نمیکردم
شروین:چیکار میکنی پریا؟؟ولش کن
حالم خوب نبود اون هم حالش خوب نبود.......هی پریا پریا میکرد
شراره رو نشوندم و بالحن خواهرانه ای گفتم:چی شده عزیزم ؟؟چرا زار میزنی؟؟میدونی چند سالته؟؟اینا رو میبینی اینجا کپه اشونو گذاشتن و واسه همیشه تو قبر خوابیدن.......از بچه ی نوزاد توشون پیدا میشه تا ادمی که سن نوحو داشته ...........همه اخر سر اومدن تو همین قبرستون لم دادن!!!!!(خودم از لحن صحبتم بدم میومد اما هم من هم شراره نیاز به تلنگر داشتیم)
اخر عاقبت همه امون اینه..........همین خاک!!!همین قبر ها!!!یه قبرستون از جنس همین قبرستونا؟؟چرا داری گریه میکنی عزیز من !!!این چشمای خوشگلت رو چرا رو به زندگی باز تر نمیکنی ........اگر این پرده ی اشکو کنار بزنی نور زندگی چشماتو پر میکنه ..........ما برای چی به دنیا اومدیم واسه این که عذاب بکشیم ؟؟گریه کنیم اخر سر هم بیایم اینجا بخوابیم؟؟نه عزیزم.....ما به دنیا اومدیم تا زندگی کنیم ........بخندیم ....پس چرا گریه میکنی؟؟
اگر مشکل داری بدون گریه و استوار بگو!!!........نذار هق هق هات نشون بده که ضعیفی.....اروم باش ........حالا بهم بگو مشکلت چیه خواهر خوشگلم؟؟

شراره اشکاشو پاک کرد و به یکی از قبر ها نگاه کرد!!
و شروع کرد به صحبت:اشکان رو از دوسال پیش میشناختم .......اون موقع پیش دانشگاهی بودم و برای اولین بار با شروین میرفتم مهمونی ........مامان و بابا که بیخیال ما شده بودن ماهم بیخیال دنیا شدیم...........تو اولین مهمونی اشکان رو دیدم ......اولش ازش بدم میومد ولی کم کم خودشو تو دلم نشوند ........مثل بقیه نبود ........تو مهمونی ها دست به سیگار هم نمیزد ......به هیچ دختری نگاه نمیکرد با دوست های خودش میومد تو مهمونی و میرفت .......چند بار همونجا دیدمش .......خلاصه اش کنم دو سال مثل دو تا دوست باهم بودیم تا چند وقت پیش که ازدواج کردیم.............بعد عروسی فهمیدم که فقط رفتارش نبود که اقامنشانه بود ........اخلاقش .......نگاهش........همه چیزش در حد یه اقا بود .......اما.....
اومد دوباره گریه کنه که بغضشو خورد!!!!!!
شراره:اما اون میخواد منو طلاق بده ..........میگه من لایق تو نیستم..........تو اگر با من باشی حروم میشی........اولش نفهمیدم اما یه خورده که گذشت بهم گفت که بعد ازدواج فهمیده که سرطان داره!!!!!
دلم براش سوخت .......حالا باید چی میگفتم؟
من:واقعا دوستش داری؟؟
شراره:خالصانه
من:پس اگر یه روزی هم اومد و توی یکی از همین قبر ها خوابید هم دوستش داشته باشی
شراره:اون موقع هم دوستش دارم.........همیشه دوستش دارم
من:مطمئنی از روی ترحم نیست؟؟
شراره:مطمئنم
من:باشه .........پس همه چی حله که چرا بیخودی گریه میکردی
شراره و شروین با تعجب :حله؟؟چی جوری؟؟
من:اینجوری که شما زنگ میزنید به همسر شراره جون و هرچی اون اینجا گفتو بهش میگید .......تمام گریه هاشو .........کلمه هاشو ......و در کل همه چی رو
ایشالله که اقا اشکان هم با این روحیه ای که قراره شراره جون بهش بده زود تر سلامت میشه
شراره:به همین سادگی ...........اون قبول نمیکنه!!
من:اگر بدونه که با جدایی بیشتر از بودن با یه ادم سرطانی عذاب میبری .........حتما قبول میکنه
شراره پرید و بغلم کرد:فکر نمیکردم اینقدر ساده باشه.......ممنون ..........خیلی ممنون
من:من که کاری نکردم ...........فقط منو زود تر برسونید خونه و خودتون هم کاراتونو بکنید
شروین:چشم


ارغوان:گیسو پاشو بروبوفه یه ساندویچ برام بگیر به خدا ضعف کردم
من:مگه خودت چلاقی؟؟
ارغوان:نه به جان تو حسش نیست!!
من:اتفاقا من هم حس پاشدن ندارم بعد اون هم کتاب خوندن تو کتابخونه حال ندارم انگشتمو تکون بدم.......
ارغوان:جون من.........پاشو دیگه لوس نشو...........
من:من خر نمیشم خانوم!!
ارغوان:د پاشو الان کلاسمون شروع میشه!!
من:پانمیشم
ارغوان:جون عزیزت پپاشو گیسو.........حال ندارم
خوب جون عزیزم!!راستی عزیز من کیه؟؟
مامانم؟؟برادرام؟؟پرستو؟؟ش روین؟؟شاید هم مالک اون دو تا چشم ابی؟؟نه هر کی باشه اون نمیتونه باشه........شاید هم.........این شاید های بیخود چیه هی من دارم بهشون فکر میکنم
ارغوان:میری گیسو؟؟
من:پول بده میرم!!
ارغوان:مهمون تو دیگه
من:خیلی رو داری!!
بلند شدم و مانتوم رو تکوندمو به طرف بوفه راه افتادم که ارغوان داد زد:هو .........کجا؟؟
من:دارم میرم بوفه دیگه
ارغوان:در داخلی رو بستن باید بری از پنجره پشت ساختمون خرید کنی
راه افتادم به سمت پشت ساختمون ........اه چه قدر طولانیه !!رسیدم به بوفه...... این که بسته اس.....بترکی ارغوان !!
من زیر لب زمزمه میکردم و فحش های خوشگل خوشگل نثار ارغوان میکردم و سر به زیر جلو میرفتم که یهو خوردم به یه چی.......حالا چی رو خدا عالمه!!
سرم رو بلند کردم که دیدم با مغز خوردم به درخت !!!اما این تازه اول ماجرا بود .........همون جوری زیر سایه درخته از درد سرم و دسته های زخمی ناله میکردم که یه پرنده بی ادب مقنعه ام رو کثیف کرد........ای بی فرهنگ!! پرنده ها هم به نوعی الودگی ایجاد میکنن تو این تهران!!
حالا من با این سر و وضع برم پیش ارغوان نمیگه از جنگ اومدی یا از جنگل امازون؟؟
به درخت تکیه دادم و خیره شدم به دیوار های حیاط ...این دیوار های پشت ساختمون حسابی کوتاه بودن .........شیطونه میگفت بپرم برم و کلاسم بپیچونم ها ولی خوب شیطونه حرف بیخود زیاد میزد!!
اما یهو گولم زدو و من هم رفتم بالای دیوار ...که یهو تعادلم رو از دست دادم و عقب عقب داشتم پخش زمین میشدم .........الان حتما یا چلاق میشم.........یا بازم چلاق میشم!!
اما یهو بین زمین و هوا افتادم تو یه جای گرم و نرم.......اینقدر ترسیده بودم داشتم اشهدمو میخوندم .........گفتم لابد عزراییله ........صورتمو که برگردوندم دیدم بله این هم کم از عزراییل نداره .............
من:اه .....من....من راستش .......خوب ......
استاد ماندگار:هیش!!اینقد وراجی نکن
این چرا اینقده محکم منو گرفته بابا دیگه منو نجات دادی بذارم پایین.........
من:ببخشید استاد خیلی ممنون از اینکه منو نجات دادین.......میشه بذارینم زمین اخه خیلی کثیف شدم میترسم شما هم کثیف شید!!
ماندگار:کثیف شدن می ارزه به....
خورد حرفشو!!!د بگو ببینم چه مرگته!!
من:به چی استاد؟؟
ماندگار:به بغل کردنت!!
وای!! چی میگفت این ؟؟یهو یه چیزی تو دلم اتیش گرفت بعد سر خورد افتاد پایین......تمام دلم ریخت ........سرخ شدم ؟؟نه بابا فکر نکنم تا این حد دیگه خجالتی باشم .........اخه من یه بار هم موقع رقص تو بغل ماهان بودم..........ولی اینقد داغ نشده بودم..........
البته زود به خودم اومدم .........بیشعور فکرکرده بود که چی؟؟
من:ببخشید استاد اینجا دانشگا.....
نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت:مگه نگفتم ساکت.........دو دقیقه عین بچه های خوب بذار بدون کلام حست کنم
حست کنم چیه دیگه؟؟اخه ادم چه قدر پرو و بی ملاحظه .......فامیل کم نبود میخواد اینجا هم ابرومو ببره .......دوباره برگشتم و تو چشماش نگاه کردم..........ابی شیطونی بود.........این رنگ منحصر به فرد فقط مال ماهان خودم بود!!
ماهان خودم دیگه کیه؟؟امروز چه شیر تو شیره از صبح!!شنبه امون اینجوری باشه وای به حال اخر هفته امون.......
چشمامو بستم تا با چشماش دیوونه ام نکنه ........اما گرمای دستاش که دورم قلاب شده بود رو چیکار میکردم .........اون بوی روح نواز عطرشو کجای دلم میذاشتم .........بینیمو کیپ کردم و سعی کردم گرمای دستاشو که از روی مانتو زیاد مشخص نبود نادیده بگیرم که انگار فهمید و کنار گوشم گفت :حالا نوبته تصویه حسابه فینگیلی من!!
این چه الفاظیه اخه!!
حالا که همه چی رو نادیده گرفته بودم گرمای نفس هاش دیوونه ام میکرد.........این دیگه قابل کنترل نبود
من با یه صدای خاصی گفتم:استاد !!لباسام خیلی کثیفه دستا و زانوهام هم زخمیه میشه برم داخل ساختمون.........شما هم الان کلاستون دیر میشه ها
ماهان:نگران کلاس من نباش.........ولی .....دستاتو زخم کردی؟؟
من:بله......ببخشید(این ببخشید برای چی بود دیگه...........نونم نبود ابم نبود ببخشید گفتنم چی بود؟؟)
ماهان اروم گذاشتم زمینو گفت: بیا اتاقم...........
خواستم از دستش در برم که دستمو محکم گرفت و بین چشمای اون همه دانشجویی که توی سالن و حیاط بودن منو برد تو اتاقش...........وای حالا از فردا همه پشت سرمون حرف در میارن


ماهان:تو مریضی؟؟چرا خودتو زخم کردی دختر؟؟دستات که زخمش جدی نیست ......اما پیشونیتو چرا زخم کردی؟؟
من:پیشونیم؟؟(دستمو گذاشتم رو پیشونیمو و سوزشو تو تمام سرم حس کردم )
مقنعه ام هم کثیف بود !!
من:استاد !!مقنعه ام هم کثیفه هم خونی میشه یه فکری به حال اون کنید
ماهان:من از کجا برات مقنعه بیارم که خدا رو خوش بیاد اخه ...........
من:اهان........ارغوان یه مقنعه خریده بود...........موبایلتو بده ماهان میخوام بهش زنگ بزنم
وای محکم دستمو گذاشتم رو دهنم بهش گفتم ماهان ......غرور و اون همه لجبازیمو توی این چند جلسه ای که خر خونی کرده بودم تو یه لحظه فراموش کردم چرا اینجوری شد؟؟
یهو در باز شد ........ارغوان بود !!احتمالا گوش ایستاده بود
ارغوان:شرمنده استاد...........ولی من مقنعه رو اوردم
ماهان:ماشالله امداد های غیبی این روزا همه جا هستن!!
ارغوان بدون توجه به ماهان مقنعه رو از تو کیفش دراورد و داد بهم.......و رفت ...وا؟؟
ماهان:یالا مقنعه اتو درار تا پیشونیتو پانسمان کنم.........
من:اوم........راستش استاد بهتره من برم
ماهان:چه قدر لجبازی گیسو...........داری از درد میمیری میخوای کجا بری؟؟
راست میگفت داشتم از درد میمردم..........هم سرم هم دستام سوزش داشت و کل بدنم هم کوفته بود.....
ماهان:یالا........
من با اکراه و لجبازی مقنعه رو دراوردم اما نه کامل.......که خودش با دستش اروم زد و مقنعه افتاد...
سرم رو باند پیچی گرد مثل این که چند تا زخم سطحی بود.......اول رفت سمت بتادینو و ریختش رو زخمم ......ایشم شد .......یه سوزش بدی داشت........نمیخواستم جیغ بکشم اما محکم دستم رو مشت کرده بودم و فشار میدادم.........
ماهان:تموم شد حالا........اون مقنعه رو بده به من
مقنعه ای که ارغوان اورده بودو میگفت .......دادم بهش
ماهان:خوب ........پشت به من بشین
روی مبل بودیم ........پشت بهش نشستم و قبلش هم یه ببخشید گفتم.......
ماهان اروم کلیپس روی موهامو دراورد.........موهام باز شد ...........میخواستم برگردم که گفت تکون نخور.........موهام بد جوری بهم ریخته بود......دستاشو کرد تو موهام.........یه حس خاصی داشتم هم بد بود هم خوب.........نمیتونستم این حسمو هضم کنم.......چند دقیقه بعد گفت:اینم تموم شد ...........
یه ایینه هم داد دستم که با دیدن خودم توش شکه شدم...........موهامو اونقدر ماهرانه با همون کلیپس بسته بود که انگار ارایشگر اینکارو کرده بود .........
مبهوت مونده بودم تو ایینه که گفت:خوشت نیومده ؟؟
من:چرا..........ولی خیلی تعجب اوره .....شما .......درست کردن مو
ماهان یه خنده ی کوچولویی کرد و مقنعه رو داد دستم...........
من هم با سرعت پوشیدمش.......باند زخمم جلوی پیشینومیمو گرفته بود و مقنعه رو خوب نگه نمیداشت...........
همون موقع ماهان به یکی زنگ زد:
-الو.........جناب شاهمرادی
شاهمرادی که رییس دانشگاه بود ........میخواد چیکار کنه؟؟
-با عرض شرمندگی اقا..........یه مشکلی پیش اومده باید سریع برم بیرون از دانشکده اتفاقا همین الان هم یه کلاس دارم که نمیتونم برم.............
کجا میخواد بره یعنی؟؟
با شناختی که از شاهمرادی پیدا کرده بودم و اینکه چه قدر ماهان رو دوست داره میدونستم با سر قبول کرده
-خیلی ممنون جناب..........لطف کردید
بعد تلفن رو قطع کرد و رو به من گفت :بریم
من:کجا استاد؟؟
ماهان:اینقده به من نگو استاد............من اسم دارم.........الان هم میخوام ببرمتون خونه
من:یعنی فقط به خاطر یه خونه بردن من نرفتید سر کلاس؟؟اینجوری که بده .....من زنگ یزدم یکی از اشناها یا ارشان بیاد دنبالم
ماهان:مثلا کی ؟؟شروین؟؟
با شنیدن اسم شروین خشکم زد............این شروینو از کجا میشناخت؟؟
من:شما شروینو از کجا میشناسید؟؟
ماهان:دیگه دیگه..........شاید یه روزی فهمیدی
وا؟؟چرا امروز اینقده اتفاقات عجیب و غریب میوفته؟؟خدایا خوب اون بالا نشستی و بازی خوردن منو نگاه میکنی ها!!
خلاصه با ماهان از دانشکده خارج شدیم.........بار اول بود سوار ماشینش میشدم.........از این ماشین خارجی ها بود که اسمشو بلد نبودم........راه افتادیم
ماهان:میری خونه؟؟
من:راستش امروز قرار بود برم مشینو از تعمیر گاه بگیرم.........اگر میشه اول برید اونجا
ماهان:تو که حالا حالت برای رانندگی خوب نیست............تو ادرس تعمیر گاهو بده با قبض تحویل ماشین ...........فردا ماشین صحیح و سالم جلوی در خونتونه!!
من دیگه طاقتم طاق شده بود .........این چرا اینقدر تناقض داشت تو رفتارش یا اونقدر سرد یا اینقدر صمیمی و مهربون
چشمامو ریز کردم و موذیانه نگاهش کردم:ماهان!!!تو چرا اینجوری میکنی؟؟دارم دیوونه میشم از کارات.........
بدون توجه به من رانندگی میکرد ..........میدونست از بی اعتنایی بدم میاد
داد زدم:ماهان!!
قهقه بلندی زد..........دیوونه بود دیگه..........دیوونه که شاخ و دم نداره
من:چرا میخندی؟؟کم داری؟؟


ماهان:چرا حرص میخوری عزیزم؟؟ریلکس باش
دیدم میخواد اعصابم رو ریز ریز کنه دیگه تا برسیم خونه لام تا کام حرفی نزدم..........
صم و بکم و بدون تشکر از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه توران خانوم با دیدنم یه دونه زد توسرش و خاطره جون هم دوید به طرفم..........
خاطره:چی شده گیسو؟؟با خودت چیکار کردی؟؟
بدون توجه رفتم تو اتاقم و رو تخت ولو شدم که در زدن
من:بفرماین
فکر کردم توران خانوم یا خاطره است اما ......هردوگزینه نادرست بود و ارشان بود اومد تو و بدون اینکه به من نگاه کنه در رو بست و نشست رو صندلی ولی وقتی سرشو اورد بالا کارت هایی که تو دستش بود افتاد رو زمین
ارشان:گیسو!!چی شده؟؟
من:چیزی نیست بابا
ارشان:چرا اتفاقا خیلی چیزه .......چی شده؟؟
من:داشتم تو حیاط ساختمون راه میرفتم تو فکر بودم خوردم تو درخت
ارشان:بلند شو حاضر شیم بریم درمانگاه.....ممکنه بخیه بخواد
من:نمیام.....اون کارت ها چیه تو دستت؟؟
ارشان:اونا مهم نیست.....من میرم تو حاضر شو
من:حاضر نمیشم.......بگو اونا چیه؟؟
ارشان:بیا بریم تو ماشین میگم
به خاطر فوضولیم بلند شدم و با همون لباس ها رفتم درمانگاه........اما ارشان بی شعور تو راه هیچی جز غر غر نگفت!!
در کمال بدبختی زخمم عمیق شده بود و نیاز به یه بخیه توپ داشت.......نشسته بودم و زیر دست دکتره زجر میکشیدم ......هر نخی رو که رد میکرد مور مور میشدم
موقع برگشتن اینقدر اصرار کردم که ارشان گفت:کارت عروسیمه بابا .......میخواستم یه چند تا بدم بهت هرکیو خواستی دعوت کنی
من:واقعا؟؟(پریدم و بوسیدمش)مبارکه.........زود تر اون کارت ها رو بده یه عالمه ادم تو ذهنم
ارشان:واقعا؟؟یه وقت یه ایل دعوت نکنی بیان خراب شن رو سرمون
من:نه بابا یه سری از بچه های خودمونی که میشناسیشون
ارشان:باشه ......(دستشو برد تو کتشو و چند تا کارت داد بهم)
من:چه خوشگلن کارتات
ارشان:سلیقه پرستو خانومه دیگه.......
من:پرستو خانوم؟؟(سریع کارت رو باز کردم و ..........نه پرستو بهراد.......وایی نه!!)
با یه چشم های گشاد و صورت گر گرفته نگاهش کردم:خدایی ارشان ......با پرستو؟؟
ارشان:مگه میشناسیش
من:مگه میشه نشناسم............
ارشان:از کجا؟؟
من:از.....راستش ......خوب.......اهان....اون دختره پریا بود که چند بار اومد دیدینم اون اسمش پریاش خواهره پرستو من هم این پرستو خانومو دیدم.......حالا بیشتر میگم مبارکت باشه


شب که شد گیسو زنگ زد و متعجب گفت فهمیدی چه خبره؟؟گفتم اره.......خیلی ما باحال بودیم دیگه خواهر این و برادر اون ........اونوقت همه برعکس فکر میکنن.......عروسی این دو گل نوشکفته چه شود .......چه قدر دلم واسه مامان اینا تنگه .........تو عروسی حتما میبینمشون......پس این پسری بوده که پرستو راضی به قبولش شده......
اون شب رو در کمال ناباوری و هیجان گرفتم تخت خوابیدم تا خود صبح ........ صبح که میخواستم کارت ها رو بنویسم یه نگاه به اسم عروس و دوماد انداختم وزدم زیر خنده فکر کن خواهر و برادرم باهم عروسی کنن
.........هه هه
نگاهم افتاد رو دستخط کسی که اسم عروس و دومادو نوشته بود.......چه دستخط اشنایی
خدایا دستخط کی بود.......؟؟انگار مربوط به دوران پریا بودنم میشد.....ولی یادم نمیومد.....یکی از کارت ها رو به اسم ارغوان نوشتم....یکی روبرای شروین و شراره.......میخواستم واسه کوروش هم بنویسم ولی ننوشتم ......بچه های خوابگاه قرار بود از طرف پریا یا گیسو دعوت بشن!!
پس دیگه واسه ی کی بنویسم؟؟
سرخر کمتر ......زندگی بهتر.........مهمون میخوام چه کنم!!
کارت ها رو دادم به ارشان و پرسیدم:این دستخط کیه که اسم تو و پرستو رو نوشته تو کارت ها
ارشان کارت ها رو گرفت و گفت:همونی که امروز صبح ماشینتو از تعمیر گاه اورد!!
ماشینمو؟؟ماهان؟؟؟؟؟
پس چرا دستخطش برام اشنا بود؟
منم این روز ها توهم میزنم
گیج از اتاق ارشان اومدم بیرون.....
روز ها مثل برق و باد گذشت ........بهترین لباس..........رزرو بهترین ارایشگاه.....قشنگ ترین و مناسب ترین هدیه واسه خواهر و برادرم.........
خلاصه و خلاصه
توی این مدت هم بخیه هامو در اوردم ........و هم اموزش گیتارم رو تموم کردم.....
از دانشگاه هم غافل نبودم تو اون مدت همه رو من و ماهان زوم بودن ولی من و اون ازبس باهم لج کردیم و صدای همو در اوردیم.....شک همه برطرف شد.....هه هه
شده بودم بهترین شاگرد بخش اطفال.........امتحان های اخر ترم رو دادیم .....با نمره بالایی قبول شدم که فکر میکردم همه اش به خاطر ماهانه چون اگر لجبازی من با اون نبود من اصلا صد نگاه کردن به کتاب ها رو هم نداشتم...........
اما خوب من اصلا نمیتونستم برم جلو و تشکر کنم......بیشعور همیشه برداشتش اشتباه بود!!


لباس هامو عوض کردم و رفتم توی باغ........عروسی مختلط بود و توی باغ.......اولین میزی که برام بلند شدن .....شروین و شراره به اتفاق اشکان شوهرش و بنیامین وفرشته بودن.....با همه سلام و احوال پرسی کردم و یه ذره هم شوخی تا اون جمع خشکشون جون بگیره
میز بعدی رو اراذل خوابگاه پرکرده بودن .....دونه دونه بغلشون کردم......مریم حالش خوب شده بود و این از اون خبرهایی بود که ادمو در حد چی خوشحال میکرد!!
نشستم پیششون و یه ذره گپ زدیم
میز بعدی در کمال تعجب ارغوان و کوروش........سر خود این پسره رو کشیده بود دنبال خودش
خلاصه هر دقیقه یه میز بلند میشد و مینشست ......مهمون ها مونده بودن من کی ام که همه برام بلند میشن.........کنار نازی و اقوام خودم البته نه واقعی نشسته بودم که شروین اومد و با یه ببخشید منو کشید بیرون از اون جمع بیخود و یه جورایی نجاتم داد
داشتیم تو باغ قدم میزدم
شروین:چه خوشگل شدی امشب!!
من:خودت هم خیلی شیک کردی.......برادر و خواهر منن ها!!
شروین:خدایی دارم میگم امشب خیلی جلب توجه کردی همه چشماشون بهته .....مخصوصا این که همه ی میز ها برات بلند شدن .......
من:بذار اینقد نگاه کنن بترکن!!
یه نگاه کردم به اطراف ....راست میگفت انگار همه چشم بودن و ما رو دید میزدن
باحسرت به من و شروین که کنار هم و شونه به شونه قدم میزدیم!!نگاه میکردن
یه نگاهم به خودم انداختم کفش ها اکلیلی شکی و پاشنه هفت سانتی .....ارایشگر موهای جلو و کنار های صورتمو ریخته بود کنار صورتم و بقیه رو برام بالا بسته بود ....تمام موهام هم اکلیلی بود .....گوشواره های بلندی هم تو گوشم بود .....ارایشم هم بیشتر اکلیلی بود سایه صورتی اکلیلی .......رژ و روژگونه براق ........چشمای میشیم هم انگار رنگشون شده بود قهواه ای روشن ......تو این مدت متوجه شده بودم رنگشون هی عوض میشه....گاهی سبز....گاهی خاکستری...حالا هم که عسلی تقریبا که با ارایش موها و صورتم بیشتر میومد ...لباسم هم یه کت و دامن خوشگل و خوشدوخت به رنگ مشکی اکلیلی و یه کراوات خوشگل......ماه بودم...اونم ماه شب چهارده.....شروین هم کت و شلوار طوسی پوشیده بود و باز هم از اون عطر ها زده بود .....تیکه ای شده بود با اون موهاش......
من:راستی شروین!!
شروین:جان!!
من:کسی رو به اسم ماهان ماندگار میشناسی؟؟
چشماش برق زد ......با یه لبخند گفت:چه طور؟؟اره میشناسم
وا؟؟
من:چه جوری اشنا شدید؟؟
شروین:دیگه دیگه.....اگر خودش میخواست بهت میگفت
من:داشتیم شروین؟
شروین:راستی گیتارتو که گفتم اوردی؟؟(مثلا حرفو عوض کرد)
من:اره .....راستی واسه چی میخواستیش.....
شروین:میفهمی خانوم خوشگله....!!
همون موقع بود که عروس و داماد اومدن.......از خوشحالی نزدیک بود اشک بریزم....من ساقدوش عروس شده بودم البته اول گیسو بود ولی قبول نکرد و من ساقدوش شدم.....ماهان هم ساقدوش ارشان بود .....اول یه تبریک خوشگل به هردوشون تقدیم کردم و بعد رفتم دنباله لباس پرستو رو گرفته بودم......پرستو واقعا دختر خوشگلی بود......الان هم که مثل عروسک ها شده بود ....اسپند دود میکردن خاطره جون و مامان واقعی ام هم یه گوشه داشتن بهترین منظره عمرشون رو نگاه میکردن....
با دیدن پوریا و بابا گل از گلم شکفت......اما از دور نگاهشون میکردم.......نمیشد برم جلو بغلشون کنم که...!!
رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به محل نشست این دو گل نوشکفته!!!
تا اونا نشستن من بلند داد زدم اهنگ پرستو امیر تتلو......ارکست میزد و میخوند
و همه شادی میکردن من و گیسو رفته بودیم وسط و مجلسو ترکوندیم.....همه نگاهمون میکردن....همه فکر میکردن عروسی برادر من و خواهر اونه .....در حالی که بیخود فکر میکردن و کاملا برعکس بود.....اهنگ که تموم شد من و گیسو رفتیم و کنار مبل عروس و دوماد نشستیم تا خستگی مون در بره.......
شروین توی بلند گو اعلام کرد:لیدیز و جنتلمن.......به مناسبت رسیدن این دو کلاغ عاشق به هم.....و البته شکفتن این دو علف نوشکفته ساقدوش عروس و دوماد با همکاری خواهر عروس قراره براتون یه کنسرت پخش کنند محشر.....و تقدیمش میکنن به خواهر و برادراشون ......
ازکنار میکروفون که کنار رفت بهش گفتم::کنسرت چی؟؟
شروین:اون اهنگه بود که خیلی خوشت میومد ازش......قراره هم گیتار بزنی هم بخونی ....ماهان هم همینطور.......گیسو هم همینطور البته اون ویولون میزنه!!
من:من استرس دارم نمیتونم
شروین:تورو استرس .....لطفا مرا خر فرض نکنید....بیا اینم گیتارت .....میرم به ارکست بگم بزنه
ارکست که اهنگ رو شروع کرد .....فهمیدم چیه ....اهنگ پروازه گروه ارین بود .......گیتار رو دستم گرفتم و رو دسته مبل کنار ارشان نشستم و گیسو هم کنارم روی صندلی نشست و ماهان هم ییه ذره اونور تر ایستاد پشت یه میکروفون دیگه.....و گیتارشو دستش گرفت....ببا اینجا همه موسیقیدانن......اهنگ شروع شد
و من و ماهان همراهی میکردیم و تو میکروفون میخوندیم
(اول من شروع کردم)گفتی , می خوام رو ابرا همدم ستاره ها شم
تو تک سوار عاشق، من پری قصه ها شم
(اینجاشو ماهان میخوند)گفتم به جای شعر و قصه های بچگونه
باهم بیا بسازیم زندگی رو عاشقونه
{انگار واقعا داشتیم با هم کل می انداختیم....خیلی عادی میخوندیم والحق صدای جفتمون قشنگ بود...یه جور یجمله ها رو میگفتیم و به هم نگاه میکردیم که انگار واقعا حرف دلمونه}
(با هم شروع کردیم به همخونی)ما دو بال پرواز مرغ عشقیم،
پرمیگیریم تا اوج آسمونها
جای حسرت تو قلب ما دو تا نیست،
نمی مونیم با غصه تک وتنها
دو کبوتر، وقتی که دل بهم میبازن عاشقونه، با هم می سازن آشیونه
بیا ما هم مث کبوترا بسازیم زندگی رو ساده و پاک و بی بهونه
یه بار دیگه هم خوندیم و بعد تعظیم کوتاهی کردیم و با تشویق مهمونا روبرو شدیم که تا یه ربع فقط دست میزدن.....عروس و دوماد هم گرم و صمیمی ازمون تشکر کردن .....


دیگه هوا تاریک شده بود و نوبت رقص اصلی......من و گیسو رفتیم وسط و ارکست یه اهنگ خوشگل برامون گذاشت و چند دقیقه بعد درحالی که همه نگاهمون میکردن ماهان و شروین و ارغوان و کوروش هم بهمون اضافه شدن و چند دقیقه دیر تر بنیامین و فرشته.....وای خدا!!!
چه شب قشنگیه!!ممنون خدایا !!
پریا و شروین و من و ماهان و ارغوان و کوروش و اون دوتا زوج هم باهم......رقص من و ماهان و پریا و شروین با هم هماهنگ بود و وسط میرقصیدیم و اون چهار تا دورمون رو گرفته بودن....اهنگ ریتم تندی داشت و من تند تند تو دستای ماهان جا به جا میشدم...حرکات ماهان و شروین مثل هم بود انگار از قبل تمرین شده بود....با حرکت صورتم موهام هم تکون میخورد و عطر افشانی میکردم .....بوی عطر ماهان هم تک بود.....!!
یه دستم تو دست ماهان رفت بالا و یه چرخ زدم و یه قدم دور شدم و دوباره نزدیک بعد یه چرخ جای من و پریا یا به عبارتی گیسو عوض شد....و حالا من و شروین بودیم.....با لبخند دوستانه ای شادمانه میرقصیدیم......با شروین یه کوچولو راحت تر بودم....اخه ماهان استادم بود و با اون گند کار ی تولد ارشان دوباره الان توی فامیل روبروی هم بودیم......دوباره جای من و پریا عوض شد....متوجه شدم دارن مارو دست به دست میکنن و میخوان کلافه شیم.....اینقدر پایکوبی کردیم که روی خردادیان سفید شد........
دوباره برگشتیم سمت میز مهمونا و یکی یکی بلندشون کردیم....خودمون هم یه میز که خالی شده بودرو گرفتیم و چهار نفری نشستیم.....
ارغوان اومد و تو گوشم گفت:خوب قاپ استادو دزدیدی ....دست مریزاد
من هم در گوشش گفتم:تو هم خوب از کوروش دلبری میکردی.....فکر نکن حواسم نبودا
یه خنده ی کوچولویی زد و رفت.......
خاطره جون:بلندشید بچه ها ............مجلس رو خوب گرم کرده بودیدا.........یالا برید وسط
من عین این بچه کوچولو ها گفتم:مامان!! اینقدر رقصیدیم گرسنه امون شد...کی غذا میارید؟؟
خاطره جون مات نگاهم میکرد که گفتم:خوب راست میگم....
بابا:الان میگم بکشن گیسو خانوم.....فقط به خاطر شما ها!!!
من:ممنون بابایی
ماهان:لوس بار اومدید ها؟؟
همچین نگاهش کردم که لال شد.......
پریا:خوب بچه ها دست اخر هم بریم برقصیم که توی اوردن غذا ها کمک نکنیم.....
شروین:این هم ایده بدی نیست!!


بلند شدیم .....ماهان با قدم های سریع رفت پیش ارکست و تو گوشش یه چیزی گفت که ارکست قبول کرد .....اهنگ اروم انریکه بود....یعنی عشق من .....کی بهش گفته بود من از انریکه خوشم میاد....ارکست سی دی گذاشت و میکروفون رو گذاشت کنار بلند گو......دست ماهان رو گرفتم و رفتم وسط دوباره....دیگه اسمون سیاه سیاه شده بود و فقط چراغ های فانوسی باغ مجلسو روشن میکرد......دوباره دست ماهان رفت دور کمرم و دست من هم روی شونه اش ......چشم های ابیش بود و دست پاچگی من
رقصمون تموم شد و رفتیم سر میز نشستیم تا غذا رو بیارن.....به خاطر من جوجه کباب بود.....اول قرار بود تاس کباب باشه اما چون من دوست نداشتم جوجه کباب دادن.....به قول ماهان لوسم کرده بودند.....دو لپی خوردم....از صبح گرسنه بودم و پادویی کرده بودم......
دو بشقاب که تمام شد بشقاب سوم رو خوردم......داشتم میترکیدم ولی خیلی خوشمزه بود و من گرسنه.......
تا اینکه بالاخره اجازه دادم و بلندشدم......البته راستشو بخواید بشقاب اولم که تموم شده بود ومن هنوز گرسنه بودم از سر میز بند شدم و رفتم تو یقسمتی که اشپز ها بودن و هی واسه خودم میکشیدم و دزدکی همون جا میخوردن......بیچاره همه میگفتن چه فکر میکردن چه کم خوراکم .....نمیدونستن نشستم این پشت میلمبونم........
غذام که تموم شد رفتم بیرون....کسی نفهمیده بود!!خوب خدا رو شکر رفتم یش شروین و نشستم و گفتم:راستی بابا گفت بهت بگم بری شرکتش برای کار
شروین:از طرف من تشکر کن و بگو قراره برم خارج ....نمیتونم باشم
من:قراره بری؟؟کی؟؟:جا؟؟چرا؟؟
شروین:مهلت بده خانوم...حالا که نمیرم یه شش ماه دیگه.......همون کشوری که عاشقش بودی
من:فرانسه؟؟پس من اینجا چه کنم؟؟
شروین:دعا به جون من....
نزدیک بود اشکم دراد....شروین کم کسی نبود که رفتنش برام عادی باشه
شروین:چرا بغض کردی برا همیشه نمیرم که.......گریه نکنی ها!!
من:شروین!!!
شروین:بابا غلط کردم....پشیمونم نکن که بهت گفتم
نتونستم جلوی اشکمو بگیرم و رفتم یه گوشه ای به زندگیم فکر کردم اما گریه نکردم فقط مات و مبهوت یه گوشه رو نگاه میکردم ......دلم نمیخواست شبم خراب شه.....شروین هم قرار نبود که الان بره.....بلند شدم و دوباره تو جمع شرکت کردم و با خوشحالی شاهد عروسی دو تا از نزدیک ترین ادم های زندگیم شدم....خواهر و برادرم!!....هنوز برام خنده داره!!شاید هم گریه دار!!
فصل هشتم
سه ماه از عروسی ارشان و پرستو میگذره!!خیلی به هم میان....هر دو ادم های پخته و دنیا دیده و کاری هستن.......امیدوارم خوشبخت بشن....
کارهای شروین زود تر از موعد مقرر درست شد،و قراره که همین روزا به فرانسه بره!!این که دلم براش تنگ میشه رو نمیتونم انکار کنم..........
کارم هم تو بخش اطفال دانشکده تموم شده و الان دانشجوی بخش اِندو ام(عصب کشی).......ماهان هم زیاد ندیدم......تک و توک اگر توی دانشگاه باشه یه سلامی بهش میکنم و رد میشم...........
بدون ارشان خونه خالی خالی شده..........شروین و ماهان هم که سرگرم کارهای خودشونن و من خیلی تنها شدم............ارغوان و کوروش هم اصلا تو فاز دنیا نیستن.......تو اسمونان.......!!
دیروز شروین تلفنی بهم خبر داد که بیماری اشکان همسر شراره با شیمی درمانی خوب شده.....و شراره سر از پا نمیشناسه!!
این هم یه خبر خیلی خوبی بود ولی نتونست منو به اون ادم قبلی برگردونه بیشتر از هروقت دیگه ای تنها بودم...........تنها کسی که پیشم بود گیسو بود........دیشب تا صبح خونه ی ما یه به عبارتی خونه خودشون بود.......اینقدر باهم درد و دل کردیم که به خودمون اومدیم دیدیم دارن اذان صبح رو میگن.........گیسو که فکر میکرد در قالب پریا خوشبخته حالا یه جورایی پژمرده و ناراضی به نظر میومد.........و من که دوری مامان و بابا و پوریا برام طاقت فرسا بود.......کسایی که هیچوقت براشون دلتنگی نمیکردم !!البته به برکت وجود پرستو تو مجلس پاگشا و این جور مهمونی ها مامان اینا رو دیده بودم.......ولی من میخواستم دخترشون باشم نه خواهر شوهر دخترشون!!
یه اهی از اعماق دلم میکشم.............چه قدر تنهام!!!
مثل همون سالهای راهنمایی دبیرستان تموم تنهایی هام با کتاب های درسی پر میشه ....... این ترم هم شاگرد اول دانشگاه شدم.......حتی بعضی شب ها تو همون اتاق مطالعه پای کتاب هام خوابم میبره..........
البته یه چیزی هست که باهاش خودمو سرپا نگه داشتم دو روز دیگه 10 دیه و روز تولد من !!هنوز هم مثل بچه ها واسه جشن تولد گرفتن ذوق میکنم.........خاطره جون بند و بساط جشن رو فراهم کرده و مهمون ها همه دعوتند...............اتفاقا تولدم افتاده جمعه و من کلی از این بابت راحتم که کلاس ندارم.........

ده دی ماه سال هزار و سی صد و نود و یک
-به سلام گیسو خانوم..........تولدت مبارک!!
من:بی معرفت رفتی دیگه مارو نمیشناسی ها!!!باشه ارغوان خانوم .......برات دارم!!
پرستو:سلام گیسو جون !!تولدت مبارک ............ایشالله صد ساله شی
در اغوشش گرفتم و تشکر کردم :ممنون عزیزم ........خیلی خوش اومدین.....این داداش بی معرفت من کو؟؟
پرستو:نشسته پیش پوریا داداشم و جوم نمیخوره!!خیلی باهم رفیق شدن
پرستو رفت و نفر بعدی از در وارد شد.......گیسو بود...... که اومده بود جشن تولد خودش...دلم براش میسوخت...نگاه پرمعنایی بهش کردم.......لبش میخندید اما چشماش نه!!درست حال من رو تو عروسی ارشان و پرستو داشت!!اون روز هم من همین شکلی بودم!!
با هم نشستیم و گپی زدیم ..........هردو عاجزانه از خدا میخواستیم که به جای خودمون برگردیم ولی انگار دعاهامون عمل نمیکرد!!!
نه ماهان اومد نه شروین اما در نبود اون ها هم جشن به خوبی و خوشی برگذار شد......
حالا دیگه مهمون ها رفته بودن و من هم توی اتاقم رو بروی میزتوالت مشغول پاک کردن ارایشم بودم که موبایلم زنگ خورد............ارشان بود........یعنی چیکار داره؟؟
من:الو
ارشان:گیسو ......!!حال پریا خوب نیست اوردیمش بیمارستان ......از جشن که اومدیم بیرون حالش بهم خورد.......مامانش اینا رو خبر نکردیم فقط من و پرستو تو بیمارستانیم.........تو میدونی بیماریش چیه؟؟
من:................
ارشان:الو...........گیسو
من:کدوم بیمارستان؟؟
ارشان:بیمارستان(...)
من:باشه اومدم


هول هولکی لباس پوشیدم و پشت رول نشستم و با عجله خودمو رسوندم بیمارستان.........
ارشان:اومدی گیسو..............
من:سلام .......چه خبره اینجا؟؟پریا حالش خوبه؟
داشتم حال خودم رو میپرسیدم......خدایا بامن داری چیکار میکنی؟؟
پرستو:سلام گیسو جون!!بیا بریم با دکترش حرف بزن
چند دقیقه بعد جلوی چهره ی خسته دکتر ایستاده بودیم و من براش توضیح میدادم:
من:اقای دکتر پریا یه نارسایی قلبی داره .......که مادر زادیه......همین کم کاری رگ های قلبش هم باعث شده تنگی نفس بگیره.............البته اسپری یا قرصی مصرف نمیکنه ........چون دکتر ها بهش گفته بودن که فایده نداره و تا اخرین لحظه زندگیش این تنگی نفس باهاشه.............البته برای وقت هایی که تو خواب نفس میگیره و خیلی فجیح این اتفاق میوفته.....برای کنترلش قرص(...) میخوره
من میگفتم و ارشان و پرستو با بهت بهم نگاه میکردن............براشون جای تعجب وبد حق هم داشتن!!
پرستو:گیسو جون!!این اطلاعاتو از کجا اوردی من که خواهرشم به اندازه ی تو از بیماریش نمیدونستم.........واقعا ادم خوبه یه دوستی مثل تو داشته باشه
بی توجه به حرفاش به شیشه اتاق گیسو زل زده بودم.... بین هزار تا لوله و دستگاه کالبد خودم رو میدیدم که حتی جون باز کردن چشماش هم نداشت..........
صدای جیغ دستگاه ها فضا رو پرکرد ...............
دکتر و دو تا پرستار با عجله رفتن داخل ............پرده ها رو کشیدن صدای خوردن دستگاه شوک رو به بدن خودم میشنیدم.....باورم نمیشد داشتم میمردم ......من داشتم مرگ خودم رو با چشم میدیم و این برام هضم نمیشد ........پرستو اشک میریخت و ذکر میگفت ........ارشان تو راهرو نبود و من بهت زده یه گوشه رو نگاه میکردم.......صدای گریه پرستو بلند شد .......یه تخت با یه ادم که روش ملحفه سفید کشیده بودن از جلوم رد شد.....این من بودم که مردم؟؟پس این که اینجا نشسته کیه؟؟اینی که روی تخته کیه؟؟
دیگه هیچی رو متوجه نمیشدم......ارشان درحالی که نمیدونست پرستو رو جمع کنه یامنو !!با هزار زحمت منو برد خونه!!!
یعنی دیگه هیچ راهی نبود که برگردم به پریا.............کدوم پریا؟؟
اصلا پریا کیه؟؟من یا اونی که الان تو سرد خونه است..............؟؟
بغضم ترکید .....داد میزدم از خدا گله میکردم .....یه ادم چیجوری میتونه تو روز تولد خودش بمیره ؟؟
دفتر خاطرات گیسو رو برداشتم امروز هم روز تولدش بود ولی خودش نبود که بتونه توش بنویسه
حالا من بودم.........برگه ها رو ورق میزدم رسیدم به اخرین خاطره و قسمت اخرش:
"امروز وقتی شمع های روی کیکمو فوت میکردم ارزو کردم یه بار دیگه مامان داشته باشم ...فقط یه بار .......بعد خدا هرکاری خواست باهام بکنه........اصلا منو با خودش ببره
اما یه بار دیگه مامان پیشم باشه!!!
امین!!"
و خدا چه قدر زود دعاشو براورده کرده بود .......
سرم گیج میرفت...........چشمام سیاهی میرفت ........همه چی برام بی معنی بود....... غذا از گلوم پایین نمیرفت.........و این وضع تا روز خاکسپاری ادامه داشت
مامان واقعیم:رفتی پریا ؟؟رفتی مادرتو تنها گذاشتی؟؟حالا بدون تو چیکار کنم مامانی؟؟
گریه میکرد ........شیون میکرد.......پرستو به زحمت نگه اش داشته بود.........
پوریا هم شوک زده بود .......بابا اروم گریه میکرد.........همه بودن..... همه فامیل
دلم میخواست برم مامانمو اروم کنم بگم "مامانی من اینجام!!!پریا زنده اس!!
ولی با کدوم سند؟؟حالا حتی دیگه خودم هم باورم نمیشد که پریا باشم......اخه پریا که مرده بود!!زیر خاک بود!!!دیگه پریایی نبود..........
داشتم تعادلمو از دست میدادم و میافتادم رو خاک که شروین گرفتم و نذاشت بیوفتم
شروین:داری چیکار میکن با خودت پریا؟؟
من:دیگه به من نگو پریا.........پریا مرد........من مردم..........رفتم زیر خاک و حالا تا ابد همین گیسو میمونم .........
شروین بردم و کنار یه درخت نشوندم .......هنوز صدای گریه عذا دار ها تو گوشم بود........اسمی که روی سنگ قبر حک شده بود!!!همه اش میومد جلوی چشمم...........من تنها کسی بودم که تو این کره ی خاکی مرگ خودشو با چشم دید !!!
چرا؟؟
بابا خدا!!این همه ادم داری ؟؟چرا بامن ؟؟
شروین میخواست ارومم کنه اما نمیشد
نزدیک های غروب بود که همه رفتن تا توی خونه عذا داری کنن........اما شروین من رو با خودش همون جایی برد که تمام تهرون زیر پات میشد...........بدون هیچ اعتراضی باهاش همراه شدم........خودم هم نمیخواستم تو اون جو سنگین باشم


رسیدیم بالای کوه ....یهو به سرم زد برم خودمو از بالا بندازم پایین ......دلم میخواست حتی جنازه ام هم پیدا نشه......
داغون بودم .......قیافه ام عین میت بود این شروینم معلوم نبود کجا رفته .........
تو فکر بودم که یه صدایی از پشت سر توجه امو جلب کرد:
-:تازه داری حال منو پیدا میکنی
اشتباه نمیکردم ...........مطمئن بودم ماهان بود!!
اما اون اینجا چیکار میکرد؟
اومد و کنارم نشست ......چشمام اشکی بود وخوب نمیدیدم!!سکوت دقایقی حکمران مجلس بود که ماهان سکوتو شکست
ماهان:روز دوم عید بود .........با بچه های دانشگاه که ارشان هم جزوشون بود زده بودیم به کوه....توی راه تصادف بدی کردیم.....من که جلو نشسته بودم درجا بیهوش شدم!!
چشمام رو که باز کردم خدا رو هزار بار شکر کردم.......اما وقتی تو اینه خودمو دیدم از تعجب میخکوب شدم....ارشان و بقیه بچه ها هم نبودند که برام توضیح بدن چی شده؟؟
.....من بودم و یه بیمارستان..........گیج بودم و هیچی حالیم نبود ......درست مثل دیوونه ها!!اخه چیجوری میشه که یه ادم دیگه خودش نباشه.....روزها گذشت و با هویت جدیدم بهتر اخت میگرفتم.....
......متوجه شده بودم که دانشجوی معماری ام ...روز اولی که کلاس داشتم اعصابم بهم ریخته بود ..........اخه من از معماری متنفر بودم و عاشق دندونپزشکی و رشته ی خودم بودم.........سر چهار راه با همون اعصاب داغون منتظر بودم که یه دختره که انگار از زمین و زمان رها بود و فکر میکرد داره رو ابرا راه میره اروم از جلوی ماشینم رد شد
....اعصاب نداشتم و سرش داد زدم ولی انگار پروتر از این حرفا بود و صداشو از من هم بالاتر برد ولی خیره نگاهم میکرد.........اولا فکر کردم که از این چشم دریده هاست ولی بعدا فهمیدم عادتشه که به همه زل میزنه
اون روز با یه اعصاب داغون تر رفتم سر کلاس که همون دختره در رو برام باز کرد و من فکر کردم که استاده و شروع کردم به معذرت خواهی..........
ولی وقتی فهمیدم که استاد نیست...... اعصابم بیشتر خورد شد ...مخصوصا وقتی که استاد واقعی گفت باید باهاش همگروه بشم........
اون شب دلم خیلی گرفته بود ....از خدا گله داشتم و بهترین جا واسه گله و شکایت پشت بوم خوابگاه بود
.....بدون این که شام بخورم رفتم رو پشت بوم ...که یهو برگه های مچاله شده ای به طرفم پرتاب شد........همه رو خوندم ....تازه بازی ما اونجا شروع شد
....من فهمیده بودم که این همون دختره اس ولی اون نفهمیده بود ...سر قضیه شرط بندیش با دوستاش میخواستم اذیتش کنم!!وقتی تلفنی باهاش حرف زدم صداش ارومم کرد...دیگه از خدا گله نداشتم تازه ازش تشکر هم کردم که این ادمو سر راه من گذاشته
...... تلفنشو از شروین گرفتم....... شروین تیز بود و همه چی رو گرفت!!یه چند روز به همین منوال گذشت تا این که با بچه ها رفتیم کوه!
میدونستم اون هم هست ....تموم اون لحظه ها به شروین غبطه میخوردم.......خیلی باهاش صمیمی بود .....من حتی بالای کوه هم جونشو نجات دادم اما اون باز هم جونش به شروین بسته بود.........شروین مثل یه دوست و برادر واقعی میخواست نظر تورو نسبت به من جلب کنه
میخواست برات یه کاری کنه
....چون خودشو خیلی مقصر میدونست میگفت همه ی دیر رسیدن هات به دانشگاه به خاطر مهمونی های شب نشینی که اون تورو میبرده یا میگفت سیگار کشیدن تو هم به خاطر وجود اونه
....با هزار ترفند تونست سیگارو ازت بگیره......اول به خاطر پرستو ...بعد به خاطراینکه گیسو شدی......هرجوری بود بدون اینکه خودت بفهمی ترکت داد........شروین همه ی ماجرای منو میدونست...البته اولش باور نکرد ولی کم کم قبول کرد
تا این که تو بیمارستان دیدمت
پنج روز تو کما بودی!!اما وقتی به هوش اومدی خودت نبودی !!قیافه ات قیافه ی پریا بود اما رفتارت نه!!!من هم یه روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم که شدم ماهان.........خوشحال بودم
تو همون روزا رضا -شاگرد مغازه -مشکلی پیدا کرده بود و نمیتونست بره سرکار و من چند روزی میرفتم پاساژ..که یه روز یه خانوم خیلی باوقار اومد داخل مغازه و یه لباس انتخاب کرد ......تو همون نگاه اول متوجه شباهتش به پریا شدم .......وبا همون نگاه فهمیدم دیگه دلی برام باقی نذاشته ....
تا این که تو مهمونی ارشان دیدمش و فهمیدم که خواهر اونه........من از بچگی شر و شیطون بودم....همه منو به شیطونی میشناختن .......حالا وجود این دختر شیطنت منو دو چندان کرده بود.......خیلی حاضر جواب بود با جواب هاش دیوونه ام میکرد..........یه مدت که گذشت با هزار تا مکافات تونستم استاد دانشگاهش بشم......
تا این که یه روز دم در دانشگاه دیدم که با شروین میره خونه!!!
فرداش رفتم دنبال شروین......فکر میکردم برای بار دوم میخواد معشوقه ام رو ازم بگیره.......وقتی قضیه رو برام تعریف کرد و گفت که تو به همون مشکلی که من دچار شده بودم گرفتاری!!اون جا بود که فهمیدم حسم بهم دروغ نمیگه..
...تاحال فکر کردی چرا شروین اینقدر راحت تو رو به عنوان پریا قبول کرد به خاطر این بود که قبلش داستان منو شنیده بود و براش چیز تازه ای نبود......دوباره منو شروین مثل دو تا برادر شدیم........بازم با اون صمیمی تر بودی
وقتی بهت گفت که میخواد بره نگاهت میکردم که چه حالی داشتی........رنگ پریده .......افسرده........اونم توی جشن خواهر و برادرت!!
شروین هم تورو دوست داشت .......اما خیلی محترمانه میخواست از بازی کنار بکشه اون هم با رفتنش از ایران..........میدونستم تو هم دوستش داری ..........اما احساس میکردم علاقه ی شما دوتا بیشتر دوستانه است تا عاشقانه.........
باز هم شروین کمکم کرد ...تمام رقص های عروسی ارشان از قبل تمرین شده بود.........همه چیز حتی اون کنسرت هم از پیش برنامه ریزی شده بود....علاقه ام روز به روز بیشتر میشد .......اما تو خیلی سرد و لجباز بودی .......توی دانشگاه هم در حد یه سلام باهم برخورد داشتیم
ارشان هم که دیگه خونتون نبود تا به بهانه سرزدن بهش بیام اونجا.......شروین هم سرگرم کارهای خودش بود و من فوق العاده تنها بودم تا اینکه امشب رسید........
مکثی کرد و یه جعبه گذاشت تو بغلم!!
وادامه داد:اینم هدیه روز تولدت!!
درش رو باز کردم........همون عروسک گاوی بود که تو ویتری مغازه اش دیده بودم و یه جعبه کوچیک تر که توش یه دستبند طلای سفید بود.........من عاشق دستبند بودم .........حالا دیگه مطمئن بودم سلیقه هامو شروین بهش میگه!!
ازش تشکر کردم
ماهان:حالا نمیخوای چیزی بگی؟؟نمیخوای عذا داری رو تموم کنی.......لباس سیاهتو در بیاری؟؟
من:چی بگم؟؟ تو حداقل از کیارش بودن در اومدی و شدی ماهان... اما من چی ؟؟من حتی اگر قرار هم باشه معجزه بشه دیگه نمیتونم به پریا برگردم.......چون اون مرده.....چون دیگه پریایی نیست
ماهان:گیسو که هست!!تا حالا فکر کردی حکمت خدا چی بوده که جای شما دو تا عوض بشه.....
مات نگاهش میکردم
ادامه داد:برای این که تو زنده بمونی........قدر زندگیتو بدونی.........اون هم رفت جای تو تا برای یه مدت طعم مادر داشتن رو بچشه........مادر ی که تو خاطراتت نوشته بودی هیچوقت پیشت نبوده و عامل اصلی بیماریته!!من فکر میکنم این حکمتش بوده.........امکان داره یه چیزه دیگه باشه
ماشالله اطلاعات نبود که....بی بی سی رو گذاشته بود جیبش.......از همه چی خبر داشت!!
باورم نمیشد این همون کیارش باشه........یعنی!!.......خیلی جالب بود چون همیشه فکر میکردم اولین نفری هستم که جام با یه نفر دیگه عوض شده !!!!
اما حالا یه چیز مخالف بر باور هام میشنیدم!!یه چیز غیر قابل باور


مامان واقعیم بعد از فوت پریا دست از کار کشید و خونه نشین شد........الان که دیگه فایده نداشت اگر اونموقع اینکارو میکرد که پریا زنده بود شاید هنوز هم زنده میموند.......
بابا تمام موهاش سفید شد.......پوریا بعد از این که از شوک دراومد درسشو ادامه داد
حالا هر پنجشنبه میرم واسه خودم فاتحه میخونم.........
الانم که درگیر امتحانای ترمم.......ماهان و ارشان هم کمکم میکنن!!
قراره امشب شروین بره فرانسه و الان توی فرودگاه بدون سرخر اضافی نشسته ام کنارش!!
مامانش اینا نیستن.........شراره و ماهان و هیچ کدوم از بچه ها هم نیستن .......من و شروینیم .....بیرون محوطه فرودگاه نشستم کنارش و دارم گریه میکنم........بار مرگ پریا کم بود که با رفتن شروین هم توام شد........هق هقم همه جا رو برداشته بود
هرکی رد میشد یه نگاه ترحم بار بهم میکرد اونقدر گریه کردم که کور شدم
وای نه !!خدایا غلط کردم!!
چند بار پلک زدم ولی نمیدیدم
شروین:چی شد گیسو؟؟
دیگه گیسو شده بودم.........هی خدا!!
من:شروین !جایی رو نمیبینم.........کور شدم
شروین :کوری موقته!!چرا اینقدر گریه میکنی اخه!! چشماتو ببند و بعد چند دقیقه باز کن
به حرفش گوش دادم ............
اون که نمیتونست منو درک کنه......خیلی سخته که جسمتو زیر یه خروار خاک سرد ببینی
خیلی سخته درد بکشی و جز یه سری ادم بقیه نتونن دلیلشو بفهمن........
خیلی سخته مادر و پدرت و همه ی افراد خانواده ات رو ببینی ولی اونا تورو نبینن!!
خیلی سخته که نتونی بابا و مامانتو در اغوش بکشی
و همه ی خاطراتی که به عنوان پریا داشتی فراموش کنی
خیلی سخته...........
اینا رو مسلماً کسی نمیتونست درک کنه!!هیچ کی.........
شروین:تو رو خدا گیسو ..........اینقدر خودتو زجر نده .......دارم میرم اما تمام فکرم پیش توئه ......همه اش استرس دارم یه وقت بلای سر خودت نیاری ........حالا هم که چشمات نابینا شده!!
یه ربع گذشت که دوباره تونستم ببینم.........خدا رو شکر میکردم......و بعدش به شروین اطمینان دادم که هیچ بلایی سر خودم نمیارم و اون با خیال راحت میتونه بره
-:مسافرین محترم پرواز شماره741 به مقصد پاریس..........لطفا به گیت 2 مراجعه فرمایند
شروین:دیگه باید برما....نگاه ن همه ی وقتم رو پیش تو بودم حالا مامان اینا گله میکنن
من:تو که دیگه داری میری از چی میترسی
شروین:از این که مامانم آقم کنه......
یه لبخند کوچولو زدم و در اغوش کشیدمش........باورم نمیشد دوست چند ساله ام داشت میرفت.......اوخ پیرهنشو خیس کردم
من:ببخشید شروین ....پیراهنت خیس شد
با یه صدای گریه داری گفت:اشکال نداره عزیز دلم
باورم نمیشد داره گریه میکنه.........
خلاصه شروین هم رفت ..........مامانش حتی براش یه قطره اشک هم نریخت اما شراره کلی گریه کرد ....ماهان و اشکان هم مردانه بغلش کردن و براش اروز ی موفقیت کردن........
چیزی که من هم در دل براش ارزو میکردم


فصل نهم
5 سال بعد
خسته و کلافه از مطب بیرون اومدم و بلافاصله شماره ماهان رو گرفتم
ماهان:سلام عزیز دلم.......خوبی؟؟
من:سلام....خوبم ممنون...مگه مریض نداری الان؟؟
ماهان:چرا عزیزدلم مریض دارم.......چطور؟؟
من:مریض داری و اینجوری حرف میزنی؟؟خیلی بی ملاحظه ای!!!
ماهان:خوب چی میشه بقیه هم بفهمن تو عزیز دلمی........تو عزیز دلمی.........تو عزیز دلمی
من:ماهان!!زنگ زدم بهت بگم جشن بعد از ظهر یادت نره؟؟
ماهان:کدوم جشن؟؟
من:جشن تولد پارسا .......پسر ارشان و پرستو رو میگم
ماهان:اهان........نه یادم نمیره ......کادو خریدی؟؟
من:نه پس منتظر بودم تو بگی.........
ماهان:بچه ها رو هم خودت از مهد میاری؟؟
من:اری.......پس یادت نره ها .......خداحافظ
ماهان:خداحافظ
ارام به سمت ماشینم رفتم و سوارش شدم .......چه جالب هم خاله بودمو هم عمه ی پارسا....پارسا پسر پنج ساله ی پرستو و ارشان بود که به طرز عجیبی با وروجک های من اخت گرفته بود...پارسا با دو تا فسقلی های خوشگل من دو سالی اختلاف سنی داشت اما خیلی خوب درکشون میکرد و برعکس اونا همیشه اروم بود ....تو همین فکر ها بودم که به مهد کودک رسیدم......پیاده شدم و گوشه ای منتظر ایستادم ....از روز های هفته سه روز من دنبال بچه ها میومدم سه روز هم ماهان .......و الان سه روزی بود که درست و حسابی ندیده بودمشون چون تا میرسم خونه یا اونا خوابیده اند یا من از خستگی بیهوش می شدم و میتونم بگم سه روز بود که اصلا ندیده بودمشون .......دلم واسه بغل کردن و مامانی مامانی گفتنشون لک زده بود.......دلم میخواست زود تر بیان و اون لپ های قرمز و خوشگلشونو یه ماچ گنده بکنم و عد با اشتیاق بغلشون کنم ....وای کجایید که مامانی اینجا دلش داره براتون ضعف میره
تو فکر بودم که چشمم خورد به ساختمون در حال ساخت کنار مهد کودک و اخمام رفت تو. هم به سمت معمار حرکت کردم و سلام کردم و اون هم در حالی که پشتش به من بود جواب داد....
من:ببخشید اقا ........ولی این جا مهد کودکه و هزار تا بچه میرن و میان شما هم که توری محافظ استفاده نمیکنید....قانون معماری میگه هر اتفاقی که برای رهگذران بیوفته معمار مقصره
اقاهه که سی سالو داشت با یه صدای خشکی گفت :شما مگه معماری خوندید
من:خونده یا نخونده دارم تذکر میدم
وقتی سرش رو برگردوند .............نه!!!باورم نمیشد!!بدون توجه به موقعیتم توی خیابون بهش زل زدم و تو گذشته ای نه چندان دور غرق شدم
باد به صورتم سیلی میزد و رسیدن پاییز را یاداور میشد ......و...
شروین:سلام
من:فقط سلام بی معرفت!!!کجا بودی تا حالا؟؟(یه قطره ی نا قابل از گوشه ی چشمم پایین افتاد...قطره ای که به احترام یه دوستی با ارزش بود)
به نظرم شروین خیلی پخته تر شده بود بهش نمیومد همونی باشه که تا چند ساله قبل از مهمونی ها نمیشد جمعش کرد.......با به یاد اوری اون روزا یه لبخند خوشگل زدم و به ادامه حرفاش گوش دادم
شروین:واقعا شرمنده ام پریا جون...........ولی خوب تو دیگه سر و سامون گرفتی و من هم رفتم دنبال زندگی خودم
هنوز بوی عطرش تا دو کیلومتر اونور تر هم میرفت هنوز هم شیک و مرتب بود و هنوز همون شروین بود اما از حق نگذریم یه کوچولو پیر شده بود داغ دوری من بود دیگه!!
من:نمیخوام اینا رو بشنوم ............گذشته ها گذشته !!!
یهو استین های مانتوم رو دو تا وروجک شیطون کشیدنو و نذاشتن باقی حرفمو بزنم....
دو تا شون هم باهم گفتن:مامانی مامانی این اقاهه کیه؟؟
من:اولا سلام وروجک ها ..........دوما این اقا دایی شروینه!!
شروین:پس دوقولو ها اینان؟؟؟چه خوشگلن !!اسماشون؟؟
من:این دختر خانوم چشم ابی که به باباش رفته پرنیان........این اقا پسر چشم میشی هم که به مامانش رفته پرهان
شروین:خوشبختم اقا پرهان و پرنیان خانوم؟؟
اون دو تا هم باهاش دست دادن و باهم گفتن :ما هم خوشبختیم!!
خدایی همین شیرین زبونی هاشون بود که تو فامیل زبون زد بود .......شیطونک های مامان بودن دیگه ....البته من و ماهان هم کم زحمت نکشیدیم .....وجود دو تا نوزاد و لزوم نگه داریشون همزمان کار اسونی نبود .......یکی دست من بود اون یکی رو ماهان ساکت میکرد .......اما وقتی میخوابیدن هر دو باهم پلک رو هم میذاشتن یکی تو بغل من میخوابید یکی هم تو بغل ماهان ....هردو معصوم ............پاک و بی ریا .............و صد البته خواستنی و شیرین
شروین:حالا چرا پرهان و پرنیان؟؟


شروین:حالا چرا پرهان و پرنیان؟؟
من:ترکیب اسم پریا و ماهانه دیگه !!!پریا + ماهان =پرهان/پرنیان
شروین:اهان چه جالب!!خدا برات نگهشون داره
من:خودت چی ؟؟بابا شدی؟؟
شروین:بابا من هنوز همسر نشدم چه برسه به بابا
من:خدایی شروین؟؟چرا؟؟تو لیاقتت خیلی بیشتره ها ......الان بچه های تو از این دو تا تپلی من هم بزرگتر بودن
پرهان :مامانی!!داشتیم؟؟تپلی چیه؟؟
پرنیان:مامان همیشه مارو جلو بزرگترا تپلی و خپلی و از این چیزا صدا میکنه دایی شروین...
شروین:این مامانتون الان هم که مامان شده دست از شیطنت هاش برنمیداره....
من:باشه دیگه اقا شروین ........برات دارم ایشالله ......اخ شرمنده من دیگه داره دیرم میشه !!نمیخوای باهامون بیای ؟؟
شروین:اگر بنیامین و فرشته بفهمن از ساختمونشون یه قدم دور شدم حسابم با عزاریل جون وکرام الکاتیبنه !!
من با چشم های گشاد:مگه این ساختمون فرشته ایناس؟؟چه پیشرفتی!!مبارکشون باشه
شروین:اره بابا هر دو مثال گاو اهن کار میکنن..............
من:شروین!!
شروین:خوب راست میگم دیگه......عین تراکتور از صبح یا تو این شرکتن یا تو اون یکی....
درحالی که حرف های شروینو با علاقه گوش میدادم دستمو کردم تو کیفمو و کارت مطب رو بهش دادم ....اون هم کارت شرکتشو داد!!!
هنوز هم مثل گذشته ها صمیمی بودیم ......و در حین صمیمیت به هم احترام میذاشتیم......دیگه داشتم ازش خداحافظی میکردم و بچه ها هم یه دونه ماچ تحویلش دادن و ازش جدا شدیم که یهو چشمم خورد به پریسا که بچه اشو کشون کشون از مهد بیرون میاورد!!.........باورم نمیشد چرا قبلا دم در مهد ندیده بودمش؟؟دلم براش یه ذره بود ..........واسه اون لهجه ترکی دلم تنگ شده بود ........
اومدم برم جلو که شروین مانع شد و من با خشم بهش گفتم..
من:چرا این جوری میکنی؟؟
شروین:چون که یادت رفته الان گیسویی خانوم عزیز!!! بعد شش سال هنوز توهم پریا بودن میاد سراغت !!هنوز هضم نکردی .........درکت میکنم اگر من هم بودم هضم نمیکردم..........ولی اینو بدون که اون پریا رو میشناسه نه گیسو رو
راست میگفت باهاش کاملا موافق بودم ......من الان سالها بود که از خیلی چیز ها محروم بودم و داشتم تاوان نا شکری هامو پس میدادم...........دیگه اغوش مادر و پدرم رو نداشتم برادرم رو نداشتم.........حتی نمیتونستم با یه دوست قدیمی دیدار کنم.....مثل الان!!.......
بعد از خداحافظی از شروین راه افتادم......سر از پا نمیشناختم ...........خیلی خوشحال بودم که دوباره شروین اومده ایران............ذوق مرگ بودمو تو پوست خودم نمیگنجیدم
با بچه ها سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم تا لباس هامونو بپوشیم و اماده بشیم!
یه ذره که دور تر شدیم بچه ها که از پنجره کوچه ها رو نگاه میکردند گفتن:مامانی مامانی !!
خیلی بانمک میگفتن مامانی.......وقتی میگفتن دلم میخواست محکم بغلشون کنم
من هم اداشونو دراوردم قبول دارم که هنوز بچه ام:جان مامانی مامانی!!
پرنیان:مامان شما هم خاله بازی میکردین؟؟مثل این بچه هایی که تو کوچه ها بازی میکنن!!
من یه ذره فکر کردم و با لبخند جواب دادم :اره مامان ........من هم بازی میکردم اما نه توی کوچه!!
پرهان:مامانی نیگاه کن اون بچه ها وسط بازی گریه اشون گرفت...........
من:اره دیگه قربونت بشم همیشه تو خاله بازی که ادما نمیخندن.........گاهی هم گریه میکنن...اما بعد سریع اشتی میکنن .....مثل تو و پرنیان که باهم قهر میکنید و بعد هم سریع اشتی
پرنیان:خوب مامانی اینا که همه شون ادای یکی دیگه رو در میارن......مثلا اون دختره فکر میکنه مامان شده ......
من:فدات شم خوشگلم........اینم بازیه دیگه
بعدش هردوشون ساکت شدن و من هم رفتم تو فکر
خاله بازی؟؟
یه نگاه به بچه ها کردم هیچکدوم خودشون نبودن پرنیان راست میگفت یکی مادر بود یکی پدر ..........یکی بچه
همه نقش بازی میکردن...........همه بچه هایی که بازی میکردن جای یه کس دیگه ای بودن
یکی مثلا مادر بود یکی مثلا همسایه ...........من هم تو بازی زندگیم مثلا گیسو بودم
من شش سال داشتم نقش بازی میکردم و خودم نبودم.........من توی این خاله بازی شش ساله نقش گیسو رو دارم .......من و ماهان هردو خاله بازی میکردیم ........هردو جای کسای دیگه ای بودیم ...........گاهی میخندیدیم و گاهی گریه میکردیم
ادم نمیتونه خاله بازی رو در حضور بزرگترا بازی کنه چون اونو باور ندارن من و ماهان هم همین طور بودیم ......در خفا بازی میکردیم و تو مدت بازیمون از دیدن مامان و بابای اصلیمون محروم بودیم ....گرچه توی بازی مامان داشتیم اما گاهی هم دلمون واسه واقعیت ها تنگ میشد
من و ماهان سالها بود که دیگه لجبازی نمیکردیم البته هنوز شیطون بودیم اما همدیگرو اذیت نمیکردیم .........حالا هم هنوز که هنوزه داریم خاله بازی میکنیم
اما خاله بازی مونو دوست داریم ..........چون....
چون خاله بازیمون عاشقونه است....

"بازی ما بازی دیوانه هاست
بازی طفلی که از غم ها رهاست
بازی مستانه ی یک شاپرک
رقص شادمانه ی صد قاصدک
بازی مهتاب و شاه پریون(مهتاب منظور ماهانه چون ماهان یعنی چیزی که مثل ماهه شاه پریون هم یعنی پریا چون پریا یعنی چیزی که مثل پریه)
قصه ی قدم زدن زیر بارون
بازی قهقهه دو تا جوون
اومدن اسب سفید از اسمون
قصه ی ژاله به روی رازقی
بازی قشنگ و شاد عاشقی"

پایان!!

..........آیه.......31 /6/1391

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۲۴
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ