گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

4 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان خاله بازی عاشقانه» ثبت شده است

قسمت آخر رمان خاله بازی عاشقانه


آرشان به سمتم برگشت و گفت:جانم خواهری!!
من:میگم....سعی کن تو مراسم زیاد نشون ندی که از خودت استرس داری بعدا میگن چه دامادیه همچین هول داره..........خودت هم قاطی حرف های بزرگتر ها نکن ، نمیگم حرف نزن اما زیاد هم بحث نکن ....میدونی که بزرگتر های دو طرف وسط مراسم ها یه مسائلی میکشن وسط که ممکنه با دخالت تو کلا مراسم خراب بشه......تو فقط به برنامه هات برای اینده ات فکر کن و به خوشبختیت.............باشه داداشی
آرشان یه لبخند خوشگل و اروم رو لباش نشست و گفت:قربون خواهر خودم برم که چه قدر به فکره........
بعد هم باهم خداحافظی کردیم و اون هم رفت......
تا در رو بست من عین جن دیده ها دویدم به سمت کمد و اون چیزی که تو کمد دیده بودمو کشیدم بیرون........یه دفتر با جلد چرم بنفش بود خیلی هم طرح قشنگی داشت .....صفحه ی اولش یه متن کوچولو نوشته بود:
«سالهاست که رفته ای
و من هم سالهاست که مانده ام
بی تو
و بدون این که در اغوشت غرق شوم
بی تو
و بدون شب هایی که برایم لالایی بخوانی
بی تو
و بدون مهر تو»

10/10/1389تقدیم به مادرم –گیسو
تاریخش که میگه مال دوسال پیشه
چرا گیسو اینو برای مادرش نوشت؟؟؟جالب شد برم ادامه اشو بخونم...........
یه صفحه ورق زدم .....ماشالله به دست خط .....خط میخی رو گذاشته تو جبش
:بابا امروز همه چی رو تموم کرد
بله خاطره جون
همونی که هیچ کس انتظار اومدنشو نداشت.........
ولی بالاخره اومد ...
اومد ولی بد جایی اومد.......جایی کسی اومدکه هیچ شباهتی بهش نداره
مامان الهه کجا و این خاطره جون کجا؟؟؟
نمیدونم بابا چش شده؟؟؟دیگه به من و آرشان زیاد توجه نمیکنه.....بیشتر وقت ها شرکته و پای ساختمون هاش........باشه بابا!!!
خودتو مشغول ساختمون های مردم کردی در حالیکه ساختمون زندگی خودت داره ویرون میشه!!
اشکالی نداره .....ما هم خدایی داریم
البته نمیدونم خدا حواسش به من هست؟؟؟اصلا منو میبینه؟؟یا نه ؟؟
خوب اگه میبینی و میشنوی میخوام باهات حرف بزنم
میخوام بعد پنج سال که از فوت مامان میگذره و من هنوز گریه نکردم ...الان بغضمو بشکنم....
اره خدا.........باعث تعجبه که گیسو میخواد گریه کنه ..........بنده ی سرخوش و همیشه شادت میخواد گریه کنه
صدامو میشنوی خدا.......
میخوام برات تعریف کنم شاید دلت برام سوخت!!
5 سال پیشو یادت میاد؟؟؟
من که عین پرده ی سینما جلوی چشممه..........واقعا چرا اون روز تو تقدیر من بود....این همه اسباب بازی داری خدا ......چرا اسباب بازی بی مادرت باید من باشم؟؟
اون روزی که مامان با یه چشمای گود شده و یه بدن بی روح اومده بود تا وسایل هاشو جمع کنه و بره بیمارستان رو یادت میاد؟؟
همون روزی که قراره شیمی درمانی داشت
فکر میکرد نمیدونم
اما من و ارشان از لای در با گریه نگاهش میکردم
اشکام روی گونه هام روون شده بود
ارشان هیفده سالش و بود من هم سیزده
ولی هردومون مثل بچه های کوچولو به مامان الهه وابسته بودیم
خوب یادم میاد.....تامامان ساکشو بست بابا با داد بهش گفت:حالا من با این دو تا فصقله چه کنم؟؟ خودت میذاری میری اونوقت من اینجا باید کهنه شوری کنمه
اشکام بیشتر شد ارشان جلوی دهنمو گرفته بود تا صدام در نیاد.....
بابا همچین میگفت میخوای بری که انگار مامان میخواست بره تفریح کنه
دلم واسه خودم سوخت که چهار ماه بود دنبال مامان از این بیمارستان به مطب اون دکتر میرفتم ...اخرش هم بابا اینجوری میگفت
دلم واسه اشان سوخت که داشت اروم اشک میریخت و هم خودش خورد میشد هم خورد شدن مادرشو میدید
دلم واسه مامان سوخت که با چشم های خالی از حس زندگی به بابا خیره شده بود
بعد یه چند دقیقه با یه صدای ارومی زمزمه کرد:اینا که دیگه بچه نیستند.....اگر هم حوصله بچه های خودتو نداری برو یکی رو پیدا کن که بهشون برسه............من از حق خودم گذشتم ولی اگر به این بچه ها خوب رسیدگی نکنی به قران حلالت نمیکنم
بابا یه پوزخندی زد و گفت:حلالت نمیکنم .........خوب نکن ......مطمئن باش بهشون خوب میرسم.....زن بابای جدیدشون ادم بچه دوستیه.....از پسشون بر میاد
وقتی بابا اینو گقت لرزش دست های ارشانو رو دهنم به راحتی احساس میکردم.....خشم برش داشته بود...اما میتونست خودشو کنترل کنه .....به داخل اتاق نگاه میکردیم
نگاه میکردیم که چه جوری بابا با مامان الهه بد رفتاری میکرد ....چه جوری اذیتش میکرد....حرصش میداد.......آرشان معتقد بود همه ی این بدرفتاری های اخیر بابا زیر سر منشی شرکته باباست.......میگفت خودش چند بار باهم تو شرکت دیده بودشون
اما من باور نمیکردم.......
تو فکر بودم که صدای جر و بحث بالا گرفت ...........تو اون لحظه هیچی نمیفهمیدم که بابا و مامان چی میگفتن فقط چشمام به مامان بود که کم کم چشماش سنگین شد و افتاد و زمین
بابا اول لگدی نثار جسم مامان کرد و گفت:بلند شو......الهه.....فیلم بازی نکن
اما مامان بلند نشد نه اون روز نه هیچ وقت دیگه
درست بود که مامان سرطان داشت اما ما مرگشو تقصیر بابا میدونستیم.....بابا.......هه ....حیف این اسم که روی اون باشه......................
حالا امروز مثلا خیر سرم روز تولدمه اما اصلا خوشحال نیستم........چرا باید برای به دنیا اومدنم خوشحال باشم.....م دیگه هیچ وقت خوشحال نمیشم و نخواهم شد ......شاید تو روز ختمم خوشحال بشم ......چون تو اون روز دیگه نیستم که این خونه ی خالی از صدای مامانو تحمل کنم
10/10/1389



اوخییی
چه گذشته تلخی!!پس خاطره مادر واقعی من نیست....ولی این که خیلی خانوم خوبیه
اصلا بهش نمیاد که..............
ولش کن بابا ....ساعت چنده؟؟؟8
تا الان حتما مراسم آرشان شروع شده.......ایشالله خوشبخت بشه
بابه یاد اوردن ارشان یاد ماهان افتادم......
از اون روز دیگه خبری ازش نشد .........همون بهتر
بلند شدم و از اتاق رفتم و در همون حال ادای ماهانو در میاوردم:میدونی ساعت چند بود که اومدی؟؟؟
نه ....فقط تو مدونی...........والا
-:مادر.........با خودت حرف میزنی چرا؟؟؟
یه لحظه ترسیدم و برگشتم سمت صدا ولی با دیدن توران خانوم اروم شدم....
من:توران خانوم ........شما که منو ترسوندسن
توران خانوم جارویی رو که دستش بود رها کرد و گفت:وا....ببخشید مادر
من:توران خانوم!!!نسکافه داریم؟؟(حالا توران خانوم چی می گفت و من فکر چی بودن)
توران خانوم:اره مادر ......الان برات حاضر میکنم
من هم تشکری کردم وو به سمت سالن پذیرایی حرکت کردم...از وقتی وارد پولدار ها شده بودم عیونی حال میکردم..............نسکافه و .......شیر قبل خوابو......اب پرتغال واسه صبحونه و .....از این چیزا......یک فازی میداد
نشستم رو مبل و با خنده و قدردانی نسکافه رو از توران خانوم گرفتم
توران خانوم :از وقتی مادرت فوت کرده ........دیگ این لبخندو رو لبات ندیده بودم.........الهی همیشه خوش باشی مادر
ای حرف توران خانوم معنی داشت.........اما یعنی چی؟؟
اگه این جمله ی توران خانومو با حرف هایی که گیسو تو دفتر خاطراتش نوشته بود کنار هم بذاریم.....میشه نتیجه گرفت که گیسو قبل فوت مادرش......(ببخشید یه قلوپ از نسکافه رو خوردم).....قبل فوت مادرش ادم شاد و شنگولی بوده اما وقتی مادرش فوت میشه اون هم بهش شوک وارد میشه و اخلاقش تعغیر میکنه...
حالا میتونم معنی خیلی از چیزهایی رو که تو این مدت برام نامفهوم بود بفهمم
مثلا معنی اون حرفی که اون روز ارشان سر میز صبحونه زد و از سر میز بلند شد
یا اون وقتی که گیسو گفت:اینا خانواده من نیستن
یا حتی تعغیر رفتار گیسو بعد یه مدت................حتما چون جای من رفته و مادر دار شده روحیه اشو دوباره به دست اورده...............
*****
رفتم به استقبالشون
خوب اول بابا اومد تو بعد هم خاطره جون
اهان اینم ارشان
-سلام شازده دوماد......چه خفلا؟؟
آرشان یه خنده ی خوشگل تحویلم داد که تا ته حرف و مجلس و همه چی رو خوندم و بعد دستشو اورد بالا تا انگشترشو ببینم....
دستامو بهم زدم و گفتم:پس یه عروسی افتادیم.........اخ جون
بعد هم تند دست ارشانو گرفتمو بردمش تو اتاقم تا برام مفصل تعریف کنه چه اتفاقی افتاد......

آرشان:میدونی چیه گیسو ... ... تو دنیا یه روزی هست بعد امروز اسمش فرداست ... مطمئن باش تا فردا زنده میمونی خواهر من ؟؟....کسی که فردا رو ازت نگرفته؟؟....ساعت 2:30 منو اوردی اینجا برات چی تعریف کنم؟
من:هر اتفاقی که افتاده.......
آرشان:مثلا میخواستی چه اتفاقی بیوفته ....مثل بقیه مراسم ها بود دیگه
من:مگه میشه!!....حالا تو تعریف کن
آرشان:خوب رفتیم........حرف زدیم .........برگشتیم ...همین
من:اره همین .....منم که گوش مخملی؟؟؟
آرشان:نگو اینو گیسو.........باشه خوب با این که خسته ام اما میگم....راستی چه عجب تو حوصله داشتی حرفای منو بشنوی
تا اومدم یه جواب دهن پر بهش بدم موبایلم زنگ خورد...این وقت شب کی هوس زنگ زدن کرده؟؟



تا شماره رو دیدم فهمیدم کیه.........
با یه لبخند جمع و جور و در حضور آرشان جواب دادم:الو....سلام
شروین:به .......سلام....چطوری؟؟
من:خوبم ممنون ....تو خوبی؟؟
شروین:حالاکه پرسیدی خوب شدم.......چه خبر؟؟
من:هیچ سلامتی....
اینو که گفتم ارشان پرسید کیه؟؟گفتم یکی از بچه ها ....بعد ارشان گفت میخوای برم بیرون؟؟
میخواستم بره ها ...چون اون موقع راحت تر بودم ....اما گفتم :نه بابا مگه تو غریبه ای ...بشین
من:خوب ...چه شده نصفه شبی به من زنگ زدی؟؟
شروین:کجا نصفه شبه....تازه سرشبه.....توی مهمونی یکی از بچه ها بودم..جت خالی بود گفتم بهت زنگ بزنم....
من:حالا مثلا زنگ زدی جام پر شد؟؟
شروین:پری.....ضد حال نزن دیگه
من:خوب حالا امرتون..
شروین:کی پیشته؟؟
من:داداشم آرشان
شروین:خوب پس ........میگم پریا خیلی دوست دارم بیام خونتونو ببینم ...چه کنیم؟؟
من:حالا که سرماخورده ام نمیتونم مهمون دعوت کنم.......میترسم مهمونه سرمابخوره
شروین:ما سرماخوردگی رو به جون میخریم پریا خانوم.....ولی خدایی خیلی کنجکاوم ببینم خونتون چه جوریه؟؟
داشتم فکر میکردم....یه نگاه به آرشان کردم ....توی فکر بود.....صورتم و که گردوندم چشمم خورد به گیتار روی دیوار........اره خودشه
من:یافتم.....
شروین:چی رو؟؟
من:ببین....(سخت بود که اسمشو نیارم ولی بالاخره آرشان اونجا نشسته بود) من یه گیتار دارم که گوشه ی اتاق داره خاک میخوره.....تو هم که استعدادت تو موسیقی داره تو خونتون خاک میخوره....
شروین:خوب.....نکنه میخوای دستمال ببندم سرم بیام گرد گیری کنم؟؟
من:دقیقاً
شروین:یعنی به عنوان حمال بیام خونتون
من:نه خره...به عنوان مربی گیتار
شروین:اخ جون
من:جمع کن خودتو ...ادم هم اینقدر بی جنبه
شروین:ولی پریا اگه ازت پرسیدن تو اینو از کجا میشناسی چه بگوییم؟؟؟
من:هوممممم......یه لحظه گوشی
من:آرشان!!
.................................................. ....
تو باغ نیست این برادر!!!
با یه صدای بلند تر گفتم:آرشان!
آرشان:جان!!
من:آرشان جون!!این ادمی که پشت خطه مربی گیتاره!!خیلی هم تو کارش وارده(اینو خدایی میگفتما)میخوام بگم بیاد برای اموزش گیتار...چطوره؟؟
آرشان:مشکلی نیست....ولی خوب باید با بابا صحبت کنه...این خانوم اموزشگاه ندارن؟؟
وای حالا چی بگم؟؟
من:این خانوم!!!نه بابا اقاست......درضمن مربی سر خونه است
آرشان:قابل اعتماده؟؟اصلا از کجا میشناسیش؟؟
حالا اینو چی بگم
یهو از دهنم پرید:ارغوان معرفیش کرده!!(میدونستم ارغوان مورد تایید خانواده است ...تو این مدت فهمیده بودم که چقدر قبولش دارن...واقعا هم دختر خوبی بود)
ارشان:خوب.....بازم باید با بابا صحبت کنی و اقای........
فامیلی شروین چی بود؟؟؟وای خدا!!!!
اینقدر به اسم کوچیک صداش کردم یادم نیست فامیلش چی بود؟
من:اقای.....اقای ......
صدای شروین از اون ور خط کمکم کرد:اقای کیایی
اهان
آرشان:شنیدم.....اقای کیایی هم باید با بابا صحبت کنند
من:باش
بعد گوشی و برداشتم و گفتم:الو......اقای کیایی!!
شروین:جانِ اقای کیایی.....اقای کیایی گقتنت تو حلقم!!
من:برادرم میگن که باید با پدر یه جلسه حضوری ترتیب بدیم ....شما باهاشون صحبت کنید....اگر تایید شد که جلسا اموزش رو شروع میکنیم
شروین:ای جان!!لفظ قلمووووو.........چشم بانو فقط کی خدمت برسم؟؟
من:آرشان!!میگه کی بیام؟؟
آرشان:بابا فردا نمیره سر کار بگو فردا ساعت 6
من:الو.........
شروین:خودم شنیدم بانو....پس شد فردا ساعت 6 خدمت میرسیم...با خانواده!!
میدونست تو موقعیتی نیستم که جوابشو بدم داشت مسخره میکرد ....
من:به غیر از دو کلمه اخر بقیه اش رو درست گفتید....پس ما فردا منتظرتونیم
شروین:باش....منتظر من و خانواده باش
اروم طوری که ارشان نشنوه گفتم:فردا که میای برات دارم
شروین:چقد خوب....بای تا فردا سرورم
من:خداحافظ


آرشان:چقدر خوب شد که مربی گرفتی این گیتاره کم کم داشت فاسد میشد
من:اره.......واقعا ........خوب تعریف کن
آرشان خودشو جمع و جور کرد و درحالی که داشت ذوق مرگ میشد یه خلاصه از مجلس نامزدی رو برام گفت..........بعد هم در حای که داشت با حلقه اش بازی میکرد گفت:ایشالله تو مراسم عقد یا قبلش میبینش
من هم با یه لحن مسخره ای گفتم:ایشالله
دیگه شروین بلند شد و از اتاق رفت بیرون ساعت نزدیک چهار بود که پلک هام سنگینی کرد و به خواب رفتم..........
******چشمام رو باز کردم یدونه از این مگس خنگ ها داشت بالای سرم پرواز میکرد........همه اش هم دور خودش میچرخید ....اینم منگ میزنه !!!
از جام بلند شدم!!!وای ساعت یازدهه .........چقدر خوابیدم...........
تا میخواستم برم دست و رومو بشورم تلفنم زنگ خورد:
من:الو
ارغوان:سلام گیسو....خوبی ؟؟
من:اری ........تو چطوری؟؟
ارغوان:کیفت کوکه ها!!!چه خبره؟؟
من:هیچی ....فقط قراره یه مربی بیاد خونمون برای اموزش گیتار
ارغوان:خوب این کجاش شادی اوره
من:هیچ جاش.......ولی یه جاش شوک اوره!!
ارغوان:کجاش؟؟
من:همون جاش که من گفتم تو مربی رو معرفی کردی
ارغوان:من!!!کی؟/
من:وقت گل نی!!!فقط تورو خدا ارغوان یه وقت سوتی ندیا!!اگه بابا یا ارشان یا هرکی پرسید هوامو داشته باش بگو خودت معرفی کردی!!خوب؟؟
ارغوان:خوب چرا گفتی من بهت معرفی کردم؟؟
من:چون جنابعالی مورد تایید خانواده ای(گولش زدم)
ارغوان:باشه..........میگم من گفتم...ولی بعدا مفصل برام تعریف کن ببینم جرا منو گفتی اصلا این یارو کی هست؟؟؟
من:باشه.....حالا اجازه میدی برم صبحونه بخورم؟؟
ارغوان:صبحونه؟؟الان؟؟الان باید بری ناهار بخری ......اینقدر حرف تو حرف اوردی یادم رفت برا چی زنگ زدم
من:خوب بوگو!!!
ارغوان:اه یادم رفت
من:خوب تا من صبحونه میخورم یادت میاد
ارغوان:اهان یادم اومد....زنگ زدم بگم منتظر باش فردا بیام دنبالت بریم انتخاب واحد؟؟.....راستی تبریک میگم خانوم دکتر دوسال عمومیمون تموم شد داریم میریم دانشگاه عملی
من:من هم به تو تبریک میگم .........باشه پس فردا صبح منتظرم
ارغوان:بای
من:بابای


ساعت یه ربع به شیشه منو ارشانو بابا و خاطره تو سالن پذیرایی منتظر اقای کیایی یا به عبارتی شروین خدمون هستیم
از بابت شروین خیالم راحته
اینقدر زبون بازه که مطمئنن بابا رو راضی میکنه .....اما نمیدونم عکس العمل آرشان یا خاطره به وجود شروین توی خونه چیه؟؟
درست راس ساعت شش درینگ درینگ ایفون تو فضا پخش شد
توران خانوم در رو برای شروین باز کرد و راهنماییش کرد بیاد تو .....من کنار ارشان و در سالن نشسته بودم ......دلم میخواست برم استقبالش اما نمیخواستم تابلو کنم.....
خلاصه همه با چشم های منتظر شون به در زل زده بودند
اول توران خانوم وارد شد و بعد هم با یه بفرمایید شروین رو به داخل راهنمایی کرد
به ثانیه نکشید که شروین با یه دست گل سرخ خیلی قشنگ توی چهار چوب در ظاهر شد....مثل همیشه جذاب .......میدونستم خودش بلده چه جوری بیاد ....از اون هفت خط ها بودا ....یه کت و شلوار خوش دوخت مشکی پوشیده بود.....بوی ادکلانش هم که پذیرایی رو ورداشته بود....شیک و مرتب ........
یه لبخند رضایتمند رو لب هام خونه کرد که از چشم ارشان دور نموند
یه سقلمه به پهلوم زد و گفت:ایشونن مربیتون.........این که خیلی جوونه
باهمون لبخند یه چپ چپ نگاهش کردم که ساکت شد
بابا یه بفرمایید گفت و شروین رو روی مبل کناریش نشوند البته شروین قبلش هم با ارشان هم با پدر سلام کرده بود و دست داده بود ولی با من یه سلام و احوال پرسی معمولی داشت طوری که خودم هم باورم شد که اصلا شروینو نمیشناسم
خلاصه صحبت ها شروع شد:
بابا:خوب...اقای کیائی درسته؟؟
شروین یه لبخند دلبری زد و گفت:بله ...کاملا درسته
بابا هم متقابلا یه لبخند زد و ادامه داد:خوب ظاهرا شما رو دوست دخترم به ما معرفی کرده !!ولی به ما نگفته که شما رو از کجا میشناسه...
برخلاف من که کاملا هول شده بودم شروین با تومانینه جواب داد:البته ما یکی از همسایه های ارغوان خانوم هستیم
بابا:جدا؟؟پس باید از قشر غنی جامعه باشید...
شروین:بله......... البته جسارت نشه به پای شما که نمیرسیم
پدر لبخند خاصی زد و ادامه داد:پس چرا مربی گری میکنید
شروین:راستش من خودم داشجوی معماری هستم....خدا بخواد سال دیگه هم درسم تموم میشه..اما خوب از بچگی به خاطر علاقه به موسیقی هم پیانو یاد گرفتم و هم گیتار....به گفته اطرافیان هم کارم خوبه ....به خاطر همین هم امروز در خدمتتون هستیم ....در واقع برای کمک مالی این کارو نمیکنم چون خدا بخواد اون قدری پدر فراهم کرده که نیاز به کار کردن من نباشه....اما خوب واسه دل خودم و علاقه امه(اینو که گفت یه نگاهی بهم کرد که برای اولین بار از شروین خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین)
پدر:پس معماری میخونید؟؟اتفاقا من توی شرکتم به یه مشاور معمار نیاز دارم ...فکر میکنم شما با این وجنات مناسب ترین فرد باشید البته اگر خودتون قبول کنید؟؟
شروین:البته چی از این بهتر
پدر:پس برای مصاحبه یه روزی رو تعیین میکنم و به گیسو میگم که بهتون اطلاع بده
شروین:ممنون میشم
خاطره جون با یه لحن دلسوز و مادرانه گفت : خوب دیگه یه مربی خوب و مورد قبول هم برای گیتار گیسو جون پیدا شد....ایشالله همیشه موفق باشه
نمیدونم چرا اصلا حس بدی به خاطره نداشتم ....با اینکه میدونستم مادرم نیست ولی مثل مادرم دوستش داشتم.....
خلاصه اونروز هم تموم شد و شروین رسما به عنوان مربی من معرفی شد ......و قرار شد که از پس فردا برای تعلیم بیاد خونمون.........
خیلی خوشحال بودم از این که دیگه تنها نبودم یکی رو داشتم که پیشم باشه هرچند برای دوساعت و اون هم یه روز درمیون بود ولی لنگه کفشی بود که تو بیابون غنیمته(اگر شروین بفهمه بهش گفتم لنگه کفش!!.......)
****
ساعت هشت صبح بود ....دم در منتظر بودم که ارغوان بیاد دنبالم........کم کم ماشیننش از سر کوچه نمایان شد.....
سوار شدم و سلام و صبح بخیر گفتم اون هم جوابمو دوستانه دادو بدون هیچ حرفی تا خود دانشکده رسوندم باهم وارد شدیم و بعد از کارهای لازم دوباره سوار ماشین شدیم ولی این دفعه از خود دانشگاه تا خود خونه مون رو یه سره غر زدیم:
من:حالا میخواست یه امضا کنه ها...ده بار با خودکاره ژست گرفت .....بیست بار رو به کاغذه عشوه اومد...........اه این چه وضعشه
ارغوان:حالا این که خوب بود ......دکتر جوادیانو دیدی ؟؟میخواست یه واحد برامون رد کنه ها ده بار سر تا پامونو نگاه کرد .....هزار بار اسمامونو پرسید .........دیگه گندشو در اوردن اینا
من:ایشم شد با این دانشکده خوب شد درسمون توش تموم شد ....حالا باید بریم ببینیم این دانشگاهه که باید تخصصی توش کار کنیم چه جوریه
ارغوان:اره..........میگم نمیخوای تعریف کنی چی شد؟؟
من:چی چی شد؟؟
ارغوان:همین که مربی میخواست برای مصاحبه بیاد؟؟
من:اهان ......اون که دیروز اومد ...تایید هم شد از فردا میاد واسه تدریس
خلاصه ارغوان خودشو کشت تا بفهمه مربیه کیه؟؟اما من اصلا جیک نزدم که نزدم
رسیدیم خونه و من بعد از تشکر و خدا حافظی از ارغوان جدا شدم
ساعت یازده بود که بی حال و خسته وارد ساختمون شدم.....
خاطره جون:سلام گیسو جون....خسته نباشی
با یه لبخند کسل تشکر کردم
خاطره جون: خوب مادر ی پریا دوستت بالا منتظرته !!
تا اینو گفت عین جت رفتم بالا و در اتاقو باز کردم .....گیسو(پریای فعلی )روی تخت نشسته بود
هنوز با دیدن کسی که شکل خودم بود شوکه میشدم با صدای بلند سلام کردم از جاش بلند شد و به سمتم اومد و سلام کرد
من:چه خبر؟؟؟بی معرفت دیگه نه خبری میگیری نه چیزی .........
گیسو:ببخشید واقعا سرم شلوخ بود....حالا ببین واسه ات چی اوردم
بعد دستشو کرد تو کیفشو یه جعبه صورتی که با روبان بنفش بسته شده بود رو از توش در اورد این جعبه رو از هرچیزی بهتر میشناختم این جعبه ی کلکسیون ساعتم بود
گیسو:میدونستم چه قدر دوستش داری چند روز پیش که بعله برون پرستو بود از موقعیت سوئ استفاده کردمو اینو برداشتم........
بغلش کردمو تشکر کردم بعد یهو یه چیزی یادم افتاد
من:گفتی بعله برون کی بود؟؟
گیسو:پرستو دیگه خواهرت
من:پس بعله رو داد...... مبارکش
گیسو:اره حلقه رو هم دستش کردن
یه لبخند زدم و دوباره تشکر کردم..
گیسو:پریا جون واقعا معذرت میخوام باید با بچه ها قبل از ساعت دو بریم یه جایی الان هم که پیشت اومدم کلی شاهکار کردم و فرشته هم کلی از دستم عصبی شد
در حالی که تا دم در همراهیش میکردم گفتم:یه جایی یعنی کجا؟؟
چشم های مظطرب و ناراحتشو به من دوخت و گفت:مرکز ترک اعتیاد...........
با چشم های گرد شده نگاهش کردم:واسه چی؟؟
گیسو:باید بریم ملاقات مریم...فعلا
اینو گفت و رفت
من با شک به در بسته نگاه میکردم یعنی مریم دختر مهربون و اروم شیرازی دانشگاه معتاد بود..اروم رو زمین افتادم هضم این مسئله هم سخت بود هم درد ناک........پس چرا شروین بهم چیزی نگفت حتما نمیخواسته ناراحت بشم دیگه
این که میگن ادم نمتونه به چشم خودش هم اعتماد کنه راسته ها!!!


تق تق
-بفرمایین
اولین جلسه ای بود که شروین برای تدریس میومد ....به محض دیدنش که از داشت از در اتاق داخل میشد خواستم به طرفش برم و صمیمانه باهاش سلام و احوال پرسی کنم که با چشم و ابرو اشاره کرد یکی باهاشه
بله این که ارشانه ....نمونه بزرگ شده خرمگس معرکه
ارشان یه نگاه به اتاق من که کاملا تمیز و مرتب بود انداخت وبعد هم با اخم بیرون رفت
وا !!!اینم خله
شروین خودش به سمتم اومد باهام دست داد و صمیمانه احوال پرسی کرد
من:چطوری اقای کیایی
بعد هم باهم یه خنده ی بلندی کردیم که خونه رو گذاشتیم رو سرمون
شروین نشست رو صندلی روبروی کامپیوتر و گفت:اقای کیایی که خوبه ولی انگار داداش تو اصلا خوب نیست
من:چطور؟

شروین:همین که از در خونه اومدم تو منو کشید کنارو گفت اقای کیایی با خواهر من در حد یه مربی و شاگرد هستید نه بیشتر ...از گل بالاتر هم بهش نمیگید...باور کن داشت تهدیدم میکرد
من با یه لبخند حرف های شروینو گوش میدادم:خوب این هم از مزایای داشتن داداش بزرگتره دیگه...نمیذاره هر کس و ناکسی(با دست بهش اشاره کردم)به ادم به چشم بد نگاه کنه
شروین:باشه دیگه پریا خانوم ....دارم برات هر کس و ناکس ...هان؟؟
من:شوخی کردم به دل نگیری ها
شروین با مسخره بازی گفت:به دل گرفتم
من:بیخود کردی
بعد دوباره خندیدیم
من:راستی از اونور چه خبر؟؟
شروین:از کدوم ور
من:از اونور اب!!!!!اونور منظورم دنیای پریاست دیگه
شروین:خوب..... چی میخوای بدونی؟؟
من:اول از پوریا بگو....بعد کیارش ....
شروین:پوریا خوبه....توی خوابگاه خودشون مستقر شده...کیارش هم نمیدونم چش شده بود عین جن زده ها انتقالی گرفت رفت شهر خودشون
وااا
چه چیزا چه حرفا ادم شاخ در میاره
من:خوب ....راستی اون لافا چی بود دیروز واسه بابام میومدی؟؟
شروین:همه رو راست گفتم
من:برو........حتی اونی که گفتی ارغوان همسایه اتونه
شروین:اره
من:از کجا فهمیدی این ارغوان همون ارغوانه؟؟
شروین:صبح همون روزی که میخواستم بیام اینجا رفتم خونه اشون دیدن برادرش ساعت یازده بود خواهرش داشت با تلفن حرف میزد از قضا گفت:چطوری گیسو؟؟همون جا فهمیدمم این همون ارغوانیه که تو گفتی منو معرفی کرده...مگه چند تا گیسو و ارغوان باهم دوستن
من:واقعا؟؟چه جالب
شروین :تو چه خبر؟؟
من:هیچی دارم واسه دانشکده اماده میشم
شروین:موفق باشی....برو گیتارتو بیار تا شروع کنیم
من:چشم اقای کیایی
اون روز کار خاصی نکردیم فقط در حد کوک کردن و دست گرفتن گیتار و بعضی از اصطلاحات و نت ها بود .......برای اولین جلسه بد نبود کلی هم خندیدیم ........
****

دل تو دلم نبود خیلی سریع حاضر شده بودم و صبحونه نخورده سوار ماشین شدم و اومدم تو خیابون .....میدونستم دانشگاهی که الان میخوام واردش بشم یه دانشگاه عملی و باید هرچی بلدم روی بیمار ها پیاده کنم.....ولی اخه من که هیچی بلد نیستم!!!
اشکالی نداره ......پس استادو گذاشتن واسه چی؟؟
اوه.....اینجا که جای پارک نیست!!!میخواستم بپیچم تو کوچه ی کنار دانشگاه تا ماشینو اونجا پارک کنم که یه دفعه....... پووو!!!



من:کجا بود حواست؟؟من که بوق زدم!!
یه پسر بلند قد و تقریبا همسن خودم از ماشینش پیاده ش و گفت......نه هیچی نگفت ...فقط عینک افتابیشو داد پایین ....ایشم شد....
اون اقا:هر چه قدر خسارتش بشه تقدیم میکنم ولی... فکر نکنم نیازی به کروکی باشه
من:شما این جوری فکر میکنی.....اما من فکر میکنم ماشین تصادفی با ده برابر خسارت هم دیگه برا من ماشین نمیشه
اون اقا:توقع ندارید که عوضش براتون یه ماشین صفر بخرم
من:نه خیر....لازم نیست ...شما خسارتو بدید....بعد تشریفتونو ببرید
اون هم دستشو کرد تو جیبشو یه چک روز داد دستم....نه خوشم اومد ....
من:ممنون.....البته وظیفه اتون بود که بدید
خلاصه با یه ماشین درب و داغون و یه احوال داغون تر وارد دانشکده شدم......
ارغوان داخل راهرو کنار ستون منتظرم ایستاده بود تا منو دید اخماشو وا کرد و گفت:
سلام ...........معلوم هست تو کجایی دختر؟؟
اینقده بدم میاد یکی هی میگه دختر.............
منم با مسخرگی گفتم:جات خالی بود دختر .......تصادف کردم
ارغوان:با کی؟؟خودت که چیزیت نشد؟؟
من:نمیشناختم........نه بابا.....ازتو هم سالم ترم
ارغوان:خوب خانوم دکتر بریم روپوشامونو بپوشیم؟؟
من با یه ذوق خاصی قبول کردم.....
****
از پنجره رخت کن بیرونو تماشا میکردم و منتظر تموم شدن ارایش ارغوان بودم.......برگ های رنگین خیابون رو فرش کرده بودن.....عابرا سر حال از روی برگ ها رد میشدن و از صدای خش خش برگ ها لذت میبردن.....چه صبح قشنگیه البته اگه اون تصادفو امیت(حذف) کنیم......پنجره را کمی باز میکنم و بوی پاییز رو به عمق وجودم میکشم.....چند کوچه اون طرف تر بچه ها با کیف و کفش نو و با یه ذوق خوابیده در چشماشون به سمت مدرسه حرکت میکنن.....واقعا خدا تو این فصل چی گذاشته که این قدر شور و شوق داره با این که دیگه مدرسه نمیرم اما هنوزم وقتی اسم ماه مهر میاد یاد مدرسه میوفتم و ناخود اگاه شوق و ذوق میکنم.......
صدای زنگ مدرسه تو گوشم میپیچه ........چشمامو میبندم و فقط به این اوای پر خاطره گوش میدم....
صدای ارغوان خلوتمو به هم میزنه:خوب رفتی تو حس ها!!!!!!بیا بریم کار من تموم شد
نگاه بدی بهش کردم که خودم هم دلیلشو نغهمیدم همیشه با همه دعوا داشتم!!!!!!!
با ارغوان به سمت سالن رفتیم و وارد اتاق اطفال شدیم....مثل اینکه اولین ترممون تو بخش اطفال بود ........هر یک از دانشجو ها که معلوم بود تازه واردن یه گوشه ای رو گرفته بودن و منو ارغوان هم به سمت یکی از یونیت ها(صندلی دندونپزشکی)رفتیم و ایستادیم ......سکوت بدی تو سالن میتاخت.....چند تا از دانشجوهای سال بالایی کنار میز استاد ایستاده بودن و با هم پچ پچ میکردن....خوشا به حال ارشان که چهار سال از من بزرگتره و درسشو تموم کرد..........حالا نمیشد بعد از این درس ها من جام با گیسو عوض میشد؟؟؟
اخه من که هیچ چی حالیم نیست
اگر بهم میگفت بیا مقررات معماری رو بگو...عین بلبل میگفتم اما منو چه به دندونپزشکی!!
چند دقیقه بعد استاد وارد شد و یه نگاه به سالن انداخت من سرم پایین بود....تا این که احساس کردم استاد داره نگام میکنه....سرم رو که بلند کردم ...

...نه.......اینجا دیگه نه.......اخه چرا حضورت هی این رمان منو به گند میکشه؟؟..........بله.....بازم دو چشم ابی متلاطم که داشت با شیطنتش منو درسته قورت میداد.........قیافه اش که کاملا جدی بود ......یه تیپ توپ هم درخور دخترای دانشگاه زده بود که شده بود یه تیکه مکش مرگ ما!!!!!!!!!!!
بوی ادکلنش هم که نود تر از شروین تو فضا اکنده بودو ادمو بیهوش میکرد
من نمیدونم اینا این عطرارو از کووجا میارن؟؟
البته من هم دست کمی نداشتم هیچ ......از اون هم تیکه تر شده بودم.....از همون اول که اومدم تو محوطه دانشگاه سنگینی خیلی از نگاه ها رو حس میکردم واسه همین هم سر به زیر شده بودم................
این چرا اینقد زود استاد شد؟؟لا مصب چه قدر اکتیوه!!
صدای ماهان تو فضا پخش شد:میتونید بشینید.....هرکس کنار یه یونیت بشینه
ما هم عمل کردیم بعد از این که استاد با بچه ها تک تک اشنا شد نوبت رسید به منو ارغوان که ته سالن کز کرده بودیم..........یک دلشوره ای گرفته بودم.........تو اون موقع یادم رفته بود فامیل جدیدم چیه ......نوبت من شده بود ...سریع یه نگاه به کارت دانشجوییم که رو جیب روپوش سفیدم بود نگاهی انداختم
من:گیسو ........خورسند(کلا من با فامیل ها لج بودم ...)
ماهان خیلی جدی نگاهشو از من گرفت و اظهار خوشبختی کرد از اشناییمون!!!
خودش هم کیفشو گذاشت رو میزو روپوششو که روی چوب لباسی بود پوشید.....ماشالله به هیکل .....ای کاش دمبل های بابا بزرگمو اورده بودم.........
منم که گذاشتن فقط اینو اونو مسخره کنم!!
خلاصه بعد از یه ماه به طور اتفاقی و شک اوری ماهان رو دیدم.......اون هم به عنوان استاد دانشگاه.........پس باید حالا حالا ها تحملش کنم...........خدایا خودت درد دادی صبرهم بده!!!
یه نگاه به اطراف کردم...
اینم شوک سیم:
....اِ این که همون پسره اس که با من تصادف کرد .....پرو چه لبخندی هم میزنه!!!.......


فصل ششم
شروین:سلام
من:سلام .....چه خبر؟
شروین:ببخشید خانوم ولی اول میگن خوبی؟؟بعد میپرسن چه خبر؟؟
من:تو که سر و مر و گنده ای....گفتم چیزی رو که میدونی لازم نیست بپرسی...حالا بگو چه خبر
شروین:سلامتی.........هیچی مگه میخواستی چی بشه .....الان هم سریع گیتارتو بیار باهات کار کنم
من:چته شیرین خانوم........ دمغی(وقتی به شروین میگفتی شیرین اینقده حرص میخورد قرمزِ قرمز میشد.....)
شروین با صدای بلندی گفت:پریا !!!چند بار گفتم نگو شیرین
هیچ وقت شروین رو سرم داد نمیزد ........از دستش یه ذره که خیلی دلخور شدم!!!
من:امروز حالت خوب نیست برو جلسه ی بعدی جبرانی میذاریم........
بعد هم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ......
شروین:پریا!!!
با صدای شروین به اتاق برگشتم:بله....چیزی شده؟؟
شروین:دلخور شدی ببخشید دیگه....غلط کردم ....اخماتو وا کن
ولی من هنوز با اخم نگاهش میکردم!!!!
دستمو گرفت و روی مبل نشوندم و گفت:جون من.....جون شیرین خانوم بخن دیگه......غلط کردم ...چیز خوردم......تو رو خدا حام که خوب نیست تو دیگه بدترش نکن
اخمامو وا کردم ولی هنوز سر سنگین بودم
من:چی شده؟؟
شروین:هیچی.....
حرفشو قطع کردم و گفتم:چی شده شروین؟؟؟من که یه روز دو روز نیست تو رو میشناسم....یه چی شده.....
شروین:تو اول بگو بخشیدی پریا!!!
من:به جان خودم بخشیدم
شروین:جون خودتو قسم نخور.........
من:خوب......حاضرم بشنوم.........
شروین:راستش ....چیز شده ....چیز.......
من:جون بکن........تو با من اینقدر غریبه بودی و من نمیدونستم.......چت شده شروین؟؟
شروین:تو کجات غریبه است !!!.....خودتم میدونی با تو از شراره راحت ترم.........راستش دیروز عقد شراره بود.......دیگه خواهرم پیشم نیست ...رفت خونه خودشون
من یه لبخند پت و پهن زدم و گفتم:واقعا!!!خوب به سلامتی..............چرا تو ناراحتی باید خوشحال باشی !!
شروین:تو که از همه بهتر میدونی من وشراره همه ی کارامون باهم بود بیرون رفتنمامون ...خرید هامون .......ماشین هامون
من:شروین جان نا شکری نکن........تو باز هم اجازه دیدن خواهرتو داری.........اما من چی هم خواهر هم برادرمو از دست دادم اون هم سر هیچ و پوچ .........پیشمن اما نمیتونم ببینمشون
هر دو سکوت کردیم و تو فکر فرو رفتیم ..........واقعا چه دنیای عجیبیه!!


روی مبل نشسته بودم .......هیچ کی خونه نبود !!!حتی توران خانوم ......گویا رفته بودن برای دیدن نامزد ارشان ....من هم که برگ چقندر!!!
یه قسمت دیگه از خاطرات گیسو بود
نوشته شده در درست یه سال بعدش ولی درست در همون تاریخ..........10/10/1390
بازم تولدم رسید اما مامان پیشم نبود ........ارشان بود ......خاطره بود.........بابا هم تقریبا بود
اما اونی که من میخواستم نبود........اونی که به وجودش احتیاج داشتم نبود ........
مهر پارسال وارد دانشگاه شدم ........عوض اینکه گوشم نصیحت های مادرانه بشنوه ارشان نصیحتم میکرد...........
مامان نبود تا ببینه دخترش همون رشته ای که میخواست قبول شده........دندانپزشکی!!!
دیگه خانوم دکتر میشه.........بالاخره که میام اون دنیا پیشت
خدایا!!!هر وقت اومدم پیش تو ومامان هم از توشکایت دارم هم از مامان!!
امروز وقتی شمع های روی کیکمو فوت میکردم ارزو کردم یه بار دیگه مامان داشته باشم ...فقط یه بار .......بعد خدا هرکاری خواست باهام بکنه........اصلا منو با خودش ببره
اما یه بار دیگه مامان پیشم باشه!!!
امین!!
10/10/90..........گیسو
دیگه چیزی ننوشته بود .........
بقیه دفتر خالی بود !!!اما خدایی چه دل پاکی داشته که خدا سریع دعاشو براورده کرد و بهش یه مامان داد..............
رو مبل یه غلط زدم و به سقف خیره شدم.......
حالا داشتم یه چیز هایی حس میکردم.........اما دیر بود
من مامان داشتم و قدرشو نمیدونستم..........خواهر داشتم و قدر نشناس بودم........یه پدر و برادر خوب داشتم و ناشکری میکردم
حالا گیسو همه چیز هایی که نداشت رو به دست اورد
و من چیز هایی رو که داشتم از دست دادم............یعنی من توی این بازی باختم؟؟؟
اخه چرا؟؟؟
یعنی دل گیسو پاک تر از دل من بود ؟؟
تو همین فکر ها بودم که الارم گوشی زنگ خورد ساعت 4:30 بود و من کلاس داشتم .......اون هم با کی؟؟؟با جناب از خود راضی..........ماهان ماندگار............چه فامیلی هم داره !!بهش نمی خوره اصلا!!!
بلند شدم و با یه تیپ مامان اما ساده رفتم دانشگاه............
یه ساعت بعد
کنار یونیتم ایستاده بودم و منتظر بودم تا فک بیمارم که یه دختر بچه کوچولو بود سر بشه....
باهاش حرف میزدم تا سرگرم بشه
دختر بچه:خانوم شما دکتر خیلی خوبی میشین
من:چطور؟؟
دختر بچه:اخه خیلی مهربونید
صدای پوز خند اروم ماهان که کنارم ایستاده بود رو به وضوح شنیدم
ماهان:مهربون؟؟حتما اشتباه کردی عمو جون؟؟این خانوم اصلا هم مهربون نیس
دختربچه:چرا شما اینو میگید؟؟
من:خاله شما به حرف های این اقا توجه نکن ....چرت و پرت میگه
هاها........
ماهان:میدونی عمو جون چرا اینو میگم؟؟؟چون من اونو بوسیدم اما اون منو نبوسید
من:خاله جون.........ادم مگر باید هر کسی رو ببوسه؟؟
دختر بچه:نه هرکسی رو ......ولی اقای دکتر خیلی مهربونه.....ببوسش خاله
ماهان:دیدی گیسو خانوم!!!میگن حرف راستو ازچه بشنو........(بعد گونه اشو اورد جلو و گفت :)ببوس دیگه......
من:برو کنار استاد ..........اینجا محیطش کاریه .....زشته یه وقت کسی میبینه.....مثلا شما استادی
ماهان:خوب ببینه........اگر من استادم که میگم ببوس وگر نه نمره ترمتو نمیدم
من:مگه دست توئه شازده
ماهان:اری......پس ببوس مرا بانو
یه جو خجالت یا ملاحظه خدا به این اعطا نکرده بود!!
ماهان:تا سه میشمرمااااا
یک ...........دو ...........سه


اروم لبامو گذاشتم رو گونه اش ولی سریع ورشون داشتم ........ترسیدم کسی ببینه........
ماهان:اینجوری نمره اتو نصفه میدم ...باید کامل ببوسی
من:ماهان خان تورو خدا .........بذار بعدا
ماهان:اهان یعنی بعدا میبوسی؟؟
من:حالا تو برو......تابلو نکن
ماهان:پس من رفتم به امید بعدا
من:باشه
دختر بچه:خاله بعدا حتما ببوسش
من:چشم....امر دیگه ای باشه پرنسس
بعد دستمو کردم تا حلق بچهه تا دیگه نتونه حرف بزنه!!!
هه
******
وای ساعت هشته ولی چه زود هوا تاریک شد............
ماشینم هم که شازده زد داغون کرد.................
تاکسی هم که نیست ........خراب بشه تهرون.............امشب مثل اینکه همه چی دست به دست هم داده من پیاده برم چون ارغوان هم نیومده.........
صدای بوق یه فراری مشکی ترسوندم............
واییی این کیه دیگه
راننده فراری:خانوم بپر بالا سرتق بازی در نیار...........
من:................................
راننده:خانوم خوشگله بیا بالا..............میخوایم بریم ولویی(مخفف ول گردیه)
ولویی که تیکه کلامه شروینه!!
یه نگاه به داخل انداختم که شروین گفت:اگر پسندیدی سوار شو
سوار شدن من تو ماشین همانا و خشمگین شدن ماهان هم همانا............
من:چی شد اومدی دنبالم
شروین:به دو دلیل
نامبر وان :جهت از دل در اوردن به خاطر داد اون روز
نامبر تو:جهت ولویی
من:پس دیگه شراره رفته من شدم جایگزین ولویی های تو هان؟؟
شروین:بعله پستتون تعویض شد!!
من:فقط تورو خدا شروین از این پارتی های سر سام اور نبری منو ها
شروین:میخوای بریم کجا؟؟
من:پارک جمشیدیه
شروین:ما هم که شدیم تاکسی خطی بین خونه شما و جمشیدیه!!!!!!!خودم میبرمت یه جای خوب
من:باش......بریم


یه ساعت بعد
وای خدا کل تهران زیر پامونه................چه خوشگله چراغ ها چه ریز و خوشگلن
من:وای ممنون شروین تا حالا اینجا نیومده بودم
شروین:قابلی نداشت حالا منو به خاطر اون غلطم بخشیدی؟
من:همون دیشب بخشیدم
شروین:بشینیم یه دست ورق بازی کنیم
خوشم میومد ورق هاش همیشه تو جیبش بود
نشستیم رو سنگ ها و از اون بالا پامونو اویزون کردیم
شروین:هفت کثیف بازی کنیم؟؟
حالا میدونست من از این بازیه بدم میومد ها ولی بازم ...........لا اله الا الله
شروین:حرص بخور...........اخ که حرص خوردنتو چه قدر دوست دارم
من:حکم بازی کنیم
شروین:چشم
خودش هم حاکم شد بیشعور ..........یه ترفندی داشت که خودت حاکم میشدی ولی من بلد نبودم..............شروین ولی هم هرچی ترفند و تاکتیک بود فوت اب بود
دو دستو خودش برد...........
من:برگه ها رو بده من خودم بر بزنم(اصطلاح بازی است به معنای قاطی کردن پاسور ها)
شروین:بیا برو روشون فوت کن و ورد بخون شاید برنده شدی
من:بلند میشم میرما
شروین:غلط کردم بابا....بشین .............بیا اینم پاستورا
هم من هم شروین عاشق بازی ورق بودیم
هر وقت میگفت بازی این شروین پاسورا رو از جیبش در میاورد
چه قدر بنیامین بیچاره از دست ما حرص میخورد
همیشه میگفت این بازیه حرومه!!
نمیدونم از الانش که خبر ندارم .........شاید رییس ارشاد اسلامی شده!!!
******
بازی که تموم شد و متاسفانه شروین برد........باهم رفتیم یه بستنی فروشی توپ
دو تا بستنی رو دو نفری زدیم تو گوشش!!!
.......همه ی کسایی که خنده های من و شروین رو میدیدن ناخود اگاه لبخند میزدند....وقتی میخواستیم حساب کنیم چه قشقرقی به پا شد همه میخواستن بستنی های مارو حساب کنم اما مگه فروشنده میذاشت.......
من و شروین هم اون وسط زدیم به چاک
ولی خیلی خوش گذشت خیلی از شروین تشکر کردم که گفت
تازه قسمت اصلی برنامه مونده!!!من زنگ زدم به ارغوان خانوم گفتم زنگ بزنه خونتون بگه شبو پیش ارغوان میمونی........البته الکی..........درواقع شما شبو یه جای دیگه میمونی
من:کجا؟؟شروین جای بدی نباشه؟؟
شروین:اگر بد بود دوسال توش زندگی نمیکردی........همه چیز هم هماهنگ شده
من که دوهزاری نیوفتاده بود تا خود مقصد ساکت شدم و فکر کردم........اما وقتی شروین جلوی در خوابگاه معماری نگه داشت .........جیغ بلندی زدم و پریدمو ماچش کردم و تشکر هم کردم
اون هم یه لبخند مردونه تحویلم داد...........شروین در حین این که خیلی باهام صمیمی بود اما خیلی یه دنده و لجباز و البته مغرور و خودخواه بود......الان هم یه لبخندی زده بود که مونولیزا جلوش لنگ مینداخت.........
این پسرا چه موجوداتین!!!!


منو تا در ساختمون خوابگاه همراهی کرد و بعد با یه شب بخیر ازم جدا شد..........
با یه دلشوره خاصی به سمت واحد اخر به راه افتادم اتگار همه ی پله ها پر از خاطره بودند...وقتی رسیدم با تعجب دیدم گیسوی واقعی و پریسا و فرشته و افسانه دم در منتظرن با یه لبخند کله گنده رفتم سمتشون و با استفاده از اشمشون سلام و احوال پرسی کردم........میدونستم تعجب کردن ولی خوب من چه کنم!!!
گیسو:بیا تو عزیزم.....فکر کن خونه ی خودتونه
پریسا:شام که نخوردی یه قرمه سبزی پختم که انگشتاتو بخوری
وای نه!!قرمه سبزی نه!!!!حالا چه جوری از زیر خوردنش در برم............
افسانه:عزیزم غریبه گی نکن .........بیا بشین رو مبل
فرشته هم برامون شربت اورد
فرشته:بچه ها به نظرتون گیسو جون و پریا خودمون یه شباهت هایی ندارن
وای نکنه لو بریم!!!
پریسا:نه فری .....این کجا و اون کجا
فرشته:از نظر چهره نه از لحاظ رفتاری و اخلاقی
افسانه:بالاخره ما دوسال با این عتیقه زندگی کردیم شباهت هاشو با ادم های دیگه میفهمیم
راست میگه فری شما خیلی حرکاتتون مثل پریاس .......مثل همین زل زدنتون
هه
میدونستم افسانه خیلی رکه ولی دیگه با مهمون؟؟؟
من:ها....اها....ببخشید
باورم نمیشد توی خوابگاه خودم با دوست های خودم اینقدر معذب باشم
من:ببخشید ولی من از گیسو ....نه از پریا جون شنیده بودم شما 5 نفرید!!
فرشته:اره عزیزم........ولی مریم نفر پنجم براش مشکلی پیش اومده که موقتا پیشمون نمیتونه باشه
من:ایشالله زود تر مشکلشون رفع شه
پریسا:بفرمایین این هم قرمه سبزی من این پریا که سرش به سنگ خورده قرمه سبزی میخوره شما هم بیا یه بار امتحان کن ببینم چیزی از انگشتات باقی میمونه یانه؟؟
من یه لبخند زدم.........دلم نیومد دستشو رد کنم........میشد یه جوری قرمه سبزی رو تحمل کرد
تا اخر غذا همه اش عق میزدم ...........اخه من لب نمیزدم به این غذا............
عوق
من:ببخشید باید برم ..............
پریسا یه ذره از دستم دلخور شد ........اول فکر کردکه غذاش بد شده اما وقتی بهش گفتم حال خودم بده .......گرچه تردید کرد اما اروم شد.....
اون شب شب خیلی خوبی بود بعد مدت ها در کنار بچه های خوابگاه بودن صفای دیگه ای داشت گرچه به عنوان یه غریبه بودم اما باز هم خوب که نه عالی بود............
شروین قربون دستت یه شب هم خونه خودمون رزرو کنی دیگه همه چی ردیفه!!!!


صبح فردا بدو بدو از بچه ها خداحافظی کردم و زنگ زدم تا اژانس بیاد .......درست بود که دیگه پریا نبودم اما هنوز هم دیر میرسیدم به دانشگاه.........حدود پنج دقیقه تاخیر داشتم ..........اما خیالم راحت بود که ماهان چیزی بهم نمیگه........با سر خوشی تو ام با اضطراب به سمت در بخش اطفال رفتم و بعد یکی دو تا تق تق استاد اجازه ورود داد.........
بله........همه اومدن جز من!!!
یه نگاه به ماهان انداختم.......با یه اخم غلیظی بهم نگاه میکرد........
وا!!!!اصلا باورم نشد این ماهان همون ماهان شوخ و صمیمی خودمونه!!!
صدای ماهان تو سالن پیچید و من رو سر جام میخ کوب کرد:علیک سلام خانوم خورسند.....
میدونید چند دقیقه از وقت کلاس گذشته خانوم محترم؟؟
بیشعور خوشی های دیشبو از دماغم دراورد..........
تنها چیزی که حوصله اشو نداشتم کلاس ماهان بود که خدا خودش بهم بهونه داد .....
با یه اعتماد به نفس مامان و غرور خاصی گفتم:از وقت کلاس گذشته که گذشته استاد.....بالاخره ماهم ادمیم خدا نیستیم که هیچ وقت اشتباه نکنیم یا برامون مشکلی پیش نیاد ........من هم به خاطر تصادفم منتظر تاکسی بودم که دیر شد.........اگر قصد دعوا دارید راننده تاکسی مورد خوبیه......
ماندگار یه نگاه بد بهم انداخت و بدون توجه به من درسش رو ادامه داد و من هم رفتم کنار یونیتم نشستم..........
ارغوان هم یونیت جلویی رو گرفته بود و کوروش(همونی که باهاش تصادف کرده بودم یونیت عقبی)
یه سلام اروم به ارغوان گفتم که برگشت گفت:
ارغوان:سلام و زهرمار!!دیشب کجا بودی تو؟؟هان؟؟چرا من الکی باید میگفتم خونه ی مایی؟؟...............چند وقته مشکوک شدی ها معلوم نیست با این شروین چه سر وسری داری؟؟
من:هووو.....ترمز کن بسه دیگه تخته گاز رفتی پیاده شو باهم بریم خانوم......اولا من دیشب رفته بودم خوابگاه یکی از دوستام به اسم پریا........ثانیا تو که اقای کیایی رو باید از من بهتر بشناسی مثلا همسایه تونه باید بدونی که اهل این حرفا نیست............
ارغوان:واقعا دیشب خوابگاه دوستت بودی؟؟چرا؟؟
من:محض ارا..........دلم تنگولیده بود براش
ارغوان:بسه دیگه الان ماندگار حال من هم میگیره اول صبحی ...........
البته ما این ها رو خیلی اروم پچ پچ میکردیم اما باز هم از نگاه ماندگار دور نموند.........
مریض ها یکی یکی وارد شدند...این دفعه مریض من یه پسر بچه تقریبا پنج ساله تپل و مپل بود ....شروع کردم به بررسی.........اخه خدا من از دندانپزشکی چی حالیمه؟؟
یه وقت دیدی تو دهن این طفلک به جای کشیدن بهترین معماری سال رو انجام دادما........
اکثر دندون ها شیری بود .......خوب!!!.........بابا من نمیدونم باید چیکار کنم پرونده رو یه بار نگاه کردم........با یه سریع از اصطلاحات اشنا بودم.........دندون شش پسر بچه یه ذره پوسیدگی داشت.......فقط همین ؟؟؟
یه نگاه به اطرافم کردم استاد که نبود هرکسی هم مشغول کار خودش بود اول رفتم سراغ ارغوان که گفت کارش حساسه نمیتونه بیاد.........حالا انگار داره اتم میشکافه
دیگه هیچ کی رو نمیشناختم که یهو کوروش اومد جلو و کنار یونیتم استاد با لحن ملایمی به پسر بچه گفت دهانشو باز کنه اون هم انجام داد...........
کوروش:خانوم خورسند!!شما باید دندون شش رو بکشید وگرنه ضمن این که پوسیدگی عمیق تر میشه ممکنه به ریشه برسه و باعث عصب کشی بشه و برای بچه های کوچیک این کار مشکله!!
البته این تشخیص من بود باز هم هرچی خودتون صلاح میبینید
یه لبخند زدم و تشکر کردم و گفتم:اتفاقا خودم هم یه همچین نظری داشتم اما یکم تردید کردم....بازم ممنون
صدای ماندگار از پشت سر غافلگیرمون کرد:خانوم خورسند علاوه بر این که دیر میاید کار مریض هم که به تعبیق انداختید خانوم..........حواس سایر دانشجو ها رو هم پرت کردید.........حالا خودتونو بذارید جای من ........باید باهاتون چیکار کنم؟؟
البته این جمله ها رو درحالی میگفت که فقط من و کوروش میشنیدیم............
من سرم پایین بود ......دلیل این کار های ماهان رو درک نمیکردم.....نمیتونستم هضم کنم اون ماهان خاکی و سر زنده حالا اینقدر خشک و مغرور شده باشه
قبل از این که من جوابی بدم کوروش شروع کرد به توجیه کردن ماندگار:استاد من معذرت میخوام....اگر قراره کسی تنبیه بشه فکر میکنم من باشم چون اولا به خاطر بی توجهی من بود که دیروز با خانوم خورسند تصادف کردم و ایشون امروز دیر رسیدن و الان هم مقصر من بودم که در حین کار با خانوم خورسند همکلام شدم........وگرنه ایشون ساکت بودند و با من صحبت نکردند
دستت درد نکنه !!!!به این میگن همکلاسی خوب!!!!!!!!!
یه زیر چشمی نگاهی به ماهان یا ماندگار انداختم .......وای خدا عین لبو شده بود اخمش هم غلیظ تر کرده بود...........چشم های ابیش از عصبانیت برق میزد و مثل یه دریا طوفانی بود.........والبته از همیشه جذاب تر و گیرا تر !!!!!!!!!!
خلاصه اونروز تا اخر وقتی که کلاس داشتیم ماندگار اینقدر باهام کل انداخت و اینقدر اعصابم رو بهم ریخت که میخواستم وسط کلاس بلند شم برم بیرون...............
چرا این اینجوری شد؟؟؟


با ارغوان جلوی در دانشگاه ایستاده بودیم تا به قول ارغوان یکی بیاد جمعمون کنه..........
هوا یه خورده سرد بود بالاخره هوای پاییزی بود دیگه.........اما نمیدونم چرا با وجود این هوا من تا این حد اخم کرده بودم..........شاید به خاطر این که تا حالا هیچ کس جرات نداشت با من اینطوری حرف بزنه.............اصولا من توی دانشگاه و خارج از خونه یه ادم عصبی .......خشک..........مغرور.......و در کل فوق العاده جدی و سرد بودم.........
اما تو محیط های دوستانه نقل مجلس بودم و شوخ و سر زنده .......حالا یه الف بچه اومده برا من هارت و پورت میکنه ..........بی فرهنگ تو که جنبه استادی نداشتی کی بهت گفت بیای درس بدی؟؟
ارغوان یه نیشگون ازم گرفت که با اخم بدی نگاهش کردم اون هم با یه لحن مظلوم گفت:خوب.......اخه اقا کوروش نیم ساعته داره بوق میزنه و تعارف میکنه سوار شیم!!!
من:برو بگو خیلی ممنون ما نمیایم
ارغوان:پس میخوای لنگه ظهر با چی بری خونه......بابا این که خودش زده ماشینتو درب و داغون کرده خودش هم جورشو میکشه دیگه!!!
من:نه
ارغوان:خر نشو بیا بریم
انگار که دوباره پریا شده باشم و یه دنده و لجباز تقریبا فریاد زدم:وقتی میگم نه یعنی نه
بعد هم با قدم های بلند رفتم به طرف ماشین کوروش و بعد از تشکر بهش گفتم که اگر میخواد لطف کنه این ارغوانو برسونه خونشون ......
اون هم همین کارو کرد و ارغوان که تو رودر بایسی مونده بود قبول کرد که بره
من هم شروع کردم به پیاده روی و فکر کردن که یهو موبایلم زنگید:الو
شروین:سلام............خوبی؟؟
من:اره ممنون.........
شروین:ولی انگار خوب نیستی ها .....دیشب بهت خوش نگذشت؟؟
من:اتفاقا خیلی عالی بود دستت درد نکنه
شروین:خواهش میکنم ........قرض از مزاحمت اینکه من نمیتونم این هفته برای تدریس بیام خونتون............
من:چرا؟؟چیزی شده؟؟
شروین:بله یه عروسی دعوتم!!!
من:عروسی کی؟؟
شروین:عروسی دوست صمیمی من
دوست صمیمی؟؟یعنی بنیامین ؟؟؟
من:با کی؟؟؟
شروین:با دوست صمیمی شما؟؟
دوست من؟؟؟فرشته؟؟؟
وای خدا!!!
من:واقعا......مبارکشون باشه
شروین:اگر میخوای به عنوان همراه من باهام بیا ....بالاخره یه روزی هردو تا شون از دوستات بودن !!!
من:نه ممنون شروین جان............حالم زیاد خوب نیست گیسو میره؟؟
شروین:اتفاقا اون هم گفت حالم خوب نیست نمیام.......مثل این که قلبش دوباره درد گرفته!!
من:خوب پس توحتما به فرشته و بنیامین بگو که پریا سلام رسوند و هزار بار تبریک گفت ولی حالش خوب نبود نتونست بیاد........
شروین:حالا اون قلبش درد میکنه تو چرا نمیای؟؟
من:چرا همه این روزا هوس عروسی کردن........ارشانو ........شراره........پرستو..........حا لا هم که اینا
شروین:سوالمو با سوال جواب نده عزیزم......چی شده؟؟
من:هیچی بابا ..........درس ها یه ذره سنگینه من هم که هیچ چی حالیم نیست!!
شروین:فقط همین؟؟
من:اوهوم........
شروین:خوب پس .........فعلا
من:خداحافظ
دستام رو گذاشتم تو جیبم و دوباره راه افتادم.......


دو روز از از اون ماجرا میگذره و من به طور عجیبی از این رو به اون رو شدم......شده بودم یه ادم مغرور و کله شق که حرف هیچکی تو مخش نمی رفت..........
شده بودم یه ادم بی احساس و اخمو.........یه گیسوی متفکر و درس خون.........بارها کتاب های دندونپزشکی رو از این ور به اون ور میخوندم .......ساعت ها تو اتاق مطالعه میشنستم و برای ناهار هم بیرون نمیومدم میخواستم ثابت کنم اگر بخوام میتونم..........
تا این که عصر روز جمعه یه احساس دل تنگی خاصی وجودم رو گرفت .........دلم برای پوریا تنگ شده بود..........من و پوریا باهم اختلاف زیادی نداشتیم و راحت حرف هم دیگر رو میفهمیدیم.......خیلی دوست داشتم برم ببینمش و براش قضیه رو تعریف کنم اما مطمئننا باور نمیکرد.............لباس هام رو پوشیدم و با ماشین ارشان به سمت دانشگاهی که پوریا قبول شده بود رفتم ........میدونستم جمعه ها دانشکده تعطیله اما یه چیزی بهم میگفت که امتحانش ضرر نداره!!!
به خودم اومدم و دیدم که جلوی در دانشگاه پریا پارک کردم و از تو ماشین به پیاده رو زل زدم ......هیچ کس نبود ......این قسمت از شهر همیشه خلوت بود حالا چه برسه به این که جمعه هم بود............اما یهو یه سریع از دانشجو ها ریختن تو پیاده رو خوب که دقت کردم دیدم پوریا هم بینشون هست ........وای خدا چه قدر تو این چند ماهه تعغیر کرده ..........چه قدر بزرگ شده.......الهی قربونت برم!!!
با چشم دنبالش میکردم که دیدم با یه سریع از دوستاش سوار یه ماشینی شدن و هر لحظه دور تر شدن................
خدایا!!خودت حفظش کن!!!!
بعدهم اروم سرم رو گذاشتم رو فرمون و اشک ریختم........


میدونم خیلی کمه !!
شما هم لطف کنید + و تشکر و نقد و نظر سنجی بزنید
راستی گفته بودم قراره تا قبل باز شدن مدارس رمان رو تموم کنم درسته؟؟
هنوز سر حرفم هستم
اما یه خبر خوب براتون دارم
تو دوران مدرسه که من اصلا نمیتونم توی قسمت رمان فعالیت کنم
اما برای تعطیلات بعدی یه برنامه هایی دارم
با یه رمان قشنگ دیگه درخدمتتون هستم که خیلی پخته تر از این رمان و نی نی های جلفه
امیدوارم اون هم مورد استقبالتون قرار بگیره
حالا تا تعطیلات بعدی که احتمالا یا عیده یا تابستون بعدی
اما ما رو یه وقت فراموش نکنید
اگر قطعی شد اسم و جلدش رو هم میذارم توی پست های بعدی
که خودتونو اماده کنید برای خوندن یکی از بهترین رمان های زندگیتون


فصل هفتم
رفتم توی یه پاساژ و یه جعبه کادویی بزرگ صورتی خریدم.....و البته دو تا عروسک خرس دختر و پسر تو دست هرکدوم هم یه سکه بهار ازادی گذاشتم و بعد هم داخل جعبه رو پر از گلبرگ های قرمز کردم............شروین بهم گفته بود امروز مراسم عقد بنیامین و فرشته اس........
هنوز ماشین ارشان زیر پام بود ........باهمون ماشین رفتم و بسته رو دادم به یه پیک موتوری + ادرس...................
"امیدوارم خوشبخت بشن" این جمله رو در حالی زمزمه میکردم که سوییچ رو به ارشان تحویل دادم و بدو بدو رفتم تو اتاقم و در رو بستم
خدایا!!!داری با من چیکار میکنی؟؟
مگه من چیکار کردم که داری این جوری ازم تاوان میگیری؟؟
چرا منو از دیدن و حرف زدن با تنها برادرم محروم کردی؟؟
چرا حتی بهم اجازه نمیدی تو شادی دو تا از بهترین دوستام شریک باشم؟؟
چرا؟؟
خوب حتما یه دلیلی داره دیگه؟؟
حتما یه حکمتی داره که داری اینجوری میکنی باهام!!
ولی کدوم حکمت ؟؟؟میخوای تا کجا توی این دریای سردرگمی غرق بشم..............
تا کجا پیش برم تا کدوم نا کجا اباد ...........
شنبه بود و نیمه شعبان !!!
دستام رو بلند کردم و داد زدم:دلم تنگ شده................اره پریای دل سنگ هم دلش واسه خونشون تنگ میشه.....واسه شهرشون واسه خانواده اش........واسه اتاقش............حتی واسه خدای پریا هم دلم تنگ شده.............اخه اون خدا مهربون بود کمکم میکرد .............پس چرا اینجوری شدم؟؟؟؟؟
این همه بشر .........چرا عدل دست گذاشتی رو من؟؟؟؟؟
در اتاق باز شد ..........سراسیمه برگشتم به سمت در باز شده
با تعجب به شروین زل زده بودم اون که الان بایستی تو مراسم عقد باشه!!!
ارشان هم پشت سرش بود و تو چهار چوب در ایستاده بود.........شروین نفس نفس میزد!!!
من با یه حالت نگران نگاهش کردم و گفتم:چی شده؟؟؟ واسه فرشته اینا اتفاقی افتاده؟؟
شروین:نه.........(چند بار نفس زد و ادامه داد)....فرشته سر جاش نشسته داره بله میگه.........اما شراره!!!!!!
من:شراره چی؟؟
ارشان:اینجا چه خبره؟؟این ادما کین؟؟
شروین:شراره داره طلاق میگیره؟؟
من:چی؟؟؟اون که چند روز پیش ازدواج کرد؟؟
ارشان:شراره کیه؟؟
من تقریبا داد زدم :عمه ام!!!
شروین:ارشان خان..........شراره خواهره منه و دوست گیسو خانوم
من:خوب حالا کجاست؟؟من باید چیکار کنم؟؟
شروین:اون رو هوا حرف تو رو می بره؟؟
انگار شروین هم فراموش کرده بود که من دیگه پریا نیستم!!!!!
من:چرا یهو اینجوری شد؟؟مامان و بابات میدونن؟؟
شروین:اونا کی هستن که بدونن.......!!
انگار درد خودمو میگفت مامان و بابای من هم اکثرا نبودند..............ناراحت بودم به خاطر شراره......به خاطر تقدیرش
شروین:کجایی گیسو؟؟بیا بریم دیگه ........اون الان تو ماشینه میخواست برسونمش محضر طلاق که قبلش اوردمش اینجا .........
با گفتن عجله کن از پله ها رفت پایین
هنوز لباس هامو در نیاورده بودم و باهمون سر و وضع رفتم پایین و ارشان رو مات و مبهوت تو اتاقم جا گذاشتم ..........سریع رفتم تو ماشین ارشان و بلند داد زدم :راه بیوفت
یکی نبود منو اروم کنه !!!!حالا باید شراره رو هم تسکین میدادم........
من:شراره جان اروم باش (اروم پشتشو میمالیدم که دستمو پس زد)
شروین:کجا برم
من با عصبانیت:سر قبرم
شراره:تو کی هستی؟؟
من:من مشاور خانوادگی پریا اینام........
شراره:اومدی چیکار کنی؟؟دردمو ببینی و بهم بخندی؟؟
من:گریه نکن شراره جان........بدون هق هق باهام حرف بزن
شروین کنار قبرستون توقف کرد.........حال و حوصله نداشتم و کسل پیاده شدم و روی یکی از نیمکت ها نشستم ،شروین هم پیشم نشست:چرا گفتی بیام اینجا؟؟
من:شراره رو نگاه کنی میفهمی!!
شراره با همون بدن ظریف و صورت تو دلبرو و قشنگش نشست رو خاک های سر گورستان و داد میزد
من:اوردمش اینجا تخلیه بشه


شراره با همون بدن ظریف و صورت تو دلبرو و قشنگش نشست رو خاک های سر گورستان و داد میزد
من:اوردمش اینجا تخلیه بشه
با این که نمیدونستم چه خبره .......اما قصد داشتم مثل همیشه پریا امداد گر باشم گرچه پریا نباشم
شروین چشماشو بسته بود اما مطمئنا هنوز هم از شنیدن داد هایی که شراره میزد عذاب میکشید
من:یارو چه جور ادمیه؟؟
شروین:همه چی تمومه ........
با یه نگاه بی تفاوت و یخی شراره رو نگاه کردم و داد شدم:پس این چه مرگشه؟؟
شروین با تعجب نگامون میکرد .......انگار روی سن تئاتر بودیم ......بایستی یه نمایشنامه مسخره رو بازی میکردیم
از جام بلند شدم و رفتم سمت شراره و دستشو گرفتم و کشون کشون از رو خاکا اوردمش روی نیمکت جیغ میزد و میخواست دستشو ازم جدا کنه اما من اعتنا نمیکردم
شروین:چیکار میکنی پریا؟؟ولش کن
حالم خوب نبود اون هم حالش خوب نبود.......هی پریا پریا میکرد
شراره رو نشوندم و بالحن خواهرانه ای گفتم:چی شده عزیزم ؟؟چرا زار میزنی؟؟میدونی چند سالته؟؟اینا رو میبینی اینجا کپه اشونو گذاشتن و واسه همیشه تو قبر خوابیدن.......از بچه ی نوزاد توشون پیدا میشه تا ادمی که سن نوحو داشته ...........همه اخر سر اومدن تو همین قبرستون لم دادن!!!!!(خودم از لحن صحبتم بدم میومد اما هم من هم شراره نیاز به تلنگر داشتیم)
اخر عاقبت همه امون اینه..........همین خاک!!!همین قبر ها!!!یه قبرستون از جنس همین قبرستونا؟؟چرا داری گریه میکنی عزیز من !!!این چشمای خوشگلت رو چرا رو به زندگی باز تر نمیکنی ........اگر این پرده ی اشکو کنار بزنی نور زندگی چشماتو پر میکنه ..........ما برای چی به دنیا اومدیم واسه این که عذاب بکشیم ؟؟گریه کنیم اخر سر هم بیایم اینجا بخوابیم؟؟نه عزیزم.....ما به دنیا اومدیم تا زندگی کنیم ........بخندیم ....پس چرا گریه میکنی؟؟
اگر مشکل داری بدون گریه و استوار بگو!!!........نذار هق هق هات نشون بده که ضعیفی.....اروم باش ........حالا بهم بگو مشکلت چیه خواهر خوشگلم؟؟

شراره اشکاشو پاک کرد و به یکی از قبر ها نگاه کرد!!
و شروع کرد به صحبت:اشکان رو از دوسال پیش میشناختم .......اون موقع پیش دانشگاهی بودم و برای اولین بار با شروین میرفتم مهمونی ........مامان و بابا که بیخیال ما شده بودن ماهم بیخیال دنیا شدیم...........تو اولین مهمونی اشکان رو دیدم ......اولش ازش بدم میومد ولی کم کم خودشو تو دلم نشوند ........مثل بقیه نبود ........تو مهمونی ها دست به سیگار هم نمیزد ......به هیچ دختری نگاه نمیکرد با دوست های خودش میومد تو مهمونی و میرفت .......چند بار همونجا دیدمش .......خلاصه اش کنم دو سال مثل دو تا دوست باهم بودیم تا چند وقت پیش که ازدواج کردیم.............بعد عروسی فهمیدم که فقط رفتارش نبود که اقامنشانه بود ........اخلاقش .......نگاهش........همه چیزش در حد یه اقا بود .......اما.....
اومد دوباره گریه کنه که بغضشو خورد!!!!!!
شراره:اما اون میخواد منو طلاق بده ..........میگه من لایق تو نیستم..........تو اگر با من باشی حروم میشی........اولش نفهمیدم اما یه خورده که گذشت بهم گفت که بعد ازدواج فهمیده که سرطان داره!!!!!
دلم براش سوخت .......حالا باید چی میگفتم؟
من:واقعا دوستش داری؟؟
شراره:خالصانه
من:پس اگر یه روزی هم اومد و توی یکی از همین قبر ها خوابید هم دوستش داشته باشی
شراره:اون موقع هم دوستش دارم.........همیشه دوستش دارم
من:مطمئنی از روی ترحم نیست؟؟
شراره:مطمئنم
من:باشه .........پس همه چی حله که چرا بیخودی گریه میکردی
شراره و شروین با تعجب :حله؟؟چی جوری؟؟
من:اینجوری که شما زنگ میزنید به همسر شراره جون و هرچی اون اینجا گفتو بهش میگید .......تمام گریه هاشو .........کلمه هاشو ......و در کل همه چی رو
ایشالله که اقا اشکان هم با این روحیه ای که قراره شراره جون بهش بده زود تر سلامت میشه
شراره:به همین سادگی ...........اون قبول نمیکنه!!
من:اگر بدونه که با جدایی بیشتر از بودن با یه ادم سرطانی عذاب میبری .........حتما قبول میکنه
شراره پرید و بغلم کرد:فکر نمیکردم اینقدر ساده باشه.......ممنون ..........خیلی ممنون
من:من که کاری نکردم ...........فقط منو زود تر برسونید خونه و خودتون هم کاراتونو بکنید
شروین:چشم


ارغوان:گیسو پاشو بروبوفه یه ساندویچ برام بگیر به خدا ضعف کردم
من:مگه خودت چلاقی؟؟
ارغوان:نه به جان تو حسش نیست!!
من:اتفاقا من هم حس پاشدن ندارم بعد اون هم کتاب خوندن تو کتابخونه حال ندارم انگشتمو تکون بدم.......
ارغوان:جون من.........پاشو دیگه لوس نشو...........
من:من خر نمیشم خانوم!!
ارغوان:د پاشو الان کلاسمون شروع میشه!!
من:پانمیشم
ارغوان:جون عزیزت پپاشو گیسو.........حال ندارم
خوب جون عزیزم!!راستی عزیز من کیه؟؟
مامانم؟؟برادرام؟؟پرستو؟؟ش روین؟؟شاید هم مالک اون دو تا چشم ابی؟؟نه هر کی باشه اون نمیتونه باشه........شاید هم.........این شاید های بیخود چیه هی من دارم بهشون فکر میکنم
ارغوان:میری گیسو؟؟
من:پول بده میرم!!
ارغوان:مهمون تو دیگه
من:خیلی رو داری!!
بلند شدم و مانتوم رو تکوندمو به طرف بوفه راه افتادم که ارغوان داد زد:هو .........کجا؟؟
من:دارم میرم بوفه دیگه
ارغوان:در داخلی رو بستن باید بری از پنجره پشت ساختمون خرید کنی
راه افتادم به سمت پشت ساختمون ........اه چه قدر طولانیه !!رسیدم به بوفه...... این که بسته اس.....بترکی ارغوان !!
من زیر لب زمزمه میکردم و فحش های خوشگل خوشگل نثار ارغوان میکردم و سر به زیر جلو میرفتم که یهو خوردم به یه چی.......حالا چی رو خدا عالمه!!
سرم رو بلند کردم که دیدم با مغز خوردم به درخت !!!اما این تازه اول ماجرا بود .........همون جوری زیر سایه درخته از درد سرم و دسته های زخمی ناله میکردم که یه پرنده بی ادب مقنعه ام رو کثیف کرد........ای بی فرهنگ!! پرنده ها هم به نوعی الودگی ایجاد میکنن تو این تهران!!
حالا من با این سر و وضع برم پیش ارغوان نمیگه از جنگ اومدی یا از جنگل امازون؟؟
به درخت تکیه دادم و خیره شدم به دیوار های حیاط ...این دیوار های پشت ساختمون حسابی کوتاه بودن .........شیطونه میگفت بپرم برم و کلاسم بپیچونم ها ولی خوب شیطونه حرف بیخود زیاد میزد!!
اما یهو گولم زدو و من هم رفتم بالای دیوار ...که یهو تعادلم رو از دست دادم و عقب عقب داشتم پخش زمین میشدم .........الان حتما یا چلاق میشم.........یا بازم چلاق میشم!!
اما یهو بین زمین و هوا افتادم تو یه جای گرم و نرم.......اینقدر ترسیده بودم داشتم اشهدمو میخوندم .........گفتم لابد عزراییله ........صورتمو که برگردوندم دیدم بله این هم کم از عزراییل نداره .............
من:اه .....من....من راستش .......خوب ......
استاد ماندگار:هیش!!اینقد وراجی نکن
این چرا اینقده محکم منو گرفته بابا دیگه منو نجات دادی بذارم پایین.........
من:ببخشید استاد خیلی ممنون از اینکه منو نجات دادین.......میشه بذارینم زمین اخه خیلی کثیف شدم میترسم شما هم کثیف شید!!
ماندگار:کثیف شدن می ارزه به....
خورد حرفشو!!!د بگو ببینم چه مرگته!!
من:به چی استاد؟؟
ماندگار:به بغل کردنت!!
وای!! چی میگفت این ؟؟یهو یه چیزی تو دلم اتیش گرفت بعد سر خورد افتاد پایین......تمام دلم ریخت ........سرخ شدم ؟؟نه بابا فکر نکنم تا این حد دیگه خجالتی باشم .........اخه من یه بار هم موقع رقص تو بغل ماهان بودم..........ولی اینقد داغ نشده بودم..........
البته زود به خودم اومدم .........بیشعور فکرکرده بود که چی؟؟
من:ببخشید استاد اینجا دانشگا.....
نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت:مگه نگفتم ساکت.........دو دقیقه عین بچه های خوب بذار بدون کلام حست کنم
حست کنم چیه دیگه؟؟اخه ادم چه قدر پرو و بی ملاحظه .......فامیل کم نبود میخواد اینجا هم ابرومو ببره .......دوباره برگشتم و تو چشماش نگاه کردم..........ابی شیطونی بود.........این رنگ منحصر به فرد فقط مال ماهان خودم بود!!
ماهان خودم دیگه کیه؟؟امروز چه شیر تو شیره از صبح!!شنبه امون اینجوری باشه وای به حال اخر هفته امون.......
چشمامو بستم تا با چشماش دیوونه ام نکنه ........اما گرمای دستاش که دورم قلاب شده بود رو چیکار میکردم .........اون بوی روح نواز عطرشو کجای دلم میذاشتم .........بینیمو کیپ کردم و سعی کردم گرمای دستاشو که از روی مانتو زیاد مشخص نبود نادیده بگیرم که انگار فهمید و کنار گوشم گفت :حالا نوبته تصویه حسابه فینگیلی من!!
این چه الفاظیه اخه!!
حالا که همه چی رو نادیده گرفته بودم گرمای نفس هاش دیوونه ام میکرد.........این دیگه قابل کنترل نبود
من با یه صدای خاصی گفتم:استاد !!لباسام خیلی کثیفه دستا و زانوهام هم زخمیه میشه برم داخل ساختمون.........شما هم الان کلاستون دیر میشه ها
ماهان:نگران کلاس من نباش.........ولی .....دستاتو زخم کردی؟؟
من:بله......ببخشید(این ببخشید برای چی بود دیگه...........نونم نبود ابم نبود ببخشید گفتنم چی بود؟؟)
ماهان اروم گذاشتم زمینو گفت: بیا اتاقم...........
خواستم از دستش در برم که دستمو محکم گرفت و بین چشمای اون همه دانشجویی که توی سالن و حیاط بودن منو برد تو اتاقش...........وای حالا از فردا همه پشت سرمون حرف در میارن


ماهان:تو مریضی؟؟چرا خودتو زخم کردی دختر؟؟دستات که زخمش جدی نیست ......اما پیشونیتو چرا زخم کردی؟؟
من:پیشونیم؟؟(دستمو گذاشتم رو پیشونیمو و سوزشو تو تمام سرم حس کردم )
مقنعه ام هم کثیف بود !!
من:استاد !!مقنعه ام هم کثیفه هم خونی میشه یه فکری به حال اون کنید
ماهان:من از کجا برات مقنعه بیارم که خدا رو خوش بیاد اخه ...........
من:اهان........ارغوان یه مقنعه خریده بود...........موبایلتو بده ماهان میخوام بهش زنگ بزنم
وای محکم دستمو گذاشتم رو دهنم بهش گفتم ماهان ......غرور و اون همه لجبازیمو توی این چند جلسه ای که خر خونی کرده بودم تو یه لحظه فراموش کردم چرا اینجوری شد؟؟
یهو در باز شد ........ارغوان بود !!احتمالا گوش ایستاده بود
ارغوان:شرمنده استاد...........ولی من مقنعه رو اوردم
ماهان:ماشالله امداد های غیبی این روزا همه جا هستن!!
ارغوان بدون توجه به ماهان مقنعه رو از تو کیفش دراورد و داد بهم.......و رفت ...وا؟؟
ماهان:یالا مقنعه اتو درار تا پیشونیتو پانسمان کنم.........
من:اوم........راستش استاد بهتره من برم
ماهان:چه قدر لجبازی گیسو...........داری از درد میمیری میخوای کجا بری؟؟
راست میگفت داشتم از درد میمردم..........هم سرم هم دستام سوزش داشت و کل بدنم هم کوفته بود.....
ماهان:یالا........
من با اکراه و لجبازی مقنعه رو دراوردم اما نه کامل.......که خودش با دستش اروم زد و مقنعه افتاد...
سرم رو باند پیچی گرد مثل این که چند تا زخم سطحی بود.......اول رفت سمت بتادینو و ریختش رو زخمم ......ایشم شد .......یه سوزش بدی داشت........نمیخواستم جیغ بکشم اما محکم دستم رو مشت کرده بودم و فشار میدادم.........
ماهان:تموم شد حالا........اون مقنعه رو بده به من
مقنعه ای که ارغوان اورده بودو میگفت .......دادم بهش
ماهان:خوب ........پشت به من بشین
روی مبل بودیم ........پشت بهش نشستم و قبلش هم یه ببخشید گفتم.......
ماهان اروم کلیپس روی موهامو دراورد.........موهام باز شد ...........میخواستم برگردم که گفت تکون نخور.........موهام بد جوری بهم ریخته بود......دستاشو کرد تو موهام.........یه حس خاصی داشتم هم بد بود هم خوب.........نمیتونستم این حسمو هضم کنم.......چند دقیقه بعد گفت:اینم تموم شد ...........
یه ایینه هم داد دستم که با دیدن خودم توش شکه شدم...........موهامو اونقدر ماهرانه با همون کلیپس بسته بود که انگار ارایشگر اینکارو کرده بود .........
مبهوت مونده بودم تو ایینه که گفت:خوشت نیومده ؟؟
من:چرا..........ولی خیلی تعجب اوره .....شما .......درست کردن مو
ماهان یه خنده ی کوچولویی کرد و مقنعه رو داد دستم...........
من هم با سرعت پوشیدمش.......باند زخمم جلوی پیشینومیمو گرفته بود و مقنعه رو خوب نگه نمیداشت...........
همون موقع ماهان به یکی زنگ زد:
-الو.........جناب شاهمرادی
شاهمرادی که رییس دانشگاه بود ........میخواد چیکار کنه؟؟
-با عرض شرمندگی اقا..........یه مشکلی پیش اومده باید سریع برم بیرون از دانشکده اتفاقا همین الان هم یه کلاس دارم که نمیتونم برم.............
کجا میخواد بره یعنی؟؟
با شناختی که از شاهمرادی پیدا کرده بودم و اینکه چه قدر ماهان رو دوست داره میدونستم با سر قبول کرده
-خیلی ممنون جناب..........لطف کردید
بعد تلفن رو قطع کرد و رو به من گفت :بریم
من:کجا استاد؟؟
ماهان:اینقده به من نگو استاد............من اسم دارم.........الان هم میخوام ببرمتون خونه
من:یعنی فقط به خاطر یه خونه بردن من نرفتید سر کلاس؟؟اینجوری که بده .....من زنگ یزدم یکی از اشناها یا ارشان بیاد دنبالم
ماهان:مثلا کی ؟؟شروین؟؟
با شنیدن اسم شروین خشکم زد............این شروینو از کجا میشناخت؟؟
من:شما شروینو از کجا میشناسید؟؟
ماهان:دیگه دیگه..........شاید یه روزی فهمیدی
وا؟؟چرا امروز اینقده اتفاقات عجیب و غریب میوفته؟؟خدایا خوب اون بالا نشستی و بازی خوردن منو نگاه میکنی ها!!
خلاصه با ماهان از دانشکده خارج شدیم.........بار اول بود سوار ماشینش میشدم.........از این ماشین خارجی ها بود که اسمشو بلد نبودم........راه افتادیم
ماهان:میری خونه؟؟
من:راستش امروز قرار بود برم مشینو از تعمیر گاه بگیرم.........اگر میشه اول برید اونجا
ماهان:تو که حالا حالت برای رانندگی خوب نیست............تو ادرس تعمیر گاهو بده با قبض تحویل ماشین ...........فردا ماشین صحیح و سالم جلوی در خونتونه!!
من دیگه طاقتم طاق شده بود .........این چرا اینقدر تناقض داشت تو رفتارش یا اونقدر سرد یا اینقدر صمیمی و مهربون
چشمامو ریز کردم و موذیانه نگاهش کردم:ماهان!!!تو چرا اینجوری میکنی؟؟دارم دیوونه میشم از کارات.........
بدون توجه به من رانندگی میکرد ..........میدونست از بی اعتنایی بدم میاد
داد زدم:ماهان!!
قهقه بلندی زد..........دیوونه بود دیگه..........دیوونه که شاخ و دم نداره
من:چرا میخندی؟؟کم داری؟؟


ماهان:چرا حرص میخوری عزیزم؟؟ریلکس باش
دیدم میخواد اعصابم رو ریز ریز کنه دیگه تا برسیم خونه لام تا کام حرفی نزدم..........
صم و بکم و بدون تشکر از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه توران خانوم با دیدنم یه دونه زد توسرش و خاطره جون هم دوید به طرفم..........
خاطره:چی شده گیسو؟؟با خودت چیکار کردی؟؟
بدون توجه رفتم تو اتاقم و رو تخت ولو شدم که در زدن
من:بفرماین
فکر کردم توران خانوم یا خاطره است اما ......هردوگزینه نادرست بود و ارشان بود اومد تو و بدون اینکه به من نگاه کنه در رو بست و نشست رو صندلی ولی وقتی سرشو اورد بالا کارت هایی که تو دستش بود افتاد رو زمین
ارشان:گیسو!!چی شده؟؟
من:چیزی نیست بابا
ارشان:چرا اتفاقا خیلی چیزه .......چی شده؟؟
من:داشتم تو حیاط ساختمون راه میرفتم تو فکر بودم خوردم تو درخت
ارشان:بلند شو حاضر شیم بریم درمانگاه.....ممکنه بخیه بخواد
من:نمیام.....اون کارت ها چیه تو دستت؟؟
ارشان:اونا مهم نیست.....من میرم تو حاضر شو
من:حاضر نمیشم.......بگو اونا چیه؟؟
ارشان:بیا بریم تو ماشین میگم
به خاطر فوضولیم بلند شدم و با همون لباس ها رفتم درمانگاه........اما ارشان بی شعور تو راه هیچی جز غر غر نگفت!!
در کمال بدبختی زخمم عمیق شده بود و نیاز به یه بخیه توپ داشت.......نشسته بودم و زیر دست دکتره زجر میکشیدم ......هر نخی رو که رد میکرد مور مور میشدم
موقع برگشتن اینقدر اصرار کردم که ارشان گفت:کارت عروسیمه بابا .......میخواستم یه چند تا بدم بهت هرکیو خواستی دعوت کنی
من:واقعا؟؟(پریدم و بوسیدمش)مبارکه.........زود تر اون کارت ها رو بده یه عالمه ادم تو ذهنم
ارشان:واقعا؟؟یه وقت یه ایل دعوت نکنی بیان خراب شن رو سرمون
من:نه بابا یه سری از بچه های خودمونی که میشناسیشون
ارشان:باشه ......(دستشو برد تو کتشو و چند تا کارت داد بهم)
من:چه خوشگلن کارتات
ارشان:سلیقه پرستو خانومه دیگه.......
من:پرستو خانوم؟؟(سریع کارت رو باز کردم و ..........نه پرستو بهراد.......وایی نه!!)
با یه چشم های گشاد و صورت گر گرفته نگاهش کردم:خدایی ارشان ......با پرستو؟؟
ارشان:مگه میشناسیش
من:مگه میشه نشناسم............
ارشان:از کجا؟؟
من:از.....راستش ......خوب.......اهان....اون دختره پریا بود که چند بار اومد دیدینم اون اسمش پریاش خواهره پرستو من هم این پرستو خانومو دیدم.......حالا بیشتر میگم مبارکت باشه


شب که شد گیسو زنگ زد و متعجب گفت فهمیدی چه خبره؟؟گفتم اره.......خیلی ما باحال بودیم دیگه خواهر این و برادر اون ........اونوقت همه برعکس فکر میکنن.......عروسی این دو گل نوشکفته چه شود .......چه قدر دلم واسه مامان اینا تنگه .........تو عروسی حتما میبینمشون......پس این پسری بوده که پرستو راضی به قبولش شده......
اون شب رو در کمال ناباوری و هیجان گرفتم تخت خوابیدم تا خود صبح ........ صبح که میخواستم کارت ها رو بنویسم یه نگاه به اسم عروس و دوماد انداختم وزدم زیر خنده فکر کن خواهر و برادرم باهم عروسی کنن
.........هه هه
نگاهم افتاد رو دستخط کسی که اسم عروس و دومادو نوشته بود.......چه دستخط اشنایی
خدایا دستخط کی بود.......؟؟انگار مربوط به دوران پریا بودنم میشد.....ولی یادم نمیومد.....یکی از کارت ها رو به اسم ارغوان نوشتم....یکی روبرای شروین و شراره.......میخواستم واسه کوروش هم بنویسم ولی ننوشتم ......بچه های خوابگاه قرار بود از طرف پریا یا گیسو دعوت بشن!!
پس دیگه واسه ی کی بنویسم؟؟
سرخر کمتر ......زندگی بهتر.........مهمون میخوام چه کنم!!
کارت ها رو دادم به ارشان و پرسیدم:این دستخط کیه که اسم تو و پرستو رو نوشته تو کارت ها
ارشان کارت ها رو گرفت و گفت:همونی که امروز صبح ماشینتو از تعمیر گاه اورد!!
ماشینمو؟؟ماهان؟؟؟؟؟
پس چرا دستخطش برام اشنا بود؟
منم این روز ها توهم میزنم
گیج از اتاق ارشان اومدم بیرون.....
روز ها مثل برق و باد گذشت ........بهترین لباس..........رزرو بهترین ارایشگاه.....قشنگ ترین و مناسب ترین هدیه واسه خواهر و برادرم.........
خلاصه و خلاصه
توی این مدت هم بخیه هامو در اوردم ........و هم اموزش گیتارم رو تموم کردم.....
از دانشگاه هم غافل نبودم تو اون مدت همه رو من و ماهان زوم بودن ولی من و اون ازبس باهم لج کردیم و صدای همو در اوردیم.....شک همه برطرف شد.....هه هه
شده بودم بهترین شاگرد بخش اطفال.........امتحان های اخر ترم رو دادیم .....با نمره بالایی قبول شدم که فکر میکردم همه اش به خاطر ماهانه چون اگر لجبازی من با اون نبود من اصلا صد نگاه کردن به کتاب ها رو هم نداشتم...........
اما خوب من اصلا نمیتونستم برم جلو و تشکر کنم......بیشعور همیشه برداشتش اشتباه بود!!


لباس هامو عوض کردم و رفتم توی باغ........عروسی مختلط بود و توی باغ.......اولین میزی که برام بلند شدن .....شروین و شراره به اتفاق اشکان شوهرش و بنیامین وفرشته بودن.....با همه سلام و احوال پرسی کردم و یه ذره هم شوخی تا اون جمع خشکشون جون بگیره
میز بعدی رو اراذل خوابگاه پرکرده بودن .....دونه دونه بغلشون کردم......مریم حالش خوب شده بود و این از اون خبرهایی بود که ادمو در حد چی خوشحال میکرد!!
نشستم پیششون و یه ذره گپ زدیم
میز بعدی در کمال تعجب ارغوان و کوروش........سر خود این پسره رو کشیده بود دنبال خودش
خلاصه هر دقیقه یه میز بلند میشد و مینشست ......مهمون ها مونده بودن من کی ام که همه برام بلند میشن.........کنار نازی و اقوام خودم البته نه واقعی نشسته بودم که شروین اومد و با یه ببخشید منو کشید بیرون از اون جمع بیخود و یه جورایی نجاتم داد
داشتیم تو باغ قدم میزدم
شروین:چه خوشگل شدی امشب!!
من:خودت هم خیلی شیک کردی.......برادر و خواهر منن ها!!
شروین:خدایی دارم میگم امشب خیلی جلب توجه کردی همه چشماشون بهته .....مخصوصا این که همه ی میز ها برات بلند شدن .......
من:بذار اینقد نگاه کنن بترکن!!
یه نگاه کردم به اطراف ....راست میگفت انگار همه چشم بودن و ما رو دید میزدن
باحسرت به من و شروین که کنار هم و شونه به شونه قدم میزدیم!!نگاه میکردن
یه نگاهم به خودم انداختم کفش ها اکلیلی شکی و پاشنه هفت سانتی .....ارایشگر موهای جلو و کنار های صورتمو ریخته بود کنار صورتم و بقیه رو برام بالا بسته بود ....تمام موهام هم اکلیلی بود .....گوشواره های بلندی هم تو گوشم بود .....ارایشم هم بیشتر اکلیلی بود سایه صورتی اکلیلی .......رژ و روژگونه براق ........چشمای میشیم هم انگار رنگشون شده بود قهواه ای روشن ......تو این مدت متوجه شده بودم رنگشون هی عوض میشه....گاهی سبز....گاهی خاکستری...حالا هم که عسلی تقریبا که با ارایش موها و صورتم بیشتر میومد ...لباسم هم یه کت و دامن خوشگل و خوشدوخت به رنگ مشکی اکلیلی و یه کراوات خوشگل......ماه بودم...اونم ماه شب چهارده.....شروین هم کت و شلوار طوسی پوشیده بود و باز هم از اون عطر ها زده بود .....تیکه ای شده بود با اون موهاش......
من:راستی شروین!!
شروین:جان!!
من:کسی رو به اسم ماهان ماندگار میشناسی؟؟
چشماش برق زد ......با یه لبخند گفت:چه طور؟؟اره میشناسم
وا؟؟
من:چه جوری اشنا شدید؟؟
شروین:دیگه دیگه.....اگر خودش میخواست بهت میگفت
من:داشتیم شروین؟
شروین:راستی گیتارتو که گفتم اوردی؟؟(مثلا حرفو عوض کرد)
من:اره .....راستی واسه چی میخواستیش.....
شروین:میفهمی خانوم خوشگله....!!
همون موقع بود که عروس و داماد اومدن.......از خوشحالی نزدیک بود اشک بریزم....من ساقدوش عروس شده بودم البته اول گیسو بود ولی قبول نکرد و من ساقدوش شدم.....ماهان هم ساقدوش ارشان بود .....اول یه تبریک خوشگل به هردوشون تقدیم کردم و بعد رفتم دنباله لباس پرستو رو گرفته بودم......پرستو واقعا دختر خوشگلی بود......الان هم که مثل عروسک ها شده بود ....اسپند دود میکردن خاطره جون و مامان واقعی ام هم یه گوشه داشتن بهترین منظره عمرشون رو نگاه میکردن....
با دیدن پوریا و بابا گل از گلم شکفت......اما از دور نگاهشون میکردم.......نمیشد برم جلو بغلشون کنم که...!!
رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به محل نشست این دو گل نوشکفته!!!
تا اونا نشستن من بلند داد زدم اهنگ پرستو امیر تتلو......ارکست میزد و میخوند
و همه شادی میکردن من و گیسو رفته بودیم وسط و مجلسو ترکوندیم.....همه نگاهمون میکردن....همه فکر میکردن عروسی برادر من و خواهر اونه .....در حالی که بیخود فکر میکردن و کاملا برعکس بود.....اهنگ که تموم شد من و گیسو رفتیم و کنار مبل عروس و دوماد نشستیم تا خستگی مون در بره.......
شروین توی بلند گو اعلام کرد:لیدیز و جنتلمن.......به مناسبت رسیدن این دو کلاغ عاشق به هم.....و البته شکفتن این دو علف نوشکفته ساقدوش عروس و دوماد با همکاری خواهر عروس قراره براتون یه کنسرت پخش کنند محشر.....و تقدیمش میکنن به خواهر و برادراشون ......
ازکنار میکروفون که کنار رفت بهش گفتم::کنسرت چی؟؟
شروین:اون اهنگه بود که خیلی خوشت میومد ازش......قراره هم گیتار بزنی هم بخونی ....ماهان هم همینطور.......گیسو هم همینطور البته اون ویولون میزنه!!
من:من استرس دارم نمیتونم
شروین:تورو استرس .....لطفا مرا خر فرض نکنید....بیا اینم گیتارت .....میرم به ارکست بگم بزنه
ارکست که اهنگ رو شروع کرد .....فهمیدم چیه ....اهنگ پروازه گروه ارین بود .......گیتار رو دستم گرفتم و رو دسته مبل کنار ارشان نشستم و گیسو هم کنارم روی صندلی نشست و ماهان هم ییه ذره اونور تر ایستاد پشت یه میکروفون دیگه.....و گیتارشو دستش گرفت....ببا اینجا همه موسیقیدانن......اهنگ شروع شد
و من و ماهان همراهی میکردیم و تو میکروفون میخوندیم
(اول من شروع کردم)گفتی , می خوام رو ابرا همدم ستاره ها شم
تو تک سوار عاشق، من پری قصه ها شم
(اینجاشو ماهان میخوند)گفتم به جای شعر و قصه های بچگونه
باهم بیا بسازیم زندگی رو عاشقونه
{انگار واقعا داشتیم با هم کل می انداختیم....خیلی عادی میخوندیم والحق صدای جفتمون قشنگ بود...یه جور یجمله ها رو میگفتیم و به هم نگاه میکردیم که انگار واقعا حرف دلمونه}
(با هم شروع کردیم به همخونی)ما دو بال پرواز مرغ عشقیم،
پرمیگیریم تا اوج آسمونها
جای حسرت تو قلب ما دو تا نیست،
نمی مونیم با غصه تک وتنها
دو کبوتر، وقتی که دل بهم میبازن عاشقونه، با هم می سازن آشیونه
بیا ما هم مث کبوترا بسازیم زندگی رو ساده و پاک و بی بهونه
یه بار دیگه هم خوندیم و بعد تعظیم کوتاهی کردیم و با تشویق مهمونا روبرو شدیم که تا یه ربع فقط دست میزدن.....عروس و دوماد هم گرم و صمیمی ازمون تشکر کردن .....


دیگه هوا تاریک شده بود و نوبت رقص اصلی......من و گیسو رفتیم وسط و ارکست یه اهنگ خوشگل برامون گذاشت و چند دقیقه بعد درحالی که همه نگاهمون میکردن ماهان و شروین و ارغوان و کوروش هم بهمون اضافه شدن و چند دقیقه دیر تر بنیامین و فرشته.....وای خدا!!!
چه شب قشنگیه!!ممنون خدایا !!
پریا و شروین و من و ماهان و ارغوان و کوروش و اون دوتا زوج هم باهم......رقص من و ماهان و پریا و شروین با هم هماهنگ بود و وسط میرقصیدیم و اون چهار تا دورمون رو گرفته بودن....اهنگ ریتم تندی داشت و من تند تند تو دستای ماهان جا به جا میشدم...حرکات ماهان و شروین مثل هم بود انگار از قبل تمرین شده بود....با حرکت صورتم موهام هم تکون میخورد و عطر افشانی میکردم .....بوی عطر ماهان هم تک بود.....!!
یه دستم تو دست ماهان رفت بالا و یه چرخ زدم و یه قدم دور شدم و دوباره نزدیک بعد یه چرخ جای من و پریا یا به عبارتی گیسو عوض شد....و حالا من و شروین بودیم.....با لبخند دوستانه ای شادمانه میرقصیدیم......با شروین یه کوچولو راحت تر بودم....اخه ماهان استادم بود و با اون گند کار ی تولد ارشان دوباره الان توی فامیل روبروی هم بودیم......دوباره جای من و پریا عوض شد....متوجه شدم دارن مارو دست به دست میکنن و میخوان کلافه شیم.....اینقدر پایکوبی کردیم که روی خردادیان سفید شد........
دوباره برگشتیم سمت میز مهمونا و یکی یکی بلندشون کردیم....خودمون هم یه میز که خالی شده بودرو گرفتیم و چهار نفری نشستیم.....
ارغوان اومد و تو گوشم گفت:خوب قاپ استادو دزدیدی ....دست مریزاد
من هم در گوشش گفتم:تو هم خوب از کوروش دلبری میکردی.....فکر نکن حواسم نبودا
یه خنده ی کوچولویی زد و رفت.......
خاطره جون:بلندشید بچه ها ............مجلس رو خوب گرم کرده بودیدا.........یالا برید وسط
من عین این بچه کوچولو ها گفتم:مامان!! اینقدر رقصیدیم گرسنه امون شد...کی غذا میارید؟؟
خاطره جون مات نگاهم میکرد که گفتم:خوب راست میگم....
بابا:الان میگم بکشن گیسو خانوم.....فقط به خاطر شما ها!!!
من:ممنون بابایی
ماهان:لوس بار اومدید ها؟؟
همچین نگاهش کردم که لال شد.......
پریا:خوب بچه ها دست اخر هم بریم برقصیم که توی اوردن غذا ها کمک نکنیم.....
شروین:این هم ایده بدی نیست!!


بلند شدیم .....ماهان با قدم های سریع رفت پیش ارکست و تو گوشش یه چیزی گفت که ارکست قبول کرد .....اهنگ اروم انریکه بود....یعنی عشق من .....کی بهش گفته بود من از انریکه خوشم میاد....ارکست سی دی گذاشت و میکروفون رو گذاشت کنار بلند گو......دست ماهان رو گرفتم و رفتم وسط دوباره....دیگه اسمون سیاه سیاه شده بود و فقط چراغ های فانوسی باغ مجلسو روشن میکرد......دوباره دست ماهان رفت دور کمرم و دست من هم روی شونه اش ......چشم های ابیش بود و دست پاچگی من
رقصمون تموم شد و رفتیم سر میز نشستیم تا غذا رو بیارن.....به خاطر من جوجه کباب بود.....اول قرار بود تاس کباب باشه اما چون من دوست نداشتم جوجه کباب دادن.....به قول ماهان لوسم کرده بودند.....دو لپی خوردم....از صبح گرسنه بودم و پادویی کرده بودم......
دو بشقاب که تمام شد بشقاب سوم رو خوردم......داشتم میترکیدم ولی خیلی خوشمزه بود و من گرسنه.......
تا اینکه بالاخره اجازه دادم و بلندشدم......البته راستشو بخواید بشقاب اولم که تموم شده بود ومن هنوز گرسنه بودم از سر میز بند شدم و رفتم تو یقسمتی که اشپز ها بودن و هی واسه خودم میکشیدم و دزدکی همون جا میخوردن......بیچاره همه میگفتن چه فکر میکردن چه کم خوراکم .....نمیدونستن نشستم این پشت میلمبونم........
غذام که تموم شد رفتم بیرون....کسی نفهمیده بود!!خوب خدا رو شکر رفتم یش شروین و نشستم و گفتم:راستی بابا گفت بهت بگم بری شرکتش برای کار
شروین:از طرف من تشکر کن و بگو قراره برم خارج ....نمیتونم باشم
من:قراره بری؟؟کی؟؟:جا؟؟چرا؟؟
شروین:مهلت بده خانوم...حالا که نمیرم یه شش ماه دیگه.......همون کشوری که عاشقش بودی
من:فرانسه؟؟پس من اینجا چه کنم؟؟
شروین:دعا به جون من....
نزدیک بود اشکم دراد....شروین کم کسی نبود که رفتنش برام عادی باشه
شروین:چرا بغض کردی برا همیشه نمیرم که.......گریه نکنی ها!!
من:شروین!!!
شروین:بابا غلط کردم....پشیمونم نکن که بهت گفتم
نتونستم جلوی اشکمو بگیرم و رفتم یه گوشه ای به زندگیم فکر کردم اما گریه نکردم فقط مات و مبهوت یه گوشه رو نگاه میکردم ......دلم نمیخواست شبم خراب شه.....شروین هم قرار نبود که الان بره.....بلند شدم و دوباره تو جمع شرکت کردم و با خوشحالی شاهد عروسی دو تا از نزدیک ترین ادم های زندگیم شدم....خواهر و برادرم!!....هنوز برام خنده داره!!شاید هم گریه دار!!
فصل هشتم
سه ماه از عروسی ارشان و پرستو میگذره!!خیلی به هم میان....هر دو ادم های پخته و دنیا دیده و کاری هستن.......امیدوارم خوشبخت بشن....
کارهای شروین زود تر از موعد مقرر درست شد،و قراره که همین روزا به فرانسه بره!!این که دلم براش تنگ میشه رو نمیتونم انکار کنم..........
کارم هم تو بخش اطفال دانشکده تموم شده و الان دانشجوی بخش اِندو ام(عصب کشی).......ماهان هم زیاد ندیدم......تک و توک اگر توی دانشگاه باشه یه سلامی بهش میکنم و رد میشم...........
بدون ارشان خونه خالی خالی شده..........شروین و ماهان هم که سرگرم کارهای خودشونن و من خیلی تنها شدم............ارغوان و کوروش هم اصلا تو فاز دنیا نیستن.......تو اسمونان.......!!
دیروز شروین تلفنی بهم خبر داد که بیماری اشکان همسر شراره با شیمی درمانی خوب شده.....و شراره سر از پا نمیشناسه!!
این هم یه خبر خیلی خوبی بود ولی نتونست منو به اون ادم قبلی برگردونه بیشتر از هروقت دیگه ای تنها بودم...........تنها کسی که پیشم بود گیسو بود........دیشب تا صبح خونه ی ما یه به عبارتی خونه خودشون بود.......اینقدر باهم درد و دل کردیم که به خودمون اومدیم دیدیم دارن اذان صبح رو میگن.........گیسو که فکر میکرد در قالب پریا خوشبخته حالا یه جورایی پژمرده و ناراضی به نظر میومد.........و من که دوری مامان و بابا و پوریا برام طاقت فرسا بود.......کسایی که هیچوقت براشون دلتنگی نمیکردم !!البته به برکت وجود پرستو تو مجلس پاگشا و این جور مهمونی ها مامان اینا رو دیده بودم.......ولی من میخواستم دخترشون باشم نه خواهر شوهر دخترشون!!
یه اهی از اعماق دلم میکشم.............چه قدر تنهام!!!
مثل همون سالهای راهنمایی دبیرستان تموم تنهایی هام با کتاب های درسی پر میشه ....... این ترم هم شاگرد اول دانشگاه شدم.......حتی بعضی شب ها تو همون اتاق مطالعه پای کتاب هام خوابم میبره..........
البته یه چیزی هست که باهاش خودمو سرپا نگه داشتم دو روز دیگه 10 دیه و روز تولد من !!هنوز هم مثل بچه ها واسه جشن تولد گرفتن ذوق میکنم.........خاطره جون بند و بساط جشن رو فراهم کرده و مهمون ها همه دعوتند...............اتفاقا تولدم افتاده جمعه و من کلی از این بابت راحتم که کلاس ندارم.........

ده دی ماه سال هزار و سی صد و نود و یک
-به سلام گیسو خانوم..........تولدت مبارک!!
من:بی معرفت رفتی دیگه مارو نمیشناسی ها!!!باشه ارغوان خانوم .......برات دارم!!
پرستو:سلام گیسو جون !!تولدت مبارک ............ایشالله صد ساله شی
در اغوشش گرفتم و تشکر کردم :ممنون عزیزم ........خیلی خوش اومدین.....این داداش بی معرفت من کو؟؟
پرستو:نشسته پیش پوریا داداشم و جوم نمیخوره!!خیلی باهم رفیق شدن
پرستو رفت و نفر بعدی از در وارد شد.......گیسو بود...... که اومده بود جشن تولد خودش...دلم براش میسوخت...نگاه پرمعنایی بهش کردم.......لبش میخندید اما چشماش نه!!درست حال من رو تو عروسی ارشان و پرستو داشت!!اون روز هم من همین شکلی بودم!!
با هم نشستیم و گپی زدیم ..........هردو عاجزانه از خدا میخواستیم که به جای خودمون برگردیم ولی انگار دعاهامون عمل نمیکرد!!!
نه ماهان اومد نه شروین اما در نبود اون ها هم جشن به خوبی و خوشی برگذار شد......
حالا دیگه مهمون ها رفته بودن و من هم توی اتاقم رو بروی میزتوالت مشغول پاک کردن ارایشم بودم که موبایلم زنگ خورد............ارشان بود........یعنی چیکار داره؟؟
من:الو
ارشان:گیسو ......!!حال پریا خوب نیست اوردیمش بیمارستان ......از جشن که اومدیم بیرون حالش بهم خورد.......مامانش اینا رو خبر نکردیم فقط من و پرستو تو بیمارستانیم.........تو میدونی بیماریش چیه؟؟
من:................
ارشان:الو...........گیسو
من:کدوم بیمارستان؟؟
ارشان:بیمارستان(...)
من:باشه اومدم


هول هولکی لباس پوشیدم و پشت رول نشستم و با عجله خودمو رسوندم بیمارستان.........
ارشان:اومدی گیسو..............
من:سلام .......چه خبره اینجا؟؟پریا حالش خوبه؟
داشتم حال خودم رو میپرسیدم......خدایا بامن داری چیکار میکنی؟؟
پرستو:سلام گیسو جون!!بیا بریم با دکترش حرف بزن
چند دقیقه بعد جلوی چهره ی خسته دکتر ایستاده بودیم و من براش توضیح میدادم:
من:اقای دکتر پریا یه نارسایی قلبی داره .......که مادر زادیه......همین کم کاری رگ های قلبش هم باعث شده تنگی نفس بگیره.............البته اسپری یا قرصی مصرف نمیکنه ........چون دکتر ها بهش گفته بودن که فایده نداره و تا اخرین لحظه زندگیش این تنگی نفس باهاشه.............البته برای وقت هایی که تو خواب نفس میگیره و خیلی فجیح این اتفاق میوفته.....برای کنترلش قرص(...) میخوره
من میگفتم و ارشان و پرستو با بهت بهم نگاه میکردن............براشون جای تعجب وبد حق هم داشتن!!
پرستو:گیسو جون!!این اطلاعاتو از کجا اوردی من که خواهرشم به اندازه ی تو از بیماریش نمیدونستم.........واقعا ادم خوبه یه دوستی مثل تو داشته باشه
بی توجه به حرفاش به شیشه اتاق گیسو زل زده بودم.... بین هزار تا لوله و دستگاه کالبد خودم رو میدیدم که حتی جون باز کردن چشماش هم نداشت..........
صدای جیغ دستگاه ها فضا رو پرکرد ...............
دکتر و دو تا پرستار با عجله رفتن داخل ............پرده ها رو کشیدن صدای خوردن دستگاه شوک رو به بدن خودم میشنیدم.....باورم نمیشد داشتم میمردم ......من داشتم مرگ خودم رو با چشم میدیم و این برام هضم نمیشد ........پرستو اشک میریخت و ذکر میگفت ........ارشان تو راهرو نبود و من بهت زده یه گوشه رو نگاه میکردم.......صدای گریه پرستو بلند شد .......یه تخت با یه ادم که روش ملحفه سفید کشیده بودن از جلوم رد شد.....این من بودم که مردم؟؟پس این که اینجا نشسته کیه؟؟اینی که روی تخته کیه؟؟
دیگه هیچی رو متوجه نمیشدم......ارشان درحالی که نمیدونست پرستو رو جمع کنه یامنو !!با هزار زحمت منو برد خونه!!!
یعنی دیگه هیچ راهی نبود که برگردم به پریا.............کدوم پریا؟؟
اصلا پریا کیه؟؟من یا اونی که الان تو سرد خونه است..............؟؟
بغضم ترکید .....داد میزدم از خدا گله میکردم .....یه ادم چیجوری میتونه تو روز تولد خودش بمیره ؟؟
دفتر خاطرات گیسو رو برداشتم امروز هم روز تولدش بود ولی خودش نبود که بتونه توش بنویسه
حالا من بودم.........برگه ها رو ورق میزدم رسیدم به اخرین خاطره و قسمت اخرش:
"امروز وقتی شمع های روی کیکمو فوت میکردم ارزو کردم یه بار دیگه مامان داشته باشم ...فقط یه بار .......بعد خدا هرکاری خواست باهام بکنه........اصلا منو با خودش ببره
اما یه بار دیگه مامان پیشم باشه!!!
امین!!"
و خدا چه قدر زود دعاشو براورده کرده بود .......
سرم گیج میرفت...........چشمام سیاهی میرفت ........همه چی برام بی معنی بود....... غذا از گلوم پایین نمیرفت.........و این وضع تا روز خاکسپاری ادامه داشت
مامان واقعیم:رفتی پریا ؟؟رفتی مادرتو تنها گذاشتی؟؟حالا بدون تو چیکار کنم مامانی؟؟
گریه میکرد ........شیون میکرد.......پرستو به زحمت نگه اش داشته بود.........
پوریا هم شوک زده بود .......بابا اروم گریه میکرد.........همه بودن..... همه فامیل
دلم میخواست برم مامانمو اروم کنم بگم "مامانی من اینجام!!!پریا زنده اس!!
ولی با کدوم سند؟؟حالا حتی دیگه خودم هم باورم نمیشد که پریا باشم......اخه پریا که مرده بود!!زیر خاک بود!!!دیگه پریایی نبود..........
داشتم تعادلمو از دست میدادم و میافتادم رو خاک که شروین گرفتم و نذاشت بیوفتم
شروین:داری چیکار میکن با خودت پریا؟؟
من:دیگه به من نگو پریا.........پریا مرد........من مردم..........رفتم زیر خاک و حالا تا ابد همین گیسو میمونم .........
شروین بردم و کنار یه درخت نشوندم .......هنوز صدای گریه عذا دار ها تو گوشم بود........اسمی که روی سنگ قبر حک شده بود!!!همه اش میومد جلوی چشمم...........من تنها کسی بودم که تو این کره ی خاکی مرگ خودشو با چشم دید !!!
چرا؟؟
بابا خدا!!این همه ادم داری ؟؟چرا بامن ؟؟
شروین میخواست ارومم کنه اما نمیشد
نزدیک های غروب بود که همه رفتن تا توی خونه عذا داری کنن........اما شروین من رو با خودش همون جایی برد که تمام تهرون زیر پات میشد...........بدون هیچ اعتراضی باهاش همراه شدم........خودم هم نمیخواستم تو اون جو سنگین باشم


رسیدیم بالای کوه ....یهو به سرم زد برم خودمو از بالا بندازم پایین ......دلم میخواست حتی جنازه ام هم پیدا نشه......
داغون بودم .......قیافه ام عین میت بود این شروینم معلوم نبود کجا رفته .........
تو فکر بودم که یه صدایی از پشت سر توجه امو جلب کرد:
-:تازه داری حال منو پیدا میکنی
اشتباه نمیکردم ...........مطمئن بودم ماهان بود!!
اما اون اینجا چیکار میکرد؟
اومد و کنارم نشست ......چشمام اشکی بود وخوب نمیدیدم!!سکوت دقایقی حکمران مجلس بود که ماهان سکوتو شکست
ماهان:روز دوم عید بود .........با بچه های دانشگاه که ارشان هم جزوشون بود زده بودیم به کوه....توی راه تصادف بدی کردیم.....من که جلو نشسته بودم درجا بیهوش شدم!!
چشمام رو که باز کردم خدا رو هزار بار شکر کردم.......اما وقتی تو اینه خودمو دیدم از تعجب میخکوب شدم....ارشان و بقیه بچه ها هم نبودند که برام توضیح بدن چی شده؟؟
.....من بودم و یه بیمارستان..........گیج بودم و هیچی حالیم نبود ......درست مثل دیوونه ها!!اخه چیجوری میشه که یه ادم دیگه خودش نباشه.....روزها گذشت و با هویت جدیدم بهتر اخت میگرفتم.....
......متوجه شده بودم که دانشجوی معماری ام ...روز اولی که کلاس داشتم اعصابم بهم ریخته بود ..........اخه من از معماری متنفر بودم و عاشق دندونپزشکی و رشته ی خودم بودم.........سر چهار راه با همون اعصاب داغون منتظر بودم که یه دختره که انگار از زمین و زمان رها بود و فکر میکرد داره رو ابرا راه میره اروم از جلوی ماشینم رد شد
....اعصاب نداشتم و سرش داد زدم ولی انگار پروتر از این حرفا بود و صداشو از من هم بالاتر برد ولی خیره نگاهم میکرد.........اولا فکر کردم که از این چشم دریده هاست ولی بعدا فهمیدم عادتشه که به همه زل میزنه
اون روز با یه اعصاب داغون تر رفتم سر کلاس که همون دختره در رو برام باز کرد و من فکر کردم که استاده و شروع کردم به معذرت خواهی..........
ولی وقتی فهمیدم که استاد نیست...... اعصابم بیشتر خورد شد ...مخصوصا وقتی که استاد واقعی گفت باید باهاش همگروه بشم........
اون شب دلم خیلی گرفته بود ....از خدا گله داشتم و بهترین جا واسه گله و شکایت پشت بوم خوابگاه بود
.....بدون این که شام بخورم رفتم رو پشت بوم ...که یهو برگه های مچاله شده ای به طرفم پرتاب شد........همه رو خوندم ....تازه بازی ما اونجا شروع شد
....من فهمیده بودم که این همون دختره اس ولی اون نفهمیده بود ...سر قضیه شرط بندیش با دوستاش میخواستم اذیتش کنم!!وقتی تلفنی باهاش حرف زدم صداش ارومم کرد...دیگه از خدا گله نداشتم تازه ازش تشکر هم کردم که این ادمو سر راه من گذاشته
...... تلفنشو از شروین گرفتم....... شروین تیز بود و همه چی رو گرفت!!یه چند روز به همین منوال گذشت تا این که با بچه ها رفتیم کوه!
میدونستم اون هم هست ....تموم اون لحظه ها به شروین غبطه میخوردم.......خیلی باهاش صمیمی بود .....من حتی بالای کوه هم جونشو نجات دادم اما اون باز هم جونش به شروین بسته بود.........شروین مثل یه دوست و برادر واقعی میخواست نظر تورو نسبت به من جلب کنه
میخواست برات یه کاری کنه
....چون خودشو خیلی مقصر میدونست میگفت همه ی دیر رسیدن هات به دانشگاه به خاطر مهمونی های شب نشینی که اون تورو میبرده یا میگفت سیگار کشیدن تو هم به خاطر وجود اونه
....با هزار ترفند تونست سیگارو ازت بگیره......اول به خاطر پرستو ...بعد به خاطراینکه گیسو شدی......هرجوری بود بدون اینکه خودت بفهمی ترکت داد........شروین همه ی ماجرای منو میدونست...البته اولش باور نکرد ولی کم کم قبول کرد
تا این که تو بیمارستان دیدمت
پنج روز تو کما بودی!!اما وقتی به هوش اومدی خودت نبودی !!قیافه ات قیافه ی پریا بود اما رفتارت نه!!!من هم یه روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم که شدم ماهان.........خوشحال بودم
تو همون روزا رضا -شاگرد مغازه -مشکلی پیدا کرده بود و نمیتونست بره سرکار و من چند روزی میرفتم پاساژ..که یه روز یه خانوم خیلی باوقار اومد داخل مغازه و یه لباس انتخاب کرد ......تو همون نگاه اول متوجه شباهتش به پریا شدم .......وبا همون نگاه فهمیدم دیگه دلی برام باقی نذاشته ....
تا این که تو مهمونی ارشان دیدمش و فهمیدم که خواهر اونه........من از بچگی شر و شیطون بودم....همه منو به شیطونی میشناختن .......حالا وجود این دختر شیطنت منو دو چندان کرده بود.......خیلی حاضر جواب بود با جواب هاش دیوونه ام میکرد..........یه مدت که گذشت با هزار تا مکافات تونستم استاد دانشگاهش بشم......
تا این که یه روز دم در دانشگاه دیدم که با شروین میره خونه!!!
فرداش رفتم دنبال شروین......فکر میکردم برای بار دوم میخواد معشوقه ام رو ازم بگیره.......وقتی قضیه رو برام تعریف کرد و گفت که تو به همون مشکلی که من دچار شده بودم گرفتاری!!اون جا بود که فهمیدم حسم بهم دروغ نمیگه..
...تاحال فکر کردی چرا شروین اینقدر راحت تو رو به عنوان پریا قبول کرد به خاطر این بود که قبلش داستان منو شنیده بود و براش چیز تازه ای نبود......دوباره منو شروین مثل دو تا برادر شدیم........بازم با اون صمیمی تر بودی
وقتی بهت گفت که میخواد بره نگاهت میکردم که چه حالی داشتی........رنگ پریده .......افسرده........اونم توی جشن خواهر و برادرت!!
شروین هم تورو دوست داشت .......اما خیلی محترمانه میخواست از بازی کنار بکشه اون هم با رفتنش از ایران..........میدونستم تو هم دوستش داری ..........اما احساس میکردم علاقه ی شما دوتا بیشتر دوستانه است تا عاشقانه.........
باز هم شروین کمکم کرد ...تمام رقص های عروسی ارشان از قبل تمرین شده بود.........همه چیز حتی اون کنسرت هم از پیش برنامه ریزی شده بود....علاقه ام روز به روز بیشتر میشد .......اما تو خیلی سرد و لجباز بودی .......توی دانشگاه هم در حد یه سلام باهم برخورد داشتیم
ارشان هم که دیگه خونتون نبود تا به بهانه سرزدن بهش بیام اونجا.......شروین هم سرگرم کارهای خودش بود و من فوق العاده تنها بودم تا اینکه امشب رسید........
مکثی کرد و یه جعبه گذاشت تو بغلم!!
وادامه داد:اینم هدیه روز تولدت!!
درش رو باز کردم........همون عروسک گاوی بود که تو ویتری مغازه اش دیده بودم و یه جعبه کوچیک تر که توش یه دستبند طلای سفید بود.........من عاشق دستبند بودم .........حالا دیگه مطمئن بودم سلیقه هامو شروین بهش میگه!!
ازش تشکر کردم
ماهان:حالا نمیخوای چیزی بگی؟؟نمیخوای عذا داری رو تموم کنی.......لباس سیاهتو در بیاری؟؟
من:چی بگم؟؟ تو حداقل از کیارش بودن در اومدی و شدی ماهان... اما من چی ؟؟من حتی اگر قرار هم باشه معجزه بشه دیگه نمیتونم به پریا برگردم.......چون اون مرده.....چون دیگه پریایی نیست
ماهان:گیسو که هست!!تا حالا فکر کردی حکمت خدا چی بوده که جای شما دو تا عوض بشه.....
مات نگاهش میکردم
ادامه داد:برای این که تو زنده بمونی........قدر زندگیتو بدونی.........اون هم رفت جای تو تا برای یه مدت طعم مادر داشتن رو بچشه........مادر ی که تو خاطراتت نوشته بودی هیچوقت پیشت نبوده و عامل اصلی بیماریته!!من فکر میکنم این حکمتش بوده.........امکان داره یه چیزه دیگه باشه
ماشالله اطلاعات نبود که....بی بی سی رو گذاشته بود جیبش.......از همه چی خبر داشت!!
باورم نمیشد این همون کیارش باشه........یعنی!!.......خیلی جالب بود چون همیشه فکر میکردم اولین نفری هستم که جام با یه نفر دیگه عوض شده !!!!
اما حالا یه چیز مخالف بر باور هام میشنیدم!!یه چیز غیر قابل باور


مامان واقعیم بعد از فوت پریا دست از کار کشید و خونه نشین شد........الان که دیگه فایده نداشت اگر اونموقع اینکارو میکرد که پریا زنده بود شاید هنوز هم زنده میموند.......
بابا تمام موهاش سفید شد.......پوریا بعد از این که از شوک دراومد درسشو ادامه داد
حالا هر پنجشنبه میرم واسه خودم فاتحه میخونم.........
الانم که درگیر امتحانای ترمم.......ماهان و ارشان هم کمکم میکنن!!
قراره امشب شروین بره فرانسه و الان توی فرودگاه بدون سرخر اضافی نشسته ام کنارش!!
مامانش اینا نیستن.........شراره و ماهان و هیچ کدوم از بچه ها هم نیستن .......من و شروینیم .....بیرون محوطه فرودگاه نشستم کنارش و دارم گریه میکنم........بار مرگ پریا کم بود که با رفتن شروین هم توام شد........هق هقم همه جا رو برداشته بود
هرکی رد میشد یه نگاه ترحم بار بهم میکرد اونقدر گریه کردم که کور شدم
وای نه !!خدایا غلط کردم!!
چند بار پلک زدم ولی نمیدیدم
شروین:چی شد گیسو؟؟
دیگه گیسو شده بودم.........هی خدا!!
من:شروین !جایی رو نمیبینم.........کور شدم
شروین :کوری موقته!!چرا اینقدر گریه میکنی اخه!! چشماتو ببند و بعد چند دقیقه باز کن
به حرفش گوش دادم ............
اون که نمیتونست منو درک کنه......خیلی سخته که جسمتو زیر یه خروار خاک سرد ببینی
خیلی سخته درد بکشی و جز یه سری ادم بقیه نتونن دلیلشو بفهمن........
خیلی سخته مادر و پدرت و همه ی افراد خانواده ات رو ببینی ولی اونا تورو نبینن!!
خیلی سخته که نتونی بابا و مامانتو در اغوش بکشی
و همه ی خاطراتی که به عنوان پریا داشتی فراموش کنی
خیلی سخته...........
اینا رو مسلماً کسی نمیتونست درک کنه!!هیچ کی.........
شروین:تو رو خدا گیسو ..........اینقدر خودتو زجر نده .......دارم میرم اما تمام فکرم پیش توئه ......همه اش استرس دارم یه وقت بلای سر خودت نیاری ........حالا هم که چشمات نابینا شده!!
یه ربع گذشت که دوباره تونستم ببینم.........خدا رو شکر میکردم......و بعدش به شروین اطمینان دادم که هیچ بلایی سر خودم نمیارم و اون با خیال راحت میتونه بره
-:مسافرین محترم پرواز شماره741 به مقصد پاریس..........لطفا به گیت 2 مراجعه فرمایند
شروین:دیگه باید برما....نگاه ن همه ی وقتم رو پیش تو بودم حالا مامان اینا گله میکنن
من:تو که دیگه داری میری از چی میترسی
شروین:از این که مامانم آقم کنه......
یه لبخند کوچولو زدم و در اغوش کشیدمش........باورم نمیشد دوست چند ساله ام داشت میرفت.......اوخ پیرهنشو خیس کردم
من:ببخشید شروین ....پیراهنت خیس شد
با یه صدای گریه داری گفت:اشکال نداره عزیز دلم
باورم نمیشد داره گریه میکنه.........
خلاصه شروین هم رفت ..........مامانش حتی براش یه قطره اشک هم نریخت اما شراره کلی گریه کرد ....ماهان و اشکان هم مردانه بغلش کردن و براش اروز ی موفقیت کردن........
چیزی که من هم در دل براش ارزو میکردم


فصل نهم
5 سال بعد
خسته و کلافه از مطب بیرون اومدم و بلافاصله شماره ماهان رو گرفتم
ماهان:سلام عزیز دلم.......خوبی؟؟
من:سلام....خوبم ممنون...مگه مریض نداری الان؟؟
ماهان:چرا عزیزدلم مریض دارم.......چطور؟؟
من:مریض داری و اینجوری حرف میزنی؟؟خیلی بی ملاحظه ای!!!
ماهان:خوب چی میشه بقیه هم بفهمن تو عزیز دلمی........تو عزیز دلمی.........تو عزیز دلمی
من:ماهان!!زنگ زدم بهت بگم جشن بعد از ظهر یادت نره؟؟
ماهان:کدوم جشن؟؟
من:جشن تولد پارسا .......پسر ارشان و پرستو رو میگم
ماهان:اهان........نه یادم نمیره ......کادو خریدی؟؟
من:نه پس منتظر بودم تو بگی.........
ماهان:بچه ها رو هم خودت از مهد میاری؟؟
من:اری.......پس یادت نره ها .......خداحافظ
ماهان:خداحافظ
ارام به سمت ماشینم رفتم و سوارش شدم .......چه جالب هم خاله بودمو هم عمه ی پارسا....پارسا پسر پنج ساله ی پرستو و ارشان بود که به طرز عجیبی با وروجک های من اخت گرفته بود...پارسا با دو تا فسقلی های خوشگل من دو سالی اختلاف سنی داشت اما خیلی خوب درکشون میکرد و برعکس اونا همیشه اروم بود ....تو همین فکر ها بودم که به مهد کودک رسیدم......پیاده شدم و گوشه ای منتظر ایستادم ....از روز های هفته سه روز من دنبال بچه ها میومدم سه روز هم ماهان .......و الان سه روزی بود که درست و حسابی ندیده بودمشون چون تا میرسم خونه یا اونا خوابیده اند یا من از خستگی بیهوش می شدم و میتونم بگم سه روز بود که اصلا ندیده بودمشون .......دلم واسه بغل کردن و مامانی مامانی گفتنشون لک زده بود.......دلم میخواست زود تر بیان و اون لپ های قرمز و خوشگلشونو یه ماچ گنده بکنم و عد با اشتیاق بغلشون کنم ....وای کجایید که مامانی اینجا دلش داره براتون ضعف میره
تو فکر بودم که چشمم خورد به ساختمون در حال ساخت کنار مهد کودک و اخمام رفت تو. هم به سمت معمار حرکت کردم و سلام کردم و اون هم در حالی که پشتش به من بود جواب داد....
من:ببخشید اقا ........ولی این جا مهد کودکه و هزار تا بچه میرن و میان شما هم که توری محافظ استفاده نمیکنید....قانون معماری میگه هر اتفاقی که برای رهگذران بیوفته معمار مقصره
اقاهه که سی سالو داشت با یه صدای خشکی گفت :شما مگه معماری خوندید
من:خونده یا نخونده دارم تذکر میدم
وقتی سرش رو برگردوند .............نه!!!باورم نمیشد!!بدون توجه به موقعیتم توی خیابون بهش زل زدم و تو گذشته ای نه چندان دور غرق شدم
باد به صورتم سیلی میزد و رسیدن پاییز را یاداور میشد ......و...
شروین:سلام
من:فقط سلام بی معرفت!!!کجا بودی تا حالا؟؟(یه قطره ی نا قابل از گوشه ی چشمم پایین افتاد...قطره ای که به احترام یه دوستی با ارزش بود)
به نظرم شروین خیلی پخته تر شده بود بهش نمیومد همونی باشه که تا چند ساله قبل از مهمونی ها نمیشد جمعش کرد.......با به یاد اوری اون روزا یه لبخند خوشگل زدم و به ادامه حرفاش گوش دادم
شروین:واقعا شرمنده ام پریا جون...........ولی خوب تو دیگه سر و سامون گرفتی و من هم رفتم دنبال زندگی خودم
هنوز بوی عطرش تا دو کیلومتر اونور تر هم میرفت هنوز هم شیک و مرتب بود و هنوز همون شروین بود اما از حق نگذریم یه کوچولو پیر شده بود داغ دوری من بود دیگه!!
من:نمیخوام اینا رو بشنوم ............گذشته ها گذشته !!!
یهو استین های مانتوم رو دو تا وروجک شیطون کشیدنو و نذاشتن باقی حرفمو بزنم....
دو تا شون هم باهم گفتن:مامانی مامانی این اقاهه کیه؟؟
من:اولا سلام وروجک ها ..........دوما این اقا دایی شروینه!!
شروین:پس دوقولو ها اینان؟؟؟چه خوشگلن !!اسماشون؟؟
من:این دختر خانوم چشم ابی که به باباش رفته پرنیان........این اقا پسر چشم میشی هم که به مامانش رفته پرهان
شروین:خوشبختم اقا پرهان و پرنیان خانوم؟؟
اون دو تا هم باهاش دست دادن و باهم گفتن :ما هم خوشبختیم!!
خدایی همین شیرین زبونی هاشون بود که تو فامیل زبون زد بود .......شیطونک های مامان بودن دیگه ....البته من و ماهان هم کم زحمت نکشیدیم .....وجود دو تا نوزاد و لزوم نگه داریشون همزمان کار اسونی نبود .......یکی دست من بود اون یکی رو ماهان ساکت میکرد .......اما وقتی میخوابیدن هر دو باهم پلک رو هم میذاشتن یکی تو بغل من میخوابید یکی هم تو بغل ماهان ....هردو معصوم ............پاک و بی ریا .............و صد البته خواستنی و شیرین
شروین:حالا چرا پرهان و پرنیان؟؟


شروین:حالا چرا پرهان و پرنیان؟؟
من:ترکیب اسم پریا و ماهانه دیگه !!!پریا + ماهان =پرهان/پرنیان
شروین:اهان چه جالب!!خدا برات نگهشون داره
من:خودت چی ؟؟بابا شدی؟؟
شروین:بابا من هنوز همسر نشدم چه برسه به بابا
من:خدایی شروین؟؟چرا؟؟تو لیاقتت خیلی بیشتره ها ......الان بچه های تو از این دو تا تپلی من هم بزرگتر بودن
پرهان :مامانی!!داشتیم؟؟تپلی چیه؟؟
پرنیان:مامان همیشه مارو جلو بزرگترا تپلی و خپلی و از این چیزا صدا میکنه دایی شروین...
شروین:این مامانتون الان هم که مامان شده دست از شیطنت هاش برنمیداره....
من:باشه دیگه اقا شروین ........برات دارم ایشالله ......اخ شرمنده من دیگه داره دیرم میشه !!نمیخوای باهامون بیای ؟؟
شروین:اگر بنیامین و فرشته بفهمن از ساختمونشون یه قدم دور شدم حسابم با عزاریل جون وکرام الکاتیبنه !!
من با چشم های گشاد:مگه این ساختمون فرشته ایناس؟؟چه پیشرفتی!!مبارکشون باشه
شروین:اره بابا هر دو مثال گاو اهن کار میکنن..............
من:شروین!!
شروین:خوب راست میگم دیگه......عین تراکتور از صبح یا تو این شرکتن یا تو اون یکی....
درحالی که حرف های شروینو با علاقه گوش میدادم دستمو کردم تو کیفمو و کارت مطب رو بهش دادم ....اون هم کارت شرکتشو داد!!!
هنوز هم مثل گذشته ها صمیمی بودیم ......و در حین صمیمیت به هم احترام میذاشتیم......دیگه داشتم ازش خداحافظی میکردم و بچه ها هم یه دونه ماچ تحویلش دادن و ازش جدا شدیم که یهو چشمم خورد به پریسا که بچه اشو کشون کشون از مهد بیرون میاورد!!.........باورم نمیشد چرا قبلا دم در مهد ندیده بودمش؟؟دلم براش یه ذره بود ..........واسه اون لهجه ترکی دلم تنگ شده بود ........
اومدم برم جلو که شروین مانع شد و من با خشم بهش گفتم..
من:چرا این جوری میکنی؟؟
شروین:چون که یادت رفته الان گیسویی خانوم عزیز!!! بعد شش سال هنوز توهم پریا بودن میاد سراغت !!هنوز هضم نکردی .........درکت میکنم اگر من هم بودم هضم نمیکردم..........ولی اینو بدون که اون پریا رو میشناسه نه گیسو رو
راست میگفت باهاش کاملا موافق بودم ......من الان سالها بود که از خیلی چیز ها محروم بودم و داشتم تاوان نا شکری هامو پس میدادم...........دیگه اغوش مادر و پدرم رو نداشتم برادرم رو نداشتم.........حتی نمیتونستم با یه دوست قدیمی دیدار کنم.....مثل الان!!.......
بعد از خداحافظی از شروین راه افتادم......سر از پا نمیشناختم ...........خیلی خوشحال بودم که دوباره شروین اومده ایران............ذوق مرگ بودمو تو پوست خودم نمیگنجیدم
با بچه ها سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم تا لباس هامونو بپوشیم و اماده بشیم!
یه ذره که دور تر شدیم بچه ها که از پنجره کوچه ها رو نگاه میکردند گفتن:مامانی مامانی !!
خیلی بانمک میگفتن مامانی.......وقتی میگفتن دلم میخواست محکم بغلشون کنم
من هم اداشونو دراوردم قبول دارم که هنوز بچه ام:جان مامانی مامانی!!
پرنیان:مامان شما هم خاله بازی میکردین؟؟مثل این بچه هایی که تو کوچه ها بازی میکنن!!
من یه ذره فکر کردم و با لبخند جواب دادم :اره مامان ........من هم بازی میکردم اما نه توی کوچه!!
پرهان:مامانی نیگاه کن اون بچه ها وسط بازی گریه اشون گرفت...........
من:اره دیگه قربونت بشم همیشه تو خاله بازی که ادما نمیخندن.........گاهی هم گریه میکنن...اما بعد سریع اشتی میکنن .....مثل تو و پرنیان که باهم قهر میکنید و بعد هم سریع اشتی
پرنیان:خوب مامانی اینا که همه شون ادای یکی دیگه رو در میارن......مثلا اون دختره فکر میکنه مامان شده ......
من:فدات شم خوشگلم........اینم بازیه دیگه
بعدش هردوشون ساکت شدن و من هم رفتم تو فکر
خاله بازی؟؟
یه نگاه به بچه ها کردم هیچکدوم خودشون نبودن پرنیان راست میگفت یکی مادر بود یکی پدر ..........یکی بچه
همه نقش بازی میکردن...........همه بچه هایی که بازی میکردن جای یه کس دیگه ای بودن
یکی مثلا مادر بود یکی مثلا همسایه ...........من هم تو بازی زندگیم مثلا گیسو بودم
من شش سال داشتم نقش بازی میکردم و خودم نبودم.........من توی این خاله بازی شش ساله نقش گیسو رو دارم .......من و ماهان هردو خاله بازی میکردیم ........هردو جای کسای دیگه ای بودیم ...........گاهی میخندیدیم و گاهی گریه میکردیم
ادم نمیتونه خاله بازی رو در حضور بزرگترا بازی کنه چون اونو باور ندارن من و ماهان هم همین طور بودیم ......در خفا بازی میکردیم و تو مدت بازیمون از دیدن مامان و بابای اصلیمون محروم بودیم ....گرچه توی بازی مامان داشتیم اما گاهی هم دلمون واسه واقعیت ها تنگ میشد
من و ماهان سالها بود که دیگه لجبازی نمیکردیم البته هنوز شیطون بودیم اما همدیگرو اذیت نمیکردیم .........حالا هم هنوز که هنوزه داریم خاله بازی میکنیم
اما خاله بازی مونو دوست داریم ..........چون....
چون خاله بازیمون عاشقونه است....

"بازی ما بازی دیوانه هاست
بازی طفلی که از غم ها رهاست
بازی مستانه ی یک شاپرک
رقص شادمانه ی صد قاصدک
بازی مهتاب و شاه پریون(مهتاب منظور ماهانه چون ماهان یعنی چیزی که مثل ماهه شاه پریون هم یعنی پریا چون پریا یعنی چیزی که مثل پریه)
قصه ی قدم زدن زیر بارون
بازی قهقهه دو تا جوون
اومدن اسب سفید از اسمون
قصه ی ژاله به روی رازقی
بازی قشنگ و شاد عاشقی"

پایان!!

..........آیه.......31 /6/1391

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۲۴

قسمت سوم رمان خاله بازی عاشقانه


ساعت نزدیک هفته.. دختره که الان به جای منه هنوز پیداش نیس...گوشه ی تخت نشسته بودم و به یه نقطه ی نا مشخص خیره شده بودم ...بی سلیقه سقف هم سیاه رنگ زده بود!!!!!!!!!!!دلم گرفت........یکی هم در نمیزنه بگه گیسو مرده زنده اس؟؟/
مامان از پشت در:گیسو جون اجازه هست بیام تو؟؟
من:بفرمایین ...مامان(با این که گفتن کلمه ی مامان به یکی که واقعا مامان ادم نیس خیلی سخته ولی به ناچار اخر حرفام یه مامان هم اضافه می کردم)
مامان به ارامی در رو باز کرد :خوب امروز دانشگاه چطور بود ؟؟نگو مثل همیشه که میدونم مثل همیشه نبوده!!
من:راستش خیلی کسل اور بود اول یه ذره با ارغوان صحبت کردم بعد همون موقع که داشتیم به همین دیگه حرف های خوشگل خوشگل میزدیم استاد اومد تو .....اصلا خوب نبود یعنی راستش ایییششم شد......
مامان:راستی ارغوانو برای امشب دعوت کردی؟؟/
من:نه اخه شما گفتین مهمونی خودمونیه
مامان:خوب ارغوان هم خودمونیه
وایییییییییییی نه پس منظور از خودمونی یعنی همه ........حالا من باید با اون لباس برم داخل مجلس......سریع بلند شدمو لباسو از داخل کمد دراوردم ونشون مامان خاطره دادم:میگم مامان......من اینو برای تولد ارشان انتخاب کردم .....به نظرت خوبه؟؟
مامان :واییییییییییی عزیزم چه لباس قشنگی !!!حتما برای امشب مناسبه ....خیلی خوشگله میدونم تو این لباس عین ماه میشی
من:ممنون (البته به همراه یه لبخند تپللللللللللللللللللللل)
مامان :خوب من میرم بیرون که زود تر حاضر بشی مهمونا کمکم پیداشون میشه
من بدون هیچ حرفی فقط مامانو با چشم تا در همراهی کردم وقتی رفت منم سریع رفتم سراغ گوشیو شماره ی خودمو(پریا )رو گرفتم بعد دوتا بوق باز همون دختره برداشت
گیسو:بله
من:منم گیسو خانوم .....پریا.......چرا نیومدی منتظرتم
گیسو:من که گفتم انتظار نداشته باش من بیام راستش ماشین این پسره شروین خراب شده منم که الاغ دیگه ای ندارم سوارش بشم.....نشد بیام
خیلی ناراحت شدم از این که در مورد شروین با اون لحن بد صحبت میکرد احساس بدی بهم دست داد با خودم فکر کردم این دختره چقدر قدر نشناسه بیچاره شروین !!
من:خوب برو پیش بنیامین
گیسو:بنیامین نیست رفته خارج از شهر
من:خوبببببببببببببببب.....پو ف پس میره برا یه روز دیگه.....راستی میگم امروز تولد برادرت ارشانه تبریک میگم متاسفانه قراره من به جای شما تو مهمونی شرکت کنم...
گیسو:متاسفانه؟؟؟؟؟؟؟(خنده ی بلندی کرد و بعد ادامه داد)باید بگی خشبختانه نمیدونی چقدر جای تو بودن خوبهههههههههههههه هیچ برادر بزرگی وجود ندارهههههه که براش جشن بگیرن تو هم مجبور باشی بری تو جشنو و عین بت بشینی
من:واقعا جای من بودن خوبه؟؟
گیسو:اره خیلییییییییییییییییییییی میدونم الان داری چه زجری میکشی؟؟؟
من:چرا؟؟
گیسو:میدونم جای من بودن چقد بده
من:اشتباه میکنی اتفاقا من خیلی هم خوشحالم.....خیلی بهم خوش میگذره
گیسو:پس ظاهرا هر دو خوشحالیم....راستی به حرف دیشبت کلی فکر کردم منظورتو گرفتم
خدایی خیلی بد رف میزد فکر میکردم با لات های چاله میدون دارم میحرفم
من:خوب منظورم چی بود؟
گیسو:ما رو دست کم نگیر خواهر خیر سرمون دندانپزشکی میخوندیما......منظورت این بود که روح من اومده تو بدن تو و روح تو اومده تو بدن من
من:یه همچین چیزایی اما من برعکسشو فکر میکردم فکر میکردم جسم هامون با هم عوض شده
گیسو:حالا چه فرقی میکنه چه حسن کچل چه کچل حسننننننننننن
من:ببخشید گیسو جون باید برم حاظر شوم برای جشن تولد کاری نداری
گیسو:نه باییییییییییییییییییییییی یییی باییییییییییییییییییییییی
خیلی سریع قطع کرد همون بهتر مرده شوره حرف زدنشو ببرن فکر کنم مامانم از دست دختره جدیدش دق کرده.......تا اینا باشن قدر منو بدونن
خیلی سریع لباسو پوشیدم جلوی اینه قدی ایستادم وااااااااااای قربون خودم برم تیکه ای شدم واسه خودم ....ماشالله ماشالله
نشستم جلوی میز ارایش چقدر عطر !!دونه دونه عطر هارو بو کردم اه اه از هیچ کدوم خوشم نیومد حیف پول که بالای اینا داده بشه
عطری رو که صبح خریده بودم از کفم در اوردم از نوجوانی عاشق بوی توتون و قلیون بودم البته هیچ وقت سمتش نمیرفتم عطر رو به لباسم زدم وایییییی چه بویی داشت خیلی ملایم بود حالا نوبت موهام بود اول شونه شون زدم بعد یه نیگاه به خودم کردم از هردو طرف صورتم شروع کردم به بافتن موهام و پشت سرم هردو تا گیس بافته شده رو به هم بستم ....خیلی بهم میومد دیگه ساعت هشت شده بود و صدای موسیقی از پایین میومد حتما مهمون ها اومدن ....نمیدونستم باید با شال برم تو مجلس یا نه ؟؟حالا چی کار کنم اروم رفتم از راه پله های پایینو نگاه کردم دیدم هیچ کدوم از مهمونا شال یا روسری سرشون نیست به خاطر همین با این که سخت بود ولی هم رنگ جماعت شدم...


داشتم از پله ها اروم پایین میرفتم اهنگ ملایمی فضا رو پرکرده بود من هم با تارموم درگیر بودم رسیدم به پله ی اخر که مامان اومد سمتم خیلی اروم پرسید:کی وقت کردی بری ارایشگاه ناقلا
واااااااااااااااااااااااا ااا من که ارایشگاه نرفته بودم !!!!
با چشم دنبال آرشان گشتم .......پس این گور به گور شده کوووووووووووووووووووووووش ؟؟؟اهان دیدم ....رفتم سمت ارشان ........با یه ژستی هم رفتم سمتش که انگار ملکه ی فرعونم (هه هه)
رفتم پیش آرشانو تولدشو خیلی گرم تبریک گفتم یکی از پسرایی که کنارش نشسته بود بلند شد و بهم دست داد و گفت:بهههههههههههههه دختر خاله خوشگل کردی
ابروهامو دادم بالا سر تا پاشو نگاه کردم که خودش احساس کوچیکی کرد و نشست سر جاش اصولا دوس داشتم ادمارو ضایع کنم عشق میکردم توران خانوم برای ما جوونا که تقریبا یه جا نشسته بودیم به جای چای شربت اورد من یکی برداشتمو تشکر کردم اما به غیر از منو ارشان کسی ازش تشکر نکرد تازه یکی از دخترا که قیافه اش خیلی برام اشنا بود به توران خانوم با یه لحن تحقیر امیزی گفتت:خانوممممممممممم شما اب برامون اوردی یا اب میوه اه اه اه(اینقدر اه گفت که شیطونه میگفت برم لالش کنم)
یه قطره اشک بلوری گوشه ی چشم های توران خانوم نشست با همون اخمی که همیشه روی صورتم بود رفتم سمت نازنینو گفتم:اه داری برو دستشوییییییییییی ....وقتی تو خونه ی مایی باید به ادمای خونه احترام بذاری .....هرکی میخواد باشه.......توران خانوم هم مثل عضوی از خانواده ی ماست........اگر همین توران خانوم نبود جشن امشب هم نبود
دختره ایشیییییییییییییییی گفتو روشو برگردوند اون پسر خالهه که قبلا ضایعش کرده بودم با یه لبخند سعی کرد جو رو عوض کنه رو به توران خانوم گفت:خوش به حالتون توران خانوم که یه ادمی مثل گیسووووووووووو داره ازتون حمایت میکنه
وران خانوم بدون هیچ حرف یا نگاهی به طرف اشپزخونه رفت منم بالافاصله برگشتم سمت پسرخاله ای که اسمشو نمی دونستم گفتم:منظورت از ادمی مثل گیسووووووووووو چی بود مگر من چمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من تا حرف میزدم همه سایلنت میشدن خوشم میومد خوب ازم حساب میبردن........ای جان
خیلییییییییییییییییی ایششششششششم شد اهنگی که گذاشته بودن بی کلام و کاملا ملایم بود اینم شد جشن تولد؟؟..............همه اروم و ساکت مشغول نوشیدن چای یا شربت بودن رفتم سمت ضبط یه سی دی شاد کنار ضبط بود برداشتم گذاشتم توی ضبط به به این یعنی اهنگ ...
خودم برگشتم سمت بچه های فامیل اکثرا از من بزرگتر بودن اما ازم حساب میبردن رفتم کنار اون دختره که برام اشنا بود نشستم که یهو جیغش رفت هوا:هووووووو نشین رو مانتوممممممممممممممم
مانتوشو از زیرم در اوردم .........اهاننننننننننننننننن� �ننن....با دیدن مانتوش یادم اومد کیه؟؟؟نازنین خانوم.همون دختری که توی پارک با اون پسره میخواست بره شهر بازی
بعد از اینکه مانتوشو دادم بهش گفتم:از نیما خان چه خبر؟؟
خیلی اشفته و متعجب برگشت و با من و من گفت:کی؟؟
من:عمه ام....نیما رو میگم
نازنین هیچی نگفت از جام بلند شدم و گفتم :نمی خواین مجلسو گرم کنید بلند شید برقصید یالله
اول بچه ها ناز کردن اما کم کم بلند شدن اهنگ قشنگی تو فضا بود کنار ارشان نشستم و مشغول تماشای جوونا کردم ارشان خیلی اروم زیر گوشم گفت:خواهری چه تیپی زدی...راستی خیلی خوشم اومد حال این بابک.پسرخاله.رو خوب گرفتی ............
خنده ی کوچولویی کردمو از جام بلند شدم دویدم طبقه بالا خودمو انداختم تو اتاق سریع هدیه ارشانو برداشتم و بادو پله هارو دوتا یکی کردمو رفتم پایین....هدیه رو گرفتم جلوی ارشانو گفتم :شرمنده ناقابله
با خنده گفت: گمشووووووووووووو.....اتفاقا خیلی هم قابل داره.....راضی به زحمتت نبودم
شروع به باز کردن کادوش کرد منم سریع رفتم سمت اشپزخونه اینقدر دویده بودم تشنه ام شده بود داشتم میرفتم که یه لیوان اب بخورم میخواستم برم تو اشپزخونه که دیدم یکی که صورتش سمت پنجره اشپزخونه بود داشت با موبایلش صحبت میکرد:
-اقا رضا اگر قرار باشه من هروز برم مغازه پس برای چی به شما حقوق میدم
-.........................(من که علم غیب نداشتم پشت خط رو هم بشنوم)
-حرف شما متین(چه های کلاس میحرفه)اما خوب من هم گرفتاری های خودمو دارم
-.................................................. .....................................(اونور خطی چقدر حرف میزد)
-خوب پس من خیالم راحت باشه فردا میری پاساژ
-.......................................
-قربونه ادم چیز فهم .پس من با خیال راحت برم دانشگاه ؟؟؟
---------------------------
دیگه قطع کرد سریع رفتم توی سالن پذیرایی تا ارشانو صدا کنم هر جور بود با ادا و اشاره و دهن کجیو و در کل حرکات موزون بهش حالی کردم بیاد پیشم..........نمیگرفت که
من:بالاخره فهمیدی ایکیو سان
ارشان:خوب حالا چه مرگته؟؟
من:بیا
ارشان:همینجا بگو
من:بیا برو ببین این کیه تو اشپزخونه
اون لحظه فقط میخواستم بدونم اون یارو کیه مهم نبود خودمو لو بدم که گیسو نیستم چون میتونستم بگم از پشت سر نشناختم داشتم فکر میکردم که ارشان گفت:اینو میگی ....این دوستمه امروز دعوت داشت موبایلش زنگ خورد اومد تو اشپزخونه
(تو دلم گفتم تو که میدونستی کی تو اشپزخونه اس یخواستی منو بگیری)
ارشان ادامه داد:در ضمن میخواست بره میگفت وقتی همه فامیلن من این وسط چه کارم ...............گیسوووووووووووو
من:جانم


مانتوشو از زیرم در اوردم .........اهاننننننننن نننننننننننن....با دیدن مانتوش یادم اومد کیه؟؟؟نازنین خانوم.همون دختری که توی پارک با اون پسره میخواست بره شهر بازی
بعد از اینکه مانتوشو دادم بهش گفتم:از نیما خان چه خبر؟؟
خیلی اشفته و متعجب برگشت و با من و من گفت:کی؟؟
من:عمه ام....نیما رو میگم
نازنین هیچی نگفت از جام بلند شدم و گفتم :نمی خواین مجلسو گرم کنید بلند شید برقصید یالله
اول بچه ها ناز کردن اما کم کم بلند شدن اهنگ قشنگی توی فضا پخش بود کنار ارشان نشستم و مشغول تماشای جوونای شادو پر انرژی مجلس شدم مجلس تولد برادری که هم برادرم بود هم برادرم نبود...باز هم توی فکر هام غرق شده بودم ارشان خیلی اروم زیر گوشم گفت:خواهری چه تیپی زدی!!!...راستی خیلی خوشم اومد حال این بابک.پسرخاله.رو خوب گرفتی ............
خنده ی کوچولویی کردم که یه دفعه یه چیزی یادم اومد زود تند سریع از جام بلند شدم دویدم طبقه بالا خودمو انداختم تو اتاق سریع هدیه ارشانو برداشتم و بادو پله هارو دوتا یکی کردمو رفتم پایین....هدیه رو گرفتم جلوی ارشانو گفتم :شرمنده ناقابله
با خنده گفت: گمشوووووووو ووووو.....اتفاقا خیلی هم قابل داره.....راضی به زحمتت نبودم
شروع به باز کردن کادوش کرد منم سریع رفتم سمت اشپزخونه اینقدر دویده بودم تشنه ام شده بود داشتم میرفتم که یه لیوان اب بخورم میخواستم برم تو اشپزخونه که دیدم یکی که صورتش سمت پنجره اشپزخونه بود داشت با موبایلش صحبت میکرد:
-اقا رضا اگر قرار باشه من هروز برم مغازه پس برای چی به شما حقوق میدم
-.............. ...........(من که علم غیب نداشتم پشت خط رو هم بشنوم)
-حرف شما متین(چه های کلاس میحرفه)اما خوب من هم گرفتاری های خودمو دارم
-........................................ .............................. .................(اونور خطی چقدر حرف میزد)
-خوب پس من خیالم راحت باشه فردا میری پاساژ
-.................... ...................
-قربونه ادم چیز فهم .پس من با خیال راحت برم دانشگاه ؟؟؟
--------------- ------------
دیگه قطع کرد سریع رفتم توی سالن پذیرایی تا ارشانو صدا کنم هر جور بود با ادا و اشاره و دهن کجیو و در کل حرکات موزون بهش حالی کردم بیاد پیشم..........نمیگرفت که
من:بالاخره فهمیدی ایکیو سان
ارشان:خوب حالا چه مرگته؟؟
من:بیا
ارشان:همینجا بگو
من:بیا برو ببین این کیه تو اشپزخونه
اون لحظه فقط میخواستم بدونم اون یارو کیه مهم نبود خودمو لو بدم که گیسو نیستم چون میتونستم بگم از پشت سر نشناختم داشتم فکر میکردم که ارشان گفت:اینو میگی ....این دوستمه امروز دعوت داشت موبایلش زنگ خورد اومد تو اشپزخونه
(تو دلم گفتم تو که میدونستی کی تو اشپزخونه اس یخواستی منو بگیری)
ارشان ادامه داد:در ضمن میخواست بره میگفت وقتی همه فامیلن من این وسط چه کارم یه ذره مکث کرد بعد با تردید خاصی گفت:............... گیسوووووووووووو
من:جانم
ارشان:یه کاری کن نره..........
من:چرا ؟؟؟تحفه اس ..؟؟


من:چرا ؟؟؟تحفه اس ..؟؟
ارشان:نه ولی خوب کارم پیشش گیره
من عین این بچه های فضول گفتم :چه کاری ؟؟چه کاری؟؟؟اول تعریف کن تا من هم نگه اش دارم!!
ارشان:باشه .....راستش منو این(شعوراخوی رو برید....به دوستش میگه این) از راهنمایی با هم همکلاس بودیم.البته همبازی هم بودیم اما نه توی خونه واسه همین تو و مامان تاحالا ندیده بودینش اما بابا دیده بودش
من:خوب ادامه بده
ارشان:هیچی دیگه گذشتو ما هردو دندونپزشکی در اومدی
(چه باحال خواهر دندونپزشک برادر دندونپزشک دوست برادر هم دندونپزشک وری گووووووووووووود)
ارشان:سال دوم که تموم شد من دیگه ترم تابستونی نگرفتم اما اون گرفت با همین ترم های تابستونی یه سال از من جلو افتاد چون خیلی هم زبانش خوب بودو تافل داشت باباش هم یکی از استاد های زبان بود این اومد شد استاد همکلاسی های خودش که من هم جزئشون بودم
من:خاک بر سرت ....خمسه توئه یاد بگیر
ارشان:حالاااااااا اااااااااا.....تو هم که میدونی من اصلا زبانم خوب نیس امتحانم گند زدم اینم که واحد اخر زبانه اگه بیوفتم مکافاته
من:خوب ........... چه ربطی داشت؟؟
ارشان:این که میتونه به من نمره بده ........امروز یه جوری خرش کنیم بیاد تو مجلس من باهاش گرم بگیرم ..........حله دیگه
من:بی شعور به دوستت میگی خر ؟؟؟من نمیرم
ارشان:من که نگفتم خره گفتم خرش کنم.............. برو اجی برو دیگه
من:حالا چون تو میگی میرم اما باید جبران کنی
ارشان :تو برو حالا من جبران هم میکنم
خلاصه منو هول داد تو اشپزخونه نشسته بود روی میز ناهار خوریو سرشو تو دستاش گرفته بود در اون حالت هم میشد فهمید چه هیکل روفرمی داره
رفتم سمت سینک ظرف شویی شیر ابو که باز کردم سرش رو به سمتم چرخوند اما من نگاهش نکردم ابم رو که خوردم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم اخه کی تو تابستون از شیر اب میخوره چه قدر هم ابش گرم بود ابو ریختمو برگشتم سمت ناهار خوری که نگاهم توی یه دریای ابی غرق شد واییییییییییییی این که همون اقای فروشنده اس همه ی حرفاش که پای تلفن زده بود تو ذهنم چرخید همه چیزو گرفتم با حالت براشفته ای گفتم :شمااااااااااااااا؟؟؟
خنده ی با نمکی کردو گفت:اب گرم بود؟؟؟
خودمو جمعو جور کردمو گفتم :نه پس چله ی تابستونی اب تگری از شیر میومد
در حالی که هنوز میخندید اما لبخندشو اروم جمع کردو گفت:شما اینجا چیکاره اید ؟دختر کلفت ؟؟
من حاضر جواب تر از این حرفا بودم که با این حرفا از رو برم میدونستم که میدونه ادمی با اون قیافه و لباسی که تنشه نمی تونه دختره کلفت باشه هی میخواست منو بچزونه
من:اره مگه نمیدونستی من خوده کزتم
در حالی که فقط صورتمو خیره نگاه میکرد و لبخند میزد گفت:خوب خانوم کزت نمیخواید خودتونو معرفی کنید؟؟
من:من گیسووووووووو وووووو ام خواهره ارشانم
چشمای ابیش گرد شد...... با تعجب گفت:خواهره ارشان؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟


چشمای ابیش گرد شد......با تعجب گفت:خواهره ارشان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من:په نه په مادر ارشان؟؟شاید هم انتظار داشتی پدرش باشم
اون:نه ....ولی........ ولی تا حالا نگفته بود خواهر داره
من:مگه باید همه چی رو بهتون میگفت؟؟؟
یه ذره از تعجبش کم شد در عوض من کنجکاوی ام زیاد شد میخواستم بدونم اسمش چیه برادر خله من هم فقط بهم گفته بود بیارمش تو سالن نگفته بود اسمش چیه فامیلیش چیه؟؟؟
من:من که خودمومعرفی کردم حالا نوبت شماست
اون:خوب منم دوست ارشانم
لعنت به عمه اتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتت اسمتو بگو منو راحت کنننننننننننن
من:خوب اگر خواستم صداتون کنم (اینجا صدامو نازک کردمو ادای بانمکی در اوردمو گفتم) بگم دوست ارشا بیا اینجااااااااااااااااااااا اااااااا
دوباره شیطنت سابقو ریخت توی چشماش وقتی شیطون میشد یه چیزی تو چشماش برق میزد مثل اینکه یه موج توی دریای ابی باشه ...................
با شیطنت گفت:مگر قراره من جایی بیام
من:حالا فرض بر مثال ..................نمیخواین اسمتونو بگید من اصراری ندارم
اون:حالا که اصرار میکنی میگم(کثافت فقط میخواست حرص دراره)ماهانم
حالا نه خیلی اسمش تحفه بوددددددد پیش خودم گفتم اسمش چی هست که اینقدر ناز میکنه بدون حواس هلکو هلک دوباره رفتم سمت سینک ظرف شویی تا اب بخورم که خنده ی بلندی کرد برگشتم نگاش کنم که گفت:ادم دوبار که تو چاله نمیوفته
بعد از سر صندلی بلند شد و اومد سمت من لیوانو ازم گرفت و زیر اب سرد کن یخچال گرفت یه ذره اب اومد اما دیگه اب نیومد دیگه نتونستم خنده امو کنترل کنم با صدای رسایی گفتم:انگار امروز همه چی دست به دست هم داده من از تشنگی تلف شم
همون یه ذره ابو خوردم و لیوانو اب زدم و گذاشتم سر جاش در تمام اون چند دقیقه نگاهش خیلی روم سنگینی میکرد وقتی به طرفش برگشتم دیدم وسایل هاشو جمع کرده و اماده رفتنه
من:کجا تشریف میبرید؟؟
ماهان:خونه ی خاله
یه نگاه خاصی بهش کردم که نمیدونم از کجا یاد گرفته بودم بعد گفتم:خونه ی خاله که فرار نمیکنه اما تولد ارشان فقط یه بار تو ساله...............
ماهان:خوب.....
وقتی میگن ادم بیشعور یعنی دقیقا منظورشون ماهانه
من:خوب که خوب من میرم تو سالن شما هم هر وقت خواستید تشریف بیارید....من و ارشان تو سالن منتظرتونیم
ماهان:آخه.....
حرفش را بریدم و گفتم:اگر الان نیاید تو سالن یعنی نهایت بی احترامی به ما.....
چی گفتم؟؟؟وری گووووووود ......
خودم سریع رفتم تو سالن و از دور به ارشان اشاره کردم که حله!!
خودم هم رفتم روی یکی از مبل های زیر پنجره نشستم صدای ماشینی که از حیاط میومد توجهمو جلب کرد به سمت پنجره برگشتم...نمی تونستم خوب بیرون رو ببینم فقط ماشین پدر رو میدیم که با سرعت خارج می شد عین بچه های فضول با زانو رفتم روی مبل و تمام هیکلم رو به طرف پنجره چرخوندم همیشه وقتی تو خونه خودمون این کارو میکردم پرستو میگفت:باز این میمون درختی رفت بالا......
همون جور که رو مبل زانو زده بودم ماشین رو نگاه میکردم که خارج میشد انگار که فقط جسمم اونجا بود تمام فکر و ذهنم رفته بود به دوران پریا بودن کاملا توی افکار خودم غرق شده بودم که یه صدایی از پشت سر باعث شد نگاهم را از پنجرا بردارم
:میمون درختی شدی؟؟؟؟


هنوز سرم را برنگردونده بودم.....این دیگه کیه؟؟؟چقدر جمله اش شبیه پرستو بود!!!هی....ولی پرستو که نمی تونه باشه(یکی نبود بگه سر مبارکتو بچرخون ببین کیه!!)سرم را که برگردوندم باز هم دوتا چشم آبی دیدم سریع خودم را جمع و جور کردم و موقر نشستم روی مبل
ماهان:اجازه هست بشینم؟؟
من:بفرمایید!!
چی شد این رسمی شد ....زیر چشمی نگاهش کردم هنوز هم تو چشمای آبی اش شیطونی وول میخورد.....این ادب اش هم دلیل داره حتما.....نقشه ای چیزی داره!!!!
چشمام رو ریز کرده بودم ....همچین مشکوک میزد....همون موقع اهنگ را آرشان عوض کرد....اهنگ شاد اما ملایمی بود که باعث شد جنب و جوش بچه ها زیاد تر بشه....اهان اهان
من فقط تماشا میکردم آرشان هم گوشه ی دیگر سالن همین کار رو میکرد از مامان و توران خانوم که خبری نبود بابا هم که خودم دیده بودم رفت بیرون.....با انگشتام بازی میکردم زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم اون هم داره با انگشتاش بازی میکنه خنده ام گرفته بود ....همه ی بچه های فامیل با ریتم خاصی مشغول رقص بودن همه هماهنگ بودن....کم کم از بین جمعیت ارشان پدیدار شد و اومد سمت ما.....
آرشان:الان هردوتون از ناحیه انگشت فلج میشید
خنده ی بانمکی کردم یا بهتر بگم کردیم
آرشان:من شما هارا اوردم که جشن تولدمو گند بزنید
منظورش چی بود؟؟؟چشمام از تعجب داشت میزد بیرون
آرشان:خیر سرم براتون اهنگ گذاشتم.....بلند شید دیگه
هان؟؟؟؟نکنه منظورش ......این خل شده .....من این کارو نمیکنم.....قرار نیست برای یه نمره زبان هرکاری کنیم که
ماهان اروم از جاش بلند شد و دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:گیسو جون افتخار میدید؟؟؟
گیسو جون؟؟؟؟یا علیییییییییییییییییییییی!! !
به ارشان نگاهی کردم ....دستی روی ریش های نداشته اش کشید که یعنی به خاطر من
بی شعور بی غیرت .....واسه یه نمره زبان از من چی ها میخواد بی شعور
اخه چرا منو تو این موقعیت ها قرار میدید
با اکراه قبول کردم و دستم را دادم به ماهان(حالا اکرهش در ظاهر بود در باطن ار خدام بود هه هه))
یه ذره که از ارشان دور شدیم دستم را بیشتر فشرد....برای من هیچی معنی نداشت حتی این یکی.........
ما هم به جمع رقاصان فامیل اضافه شدیم ..... مثل بقیه شروع کردیم به رقص ...ناخودآگاه لبخند زدم..... که چی مثلا؟؟؟؟ حالا چرا من باید با این برقصم....ادم قحط بود ؟؟....اما خوب ماهان با بقیه فرق داشت توی اون جمع بهترین کیس بود....سعی میکردم چشم هاشو نبینم ...نمیدونم چرا وقتی اون رنگ ابی رو میدیدم یه جوری میشدم.....چرا این منو این جوری نگاه میکنه؟؟؟مریضه؟؟؟ماهان دستش رو دور کمرم حلقه کرده بوداما من همراهیش نمیکردم ...تا اینکه خودش دستمو گرفت و گذاشت روی شونش و خیلی اروم گفت:این جوری باید برقصی خانوم کوچولو........
هنوز تو نگاهش شیطنت بود....از این نگاه بی دلیل میترسیدم


به جان خودم این ماهانه مریضه ............این چرا این جوری نگاه میکنه........نمیدونم ولی چشماش یه جوریه؟؟ابی ابیه
خدایی از این چشم ها تا حالا ندیده بودم...انگار خدا وقت گذاشته بود و براش رنگ زده بود وااااااااااااااا.....من هم چه خوشگل زل زدم بهش جلوی این همه ادم....اخه دلم نمیاد نگاه نکنم(خجالت بکش پریا این کارها چیه؟؟یه وقت بلا نسبت خر نشییییییییییییییییی؟؟؟)چه اهنگ قشنگیه افرین به سلیقه آرشان .حالا حتما باید دست من رو شونه ی این باشه دست این هم دور کمر من....مثلا اگر نباشه چی میشه؟؟؟چشمش زدم.....داره حلقه ی دست هاشو تنگ تر میکنه.....
ماهان:اونروز تو مغازه که دیدمت کاملا مطمئن بودم که لباس مناسبته....خیلی خوشگل شدی
بابا پسر خالههههههههههههه!!!خودم باید دست به کار بشم این خیلی پرو شده
من:نظر لطفتونه......فکر نمیکنید دستتون زیادی برای من تنگ شده
ولی اون بدون توجه به حرف من نزدیک تر شد و تقریبا نزدیک گوشم گفت :ناراحتی تنگ ترش کنم
وقتی بهم نزدیک شد متوجه شدم دقیقا همون مدل عطری رو که من زدم اون هم زده(اون چی میگفت من فکر چی بودم)
من اصولا زود دوهزاری ام نمیوفتاد دو دقیقه بعد تازه فهمیدم ماهان چی گفته بود......
من هم همچین قیافه امو کجو ماوج کردم و نزدیک گوشش گفتم:منظور؟؟؟؟
ماهان:حالا نمی خواد تیریپ عصبانیت ور داری .....فعلا حواست به رقصتون باشه
من:مثلا اگر تیریپ وردارم چی میشه؟؟؟
ماهان:خوب غیر از این که بهت نمیاد یه چیز دیگه هم میشه
من"مثلا چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ماهان:اون چیزی که نباید بشه
بابا این خله..........نمیگه ما مثلا توی جمع خانوادگی هستیم ........خاک بر سرت ماهان
من نگاهی به اطراف کردم و کنار گوش ماهان گفتم:میدونی ملاحظه چیه؟؟
ماهان:پس بی ملاحظه ندیدی
من: آخه جینقیله تو میخوای به من بگی
ماهان خنده ی خوشگلی کنار گوشم تحویلم داد که یه لحظه قلبم داغ کرد!!!!!!!!!!!!!!!!
ریتم اهنگ به جایی رسیده بود که این فاصله ی کمی هم که داشتیم از بین رفت
حالا فهمیدم ارشان خان..........لعنت به اهنگی که تو بخوای بذاری دونه دونه موهاتو میکنم ارشان
ماهان:چیه با خودت غر غر میکنی
(جمله بندیش تو حلقم)
من:نمی تونم غر غر کنم؟؟؟؟
ماهان دستشو گذاشت تو موهام و گفت:تا وقتی که پیش منی نه
من که دیگه چسبیده بودم به گوشش در همون حال گفتم:توهم نزن......من فقط به اصرار ارشان افتخار رقص دادم
موهامو کند بی شعورررر
بهش میومد پسر شیطونی باشه ولی فکر نمی کردم تو جمع خانوادگی و دوستانه هم این طوری باشه
دوباره از همون خنده اش کرد که قلبم ریخت
عوضی لپمو کشید
من :آزار داریییییییییییییییییییییی ؟؟


من :آزار داریییییییییییییییییییییی ؟؟
ماهان:نه.....ولی حال میکنم لپتو میکشم
من:تو بیخود میکنی!!!!!!یه ذره مراعات کن لطفا......یکی ندونه فکر میکنه صد ساله منو میشناسی
ماهان:من نمیدونم مراعات چیه عزیزم....
من:به من نگی عزیزم هااا من به این کلمه حساسیت دارم
دوباره دستشو برد تو موهامو گفت:چشم عزیزم
از اون نگاه ها تحویلش دادم که یه ذره خودشو جمع و جور کرد اما هنوز هم شیطنت داشت .....من که نفهمیدم چه مرگش بود!!!!
ماهان:خوب عزیزم اماده ای؟؟
من:ها؟؟
ماهان:تو مغازه هم یه بار این هانو گفتی!!!چه باحال میگی!!
من:توروخدا اقا ماهان ما تو جمع خانوادگی هستیم یه ذره به فکر ابروی من هم باشید
ماهان:مثل این که ارافتو نگاه نکردی همه مشغول رقص خودشونن ....از من و تو هم بدترن
من:در هر حال
ماهان:نگفتی اماده ای؟؟؟
من:برا چی؟؟
ماهان:برای ماچ!!!
من:ماهان لال میشی یا لالت کنم ؟؟
نه بابا این تصمیمش جدیه!!!اهنگ هم که تموم نمیشه لامصب .....چه اهنگی هم هست !!
ماهان اول سرشو خم کرد جوری که التماسو تو چشمای ابیش میدیدم.........
اوخی....دلم براش سوخید..........
اما نه.....
خودمو ازش جدا کردم و کمرم را بهش دادم که مثلا قهرم....اما در همون حال که من پشتم بهش بود منو از زمین کند و یه دور تو هوا چرخوند که قلبم ریخت ......چشمامو بسته بودم تا نگاه های متعجب فامیلو نبینم............خدایا به خیر بگذرون ......بمیری ارشان که به دنیا اومدنت هم بی موقع بود........چشمامو که باز دیدم تو بغل ماهانم اونم محکم بغلم کرده .......اما هنوز پاهام رو زمین نیست....
دم گوشش زمزمه کردم:تورو خدا بذارم زمین ..دارم از خجالت اب میشم
ماهان:نمی ذارم گیسو جون
من:تو غلط کردی بذارم زمین.....
ماهان:نوچ...اول لپمو ببوس
من:عمرا
ماهان دوباره جنی شدو منو برد رو هوا ....چشم هاش پر از شیطنت بود .....وقتی اومدم پایین یه دستشودور کمرم گرفته بود یکی هم روی شونه ام بود ....
خودش از عمد دیگه منو بغل نکرده بود که این دفعه من برم سمتش ......
ماهان ابروشو انداخت بالا و گفت:یالا دیگه نکنه دلت میخواد دوباره بندازمت هوا
من:شیطونه میگه یدونه بیام تو صورتت
ماهان:افاقا این دفعه شیطونه حرف درستی زده باید همین کارو بکنی ....وگر نه میری هوا
دلم نمیخواست تسلیم بشم اما واقعیت این بود که من خیلی وقت پیش تسلیم اون چشم های ابی شده بودم............................
یه قدم رفت جلو اون هم یه قدم رفت عقب
من:چرا میری عقب ؟؟
ماهان:خوب تو بیا جلو
دوباره یه قدم رفتم جلو که دوباره خودشو کشید عقب
من:کم داری تو؟؟؟واستا سر جات دیگه؟؟
ماهان:اخه تو میخوای به من تجاوز کنی ......من میترسم
اینقدر این جمله رو با نمک گفت که من هم خنده ی بانمکی کردم و یه قدم دیگه به سمتش رفتم اما دوباره متوجه موقعیت شدمو اخم کردم.....
ماهان:سریع تر الان اهنگ تموم میشه
من:اخه من نمیدونم باید چیکار کنم...
ماهان خودش اروم به سمتم اومد من هم فقط چشم های ابیشو میدیدم که از شدت شیطنت و خوشحالی برق میزد دیگه هیچی نبود به جز گرمی لب هایی که روی گونه ام برای لحظه ای مهمان شد ........
ماهان:یاد گرفتی؟؟؟حالا نوبت توئه
اما من هنوز استند بای ایستاده بودم باورم نمیشد ماهان این کارو کرده باشه........
همون موقع اهنگ تموم شد و همه متوقف شدند من هم سریع به طرف ارشان دویدم که دیدم با یه قیافه ی بشاش نشسته و با نازنین حرف میزنه
نگاهش کردم که ناگهان متوجه من شد و گفت:دیدمتون ..........فکر کنم نمره ام حله
من:خیلی بی شعوری..............
و به سرعت به سمت اتاقم دویدم..................


دو روز از تولد آرشان گذشت....
چقدر دیر......
مامان بعد اون مهمونی ی جوری دیگه ای نگام میکنه....توران خانوم هم همین طور
اما ارشان عین خیالش هم نیست!!!
همه برادر دارن ما هم داریم.....
دلم خیلی برای اون روز های که با شروین و بنیامین بیرون میرفتیم تنگ شده......
اوخییییییی
از خانواده ام هم خبر ندارم نمیدونم زنده ان یا مرده ان؟؟؟
دانشگاه هم ترم شهریور نگرفتم که یه ذره استراحت کنم............
از اون روز به بعد ماهان رو هم ندیدم
خدا بکشتش که ابروی منو جلوی همه برد
ولی اخه دلم نمیومد براش ارزوی مرگ کنم
با اون چشماش
چقدر دوست دارم دوباره ببینمش اما فکر نکنم بشه
یعنی من که اصلا امکان نداره غرورمو بشکنم برم دیدنش
اصلا کجا برم ؟؟؟
دانشگاهشون؟؟
بوتیک؟؟
نه من نمیتونم برم
اونوقت همه فکر میکنن واقعا یه چیزی هست
ولی اخه
صدای توران خانوم میومد که از پشت در میگفت:گیسو خانوم دوستت اومده
من:کدوم دوستم توران خانوم
توران خانوم:میگه اسمش پریساست نه ...........پریاست
کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پریا؟؟؟؟؟
من:توران خانوم هدایتش کنید بالا
توران خانوم چشمی گفت و پایین رفت
چند دقیقه بعد در اتاقم به صدا دراومد .......قلبم خیلی سریع تو سینه ام می تپید
ارام در باز شد
و تنها چیزی که میتونستم در چهار چوب در ببینم قیاه ی واقعی خودم بود
پریا بهراد واقعی
اون دختره(گیسو)که جاش با من عوض شده بود هم مات و مبهوت به من چشم دوخته بود و پاشو محکم به زمین میکوبید انگار ازم طلب داره بی نزاکت
گیسو:میبینم که اتاقم هم دستکاری کردی؟؟
خیلی برام دردناک بود هیچ وقت نمیتونستم خودم رو با اون قدر ارایش و اون وضع لباس و حرف زدن تصور کنم.....
من:خوب تو هم صورت منو دستکاری کردی........این به اون در
گیسو:اجازه میدی بشینم که؟؟؟
من:البته اتاق خودته
گیسو:در اون که شکی نیست
خودخواه پررو
...............
گیسو:خوب تولد بهت خوش گذشت؟؟
من:هم اره هم نه
گیسو:خوب ابروی منو که تو مجلس نبردی؟؟
من:نه بابا
گیسو:خوبه خوبه............راستی این خرمگس ها کی بودن باهاشون رفیق بودی؟؟
من:کیا؟؟
گیسو:این شروین و بنیامینو میگم
اوخییی به دوست های من میگفت خرمگس
من: اونا رو ول کن حالا میخوای چیکار کنی؟؟؟
گیسو:چی رو چیکار کنم
جای تو میمونم دیگه
من:هان؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی نمیخوای برگردی؟؟
گیسو: نه .........برای چی؟؟


گیسو: نه .........برای چی؟؟
من:وا....چی رو برای چی؟؟؟یعنی دلت واسه خانواده ات تنگ نمیشه؟؟
گیسو نیشخندی زد و گفت:کدوم خانواده؟؟
من:همین مامان و بابا و برادرت رو میگم
گیسو پوزخندی زد و گفت:اونا که خانواده ی من نیستن!!
من با چشم های گرد شده گفتم:ها؟؟؟
گیسو:مگه تاحالا متوجه نشدی؟؟
من:چی رو؟؟
گیسو:اگر تا حالا متوجه نشدی پس من هم بهت نمیگم تا مثل من عذاب نکشی...
مگه نمیدونید من فوضولم چرا هی منو سوک میدید اخه؟؟؟
من:گیسو جون تو رو خدا بوگو
گیسو:نه
من:چرا اخه؟؟
گیسو:شاید تو برای همیشه جای من بمونی ....پس بهتره این موضوع رو هیچ وقت ندونی
شعر میگفت!!!!
من حوصله ی منت کشیدن اینو نداشتم به خاطر همین خیلی زود دست بردار شدم
اما درواقع داشتم از فوضولی میمردم.


روی نیمکت پشت ساختمون نشسته بودم
سرگردون.............
گیج............
شاید هم افسرده.....
مدام اتفاق های چند وقت اخیر رو مرور میکردم
هیچ سردرنمیاوردم
خدایا چرا من و گیسو را اینجوری کردی؟؟؟چرا ؟؟چرا من؟؟؟این همه ادم....حالا چرا من باید جایم را با گیسو عوض کنم یاد حرف هایی افتادم که امروز عصر به من و گیسو رد و بدل شده بود ....چه نقطه ی مشترکی بین من و اون بود؟؟
شاید اینکه هیچ کدوممون نمیخواستیم به زندگی قبلیمون برگردیم....شاید به خاطر اینکه هیچ کدوم به چیزی که بودیم راضی نبودیم....یا هزار تا شاید دیگه
کم کم احساس خستگی کردم تعجبی هم نداشت چون ساعت نزدیک سه نیمه سب بود
بدون هیچ فکری روی نیمکت دراز کشیدم و به اسمون خیره شدم
به اسمون ابی که پر از ستاره های اکلیل مانند بود.اوایل شهریور ماه بود و هوا کم کم رو به سردی میرفت....
برگ درخت ها کم کم زرد میشد و به دامن باغ میریخت باز هم تابستون تموم میشد باز هم مدرسه ها باز میشد....کاش میشد به سال ها پیش برگشت به زمانی که من و پوریا با هم به مدرسه میرفتیم....زمانی که پرستو کنارم مینشست و با حالت جدی از من درس میپرسید......زمانی که معدلم بیست می شد و مامان و بابا برام ذوق هدیه میخریدند
کاش میشد.........
ولی این کاش ها فایده نداره
حالا همه ما بزرگ شدیم....پرستو دیگه اون پرستو سابق نیست به جدیت میتونم بگم که تو کارش حل شده ....مامان و بابا هم دیگه اون ادمای سابق نیستن....پوریا هم قراره بره دانشگاه.........
حالا اینا چه ربطی به من داره؟؟من که دیگه قرار نیست باهاشون زندگی کنم....اونا دیگه خانواده من نیستن.....حالا خانواده من از بابا و مامان خاطره و داداش ارشان تشکیل میشد........دیگه خبری از پرستو و پوریا نبود !!! خبری هم از مامان و بابا ی خودم نبود !!!دیگه خبری از پریا نبود........حالا من گیسو بودم یه ادم دیگه با یه شرایط دیگه
دوباره به اسمون خیره شدم رنگ ابی اش من رو مجذوب میکرد.....رنگ ابی...........مثل دو تا چشم که اعصابم رو بهم میریختن.....رنگ ابی .........ضیافت شبانه اسمون همچنان به راه بود ....ماه به زیبایی در پهنه ی اسمان می درخشید.....همون طور که روی نیمکت دراز کشیده بودم دستم رو به طرف اسمون دراز کردم
انگشتانم را تکان دادم و مثلا ماه را نوازش کردم(دیوونه بودم دیگه....توهم میزدم.....)
شب خیلی قشنگی بود باعث شد تموم خاطراتم را مرور کنم!!یاد خانواده ام بیوفتم ....یاد پریا....یاد خودم
خیلی دلم میخواست یکی باشه که کمکم کنه یکی که بتونم باهاش درد و دل کنم یاد فرشته افتادم (همکلاسی دانشگاهمو میگم)تا اونجایی که یادمه فرشته صمیمی ترین دوستم بود ولی اونقدری صمیمی نبود که همه چیرو بهش بگم.....یاد بنیامین افتادم ....یاد شروین بهترین کسی که به نظرم میومد شروین بود ......شروین برام یه عزیز بود کسی که از همه برام با ارزش تر بود....با اینکه شیطون بود ولی در عین حال قابل اعتماد بود....دوستش داشتم ....خیلی .......همیشه برای همه تعجب اور بود که چرا من با پسرا بیشتر از دخترا صمیمیم....راستش خودم هم نفهمیدم چرا؟؟البته با همه هم اینطوری نبودم که....فقط شروین بود.....خدایی خیلی اقا و مهربون بود ...یهو به سرم زد بهش زنگ بزنم اما من که دیگه پریا نبودم....من برای شروین یه غریبه بودم ....نمیدونستم اگه براش توضیح بدم باور میکنه یا نه؟؟
تصمیمم رو گرفتم فردا حتما باهاش تماس میگیرم
خمیازه ی بلندی کشیدم و در حالی که به رنگ ابی اسمون خیره شده بودم چشمامو بستم.


خمیازه ی بلندی کشیدم و در حالی که به رنگ ابی اسمون خیره شده بودم چشمامو بستم.
*******با یه نوازش خیلی اروم چشمامو باز کردم
فقط دو چشم ابی......مثل اسمون ابی دیشب......اروم و خواستنی ........شیطون و در عین حال پر جذبه.....والبته غریبه اما اشنا.....
یهویی به خودم اومدم من چی دارم میگم ماهان تو اتاق من چیکار میکنه؟؟
تازه متوجه موقعیت شدم مثل اینکه همون دیشب روی نیمکت پشت ساختمون خوابم گرفته بود اومدم از جام بلند شم که تمام بدنم درد بدی گرفت....از یه نیمکت چوبی که توقع خوشخواب بودن که نداریم....رگ گردن و کمری گرفته بود .با هزار تا جون کندن روی نیمکت نشستم و در حالی که صورتم از درد فشرده شده بود با گردنم مشغول بازی شدم و زیر لبی یه سلام و صبح بخیر هم به شازده تقدیم کردیم....
ماهان هم با لحنی کاملا غریبه جوابم را داد....
یه کوچولو از طرز صحبتش متعجب شدم ولی فعلا درد گردن مهم تر بود....
همون طور که گفتم تقریبا نیمه ی شهریور بود و هوا داشت کم کم بر میگشت به سوی سرما ...نسیم ملایمی گونه ام را نوازش کرد ....نفس عمیقی کشیدم چه هوای لذت بخشی بود البته ناگفته نماند که خورشید ضد حال خودشو میزد ....ولی همه ی اینا به نظرم زیبا بود مگر ادم چند بار به دنیا می امد یا چه قدر عمر میکرد که بتونه طلوع خورشید رو ببینه یا اسمون دلگیر غروب رو ببینه.همه ی اینا زیبا بود....همه.
ماهان:سیاحتتون تموم شد بریم بالا
یه نگاه بهش انداختم کلافه به درخت کنار نیمکت تکیه داده بود و بدون نگاه کردن به من باهام حرف میزد ....خیلی بدم میومد کسی نگام نکنه ولی باهام حرف بزنه....
با لحن پرخاشگری گفتم:چرا منتظر منی ؟؟؟خودت برو
بدون این که حتی نگاه کنه دستاشو گذاشت تو جیب شلوارشو چند قدم دور شد...
از پشت سر نگاهش میکردم ....عجب تیکه ای بودا!!!....ولی من حتی بهش فکر هم نمیکردم(پس الان داشتم چیکار میکردم؟؟)
انگار متوجه ام شد چون برگشت و نگاهم کرد من هم که غافل گیر شده بودم ازش پرسیدم که چرا اومده اونجا و منو بیدار کرده اصلا تو خونه ی ما چیکار میکرد ؟؟(البته نه اینجوری با یه لحن محترمانه )
ماهان:خیلی ناراحتی برم؟؟؟
وااا .... من چیکارت دارم اخه؟؟؟
اصلا توقع این جوابو نداشتم....
من:برام فرقی نداره که بمونین یا برین!!فقط میخواستم بدونم اتفاقی افتاده که اومدین خونه ی ما
میدونستم لفظ قلم اعصابشو میریخت بهم ...یعنی اینجوری احساس میکردم ...
ماهان:اومده بودم با ارشان روی پایان نامه هامون کار کنیم...
من خودمو کردم که مثلا دارم دنبال یه چیزی میگردم!!
ماهان:دنبال چی میگردی؟؟
با یه لحن جدی و سراسر تمسخر گفتم:دنبال پایان نامه اتون ...اخه گفتین برای اون اومده بودید....نمیدونم شاید اینجاست که شما اومدید اینجا
یه ذره قرمز شد اما فقط یه ذره پرو تر از این حرفا بود ....
ماهان:به یاد خاطره هایی که با ارشان اینجا داشتیم یهویی دلم خواست بیام اینجا ...کاملا تصادفی متوجه شدم اینجایی...
کاملا تصادفی!!جان عمه ات!!!
من:در اون تصادفیش که شکی نیست ....ولی مگه شما اینجا بازی میکردید ؟؟
کاملا غافلگیر شده بود میدونستم خونه اشون این دور ورا نیست که به بهانه همسایگی بیاد و تو خونه ی ما بازی کنه ...پس یه جای کار که نه ده جاش لنگ میزد.
همون موقع بود که بابا با صدای کشیده شدن لاستیک های ماشینش اعلام کرد که داره میره درست مثل روز تولد ارشان که یهو غیبش زده بود....
بلند شدمو به سمت حیاط جلوی ساختمون دویدم.... ببینیدفضولی با ادم چه میکنه!!!
وقتی میدویدم متوجه پوزخند ماهان شدم....کنار دیوار متوقف شدم بابا در حالی که با موبایلش صحبت میکرد با یه اخم غلیظ که از اون فاصله هم مشخص بود با سرعت زیادی از در خارج شد.این کاراش برام عجیب بود ...یعنی خیلی عجیب بود .....همون موقع یه دستی محکم مچمو گرفت و منو دنبال خودش کشید
من:چیکارمیکنی دیوونه؟؟؟
ماهان:دارم یه دیوونه دیگه رو با خودم میبرم خونه اشون...
از حرفش خنده ام گرفت اما نخندیدم چه معنی داره این هی دور ور میداره و هی دست منو میگیره؟؟؟
من:دستمو ول کن خودم میام
ماهان کم کم دستمو ول کرد اما به محض این که دستمو ول کرد زدم به چاک و در حال دویدن بلند گفتم:یه کاری دارم بعدا میام پیشتون ...در ضمن دیونه خودتی!!
خودم هم از کار خودم خنده ام گرفته بود...ولی خوب دیگه....عقلم اندازه بچه ها بود....یعنی عقلمون!!!


اول رفتم سرویس توی اتاقم و مسواک زدم و صورتمو شستم بعد هم سریع یه شال برداشتم و رفتم پایین
همه دور میز صبحانه نشسته بودن. این ماهان اداب بلد نبودا بیشعور کله سحر اومده بود قوقولی قوقو میکرد با اون کاکولش !!!
اروم به سمت میز راه افتادم و با یه سلام اعلام کردیم که گیسو هم موجود است....
همه سرشونو بلند کردن ولی جلو تر از همه توران خانوم گفت:سلام به روی ماهت بیا بشین که اقا ماهان امروز دستای منو از پشت بستو خودش زحمت صبحونه رو کشید....
وری گود!!نه خوشم اومد !!حلیم اه اه من که اصلا حلیم نمیخورم....دیگه چی هست عسل و مربا عوق من هیچکدومو نمیخورم یهو چشمم خورد به کله پاچه عشق خودم.....به قول ترکا "اَلَر طلا ماهان خان"(دستت طلا ماهان خان)
کنار آرشان نشستم و بهش اشاره کردم که برام کله پاچه بریزه تو کاسه...ابروهاش از تعجب چسبیده بود به موهاش
با یه صدایی که فقط من بشنوم گفت:از کی تا حالا خواهر ما کله پاچه میخوره؟؟
من که از لب و لوچه و همه جام اب میچکیدگفتم:حرف نزن فقط بکش
اگه خودم میتونستم بکشیم نازه این بچه رو نمیکشیدم ولی خوب کله پاچه خیلی دور بود و من دستم نمی رسید ولی ماهان میتونست
همه مشغول خوردن بودیم توی این موقعیت ها از من امار طرفو نخواید لطفا !!چون وقتی کله پاچه هست دیگه کسی به چشم نمیاد .....
خلاصه خوردیم و خوردیم تا خر خره ....اون موقع بود که احساس سنگینی کردم و فهمیدم که خیلی خوردم سرمو بلند کردم ....هنوز بقیه مشغول خوردن بودن ...اما من چون تند تند خورده بودم زود سیر شده بودم نگاهم رو همه چرخید مامان خاطره نگران بود و با صبحونه اش بازی میکرد آرشان تو فکر بود اما میخوردااا....بابا هم که نبود و صندلیش خالی ....توران خانوم هم تو اتاق خودش مشغول خوردنبود که من نمیدیدمش....یهو نگام روی چهره ی شادو شنگل ماهان افتاد یه پزخند پهن اندازه ی اقیانوس ارام رو لباش بود ....صورتش خیلی با نمک شده بود ....تا نگاه منو متوجه خودش دید سرش رو پایین انداخت تا مثلا خنده اشو نبینم ....ولی اخه چرا؟؟؟
متوجه تعغیر رفتارش شده بودم همون رقص توی مجلس تولد کافی بود تا اخلاقش بیاد دستم....ولی چرا حالا اینجوری شده بود با صدای مامان به خودم اومدم و نگامو از ماهان گرفتم
مامان:گیسو جون تو نمیدونی چرا بابات اینقدر زود از خونه زد بیرون؟؟؟
من:نه .....شاید کار داشته ....
بلافاصله ارشان گفت:شاید هم زیر سرش بلند شده (نگاهم به سمتش جلب شد چه جوری تو جمع اینجوری در مورد بابا حرف میزد اون هم جلوی یه غریبه ای مثل ماهان ...تا اینکه ادامه ی جمله اشو گفت)
ارشان:مثل چند سال پیش که زیر سرش بلند شده بود....
مامان:لازم نیست اینارو تو جمع یاداوری کنی.....
آرشان:کدوم جمع خاطره جون!!ماهان که غریبه نیست
اینو گفت و میز رو به همراه ماهان ترک کرد و منو با هزار تا سوال تنها گذاشت......چرا ارشان گفت مثل چند سال پیش.... مگه چی شده بود ؟؟؟چرا همه اش به مامان میگفت خاطره جون؟؟چرا جونشو با یه لحن خاصی میگفت که اگه نمیگفت سنگین تر بود؟؟من هم با یه ببخشید میز رو ترک کردم حالا خوب شد به اندازه کافی خورده بودم .....این ارشان هم حتما از بس خورده بود سر دلش مونده بود داشت هزیون میگفت.....با همین فکر ها پله هارو دو تا یکی کردمو رفتم بالا توی سالن طبقه بالا روی یه مبل خیلی راحت لم دادم یاد تصمیم دیشبم افتادم


دادم یاد تصمیم دیشبم افتادم ...موبایلم رو از توی جیبم بیرون اوردم و سعی کردم شماره شروین رو بگیرم....یه بوق دو بوق
شروین:الو ....
چه قدر صدای یه اشنا بهم روحیه میداد ....روحیه ای که شاید قبلا از صحبت با ادما بهم دست نمیداد....
شروین:الو
به خودم اومدم:سلام خوبین؟؟
دست پاچه شده بودم قلبم تند تند میزد همیشه با شروین صمیمی بودم ولی فعلا باید ساکت باشم...
شروین:خوبم ....شما؟؟
من:من....یه اشنا
شروین:به جا نمیارم
من:دوست پریام .....میخواستم یه موصوعی رو باهاتون درمیون بذارم
شروین:دوست پریا؟؟؟کدومشون اخه من اکثرا میشناسم دوستاشو...ولی شمارو....
بقیه حرفشو خورد
من:خوب راستش لازمه براتون به صورت طولانی و صد البته حضوری توضیح بدم که من کیم !!
شروین:یعنی نمیشه از پشت تلفن بگین؟؟
من:نه باید حضوری باشه
شروین:خیلی خوب پس....
حرفشو قطع کردم و گفتم
من:کافی شاپ ستاره ..ساعت 6..(میخواستم بگم پاتوق همیشگی ولی حرفمو خوردم فعلا جاش نبود شک میکرد و ممکن بود هیچ وقت سر قرار نمیومد)
شروین:باشه
من:پس فعلا
گوشی رو خیلی سریع قطع کردم یه نفس عمیق کشیدم و پشت بندش سریع به گیسو زنگ زدم و براش یه خلاصه در خور اون مغز نخودیش توضیح دادم....اون هم قبول که بیاد....
به ساعت قدیمی که روی دیوار اویزون بود نگاهی انداختم ساعت 9 صبح بود ....اونگ ساعت مدام تکون میخورد و گذر عمر رو به رخم میکشید عمری که شاید داشت به نوعی تلف میشد و از دست میرفت....
البته شاید.......................
از جم بلند شدم و به سمت پیانو ی گوشه ی سالن رفتم یه دست روش کشیدم ....چه قدر دوست داشتم پیانو بزنم ....اما خوب بلد نبودم.....یه اه ملایم از نهادم بلند شد و بعدش خیلی اروم و باقدم های کند از سالن خارج شدم
********
به ساعتم نگاهی انداختم فیکس شش بود ....پس چرا نمیاد ؟؟؟یه نگاه به گل های روی میز انداختم و با سر انگشت گلبرگ سرخ و لطیفشونو ناز کردم ....یه نگاه سرسری به جمعیت داخل کافی شاپ انداختم مثل همیشه شلوغ بود ....پر دختر و پسر جوون....پر مشتری های های کلاس و مایه دار و خوشتیپ .....خیلی کافی شاپ شیکی بود همیشه پاتوق من و شروین وبنیامین و البته شراره(خواهر شروین) همون جا بود .......با به یاد اوری خاطرات نا خود اگاه لبخندی با حسرت به لبم نشست.....
با صدای صندلی که کشیده شد به خودم اومدم
شروین بود .مثل همیشه شیک کرده و اتو کشیده وعطر زده....اقا و خوش پوش....و البته مثل همیشه جذاب و مهربون....یه دوست خوب همینه دیگه ادم از دیدنش ذوق مرگ میشه....
شروین:سلام ....(یه نگاه به اطراف کرد و گفت)درست نشستم ؟؟
خوشم میومد حس شیشمش درست کار میکرد ....بین اون جمعین منو عین چی شناخت...
شروین:نمیخواید چیزی بگید
من :چرا ....بفرمایید بشینین
نشست و بعد گفت:خوب.....امرتون؟؟
من:خوب ...راستش باید منتظره....
گیسو حرفم رو نیمه تموم گذاشت و گفت:منتظر من؟؟؟
شروین نگاهش به گیسو (پریا )که داشت نقش منو بازی میکرد افتاد و سلام گرمی کرد...
گیسو یه صندلی از کنار من کشید و جواب سلامش رو داد
شروین:خوب پریا جون هم اومدن ...بریم سر اصل مطلب....
گیسو(همون که جایه من بود):پریاجون که خیلی وقت بود اومده بود
شروین که مشخص بود تعجب کرده یه نگاه مشکوک به ما کرد...به گیسو نگاهی انداختم....مانتوی سفیدمو پوشیده بود با شال ببریم یه ارایش غلیظ هم کرده بود ...حتی میتونستم مارک لوازم ارایشش رو هم بگم ...بالاخره روزی همه شونو خودم خریده بودم....
شروین:من هر لحظه دارم کنجکاو تر میشم نمیخواید شروع کنید.........
من:خوب از کی براتون بگیم.....
گیسو :چطوره از وقتی بگیم که تو بیمارستان چشمامونو باز کردیم
مونده بودم چی شده اخلاق گیسو اینقد عوض شده ....با ادب شده خانوووم!!!چه شده خانوووم!!
با سر حرفشو تایید کردم به نیم ساعت نکشید که به کمک گیسو ی واقعی داستان را با جزئیات مهمش برای شروین تعریف کردیم....
اولش گیج شده بود و باور نمیکرد........کلافه از جاش بلند شد و فکر ککرد که ما بازیمون گرفته....اما وقتی من لب وا کردم و چیزایی رو گفتم که فقط خودمو شروین میدونستیم....با یه دهن باز دوباره روی صندلیش نشست....
درکش میکردم....باورش سخت بود ....خیلی سخت....


جو بدی برقرار بود سر های همه مون پایین بود و به یه نقطه نامعلوم زل زده بودیم و عمیقا تو فکر بودیم....من تو اون شور بازار به فکر این بودم که یه وقت ماشینمو به خاطر پارک دوبله جریمه نکنن!!(تورو خدا فکر های مارو )با انگشتام بازی میکردم که صدای اروم شروین جو رو عوض کرد و از اون سنگینی طاقت فرسا دراورد
شروین:هرچیزیت مثل بقیه باشه ....بازی با انگشتات یه جور دیگه است....با اینکه ظاهرت عوض شده ولی خودتی ......میتونم به هزار تا ایه و کتاب مقدس قسم بخورم که خودتی .....تو پریایی
خیلی خوشحال شدم که شروین باور کرد.....خیلی .........خوشحالیم حد نداشت به قدری بود که با همه ی خساستم گیسو و شروین رو مهمون کردم .....بعد از خوردن قهوه هامون و البته یه کیک شکلاتی از جامون بلند شدیم .ساعت تقریبا 8 بود که گیسو بهانه اورد و مارو تنها گذاشت تا راحت تر باهم حرف بزنیم..........من و شروین هم که کلی حرف دوستانه داشتیم بهش زیاد تعارف نکردیم.......
هر کدوم سوار ماشین هامون شدیم و به سمت پارک جمشیدیه راه افتادیم....چقد دلم هوای اونجا رو کرده بود .....اخه خیلی خاطره توش داشتم.....خلاصه رسیدیم .....اونقدر من و شروین باهم حرف زدیم که گذر زمان رو به هیچ وجه متوجه نشدیم.....هوای دلنشینی بود پارک هم چندان شلوغ نبود ....برعکس همیشه.....روی نیمکت کنار هم نشسته بودیم و حرف میزدیم اون هم از همه چی....فرقی نداشت موضوع چی بود ما فقط حرف میزدیم.....
شروین به نیمکت تکیه داد و با لحن نادمی گفت:نمیدونم چرا فکر میکنم تقصیر من بود که تو اینجوری شدی!!نباید بهت پیشنهاد میدادم که قبل از اومدن مامانت بری قزوین....همه اش اشتباه من بود ..........
من:این چه حرفیه شروین..........خدا چون اینو برای من تو سرنوشتم نوشته بود اتفاق می افتاد چه بدون حضور تو و بدون پیشنهاد تو چه در حضور تو...در هر دو حالت این حادثه اتفاق می افتاد...
شروین:راستی نفهمیدی چرا پوریا بهت گفته بود که کل فامیل سراغتو میگرفتن......
من:نه......تو میدونی
شروین:اره...........
از فوضولی پامو با سرعت تکون میدادم و با چشم های پر از التماسی به شروین نگاه میکردم....خنده ی خوشملی نشست رو لباش و گفت:اون موقع خواستگاری خواهرت بوده
با دهن باز شده از تعجب و موهای سیخ شده از شگفتی و با چشم های گشاد شده اندازه غورباقه خیره مونده بودم.........
من:چی؟؟خواستگاری پرستو؟؟
شروین: پ نه پ خواستگاری پوریا..........
من:کی به تو خبر داد؟؟
شروین:پوریا که قرار بود برای کارهای ثبت نام بیاد تهران یه چند ساعت هم مهمون ما بود تو خونمون ....اون موقع بهم گفت ....این دختره گیسو هیچی بهت نگفته بود؟؟
من:نه بابا این اصلا تو این باغ ها نیست........راستی پوریا کاراش درست شد؟؟
شروین:اره .......ثبت نام کرد...... کاراش هم جور جور شد ......چه ذوقی داشت طفلک چند بار هم از این دختره که جای تو بود تشکر کرد ولی این اصلا محل نذاشت.......
اوخی داداش طفلکیم......دلم براش سوخت ...هر جایی هست خوش باشه!!و موفق
این دعا فعلا تنها کاری بود که میتونستم براش بکنم..........
من:راستی......میدونی این یارو که گیر پرستو افتاده کیه؟؟؟
شروین: مثل این که پسر یکی از موکل هاشه که زیاد خونه اشون میرفته ....خیلی هم مایه دارن....
من:از شراره چه خبر ؟؟مامان بابات؟؟خوبن؟؟
شروین:اره......همه شون از منو تو که سالم ترن........
شروین دستشو کرد تو جیبشو یه نخ سیگار در اورد که نگاهش کردم..........از اون نگاه های پر از تردید ولی سراسر التماس....
شروین:نکنه میخوای....
من:باور کن از وقتی اون اتفاق برام افتاده نکشیدم........به جون خودم
شروین:سر این زهر ماری جونتو قسم نخور عزیزم......میدونی الان اگه بنیامین بود چه میگفت؟؟
)ادای بنیامین رو در اوردیم)
من و شروین:باز این انگل جامعه دختر مردمو اغفال کرد............
این جمله ای بود که هر وقت بنیامین میدید من و شروین داریم سیگار میکشیم بهمون میگفت


این جمله ای بود که هر وقت بنیامین میدید من و شروین داریم سیگار میکشیم بهمون میگفت
شروین:نگاه کن پریا!!!عزیزم........فعلا این بدن برای تو نیست ....امانته....بهتره به این کوفتی عادتش ندی.....اینجوری من هم عذاب وجدانم کمتر میشه...
..پس به حرفم گوش کن
دلم نمیخواد برات یه دوست بد باشم........با این که تو قبل از اشنایی با من سیگار میکشیدی ولی بازم ....اکثرا از من میگرفتی.....
مات نگاهش میکردم
چه قدر پسر خوبی بود....چه قدر هوامو داشت.......دوستانه دوستم داشت..
.. همیشه حرفاش برام حکم چیزی رو داشت که نازل شده....هیچ وقت رو حرفش نه نمیاوردم...این دفعه هم قبولش کردم
.از همون روز اول دانشکده حمایتم میکرد .....تو همه چی.....پیش پسرای دانشگاه.....پیش استاد ها.....حتی در برابر ارازل خیابون ازم دفاع میکرد.........
.یهو تو گذشته ها حل شدم.....به یاد این افتادم که چه قدر تنها بودم .....یاد روزی افتادم که به شروین پناه اوردم....خاطره ی روزی که باهاش اشنا شدم و باهم درد و دل کردیم ....اون از زندگیش میگفت و من از زندگیم
ولی چی شده بود که من اینقدر تنها بودم؟؟..چه خوش شانس بودم که با شروین اشنا شدم ....میتونستم توی این تهران خرابشده با هزار تا جونور اشنا بشم و به راه خلاف منحرف بشم ولی خدا اینو نخواسته بود...خدا میخواست من به شروین پناه ببرم....تنهاییمو با یه دوست خوب پر کنم .....مزه ی تلخ گذشته ها رو برای یه لحظه تو خاطرم چشیدم
اهان یادم اومد از کی تنها شدم.....اره خوب یادم میاد.
.از همون سال های دوم دبیرستان بود که پرستو کمتر تو خونه پیداش میشد ....اگر هم بود سرگرم درس بود.....من بودمو برادر کوچیکم پوریا.....دوسش داشتم اما مامانم بهم نگفته بود دوست داشتن چیه.... میدونید چرا؟؟؟
چون هیچ وقت خونه نبود که منو تربیت کنه بابا هم دست کمی از مامان نداشت....حد اقل مامان یه وقت هایی بود ولی بابا اصلا نبود
هیچ وقت نبود ....
.من بودم که هم بایستی مراقب پوریا باشم که یه وقت اتیش نسوزونه
هم مراقب درسام باشم هم مراقب خودم و خونه باشم که همیشه مرتب باشه.....هم مراقب خیلی چیز های دیگه
از بس تنها مونده بودم مخم هنگ کرده بود ......زندگیم شده بود درس .....کتاب هام جای عروسک هامو پر کرد البته نا گفته نماند که من فقط گردگیری خونه رو به عهده داشتم چون مامان همیشه غذا رو حاضر میکرد میگفت لازم نیست تو اون سن به فکر غذای خونه باشم به موقعش همه ی فکرم این میشه که برای فردا چی بپزم......به خاطر همین عقیده مامان من اشپزی رو درست حسابی یاد نگرفتم واسه همین مسولیت اشپزی خوابگاه با پریسا بود
....پوریا هم دست کمی از من نداش اون هم همه اش تو اتاقش بود و افسرده..........اما من کاری نمیتونستم بکنم.....
....سال سوم بودم که به طرز دیوانه کننده ای وسوسه شده بودم با یکی از پسرا دوست بشم و خلوتم رو پر کنم ........البته من اونقدر چشم و گوش بسته بودم که فکر این چیزا نبودم.... این پیشنهاد یکی از همکلاسی هام بود.........ولی همون موقع اونقدر تو خونه تشنج روانی به خاطر دعواهای مامان و بابا بوجود اومد که به کل قضیه پسره یادم رفت...
....گذشت و گذشت روز به روز بدتر میشدم هم از نذر بیماری جسمیم هم از نظر روحی
هر روز عصبی تر و بد اخلاق تر از دیروز میشدم.....تنگی نفسم هم هر چند وقت یه بار اوت میکرد پیش دانشگاهی بودم که یه شب نفسم به طور فجیهی گرفت طوری که مامان رو بیدار کردم و باهم رفتیم پیش یه دکتر نفسم بالا نمیاومد چهار ساعتی بیهوش شدم.......خوب یادمه دکتر میگفت بیماریش اونقدر رشد کرده که دیگه با اسپری هم نمیشه کاری از پی برد رو قلبش هم تاثیر کرده تو این سن کم فاجعه است اگر زود تر اقدام میکردید شاید یه چیزی میشد کرد ...ولی حال دیگه نمیشه کاری از پیش برد....این ها دقیقا گفته های دکتر بود که سالها تو ذهنم بود مثل فیلم که هر چند وقت یه بار دوباره پخش میشد .....با خودم میگفتم شاید اگر اونا به ما بیشتر از کار بها میداند حالم اینقدر بد نمیشد....
تا این که اودم دانشگاه .....اون موقع بیشتر دلم واسه پوریا می سوخت چون حالا تنهای تنها بود ....دیگه حتی پریای عونوق هم نبود که بهش گیر بده....
تو دانشگاه اتفاقی با شروین و بنیامین اشنا شدم......اونقدر با هم صمیمی شدیم که بچه های دانشگاه میگفتن شروین و بنیامین سر جهاز پریان.....هه هه
شروین همه جوره هوامو داشت .......باعث شد بهش تو یه مدت کم اعتماد کنم....
کی گفته که نمیشه با پسرا به صورت سالم دوست باشی؟؟ها کی گفته؟؟شروین واقعا پسر خوبی بود همه چی هم داشت پول .........قیافه.....تیپ.......متانت... ......همه چی .....اما فقط یه دوست بود......اونم از نوع خوبش
شروین دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:کجایی پریا؟؟
من:ها؟؟؟همین جا.....
شروین:اونی که من دیدم داشت تو هپروت سیر میکرد.......
راست میگفت تو هپروت بودم....
من:نه ....یعنی اره تو گذشته ها بودم
کم کم از اون نیمکت پارک جمشیدیه دل کندیدم و هر کدوم به سمت خونه هامون راه افتادیم....تو راه به خیلی چیزا فکر میکردم....فکر هام نظم و ترتیب نداشت...... در هم بود.....به گیسو فکر میکردم....به تعغیر اخلاقش .....به بنیامین فکر میکردم......چه قد دوست داشتم ببینمش.....به پرستو که براش خواستگار اومده بود و من از هیچ چی خبر نداشتم............حتی به این فکر میکردم که چرا به خاطر پارک دوبل جریمه نشدم.....(یعنی چرت و پرت.........)
به خودم اودم ....جلوی در خونه بودم.....ولی همچنان فکر میکردم.....(جدیدا چه قدر فکور شدم)به ساختمون شیک خونه نگاه تحسین باری انداختم....معماریش حرف نداشت.....گفتم معماری!!دلم واسه رشته ام تنگ شده......البته از خدامم باشه دندونپزشکی بخونم ....ولی بالاخره یه روزگاری معمار باشی بودیم دیگه..........اه.......این اه لعنتی چی بود دیگه؟؟؟ از اه کشیدن خیلی بدم میومد ولی بعضی وقت ها بعضی چیز ها دست ادم نیست ....در رو باز کردم و به اهل خونه سلام بلندی دادم..........
اول صدای سلام بابا جوابمو داد بعد هم آرشان.....پس بابا اومده!!!


کفش هامو کندمو وارد پذیرایی شدم ماهان و آرشان کنار همدیگه روی مبل نشسته بودند ....پس این شازده این جا لنگر انداخته.........مامان کو؟؟؟؟معلوم نیست اصلا اینا چشونه ..........یا بابا هست مامان نیست........یامامان هست بابا نیست....چه وضعه خانواده است؟؟؟
آرشان سخت تو فکر بود ......صدای بابا سکوت پذیرایی رو شکست........
بابا:گیسو جان!!بابا بیا بشین باهات کار دارم........
یه چشمی گفتم و باهمون لباس ها روی مبل نشستم
بابا:گیسو جان!!نمیدونم درجریان هستی یانه؟؟؟ولی اخر شهریور مجلس نامزدی آرشانه!!
هان؟؟؟؟؟
وا ........چرا از همه اخر تر اخبار به من میرسه!!!!!
من از جام بلند شدم و به سمت ارشان رفتم و با یه صدای شادی بهش تبریک گفتم و ارزوی خوشبختی کردم........نمیدونم این خوشحالی تظاهری بود یا نه واقعی بود؟؟؟چون آرشان برادر خودم نبود ......نمیدونستم باید خوشحل باشم یا بیتفاوت.....ولی بدون هیچ درنگی من از صمیم قلبم خوشحال شدم.......
کنار آرشان ایستاده بودم که متوجه دست مشت شده صرت پر از خشم ماهان شدم ......
وا خاک عالم!!!چرا این اینجوری شده.........رنگ ابی چشم هاش هم نگران بود هم عصبی نا خود آگاه پوزخند زدم .........که ای کاش هیچوقت نمیزدم ......چون همون پوزخند بی موقع زندگی منو از این رو به اون رو کرد.............
یه ذره دیگه هم پیش بابا و آرشان نشستم و بعد به بهانه ی خواب بلند شدم و به اتاقم رفتم توی راه رو سرخوش قدم میزدم......ملاقات با شروین بهم روحیه داده بود..........یه اهگ خوشگل هم زیر لب زمزمه میکردم
((دلبرکم چیزی بگو
به من که از گریه پرم
به من که بی صدای تو
از شب شکست میخورم
دلبرکم چیزی بگو
به من که گرم هق هقم
به من که اخرینه ی اواره های عاشقم...............
ماهان:پس عاشقی؟؟؟


محکم دستمو از پشت گرفت با غضب بهش نگاه کردم .......با کسی که خلوتمو به هم میریخت اصلا شوخی نداشتم ........هر کی هم میخواست باشه .....هیچ فرقی نداشت............
من:مشکلت چیه.........عین جن ظاهر میشی؟؟؟
ماهان:میدونی ساعتی که اومدی خونه چند بود .......10:30......... تا اون موقع کدوم گوری بودی؟؟؟
تو دلم یه خنده ی توپ کردم .......پس اقا واسه این رادیاتش جوش اورده......
من:برامن تیریپ غیرت ورندار ها...........اصلاً...........به تو چه ؟؟؟
ماهان:اون پوزخندت چی بود که تو پذیرایی زدی؟؟
با هر کلمه مچم رو بیشتر فشار میداد .....دردم میومد اما جیک نمیزدم.........
ماهان:هنوز جوابمو ندادی؟؟(یه فشار محکم تر)کدوم گوری بودی؟؟؟
دلم نمیخواست دروغ بگم اما خوب راستش رو که بور نمیکرد میگفت خل شدم....اصلا برای چی باید به این توضیح میدادم..........
من:لزومی نمیبینیم چیزی بگم..........
ماهان:مگه ارشان برادرت نیست من هم دوست برادرت میخوام بدونم خواهر دوستم کجا بوده؟؟
داستان حسین کرد میگفت برام............
من:ببین دوست برادر ........خودت رو هم بکشی بهت نمیگم کجا بودم ....حالا برو بمیر
اخر حرفم رو اینقدر با حرص بهش گفتم که نزدیک بود از عصبانیت نقش زمین بشه....حقته.....
ماهان:خیلی غدی.........ولی من ادمت میکنم.........تاوان اون پوزخندت هم پس میدی ....شاهزاده خانوم
من:برو اول خودتو ادم کن .........در ضمن من نمیخوام ادم بشم میخوام فرشته بمونم
ماهان:باشه ...باشه.....ولی من هم عین خودت لجبازم ......بگرد تا بگردیم
باشه اینقدر بگرد تا سرت گیج بره.......پرو پرو تو خونمون سین جینم میکنه.....پسره ی جینقیل!!
فکر کرده من حوصله کل کل دارم..........با خشم از پله ها پایین میرفت....ای بیوفتی من یه ذره بخندم........ولی نیوفتاد .........خدایا !!دعاهای کوچیکمونم براورده نمیکنی چه برسه به بزرگا!!!
هِی.............من هم برگشتم به سمت اتاقم .......بیشعور شبم رو خراب کرد.........
داشتم حال میکردما ..........ولی من اصلا حرفشو جدی نکردم.....هارتو پورت بیخودی بود.....کافی بود غلط اضافی کنه تا ایل و تبارو بریزم سرش............
یه نگاه به موبایلم کردم ..........نه یه میس کالی ......نه مسیجی...... نه هیچی..........به قوله افسانه(بچه های خوابگاه دانشگاه معماری):هیچ کی مارو دوست نداره..........هیچ کی !!
اوخی....یاد خوابگاه افتادم....یاد پشت بوم.......ولی دیگه اون موقعیت ها رو باید فراموش کنم تا کی میخوام اینجوری اه بکشم و گذشته رو به خاطر بیارم........


فصل پنجم
روی تختم درازکشیدم.........هر دم به دقیقه هم بینیمو میکشم بالا..........سرم هم خیلی درد میکنه.......اتاق هم تاریک تاریک کردم تا فقط استراحت کنم ......مزیت اتاق تیره همینه که زود خوابت میگیره.........فکر کنم تا 5 روز دیگه ترم جدید دانشگاه شروع میشه......(یه غلط میزنم و به پهلو چپم میخوابم)
اخه من موندم کی تو تابستون سرما میخوره که من خوردم.......مریضی هام هم مثل ادم های معمولی نیست.............
یه تقه به در میخوره)
من:بفرمایین
یه تقه دیگه هم میخوره
من: بفرمایین داخل
دوباره یه تقه دیگه
خبر نداشتم تو این خونه هم مزاهم پیدا میشه .........
من:د بابا بیا تو دیگه
از شدت عصبانیت از جام بلند شدم و بی حال و کسل تو تخت نشستم
آرشان اول از لای در نگاهی به داخل اتاق انداخت ....بعد هم خیلی سر به زیر وارد اتاق شد
وااااااااااا
من:چت بود این قد در میزدی؟؟
آرشان:هیچی .......استرس داشتم(یه حرفایی میزنه مرغ پخته خنده اش میگیره)
من:استرس داشتی اونوقت اومدی در اتاق منو میزنی؟؟
آرشان:گیر نده دیگه گیسو......حالم خوب نیست
اینو که گفت اومد و روی صندلی جلوی میز توالت نشست
من:خوب چی شده؟؟؟
آرشان:دو ساعت دیگه مراسم نامزدیه.........استرس دارم
اگر این استرس داره پس وای به حال عروس خانوم
من:گمشو.........استرس دارم استرس دارم.......خجالت بکش
آرشان:تو رو خدا گیسو.....اومدم اینجا یه ذره باهات حرف بزنم
من هم یه لحن جدی مثل خودش به خودم گرفتم و گفتم:خوب من سراپا گوش....
آرشان:راستش همه اش میترسم همه چی خراب شه
من:چرا این فکر مزخرفو میکنی مثلا؟؟؟؟
آرشان:نمیدونم حسم میگه.........
من:حست بیخود میگه.........حالا چرا از الان لباس پوشیدی؟؟
آرشان:اخه خونشون داخل شهر نیست...........بیرونه
من:رفتی از داهات زن پیدا کردی؟؟
آرشان یه خنده ی پر از اضطراب زد و بعد گفت:نه بابا ..........یه شهر دیگه است....
من:اهان..........
آرشان:میگم خوب خودتو از مراسم حذف کردیا؟؟این ها هم از خوبی های مریضی بی موقع است
من:باور کن خیلی حالم بده ....وگرنه حتما میومدم ببینم این عروس خانوم کیه
آرشان:حالا میبینیش........خیلی خوب شد باهات حرف زدم یه ذره از استرسم کم شد
من:میخوای باهات خیلی حرف بزنم کلا از استرست کم بشه؟؟؟
آرشان:نه دیگه داره دیر میشه......کاری نداری؟؟
من:چرا....دارو هام تموم شده برو برام بگیر
آرشان:باشه......دفترچه بیمه اتو بده برات بخرم
با یه درد خیلی بد که همه ی وجودم رو گرفته بود قدم قدم به طرف کمد رفتم و به سمت طبق پایین خم شدم .میدونستم دفترچه کجاست....با شناسنامه گذاشته بودمش توی یه کیف مشکی که رودستم باشه و گم نشه .....این قده بی روح بودم که نمیتونستم دفترچه رو تو دستم بگیرم....موقع در اوردن دفترچه از تو کمد همین طور که بی جون کیفو سر جاش میذاشتم روزنامه ای که کف کمد پهن شده بودو کشیدم .....یه چیزی از زیرش بیرون افتاد...کنجکاو شدم بدونم چیه اما خوب ترجیه میدادم صبر کنم تا آرشان اینا برن و خونه خالی بشه......به طرف ارشان برگشتم و دفترچه را بهش دادم
من:راستی به عروس خانوم........فامیل عروس خانوم.......همسایه های عروس خانوم....و همه و همه سلام منو برسون بگو که مریض بودم وگرنه حتما خدمت میرسیدم
آرشان:نه که اوندفعه تو خواستگاری بودی.....که بخوای توی نامزدی باشی
راست میگفت .........از لابه لای حرف های مامان و بابا فهمیده بودم همون روزی که من یا همون گیسو از خونه میزنم بیرون مراسم خواستگاری بوده ......البته شبش واسه همین هم اونا تا صبح صبر میکنن و بعد بهم زنگ میزنن...........
من:خوب حالا بعدا جبران میکنم
آرشان همین طور داشت به سمت در اتاق میرفت که بهش گفتم:ببین آرشان!!!!!
آرشان به سمتم برگشت و گفت:جانم خواهری!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۱۴

قسمت دوم رمان خاله بازی عاشقانه


من:خوب یه دلیل بزرگ داره به اسم پرستو .یعنی بابام میخواسته بخره مامانم میگه مگه پرستو خودش برا خودش ماشین نخرید بابام هم میگفت:مگه دوران دانشجویی برا پرستو ماشین نخریدیم اما خوب حرف مامانم به کرسی نشست
شروین:غصه نخور خواهری خودم برات می خرم
من:پیششششششششششششششششششش
شروین:چی شد؟؟گربه دیدی؟؟
من:نه این علامت تاسف بود
شروین:راستی دیروز کیا خونه ی ما بود
من:چی میگفت؟؟
شروین:بیچاره خیلی تو هم بود دلش برات شور میزد میخواست ببینه چرا حالت بد شد
من:تو چقد ساده ای این فوضول می خواست از مریضی من سر در بیاره تو که بهش چیزی نگفتی؟؟
شروین:نه بابا مگه کله پاچه خر خوردم ؟؟
من:ولش کن اصلا درمورد این بچه سوسول جلو من صحبت نکن ایششششششم میشه
شروین:خودمونیما چقدم سوسوله
من:موهاشو دیدی جنگل آمازونه عین مدل خوان میگله
شروین:موهاش که خوشگله
من:مگه من گفتم زشته؟؟
شروین :الکی رو بچه مردم عیب گذاشتی
بعدش دستاشو تو هم گره زد وگفت :خدایا مارا ببخش ما بندگان گناه کاریم بعد هی لای انگشتاشو گاز میگرفت
من:بدم میاد ازش
شروین:حتما اونم از تو بدش میاد
من:چه بهتر.......دلشم بخواد
شروین:اونکه دلش میخواد
من:شروین تو چته؟؟چرا هی حرف اینو میزنی ؟؟؟
شروین:راستشو بگم...حسودیم میشه
من:خیلی تحفه اس تو هم بهش حسودی میکنی؟؟؟اصلا مگه پسرا هم حسودی میکنن
شروین:اصلا ما حسودی رو به دخترا یاد دادیم خانوم
من: نه بابا؟؟یعنی بنیامینم حسودی میکنه؟؟
شروین: اون حسودیشم عین آدم نیس
من:در مورد بنیامین درست صحبت کن
شروین:میدونی چی به من میگه؟؟میگه تو چجوری با پریا گرم میگیری؟؟من حسودیم میشه
من:اوهههههه
شروین:پریا من خیلی دقت کردم تو خیلی با پسرا راحت ارتباط برقرار میکنی؟؟
من:این که نیاز به دقت نداشت!!
شروین:شاید...واقعا چجوری اینقد راحتی
من:چون شما ها رو میشناسم بهتون اعتماد دارم من با همه اینجوری نیستم اگه یه ذره فقط فکر میکردم داری کار بدی میکنی جواب سلامتم نمیدادم
شروین:شما لطف دارید بانو
من:شروین حالم خوب نیست من از بچگی بد ماشین بودم
شروین:بزنم کنار؟؟
من:آره آره
ماشینو یه گوشه نگه داشت منم سریع پیاده شدم وده لیتر گلاب تو روتون حالم بهم خورد
شروین:حالت خوب شد؟؟؟
من:راستش نه
این دو تا کلمه رو در حالی میگفتم که چشمام سیاهی میرفت و سرم تیر میکشید دستمو گذاشتم تو قلبمو دیگه هیچی نفهمیدم


جلوی چشم هامو پرده ی تاری پوشونده بود هیچی رو واضح نمیدیدم فقط صورت نگران شروین روبروم بود قلبمو با دستم گرفته بودم انگار یه خنجر توش کرده بودند بد جوری درد میکرد هر کاری کردم که به اش توجه نکنم نشد خیلی درد میکرد دیگه نفس بالا نمی اومد احساس میکردم بدنم لا به لای یه دستگاه پرس فشرده میشد نفسم دیگه اصلا در نمیومد یه بطری اب جلو چشمام بود از دست شروین گرفتمش دستم می لرزید اومدم بخورمش که یهو ریخت رو مانتوم مانتوم همون جوری گلی شده بود کلا گند زدم تو مانتوهه رفت پی کارش بدنم داغ کرده بود اتیش گرفته بود (نکنه رفتم جهنم شروینم عذراییله ؟؟؟)وقتی اب سرد رو بدن داغم ریخت دیگه هیچی نفهمیدم فقط ارام افتادم.................نمیدونم چقد گذشت اما تمام این مدت من یه جای تاریک بودم خواب هم ندیدم فقط یه جای تاریک بود تاریک تاریک (برقا رفته بود هه هه)کم کم می تونستم دور و برمو ببینم اما چشمام بسته بود به لبام کلی فشار اوردم تو بگو فقط یه کلمه حتی هوا هم از دهنم بیرون نمیومد فکر کردم مردم دلم میخواست گریه کنم همه رو میدم حرفای همه رو میشنیدم اما نمی تونستم تکون بخورم هر چی نیرو داشتم گذاشتم تا دستمو تکون بدم اما نشد فقط بقیه رو نگاه می کردم :
مامان با چهره ای پشیمان:پریا جون ترو خدا پاشو مادر.....دلم برات تنگ شده بود میخواستم به یه بهونه ای ببینمت چرا پس تو بیمارستان...مامانی چشاتو وا کن
بابا گوشه ی اتاق به دیوار تکیه داده بودو نگاهم میکرد.......
پوریا با شروین حرف میزد
پرستو هم طرف دیگر تخت موهامو ناز میکرد و اشک میریخت...
نمیتونستم کاری کنم وحشتناک بود وحشتناک
یهو دو تا عدد پرستار وارد شدند و گفتند که وقت ملاقات تمومه اون لحظه تنها انگیزه ام برای بلند شدن این بود که یکی یه دونه بزنم تو دهن پرستارا آخه الان وقت اومدن بود
مامان اینا بیرون رفتن همه اشون ساعتو نگاه کردم پنج بعد از ظهر بود یا علیییییییییییی من که روی اصحاب کهفم سفید کردم این خواب بود یا خواب زمستونی...........
پرستارا بالای سرم اومدن یکی شون تختو مرتب کرد یه نگاه تو چشمام کرد که یه لحظه فکر کردم منو میبینه
بعد به اون یکی پرستاره گفت: آخی چه دختر نازیه بیچاره ناراحتی قلبی داره
پرستار شماره دو:خدا شفاش بده
دلم برا خودم سوخت پرستاره به من میگفت بیچاره اونا که رفتن منم با چشم دنبالشون کردم تا رسیدن به در
خدای من رو در نوشته بود ICU یعنی حالم اینقد بد بود دوباره چشمام کور شد رفتم پیش تاریکی و توی یه دنیای تاریک هیچ چی نفهمیدم


دوباره تونستم اطرافو ببینم این دفعه اتاق خالی بود پوریا فقط تو اتاق بود که اونم خواب بود ساعت دو نصفه شبو نشون میداد از جام بلند شدم دیگه تو icu نبودم به گمونم تو بخش بود میخواستم از تخت بیام پایین اما این آنژیکته رفته بود تو خود دستم با سرم رفتم طرف در بیمارستان ساکت ساکت بود یکی دو تا پرستار چرت میزدند راه میرفتن حواسم به دور و برم نبود مثل همیشه فقط به ادما توجه داشتم یهو دیدم یه نوزاد رویه یه صندلیه رفتم کنارش نشستم حالم کاملا خوب نشده بود یه نگاه به بچهه کردم صورت سفید و تپل مپلی داشت عین بچگی های خودم هیچ وقت از بچه ها خوشم نمیومد(حالا نگید این چقد سنگ دله) اینجوری بودم دیگه بچه هارو دوست نداشتم یعنی دوست داشتم اما نه مثل بعضیا که تا بچه میبینن بغلش میکننو به قول شادی هر چی تف و موفه به بچهه می چسبونن از به یاد اوردن حرف شادی خندم گرفت
(هر هر هر بی فرهنگ اومدی بیمارستان یا سیرک )
بچهه رو نگاه میکردم شباهت عجیبی به بچگی هام داشت خیلی عجیب بود اما پیش خودم گفتم همه ی بچه ها عین همن اما این بچهه رو صندلی چی کار میکرد( چه بیمارتان هردمبیلی ) یه پرستار رد شد با اشاره بهش گفتم بیاد این بچهه رو ببره با عجله اومد و گفت:دستتون درد نکن خانوم خیلی دنبالش گشتم اینجا جاش گذاشته بودم خوب شد دکتر ندید.ممنون خانوم خیلی لطف کردید
(چه بیمارستان بی در و پیکری ای خاک بر سر پرسنلش)
من:خواهش میکنم... ببخشید اسم این نوزاد کوچولو چیه؟؟
(اخه به تو چه فوضولییییییییییی؟؟؟خوب اره دیگه مگه نیستم)
پرستار با خنده:خانوم خورسند برا بچه ی یه روزه که اسم نمیذارن ؟؟
(پیش خودم گفتم پرستاره خله منو با کی اشتباه گرفته خانوم خورسند کیه دیگه؟؟؟؟)
بلند شدم به طرف اتاقم برگشتم موقع ردشدن از کنار در شیشه ای عکی خودمو توی در دیدم
با عجله و تعجب برگشتم تو در نگاه کردم:این دیگه کی بود چرا من این شکلی شده بودم سریع رفتم طرف دستشویی خودمو تو آینه نگاه کردم یه غریبه بود اونی که تو آینه بود من نبودم یه دختر تقریبا 18 ساله با چشم های میشی بود که رگه های قهوه ای داشت یه دماغ گرد و کو چولو صورت سفید رو به سبزه لبای خوشگل و صورتی یهو بی هوا گفتم ببخشید خانوم و شروع کردم به دویدن(کار مزخرفی کردم میدونم.....) اما دوباره برگشتمو توی اینه رو دیدم سرمو اینور اونور بردم اون دختره هم سرشو تکون داد واییی داشتم دیوونه میشدم این دیگه کی بود ؟؟
یهو به فکر پوریا افتادم که توی اتاق خوابیده بود برگشتم به اتاق تو راه ده هزار بار مردمو زنده شدماما از قیافه ی جدیدم همچین بدم هم نمیومد
قیافه جدیدم حتما شوخیم گرفته؟؟؟
رفتم تو اتاق چشمم به برگه ای که توش اسم مریضو مینوشتن افتاد رفتم جلو و خوندمش نوشته بود:
دکتر معالج:دکتر شهبازی
تاریخ بستری که مال همون ماه و سال بود
نام بیمار :؟؟؟
بلند داد زدم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


از صدای جیغ من پوریا بیدار شد وقتی دستاشو از روی صورتش برداشت خشکم زد اون فقط موهاش شبیه پوریا بود اما اون یکی دیگه بود یه ادم غریبه با تته پته گفتم:ش..ش.شوم.ما؟؟/
راننده:خانوم ترو خدا اروم باشید من زده بودم بهتون ......یعنی خودتون پریدید وسط جاده دیگه..حالا که خدا رو شکر حالتون خوبه منم دیگه برم...شما هم فکر کنم مرخصید من هزینه ی بیمارستانو دادم .حلال کنی خانوم...با اجازه
من:صبر کن آقا ببینم
راننده: من که گفتم خانوم خودتون پریدید وسط خیابون(مگه من گفتم تو پریدی وسط پیاده رو)
من همچنان گیج بودم نمیدونستم این منم پریا بهراد یا اینی که اسمشو این بالا نوشته تنها چیزی که میتونستم باهاش هویتمو پیدا کنم وسایل همراهم بود
من:نه آقا من مشکلی ندارم فقط میخواستم ببینم من با خودم هیچی نداشتم ....کیفی؟؟موبایلی؟؟
راننده:چرا گذاشتم پایین تختون ...دیگه من برم شمارمو هم گذاشتم رو میز کنار تخت اگه مشکلی پیش اومد بیام ...با اجازه(این که هی میگفت اجازه من یاد مدرسه میوفتادم حالا اگه من اجازه ندم نمیخوای بری؟؟؟)
راننده رفت و من توی اتاق تنها شدم اطرافو نگاه کردم چند دقیقه بی حرکت مونده بودم رفتم سمت وسایلم همونای که راننده پایین تخت گذاشته بود یه کیف بود یه کیف مشکی خوشکل البته با یه قیمت خوشگل اما من هیچوقت از این چیزا نداشتم کیفو بلند کردم سنگین بود نگاهش کردم نمیدونستم بی اجازه دست زدن به اون کار خوبی بود یا نه؟؟بعد با خودم گفتم من که تو عمرم این همه خلاف کردم اینو هم بکنم فوقش صاحبش ناراحت میشه دیگه اصلا کدوم صاحب؟/ فعلا که صاحبش منم کیفو باز کردم قلبم تند تند میزد دستمو بردم توی کیف....توشو نگاه نمیکردم کیف شلوغی بود توش اژدها قایم میکردی نمیتونستی پیداش کنی دیگه مجبور شدم توشو ببینم اول یه رژصورتی در اوردم بعد یه پنکیک بعد یه رژگونه بعد یه سایه بعد انواع خط چَشم خط لب وایییییییییی اینجا کیفه یا ارایشگاه چقدم دختره شلخته اییه کی دختر شلخته ایه ؟؟من دست از کیف کشیدم روی تخت دراز کشیدم گذر زمانو نمی فهمیدم فقط به سقف خیره بودم به چیزایی که از گذشته یادم بود من زندگی خومو یادم بود پریایی که با یکی از همکلاسی هاش توی جاده قزوین حالش بد میشه پس این که اسمشو اینجا نوشتن کیه ساعت تازه سه نصفه شب بود از جام بلند شدم دوباره دستمو بردم تو کیف یه سالنامه کوچیک پیدا کردم بازش کردم توش یه سری کارت بود یه عابر بانک یه کارت دانشجویی ......سریع کارتو برداشتم و خوندمش درست دیده بودم دانشجوی دندانپزشکی ؟؟؟پس .....اسم روی کارت همون اسمی بود که بالای تخت بود عکس هم متاسفانه یا خوشبختانه عکس همونی بود که تو ایینه بود عکس من ......................
پس دانشجوی دندانپزشکی بودم چه با حال نکنه خوابه نگاهی به وسایل داخل کیف کردم اکثرا لوازم ارایش بود چه غلطا !!!دیگه چیزی نبود جز سالنامه و یه کیف پولی و یه عینک آفتابی ...کیف پولو باز کردم وایییییییییییییییی چقد پول پونصد تومان پول بی زبون تو کیف بود اگه زبون داشتند که حتما میگفتند بیا پریا خانوم بیا برمون دار ما مال توییم
وسایلو دوباره گذاشتم تو کیف و تختو مرتب کردم پاشدم لباسای بیمارستانو در اوردم به چوب لباسی نگاه کردم یه مانتو تابستونی شیک مشکی با یه شال بفش فقط نگاشون میکردم یعنی اینا واقعا مال منن رفتم برشون داشتم و پوشیدمشون خودمو که نمیدیدم اما به نظرم قشنگ بودن کیفو برداشتم اروم رفتم سمت دستشویی بیمارستان وقتی جلو ایینه رفتم انتظار قیافه ی پریا را داشتم اما پریا تو ایینه نبود یه دختر دیگه بود خیره شده بودم به تصویر خیلی خوشگل شده بودم مانتوهه بهم میومد و همچنین شاله صاحبشون حتما ادم خرپولی بود بی سر و صدا از بیمارستان زدم بیرون راننده که پولو داده بود لازم نبود بمونم اما وقتی از بیمارستان اومدم بیرون تازه یادم افتاد جایی ندارم برم اصلا نمیدونستم کجام تابلوی بیمارستانو نگاه کردم بیمارستان لاله ی تهران .........مگه من قزوین نبودم ؟؟
خوشتون اومد ؟؟


چرا یهو اینجوری شد ؟؟؟از گیجم یه ذره اونور تر بودم حالم خوب نبود نه این که جسمم مریض باشه نه اتفاقا از همیشه سالم تر بود اما کلافه بودم ایوای آخه چرا من این ریختی شدم ؟؟؟دلم نمیومد به خودم دست بزنم ایششششششم میشد انگار مال خودم نبود اما از حق نگذریم قیافه ی جدیدم توپ بود توی محوطه بیمارستان قدم میزدم دلم گرفته بود دلم تنگ شده بود برای خیلی چیزا راستی این خانومی که اینجا بستری بود یا به عبارتی خودم ننه بابا نداشتم چرا هیچ کس دور و ورم نبود ؟؟؟چرا مثل اتاق خودم شلوغ نبود تو همین فکرا بودم که صدای یه چیزی شبیه زنگ موبایل به گوشم خورد خیلی نزدیک بود دستمو داخل جیبم بردم یعنی جیب مانتو اون خانومه اما هیچی نبود کیفونگاه کردم نور موبایل توجهمو جلب کرد پیداش کردم یه موبایل تاچ بزرگ و خیلی خوشگل بود محو موبایل شدم یادم رفت تلفنو جواب بدم صفحه اشو نگاه میکردم: آرشان داشت زنگ میزد....اومدم ور دارم قطع شد یه ذره با گوشی ور رفتم رفتم توی massage ها خالی بود هیچی نداشت درعوض دفتر تلفنش پر شماره بود داشتم شماره ها رو دید میزدم که دوباره این آرشان زنگ زد این دفعه دیگه گیج نزدم گوشی رو جواب دادم:

من:الووووووووو
آرشان با یه صدای عصبی پرسید :معلوم هست تو کجایی گیسو وووو؟؟
منم بهم برخورد کسی جرات نداشت با من اینجوری حرف بزنه :هووووووووو صداتو بیار پایین افتادم گوشه بیمارستان به تو چه اصلا؟؟فوضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره
آرشان:گیسو خودتی؟؟؟
من که برا هرچی جواب داشتم تو جواب این سوال مونده بودم:اِ اِ خوب اره مگه قرار بود کی باشه
آرشان:آخه یه جوری حرف زدی......(بعد مثل اینکه چیز تازه ای یادش اومده باشه گفت)بیمارستان؟؟؟
من:آره تصادف کردم
آرشان: باش تا بیام ...جایی نریا
بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد ....این کی بود؟؟؟خدایا آدم بدی نباشه تورو خدا خدایا!!
بلند شدم رفتم نماز خونه بیمارستان نمازمو بخونم چقد زود گذشت ساعت پنج بود که رفتم تو نماز خونه کلی دعا کردم اما دعای خاصی نکردم دلم میخواست خانواده خوبی داشته باشم اما نه دلم میخواست.........چمیدونم فقط میخواستم اتفاق بدی نیوفته آرشان آدم بدی نباشه خدایا!!!
5:30 از نماز خونه بیرون امدم رفتم دم در بیمارستان موقع راه رفتن حس میکردم قدم بلند تر شده
خیلی جالب بود آخه کفشامم اسپورت بود اما قدم بلند بود دیدم دم در هیچ کس نیس راه افتادم از دکه کنار خیابون یه چیزی بخرم چون ضعف شدیدی داشتم که یهو یه ماشین شروع کرد بوق زدن من توجه نکردم اصولا توجه نمیکردم راستش اون لحظه نمیدونستم برا من بوق میزنه یا نه راه خودمو رفتم وقتی دیدم دنبالم میاد مطمئن شدم برا من بوق می زنه یه لحظه یادم افتاد که قیافه ام الان خیلی بهتر شده قد بلند تیپ اسپورت قیافه ی خوشگل استیل رو فرم(هزار ماشالله)....ماشین بی سرنشین منو ببینه خود به خود بوق میزنه چه برسه به اینکه یکی هم سوارش باشه (چه مغرور)اما یه صدای آشنا افکارم را قطع کرد


اما یه صدای آشنا افکارم را قطع کرد:آجی جون میدونم دلخوری ولی بیا سوار شو مردم دارن نگامون میکنن...
آجی جون کیه؟؟من؟؟؟یاعلییییییییی
سرمو تکان دادم یه جوری که بتونم داخل ماشینو ببینم با اینکه ما هیوندا نداشتیم اما خوب پیش خودم گفتم کی منو اجی صدا میزنه جز پوریا اما پوریا نبود یه پسره خیلی خوشتیب با موهای خوشرنگ قهوه ای و چشم های خاکستری بود پوست خوشرنگ و در کل یه ترکیب عالی داشت محو تماشا بودم که گفت:چند ساله منو ندیدی؟؟؟؟؟؟؟
من با صراحت (و البته حماقت):اشتباه گرفتید؟؟
اون پسره: گیسو جون ناراحتی میدونم ؟؟اما....
وقتی گفت گیسو عینک افتابیمو (همون که تو کیفه بود)با یه ژست باحال از چشمام پایین اوردم و گفتم:آرشان تویی؟؟
آرشان:نه پس عممه ...حالت خوبه گیسو؟؟؟
من:اره خوبم داداشی تو خوبی ؟؟
وسریع نشستم تو ماشین خیلی بده اون حسو داشته باشه میدونید کدوم حسو میگم حس بیکسی اون لحظه من واقعا بیکس بودم دلم میخواست سیرع با این پسره برم که از قراره معلوم داداشم بود این فکرا رو رو در حالی که عین بز نگاهش میکردم تو ذهنم بررسی می کردم
آرشان:داداشی؟؟
پیش خودم گفتم گاف دادم با تردید و ترس نگاهش کردمو و گفتم:مگه تو داداشم نیستی؟؟خودت گفتی آجی
آرشان:معلومه داداشتم آجی خوشگلم ولی آخه بار اوله که گفتی داداشی..اصلا ولش کن گیسو ....چرا اینقد دیر کردی سه ساعت اینجا منتظرم
من:داشتم نماز می خوندم اگه دیر شد ببخشید؟؟
آرشان:نماز؟؟؟
من:آره دیگه نماز صبح
آرشان:گیسو تو حالت خوبه ؟؟از کی تاحالا نماز میخونی؟؟
من عین منگلا نیگاش کردمو و گفتم:خوب من همیشه نماز میخوندم
آرشان خنده ی بلندی کرد و راه افتاد. پشت چراغ قرمز که رسیدیم لحنش جدی شد و صدای پخشو کم کرد.صورتشو طرفم چرخوند و گفت:چی شد که اینجوری شد یه دفعه ؟؟مامان بابا که چیزی نمیگن خودت یه چیزی بگو ؟؟
من مونده بودم چی بگم یه چرت و پرتی گفتم که کم مونده بود بزنم زیر خنده من نمیدونستم گیسو کیه چه برسه به این که بدونم چرا تصادف کرده مونده بودم جوابشو چی بدم هنوز داشت نگام میکرد با یه حالت جدی درست بود من دختر پررو و حاضر جوابی بودم (خواهش میکنم میدونم مایه افتخاره مملکت لطفا تشویق نکنید) اما تا اون موقع توی یه همچین موقعیتی نبودم چون برادر بزرگتر نداشتم یه جوابی دادم که تو فیلما شنیده بودم:اونجا جای من نبود
آرشان که اینو شنیداخماشو برد تو همو گفت: این چه حرفیه گیسووووووو...اگه جای تو نیس پس جای کیه ؟؟


همین موقع چراغ سبز شد راه افتادیم دوباره ارشان شروع کرد زر زدن نمیذاشت به حال خودم فکر کنم
آرشان:...راستی چرا ماشینتو با خودت نبردی؟؟
تو دلم گفتم :ماشینم ؟؟حتما دارم دیگه
رومو کردم طرف آرشانو گفتم:همون بهتر که نیوردمش وگرنه ماشین نازنین تو خیابونا آثارشم باقی نمیموند......
از گفتن ماشین نازینین دیگه داشتم از خنده میمردم من نمیدونستم ماشینه چی هست برا خودم چرت و پرت میگفتم قلبم تند تند میزد بلافاصله بعد حرف من آرشان بلند بلند شروع کرد خندیدن
و در حین خنده میگفت: ماشین نازنین ؟؟تو چته امروز گیسو؟؟تو که همش میگفتی بابا برا من کم میذاره زانتیا برا من کمه و اله و بله و جیمبله و...
من بی هوا گفتم:من قربون بابا برم من غلط بکنم دست بابا درد نکنه زانتیا زیادمم هست
آرشان دیگه نمیخندید از خنده گریه میکرد میگفت:تو چت شده گیسو ؟؟ضربه ای خورده به سرت؟؟
من با یه لحن خودمونی: بی شعور...
آرشان:بی شعور؟؟؟؟؟
من:ببخشید حواسم نشد
آرشان:خدا کنه همیشه حواست نشه چه لهجه ای هم گرفته پدر سوخته بی شعور کمه منه که قدر خواهر توپی مثه تو رو ندونستم
من:نمیخواد تیکه بندازی؟؟فهمیدم اشتباه کردم بی شعور خودمم اصلا داداشی
آرشان اروم گونه امو بوسیدو گفت :قربونت برم
من اب دهنمو قورت دادم و از خجالت لبو رو گذاشتم تو جیبم ...من بهش فحش دادم اومد بوسیدم این دیگه چقد باحاله الان اگه پوریا بود پدرمو در اورده بود ..مثل همیشه حواسم به اطراف نبود اما بیرونو نگاه می کردم وقتی گونه امو بوسید دلم می خواست داد بزنم و از خجالت آب شم اما....
آرشان افکارمو خفه کرد و گفت:رسیدیم گیسو
اونجا متوجه خونه شدم وااااااااای خونه نبود قصر بود قصرم نبود وااااااااااای وقتی میگن یارو کف کرد یعنی اون لحظه ی من .....
آرشان:بیا تو مامان بابا نگرانن
من:بهشون گفتی تصادف کردم
آرشان: نباید میگفتم ؟؟داشتن میمردن از نگرانی
من چیز ی نداشتم بگم وارد خونه شدم یه باغ بزرگ و خوشگل که از وسطش یه نهر آب رد میشد و روش شیشه کار شده بود تا مهمان ها از روش رد شدن یه تاب کنار یه چراغ خوشگل بلند خودنمایی میکرد آلاچیق و یه باغ گل رنگارنگ طرف دیگر باغو به خودش اختصاص داده بود واااای خدایا بهشت بود یا؟؟نه همون بهشته خدایا شکرت...وارد خونه که شدیم اضطراب فوق باوری داشتم یه خانومی کیفمو گرفت خواست مانتو وشالمم بگیره اما من خجالت میکشیدم مخصوصا از آرشان...آرشان خودش شالمو در اوردو دادش به اون خانوم من از خانومه تشکر کردم که یه دفعه خانومه از خوشحالی ذوق مرگ شد من پیش خودم گفتم :اینجا دیوونه خونس


یهو یه آقا و خانوم بلند قد و خوش هیکل طرفم اومدند خانومه منو در آغوش گرفت و گفت:چیزیت که نشده.. مادر؟؟
وقتی گفت مادر منم دستامو دورش حلقه کردم و آروم گریه کردم دلم خیلی گرفته بود خیلی بده ادم بین زمین و هوا باشه هیچکی هم نداشته باشه حالا اینا یه طرف اینکه خودتو گم کرده باشیو یکی دیگه باشی بدتر اعصابتو میریزه بهم خانومه اروم منو از خودش جدا کرد منم همین طور متعجب نگام کرد من گفتم:ببخشید گریه کردم لباستون خیس شد؟؟؟
مادر:چی؟؟؟لباسم؟؟فدای سرت ...گیسو داری گریه میکنی حالت خوبه؟؟
من:اصولا وقتی ادم گریه میکنه یعنی نه حالش بده
مامان و بابا خندیدن و منو روی مبل نشوندن من و مادر کنار هم نشستیم و اون خانومه هم که جلوی در لباسامو گرفته بود اومد برامون چای آورد من که فهمیده بودم کلفت اون خونس و اسمش تورانه بلند شدم و گفتم:توران خانوم سینی رو بدید به من ...شما معلومه خسته اید
توران خانوم اول یه ذره تعارف کرد بعد با تعجبی که از صورتش معلوم بود گفت:خدا خیرت بده گیسو جون
سینی رو از دستش گرفتمو چایی رو پخش کردم بعد کنار مامان نشستمو تو جمعشون شرکت کردم
بابا:رانندهه گذاشتتو رفت گیسو؟؟؟
من:نه بابا جون ایستاد تا من بهوش بیام بعد رفت پول بیمارستانم داد شمارشم داد اگه مشکلی بود بهش زنگ بزنم بعد شماره رو دادم به اون آقای به اصطلاح بابا
با کراهت بهشون میگفتم بابا و مامان اما من هنوز بین زمین و هوا معلق بودم پس نباید خودمو لو میدادم
بابا:این دفعه به خیر گذشت ...اما اگه اون جوری از خونه
مامان حرفشو قطع کردو گفت:اِ علی گذشته ها گذشته حالا ولش کن....
آرشان:حالا گیسو چیشده بود نماز میخوندی؟؟؟نکنه عزراییل سراغت اومده بود
من:اون که بعله تو رو که دیدم گفتم خود عزراییله رفتم نماز میتمو برا خودم بخونم
آرشان:خاطره جون میبینی چقد سرحال شده داره شوخی میکنه
من که اصلا از موضوع سردر نمیوردم یعنی قبلا شوخی نمیکردم ؟؟من؟؟راستی خاطره جون کیه
من:خاطره جون؟؟؟
آرشان: نکنه به اینم میخوای بگی مامان؟؟
من:پ نه پ عین توئه بی ادب بگم خاطره جون؟؟
آرشان:تا دیروز که میگفتی خاطره ......چی شد حالا شد مامان
من:من دیروز بی ادب بودم بعد رو کردم به مامان جدیدمو و گفتم:ببخشید مامان قبلنا شعور نداشتم
آرشان:الان چی شد باادب شدی؟؟؟مثلا
من:ادب از بی ادبی مثل تو اموختم.......چقده حرف میزنی تو ......فضول


اون موقع ها که پریا بودم نگاهم عجب جذبه داشت یدونه از اون نگاهام خرو از عر عر مینداخت الان که گیسو شده بودم نمیدونستم بازم کارایی داره یانه بالاخره امتحانش که ضرر نداشت
از اون نگاهای black look(نگاه خشمگین)به ارشان کردم که بیچاره داشت سنگکوب میکرد(اونجا بود که فهمیدم هنوز کارایی داره)من هنوز تو کف نگاه خوشگلم بودم که مامان جدیدم گفت:
گیسو جون....... خسته نیستی مامانی ؟؟؟؟با توران برو اتاقت اگه کاری داشتی بهش بگو ......حتما به خاطر تصادف و بیمارستان خسته شدی.....برو مادر
چند دقیقه بعد با توران خانوم رفتم طبقه بالا تو راهرو طبقه دوم از قصد مکث کردم تا توران خانوم جلو بیوفته و من سر اتاقا گافی سوتی چیزی ندم اتاقو یاد گرفتمو از توران خانوم تشکر کردم اون هم رفت و من تنهاشدم....در اتاقو باز کردم اما در کمال تعجب دیدم که تمام اتاق تاریکه با اینکه ساعت نزدیکه 7:30 بود اما همه جا تاریک بود چراغو روشن کردم تا دلیلشو بفهمم
اتاق خیلی بزرگی بود با یه پنجره بزرگ که همه اش را با روزنامه پوشونده بودند که نور نیاد روی روزنامه هاهم پرده زده بودند تمام دیوار های اتاقم رنگشون مشکی بود(من جای اتاقه افسردگی گرفتم ........لامصب چقد تاریک بود)تا پامو گذاشتم تو اتاق یه صدای بدی از زیر پام به گوشم خورد پامو که از روش ورداشتم دیدم یه قوطی رانیه .حالا توی روشنایی حقایق اتاق برام روشن شده بود من بودم به عنوان اتاق زباله دونی رو به اینجا ترجیه میدادم حالا صد رحمت به زباله دونی با کلافگی و سردر گمی وارد اتاق شدم درو از پشت بستم به خیال خودم میخواستم بیام تو اتاق درمورد وضعیتم یه ذره فکر کنم حالا باید درمورد وضعیت اتاق فکری میکردم....طبق معمول فکر کردنو گذاشتم برا شب همیشه عادت داشتم شبا که همه خوابند برم یه گوشه ی خلوتو فکر کنم رفتم از توی کمد گوشه ی اتاق یه روسری ورداشتم و دور سرم بستم تا راحت تر نظافت کنم میخواستم دست به کار بشم که تازه یادم افتاد برای نظافت هیچ چی ندارم تصمیم گرفتم برم از توران خانوم جارو و خاک انداز و کیسه زباله و دستمال و........از این چیزا بگیرم اما تا پامو گذاشتم بیرون ناخودآگاه لبام خندید درست روبروی اتاق من یه اتاق کوچولو شبیه انباری بود که توش جارو و خاک انداز و کلی چیز دیگه بود رفتم چیزایی که میخواستم با یه شیشه پاکن ورداشتم اوردم تو اتاق دوباره درو بستم اما ایندفعه قفلش کردم خم شدم قوطی رانی رو برداشتم و انداختم توی کیسه زباله سرمو که بلند کردم دیدم ای دل غافل قوطی های رانی اینجا قوطی های رانی اونجا و خلاصه قوطی های رانی همه جا این گیسو خانومم جنبه اتاق نداشته ها حالا من جورشو باید بکشم همه ی قوطی های رانی رو جمع کردم اما هنوز کلی اشغال رو زمین مونده بود اونارم جمع کردم البته یه سری شون برگه های مچاله بودن که نگهشون داشتم پیش خودم گفتم شاید چیز بدرد بخوری توشون باشه همه جا که تمیز شد تمام اتاقو گشتم تا یه جارو برقی پیدا کردم شروع کردم به جارو کشیدن صدای جارو برقی خیلی بلند بود ولی جاروی خوبی بود تمتم زمینو جارو کردم .با این که چراغا روشن بود ولی هنوز اتاق تاریک بود رفتم کنار پنجره پرده ها رو کشیدم افتادم به جون روزنامه های روشیشه اینقده کیف داد عین وحشیا این روزنامه هارو میکندم کندن روزنامه ها که تموم شد یه نفس راحت کشیدم حالا نور خورشید دست های لطیفشو به تموم اتاق میکشید و پرتو های طلاییشو بی دریغ به این اتاق تاریک هدیه میکرد پنجره ها رو باز کردم تا هوای اتاق عوض بشه حالا یه ذره اتاق قابل تحمل تر بود ولی کلی ات و اشغال دیگه توش بود میز کامپیوتر دقیقا روبروی پنجره بود و نور خورشید نمیذاشت صفحه ی مانیتور قشنگ دیده بشه این دختره ی بی سلیقه هم تختشو دقیا گذاشته بود وسط اتاق با هر جون کندنی که بود تختو ورداشتم گذاشتم زیر پنجرهاز رنگ پرده های اتاق خوشم نمیود قهوه ای شکلاتی بود اما به دلم نمینشست وقتی جای تختو عوض میکردم متوجه شدم زیر تخت یه کیف گیتاره بیرون اوردمشو بازش کردم کلی ذوق کرد از بچگی عاشق گیتار بودم یه ذره باهاش وررفتم اما اصلا بلد نبودم باهاش بزنم حیفم اومد دوباره بزارمش زیر تخت ورش داشتم گذاشتمش روی دیوار یه لبخند رضایت بخشی زدم که اون سرش ناپیدا .....جای میز کامپیوترم عوض کردم و رفتم سراغ کمد کمده پر لباس بود یه چند تا هم عروسک روش بود که از هیچکدوم خوشم نمیومد (عجب این گیسو بی سلیقه بود عجب)خلاصه عروسکارو کردم تو یه کیسه و مشغول پاک کردن شیشه های کمد شدم داخل طبقه هاش هیچ چی نبود خالی خالی بود ولی خاک بدی گرفته بود انگار صد سال بود که کسی تمیزش نکرده بود وقتی خاک هارو پاک میکردم هر چی خاک بود رفت تو حلق من اما من به نفس نفس زدن نیوفتادم خیلی برام عجیب بود اخه من تنگی نفس داشتم اما وقتی متوجه موقعیت شدم یادم افتاد که من الان پریا نیستم که بیماری های پریا رو داشته باشم خیلی خوشحال شدم شروع کردم از خدا تشکر کردن:
خدایا.....الهی من قربونت برم ....چقد تو مهربونی......ای خدا شکرت


بعد نوزده سال ازاون بیماری های کوفتی که حتی بهم اجازه ی نفس کشیدن نمیدادند راحت شدم خیلی خوشحال بودم کمد که تمیز شد نگاهی به اتاق کردم شده بود یه اتاق خوشگل اما میز ارایش هنوز شلوغ و نامرتب بود دختره چقد لوازم ارایش داشت همه هم مارک بودن همه شونو مرتب کردم و با نظم خاصی روی میز ارایش چیدم تقربا به اتاق و جای چیزای مختلف مسلط شده بودم کشو هارو هم زیر و رو کرده بودم و جای لباسا رو یاد گرفته بودم همون جور که جلوی اینه میز توالت نشسته بودم از توی اینه چشمم به یه در خورد بلند شدم رفتم طرف در من خیلی فیلمای وحشتناک دیده بودم قلبم تاپ تاپ میکرد یه کوچولو میترسیدم همچی یه کوچولو موچولو هم دستم میلرزید درو باز کردم خدایا یه وقت خانه ی ارواح نباشه .....اما با تعجب دیدم که یااتاق دیگه اس که یه میز تحریر روش بودو روی اون میزه پر کتاب درسی بود یه کیف لب تابم کنار یه یخچال کوچولو گوشه ی اتاق بود اون اتاقم مرتب کردمو اسمشو گذاشتم اتاق مطالعه ...گرچه هیچ چیش شبیه اتاق مطالعه نبود گوشه ی اتاق نشستم یهو یه سوالی برام پیش اومد میخواستم ببینم ساعت چنده و امروز چندمه اما هرجای اتاق رو دید میزدم هیچی نبود من مونده بودم این بشر چجوری تو جامعه زندگی می کرد هیچ ساعت مچی هم نداشت (ای خاک عالم)راستش من شخصیت ادمارو توی ساعت و کفششون میدونستم (که از قرار معلوم این گیسو اصلا شخصیت نداشت)آخه خودم یه کلکسیون ساعت مچی داشتم که از جونم بیشتر دوسشون داشتم اما اینجا اصلا ساعت نبود رفتم سراغ موبایلو بالاخره فهمیدم ساعت چنده...
داشتم موبایلمو نگاه میکردم که یکی چندتا ضربه به در زد و اجازه ی ورود خواست صدای توران خانوم بود:گیسو خانوم صبحانه حاضره به خانوم گفتم مثل همیشه نمیخورید اما خانوم گفتن صداتون کنم
بلند شدم درو باز کردم و ازش خواستم بیاد داخل وقتی چشمش به اتاق افتاد یه برق خاصی تو چشاش نشست و گفت:وااای خانوم چه کردید؟؟؟
من:چه کردم؟؟شق القمر که نبود اتاقو مرتب کردم ....حالا نظرتون چیه؟؟
توران خانوم در حالی که هنوز متعجب بود گفت :خانوم عالیه ولی...
دیدم میخواد یه چیزی بگه اما میتذسه گفتم:توران خانوم ولی چی؟؟؟
توران خانوم یه نگاه به دور تا دور اتاق کردو گفت :نه خانوم به من چه اصلا جسارت نمیکنم
بعدخواست به طرف در حرکت کنه که نذاشتم و دستشو گرفتم دلم نمیخواست ازم بترسه هرچی باشه سنی ازش گذشته بود و باید بهش احترام میذاشتم:توران خانوم تورو خدا بگید ......ولی چی؟؟
توران خانوم:راستش خانوم جسارت نباشه ها بالاخره هرکی سلیقه ای داره...ولی خوبخانوم رنگ دیوارا ......اصلا ولش کن خانوم به من چه
داشت به طرف در میرفت که منم باهاش همقدم شدم و گفتم:اتفاقا خودمم از رنگشون خوشم نمیومد و از اتاق اومدم بیرون یه چند قدم رفتم که توران خانوم پریشان گفت:خانوم یادتون رفت دره اتاقتونو ببندید
من:مگه تو این خونه غریبه هست
توران خانوم:نه خانوم اما چون همیشه می بستید و قفل میکردیدگفتم
من: دیگه نمی بندم بریم صبحونه رو بزنیم تو رگ
توران خانوم متعجب از لحن من با سر تایید کرد و به راه افتاد منم ریز خندیدم
***********


صبحونه نبود لامصب با این چیزی که بخورد من دادن فکر کنم تا شب سیر باشم این پولدارا هم لا اله الا الله (قد قامت الصلاة .......)برگشتم به اتاق درو بستم نگاه خریدارانه ای به اتق انداختم اما هنوز رنگ دیوارا و یه سری کمبود ها اذیتم میکرد. به اتاق مطالعه رفتم یخچال کوچولو رو باز کردم وااااااااااااااااااای خدا چه قد رانی........این دختره فکر کنم تمام بدنشو رانی پر کرده بود من رانی دوست داشتم اما دیگه گاو نبودم که بخوام این همه بریزم توی این شکم بیچارم همه ی رانی ها رو بیرون اوردم و گذاشتم تو چند تا کارتون اون عروسکای زشتم کرده بودم تو کیسه و گذاشته بودم گوشه ی اتاق نشستم پشت میز مطالعه یه کویه پشتی روش بود ورش داشتم توش یه سری جزوه و کتاب های دندونپزشکی بود یادم افتاد که الان هم دانشگاه دارم اما چرا کسی بهم نگفته بود که امروز برم یه برنامه لای یکی از کتابا بود نگاهش کردم کلاسام روزای دوشنبه و چهار شنبه بود خیالم راحت شد کوله رو بستم و رفتم سمت تراس ....یه بالکن کوچولو بود که پله هاش به حیاط منتهی میشد هوای تابستون در عین گرما لطافت را فراموش نکرده بود میوه های رنگارنگ روی درختان باغ مثل اکلیل پاشیده شده بود تمام پیراهن سبز باغ که چمن های مرتبی داشت زیر گیس های طلایی خورشید خودنمایی میکرد باد گرم مرداد ماه به صورتم سیلی میزد اما لذتبخش بود برای لحظاتی یاد تمام خاطراتم در خوابگاه افتادم ادم احساساتی نبودم اما هرچقدر هم بی احساس باشی نمیتونی گذشته ی پر از احساست رو فراموش کنی یاد دانشکده و فرسته افتادم یاد دستپخت خوشمزه پریسا یاد ارامش ذاتی مریم حالت و لهجه ی کلاسیک افسانه خنده های خودم پریا اون دختر سرحال....... خندون ....شوخ....... پررو .........لجباز اوخی یاد دانشگامون افتادم یهو یه کلاغی روی شاخه ی یه درخت نزدیک من نشست و هی قار قار کرد شیطونه میگفت بپرونمش اما دلم نیومد یه گربه چاق و چله هم اون پایین درخت ول میگشت متوجه شدم کلاغه جوجه داره تو لونش گربه هی میو میو میکرد کلاغه هم برا من بندری میخوند اون بالا ریلکس سر میچرخوند به فکر گربه هه هم نبود یهو یاد یه چیزی افتادم سریع رفتم پیش ارشان چند ضربه به در زدم که اجازه ی ورود داد رفتم تو و یه ژست ملتسمانه گرفتم و گفتم:
- داداشییییییییییییییییییی
- جان داداشی
- داداشی
- جانممممممممممممممم
- داداشی
- زهر مارو داداشی کوفتو داداشی د چه مرگته
خنده ی بلندی کردمو گفتم:یه کاری میکنی برام؟؟
-تا چی باشه
من:میری یه جایی یه چیزی ببری؟؟
مواد مخدرهم میخوان انتقال بدن اینقد رمزی حرف نمیزنن
من:میری یا نه
آرشان:چرا خودت نمیری؟؟
من:اخه تو دلت میاد من این وقت روزززززززززززززززز.....
آرشان:باشه باشه
با ذوق دستشو گرفتمو بردمش تو اتاقم
آرشان:چته روانیییییییییییی
من:هوووووووووووووووووو
آرشان در حالی که دستشو میمالید گفت :زورت زیاده ها
من:بیا این بسته و کیسه رو بزار تو ماشینت تا من ادرسو بنویسم بدم بهت افرین برو
بعد با دست هولش دادم سمت بسته ها که یهو مثل اینکه متوجه چیزی شده باشه برگشتو به اتاق نگاه کرد یه برق خاصی مهمون چشماش شد فهمیدم به خاطر اتاق تعجب کرده
من:کفت برید؟؟؟؟؟
آرشان:اااااااااااااا اااااااااااااااااا
من:اگه تعجبت ته کشید بسته هارو ببر از این پله های تراس برو به مامان و بابا هم نگو خوب
آرشان:باشه اتفاقا بیکار بودم.....حالا چی به ما میماسه
من:یه خونه ی توپ یه ویلای دوبلکس یه ماشین خوشگل
ارشان با تعجب در حالی که حرفامو باور کرده بود گفت:نه ؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟
من با یه شیطنت پنهانی گفتم:البته تو بهشت


آرشان یه ذره فکر کرد بعد بدون هیچ حرفی تمام بسته هارو به سمت ماشینش برد منم تو این فاصلا ادرس یه پرورشگاه که نزدیک دانشگاهم بودو بهش دادمو تا دم در همراهیش کردم میخواستم برم داخل اتاق که یه چیزی یادم اومد عین برق گرفته ها بهش اشاره کردم بایسته تو سراشیب بیرون در ماشینو نگه داشتو شیششو داد پایین:
ها چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟
من:هیچی فقط میخواستم دکو راسیون اتاقمو عوض کنم
آرشان:خوب برو به توران خانوم بگو
من با عصبانیت:به توران خانوم بگم برا چی؟؟؟طراح دکوراسیونه؟!!!
آرشان متعجب :نه …..نه فکر کردم جا به جایی ساده میخوای ......حالا برو تو تا بعدا خودم بیام برو تو
از بچگی از این جمله بدم میومد هیچ کی جرات نداشت اینو بهم بگه چون سریع رم میکردم
من با صدایی شبیه فریاد:خودم میدونم کی برم تو ..........حالا هم تا بجای دکور اتاقم دکور خودتو عوض نکردم بزن به چاک
بعد با غیض به طرف اتاقم رفتم آرشان هنوز تو شک بود اما یه ذره بعد رفت خودمم از لحنم بدم اومد بیچاره داشت برا من کار میکرد سرش دادم زدم ولی حقش بود به اون چه ولی سریع یادم اومد اون الان داداش بزرگ تره منه و مثلا مواظبمه دلم براش سوخت از دست خودم کلافه شدم طبق عادت همیشگی که پشت سر مامان یا بابام که ماشینشونو میبردن درو میبستم رفتم تا درو ببندم که دیدم در خودش بسته شداز این اتو ماتیکا بود هر هر تا اتاقم به منگل بازی خودم میخندیدم


روی تختم نشسته بودم دستمو زیر چونم گذاشته بودم اما به هیچ چیزی فکر نمی کردم قدرت تفکرم را دزد ربوده بود.....ای خدااااااااااااااااااااا چی شد یهو این جوری شد؟؟
من که تا دیروز پریا بودم........خدایا نکنه مثل این کارگردانا که از یه نفر واسه دو نقش استفاده میکنند میخوای من هم پریا باشم هم گیسو ولییییییی خوب اگه من الان گیسو ام پس پریا کیه؟؟؟
هیچ جوابی برای این سوال پیدا نکردم واقعا الان پریا کیه وقتی من اینجام ..........
چند ضربه به در خورد که تمام افکارم لت و پار کرد با صدای رسایی گفتم:بفرمایید
مامانم (خوب بهش چی بگم فعلا که مامانم بود)اومد داخل اتاق نگاه تحسین باری به اتاق انداخت و یه لبخند جذاب و خوشگل به من تحویل داد که یاد لبخند های مامانم افتادم(اون یکی مامانمو میگما)بعد از این که تحسینشو کرد از همون چهار چوب در منو مخاطب خودش کرد:
مامان خاطره:گیسو جووووووووون(هچی این جونو میکشید که دلم میخواست همون جا از خنده قش کنم)
من:جانممممممممممممممممممم( به پیروی از خودش منم حرفمو میکشیدم )
مامان خاطره:عزیزم نمیخوای برای فردا که تولد آرشانه تدارک ببینی؟؟
من از خدا بی خبر یه ذره فکر کردم بعد گفتم:فردا؟؟میخواید تولد بگیرید براش؟؟
مامان خاطره:اره عزیزم مثل هر سال خودمونی ها دعوت دارن تو هم زود تر اگه چیزی لازم داری برو بیرون بخر که فردا خیلی کار داریم گلم
من:چشمممممممممم مامانی
یه لبخند رضایت بخش تحویلم داد که اون سرش نا پیدا بود دوباره یه نگاه به اتاق انداخت و از اتاق بیرون رفت دوباره دستمو گذاشتم زیر چونم برا این خرس گنده میخوان جشن بگیرن چه دل خوشی دارن ....
یهو یادم افتاد که خیر سرم مثلا خواهر آرشانمو باید خیلی خوب برای فردا حاضر بشم ته دلم یه ذره میترسیدم آخه من نمیدونستم منظور از خودمونی ها کیه ؟؟این آرشانم درکل وقت نشناس بود اخه کی به تو گفته بود امروز دنیا بیای؟؟یه روز دیگه به دنیا می اومدی چی میشد مثلا؟؟
رفتم سر کمدم پر لباس بود اما من نمیدونستم کدومو قبلا جلوی اینا پوشیدم کدومو نپوشیدم دلم نمی خواست لباس تکراری بپوشم به خاطر همین تصمیم گرفتم برم خرید کم وکسری های اتاقم بخرم می خواستم از همون تراس برم تو حیاط ولی یادم افتاد باید برم سوییچ ماشینمو وردارم سریع حاضر شدمو رفتم پایین کنار در خروجی یه آیینه قدی بود که خودمو توش نگاه کردم(چه ماه شدم )کنار آیینه چند تا سوییچ ماشین بود اما من نمی تونستم تشخیص بدم کدوم مال منه یهو مامان خاطره اومد جلو و گفت:چرا معطلی گیسوووووووووووو(باز کشید!!!)
من:راستش........خوب آخه
مامان:راست میگیا منم اصلا حواسم نبود بیا مامان بدون پول که نمیشه رفت خرید ببخشید یادم رفته بود...
خوشحال شدمو پولو ازش گرفتم پنج تا تراول صد تومنی بود ازش گرفتو تشکر کردم اما هنوز مشکل من رفع نشده بود کلافه به سوییچ ها نگاه می کردم که مامانم یکیشو داد دستمو گفت:چرا دست دست میکنی گیسوووووو(این چرا اکو میکرد حرفاشو ؟؟)
سریع سوییچو از دستش گرفتمو رفتم تو حیاط ماشینو ورداشتمو رفتم بیرون......


وارد یه پاساژ بزرگ شدم تمام راه داشتم به ماشینم فکر میکردم لامصب خیلییییییییییی راحت بود پروازززززززز میکرد(منم ماشین ندیده البته از زانتیا خوشم نمیومد اما رانندگی توش راحت بود)یه ساعت مچی خوشگلم خریدم تا بعدا یه فکر درست حسابی بکنم یه ساعت دیواری هم خریدم یه ساعت رومیزی هم خریدم کلا عاشق ساعت بودم بعد هزار بار چرخ زدن از مغازه ساعت فروشی دل کندم ادم خسیسی نبودم اما نمیخواستم پولمو بیخودی خرج کنم هیچ کدوم از لباسا به نظرم خوشگل نبود یا خیلی کوتاه بودن یا خیلی گشاد بودن یا خیلی رنگ جلفی داشتن در کل به دلم نمینشستن داشتم توی پاساژ قدم میزدم که یهو چشمم خورد به یه عروسک خیلی خوشگل بود یه گاو بزرگ صورتی بود که بین شاخ هاش یدونه قلب بود دلم میخواست بخرمش مغازه مغازه ی عروسک فروشی نبود یه بوتیک لباس مجلسی بودکه اتفاقا لباسای شیکی داشت یه لباس یاسی خوشگل توجهمو به خودش جلب کرد یه کت مشکی داشت که تا بالای شکم بود کتش دکمه نداشت و یقه هاش روی شونه تا میخورد در کل چشممو گرفت یه دامن مشکی مخملی هم داشت که خیلی قشنگ بود روی پیراهن یاسی هم یه کراوات مشکی و یاسی قرار می گرفت که در حین سادگی شیک بود نا خود آگاه لبخند زدمو وارد مغازه شدم فروشنده مغازههههههههه نبود با یه صدای رسا گفتم:ببخشید....
فروشنده که پشت لباسا مشغول مرتب کردن پیراهنا بود گفت:بفرمایید
من یه ذره بهم برخورد اما نمی تونستم از خیر اون لباسو عروسکه بگذرم :ببخشید آقا اون لباس یاسیه که توی ویترین گذاشتین قیمتش چنده
فروشنده:...........
من با حرص :اقااااااااااااااااااا
فروشنده:ببخشید یه چند لحظه ...دارم دنبال همون لباسی که گفتید می گردم
بی شعور در کل لایقش بود یه عرض اندامی هم نمیکرد فکر میکردم دارم با دیوار حرف میزدم اخمام رفت تو هم و قیافه ی جدی گرفتم مشغول بازی با انگشتام شدمو به دیوار مغازه تکیه دادم داشتم دنبال فحش های لایق تری برای آقای فروشنده میگشتم که دیدم لباسو جلوی صورتم گرفته قیمتشم روی یه برگه کوچولو بهش آویزون بود در حال حاضر برام گرون نبود اما اگه پریا بودم .....خوب حالا که نیستم مشغول وارسی لباس شدم به نظرم از هر لحاظ قشنگ بود
فروشنده:نمی خواید پروف کنید؟؟اتاق پرو انتهای مغازه اس
سرمو بلند کردم که نگاهم تو نگاه آبی رنگش قفل شد و از اونجایی که من خیلی به خودم مسلط بودم عین ماست که نه عین کره و پنیرو فراورده های لبنی تو چشمای خوشگل آبیش نگاه میکردم اونم همین طور به من زل زده بود من که از رو نمیرفتم خودش نگاهشو ور چید (هاچینو و واچین نگاتو ورچین)من تمام دست و پام می لرزید کاملا بدون دلیل بود اما می لرزید پسر فروشنده که خیلی هم خوشتیپ بود سریع خودشو جمع و جور کرد اما من............
فروشنده در حالی که سعی میکرد نگاشو از من بدزده گفت: خواهش میکنم بفرمایید مغازه خودتون...........انتهای مغازه
من:هاااااااااااااااااان؟؟
هان چی بود دیگه میگه برو انتهای مغازه ...چرا خنگ بازی در میاری؟؟؟؟
من:اهااااااااااااان؟؟
فروشندهه خنده ی قشنگی تحویلم داد و با چشماش تا اتاق پرو همراهیم کردم وارد اتاق پرو شدم اما هنوز به فروشنده فکر میکردم یه جوون خوش استیل همسن خودم که معلوم بود بدن سازی کار میکنه هیکل رو فرمی داشت که.........پریا از کی تا حالا اینقد پرو شدی تو بی چشم و رو ....حیا هم خوب چیزیه اما هر کاری کردم چشم های ابیشو نتونستم فراموش کنم خیلی رنگ قشنگی داشت همین جای افکارم بودم که پروف لباس تموم شد خودمو تو ایینه قدی برانداز کردم واااااااااااااااااااااای فیکس تنم بود اصلا انگار خیاط برای خود خودم دوخته بودش از هولم همون جوری داشتم بیرون میرفتم که یهو یادم افتاد هنوز لباسو نخریدم سریع لباسامو با مانتو شال عوض کردم و در حالی که حس خاصی تمام وجودمو به اغوش کشیده بود


و در حالی که حس خاصی تمام وجودمو به اغوش کشیده بود به سمت فروشنده قدم برداشتم نگاهمو به زمین داده بودم که نکنه یه وقت با نگاه ابی اش برخورد کنه و منو تو دریای چشماش غرق کنه(چه جمله ای بابا ایول تخیللللللللللللل)متوجه شدم روم زوم کرده لباسو گذاشتم روی میز جلوش و گفتم :میبرمش....چقد پرداخت کنم؟؟
فروشنده:قابل شمارو نداره.......(با شیطنت حرفشو ادامه داد).......همون قیمتی که رو اتیکتش نوشته .........البته همه ی اجناس این جا متعلق به خودتونه
بی اختیار یه لبخند ملس به گیجی خودم زدم که باعث شد دوباره نگاه شیطون ابیش بیاد به خوره تو نگاه من به بهانه ی بیرون اوردن پول دستمو کردم تو کیفم و مبلغی رو که باید میدادم دادم بهش اونم با یه قابلی نداشت پولو گرفت و برام لباسو گذاشت تو یه جعبه و یه چند لحظه ازجلوی چشمام رفت کنار منم مشغول بازی با انگشتام شدم که اونم اومد و پلاستیکو که توش جعبه ی لباس بود بهم داد و گفت: امیدوارم بازم به مغازه ی ما سر بزنید
من:..................(ماستو گذاشتم جیبم عین دوغ داشتم نگاش میکردم)
تو ذهنم میگفتم الان داره پیش خودش میگه ........د برو گمشو بیرون دیگه دختره پررو
و با این فکر بود که بالاخره احساس شرم کردمو بایه ببخشید از مغازه بیرون رفتم که یهو چشمم به ویترینو اون عروسکه افتاد می خواستم از خیرش بگذرم اما نتونستم برگشتم و بدون این که به فروشنده نگاه کنم گفتم :این عروسکه توی ویترینتون چنده؟
فروشنده:میخوای از دیوار خرید کنی که اونو نگاه میکنی؟؟
اول متوجه منظورش نشدم اما بعد سه هزاریم افتاد و نگاهمو با ترس و لرز بردم به سمتش می ترسیدم نگاهم کنه که اتفاقا کرد صاف صاف زل زد تو چشمام
من:نگفتید عروسکه تو ویترینتون چنده؟؟؟؟؟؟؟
فروشنده:اوممممممممممم(اینم برا ما شده انیشتین مثلا داره فکر میکنه)میخوای بخریش؟؟
من:اگه فروشی باشه؟؟
فروشنده :من اینو گرو نگه میدارم تا شما دفعه ی بعد هم به مغازه ما تشریف بیارید
منم پررو مگه با این حرفا از رو می رفتم:مگه نگفتید مغازه ی خودتونه؟؟اگه مغازه ی خودمه الان می خوام عروسکو ببرم
فروشنده از لحن من یه ذره متعجب شد بعد گفت:اون که اختیار دارید ....اما عروسکو من گرو ور میدارم
دیدم داره پرو میشه با یه باشه اومدم بیرون یه نگاه به عروسک تو ویترین کردم یه نگاه به چشمهای ابی فروشنده خدایی چه قیافه ی ماهی داشت موهای خوشحالت قهوه ایش با باد پنکه به رقص در می اومد اما من حرصم گرفته بود پرو پرو به من میگه گرو ورداشتم سریع راهمو گرفتمو دور شدم


تمام خریدامو که پنج شیش تا پلاستیک میشد با خودم بردم بالا و گذاشتم تو اتاق خونه خیلی ساکت بود خفن دلم گرفت رفتم به طرف اتاق آرشان چند تا تقه زدم به در که آقا اجازه داد برم تو
من:چطوری آری خوبی؟؟
آرشان:اسم منو کامل بگو ..........(سرشو از رو جزوه اش بلند کرد و چشماشو ریز کرد وگفت)........چرا تو اینقدر تعغیر کردی آب زیر کاه ؟؟
من که یه کوچولو احساس حرص میکردم گفتم:من آب زیر کاه نیستم هیچم تعغیر نکردم.... در ضمن من دلم میخواد بگم آری تو فضولی؟؟؟؟؟؟
یه چند ثانیه سکوت کردیم و من روی تخت آرشان نشستم که یه دفعه یه مشت زد به کتفم وگفت:راستییییییییییی از کی تو خیر شدی ؟؟منو میفرستی پرورشگاه واسه کمک بابا very good؟؟
من رفتم تو کار خنده ریز بعد گفتم:من همیشه دستم تو کار خیر بود نمیگفتم ریا نشه؟؟؟
آرشان با تعجب:واقعا؟؟
اینقدر واقعا رو با صورت کشیده و پرتعجب گفت که زدم زیر خنده آرشان هم که منگول منگول منو نگاه میکرد بعد چند دقیقه برگشتم تو اتاق و همه چیزایی رو که خریده بودم گذاشتم سر جاش اخیش حالا شد یه اتاق درست حسابی ....اتاقی که ساعت نداشته باشه ....توران خانوم چند تا ضربه ی متوالی به در زد که منو از افکارم جدا کرد
توران خانوم:خانوممممممممممممم شام حاضره تشریف میارید؟؟
این دیگه چه سوالی بود مگه میشه جایی حرف غذا پیش کشیده بشه و من نباشم من با عجله گفتم:حتمااااااااااااااا
خلاصه به خودمون اومدیم دیدیم نشستیم پشت میز غذا خوریو گشنگان آفریقا رو گذاشتیم جیبمون وقتی یه نگاه این ور و اون ور کردم دیدم همه دارن به من نگاه میکنند آب دهانمو قورت دادم رو به آرشان گفتم:چیه خوشگل ندیدی؟؟؟/////
آرشان:..............
وقتی باید حرف بزنه لال میشه خدایی این بچه کم نداره؟؟؟
وقتی فهمیدم مزحکه خاص و عام شدم عین یه خانوم موقر روی صندلی نشستم و شروع به خوردن کردم البته خیلی اروم و ملایم یه ذره گذشت که نگاه ها از رو من کنار رفتن آخیشششششششششش
خوب بابا گرسنه ام بود چه کنمممممممم؟؟
اما غذا خوردن اروم اصلا حال نمیداد هرچی میخوردم سیر نمیشدم که اینا آداب بلد نیستم خودم بهشون یاد میدم غذا رو باید چی جوری خورد بعد از این که غذا خوردن تمام شد گرچه من اصلا احساس سیری نمیکردم اما از روی میز بلند شدم و به طبقه بالا رفتم داشتم به طرف اتاقم حرکت میکردم که چشمم به یه سالن افتاد که تا به حال اونجا نرفته بودم چه جوری این قسمت از نگاه تیز بین من درامان مونده بود خدا داند و بس.........وارد سالن شدم واااااااااای خدا جون چه خوشگله سالن سرتاسر شیشه بود که از شیشه ها همه ی حیاط مشخص بود گوشه ی یکی از دیوار ها یه پیانو خیلی خوشگل و بزرگ بود که به اتاق جلوه ی خاصی میدادکف سالن فرش های دست باف گرانی قرار داشت که راه رفتن رویشان به ادم عجب فازی میداد مبل های سلطنتی خیلی خوشگلی گوشه و کنار سالن به چشم میخورد که با عتیقه های ظریف و تابلو ها زیبایی اتاق را کامل می کرد بلند گفتم:جون جونی من کجا بودی تا حالا که من ندیدمت اتاق خوشگله؟؟


خورشید گیس های طلایی اش را از اسمان برچید و ماه نقره ای نگاه مهتاب رنگش را به ستاره ها هدیه کرد شب شد باز تاریکی گنبد اسمان را در اغوش کشید شب شد و باز ستاره ها در ترنم شبانه شناورند
چه قدر ش های تابستان دل انگیز است
از کی تا حالا من اینقد رمانتیک شدم؟؟؟ولی خداییی ................هیچی بگذریم.یه کاغذ و خودکار برداشتم از پله های تراس خیلی اروم پایین اومدم چراغ های رنگی تمام حیاط را روشن کرده بودند گوشه ای ابی گوشه ای صورتی گوشه ای بنفش ...خوش به حال کسی که اینجا زندگی میکنه.....به طرف اب راه شیشه ای میرم ...یارو چه فکری داشته یه همچین جایی درست کرده اب از زیر شیشه روان و زلال به حرکتش ادامه میداد طوری که تصور میکردم روی اب راه میرم اصراف شیشه ها چراغ های آبی رنگی بود که به زیبایی ابراه می افزود .ابره را دنبال کردم واااااااااایییییییییییییی یییییی خدای من چقد قشنگه چه طور من تا حالا ندیده بودم....ابراه بهیه حوض ختم میشد که در وسطش یه فرشته نشسته بود که گریه می کرد و گریه اش هم همان اب هایی بود که به حوض سرازیر میشد اطراف حوض لامپ های بنفشی فضا را دلنشین تر میکرد....یکمی کنار حوش نشستم به ابراه ابی نگاه کردم کاش زندگی من هم مثل این ابراه به یه جای قشنگ ختم میشد ...مات و مبهوت به رنگ آبی چراغ ها چشم دوخته بودم رنگ قشنگ ابی مرا یاد دو تا چشم ابی می انداخت نه من نباید به این فکر کنم به من چه ربطی داره.....اما ادم که نمیتونه جلوی فکر کردن خودش را بگیره...............به طرف پشت ساختمون راه افتادم خدایا اینجارو این خونه مثل یه گوشه ای از بهشت بود که هرلحظه چیز جدیدتری توش پیدا می شد....یه نیمکت چوبی خیلی خوشگل کنار یه چراغ پایه دار بود که نور چراغ به داخل شاخه های درخت کناری میخورد و واقعا به من ارامش میداد .روی نیمکت نشستم و برگه و خودکار را کنارم گذاشتم "خدایا چرا من تعغیر کردم.چرا دیگه پریا نیستم اخه من اینجا چیکار میکنم ...گیسو کیه؟؟ یعنی واقعا من از اول گیسو بودم هیچ پریایی در کار نبود همه اش ساخته ی ذهن من بود .امکان نداره؟؟نمیشه !!من بیست سال با پریا زندگی کردم...پس امکان نداره که تخیل باشه ...از وسط برگه یه خط کشیدم یه طرف نوشتم پریا طرف دیگه نوشتم گیسو ...میخواستم فایده های گیسو بودن را با فایده های پریا بودن مقایسه کنم خوب اگه گیسو باشم یه برادر بزرگتر دارم که ازم حمایت میکنه یه خانواده روشن فکر و خوشبخت دارم که از نظر اقتصادی هیچ مشکلی ندارند یه خونه ی قشنگ دارم که اصلا قابل توصیف نیست یه قیافه ی و قد و هیکل رو فرم و خوبی دارم دانشجوی دندانپزشکی هستم و .....اینا فایده های گیسو بودن بود حالا پریا بودن.......................................... ......................باورم نمیشه پریا بودن هیچ فایده ای برای من نداره.هیچی.اما من باید بفهمم که اگر من الن گیسو ام پس گیسو کجاست یا اگر من الان اینجام پس پریا کجاست؟؟و یه سوال مهم تر :چرا من اینجوری شدم یا چرا ما (پریا و گیسو)اینجوری شدیم؟؟استش دلم واسه پریای شوخ و سرحال تنگولیده بود کسی که همیشه مثل مشاور بود برای همه برای بچه های خوابگاه برای شروین و شراره برای بنیامین حتی برای پرستو دلم واسه دانشگاهمون تنگولیده بود برای پشت بوم خوابگاه برای دعوا های من و کیارش سر چهار راه برای مهمونی های شروین برای همه چی...حالا باید چی کار کنم ؟؟


حالا باید چی کار کنم ؟؟راستی گفتم دانشگاه فردا باید برم دانشگاه دندانپزشکی ....موبایلم را در اوردم تا الارم را تنظیم کنم تا صبح زود بیدار بشم و برم دانشگاه بعد از تنظیم الارم همون طور که تو فکر بودم به گوشی موبایل خیره شده بودم که یهو یه فکری به ذهنم رسید...اره من باید به خودم زنگ بزنم به پریا باید ببینم کی گوشی را برمیداره ؟؟
سریع شماره خودم را گرفتم یه بوق دو بوق سه..:الوووووووووووووو
وای خدا این که صدای منه (پریا)قدرت تکلم را از دست دادم باید چی میگفتم با تته پته گفتم:ال الو....سل..سلام
دیگه نه من حرفی زدم نه کسی که اون طرف خط بود سکوت وحشتناکی سول های مرا در خودش خفه کرده بود تا این که اون سکوت را شکست:تو گیسویییییییییییییی؟؟تومنی ؟؟؟
خدایا چرا هرکی به پست ما میخوره کم داره؟؟اخه تو منی هم شد سوال؟؟
من:شما کی هستید؟؟
اون:من راستش خودم هم گیج شدم اونجوری که سر و وضعو این دور و وری هام میگن انگار اسمم پریاس .تو کی هستی؟؟
از لحن صحبتش خوشم نیومد خیلی بد صحبت میکرد یعنی در حد یه خانوم متشخص(مثل خودم) نبود...
من:منم اونطوری که اطرافیانم میگن مثل این که اسمم گیسوئه
اون:گیسوووووووووووووووو
من:بله..چطور؟
اون:گیسو که منم
من:خوب پریا هم که منم
اون:من نمیفهمم ....چه خبره اینجا...تو چی میگی؟؟
از بس که نفهمی ....

من:صداتو برا من نبر بالا هارت و پورت بیخودم نکن....ارث باباتو نخوردم که ازم طلبکاری ...یا درست صحبت میکنی یاگوشی رو قطع میکنم اون وقت میخوام ببینم بازم میتونی صداتو بالا ببری یا نه
من در کل همین طوری بودم تحمل شنیدن حرف زور و بی منطق نداشتم اینقدر محکم و جدی این حرفا رو زدم که تا چند ثانیه دختره بدبخت یادش رفته بود چه جوری باید حرف بزنه
اون:منم دعوا ندارم فقط میخوام بدونم چی شده که من اینجوری شدم؟؟
من:من خودم هم گیج بودم نمیدونم چی جوری از این خونه و اون بیمارستان سر در آوردم حتی نمیدونم چی شده که شما گوشی منو جواب دادید..چطوره همدیگرو ببینیم تا بهتر از موضوع سردربیاریم
اون:همچی فکر بدی هم نیس..کی میای ببینیم
دختره ی پرو فکر کرده ملکه انگلیسه برم دست بوسش
من:من همچین کاری نمیکنم فردا دارم میرم دانشگاه میخوای منو ببینی بیا اونجا من نمیتونم بیام
اون:توقع داری من از این خوابگاه که تقریبا خارج شهره هِلِکو هِلِک پیاده بیام دانشکده دندانپزشکی ؟؟تو که زانتیا زیر پاته بیا
من:تو از کجا میدونی من زانتیا دارم یا این که میخوام برم دانشگاه دندانپزشکی
اون:اخه گفتی من گیسو ام....خوب من قبلا یعنی ...خوب اخه من گیسو بودم میدونم مدل ماشینم چیه یا چه رشته ای درس میخونم
من:اهان.........اما در هر حال من نمیام خوابگاه مطمئنم اگر بیام نمیتونم جلوی خودمو بگیرم ...تو باید بیای
اون:جون به جونت کنن کله شقی ...توصیف کله شقی هاتو از بچه های خواب گاتون شنیدم
من:چی گفتی؟؟
اون :گفتم توصیف کله شقی هاتو از بچه های خوابگاهتون شنیدم
من:نه نه قبلش؟؟


اون:جون به جونت کنن کله شقی(بیچاره فکر کرد از حرفش عصبی شدم میخوام دوباره دعواش کنم) سریع گفت: خوب اگه ناراحت شدی ببخشید تیکه کلاممه اخه....
من:نه ...منظورم اینه که گفتی جون به جونت کنن
اون:خوب
من:خوب من فکر کنم ما جون به جون شدیم؟؟
اون:هان؟؟
من:نمیدونم فردا که دیدمت و مطمئن شدم بهت میگم
اون:مثل این که پریسا داره از خواب بلند میشه....دیگه نمیتونم حرف بزنم ...فعلا
من:میدونم پریسا هر شب خودکار پامیشه میره دستشویی...خداحافظ
گوشی را قطع کردم اما برای فردا لحظه شماری میکردم بعضی وقتا ادم ارزو میکنه سریع صبح بشه کاشکی الان فردا بود البته بعضی وقت ها هم ادم ارزو میکنه هیچ وقت فردا نشه...مطمئننا فردا روز پرکاری بود تولد آرشان ...دیدن اون دختره...رفتن به دانشگاه....دکوراسیون اتاق....واای؟؟
*******
لعنت به الارم موبایل ...............دِ لال شو دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ای وای دانشگاه
*******
-جانم
-سلام گیسو خوبی؟؟؟
-ممنون(خدایا این دختره کیه؟؟؟مثل این که با من خیلی رفیق بوده)
-نه مثل این که خوب نیستی
-چرا....چرا خوب هستم
(اگه بامن صمیمی بوده چرا اینقد رسمیه ....بیچاره انگاراز من میترسه)
-بریم کلاس
-بریم
خلاصه رفتم سر کلاس خداییش دانشگاهشون از مال ما خیلی تمیز تر بود ولی بچه های دانشگاهشون خیلی خشک بودن.........خاک عالمممممممممممممممممممم
نگاه کن پسرا عین ابوعلی سینا زل زدن به استاد دخترا هم که فقط از دندونپزشکی پوشیدن روپوش سفیدشو فهمیدن(ایشششششششششششششششم شد)
-گیسو ............گیسو
-ها ها
-چی شد رم کردی
-خر نشو.........درست صحبت کن
-تو که داری از من بدتر حرف میزنی
-من باتو فرق دارم....چیز....اسمتم یادم رفت
-بی معرفتی دیگه........من ارغوانم
-(تو دلم گفتم هر کی میخوای باش چه کنم؟؟؟)اهان شرمنده یادم رفته بود
استاد:خانوم خورسند مشکلی پیش اومده
من البته تو دلم:مشکل من تویی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۰۸

نویسنده  آیه*  از کاربران نودوهشتیا


خلاصه :

ماجرا از زبون پریا خانوم لجبازه ازون دخترا ها از اونا ست ها
زبونش دومتره تو نیش و کنایه زدن یه پا انیشتنه خانوم
نه اینکه فکر های فشن بکنید حقیقتا تو دلش هیچی نیست اما خوب حسابی شرههههههههههه ولی دوست داشتنیه و البته نترسه و بعضی ریسک ها تو زندگیش باعث میشه بقیه فکر کنن شیشو هشت میزنه حالا این خانوم خسته شده از زندگی معمولیش
این خانوم اصلا و ابدا از زندگیش راضی نیست روی پشت بومه خوابگهه دانشگاهشون اتفاق عجیبی براش میوفته که تا اخر عمر فکرشو مشغول نگه میداره اما در این بین اتفاق فوق باور و عجیبی براش میوفته که قطعا تا به حال برای هیچ کی نیوفتاده به خاطر بدشدن حالش و بعد از اینکه میره بیمارستان و بهوش میاد متوجه میشه که دیگه خودش نیست و عوض شده درواقع روحش با شخص دیگه ای عوض میشه و مجبور میشه بره و جای اون دختره(گیسو) زندگی کنه وسطای این همه هاگیر واگیر یه اتفاق دیگه ای هم میوفته که کارو بدتر میکنه


مقدمه

نگاهم چیزی را در اعماق پنجره می جست......که هرگز یافت نشد و تنها چیزی که می شد دید،همان مترسک حصیری و لاغری بودکه در ژرفای انتظار دست هایش همیشه در مسیر باد بود ...مترسک تنها مانده بود......در دریای زرد بیکران گندم.
او دلش چه می خواست
کلاغ های مزاهم را؟؟؟؟
آری به راستی مترسک ها هم
نگران میشوند؟؟
آن هم نگران کلاغ ها؟؟؟
پاییز کوله باری از غروب های نارنجی رابر زمین گرم تابستان کوفت و به هنگام شکستن بلور تابستان صدای قا ر قار کلاغ ها
به هوا برخاست چمدان انتظار بسته شد وگندمزار باز هم تماشاگر بازی مترسک بود .
ایام رخ می نمودند از پس شب های مخملی ومن در چهار چوب پنجره نظاره می کردم ....که مترسک چگونه به ساز موسیقی باد می رقصد...باد وزید و مترسک را به ضیافتی در شفق فرا خواند مترسک سری تکان داد وباد او را با خود برد
تا کلاغ ها تفاوت بازی رابا ترس درک کنند
تا گندم زار قدر مترسک را بفهمد
تا باری مترسکی دیگر ساخته شود
اگر مترسک ها همیشه سراپا می ماندندآیا کلاغ ها پس از دو روز...دوماه ودرنهایت دوسال باز هم میترسیدند
مترسک رفت و به جای اوشاهین تنهایی ...بروی شانه ی آدم برفی نشست
و چه زیبا زمستان آمد
و بدن های بی روح و خشک شده درختان رادر جامه ی برفها پوشاندو هیچ کس هیچ کس حتی خورشید های نارنجی پاییز هم نتوانستند درختان را از خواب شیرینشان در آغوش زمستان بیدار کنندجوانه ها بیهوش شدندوفراموش کردند که چگونه باید جوانه زدچگونه باید سبز شد و طراوت بخشیدو اما نگاه های خاکستری من هنوز هم نگران تنهایی آدم برفی بود.
او شب ها....زیر نور ماه ارغوانی در قاب پنجره نقش می بست تا اینکه
پرستو آمد
و مژده ی طلوع پر رنگ خورشید را
برای میزبانی بهتر
زیر گوش کوه زمزمه کرد
صدا در کوه انعکاس یافت
و رسید به گوش آدم برفی
مشرق خود را برای بهترین طلوع سال با ستاره ها رنگین کرده بود.آسمان آزین بسته بود
نقاش طبیعت قدم های بهار راروی بوم زندگی نقش میزدوجوانه به یاد آورد که چگونه باید رویید
چگونه باید با ذرات خاک جنگید و چگونه باید رها شد.....شکوفا شداگر زمستان جوانه را مخفی نمیکرد همواره و در آغوش هر فصل جوانه میروییدآنوقت غنچه بی معنا بودگل از زمستان دریغ شد اما همه مفهوم بهار را فهمیدند
شاخه ها روییدند.
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه آدم برفی دربرابر نورآسمان آب شدی در گهواره ی زمین خواب شدی تبخیر شدی وهمسایه آفتاب شدی و تا به ابد بردیوار آسمان قاب شدی ...افسوس عزیزک سردم
اما چرا افسوس.......اگر خورشید این کار را با او نمی کردشاید آدم برفی دیگری ساخته نمیشد و قتی همیشه آدم برفی باشد همیشه زمستان است وساختن گلوله ی برفی معنی ندارد
تابستان و پاییز و زمستان واژه ی عشق را در لغت نا مه ی سال معنی کردند و
رفتند و بهار آمد با دنیایی از عشق .......آری عشق همان کاری بود که
زمستان با جوانه کرد
خورشید با آدم برفی و
باد با مترسک...


قسمت اول رمان خاله بازی عاشقانه


فصل اول
آسمان روسری مخملی شب را سر کرده است قطره ی مهتاب از هلال ماه نقره ای به روی دستم میچکد .فضا پر می شود از ترنم شبانه و من تمام این زیبایی ها را با دمی به عمق وجودم میکشم .شب های آخر بهار است و تابستان در لیست انتظار سال ،منتظر پرواز نشسته است و چمدانش پر از میوه های رنگین و شیرین است (دلتون را صابون نزنید برای شما سوغاتی نمیاره به اندازه کافی از تابستون به شما رسیده)
من کیم ؟؟؟شاید این سوال رو مختونه و داره آزارتون میده پس بهتره سریعتر جوابشو بدونید .من یه تیکه جواهر ماشاالله هزار ماشالله خانومیم برا خودم یه دسته گل(برم بزنم به تخته ممکن یکی اینجا چشمش شور و شیرین باشه و....آهان بزنم به تخته بزنم به تخته رنگ و روم وا شده بزنم به تخته (2)ص.رتم ماه شده البته ماه بود)برگردیم سر اصل مطلب من اسمم پریاست الان توی راه خوابگاه از بچه ها جدا شدم و یه دفتر خاطره برا خودم خریدم (چقدم خوشمله لا مصب).دلم میخواد این لحظات آخر عمری رو برا خودم ثبت کنم نمیدونم چرا فکر میکنم آخر عمرمه کلا از این فکرهای مزخرف زیاد به ذهنم میاد(شما زیاد جدی نگیرید) اما نکنه واقعا آخر عمرم باشه نه خدایااااایه چند وقت عزرائیلو سرگرم کن من یه ذره توشه موشه پست کنم اونور (گفتم که جدی نگیرید)اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوش ترست(یعنی سخن خودم)
ماشاالله رو نیست که سنگ پای قزوینه ...من یه بارم گفتم جهت اطلاع یه باره دیگه ام عرض می کنم پریام کوچیک شما...(میبینید تواضع همین جوری داره از سر و روم میپاچه)بچه ی دوم یه خانواده حالا کدوم خانواده؟؟؟به نکته ی ظریفی اشاره کردید خانواده ی ما از یه مادر و یه پدر و یه خواهر بزرگ به نام پرستو خانوم عزیز دوردونه و یه دونه داداش کوچیکه یکی یه دونه به نام پوریا و یه نخودی وسط اینا که من باشم .یعنی پریاخوشمله . خواهر بزرگه راه مامان خانوم را ادامه داده و وکیل شده و الان مشغول کاره .داداش کوچیکه قراره راه بابا را ادامه بده و حسابدار بشه ،الانم در راه علم و ادب به مدت سه روز از مدرسه اخراج شده (البته ینجوری که کلاغ خوشگلا خبر آوردند ) وبازم من مثل این نخود آش نه تو جاده خاکی بابام نه تو آزاد راه مامان من اصلا ازون تافته های جدا بافته ام و با اجازتون توی یکی از دانشگاه های تهران معماری می خونم برای همین از خونه دور شدم آه از آشیونه و کانون گرم خانواده جدا افتادم .البته خانه ما هم چندان دور نیست ها.همین قزوینه- پایتخت خوشنویسی ایران -(حالا خوبه تو دل خوشنویسی بزرگ شدم و دستخطم تو آفتاب و مهتاب راه میره )اما از هر چی بگذریم هوش و استعدادم عالیه (چقد ازخود راضی)بابا میگه هوشت به خودم رفته مامانم میگه حافظه ات به من رفته اما خودمونیم نه این یکی هوش داره ونه اون یکی حافظه...
کم کم دارم به ساختمون خوابگاه نزدیک میشم خوابگاه ما از بیست تا واحد تشکیل شده که ما به خاطر اینکه اقبال یه ذره از یار با ما اونور تره دقیقا اون طبقه آخریه ایم آسانسورم اگه شما پول تعمیر داشتید حتما بهم بگید شماره حسابمو بهتون بدم اما خوب یه خوبی هم داره ،اما چی؟؟اینکه همه ی واحد ها ده تا دانشجو داره اما چون ما اون طبقه آخریم دیگه دانشجو ته کشیده بوده ماها را پیدا کردند اونجا را دادند به ما و به خاطر اینکه دانشجو مثل ما قانع پیدا نمیشه ما فقط پنج نفریم یعنی نصف بقیه واحد ها .حالا کلید را میخوام داخل قفل بچرخونم . کلید یه قر میده تو قفل یه چیریخ صدا میده و من وارد میشوم
صدای این افسانه هم که همیشه رو مخه:به به الیزابت تیلور تشریف آوردند..... ضیافت را دست نخورده رو میز چیدیم منتظر جلوستون بودیم...کدوم گوری بودی تو هاااا دختره ی چش سفید
بعد دستشو گذاشت رو کمرشو ادای ننه قمرو اومد:نمیدونی ما دلمون فرسنگ ها زیر دریا میره
-ایشم شد (به معنای چندشم شد) اینه ضیافتتون ؟؟؟!!
پریسا یکی دیگه از هم اتاقیامون گفت:دختره ی پروی نمک نشناس تنها کسی که تو این محوطه دستپخت لذیذشو میده بقیه بخورن منم اونوقت تو برا من قیافه میگیری
من-آخه شما که زحمت کشیدی چرا زحمت مزخرف کشیدی مَنگول خانوم تو که میدونی من قورمه سبزی می بینم شب میاد تو خوابم
پریسا:از بس بی سلیقه ای دیگه همه از خداشونه این غذا را اونم با دستپخت کی؟؟ من بخورند
من-حالا هرچی تدارک دیدید خودتون بخورید دستتون هم درد بکنه ایشالله تا یادتون باشه منم اینجا آدمم ....الانم میرم بیرون کار دارم...


خوب پس چی شد؟؟؟ دوتا چیزو نباید فراموش کنید 1اون تشکر جذابه پایین صفحه 2 اون نظر سنجی که اگر توش شرکت کنید شخصیتتون را نشون میدیدو حسن نیتتون را(نمیدونم چه ربطی داره ولی نشون میدید دیگه)
راستی ادامه ی فصل اول

در واحد را بستم و الان دارم پله های ترقی را(پله های خوابگاه را)میرم بالا ...شاید بپرسید وقتی ما طبقه آخریم دیگه کجا دارم میرم بالا واسه خودم اما از بس که باهوشید باز دارید به نکته ی مهمی اشاره میکنید...الان دیگه به مقصد رسیدم از این بالا میتونم(فکر نکنید میتونم کل تهران را ببینم مگه چقد ارتفاس) فقط اگه خودم را بکشم روی پنجه هام واستم شاید به زور بتونم همین محوطه خوابگاه را کامل ببینم بعله چقدر باهوشید شما الان من بالای پشت بومم (مامانتون بهتون چی میده که اینقدر باهوش شدید کلکا؟؟)راستش را بخواهید هروقت که بتونم یعنی وقت داشته باشم میام این بالا نمیدونم چرا اما اینجا وقتی نفس میکشم احساس خیل خوبی پیدا میکنم وقتی اینجا میشینم انگار میتونم ماه را از تخت سلطنتش تو آسمون بندازم پایینو بگم بیا بشین بابا تو هم از خودمونی
حالا این دفتر خاطراتی را که تازه خریدم گذاشتم جلو ی خودم و دارم براتون از خودم مینویسم شاید اولین چیزی که لازم باشه براش توضیح بدم اینه که من چجوری میام بالای پشت بوم خوب اگه مشتاقید بدونید منم نمیگم تا اینقدر مشتاق بمونید که زیر پاتون علف سبز شه...
اما از اونجایی که دل رحمم و شما هم بچه های خوبی هستید میگم :تقریبا ماه سومی بود که به خوابگاه اومده بودم اونموقع ها این جا را کشف نکرده بودم بعله جونم براتون بگه که یه روز از همین روزا که خورشید داره من از بس که شب خوب خوابیده بودم صبح دیر بیدار شدم ودر نهایت همین رفقای عتیقه ی من بدون من رفتن و اونجا بود که باید میخوندم(منو تنها نزار رو قلبم پا نزار)منم چشمتون روز بد نبینه بلند شدم در عرض تی ثانیه بساطمو جمع کردم و با وجود اینکه نیمساعت از کلاس گذشته بود اومدم برم بیرون از واحد که صدای دعوا باعث شد نرم...منم که فضول پشت در فال گوش ایستادم اونجوری که من متوجه شدم اکبر آقا نگهبان محوطه خوابگاه کلید پشت بوم را گم کرده بود و حالا مورد توبیخ بود به خاطر اینکه کلید دوباره گم نشه (ازبس که اینا مخ بودن)ورداشتن کلید رو گذاشتن زیر پادری منم که فرصت طلب ...بعدا هروقت زمان را مناسب دیدم رفتم اون بالا اما در عوض اینکه من این جای خوشگل مشگل را پیدا کردم اون روز از کلاس جا موندم و اون ترم هم از اون درس افتادم

*****
امروز یه روز دیگه است ومن مثل همیشه از بچه ها جاموندم و دارم تک و تنها از عرض خیابون رد میشم میدونید چیه به قول فرشته (اون یکی هم اتاقیم اگر ما شانس داشتیم اسممون رو میذاشتن شانسعلی)دقیقا همون موقع که من می خواستم از خیابون رد شدم چراغ سبز شد یه ماشی مشکی که نمیدونم مدلش چی بود شروع کرد بوق زدن منم ریلکس داشتم رد میشدم دوباره دستشو گذاشت رو بوق یه نگاه کردم به ماشینش از اینا بود که به قول پوریاسقفش میرفت زیر لب گفتم :اینم برا ما آدم شده ...ایشم شد
همون جور زل زل ماشنیشو نگاه میکردم (البته توجهی یه خودش نداشتم فقط فهمیدم یه تی شرت زرد پوشیده بود یه عینک آفتابی رو چشاش بود لبتابشم رو صندلی کنارش بود به آیینشم یه عروسکه بامزه وصل بود دیدید من چقد چشم و گوش بستم ؟؟)در حالی که من داشتم این مسائل مهم را کشف می کردم برگشت گفت :چشات در نیاد...راه برو دیگه
چشمامو ریز کردم و پرسیدم:عجله داری؟؟
صداش رو بالا برد و گفت:په نه په...دختره ی پررو
منم نه گذاشتم نه ورداشتم گفتم-اولا پرو عمته دوما تو غلط کردی عجله داری رانندگی میکنی..حالا هم برو گمشو...پسره ی پررو
بعدشم یه نگاه غضب ناک تحویلش دادم و دوباره ریلکس شروع کردم به راه رفتن با اینکه یه پیروزی بزرگ به دست اوردم و زدم تو دهنه پسره اما خوب چه کنیم بازم از کلاس جاموندم


-بفرمایید
-اومممم واقعا معذرت میخوام استاد راستش تو راه...
-اشکالی نداره خانوم بهراد امروز روز کارگاهه (یعنی دیگه لال شو کار مهمی نداریم)
-ممنون استاد
بعد به همراه استاد وارد کارگاه شدیم رفقای شفیقم(هم اتاقیام)دستشون را برا سلام بالا اوردند.منم همین طور.(این حرکات موزون چی بود ما انجام میدادیم ....والله)استاد گفت:خانوم بهراد برای بار چندم میبخشمتون امیدی هم ندارم بار آخرتون باشه اما حد اقل سعی کنید زود برسید
-استاد واقعا شرمنده(منو شرمندگی؟؟؟)اصلا نمی خواستم دیر کنم (اره جون خودم دلم میخواست اصلا نیام)
-حالا اشکالی نداره ...همه ی بچه ها دو به دو مشغول کارند و شما هم ...
-بله استاد مثل همیشه انفرادی باید کار کنم
یهو یکی از بچه ها استادو صدا کرد و استادم رفت البته قبلش بایه جمله هم دهن منوبست هم همونجا قفلم کرد:شما همین جا باشید
بعله همین جمله کافی بو د تا من خفه شم کنار در کارگاه ایستاده بودم با انگشتام بازی میکردم و زیر لب به زمین و زمان فحش میبستم و البته به اون پسر ماشین قشنگه مردم هم شانس دارن به خدا یارو اون جوریه ماشینش اونه ما اینجورییم اونوقت ماشین بی ماشین ایشششش
تو همین فکر های مزخرف سیر میکردم که یهو در کلاس تق تق کرد استاد از ته کارگاه گفت :خانوم لطف کنید در رو باز کنید من دستم بنده
همین چین میگه دستم بنده انگار داره اتم میشکافه این دیگه چه جورشه مگه من دربون کارگاهم کلاسته وظیفته دررو باز کنی آدمم اینقدر پررو....
وهمین جور تخته گاز داشتم به توهین های قشنگتری نزدیک میشدم که یادم افتاد یکی پشت در منتظره ...در رو باز کردم اما ....
-سلام استاد ببخشید جای پارک پیدا نکردم مجبور شدم برم دو کوچه اونور تر و....
حرفش را قطع کردم و گفتم:جای پارک گیر نیاوردید یا سر چهار راه سر به سر یه خانوم محترم گذاشتید
سرش را آورد بالا با شرمندگی نگاهم کرد و گفت:واقعا معذرت میخوام فکر نمی کردم شما ...شما استاد این ترمم باشید...
دلم نمیخواست از ژست استادی بیام بیرون اما چیکار کنم وجدان لامصب وول وول میکرد:فکر درستی کردید چون نیستم
استاد پرسید :خانوم بهراد مشکلی پیش اومده؟؟
و با همین سوال ادامه ی بحث جالب ما رو قطع کرد پسره با یه نگاه خشمگین بهم فهموند برات دارم ...و اما من ...من هنوز ریلکس بودم و هیچ حسی مثل عذاب وجدان را در خودم حس نمی کردم
استاد:آقای آریا منش از شما بعیده ؟؟و بعد به ساعتش اشاره کرد(پیش خودم گفتم یعنی از من بعید نیست ..استاده بی لیاقت این همه سر کلاسش درس خوندم که به من نگه ازشما بعیده اَی بی لیاقت)
اون آقا ماشین قشنگه یا بهتره بگم آقای آریا منش یه بادی به موهاش داد موهاش که خوب پریشون شد گفت:استاد واقعا ببخشید تقصیر من نبود(تو دلم گفتم پس تقصیر من بود)
استاد :هر کسی مسئول کارهای خودشه و هرچی سرش میاد سزای کارهای خودشه(آفرین استاد گل چه عجب یه حرف مفید از دهنش در اومد...آفرین پسر خوب)
بعد رو کرد به من و گفت:خانوم بهراد بفرمایید اینم یه هم گروه خوب (باخودم گفتم نه...مثل اینکه این استاد ما آدم بشو نیست)
خلاصه اونروز با هر فلاکتی بود با اون آقای ماشین قشنگ سر شد و بالاخره شب شد .


هوای قشنگی نیس(بیاید رک باشیم)خوب راست میگم... آسمون اونقدر سیاه شده که توش یه تیکه ی آبی مفقود الاثره اینم تهران (تهران تهران که میگن اینه؟؟)امروز به پیشنهاد فِری(فرشته جون )اومدیم پارک تا هوامون عوض شه (مثلاً)اما عوض که نشد هیچی حالمونم گرفته شد شاید بپرسید چرا ؟؟منم میگم محض ارا ....اما واقعا چرا و به چه علت؟؟ نزدیک پارک هیچ مغازه ای نبود به همین دلیل برای خرید خرت و پرت مجبور شدیم بریم از همون دکه های توی پارک آت و آشغال بخریم هوا گرم بود خیلی گرم بود خیلی خیلی گرم بود ...بابا اصلا ته گرما بود هوا(یکی نبود بگه تو این ساعت گرما کدوم آدم عاقلی میاد پارک که ما اومدیم ...مثلا که چی نه من میخوام بدونم مثلا که چی...نه شما بگو مثلا که چی؟؟)من و فری رفتیم مغازه حالا تا ما برسیم فرصت خوبیه که براتون از این فرشته بگم فری جون خیلی دختر خوبیه یعنی همه جوره پایه س ...از اون پاچه خوارای نامبر وان ...چهره ی قشنگی داشت چشمهای قهوه ای روشن بینی کوچیک لب های متناسب و گونه های برجسته پوست سفیدش توی آفتاب می درخشید دختر خوبی بود توی کلاس ها همیشه کنار من مینشست (مخصوصا موقع امتحانا)خوب دیگه رسیدیم آقاهه یه نگاهی بهمون کرد و بعد با اخم گفت تموم کردم (تو دلم گفتم به ما که رسید شانسمون پوسید ...ایشششش)؟؟(شاعر راست میگه اینجا تهرون لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش )برگشتیم پیش بچه ها و خیلی موقر نشستیم روی زیر اندازی که در نبود ما زیر سایه درخت پهن شده بود هوا میرفت که تاریک بشه(برو برو)هوا کمکم خنک شد و ماه از پشت ابر چشمک میزد و نگاه نقره ای خودش را به تمام آسمون هدیه میکرد بچه های کوچولو تو پارک بازی میکردند یهو دلم خواست برم شهر بازی و یه چیزی سوار شم (اما خوب دلم می خواست ....جیبم که نذاشت یعنی پول نداشت که بخواهد بذارد )من هم فقط با حسرت نگاه کردم بچه دانشجوی آس و پاسو چه به شهر بازی یه ذره گذشت ساعت نزدیک هشت بود که دوتا آدم اومدن نشستن روی نیمکت نزدیک ما ...یکیشون یه دخترخانوم بود اون یکی یه پسر خانوم بود پسره بینیشو عمل کرده بود یه بولیز زرد یه شلوار قرمز بادی پوشیده بود (در کل ازین اشغال پوشا بود)ایشم شد اصلا خوشم نیومد دختره هم یه مانتوی سبز با یه شلوار لی ساده و یه شال زرد سرش کرده بود (خیایییییی ساده بود اما جلف بود)اول یه ذره عشوه اومد منم به بچه ها اشاره کردم یه سوژه پیدا کردم همه ساکت شدند تا قشنگ تر بشنویم چی میگفتن...پسره گفت:نازی خانوم بستنی میخوری؟
دختره گفت:ایمممممممم(مثلا داشت فکر میکرد البته مثلا) نه........
-آخه چرا عزیزم(من خیلی جلوی خودمو گرفته بودم نخندم تخمه هم ریخته بودم تو جیب مانتو هی از هیجان تخمه میشکوندم یه صحنه جالب:پسره سریع اخم کرد و پرسید:چرا عزیرم؟؟
دختره:من میخوام برم شهر بازی .....بریم نیما ؟؟؟
بعد پسره بلند شد گفت بریم عزیزم و بعد دست دختره را گرفت و بلند شدن اما ...این خانوم خوشگله روی جیب های مانتوش زنجیر بود (مدلش بود)گفته بودم شلوار پسره هم بادی بود از اون جنس پلاستیکیا (که به درد مامان جون میخورن برا سفره پاک کردن )خلاصه ...اینا از بس به هم چسبیده بودم زنجیر مانتو دختره به جیب پسره گیر کرده بود اینا هر قدم که می رفتن این شلواره هی نمه نمه پاره می شد یه صحنه ای بود خفن ....
افی (افسانه)همون طور که میخندید گفت: ای خاک بر سر بی عرضمون که یکی مثه اینم نیس مارو ببره شهر بازی
من:برو بابا من بمیرم هم با یکی مثه این نمیام پارک
افی:در آینده ای نه چندان دور میبینیم...
من: چی رو؟
افی:اینکه میای یا نه
من:نمیام
افی:میای
من افتادم رو لج:نمیام
افی:میای .....بیا شرط ببندیم
منم جو گرفتم گفتم: باشه ...سر چی؟؟
افی :اگه شما تا یه ماه دیگه با یکی نیومدی اینجا من اسمم را میزارم فیزه ه ه ه...
من:با کی مثلا ؟؟
افی :یه اسم بگو؟؟
من:پریا؟؟
افی:نه یه اسم پسر
من :لندهور
افی:پریااااااااااااااااااا....
من با نیشخن یه ذره فکر کردم بعد گفتم: مثلا کیارش
افی:چه اسمیم گفتی....ولی از اونجا که من قلبم پاکه شرط میبندم تا یه ماه دیگه با این یارو میای اینجا
منم گفتم:قلب پاکت غلط کرده با تو......


توی خوابگاه قدم میزنم افی (افسانه) و فری(فرشته) جلوی تلویزیون لم دادند و تخمه میشکونند یه نگاه به آشپز خونه میکنم پریسا مشغول حاضر کردن شامه (اینم حوصله داره)مریم هم تو اتاق داره کتاب میخونه ....خوابگاه ما در واقع از بیست تا سوییت تشکیل شده سوییت های یه خوابه با آشپز خونه و دستشویی و حمام و یه انباری کو چولو که هروز توی این سوییت همون اتفاق های همیشگی میوفته منم انتظارای بیخود دارم مثلا انتظار دارم چی بشه برای یه آدم معمولی مثل من میخواد چی بشه من تا اونجا که به خاطر دارم تمام زندیم درس بوده درس درس و بازهم درس درسته که آخرش دارم توی رشته ی دلخواهم تحصیل میکنم و چیزی هم به فارغ التحصیلیم نمونده اما ....اما بازم ناراضیم چه اتفاقی باید میوفتاد که نیوفتاد چه چیزی می خواستم که برآورده نشد من که همه چی داشتم از همه مهم تر یه استعداد قابل توجه توی زخم زبون زدن دیگه چی می خواستم اما ازین چیزا بگذریم من یه چیز خوب داشتم اینکه دست به قلمم خوب بود همیشه بهترین انشا های مدرسه مال من بود گفتم مدرسه چی میشد هنوز مدرسه میرفتم جایی که هروز یه اتفاق تازه توش میوفته ....از قدم زدن توی خوابگاه خسته شدم بهترین جایی که این موقع ها آرومم میکنه پشت بومه سریع از پله ها بالا میرم در رو باز می کنم و ....هوای خنک اینجا را به عمق وجودم میکشم چه قدر از این هوای گرمی که توام با سرماست لذت می برم از این همه حس تازگی دوباره دست دیو گون تنهایی مرا به سمت خودش میبره و اندیشه های تلخ منو در آغوش خود فرو می برند (خدایا چرا من اینجوری شدم؟؟نکنه خل شدم ...یا مریضیم بالا گرفته؟)دوست دارم الان یه پشه کش داشتم هر چی افکار مزاهمه کیش میکردم .....من این وازه چه قدر اعتماد به نفس همراه داره چیزی که هیچوقت من نداشتم هیچ وقت ....اما من همیشه بهترین بوده ام توی همه چی (حالا خوبه میگم اعتماد به نفس ندارم...ولی واقعا اینجوری بوده )من چشمهای درشت قهوه ای داشتم حالا نه قهوه ای قهوه ای ....قهوه ای خیلی تیره یه بینی کشیده و کوچیک گونه های برجسته لب های متناسب مو های خرمایی کوتاه ابرو های هشتی یه قیافه ی کاملا معمولی از نظر خودم ...البته همیشه همه میگفتن که قیافه ی قشنگ و معصومی داشتم (اما خوب حتما چشماشون البالو گیلاس میبینه) پدر و مادر نمونه ای که همه آرزوشو داشتن خواهر بزرگی که هیچ وقت به دردم نخورد برادری که همیشه اذیتم میکرد ....اما من حافظه ی خوبی داشتم بهترین نمره هارو میگرفتم اما باز خیلی چیزا کم داشتم من یه اخلاق خوب کم داشتم (فقط همین؟؟؟؟؟)شاید باورتون نشه که من از همه چی بیشتر توی این دنیا از ماه خوشم میومد ماه همیشه با یراهن نقره ای خودش چشم های نورانی ستارگان را خیره میساخت خیلی قشنگ می درخشید غروری داردسر شار از تواضع چیزی که هیچ کس ندارد و نخواهد داشت ...بیشترین دلیلی هم که من عاشق این پشت بوم شدم همین ماه بود همیشه تو عالم بچه گی فکر میکردم یه فرشته روی هلال ماه لم داده و با عصای جادویی اش بر روی شهر نور میپاشد مو های طلایی اش دست در دست باد عطر آرامش را به خواب های شیرین هدیه کرده است ...ولی همه ی این ها مختص عالم قشنگ و رویایی بچگی بود و نه بیشتر ...دلم برای پرستو تنگ شده(خواهر بزرگم)با این که هیچ وقت نقش خواهر بزرگ تر را برام نداشته اما خوب یه تلفن زدن که ایرادی نداره ساعت نزدیک 8:30 است پس مزاهم نیستم با یه شوق خاصی شماره ی پرستو را میگیرم : سلام پرستو ...خوبی ؟؟؟پریام
-آره خوبم ...یه چند لحظه گوشی دستت باشه"بله خانوم فردا دادگاه تشریف بیارید منم تمام سعیم را میکنم...خواهش کیکنم ...قربان شما خداحافظ" داشتی میگفتی پریا حالا چرا به من زنگ زدی؟؟
تو دلم از کاری که کرده بودم پشیمون شدم اما خوب پس باید به کی زنگ میزدم :ببخشید پرستو اشتباه کردم
-خوب دیگه ازین اشتباه ها نکن چون من مثل تو بیکار نیستم ...خداحافظ
حتی حالمم نپرسید یه لحظه توی اون هوای خوب احساس خفگی کردم هوا را چند بار به داخل ریهه هام کشیدم اما نه .....حالم خیلی بد شد هر چی که تو دفتر خاراتم نوشته بودم کندم از همون بالای پشت بوم مچالشون کردم پرتشون کردم ...دلم پر بود دلم گرفته بود خیلی گرفته بود حرفای پرستو هم حالم را بدتر کردبه خاطر همین با صدای آروم شروع کردم به درد و دل کردن با ماه از جام بلند شدم همون طور که عین دیوونه ها باخودم یا با ماه حرف میزدم به محوطه نگاه میکردم محوطه شامل یه حوض بود که همیشه ی خدا قحطی زده بود و آب نداشت یه فضای سبز یا بهتره بگم یه فضای زرد داشت با چند تا نیمکت و البته ساختمون خوابگاه ...دو تا ساختمون شبیه هم به فاصله ی سه متری از هم شایدم کم تر یکی مال دخترا اون یکی مال پسرا ساختمون پسرا بعد ساعت هشت خاموشی بود احد الناسی توش پر نمیزد اما ساختمون ما تا سه نصف شب یا تا دم صبح روشن بود یه جورایی هرشب شب احیا بود اما خوب همین شب احیا ها هم تکراری بود داشتم با ماه آسمون درد و دل می کردم که یه دفعه یه برگه ای افتاد رو پشت بوم (اوا برام یه پیامک اومد) برداشتم و بازش کردم توش نوشته بود شما مریضید ؟؟؟به طرز وحشتناکی خندم گرفته بود فکر میکردم تو خواب و بیداری توهم زدم برگه را تو دستم ناه کردم با خودم میگفتم عجب توهمی توش نوشتم به تو چه و از همون طرفی که فکر میکردم اومده پرتش کردم یه چند دقیقه بعد در حالی که هنوز از توهمم داشتم میخندیدم یه برگه ی دیگه اومد :ببخشید آخه تو برگه هاتون خوندم نوشته بودید مریضیتون بالا گرفته البته ببخشید فوضولی کردم فکر می کردم توهم زدم
با بهت به برگه نگاه می کردم این نمی تونست توهم باشه

من........بالای پشت بوم خوابگاه ....توهم نمیزدم حقیقت داشت برگه را چند بار خوندم حس تنهایی ازارم میداد با خودم گفتم حتما دیوونه شدم هنوز حرفهای پرستو یادم نرفته بود حرفهای توهین امیزش تو دلم خنجر میزد ته دلمو خالی میکرد روی لبه ی پشت بوم نشستم و پاهامو آویزون کردم با تعجب به اطراف نگاه کردم هیچ کس نبود فقط تاریکی ....تاریکی .....اوا یه چیز جالب بازهم تاریکی .ساعتم را نگاه کردم نزدیک 9:15 بود ماه هنوز غرورش را حفظ میکرد و توی اون اسمون که الان ابری شده بود هنوز هم از پشت پرده ی ابر ها نگاهی به شهر میانداخت و نگاهش سرشار از نور بود قطره قطره ی مهتاب از نگاهش میچکید و اسمان تهران این شهر نکبت بار را روشن میکرد گاه گاهی قطره ای مهتاب هم به روی این پشت بوم کوچک چکه میکرد (چقد این ماه نشت میکنه یکی بره این شیرو محکم ببنده اینقد چکه نکنه....)دست باد صورتم را نوازید از آغوش اندیشه ها جدا شدم برگه را برداشتم و نوشتم:سلام ...ببخشید من گیج شدم شما کی هستید؟؟کجایید ؟؟؟برگه های دفتر من پیش شما چیکار میکنه؟؟و برگه را به همون سمت پرت کردم در حالی که بیصبرانه منتظر جوابی از ناکجا آبد و از آقا یا خانوم ایکس داشتم دلم شور میزد از طرفی مطمئن بودم اگه نمیفهمیدم کی این نوشته هارو مینویسه از فوضولی شب خوابم نمیبرد یهو یه برگه ای اومد عین دیوونه پریدم روش تمام اون برگه ها برگه های سالنامه بودند سریع بازش کردم نوشته بود : سلام من منم بالای پشت بومم پشت بوم خوابگاه آقایان شما خودتون برگه هاتون رو به طرف من پرت کردید منم خوندمشون پریا خانوم در ضمن منم گیج شدم ... جوابمو ندادید شما مریضید؟
کم مونده بود از تعجب شاخ درارم باورم نمیشد اما اونکه هیچ کدوم از سوالامو جواب نمیداد نگفته بود کیه فقط گفته بود کجاست...چرا منو به اسم صدا میکنه آه اون همه ی برگه های دفتر خاراتمو خونده یعنی میدونه من کیم چه خصوصیاتی دارم اهل کدوم شهرم خانوادم کیه حتی اینکه چجوری این بالام(ناقلا چقد چیز میدونه) اما اون هیچی نپرسیده بود فقط پرسیده بود شما مریضید؟؟(دیگه میخواستم چی بپرسه اون که همه چیرو می دونست ) نوشتم :به جای اینکه بنویسید شما مریضید ؟؟میتونید بپرسید شما بیماری دارید ؟؟شما مریضید یعنی چه یه ذره ادبم چاشنی نوشته هاتون کنید بد نیست ...و برگه را پرت کردم با خودم فکر میکردم یارو چه دستخطه قشنگی داره دقیقا برعکس من سریع نوشت :میخواید طفره برید؟؟
من با یه کنجکاوی نوشتم:ببخشید خانوم ...اما شما خودتان اول طفره رفتید و نگفتید که کی هستید ...در ضمن نگفتید که چی جوری رفتید بالا ی خوابگاه پسران ..مگه ورود خانوما ممنوع نیست؟؟
خیلی سریع تر از تصورم نوشت: من خانوم نیستم بالای خوابگاه خودمونم...در واقع من کسی نیستم نه اینکه آدم نباشم چرا آدمم اما کوچیکتر از این حرفام که بگم کسیم در پشت بوم ما بر خلاف پشت بوم شمااکثرا بازه...پریا خانوم بازم که طفره رفتید؟
پیش خودم گفتم یعنی کی میتونه باشه که به خودش اجازه داده منو با اسم کوچیک صدا کنه نوشتم:طفره نمیرم میخوای بدونی مریضم که چی بشه؟؟ که دلت بسوزه ؟؟محض اطلاعتون آقا هیچ کس تو محیط دانشکده نمیدونه که من مریضم اگه شما که نمیشناسمتون هم بخواهید منو لو بدید یه کاری میکنم که خودت هم دیگه خوتو نشناسی فهمیدی؟؟
اون: نه خیر من همین طوری پرسیدم باید بگم که شما هم منو میشناسید ....پس مریضی؟؟؟مریضیت چیه حالا ؟؟
من:تا یاد نگیری درست صحبت کنی نمیگم
اون:هه هه چقد باحال حرف میزنی پریا .. نگفتی مریضیت چیه؟؟
این دیگه داشت خیلی پررو میشد اون روی منو ندیده بود:هوییییییییی پریا نه و پریا خانوم اونم فقط برای این میگم بهم بگی چون نمیخوام فامیلیمو بدونی ...مریضی خاصی ندارم
اون:جهت اطلاعتون خانوم بهراد فامیلیتونم میدونم اما برا راحتی خودم بهتون میگم پریا
من:تو بیخود میکنی حالا که تو اسممو میدونی منم میخوام بدونم یالا
اون:بگم نمیخندی؟؟؟ من کیارشم
یه لحظه یاد شرط بندیم با افی افتادم چیزی که توی دفترچه ام بود ...


من هنوز مبهوت به برگه ای که دستم بود نگاه میکردم یعنی چی یعنی این کیه؟؟نکنه میخواد منو دست بندازه؟؟این تمام نوشته های منو خونده حتما وقتی اون شرطبندی را خونده میخواد منو اذیت کنه؟؟ولی اگه راست بگه؟؟یک ان قلبم ریخت نا خود آگاه لبمو گاز گرفتم سریع قلمو برداشتم و نوشتم:ببین آقا پسر من صد تا مثل تو رو میبرم لب شط تشنه بر میگردونم پس برا من فیلم بازی نکن فکر کردی خاطرات منو خوندی چی شد؟؟چه خبره؟؟سعی نکن بامن بازی کنی یا منو دست بندازی اون شرطبندی رو هم فراموش کن و واقعی بگو اسمت چیه؟؟؟؟
برگه را مچاله شده سمت پشت بوم خوابگاه پسرا پرت کردم زانو هامو بغل کردم و با انگشتام مشغول بازی شدم ماه هنوز مثل یه فانوس مهتابی دریای بیکران آسمان را روشن میکرد ستاره ها در این دریای مخملی شنا میکردند ...چراغ های تک و توک روشنی که از بالای پشت بوم میدیدم منظره قشنگی را ترسیم کرده بود که قلبم را سرشار از آرامش میکرد جواب نوشته ام را داده بود خیلی سریع برگه اشو برداشتم خوندمش نوشته بود :خانوم بهراد من مگه با شما شوخی دارم من اسمم واقعا کیارشه میخوای بخواه نمیخوایم نخواه پریا خانوم ....در ضمن مریضی خاصی ندارید؟؟؟یعنی شما.....دیدید بازم طفره رفتید نمیخواید بگید ؟؟؟
این چرا این قدر پراکنده مینوشت موضوع ها به هم ربطی نداشت ...خدایا خودمونیم این کیه سر راه من گذاشتی باخودش درگیره خیلی جدی نوشتم:مگه من گفتم با من شوخی دارید پس واقعا کیارشی ؟؟؟حالا که اون خاطراتو خوندی اگر فکر اذیت کردن من به سرت بزنه اون موقع اون روی منو میبینی
به فاصله ی یه پلک زدن جوابمو نوشت یه جواب بی ربط اما در عین حال با مزه
بر سر راهت دامی از عشق پهن کردم ولی تو به سرعت از آن ردشدی و گفتی :میگ میگ!
یه لحظه خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم مطمئن بودن اگه بخندم صدامو میشنوه نوشتم:تو که گفته بودی شوخی نداری؟؟؟
نمیدونم ولی فکر میکردم این جوابارو آماده کرده از قبل آخه خیلی سریع می نوشت: هنوزم میگم.........به نظرت این کاری که ما میکنیم اسمش چیه ؟؟
بی درنگ نوشتم:کدوم کار ؟؟
احساس مسکردم موسیقی قشنگی تو هوا پخش میشه و هزار تا فرشته در این ضیافت شبانه مشغول نی زدن هستند و عده ای هم پایکوبی میکنند ....نقاش مهربان طبیعت قشنگ ترین اکلیل های دنیا را روی بوم طبیعت پاشیده بود خیلی راحت میتونستم نفس بکشم احساس قشنگی سراپای وجودم را بلعیده بود برگه را پرتاب کرد:همین که ما هی برگه پرت میکنیم مگه ما عقل نداریم
منم نوشتم:خودت را با من یکی نکن شما عقل نداری من عاقل و بالغم
یه چند دقیقه بعد نوشت:تو که عاقلی شماره تو بده که برگه های سالنامه ام تموم شد
یه نگاه موشکافانه به برگه انداختم و سریع جواب دارم:ببین بچه من شیطونو درس میدم شماره ام هم نمیدم چون قشنگ تر از خودت می دونم چی تو اون مغز کوچولوت میگذره
اون:تند نرو برای اینکه بهت ثابت بشه اول خودم شمارمو میدم (و یه شماره ی رند پایین صفحه نوشت )
من:تو که باز پرو شدی ....با جفت پا بیام تو اون صورتت من شماره نمیدم آقا نمیدممممممممممممممممم
اون خوب نده برات یه سو پرایز دارم یه چند لحظه صبر کن
یه لحظه صبر کردم دو لحظه صبر کردم و حتی سه تا لحظه صبر کردم تا اینکه یه دفعه گوشیم زنگید:
-الو
-سلام شما؟؟
-خوبی؟؟
-ممنون شما؟؟
من کیارشم ....(بعد پرو پرو زد زیر خنده)
-شما که شماره ی منو داشتید حالا هم کار خاصی ندارید من برم پایین
-چرا اتفاقا کار خاصی دارم نمیخوای بدونی شماره تلفنتو از کجا گیر اوردم
-شما که تمام زندگی منو خوندید حتما میدونید چقد فوضولم
-از یکی که بیشتر از چشمات بهش اطمینان داری ...حالا برو فکر کن کیه
-مگه بیکارم
-پریا من تو رو میشناسم الان داری از فوضولی میمیری
-منظورتون خانوم بهراده دیگه؟؟؟
-نه منظورم پریاس
- پس اشتباه تماس گرفتید...خداحافظ
-باشه باشه خانوم بهراد ..فقط قطع نکن پریا
-تو آدم بشو نیستی ...خداحافظ
-وایسا دو دقیقه کارت دارم
-آقا دیگه مزاهم من نشید لطفا اون برگه هایی هم که از من دارید دور بریزید دست کسی نیوفته
-تو مگه با من دشمنی دختر ؟؟؟هر وقت منو دیدی اون روزمو زهر مار ردی
-پس من قبلاشمارو دیدم ؟؟
-بعله هر وقت که شما کلاس دارید
-پس هم کلاسی هستید ؟؟
-نه پس استادم اومدم تو خوابگاه ببینم بچه ها خوب میخوابن یا نه؟؟
منظورتون ی بود روزتونو زهر مار میکنم؟؟یه ذره شعور داشته باشی بد نیستا
-خانوم با شعور آخه هر وقت منو دیدی به توپ و تشر من بستی
-اولا من همیشه همین طوری هستم میخوای بخواه نمیخوایم نخواه .دوما اگه روزتو زهر مارکردم چرا به من زنگ زدی؟ میخوای شبتم زهر مار کنم ؟؟
-تو کلا شب و روزمو زهر کردی خانوم مگه من با شما پدر کشه گی دارم
-چطور مگه؟؟
-آخه یه جوری با من حرف میزنی انگار با من دعوا داری؟/
صداشو عین بچه ها کرد ه بود مثلا من دلم براش بسوزه اما خوب نمیدونست من دل سنگ تر از این حرفام
-ببین من شوا هیچ ...هیچ ....هیچ دعوایی ندارم الانم که دارم با هاتون حرف میزنم عذاب وجدان دارم پس لطفا خداحافظی کنید
-پریا برو ....خودتی...تو و عذاب وجدان
-بسه دیگه زیادی بیدار موندی داری هزیون میگی
-اِنه بابا شب منو زهر کردی ...خداحافظ هه هه
-زهرمار ...من زهر کردم یا تو ؟؟؟
-خون خودتو کثیف نکن راستی نمیخوای منو به دوستات معرفی کنی
-به عنوان کی؟؟عزرائیل
-آخ ببخشید یادم رفته بود شرط بستی؟؟
-میخوای یه کاری کنم کلا همه چی رو یادت بره؟؟هان؟؟
-تو بیخود میکنی
-اِ میخوای نشونت بدم کی بیخود میکنه پسره پرو
-پرو عمه ته
-من عمه ندارم هه هه
-خسته شدم پلکام سنگینی میکنن برم بخوابم فردا با دوستات آشنا میشم
-ببین کیا(چقد زود پسر خاله شدم )بچه ها بفهمن گرچه بفهمن تو که اون آدمی نیستی که من سرش شرط بستم ولی بازم اگه از دهنت حرفی در بیاد اصلا دربیاد میخوام ببینم چی میشه الانم که هر دو خسته ایم پس خداحافظ
-خدافظ(حا شو خورد بیشعور)
من یه نگاه به ساعتم انداختم 10:15 را نشون میداد یعنی بیش از حد بالا بودم سریع برگشتم واحد اما با نگاه های عصبی و منتظر بچه ها روبرو شدم که انگار دزد گرفتند


خلاصه آن شب گذشت اما من تا صبح خوابم نمی برد دل شوره زیادی گرفته بودم گاهی از تخت خواب بلند می شدم و توی سالن قدم می زدم گاهی به آشپزخانه میرفتم و لیوانی آب می خوردم کلی اونشب به مخم فشار آوردم اما نه آکبند آکبند بود اصلا آدمی به اسم کیارش توی آلبوم مغزم وجود نداشت هیچ کس...به قسمت ثبت احوال مغزم رجوع کردم اما خوب چون شب بود تعطیل کرده بود من هم شام نخرده بودم با معده خالی که نمیشد فکر کرد کم کم یه احساسی پیدا کردم به اسم خواب آلودگی و به دره خواب و خیال فرورفتم مدت ها از این ماجرا گذشت و روز ها و شب ها با استرس امتحانات در آمیخته شده بودند گاهی از سنگینی معادلات ریاضی گریه ام می گرفت و گاهی مزه تلخ قوانین خشک معماری برایم طاقت فرسا بود اما هر طور بود امتحانات تمام شد اما چه تمام شدنی کلاس ها هنوز ادامه داشت رییس دانشگاه ما انقدر تو اتاق مدیریت لم داده بود و بیرون نیومده بود که فرق تابستون و زمستون را درک نمی کرد بعد امتحانات کلی پنچر شدم یعنی پنچر شدیم کل بچه های دانشکده بادشون خالی شده بود کی حوصلا درس داشت اما این استادای ما انگار از آزار ما خوششون میومد مخصوصا استاد زبان سر کلاس زبان همه عین ماست به استاد نگاه میکردیم حاضرم شرط ببندم احد الناسی نمیفهمید استاد چی میگه وقتی هم استاد سوال می پرسید پریسا ترک بود با یه لهجه غلیظ غلیظ مریم لر بود افسانه بچه لواسانات بود با لهجه ی فارسی کلاسیک فرشته شمالی بود خلاصه همه ی این لهجه ها جمع میشد و توی کلاس زبان با انگلیسی قاطی میشد هر کی یه چیزی میگفت خلاصه کلمه ها به هر چی شبیه بود جز کلمه های انگلیسی کلاس زبان باب خنده بود بگذریم خورشید مرداد ماه هم که انگار تازه یادش افتاده باید بتابه اگه به زور ماه نباشه فکر کنم نمی خواد از آسمون دل بکنه (این خورشیدی که من دیدم ولش کنی تا نصفه شبم می تابه)خلاصه گرمای مرداده و حال و هوای تابستون های دوران مدرسه اونقدر اتفاقات مختلف افتاده که به کلی ماجرای کیارش فراموشم شده من هم از آن به بعد از یه مسیر دیگه به دانشگاه رفتم تا قیافه ی این آریا منشه عین برج ایفل هروز جلو چشمام نباشه یکی دوبار هم به خونه زنگ زدم و بابا و مامان صحبت کردم. پوریا مشغول امتحانات سال آخر دبیرستان بود و داشت برای کنکور درس می خوند پدر اصرار زیادی داشت که برای ادامه تحصیل به خارج برم منم که از خدا خواسته تقاضای بورسیه و پذیرش و از این حرفا کرده بودم اما خوب صداشو در نیاورده بودم بعد اونشب دیگه هیچ وقت به پرستو زنگ نزدم حتی شمارشو از حافظه ی گوشی پاک کردم چون هر وقت که چشمم بهش می افتاد حالم بد میشد خلاصه گذشت و شد نیمه های مرداد ماه و روز جمعه طبق معمول با رفقای شفیق دلو به اقیانوس زدیم و داریم میریم یه جایی اطراف خونه ی افسانه اینا توی لواسون خانوم افسانه خانوم اینقدر از این جای خوش آب و هوا تعریف کردند که من لحظه شماری میکنم تا ببینم کجاست ووقتی میرسیم به افی حق میدم که به اینجا بگه قشنگ چون واقعا جای قشنگیه (خدایی اگه به من می گفتن پشت این کوها یه همچین جاییه میگفتم برو بابا !!!!)یه آبشار پر اب از بین تنه ی دو کوه سفت و سخت بیرون میریخت و اب را بی دریغ به رودخانه میبخشید اطراف رود به علت فراوانی اب شده بود یه گلزار واقعی ...قشنگ و لطیف. فضا را انقدر رویایی کرده بود که گویی گوشه ای از بهشت را آورده اند وقتی در اون هوایی عاری از دود و دم نفس میکشیدم مثل این بود که بالای پشت بام خوابگاه باشم یک لحظه یاد آنشب می افتم و به خودم قول میدهم که بعد از باز گشت حتما سری به پشت بام بزنم یه هو موبایلم زنگ می خورد همه ی سر ها به طرف من میچرخد آخه زنگ خوردن موبایل من جز اعجایب دنیاس وقتی شماره پوریا را میبینم یهو دلم شور میزنه هرچی فکر بده تو دنیا یه هو میان تو سر من


من:الو ..سلام
پوریا:تویی خواهر ....دلم برات تنگ شده بود خوبی؟؟
از تعجب چشمام شده بود عین قورباغه ها :ببخشید ..شما؟؟
پوریا:بمیرم برات خواهر که برادرت رو فراموش کردی منم برادر یکی یه دونه ات پوریا
من:حالت خوبه؟؟
پوریا:صدای شما خواهر عزیز تر از جان رو که میشنوم مگه میشه خوب نباشم
من:ای برادر عزیز بنال ببینم چی میخوای
پوریا:راستش داستانش مفصله من پول شارز ندارم قطع میکنم تو زنگ بزنم
من: گم شو بچه پررو تو کار داری به من چه
پوریا:خوب پس واستا در اتاقو ببندم بهت میگم
بعد یه ذره گذشت که گفت: راستش چند تا خبر داغ دسته اول دارم که باید در مقابلش تو هم برام یه کاری کنی
من:مثلا چه کاری ؟؟
پوریا:اون بحث شیرین بمونه برا بعد اعلام اخبار )در کل زده بود کانال خبر)
من:خوب باشه اگه چیز بدی نباشه حتما برات انجام میدم(شایدم بعدا نظرم عوض شه خدا رو چه دیدی .به من اعتباری نیست)
پوریا:نه بابا چه چیز بدی میتونه باشه؟؟!!...حرفایی میزنیا مرغ تو قابلمه ریسه میره
من:بگو دیگه مگه نمیگی شارز نداری
پوریا:راست میگیا ...اولین خبر اینکه دو روز پیش شادی و شهره (دختر خاله های محترم)اینجا بودن
من:خوب
پوریا:خوب به جمالت هیچی دیگه اینا اینجا بودن زیر گوش مامان پچ پچ میکردند پرستو هم خیلی باهاشون گرم گرفته بود
من با تعجب:پرستو؟؟؟؟؟؟؟
پوریا :آره پریا ...به جون مامان اگه دروغ بگم ...انگار پرستو فقط واسه ما اعصاب نداره
من:خوب بعد؟؟
پوریا : یه ذره نشستن و مفت خوری کردن بعد نمیدونم چی شد صدای خنده های شیطانیشون اومد بالا از همه بلند تر هم پرستو میخندید
من:برو پوریا خودتو مسخره کن ...پرستو و خنده بلند!!!
پوریا:باور کن ...گفتم به جون مامان که از همه بیشتر دوستش دارم
من:خوب موضوع سر چی بود ؟؟شهره و شادی چی میگفتن که پرستو خنده اش گرفت؟؟
پوریا:به جان تو اگه چیزی بدونم خیلی احتیاط می کردن صحبتهاشونو نشنوم چند دفعه به بهونه های مختلف رفتم پایین سرک کشیدم اما تا دیدن من دارم میام موضوع را عوض می کردن
من:خوب دیگه چه خبر؟؟
پوریا:خبر دوم اینکه فردای اونروز که شادی و شهره اومده بودن شیرین (خواهر شادی و شهره یعنی دختر خاله ما) زنگ زد به من شماره ی تو رو خواست
من:پوریا این موضوع دقیقا مال چند وقت پیشه
پوریا: زیاد نیس مال یه هفته پیش...شیرین بهت زنگ نزد ؟؟؟
من:نه.... اصلا.... تو این هفته این بار اولیه که تلفن من زنگ میخوره ...خوب داشتی میگفتی
پوریا :هیچی دیگه دیروزم دوقولو ها اومده بودن سراغ تو رو میگرفتن
من:الهام و الهه؟؟
پوریا: آره دخترهای دایی بهنام
من:مثل اینکه هرچی دختر تو فامیله تو این هفته اومدن خونه ما هان؟؟
پوریا:باور کن عین حقیقته پریا
من:آخه من اینارو سال به سال فقط عید خونه ی مامان جون میدیدم حالا اومدی میگی سراغ منو گرفتن
پوریا:من پیش خودم گفتم از اتفاقات باخبر باشی بهتره اما یه خبره دیگه
من با کنجکاوی :چی؟؟
پوریا: تو اصلا نمیگی من کنکور دادم یه زنگی بزنی یه حالی یه احوالی؟؟
من: آخ راستی بگو ببینم چی قبول شدی؟؟؟؟..
پوریا:تو همون شهر خرابشده ای که درس میخونی عمران قبول شدم
با خوشحالی جیغی کشیدم و گفتم:تبریک آقای مهندس یالا شیرینی میخوام
پوریا :شیرینی برا پیرزنا خطرناکه مامان بزرگ
من:ا نه بابا زبونم که در آوردی از این به بعد میشی همکار خودم من نقشه میکشم تو خونه بساز
پوریا:پرستو هم حتما میاد به جرم کلاهبرداری خانوادگی میبرتمون
من:از اون بی عاطفه همه چی بر می اد
یه دفعه ای یه بغضی تو صدای پوریا نقش بست با یه صدای غم انگیز گفت:پریشب رفته بودم دفترش ازش خواستم سوییچ ماشینشو بده باهاش بیام تهران برا ثبت نام چون مامان اینا کار دارن گفتن من بایکی دیگه برم البته خیلی هم معذرت خواهی کردن به عنوان جایزه هم برام یه لب تاب خریدن اما گفتن برا ثبت نام نمیتونن بیان منم رفتم پیش پرستو تا با هم بیایم تهران یا اگه کار داره ماشینو بده من باهاش بیام اما وقتی رفتم دفترش اول صدای خنده بلندش باعث شد تعجب کنم اما وقتی درو وا کردم شهره و شادی رو دیدم از تعجبم کم شد بهش گفتم پرستو بیا بیرون یه چیزی بهت بگم گفت مگه اینا غریبن منم دیدم اوضاع خرابه اروم رفتم پیشش تو گوشش گفتم که می خوام با ماشینش برم یا با خودش یا تنها که بلند برگشت گفت ماشین نازنینو بدم زیر پای توی دسو پا چلفتی که بزنیش در و دیوار ....تو اول برو دماغتو بالا بکش بعد بیا ...برو بچه ....الاغم داشتم بهت نمیدادم .....چه برسه به ماشین .اینقدر این حرفا رو بلند زد که حتی منشیش هم به من پوز خند میزد چه برسه به شهره و شادی ....خیلی آدم مزخرفیه .... فکر کرده.....
بقیه حرفشو خورد و اروم شد پیش خودم فکر کردم داره گریه میکنه بهش گفتم:مگه من مردم بیا تهران من خودم میبرمت واسه ثبت نام
پوریا در حالی که هنوز ناراحت بود با خشم گفت :ممنون پریا ....از اون که آبی گرم نمیشه
من:خوب براش آبگرمکن میذاریم
پوریا: اما یه مشکل دیگه هم هست .....من حساب کرده بودم برم خونه ی شادی اینا اما دیگه روم نمیشه...... شاید اصلا نرفتم دانشگاه
من:پوریا....... پرستو اصلا ارزششو نداره بخوای آیندتو به خاطر حرفاش خراب کنی بعدشم خونه ی شادی اینا نشد چه بهتر خوابگاه ما که هس
پوریا:حتما هم خوابگاه دختران درش بازه منتظرن من بیام تو هان؟؟
من: خوب پس من چیکار کنم ؟؟
پوریا :این همون کاریه که می خوام برام بکنی
من:چی کار؟
پوریا :کار سختی نیس می خوام برا یه شب برم تو سوییت یکی از پسرای خوابگاه دانشگاه شما به عنوان همراه بعد ثبت نام برگردم خونه
من که هنوز منظورشو نفهمیده بودم گفتم:خوب بیا من چی کار کنم
پوریا:خوب من که کسی رو ندارم تو باید یکی از این هم کلاسی ها دوستا یا یکی رو که تو خوابگاه پسراس راضی کنی من یه شب او نجا باشم بعد برم
من:آخه من کی رو راضی کنم من که هیچ کسی رو نمیشناسم
پوریا:آره جون خودت..تو آمار دانشجو ها رو تا ادرس خونه ی مادربزرگشونو از حفظی فوضول خانوم
من:ببینم چی میشه... بهت خبر میدم.... خیر سرم امده بودم هوا خوری... خداحافظ
پوریا :باشه برو خوش باش پس خبرم کنی ها..خداحافظ

وقتی پوریا خداحافظی کرد من موندم و یه عالمه علامت سوال که از فوضولی تو مغزم رشد کرده بودند حالا مونده بودم باید چی کار کنم چرا همه این چند وقته سراغ منو میگرفتن؟؟چرا یهو من برا همه مهم شدم؟؟چی باعث شده اخلاق پرستو با شهره و شادی اینقدر فرق کنه؟؟و یه سوال اساسی اینکه حالا من پوریا رو کجای دلم جا بدم به خاطر همین مسئله مثله یه خر خوشگل توی گل مونده بودم و نمیدونستم چی کار کنم بچه ها مشغول آتیش روشن کردن و آماده کردن کباب بودن مریم بالای کوه رفته بود و در آرامش کامل مشغول کتاب خواندن بود من هم تصمیم گرفتم برم پیشش شروع کردم و با هرجون کندنی که بود خودمو رسوندم بالا و قله را فتح کردم بدون توجه به اطراف پیش مریم نشستم مریم که دید حالم خوب نیس کتاب حافظشو داد و به من و با لهجه ی لری گفت :بیا اینم خواجه ی شهر ما درمون همه ی درد ها(آخه مریم اهل شیراز بود)
کتاب رو ازش گرفتم و چشمامو بستم و نیت کردم بیشتر از هرچیز رفتار پرستو را جلوی چشمام ترسیم میکردم چطور تونسته بود برادرشو جلوی چندتا غریبه خورد کنه و این شعر از حافظ را باز کردم: فلک به مردم نادان دهد زمام امور// تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس»
چقدر دقیق و به موقع بود کاملا واضح و روشن(میگم نکنه حافظ همین دور و ورا میچرخه ناقلا از کجا میدونسته پرستو مردم نادانه و منم اهل دانش و فضلم ...بیا حافظ شیرازی هم منو شناخته دیگه معروف شدم) خیلی از دست پرستو ناراحت شدم دلم میخواست زنگ میزدم هرچی از دهنم در میاومد بهش می گفتم اما من شمارشو پاک کرده بودم به خاطره همین تصمیم گرفتم زنگ بزنم به مامان و ماجرا را از خودش بشنوم به خاطر همین کتاب را به مریم دادم و ازش تشکر کردم بعد هم بلند شدم تا زنگ بزنم همین موقع صدای یه ماشین اومد که کنار ماشین افی ترمز کرد من زیاد توجهی نکردم و مشغول شماره گیری شدم مریم که دید من میخوام با تلفن صحبت کنم بلند و شد به یه بهانه ای رفت(به این میگن دختر فهمیده) من موندم یه گوشی که من و خانواده امو به هم وصل می کرد صدای بچه ها از پایین میومد که داشتن با یه گروه دیگه احوال پرسی میکردن و چند نفرکه سراغ منو میگرفتن اما من تمام حواسم به حرف های پوریا و رفتار های زننده پرستو بودشماره خونه رو گرفتم سلام کردم و مامان هم سلام کرد و یه ذره ابراز دلتنگی و این حرفا به نظر میومد که ازم دلخور باشه اما برا چی خدا میدونه یه چند دقیقه بعد آنتن رفت(کجا میری شیطون) جام را پشت سر هم عوض می کردم نزدیک لبه ی کوه ایستاده بودم کم کم داشت آنتن میومد مشکل من این بود که از هیچی نمی ترسیدم نه از تاریکی نه از کارهای خطرناک و هیجانی نه از ارتفاع از هیچ چی دیگه می تونم بگم رو هوا ایستاده بودم چون از لبه ی کو هم داشتم میرفتم اونور تر آنتن برگشت مامان پرسید کجایی ؟؟منم توضیح دادم بعد طوری که خودمم احساس کردم مشکوک میزنم پرسید باکی؟؟منم دونه دونه اسم بردم. دورادور مادرم با بچه ها آشنا بود یه بار که به خوابگاه سر زده بود دیده بودشون چند بار هم تلفنی سفارش منو به فرشته و پریسا کرده بود که مثلا مریضه و مواظبش باشید و اینا ......منم دونه دونه اسم بچه ها رو گفتم بعد باز هم مشکوکانه پرسید کسه دیگه ای نیس؟؟گفتم نه. تازه می خواستم برم سر اصل مطلب که یهو پام پیچ خورد و گوشی به یه طرف دیگه پرت شد یهو تعادل خودمو از دست دادم و نزدیک بود از بالا محکم بیوفتم و درنهایت برم دیار باقی... داشتم میوفتادم اما نه جیغی نه دادی نه چیزی فقط داشتم میوفتادم .یهو یه دستی (یعنی دو تا دست) کمرم و گرفت و نذاشت من برم بهشت(بر خرمگس معرکه تف و لعنت)اروم کمرم و گرفت و منو برد سمت خودش وقتی صورت اون آدمو دیدم تمام بدنم سرد شد انتظار نداشتم آریا منش باشه بدون هیچ تشکری یا هیچ حرکتی همون جور نگاش میکردم البته با اخم... دستاشو از دور کمرم باز کرد و بینیمو مثل بچه های تقص این ور اونور کرد و گفت :داشتی میمردی ها خانوم کوچولو
من:آقا بزرگ دستتون درد نکنه که نجاتم دادید ولی شما کجا اینجا کجا
آریا منش:ماهم امروز دعوت داشتیم پرسیدیم پریا کجاست گفتن این بالا ما هم اومدیم ...
داشتم دنبال موبایم می گشتم که گفت:بابا مثلا من شما رو نجات دادم نه تشکری نه چیزی
من:حماقتی بود که خودت کردی می خواستی نجات ندی؟؟
آریا منش :تو قبلا هم به من بدهکار بودیا حالا باید یکجا جبران کنی
من:برو خدا روزیتو حواله کرده به حساب جاریتون برو
آریامنش:جبران کن میرم
تو همین لحظه صدای شروین اومد :سر به سر آبجی ما نذار کیارش خان
تا شروین گفت کیارش من یکدفعه جاخوردم صدای مادرم از پشت گوشی نذاشت سوالی بپرسم مادرم که فقط صدای کیارش و شروین اونم نه کامل شنیده بود با حالتی عصبی پرسید:اینا کی بودن؟؟رفتی تهران فکر کردی چه خبره ؟؟پرستو هم درس خوند از این کارا نکرد اینا کی بودن پریا ها؟؟
نذاشت من حتی یه کلمه جواب بدم و خودش ادامه داد:که تنهایی نه ؟؟؟که با پریسا اینا رفتی کوه ها؟؟ از کی تا حالا پارتی شده کوه و پریسا اینا پسر شدن ؟پرستو راست میگفت تو لیاقت نداری بری خارج شهره و شادی دروغ نمی گفتن که خاله جون بیا ببین دخترت توی این تهرون خرابشده چه کارا که نمیکنه ....همین فردا میام اونجا ببینم چه خبره
و تا چند دقیقه بعد در حالی که فقط صدای بوق از پشت تلفن میومد گوشی ارام از دست من افتاد تا به حال مادرم با من اینجوری حرف نزده بود هیچوقت اینقدر مورد توهین نبودم تازه برام رفت و آمد های مشکوک توی خونه معنی پیدا می کرد چی چوری پرستو دلش میومد که با من و پوریا اینجوری کنه وقتی به اینجای فکرم رسیدم که مامان فردا میخواد بیاد تهران و توی خوابگاه چه قشقرقی بپا کنه بلند بلند گریه میکردم اصلا کل ماجرای کیارشو فراموش کرده بودم


کیارش یا چمیدونم آریا منش آروم اومد طرف من و کنارم نشست و دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت:چرا گریه می کنی هم از اینکه باعث این اتفاق و خیلی اتفاقای دیگه بود ناراحت بودم هم به خاطر اینکه جونمو نجات داده بود از اشک ریختن من ناراحت بود خوشحال بودم یه چند دقیقه بعد خودمو جمع و جور کردم و بلند شدم وقتی به صورت کیارش دقیق شدم دیدم گریه کرده خیلی آروم پرسید بخاطر من بود؟؟ دوباره گریه ام گرفت شروین و بنیامین که مثل پوریا دوسشون داشتم فقط به من زل زده بودن و ازم می خواستن گریه نکنم منم گریه امو قطع کردم بنیامین برام یه لیوان آب آورد و با یه قرص آرام بخش به خوردم داد بعد دستمو گرفت تا بلند شدم وقتی حالم بهتر شد شروین که خیلی دوسش داشتم از کیارش و بنیامین خواست برن پایین و به هیچ کی هیچ چی نگن بعد منو رو یه تخته سنگ نشوند و اشکامو پاک کرد و گفت:بار اول بود گریتو میدیدم پریا خیلی قشنگ گریه میکردی بازم گریه کن
من یهو بغضم گرفت که برگشت گفت:غلط کردم از اون چیزا خوردم ببخشید گریه نکن ...گریه نکن
یه ذره که اروم شدم ازم خواست براش تعریف کنم که چرا ناراحتم چه چیزی تونسته منو از پا دربیاره و به گریه وادار کنه من اول من و من کردم بعد ماجرا را گفتم ولی در مورد پرستو هیچی نگفتم یعنی اونقسمت های خانوادگی سانسور شد.شروین خیلی متاثر شد مخصوصا وقتی فهمید مادرم فردا میخواد بیاد مدام به خودش به خاطر اینکه امده بود اونجا فحش و ناسزا میداد چند دقیقه بعد بلند شد و سیگار روشن کرد فکر کنم تو کل این کره ی خاکی فقط این پسره میدونست من سیگار میکشم ازش خواستم یه دونه هم به من بده که محکم گفت نه خیلی مخالفت کرد و گفت تو مریضضی این برات عین سمه خلاصه از این چیزا ولی من حالم خیلی بد بود ازش خواهش کردم با اکراه یه سیگار بهم داد و برام روشن کرد سیگار تو دستم میلرزید منم دو تا پک زدم که نفسم بند اومد هر وقت گریه می کردم اونجوری می شدم سریع به طرف اومد و سیگارو ازم گرفت و به یه طرف پرت کرد و گفت:مگه بت نمیگم این زهر ماری رو نکش دختر ...ما از این وامونده چی دیدیم که بازم میکشیم بعد سیگار خودشم خاموش کرد
چند دقیقه بعد من و شروین روبروی هم نشسته بودیم و فکر می کردیم تا این که شروین گفت یه راه حل داره بچه ها از پایین برا ناهار صدامون کردن و مانع ادامه صحبت ما شدند(اینا نمونه بزرگ شده مرغ بی محل بودن) هرچه قدر اصرار کردم شروین حرفشو بزنه گفت تو ضعف داری باید بری یه چیزی بخوری بعد با خنده به من که داشتم پایین می رفتم گفت:با این سر و ضع می خوای بری پایین کیا و بچه ها ببینن پریای شوخ و سرزنده شده این درجا سکته رو زدن ...فکر کن کیا این جوری ببینتت با این بوی سیگار چه فکری میکنه؟؟
من:چه فکری میکنه؟؟بزار بکنه...عالم و آدم در مورد من فکر بد کردن اینم روش
شروین :بیا اینجا ببینم
ارام به طرفش رفتم و کنارش نشستم رفت یه بطری آب اورد و صورتم و آب زد و یه عطر بهم داد و گفت :اگه کیا این بو رو بشنوه در مورد منم فکر بد میکنه
خجالت کشیدم و عطر زدم و بهش دادم و رفتیم پایین تا ناهار بخوریم


بعد از صرف ناهار که خیلی هم خوشمزه بود طوری که بقیه متوجه نشود با شروین به گوشه ای رفتیم و بحث را ادامه دادیم
من:خوب شروین ...بگو فکرت چیه؟؟فقط اوضاع ازاین خراب تر نشه ها
شروین :ناشکری نکن کدوم اوضاع خراب یه سوتفاهم شده فقط
من:سو تفاهم؟؟؟تو به این میگی سوتفاهم؟؟این یه فاجعه اس شروین خان فا..جه...عه
شروین:خیلی ناشکری به خدا ...کدوم فاجعه ؟؟؟هان؟؟فاجعه میدونی یعنی چی؟؟ یعنی یکی مثل این بنیامین بد بخت که نه مادر داره نه پدر فاجعه یعنی مریم که پدرش با سبزی فروشی خرج دانشگاهشو میده نه تو که پدرت ماشالله هزار ماشالله پولاش از هرچی پارو و جاروئه زده بالا فاجعه یعنی من بیچاره که از صبح تا شب دنبال شمام
من:من همه ی اینا را میدونم اما اگه همین الان جلوی این چیزی که شما میگی فاجعه نیس نگیریم بعدا حتما میشه فاجعه پس راه حلتو بگو
شروین:میدونی من چی میگم ؟؟من میگم بهتره قبل از اینکه مادرت بیاد اینجا تو بری اونجا و براش تعریف کنی که اینجا چی شده
من با پوز خند:شروین جان همه اش که شد اینجا و اونجا ...بعدشم چی رو تعریف کنم بگم با بچه ها اومده بودیم کوه یهو یکی اومد منو نجات داد مامانم نمیگه تو اونو از کجا میشناختی ؟؟نمی گه اونیکی کی بود که صداش میومد؟؟یا مثلا نمیگه چرا اونیارو تورو به اسم کوچیک صدا میزد ؟؟شروین مگه مامان من بچه اس که گولش بزنم میفهمه همه ی این چیزارو مثل اینکه وکیله ها
شروین:مگه من گفتم بچه اس ؟؟اما اگه براش داستان منطقی تعریف کنی قبل از اینکه بری یه ذره در مورد اینکه چه جوری حرف بزنی برنامه ریزی کنی تمرین کنی چمیدونم یه کاری کنی که جو طرف تو باشه حتما مامانت متوجه اشتباهش میشه
من با یه آه بلند:میدونی شروین مشکل من چیه ؟؟مشکل من اینه که نمیدونم اشتباه مامانم چیه اصلا نمیدونم شهره و شادی به مامان چی گفتن نمیدونم چه ربطی به پرستو داره یا نمیدونم چه ربطی به خارج رفتن من داره
شروین:مگه میخواستی بری خارج
من:بله شازده ....بابام اصرار داشت منم دنبال کارای پذیرش افتادم
شروین:حالا این خارج کدوم خارجه؟؟
من:فرانسه ....میدونی که به خاطر معماری هاش برای رشته ما جای خوبیه
شروین:ولی رسمش نبود به من نگی ها ...ناراحت شدم
من:نه تورو خدا دلخور نشو اگه تو هم از دست من ناراحت باشی دیگه دل من به کی خوش باشه
شروین با شیطنت: به کیارش
من بلند خندیدم و گفتم :به کی؟؟
شروین:به مهندس آریا منش ...کیارش آریا منش
من:چرا به اون؟؟
شروین:بالاخره قبلا میشناختیش باهم آشناییت دارید
من:کی همچین چیزی گفته؟؟
شروین: لازم نبودکسی چیزی بگه برگه های دفتر شما گواه همه چی بود پریا خانوم
من:تو تا چه اندازه از ماجرا خبر داری
شروین :من چیز زیادی نمیدونم فقط میدونم اولین بار تو چهار راه همدیگه رو میبینید دعوا میکنید بعد تو کلاس کیا تو رو اشتباه میگیره بعد رو پشت بوم با هم اختلات میکنید بعدش با هم تلفنی حرف میزنید حرف که چه عرض کنم نیش و کنایه بعد هم که امروز ...چیز زیادی نمیدونم
من:مگه چیزی هم مونده
شروین:اونو باید شما بگید؟؟
من: منظور؟؟
شروین:منظوری ندارم فقط میخوام بگم ما عشق زمینی دیده بودیم عشق مجازی دیده بودیم عشق خیابونی هم دیده بودیم ولی راستش عشق پشت بومی و هوایی تا حالا ندیده بودیم
من:حالا ببین...اصلا کور شود اون چشم هایی که نتواند دید
شروین:باشه پریا خانوم ...پس برو پیش همون عشق هواییتون
من:خره هر کی منو نشناسه تو که میشناسی من اهل این کارا نیستم روحم هم خبر نداشت کیارش همون آریا منشه هیچکی نمیتونه جای تو و بنیامینو برام بگیره
شروین:من دیگه خر نمیشم
من: بلا نصبت ....خواهش خواهش خواهش .............جون من بیا بشین یادم بده وقتی رفتم چی کار کنم .........تو رو جون هرکی دوسش داری ..........بیا بشین عزیزم.... .قربونت برم......به خاطر من به خاطر پریا
شروین:بازم خرم کردی ...خوب اول اینکه زنگ بزن به برادرت ببین اوضاع خونتون چه طوره
من:خوب
شروین:بعد اگه اوضاع خونه آروم بود زنگ بزن به بابات اونو ببر طرف خودت اگه اوضاع خونه آروم نبود زنگ بزن یکی که مامانت حرفشو قبول داره یه کاری بکن مامانت نظرش برگرده
من:من که همه اش باید زنگ بزنم پول شارژم حتما تو میدی اصلا اگه بد تر شد چی؟؟
شروین:برو بابا تو هم که آیه یاسی ..مطمئن باش بد تر نمیشه فقط تا فردا سیگار نکشیا آخه یه احتمال دیگه هم هست
من:چه احتمالی


من:چه احتمالی؟؟
شروین:ببینم خواهرت چه جور آدمیه؟؟
من:می خوای بیای خواستگاری؟؟
شروین با خنده:غلط بکنم ...اما بی شوخی چه جور آدمیه
من شروینو از خیلی وقت پیش میشناختم اولین کسی که تو دانشکده دیده بودمش شروین بود خیلی دوسش داشتم بیشتر پوریا نباشه کمتر از اون نبود هر اتفاقی افتاده بود اگه تو دانشگاه بود و خانوادگی نبود شروین میدونست خیلی بچه با معرفتی بود سر یکی دو تا امتحان برگه اشو با من عوض کرد که من نیوفتم خلاصه بچه خوبی بود یه ذره شیطون بود اما مهربون بود به قوله خودش از صبح تا شب دنبال من بود بنیامینم عین شروین بود اما پخته تر از شروین بود بارها بهش تذکر داده بود جلو من سیگار نکشه که من هوایی نشم یا دو سه بار که شروین منو مهمونی دعوت کرده بود نذاشته بود من برم میفت شروین میره اونجا جو گیر میشه تو رو یادش میره بعدش برو تا آخرش خلاصه کلی مواظبم بود البته یه چند بار در حضور خودش با شروین مهمونی رفته بودیم از این مهمونی های دانشجویی اما خب با اینکه خیلی بهشون اعتماد داشتم اما نمیتونستم بگم خواهرم چه جور آدمیه پس گفتم:هر چی باشه خواهرمه
شروین:مگه من گفتم برادرته ....میخوام بینم احتمالم درسته یا نه خدا نکنه درست باشه
من:خوب پرستو رو من زیاد ندیدم یعنی فقط اونموقع که تو خونه ی ما بود من میدیمش بعدش خودش رو پای خودش ایستاد و مستقل شد هر هفته سر میزد خونه و مثل خیلی از فامیل یه بازدید رسمی میکرد و به من و پوریا میگفت که چیزی لازم نداریم و بعد میرفت
شروین:همین؟؟
من:مگه چیز دیگه ای هم باید باشه
شروین:من و شراره(خواهرشو میگفت)هر روز عصر یا سینماییم یا پارک یا مهمونی چیزی تازه ما خواهر برادریم شما که دو تا خواهرین
من:خوب من همیشه درس میخوندم و اونم همیشه کار میکرد .با اینکه زیاد پیشم نبوداما درکل آدم خوبیه یعنی همه چیزش کامله یه ذره خشکه اونم به خاطره کارشه
شروین:پس فکر کنم احتمالم غلطه ...خدا کنه اشتباه باشه...اما بازم تو تا فردا سیگار نکش کارهایی ام که گفتم بکن می خوای باهات بیام قزوین؟؟
من:تو رو خدا بیشتر از این شرمنده ام نکن
شروین:بی تعارف می خوای بیام ؟؟به راننده های خط امانی نیست ...اگه به من اعتماد نداری بگم بنیامین بیاد
من:نمیدونم بگیم اونم زابرا کنیم .....نه خودمون بریم
شروین:باشه منم با پوریا یه دیداری تازه میکنم
شروین به خاطر من با پوریا رفیق شده بود دورادور از حال هم خبر داشتن یهو پیشه خودم گفتم تا تنور داغه چهار پنج تا سنگک بزنم بچسبونم بهش
من:اخ راستی پوریا عمران قبول شده میخواد بیاد ثبت نام ازم خواسته شب یه جا براش تو خوابگاه شما گیر بیارم
شروین:من که تو خوابگاه نیستم اما بنیامین حتما قبول میکنه هر چی باشه برادر شماس عین برادر خودمونه
من با کنایه:بابا با مرام
شروین اطرافشو نگاه کرد و گفت:چاله میدونه؟؟؟


یه خورده بعد از هم جدا شدیم و به جمع بچه ها رفتم کیارش کنار بنیامین ایستاده بود و باهم حرف میزدند مریم مثل همیشه سرش تو کتاب بود پریسا و افسانه ظرفا رو با آب رودخونه میشستن سرم را چرخوندم تا فرشته رو پیدا کنم اما نبود رفتم پیش افسانه و فرشته و ازشون سراغ فرشته رو گرفتم افسانه با طعنه گفت:خانوم میخوره پامیشه انگار ما کلفتشیم ...ملکه انگلستان ام مثل تو نیست ارباب زاده
من با شرمندگی :ببخشید حالم بد شده بود رفتم یه چند تا قرص بخورم بعدشم خواب آلود شدم
(چقد قشنگ دروغ گفتم البته دروغ نبود اما همه اش هم راست نبود )
پریسا با نگرانی:حالا که حالت خوبه میتونی نفس بکشی
افسانه بی خبر از مریضی من گفت:مگه قرار بود نتونه ؟؟؟نمرده که یه ذره حالش بد شده
من با چشم غوره به پریسا:حق با افسانه اس حالا فرشته کدوم قبرستونی رفته فاتحه بخونه؟؟
-رفته بودم قبرستون ببینم مردی یانه ؟؟که دیدم متاسفانه هنوز زنده ای
برگشتم به طرف صاحب صدا ،فرشته بود با عصبانیت گفتم:کجا بودی دنبالت میگشتم
فرشته:آدم تو دستشویی هم از شما آسایش نداره
من یه نگاهی به قیافه اش کردم و گفتم :رفته بودی دستشویی یا آرایشگاه ؟؟
فرشته: فوضولی دیگه فوضول که شاخ و دم نداره مثل خودته
من:معلومه کمال همنشینی شما در من اثر کرده
پریسا با لهجه ترکی برگشت گفت: فیریشتا به این رو بدی باید آسترم بدیاااااااااا
فرشته با لهجه شمالی گفت:تی قربون ...یه چشمه دیگه ترکی میای حال کنم
من و افسانه فقط میخندیدیم بعد با هم شروع کردیم به قدم زدن اطراف آبشار و روی یه تخته سنگ کنار آبشار نشستیم طوری که آب به مانتو هامون می پاشید پسرا بالای آبشار بودن درست بالای سر ما
شروین از اون بالا:غرق نشید خانوما
من:شما سقوط نکنید ما هم غرق نمیشیم!!!!
تو همین موقعیت پریسا که از همه ی ما چاق تر و شکمو تر بود دستشو برد تو جیبش و در حالی که آب از دهنش را افتاده بود گفت:بچه ببینید چی آوردم
بعد چند تا لواشک محلی داد بهمون و گفت :یک .....دو ....سه.......حمله !!!
ما که خندمون گرفته بود با خنده شروع کردیم به خوردن لواشکا آخرشم یه دل دردی گرفتیم که نگووووووووووووووووووووووو ووووو


فصل دوم
بعد پیک نیک دانشجوییمون ....همهی کارهایی که شروین گفته بود با دقت انجام دادم اول زنگ
زدم به پوریا که گفت اوضاع آرومه و مامان و بابا مثل همیشه اند منم که از خدا خواسته زنگ زدم به بابا من با بابام بهتر از مامانم صحبت می کردم بابا هم در کمال مهربونی و ملایمت حرفامو باور کرد البته منم راست میگفتم دیگه بچه که باباش دروغ نمیگه (اما شاید یه چیزایی رو اصلا نگه)بابا هم گفت که با اخلاق پرستو آشنایی داره و مامانم چون کارش زیاد شده حالش خوب نیس و اضافه کرد هر کاری ازدستش بر بیاد برام میکنه .بعد هم یه کوچولو در مورد خارج رفتن باهام حرف زد و اینکه یکی از دوستاش کارامو راست و ریس کرده (منم ذوق مرگ شدم عوض خنده عرعر میکردم ) بعد هم به شروین زنگ زدم
من-الو ...شروین
کیارش:چطوری پریا خانوم
من با چشم هایی گرد شده از تعجب:ببخشید مثل اینکه اشتباه گرفتم...خداحافظ
کیارش :نه درست گرفتید شروین داره میره حمام گفته من جواب بدم
من:شروین که خوابگاهی نیست
کیارش:نه.......من اومدم خونه شون .مثل اینکه میخواد یه چیزی بگه
بعد صدای شروین اومد که بلند داد میزد :بهش بگو دارم میرم حمام
منم بلند داد زدم :التماس دعا
صدای خنده شروین اومد بعد هم صدای شراره
من با فریاد :شراره جون سلام این داداشت شعور نداره گوشی رو دو دقیقه ور داره
شراره با داد :نه این اصلا بی شعوره(تو دلم گفتم پس به تو رفته)
من:پس خداحافظ
شروین:پریا باور کن دارم میرم حمام
من:میدونم....سلام برسون
شروین:به کی ؟؟لیف و صابونا
من:نه به ملودی(ملودی اسم یکی از کسایی بود که زیاد باش بیرون میرفت اما فقط من میدونستم)
سریع گوشی را گرفت و از رو پخش در آورد و گفت: آروم .....داد نزن وگرنه این دو تا نخاله میشنون........از کجا فهمیدی دارم میرم مهمونی؟؟
من:برو ........من تو رو بزرگ کردم بچه
شروین با صدای کودکانه:مامانی تو رو خدا به بابا نگو پدرمو دراره دیگه جیش نمیکنم
من:بیشعور.........
شروین:خانوم با شعور امرتون؟؟؟
من:چی شد رسمی شدی؟؟بهت بر خورد
شروین:بگم بنال خوبه؟؟
من:بدک نیس
شروین:پرویی دیگه
من:معلومه چند وقت با تو گشتم اینجوری شدم
یه ذره مکث کردم بعد گفتم:میخواستم بگم اگه فردا برات زحمتی نیس بیای
شروین:چه زحمتی شما ذلتی همیشه که منو زحمت میدی اینم روش
من:ممنون واقعا شرمنده جبران میکنم
شروین:تو اول کار کیارش رو جبران کن من تو صف می مونم
من:میگم چطوره اینو از کوهی چیزی پرت کنیم پایین بعد نجاتش بدیم اگه هم پررو بازی در اورد تهدیدش کنیم دوباره پرتش میکنیم
شروین با خنده:چه نقشه شومی
من:بسه دیگه فردا میبینمت...خداحافظ
شروین:باشه ...بای
من:راستی سلام برسون....
امید وارم که خوشتون بیاد خوشملاااااا(باز اکو شد)
سر سفره افطار دعا فراموشتون نشه


فرداش سوار ماشین شروین شدم البته یه ذره اونورتر از خوابگاه بود طفلکی برا من خیلی مراعات میکرد سوار شدم و باهم دست دادیم و احوال پرسی و اینا و چرت و پرت راه افتادیم یه ساعت فقط طول کشید از تهران بیرون زدیم.هی دست دست میکردم حوصلا سکوت ماشینو نداشتم دلم میخواست ضبطو روشن می کردم شروین یه نگاهی بهم کرد بعد گفت:نَمیری بلا گرفته ...اگه یه جا نشستی؟؟؟
بعد دستشو برد طرف ضبط و روشن کرد از نصفه یه آهنگ بود شیشه پنجره رو دادم پایین باد قشنگ میخورد به صورتم دلم شور میزد صبح زود بود حدود شش صبح بود آهنگ شروینم عین خودش بود خواننده با یه صدای باحالی میخوند:
ولی الان حس میکنیم اینقد بالاییم
که پرنده ها فکر میکنن هواپیماییم
واسه همین دور و وری ها میگن کم پیداییم
ولی هر چی میره بالا ....باید بره پایین
بقیشو دیگه نفهمیدم چی میگفت (خوانندهه برا خودش میخوند )شروین ساکت بود برگشتم گفتم:چرا لال شدی؟؟
برگشت نگام کرد ولی هیچی نگفت
من با نگرانی نگاش کردم:حالت خوبه ؟؟؟
شروین: نگرانم شدی ؟؟
من:من همیشه نگرانت بودم تو کور بودی.. نمیدیدی
شروین:حرفای قشنگ میزنی...آفتاب از کدوم طرف زده بیرون مهربون شدی
من:من قبلا هم حرفای قشنگ میزدم تو کر بودی..نمیشنیدی
شروین:چقد خوب هم کربودم هم لال بودم هم کور؟؟چی جوری شد حالا زنده ام؟؟
من:ببخشید ....اینا اصطلاحه
شروین:آماده کردی چی به مامانت بگی؟؟
من:من خودمو میشناسم هر چقدر تمرین کنم یادم میره
شروین:خوب پس فقط یادت باشه باهاش عین من حرف نزنی یه وقت بهش نگی لالی و کوری و ....
من با خنده:هووووووووووووو پیاده شو باهم قدم بزنیم
شروین:نه بی شوخی باهاش مودب باش
من زیر لب:انگار مامانمه!!!
شروین با آرنج زد به بازوم و گفت:شنیدم خانوم غر غرو
من :پس دیگه کر نیستی؟؟؟
شروین:بیشعورررررر
من:ایل و تبارته...
شروین:کم نمیاری؟؟
من:تازه زیادم اوردم
شروین:تسلیم شدم بابا... خفه میشم
من:از اول باید خفه میشدی
شروین :پریا میگم بابات که اینقدر پولداره چرا برات ماشین نمیگیره که به هرکس و ناکسی رو نندازی؟؟(بعد اشاره کرد به خودش)
من:بحثو عوض نکن...تو مگه قرار نبود خفه شی
شروین:بی ادب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۰۲
× بستن تبلیغات