گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

3 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان تاوان گناه» ثبت شده است

-نمیدونم هنوز باید فکر کنم...
تلمان- شعله تنهایی که نمیتونی بری حداقل بزار من باهات بیام ...
- چی داری میگی تلمان دیونه شدی این همه راه رو میخوای بکوب بلندشی بیای اینجا که چی بشه لازم نکرده همین قدر که کمکم کردی ممنون ...
تلمان- شعله این چه حرفیه میزنی ...
حرفش رو قطع کردم گفتم- من توقعی ازت ندارم عزیزم دیگه نمیخوام بخاطر من اذیت بشی تا همینجاشم شرمنده ات هستم خب عزیزم کاری نداری ...
تلمان – تو رو خدا کاری نکنی سر خودت شعله ...
-نه خیالت راحت باشه خداحافظ .
تلمان- مراقب خودت باش خداحافظ....
یه نفس عمیقی کشیدم حداقل خوبه جاش رو پیدا کردم میتونستم خودم برم اونجا اما با این سه تا چیکار باید کنم ....از پنجره بیرون رو نگاه کردم باید یه راهی باشه ...


از اتاق اومدم بیرون دیدم یکی از محافظا که اسمش مهدی بود اومد طرفم و گفت – چیزی لازم دارید شعله خانوم ...
گفتم- سرم درد میکنه میخواستم یه قرص بردارم ... اینجا دارید ...
مهدی یه کم فکر کرد گفت- یه لحظه صبر کنید براتون الان یه مسکن میارم دیدم رفت سمت کابینتی که تو آشپزخونه بود درش رو باز کرد از داخل یه ظرف کوچیک قرص برداشت و اومد سمتم و گفت- این مسکن قویه حتما با این سرتون خوب میشه ...
ازش تشکر کردم برگشتم سمت اتاق ... اون روز تا آخر شب شاید صد بارنقشه کشیدم که چطور فرار کنم اما هر چی بیشتر فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدم دیگه واقعاً قاطی کرده بودم ...
**
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۰:۲۳

وقتی رسیدیم خونش سیامک سری اومد طرف ماشین در براش باز کرد...
افشین بهش گفت- به دکتر زنگ زدی...
سیامک- بله زنگ زدم الان بالاست...
به افشین گفتم- من میخوام برم خونه...
اومد طرفم گفت- شعله منو ببخش ...
حرفش رو قطع کردم گفتم – افشین تقصیر تو نبود که من گرفتار شدم بی عقلی خودم بود باید حواسم رو بیشتر جمع میکردم ... حالا برو زیاد خوب نیست سرپا ایستادی...
دستم رو گرفت گفت – خیلی دوست دارم ...
سرم رو انداختم پایین بهش گفتم- من معذرت میخوام که باعث این وضعیتت شدم...
دستم رو فشار داد گفت- حرف بیخود نزن...
بعد رو کرد به سیامک گفت- شعله رو برسون خونه اشون...
ازش خدافظی کردم سوار ماشین شدم...
**
وقتی رسیدم خونه مامان که منو توی این وضعیت دید سری اومد سمتم بغلم کرد گفت- شعله حالت خوبه داشتم از دلواپسی میمردم تو چرا اینجوری شدی چرا صورتت زخمیه...
گفتم- بریم بالا تا برات بگم...
همین که وارد سالن شدم بابا هم اومد سری بغلم کرد انگار از چشمای هر دوشون میتونستم بفهمم که از دیروز تا حالا چی کشیدن...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۰:۱۴

نویسنده :   tara_khan از کاربران http://www.forum.98ia.com


قسمت اول رمان تاوان گناه

فصل اول
بچه ها آماده باشید باید سری بپرید بیرون...
تلمان - چی داری میگی شعله ... ما بدون تو بریم ...!!!
-آره ... همینی که بهتون گفتم ...باید بپرید پایین ... الان که پلیسا برسن ...نمیخوام هر سه تامون گیر بیفتیم ...اون فلش موری رو زود برسونید دست افشین ...
بنفشه – اما شعلــــــــــــه ...
-اما بی اما... وقتی رسیدم سر اون پیچ سری بپرید پایین دیگه نمیخوام چیزی بشنوم .
تلمان – شعلــــــــــــــه... پس مواظب خودت باش ...
-هستم ... شما نمیخواد نگران من باشید ... رسیدیم...حــــــــــــالا بپرید ...
**
با بیرون پریدن تلمان و بنفشه منم سرعت ماشین رو بیشتر کردم تا پلیسا به پیاده شدن بچه ها شک نکنن ...
...خب ...خب... حالا شعله خانوم باید چیکار کنـــــــــی این آق پلیساااااااا برن به درک ...
آهان !!! فهمیدممممم ...میریم به سمت اتوبان ...
خیلی خب جناب سرهنگ روحانی بچرخ تا بچرخیم ...
هنوزمونده تا منو بشناسی ...
با ورود به اتوبان سرعت ماشین رواضافه کردم ...
انقدر تند میرفتم که خودمم متوجه سرعت بالای ماشین نبودم فقط می خواستم که پلیسا بهم نرسن ...
داشتم به بخت بد خودم بلند لعنت می فرستادم که گوشیم زنگ خورد ... افشین بود...زودی جوابشو دادم...
-الو... بگو افشین میشنوم...
افشین- کجایی الان تو...؟
-تو اتوبان تهران وکرج میخوام پلیسا رو بکشومشون سمت شهریار...
افشین – شعله بچه بازی درنیار ...
-میگم شما امردیگه ایی نداشتید آقا...
افشین که عصبی شده بود داد زد- بهت میگم برگرد شعلــــــــــــــــه همین الان ...
ووواااووو چقدر عصبانی بهش گفتم- باشه عقشـــــم الان برمی گردم... بزار از اتوبان خارج بشم ...
با قطع شدن تلفن ...تو این فکر بودم که چطوراین پلیسا روبپیچونم ...باید یه فکری میکردم ..
فکر...فکر...آهان...!!! فهمیدم ...
خب سرهنگ بازی شروع شد ... بزن بریم ...
پام و روی پدال گاز گذاشتم سرعتم رو بیشتر کردم به یه مزدای مشکی رسیدم ازش سبقت گرفتم بهش راه نمیدادم انگار طرف کلافه شده بود هی برام بوق میزد فهمیدم حسابی داره جوش میاره که دوباره پیچیدم سمت چپ که تعادلش رو از دست داد محکم خورد به ماشین جلویی که یه 206 بود چون هر دو سرعت نسبتاً بالایی داشتنن به شدت بهم برخورد کردن ... که باعث شد ماشین های دیگه سری توقف کنن ...
از توی آینه ماشین های پلیس رو دیدم که توی تصادف گیر افتاده بودن ... به این ابتکارم احسنی گفتم ...
یه لحظه بازم گوشیم زنگ خورد اومدم بردارمش که حواسم پرت شد کنترل ماشین از دستم خارج شد محکم به ماشین جلویی برخورد کردم نتونستم کنترلش کنم چون سرعت هر دو زیاد بود بشدت با بلوارهای کناری برخورد کردیم ماشین من که عقب بود چپ شد ... یه جیغی کشیدم و دیگه چیزی متوجه نشدم...
بعد از چند ثانیه که چشمامو باز کردم گرمی خون و روی پیشونیم احساس کردم... همینطور صدای آژیرماشینای پلیس که هی نزدیک و نزدیکتر می شدن ... بوی بنزین میومد ...وایــــــی خـــــدا ... حالا باید چیکار کنم گیر افتادم …الانه که ماشین با یه جرقه آتیش بگیره... یه دفعه ماشینی که من باهاش برخورد کردم با صدای مهیبی منفجر شد ...هر کاری کردم خودمو ازاین وضعیت خلاص کنم نمی
شد نمی تونستم بلندشم بدنم داغون بود ... می خواستم از یکی کمک بخوام اما انگارنای حرف زدن هم نداشتم انقدر تقلا کردم که حس کردم پلکام داره یواش یواش بسته میشه بعد از چند دقیقه دیگه چیزی متوجه نشدم ...
**
ای بابا رویـــــــــــــا ... به خدا خسته شدم ...دیگه از کتوکول افتادم ...
رویا- میگم شعله بیا اون پاساژ بالایی رو هم بریم ببینیم اگه چیزی پیدا نکردیم برمی گردیم ...قول میدم همین یه دونه خواهش ...
-وایی رویــــــا اونجا خودش صد تا مغازه است ...باور کن دیگه برام پا نموند ... بیا بریم خونه دوبار فردا برمی گردیم ...
رویا – تو که از بیتا بدتری... دخترمن با اون نیومدم که هی بهم غر نزنه نگو تو صد برابر از اون هم بدتری ...
-رویــــــــــا ما ساعت چند از خونه در اومدیم بیرون ...
رویا – ساعت چهارنیم ...
-خب الان ساعت چنده ...؟
رویا – هشت و نیم ...
-خسته نباشی درست پنج ساعته ما داریم علکی می چرخیم اما خانوم هنوز نتونسته خریدهاش رو انجام بده ... خب عزیزم پس اون نامزد گرامتون کجا تشریف دارن که من باید به جای ایشون با شما بیام خرید...!!!
رویا- حالا انقدرغر نزن ...محمد شرکت کار داشت یه کم، بخاطر همین دیگه گفتم تا شماها هستید چرا آقام و اذیت کنم ... حالا بجای غرغر کردن بیا بریم یه چیزی بخوریم مردم از گشنگی ...
-آخی بمیر اون محمد واست که تو انقدر شوهر ذلیلی ...اه اه اه حالم بد شد ...
رویا- راستی شعله دیشب بازم کابوس دیدی ... آخه با صدای جیغت بیدار شدم ... مگه کمتر نشده بود؟
-چرا کم شده بود ... اما بازم شروع شدن... به خدا دیگه خسته شدم نمیدونم چیکار کنم ... روانپزشک بهم دارو داد استفاده کردم اما وقتی دیدیم کمتر شده بیخیالش شدم دیگه استفاده نکردم ...
رویا- خب اینه دیگه تو سر خود داروهات و قطع کردی... نگران نباش بازم فردا میریم پیشش بهش بگو ...حالا بیا بریم اینجا یه رستوران هست غذاهای خوبی داره ...
-خیلی خب بریم اما این دفعه نوبت تو که حساب کنیا ...
رویا- باشه خسیس تو بیا ... اونم به روی چشم ...
-چشمت بی بلا...
وقتی وارد رستوران شدیم رویا یه گوشه ای دنجی رو انتخاب کرد نشستیم...
رویا-خب خانومی چی میل داری ؟...
-امممم ...خب معلومه تو نمیدونی ؟...
رویا-میدونم اما یه چیز متفاوت سفارش بده...
-چیه امشب مشکوک میزنی ...!!!
رویا- ای بابا اصلا هر چی دوست داری بخور به من چه ... من گفتم غذات متفاوت باشه...
-شما نگران متفاوت بودن غذای من نباش آبجی جون...
رویا- خیلی خب حالا سفارش بده ...
-باشه چرا میزنی ...
بعد از خوردن شام با هم به پاساژی که رویا گفته بود رفتیم خلاصه بعد ازکلی گذشت زدن خانوم تونست یه لباس و انتخاب کنه اونم با هزار خواهش تمنای من وایلا تا ساعت ها بازم باید می چرخیدیم ...
وقتی برگشتیم خونه در حیاط و که باز کردیم چشممون به یه ماشین پورشه آبی خوشگل افتاد ...من یه سوت بلند زدم و گفتم - کی میره این همه راه و این ماشین خوشمل مال کیه ...؟ نکنه عموجون واسه من خریده خودم خبر نداشتم...
رویا- بروبابا... منو که دخترشم ول کرده اومده واسه توی عتیقه خریده ...
همینطور که منو رویا با هم بحث می کردیم وارد خونه شدیم توی سالن مریم جون نشسته بود تلویزیون تماشا می کرد... با ورود ما از جاش بلند شد رفت سمت آشپزخونه ...
بهش گفتم مریم جون من راضی به زحمت نبودم ...
مریم جون - توهنوز یاد نگرفتی سلام کنی دختر ....
-ای وایــــــــی خاکه عالـــــــــم اصلاً یادم رفت ...ســــــــــــلام بر ملکه قصرروحانی هاااااااا مریم بانوی گل ...
مریم جون– خبه بسته دیگه نمیخواد واسه من زبون بریزی ...
رویا- سلام مامانی ...
مریم جون – سلام دخترم ...
رویا- همینجوری این شعله قاپ شماها رو دزدیده که اصلاً به من توجه ندارید... اون موقع میگن چرا بچه عقده ای شده ...
-آخی رویااااااا تو الان به خودت برچسب عقده ایی بودن و زدی نه ...
مریم جون- بس کنید شما هم دیگه ... الان موقع بحث نیست ... مهمون داریم ...
رویا- مهمون ... کی هست حالا ... من می شناسمش ...
مریم جون- عموت با پسرشه ... دیشب برگشتن اومدن بابات رو ببینن ...
رویا – جــــــــــــدی میگی مامان!!! مگه قرارنبود دیگه ایران نیان ...
مریم جون– نمیدونم والله مادرشاید دلیلی داشته که اومدن ..
-چرا من هر چی فکر می کنم عمورو یادم نمیاد...
رویا- اممممم ...خب ...خب... میدونی چیه ... خیلی وقته ایران نبود ...
مریم جون - عزیزم شاید بخاطر اون تصادف باشه که فراموش کردی ...
-آهان !!! پس یعنی منم می شناسمشون ...
رویا- آره ...آره... دقیقاً ... بخاطرهمینه که یادت نمیاد ...
بعد از چند لحظه در اتاق عموبازشد یه مرد میانسال و یه مرد نسبتاً جون باعمو فرهاد بیرون اومدن...
با وارد شدنشون به سالن رویا رفت طرفشون و شروع کرد به سلام و احوالپرسی کرد یه لحظه قیافه مرد جون برام آشنا اومد ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد که صدای عمو فرهاد رو شنیدم :
عموفرهاد- شعله جان به چی فکر می کنی دخترم ...
-سلام عموجون به هیچی ...
رویا- خب ...شعله جونم این عمو جاوید اینم پسرشون شروین خان ...
-رفتم جلوبا هر دوشون سلام احوال پرسی کردم ... احساس کردم اخمای شروین یه لحظه تو هم رفت ولی دوباره مثل قبل شد...
عمو جاوید-خوشحالم دخترم میبینم که حالت بهتر شده ...
-ممنون عموجون ...ببخشید اصلا بجا نیاوردمتون ...میدونید که بعد از تصادفم چیزی رو بخاطر نمیارم...
شروین-بله ...معلومه که بخاطر نمیارید ... ازروحیه خوبتون مشخصه...
با این حرفش جا خوردم، گفتم منظورتون رو نمی فهمم !!! که عمو جاوید با یه چشم غره بهش فهموند که باید ساکت باشه...
عموجاوید- هیچی دخترم شروین منظور خاصی نداشت ...
شروین- منو ببخشید ...یه چیزی پروندم...
یه لحظه بهش نگاه کردم چهره معمولی ولی جذابی داشت راستش رو بگم از چشماش خیلی ترسیدم یه چیز خاصی توی نگاهش بود که ازش سر در نمیاوردم انگار اونم داشت چهره منو موشکافی می کرد ...چون اصلا به روی خودشم نمیاورد که من دارم نگاهش می کنم ... بلند شدم یه ببخشیدی گفتم رفتم سمت اتاق خودم به رویا اشاره کردم که باهام بیاد...
ازپله ها که بالا میرفتم سنگینی نگاهش و احساس می کردم نمیدونم چیکار کردم که این اینجوری نگام می کنه ... شونه هام و بالا انداختم دوباره برگشتم سمتش و نگاش کردم که مثلا مچش و بگیرم که دیدم با پروگری بازم داره نگام می کنه اما اینبار با اخم ... واسش شکلکی درآوردم سری پریدم تو اتاقم ...
یه لحظه از کار خودم خندم گرفت با خودم گفتم اینکارا چیه الان میگه این دختره یه تختش کمه ...
با صدای رویا به خودم اومدم ...
رویا- دختر این چه کاری بود که کردی ؟
-کدوم کاررو میگی ؟
رویا- فکر نکن من ندیدم چطور واسه پسر مردم شکلک درآوردیا ...
-پقی زدم زیر خنده گفتم خب پسری پرو هی داره نگاه می کنه منم واسه رو کم کنی هی نگاش کردم دیدم اون پروترازمنه، منم واسش شکلک درآوردم ...
رویا- از دست تو دختر... من مردم از خنده ... شروین بدبخت هنگ کرد از کارت خودشم خندش گرفت ...
-آره جون خودش با اون اخماش ...کجا خندید ...!!!
رویا- وووااا کدوم اخم رو بچه مردم عیب میذاری ...
-باشه رفتیم پایین بهت نشون میدم ... حالا رویا یه سوال بپرسم ؟
رویا- بپرس فضول خانوم ... من که میدونم تو میخوای چی بپرسی ... ولی برای محض اطلاع بگم آره ایشون هنوز مجردِ ولی قصد ازدواج نداره ...
-ای وایـــــــی چرااااااااا...؟ این که خیلی بدِ ...
رویا- بابا تو دیگه کی هستی ... میتونی بری از خودش بپرسی ...
-جدی برم بپرسم ... رویا تو که منو می شناسی ...
رویا – آره دیونه می شناسم ... یه وقت نری بگی این پسرقاطیه یه وقت برمی گرده بهت یه چیزی میگه...
-نه بابا خیالت راحت نمیگم انقدرها هم دنبال شرنمی گردم...
روبا- خیلی خب من میرم توهم بگیر بخواب فردا باید بریم شرکت ... پس فعلا شب بخیر...
-شب بخیر...
با رفتن رویا انقدر خسته بودم که تا سرم رو روی پالش گذاشتم دیگه چیزی نفهمیدمخوابم برد...
نه ...نه ... جلو نیا خواهش می کنم ...
کـمک ...کمک... کسی اینجا نیست ...
نه... جلو نیا... چرا میخوای منو ببرید ... خواهش می کنم دست از سرم بردارید...
به من کاری نداشته باشید ...
-بیا بریم شعله تو باید با ما بیای ...
نه من نمیام شما کی هستید ... به من دست نزنید ... آشغالا ...
یهو با صدای جیغ از خواب پریدم... خدایا اینا کی بودن چرا هر شب من باید این کابوس های تکراری رو ببینم ...خسته شدم دیگه ... تمام وجود و لرز گرفته بود سردم شده نمی تونستم از جام تکون بخورم ...
مریم جون سری وارد اتاقم شد اومد منو توی بغلش گرفت ازم خواست که آروم باشم ...دیگه عادت هر شب من شده بود کابوس دیدن البته بجز شبهایی که دارو مصرف می کردم ...
گفتم- مریم جون معذرت میخوام باعث دردسر شما هم شدم نمیذارم راحت بخوابید...
مریم جون- این چه حرفیه دخترم ... تو هم برام مثل رویا میمونی ... دیگه از این حرفا نزن ...
-نمیدونم این کابوس های لعنتی چیه ...احساس می کنم خیلی واقعی بودن ... من می ترسم ...
مریم جون – نگران نباش عزیزم ...اینا همشون یه خواب بیشتر نیست ... حالا سرت رو بزار رو بالش دوباره آروم بخواب من کنارتم تا بخوای عزیزم ...
-ممنون مریم جون ...نیازی نیست شما برید مزاحم خوابتون نمیشم ...
مریم جون – نه دخترم پیشت میمونم ...حالا آروم چشمات رو ببند...
با بودن مریم جون کنارم احساس آرامش می کردم همینطور که دستش و روی سرم می کشید آروم دوباره چشمام بسته شد خوابیدم.
**
صبح زود که از خواب بیدارشدم احساس سردرد شدیدی می کردم ... زود از جام بلند شدم پریدم تو حموم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم واومدم بیرون...
یه کم سردردم بهتر شد... باید زود آماده می شدم تا رویا دوباره نیاد بهم غر بزنه...
لباسام و که پوشیدم رفتم جلوی آینه سرم و که بالا آوردم یه لحظه توی ذهنم یه صحنه آتش سوزی ظاهر شد دوباره زود محو شد ... سرم و با دست گرفتم و نشستم روی صندلی ... احتمالا بخاطر خواب دیشب بازم توهم زدم ...
زودی یه آرایش ملیحی کردم و موهای بلندم و که تازه رنگشون کرده بودم و بالای سرم جمع کردم با یه گیره فیکسش کردم ...
رفتم سمت کمدم یه مانتوی کرم با یه شلوارجین آبی یخی انتخاب کردم پوشیدم یه شال قهوایی روشن رو هم برداشتم سر کردم ...
ووواااووو...چه لعبتی شدم من خودم خبر نداشتم ...
همیشه رویا و بیتا بهم می گفتن تو شبیه آیشواریا(بازیگر زن هندی) میمونی مخصوصا فرم چشمهام منتها چشمای اون آبیه چشمهای من سبزه ...(چقدر تحویل گرفتم خودم و خبر نداشتم)
سری از اتاق خارج شدم ازپله ها اومدم پایین نرسیده به آشپزخونه دیدم از تو اتاق عموفرهاد صدای پچ پچ میاد چون دیدم کسی نیست منم نه اینکه فضول باشم اما حس کنجکاویم گل کرد(آره جون خودم) رفتم ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه ... یه کم سرم و نزدیک در اتاق بردم گوش دادم... که صداشون رو شنیدم ...
عموفرهاد- میدونم شروین جان اوضاع خرابتر از اونی که فکرشو می کنیم ... اما در این شرایط نمیشه کاری کرد ...حداقل الان وقتش نیست...
شروین- عمو جان فکر نمی کنی خودش و زده باشه به موش مردگی که ما رو سیاه کنه ...
عموفرهاد- نه به هیچ وجه اون واقعاً حافظش و از دست داده ... دوستاش هم فکر می کنن که توی همون حادثه کشته شد ...
شروین- پس اطلاعات فلش موری که پیشش بود چی ... اون رو پیدا نکردید..؟
عمو فرهاد- نه متاسفانه ...احتمالاً باید به همون دوستاش داده باشه ...
شروین- خب حالا میخواید چیکار کنید ... اگه همینطور دست رو دست بذاریم این افشین معامله رو انجام میده از کشور خارج میشه دیگه نمیتونیم بگیریمش ... من تا اونجا که تونستم بازیشون دادم ...تازه یه چیزدیگه ایی هم هست ... اگه افشین بفهمه این زنده است حتماً میاد دنبالش شما که اینو خوب میدونید...
عموفرهاد – میدونم ولی الان وقت نشون دادنش به اونا نیست ولی فکر اونجا رو هم کردیم ... سعی کن شروین یه کم گمراهشون کنی ...اگه تونستی برنامه هاشون و دست کاری کن یه کم کارهاشون دیرتر انجام بشه ...
شروین – باشه عموجان سعی ام و می کنم ...
وقتی دیدم دیگه صدایی نمیاد سری برگشتم توی اتاقم...
اینا داشتن چی می گفتن... درمورد من حرف میزدن تو این فکربودم که رویا با چند ضربه به در وارد شد ...
رویا- به...به ... شعله خانوم صبح گرامیتون بخیر باشه ... پس چرا نمیای پایین صبحونه بخوری ...
-صبح شما هم بخیر باشه خانومی ... منتظر بودم شما بیای تا با هم بریم ...میبینی چقدرمن مهربونم یه ذره یاد بگیر...
رویا- از خود متشکر...
باهم رفتیم پایین و صبحونه خوردیم دیگه کسی چیزی نمی گفت ... اما همش حواسم به حرفهای عمو فرهاد این پسر شروین بود ...داشتن درمورد من صحبت می کردن ... اما من چه ربطی به حرف اونا داشتم ... که با صدای رویا به خودم اومدم...
رویا- حواست کجاست شعله بجنب دیر شد ...
-باشه من آماده ام بریم ...
**
تو شرکت دارویی بزرگی که مال نامزد رویا بود کار می کردم ...اونجا منشی بودم کارای ثبت دارووجواب دادن تلفن ها رو انجام می دادم ... ازکارم راضی بودم...
رویا هم توی آزمایشگاه شرکت مشغول بود ...
سرگرم وارد کردن لیست داروهای جدید توی کامپیوتر بودم که تلفن زنگ خورد... گوشی رو برداشتم جواب دادم...
-الو...بفرمایید...
-سلام ببخشید با آقای دکترافشارکار داشتم ...؟
یه دخترپشت خط بود ..
- گفتم شما؟
جواب داد- من دخترخالش مهسا هستم ...
گفتم – چند لحظه گوشی ...
وصلش کردم به اتاق محمد ...که رویا اومد پیشم ...
گفتم – خسته نباشید خانوم مهندس دکتر...
رویا- ای بابا صد دفعه بهت گفتم نگو این حرف و زشته من اینجا آبرو دارم ...
– مگه چیز بدی گفتم ...خوب تو که مهندس هستی ...آقاتون هم که دکتر تشریف دارن...بعدشم اگه این دوتا رو با هم قاطی کنی میشه چی ... همینی که من گفتم ...مگه غیر از اینه...
رویا- خیلی خب بابا اصلا نمیشه دوتا کلمه با تو حرف زد...
-راستی رویا الان دخترخاله محمد زنگ زد ...
رویا – چـــــــــــی! دختر خاله محمد ... مطمئنی ...
-آره گفت اسمش مهساست ...
رویا که اخماش تو رفت هم گفت- نخیرمثل اینکه این دختر نمیخواد دست ازسر محمد برداره ...
- چرا مگه دلیل خاصی داره ...؟
رویا – مهسا قبلاً نامزد محمد بوده...
-آهان ...که اینطور ...خب شاید الان کارش داشته که زنگ زده تو نمیخواد خودت رو ناراحت کنی ...
رویا با اخم وارد دفترمحمد شد ودراتاق و به شدت بست که نزدیک بود اتاق با همراه محتویاتش روی سرمحمد بنده خدا خراب بشه ...
بازم مشغول کارم شدم که با ورود شخصی به دفترسرم رو بلند کردم تا ببینم کیه ... یه لحظه خشکم زد...
این عتیقه اینجا چیکار می کنه... همینطورکه نگاهش می کردم دیدم بازم در کمال پرویی اونم ایستاد روبروم و داره منو نگاه می کنه... بعد از چند لحظه که دیدم از رونمیره بهش گفتم- کاری داشتید...
شروین - توسلام بلد نیستی دختر...
-خب راستش و بگم شروین خان ... شما ازبس بد آدم و نگاه می کنید که سلام کردن چیه نفس کشیدن و هم آدم فراموش می کنه ...
یه تای ابروش و بالا داد گفت- لابد اون وقت خودت خوب نگاه می کنی ...آره ...
-اهـوم ...خب معلومه... نگاه من مهربونه ولی نگاه شما خیلی خشنه آدم می ترسه...
شروین- گفتم شاید توی اون تصادف یه کم زبونت کوتاه شده ولی دیدم نه مثل اینکه بیشتردرازترشده...
جوابش و ندادم گفتم- بفرمایید امرتون ...
شروین – با دکتر کار داشتم ...
از لجم گفتم- دکتر جلسه داره ... ( تو دلم گفتم اونم با کی با رویـــــــــــا) یه لحظه یه نیش خند زدم که برگشت نگام کرد ...
شروین- منتظر میمونم تا جلسشون تموم بشه ...
گفتم - هرجور راحت هستید ...
رفت توی سالن انتظار نشست منم زیرلب آروم گفتم حقته تا تو باشی سربه سر من نذاری دیونه ... شروع کردم به وارد کردن بقیه لیست...
بعد یه ربع در اتاق باز شد رویا اومد بیرون بهش گفتم – خب خانوم مهندس دکتر جلسه به نتیجه رسید ...
رویا یه چشم غره ای بهم رفت گفت - اصلا حوصله شوخی ندارمااااااا...
-بهت نمیاد بداخلاق باشی جیــــــــــگر...
هیچی نگفت... مطمئن شدم این مهسا خانوم با زنگ زدنش حسابی زده تو برجکش ...
رویا که متوجه شروین شد با یه لبخند رفت سمتش وباهاش احوالپرسی کرد و بهش گفت- محمد خیلی وقته که منتظرته چرا پس اینجا نشستی...
شروین- از خانوم منشیتون بپرسید که منو نیم ساعته الاف کرده همچین گفت محمد جلسه داره که منم باورم شد ...
رویا برگشت منو یه لحظه دید منم که خودم و مشغول کار کرده بودم مثلا به روی مبارک خودم نیاوردم ...
رویا- اشکالی نداره حالا بیا بریم زود باش ...من بعداً به خدمتش میرسم ...بعد باهم وارد دفترشدن ... منم یه نفس راحت کشیدم ...
با ورود اونا به اتاق دوباره یاد حرفای صبحشون افتادم با خودم گفتم منظورشون چی بود...!
هرچقدرفکرکردم به نتیجه ایی نرسیدم ... بخاطر همین بیخیالش شدم...
**
وقت اداری که تموم شد کیفم و برداشتم و با اجازه آقای افشار از شرکت خارج شدم جلوی شرکت سوار تاکسی شدم به سمت پارک نزدیک خونه رفتم ...
احساس کردم از جلوی درشرکت یکی با ماشین داره تعقیبم می کنه ... نمی دونم شاید توهم زدم ...
جلوی پارک از تاکسی پیاده شدم...
دوست داشتم یه کم تو پارک قدم بزنم روی یه نیمکت نشسته بودم که احساس کردم سرم بازم تیر می کشه سری قرصی و که دکتر بهم داده بود و در آوردم به سمت شیرآب رفتم قرص و خوردم دوباره برگشتم برم سمت نیمکتی که روش نشسته بودم که یه دفعه به یه نفر برخورد کردم سرم و بالا آوردم ببینم کیه که دیدم جناب شروین خان جلوی من مثل چنار ظاهر شدن اون طرف هم رویا با محمد ایستادن دارن می خندن ... تو دلم گفتم رو سنگ مردشور خونه بخندی رویا ...
شروین که همچنان باز اخماش تو هم بود به تنه بهم گفت- شما نیاز به عینک نداری خانوم کوچلو...
منم نامردی نکردم گفتم – نه پدربزرگ شما بیشتر بهش احتیاج داری ...پسری پرو ...
رویا که دوست نداشت بین من وشروین بحثی پیش بیاد سری اومد جلو گفت – شعله من دیدمت بخاطر همین به بچه ها گفتم بیایم مثل تو یه کم هوا بخوریم ...
گفتم - آخی چقدرم هوا خوردید... یه وقت نترکید ...
محمد – اااا! شعله شوخی شوخی با نامزد منم شوخی ...
گفتم - ایـــــــــش ... همچین نامزد نامزد می کنید که هر کی ندونه فقط فکر می کنه توی کل دنیا فقط شما نازمد تشریف دارید ...
شروین – خب حالا نمیخواید تشریف ببرید خونه یا میخواید همینطوری اینجا وابسید به هم تیکه بندازید ...
یه اخم بهش کردم گفتم – شما اگه ناراحتید می تونید تشریف ببرید ما جامون خیلی راحته ...
شروین چپ چپ نگام کرد ... منم یه لبخند پیروزمندانه ای بهش زدم زیر لب گفتم بیشعورحسود... اگه من شعله نباشم تو رو آدم نکنم خوشگل بداخلاق ...
رویا- بچه ها امشب شام بریم بیرون ...
محمد دنباله حرف رویا رو گرفت گفت – آره ...آره منم موافقم ... بریم ...
من که حوصله رفتن نداشتم گفتم – منو ببخشید من اصلا حوصله اومدن بیرون و ندارم ...
شروین- منم همینطور بهتر خودتون دوتایی برید ... من جایی کار دارم ...
محمد- ای بابا اگه قرار بود تنها بریم که دیگه نیازی به شما نداشتیم خودمون می رفتیم ...
رویا- اشکالی نداره محمد بیا خودمون دوتایی بریم ... منت اینا رو نکش...
گفتم -آره اینجوری خوبه، کسی هم مزاحم شما نیست ...
محمد با خنده گفت – راست میگه دیگه اگه اینا رو با خودمون ببریم که مزاحم ما میشن ... بیا خودمون بریم ...
گفتم - ووااوو... چه از خدا خواسته ...خدا جفتتون و واسه هم نگه داره خیلی بهم میاید ...
رویا هم قبول کرد که با محمد دوتایی برن... منم با شروین به سمت خونه راه افتادیم ...
داشتم به سمت خونه میرفتم که یه لحظه برگشتم پشت سرم و نگاه کردم می خواستم ببینم هنوزاون ماشینه تعقیبم می کنه یا نه ... که دیدم خدا رو شکر نیستش...
شروین- دنبال کسی می گردی...؟
-آره... دنبال قاتل بروسلی ...
اینو که گفتم زد زیر خنده و گفت- نشد من یه حرفی بزنم تو براش جواب نداشته باشی ...
-چه عجب جناب شروین خان خندیدن...
شروین – شعله میتونم یه سوالی ازت بپرسم ...؟
-آره بگو ...
شروین – توی کابوس هات چی میبینی ...؟
-خب من هر شب فقط یه خواب تکراری و میبینم که یه عده ایی دارن دنبالم میکنن...ولی همینکه فکرمیکنم میخوام منو بکشن بهم میگن باید باهاشون برم البته بازم هست ولی چیزی رو بخاطر نمیارم ...
شروین – صورتاشون و میتونی ببینی یعنی اگه یه روزی یه جا یکی و ببینی اتفاقی میتونی بشناسیش...؟
-چی داری میگی من یادم نمیاد دیروز ناهار چی خورد اون موقع میخوای قیافه کسی و که تو خواب دیدم و بشناسم...
شروین – خیلی خب کافیه فهمبدم ...
همین که به در خونه رسیدیم شروین ازم خدافظی کرد به سمت ماشینش رفت وقتی سوار شد ... بهم اشاره کرد که برم داخل ...
وارد حیاط شدم ... یه چیزی تو درونم بهم می گفت که اینا همه از دم دارن مشکوک میزنن ... وارد سالن شدم بلند سلام کردم اما کسی جوابم و نداد مطمئن شدم که کسی خونه نیست...
سری رفتم بالا لباسم و درآوردم پریدم توی حموم طبق معمول یه دوش ده دقیقه ایی گرفتم و اومدم بیرون ... برگشتم پایین ...
رفتم سمت آشپزخونه برای خودم یه چایی ریختم، نشستم بخورم ...
که صدای تلفن بلند شد ...
اومدم تلفن و جواب بدم که دیدم صداش از تو اتاق عموفرهاد میاد ...
رفتم تا جواب بدم چون دیر رسیدم رفت روی پیغامگیر... یه مرد بود که گفت ...
– سلام جناب سرهنگ...
-تاجیک هستم ...
- قربان اطلاعاتی رو که خواسته بودید براتون جمع آوری کردم فردا صبح روی میز اتاقتون میزارم ...
- درمورد خانوم صارمی هم همینطور... اطلاعات رو کامل کردم، روی پروند گذاشتم...
اگه امری بود دوباره دستور بفرمایید ...
- با اجازتون فعلا قربان...
- خداحافظ
تو فکر این بودم که منظورش از خانوم صارمی کیه ...
اما...اما... فامیلی منم که صارمیه ... اینا دارن یه چیزی رو از من پنهان می کنن...
اما چی رو... باید سردر بیارم ...
نمی دونم ...نمی دونم... اما مطمئنم منظورشون منم...اون روزم با اون حرف هاشون ...
حتما یه چیزی هست...
ازاتاق عمو اومدم بیرون برگشتم تو اتاقم تا شب پایین نیومدم ...
**
رویا- شعله ...شعله... پاشو دیر شد دیگه چقدر میخوابی ...
-چی میگی رویا... بذار بخوابم فقط یه کم دیگه ...
رویا- ای بابا ...پاشو ساعت هفت شد تا بخوای آماده بشی میشه هشت ...
-خیلی خب پا شدم ...حالا چرا داد میزنی ...
با هزار بدبختی ازجام بلند شدم ... سری رفتم حموم یه دوش گرفتم برگشتم ... زود آماده شدم پریدم بیرون ...
هنوزقدم اولم و روی پله نذاشته بودم که یه دفعه سرم گیج رفت از پله ها پرت شدم پایین سرم با شدت به دیواربرخورد کرد چشمام سیاهی رفت ...
وقتی چشمام و باز کردم احساس سر درد بدی داشتم ...
سرم و چرخوندم تا ببینم کسی توی اتاق هست یا نه که دیدم رویا مضطرب وارد اتاق شد ...
رویا- خوبی عزیزم ... بهتر شدی...؟
-سرم یه کم درد میکنه ...
رویا- خب معلومه عزیزم... بخاطراینکه بدجور خوردی زمین ...
-معذرت از کاروزندگی انداختمت...
رویا- نه عزیزم این حرفا چیه ...
چشمام و روی هم گذاشتم تا شاید بتونم یه کم بخوابم ...
نمیدونم چقدر گذشت که دوباره صدای دراومد چند نفر وارد اتاق شدن ...
رویا بهشون سلام کرد ...که صدای عمورو شنیدم داشت از رویا حال منو می پرسید...
عموفرهاد- حالش چطوره ...؟
رویا- خوبه دکتر گفت سرمش تموم شد می تونیم ببریمش ...
شروین- احتمال داره بخاطر ضربه ای که به سرش خورده دوباره حافظش و به دست آورده باشه...
رویا- بعید میدونم چون ضربه انقدر ها هم شدید نبود ...
عموفرهاد- درسته ولی بازم ما همه جوانب و در نظر می گیریم ... نمیخواد نگران باشی شروین ...
شروین- عمو جان من نگران اینم که باعث خراب شدن نقشه هامون بشه فقط همین ...میدونید که من چقدر زحمت کشیدم تا معامله رو حداقل یک ماه عقب بندازم ... دیگه افشین حسابی کفری شده بود ...
رویا- نگران نباشید...من خودم مراقبش هستم ...
عموفرهاد- راستی بیدار شده یا نه ...؟
رویا- آره بیدار شد دوباره خوابید ...
شروین- من اصلا به این دختر اعتماد ندارم ...
عموفرهاد- تو زیادی بهش حساسی...
رویا- راست میگه شروین ... یه ذره از حساسیت کم کن... شک میکنه...
ای خــــــــــــــدا ... این حرفایی که اینا میزنن یعنی چی ... چرا من سردرنمیارم ...
آخه چرا من باید نقشه شروین و خراب کنم... اصلا یعنی که چی ... پسری بیعشور همش با من سرجنگ داره ...
که صداش و شنیدم گفت - عمو من حساس نیستم اما کارایی که اون زمان اینا می کردن و الان تصورمی کنم یه کم حرص می خورم ... مخصوصا الان توی این وضع ...
عموفرهاد وسط حرفش پرید گفت : بسه دیگه نمیخواد ادامه بدی... احتمال داره که هر لحظه بیداربشه ...
با این حرف عمو ضایع بود الان چشمام و باز می کردم ...
با ورود پرستار منم آروم چشمام و باز کردم ... که مثلا تازه بیدار شدم ...
عمو با دیدنم یه لبخند زد و گفت- خوبی دخترم ...؟
گفتم- سلام ... خوبم عمو جون ... ببخشید که باعث گرفتاریتون شدم ...
عمو فرهاد – نه دخترم این چه حرفیه...
به شروین هم آروم سلام کردم که با تکان دادن سرجوابم و داد ...
تو دلم گفتم پسری احمق نمیکنه مثل آدم جواب سلام بده ...
پرستار سرمم و که تموم شده بود از دستم در آورد گفت- میتونی بری خانوم خوشگله ...
ازش تشکری کردم با کمک رویا از روی تخت بلند شدم یه کم نشستم تا سر گیجم کمتر بشه ...
عموفرهاد با شروین ازمون خدافظی کردن از در خارج شدن ...
به این فکر می کردم که چطور باید سر از کار اینا در بیارم ...
رویا گفت- بهتر بریم شعله جون باید استراحت کنی خانومی ...
گفتم- من حالم خوبه بیا بریم شرکت میتونم کار کنم ...
رویا- چی داری میگی دختر... قیافه خودت و دیدی درست شدی مثل این میت ها ...
-دست شما درد نکنه حالا ما شدیم میت دیگه ...
رویا –تقریباً ... میخوای بهت آینه بدم...
-نخیر لازم نیست...
رویا- پس خواهشاً دختر خوبی باش و حرف گوش کن
-چشم مامان بزرگ...
رویا منو رسوند خونه خودش برگشت شرکت ...


تو این چند روز انقدر رفتارهای مشکوک از رویا عموفرهاد بقیه دیدم که حسابی کنجکاویم گل کرده بود...
رفتم پایین تا یه کم با مریم جون حرف بزنم شاید آروم شدم هم بهش بگم میخوام برم بیرون ... تو آشپزخونه داشت ناهار درست می کرد وقتی منو دید... بهش سلام کردم ...
گفتم-چطوری بانوی من ...
مریم- سلام دخترگلم چرا از جات بلند شدی....
-مریم جون من که چیزیم نشده چرا برم مثل این مریضا بخوابم ...
مریم – بیا دخترم بیا یه کم ازاین میوه ها بخور تا ناهار حاضر بشه ...
-فدای تو مریم بانوی خوشگلم بشم من ... میسی عسیســـــــــــــم ... راستی مریم جون من میخوام برم بیرون یه دوری بزنم شما چیزی نمیخواید...
مریم- کجا میخوای با این سردردت بری ...یه وقت خدایی نکرده بلایی سرت میاد مادر...
-نه جای دوری نمیریم همین اطراف هستم ...
مریم – باشه عزیزم فقط برای ناهار به موقع برگرد ...
یه چشمی گفتم و پریدم بالا لباسام و پوشیدم زدم از خونه بیرون ...
وایــــــــــــــی چقدر من عاشق بارون هوایی ابری هستم آدم احساس سر زندگی می کنه دستام و آوردم بالا تا باهاش قطره های بارون و بگیرم که گوشیم زنگ خورد...
-الو...بفرمایید...
-سکوت...
-الو... چرا حرف نمیزنی؟
- سکوت.
-نکنه خداوند متعال از دادن زبون بهت خوداری کرده...
-سکوت...
-مزاحمی ...
-سکوت..
یه دفع تماس قطع شد...
آدم بیکار...
داشتم قدم میزدم که چشمم به یه پورشه آبی افتاد پیش خودم گفتم شاید شروینه ...یادم اومدخونشون با خونه عمو فرهاد سه تا خونه فاصله داره ...
خواستم برم جلو که دیدم که شروین همراه با یه دختره از ماشین پیاده شد... یه کم چشمام رو تیز کردم ...
ووواااووو بیشرف چه تیپ خوشگل جیگری هم زده بود دلم براش ضعف رفت یه تیشرت جذب سفید که باعث می شد عضلات اندامی بدنش رو به نمایش بذاره معلومه حسابی برای هیکلش وقت گذاشته (آخه بگو تو فضولی دختر جشم هیز) بایه شلوار جین آبی پوشیده بود موهاش و هم بالایی داده بود یه عینک دودی پلیس هم زده بود به چشماش ...
حالا تیپ دختر رو داشتم تجزیه تحلیل می کردم یه مانتوی سفید نسبتاً بلند با یه شال صورتی ... داشتم صورتش و میدیدم که یه آن بنظرم آشنا اومد...
فکر...فکر... فکر... (شدم سلطان توی برنامه عموپورنگ که برای خودش بلند بلند جمله ها رو تکرار میکنه) نخیرررر یادم نمیادش ...
حواسم پرت شد نگاه کردم اما یه دفع دوتاشون غیبشون زود ...
ااااا !!! اینا الان اینجا بود پس کجا رفتن ...؟!
بیخیالشون شدم داشتم به راهم ادامه میدادم که بازم گوشیم زنگ خورد ... بیتا بود...
-بِنال بیتا...(منوبیتا خیلی باهم راحت بودیم بخاطر همین باهاش این سبکی حرف میزدم)
بیتا- تو آدم نمیشی همیشه من باید اول بهت سلام کنم...
-علیک سلام ...خب آره دیگه من زبونم به سلام اول اولاً باز نمیشه ...
بیتا- کوفته ...حالا بگو ببینم مرده ای یا زنده...؟
-امــــــــــم...الان رو نمیدونم ولی قبلا بودم...چطور...!
بیتا- اینی که الان گفتی فهمیدی چی بود...؟
-نه... یه چیزی پروندم...
بیتا – پس معلومه حرف رویا درست بود...خیلی حالت بده...
-نه بابا من خوبم ...
بیتا-معلومه ...از حرف زدنت...
-ببینم زنگ زدی حال منو بپرسی یا زنگ زدی منو دق بدی...؟
بیتا – خب شما فکر کن هر دوش...
-پس غصه نخور اول من دقت میدم تو هم اگر وقت کردی از اون دنیا دقم بده... حالا امرتون...
بیتا- خیلی پرویی شعله ... امروز من یه کم خرید دارم میای بریم...
-نچ ...
بیتا- چرااااا ...!؟
-ابله... نمیبینی حالم بده من چطور باهات بیام بیرون ...
بیتا- اااااا ! تو که الان خونه نیستی پس چرا دروغ میگی ...
-باشه عصری ماشینت و بیار با هم میریم ... بدون ماشین نمیاماااااا گفته باشم...راستی ساعت 6 بریم...
بیتا- خیلی خب بابا ... پس شد ساعت 6...
-پس فعلا ...
بیتا- بای...


داشتم فکر می کردم که اون دختر کیه که با شروین بوده ... چرا قیافه اش انقدر برام آشنا می زد... شاید بازم مربوط به گذشته من باشه ...
رفتم سمت پارک، خوبه این پارک رو اینجا درست کردن وایلا من کجا می خواستم برم ...
یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم این معامله ایی که هی این شروین ازش دم میزنه چی میتونه باشه ...
چرا من اگه حافظمو بدست بیارم براشون بد میشه ...
چرا...چرا...چرا... ای کاش می تونستم برای این چرا ها رو یه جوابی داشته باشم ...
میترسم از رویا هم سوال کنم چیزی بهم نگه ...
از اومدنم یه یک ساعتی می گذشت که حس کردم یه نفر کنارم ایستاده سرم و که چرخوندم خشکم زد ...جلل خالق این اینجا چیکار می کنه مثل جن یه دفعه بالای سر آدم ظاهر میشه ...
-شما همیشه عادت دارید ... که دنباله حرفمو گرفت گفت...
شروین- که بالای سرت یه دفعه ظاهر بشم ...نه... حالا به چی فکر می کردی که انقدر توش غرق بودی من یه ربع کنارتم ولی متوجه من نشدی...
-چـــــــــــی ...!!! یه ربع که اینجا بودی... عجب آدمی هستی شما...
یه نیشخند زد و گفت- آره دیگه من اینم نخواستم مزاحم افکار مغشوشت بشم ...
-نخیر هیچم افکار من مشغول یا همون مغشوش نیست ... اومدم یه کم هوا بخورم...
یه تای ابروش رو بالا داد گفت- حالا خوردی ...
-تقریباً...
بلند شدم برم خونه که گفت- شنیدی نه...؟
با تعجب گفتم- چی رو باید می شنیدم ...!
شروین – حرفا رو ...
-کدوم حرفا رو...چرا واضح حرف نمی زنید...
شروین- حرفای صبح توی بیمارستان و منظورمه...
ای خدا این بیشرف چقدر تیزه ازکجا فهمید ...
-مگه چی گفتید ... باخنده ادامه دادم ...من که راضی نیستما گفته باشم اگه پشت سرم حرف زدید...
اونم خندید و گفت – به نفع خودته که کنجکاوی رو بذاری کنار زیاد بهش فکر نکنی همه چی و بسپر دست زمان ... شاید قسمت تو این بود که دوباره متولد بشی...
-یعنی گذشته من انقدر سیاه بوده ...
شروین- راستش رو بگم... آره ...
یه دفعه جا خوردم ... یعنی چی ... انگار داشت از تو صورتم میخوند که به چی دارم فکر میکنم...
با گیجی گفتم- مَ ...مَ ...ن ...مُ...متوجه منظورتون نمیشم ... میشه برام واضح بگید...خواهش می کنم...
شروین - پاشو بریم هوا داره سرد میشه ... منم سردم شده ...
توی شوک حرفاش بودم ... همینجوری داشتم نگاهش میکردم ...
شروین- چیه تو فکری ... به موقع اش از همه چی سر درمیاری شایدم دوباره حافظت رو بدست آوردی ...
اون روز تمام فکر و ذکرم حرفای شروین شده بود ...حتی زمانی که با بیتا بیرون بودم بازم افکارم حول حرفای اون بود...
**
صبح طبق معمول رویا اومد بیدارم کردد که بریم شرکت ... بعد از خوردن صبحونه زدیم بیرون ...
تو راه احساس کردم رویا یه کم ناراحته چون اصلا هیچ حرفی نمی زد... داشتم نگاهش میکردم ...
که گفت...- چرا اینطوری نگام می کنی ..
-آخه خوشگل تا حالا ندیدم...
رویا- شعله امروز اصلا حال حوصله شوخی ندارمااااا...
-معلومه با اون اخمای شیشُ هشتید ... چیزی شده حالا...
آهی کشید گفت- داروهایی رو که خیلی وقته منتظرش بودیم دزدیدن ...
-چـــــــــــی دزدیدن ...!!! کی ... ؟
رویا- دیشب وقتی داشتن داروها رو میاوردن تو راه دزدیدنشون ...
-یعنی توی راه فرودگاه دزدیدن ... کی باهاشون بوده ...؟
رویا- آقای مرادی با رسولی... که مسئول تحویل دارو ها هستن...
-آهان ...!!!
رویا- هر دوشون کشته شدن...
-چـــــــی داری میگی... یعنی اونا رو کشتن...
رویا- آره متاسفانه ...بی انصافا نکردن حداقل دست پاشون و ببندن ولشون کنن...
-خب حالا چی میشه...
رویا- هیچی ... باید پلیس پیگیرش بشه ...
-خب عمو فرهاد که پلیسه ...
رویا-به بابا مربوط نمیشه ...یکی دیگه پیگیریش می کنه...
-آهان... راستی رویا یه سوال بپرسم ... درمورد شروینه ...
رویا- بپرس...
-شروین پلیسه نه...
برگشت نگام کرد – پلیس بود ولی دیگه نیست...
-یعنی چی که پلیس بود اما حالا نیست... نکنه پلیس مخفیه...
این حرفو که ازم شنید با تعجب نگام کرد...
رویا- کی گفته شروین پلیس مخفیه...
- زدم به هدف مثل اینکه...
روی اکه یه لحظه به وضوح دست و پاش رو گم کرده بود گفت – نه مثل اینکه فیلم پلیسی زیاد میبینی خانومی ...
منم خودم رو به اون راه زدم گفتم شاید ... این حرفم باعث شد که رویا دیگه چیزی نگه...
وقتی به شرکت رسیدیم یه ماشین پلیس جلوی درش پارک کرده بود یه سربازم بیرون ایستاده بود...
رویا گفت- اگر ازت چیزی سوال کردن بگو من تازه استخدام شدم چیزی درمورد جزئیات داروها نمیدونم...
-دیونه خب واقعاً نمیدونم ...
رویا- خیلی خب بریم...
وقتی وارد شدیم مامورها داشتن از کارکنان سوالاتی و می پرسیدن...
من رفتم سرجام نشستم... رویا هم رفت سمت آزمایشگاه ...
داشتم کامپیوتر رو روشن می کردم که یه دفعه در اتاق آقای افشار باز شد دوتا پلیس به همراه خودش اومدن بیرون ... داشت باهاشون دست میداد وازشون تشکر می کرد...
من از جام بلند شدم بهشون سلام کردم که بطرفم برگشتن ...
افشار گفت - جناب سرگرد ایشون منشی شرکت خانوم صارمی هستن ... البته تازه استخدام شدن ...
سرگرد یه نگاهی بهم انداخت اما سوالی ازم نپرسید ...
بعد خدافظی کرد و به همراه مامورها از شرکت خارج شدن...
بیتا اومد سمتم و گفت شنیدی شعله که چی شده ...
گفتم آره از رویا شنیدم، خیلی ناراحت شدم امیدوارم که زودتر اون لعنتی ها گیر بیفتن ...
بیتا-حالا بنظرت چی میشه می گیرنشون...
-نمیدونم ...حالا ازت چه سوالاتی پرسیدن...
بیتا- چیز خاصی نبود... در مورد اینکه چند وقته اینجا کار می کنم از این چیزا...
رویا وارد دفتر شد اومد سمت منو بیتا گفت - چی شده چرا به کارتون نمی رسید...
بیتا- مگه با این اوضاع آدم میتونه کار کنه...
در همین حین آقای افشار از دفتر خارج شد رو به رویا گفت که به بچه ها بگید امروز میتونند برن خونه...
معلوم بود خیلی ناراحته اینو از چهره اش می شد خوند...
رویا باشه ایی گفت و از اتاق خارج شد...
به بیتا که بلاتکلیف توی اتاق ایستاده بود گفتم خب بریم دیگه...
بیتا-کجا بریم...؟
-خونه پدر جد پدر پسر شجاع ... خب معلومه خونه دیگه...
بیتا با یه خنده آروم گفت- ای نمیری تو شعله توی این وضعیت هم حوصله شوخی داری...
داشتیم حرف میزدیم که رویا اومد گفت- بیتا چرا هنوز ایستادی بیا برو دیگه...
گفتم – رویا منم برم ...
رویا گفت – آره عزیزم تو هم برو...
بیتا- بیا من میرسونمت ...
از رویا خدافظی کردیم از شرکت اومدیم بیرون ... رفتیم سمت ماشین سوار شدیم...
بیتا- باید اول من بنزین بزنم بعد میرسونمت خونه...
گفتم- باشه ممنون ...
وقتی حرکت کرد گفتم - بیتا تو با این همه پز دادنت چرا این ماشین 206 قراضت و عوض نمی کنی ...
بیتا- برو بابا پولم کجا بود که بخوام عوضش کنم...
-یعنی در کل خسیسی دیگه نه ...
بیتا- تو هم دلت خوشه حرفا میزنی ...
به پمپ بنزین که رسیدیم رفت پایین...
منم که طبق معمول فضولیم گل کرده بود داشتم ماشینش و زیر رو میکردم...
در داشبردشو باز کردم که چشمم خورد به یه اسلحه خشکم زد ...
پشت سرم و دیدم که بیتا هنوز ایستاده بود...
پیش خودم گفتم نکنه اینم پلیسه ...
اما چرا اسلحش و اینجا گذاشته که یه دفعه گوشیش زنگ خورد، برداشتم و جواب دادم ...
گفتم – بله بفرمایید ...
مخاطبم یه مرد بود...که گفت – بیتا خودتی ..؟
گفتم – بله بفرمایید...؟
گفت- شعله رو از شرکت آوردی بیرون ...
یه آهان دهنم باز موند... چی باید میگفتم بازم سری به پشت سرم نگاه کردم ...
گفتم – آره آوردمش ...
گفت – خوبه... ببرش جای قبلی طبق برنامه عمل کن...
اینو که گفت تلفن قطع شد ....
خشکم زده بود ...این یعنی چی ... باید چیکار می کردم ...گوشی و گذاشتم سر جاش که یه دفعه بیتا سوار شد ...
گفتم- تموم شد ...
بیتا- آره عزیزم ...
گفتم- بریم یه کافی شاپ یه چیزی بخوریم...
بیتا- آره موافقم بریم...
نمیدونستم میخوام چیکار کنم، فقط باید حواسش و یه جوری پرت می کردم تا فرار کنم....
بیتا جلوی یه کافی شاپ نگه داشت... با هم وارد شدیم ... تقریباً شلوغ بود ...
من یه گوشه ایی و انتخاب کردم باهم رفتیم نشستیم ... وقتی سفارش هامون و دادیم رو کردم بهش گفتم...
-تو از کی توی شرکت کار می کنی ...؟
بیتا- تقریباً یه دوسالی میشه...
-آهان ... خب بنظرت از کارت راضی هستی ...
بیتا-شعله این حرفا چیه میزنی ...؟
-هیچی کنجکاو شدم ...همین...
بیتا- آره راضی هستم... خیالت راحت شد...
-آره تقریباً ...
همینطوری داشتم ازش سوال می پرسیدم که گوشیش زنگ خورد با یه ببخشیدی رفت بیرون...
سری گوشیم از کیفم درآوردم به رویا زنگ زدم ...
با دوتا بوق برداشت...
-الو ...رویا ...
رویا- جانم بگو شعله...
-رویا میخواد منو بکشه... (چی گفتم)
همین حرفم باعث شد رویا چیزی نکنه... انگار اونم خشکش زده بود...
رویا- تو چی گفتی شعله ... یه بار دیگه بگو...
گفتم- بیتا از یکی دستور گرفته که منو ببره یه جایی که نمیدونم کجاست سرم و پخ پخ کنه... (از حرفم خندم گرفت)
رویا- شعله تو الان کجایی ...؟
-خونه داداش آقا شجاع ... خب دختر آوردمش توی کافی شاپ ... الانم گوشیش زنگ خورد رفت بیرون ... منم میخوام الان فرار رو بر قرار ترجیح بدم...
رویا- کدوم کافی شاپ آدرسش و بده...
-کافی شاپ ستاره ... دو تا چهارراه بالاتر از پمپ بنزین نزدیک شرکت...
تا اومدم درست جوابش و بدم، دیدم بیتا داره میاد داخل...
سری به رویا گفتم – بیتا داره میادش من قطع می کنم ...
رویا گفت- شعله همون جا باش الان من میام ...
باشه ایی گفتم و گوشی رو قطع کردم...
بیتا که داشت با یه لبخند جلو میومد گفت خوردی عزیزم حالا بریم...
بهش گفتم من قهوم و خوردم اما تو که هنوز چیزی نخوردی...
بشین بخور بعد میریم...
بیتا - من نمیخورم پاشو تو رو برسونم من عجله دارم باید برم جایی...
توی دلم گفتم اره جون عمه عزیزت... دختری بی چشم رو حیف اون همه خوبی که من درحقت کردم ...
بلند شدم گفتم پس بشین من برم دستم رو بشورم الان برمی گردم...
بیتا- باشه... پس من حساب می کنم توی ماشین منتظرت میشنیم ...
گفتم باشه تو برو الان میام...
رفتم داخل دستشویی بازم زنگ زدم به رویا که گوشیش اِشغال بود ...گفتم الان موقع اِشغال بودنه ... گندت بزنن رویاااااا...
سری از در اومدم بیرون رفتم سمت ماشین یاید چیکار می کردم که یه دفعه یه چیزی به ذهنم اومد ...
گفتم بیتا اجازه میدی من یه ذره رانندگی کنم ...
بیتا- نخیر بشین گفتم من عجله دارم باید برم یه جایی...
-بداخلاق ... دیگه دوشت ندالم ...
بیتا با خنده گفت – لوس نشو شعله بشین بریم ...
همین که نشستم گوشیم زنگ خورد...
ای ول شروین بود... چرا این پسر زنگ میزنه روح من شاد میشه (وایی چقدر من پرو شدم)
سری جواب دادم ...
-جانم بگو عزیزم...
ای خاکه عالـــــــــــم الان این پسر میگه دو روز به این دختر خندیدم چقد پرو شد)
شروین- خوبی شعله ...
گفتم- ای گاهی تا قسمتی ابری همراه با مه فراوان...
شروین- بازم تو خوشمزه شدی ...
-مگه من بدمزه بودم ...
شروین- رویا بهم گفت چی شده...
-خب که چی...
شروین – بهش بگو با کسی قرار دارم میخوام پیاده بشم ... فهمیدی...
-باشه فهمیدم ...
گوشی رو قطع کردم رو به بیتا گفتم ...
-خانومی من همین جا پیاده میشم ...
بیتا- چرا اینجا خب میرسونمت خونه...
-نه فداتشم جایی قرار دارم ...
بیتا- لابد با پدر ژپتو قرار داری ...
-نه بابا اون که دیگه برام کهنه شده رفتم تو نخ یکی دیگه...
بیتا- به به ... میبینم رویا خانوم افتادن دنبال ما...
-یه نگاهی بهش انداختم گفتم کو کجاست...
یه دفعه با آرنجش محکم کوبید توی صورتم ... بهش گفتم چیکار می کنی آشغال عوضی ... صورتم داغون شد ...
بیتا که عصبانی شده بود گفت- تو فکر کردی من متوجه زنگت نشدم خانوم زرنگ...
-تو چه مرگت شده بیتا این کارا یعنی چی ...؟
بیتا- باید باهم بریم یه جایی ...
-بریم که چی بشه ...!
بیتا- خودت می فهمی انقدر حرف بی خود نزن...
یه دفعه سری پیچید توی کوچه سرعت ماشین و زیاد کرد...
گفتم - یواش دیونه جلوتو بپا ...
دختری دیونه نزدیک بود یکی و زیر بگیره ... دستم و بردم طرف فرمون ماشین و چرخوندمش سمت خودم که یهو ماشین خورد به دیوار ...
سرم بدجور به شیشه ماشین برخورد کرد و دچاره خونریزی شد ... حالت گیج و منگا رو داشتم ...
بیتا که سرش روی فرمون ماشین بود اونم گوشه چشمش دچاره خونریزی شده بود دستی به سرش کشید گفت خدا لعنتت کنه شعله ببین چیکار کردی ...
از ماشین پیاده شد گوشیش و در آورد تا زنگ بزنه ...
نمیدونم این رویا کجا مونده بود پس، اون که داشت دنبال ما میومد ...
یه آن یاد اسلحه ایی که توی داشبرد ماشین بود افتادم سری درشو باز کردم برش داشتم از ماشین پیاده شدم...
هنوز بخاطر سردردم دچاره سرگیجه بودم ولی هر طوری بود تعادلم و حفظ کردم رفتم سمتش ...
وقتی منو با اسلحه دید همینجوری ثابت موند گوشی و از گوشش برداشت ...
آروم گفت – چیکار داری میکنی شعله ...؟
گفتم – همون کاری که تو میخواستی بکنی ...
بیتا- دیونهههههه اون اسلحه پره ...
-میدونم ...
یه ماشین داشت میومد طرفمون سری دستم و تکون دادم که ایستاد...
گفت مشکلی پیش اومده خانوما ...
کاری از دستم بر میاد...
اسلحه رو طرفش بردم گفتم- معلومه که بر میاد ...
یه آن مرده جا خورد گفت- چیکاری میکنی خانوم ...
گفتم- هیچی ... فقط ماشینتو میخوام ...
معلوم بود بیتا حسابی از این کارم جا خورده ...
بهش اشاره کردم زود سوار شه ... اما مثل یه مجسمه ایستاده بود ...
بلند داد زدم و گفتم - زود باش عوضی سوار شو ...
بهش گفتم بشین پشت فرمون...
با سوار شدنش منم سری پریدم پالا... اسلحه رو به طرفش گرفتم و گفتم - حالا راه بیفت عوضی...بگو کجا میخواستی منو ببری ...کی بهت دستور داده بود ...هان ...!!؟
بیتا گفت- آخه من چی بهت بگم تو که چیزی یادت نمیاد...
-خب اگه یادم نمیاد پس چرا منو میخواستی بکشی ...؟
بیتا- من نمی خواستم بکشمت...
-به من دروغ نگو آشغال ...
بهش گفتم بره سمت اتوبان دوست داشتم ازش حرف بکشم ...
-یا همه چیزو بهم میگی، یا همین جا می کشمت ... زود باش لعنتی ...منظور اون یارو چی بود که باید طبق برنامه عمل کنی ...؟
بیتا- پس سامان درست حدس زد ...
-چی رو ...سامان کیه...؟
بیتا- اینکه گوشی و تو جواب دادی جای من... سامان یکی از آدمای افشینه ...
گفتم- افشین کدوم خریه ...یالله ...بگو زود باش...
یه دفعه دیدم بلند زد زیر خنده ...
گفتم- چه مرگته می خندی...
بیتا- اگه افشین بشنوه چطور داری ازش تعریف می کنی بال در میاره...
افشین ...افشین... این اسم رو کجا شنیده بودم ...
آهان...!!! یادم اومد افشین همونی که عمو با شروین در موردش حرف میزدن...
اما...اون چه ربطی به من داره ...
بیتا که دید من گیج میزنم سرعت ماشین و بالا برد شروع کرد از ماشین ها لایی کشیدن ...
بهش گفتم آرومتر عوضی میخوای بکشتنمون بدی ...
-چرا می خواستی منو بکشی ...
بیتا با یه نیش خنده گفت – این باید از بهترین دوستت پرسید ...
بازم گیج میزدم ...گفتم بهترین دوستم ...؟
بیتا- آره... بنفشه...اون میدونه تو زنده ایی ... بخاطر همین گفت من بکشونمت جایی که اون با سامان میخوان که از شرت خلاص بشن...
-خب این سامان این وسط چیکاره است ...؟
بیتا- سامان دوست افشینه ... الانم با بنفشه بهترین دوستت ریختن رو هم میخوان یه جورایی بشن دست راست افشین... که تا الان هم موفق بودن...
ای حـــــــــــــــدا دارم از دست اینا دیونه میشم چرا من هیچی یادم نمیاد ...
بهش گفتم بره سمت پارک چیتگر ...
وقتی رسیدیم ازش خواستم پیاده بشه...
گفتم -زود باش گوشیت و بده من ...
بیتا- میخوای چیکار کنی دیونه...؟
-میخوام بهشون زنگ بزنم...
بیتا- به کی ...؟
-به بنفشه یا نمیدونم همین سامان زود باش زنگ بزن...
بیتا- میخوای چی بگی ...تو حتی اونا رو یادت نمیاد...
-اینش دیگه به تو ربطی نداره...
اسلحه رو گرفتم طرفش وگفتم زود باش عوضی ...
بیتا شماره رو گرفت و گفت – کسی جواب نمیده...
بهش گفتم دوباره بگیر...
بیتا- الو ... لعنتی چرا جواب نمیدی ...
اینو که گفت با شدت گوشی و از دستش کشیدم و به کسی که اونطرف خط بود گفتم – شما چی از جون من میخواید لعنتیا ... چرا میخواستید منو بکشید من که کاری بهتون ندارم...؟
بازم صدای همون مردی که قبلا جای بیتا صجبت کرده بودم و شنیدم که گفت - به به ...شعله خانوم ... یه لحظه شک کردم اون صدای بیتا نبود نگو پس خود ناکست بودی...منو شناختی یا هنوز توی عالم بی خبری سیر میکنی خانومی...
گفتم- هـــــــی عوضی شناختن تو یا هر خر دیگه ایی توی این موقعیت اصلا برام مهم نیست ... فقط اینو بدون کارت نیمه تموم موند چون میخوام بیتا را رو تحویل پلیس بدم ...
سامان- خب تحویل بده ...
تعحب کردم یه لحظه....انگار متوجه این تعجبم شد گفت- بیتا و تو برای ما یه مهره سوخته بیشتر نیستید مطمئن باش اگه بیتا تو رو هم می کشت بر میگشت اینجا خودمون می کشتیمش...
-خیلی آدمای آشغال پستی هستید...
سامان-یادت باشه یه روزی خودتم آشغال تر پست تر از همه ما بودی ...نگاه نکن الان هیچی رو به یاد نداری ولی این چیزی رو در مورد گذشته ات عوض نمیکنه...
-خب اگه میدونی من چیزی رو یادم نمیاد ... چرا سعی می کنید منو بکشید... یعنی از من انقدر می ترسید...
سامان که انگار از این حرفم عصبانی شده بود گفت- تو بودنت باعث دردسر ماست ... پس نبودنت بهتره ...
داشتم با سامان حرف میزدم که صدای آژپر ماشین پلیس و شنیدم که نزدیک تر می شد همین باعث شد حرفمون نیمه تموم بمونه ...
اسلحه رو بردم طرف بیتا گفتم - چطوری میشه اینا رو پیدا کرد...
بیتا- مطمئن باش اگر منم بهت آدرس بدم اونا یه لحظه هم اونجا نمیمونن فرار می کنن ..
صدای رویا رو شنیدم که گفت- اسلحه ات رو بندازه شعله همین الان...
اسلحه رو انداختم ...یهو احساس کردم دیگه توانایی ایستادن و ندارم افتادم رو زمین...
چند تا مامور زن اومدن بیتا رو با خودشون بردن ...
رویا زیر بغل منو گرفت گفت- شعله داشتی چیکار میکردی...؟
گفتم – رویا خواهش میکنم بهم بگو من چیکار کردم ... میخوام بدونم...
رویا- باشه عزیزم حالا پاشو بریم حالت خوب نیست ...
سوار ماشین که شدم چشمام سنگین شدن دیگه چیزی متوجه نشدم...
رویا ... کجایی .... رویا...
عمو... عمو جون.... شما کجایید ...
مریم جون ...
مریم- جانم دخترم چی شده ...
-سلام مریم جون... اینا کجا رفتن...؟
مریم – سلام عزیزم...اگه منظورت از اینا عموت با رویاست که هر کدوم رفتن سرکارشون ...
-پس چرا رویا منو صدا نکرد...
مریم- عزیزم رویا دیدحالت زیاد خوب نیست... بخاطر همین گفت بمونی خونه استراحت کنی برات بهتره...
رفتم تو آشپزخونه مریم جون برام چایی ریخت چایم و خوردم داشتم میزو جمع می کردم دیدم زنگ زدن رفتم گوشی آیفون و برداشتم تا ببینم کیه ...
آژانس بود... به مریم جون گفتم شما آژانس صدا زدید گفت - آره دخترم امشب مهمون داریم باید برم خرید ...
گفتم مهمون ...کی هست...؟
مریم- محمد با خانواده اش ...
-جدی ...لابد میخوان زودتر تکلیف رویا رو مشخص کنن برای عروسی ...
مریم – آره دخترم شاید... خب من رفتم اگه چیزی خواستی زنگ بزن بهم بگو ...الانم برو توی اتاقت استراحت کن ...
-ای به چشمم مریم بانوی خوشگل خودمم...
وقتی مریم جون رفت پریدم بالا توی اتاقم...
تو فکر حرفای سامان بودم منم قبلاً مثل این آدما بودم پس چرا تا حالا کسی بهم چیزی نگفته بود حتی به رومم نمیاوردن ...
آخه دلیلش چیه ... شاید چون حافظمو از دست دادم اینا منو آوردن پیش خودشون ... کاش می شد یه چیزی پیدا کنم تا ببینم جریان چیه...
یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید ...
شاید بتونم توی اتاق عمو فرهاد چیزی پیدا کنم اگرم نبود برم سراغ شروین اگه ازش خواهش کنم شاید بتونه بهم کمک کنه...
زود رفتم پایین در اتاق و باز کردم یه نگاه به دور اطراف انداختم اتاقش زیاد شلوغ نبود یه کتاب خونه کوچیک با یه میز که کنار پنجره بود چند تا هم گلدون یه دست مبل راحتی ...
رفتم سمت میزچیز زیادی روش نبود، چند تا پرونده که معلوم بود مربوط به کارش می شد ....
در کشوی اولی و خواستم باز کنم که قفل بود رفتم سراغ دومی اما اونم چیززیادی داخلش نبود یه چند تا کاغذ با یه مشت سوزن ته گرد و خورد ریزهای دیگه ... کامپیوتر روی میزو روشن کردم چقدرضایع می شدم اگه واسش رمزگذاشته بود ...
وقتی ویندوز بالا اومد خیالم راحت شد که از رمز خبری نیست ...
سری رفتم سراغ فایلها یکی یکی همه رو باز کردم اما چیز که بدرد بخوره پیدا نکردم دیگه حسابی کلافه شدم سری خاموشش کردم ...
دوباره دستم و بردم طرف کشویی که قفل بود گفتم شاید عمو پرونده هایی که مهم هست و اینجا میذاره ...
بلند شدم رفتم از اتاق بیرون ...
گوشی و برداشتم خواستم زنگ بزنم به شروین که یادم به حرفای اون دفعه اش افتاد گفته بود شاید قسمتت این بود که دوباره متولد بشی ...
ووواااییی خدا دارم خول میشم هر چی کنجکاویتم بیشتر میشه با چیزای جدیدتری روبه رو میشم اما ازش سردرنمیارم ... بنفشه، سامان، بیتا ، افشین ...ای کاش میدونستم جریان چیه ...
رفتم تو اتاق دراز کشیدم انقدر فکر کردم خوابم برد...
**
سلام جناب سرهنگ یه آقایی اومدن شما رو ببینن گفتم که کار دارید اما خیلی اسرار می کنن...
سرهنگ- بگین بیان داخل اشکالی نداره ...
چشم قربان ...
بفرمایید آقا میتونید برین داخل ...
-سلام جناب سرهنگ ...
سرهنگ – سلام آقای صارمی بفرمایید داخل ...
صارمی – جناب سرهنگ نمی خواستم مزاحمتون بشم اما مادر شعله خیلی بهم اسرار کرد که بیام اینجا تا حالش و ازتون بپرسم ...
سرهنگ – میدونم آقای صارمی ...نگران نباشید شعله حالش خوبه ...بهتون گفتم که جای نگرانی نیست...
صارمی – اما مادرش اسرار داره که شعله رو ببینه اگه میشه این اجازه رو بهش بدید...
سرهنگ – آقای صارمی من قبلاً هم بهتون گفتم ... شعله چیزی رو بخاطر نداره ... پس چرا اسرار می کنید...
صارمی – جناب سرهنگ خانومم اصلاً حالش اصلا خوب نیست... خواهش می کنم این اجازه رو بهش بدید...
سرهنگ- ببینید آقای صارمی شعله درسته حافظش و از دست داده اما هنوز یه مجرمه، تازه بخاطر دلایلی ما مجبور شدیم بهش بگیم که پدر مادرش و از دست داده اون وقت شما توقع دارید که ما بهش الان بگیم که پدر مادرت یه دفعه زنده شدن ...
صارمی- جناب سرهنگ اگه حافظش و بدست نیاره چی ... الان هشت ماه گذشته اما ...
سرهنگ حرفش رو قطع کرد گفت – نگران نباشید دکترش گفت این بخاطر شوک بعد تصادف بوده یه مدت طول می کشه که حافظش و بدست بیاره ...
صارمی- اما اگه حافظش و بدست بیاره چی...؟
سرهنگ – به احتمال زیاد اون موقع دادگاهی میشه ...
صارمی- جرمش چقدر سنگین جناب سرهنگ ...؟
سرهنگ – آقای صارمی الان نمیتونم بهتون هیچی بگم ...
صارمی –ببخشید که وقتون و گرفتم ...
سرهنگ- خواهش می کنم ...نگران نباشید به امید خدا همه چی درست میشه...
صارمی- انشالله ... با اجازتون پس فعلا خداحافظ ...
سرهنگ – خدا حافظ ...
**
چی دارید میگید عمو جان این امکان نداره ... اگه بره اونجا ما باید فقط شیش دنُگ حواسمو به اون باشه ...
عمو فرهاد- میدونم شروین ...اما اگه اون اونجا باشه احتمال داره کمک کنه زودتر حافظش و بدست بیاره اینجوری نصف گره کور این پرونده لعنتی هم زودتر باز میشه ... دیگه نیاز نیست که تو خودت و توی همچین خطری بندازی ...
شروین- عمو شما نگران من هستید ...
عمو فرهاد- آره پسرم دلم نمیخواد برات هیچ اتفاقی بیفته ... هنوز از مرگ نگار یکسال هم نگذشته دوست ندارم دیگه یه همچین اتفاقی دوباره تکرار بشه...
شروین- اگر تکراربشه بازم من از مرگ نمی ترسم عمو جان ... تازه چیزی به زمان معامله داروهایی که افشین از شرکت محمد دزدیده نمونده نمی تونم به همین راحتی کنار بکشم ... مهمتر اینه که محل قرارو تایید کرده ...
عمو فرهاد- افشین آدم خیلی تیزیه همینجوری محل قرار رو تایید نمی کنه من از این میترسم...
شروین- اینجوریام نیست افشین خیلی بهم اعتماد داره الان من یکی از آدمای مهمش شدم ... من بیشتر از این می ترسم که این دختر کارامونو خراب کنه وگرنه مشکل دیگه ایی نیست تا یه هفته دیگه همه چی تمومه و افشینم گیر میفته ...
عمو فرهاد- امیدوارم اونجوری که تو میگی بشه... اما در مورد شعله بنظرم این کار درسته باید بفرستیمش پیش پدر مادرش ...
شروین- مگه شما بهش نگفتید که پدر مادرش فوت کردن پس چطور میخواید بهش بگید که یه دفعه زنده شدن ...
عموفرهاد نفسی بیرون داد گفت- تو نگران اینش نباش ما فکر اونجا رو هم کردیم ... بهش میگم که میره پیش عمو و زن عموش ...
شروین- باشه عمو جان هر جور خودتون صلاح میدونید...
عموفرهاد- راستی شروین کارت با این دختره به کجا کشید ... چیزی از حرفهاش دستگیرت شد یا نه؟ ...
شروین- آره جای انبار دارو ها رو فهمیدم کجاست... یه جاهای نزدیکیای ورامین یه انبار بزرگ دارن ...
عمو فرهاد – خوبه پس قبل معامله باید بگیم که بچه ها اونجا رو پاک سازی کنن... یه چیز دیگه امشب با پدرت حتما بیاید خونه ما قرار تکلیف عروسی رویا معلوم بشه ...
شروین- مبارک باشه چشم حتماً با پدر هماهنگ می کنم میام ...
سلام عروس خانوم بلاخره ما نمردیم این تاریخ روز عروسیتون بعد از چند وقت داره مشخص میشه...
رویا- علیک سلام خانوم فضول... مگه قرار نبود استراحت کنی...
با صدای بلندی براش خوندم- قرار نبود چشمای من حیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نیود که اینجوری تموم شه
رویا –بسه شعله خیلی صدای خوبی داری ...
-جدی قرار بود برم توی آکادمی گوگوش شرکت کنم منتها نشد دیگه...
رویا – ای کوفت نگیری تو دختر بیا برو نمی خواد تو هیچ کاری کنی...
-یعنی چی من اصلاً دوست دارم مدیر برنامه های عروسیت باشم مریم حون خودش گفت...
رویا- آره فقط همینم مونده تو بشی مدیر برنامه عروسی من ... باور کن کل عروسی رو بسپارن دست تو مجلس ترجیم تحویل یارو میدی...
-آره شایدم دادم از من هیچی بعید نیست...البته بستگی به عروس خانوم گلمون داره...
یه دفعه مریم جون وارد اتاق شد گفت- بچه ها کجایید... زود باشید مهمونا اومدن...
هر دو گفتیم چشم الان میایم...
-آخ جون من رفتم...
رویا- شعله با این لباس میخوای بری...
-پَه نَه پَه میخوای من لباس پلوخوری بپوشم جات برم ور دل محمد بشینم هان خوبه ...
رویا- خیلی پرویی شعله ... منظورم لباسته که نامناسبه ... درضمن شالت رو هم سرت کن...
-چشم لباسمو الان عوض میکنم شالمم الان سرم میکنم حالا شما تشریف ببرید پایین تا من بیام...
وقتی رویا رفت سری پریدم در کمدو باز کردم و یه کت شلوار یاسی رنگ داشتم اونو انتخاب کردم و پوشیدمش ... دوست نداشتم شال سرم کنم ... گفتم حیف نیست با این تیپ شال سر کرد ... سری یه آرایش ملیحی کردم و شالمو انداختم رو سرم که نمی انداختم بهتر بود موهام چون لخت بود از شالم ریخته بود بیرون بخاطر همین موهام رو بالایی جمع کردم دوباره شالم رو سرم کردم... یه کم عطر به خودم زدم از اتاق خارج شدم...
توی پاگرد پله ها ایستاده بودم که متوجه عمو جاوید و شروین شدم پیش خودم گفتم چه عجب بعداز یه مدت چشممون به جمال این شازده هم روشن شد ... سری اومدم پایین به همه سلام دادم ...
رویا کنار خانم افشار و دخترش نشسته بود ... محمد هم یه گوشه نزدیک عموفرهاد و پدرش نشسته بود داشت با چشماش رویا رو میخورد یه لحظه یه نیشخند زدم که از چشم این شروین خان که داشت با شیشمن اخمش منو میخورد دور نموند...
پدر محمد گفت – دخترم خوبیایشالله که بهتر شدی ...؟
گفتم ممنون مرسی به لطف عمو فرهاد و همینطور مریم جون دیگه از این بهتر نمیشم...
رفتم با کمال پروگی کنار صندلی شروین نشستم ... بهش سلام کردم... بازم فقط برام سر تکون داد... آروم گفتم- شروین خان احیاناً موش یا گربه زبونتون و نخورده ... برگشت بهم چپ چپ نگاه کرد ...
آروم گفت- مطمئن باش یه روز اون زبون درازت و خودم کوتاه می کنم...
گفتم- عمراً... شتر درخواب بیند پنبه دانه ...
داشتم بهش نگاه می کردم پیش خودم گفتم این پسر چرا انقدر جیگره مخصوصا با این تیپ باحالی که زده...
خوشم میاد همه نوع تیپی بهش میومد اول موهاشو تجزیه و تحلیل کردم که بالایی زده بود یه خوردش ریخته بود توی صورتش ...
بعدم حالت صورتش با اون که چهراش معمولی بود اما چشمای جذاب و خوشگلی داشت که آدم رو جذب خودش می کرد...
توی تجزیه و تحلیلش بودم که صداش رو شنیدم که گفت...
شروین- تموم شد...
-چی تموم شد...
شروین دید زدن من ...
گفتم – آهان ...نه بابا هنوز لباسات مونده یه کم صبر کنی الانه تموم میشه
نگاهم کرد گفت- مگه لباسام چه اشکالی داره ...
گفتم- ایرادی نداره اما هنوز تجزیه تحلیلش نکردم...
خندید و گفت- شما دخترا عجب موجودات عجیبی هستید ...
یه نیشخند بهش زدم و گفتم – قربون شما آقا پسرا که اصلا دخترها رو مورد تجزیه تحلیل قرار نمیدید...
یه اخمی کرد آروم گفت – چرا قرار میدیم اما نه هر دختری رو ...
با صدای مبارک باشید عمو فرهاد حرفمون نصفه موند...
اصلا متوجه نشدم چی به چی شدبلند شدم رفتم سمت رویا که داشت میرفت توی آشپزخونه بهش گفتم چی شد...
رویا- ببینم بلاخره مخش و زدی یا نه...؟
با تعجب گفتم- مخ ...مگه مخ زدنیه رویا...
رویا- آره زدنیه ولی فکر کنم تو مخ شروین بیچاره رو خوردی بجای اینکه بزنیش...
-خب ول کن اینا رو بگو ببینم چی شد آخر... کی عروسیه من دلم برای یه عروسی لک زده تازه یادت نرفته که من مدیر برنامه عروسیتم ...
رویا – اون که بله ...میدونم...
-خب برای کی شد ایشالله...
رویا- همه با عید غدیر موافقت کردن ...
با تعجب گفتم – عید غدیر که چند وقته دیگه است...
رویا- آره ...یعنی سه هفته دیگه ...
-ای وایی چقدر خوب مبارک باشه عزیزم ایشالله که خوشبخت باشی...
رویا- مرسی گلم...
-نمیخوای بگی ایشالله قسمت منم بشه...
با این حرفم مریم جون وارد شد گفت – رویا پس چرا ایستادی بیا برو توی سالن زشته ...
رویا- ای بابا همش تقصیر شعله است که مخ کار میگیره ...
-ای بابا من چرا ... فقط ازت یه سوال پرسیدم تو خودت تفسیرش کردی...
مریم- حالا بسه نمیخواد دیگه چیزی بگید زشته برید بشینید ...
تو آلاچیق گوشۀ حیاط نشسته بودم داشتم فکر می کردم ...
گوشیم و از توجیبم در آوردم رفتم توی قسمت موزیکش یه آهنگ از سوزان روشن بود اون زدم ...
خیلی آهنگهای سوزان و دوست داشتم بخاطر همین همیشه گوش می کردمشون...
من پر از شور ترانه نغمه های عاشقانه
فصل سبزه بوسۀ من فصل عشقی جاودانه
دختر فصل بهارم کولی چابک سوارم
مثل کوهی پرغرورم مثل بارون بی قرارم
دختر صحرایی ام من گل اریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
دختر دشت طبیعت تشنۀ روح حقیقت
سرکش و جسور پاکم عاشقم تا بی نهایت
تو وجودم پر احساس دل من از جنس الماس
رنگ موهای سیاهم مثل تاریکی شب هاست
دختر صحرایی ام من گل اریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
دختر صحرایی ام من گل آریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
شرم عشق روگونه هامه
گل وحشی رو موهامه
موجهای سرکش دریا مثل تارگیسوهامه
دختر صحرایی ام من گل اریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
تو حال خودم بودم که صدای شروین و شنیدم ...
شروین- تنها نشستی دختر سرکش ...چیه تو فکری ...؟
- داشتم به حرفای اون یارو سامان فکر میکردم ...
یه لحظه شروین هاج واج نگام کرد...
گفت-سامان ...!!!
-آره می گفت منو بیتا واسشون یه مهره سوخته ایم ...
شروین- دیگه بهت چی گفت...؟
-خب من هر چی بود و به رویا گفتم ... اون گفت که سامان چرت گفته می خواسته تو رو بترسونه همین...ولی من باور نمی کنم...
شروین- ببین شعله نمیخواد ذهنت و درگیر این مسائل کنی ...بهت گفتم بجای سرکشی توی گذشته فکر آینده باش از فهمیدن در مورد گذشته به هیچی نمیرسی جز خاطرات تلخ ...
-چرا مبهم حرف میزنی ... خواهش می کنم یه کم واضحه تر برام توضیح بده ...
شروین- شعله الان وقتش نیست ...
-پس وقتش کیه ...من هزار تا سوال دارم که میخوام جوابشو بدونم ... این افشین کیه ...؟
شروین یه لحظه خشکش زد – کی درمورد افشین باهات حرف زده....؟
-خب بیتا و سامان ...
یهو بدون هیچ حرفی بلند شد رفت ...
با دو خودم و رسوندم کنارش بازوش و گرفتم...؟
گفتم- چی شد...خواهش می کنم بگو کیه...؟
شروین با عصبانیت نگام کرد و گفت – چیه دلت براش تنگ شده نکنه...؟
همینطور با دهانی باز داشتم رفتنش و نگاه می کردم ...
یعنی چی... این چرا اینجوری کرد ... مگه من چی گفتم ...!
حرف بدی نزدم ...گفتم اون کیه... اما چرا دروغ بگم یه حس خاصی نسبت به این اسم داشتم حتی زمانی که توی بیمارستان شروین با عمو داشتن راجعبش حرف میزدن ...
تو فکر بودم که رویا اومد واسه شام صدام زد ....
بعد از شام وقتی همه رفتن با خودم گفتم پسری ابله نکرد حداقل جواب درست حسابی بهم بده فقط پاچه گرفت و رفت... داشتم میرفتم تو اتاقم که عمو فرهاد گفت- شعله جان بیا بشین چند لحظه کارت دارم...

-چشم عمو جان اومدم ... کنار ش نشستم ...
عموفرهاد – خب دخترم میخوام یه خبر خوبی و بهت بدم...
-خبر ...در چه موردی هست...؟
عمو فرهاد - در مورد خانواده پدریته...
با تعجب گفتم – چی ...!!! خانواده پدری من... منظورتون چیه ...؟
عمو فرهاد – عجله نکن الان بهت میگم... عموت چند روز پیش اومد پش من گفت که میخواد تو رو ببر پیش خودش منم گفتم که اگر خودش مایل باشه حرفی ندارم ... اگرم دوست نداری همین جا کنار خودم میمونی دخترم...
-وایی عمو جان راست میگی ... خیلی دلم میخواد ببینمشون ... الان کجا هستن... کی میریم پیششون... اما پس چرا زودتر سراغم نیومدن...
عموفرهاد- عموت اینا ایران نبودن بخاطر همین وقتی فهمیدن اومدن سراغت ... فردا حتما باهاشون صحبت می کنم... میبرمت تا ببینیشون ...ولی باید یه قولی بدی ...
- چشـــمممممم هر قولی باشه میدم عمو جون ...
عموفرهاد- چشمت بی بلا... باید بهم قول بدی ازشون زیاد سوال نپرسی چون اونا در شرایطی نیستن که جوابی برای سوالات داشته باشن...
-باشه عمو جون خیالت راحت ...
به عمو شب بخیر گفتم برگشتم تو اتاقم...
خیلی خوشحال بودم که بعد از این همه مدت یکی از فامیل هام و پیدا کرده بودم ...
انقدر بهش فکر کردم تا خوابم برد...
**
اما جناب سرهنگ اگه بفهمه چی...!!! اون دختر باهوشیه ... تازه به مادرش چطور بگم که یه دفعه بشه زن عموش که تازه از خارج برگشته ...
سرهنگ- ببینید جناب صارمی این تنها راهی که در حال حاضر شعله رو میتونید کنار خودتون داشته باشید ...
صارمی- باشه جناب سرهنگ هر چی شما بگید... حداقل اینجوری دل مادرش آروم میگیره ...
سرهنگ – پس با همسرتون هم لطفاً هماهنگ کنید که من شعله رو امشب بیارمش خونتون...
صارمی – چشم حتماً ...
**
شعلــــــــــــه نری اونجا ما رو فراموش کنیا ... هفته بعد میام خونه عموت با هم بریم خرید یادت نره ...
-وایــــــــــــی ... رویا گوشم به خدا کر شد ... میتونی اینو هم آروم بگی ...
رویا- نخیر نمیشه چون توی بی معرفت رو می شناسم ...
-خیلی خب بابا جون ...حالا چرا میزنی ... بیا کمک کن تا چمدونم و ببرم پایین...
رویا- باشه تو برو من اینو میارم ...
رفتم از مریم جون هم خدافظی کردم ...
یه نگاه به خونه عمو انداختم بعد سری رفتم پایین ...
وقتی رسیدیم به عمو گفتم کدوم یکی از این خونه هاست اینجا سه تا بیشتر خونه نیست ...
عموفرهاد –اون در آبیه ...
-یه سوت بلند زدم گفتم ...ووواااووو ... ما عموی پولدار داشتیم خبر نداشتیم خودمون... کجا بود پس این عموی ما...
عمو فرهاد – گفتم که ایران نبودن ...
بعد عمو از ماشین پیاده شد زنگ خونه رو زد در که باز شد ... عمو ماشین و برد داخل ...
پیش خودم گفتم عجب خونه ایی چقدر بزرگه ...
حیاط خیلی بزرگی داشت وقتی جلوی ساختمون خونه رسیدیم عمو ماشین رو نگه داشت گفت که پیاده بشم ...
چمدونم و با کمک عمو از ماشین خارج کردم جلوی پله ها ایستادم ...
در ساختمون باز شد یه زن و مرد سری ازش خارج شدن از پله ها دویدن پایین ...
به عمو گفتم اینا زن عمو و عموی من هستن دیگه ...
عمو فرهاد –آره دخترم برو بهشون سلام کن ...
وقتی عمو و زن عمو اومدن جلو تازه چهره هر دوتاشون و کامل دیدم ... یه مرد که با موهای جوگندمی با چند تا چین روی پیشونیش با یه ته ریش خودش و عمو رامین معرفی کرد میتونستم اشک و توی چشماش که حلقه بسته بود ببینم رفتم جلو بغلش کردم بوسیدمش ... وقتی بغلم کرد شروع کرد به گریه کردن که باعث شد منم گریه کنم ...بعد زن عمو و دیدم که با شوق ذوقی اومد منو بغل کرد کلی صورتم و بوسید ...دقیق که به چهره اش توجه کردم احساس کردم خیلی شبیه منه حتی رنگ چشماش هم هم رنگ چشمای من سبز بود بنظر خیلی به خودش میرسید که انقدر خوشگل مونده بود ... وقتی تو بغلش بودم بوی بدنش و دوست داشتم بهم احساس آرامش میداد ...
از بغلش که بیرون اومدم گفت خوشگل خانومم منم زن عموت مرجان هستم عزیزم ... دستام و کشید بردتم داخل عمو فرهاد با عمو رامینم پشت سرمون میومدن ...
وقتی با زن عمو وارد سالن شدم دهنم باز موند... به خودم گفتم این خونه است یا قصره...
یه لوستر خیلی بزرگ توی وسط سالن خودنمایی می کرد ...
دکوراسیون خونه فوق العاده عالی طراحی شده بود ...
زن عمو مرجان – شعله دخترم چرا اونجا ایستادی بیا بشین عزیزم...
رفتم روی یکی از مبل راحتی ها نشستم که عمو فرهاد با عمو رامین هم اومدن روبه روم نشستن ...
گفتم عمو رامین شما کی اومدین ایران...
عمو رامین- ما یه 5 ماهی میشه ایران برگشتیم...
زن عمو که اومد کنارم نشست گفت- چقدر لاغر شدی عزیزم ... بمیرم برات ...
گفتم نه زن عمو انقدر خانواده عمو فرهاد با محبت بودن که نذاشتن به من بد بگذره ...
عمو رامین- خدا از بزرگی کمشون نکنه خیلی زحمت کشیدن که توی این مدت مراقبت بودن...
عمو فرهاد – نه خواهش می کنم این حرفا چیه جناب صارمی ...
تو این فکر بودم که عمو اینا بچه ای دارن یا نه بخاطر همین پرسیدم- راستی زن عمو من دختر عمو یا پسر عمویی ندارم ...
یه لحظه همه به هم دیگه نگاهی کردن بعد عمو رامین با حالت گنگی گفت – چرا عزیزم ...یه دختر همسن خودت داریم که خارج درس میخونه...
گفتم- خوبه پس تنها نیستم...
بعد از رفتن عمو فرهاد یه نفسی کشیدم گفتم امیدوارم بتونم یه عکسی از پدر مادرم گیر بیارم ...
داشتم اطراف سالن و دقیق نگاه می کردم که چشمم به تابلویی افتاد رفتم طرفش ... یه منظره بود که خیلی برام آشنا بود ...یه کلبه کوچیک خوشگل توی جنگل بود که یه دختر سوار اسب بود یه مردی هم اسب رو نگه داشته بود ...زیر لب گفتم چقدر وافعی به نظر میرسه...
زن عمو- آره درست فکر کردی... اون واقعیه ...
گفتم- جدی میگید ... خیلی جای خوشگلیه ...
زن عمو- اینو خودم کشیدم از عمو رامین و دخترمون...
-پس شما زن عمو هنرمند هم هستید ... چقدر با ذوق کشیده شده...
عمو رامین- آره دخترم ... خانوم من همیشه با ذوق بوده ...
گفتم اسم دخترتون چیه...؟
عمو و زن عمو یه نگاه به هم انداختن گفتن شقایق ...
-ووواااووو... چه اسم قشنگی ... کی بر میگرده ایران ...؟
زن عمو گفت – انقدر سوال نکن بیا بشین شام آماده است ...
عمو رامین دنباله حرفش رو گرفت گفت- راست میگه دخترم زود باش بیا که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد...

رفتیم سر میز نشستم وایـــــــــــی خدا جون این زن عمو چه کرده بود ... کلی غذا برام درست کرده بود گفتم زن عمو جون من چند نفرم که این همه غذا درست کردی ...
زن عمو- خب عزیزم دوست داشتم برات درست کنم هر کدوم و که دلت میخواد بخور نوش جونت ...هم مرغ سوخاری هست ... هم خورشت قرمه سبزی ... هم ماهی ... سوپم برات درست کردم...
گفتم – ممنون... فداتون بشم که انقدر شما با محبت هستید...
هر دو با هم گفتن ما هم همینطور... عزیزم بی نهایت خوشحالیم که تو کنارمون هستی...
بعد از شام زن عمو اتاقم و که طبقه بالا بود نشونم داد ...
وقتی در اتاق و باز کرد واردش شدم دهنم باز موند...
یه اتاق به رنگ صورتی و سفید...
دکور اتاق هم رنگ وسایل داخلش بود... یه تخت خواب دونفره صورتی یه کتابخونه کوچیک اونم با رنگ سفید صورتی... همینطور میز آرایش هم به رنگ سفید صورتی بود... میز کامپیوتر که روش یه لب تاب بود به رنگ صورتی که کنارشم یه گوشی اونم باز رنگش صورتی بود ...پرده های اتاق هم ترکیبی از صورتی و سفید خیلی شیک دوخته شده بود معلومه خیلی گرون باشه پیش خودم گفتم (پرده اش که این باشه پول دکور اتاق چقدر هست) به زن عمو گفتم این اتاق مال کی بوده چقدر جیگره ...
زن عمو- اتاق شقایقه عاشق رنگ صورتیه...
-خب ناراحت نمیشه من از اتاقش استفاده می کنم ...
زن عمو- نه عزیزم شقایق از این اخلاقها نداره ...حالا راحت استراحت کن فردا باید باهم بریم جایی ...
گفتم کجا باید بریم ...
زن عمو – اولا انقدر بهم نگو زن عمو بگو مرجان دوماً فردا خودت می فهمی کجا قرار بریم ... بگیر استراحت کن…
-ای به چشم به مرجان خانوم خوشگل خودم ... میگم مرجان جون چقدر منو شما به هم شبیه هستیما...
مرجان جون هیچی نگفت رفت...
به اطراف که نگاه انداختم حس کردم این اتاق رو میشناسم مطمئنم یه ربطی به گذشته من داره ...
من باید بفهمم چی تو گذشته ام بوده حالا بیشتر مصمم تر شده بودم...
وقتی در کمد لباسا رو باز کردم چشمام چهارتا شد ...
این همه لباس...! چقدر خوشبحال این شقایق خانوم شده معلومه کلی پول بالای این لباسا داده ...
لباسام و از چمدون در آوردم آویزون کردم داخل کمد...
تازه چشمم به پایین کمد افتاده ...آه از نهادم برخاست چقدر کفش...
همه انگار با لباسای داخل کمد ست شده بود ...
بی شرف این شقایق چقدرم خوش سلیقه است ... یادم باشه دیدمش حتماً بهش بگم... در کمد و بستم ...
یه لباس راحتی پوشیدم ... رفتم روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد...
**
وایــــــــــی چرا قطع نمیشه ....خـــــــــــدا جــــــــــون ... نمیذاره بخوابممم...
اه ....این دیگه چه صدایه ...چرا اینقدر مزخرفه ...آخه کدوم خری اول صبحی ویالون میزنه ...
با هزار بدبختی از روی تخت بلند شدم رفتم سمت دستشویی دست صورتم رو شستم برگشتم توی اتاق ...
رفتم سمت پنجره و پرده کنار زدم ....وایی خدا جون چقدر حیاطشون خوشگله انقدر قشنگ گل کاری شده بود که آدم دوست داشت فقط نگاه کنه...آخ جونم جون آلاچیق هم دارن ...
با صدای در به خودم اومد ...کسی صدام زد ...گفتم بفرمایید...
یه مستخدم بود که گفت برم پایین واسه صبحونه...
سری لباسمو عوض کردمو موهامم یه شونه زدم از اتاق پریدم بیرون ...
دیدم عمو با مرجان جون نشستن دارن صبحونه میخورن ...
یه سلامی بهشون کردم رفتم کنار صندلی مرجان جون نشستم...
گفتم مرجان جون کی ویالون میزنه اینجا ...
مرجان جون بهم نگاه کرد گفت – من میزنم دخترم ...چطور ...؟
گفتم- همیشه انقدر بد ویالون میزنید ...
با این حرفم عمو رامین پقی زد زیر خنده گفت- ای دخترم من یه عمر میخوام این حرفو بهش بزن منتها تو این طلسمو شکستی وبهش گفتی وایلا من که جراتشو نداشتم همچین حرفیو بگم ...
مرجان جون که انگار داغ کرده بود گفت- باشه حالا منو مسخره می کنید پدر دختر جفتتون به هم رفتید...
با این حرفش خنده روی لب من ماسید... گفتم شما چی گفتید...؟
مرجان جون گفت – منظورم اینکه هنوز هیچی نشده خوب با هم یکی شدین...
با یه خنده گفتم هنوز کجاش و دیدید...
صبحونه رو که خوردیم دیدم عمو از جاش بلند شد گفتم عمو جون کجا میرید...
عمو رامین- میرم سر کار دخترم ...
-عمو جون میتونم بپرسم کارتون چیه...؟
عمو رامین- نمایشگاه ماشین دارم عزیزم...
گفتم – ای ول پس باید حتما بیام یه سری به نمایشگاهتون بزنم ...
عمو رامین- قدمت روی چشم دخترم...
وقتی عمو رفت با مرجان جون رفتیم بیرون کلی برام خرید کرد از لباس مانتو شلوار گرفته تا هر چی که فکرش رو کنی ...
گفتم- مرجان جون این همه خرت پرت من میخوام چیکار یه عالمه لباس دارم چرا خودتون رو تو خرج میندازید ...
مرجان حون- این چه حرفیه دخترم من خودم دوست داشتم برات خرید کردم میدونی آدم با خرید کردن یه جورایی آروم میشه ...
-بله شما درست میگید منم دقیقاً همینطوریم وقتی اعصابم گاهی اوقات خورد میشه همیشه با رویا میرفتیم خرید بعدش یه کمی آروم میشدم...
مرجان جون منو برد یکی از معروف ترین رستورانهای تهران که غذاهای چینی داشت گفت غذاهاش حرف نداره...
وقتی رسیدیم گفت – اینم از رستوران ازدهای طلایی... بدو بریم که دارم از گشنگی میمیرم...



با هم وارد رستوران شدیم به اطرافش نگاه کردم بنظرم محیطش خیلی برام آشنا میزد ... با راهنمایی مرجان یه گوشه ای نشستیم ...
مرجان جون گفت- چی میخوری ...؟
گفتم من زیاد از غذاهای چینی سر در نمیاره هر چی برای خودتون سفارش میدید برای منم همون بدید...
گوشیم زنگ خورد...رویا بود... جواب دادم...
-به به عروس خانوم گل ...حال شما...
رویا- سلام شعله جون خوبی عزیزم ...؟
-علیک سلام ... ای بدک نیستم ... تو چطوری ...عمو ومریم جون خوب هستن ...؟
رویا- فداتشم اونا هم خوبن ... خواستم حالت رو بپرسم ببینم اونجا راحتی یا نه ...
-آره عزیزم خیالت راحت باشه ...من جام خوبه ...
رویا –خوبه خیالم راحت شد ... باشه عزیزم مزاحمت نمیشم ...
-فدات خانومی تو مراحمی ...هر موقع دلت برام تنگ شد بزنگ اصلاً خجالت مجالت نکشیا...
-رویا از دست تو دختر باشه فعلا مزاحمت نمیشم ... سلام برسون ...خداحافظ .
-همچنین عزیزم ... خداحافظ .
وقتی صحبتم با رویا تموم شد رو به مرجان جون که داشت نگاهم میکرد گفتم ...
- رویا بود ...دختر عمو فرهاد ... چند وقت دیگه عروسیشه ... خیلی دختر خوبیه ...
مرجان جون- مبارکش باشه ... خوبه پس تو خونه عمو فرهادت تنها نبودی ...
-آره... تازه مریم جونم بود... اونم مثل شما خیلی ماهه ... خانواده با محبت و خوبی هستن ...
مرجان جون- خدا حفظشون کنه ... معلومه خیلی خانواده محترمی هستن...
-دقیقاً همینطوره ...
وقتی ناهار و خوردیم باهم رفتیم سمت خونه...
گفتم مرجان جون شما کدوم کشور رفته بودید ...؟
برگشت نگاهم کرد گفت- کانادا...
-پس اونجا زندگی می کردید ...
مریم جون- آره عزیزم ... شقایق هم اونجا به دنیا اومده ... در اصل دوتا شناسنامه داره ...
-واو چه خوشبحالش شده این شقایق خانوم ...
تو دلم گفتم ما یکیش رو هم به زور داریم ...
**
خونه عمو اینا تجریش بود مرجان جون میگفت که از خیلی سال پیش این باغ مال پدر بزرگش بوده که حالا بهش رسیده بعداً خودشون توش خونه ساختن در کل میشه گفت که وضعیت مالیشون خیلی عالی بود ...
ازش در مورد خانواده ام میخواستم سوال کنم اما یاد حرفای عمو فرهاد افتاد گفتم باشه یه وقت دیگه ...
بازم گوشیم زنگ خود نوشته بود ناشناس ...
دکمه پاسخ رو زدم گفتم – بله بفرمایید...
-سکوت...
تو کی هستی چرا جواب نمیدی...
-سکوت...
مگه معرض داری مزاحم میشی...
سکوت...
بازم قطع شد...
یعنی کیه رنگ میزنه ...
وقتی رسیدیم خونه انقدر خسته شده بودم که نای هیچ کاری و نداشتم همیجور خرید ها رو پرت کردم رو تخت... سری لباسام و در آوردم یه راست رفتم توی حموم یه دوش آب گرم گرفتم ...
بعد از ده دقیقه اومدم بیرون داشتم موهام و خشک می کردم که چشمم به کتابخونه توی اتاق خورد سشوار رو خاموشش کردم رفتم طرفش ... کتاب زیادی داخلش نبود یه قسمت مربوط به کتابهای روانشناسی یه قسمت دیگه اش هم مربوط به رمان و کتابهای دیگه بود با خودم گفتم ماشالله چقدر رمان داره ...
داشتم کتابها رو یکی یکی نگاه می کردم که متوجه یه دفتر پشت کتاب ها شدم انگار از قصد اونجا جاسازیش کرده بودن ... جلد روش نشون میداد که باید یه دفترچه خاطرات باشه ... سری برش داشتم کتابها رو سر جاش گذاشتم ...
خرید ها رو از روی تخت برداشتم پایین گذاشتم رفتم روش دراز کشیدم ...
دفترچه رو باز کردم شروع کردم به خوندنش ...
وقتی صفحه اولش و ورق زدم چشمم به اسم خودم افتاد در جا خشکم زد یعنی این دفترچه خاطراته منه ... اگه مال منه پس اینجا چیکار میکنه ...کنجکاوتر شدم شروع کردم به خوندنش...

سلام دفترچه عزیزم از امروز میخوام تمام خاطراتم و توی برگهای قشنگت ثبت کنم ... دوست دارم همدم تنهایی های من تو باشی... پس از امروز تو دوست خوب منی ...
خب میخوام خاطرات چند ساله پیش خودم و اول بنویسم تا برسیم به الان ... من زیاد توی نویسندگی استعداد ندارم ولی دوست دارم ساده به زبون خودم بنویسم...
پس دفترچه عزیزم ازم ایراد نگیرو تحملم کن...
سال اول دبیرستان بودم که با تلمان و بنفشه آشنا شدم من معمولاً انقدر پر شر شور بودم که دنبال دوستایی مثل خودم می گشتم ...
تلمان و بنفشه هم دقیقاً مثل خودم بودن طوری بود که وسط سال به ما میگفتن سه تفنگدار با اون که درسمون خوب بود ولی نمره انظباطمون همیشه در حال نوسان بود مثل نرخ سکه هی بالا پایین میرفت و میومد ولی چون گفتم درسمون خوب بود بهمون زیاد گیر نمیدادن مخصوصاً که پدر و مادرهامون به مدرسه کمک مالی زیادی می کردن گیر آنچنانی بهمون نمی دادن ...
یه روز زنگ ورزش توی حیاط نشسته بودیم به بنفشه گفتم عروسی دختر عموت میرید یا نه ...؟
بنفشه گفت- آره میریم ... اما من وقت نکردم برم لباس بگیرم ...میدونی تا نگیرم هم پا توی اون مهمونی نمیزارم...
گفتم- خب من لباس دارم بیا هر کدوم و که دلت میخواد ببر بپوش ...
بنفشه – ای بابا شعله میخوای منو بد عادت کنی نمیشه... باید بریم امروز بگیریم البته با انتخاب تو چون خوش سلیقه هم هستی...
تلمان – آخ جونم آره بریم خرید شاید منم خواستم کفش بگیرم ...
گفتم –باشه میریم... ولی بعد از اینکه مدرسه تعطیل شد سر راه یه نگاهی به این پاساژ بزرگه که دور میدونه میندازیم بعد اگه چیزی پسند کردی میخریمش ...خوبه...
بنفشه- باشه منم موافقم ...
خب تلی جون بگو ببینم با این علی آقا به کجا ها رسیدی ...؟
تلمان با خنده گفت- ای بابا کجای کاری دختر علی داره میره ترکیه از اونجا هم میخواد بره آمریکا... نامرد گرین کارتش و گرفته بهم نگفته تازه روش کرده آشغال عوضی...
بنفشه گفت- حالا چرا میخندی بجای اینکه ناراحت باشی ...
تلمان- خب بره به درک این نشد میرم مخ یکی دیگه رو میزنیم...
بهش گفتم ای خاک عالـــــــــــــــم آدم توی سرت کنن تلمان اینم شد حرف دختر... من از اولم بهت گفتم این پسر داره یه جای کارش میلنگه حالا خوبه جلوت و گرفتم گفتم نری خونشون ... ویلا تا حالا منو بنفشه شده بودیم خاله ... با این حرفم بنفشه پقی زد زیر خنده...
تلمان- ای درد...ای کوفت... آره بخندید ... بایدم منو مسخره کنید من الان یه شکست عقشی سختی خوردم که درکش براتون غیر قابل باور هست...
بنفشه که میخندید گفت – ای مردشور اون عشق غیر قابل باورت رو ببرن تلی ...
داشتیم برای خودمون می گفتیم می خندیدم که یه دقعه معلم ورزش خوشگلمون خانوم مولایی بالای سرمون ظاهر شد گفت...
خانوم مولایی- میبینم که شما سه تا اینجا جلسه تشکیل دادید نمیخواید ورزش کنید یا احتمالاًنیازی به ورزش کردن ندارید...
گفتم- خانوم ما که انداممون درست مثل عروسک باربیه ورزش به چه دردمون میخوره...
یا این حرفم خانوم مولایی چپ چپ بهم نگاه کرد...
گفت- پاشید پاشید دیگه دارید زیادی حرف میزنید تا اون روی منو بالا نیاوردید... شورش و درآوردید دیگه...
هر سه تایمون یه چشم بلند بالایی گفتیم و رفتیم سمت سالن ورزش ...
همیشه توی ورزش کردن بازی والیبال و بیشتر دوست داشتم بخاطر همین جام توی بازی همیشه محفوظ بود مثلاً سرویس زنشون من بودم که کارم بدک نبود معلممون بازیم و دوست داشت ...
**
بعد از مدرسه با بچه رفتیم سمت پاساژ طبقه دوم یه لباس فرشی بود که لباسای شبش حرف نداشت خیلی خوشگل بودن ولی حیف که بدرد ما نمی خورد اما یکیش چشمم و خیلی گرفت به بنفشه گفتم یکی برات پیدا کردم چون رنگ چشمات آبیه بهت میاد با هم رفتیم تو مغازه لباس و نشونش دادم اونم ازش خوشش اومد بهش گفتم بره امتحانش کنه دیدم هاج واج داره منو نگاه میکنه...
گفت- آخه الان من که پول همراهم نیاوردم ...
تلمان هم گفت- خب برو امتحان کن عصری میایم میبریمش ...
وقتی بنفشه رفت یه نگاه به فروشنده کردم بنظرسرش خیلی شلوغ میومد بخاطر همین چند دست لباس دیگه انتخاب کردم دادم دست تلمان که بده بنفشه ...خودمم یکی دو دست لباس و برداشتم رفتم توی اتاق پرو تلمان و صدا زدم گفتم بنفشه اون لباس آبی رو امتحان کرد
تلمان- آره خیلی بهش میاد ...
گفتم لباس رو بگیره بده به من اونم همین کار رو کرد ...
بعد لباس و آروم تا کردم گذاشتم تو کیفم ... تمام لباس ها برگردوندمش سر جاش فروشنده که انگار تازه متوجه پرو لباس ما شده بود...
گفت – خب خانوما از کدوم خوشتون اومده ...
گفتم- من از این سبزه این دوستمم از این سفیده ...
بنفشه تلمان که انگار تازه متوجه حرف من شدن داشتن منو به دقت نگاه می کردن ...
به فروشنده گفتم- اشکالی نداره ما بیعانه بدیم اینا رو برامون نگه دارید یا عصری بیایم ببریمشون چون الان از مدرسه برگشتم خواستیم بیایم انتخاب کنیم که کارمون راحتتر بشه نریم بگردیم دیگه دوساعت جایی رو منتها شانسمون زد اولین مغازه شما بودید که انتخابمون رو هم کردیم...
فروشنده که انگار خوشش اومده بود از حرفای من گفت - نه اشکالی نداره عصری که اومدین من لباسا رو بهتون میدم نبازی نیست الان بیعانه بدید...
یه تشکری کردیم از مغازه خارج شدیم...
وقتی اومدیم بیرون هر دوشون بهم گفتن جریان چی بود ...؟
منم گفت اولاً جریان تو کابل برقه دوماً زودتر بیاید دیگه تا یارو متوجه نشده...
بنفشه گفت- چی رو متوجه نشده ...
گفتم شما بدوید تا من بگم...
تلمان گفت- ولی من فهمیدم چیکار کردی ...اما دمت غیژژژژژژژ کارت خیلی عالی بود...
بنفشه- به منم میگید که جریانه چیه...؟
منو تلمان با هم گفتیم جریان تو کابل برقه آبجی...
یه کم که جلوتر رفتیم لباس و از کیفم در آوردم بهش دادم گفتم اینم لباس فردا شبت برو حالشو ببر...
بنفشه که چشماش چهارتا شده بود گفت- تو چیکار کردی ...؟
گفتم چون دخمل خوفی بودی بهت کادوش دادم خوشت میاد یا نه...
بنفشه –چطوری این کارو کردی خیلی باحال بود...؟
تلمان- آره خیلی باحال بود میگم هر چی میخوایم خوبه همینجوری بریم بگیریم اونم بدون پول...
**
با صدای در به خودم اومدم ...
-بفرمایید داخل ...
مرجان جون- کجایی دختر ...من دو ساعت دارم صدات می کنم چرا پایین نمیای ...!؟
-معذرت نشنیدم ...
مرجان جون – بیا پایین عزیزم شام حاضره...
با هم رفتیم پایین عمو رامین اومده بود بهش سلام کردم ...
انگار یه کم گرفته بود ولی تا منو دید حفظ ظاهر کرد و چیزی نگفت...
عمو جون بنظر ناراحت میای اتفاقی افتاده ...
عمورامین- نه دخترم چیزیم نیست یه کم سرم درد میکنه...
مرجان جون- راست میگه عزیزم بیا حالا بشین تا غذا از دهن نیفتاده ...
ولی انگار یه چیزی مشکوک میزد نم یدونم چی اما توی حرکات و نگاه های مضطربی که داشتن اینو خوب می فهمیدم...
وقتی شامم و خورد از مرجان جون تشکری کردم و سری برگشتم تو اتاقم ...
دفتر رو باز کردم شروع کردم به خوندن...
**
-من فقط واسه سرگرمی این کارو کردم همین ...
انقدر این کار رو با بچه ها تکرار کردیم که برامون شده بود دیگه یه عادت هر وقت هر کدوممون به چیزی احتیاج داشتیم با هم هماهنگ می کردیم یه جورایی از مغازه های شلوغ کف می رفتیم ...
در مورد وضعیت خانوادگی هر کدوممون هم بگم شاید شاخ در بیاری دفترچه عزیزمم...
پدر من یه نمایشگاه ماشین داشت اونم ماشین های لوکس ...یعنی اگر یکی ماشین گرون قیمت می خواست پدرم براش از اونور جور می کرد ... البته دوتا شعبه داخل ایران داشت یکی هم توی دبی بود که اونجا رو دایی مهران اداره می کرد... مادرم هم کلاس موسیقی داشت ویالون آموزش می داد ... خونمون هم توی تجریش بود در کل چون یه دونه بچه بودم پدر مادرم برام کم نمی ذاشتن...
خانواده بنفشه هم همینطور وضعت مالی خیلی خوبی داشتن... خونشون هم دوتا کوچه بالاتر از خونه ما بود... پدرش تو کار ساختمون سازی بود ... یه برادر کوچیکتر از خودش داره که اسمش بردیاست... مادرش هم یه سالن بزرگ آرایش توی ولنجک داره من بهش میگم خاله پری ...
تلمان هم که خونشون دوتا در از بنفشه اینا بالاتر بود ...پدرش نماینده مجلس بود ... مادرش هم مدیر مدرسه راهنمایی دخترونه بود ... درکل میشه گفت پدرو مادر سختگیری داشت... اونا هم دوتا بچه بودن ...برادرش علیرضا پنج سالی از خودش بزرگتر بود پزشکی میخوند...
میدونی دفترچه عزیزم احساس می کنم توی خانواده هر سه تامون همه چی هست ولی چیزی به اسم عشق وجود نداره ...انگار فقط همه چی به پول ختم می شد تا حرفی میزدیم با پول می خواستن دهنمون و ببندن بخاطر همین ما هم لج کردیم دوست نداشتیم دیگه ازشون چیزی بخوایم ...
یه لحظه دفتر رو بستم گفتم پس خانواده من ... یعنی پدر مادر من همین عمو رامین و مرجان جون هستن گریه ام گرفت ... آخه چرا بهم دروغ گفتن مگه من دخترشون نیستم ... چرا باید بگن عمو و زن عموی منن ... داشتم از سر درد میمردم... رفتم سمت کیفم یه قرص مسکن خوردم ...
پس عمو فرهادم بهم دروغ گفته ... آخه چرا میتونستن خب واقعیت رو بهم بگن...
دفتر رو باز کردم ادامه اش و خوندم...
**
وقتی اول دبیرستان و تموم کردم منو مامان سه ماه تابستون و رفتیم کانادا پیش خاله مژگان که ای کاش نمی رفتیم بدبختی های من از اونجا شروع شد ... توی خونه خاله اصلا راحت نبودم اونم بخاطر وجود پیمان عوضی بود خیلی ازش متنفر بودم همش یه جورای بدی نگام می کرد از من 6 سالی بزرگتر بود این خاله هم که هی یه بند بهم می گفت عروس خودمی یه جورایی به حرفاش حساسیت پیدا کرده بودم... اینو مامان هم میدونست اما نمیدونم چرا ساکت بود هیچی نمی گفت... بخاطر همین بیشتر ازش لجم می گرفت ...
یه روز مامان با خاله بیرون رفته بودن منم تنها برای خودم تو خونه بودم داشتم تی وی نگاه می کردم صدای ماشینی و شنیدم فکر کردم مامان اینا هستن که اومدن بخاطر همین راحت سر جام نشستم تکون نخوردم اصلا حواسم نبود کی داره میاد تو... یهو صدای پیمان و شنیدم که بلند داد زد...
پیمان- به به عروسک خوشگل چه عجب ما تو رو توی خونه تنها یافتیم...
وقتی صداش و شنیدم یهو مثل این برق گرفته ها از جام سری بلند شدم گفتم ...
-تو...تو... اینجا چیکار میکنی ... ؟
پیمان – اینجا خونمونه یادت رفته منم الان داخلشم...
گفتم- منظورم این بود که مگه نمی خواستی با دوستات بری خارج از شهر...
پیمان- خب یه نفر باعث شد تغییر عقیده بدم که برگشتم...
یهو دیدم چنان براندازم کرد که خودم خجالت کشیدم... تازه یادم افتاد چی نتم هست که این لندهور داره اینجوری با نگاهش منو میخوره ...
یه تاب بالای ناف سفید با یه شلوار کوتاه لی تنمه البته همیشه توی خونمون همین تیپی می گشتم اما بخاطر چشم هیزی این عوضی یه کم معذب بودم...
داشتم میرفتم توی اتاق که با یه جهش بازوم و کشید طرف خودش منو بغل کرد... یه جیغ بنفشی کشیدم که سری دستاش و روی دهنم گذاشت منو هل داد توی اتاق در بست ...
گفتم- آشغال عوضی چیکار میکنی ...؟
پیمان- هیچی میخوام یه کم با هم گپ بزنیم...
-درباز می کنی یا نه روانی آشغال...
پیمان- شعله من تو رو خیلی دوست دارم ... چرا با من بد رفتار میکنی ..
بلند داد زدم تو غلط کردی که منو دوست داری ... زود باش برو گمشو از اینجا...
انگار با این حرفم عصبانی شد اومد کنارم محکم دستام و گرفت گفت تو مال خودمی خانومی چه خوشت بیاد چه نیاد ما به پای هم نوشته شدیم منو چسبوند به دیوار سرش و بیشتر نزدیک لبام می کرد انقدر محکم منو نگه داشت بود که تمیتونستم تکون بخورم ...
بهش گفتم – آشغال عوضی ولم کن ... همینطور که لباش و نزدیک لبم می کرد محکم با سر کوبیدم توی صورتش که باعث شد دادش به هوا بره ...
گفت- شعله خیلی وحشی شدی ...آدمت می کنم ...
رفت طرف در قفلش کرد کلیدش و برداشت گذاشت توی جیب شلوارش... گفت ببینم بازم از این وحشی بازیا در میاری یا نه...
گفتم اگه دستت بهم بخوره کاری می کنم که از کرده خودت پشیمون بشی...
پیمان با خنده بلندی گفت-مثلا میخوای چیکار کنی ...
با خودم گفتم آخه دختر اینم حرف بود بهش زدی ...
یهو چرخیدم سمت پنجره که مچ دستام و گرفت گفت- نه اصلاً بهش فکرم نکن ... نمیذارم از پنجره فرار کنی...
گفتم-خب الان مثلاً میخوای چه غلطی کنی هان...!!!
بازم با صدای بلندی خندید گفت اینش دیگه به تو بستگی داره ...
گفتم- خیلی کثیفی پیمان ... دست از سرم بردار بیا برو گمشو ...
منو هل داد رو تخت خودش و انداخت روم که باعث شد دردم بگیره ...
داد زدم ... کمک کنید... اما انگار کسی صدام رو نمی شنید...
پیمان داشت با اون لبای چندشش تمام سرو صورتم و می بوسید ... وقتی دید آروم نمیشم یه کشیده زد تو گوشم که باعث شد دیگه چیزی نفهمم ...
وقتی هم که بهوش اومدم اون آشغال رفته بود ...
خدا میدونه دفترچه عزیزم چقدر برای حال روز خودم گریه کردم با هزار بدبختی از روی تخت بلند شدم رفتم سمت حموم یه دوش گرفتم ... لباسام و که پوشیدم رفتم توی تخت خوابیدم اصلا حوصله خشک کردن موهامو هم نداشتم ...
وقتی چشمام و باز کردم مامان بالای سرم بود یه دستمال هم توی دستش خیلی نگران بود...
گفت- چرا با موهای خیس خوابیدی دخترم بدجوری تب لرز کردی ... دیگه داشتم نگرانت می شدم اگه چشمات و باز نکرده بودی میخواستیم با خالت ببریمت بیمارستان...
به مامان گفتم - بریم خونه خودمون نمیخوام اینجا باشم ...
بعد از این حرف من مامان فرداش رفت برای تهیه بلیط ... دو روز بعدش برگشتیم ایران ...
دفترچه عزیزم اصلا دلم نمیخواد به اون موقعها فکر کنم همیشه باعث آزارم میشه ...
**
باورم نمیشد پا به پای خوندن هرکلمه انقدر گریه میکردم اشکهام و با دستام پاک کردم ...
گفتم خدایا چرا من هیچی یادم نمیاد ... چرا گذشته من باید انقدر تلخ باشه ...
دختری توی اون سن باید همچین آسیبی ببین که حتی کوچکترین حرفی به مادر و پدرش نزنه واقعاً خیلی سخته ...
به ساعت نگاه کردم 3 شب بود یه کم تشنم شده رفتم کمی آب خوردم دوباره برگشتم بالا شروع کردم به خوندن ...
**
بعد از اون موقع شدم یه شعله دیگه، من آدمی نبودم که بخوام کسی اگه بدی در حقم کرد ببخشمش باید حقش و کف دستش میذاشتم تا آروم بشم این عادت بد من بود... به موقع اش انتقامم از اون آشغال می گیرم...
وقتی مدرسه ها باز شد شدم همون دختر شاد شنگول قبل ولی تنها تفاوتم با قبل این بود حس تنفر از مردها پیدا کرده بودم...هر سه رشته نقشه کشی و انتخاب کردیم چون بهش علاقه داشتیم...
تو کلاس نشسته بودم که تلمان بهمون گفت – بچه ها میاید عصری بریم بیرون ...
بنفشه –آره من میام اصلا حوصله تو خونه موندن و ندارم...
گفتم – باشه منم پایه ام...
**
مامان من دارم میرم بیرون کاری نداری...؟
مامان- نه عزیزم فقط شب یه کم زودتر بیا احتمال داره عموت اینا بیان اینجا...
-اَه ...اونا میان اینجا چیکار ...؟
مامان-شعله درست صحبت کن هر چی باشه عموته ...دیر نکنی یادت باشه...
یه چشمی گفتم از در زدم بیرون...
نمیدونی دفترچه عزیزم چقدر از این خانواده عمو رضا بدم میاد...توفکر بودم که تلمان به گوشیم زنگ زد...
تلمان- سلام شعله کجایی تو ...؟
-سرخاک ...
تلمان- سرخاک کی هستی ...؟
-پدر بزرگ پدر پسر شجاع ...بعدش پقی زدم زیر خنده ...
تلمان- ای کوفت ...ای درد... من نمیدونم اگه پدر پسر شجاع نبود تو چی داشتی جواب بدی...
- نگران نباش من سوژه زیاد دارم واسه شما دوتا...دارم میام سر خیابون منتظر باشد من 5 مین دیگه رسیدم...
از در خونه سری اومدم بیرون به سر کوچه که رسیدم چشمم به یه ماشین سوناتای نقره ایی خوشگل افتاد درش باز بود اما کسی توی
کوچه هم نبود... یه آن یه فکر شیطانی به سرم زد اول به اطراف نگاه کردم کسی نبود سری پریدم بالا ... ای ول سویچ هم روش بود در رو بستم ماشین و روشن کردم گازش و گرفتم و رفتم از اونجا دور شدم ...
وقتی رسیدم پیش بچه ها بهشون گفتم سری بپرید بالا هر دوتاشون دهنهاشون باز مونده بود...
بنفشه- شعله اینو از کجا آوردی... نکنه بابا جونت بهت کادوش داده...؟
تلمان- شعلـــــــــــه زود باش بگو مردم از فضولی....
با یه نیشخند بهشون گفتم - کف رفتمش ...
یه لحظه تلمان و بنفشه بهم نگاه کردن ... دوتایی با هم گفتن چیکار کردی ...؟!!!
-هیچی دزدیدمش ... به همین راحتی و به همین خوشمزگی ... لابد صاحب محترمش هم داره الان دنبال ماشین خوشملش می گرده...
بنفشه- شعله تو چیکار کردی اگه گیر بیفتیم چی ...؟
-نگران نباش واسه چی گیر بیفتیم یکی دوساعت دستمونه بعد میبریم دو تا کوچه بالاتر پس میدیمش... خوبه... بیاید فعلا یه کم خوش بگذرونیم...
دفترچه عزیزم ماشین دزدی هم به شاهکارهای ما سه تا اضافه شد اولش یه کم برامون سخت بود ولی بعد اینم مثل قبلیا برامون شد یه عادت ما فقط ماشین های مدل بالا رو یکی دو ساعت قرض می گرفتیم یه گشتی باهاشون میزدیم بعد همون اطراف ولش می کردیم البته اینم بگم نزدیک بود یکی دوبار گیر بیفتیم اما ما زرنگ بودیم در میرفتیم...
**
دفتر رو بستم به خودم گفتم وایی شعله تو چقدر احمق نترس بودی یعنی این همه کار رو تو کردی...!
مغز متفکر این گروه سه نفر یعنی خودم بودم...
دیگه داشت صبح می شد دفتر رو کنار گذاشتم گرفتم خوابیدم ...
تو خواب احساس کردم کسی داره نوازشم می کنه ناخود آگاه گفتم مامان ...
وقتی چشمامو باز کردم صورت مرجان جونودیدم که خیس بود...
یهو از جام بلند شدم نگاهش کردم گفتم چی شده...؟
مرجان جون- چیزی نیست عزیزم ... اومدم فقط بیدارت کنم خیلی در زدم اما دیدم باز نکردی خودم اومدم تو ...
قشنگ به صورتش نگاه کردم حالا می فهمیدم که چرا چهره اش شبیه منه یعنی من شبیه اونم ...
چقدر دوست داشتم خانواده امو ببینم اما حالا که کنارم بودن منو با این وضعیت پذیرفتن که من مثلاً دخترشون نیستم...
یا شایدم بخاطر جریان پیمان باشه که فهمیدن منو دیگه نمیخوان ...
با صدای مامان به خودم اومدم (یعنی همون مرجان جون) ...
مرجان جون- تو فکری عزیزم نمیخوای بیای صبحونه بخوری ...؟
گفتم-چرا ... الان میام برم یه دوش بگیرم ...
مرجان جون- باشه خانومی پس من میرم پایین تو هم زود بیا...
چشمی گفتم و سری از جام بلند شدم حوله رو برداشتم رفتم سمت حموم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم از اتاق خارج شدم...
داشتم از پله ها پایین می رفتم که صدای مرجان جون شنیدم که داشت به بابا (یا همون عمو رامین) می گفت – ای کاش هیچ وقت حافظش بر نگرده اینجوری بیشتر دوست داشتنی تره ...
بابا- چی داری میگی مرجان، چه حافظشو بدست بیاره چه نیاره اولاً اون بچۀ ماست دوماً دادگاه حکم خودشو درموردش میده اگرم تا حالا دادگاهی نشده فقط بخاطر سرهنگه که هنوز دارن روی این پرونده کار می کنن ...
با این حرف یه دفعه ولو شدم روی پله ... اینا دارن چی میگن دادگاهی بخاطر چی ... نکنه فقط بخاطر همین دزدی ها یا سرقت ماشیناست ...
خدایا من باید چیکار کنم ... شعله تو با خودت چیکار کردی ...
از جام بلند شدم رفتم تو آشپز خونه ... بهشون سلام کردم ...
بابا- دیرکردی عزیزم ...
گفتم- معذرت دیشب داشتم کتاب می خوندم بخاطر همون دیر وقت خوابیدم ...
مرجان جون- اشکالی نداره عزیزم حالا بیا بشین برات چایی بریزم...
بعد از خوردن صبحونه مرجان جون می خواست بره بیرون ازم خواست باهاش برم اما چون دوست داشتم دفتر خاطراتم و تمومش کنم بهانه سر درد و آوردم برگشتم توی اتاقم...
سری دفترو بازش کردم ادامشو خوندم...
**
وایی دفترچه عزیزم چقدر برات حرف زدم ولی اگه اینا رو نمی گفتم دیونه می شدم... حالا بقیه اشو برات میگم ...
خب کجا بودیم آهان دزدی ماشینا ...
یه روز بچه ها اومده بودن خونمون داشتیم درمورد امتحانات حرف میزدیم که گوشی تلمان زنگ خورد...
وقتی گوشیشو جواب داد به ما گفت- بچه ها پنج شنبه چیکاره اید ؟
بنفشه – یعنی چی چیکاره ایم ...؟
تلمان- اشکان و که یادتونه ... پنج شنبه شب توی خونه اش یه مهمونی گرفته ما رو هم دعوت کرده ...
گفتم – تو باهاش دوستی، چرا ما رو دعوت کرده...؟
بنفشه – شاید بچه می خواسته جلوی دوستاش خود شیرینی کنه که کم نیاره...
تلمان- حالا چیکار کنیم بریم یا نریم...؟
-اول بگو ببینم این اشکانو چقدر می شناسی ...نریم اونجا یه وقت بلایی سرمون بیارن ( تو دلم گفتم تو که بدترین بلا سرت اومده توقع داری بازم چیکارت کنن آخه دختر) از این قماش هرچی بگی بر میاد...
تلمان -چی داری میگی شعله اشکان پسر خوبیه ...
-باشه برای تفریح خوبه ...
**
بلاخره پنج شنبه رسید ...به خانواده هامون گفتیم میریم جشن تولد یکی از همکلاسی هامون...اونا زیاد به مهمونی رفتنای ما کاری نداشتن ...
وایی دفترچه عزیزم وقتی رفتیم تو خونه انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود ...
از مهمونی هم که برات بگم یه مشت دختر پسر توی هم دیگه داشتن می لولیدن مثلاً ارواح عمشون داشتن می رقصیدن ...
بنفشه گفت- الان اینا مثلاً دارن چیکار میکنن ...؟
گفتم- دارن میرقصاً ...
تلمان- بچه ها اشکان داره میاد ...
-خب چشمت روشن ...
وقتی اشکان بهمون رسید شروع کرد به سلام احوالپرسی ... از تیپش خندم گرفت یه شلوار پاره پوشیده بود با یه تیشرت زرشکی موهاشو هم انگار با ولتاژ شدید برق درست کرده بود...
اشکان- شعله و بنفشه خانوم خیلی خوش اومدید ...
گفتیم – ممنون مرسی ...
اشکان – بیاید تا با دوستام آشناتون کنم ...
با هم رفتیم طرف دوستاش، همشون شبیه خودش تیپ زده بودن، بازم خندم گرفت ...
بعد از آشنایی یه گوشه با بنفشه نشستیم داشتیم به بقیه نگاه می کردیم که دو تا از دوستاش اومدن سمتمون ازمون خواستن که باهاشون بریم برقصیم اما ما قبول نکردیم ...
به بنفشه گفتم- این تلمان بیشعور ما رو اینجا کاشته خودش کجا گذاشته رفته...
بنفشه- اوناهاش داره با اشکان میرقصه ...نگاه تورو خدا رقص هم بلد نیست انگار داره کشتی می گیره ...
بعد باهم پقی زدیم زیر خنده ... گفتم- من اعصابم خورد شد برو صداش کن بیاد بریم ...
بنفشه به تلمان اشاره کرد که بریم ..
تلمان سری خودش رو به ما رسوند گفت- بچه ها ما که الان اومدیم کجا بریم ...
گفتم- تلی خیلی بیشعوری با اون همه قروفر چرا آخه مثل این کولیا میرقصی آبروی ما رو هم بردی...
بنفشه- من اصلا حوصله اینجا رو ندارم بیاید بریم ...
تلمان- شعله نه اینکه خودت خوب میرقصی منو هم مسخره می کنی ...
با خنده گفتم – باور کن از اینجا رقص خودت رو ندیدی وایلا درک می کردی ما چی می گیم
تلمان – صبر کنید به اشکان بگم که میخوایم بریم...
-باشه هر غلطی می کنی فقط زود باش ...
وقتی از ساختمون خارج شدیم چشمم به ماشینای داخل پارکینگ افتاد یه سوت بلندی زدم...
گفتم- بچه ها با یه گردش علمی چطورید ...؟
هر دوشون برگشتن منو با تعجب نگاه کردن ...
-چیه...! نگاه می کنید نکنه توقع دارید همین الان برگردیم خونه اون موقع ننه باباهامون نمیگن چه تولدیه که یک ساعت هم طول نکشیده...
هر دوشون با خنده گفتن - آره راست میگی...
گفتم- من همیشه راست میگم...حالا بیاید بریم تو پارکینگ تا ببینیم چی به چیه...
تلمان – میخوای چیکار کنی شعله...
-هیچی میخوام یکی از این عروسک ها رو از صاحبش قرض بگیرم... مشکلی داری...
بنفشه- ای ول شعله من هستم ...
تلمان- منم خفن هستم ...
گفتم –اگه دوست نداری برگرد پیش همون اشکان جونت...
تلمان- تو هم هی منو مسخره کن...
توی پارکینگ به ماشینا یه نگاه انداختم ...
گفتم بریم جلوتر ...وقتی رسیدیم چشمم به یه لامبورگینی نارنجی رنگ افتاد، به بچه ها گفتم اوناهاش بزنید بریم...
تلمان- شعله خیلی انتخابت 20 خوشم اومد...
گفتم – من خودمم بیستم عزیزم...
رفتم سمت ماشین داشتیم براندازش میکردیم که از ته پارکینگ صدای جر بحث چند نفر رو شنیدیم ...به بچه ها گفتم زود باشید بریم یه گوشه، الان ما رو اینجا ببینن شک میکنن ...
با هم رفتیم یه قسمتی از پارکینگ که دید نداشت قایم شدیم ...
تلمان گفت – بچه ها بیاید بریم من میترسم ...
گفتم- تلی از کی تا حالا ترسو شدی ...
بنفشه- بچه ها اونجا رو نگاه کنید، انگار دارد یکی رو کتک میزنن...
قشنگ که دقت کردم دیدم سه نفر افتاد به جون یکی دارن هی میزننش ...
گفتم- عجب نامردایی هستن ببین چطوری دارن بدبخت رو کتک میزنن...
یه لحظه یکی از اون سه تا یه اسلحه از کمرش در آورد اون مردی رو که کتکش میزدن رو با تیر زد ... تلمان یه جیغ خفه کشید که سری منو بنفشه دستمون رو روی دهنش گذاشتیم...خدا رو شکر متوجه ما نشدن ... بعد از چند لحظه هر سه تاشون از پارکینگ سری رفتن بیرون...
وقتی مطمئن شدیم که رفتن هر سه دویدیم سمت مردی که کتکش زده بودن ... دیدیم روی زمین افتاده ...
تلمان گفت- بچه ها شاید زنده باشه...
بنفشه- چی داری میگی ندیدی با تیر زدنش ...
گفتم -ساکت باشید یه دقیقه بچه ها...
رفتم سمتش گفتم- آقا...آقا ... شما حالتون خوبه...
یه لحظه یارو تکون خورد ...بلند داد زدم بچه ها زنده است...
گفتم بچه ها فوری زنگ بزنید اورژانس...
با این حرفم مرَدِ گفت- نه اینکارو نکنید...
با تعجب نگاش کردم گفتم- چرا آقا شما ازتون بدجور داره خون میره ...
مردِ گفت- شما باید یه کاری برام بکنید ...
گفتم –چیکار...؟
با سختی گفت- ماشین من بیرون پارک شده یه مزدای سفید رنگه برید تا اونا پیداش نکردن برش دارید... نباید دستشون به اون برسه ...کلیدش توی جیبم برش دارید ...
گفتم- چی تو ماشین دارید که اونا دنبالش هستن...
گفت- یه چمدن توی ماشینه نباید دست اونا بیفته ....
تا خواستم بگم اونا کی هستن مردِ چشماش بسته شد...
تلمان داد زد- وایی خدا جون دیگه نفس نمیکشه...
دستم رو جلوی دهنش گرفتم دیدیم راست میگه یارو نفس نمیکشه، سری جیبش رو گشتم کلید رو برداشتم ...
گفتم بچه ها بجنبید ... از پارکینگ خارج شدیم ...
بنفشه گفت – شعله پس جنازه چی ... زنگ بزنم به پلیس...؟
گفتم- نکنه میخوای از گوشی خودت زنگ بزنی فردا بیان یقه ما رو بگیرن... جلوتر یه باجه تلفن هست از اونجا زنگ بزن 110 آدرس بده بگویه یه جنازه تو پارکینگه ...
با هم رفتیم تو کوچه توی این فکر بودم که حالا مزدای سفید از کجا ما باید پیدا کنیم...
تلمان- میگم بچه ها کجا رو بگردیم ...
بنفشه گفت – شغله مگه یارو نگفت یه مزدای سفید رنگه، خب دنبال همین باید باشیم...
گفتم- آی کیو خودم میدونم ... اینجا سه تا کوچه داره باید یکی یکی همه رو بگردیم ...
تلمان بلند داد زد – بچه ها بیاید پیداش کردم...
با هم دویدیم سمت تلمان ... ریموت ماشین رو زدم ...آره خودش بود درش باز شد .
تلمان- خوب جایی پارکش کرده ته کوچه ...
گفتم –بچه ها سری بپرید بالا ...
وقتی از اونجا دور شدیم، دم یه باج تلفن نگه داشتم بنفشه پرید پایین رفت به پلیس زنگ زد...

وایی دفترچه عزیزم اگه بدونی اون لحظه چقدر هر سه تایمون ترسیده بودیم...
بعد از اینکه از اونجا دور شدیم ماشین و یه گوشه ای پارک کردم گفتم- بچه ها بریم سر وقت چمدون ...
در صندوق عقب و که باز کردیم چشممون به یه چمدون نقره ای رنگ افتاد سری آوردیمش داخل ماشین ...
بنفشه گفت- چقدرم سنگیه ماشالله...
تلمان- بچه ها شما میگید توش چیه...؟
بنفشه – میگم نکنه توش سربریده گذاشته باشن...
-ساکت ... چقدر شما دوتا حرف بیخود میزنید ... صبر کنید تا بازش کنم...
درشو که باز کردیم با یه چمدون پر از دلار مواجه شدیم ... به هم دیگه نگاهی انداختیم هر سه تامون خشکمون زد ...
تلمان گفت- وایی بچه ها اینجا رو باش چقدر دلار ...
بنفشه- حالا بگو چرا اون مرد رو داشتن کتکش میزدن نگو، بخاطر این بوده ...
سری چمدون و وارسی کردم گفتم- بچه ها نگاه کنید انگار تهش یه چیزیه...
وقتی تمام پول ها رو از چمدون خارج کردیم،چشمون به یه اسلحه با گوشی که روی بسته های سیاه رنگ بود افتاد ...
بنفشه اسلحه رو برداشت گفت – این واقعیه ... چقدرم سنگینه...
گفتم پهَ نهَ پهَ میخوای اسباب بازی باشه، بردار ببر واسه دادشت باهاش بازی کنه...
تلمان پقی زد زیر خنده –گفت آخه دختر وقتی این همه پول توی کیفه میخوای اسلحه واقعی نباشه...
گوشی رو کنار گذاشتم، یکی از بسته های مشکی رنگ رو برداشتم ...مثل بسته های مواد بسته بندیش کرده بودن ...
گفتم- بچه ها توی بد دردسری افتادیم ... اینا موادِ مخدره...
گوشیو برداشتم، همه پولا رو با اسلحه دوباره برگردوندیم سر جاش درشو بستیم ...
وایی دفترچه عزیزم فکرشو بکن سه تا دختر توی اون سن سال،با یه چمدون پر از پول و مواد که توش یه اسلحه هم بود باید چیکار میکردن ...
بهشون گفتم -بچه ها در این مورد اصلاً با کسی صحبت نمی کنید فهمیدید...
بنفشه- آره اون وقت واسه خودمون بد میشه...
تلمان- حالا باید چیکار کنیم ... نمیتونیم اینجوری بریم خونه ...
گفتم – اگر نریم همه بهمون شک میکنن پس نباید تابلو بازی در بیاریم...
بنفشه- شعله اگه بریم خونه چمدون چی میشه...
گفتم- نگران نباشید فکر اونم کردم... یکی از ما باید چمدون رو با خودش ببره خونشون...
با این حرفم هر دوشون گفتن- چــــــــــــــی ببریم خونمون...!!!
تلمان-چی داری میگی شعله چطوری ببریم ... من که اصلاً نمیتونم ... اونم با وجود مامان و بابام...
بنفشه- منم نمیتونم خودت که میدونی جایی واسه گذاشتنش ندارم...
گفتم- خیلی خب من میبرمش ...
تلمان و بنفشه با هم گفتن- پس پدر و مادرت چی اگه متوجه بشن ...
گفتم- اونا الان خونه نیستن رفتن خونه عمومم شب نشینی ...
سری گاز ماشینو گرفتم اول بچه ها رسوندم بعد خودم رفتم خونه با هزار بدبختی چمدونو از پله ها بالا بردم توی کمدم گذاشتم، روشم یه کم لباس خِرتو پرت ریختم که دیده نشه ...
داشتم فکر میکردم که باید چیکارکنم که گوشیه زنگ خورد اول جوابشو ندادم قطع کردم ولی بعد که دوباره زنگ خورد گفتم باید تکلیف این چمدونو روشن کنم نمیتونم همینجوری توی خونه نگهش دارم ...
بخاطر همین زود جواب دادم...
-بله ...بفرمایید...
طرف که فکر کرد اشتباه گرفته با یه معذرت خواهی قطع کرد...
اینبار خودم شمارش رو گرفتم گفتم- پس چرا قطع کردی، مگه با سهیل کار نداشتی...
یارو که انگار تعجب کرده بود گفت- تو دیگه کدوم خری هستی...؟
گفتم – چقدر شما با تربیتی آقا...
مرد که انگار عصبانی شده بود گفت- گوشی رو بده به خود لندهورش ...
گفتم- خود لندهورش دار فانی رو وداع گفته ...
مرد بازم با تعجب گفت- چی سهیل مرُده ...؟
گفتم- آره... سهیل جونت مرده یعنی کشتنش ...
مردِ گفت- پس تو کی هستی...
یه لحظه شوخیم گرفت گفتم- من عمه فرانکیم داداش...
یارو که از دستم فوق العاده عصبانی شده بود گفت – دختر جون من حوصله شوخی ندارم ... نکنه از آدمای ناصری هستی ...
گفتم- ناصری کدوم خریه...؟
مردِ- این چمدون پس چطوری دست تو افتاده...
-خب دیگه شانس یا قسمت بوده درضمن از اسی که داده بودی فهمیدم اسم طرف که مرده سهیله... حالا بببینم این چمدون مال شماست...؟
مردِ- آره مال منه... چرا بدون اجازه چیزی که مال خودت نیست و دست میزنی...
گفتم – اولاً من بدون اجازه دست نزدم، دوماً اگه ماشینو از اونجا نمی بردم گیر همون کسایی می افتاد که اون آقا سهیل رو کشتن...
مردِ- تو الان کجایی بیام چمدون و ازت بگیرم ...
گفتم- زرنگی میخوای بیای اینجا چمدون و بگیری بعد دخل منو بیاری ...
گفت- نترس کاریت ندارم من فقط اون چمدون و میخوام...
بهش گفتم-باید فکر کنم...
که عصبانی شد گفت-ببین دختر خانوم پیدا کردن تو برام کاری نداره، پس خودت مثل بچه آدم جایی که میگم چمدون و بردار بیار...
با خنده گفتم- آخی چقدر ترسیدم ... تو چطوری میخوای منو پیدا کنی ..
گفت – تو دیگه به اونش کاری نداشته باش ... فردا چمدون و بیار به آدرسی که برات اس میکنم ... اگه نیاری خودم میام ازت می گیرم...
بعد گوشیو قطع کرد...
با خودم گفتم یعنی میتونه منو پیدا کنه ... از این جور آدما هیچ چیزی بعید نیست...
**
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم، شروین بود...
-به به... سلام جناب شروین خان...
شروین- علیک سلام چه عجب شما یاد گرفتی بلاخره سلام کنی ...
-خب دیگه با دوست باب گشتن این چیزا رو هم داره ...
شروین- آها یعنی الان من باب شدم نه...
خندم گرفت- تا حدودی ... چه خبر شما خوب هستید انشالله برادر...
شروین- ممنون مرسی... راستش زنگ زدم ازت خدافظی کنم...
-کجا مگه قرار بری ...؟
شروین-قرار برم جایی شاید به این زودیا بر نگردم...
گفتم – سفرت داخلیه یا خارجی ...؟
شروین- داخلی...
-خب پس ایشالله سالم میری برمی گردی این که دیگه نگرانی نداره ...
شروین-از نظر تو شاید ...ولی از نظر دیگران نه...
احساس کردم این شروینه داره مشکوک میزنه چرا همش فکر میکنه بر نمی گرده نکنه مربوط به اون جریانه باشه که با عمو فرهاد حرفشو میزدن...
ناخداگاه از دهنم در رفت بهش گفتم خب میری معامله ات و انجام میدی بر میگردی دیگه ...
یه لحظه شروین ساکت شد هیچی نگفت...
گفتم- چی شد ساکت شدی...؟
طرز حرف زدنش عوض شد- تو در مورد معامله چی میدونی...؟ شعله نکنه چیزی فهمیدی...؟
گفتم-نه من چیزی نمیدونم ولی گفتم شاید بخاطر کارت داری میری...
شروین- نه یه مسئله شخصیه ربطی به کارم نداره...
-خیلی خب به هر حال امیدوارم که بری زود برگردی...
شروین- مرسی ...خواستم قبل از رفتنم ازت خدافظی کنم ...
-ممنون..راستی می خواستم درمورد یه موضوعی باهات صحبت کنم ...امانه هیچی باشه وقتی برگشتی...
شروین- درچه موردیه...؟
-هیچی گفتم وقتی برگشتی بهت میگم ...
شروین –باشه هرجور راحتی... پس فعلا حداحافظ مواظب خودت باش...
-همچنین ... خداخافظ...
دفتر رو برداشتم شروع کردم به خوندن بقیه اش...
وقتی اسی رو که بهم داد و خوندم باور کن دفترچه عزیزم نزدیک بود قلبم از دهنم بزنه بیرون ...
آدرسی که داده برای تحویل چمدون یه کوچه بالاتر از خونمون بود ...یعنی اون حتی خونمونم بلده...
داشتم از ترس میمردم ...
باید یه فکری می کردم نمیتونستم فردا جلوی مامان بابا چمدون و از درببرم بیرون ...صد در صد فردا خونه هستن...
خــــــــــــدایا چیکار کنم...یهو یه فکری به ذهنم رسید...
گوشی رو برداشتم به مامان اینا زنگ زدم...
-الو ...سلام ...مامان...
مامان- سلام دخترم... کی برگشتی خونه...؟
- حوصله نداشتم زیاد بمونم بخاطر همین با بچه ها اومدیم خونه... شما کی میای...؟
مامان- شام خوردی...
گفتم –آره...
مامان- خیلی خب عزیزم تو خواستی بخواب ما تا یکی دوساعت دیگه میایم خونه...
باشه ای گفتمو ازش خدافظی کردم...
زود یه اس به مَردِ دادم گفتم باشه من چمدون و بهت تحویل میدم اما نه فردا همین الان همون جایی که قرار گذاشتی ... به شرطی که خودت بیای ...
جواب اس و داد گفت- چی شد نظرت تغییر کرد...؟
منم جواب دادم - تغییر نکرد منم شرایط خودم و باید بسنجم یا نه ...
این بار به جای اس زنگ زد...
گفت- خوشم اومد خانوم کوچولو معلومه دختر حرف گوش کنی هستی ...
گفتم-به بابا بزرگ پیرم رفتم... لطفاً فقط دیر نکنید چون زیاد منتظر نمیمونم در ضمن اگه بلایی سر من بیاد مطمئن باش ...
حرفم رو قطع کرد گفت- نگران نباش چون تو کمک بزرگی امشب بهمون کردی باید سپاسگذارتم باشیم...
گفتم- چه جالب ...شما برادریت و ثابت کن باقیش پیشکش...
گفت- تا نیم ساعت دیگه اونجام فقط یادت باشه کلک نزنی چون آدرس خونت و دارم دختر جون...
بهش گفتم –تو چطوری آدرس خونمون و گیر آوردی...؟
خندید گفت منتظرتم تا نیم ساعت دیگه ...
تماس قطع شد ...داشتم از دلشوره میمردم کاش می تونستم به بچه ها زنگ بزنم اما این موقع شب نمیشه ...
به خودم گفتم شعله تو که ترسو نبودی میری اونجا چمدون و یه گوشه ای میذاری اونا میان برش میدارن همین...
سری چمدون و از کمد درآوردم ...
یه مانتو کوتاه با شلوار لی مشکی پوشیدم یه شال سبز داشتم اونم سرم کردم با چمدون از خونه زدم بیرون ...
با خودم گفتم اگه با ماشین برم خیلی تابلو بازیه همینجوری میرم آروم آروم تا سر قرار ....
اول، کوچه رو یه نگاه انداختم زیاد تاریک نبود چمدون و بیرون آوردم یواش یواش تا سر خیابون پیاده رفتم...
سری خودمو به کوچه بالایی رسوندم باید یه جا رو پیدا می کردم که چمدون و اونجا بذارم...


چمدون و بین شمشادها ی جلوی مغازه ای که اونجا بود پنهانش کردم...
بعد براش اس دادم که کجا گذاشتمش تا بیاد برش داره...
خودمم سری رفتم پشت یه ساختمون قایم شدم، اسلحه ای که توی چمدون بود و برداشتم با اون که میترسیدم ازش استفاده کنم اما لازم بود که پیش خودم باشه...
بعد از یه ربع یه زانتیای مشکی یکم جلوتر از کوچه پارک کرد... دو نفر ازش پیاده شدن سری اومدن اونجایی که چمدون رو گذاشته بودم ...
وقتی برش داشتن به اطراف یه نگاه انداختن، انگار دنبال من می گشتن...
قیافه هاشون و نمیتونستم تشخیص بدم ولی از صداشون می شد فهمید دو تاشون باید جون باشن...
یکیشون گفت- دختره چقدر زرنگه، خوشم ازش اومد حرفه ای عمل کرد ...
تو دلم گفتم شما لطف دارید ...
اون یکی هم گفت – آره، خیلی سری عمل کرد...
چمدون و برداشتن رفتن نزدیک ماشین خودشون بودن که، یهو یه 206 کنار ماشینوشون توقف کرد یکی سری ازش اومد بیرون یه اسلحه دستش بود گرفت طرفشون که اون دوتا هُل شدن ...
داشتم سکته می کردم دفترچه عزیزم نمی دونستم باید چیکار کنم بمونم یا فرار کنم ...
یه لحظه صدای اونی که اسلحه رو طرفشون گرفته بود و شنیدم که می گفت چمدون و بده به من دکتر ، البته اگه جون خودتو این رفیق شفیقت و دوست داری...
اما دکترِ گفت - از کجا رد ما رو بو کشیدی آشغال... نکنه ناصری بجای نیرو، سگ استخدام کرده ...
یارو که انگار عصبانی شد یه لگد کوبید تو پاشو گفت –خفه شو عوضی اینش دیگه به تو ربطی نداره ... چمدون و زود رد کنید...
دکترِ گفت- شروین چمدون و بهش بده...
**
به اینجاش که رسیدم چشمام چهارتا شد ...شروین... یعنی اونم توی این جریان بوده ...یعنی چی ...حسابی گیج شده بودم...
ادامه اش رو خوندم...
**
شروین گفت- بیا بگیرش عوضی ...حالا زود برو گورتو گم کن...
یارو گفت – اول جفتتون و می فرستم اون دنیا بد میرم... اسلحه رو گرفت طرفشون ...
نمیدونم یه حسی بهم می گفت که باید کمکشون کنم، به اسلحه توی دستم نگاه کردم یه کم جلوتر رفتم تقریباً به پشت ماشینی که نزدیکشون بود رسیدم ... هنوز به کاری که می خواستم بکنم مطمئن نبودم که با صدای شلیک گلوله به خودم اومدم ...
یارو به اونی که اسمش شروین بود شلیک کرد اونم افتاد رو زمین...
یه دفعه سری پریدم بیرون اسلحه رو گرفتم طرفش ...
گفتم اسلحه ات و بنداز عوضی ...اون یارو که انگار هُل شده بود سری چرخید سمت من ولی یه دفعه اون دکتر پرید طرفش اسلحه رو از دستش در آوردش اونو با تیر زد ...یارو هم نقش زمین شد...
من که حسابی ترسیده بودم همون جا خشکم زد ...
دکتر گفت- به موقع اومدی کمک خانوم کوچولو...
بعد سری رفت طرف دوستش گفت- شروین چطوری ...؟
شروین- فکر کنم تیر به کتفم خورده...
دکتر گفت- هی دختر جون اون شالتو بیار بده من زود باش...
من که اصلا توانایی حرکت نداشتم گفتم – چی ...؟
انگار از حالم خبر داشت، خودش سری اومد شال و از سرم کشید و سری رفت سمت دوستش رفت ...
رو به دوستش گفت –بذار اینو ببندم دورش تا خونریزیش بیشتر نشده ...
بعد دوستش و از روی زمین بلند کرد سری به طرف ماشین برد و سوارش کرد ...
احساس کردم اون مرده که روی زمین افتاده داره تکون میخوره یه دفعه از توی جیب پالتوش یه اسلحه دیگه درآورد می خواست منو بزنه که من زودتر بهش شلیک کردم...
اون دکتر خودشو سری بهم رسوند و گفت چی شد....؟
گفتم- از جیبش اسلحه درآورد گرفت سمتم، منم زدمش...
یه لحظه همینجوری نگام کرد ... بعد اسلحه رو از دستم گرفت گفت – نشون گیریت هم که حرف نداره ...دستم و گرفت کشید سمت ماشینش ...
گفتم – تو رو خدا آقا بذار برم الان پدر مادرم میان خونه ...
گفت- منم میخوام همین کارو کنم... اما قبلش لازمه یه چیزایی رو بهت بگم خانوم کوچولو...
بعد در ماشین و باز کرد گفت - سوار شو ...
بعد خودشم رفت سوار شد ...
یه نگاه به صورت رنگ پریده دوستش کردم که معلوم بود بیچاره حسابی داره درد میکشه...
گفتم – باید دوستتون و زودتر ببرید دکتر، خیلی حالش بده...
گفت- تو نگران اون نباش من خودم دکترم ...
گاز ماشین و گرفت حرکت کرد ...




گفتم- خونه ما یه کوچه پایین تر از اینجاست...
گفت – کوچه شقایق 2 در سوم ...
برگشتم نگاش کردم ...
وقتی رسیدیم جلوی در خونه ...
بهم گفت - در مورد این موضوع با کسی صحبت نکنی حتی با خانوادت چون توی بد دردسری میفتم...
گفتم -داری منو تهدید میکنی...
گفت- بنظر نمیاد که دختر خنگی باشی ... اما اشتباه کردی که در چمدونو باز کردی و بردیش خونه ...
یه نگاه بهش انداختم صورت خوش فرمی داشت نمیتونستم توی اون تاریکی دقیق ببینمش فقط قسمتی از موهای بلندش که روی صورتش ریخته بود بی نهایت خوشگلش کرده بود ...
گفتم – خب نمیتونستم اونجا ولش کنم،بخاطر همین بردمش خونه...
یه نگاه به دوستش انداخت گفت – خیلی خب حالا برو خونه ... من باید برم ...
از ماشین پیاده شدم تا اومدم خدافظی کنم سری گازش و گرفت رفت...
گفتم – پسری احمق حداقل نکرد ازم تشکر کنه بیشعور...
سری رفتم تو خونه مامان اینا هنوزنیومده بودن...
به ساعت نگاهی انداختم نزدیک به دو شب بود...
دیگه اصلاً خوابم نمی برد... یه جورایی نگران اون دوستش که تیر خورده بود شدم ...
از بیرون صدای ماشین شنیدم که با باز شدن در حیاط خیالم راحت شد مامان اینا بودن...
زود رفتم پایین برای استقبالشون...
وقتی هردوشون وارد سالن شدن منو دیدن تعجب کردن...
به هر دوشون سلام کردم گفتم چرا انقدر دیر اومدید...
مامان- سلام عزیزم ...پس چرا هنوز نخوابیدی ...؟
-خوابم نمیومد داشتم فیلم میدیدم...
بابا- اگه با ما اومده بودی مجبور نبودی تو خونه تنها باشی دخترم...
گفتم –بابا جون تولد دوستم بودا بد می شد اگه نمی رفتم ...
بابا گفت- خیلی خب فهمیدم...
گفتم چیه مامان تو فکری ...؟
مامان- هیچی دخترم سر کوچه بالایی پره پلیس شده بود مثل اینکه یکی رو کشتن اونجور که می گفتن...
یه لحظه نزدیک بود وسط سالن ولو بشم ...
سری شب بخیری بهشون گفتم رفتم تو اتاقم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره... تلمان بود...
جواب دادم...
-جانم تلی بگو...
تلمان – شعله چمدون و چیکارش کردی نگرانت بودم اصلاً خوابم نبرد...
-مرسی عزیزم ... هیچی پس دادم به صاحبش...
تلمان- چـــــــــــــی ...!!! چیکار کردی ...؟
-گفتم که دادم به صاحبش ...
تلمان- شعله چطوری پسش دادی آخه... نکنه اون آدما اومدن سراغت...
-چی داری میگی اگه اومده بودن که من الان اون دنیا بودم...
تلمان- پس چجوری پس دادی...؟
-تلی الان باور کن اصلاً حالم خوب نیست باشه فردا با بنفشه بیاید اینجا براتون میگم خیلی مفصله...
تلمان باشه ای گفت بعد تماس رو قطع کرد...
**
فردا ظهر وقتی بچه ها اومدن همه چی رو براشون مفصل تعریف کردم اونا هم با دهن باز داشتن منو نگاه می کردن...
بنفشه- شعله خیلی شانس آوردی ... من اگه جای تو بودم تا مرز سکته رفته بودم...
-خب راستش و بخوای منم رفتم منتها دیپورتم کردن برگشتم ...
تلمان – حالا این آقای دکتر چیزی بهت نگفت...
-مگه قرار چیزی هم بگه...
بنفشه- قیافشون به این خلافکارا می خورد...
-بنفشه من توی اون تاریکی چطوری باید تشخیص میدادم که قیافشون به خلافکارا میخوره یا نه ...
بنفشه- حالا چرا میزنی من که چیزی نگفتم...
تلمان- راست میگه خب توی اون تاریکی بیاد واسه ما تجزیه تحلیل هم بکنه ...
بنفشه- خیلی خب بابا حالا من یه حرفی زدم...
-تا تو باشی دیگه از این حرفا نزنی...
اون روز کلی با بچه ها در موردش صحبت کردیم آخرشم به نتیجه ایی نرسیدیم...
خلاصه دفترچه عزیزم این جریان به این جا ختم نشد ...
**
سرم انقدر به خوندن دفترچه گرم بود که اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم...
دفتر رو کنار گذاشتم از اتاق رفتم بیرون هنوز مرجان جون نیومده بود...
گوشی و برداشتم بهش زنگ زدم... گفت خونه یکی از دوستاشه تا یک ساعت دیگه بر می گرده ...
رفتم تو آشپزخه برای خودم یه کم چایی ریختم ...
تو این فکر بودم که حدسم در مورد پلیس مخفی بودن شروین درست از آب در اومد، دیگه مطمئن شدم حرفهای اونا به منم مربوط میشه ...
چایمو که خوردم رفتم سمت حیاط ...
از پله ها داشتم پایین می رفتم که یهو صدایی از طرف پارکینگ پشت ساختمون شنیدم ...
گفتم یعنی کی میتونه باشه ...آروم سمت پارکینگ رفتم هرچی بیشتر جلوتر میرفتم صدا هی بیشتر می شد ...
قدم هامو آهسته کردم تا ببینم کی اونجاست...
یه دفعه چشمم به مردی افتاد که داشت توی صندوق عقب ماشینی که توی پارکینگ بود دنبال چیزی می گشت ...
زود خودمو پشت دیوار قایم کردم داشتم سکته می کردم ...چشم خورد به یه چوب دستی سری برش داشتم ...
پاورچین پاورچین رفتم سمتش، محکم با چوب زدم تو سرش که یارو نقش زمین شد ...
بلند داد زدم آشغال عوضی تا تو باشی دیگه نیای خونه مردم دزدی اونم تو روز روشن...
یارو که انگار غافلگیر شده بود برگشت تا منو ببینه که بهش گفتم تکون نخور دزد کثیف...
زودی گوشیمو از جیبم در آوردم میخواستم به 110 زنگ بزنم که یارو سری بلند شد چوب و از دستم گرفت منو با یه حرکت چسبوند به دیوار گفتم ولم کن کثافط ...
سرم رو که بالا آوردم نگام افتاد توی نگاش...
با تعجب داشت منو نگاه می کرد، آروم دستاش و آورد بالا موهایی رو که روی صورتم پخش شده بود و کنار زد...
با شدت هلش دادم عقب گفتم- تو کی هستی ... اینجا چه غلطی می کنی ...؟
ولی اون یارو هیچی نمی گفت... داشت همینطور با تعجب نگام می کرد...
گفتم چیه رو سرم شاخ دارم یا دم در آوردم که داری اینجوری نگام میکنی ...؟
بازم اومد طرفم ...
منم به سمت عقب میرفتم، بهش گفتم میخوای چه غلطی کنی که پشتم به دیوار خورد جایی برای فرار نداشتم...
وقتی اومد روبرم چشم تو چشم هم دیگه شدیم ...
با صدای خفه ای گفتم- تو کی هستی ... تو رو خدا با من کاری نداشته باش...
از ترس چسبیده بودم به دیوار... قلبم داشت تند تند میزد ... گفتم خدایا این چرا اینجوری نگام می کنه که با یه حرکت منو توی بغلش کشید...
یه لحظه هنگ کرده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم انگار هیچی به اختیار خودم نبود از اینکه توی بغلش بودم حس بدی نداشتم ولی این کی بود که انقدر راحت منو بغل کرده ...
می خواستم خودمو از بغلش بکشم بیرون که گفت – نه شعله خواهش می کنم فقط چند چند لحظه ...
دهنم باز موند ...پس اسمم میدونه... خدا این کیه ...؟ این رفتارش چه معنی میده...!!
گفتم – تو کی هستی ... منو از کجا میشناسی...؟
محکم تر منو تو بغلش فشرد و گفت – تو زندگی منی شعله ... میدونی بعداز اینکه شنیدم تو کشته شدی چی به سرم اومد ... داشتم دیونه میشدم ...
گفتم – من شما رو نمیشناسم...
منو از خودش جدا کرد باز توی چشمام نگاه کرد...
یه چیزی توی نگاهش بود که انگار داشت بهم التماش می کرد که یه قطر اشک از چشمش سر خورد روی گونه هاش ...
نگاش کردم ... بازم قلبم داشت تندتند میزد ... از یه طرف می خواستم پسش بزنم از یه طرف یه نیرویی مانع این حرکتم می شد...
آروم گفت- من افشینم خانوم کوچولو... به من گفتن تو توی اون تصادف کشته شدی ... شعله خیلی خوشحالم سالمی ...
تو دلم گفتم افشین ... یهو دوزاریم افتاد ...این همونی که عمو اینا در موردش حرف میزد...
با صدای لرزونی گفتم- من شما رو بخاطر ندارم... من هیچی یادم نمیاد ... اگرم آشنایی بود مال قبل تصادفم بوده...
یه لحظه انگار وا رفت، گفت- چی گفتی ... چیزی بخاطر نداری...؟
گفتم – آره ... من هیچی یادم نمیاد ...
بازم منو تو بغلش گرفت وگفت – مهم نیست عزیزم که منو بخاطر نداری همین که سالمی برام یه دنیا ارزش داره...
تو بغلش بودم که از بیرون صدای در اومد انگار مرجان جون برگشته بود خونه ...
دست پامو گم کردم بودم نمی دونستم باید چیکارکنم ...
افشین اجازه نمی داد که حتی یه قدم هم ازش دور بشم سرشو آورد طرف گوشم گفت – نترس هیچی نمیشه من کنارتم...
آروم بهش گفتم- الان زن عموم دنبالم می گرده خواهش می کنم بزار برم درست نیست شما رو اینجا ببینه...
افشین گفت- شعله من خیلی دوست دارم ... دوریت توی این چند ماهه برام خیلی گرون تموم شد ... دیگه نمیخوام از دستت بدم حتی اگه تو منو بخاطر نداشته باشی ... میفهمی چی میگم عزیزم...
با این حرفش بهت زده شدم باورم نمیشد منو تا این اندازه دوست داشته باشه نمیدونستم چی بگم...
صورتشو نزدیک صورتم کرد و گوشه لبمو بوسید...خودشو ازم جدا کرد گفت- حالا برو ... اما به کسی نگو منو دیدی ...
یه لحظه تازه متوجه خونی که از سرش اومده بود شدم گفتم- از سرتون داره خون میاد ...
چیزی نگفت سری از پارکینگ زد بیرون ...
یه لحظه به خودم اومدم گفتم خدایا چقدر با جذبه بود چرا چیزی بهش نگفتم...
صدای مرجان جونو شنیدم که داشت دنبالم می گشت، سری از پارکینگ بیرون اومدم رفتم تو حیاط ... وقتی منو دید سری اومد طرفم ...
مرجان جون- دختر تو کجایی نگرانت شدم ...؟
بهش سلامی کردم گفتم- تو پارکینگ بودم ...
مرجان جون- اونجا چیکار میکردی...؟
گفتم- هیچی حوصلم سر رفته بود اومدم تو حیاط قدم بزنم چشمم به ماشین تو پارکینگ افتاد...
مرجان جون- خیلی خب حالا بیا بریم تو سرما میخوری ...
بعد با هم وارد ساختمون شدیم ...
دلم می خواست برم بیرون داشتم دیونه می شدم ...
بخاطر همین به مرجان جون گفتم- میخوام یه کم برم بیرون میشه از ماشینی که توی پارکینگ هست استفاده کنم ...؟
مرجان جون- اون ماشین خرابه عزیزم ولی میتونی از ماشین من استفاده کنی...
بعد از ناهار رفتم تو اتاقم زود آماده شدم دفترچه خاطراتمو برداشتم اومدم پایین سویچ ماشین و گرفتمو رفتم ...
داشتم به حرفای افشین فکر می کردم از چشماش می شد فهمید که چقدر از دیدنم تعجب کرده بود ...
چرا بهش گفتن من کشته شدم ... بنظر که آدم بدی نمی رسید ...
ماشینو یه گوشه پارک کردم سرمو گذاشته بودم روی فرمون تو فکر بودم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در باز شد یکی سوار شد...
با تعجب نگاه کردم ...خودش بود ...
گفتم- شما منو تعقیب می کردید...؟
افشین- آره ...چرا اینجا نگه داشتی ...؟
-یه کم می خواستم فکر کنم...
فقط نگام کرد ...هیچی نگفت...
بعد از تو جیبش یه کارت در آورد گرفت طرفم گفت- این آدرس شرکت منه شماره موبایلمم روش نوشته شده دوست دارم بیشتر ببینمت
میدونم چیزی بخاطر نداری، اما گفتم، این دلیل نمیشه که ازت بگذرم شعله، پس خواهش می کنم اگر سوالی داشتی دوست دارم از خودم بپرسی نه از دیگران ...
گفتم – من واقعلاً نمیدونم چی بگم حسابی غافلگیر شدم ... ولی شما توی پارکینگ چیکار می کردید...؟
افشین – میدونم عزیزم ... تو ماشینت یه سری مدارک گذاشته بودم لازمشون داشتم که اومدم برش دارم ...حتی به فکرمم خطور نمی کرد که تو رو اونجا ببینم ...
داشتم نگاش می کردم خدایی چهره اش جذاب بود،چشمای عسلی رنگ، بینی قلمی خوش فرم، موهای تقریباً بلند که بالایی زده بود رنگ پوستشم برنز بود هیکلش هم به این ورزشکارا می خورد...
دستامو گرفت گفت- شعله نمیذارم کسایی که باعث این وضعیتت شدن یه روز خوش داشته باشن مطمئن باش تاوان بدی و باید پس بدن ... بهت قول میدم ...
اصلاً متوجه منظورش نشدم ...
با تعجب نگاش کردم گفتم- منظورتون چیه ... کیا باید تاوان پس بدن...؟
هیچی نگفت سری از ماشین پیاده شد...
برگشتم نگاش کردم دیدم رفت سمت ماشینی که دو نفر کنارش ایستاده بودن یکی در ماشینو براش باز کرد اونم سوار شد خودشونم سری سوار شدن رفتن...
با خودم گفتم این افشین خان چه آدم مهمیه که هم بادیگارد داره هم راننده شخصی ...
سری ماشینو روشن کردم رفتم سمت پارکی که یه کم جلوتر بود نگه داشتم پیاده شدم..
رفتم نشستم روی یکی از نیمکت ها با خودم گفتم شاید توی این دفتر بتونم بفهمم رابطه من قبلا با این افشین تا چه حدی بوده...!
دوباره دفترمو باز کردم شروع کردم به خوندن ...

**
بعد از اون ماجرا دفترچه عزیزم بخاطر دزدی یکی از ماشین ها ما رو گرفتن مجبور شدیم یکسال بریم کانون اصلاح تربیت تا مثلاً آدم بشیم ...
وقتی پدرمادرمون از کارای ما خبر دار شدن نزدیک بود شاخ در بیارن، هر کدومشون یکی از ما رو مقصر میدونستن...دراصل مقصر اصلی خودشون بودن که باعث این همه بدبختی ما شدن...
ازکانون که بیرون اومدیم یه کم سرکش تر شده بودیم دیگه حرف کسی و گوش نمی کردیم در اصل بجای اینکه آدم بشیم بدتر شده بودیم چیزایی که بلد نبودیم هم اونجا یاد گرفتیم ...
خلاصه دفترچه عزیزم مجبور شدیم پروندهامونو از مدسه ای که توش درس می خوندیم بگیریم بریم مدرسه شبانه روزی ثبت نام کنیم من تغییر رشته دادم رفتم رفته رشته انسانی...
وقتی درسمون تموم شد من تو کنکورسراسری قبول نشدم ولی تلمان و بنفشه تو رشته عمران هر دو قبول شدن ...اما سال بعدش تو دانشگاه آزاد رشته روانشناسی قبول شدم...
بابا بهم گفت که میتونم از توی نمایشگاه یه ماشین انتخاب کنم ...
منم نامردی نکردم یه فراری مشکی عروسک و انتخاب کردم...
دست فرمونم حرف نداشت از بس توی این چند سال که با بچه ها ماشین کف رفته بودیم حسابی حرفه ای شده بودم...
مجبور شدم بخاطر ماشین به بچه ها شیرینی بدم... بردمشون رستوران تلمان نامردی نکرد تا می تونست غذاهای جورواجور سفارش داد ...
بچه ها داشتن در مورد غذاهای خوب رستوران حرف میزدن که یه لحظه چشم به میز جلویمون افتاد سه تا مرد بودن قیافه یکیشون بنظرم خیلی آشنا میزد ولی هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسد که کجا دیدمش ... یکی از اون مردا یه بسته ای و به اون پسر که قیافش برام آشنا بود داد اونم بسته رو داخل کیفش گذاشت،بعد از خوردن غذا بلند شدن از رستوران خارج شدن نمیدونم چرا ولی به بچه ها گفتم سری بلندشید امشب یه سوژه باحال پیدا کردم ...
تلمان- دوباره چی شده...؟
بنفشه – نکنه این پسر میز جلویی توجه تو جلب کرده ...؟
گفتم- آره ... دقیقاً ...
هر دوشون برگشتن منو چپ چپ نگاه کردن ...
بازم گفتم بابا خودش نه ولی کیفش آره ... حالا زود باشید دارن میرن، زود رفتم پول میز رو حساب کردم از رستوران زدیم بیرون ...
اطراف و نگاه کردم که ببینم اون پسر کجا رفته دیدم هنوز داره با اون دو تا مردا صحبت می کنه، چشمم به کیف توی دستش افتاد... بازم یه لحظه فکر خباثت باری به ذهنم خطور کرد...
به بنفشه گفتم بره ماشین رو از پارکینگ ببره بیرون پارک کنه ...
بنفشه- شعله میخوای چیکارکنی ....؟
بهش گفتم- زود باش دیگه، اگه صبر کنی خودت متوجه میشی خانومی... حالا زود برید سوار شید...
تلمان- شعله مواظب باش ...
باشه ای گفتم منتظر بودم بنفشه ماشین و از پارکینگ خارج کنه ...
وقتی بچه ها رفتن بیرون سری به طرف پسر رفتم روش پشت به من بود مشغول صحبت با اون دو تا بود ... نزدیکشون که رسیدم خم شدم بند کفشم و باز کردم دوباره بستم یه نگاه انداختم حواسشون به من نبود سری با یه حرکت کیفو از دستش قاپیدم به طرف در رفتم مثل اینکه حسابی غافل گیر شده بود بعد که فهمید چی شده افتاد دنبالم هی صدام می کرد...
اما من سمج تر از اونی بودم که کیف و ول کنم سری از در زدم بیرون رفتم نزدیک ماشین سوار شدم شروع کردم به حرکت ...
کیف و انداختم عقب به بچه ها گفتم- حال کردید سرعت عمل رو ...
تلمان گفت – شعله انگار با ماشین افتادن دنبالمون...
از آینه نگاه کردم گفتم - یارو که دم ماشینش ایستاده بود پس چطوری افتاده دنبالمون...؟
یه لحظه دیدم ماشین عقبی هی داره برامون چراغ میزنه ...
به بچه ها گفتم- سفت بشینید که باید یه کورس باحال بزاریم ...
بنفشه- من میمیرم واسه کورس گذاشتن...
تلمان- شعله ما به درک اخه حیف این ماشین خوشگل نیست میخوای داغونش کنی دختر...
گفتم- نگران نباش چیزی نمیشه...
دوباره از آینه یه نگاه انداختم ببینم ماشینه کجاست دیدم رسیده پشت سرمون از شانسمونم انقدر خیابون شلوغ بود که نمی شد لایی کشید... بخاطر همین انداختم تو بزرگراه شاید اونجا بتونم بپیچونمش ... وقتی وارد بزرگراه شدیم سرعتم و بیشتر کردم اما انگار اونم تو رانندگی کم نمیاورد...
گفتم - بچه ها چیکار کنیم این یارو مثل اینکه خیلی سیرشه ول کن معامله نیست هیچ رقمه کوتاه نمیادش ...
تلمان- شعله بنظرم کیف و پرت کنیم بیرون بهتر نیست ...
گفتم- چی داری میگی دیونه شدی ...
بنفشه- ای بابا بیخیال جلوت رو به پا شعله الان بکشتنمون میدی...
با خنده گفتم- تو نگران نباش من کارمون بلدم...
بلاخره به هر طریقی بود خودمونو توی یکی از خیابونا گم گور کردیم یه جا نگه داشتم به بچه ها گفتم بخیر گذشت ...همین که اومدم دور بزنم نمیدونم ماشینه از کجا جلوی راهمون سبز شد هر سه تامون خشکمون زد ...
بنفشه گفت- ای وایی... این یارو جن نیست... از کجا ظاهر شد...
گفتم- نمیدونم ...
تلمان- وایی بچه ها ببینید از ماشین پیاده شد... داره میاد طرفمون... الانه است که دوباره بریم زندان...
گفتم- زود باشید کیف و بدید به من ...
تلمان- میخوای چیکار کنی شعله...؟
-هیچی باید پسش بدیم همین...
در ماشین و باز کردم رفتم سمت یارو که دیگه رسیده بود طرفم ... کیف و مقابلش گرفتم ...
سری کیف و از تو دستم قاپید و یه کشیده محکم زد تو گوش ام که باعث شد بیفتم روی زمین، سری بچه ها از ماشین پیاده شدن ...
گفتن- چیکاری میکنی وحشی ...
پسر گفت- میدونی میتونم از دستت بخاطر این بچه بازیتون شکایت کنم ...
از روی زمین بلند شدم گفتم – خب برو شکایت کن چرا ایستادی ...
پسر یه نگاه به سر وضع هر سه تامون کرد بعد به ماشین یه نگاهی انداخت گفت - بنظر که وضعتون روبراهه پس چرا دزدی می کنید...؟
گفتم- ما رابین هودیم از ثروتمندا میدزدیدیم میدیم به فقرا شما مشکلی داری...؟
با یه نیشخند گفت- نمیدونستم خانوما هم برای خودشون یه پا رابین هود شدن...
گفتم- حالا اجازه میدید ما بریم یا میریم پیش پلیس ...؟
یه نگاهی بهم انداخت گفت- نه نیازی نیست کیفم و می خواستم که پسش گرفتم ...
بعد به سمت ماشینش حرکت کرد...
یه لحظه ایستاد از جیبش یه کارت در آورد برگشت طرفمون...
کارتو به سمتمون گرفت گفت- خوشحال میشم به این رابین هودای جوان کمکی کنم ...
بعد سوار ماشینش شد و رفت...
هممون به هم دیگه نگاه کردیم ...
بنفشه- باور کن این یارو مخش تاب داشت... هر کی جای این بود الان زنگ زده بود پلیس ولی این تازه گفت کمکمونم می کنه...
تلمان- بیشرف چقدرم جیگر بود...
با این حرفش منو بنفشه پقی زدیم زیر خنده ...
کارتو انداختم روی داشبرد ماشین سری حرکت کردیم طرف خونه...
اون روزم شد برامون یه ماجرا...
**
داشتم باقیش و میخوندم که گوشیم زنگ خورد ...رویا بود سری جواب دادم...
-به به...علیک سلام عروس آینده...
رویا- سلام شعله جون خوبی عزیزم...؟
-به مرحمت احوالپرسی های شما... همه خوبن ایشالله...
رویا –خوبن خانومی ... زنگ زدم فردا باهات قرار بزار برای خرید ...
-ای به چشم ما مخلص شما هم هستیم...فقط تو رو خدا خریدت مثل قبل نباشه...
رویا- تو بیا نگران اونم نباش گلم...
گفتم- خدا از دهنت مبارکت بشنوه ... پس ناهارم بهم میدی دیگه...
رویا- آره تو بیا ناهارتم با من باشه...
گفتم –ناسلامتی من مذیر برنامه عروسیت هستم درست نیست بدون ناهار بذاری منو...
رویا با خنده گفت- باشه بابا چشم ...
بعد از هم خدافظی کردیم ... منم پاشدم رفتم سمت خونه...
نزدیکی های خونه بودم که احساس کردم یه ماشین داره تعقیبم می کنه یه کم ترسیدم وقتی جلوی خونه پارک کردم ماشینه هم یه کم جلوتراز من پارک کرد با خودم گفتم شاید توهم زدم در رو باز کردم ماشین رو بردم تو حیاط ...
فردا صبح با رویا برای خرید رفتیم چند تا پاساژ رو سر زدیم بیشتر خرید ها رو انجام دادیم اما برای لباس عروس یه روز دیگه رو قرار گذاشتیم ...
وقتی اومدم خونه انقدر خسته بودم که دیگه نای هیچ کاری نداشتم ...
لباسامو درآوردم رفتم حموم یه دوش گرفتم بعد اومدم یه کم دراز کشیدم ...که رویا جون وارد اتاق شد...
رویا جون- خسته نباشی خانومی ...
-ممنون مرسی ... شما هم خسته نباشی...
رویا جون- سلامت باشی عزیزم... راستی امشب عمو فرهادت یه سر میخواد بیاد اینجا گفت با تو کار داره...
بعد از اتاق خارج شد...
تو این فکر بودم که عمو با من چیکار داره ...یهو یاد یه چیزی افتادم... نکنه خبر دار شده که افشین اومده سراغم ... خب بفهمه من که کاری نکردم... اتفاقی دیدمش...
یه نفسی بیرون دادم رفتم سمت لب تاب درشو باز کردم ...
ویندوز که بالا اومد رفتم توی فایل عکس ها داشتم یکی یکی همه رو نگاه می کردم بیشتر عکس های خانوادگیl بود که با مامان اینا انداخته بودم... یه دفعه چشم به عکس سه نفری افتاد که خودمم توش بودم دو تا دختر کنارم ایستاده بودن حالت های مسخره ای به خودشون گرفته بودن...
یکیشون قد نسبتاً بلندی داشت یه کم لاغر بود اون یکی هم یه مقدار توپول بود...با خودم گفتم حتما اینا یکیشون تلمانه اون یکی هم بنفشه است چه اکیپ خوشملی بودیم خودمون نمی دونستیم...
داشتم عکس ها رو نگاه میکردم که در اتاقم زده شد لب تاب و درشو بستم سری پریدم در رو باز کردم ... عمو فرهاد بود ...
بهش سلام کردم ... گفتم بفرمایید داخل عمو جون...
عموفرهاد- زیاد مزاحمت نمیشم دخترم ...
گفتم- خواهش می کنم این چه حرفیه...
اومد داخل روی صندلی کنار تخت نشست ...من جلوی عمو روسری سرم نمی کردم بخاطر همین راحت بودم...
عمو فرهاد گفت- خب دخترم چه خبر... اینجا راحت هستی.. ؟
-آره عمو جون راحتم ... خبرم که در حال حاضر هیچی از وقتی اومدم اینجا دیگه شرکت رویا اینا نرفتم... بخاطر همین کمی حوصلم سر میره...
عمو فرهاد – میدونم حق داری ولی عموت راضی نیست که برای کار بری اونجا ... خب دخترم میشه ازت یه خواهشی کنم...
-چه خواهشی عمو جون...!
عمو فرهاد- اون دفترچه خاطراتتو بده به من...
یه دفعه ماتم برد با خودم گفتم اینا از کجا فهمیدن که من دارم دفتر چه رو میخونم...
گفتم- شما از کجا فهمیدید...؟
عموفرهاد- ببین دخترم زمانش که برسه خودت همه چیو می فهمی نیازی نیست اون دفتر رو بخونی ...
گفتم – عمو جون خب خوندن اون دفتر چه اشکالی داره چیز خاصی توش نیست فقط یه مشت خاطرات گذشته است ...
عمو فرهاد- میدونم ... اما الان لازم نیست از گذشته چیزی بدونی...
نمیدونستم باید چی بگم... اصلا فکرشم نمی کردم این دفترچه براشون مهم باشه که نذارن من بخونمش...
گفتم- شاید بخاطر کارایه که قبلاً می کردم اجازه ندارم بخونمش...
عمو فرهاد- کدوم کارا ...؟
گفتم- منظورم دزدی ها ست ...
عمو گفت- شما قبلاً بخاطر این کارتون مجازات شدید ...
داشت ادامه میداد که گوشیش زنگ خورد... جواب داد...
–بله...!
...........
-خب چی شد...
..........
چی گفتی ...!!!
.........
که عمو برگشت یه نگاه به من انداخت از اتاق سری خارج شد...حتی یادش رفت دفتر رو ازم بگیره...
گفتم یعنی چی شده که انقدر عجله داشت رفت....
سری از اتاق اومدم بیرون رفتم پایین ...
گفتم چی شد عمو رفت...
مرجان حون گفت- آره عزیزم مثل اینکه کاری براش پیش اومد سری رفت...

برگشتم توی اتاقم رفتم جلوی آینه نشستم به عکس خودم توی آینه گفتم ...
دختر یعنی تو نمی تونستی مثل آدم زندگی کنی همش از اول تا آخر دفترچه ات پر از شرو شوره خدا رحم کرد که تو پسر نشدی وایلا این پدر مادر بدبختت می خواستن از دست تو چیکار کنن...
یه آهی کشیدم از جلوی آینه بلند شدم...
دلم می خواست به افشین اس بدم ولی نمی دونستم چی بگم ....
اگه بین منو اون چیزی بوده مال قبل از تصادفم بوده اما الان چی من هیچ حسی نسبت بهش ندارم نمیدونم چرا اون سعی داره بازم منو ببینه ...
البته افشین پسر خوشگلیه فکر کنم با این همه مایه دار بودنش دخترا از سرو کولش بالا میرن دیگه منو میخواد چیکار ...
من توی این مدت فقط فکرم شده بود مخ زدن این پسر شروین اونم با این اخلاق خوشگلش که نمیشه با یه من عسلم گازش گرفت...
وایی شعله این چه حرفیه میزنی تو شروین عمراً اون حتی محلتم بذاره...
بلاخره گوشی رو برداشتم به افشین اس دادم...
براش نوشتم –سلام خوبین آقا افشین... شعله هستم ...
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که زنگ زد به گوشیم ...
با خودم گفتم ای وایی حالا من چی بگم (یعنی الان داشتم خجالت می کشیدم)
گوشیو جواب دادم ...
-سلام آقا افشین...
افشین- سلام خانوم کوچوچلو... میشه فقط اسم و صدا کنی...
-آخه یه کم برام سخته...
افشین-چی سخته... گفتن بدون پسوند آقا ...
-باشه سعی می کنم بدون پسوند صداتون کنم...
یه لحظه هر دو مون ساکت شدیم هیچی نگفتیم... در واقع من نمیدونستم چی باید بهش بگم ...
ولی اون چی... چرا اون چیزی نمی گفت...
بخاطر همین گفتم- چرا ساکتید پس...؟
افشین- شعله نمیدونم چی بگم از یه طرف بخاطر اینکه چیزی و یادت نمیاد بدجور شوک شدم ... از یه طرفم نمیدونم چطور باهات برخورد کنم که ناراحت نشی...
با خودم گفتم ای فدای این نگرانیت چقدر این پسر فهمیده است...
گفتم-میتونم یه سوال بپرسم...؟
افشین- جونم بپرس ...
-میشه بگی رابطه ما در چه حدی بوده...؟
با خنده گفت- شعله مطمئن باش رابطه امون فراتر از یه رابطه ساده بوده ...
که بازم خندید
دوباره پیش خودم گفتم ای بمیری تو رو آب بخندی داره پرو پرو میگه فراتر از یه رابطه ساده بوده این یعنی چی...؟!
وقتی متوجه سکوتم شد گفت- شعله اشتباه برداشت نکن منظورم عمیق بودن عشقمونه عزیزم من آدمی نیستم که بخوام از کسی که همه وجودمه سوء استفاده کنم ...ما قرار بود با هم ازدواج کنیم که این اتفاق لعنتی افتاد ...
گفتم- میخوام در مورد خودم بدونم... هیچ کسی به من چیزی نمیگه... چرا به شما گفتن من کشته شدم ...همینطور بنفشه مثلاً دوستم بوده می خواسته منو بکشه...
افشین- چی گفتی ... کی می خواسته تو رو بکشه... درست حرف بزن ببینم...؟
با خودم گفتم(وایی چرا اینو گفتم حالا چیکار کنم...)
افشین- شعـــــــــــله...
گفتم- چند وقته پیش دوستم بیتا که توی شرکت دارویی کار می کرد منم اونجا منشی بودم با هم سوار ماشینش شدیم بعد منو می خواست بدزده که متوجه شدم کسی که بهش دستور داده بنفشه بوده آهان همنطور سامان می گفتن تو یه مهره سوخته ای ...
افشین-تو مطمئنی گفت بنفشه و سامان...؟
-آره ... اما دلیلش و نمیدونم من بهشون گفتم چیزی یادم نمیاد اما...
حرفمو قطع کرد و گفت – نگران نباش من اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه مطمئن باش خودم خدمتشون میرسم ...
بعد ازم سری خدافظی کرد....
دوست داشتم در مورد شروین هم ازش سوال کنم اما میترسیدم، دلم نمی خواست بخاطر من توی دردسر بیقته ...
بنظر افشین عصبانی شد اینو فهمید... حداقل امیدوارم حقشونوبزاره کف دستشون ...
گوشی و برداشتم به عمو فرهاد زنگ زدم یه کم نگران بودم...
چند بار زنگ زدم اما کسی گوشیو جواب نداد ... گفتم شاید کار داره ... بخاطر همین بیخیالش شدم ...

چی داری میگی شروین یعنی اونا انبار و خالی کردن ...
شروین- بله عمو جان انبار و خالی کردن ... منم خودم وقتی شنیدم تعجب کردم نمیدونم دقیقاً تو سرش چی می گذره میخواد چیکار کنه...
عمو فرهاد- یعنی چی ... همینطوری که نمیتونه نقشه ای که این همه مدت برای این معامله ترتیب داده بود و بهم بزنه...
شروین- من هر کاری کردم چیزی بروز نداد اما فقط اینو میدونم که یه جای کارشون به مشکل برخورده چون افشین این روزا تماس های مشکوک زیاد داره ...
عمو فرهاد- خب اگه نشه از این راه وارد شد مجبوریم نقشه رو عوض کنیم ما وقت زیادی نداریم دیگه خیلی داره این پرونده کش دار میشه باید افشین و تو تله بندازیم ...
شروین- من هر کاری بود انجام دادم اما فکر می کنم توی همین چند هفته میخواد معامله رو انجام بده چون خیلی براش مهمه از یه طرفم با اون یارو ترکه میخواد واسه خرید دارو معامله کنه اما تاریخ دقیقش و نمدونم یعنی نمیشه از زیر زبونش کشد ... اگرم بخوام زیاد پاپیش بشم بهم شک میکنه...
عمو فرهاد – منظورت از معامله با اون اسماعیل بیگه ...
شروین- بله درسته... این یارو قاچاق اسلحه هم میکنه... تقریباً مثل افشین بیشتر توی خرید فروش موادِ کار اصلیش اینه، با کله کنده های انور در ارتباطه افشین بخاطر همین میخواد نظرش و جلب کنه ... که در واقع تونسته هم تا الان موفق بشه ...
عمو فرهاد- پس کارمون داره سخت تر میشه باید یه فکر اساسی کرد... بنظرم باید شعله رو وارد گروه خودمون کنیم...
شروین- چــــــــــی ... شعله رو ...!!! منظورتون چیه عمو ...؟
عمو فرهاد- ببین ما باید این وسط یه ریسک کنیم، شعله رو بفرستیم سر جای اولش ... البته با یه فرق ... اینکه اینبار نفوذی ماست نه افشین...
شرروین- چی دارید میگید عمو... این امکان نداره...
عمو فرهاد- چرا نداره، افشین از خداشه که شعله برگرده پیشش... اما اینبار ما می تونیم از شعله واسه گیر افتادن خودش و باندش استفاده کنیم...
شروین-خب چطور می خواید این کارو انجام بدید... منظورم اینه شعله همینطوری که نمیشه دوباره وارد باند بشه...
عمو فرهاد- نگران نباش افشین می دونه شعله زنده است...
شروین- چــــــی، می دونه....!!! چطوری از کی فهمیده...!
عمو فرهاد- بر حسب اتفاق یا اشتباه از ما متوجه شده...
شروین- خب انوقت چطور می خواید به شعله اطمینان کنید دوباره بفرستیدش تو باند، اگه اونجا حافظش و بدست بیاره چی...؟
عمو فرهاد- نگران نباش ما زود وارد عمل میشیم تا اون بخواد چیزی یادش بیاد، مخصوصاً که تا الانم خیلی کنجکاوی کرده... اون حتی میدونه تو پلیس مخفی هستی...
شروین -حدس میزدم ... اون دختر زرنگیه... خوشم میاد حتی با اونکه چیزی به یاد نداره همه چی رو خوب می گیره... راستی عمو برخوردش با افشین چطور بود...؟
عمو فرهاد- چیه نگران برخوردش با افشین هستی... نکنه هنوز نسبت بهش احساسی داری...؟
شروین -عمو من با قبل خیلی تغییر کردم نیازی نیست بخاطر من ناراحت باشید...
عمو فرهاد- حتماً همینطوره وایلا مجبورم از این پرونده کنارت بذارم خودت که میدونی چی میگم...
شروین- بله متوجه هستم چی میگید... مطمئن باشید حواسم هست...خب از کی میخواید شعله رو وارد کنید ...
عمو فرهاد- ببین ما باید این وسط یه کاری کنیم ... تو باید باهاش حرف بزنی بهش بگی ماجرا چیه البته نه همه چیز و حتی در مورد خودش هم باهاش صحبت کن یه جوری قانعش کن که نه نیاره... وقتی دیگه نداریم امیدوارم اینبار جواب بگیریم... در ضمن شعله هکر خوبیه صد در صد میتونه اطلاعات خوبی و برامون بیاره پس ما بهش نیاز داریم سعی خودت و بکن ...
شروین – حتماً خیالتون راحت باشه ...
**
وایی خدا خسته ام کرد دیگه پس چرا نیومد... حالا خوبه قول داده این پسره، نکنه بزنه زیر قولش ...
شروین- سلام خانومی... منتظر شخص خاصی هستید...؟
-ای وایی آقا شروین اگه میدونستم این همه مدت سبز میشم حداقل با خودم یه ماشین علف زنی میاوردم ... معلومه شما کجایید...؟
شروین- شعله من فقط ده دقیقه دیر کردم اونم بخاطر ترافیکه حالا بپر بالا ...
-چه عجب شما ما رو جز و آمار حساب کردی دعوتمون کردی بیرون...
شروین- چرا منو جمع می بندی خانومی...
با خودم گفتم چه وجه مشترکی با افشین داره اونم با جمع بستن یا پسوند داشتن مشکل داره...
شروین-رفتی تو فکر...
-نه هنوز تا عمق فکر نرفتم ...حالا جریان این ناهار دادن چیه...؟
شروین- به من نمیاد آدم خوبی باشم بخوام یه دوست و دعوت کنم به ناهار...
-میدونی چیه آقا شروین دو حالت داره این وضعیت ...
شروین باخنده گفت- خب حالت اول و دوم چیه...؟
-خب حالت اول اینکه بخوان کسی و خر کنن سرش کلاه بذارن... حالت دوم رو نیدونــــــــم...
شروین- از دست تو این حرفات شعله...
-خب حالا من یه حرفی زدم به دل نگیر...
وایی خدا الان تو دلش داره میگه این دختر چای نخورده پسر خاله شده باهم ...
شروین- خب کجا بریم...؟
-نیدونم...
شروین- شعله خوشمزه شدی باز ... خودم یه جا رو سراغ دارم میریم همون جا...
-میدونید در اصل چیه من قبلاً هم گفتم خوشمزه بودم منتها کیه که قدر منو بدونه در کل تلف شدم از دست شما... از یه طرفی هم گفتم نیدونم که شما همون جا برید که مد نظرتونه ... درست گفتم...
شروین- من که نفهمیدم تو چی گفتی دختر...
-هیچی بابا ولش کن... برم همونجا که شما میگی...
با هم وارد رستورانی که شروین میگفت شدیم...
با هم وارد رستورانی که شروین میگفت شدیم...
شروین گفت- بیا بریم اون طرف که نزدیک پنجره است بشینیم ...
بعد به همون سمتی که گفته بود رفتیم صندلی رو برام عقب کشید تا من بشینم خودشم رفت روبروم نشست ...
یه کم از کاراش تعجب کرده بودم ، داشتم شک میکردم این همون شروینی که نمیشد با یمن عسل نوش جانش کرد ...
بخاطر همین گفتم- مهربون شدی آقای سخاوتمند...
شروین با نیشخند گفت- سخاوتمندی به من نیومده ...
گفتم- چرا بر منکرش لعنت ...
بعد یه مردی اومد سمتمون ازمون سفارش گرفت رفت...
شروین گفت – افشین رو دیدی...؟
با تعجب گفتم- چــــی ...افشین...
نمیدونستم چی بگم باید انکارش کنم یا نه بهش بگم که دیدمش...
شروین- نمیخواد فکر کنی میدونم دیدیش ... فقط میخوام بدونم چی درمورد خودش بهت گفته...
با حالت گنگی گفتم- من زیاد باهاش صحبت نکردم...
نمیدونم چرا دلم نمیخواست درمورد تلفنی صحبت کردنم باهاش حرفی بزنم...
شروین- شعله راستش رو میگی یا فقط همین بود...
-نه باور کن همین بود ...دارم راستش رو میگم ...
شروین- شعله چی میخوای در مورد گذشته ات بدونی ...
-خب خیلی چیزا رو ... اول یه سوال بپرسم...
شروین- بگو... جواب میدم...
-تو پلیس مخفی هستی نه...
شروین- یه جورایی آره میشه گفت هستم...
-یعنی چی بلاخره هستی یا نیستی...
شروین- شعله سوالت رو بپرس...
-خب ... چرا میزنی نمیخوای جواب بدی بگو نمیدم ...
شروین- شعله... کنجکاویت همین بود...
-نخیر همین نبود... میدونی من اون موقع که توی بیمارستان بودیم یه قسمت از صحبت هایی رو که با عمو فرهاد میکردی رو شنیدم در مورد معامله بود بعدشم گفتی اگه من حافظم رو بدست بیارم باعث دردسرتون میشم چرا دلیلش چیه...؟
شروین- این همش بود یا یه قسمتی از شنیده ات بود شیطون...
باخنده گفتم- تقریباً همش بود...
اونم که حالا داشت میخندید گفت- خوشم میاد با اون که چیزی بخاطر نداری هنوز زرنگی...
-ما مخلصیم ... این الان یه تعریف بود دیگه...
شروین- تقریباً آره...
-آهان
شروین- شعله میخوام یه چیزی بهت بگم اما اول به حرفام گوش میدی بعد هر سوالی داشتی جواب میدم...
-باشه حتما... با خودم گفتم یعنی چی میخواد بگه ...نکنه از من خوشش اومده میخواد اعتراف کنه ... وای چقدر دارم به دلم صابون میزنم... اونم این...عمراً
شروین- میدونی که عمو فرهاد پلیسه ... از هشت سال پیش ما روی یه پرونده کار میکنم که مربوط به ورود داروهای تقلبی به ایرانه همینطور مواد مخدر بخاطر همین یه سری که واسطه این گروه بودن رو دستگیر کردیم تا رسیدیم به کسی که این گروه رو هدایت میکرد ... اونا آدمهایی رو که توی هر کاری زرنگ بودن رو جذب میکردن تا ازشون برای کاراشون استفاده کنن منم عضو اون گروه شدم تا بتونم علیهشون مدرکی جمع کنم اما اونا انقدر زرنگ بودن که هر کاری میکردن سری اون مدرک رو از بین میبردن حتی به آدم های گروه خودشون رحم نمیکردن اونا رو هم می کشتن... تا اینکه سه سال پیش تو دوستات بطور اتفاقی وارد این گروه شدید...
به اینجا که رسید نفسش رو داد بیرون گفت- غذات رو بخور تا برات بگم...
گفتم- میخورم شما ادامه بده...
گفت- من اون موقع هر کاری میکردم که شما رو از گروه دور کنم ولی شما خودتون رو بیشتر درگیرش میکردید...تا اینکه افشین از زرنگیت خوشش اومد بهت کارای مهم تری میداد ... میدونی چرا چون یه دختر بودی، ساده میتونستی کارای اونو انجام بدی ... البته منظورم کارای شرکتش بود یه شرکت دارویی به اسم میسین که الان خیلی بنظر معتبر میاد ... تو رو مجبور کرد که بیای توی شرکت محمد کار کنی تا اطلاعات دارویی اونجا رو که توی یه فایل کامپیوتری بود رو هک کنی اطلاعاتش رو براش ببری که البته تو این کارو هم خیلی راحت براش انجام دادی ... اما یکی از کارکنان اونجا فهمید گزارش داد ... چون عمو فرهاد این پرونده رو دنبال می کرد متوجه شد اومدن تا مانع این کارت بشه که باعث درگیری شد دختر عمو فرهاد نگار که توی اون شرکت کار میکرد کشته شد ... که بعد هم باعث اون تصادف شد که تو هم حافظت رو از دست دادی ...
هیچی نمیتونستم بگم یعنی کلاً مغزم هنگ کرده بود ... فقط داشتم نگاش میکردم نمیدونستم باید چی بگم... یعنی من باعث کشته شدن نگار شدم ...وایی خدا جون نه...باورم نمیشه...
شروین- چیه ... مگه خودت نمیخواستی همه چی رو بدونی...
با صدای لرزونی گفتم- یعنی من باعث کشته شدن نگار شدم...
شروین- نه...یکی از آدمای افشین باعث شد کشته بشه...
-اما چرا کسی بهم چیزی نگفت... یعنی توی این مدت ...
حرفم رو قطع کرد گفت- چی باید بهت میگفتن ... شعله از کسی نباید انتظار داشته باشی مخصوصا پدر مادرت که همون عمو زن عموت هستن... اونا بخاطرت خیلی اذیت شدن مخصوصا که توی اون سه سال با باند افشین همکاری میکردی... نباید از کسی توقع داشته باشی...
-یعنی اونا میدونستن ... همه چی رو...
شروین- آره میدونستن ... اما چون دخترشون بودی چشماشون رو روی کارات میبستن... هیچی نمیگفتن...
-یعنی تا الان شما هیچی مدرک نتونستی پیدا کنی بر علیه شون ...
شروین- چرا مدرک هست اما نه انقدر که بفرستتشون پای چوبه دار...
-خب حالا میخواید چیکار کنید...
شروین- ببین شعله، قرار بود افشین یه معامله انجام بده، نمیدونیم چرا اینکا رو نکرد،اما قرار توی دو سه هفته آینده این معامله انجام بشه ما باید بفهمیم که دقیقاً چه روزی میخواد این کارو کنه اون به کسی چیزی نمیگه... ازت میخوام بیشتر افشین رو ببینی تا شاید بفهمی، ما وقت زیادی نداریم منم اگه بخوام خودم وارد عمل بشم بهم شک میکنن...
-پیس تو باید از طریق افشین بفهمی مطمئنم جلوی تو خیلی راحت میتونه با طرفش صحبت کنه ... همین کار زیاد سختی نیست...


- باشه من هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم...ولی یه چیزی برام سوال شده، چرا من بعد از تصادف نرفتم خونمون رفتم پیش عمو فرهاد...؟
شروین- خب دلیل که زیاد داره ... یکی از دلیل ها اینه که ما به همه گفته بودیم که تو کشته شدی اون وقت میرفتی خونتون اون دوستات می فهمیدن تمام نقشه هایی که افشین واسه معامله کشیده بود رو بهم میزد کنسلش میکرد...بعدشم جونت در خطر بود یه نمونه اش رو که دیدی منظورم بیتا بود که میخواست بکشتت ...
-خب اون بنفشه از کجا فهمیده بود که من زنده هستم...
شروین- توی شرکت محمد بیتا دوسالی میشدکه کار میکرد ما نمیدونستیم بیتا از آدمای افشینه بخاطر همین اون تو رو شناخت به اونا گفت...
-عجب دوست نامردی داشتم که میخواسته فقط بخاطر اینکه جای منو بگیره بکشتم...
شروین- دیگه چی چیزی مونده...
-رفتار من با شما قبل از تصادف چطور بوده...
این سوال رو با شیطنت ازش پرسیدم ببینم چی میگه...
شروین-منظورت رفتارم باهات بوده ... توی اون سرت چی میگذره اونو بگو...
نمیدونم ولی دلم میخواست بهم بگه قبلاً منو دوست داشته ...ولی رو چه حسابی باید یه مجرم رو دوست داشته باشه... مخصوصاً جزوی از اون باند بودم...
یه آه بلند کشیدمو گفتم- هیچی ... چیزی نیست سرم رو انداختم پایین...
شروین- ببینمت شعله... پس چرا یه دفعه دمغ شدی...
انگار متوجه ناراحتیم شد... سری حرفم رو عوض کردم گفتم...
-تکلیف اون دوستای من چی میشه...
شروین- اونا هم داداگاهی میشن... شعله سعی کن کارای گذشتت رو به این وسیله جبران کنی بهت قول میدم اگه کمک کنی افشین گیر بیفته به کمتر شدن جرمت خیلی کمک میکنه...
-تمام سعی ام رو میکنم مطمئن باش ... حالا میتونم بپرسم درجه ات چیه...
شروین –درجه چی ...
-پلیس بودنت...راستی منم میتونم بیام پلیس مخفی بشم... یه زمانی عاشق این بودم که مثل تو پلیس مخفی بشم ...
شروین- شعله شوخی رو بذار کنار ...حالا پاشو بریم ...
-خب میخوام بدونم درجه ات چیه...
شروین- سرگُرد...
-ای ول پس با یه سرگُرد دارم حرف میزنم ... با خنده گفتم تا حالا سرگرد ها رو از نزدیک ندیدم...
شروین- شعله میشه انقدر حرف نزنی ... پاشو دیر شد...
-چشم جناب سرگُرد...
بعد با هم از رستوران خارج شدیم ...
وقتی تو ماشین بودیم بهش نگاه کردم انگار تو فکر بود...
یهو متوجه من شد که دارم نگاش میکنم سرش رو برگردوند نوی چشمام نگاه کرد گفت- شعله تو رو خدا اینجوری نگام نکن...
گفتم- چطوری نگاه میکنم ...
شروین- هیچی مهم نیست...
بعد گاز ماشین رو گرفت سری حرکت کرد... انقدر تند میرفت که دیگه داشتم میترسیدم...
نمیدونم یه چیزی وادارم میکرد بهش بگم دوستش دارم... برام مهم نبود عکس العملش چیه اما فقط میخواستم بدونه من بهش علاقه دارم...
بخاطر همین بهش گفتم- شروین من یه چیزی رو بهت نگفتم...
برگشت نگام کردگفت- چی رو نگفتی شعله...
با تردیدگفتم – اینکه دوستت دارم...
با این حرفم سری ماشین رو نگه داشت بهم خیره شد...
گفت- تو چی گفتی... این الان چه حرفی بود که تو زدی ...
-خب گفتم دوست دارم...اشکالی داره...
خیره به هم نگاه کردیم ... که یه دفعه در ماشین رو باز کرد پیاده شد یه سیگار روشن کرد...
با خودم گفتم، فکر کنم دوباره گند زدی شعله آخه این چه حرفی بود تو زدی خب معلومه الان پسر هنگ میکنه،اونم این اخلاق گندی که این داره ... ببین تو رو خدا بخاطر من سیگاری هم شد...
سری از ماشین پیاده شدم رفتم سمتش...
گفتم- حرف بدی زدم نه... اما من حرف دلم رو گفتم...
شروین سیگارش رو انداخت رو زمین بهم نگاهی کرد گفت- سوار شو باید بریم...
من که قانع نشده بودم گفتم- نشنیدی چی گفتم...با توام ... میگم دوست دارم ...
انگار حرفم براش اهمیتی نداشت... انقدر بهم برخورده بود که گریه ام گرفت... بیشتر از بی تفاوتیش...
شروین – شعله بچه نشو زود سوار شو کار دارم باید برم جایی...
دلم میخواست بدونم دلیل پس زدن من چیه که اون نسبت بهم بی تفاوته...
بخاطر همین بهش گفتم- چون من جزوی از اون باند لعنتی بودم منو نمیخوای نه...
دلیلت همینه دیگه...
شروین یه داد بلند سرم کشید اومد طرفم دستم رو کشید در ماشین رو باز کرد منو پرت کرد داخل درم بست ...
وفتی سوار شد گفت- دیگه دوست ندارم چیزی بگی فهمیدی یا نه...
با گریه گفتم- چرا ... بخاطر اینکه توی باند افشین بودم فکر میکنی بدرد دوست داشتن تو نمیخورم...
شروین- شعله چرا چرند میگی ...خواهش میکنم دیگه ادامه اش نده...
یه نفس بغض آلودی دادم بیرون گفتم- تو از چه دخترایی خوشت میاد...
شروین – شعله تو چرا از من خوشت اومده...
میخواستم جوابش رو بدم که گوشیم زنگ خورد...

با دیدن شماره افشین یه کم جا خوردم ...
شروین-نمیخوای جوابش رو بدی...
گفتم-نه ...
شروین- شعله مثل اینکه یادت رفته دو ساعت داشتم برات چی میگفتم…
-تا تو جوابم رو ندی من هیچ کاری نمیکنم...
شروین- شــــــــــــعله با تو هستم میگم جواب بده زود باش...
-اگه دوست داری خودت جواب بده...
شزوین- چرا اینقدر بچه بازی در میاری ...
وقتی دید من به هیچ صراطی راضی نمیشم حرکت کرد اصلاً چیزی نگفت...
موقع پیاده شدن بهم گفت-شعله، دفعه آخرت باشه این بچه بازیا رو در میاری ...
گفتم-من بچه بازی در نیاوردم احساسی که نسبت بهت داشتم رو گفتم نمیدونستم تو مثل یه بلوط خشکی ...
شروین- شعله بس کن ...حالا زود پیاده شو...
وقتی رفت حتی دیونه ازم خدافظی هم نکرد ...
داشتم دیونه میشدم با خودم گفتم یعنی اشتباه کردم بهش گفتم ...شاید الان وقتش نبود...
وقتی وارد خونه شدم داشتم از پله ها بالا میرفتم که مرجان جون اومد گفت نهار خوردی عزیزم...
گفتم- بله خوردم ...
میخواستم برم که دیدم داره نگام میکنه برگشتم دوبار سمتش ...
سری رفتم بغلش کردم، دلم میخواست تو بغلش گریه کنم ...بهش گفتم که میدونم اونا پدر و مادرم هستن ...
حالا دیگه راحت میتونستم صداشون کنم مامان و بابا...
اون شب شام همگی با هم رفتیم بیرون چقدر از بودن در کنارشون خوشحال بودم...
وقتی برگشتیم خونه بهشون شب بخیر گفتم رفتم سمت اتاقم ...
به حرفای شروین فکر میکردم به بی تفاوتیش،گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم...
اما جوابم رو نداد... دوباره زنگ زدم بازم جوابی نداد...
میخواستم بهش اس بدم بگم...پسری احمق بیشعور اصلاً به درک برو به جهنم حیف من که بهت گفتم دوست دارم...
اما پشیمون شدم گوشی رو پرت کردم اونور...
رفتم روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد...
**
فردا صبح وقتی بیدار شدم سری یه دوش گرفتم رفتم پایین توی آشپزخونه اما بجای مامان یه خانومی اونجا بود بهش سلام کردم...
گفتم- مامان من کجاست...
اونکه تازه متوجه من شده بود گفت- سلام خانوم جان...مادرتون توی حیاط هستن دارن با یه خانومی صحبت میکنن...
گفتم- شما اینجا کار می کنید ...
گفت- بله خانوم جان... اسمم مرضیه است... یه پنج ماهی میشه اینجا مشغول کار هستم...
مرضیه- خانوم جان براتون چای بریزم...
گفتم- نه ... برم ببینم مامان با کی داره تو حیاط حرف میزنه...
از در که بیرون رفتم دیدم مامان داره با یه زنی صحبت میکنه ...
وقتی چشمشون به من خورد زنه سری ازش خدافظی کرد رفت...
گفتم- سلام صبح بخیر... این خانومه کی بود...
مامان- سلام دخترم این همسایه روبرویمون بود ...با من کار داشت...
گفتم- مامان میشه یه خواهشی کنم...
مامان- جانم بگو دخترم...
-کلید ماشینتون رو امروز میتونید بهم بدید...
مامان- آره دخترم ... روی میزه ... کجا میخوای بری...
-باید برم جایی کار دارم ...
وقتی صبحونه رو خوردم سری رفتم توی اتاقم ...
چندتا مانتو از کمد آوردم یکی یکی همش رو امتحان کردم ...
یه مانتوی پانچ خاکستری کوتاه بود اونو انتخاب کردم با یه شلوار راسته طوسی پوشیدم، یه کفش پاشنه بلند مشکی هم داشتم اونو پام کردم...
آرایش ملیحی هم کردم موهام رو بالایی بستم یه شال سفید هم سرم کردم کیفم رو هم برداشتم سری از اتاق خارج شدم...
وقتی مامان منو با این تیپ دید داشت شاخ در میاورد ...
گفت- کجا داری میری شعله ...
گفتم- میخوام برم سراغ یه نفر، شما نگران نباشید... زود بر میگردم...
کلید رو از روی میز برداشتم رفتم سمت در که دیدم مامان با نگرانی داره نگام میکنه...
میدونستم بخاطر چیه ... اما بهش اطمینان دادم که جای خاصی نمیرم .... اونم قبول کرد...
رفتم سوار ماشین شدم ...کارتی رو که افشین بهم داده بود آدرسش رو نگاهی انداختم سری حرکت کردم ...
وقتی رسیدم از ماشین پیاده شدم ...
عینک دودیم رو از چشمم در آوردم یه نگاه به برجی که شرکت افشین اونجا بود کردم...
رفنم داخل دوباره کارت رو از کیفم در آوردم بهش نگاه کردم باید میرفتم طبقه 35...
وقتی رسیدم پشت در شرکت یه نفس عمیقی کشیدم در زدم وارد شدم...



وارد شرکت که شدم به اطراف یه نگاهی انداختم درست مثل شرکت محمد اینا بود با این تفاوت که اینجا خیلی شیک تر از اونجا بود مخصوصا دکوراسیون داخلیش حرف نداشت همه چیش هماهنگ با هم بود ...
رفتم طرف میز منشی یه دختر پشتش بود ... با خودم گفتم ماشالله چقدر به خودش رسیده خوش به حال این آقا افشین نمیذاره بهش بد بگذره...
بهش سلامی کردم گفتم- با آقای شایگان کار داشتم...
دختر یه نگاهی بهم کرد گفت- وقت قبلی داشتید...
گفتم-نه وقت قبلی نداشتم ولی اومدم ببینمشون ...کارم واجبه...
دختر برام یه ابرویی نازک کرد گفت- آقای شایگان فقط کسانی رو می پذیرن که باهاشون از قبل هماهنگ شده باشه...
گفتم- شما مطمئنید باید از قبل هماهنگ شده باشه...
دختر گفت- بله ...تازه ایشون جلسه دارن فکر نمیکنم کسی رو بپذیرن...
یه نیشخند بهش زدم شماره افشین رو گرفتم...
با دومین بوقم گوشی رو جواب داد...
افشین- به به ... سلام خانوم کوچوچلو ...
گفتم- سلام ...آقا افشین ... خوب هستید...؟
افشین- ممنون مرسی تو چطوری... مگه قرار نبود پسوند اسمم برداشته بشه ...
-ووایی معذرت یادم رفت... شما امروز شرکت هستید دیگه...
افشین- آره چطور...
-من الان اومدم شرکت ولی این خانوم منشی بهم اجازه نمیده بیام داخل میگه باید وقت قبلی داشته باشم....
افشین با تعجب گفت- چی تو اومدی اینجا ...
بعد از چند لحظه در دفتر باز شد افشین اومد بیرون ...
گفت- شعلـــــــــــــــــه ... اگه میخواستی بیای به خودم میگفتی میومدم دنبالت...
گفتم- خب راستش میخواستم غافل گیرت کنم... اما این خانوم منشیت نذاشت...
افشین – اشکالی نداره همین الانشم حسابی غافلگیرمم کردی بیا تو ...
به منشی یه نگاه انداختم که داشت به منو افشین هاج واج نگاه میکرد...
وقتی وارد دفترش شدم به اطراف یه نگاهی انداختم خیلی قشنگ چیده شده بود بخاطر همین بهش گفتم- چقدر شما خوش سلیقه هستید...
افشین- مرسی اما به پای خوش سلیقگی شما نمیرسم خانوم کوچولو ...
گفتم- مرسی... من که تا حالا سلیقه خوبی در خودم ندیدم که بخوام بهش افتخار کنم...
افشین- این چه حرفیه شعله ... چرا ایستادی بشین...
بعد رفت سمت میزش دو تا قهوه با کیک سفارش داد تا برامون بیارن... خودشم اومد روبروم نشست ...
داشتم بهش نگاه میکردم بنظر که خیلی مهربون میاد چطور آدم باورش میشه این یه باند رو میچرخونه...
اونم داشت نگام میکرد بخاطر همین پرسید- به چی فکر میکنی خانومی ...
بعد از چند دقیقه همون منشی سینی به دست برامون قهوه با کیک آورد...
رو به افشین گفتم- از کی تا حالا منشی ها آبدارچی هم شدن...
دختر که انگار بهش برخورده بود... با خشم نگام کرد...
افشین گفت- آبدارچیمون امروز نیومده خانوم مقدم زحمتش رو کشیدن...
با یه نیشخندگفتم- پس خسته نباشید خانوم مقدم...
افشین با این حرفم سرش رو انداختن پایین خندید...
خانوم مقدم هم که معلوم بود کارد میزدی خونش در نمیومد رو به افشین گفت- آقای شایگان اگه امر دیگه ای ندارید من برم...
به جای افشین جواب دادم گفتم- درحال حاضر نه، اما اگه کاری بود حتماً خبرت میکنیم...
مقدم اخمی بهم کرد سری از اتاق خارج شد در هم محکم به هم کوبید...
رو به افشین گفتم- اه ...اه... چه منشی گنده دماغی داری خدا صبرت بده...
افشین بلند خندید گفت – از دست تو شعله ...
بی مقدمه بهش گفتم- افشین تو چند سالته...؟
افشین- 31 سالمه...
-رشته تحصیلیت چیه...؟
افشین با خنده گفت- چیه داری آمار میگیری...
گفتم- نه میخوام بدونم...
افشین – دکترای تخصصی داروسازی دارم...
-میشه بیشتر در مورد خودت بهم بگی...
افشین – گفتم 31 سالمه، داروسازی خوندم البته تو آمریکا... این شرکتی رو هم که میبینی مال خودمه... پدر مادرم هم که در قید حیات نیستن... گاهی اوقاتم توی دانشگاه تدریس میکنم...
گفتم- پس استادم هستی ... خوشبحال اون دانشجوهات...
افشین- این پیشن هاد یکی از دوستام بود که الان خودش تو تهران داره درس میده منم قبول کردم...
-خوبه پس حسابی سرتون شلوغه...
افشین –نه زیاد ... بستگی داره منظورت از شلوغی چی باشه...
احساس کردم اینو با شیطنت گفت...
-من از گذشته چیز زیادی بخاطر ندارم هر چی میدونم در حد دفترچه خاطراتم هست که اونم زیاد واضح نیست... چی به چیه...
افشین با خنده گفت- خوشبحالت که هیچی یادت نمیاد...
گفتم- چرا ... مگه تو گذشته چی بوده...
افشین- شعله چقدر لاغر شدی ... می تونم بپرسم توی این مدت کجا بودی..؟
نامرد حرف رو پیچوند...نمیتونستم بهش بگم خونه عمو فرهاد بودم...
بخاطر همین گفتم- خونه یکی از دوستای پدرم بودم...
افشین نیش خند زد گفت- احیاناً اون دوست پدرت سرهنگ روحانی نیست...
یه لحظه خشکم زد... بهش گفتم تو از کجا می دونی...
افشین- شعله منو دست کم نگیر... من که اینجا نشستم از همه چی خبر دارم...
-معلومه خیلی زرنگی... اما چرا متوجه نشدی که من نمردم ...
یه آهی کشید گفت- بخاطر وجود اون جناب سرهنگ بود، طوری وانمود کرد که منم باورم شد،تو واقعاً کشته شدی...
گفتم- راستی این دوستم بنفشه که فهمید چرا اون بهت نگفت ...
افشین- شعله یه خواهشی ازت دارم... میشه در مورد کارای گذشته ازم سوالی نپرسی حتی درمورد دوستات... دلم نمیخواد دیگه باهاشون ارتباطی داشته باشی...
با تردید گفتم- چرا... من میخوام اونا رو ببینم...
افشین- نکنه میخوای بنفشه رو ببینی...
-آره...دلم میخواد ازش بپرسم با اون که می دونسته من حافظم رو از دست دادم چرا بازم سعی کرده منو بکشه...
افشین- بهت قول دادم خودم حقش رو بزارم کف دستش که این کارم کردم ... پس نیازی نیست تو نگران چیزی باشی...
-میشه بگی بهش چی گفتی...
افشین حرف رو عوض کرد گفت- می دونم شعله می خوای از همه چی توی گذشته سر در بیاری اما به خاطر خودت می گم لازم نیست اینکار رو انجام بدی چون دوست ندارم هیچ آسیبی بهت برسه فهمیدی... حالا قهوات رو بخورد سرد شد..
نگاش کردم اصلاً از حرفاش سر در نمیاوردم چرا دوست نداره من چیزی بدونم مگه من عضوی از باندشون نبودم...
بهش گفتم- یه چیزی بگم ناراحت نمیشی...؟
افشین- نه بگو...
-اگه من مثل گذشته نتونم دوست داشته باشم چی...؟
افشین خیره نگام کرد انگار از حرفم شوکه شده باشه گفت- شعله... هیچ وقت این حرف رو نزن...
بعد اومد کنارم نشست دستام رو توی دستاش گرفت ادامه داد- من هر کاری می کنم تا منو مثل قبل دوست داشته باشی...
گفتم- افشین چرا انقدر منو دوست داری...
افشین- به قول خودت آدم توی زندگیش فقط یه بار عاشق میشه... شعله این تو بودی که باعث شدی من دیونه ات بشم...
با تعجب گفتم- من بودم...چطوری...؟
تا میخواست جوابم رو بده تلفن داخل اتاق زنگ خورد...
دستام رو از توی دستاش کشیدم بیرون گفتم- نمی خوای جواب بدی...
از جاش بلند شد رفت سمت میزش گوشی رو جواب داد...
بعد بهم نگاهی انداخت گفت اشکالی نداره بفرستش داخل...
افشین گفت- مهمون داریم...
گفتم – مهمون...؟
که در اتاق با چند ضربه باز شد...
نگاهی به طرف در انداختم تا ببینم مهمونش کی هست... سرم رو که بلند کردم در جا خشکم زد ... با خودم گفتم این اینجا چیکار میکنه ...
افشین- بیا بشین شروین چرا ایستادی...
سری خودمو جمع جور کردم بهش نگاه کردم گفتم – سلام...
شروین که انگار اونم از دیدن من توی دفتر افشین جا خورده بود گفت- سلام شعله خانوم...
افشین که داشت ما رو نگاه میکرد رو به شروین گفت- تو هم جا خوردی نه...
شروین- آره خیلی... من فکر میکردم توی اون تصادف کشته شده...
افشین با خنده گفت- نه کار اون سرهنگه است ... از این یه کارش خیلی خوشم اومد ...
شروین رو بهم گفت- خیلی خوشحالم که حالت خوبه شعله...
یه نگاهی بهش انداختم گفتم- ممنون مرسی ...
شروین اومد روبروم نشست ...
از جام سری بلند شدم گفتم خب من باید برم به مادرم قول دادم زود خونه باشم...
افشین – شعله بشین یه چند دقیقه ای خودم میبرمت خونه...
شروین- مثل اینکه من بد موقعی مزاحم شدم.. شاید شعله خانوم بخاطر همین میخواد بره...
گفتم- نه این چه حرفیه ... من دیگه داشتم میرفتم...
افشین- خب بزار خودم میبرمت ...
گفتم-نه ماشین مامان رو آوردم ، نیازی نیست...
افشین اومد سمتم دستام رو گرفت گفت - یه کم دیگه پیشم میموندی خوشگلم...
-گفتم که به مامان قول دادم...
افشین پیشونیم رو بوسید گفت- باشه عزیزم...
از شروینم خدافظی کردم اومدم از اتاق بیرون...
افشین تا دم آسانسور دنبالم اومد ...
نگام کرد گفت- شعله شب بیام دنبالت بریم بیرون...
نمیدونستم چی بگم اصلاٌ حوصله اش رو نداشتم ...
بهش گفتم- امشب نه باشه یه وقت دیگه...
افشین- باشه خانوم کوچولو زیاد اصرار نمی کنم...
گفتم- ممنون...
سوار شدم که افشین دستش رو گذاشت جلوی در آسانسور تا بسته نشه، بهم گفت- شعله میدونم مثل قبل بهم احساسی نداری اما مطمئن باش اگه دونفر قلباً همدیگه رو بخوان هیچ چیزی مانع جدایشون نمیشه امیدوارم در مورد من تو هم همینطور باشه...
بعد ازم خدافظی کرد رفت ...
من همینطور مبهوت حرفاش شده بودم ...گفتم این پسر دیونه است به خدا...
وقتی از ساختمون خارج شدم رفتم سمت ماشین سوار شدم ...
نمیدونستم باید چیکار کنم... به علاقه ای که به شروین دارم فکر کنم یا به عشقی که افشین بهم داره...
آخه این پسر چطور با این اخلاقش خلافکار از آب در اومده...
مونده بودم باید چیکار کنم ... از یه طرفی هم حرفای شروین برای دستگیری افشین...
داشتم دیونه میشدم ماشین رو روشن کردم سری رفتم سمت خونه...

تو راه بودم که یه smsاز شروین رسید ...
نوشته بود کی به تو گفت سر خود بری پیش افشین ...
وووااا میگم این پسر یه تختش کمه بخاطر همینه از یه طرف میگه باید افشین دستگیر بشه از یه طرف میگه چرا رفتی اونجا... حداقل تکلیفش رو با خودش معلوم نمیکنه...شیطونه میگه چند تا فحش آبدار بارش کنا ... از خود راضی بیریخت...
وایی شعله این بچه به این خوشگلی کجاش بیریخته...بذار یه کم اذیتش کنم... تا بفهمه دنیا دست کیه...
گوشی رو برداشتم بهش اس دادم...
نوشتم اول تکلیف خودت رو با خودت معلوم کن بعد بیا به من بگو چیکار کنم چیکار نکنم...بی ریخت...
اینو از عمد براش نوشتم...
هر چقدر منتظر موندم جوابی برام نفرستاد... پسری از خود راضی ...
وقتی رسیدم خونه ماشین رو بردم توی حیاط پارکش کردم اومدم در رو ببندم که یه نفر دستش گذاشت بین در منو صدا کرد...
سرم رو بالا آوردم دیدم یه دختریه بهم سلام کرد گفتم بفرمایید ...
دختر گفت- شعلــــــــــه... منو نمیشناسی...
قشنگ بهش نگاه کردم گفتم- نه باید بشناسمتون...
یهو دختر اومد جلوترگفت- من تلمانم دوستت ...
بهش که دقت کردم،اونی که توی عکس دیده بودم 180 درجه با اینی که الان داشتم میدیدم تغییر می کرد ...
این چرا این شکلی شده ... توی عکس توپولتر بود اما الان لاغرتر و هم زیر چشماش گود افتاد بود رنگ سفید صورتشم به زردی میزد...
بهش گفتم – تو مطمئنی تلمانی ...
گفت- آره من خودمم مطمئن باش ...
بعدش سری اومد منو بغل کرد شروع کرد به گریه کردن... دعوتش کردم تو خونه...
بهش گفتم- بیا بریم بالا...
تلمان- نه باید زود برگردم واگرنه میفهمن اومدم اینجا ...
پرسیدم کی میفهمه... اما جوابی نداد...
داشتم نگاش میکردم ...
تلمان- شعله نمیدونی چقدر خوشحالم که تو زنده ای ... اون بنفشه نامرد میدونست اما چیزی بهم نگفت...
-چرا اومدی اینجا...
تلمان- دلم میخواست ببینمت ... تو گروه همه فهمیدن تو زنده ای ...
گفتم- تلمان چرا انقدر داغون شدی من توی عکس دیدمتون اما اونجا خیلی توپول تر بودی ...
شروع کرد به گریه کردن ....
-چرا گریه می کنی...! چی شده...! تو چرا انقدر لاغر شدی...؟
تلمان- من چی بگم آخه تو که چیزی یادت نمیاد... فقط اومدم ببینمت...
نمی دونستم چی باید ازش بپرسم حسابی گیج شده بودم...
تلمان- شعله چقدر دلم برات تنگ شده بود... ای کاش هیچ وقت پامونو توی این باند لعنتی نمی ذاشتیم...
-مگه ما چیکار میکردیم اونجا...
تلمان آهی کشید گفت- شعله اگه افشین بفهمه من دارم باهات حرف میزنم منو میکشه ... همینطوریش کلی تهدیدم کرده که طرفت نیام...
یاد حرف صبح افشین افتادم که گفت بیخیال دیدن دوستات شو...
بهش گفتم- مینونم این بنفشه رو ببینم...
تلمان با تردید گفت- نه شعله نمیشه...
-چرا نمیشه ...
تلمان- افشین زندانیش کرده...
با تعجب گفتم- چــــــــی...!!! زندانیش کرده ...!!!
تلمان- آره... افشین فهمیده که اون میدونسته تو زنده ای اما بهش نگفته، تازه میخواسته تو رو هم بکشه... بخاطر همین زندانیش کرده ... خدا میدونه کی میخواد سر بنیستش کنه...
وایی خدا جون اصلاً باورم نمیشه این افشین انقدر آدم خشنی باشه...
گفتم- تلمان میشه یه کم واضح تر برام حرف بزنی... چرا افشین انقدر رو من حساسه ...
تلمان با خنده گفت- شعله یه چیزی بهت میگم ناراحت نشو...
گفتم – نه نمیشم بگو...
تلمان- کسی که باعث شد ما گرفتار این باند بشیم خودت بودی ...
با تعجب گفتم – چــــــــــــــی ...! من بودم...!
تلمان- آره... این علاقه تو به افشین بود که ما رو گرفتار این باند کرد....تو انقدر خودت رو درگیرش کردی که شدی یکی مثل افشین ... بعد پای منو بنفشه هم وسط کشیده شد ...
یه سیگار از کیفش در آورد روشنش کرد ...
ادامه داد- میدونی برام جای نعجب داره تو چطور مخ یکی مثل افشین رو زدی که انقدر دوست داره ... وقتی فهمید کشته شدی داشت دیونه میشد همه چی رو از چشم منو بنفشه میدید میگفت نباید ولت میکردیم ... منظورم همون روز تصادفت هست که باعث شد همه چی رو فراموش کنی... منو بنفشه هم میخواستیم ازشون جدا بشیم اما نذاشتن یعنی تهدیدمون کردن گفتن اگه باهاشون همکاری نکنیم ما رو هم میکشن...
نمیدونستم چی بگم یعنی چیزی نداشتم بگم...
سرم رو انداختم پایین گفتم- اونجا کارتون چی بود...
تلمان- فروش مواد همینطور جابجا کردنش ... همینطور آدم جذب کنیم برای باند... خیلی کارای دیگه...
گفتم- مطمئنی این باند رو افشین فقط میچرخونه... بنظر آدم خوبی میرسه...
تلمان بلند خندید گفت- اون موقع هم، همین حرف رو میزدی ...
گفتم- پس خانوادت چی ...؟
تلمان- تهدیدشون کردن اگه دنبالم بگردن ...منو میکشن...
-کار من اونجا چی بود...؟
تلمان ابرویی بالا انداخت گفت- اوایل برای خود شیرینی پیش افشین پیشنهادهای میدادی که به مغز جن هم نمیرسید یکی دو بار هم جون افشین رو نجات دادی ... توی یکی از این درگیرهای که افشین با این سرهنگ داشت،نجاتش دادی ...
با تعجب گفتم- چطوری نجاتش دادم...
تلمان یه نفسی داد بیرون گفت- افشین برای تحویل معامله دارو رفت لب مرز، تو رو هم با خودش برده بود... اونجا یهو این سرهنگِ هم سر میرسه معامله بهم میخوره ... که توی اون درگیری دخترش میخواسته افشین رو بزنه که تو اونو زودتر با تیر میزنی...
وقتی اینو گفت چشمام چهارتا شد... یعنی چی...!!!
گفتم- چی داری میگی ... یعنی من دختر سرهنگ رو با تیر زدم...
تلمان- آره- خیلی راحت ..اونجا بود که اعتماد افشین بهت چند برابر شد...طوری بود که برای بعضی از معامله ها خودش نمیرفت تو رو با این پسر شروین می فرستاد...
سرم حسابی سنگین شده بود ... داشتم دیونه میشدم ...
تلمان-میدونی چیه شعله فکر میکنم این سرهنگِ خیلی آدم زرنگیه که نذاشته تو بری زندان ...
با نگرانی نگاش کردم گفتم – چرا ... ؟
تلمان- بنظر از قصد گفتن تو کشته شدی ... چون اگه نتونستن افشین رو بگیرن خداقل از طریق تو وارد عمل بشن... البته افشینم اینو میدونه بخاطر همین دیگه نمیخواد تو رو درگیر باند کنه...
با خودم گفتم یعنی عمو اینا بهم دروغ گفتن، پس اونا منو پیش خودشون واسه این نگه داشتن که فقط افشین رو دستگیر کنن بعدشم خودم رو...
تلمان- شعله بچه نشو فکر میکنی کسی که دختر یه سرهنگ رو بکشه میزارن خیلی راحت آب خوش از گلوش بره پایین ... تازه اینا بخشی از شاهکاراته... من باید برم ... خیلی حرف زدم تو رو خدا شعله اینا رو به افشین نگی میفهمه من اومدم پیشت باشه...
سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم باهاش تا جلوی در رفتم...
تلمان- آهان ... بزار من شماره خودمم بهت بدم اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن ...
بعد یه کاغذ از کیفش در آورد شمارش رو برام نوشت داد دستم از در بیرون رفت یه نگاهی به اطراف انداخت ...
گفت- دیدی گفتم همینطوری راحتت نمیذارن این پلیسا...
گفتم- چطور...؟
تلمان- برات مراقب گذاشتن ... مطمئن باش الان به گوششون میرسه که من اومدم اینجا ... اگه چیزی ازت پرسیدن بگو فقط اومده بود اینجا منو ببینه ... راستی اون شماره هم سیو نکن رو گوشیت ...صددرصد خطت کنترل میشه اگه میخوای زنگ بزنی یه خط جدید بگیر یا از بیرون زنگ بزن ...
گفتم- تلمان ...
برگشت نگام کرد...
- واقعلاً بابت همه چی متاسفم ...
برام دستی تکون داد رفت...همینطور داشتم دور شدنش رو نگاه میکردم ... که گوشیم زنگ خورد...رویا بود...
وایی من حوصله خودم رو هم ندارم اینم الان وقت گیر آورده واسه زنگ زدن... با اکراه جوابش رو دادم...
-جانم...رویاجون بگو...
رویا- سلام گلم ... خوبی ...؟
-ممنون مرسی ... بدک نیستم...
رویا- جیه... بنظر حال ندار میای خانومی...
-آره یه کم سرم درد میکنه...
رویا- زنگ زدم برای خرید لباس عروس همراه منو محمد بیای عصری...
-ببخش رویا جون باور کن اصلاً حالم خوب نیست خودت با محمد برو ... باشه...
رویا- شعله... چیزی شده...
-نه عزیزم ... اگه تا عصری بهتر شدم بهت زنگ میزنم میگم میام خوبه... راضی شدی...
رویا- نه گلم ...راضی نیستم اگه حالت بده پاشی باهام بیای ... بمون استراحت کن ... اگر زود برگشتم میانم بهت یه سری میزنم...
-قربونت مرسی عزیزم...
رویا- پس فعلا خداحافظ .
-خداحافظ..
ووواااییی داشتم از سر درد میمردم نمیدونستم باید چیکار کتن یهو وسط حیاط ولو شدم اصلاً باورم نمیشد که من این کارا رو کرده باشم...
با صدای جیغ مرضیه به خودم اومدم که داشت با دو میومد طرفم...
مرضیه-چی شده خانم جان چرا اینجا نشستید،حالتون بد شده...
گفتم- نه من خوبم... مامان خونه است...
مرضیه- نه... رفتن بازار برای خرید...
بهش گفتم دستم رو بگیره تا بلند بشم ...
رفتم تو اتاقم در رو قفل کردم دلم نمیخواست کسی مزاحمم بشه...
ای کاش همه چی یادم میومد الان انقدر عذاب نمی کشیدم...
لباس هام رو در آوردم موهام رو ریختم رو دوشم به عکس خودم توی آینه دقت کردم ...
با خودم گفتم شعله تو که قیافه معمولی داری،چرا افشین دوست داره... فقط بخاطر اینکه جونش رو نجات دادی ...
یعنی توی این مدت همه کارای من زیر نظر بود... حتی تلفنم...پس بگو چرا شروین جواب تلفنای منو نمیده ...
یعنی اگه افشین دستگیر بشه احتمالش هست منم زندانی بشم ...
ازتو کشو یه قرص سر درد برداشتم خوردم هنوز سردردم خوب نشده بود...
یه کم دراز کشیدم...
فصل پنجم
وقتی از خواب بیدار شدم سردردم یه کم بهتر شده بود...
رفتم پایین تو آشپزخونه به مامان و مرضیه توی آشپزی کمک کنم که البته پرتم کردن بیرون تا بذارن کمکشون کنم...
وقتی داشتیم شام میخوردیم به بابا گفتم من یه ماشین لازم دارم...
اخمی کرد گفت- ماشین واسه چی میخوای...
یه کم جا خوردم گفتم- خب بیرون میرم نمی تونم هر دفعه ماشین مامان رو بگیرم خودش لازم داره...
بعد هر دوشون به هم نگاه کردن ...
مامان گفت- خب عزیزم من فعلاً به ماشین نیازی ندارم دستت باشه...
از رفتارشون یه کم دلگیر شدم گفتم- شما از چی میترسید...
بازم به هم نگاه کردن ...
بابا گفت- از هیچی ... اما الان به نیاز ماشین نداری...
از جام بلند شدم گفتم- باشه ... نخواستم ممنون... من میرم بخوابم..
شب بخیر...
بابا این دفعه با صدای بلندی گفت - شعله نمی خوام اشتباهی رو که چند سال قبل کردم رو دوباره تکرارکنم فهمیدی ...
گفتم- منظورتون کدوم تکرار... شاید بخاطر همون ماشین گرون قیمت قبلی که برام خرید بودی... آره ...
هر دوشون دهنشون باز موند...
یه نشخند زدم برگشتم تو اتاقم... در اتاق رو قفل کردم ...
رفتم رو تخت دراز کشیدم ... با خودم گفتم اینا هم دیگه بهم اعتماد نمیکنن، چطور توقع دارم شروین بهم اعتماد کنه دوستم داشته باشه بهش حق دادم...
نشستم پشت لب تاب درش رو باز کردم یه آهنگ از هنگامه رو پیدا کردم گذاشتم...
همیشه سعی میکردم توی هر حالتی چه شاد چه غمگین اونو توی آهنگی که میذارم نشون بدم...
این آهنگ هنگامه رو خیلی دوست داشتم...
شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطرهاست ...
شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها
بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها
با هر قدم بر داشتنت فاصله بینمون نشست ...
لحظه ای که بستی درو شنیدی قلب من شکست...
یادت بیاد که من کی ام همون که میمیره برات
همونی که دل نداره برات برگی بیفته سر رات..
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام ..
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطرهام..
از کی داری تو دور میشی ازمن که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطرهام..
از کی داری تو دور میشی ازمن که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات
بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو
دارم حسودی میکنم به اینه اتاقتو
کاش جای اون آینه بودم هر روز تو رو میدیدمت
اگر که بالشت بودم هر لحظه میبوسیدمت
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطرهام..
از کی داری تو دور میشی ازمن که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطرهام..
از کی داری تو دور میشی ازمن که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات
بلند شدم یه آهی کشیدم رفتم روی تراس انقدر امروز حالم گرفته بود که دیگه وقتی برای خوابیدن نداشتم نمیدونستم باید به شروین فکر کنم یا به افشین ...
شاید0 اشتباه کردم حرف دلم رو به شروین زدم الان داره پیش خودش چه فکری میکنه حتما میگه این دختر چطور به خودش اجازه داده بهم ابزار علاقه کنه...
شایدم منو به چشم یه مجرم میبینه ...
چی داری میگی شعله خب مجرمی دیگه مگه شک داری ... کسی که دختر یه سرهنگ رو بکشه حتما مجازات میشه اما مجازاتش چیه... شاید اعدامم کنن شایدم دلشون بسوزه ده سال یا بیست سال زندانیم کنن... اون وقت توقع داری یکی مثل شروین بیاد از من خوشش بیاد ... شعله باید فکر شروین رو از سرت بیرون کنی فهمیدی...
اما باید با افشین چیکار کنم...
توی این همه مدت که من این طرف اون طرف میرفتم نگو تحت نظر بودم گاهی اوقات میدیدم کسی تعقیبم میکنه اما چقدر خنگ بودم که متوجه نشدم پلیس هستن...
آخه دختر تو باید از کجا متوجه میشدی مگه کف دستت رو بو کرده بودی...
به ساعت نگاه کردم تازه شده بود 11 چقدر امشب دیر میگذره...
گوشیم رو برداشتم میخواستم به رویا زنگ بزنم ببینم لبای عروس خرید یا نه... متوجه شدم افشین برم اس فرستاده...
نوشته بود - فرشته کوچولوی من چیکار میکنه...؟
ای خدا چقدر این بچه قشنگ حرف میزنه آدم جو گیر میشه ... حالا چرا هی بهم میگه کوچولو...نه اینکه خودش بابا بزرگه...
براش اس دادم هیچی حوصله ام سر رفته خوابم نمیبره تو چیکار میکنی ...؟
بعد از 5 دقیقه اس داد-میام دنبالت آماده باش باهم بریم بیرون ...
تعجب کردم... این الان چی گفت...!!! نصف شبی کجا پاشم باهاش برم...
براش نوشتم افشین حواست کجاست الان شبه من کجا پاشم باهات بیام...!
جواب داد-من تا نیم ساعت دیگه سر کوچه منتظرتم یه جوری بیا کسی متوجه نشه...
ای خـــــــــدا باید چیکار کنم برم یا نرم...
میخواستم براش اس بدم مامان اینا رو پیچوندم پس این پلیس های فدا کا رو چیکار کنم که منو زیر نظر دارن... پشیمون شدم...
براش اس دادم- افشین بیخیال شود بزار برای فردا ...
جواب داد- شعله انقدر حرف نزن کاری که بهت میگم انجام بده...
اول رفتم بیرون رو نگاه کردم ببینم مامان اینا بیدارن یا نه که دیدم هیچ کسی نیست انگار خوابیدن ...
برگشتم توی اتاقم سری یه مانتوی کوتاه مشکی با یه شلوار جین آبی پوشیدم میخواستم موهام رو بالایی جمع کنم که بیخیالش شدم بازش گذاشتم ...
رفتم سمت آینه یه کم رژ گونه با یه رژ زدم یه شال آبی هم سرم کردم ...
افشین دوباره برام اس داد نوشته بود- بیا من سرکوچه ام یه چیز گرمم بردار هوا سرده...
وووااا مگه میخوایم بریم قطب شمال ... حرفا میزنه این پسر ... هوا به این خوبی...
یه سوشرت از تو کمد در آوردم کیفمم برداشتم رفتم پایین...
آروم در سالن رو باز کردم رفتم تو حیاط اطراف رو نگاه کردم خدا رو شکر که کسی نبود...
در حیاط رو باز کردم آروم بستمش به دو طرف کوچه نگاه کردم سری رفتم سر کوچه ماشین ها رو یکی یکی نگاه کردم ببینم این پلیسا هنوز هستن یا نه... ظاهراً که کسی نبود ...خیالم یه کم راحت شده سری خودم رو رسوندم ...
افشین برام چراغ زد رفتم کنار ماشینش یه نگاه انداختم با خودم گفتم چه فراری خوشگلی داره بیشرف در رو برام باز کرد...
سوار شدم بهش سلام کردم... گفتم- چه ماشین عروسکی داری...
افشین- علیک سلام فرشته کوچولوی من... این ماشین خودته...
باورم نمیشد یعنی این ماشین خودم بود... پس دست این چیکار میکرد...
افشین – چیه تعجب کردی... قبل از تصادفت دادیش دست من منم امانت دار خوبی برات بودم نگهش داشتم...
گفتم- چقدر خوب دیگه نیاز نیست منت بابا رو بکشم...
برگشت نگام کرد گفت- منت کی رو بکشی...
گفتم- به بابا امشب گفتم یه ماشین میخوام برای بیرون رفتنم گفت لازم نداری منم بیخیالش شدم...
افشین- شعله نیازی نیست از اونا چیزی بخوای فقط کافیه به خودم بگی برات تهیه اش میکنم...
-ممنون ... خب کجا میخوای بری ...
افشین – هرجا تو بخوای...
-خب من نمیدونم تا حالا شب با کسی جایی نرفتم...
افشین بلند خندید گفت- حیف یادت نمیاد خانوم کوچولو توی 7 روز هفته تو 5 روزش رو وادارم میکردی ببرمت بیرون... خدا رو شکر اون دو روز رو هم بهم تخفیف میدادی...
بلند داد زدم- چـــــــــی ... من غلط کردم... داری خالی میبندی...
افشین- من دروغ نمیگم عزیزم ...
-خب الان کجا داری میری... میریم جای همیشگی ...
گفتم- خب من از کجا باید بدونم جای همیشگی کجاست...
افشین- خونه من...
دهنم باز موند... گفتم – چـــــــــــی خونه تو..! انوقت رو چه حسابی...؟
افشین- نترس شوخی کردم ...
-من نترسیدم....
افشین- آره معلومه از صورتت چقدر نترسیدی ...
برگشتم نگاش کردم یه تیشرت طوسی چسبون و روشم یه پیراهن چهاخونه مشکی طوسی تنش کرده بود یه شلوار حین آبی نفتی پاش کرده بود موهاش رو هم اینبار بالایی زده بود که یه مقدارش روی پیشونیش ریخته بود...
یه آهی کشیدم... برگشتم پشت سرم رو ببینم این پلبسا تعقیبمون میکنن یا نه که افشین گفت- برنگرد...
گفتم- چی...؟
افشین- گفتم برنگرد دارن دنبالمون میان...
با تعجب گفتم- تو از کجا میدونی...
یه نیشخندی زد گفت- میدونم دیگه اینم از اون شاهکارای عمو جونته...
سرم رو انداختم پایین هیچی نگفتم...
افشین- میخوای یه کم اذیتشون کنیم...
با تعجب گفتم – کیو اذیت کنیم...
افشین با خنده گفت- پلیسا رو ...
گفتم – میتونی...
افشین- کارم اینه ...
متوجه حرفش شدم ...
پرسیدم- مگه کارت چیه...؟
افشین- شعله تو اومدی شرکت کار منو دیدی بازم میگی کارم چیه...
اگه بهش بگم خلافکاری شاید ناراحت بشه...
افشین- چیه تو فکری...
موهام رو که روصورتم ریخته بود رو کنار زدم گفتم- هیچی ... مهم نیست...
ضبط ماشینش رو روشن کرد یه آهنگ خارجی ملایم گذاشته بود ...
گفتم- نمیخواد ولشون کن...
افشین- باشه عزیزم هر چی تو بگی...
بهش گفتم- داری میری بام تهران ...
افشین- آره ...خوشت نمیاد برگردیم...
ذوق زده شدم گفتم- نه اتفاقاً خیلی هم خوبه...
وقتی رسیدیم سوشرتم رو تنم کردم یه کم سرد شده بود... افشینم یه پالتو کوتاه اندامی از ماشین در اورد پوشید...
افشین – موافقی اول بریم کافی شاپ...
سرم رو تکون دادم گفتم-باشه...
وارد کافی شاپ که شدیم دو تا قهوه با کیک شکلاتی سفارش داد...
اطراف رو نگاه کردم تقریباً شلوغ بود...

افشین- شعله چرا رنگ موهات رو تغییر دادی مشکی بود بیشتر بهت میومد...
گفتم- جدی میگی ... مگه این بهم نمیاد شکلاتیه روشن دیگه...
افشین-نه اصلا به صورتت نمیاد...
وووااا زل زده پرو پرو تو چشمام میگه رنگ موهات بهت نمیاد انگار شوهرمه، اصلاً به تو چه من دوست دارم این رنگی باشه...
گفتم- خوبه منم ازت ایراد بگیرم...
با خنده گفت- عمراً اگه بتونی از من ایرادی بگیری...
یه تای ابروم رو بالا دادم گفتم- مردم چه از خود راضی تشریف دارن... میتونم صدتا ایراد ازت بگیرم...
افشین – بگو میشنوم...
-اگه بگم دعوام میکنی...
افشین- چرا فکر میکنی باید دعوات کنم...
گفتم- خب میترسم ازت یه سوال بپرسم بازم منو بپیچونی جوابم رو ندی...
اینبار بلندتر خندید گفت- بازم فضولیت گل کرده... حالا بگو ببینم چی میخوای بپرسی...
-چرا نمیذاری من در مورد گذشته بدونم...
یه اخمی کرد گفت- شعله چرا وقتی تو به من میرسی همش میخوای در مورد گذشته بدونی... یه سوال دیگه بپرس...
پرسیدم - مجازات کسی که یه دختر سرهنگ رو بکشه چیه...
افشین با تعجب نگام کرد گفت- شعلـــــــــه... تو چی داری میگی...
نمیدونم چرا اینو پرسیدم ولی دوست نداشتم فکر کنه من خنگم...
افشین- بلند شو بریم ...
از کافی شاپ اومدیم بیرون... افشین بازوهام رو کشید منو برد سمت یه صندلی وادارم کرد بشینم ...
گفت- شعله کی اینو بهت گفته...
گفتم – مگه مهمه کی بهم گفته باشه ...
افشین دستام رو گرفت میخواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد...
به شماره یه نگاهی انداخت جواب داد...
افشین- الو ... بگو میشنوم...
.........
افشین- چی داری میگی ... بهش بگو هر چی زودتر بهتر ما وقت نداریم...
.........
افشین- خیلی خب قرار رو بنداز واسه دوشنبه هفته بعد...خودت یه جوری درستش کن من اینجا به کسی اعتماد ندارم...
........
با اسم شنیدن قرار گوشم رو تیز تر کردم تا ببینم دیگه چی میگه...
افشین- آره فقط سعی کن جاش مطمئن باشه...
بعد گوشی رو قطع کرد... بلند شد یه کم قدم زد... با کلافگی دستی به موهاش کشید دوباره اومد طرفم...
گفت- ببین شعله من نمیدونم این حرف رو کی بهت زده اما درست گفته... من میخوام چند وقته دیگه از ایران برم دوست دارم تو هم باهام بیای...
با تعجب نگاش کردم گفتم- کجا میخوای بری...
افشین- میریم ترکیه... ببین شعله اگه بخوای ایران بمونی مطمئن باش اذیت میشی از ترکیه میریم کانادا ...
سرم رو پایین انداختم نمیدونستم چی باید بهش بگم...
به ساعتش یه نگاهی انداخت گفت – بلند شو بریم خانوم کوچولو ...
از جامون بلند شدیم که بازم تلفنش زنگ زد... جواب...
افشین- بگو ... سیا ...
.......
افشین- تو مطمئنی اینجا دیدیشون...
.......
افشین- باشه نگهش دار من اومدم...
سری گوشی رو قطع کرد...
گفت- میبینی دو دقیقه نمیذارن با عشقمونم تنها باشیم...
با نگرانی نگاش کردم گفتم- چی شده...
افشین- بیا بریم خودت الان میفهمی ...
سری خودمون رو به ماشین رسوندیم...
دیدم دو تا مرد هیکلی یه کم اون طرف تر از ماشین ایستادن ...
افشین رفت طرفشون گفت- کجاست...
یکیشون گفت- پشت صندوق عقبه ماشینه ...
بعد درش رو باز کرد یارو رو ازش بیرون کشید انداخت رو زمین ...
با تعجب به مردی که روی زمین افتاده بود نگاه کردم...
افشین رفت سمت مرد گفت – چرا تعقیبمون میکردی...
مرد چیزی نگفت فقط یه نیشخند زد...
یکی از اون مردا اسلحش رو در آورد گرفت سمتش گفت – به آقا بگو کی تو رو فرستاده...
افشین گفت – بزار کنار اون لعنتی رو سیامک...
بعد یقه لباس مرد رو گرفت ادامه داد- از آدمای آرشی نه...
به سیامک اشاره ای کرد گفت ببرش ...
منم همونجا هاج واج ایستاده بودم داشتم تماشاشون میکردم...
رفتم سمت افشین چسبیدم به بازوش گفتم – چی شده این کی بود...
افشین دستم رو گرفت منو به طرف ماشین برد در رو باز کرد گفت سوار شو بعد خودشم سوار شد...
گفتم- میشه بگی چی شده...
افشین- آینه ماشین رو تنظیم کرد ... زیر لب گفت لعنتی... بعد حرکت کرد...
موهام کلافه ام کرده بود از تو کیفم یه کش در آوردم میخواستم ببندمشون که افشین کش رو از دستم گرفت گفت چیکار به موهات داری همینجوری بذار باز باشه قشنگتر میشی ...
نگاش کردم گفتم- اذیتم میکنه بزار ببندمش ... خب نمیخوای بگی این یارو کی بود...
افشین- یکی از آدمای رقیبمه ...
با تعجب گفتم- پس چرا این موقع شب داره تو رو دنبال میکنه...
افشین- شاید میخواسته منو بکشه... شایدم اومده آمار بگیره ببینه من با عشقم کجا میرم کجا نمیرم...
گفتم-چـــــــی...!!! میخواسته تو رو بکشه ...
افشین- یه روز برات همه چی رو تعریف میکنم نمیخواد زیاد فکرت رو مشغول کنی...
گفتم- خب الان بگو...
افشین- نه الان نمیشه... میخوام ازت دعوت کنم جمعه شام بیای خونه ام...
نگاهش کردم گفتم- خب به چه مناسبتی...
خندید گفت- مگه باید حتما مناسبتی داشته باشه خانومی ... یه شام ساده است دوست دارم با هم باشیم...
گفتم- راستش حمعه عروسی رویاست ...
افشین- رویا کیه دیگه...
-دختر عمو فرهاد...
یه نیشخند زد گفت- اون واجب تره یا من ... تازه بهتره اونجا نری...
گفتم- چرا...؟
گفت- شعله انگار موقعیت خودت رو فراموش کردی...
دیدم داره راست میگه... من دخترشون رو کشته بودم چطور حالا باید توی عروسی رویا شرکت میکردم...
وقتی رسیدیم سر کوچه ماشین رو خاموش کرد برگشت سمت منو تو چشمام زل زد ...
نمیدونستم چی باید بگم ...
موهام دوباره ریخت تو صورتم اومدم کنارش بزنم که اینبار خودش اینکارو کرد...
بازوم رو گرفت منو کشید تو بغلش آروم در گوشم گفت- دوست دارم شعله من...
منو از خودش جدا کرد میخواست لبام رو ببوسه که بهش اجازه ندادم...
گفتم- خواهش میکنم اینکارو نکن...
انگار متوجه حالم شد خودش رو کشید کنار گفت- منو ببخش عزیزم مثل اینکه داشتم زیاد روی میکردم...
سرم رو انداختم پایین گفتم – معذرت میخوام اما بهم حق بده...
پیشونیم رو بوسید گفت- برو عزیزم ...
ازش خدافظی کردم رفتم پایین...
وقتی برگشتم خونه خدا رو شکر کسی متوجه غیبتم نشده بود...
سری رفتم تو اتاقم لباس هام رو عوض کردم میخواستم بخوابم که از افشین اس اومد که نوشته بود فردا ماشین رو برم شرکت ازش بگیرم...

فردا باید چیکار کنم به شروین بگم که افشین دوشنبه قرار داره یا نگم...
میتونم نگم با افشین از ایران برم...
وایی خدا جون دارم خُل میشم ...
اما از یه طرفی هم افشین راست میگه باید عروسی رویا برم چیکار کنم اون موقع نمیدونستم که من یه قاتلم اما حالا که فهمیدم اوضاع فرق میکرد...
توی بد دوراهی گیر افتادم نه راه پس دارم نه راه پیش ...
**
صبح با صدای در اتاقم با زور بیدار شدم ... انقدر محکم به در میکوبیدن که نزدیک بود از جاش کنده بشه ... صدای مامان میومد که داشت صدام میکرد...
به ساعت یه نگاهی انداختم ... چشمام چهارتا شد 2 بعد از ظهر بود...
وایی یعنی من این همه خوابیده بودم... سری از جام بیدار شدم رفتم در اتاق رو باز کردم...
مامان با نگرانی وارد اتاق شد...
گفت- چرا در اتاق رو باز نمیکنی دخترم داشتم از نگرانی میمردم...
بهش سلام کردم گفتم- خوبم ... دیشب دیر وقت خوابیدم...
از حالت صورتش متوجه شدم که بازم نگرانه...
گفتم- دیگه چیه ...
مامان- هر وقت شب بیرون میرفتی تا این موقع میخوابیدی ...نکنه بازم دیشب بیرون بودی...
با تعجب نگاش کردم ... هیچی بهش نگفتم حوله رو برداشتم رفتم تو حموم...
سری یه دوش گرفتم اومدم بیرون...
موهام رو خوش کردم داشتم از اتاق بیرون میرفتم که زنگ گوشیم بلند شد...
سری برش داشتم ... افشین بود... جواب دادم...
-الو ... سلام...
افشین- سلام خانوم کوچولوی خوش قول... خواب بودی نه...
-تو که میدونی بازم میپرسی... ببخشید صبح گفته بودی بیام شرکت نشد ...
افشین – اشکالی نداره عزیزم میدم ماشین رو یکی از بچه ها برات بیاره ...
-نه اینجوری که درست نیست... باشه خودم میام میگیرم...
افشین- نه لازم نیست بیای اینجا ... کسی متوجه نشد که بیرون بودی ...
-نه خدا رو شکر...
افشین- شعله در مورد حرفام فکر کردی...
-دارم فکر میکنم...
افشین- باشه عزیزم ... پس فعلاً ....
-فعلاً.
ازاتاق اومدم بیرون رفتم بایین به مامان گفتم چیزی هست من بخورم...
مامان- آره عزیزم برات غذا نگه داشتم به مرضیه گفتم برات گرمش کنه بیا بشین سر میز تا آماده بشه...
گفتم- بابا اومده ...
مامان- نه عزیزم گفت ظهر نمیتونه بیاد...
بعد از خوردن نهار داشتم بر میگشتم تو اتاقم که زنگ در زده شد...
مامان رفت از آیفون ببینه کیه صدام کرد شعله بیا باتو کار دارن...
احساس کردم اخم هاش رفت تو هم ...
حدس زدم باید از آدمای افشین باشه که ماشین رو برام آورده بخاطر همین رفتم جلوی در ...
درو که باز کردم همون سیامک که دیشب با افشین بود جلوم ظاهر شد...
گفت- سلام خانوم...
گفتم- سلام بفرمایید...
کلید ماشین رو طرفم گرفت گفت- اینم امانتی که دست افشین خان داشتید ...
بعد یه پاکتی رو هم بهم داد رفت...
سری ماشین رو آوردم تو حیاط... پاکت رو برداشتم رفتم بالا ...
وارد سالن که شدم مامان اومد جلوم ایستاد یه کشیده زد توی گوشم...
هاج واج داشتم نگاش میکردم اصلاً متوجه نشدم که چرا منو زد...
دستم رو گذاشتم رو گونه ام گفتم- مامان مگه چیکار کردم...
مامان که روی کاناپه نشسته بود داشت گریه میکرد گفت- تو هنوز آدم نشدی که باز با این پسر بی همه چیز میگردی شعله... بدبختت کرد کم بود...
رفتم طرفش حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد... وایی خدا جون افشین بود...قطعش کردم ... ضایع بود الان جلوی مامان جواب میدادم...
رفتم صورتش رو بوسیدم گفتم – مامان جون تو رو خدا باور کن اون فقط ماشین منو پس داد همین... دیگه چیزی نیست خیالت راحت باشه...
مامان- شعله جون من قول بده دیگه با این پسر نمیگردی ...
سرم رو انداختم پایین چیزی نگفتم...
مامان- پس چرا ساکتی ... نکنه دوباره خامت کرده ... شعله این پسر با این کاراش آخر تو رو به کشتن میده ...
گفتم- مامان چی داری میگی ... مگه من حرفی از علاقه به این افشین رو زدم...
مامان با تعجب نگام کرد گفت- پس چیه...!!!
گفتم – مامان راسته من دختر عمود فرهاد رو کشتم... (دلم میخواست ببینم عکس العملش چیه فقط میخواستم خودم مطمئن بشم حرفای اونا راسته یا نه ... )
مامان که انگار توقع نداشت این حرف رو از من بشنوه گفت- کی این مزخرفات رو بهت گفته .. نکنه همین پسر بی همه چیز باز در گوشت از این مزخرفات خونده...
گفتم- مامان خواهش میکنم من فقط میخوام بدونم درسته یا غلطه همین...
مامان یهو شروع کرد بلند بلند گریه کردن ...
گفتم- پس درسته ...
مامان- شعله تو با منو و پدرت خیلی بد کردی ...
گفتم-چه بدی مامان بزار سر فرصت باهم رحف میزنم حالا تو رو خدا گریه نکن...
وتی مامان بهتر شد از جام بلند شدم رفتم تو اتاقم دیگه مطمئن شدم تمام حرفای تلمان و افشین درسته...
برای افشین اس فرستادم که بخاطر مامان نتونستم جواب بدم ...
جواب اس ام رو داد گفت اشکالی نداره خانوم کوچولو اون پاکتی رو که بهت دادم حتما ببین...
تازه یاد پاکته افتادم رفتم بازش کردم توش یه گوشی بود درش آوردم که زنگ خورد... جواب دادم...
شماره افشین بود...
گفتم- بله...
افشین- شعله شماره این خط رو به کسی نمیدی حتی به خانواده ات ...
-باشه حتما... خیالت راحت باشه...
بعد قطع کرد ...
با خودم گفتم چه گوشی پیشرفته ای هم هست ...
یه فکری به سرم زد باید با تلمان تماس میگرفتم...
شماره اش رو در آوردم زنگ زدم بهش ...
جواب نداد براش اس زدم شعله هستم چرا بر نمیداری...
که 5 دقیقه بعدش خودش زنگ ...
تلمان- وایی سلام شعله تویی اصلا فکر نمیکردم بهم زنگ بزنی...
-تلمان میخوام ببینمت ... همین امروز...
تلمان- چی شده ...
-بهت میگم اما نه الان در ضمن شماره منو هم از گوشیت پاک کن ...
تلمان- باشه ... کجا ببینمت...
-کافی شاپ ترنج رو بلدی ...
تلمان- آره بلدم...
ساعت 5 بیا همونجا...
باهاش خدافظی کردم ...
باید می فهمیدم معامله افشین چیه...
از یه طرف به خودم میگفتم اخه دختر به تو چه ربطی داره... دوباره چرا برای خودت دردسر درست میکنی...
این شرونیم که اصلا نه زنگی میزنه نه حداقل اسی میده ... برام جای تعجب داشت مگه نمی خواستن از طریق من بفهمن کی افشین قرار معامله کنه پس چرا کاری نمیکنن...
**
عصری خودم رو رسوندم جایی که با تلمان قرار گذاشتیم دیدم اون زودتر از من اومده رفتم سر میزش باهاش دست دادم

بهش سلام کردم نشستم...
تلمان داشت نگام میکرد...
گفتم- چیه نگام میکنی...
خندیدگفت- هیچی ... یه لحظه یاد گذشته افتادم که منو وتو با بنفشه قرار سه تایی میذاشتیم بعدش کلی نقشه های شوم واسه خودمون میکشیدیم... شعله هیچکدوممون باورمون نمیشه که آخر عاقبتمون بشه این...
بهش گفتم- تو در مورد معامله افشین چی میدونی...
تلمان – تو به معامله افشین چیکار داری...
-میخوام بدونم معامله مواد یا دارو ...
تلمان- فکر کن هر دوش ...
-افشین داروی تقلبی وارد ایران میکنه...
تلمان با تعجب نگام کرد گفت- نه شعله اینا رو کی بهت گفته... افشین آدمی نیست که بخواد داروی تقلبی وارد بازار کنه در اصل این کار رقیبه کاریش هست که میخواد این دارو ها رو به اسم افشین تموم کنه ...
-چی رقیب کاریش منظورت کیه...؟
تلمان- منظورم دارو دسته ناصری بود... اونا با وارد کردن دارو های تقلبی میخوان اینا رو به اسم اینکه افشین وارد کشورشون میکنه تموم کنن که الان همه هم همین فکر رو میکنن...
-پس چرا افشین قاچاق دارو میکنه...
تلمان- افشین بیشتر دارو وارد کشور میکنه تا چاقاق ... اون داروهای کمیابی که تو ایران پیدا نمیشه رو وارد میکنه چون بهش مجوز ورد این دارو رو بهش نمیدن ...
تعجب کردم...داشت جالب میشد...
- میخوام باهات بیام بنفشه رو ببینم...
تلمان- چی داری میگی دختر مگه دیونه شدی...
-تو چه بخوای چه نخوای من امروز باهات میام...
تلمان- شعله باور کن داری برای من دردسر درست میکنی... اونجا پر از آدمای افشینه اگه بویی ببرن که من بردمت واسه هر دومون بد میشه...
-محلش کجاست...
تلمان- خارج از شهر ...شعله بیا بیخیال شو میتونی از افشین بخوای خودش ببردت اونجا...
-نه من میخوام فقط بنفشه رو ببینم همین...
تلمان – خیلی خب... پس باید وقتی بیای که زیاد آدم اون اطراف نیست ...
-امشب چطوره ...
تلمان- خوبه فقط باید یه قولی بهم بدی اگه افشین فهمید پای منو وسط نکشی چون مطمئن باش اگه بفهمه من آوردمت اونجا منو در جا میکشه...
-باشه مطمئن باش بهت قول میدم...
تلمان سری ازم خدافظی کرد رفت...
**
وقتی رسیدم خونه مامان بهم گفت یکی تو اتاقت منتظرته..
با تعجب گفتم –کیه...
مامان – خودت برو ببین...
سری رفتم بالا در اتاق رو باز کردم ... چشام چهارتا شد...
گفتم-شروین... تو اینجا چیکار میکنی...
شروین- سلام ... اومدم ببینمت...
-چه عجب ... دلت برام تنگ شد...
شروین یه اخمی کرد گفت- شعله بس کن ...
-خب اگه دلت برام تنگ نشده چرا اومدی...
شروین- اومدن در مورد افشین باهات حرف بزنم... گردش شبونتون خوش گذشت...
یه کم از دستش ناراحت شدم... حداقل حالم رو هم نپرسید نامرد...
گفتم-آهان پس بگو اومدی آمار بگیری نه...
شروین – شعله بیا بشین بگو ببینم چیزی فهمیدی یا نه...
با عصبانیت گفتم- نه هیچی نفهمیدم...
پسری پروی دیونه...
شروین- پس نصف شبی با افشین رفته بودی خوشگذرونی ...
-آره دوست داشتم برم ... میخواستم ببینم فضولم کیه...
شروین- از جاش بلند شد رفت سمت تراس...
رفتم نزدیکش بهش گفتم – برای دوشنبه قرار گذاشته ...
شروین برگشت نگام کرد گفت- کدوم دوشنبه...
-هفته بعد ...
شروین- تو مطمئنی شعله خود افشین اینو گفت...
-پَه نَه پَه ...داشت به عمه فرانکی این حرف رو میزد ... آره داشت تلفنی با یکی صحبت میکرد گفت اینجا به کسی اعتماد نداره خودش محل قرار رو معلوم کنه ...
شروین یه کم فکر کرد گفت- متوجه نشدی محل قرار کجاست...
سری تکون دادم گفتم- نه هیچی...
شروین- حرف دیگه ای نزد...
گفتم –نه هیچی نگفت...
شروین- شعله دیگه نیازی نیست افشین رو ببینی فهمیدی چی گفتم...
-خب اگه ببینمش چی میشه...
برگشت نگام کرد گفت- چیه از حرفاش خوشت اومده ...
گفتم- آره بدم نیومده ... تازه میخوام باهاش برم اون طرف...
شروین نگاهی بهم کرد گفت- دیگه چی بهت گفته ...
نگاهی بهش کردم گفتم- اینش دیگه به خودمون ربط داره...
دستام رو گرفت کشید طرف خودش گفت – شعله سعی کن از افشین دور بمونی در این صورته که میتونم کمکت کنم اگه بیشتر خودت رو درگیرش کنی دیگه کسی نمیتونه برات کاری کنه حتی عمو فرهاد...
بعد دستام رو ول کرد ... کتش رو برداشت میخواست از اتاق بیرون بره که بهش گفتم- یعنی واسه کسی که دختر یه سرهنگ رو کشته هم میشه کاری کرد...
برگشت طرفم نگام کرد ...
گفتم- من همه چیز رو میدونم لازم نکرده وانمود کنی که میخوای به من کمک کنی ... میدونم میخواستید از طریق من به افشین برسید که اینطورم شد ...
شروین- اینا رو اون افشین بهت گفته ...
-نه اتفاقاً اون اصلاً دوست نداشت من از گذشته چیزی بفهمم ... مثل اینکه شما دو تا توی یه چیزی خیلی با هم تفاهم دارید اینکه من به گذشته بر نگردم.... ولی مثل اینکه جفتتون حریف من نشدید...
شروین- شعله مجبورم نکن کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم اینبار انجامش بدم...
متوجه منظورش نشدم ...
گفتم- چه کاری ...
چیزی نگفت سری از اتاق خارج شد ...
باید می فهمیدم منظورش چیه...
سری خودم رو با دو رسوندم طرفش میخواست از در حیاط بیرون بره که بازوش رو گرفتم ...
گفتم- منظورت چیه ... چرا حرفت رو نصفه نیمه میزنی...
شروین- شعله بهت میگم برو کنار ...
-تا نگی نمیرم ...
شروین- شعله خواهش میکنم برو کنار کاری نکن دیگران از رفتارت بد برداشت کنن...
-مگه من چیکار کردم... جز اینکه بهت گفتم دوست دارم...
شروین- شعله دوست داشتن تو برام اصلاً ارزشی نداره... تو از نظر من یه مجرمی پس چطور میتونم کسی رو که نامزد منو کشته دوست داشته باشم...حالا برو کنار میخوام برم...
اینو که شنیدم وا رفتم ...
نگاهی بهش انداختم گفتم- چی گفتی نگار نامزد تو بود...؟
شروین حرفی نزد سری از در رفت...
داشتم سکته میکردم ... این الان داشت چی می گفت یعنی نگار نامزد شروین بوده...
من که باورم نمیشه این چون میخواد من دست از سرش بردارم این حرف رو زد...
وایی خدا جون اگه راست باشه چی ... اگه ... اگه... واقعاً این حرف واقعیت داشته باشه... ببین شروین چقدر ازم متنفره ...وایی شعله تو چطور انقدر بی عقلی که بهش گفتی دوست دارم...
داشتم دیونه میشدم باید می فهمیدم جریان چیه ...
سری رفتم بالا با گوشیم شماره رویا رو گرفتم ... جواب نداد... دوباره زنگ زدم اما اینبارم جواب نداد... شماره خونشون رو گرفتم ... انگار اونجا هم کسی نبود ...
سری کیفم رو برداشتم زدم از خونه بیرون ... نمیدونستم کجا دارم میرم فقط مخواستم تنها باشم...
داشتم از خیابون رد میشدم که یه ون طوسی جلوم توقف کرد فکر کردم میخواد بره جلوتر پارک کنه اما جلوی من ایستاد اومدم برم طرف دیگه که درش باز شد یکی منو کشید داخل یه جیغ بلند کشیدم که با یه چیزی محکم زدن تو سرم دیگه هیچی متوجه نشدم ...
وقتی چشام رو باز کردم توی یه زیر زمین زندانی شده بودم دست و پاهام رو بسته بودن انقدر کثیف بود که داشت چندشم میشد...
وایی خدا جون اینا دیگه کین چقدر سرم درد میکنه الهی دستش بشکنه هر کی منو زد... نکنه اینا از آدمای افشین هستن که منو دزدیدن... نه بابا اگه از آدمای اون بودن که منو اینطوری کتک نمیزدن...
تو این فکرا بودم که در زیر زمین باز شد یکی اومد داخل...
قیافش رو خوب نمی تونستم ببینم چون نور کم بود...
به سختی ازش پرسیدم شما کی هستید چرا منو آوردید اینجا...
یارو گفت- به به شعله خانوم اصلاً فکرشم نمیکردم چشممون از نزدیک به جمالتون روشن بشه...
گفتم- تو کدوم خری هستی ... چرا منو آوردی اینجا...
مرد اومد طرفم دستش رو گذاشت زیر چونه ام سرم رو بالا گرفت گفت- شنیده بودم گذشته ات رو فراموش کردی اما گفتم شاید کلک خودت اون افشین نامردِ...
خدا یا اینا دیگه کی هستن...
مرد که انگار متوجه گیجی من شده بود بلند زد زیر خنده گفت- داری فکر میکنی من کیم نه... جهت اطلاعتون بنده آرش ناصری هستم ...
یاد اون شب افتادم که افشین اسم آرش رو آورد گفت یکی از رقیباشه ...
گفتم- نکنه منو آوردی اینجا واسه تلکه کردن افشین...
آرش خندید گفت – نه برای تلکه کردنش بیشتر برای چزوندنش باید بفهمه با کی طرفه تا با جنسای ما نره معامله کنه ...
متوجه منظورش نشدم...
بهش گفتم- راه دیگه ای بجز دزدیدن من برای چزوندنش پیدا نکردی احمق...
آرش –نُچ ...پیدا نکردم ... خب بزار ببین اصلاً براش ارزشی هنوز داری یا نه...
بعد گوشیش رو از جیبش در آورد شماره افشین رو گرفت... با دو تا بوق جواب داد... زد روی بلندگو که منم بشنوم...
افشین-بنال آرش دیگه چه مرگته...
آرش- تو نمیتونی درست حرف بزنی شازده...
افشین- آخه با آدم درستی طرف نیستم که بخوام براش ارزشی قائل باشم...
آرش – خب نگران نباش ما یه کاری میکنیم که شما از این به بعد طریقه درست حرف زدن رو یاد بگیری...
افشین- منظورت چیه باز میخوای چه گندی بزنی ...؟
آرش- گوش کن چی میگم جناب زرنگ یا اون جنس های ما رو بر میگردونی یا من این شعله خانومتون رو میفرستم اون دنیا...
افشین- چــــــــــی ... شعله...! آرش تو چه غلطی کردی...
آرش- ببین شعله پیش منه اگه تا فردا خودت با دستای خودت اون جنس ها رو برام آوردی که هیچی اگه نه که مجبورم این خوشگله رو بکشم ... شیر فهم شد..
افشین- شوخی جالبی بود ترسیدم...
آرش – مثل اینکه فکر کردی دارم باهات شوخی میکنم... میتونی با خودش صحبت کنی...
بعد آرش اومد طرفم با یه لگد محکم زد به پهلوم که دادم در اومد...
گفتم- آشغال مگه مرض داری میزنی حیون...
آرش- شنیدی صداش رو...
افشین که انگار تازه باورش شده بود بهش گفت- آرش میکشمت ... خودت با دستای خودت گورت رو کندی ... اگه فقط یک بار دیگه دستت روش دراز بشه یا کتکش بزنی اونجا رو روی سرت خراب میکنم فهمیدی کثافط...
آرش که انگار از اذیت کردن افشین خوش اومد گفت- وایی چقدر ترسیدم ... تا فردا وقت داری تنها با جنس ها بیای کارخونه اگه کلکی بزنی مطمئن باش شعله رو میکشم...
افشین بهش گفت- باشه میام اما مطمئن باش بد بازی رو شروع کردی آشغال عوضی... اگه یه تار مو ازش کمشه اونجا رو به اتیش میکشم فهمیدی...
آرش- اگه تو جنس ها روپس بیاری من کاریش ندارم...
آرش گوشی رو قطع کرد بازم اومد سمتم یه لگد دیگه زد به پهلوم که اینبار مثل مار به خودم پیچیدم ...
بعد گفت –بزار ببینیم این آقا افشین چقدر سر حرفش میمونه ...
گفتم برو به درک آشعال...
بعد از زیرزمین بیرون رفت...

وقتی از در بیرون رفت یه نفس راحتی کشیدم...
ای بشکنه پات آرش ذلیل شده الهی تیکه تیکه بشی مرُدم از درد روانی آشغال...
خدایا اگه افشین نیاد چیکار کنم کسی نمیدونه من اینجام...
اما از افشین خوشم اومد طوری تهدیدش کرد که میشد فهمید که این آرش خیلی ازش میترسه...
عوضی ها بدجوری دستم و پام رو محکم بسته بودن ...چشمام رو بستم تا ببینم باید چه خاکی تو سرم بریزم ... که خوابم برد...
نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با صدای باز شدن در زیر زمین بیدار شدم دو نفر اومدن پایین منو با خودشون بردن سوار ون کردن دهنم رو بستن، داشتم خفه میشدم...
فکر کنم بعد از یه یک ساعتی رسیدیم به محل قرار ...
یه کارخونه متروکه بیرون از شهر بود که کسی اونجا رفت آمد نمی کرد...
آرش اومد طرف ون گفت – بذارید دختر همون تو فعلاً بمونه ...حواستون به اطرافم باشه...
رو کرد بهم گفت- حالا ببینیم این افشین خان شما تشریف میاره یا فقط بلوف میزد ...
بعد دوباره گوشیش رو در آورد شروع کرد به شماره گرفتن...
داشت با یکی صحبت میکرد که یکی از آدماش گفت – آرش خان یکی داره با ماشین نزدیک میشه...
داشتم از ترس میمردم ... گفتم خدایا یه امروز رو بخیر بگذرون ...
آرش بهشون گفت- همه برین سرجاتون دختر رو هم زود بیارید اینجا...
با خودم گفتم اگه افشینم جنس ها رو به اینا تحویل بده احتمال داره ما رو بکشن نمیشه بهشون اعتماد کرد...
بعد از چند دقیقه یه مزدای سفید وارد کارخونه شد...
آرش اومد سمت منو اسلحه اش رو گذاشت روی سرم داشتم اون سکته معروف رو میزدم...
خدایا یعنی میشه اینا همش یه خواب باشه...
افشین از ماشین پیاده شد...
وایی خدا جون چه تیپ خفنی هم زده بود ...
افشین یه نگاهی به من انداخت ...
بهش نگاه کردم انگار متوجه ترس توی چشمام شده بود...
رو به آرش گفت- حالا دیگه کارت به گروگان گیری هم رسیده بدبخت...
آرش نگاهی به دست افشین کرد گفت- خفه شو پس چمدون کجاست...
افشین- تو ماشینه ... اول بزار شعله بیاد این طرف برو برش دار...
آرش- زرنگی گفتم برو بیارش وایلا یه گلوله خالی می کنم تو سرش...
افشین خندید گفت- مال این حرفا نیستی... یعنی جرأت نداری...
آرش- مثل اینکه منو دست کم گرفتی افشین خان...
افشین- ببین روانی داروهای تقلبیت رو به اسم من تموم کردی هیچی بهت نگفتم... خیلی گند کاری دیگه کردی به اسم من بازم سراغت نیومدم اما از این یه کارت نمیگذرم ...
آرش- مثل اینکه موقعیت خودت رو فراموش کردی افشین خان...
افشین با صدای بلندتری دوباره خندید...
با تعجب بهش نگاه کردم از رفتارش سردر نمی آوردم چرا این انقدر بیخیاله ...
آرش هم که مثل من از رفتار خونسرد افشین تعجب کرده بود گفت- چیه سرخوشی...!
افشین یه کم نزدیک تر شد به من که یکی از آدمای آرش اسلحه رو محکم از پشت کوبید توی کمرش که باعث شد بیفته رو زمین...
آرش هم از این فرصت استفاده کرد شروع به کتک زدنش کرد ...
وایی خدا جون ببین آرش نامرد چطور داره بدجور کتکش میزنه...
ناخداگاه رفتم طرف آرش هلش دادم اونطرف گفتم- نامرد آشغال ولش کن که با اسلحه اش زد محکم زد توی صورتم که پرت شدم رو زمین ...
افشین وقتی صورت خونی منو دید از جاش بلند شد گفت- کثافط زنده ات نمیذارم ... حمله کرد به آرش که یکی از آدماش با تیر زدتش...
بلند داد زدم افشین... سری دویدم طرفش ...تیر به بازوی سمت چپش خورده بود ... زود روسریم رو درآوردم بستم دور باروش تا جلوی خونریزیش رو بگیره...
آرش اومد طرفم موهام رو کشید به افشین گفت- پس جنسا کجاست لعنتی...
افشین که دستش دوربازوش بود به سختی از رو زمین بلند شد...
گفت- باشه من جنسا رو بهت میدم اما یه شرط داره که بزاری شعله بره...
آرش بلند داد زد- عوضی تو در شرایطی نیستی که بخوای به من امرنهی کنی...
افشین- باشه پس خودت خواستی...
آرش با حالت گنگی گفت- منظورت چیه...؟
افشین- اگه تا یک ساعت دیگه من سالم از اینجا با شعله بیرون نرم آدمای من اون دختر کوچولوت رو میکشن...
آرش اومد سمت افشین محکم با ته اسلحه کوبید توی صورتش گفت- داری مثل سگ دروغ میگی عوضی...
افشین که دهنش خونی شده بود با خنده گفت- چیزی که عوض داره گله نداره آرش خان... میتونی زنگ بزنی خونه تا مطمئن بشی...
آرش با تردید گوشیش رو در آورد زنگ زد وقتی مطمئن شد حرف افشین درسته اومد طرفش یقه اش رو گرفت گفت- کثافط تو چه غلطی کردی...
افشین با نیشخند جواب داد- گفتم من تلافی کاری که خودت شروع کردی رو انجام دادم همین... حالا برو گمشو اونطرف بزار ما بریم...
آرش که حسابی عصبانی شده بود گفت- خودم با دستای خودم میکشمت افشین ...
افشین- پس باشه تا اون روز...
بعد رو کرد به من گفت – بریم شعله ...
در ماشین رو براش باز کردم گفتم- بشین من خودم رانندگی میکنم...
سری رفتم نشستم ماشین رو روشن کردم از اونجا دور شدم...
به افشین گفتم- الان میریم بیمارستان یه کم صبر کن...
دستم رو گرفت گفت – اون آشغال که اذیتت نکرد...
گفتم- اونجور که تو تهدیدش کردی نه ...
افشین گوشیش رو در آورد شروع به گرفتن شماره کرد ...
افشین- چی شد... ولش کردین...
.......
افشین- آره ... کلکمون گرفت... حالا میتونید آدمش کنید...
........
افشین- سیامک زنگ بزن دکتر یزدانی بگو تا یه ساعت دیگه بیاد خونه ام من تیر خوردم...
.......
افشین- نه...نه... چیزی نشده فقط بگو زود بیاد....
بعد تماس رو قطع کرد...
برگشت سمت منو گفت – معذرت میخوام عزیزم بخاطر من اذیت شدی...
با دستش داشت گونه ام رو نوازش میکرد ....
دستش رو گرفتم گفتم- انقدر تکونش نده خونریزیش بدتر میشه...
اینبار با دستش موهام رو نوازش کرد ...
گفتم-باید از کجا برم داخل شهر ...
افشین- برو یه کم جلوتر به پیچ سمت راست ...
وقتی رسیدیم داخل شهر به بد ترافیکی خورده بودیم ...
گفنم- وایی لعنتی عجب ترافیکیه...
افشین- شعله درست نیست با این وضعیت توی ترافیک بمونی حتماً بهمون شک میکنن بنداز از یه جای خلوت برو...
باشه ای گفتم سری از ترافیک خارج شدم خدا رو شکر ...
داشتم دور میزدم که احساس کردم یه سمند نقره ای داره تعقیبمون میکنه کمی جلوتر رفتم اما بازم دنبالمون بود ...
به افشین گفتم- فکر کنم یه ماشینی داره تعقیبمون میکنه...
افشین از آینه بغل ماشین نگاه کرد گفت- پلیساً ردمون رو زدن...
با تعجب گفتم- چی ... پلیس ...چطوری فهمیدن...
افشین- نمیدونم ... یه کم تند تر برو ... بزار ما رو گم کنن ..احتمال داره بطور اتفاقی ما رو دیدن بهمون مشکوک شدن برو تو بزرگراه یه جوری بپیچونشون شعله...
گفتم- اگه ایست دادن چی باید چیکار کنم...
افشین - تو فقط برو تا من بهت بگم چیکار کنی...
باشه ای گفتم رفتم سمت بزرگراه زیاد شلوغ نبود سرعت ماشین رو بیشتر کردم هی از بین ماشین ها لایی میکشیدم از آینه نگاه کردم دیدم سمنده هم سرعتش رو زیاد کرد داره دنبالمون میاد ... به افشین نگاه کردم دیدم اسلحه اش رو در آورده ...
بهش گفتم- چیکار میخوای بکنی افشین ... مثلاً دستت تیر خورده ...
چیزی نگفت بهم اشاره کرد که تند تر برم...
دیگه واقعاً ترسیده بودم نمیخواستم هیچ درگیری پیش بیاد به اندازه کافی بسم بود...
افشین برگشت پشت سرمون رو نگاه کرد گفت- سرعتت رو کم کن زود باش...
با تعجب نگاش کردم گفتم چرا...؟
افشین –کاری که بهت میگم بکن انقدرم ازم دلیل نخواه...
سرعت ماشین رو کم کردم دیدم داره پنجره رو میده پایین...
بعد اسلحه اش رو چک کرد از پنجره رفت بیرون طرف یه ماشین شلیک کرد چرخش رو زد بعد سمت همون ماشین شلیک کرد که راننده اش تعادلش رو از دست داد با اون ماشینه که چرخش رو زده بود برخورد کرد...
افشین سرش رو آورد داخل گفت- حالا سرعتت رو زیاد کن ... تو اولین فرعی به پیچ راهمون از این سمت نیست...
هاج واج داشتم نگاش میکردم بهش گفتم- اگه تو سالم بودی لابد یه شهر رو بهم میریختی ...
افشین با حالت جدی گفت- همین شهر منو به بدبختی کشوند...میخوای بهمش نریزم ...
متوجه منظورش نشدم ... آدرس خونه اش رو ازش گرفتم به همون سمت رفتم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۰۶:۴۵
× بستن تبلیغات



تحلیل آمار سایت و وبلاگ