گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

11 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان تاوان گناه» ثبت شده است

قسمت آخر رمان تاوان گناه

با تعجب گفتم – یعنی تو این همه مدت داشت خبر چینی میکرد عجب آدم رذلیه بوده ...
افشین- شانس دیگه هر چی آدم عوضیه گیر من میفته ...
رفتم روبروش ایستادم با دستام موهای به هم ریخته اش و براش مرتب کردم برای اینکه از ناراحتی درش بیارم یه کم خودم و براش لوس کردم و گفتم- یه بلا نسبتی هم بگی بد نیستا آقای دکتر شایگان الانه است که بهم بربخوره ...
دستم و گرفت و منو کشید سمت خودش و نشوند رو پاهاش گفت – شعله میخوام برام یه کاری کنی ...
گفتم- تو جون بخواه کیه که انجامش نده جیگر خان ... اما به یه شرط که دیگه عصبانی نشی ...؟
افشین- خودت که میبینی بازم میگی عصبانی نشم ...
-خب چه مرضیه در جا بزن خلاصش کن هم حرص نمیخوری هم یه ملتی و از شرش راحت میکنی ...
یهو دیدم افشین زد زیرخنده و گفت- تو معلوم نیست کی شوخی میکنی کی جدی هستی ...؟
سرم و گذاشتم رو شونه اش و گفتم – افشین میدونستی وقتی عصبانی و بد اخلاق هستی چقدر خواستنی میشی مخصوصا که موهات میریزه تو صورتت که دیگه نگو ...
حلقه دستاشو دورم محکم تر کرد گفت- تو هم میدونی چطور اعصاب بهم ریخته منو آروم کنی کلک ...
صورتش و بوسیدم گفتم – خب دیگه هر آدمی یه قلقی داره فداتشم منم چون دوست ندارم ناراحت ببینمت مال تو رو پیدا کردم ... بد کردم ...
افشین- شعله من یه کاری کردم ...
سرم و از رو شونه اش بلند کردم تو چشماش نگاه کردم گفتم – مثلاً چیکار کردی نکنه سرم هوو آوردی ... آره ...
خندید گفت- میشه انقدر نپری وسط حرفم ...
-خب بگو میشنوم ...
افشین – اون پاکتی و که موقع رفتن بهت دادم و یادته ...
گفتم – آره ... یادمه ...
افشین- یه پاکت دیگه مثل همون دادم دسته وکیلم بهش گفتم اگه هر اتفاقی برای من افتاد هر چی دارم و به اسمت کنه چه اینجا چه خارج از کشور ...
حرفش و قطع کردم گفتم- افشین ...
دستشو گذاشت جلوی دهنم گفت – فقط گوش کن خواهش میکنم ... ببین شعله معلوم نیست صبح چه اتفاقی میخواد برامون بیفته من وکالت تام دادم که بعد از من همه رو به اسمت کنه فقط کافیه بری پیشش، اونم خودش همه کارا رو درست میکنه آدم خیلی مطمئنیه میتونی تو همه کارا ازش راهنمایی بخوای ... فقط ازت خواهش میکنم اگه هر درگیری پیش اومد چه با افراد پاشایی چه با پلیس حتی اگه برای منم اتفاقی افتاد دلم نمیخواد پا جلو بذاری و خودتو نشون بدی یا حتی باهاشون درگیر بشی فهمیدی ...
دستشو از جلوی دهنم بر داشتم با عصبانیت گفتم- افشین چرا چرت و پرت میگی من تا اینجاش باهات بودم مطمئن باهاش تا آخرشم هستم و جا نمیزنم ... در ضمن من بدون تو هیچی نمیخوام جناب دکتر افشین شایگان ...
افشین - آره فهمیدم حالا چرا تهدیدم میکنی ولی من از حرفم برنمیگردم ...
-منم همینطور خیالت راحت ...
با وارد شدن ماشین سیامک به کارخونه حرفمون نیمه تموم موند ...
وقتی اومد طرفمون افشین از جاش بلند شد رفت سمتش بهش گفتم – سیامک مگه کجا رفته بود ... ؟
افشین- بیا خودت می فهمی ...؟
باهاش رفتم پیش سیامک دیدم دستش یه ساکه بزرگه افشین بهش گفت- خب چیکار کردی گرفتی ازش ...؟
سیامک – آره ولی اونی که می خواستیم و پیدا نکرد البته اینم بدک نیست مدلش SVD بردشم 1300 متر گنجایش ۱۰ تا فشنگ و هم داره بدرد کارمون میخوره ...
افشین- خوبه همینم کارمون و راه میندازه ... محل قرار و چی چک کردی ...؟
سیامک - محلی رو که گفته بودی رفتم دیدم مناسبه فقط اون ساختمون تجاری نیست مسکونیه توی اون محدوده هم همون یه ساختمون بدرد کارمون میخوره که میشه همه جا رو باهاش کنترل کرد ...
افشین- من فکر میکردم اون ساختمون تجاریه پس کارمون یه کم سخت تر شد ولی چاره چیه مجبوریم زودتر شروع کنیم تو برو به بچه ها بگو آماده باشن به شروینم بگو بیاد پایین کارش دارم ...
بهش گفتم – میشه به منم بگی داری چیکار میکنی ...؟
افشین- یه کم صبر کن الان بهت میگم ...
گوشیشو از جیبش در آورد و شروع کرد به شماره گرفتن...
گفت- لعنتی جواب نمیده ...
-به کی زنگ میزنی ...؟
افشین- یکی از جاسوسامون که تو گروه پاشایی هست ...
-نکنه گیر افتاده ...؟
افشین-فکر نکنم اون خیلی حرفه ایه کارشو خوب بلده ...
-تو میخوای از راه دور پاشایی رو بزنی ...؟
افشین – من نه در اصل تو باید اینکارو کنی ...
با تعجب نگاش کردم گفتم- چـــــــــــی من ... اما من که بلد نیستم ...
افشین- یادت رفته تو نشونه گیریت از منم بهتر خودم یادت میدم باید چیکار کنی عزیزم ...
-وایــــــــــــــی نه من خیلی میترسم ...
افشین ترس نداره خانومی تو که تو تیر اندازی مسلطی پس نگرانیت بابت چیه ...؟
-از اینکه تو خودت میخوای چیکار کنی ...؟
افشین – من باید با اون آشغال رو در رو صحبت کنم یادت که نرفته ...
نمیدونستم چی بگم کار خیلی سختی و بهم واگذار کرده بود البته منظورم از سختیش این نبود که نتونم بزنمش نه منظورم تنها گذاشتن اون بود ...
گفتم- افشین خب پس میخوای شهروز و چطوری تحویل بدی ...؟
یه نشخند زد و گفت- نیازی نیست اونو تحویلش بدیم میخوام خلاصش کنم ...
با دهن باز نگاش کردم گفتم- خب دیونه حتما این یارو میخواد بچه اشو ببینه تو میخوای بکشیش ...
افشین- بهش قبلاً گفتم که تا نیاد خبری از پسرش نیست ...
-پس محل جدید قرار میدونه ...؟
افشین – آره میدونه ...
دیدم شروین داره میاد طرفمون وقتی بهمون رسید گفت- همه چی حاضر دیگه میتونیم حرکت کنیم ...
افشین – شهروز و اون پسر رو خودت ببر یه گوشه ای خلاصشون کن ...
شروین- مطمئنی میخوای من اینکارو کنم ...
افشین- آره من باید شعله رو ببرم محل قرار وقت کم میاریم اگه خودم برم پس تو بجنب ...
شروین- باشه من انجامش میدم خیالت راحت ...
افشین بهم گفت - بمون من برم از داخل بارونیم و بر دارم فکر کنم از شانس بد ما میخواد بارون بگیر ...
گفتم- باشه من میرم دم ماشین منتظرت میمونم ...
وقتی افشین رفت داشتم میرفتم که شروین صدام کرد گفت- شعله حرفام و که یادت نرفته پس مراقب کارایی که میکنی باش اینجا دیگه ته خطه هیچ راه فرار بی برو برگشتی نداره ...
با عصبانیت نگاش کردم گفتم- داری منو تهدید میکنی شروین خان ... ؟
گفت- نه تهدید نیست چون من در جایگاهی نیستم که بخوام تهدیدت کنم فقط خواستم بازم بهت گوشزد کنم که به عاقبت کار خودت یه کم فکر کنی ...
گفتم- جناب سرگرد گوش کن ببین چی دارم بهت میگم اگه این وسط پلیس افشین و دستگیرش کنه یا اتفاقی از طرف اونا براش بیفته مطمئن باش تقاصشو از تو اون سرهنگ می گیرم ...
شروین خندید گفت- حالا تو داری منو که یه پلیسم و تهدید میکنی عجب دوره زمونه ای شده ... راستی چمدون مواد چیکارش کردید ...؟
-چیه نکنه میخوای با اون همه موادی که اینجا بود واسه خودمون دردسر درست کنیم ...
چیزی نگفت رفت ...
سری رفتم سمت ماشین و منتظر افشین شدم ... وقتی برگشت سوار شدیم و شروع کرد به حرکت کردن ... نمیدوم چرا دلم همش شور میزد احساس میکردم میخواد یه اتفاق بدی برامون بیفته ... افشین دستام و گرفت بوسید گفت- چرا ساکتی خانوم کوچولو ...
گفتم- افشین بهم قول میدی مراقب خودت باشی ...؟
خندید گفت- بازم شروع کردی ...تو منو نمی شناسی عزیزم اهل بیخودی قول دادن نیستم ...
-افشین میخوام همین الان بهم قول بدی خواهش میکنم میدونی که چقدر برام اهمیت داری ...
افشین- شعله خواهش میکنم با این حرفات اذیتم نکن اینجوری اعصابم داغون میشه ...
-خب مگه چی ازت میخوام ... گفتم بهم قول بده که مراقب خودت هستی این چیز زیادیه ...
نگام کرد گفت- باشه عزیزم اگه آرومت میکنه من سر قولم هستم...
یه نفس راحتی کشیدم و گونه اشو بوسیدم گفتم- خب اینو زودتر میگفتی فداتشم ...
افشین- شعله گوش کن ببین چی دارم بهت میگم کاری که امروز من ازت میخوام خیلی ساده است یعنی همه چی به تو بستگی داره فهمیدی ... باید تمام حواست و جمع کنی که یه وقت اشتباه نکنی چون فرصت زیادی نداریم ...
-میخوای با تفنگ دوربین دار بزنمش ...؟
افشین- بنظرت کار سختیه ...؟
-اوهوم ... چون تا حالا باهاش کار نکردم ...
افشین - لازم نکرده تو نگران اون باشی خودم یادت میدم ...فقط گفتم تنها چیزی که ازت میخوام اینه که حواستو خوب جمع کنی تا موقعیت مناسب دیدی بزنیش اونم فقط سرشو ...
-حالا نمیشه قلبشو نشونه بگیرم مثل تو فیلما...
خندید گفت - فرقی نمیکنه من فقط میخوام دیگه بلند نشه ...
گفتم- چشم دیگه امر دیگه ای نیست آقا ...
افشین- فعلا نه خانومی ...
به ابرای سیاهی که تو آسمون بود نگاه کردم ...

معلومه میخواد بارون بگیره بهش گفتم- فکر میکنی کارمون چقدر طول میکشه ...
افشین- نمیشه پیش بینی کرد ... گفتمهمه چی به تو بستگی داره ...
-سعی خودمو میکنم ...
وقتی وارد شهر شدیم ماشین و یه گوشه نگه داشت رفت پایین یه نگاهی به اطراف انداخت گوشیش تا زنگ خورد شروع کرد به صحبت کردن بعد از چند لحظه بود که ماشین سیامک اومد یه کم جلوتر ازمون نگه داشت چند نفر باهاش از ماشین پیاده شدن که لباس های محلی تنشون بود ... تعجب کردم که اینا کین وقتی دیدمشون تازه متوجه شدم که اینا آدمای خودمونن که به این صورت لباس پوشیدن حتما اینم نقشه افشین بود ...
افشین برگشت سمت ماشین گفت- گرسنه ات نیست ...
- راستشو بگم ...
افشین- آره بگو ...
-خب نه گرسنه ام نیست ازبس دارم حرص میخورم دیگه نیازی به خوردن صبحونه ندارم ...
افشین- میدونم امروز روز خیلی سختیه ولی عزیزم بهت قول میدم که تو زندگی مشترکمون همه اینا رو برات جبران کنم ...
از این حرفش خوشم اومد گفتم – ببینم و تعریف کنیم آقای دکتر ...
اومد در باز کرد و سوار شد گفت- نمیخوای از اون وردات برای امروز بخونی خانومی ...
گفتم - ورد چیه افشین ... اونا صلواته ...
خندید گفت- آره منظورم همونه ... خودت میدونی که من زیاد در بند این چیزا نیستم بخاطر همینه بهش میگم ورد ... اگه قرار بود زندگیمون با این چیزا تغییر کنه که الان این وضع و اوضاعمون نبود ...
-خب به آدم آرامش میده... درسته منم مثل خودتم اما به این چیزا خیلی اعتقاد دارم ...
افشین- پس بیا یه شرط ببندیم اگه امروز به خیرو خوشی تموم شد و گذشت قول میدم تمام حرفام و پس بگیرم شایدم بهشون ایمان آوردم ... تو چیکار میکنی ...؟
یه کم فکر کردم گفتم- خب منم بر عکس تو دیگه برام هیچ ارزشی ندارن چون بهم ثابت میشه همش علکیه ...
با صدای بلندی خندید گفت- وایی شعله تو چقدر با حالی مطمئنی از حرفت بر نمیگردی ...؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم- مگه مرض دارم بخوام از حرفم بر گردم ...
ماشین و نزدیک یه ساختمون نگه داشت گفت- پیاده شو ببینم خانومی امروز چه میکنی ...
-مطمئن باش بخاطر تو هم که شده کارم و خوب انجام میدم ...
لبخندی زد و گفت- منم همین و ازت میخوام ...
-خب حالا میخوای چطوری بریم داخل اینجا که مسکونیه ...؟
افشین – واسه هر مشکلی یه راهی هست اینو همیشه یادت باشه ...
رفت جلوی در ایستاد و زنگ یکی از واحدها رو زد بعد از چند دقیقه در باز شد برگشت سمت ماشین و ساک و بیرون آورد با هم رفتیم داخل اشاره کرد در آسانسور و باز کنم وقتی رسیدیم طبقه ششم رفت زنگ واحد سمت چپ و زد یکی اومد درو باز کرد وقتی رفتیم تو خونه چشمم افتاد به یه زن و مردی که بسته شده بودن به صندلی داشتن ما رو با ترس نگاه میکردن ...
افشین رفت سمتشون گفت – ما رو ببخشید که اول صبحی براتون شدیم مهمون ناخونده ولی قول میدم تا یکی دو ساعت دیگه زحمت و کم میکنیم ...
بعد رفت سمت یکی از پنجره ها پرده رو کنار زد رفتم کنارش ایستادم گفتم- پس محل قرار اینجاست ...
افشین- آره بنظرت چطوره ... میتونی از اینجا مسلط باشی یا بریم رو پشت بوم ...؟
نگاه کردم گفتم- خب بستگی داره پاشایی کجا ایستاده باشه ...
افشین- فرقی نمیکنه اگه پشتشم بهت باشه میتونی راحت بزنیش حتی اگه شلوغ باشه ...
-باشه فقط بعد از اینکه زدمش میخوای چیکار کنی ...؟
افشین – باقیش و بسپر به من، بچه ها رو که دیدی لباس محلی تنشون بود همین دور اطراف بازار کمین می کنن تا اتفاقی نیفته ... تو اینجا میمونی تا خودم بیام دنبالت فهمیدی ...
-بله قربان فهمیدم ...
رفت سمت ساک درشو باز کرد تفنگ دوربین دارو از داخلش در آورد شروع کرد به سر هم کردنش خدایی چیز توپی بود من فقط از اینا تو فیلما دیده بودم باورم نمیشد یه روزی خودم بخوام ازش استفاده کنم ... وقتی چشم زن ومرد صاحب خونه بهش افتاد معلوم بود بنده خداها خیلی ترسیدن ...


افشین یه نیشخند بهشون زد و گفت- چرا اینجوری نگام می کنید قرار نیست کار بدی بکنیم اینجا نه ریس جمهوری قرار کشته بشه نه شخصیت مهم سیاسی پس خیالتون راحت باشه کسی یخه شما رو نمیگیره ...
احساس ضعف میکردم رفتم تو آشپزخونه دیدم بساط چایشون به راه بلند گفتم –ایــــــــــــــی وووولللللل...
افشین گفت- چی شد ...؟
گفتم- با اجازه صاحب خونه دارم بساط صبحونه روبراه می کنم ... کارت تموم شد بیا اینور...
افشین- آفرین به تو که اجازه هم می گیری ... باشه الان میام ...
وقتی کارش تموم شد برای هر دو مون چایی ریختم بهش گفتم- کی قرار این یارو خودشو نشون بده ...
به ساعتش نگاه کرد گفت- تا یه ساعت دیگه باید پیداش بشه ...
-خب بهش زنگ میزدی مطمئن می شدی میاد یا نه ...؟
افشین- بخاطر پسرشم که شده حتما خودشو آفتابی میکنه ...
بین صحبت هامون احساس کردم که از اتاق بغلی صدای گریه بچه میاد، تعجب کردم و گفتم- مگه اینا بچه دارن ...
سری از جام بلند شدم رفتم تو اتاق و درشو باز کردم دیدم یه دختر بچه تو تختش نشسته داره گریه میکنه ... فکر کنم یکسال و نیمش می شد ...
افشین اومد کنارم گفت- چی شد ...؟
بچه رو برداشتم و بغلش کردم گفتم- ای جانم ... افشین ببین چقدر نازه ...
با یه لبخند شیطنت آمیزی گفت- چقدر بهت میاد مادر بشی عزیزم
از این حرفش کلی ذوق کردم گفتم-جـــــــــــدی میگی ...؟
افشین-آره باور کن ... حالا بچه رو ببر پیش مادرش لابد الان فکر میکنه میخوایم بخوریمش ...
وقتی بردمش دیدم طفلی مادر داره عین ابر بهار بخاطر بچه اش گریه میکنه گفتم- چیـــــــــــه ...چرااااااااا اینجوری گریه می کنی بیا بابا اینم بچه ات ...
دستشو باز کردم و بچه رو دادم دستش ... افشین به ساعتش یه نگاه انداخت و گوشیشو از جیبش در آورد شروع کرد به شماره گرفتن... بعد از چند لحظه گفت- چرا انقدر دیر کردی شروین ... ؟
..........
افشین- حالا خلاصشون کردی ...؟
.........
افشین- باشه ... پس سری برگرد ...
یه احساسی بهم می گفت شروین اونا رو تحویل سرهنگ داده یعنی مطمئنم که این کارو کرده بود چون آدمی نیست که خودش بخواد حکم اجرا کنه ... تو فکر یه نقشه ای بودم که قبل از رسیدن پلیس ما از اونجا فرار کنیم ...
افشین صدام کرد گفت- بیا اینجا بهت یاد بدم باید چیکار کنی ...
رفتم پیشش ایستادم و گفتم – بفرمایید استاد گرامی بنده سرا پا گوشم ...
اول جای قرارو بهم دوباره نشون داد گفت- ببین عزیزم اصلا کار سختی نیست اول دور یا نزدیکی هدفت و تنظیم میکنی که من برات انجامش دادم بعد خیلی راحت مثل آب خوردن هدفت و انتخابش میکنی بعد نشونه میگری و شلیک میکنی ... فقط باید تمرکز داشته باشی ...
-باشه متوجه شدم امیدوارم فقط واسه تمرکزم مشکلی پیش نیاد چون دارم از استرس میمیرم ...
میخواست جوابم و بده که گوشیش زنگ خورد ...
افشین- بگو ... میشنوم ...
........
افشین- خیلی خب باشه من اومدم ...
گوشی و قطع کرد رو به دو نفر دیگه گفت- بریم بچه ها ...
گفتم – افشیـــــــــن من اینجا تنها باشم ...
به اون دو نفر اشاره کرد که پایین منتظر بمونن بعد خودش اومد دستم و گرفت برد تو آشپزخونه گفت- شعله تمام حرفام که یادته ...
گفتم- آره مگه میشه یادم بره ...
گفت – خیلی خب عزیزم فقط تا کسی دنبالت نیومده از اینجا خارج نمیشی ...
سرم و تکون دادم گفتم- باشه خیالت راحت ...
گوشی و با اسلحه خودش و بهم داد و گفت – اینا رو بگیر پیشت باشه فقط از گوشی من با کسی تماس نگیری خودم رسیدم پایین باهات هماهنگ می کنم ...
برگشت که بره از پشت محکم بغلش کردم و گفتم- افشین نرو خواهش میکنم ...
منو از خودش جدا کرد با عصبانیت گفت- شعله خواهش میکنم تمومش کن ...باور کن اعصاب خودم به به اندازه کافی خورد هست بهت که گفتم تو دیگه بیشتر اذیتم نکن ...
نمیدونم چرا از این حرفش ناراحت شدم گریه ام گرفت رفتم رو صندلی نشستم و گفتم- خب میترسم اتفاقی برات بیفته به خدا دست خودم نیست...
اومد کنارم دستش و کشید رو گونه ام و اشکام و پاک کرد گفت – مگه ما بهم قول ندادیم پس خواهش میکنم عزیزم خودت و ناراحت نکن باور کن هیچ اتفاق بدی نمیفته فقط تو باید حواستو خوب جمع کنی اون آشغال و بزنی در اصل کار اصلی رو تو انجام میدی نه من ...
یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم- باشه برو از بابت منم خیالت راحت باشه کارم و خوب انجام میدم ...
گونه ام و بوسید سری رفت سمت در و گفت- ببینم چیکار میکنی خانومی ...
از جام بلند شدم رفتم سمت ظرفشویی شیر آب و باز کردم صورتم و شستم گفتم شاید اینجوری یه کم از استرسم کمتر شد ... برگشتم تو حال دیدم زن و مرد صاحب خونه دارن هر دوشون منو چپ چپ نگاه میکنن ...
انقدر اعصابم خورد بود بلند سرشون داد زدم و گفتم- چیــــــــــــــه مگه ارث پدرتون و خوردم دارید منو اینطوری نگاه میکنید یه ساعت طاقت بیارید گورمون و گم می کنیم دیگه ...


بعد گذشت نیم ساعت افشین بهم زنگ زد و گفت که آماده باشم ...رفتم سمت پنجره یه صندلی آوردم گذاشتم کنار دستم اسلحه رو برداشتم چون برام یه کم سنگین بود تکیه اش دادم به صندلی تا راحت باشم بعد پرده رو کشیدم تا زیاد تابلو نشم از دوربینش داشتم اطراف و نگاه میکردم گوشی و برداشتم و شماره افشین و گرفتم گفتم- تو کجا یی که من نمی بینمت ... ؟
گفت- من تو ماشینم اگه سمت راستت و ببینی مشخصه ...

-آهان آره دیدمت ...
افشین- دورو برت و خوب نگاه کن ببین چیز مشکوکی میبینی یا نه ...؟
به اطراف یه نگاهی انداختم گفتم- فعلاً که چیز مشکوکی وجود نداره جز رفت و آمد معمولی مردم ... اما نه یه لحظه صبر کن ...
چشمم افتاد به یه ون مشکی که اونطرف خیابون نگه داشته بود یه کم مشکوک میزد ...
افشین - چی می بینی ...؟
گفتم- یه ون مشکی اونور خیابون پارک کرده ببینم بچه های ما که با ون نیومدن ...؟
افشین- نه ... لابد آدماش و فرستاده تا مراقب اوضاع باشن ...
-آره ... احتمالش هست ...
تقریبا یک ربع بعدش یه سانتافه نوک مدادی اومد دوتا ماشین عقب تر از همون ون نگه داشت ... زودی به افشین آمار ماشینه رو دادم ...
گفت- خودشه مطمئنم ... خوب حواست تو جمع کن وقتی من تاییدش کردم بهت میگم بزنش ...
گفتم- ای به چشـــــم رئیس بزرگ ...
تقریبا بعد از یک ربعی پاشایی با یه مرد هیکلی که معلوم بود بادیگاردشه از ماشین پیاده شدن اومدن سمت محل قرار ... از شانس بدمونم این یارو همش مزاحم کارمون بود عینه کنه چسبیده بود به پاشایی ول کنشم نبود ...
افشین گفت- خودشه میتونی الان بزنیش ...
گفتم- اگه این خرمگس بزاره ...
افشین- عجله نکن ... هر وقت موقعیت بود شلیک کن ...
باشه ای گفتم و منتظر موقعیت شدم تا این یارو یه کم ازش فاصله بگیره یهو دیدم بادیگاردش گوشیشو از جیبش در آورد شروع کرد به صحبت کردن وقتی ازش فاصله گرفت از موقعیت استفاده کردم و سری قلبش و نشونه گرفتم درست همون موقع که شلیک کردم از شانس بد من اسلحه تهش از رو صندلی لیز خورد و تیر بجای اینکه بخوره به قلبش خورد به کتفش ... بادیگاردش که معلوم بود دست پاچه شده سری بلندش کرد داشت میبردتش سمت ماشینشون که افشین از ماشین اومد پایین و بادیگاردش و با تیر زد...منم دوباره نشونه گرفتمش این بار تیر درست خورد به ساق پاش که باعث شد بیفته رو زمین ... افشین داشت میرفت طرفش یکی از آدماش که داخل همون ماشین بود بهش شلیک کرد ...
بلند داد زدم – افشیــن چــــــی شــــــد ...؟
صدای ناله اش و میتونستم بشنوم بلند دوباره گفتم- افشـــــین ...
جوابم و داد و گفت- نگران نباش چیز مهمی نیست فقط بازوم یه کم زخمی شده ...
داشتم از نگرانی میمردم... دوباره از تو دوربین نگاه کردم دیدم افشین خودش و پشت یه ماشین قایم کرده یه کم خیالم راحت شد...چشمم افتاد به پاشایی وقتی دید که تنها مونده سری خودش و رسوند به ماشین و سوارش شد ...
گفتم- افشین داره در میره این چقدر سگ جونه ...
افشین روبه سیامک که داشت میومد طرفش بلند گفت- سیا بدو ماشین و بیار بریم دنبالشون ...
سیامک زودی رفت سمت ماشین و آوردش طرف افشین و با هم رفتن دنبال پاشایی ...
اما هنوز خیلی دور نشده بودن که چند تا ماشین پلیس جلو راهشون و سد کردن و دیگه نزاشتن حرکت کنن ...
افشین با عصبانیت گفت- لعنتـــــــــی ... اینا دیگه کدوم گوری بودن ...
گفتم- میخوای چیکار کنی حــــــالا ...؟
افشین- باک یکیشون و نشونه بگیر بزن ...
با تعجب گفتم- چــــــــــــــی ... ؟ یعنی به ماشین پلیس شلیک کنم ...!
افشین - آره عجله کن ...اینجوری حواسشون پرت میشه ما میتونیم فرار کنیم ...
گفتم- اما افشین توی ماشین پلیسا آدمه من چطوری بزنمشون درضمن آدمای دور بر پس چی میشن ...؟
بلند سرم داد زد و گفت - کاری و که بهت گفتم بکن همین الان بزنش لعنتی زود باش ...
باک یکی از ماشینا رو که عقب تر بود و نشونه گرفتم تو دلم گفتم خدایا منو بخاطر این کارم ببخش بعد طرفش شلیک کردم که باعث منفجر شدن ماشین شد ... شدت انفجار انقدر شدید بود که باعث شد ماشینه به بالا پرت بشه مامورایی که اونجا بودن معلوم بود اصلا توقع همچین صحنه ای رو نداشتن مخصوصاً سرهنگ ووواااییی اگه بفهمه این گند کاری کار من بوده ...
افشین به سیامک گفت – حـــــــــالا برو تا حواسشون پرت شده بجنب ...
وقتی دیدم فرار کردن خیالم یه کم راحت شد ... دوباره بهم گفت- آفرین دختر خوب ... زود وسایلا رو جمع کن الان شروین و میفرستم دنبالت ...
اسم شروین و که شنیدم بهش گفتم – نــــــــه افشین یه وقت همچین کاری نکنیاااا...
با تعجب گفت- چــــــرا ... ؟
نمیدونستم باید بهش می گفتم شروین پلیس یا نه دو دل بودم که بازم صداش و شنیدم گفت - بهت گفتم چرا شعله ...
با حالت کلافه ای گفتم- مگه خودم دست و پا چلفتیم که میخوای برام مراقبم بذاری ...
افشین با عصبانیت گفت- شعله چرا چرت و پرت میگی تو نمیتونی اونجا بمونی هر لحظه امکان داره جاتو شناسایی کنن، شروین و بخاطر همین میفرستم دنبالت ... دیگه با من بحث نکن ...
وقتی تماس و قطع کرد هاج و واج مونده بودم که باید چیکار کنم سری از جام بلند شدم رفتم طرف زن و مرد صاحب خونه چسب دهن مرده رو برداشتم و اسلحه رو گرفتم سمتش و گفتم – هی یارو شما ماشین دارید ...
جوابمو نداد ... با ته اسلحه محکم زدم به سرش و گفتم- بنال دیگه آشغال عوضی زود باش ...
گفت- آره ... کلیدش رو میزه توی اتاق خواب ...
- خب نمی تونستی اینو مثل آدمیزاد بگی که من شرمندت نباشم ...
دوباره چسب و زدم به دهنش و سری رفتم سمت اتاق خواب کلید و از رو میز برداشتم وسایلا رو جمع کردم داشتم از در بیرون میرفتم که از تو راه پله ها صدای پا شنیدم دقت کردم دیدم چند نفر مسلح که معلوم بود ماموران دارن یواش یواش از پله ها بالا میان سری برگشتم داخل، بدجوری شوکه شده بودم اصلا توقع نداشتم اینا الان بیان سراغم انگار تو بد هچلی افتاده بودم... نمی تونستمم به افشینم زنگ بزنم دلم نمیخواست بخاطر من اونم تو دردسر بیفته ...


گوشیمو از جیبم در آوردم و شماره شروین و گرفتم ...هنوز چند تا بوق نخورده بود که جواب داد ...
بدون اینکه بذارم حرفی بزنه بهش گفتم- خیلی نامردی شروین ... این همه آدم و فرستادی فقط واسه دستگیری یه دختر تنها... واقعاً واسه نیروی پلیس جای تأسف داره ...
شروین- خودت اینجور خواستی من از قبل بهت هشدار داده بودم گفتم که خودتو از این بازی بکش کنار اما لجبازی کردی گفتی تا آخرش با افشین هستی ... اینم آخرش فقط همینو میخواستی ...
خنده عصبی کردم و گفتم – کی گفته آخر خط من اینجاست جناب سرگرد ...مثل اینکه یادت رفته من اینجا تنها نیستمااااااااا ... پس آخر خطی وجود نداره فهمیدی ...
شروین- شعله مسخره بازی درنیار کارو خرابتر از اینی که هست نکن ... پای اونا رو دیگه وسط نکش ...
-پس به اینـــــــــا بگو زود برگردن پایین ... همین الان ... وگرنه مجبور میشم دخل هر سه تاشونو بیارم ...
شروین- خیلی لجبازی تو دختر، فکر عاقبت کارتم باش ...
یه نیشخند زدم و گفتم- شما به عاقبت کار من کاری نداشته باش اون کاری و که بهت گفتم انجام بده... اگه تا 5 دقیقه دیگه این دور و اطراف اثری از پلیس باشه باور کن شروین بدون درنگ هر سه شونو می کشم در ضمن من حواسم به همه جا هست فکر کلک ملکم به سرتون نزنه ...
شروین- شعـــــــــله من دارم میام بالا میخوام همین الان این مسخره بازی و تمومش کنی ...
-دیونه شـــــــــدی شروین اگه بیای میزنمت ...
شروین- خب بزن مگه الان باعث نشدی دو تا مامور بمیرن ...
-آهان فهمیدم ... پس دلت میخواد حین انجام وظیفه تیر بخوری که واسه خودت اسم در کنی یا شایدم دلت میخواد شهید بشی بری بهشت یا واسه ترفیع است که داری این همه شجاعت از خودت به خرج میدی جناب سرگرد فداکار ... گفتم از الان تا 5 دقیقه بهت وقت میدم به اینا بگی برگردن عقب وگرنه دیگه برام اصلاً مهم نیست چه اتفاقی میخواد بیفته میدونی که آب از سرم گذشته پس سعی نکن بیخودی مغز منو شستشو بدی ...
گوشیو قطع کردم و شماره افشین و گرفتم نمیدونم چرا بجای اینکه دلم برای خودم شور بزنه همش نگران اون بودم مخصوصانم که بازوش دوباره تیر خورده بود ...بعد از چند بار بوق خوردن وقتی صداش و شنیدم زدم زیر گریه ...
افشین- چی شده شعله چرا داری گریه میکنی ...؟
دستم و گذاشتم جلوی دهنم با صدای خفه ای گفتم- چیزی نشده نگرانت شدم خواستم مطمئن بشم که حالت خوبه ...
افشین- من خوبم عزیزم بلاخره تونستم این کفتار پیرو زنده بگیرمش ...
-میشه بگی الان کجایی ...؟
افشین- یه جای نزدیک پارک جنگلی طرفای شیخ تپه میدونی کجاست که ...
اشکام و پاک کردم و گفتم- آره بلدم کجاست ... آمارتو به شروینم دادی یا نه ...؟
افشین- آمار چیو ...؟
-جای که هستی و منظورمه ...
افشین- آره بهش گفتم تو رو بیار پیشم ... چطور مگه ...؟
-هیچی ... افشین اگه میتونی از اونجا برو شاید پلیس دنبالت باشه ...
خندید گفت- با اون گردو خاکی که تو اونجا به پا کردی کسی فرصت نکرده بیاد دنبالمون ...
-خب خدا رو شکر حداقل از طرف تو خیالم راحت شد ... -راستی بازوت چطوره ...؟
افشین- این بازوی من دیگه به تیر خوردن عادت کرده تو نمیخواد نگران چیزی باشی ...
-میگم افشین اگه ازت یه خواهشی کنم انجامش میدی ...
افشین- جانم عزیزم بگو ...
-میشه بدون من بری ...
یه کم سکوت کرد بعد گفت- این حرفت چه معنی میده شعله ... ؟
رفتم سمت پنجره بیرون نگاه کردم بنظر که همه جا ساکت میومد به ساعتم نگاهی انداختم بیشتر از 5 دقیقه شد بود بهش گفتم – خب اگه اتفاقی بیفته من نتونم همراهت بیام دلم میخواد تو معطل نکنی بری ...
افشین- خودت میدونی من بدون تو هیچ جا نمیرم پس مزخرف نگو تا ده دقیقه دیگه باید اینجا باشی وگرنه خودم میام دنبالت فهمیدی ...
- باشه فهمیدم ...
خودش تماس و قطع کرد ... دیگه نای ایستادن نداشتم ولو شدم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن سعی می کردم خودمو قوی و محکم نشون بدم اما این اشکای لعنتی مگه میذاشتن ... منی که اصلا اهل گریه نبودم،حالا نمیدونم این اشکا ازکجا پیداشون شده بود که توی این شرایط سخت ولم نمی کردن ... بعد از چند لحظه گوشیم دوباره شروع کرد به زنگ خوردن ... شروین بود ... جوابش و دادم ...
-بگو میشنوم ...؟
شروین- چی شد پشیمون شدی برای بیرون اومدن ...
-نه اتفاقا خودت میدونی که من اهل پشیمون شدن نیستم اما امیدوارم کلکی تو کار نباشه ...
شروین- انقدر تهدید نکن میدونم چه کله خری هستی لعنتی بیا برو کسی بهت کاری نداره ...
از حرفش تعجب کردم گفتم- جدی برم ...
شروین- آره کسی بهت کاری نداره ...
-چیه نکنه میخوای از طریق من به افشین برسی...
شروین- میدونم افشین الان کجا منتظرته پس بیخودی حرف نزن ...من فقط میخوام به اون خانواده آسیبی وارد نشه همین ...
-خب اگه این پلیس خودش و نخود هر آشی نکنه هیچ اتفاقی نمیفته ... در ضمن یه چیزی، نمیدونم چرا تا حالا در مورد پلیس مخفی بودنت به افشین حرفی نزدم ولی حواست و جمع کن از این به بعد دیگه جلوش آفتابی نشی چون دیگه نمیتونم زبونم و نگه دارم و مجبورم لوت بدم ...
شروین- دفعه بعدی وجود نداره خانوم صارمی مطمئن باش ...
-خوبه که متوجه شدی ... من دارم میام بیرون...
گوشیو قطع کردم رفتم سمت زن صاحب خونه و بچه رو ازش گرفتم گفتم- معذرت میخوام اما مجبورم این دختر کوچولوی خوشگلتونو یه یک ساعتی قرض بگیرم قول میدم نذارم اتفاقی براش بیفته...

بیچاره مادرش خودشو هی به آب و آتیش میزد که نزاره من بچه رو با خودم ببرم اما چاره ای نبود نمیتونستم تنها از اونجا خارج بشم ... گوشیمو گذاشتم تو جیبم و اسلحه رو گرفتم دستم رفتم سمت در آروم بازش کردم اول نگاهی به اطراف انداختم وقتی مطمئن شدم کسی نیست از پله ها یواش یواش رفتم سمت پارکینگ پشت ساختمون ریموت ماشین و زدم دویدم سمتش سوار شدم یه 206 آلبالویی بود بچه رو نمیتونستم از خودم جدا کنم چون هر آن احتمالش بود دستگیرم کنن داشتم از پارکینگ خارج میشدم که شروین با ماشینش اومد سر راهم و سد کرد ...
وقتی اومد پایین اسلحه اشو گرفت طرفم و گفت- نمیذارم با اون بچه جایی بری شعله ...
بهش لبخند کجی زدم و گفتم- منم مغز خر نخوردم که بخوام تنها از بین این همه مامور فرار کنم ...
شروین- اون بچه فقط یکسالشه دختر چطور دلت میاد بعنوان گروگان ازش استفاده کنی ...
-خب اگه تو خیلی نگرانشی از سر راهم برو کنار بذار من به کارم برسم ...
دیدم داره میاد طرف در ماشین اسلحه رو گذاشتم رو سر بچه و گفتم- شروین به خدا اگه یه قدم دیگه بر داری میزنم ...
سرجاش ایستاد و گفت- تو دیونه شدی شعله باورم نمیشه بخاطر رسیدن به افشین حاضری یه بچه رو قربانی رفتن خودت کنی ...
بلند سرش داد زدم و گفتم- آره ... آره ... من دیونه ام ... اصلاً هر چی تو میگی هستم ... اما حالا گورتو گم کن برو کنار بذار من برم وگرنه اگه اتفاقی برای این بچه بیفته خونش گردن خودته جناب سرگرد ...
وقتی دید که من خیلی عصبیم دستاش و بالا برد و گفت- خیلی خب ... خیلی خب ... تو آروم باش و کار احمقانه ای نکن ...
خودش و از جلوی ماشین کشید کنار و ادامه داد ... حالا بیا برو ...
همین که اومدم از اونجا دور بشم ماشین افشین جلوی راهمو سد کرد ... یهو خشکم زد اصلاً باورم نمیشد این دیونه بلندشه بیاد اینجا .. سری از ماشین پیاده شدم و داد زدم – چـــــــرا اومدی افشین ...کی به تو گفت برگردی ...
افشینم با عصبانیت از ماشین پیاده شد و اومد سمتم گفت- فکر کردی انقدر نامردم که بخوام اینجا تنهات بذارم برم ...
گفتم – افشین خیلی احمقــــی دیونــــــه ...
دستم و کشید و گفت- برو زود سوار شو باید از اینجا بریم ...
شروین خودش و به ما رسوند و اسلحه اشو گرفت طرفمون و گفت- متاسفم ولی قرار نیست با اون بچه جایی برید ...
افشین سری اسلحه اشو از پشت کمرش در آورد و گرفت سمتش و گفت- به به چه عجب جناب سرگرد هویت اصلی خودشونو بلاخره افشا کردن ...
از حرفش تعجب کردم و گفتم- یعنی تو میدونستی شروین پلیس مخفیه ...
نیشخندی زد و گفت- از خیلی وقت پیش میدونستم که اون نفوذی، شروینه ...
شروین خندید و گفت- شوخی جالبی بود ...
افشین- یادته که اون شب تیر خورده بودی بردمت خونه همون موقع دوچاره تب شدیدی شدی که باعث شد بفهمم پلیسی... اما چون یه جاهایی میتونستم از پلیس بودنت استفاده کنم گذاشتم پیشم بمونی حتی میدونستم توی اون درگیریا خودت بودی که ما رو لو میدادی اما جالبش اینجا بود که پلیس باعث میشد من توی اون معامله ها کلی سود کنم و جنس گیرم بیاد یعنی اینو خودت متوجه نشدی...
شروین- گیریم که تو درست میگی حالا با این حرفا میخوای چیو ثابت کنی ...؟
افشین- قرار نیست چیزی ثابت بشه فقط اینا رو برای محض اطلاع جناب عالی اون سرهنگ گفتم که فکر نکنین توی این چند سال من از دور اطرافم بی خبر بودیم...
شروین رو به من گفت- شعله هوا سرده اون بچه سرما میخوره چقدر میخوای تو سرما نگهش داری ...
به آسمون یه نگاهی انداختم بارون داشت نم نم می بارید از یه طرف میدونستم داره راست میگه اما نمیتونستم ریسک کنم بخاطر همین بهش گفتم- خیلی خب من بچه رو بهت میدم به شرطی که اسلحه ات و بندازی رو زمین و بزاری ما بریم ...
افشین- بعید میدونم این سرگرد بخواد از ما بگذره اونم فقط بخاطر یه بچه ...
شروین که انگار از حرف افشین ناراحت شده بود اسلحه اشو انداخت رو زمین گفت- امنیت اون بچه در حال حاضر از هر چیزی برام بیشتر اهمیت داره مطمئنم شما نمیتونید جای دور برید ...
افشین سری اسلحه رو با پاش زد کنار و گفت - شعله بجنب بچه رو بهش بده باید زود بریم ...
رفتم سمتش و بچه رو بهش دادم و گفتم- امیدوارم دیگه هیچ وقت نبنمت...
یه نیشخند زد و گفت- زیاد امیدوار نباش خانوم صارمی ...
افشین بازم صدام کرد گفت- عجله کن شعله وقت نداریم ...
رفتم سمت ماشین و سوار شدم با سرعت از اونجا دور شدیم ...


به پشت سرمون نگاهی انداختم پلیس داشت تعقیبمون می کرد گفتم – افشین یه کم سری تر برو الان بهمون میرسن...
افشین – نترس من کارومو بلدم خانومی ...
تو دلم هی خدا خدا میکردم که امروز بخیر بگذره اما مگه این پلیسا دست از سرمون بر میداشتن از هر طرف که میرفتیم یه ماشین جلومون ظاهر می شد ... گفتم- نگاه تو رو خدا انگار ما چند نفریم که این همه مامور رو فرستادن پی ما ...
افشین نیشخندی زد و گفت- اینم کار اون عمو سرهنگته دیگه یه گردان و مسلحه کرده فرستاده دنبالمون، فکر کنم اینبار عزمشو حسابی جزم کرده که ما رو گیر بندازه ...
-آره واقعانم ... میگم افشین پس پاشایی کجاست ؟
افشین- تو صندوق عقب ماشین ...
-پس چرا همونجا خلاصش نکردی ...؟
حالت جدی تری به خودش گرفت و گفت- من مرگ راحتی رو برای اون نمیخوام اون باید تقاص این همه سال زجر کشیدن منو پس بده ...
دستشو گرفتم گفتم- میدونم چی میگی بهت حق میدم عزیزم اما دلم نمیخواد بخاطر این آشغال خودتو تو دردسر بندازی ...

دستمو بوسید و گفت- میدونی چیه شعله ... دلم لک زده واسه یه ذره آرامش ... فقط دعا کن امروز جون سالم به در ببریم بقیه اشو بسپر دست من ...

دستمو کشیدم رو بازوش که داشت خونریزی میکرد احساس کردم دردش گرفت گفتم- الهی بمیرم این همه درد داری و صدات در نمیاد ...

خندید گفت- خدا نکنه خانومی ... بهت که گفتم عادت کردم چیز زیاد مهمی نیست ...

-برای تو شاید ولی برای من نه انقدرم حرف بیخود نزن بزار دوباره برات ببندمش ...

تو ماشین و نگاه کردم چیزی نبود که باهاش بازوشو ببندم مجبور شدم شالم و در بیارم که افشین مانع شد و گفت – نمیخواد نیازی نیست...

گفتم- هیــــــــس چیزی نگو ... راستی افشین تو که میدونستی شروین پلیسه پس چرا شهروز و بهش دادی ...؟

افشین- شهروز که حکمش معلومه چیه، پس فرقی نمیکنه که به دست ما کشته بشه یا پلیس ... بزار این وسط یه چیزی هم عاید اونا بشه بلاخره توی این همه مدت خیلی برای این پرونده زحمت کشیدن ...

از حرفش خندم گرفت گفتم – تو چقدر خوبی که به فکر منفعت همه هستی ... اما خدا بهمون رحم کنه اگه گیرشون بیفتیم پوست از سرمون میکنن ...

بلند خندید و گفت- نگران نباش همچین خبرایی هم دیگه نیست ...

یکی از ماشیای پلیس که دنبالمون بود بهمون دستور ایست داد اما کی به حرفشون گوش می کرد ... افشین سرعت ماشین و بیشتر کرد یهو زد رو فرمون و گفت- لعنتــــــــی ...

با تعجب نگاش کردم گفتم- چــــــــی شــــد...!

افشین - داریم بنزین تموم می کنیم ...

-وایـــــــــــــی نــــــه ... الان چه وقت تموم کردن بنزین بود ...

گوشیش و برداشت و شروع کرد به تماس گرفتن ... اسلحه ام و برداشتم و پشت سرمو نگاه کردم درست دو تا ماشین پلیس پشت سرمون بود باید یه کاری می کردم نتونن به ما برسن وقتی افشین تماسش تموم شد گفت- میخوای چیکار کنی شعله ...
گفتم- نمیشه که بذاریم دنبالمون همینطوری بیان حداقل میتونیم یه مانع براشون درست کنیم تا وقت برای فرار داشته باشیم ...
افشین- به سیامک زنگ زدم تو جاده اصلی منتظرمونه نمیخوام کار خطرناکی انجام بدی ...
-تو نگران نباش خودم میدونم دارم چیکار میکنم بار اولم که نیست فقط اگه میشه یه کم سرعتتو کمتر کن ...
افشین- لازم نکرده ماهرتتو به رخم بکشی خانوم کوچولو تو بیا جای من خودم انجامش میدم ...
-چیه فکر میکنی نمیتونم از پسشون بر بیام ...
افشین- چرا حرف تو دهنم میزاری من کی گفتم نمیتونی ... میگم خودم میخوام اینکارو کنم ... دیگه بحث نکن بجنب ...
-تو بازوت ناسلامتی تیر خورده چطوری میخوای شلیک کنی ...
افشین- شعله بهت گفتم با من بحث نکن زود باش بیا جای من ...

با هر بدبختی بود تونستیم جامونو با هم عوض کنیم اسلحه رو برداشت و خشابشو چک کرد پنجره رو داد پایین گفت – سرعتتو کم کن ...
بازم پلیس بهمون دستور ایست داد ... افشین رفت بیرون شروع کرد به شلیک کردن... از تو آینه نگاه کردم دیدم یه موتور سوار داره میاد سمتمون وقتی به ماشین رسید یه چیزی پاشید به پنجره پشت که باعث شد شیشه عقب پودر بشه اسلحه رو برداشتم بهش شلیک کردم ...
افشین سری برگشت داخل گفت- لعنتیاااااااااا ... ببین چطور تنها گیرمون آوردن ...
- همین دیگه ... مظلوم کشی و خوب بلدن این همه آدم خلافکار تو این مملکت دارن راست راست راه میرن اون وقت زوم کردن رو ما ...
بازم موتور سواره اومد طرفمون گفتم- این لعنتی دیگه چی از جونمون میخواد ...
افشین اسلحه رو گرفت سمتش و بهش شلیک کرد، تیر درست خورد به پای موتور سواره ...
بهم گفت- بپیچ سمت چپ اینجا رو رد کنیم دیگه تمومه ...
اومدم بپیچم سمت چپ که یه ماشین نمیدونم از کجا جلومون ظاهر شد نتونستم ماشین و کنترل کنم باهاش تصادف کردیم ...
سرم بدجوری به فرمون برخورد کرد ... افشین تند اومد پایین و در ماشین و باز کرد آوردتم بیرون وقتی بهش نگاه کردم دیدم اونم درست مثل من سرش دوچاره خونریزی شده دستم بردم خون رو صورتش و پاک کردم گفتم- معذرت میخوام باید حواسمو بیشتر جمع میکردم ...

دستمو گرفت و از رو زمین بلندم کرد گفت- الان وقت این حرفا نیست باید سری از اینجا بریم الان پلیس میرسه ...
بعد رفت در صندوق عقب ماشینو باز کرد و پاشایی رو آورد بیرون همون موقع پلیس از شانس بدمون سر رسید داد زدم و گفتم – افشین تو رو خدا اونو ولش کن بیا بریم خواهش میکنم ...
گفت- نمیتونم ولش کنم شعله معلوم هست چی داری میگی ...

به دور اطراف خودمون نگاه کردم همه جا شده بود پلیس گفتم- افشین گیر افتادیم تو رو خدا اون لعنتی و ولش کن ...

پاشایی نیشخندی به افشین زد و گفت- مثل اینکه قرار نیست من تنهایی برم اون دنیا ...

افشین اسلحه رو گرفت سمتش و گفت- خفه شو آشغال اگه قرار اینجا آخر خط باشه، پس ترجیح میدم اول تو رو بفرستم به درک بقیه اش دیگه برام مهم نیست ...

از حرفش لجم گرفت و گفتم- این چه حرفیه دیونه ...

افشین- شعله برو تو اینجا نمون ...

بازوشو محکم گرفتم و گفتم- من ترسو نیستم افشین اگه قرار اینجا برای تو آخر خط باشه پس برای منم هست ...

نگاه معنی داری بهم کرد و گفت- متاسفم شعله، زندگی تو رو هم خراب کردم ...

- گمشو دیونه تو خودت زندگی منی اون موقع چطور زندگی منو خراب کردی ...

پاشایی یه خنده چندش آوری کرد و گفت- چه وداع قشنگی ...

افشین محکم با ته اسلحه اش زد تو صورتشو گفت – ببند اون دهن کثیفتو عوضی ...

چشمام و بستم تو دلم گفتم خدایا فقط یه بار خواهش میکنم فقط یه بار دیگه کمکون کن قسم میخورم دیگه چیزی ازت نخوام...



سرهنگ از داخل ماشین اومد پایین و اسلحه اشو گرفت طرفمون و گفت- چقدر دیگه میخواید آدم بخاطر این نمایش مسخره ای که راه انداختید کشته بشه خودتونو تسلیم کنید ...
افشین در جواب این حرفش گفت – خب اگه فکر می کنید اینا همش یه نمایش چرا خودتون و دخالت دادید،کی شما رو مجبور کرده که حالا منت کشته هاتون و سر ما میذارید ...
سرهنگ – آقای شایگان این مملکت قانون داره شما بجای اینکه از راه قانونی وارد بشید راهی رو رفتید که جز تباهی هیچی براتون نداشت ...
افشین زد زیر خنده گفت- قانون ... چه کلمه جالبی...البته واسه گول زدن مردم ... مگه نه سرهنگ ... اگه قانون واقعاً قانون بود که میتونست حکم درست بده و این مرد رو به سزای اعمالش برسونه ... اگه قانون قانون بود نمیذاشت من خودم حکم و در مورد این عوضی اجرا کنم ... اگه قانون قانون بود که یه پسر 19 ساله رو برای گرفتن انتقام خانوادش به راه خلاف نمی کشوند ... اگه قانون قانون بود دختری مثل شعله به این راه کشیده نمی شد و نمی سوخت ... اگه قانون قانون بود که می تونست فرق بین مدارک اصلی با جعلی رو تشخیص بده ... اگه قانون قانون بود که تصادف عمدی خانواده ام و جدی می گرفت و حکم علکی نمی داد ... اگه قانون قانون بود یه آدم عوضی قاضی نمی شد که با سر نوشت این همه انسان بی گناه بازی کنه سرهنگ منو نخندون خودت به این قانونی که میگی اعتقاد داری که الان داری به من درسش رو میدی؟ شما هنوز بازم میگین قانون؟ ...
سرهنگ – داری اشتباه میکنی ...
افشین حرفشو قطع کرد و گفت- کدوم اشتباه ... این شما هستید که دارید اشتباه می کنید ... قانون منم ... قانون اسلحمه ... قانون قدرتمه ... حالا من اینجام هم اسلحه رو دارم و هم قدرت اجرا کردن رو ... پس من خود قانونم می فهمی سرهنگ خود قانون...
افشین اسلحه رو گذاشت رو سر پاشایی ادامه داد – حالا دقت کنید و ببینید من چطور میخوام قانون و اجرا کنم ... الان معنی واقعی قانون رو بهتون نشون میدم ...
پاشایی که معلوم بود ترسیده بهش گفت- دیونه الان فکر می کنی منو بکشی اونا می ایستن تماشات میکنن خودتم کشته میشی ...
افشین نیشخندی بهش زد و گفت- مهم نیست ... بعد شلیک کرد ...
وقتی پاشایی افتاد رو زمین یکی از مامورا که افشین و نشونه گرفته بود هل شد و به سمتش شلیک کرد که من زودتر متوجه شدم و خودمو انداختم جلوش و نذاشتم تیر بخوره ... یهو تو قفسه سینم احساس سوزش کردم و دیگه نتونستم وایسم افتادم رو زمین... چشمام داشت بسته می شد اما نگاهم به افشین بود می ترسیدم هر آن بازم بهش شلیک کنن بخاطر همین سعی کردم چشمام و باز نگه دارم ...
افشین نشست رو زمین و با گریه گفت- شعلــــــــــه ... چرا اینکارو کردی دختر ...یعنی جون من لعنتی از جون خودت بار ارزش تر بود نمیذارم بخاطر من زندگیت خراب بشه...
وقتی دیدم داره گریه میکنه دستام و بردم طرف صورتشو اشکاش و پاک کردم، دلم میخواست جوابش و بدم اما هر کاری کردم نتونستم ...
پیشونیم و بوسید و سری از رو زمین بلند شد و اسلحه اشو گذاشت رو شقیقه اش و گفت - من دیگه نیازی به این دنیا ندارم به هر چیزی که میخواستم رسیدم الانم میتونم با آرامش برم پیش خانوادم ...
نمیدونم شروین از کجا پیداش شد اومد طرفش و گفت - با این کارا میخوای چیو ثابت کنی لعنتی اون اسلحه رو بذارش کنار ...
افشین لبخند کجی بهش زد و گفت – تو یعنی نمیدونی جناب سرگرد ...
متوجه منظورش نشدم ... این بارون لعنتی هم هی داشت شدیدتر می شد ... با خودم گفتم خدایا خواهش می کنم دیگه تمومش کن من طاقت ندارم اگه قرار برای افشین اتفاقی بیفته ترجیح میدم جون منم بگیری ...
سرهنگ به افشین بازم دستور داد که اسلحه اشو بندازه اما اون اینکارو نکرد و حرفش و ادامه داد گفت- گوش کن ببین چی میگم سرهنگ ... شعله تو تمام این مدت بی گناه بوده چون من تهدیدش کرده بودم اگه از پیشم بره هم خانواده اشو و هم دوستاشو می کشم پس اون مجبور بود با من همکاری کنه در ضمن سرهنگ دخترتو من کشتم نه شعله اون هیچ نقشی تو این کار نداشته همینطور کشته شدن اون دوتا مامور به دستور من بوده چون بازم تهدیدش کرده بودم اگه این کارو نکنه اون یکی دوستشم مثل بنفشه می کشم اینا رو دیگه خوب خودتون میدونید پس لازم نیست من برای حرفام دلیل بیارم پس سعی نکنید بیخودی بهش عنگ بچسبونید همه اینا رو اون جناب سرگرد میتونه شهادت بده...
دلم می خواست بلندشم و داد بزنم و بگم لعنتی چرا دروغ میگی کی گفته تو منو مجبور کردی من هر کاری کردم به خواست خودم بوده چون دوست داشتم چون دلم میخواست کنارت باشم اما هر چقدر بیشتر تقلا میکردم که بلندشم کمتر موفق میشدم سرم داشت سنگین می شد ... نگاش کردم بارون خون رو صورتشو پاک کرده بود قسمتی از موهاش هم ریخته بود رو پیشونیش مثل همیشه جذاب و دوست داشتنی شده بود ...
وقتی منو متوجه خودش دید لبخندی زد و آروم گفت- یادته شعله بهت گفتم تو همه دنیای منی حالا چطوری میتونم بشینم و نابودی دنیام رو تماشا کنم بعد دستشو به صورت اشاره طرف قلبم گرفت و گفت میدونی چرا ...؟ تا وقتی دنیای من وجود داشته باشه پس منم یه گوشۀ اون هستم بعد با خنده ای شیرین چشمهاشو که غرق در اشک بود بست و دوباره باز کرد ...
این اشکاش داشت منو دیونه می کرد همینطور مظلومیتی که تو نگاش بود با تمام توانی که داشتم و برام مونده بهش گفتم – افشین ... خواهش می کنم این کارو نکن ...
اما به حرفم گوش نکرد ... می خواستم داد بزنم بگم لعنتیا یکیتون بیاد اسلحه رو ازش بگیر و مانع این کارش بشه اما هیچ کسی از جاش تکون نمی خورد حتی شروینم فقط داشت تماشاش می کرد از همشون بدم اومده بود ...افشین چشماش و بست و شلیک کرد ...
خشکم زد اصلاً باورم نمی شد این کارو کرده باشه وقتی افتاد رو زمین تنها چیزی که بخاطرم موند مرگ عشقم جلوی چشمام بود که شاهدش بودم دیگه هیچی متوجه نشدم و چشمام بسته شد ...
وقتی بهوش اومدم و خودم و رو تخت بیمارستان دیدم باورم نمی شد که همه چی با مرگ ناحق افشین تموم شده باشه ... چشمام و بستم گفتم خـــدایــــا فقط توی دنیای به این بزرگی جا واسه افشین کم داشتی ... اون دیگه مرد دیگه تموم شد حتی دیگه نفسم نمی کشه دیگه انتقامم نمی گیره دیگه آدمم نمی کشه حالا راضی شدی خیالت راحت شد یه گناهکار از روی زمینت کم شد ... میدونم تو به همه عقل دادی شعور دادی فهم و درک دادی اما اون از هیچکدومشون استفاده نکرد میدونی چرا ... چون بهش یاد دادن توی این دنیا با داشتن این چیزا به هیچ جایی نمیشه رسید اینم لابد میدونی معلمش کی بوده ... آره درسته همونایی که هی دم از قانون و عدالت میزنن پس کو اون قانون کو اون عدالت ... کجاســـت ... چــــــــرا نشونم نمیدی خــــــدا جـــــــون ... چرا نشونم نمیدی... تو که می دونستی اون تنهاست می دونستی که هیچکسی و نداره پس چــــــــرا تنهاش گذاشتی خب اونم بهت نیاز داشت چـــــــرا کمکش نکردی چـــــرا ... چــــــرا فقط اون باید توی این دنیای نکبتی تاوان پس می داد ... مگه بهت نگفتم اگه اون نباشه منم نمیخوام باشم پس چـــــرا یادت رفت خدا جون ... دیگه گریه هام تبدیل شده بود به هق هق و ضجه احساس کردم نمیتونم نفس بکشم به سرفه افتاده بودم ... بعد از چند دقیقه چند نفر اومدن داخل اتاق یه چیزایی بالای سرم می گفتن اما متوجه حرفاشون نمی شدم یهو توی دستم احساس سوزش کردم و دیگه چیزی نفهمیدم ...
با نوازش دستی روی سرم چشمام و باز کردم دیدم مامان بالای سرم ایستاده و داره گریه میکنه وقتی اشکام و دید گفت- چرا با خودت اینکار و میکنی شعله ... به خدا دیگه دارم از دست این کارات دق می کنم یه کمم به فکر منو این پدرت باش مگه ما چه گناهی کردیم ...

دستاشو گرفتم و با صدای خفه ای گفتم- مامان شما که جای من نیستید نمیدونید دارم چه زجری می کشم ...

بابا اومد جلو پیشونیم و بوسید گفت- گریه نکن بسه دیگه همه چی تموم شد ...

پریدم وسط حرفش و گفتم- چی تموم شد بابا هیچی هنوز تموم نشده ...

دستش و گذاشت رو دهنم و گفت- بسه شعله تمومش کن تا همینجا کافیهدیگه نمیخوام حرفی بشنوم یه نگاه به مادرت بنداز ببین چه ریختی شده بخاطر تو روز و شب نداره ...

دستش و کنار زدم و با بعض گفتم- شما هیچی نمیدونید بابا هیچی...افشین هیچ کسی و جز من توی این دنیا نداشت تمام امیدش من بودم اون فقط بخاطر اینکه منو نجات بده خودش و کشت وگرنه خیلی راحت میتونست فرار کنه اما اینکارو نکرد و برگشت ... چرا انقدر شما ها بی انصافید ... بغضم باز تبدیل شد به گریه گفتم بابا الان اون هیچ کسی و نداره حتی براش یه مراسم ختم ساده بگیره کسی نیست حتی توی خاکسپاریش شرکت کنه حتی کسی نداره براش یه فاتحه ساده بخونه ... بابا مگه اون چی می خواست چرا باید سهمش از زندگی این می شد ... چرا اینقدر ما آدما سنگدل شدیم ...

مامان گفت- بس دیگه شعله خواهش می کنم دکترت گفت گریه واست خوب نیست...

بابا دستمو گرفت و گفت - نگران نباش عزیزم خودم براش همه کارای می کنم ...

اشکام و پاک کردم و گفتم- مرسی بابا جون ... یه خواهشی داشتم میشه با وکیلش تماس بگیرید میخوام اون تو دادگاه من باشه ...

بابا یه کم فکر کرد و گفت- باشه عزیزم حتماً اینکارو می کنم ...

بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و سرهنگ با سرمدی اومدن داخل رومو کردم طرف پنجره دلم نمی خواست هیچکدومشون و ببینم از همشون متنفر شده بودم ... سرمدی از مامان و بابا خواهش کرد که چند لحظه بیرون باشن ...

سرهنگ رفت سمت پنجره گفت- برای مرگ افشین متاسفم ... اما این راهی بود که خودش انتخاب کرد ...

از حرفش خندم گرفت بخاطر همین گفتم – انتخاب ... کدوم انتخاب سرهنگ ... چرا شما باید متاسف باشید ... با یه تیر دو نشون زدید هم قانون مسخره اتون و اجرا کردید هم تقاص خون دخترتونو گرفتید ... پس دیگه جای تاسفی باقی نمیمونه ...

سرمدی گفت- خانوم صارمی چرا متوجه نیستید افشین راه رو از اول اشتباه رفت ما هم وظیفه داشتیم جلوی کاراشو بگیریم اما خودش نخواست و ادامه داد اینم شد نتیجه اش ...

- مگه راه دیگه ای داشت ... مگه کسی به حرفش گوش کرد ... مگه نرفت پیش همون قاضی که برای تصادف خانواده اش حکم داده بود اما اونا چیکار کردن ... هان ... براش چیکار کردن ... بجای اینکه به خودشون زحمت بدن و یه کم تحقیق کنن گرفتن بازداشتش کردن لابد میدونید چرا ... چون فقط اعتراض کرده بود ... پس شما چی دارید میگید، چند نفر دیگه مثل افشین باید قربانی بشن تا شما باور کنید که مشکل از خود شماست نه امثال افشین ...

سرهنگ اومد کنارم و گفت- شعله تو هم همون اشتباهی و نکن که افشین کرد ... اینا همه برداشت اونه تو هیچی در مورد قانون نمیدونی ...

بلند داد زدم و گفتم- مردشور هر چی قانونه رو ببرم ... آره سرهنگ من هیچی نمیدونم من اصلاً هیچی حالیم نیست این فقط شمایید که قانون و می شناسید اما اگه قانون شما اینه پس ترجیح میدم هیچی در موردش ندونم ... می دونید اگه من جای افشین بودم چیکار می کردم اول اون قاضی رو خلاص می کردم بعد میرفتم سراغ اون کثافط لعنتی ...

سرمدی رو به سرهنگ گفت- بنظر شما افشین حرفایی رو که در مورد مجبور بودن خانومی صارمی برای همکاری باهاشون میزد و باور می کنید ...

بجای سرهنگ من جواب دادم و گفتم- جناب سرمدی میشه بگید میخواید به چی برسید ...؟

پرونده ای که دستش بود و باز کرد و گفت- ما همچین احمقی هم که ایشون فکر می کرد نیستیم شما هر دوتون بهم علاقه داشتید پس اجباری در کار نبوده ...

سرهنگ حرفش و قطع کرد و گفت- اینا همه تو دادگاه معلوم میشه نیازی نیست اینجا درموردش حرفی زده بشه...

نیشخندی زدم و گفتم- چرا سرهنگ نیازه که همین جا گفته بشه ... خودتون میدونید که من هیچ ارزشی واسه اون دادگاهی که هی دم ازش میزنید قائل نیستم چه برسه به اون حکمی که قرار در موردم داده بشه پس منو با این چیزا نترسونید ... درضمن جناب سرمدی نیازی نیست خودتون و زیاد خسته کنید همینطور که خودتون گفتید منو افشین عاشق هم بودیم هر کاری که من کردم ...

سرهنگ حرفم و قطع کرد و گفت- بسه شعله نیازی به گفتن نیست ما خودمون همه چیو می دونیم ...

دوباره گریه ام گرفته بود بهش گفتم - شما هیچی نمیدونید هیچی ...

سرهنگ رو به سرمدی گفت – بریم ... دیگه فکر نمی کنم اینجا کاری داشته باشیم ...

داد زدم و گفتم- چیه سرهنگ روحانی میترسی واقعیت و بشنوی ... آره ... من بودم که دخترتو کشتم من بودم نه افشین ... اون بهتون دروغ گفت لابد میدونید چرا ...

دوباره به سرفه افتادم وقتی سرمدی رفت بیرون سرهنگ اومد طرفم و گفت- آره میدونم ... شعله انقدر احمق نباش فرصت یه زندگی سالم و از خودت نگیر ...

بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه سری اتاق و ترک کرد ... اصلاً متوجه منظورش نشدم یعنی چی که فرصت یه زندگی سالم و از خودم نگیرم ...

**

وقتی از بیمارستان مرخص شدم یه راست بردنم زندان دیگه حوصله هیچی رو نداشتم دلم برای افشین تنگ شده بود ... وکیلش اومد سراغم و گفت که تو دادگاه قرار ازم دفاع کنه خیلی مطمئن حرف میزد ... وقتی گفت افشین همه زندگیش و به اسمم کرده قلبم آتیش گرفت یاد حرفای اون روز صبحش افتادم همین بیشتر عذابم میداد، یه پاکتی و بهم داد و گفت که افشین ازش خواسته اگه اتفاقی براش افتاد اینو بده به من ... موقع رفتن بازم تاکید کرد که نگران جلسه دادگاه نباشم ...

وقتی رفت سری پاکت نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش ...

«سلام خانوم کوچولوی خودم ... باید از این نامه خیلی تعجب کرده باشی درسته ... خب من پیش بینی یه همچین روزایی رو هم باید می کردم امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی ... حتما الانم که داری این نامه رو میخونی من دیگه پیشت نیستم ... شعله دلم نمی خواد بخاطر نبود من حتی یه قطر اشک هم بریزی باورکن من ارزش اشکای قشنگ تو رو ندارم ... دلم میخواد منو بخاطر همه بدی های که در حقت کردم ببخشی، می دونم داری میگی افشین بازم چرت و پرت نگو ولی باورکن عزیزم توی این همه مدت همیشه نگران یه همچین روزایی بودم ... یادته شعله وقتی اومدی تو دفتر و زل زدی تو چشمام و گفتی دوستم داری اصلا باورم نمی شد دختری به سمجی تو بتونه قلب منو بلرزونه منی که همیشه از عشق و دوست داشتن فرار می کردم و تنهایی رو بیشتر ترجیح میدادم اما تو تنها دختری بودی که تونستی نقطه ضعف منو پیدا کنی و وارد قلبم بشی ... قبلاً بهت گفته بودم اگه میخوای با من باشی باید از همه چیز زندگیت بگذری تو هم نامردی نکردی و تا اینجا باهام اومدی و موندی درسته که بخاطر من وارد این جریان شدی اما این اجازه رو بهت نمیدم که دیگه بخاطرم بسوزی و زندگیت رو خراب کنی ... میدونی شعله باید یه اعترافی کنم از وقتی تو وارد زندگی من شدی و کنارم موندی دیگه نه تنها بودم نه بی کس، باهات احساس آرامش می کردم احساسی که توی این چند سال به هیچ وج نداشتم، حالا هم میخوام بخاطر این احساس قشنگی که بهم دادی ازت تشکر کنم و بگم همیشه مدیونتم ... فقط یه خواهشی ازت دارم به حرفایی که وکیلم بهت میزنه خوب توجه کن در این صورت که میتونی نجات پیدا کنی درضمن باید بهم قول بدی بعد از این دختر خوبی باشی و درست زندگی کنی چون می شناسمت این حرف و میزنم حداقل اینجوری منم خیالم از بابتت دیگه راحته عزیزم ...فکر کنم تا همیجا نوشتن دیگه کافی باشه فقط شعله فراموشم نکن چون منم تا وقتی تو زنده ای زنده ام و فراموشت نمی کنم و همیشه دوست دارم ...»

با دستام صورت خیسم و پاک کردم و گفتم خیلی دیونه ای افشین خیلی ... اگه صدبار دیگه بهم بگی زندگی تو خراب کردم بازم جواب من همون عزیزم بهت قول میدم هیچ وقت فراموشت نکنم هیچ همیشه دوست داشته باشم ...

انقدر اعصابم خورد بود که اصلاً حال و حوصله کسی و نداشتم... مامان و بابا هم وقتی پیشم میومدن چیزی به روم نمیاوردن اما از چهرهشون می فهمیدم که خیلی ناراحتن اصلاً برام مهم نبود که قرار چی بشه وقتی بی تفاوتی منو میدیدن احساس می کردم بیشتر ناراحت می شدن اما مگه دست خودم بود واقعاً دیگه هیچی برام ارزشی نداشت ... وکیل افشینم گاهی اوقات میومد و در مورد چیزایی که تو دادگاه باید می گفتم صحبت می کرد ...

بلاخره بعد از گذشت یه هفته وقت دادگام رسید... شنیده بودم پرونده ام زیر دسته قاضی خسرویه همه تو زندان ازش تعریف می کردن و می گفتن که آدمحق شناسیه اما من دیگه به این چیزا اعتقادی نداشتم خیالم راحت بود که کارم تمومه می تونستم حلقه دارو رو گردنم حس کنم ... وقتی وارد سالن دادگاه شدم دیدم کلی خبرنگار اونجا ایستاده اولش فکر کردم لابد منتظر یه متهم دیگه هستن اما تا منو دیدن همشون ریختن سرم و شروع کردن به عکس گرفتن و سوال پرسیدن ... یکی می گفت خانوم صارمی درسته شما با آقای افشین شایگان همکار بودید...؟ یکی دیگه خودشو رسوند بهم و پرسید واقعا تمام اون قتل ها کار افشین بوده ...؟ سرم چون درد می کرد حال حوصله هیچ کدومشون و نداشتم بخاطر همین به حرفاشون زیاد توجهی نمی کردم تا اینکه یه نفر از لای جمعیت اومدبیرون گفت خانوم صارمی این حقیقت داره که شما عاشق اون قاتل جانی بودید؟!

این حرفو که زد اعصابم خورد شد می خواستم همونجا خفش کنم ... بلند داد زدم گفتم- ببینم شما از افشین چی میدونید که به خودتون اجازه میدید در موردش اینطوری صحبت کنیداصلاً اون و می شناسید که دارید همچین حرفایی رو پشت سرش میزنید لطفاً اول برید در موردش تحقیق کنید بعد بیاید اینجا یقه منو بگیرید ...

داشت بحثم با خبرنگارا بالا می گرفت که که نگهبان ها بزور از لای جمعیت کشیدنم بیرون وقتی رفتیم داخل دیدم که به به چه جمعیت عظیمی هم اینجا جمع شدن فکر کنم همشون هم آرزوی مرگ منو داشتن یه کم که جلوتر رفتم دیدم چند تا خانوم رو صندلی نشستن و تو دست هر کدومشون یه قاب عکسه با خودم گفتم شاید اینا خانواده همون پلیسایی بودن که تو درگیری کشته شدن ...
پدر و مادر محمد هم اونجا بودن وقتی منو متوجه خودشون دیدن چپ چپ نگام کردن تو دلم بهشون خندیدم گفتم لابد شما هم اومدیدن تقاص خون اون پسر رذلتونو بگیرید ...
وقتی جلسه شروع شد تقریبا همه چیز بر ضد من بود بعید می دونستم وکیل افشینم بتونه برام کاری کنه … به قاضی خسروی نگاهی انداختم یه مرد مسن با موهای جوگندمی که یه کت و شلوار طوسی تنش کرده بود بنظر که مهربون می رسید ولی من که خیری از این قاضی جماعت ندیده بودم جز حکمایی که صادر می کردن و بهشون می نازیدن با خودم گفتم شعله خانوم اینم یکی مثل بقیه زیاد بهش امید نداشته باش لابد اینم میخواد سربه تنه منو امثال افشین نباشه ... تو دلم شروع کردم به صلوات فرستادن یا به قول افشین همون ورد خوندن با اونکه بهش قول داده بودم اما می خواستم شانس آخرم و امتحان کنم ولی بازم بعید می دونستم که نتیجه ای بده چه برسه که معجزه هم بخواد بکنه ... بعد از چند دقیقه قاضی خسروی شروع کرد به توضیح دادن در مورد پرونده ام ... ازم خواست که برم تو جایگاه قرار بگیرم وقتی رفتم دیدم همه زوم کردن رو من یهو چشمم افتاد به رویا که داشت منو نگاه می کرد ... اونو که دیدم برای یک لحظه کل خاطرات خوبی که با هم داشتیم اومد جلوی چشمام به دست راستش نگاهی انداختم دیدم شکسته یهو یاد پرت شدنش از روی پشت بوم افتادم تو دلم داشتم به خاطر تمام بلاهایی که سرش آوردم ازش عذر خواهی می کردم سرم رو از شدت شرم انداختم پایین دیگه بیشتر از این نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم ... یه نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم افشین ای کاش منم اون روز با تو مرده بودم الان این مصیبتا رو نداشتم ...
قاضی خسروی شروع کرد به سوال پرسیدن در مورد اینکه چطور وارد این گروه شدم و چرا باهاشون همکاری کردم از علاقه افشین به خودم پرسید اینکه منم بهش علاقه داشتم یا نه با کلی سوالهای دیگه کهازم جواب می خواست ... خیلی دوست داشتم جوابشو بدم اما حیف که بخاطر افشین نمی تونستم اینکارو کنم مجبور بودم همون چیزایی رو که وکیلش ازم خواسته بود بهشون بگم ... بعد از اینکه سوالهاش تموم شد اجازه داد که بشینم ...
قاضی خسروی به یکی اشاره کرد گفت که بفرستیدش داخل سرم پایین بود دیگه اصلاً حال و حوصله هیچی رو نداشتم همه یه جوری نگام می کردن وقتی سرم و بالا کردم در حین ناباوری دیدم که شروین با یونیفرم پلیس که تنش بود اومد روی سکوی شاهد ها قرار گرفت داشتم با تعجب نگاش می کردم اما اون نسبت به نگام بی تفاوت بود ...
قاضی ازش پرسید که شما حرفهای آقای افشین شایگان رو که در مورد خانوم شعله صارمی زدن و تایید می کنید یا نه ...؟
شروین با جدیت کامل گفت- بله تایید می کنم ...
وایــــی خــــدا جــــون این چی میگه ... چرا با اینکه میدونه بازم داره از من طرفداری می کنه و به نفع من حرف میزنه ... این حرفش باعث شد که یه سری شروع به اعتراض کنن ...
قاضی به همه اشاره کرد که ساکت باشن بعد ازش خواست که بیشتر توضیح بده ...
اونم در جواب گفت - همه میدونید که من تو گروه افشین چند سال مامور مخفی بودم و تقریبا همه چیز رو در موردش میدونم از یه جهتم چون باهاش صمیمی بودم اکثر مسائل و کارهایی رو که قرار بود انجام بده با من مطرح می کرد در مورد خانوم صارمی هم باید بگم که شهادت میدم که ایشون توی این جریان بی گناه هستن اون همه اینکارها رو برای حفاظت از خانوادش و دوستاش و کسانی که دوستشون داشت انجام می داد و من شاهد هستم که افشین چطور دوستش بنفشه رو کشت وقتی داشت شعله رو تهدید می کرد همینطور در مورد کشته شدن دختر جناب سرهنگ روحانی هم باید بگم که همونطور که خود افشین اعتراف کرد اون بود که به طرفش شلیک کرد و باعث کشته شدنش شد ...
اصلاٌ باورم نمی شد که شروین همچین دروغی رو بگه یعنی ازش همچین توقعی رو نداشتم ... وقتی صحبتش تموم شد اومد بشینه یه نگاهی بهم انداخت انگار متوجه شده بود که چه حالی دارم سرم و انداختم پایین دوست نداشتم بیشتر از این نگاش کنم ...
وقتی نشست قاضی اشاره کرد که شاهد بعدی بیاد داخل با تعجب از وکیلم سوال کردم که شاهد بعدی کیه گفت - خودت الان متوجه میشی ...
بعد از چند دقیقه که گذشت داشتم شاخ در میاوردم گفتم یعنــــــی چــــــــی؟ این اینجا چیکار می کنه؟ اصلا نمی فهمم ... دیدم که تلمان اومد روی سکوی شاهد ها ... اونم به نفع من شهادت داد و گفت که از همون موقعی که افشین ما رو دید از شعله خوشش اومد می خواست که با هاش ازدواج کنهو برای اینکارم اون همه کاری می کرد افشین واقعا مجنون بود و نمی دونست که داره چیکار می کنه...اون آشغال بهترین دوست ما بنفشه رو کشت فقط بخاطر اینکه شعله رو تهدید کنه که پیشش بمونه و باهاش همکاری کنه...(از این حرف تلمان خیلی ناراحت شدم اصلاً دوست نداشتم به افشین توهین کنه ) بعد از اینکه تلمانم نشست وکیل افشین یک سری مدارک رو برای قاضی برد که نشون میداد همه این کار ها رو خودش انجام داده ...
وقتی اسم افشین و می آوردن بغض تو گلوم جمع می شد می خواستم بزنم زیر گریه بزور خودم رو کنترل می کردم شاید اگه اونجا گریه می کردم همه چیز بهم می ریخت با خودم گفتم ای خــــــــدا این پسر چقدر باهوش بوده که حتی فکر اینجا ها رو هم کرده ... چـــــرا واقعاً چـــــرا اینکارا رو کردی اونم فقط بخاطر من ... خدا جون کاشکی سریع این دادگاه کوفتی تموم بشه دیگه تحمل ندارم دارم خفه میشم ...
بلاخره قاضی خسروی با توجه به شهادتها و همینطور مدارکی محکمی که وکیلم بهش داده بود یقین پیدا کرد که من بی گناه هستم بخاطر همین فقط 4 سال برام حبس برید ...
وقتی اینو شنیدم خشکم زد اصلاً باورم نمی شد ... چشمامو بستم دستم و گذاشتم رو قلبم همه اینا رو مدیون افشین بودم و شهادتهای شروین و تلمان دیگه بغضم تبدیل شده بود به گریه گفتم دیدی افشینم دیدی اون ورد هایی که بهشون اعتقادی نداشتی معجزه کردن ...
با اعلام این رای از طرف قاضی یه عده شروع کردن به فحاشی و سرو صدا کردن یهو دیدم پدر محمد از لای به لای جمعیت رد شد و بدو بدو اومد سمت من، تا اومدم به خودم بیام یه کشیده محکم زد تو گوشم بعد بلند داد زد و گفت- آشغال عوضی لیاقت تو مرگه تو هم باید مثل اون افشین کثافت میمردی...
خیلی بهم برخورد حاضر بودم بمیرم ولی کسی به افشین توهین نکنه دلم می خواست همونجا جوابشو می دادم اما حیف که جای مناسبی برای جواب دادن نبود ...

برگشتم از شروین تشکر کنم که دیدم سرجاش نیست دیونه معلوم نبود کجا غیبش زده ... بازم گفتم خدایـــا ممنونم ...
**
شروین کجا داری میری ...؟
- برمیگردم عمو جون شما تشریف ببرید ...
سرهنگ- مطمئنی حالت خوبه ... ؟
-بله عمو جان چیز خاصی نیست فقط یه کم نیاز به تنهایی دارم همین ...زود بر می گردم ...
سرهنگ –هر جور راحتی ... ولی لازم نیست خودتو سر زنش کنی گاهی گذشت تو کار ما هم لازمه ... بهش خوب فکر کن ...
.......
سلام نگار خیلی وقت بود که بهت سر نزدم... یادته که بهت قول دادم تا قاتلتو پشت میلهای زندان نندازم نیام پیشت ... اما انگار بر عکسش اتفاق افتاد ... میدونم خنده داره ولی خودت که میدونی چاره ای جز این نداشتم پس بهت حق میدم که منو نبخشی ... دروغ کوچیکی هم نبود اما باورکن چاره ای نداشتم ... میدونی چیه... عشق اون دوتا منو یاد خودمون مینداخت هر دوشون درسته گناهکار بودن ولی عشق قشنگی داشتن ... آره میدونم ... شعله دختر کله شقیه بخاطر همین منو یاد خودت مینداخت ... وقتی بهم گفت دوستم داره خیلی جا خوردم جالبش میدونی کجا بود تو هم همینجوری تو چشمام زل زدی و گفتی که دوستم داری بخاطر همین اعصابم خیلی بهم ریخت دیگه دلم نمی خواست ببینمش ... وقتی دیدم افشین بخاطر اون همه چیو به جون خرید و حاضر شد جونش و فدای آزادیش کنه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ... نگاه آخرشو هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم با چشماش داشت بهم التماس می کرد که بخاطر نجات شعله حرفاش و تایید کنم خب باید چیکار می کردم فقط خواستم بهش یه فرصت دیگه داده باشم همین ... اونا هر دوشون اشتباه کردن شعله قربانی افکار منفی افشین شد ... پدر و مادرتم بخاطر اینکه یه فرصت دیگه بهش بدن گذشت کردن ... پس خواهش می کنم از هیچکدوم ما دلگیر نباش ... برای منم نمی خواد نگران باشی تصمیم گرفتم از اینجا برم نمیدونم کجا ولی فقط اینو میدونم که دیگه اینجا نمیتونم بمونم شاید نتونم دیگه زیاد بهت سر بزنم اما همیشه به یادتم ...

(4 سال بعد )
هــــــــی شعله با توام ... مگه کری دختر پاشو صدات می کنن ...
-ای بابا ول کن نسرین بذار بخوابم حتما اشتباه شنیدی ...
نسرین- پاشو به خدا دارن تو بلندگو پیچت می کنن ...
سری از جام بلند شدم یه چند تا فحش آبدار نثارش کردم و به طرف دفتر راه افتادم توی این چهارسال نسرین تنها کسی بوده که تونستم باهاش صمیمی بشم اگه اون نبودم تا حالا دق کرده بودم ...
در زدم و وارد شدم گفتم- ببخشید خانوم حمیدی با من کار داشتید ...
خانوم حمیدی که مددکار زندان بود بهم اشاره کرد که بشینم ...
رفتم رو صندلی روبروی میزش نشستم و نگاش کردم لبخندی بهم زد و گفت- خب خانومی نمیخوای شیرینی بدی ...
با تعجب گفتم- برای چی ... دلیلش چیه ...؟
خندید و گفت- خسیس خانوم نامه آزادیت اومده ... حالا بازم میگی دلیلش چیه ...
دستم و گذاشتم جلوی دهننمو از جام بلند شدم و گفتم- وایـــــــی راست میگید ... چقدر زود ...!
گفت- خب بهت بخشش خورده عزیزم شیش ماه زودتر آزاد شدی... البته ناگفته نمونه که وکیل خوبی هم داری که توی این مدت حسابی دنبال کارات بوده ...
انقدر خوشحال شدم که رفتم جلو صورتش و بوسیدم کلی ازش تشکر کردم گفتم- بله میدونم ... حالا کی میتونم برم ...
گفت- چیه مثل اینکه اینجا حسابی بهت بد گذشته که داری فرار میکنی ...؟
خندیدم و گفتم – آره دقیقا ... هر کی ندونه شما که میدونید توی این 4 سال چی بهم گذشته ...
خانوم حمیدی – آره میدونم عزیزم نیاز به گفتن نیست ... فقط میخوام یه نصیحتی بهت بکنم اونم خوهرانه ... ببین شعله تو دیگه بچه نیستی که سر سری از همه چی بخوای بگذری از فرصت هات درست استفاده کن هر چی که تو گذشته برات اتفاق افتاده رو فراموش کن بچسب به زندگی آینده ات میدونم سخته ولی حداقل سعی تو بکن نذار در آینده حسرت این روزا رو بخوری در ضمن به اون پدرو مادرتم یه کم فکر کن ببین چقدر بخاطرت دارن زجر میکشن بهشون ثابت کن که میتونی دختر خوبی براشون باشی ... حالا برو عزیزم وسایلتو جمع کن که امروز آزادی ...
بغلش کردم و گفتم- ممنونم خانوم حمیدی سعی می کنم حرفاتون و فراموش نکنم ...
منو از خودش جدا کرد و گفت- برات آرزوی بهترینا رو دارم عزیزم برو به سلامت ...
سری ازش خدافظی کردم و رفتم تا وسایلمو جمع کنم وقتی به نسرین گفتم آزادم اول کلی برام خوشحالی کرد بعد شروع کرد به گریه کردن...
گفتم- دیونه چرا گریه می کنی تو که از حبست 3 ماه بیشتر نمونده پس باز غصه ات چیه ...؟
گفت- توی این مدت تو مثل خواهرم بودی شعله اگه بری من خیلی تنها میشم ...
اشکاش و پاک کردم و گفتم- خب مگه ما خواهر نیستیم وقتی آزاد شدی تو میای خونه ما یا من میام پیشت اینکه گریه نداره ...
با ناراحتی گفت- ولی میدونی که تا من اون 15 میلیون و ندم نمیتونم بیام بیرون ...
خندیدم و گفتم- بذار این حبست تموم بشه خدا بزرگه نگران نباش مگه من میذارم تو اینجا بمونی خانومی ...
بغلم کرد و گفت- خیلی خانومی شعله ایشالله تو عروسیت جبران می کنم ...
یه آهی کشیدم و گفتم- ممنون عزیزم نیازی نیست ...
نسرین- وایــــــــی شعله معذرت میخوام به خدا نمی خواستم ناراحتت کنم ...
-نه بابا ناراحت نشدم ...
نسرین- اولین جایی که میخوای بری کجاست ...؟ اااااا ... صبر کن حدس بزنم ... آهان ... حتما میخوای اول به عشقت سر بزنی نه ...؟
لبخند تلخی زدم و گفتم- آره ... درست حدس زدی ... دارم 4 ساله برای این روز لحظه شماری می کنم ...
**
وقتی از در زندان اومدم بیرون اولین چیزی که به چشمم خورد خورشید و آسمون آبی بود سرمو بلند کردم و گفتم خـــدایــــــا شکـرت ...
ببخشید خانوم تو آسمون دنبال چی می گردی که روز زمین پیدا نمی کنی ...
نگاه کردم دیدم مامان و بابا همراه با تلمان اومدن دنبالم یه کم با فاصله ازشون رویا با سرهنگ هم ایستاده بودن ... وقتی چشمم به اونا خورد سرم و انداختم پایین خجالت می کشیدم تو چشماشون نگاه کنم تو دلم گفتم وایی خدا جونم من چطوری با اینا روبه رو بشم اصلا اینا واسه چی اومدن ... رفتم جلو مامانو بغل کردم و بوسیدمش بخاطر همه چی ازش عذرخواهی کردم از بابا هم همینطور با اینکه توی این 4 سال بخاطرم کلی اذیت شدن و اومدن و رفتن ولی بازم حسابی دلم براشون تنگ شده بود ...
بعدرفتم سمت سرهنگ و رویا با شرمساری به هر دو تاشون سلام کردم و سرم و انداختم پایین یهو رویا سریع پرید منو بغل کرد و گفت- چرا سرت پایینه چی شده ...؟
گفتم-شرمنده واقعاً نمیدونم چطوری ازتون معذرت خواهی کنم ...
رویا گفت- واسه چی خانومی ؟
وقتی دید جواب نمیدم بازم گفت- میدونی شعله تمام حرفات در مورد محمد درست بود وقتی اون پسر شهروز اعتراف کرد که محمد واقعا یه خلافکار بود تازه فهمیدم فقط بخاطر اینکه بین پلیس نفوذ داشته باشه اومده سمت من اما ما هیچکدوممون اصلا متوجه نشده بودیم ...
به سرهنگ نگاه کردم و گفتم- واقعاً از بابت همه چی متاسفم امیدوارم منو ببخشید ...
جلوتر اومد و گفت- خیلی وقته بخشیدمت دخترم از همون موقعی که پاتو گذاشتی خونمون ... پس جای تأسفی دیگه بافی نمیمونه ...
سرم و بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم – ممنونم عمو جون قول میدم براتون جبران کنم...
خندید و گفت – نیازی به جبران نیست ... همین که بتونی درست زندگی کنی خودش یه نوع جبرانه ...
به دور و اطراف نگاهی انداختم گفتم شاید شروینم باهاشون اومده باشه اما هر چی چشم چرخوندم دیدم نیست بخاطر همین از عمو پرسیدم- شروین کجاست...؟ از روز دادگاه که یهو غیبش زد دیگه تا حالا ندیدمشمی خواستم از بابت شهادتش تشکر کنم ...
اینو که گفتم یهو حس کردم جو سنگین شدهبعد از چند لحظه سکوت عمو گفت -شروین بعد از اون ماموریت ارتقاع درجه پیدا کرد حالا هم منتقل شده اصفهان که فکر نمی کنم به این زودی ها هم بخواد برگرده ...
اینو که شنیدم خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم ای کاش حداقل می تونستم ازش یه تشکر کنم ...
رویا گفت- بابا جون بجنب که حسابی دیرمون شد ...
گفتم- کجا میخوای بری ...؟
عمو گفت- باید بریم دخترم کلی کار سرمون ریخته اگرم اینجا اومدیم فقط بخاطر تو بود که یه وقت احساس تنهایی نکنی ...
از این همه خوبی و محبتشون گریه ام گرفته بود رفتم جلو صورت رویا رو بوسیدم و گفتم- منو بازم ببخشید ...
رویا گفت- خدا ببخش ما که کاری نیستیم خانومی در ضمن یادت باشه خونه ما هم بیا مامان خوشحال میشه ببیندت ...
باشه ای گفتم و دوباره ازشون تشکر کردم ... بعد از رفتنشون تلمان اومد کنارم و گفت – مثل اینکه ما اینجا برگ چغندریم دیگه هیچ کسی تحویلمون نمی گیره ...

خندیدم و گفتم- تلی ماشالله بازم توپول شدی ...
با اخم گفت- خب همه آدم شدن میخوای من نشم ...
-آهان الان منظورت من بودم دیگه ...
تلمان- ای تقریباً ..
-خیلی بیشعوری ...دیونه ... ولی من هنوز کامل آدم نشدم ...
بلند خندید گفت- جـــــدی ... پس منم درست مثل خودتم ...
مامان و بابا هر دومونو چپ چپ نگاه کردن ...
تلمان گفت- وایــــــــی ببخشید ... همش به خدا شوخی بود شما جدی نگیرید ...
موقعی که رسیدیم خونه به بابا گفتم – میشه سویچ ماشینم و بدید ...
مامان با تعجب گفت- دختر بزار از راه برسی بعد ...
گفتم- نه مامان باید حتما برم جایی ...
بابا که منظورم و فهمیده بود گفت- باشه دخترم یه لحظه صبر کن الان بر می گردم ...
تلمان زد به پهلوم و گفت- چــــــیه ناقلا نکنه با کسی قرار مراری داری ...؟
یه لبخند کجی بهش زدم و گفتم- آره ... 4 ساله که باهاش قرار دارم ...
تلمان که متوجه حرفم شد یه اخمی کرد و زود از در رفت بیرون بابا اومد سمتم و گفت- بیا دخترم فقط آروم رانندگی کن زودم برگرد میدونی که مادرت نگران میشه ...
چشمی گفتم از در زدم بیرون دیدم تلمان تکیه داده به ماشین رفتم جلو گفتم- چته حالا تو چرا پکر شدی ...؟
جوابمو نداد رفت سوار شد ...
تو راه ازش پرسیدم – میشه بگی دلیل این بی محلیات چیه ...؟
تلمان - تو یعنی نمیدنی دلیلش چیه ...!
شونه ای بالا انداختم و گفتم- من از کجا باید بدونم ...
با عصبانیت گفت- باشه خودم بهت میگم ... تو هنوز بازم چسبیدی به اون آشغال و فراموش نکردی ... شعله بسه دیگه تا کجا میخوای ادامه اش بدی ...
پامو گذاشتم رو ترمز و برگشتم نگاش کردم و گفتم- تلمان لطفاً درموردش درست صحبت کن ... اینکه تا کجا میخوام ادامه اش بدم به خودم مربوطه فهمیدی...
سرشو تکون داد و گفت- تو دیونه ای شعله باور کن دیونه ای ... این آدم زندگی ما رو به گند کشید تو بازم فراموشش نکردی ...
-تلمان لطفاً بس کن ... اولاً مسئول به گند کشیده شدن زندگی ما خودمون بودیم نه افشین ... درضمن مگه من گفتم شما دنبالم بیاید ... هر دوتون فهم و شعور داشتید می تونستید قبول نکنید، پس همه چیو گردن اون ننداز ... حالا اگه نمیخوای باهام بیای برو پایین بزار خودم برم ...
تلمان از ماشین پیاده شد و گفت- آره تو راست میگی ما هیچکدوممون نه فهم داشتیم نه شعور ولی بیا از این به بعد داشته باشیم شعله ما بخاطر این بی فکریامون تاوان سختی دادیم ...
یه نیشخند بهش زدم و گفتم- آره ما همه تاوان گناه های خودمونو پس دادیم... اما بدترینش نصیب افشین شد ...
گاز ماشین و گرفتم و ازش دور شدم ... جلوی یه گل فروشی نگه داشتم یه سبد گل خریدم ... وقتی رسیدم یه کم طول کشید تا پیداش کنم جلوتر که رفتم وقتی چشمم به اسمش افتاد اشکام بازم بهم فرصت ندادن و صورتمو خیس کردن گفتم من اومدم افشین دیدی زیر قولم نزدم و هنوز فراموشت نکردم... نشستم رو زمین و دستی رو سنگ قبرش کشیدم ... الهی بمیرم معلوم بود هیچ کسی توی این مدت حتی سراغش نیومده با گلاب رو سنگ و شستمو سبد گل و هم گذاشتم روش، چند تا شاخه گل برداشتم و با دستم پرپر کردم و گفتم یادته افشین بهم گفته بودی بخاطر احساسی که بهت دادم مدیونمی اما الان این منم که مدیونتم، تو بخاطر من خودت و فدا کردی ای کاش به حرفم گوش کرده بودی و بیخیال همه چی می شدی میدونم گفتنش دیگه فایده ای نداره اما همیشه خودم و سرزنش می کنم که چرا منصرفت نکردم ...
اشکام و پاک کردم و بازم بهش گفتم میدونی توی این 4 سال حتی یه روزم نبوده که به فکرت نباشم اما نمی تونستم در موردت با کسی حرف بزنم خیلی برام سخت بود خیلی ... باور کن از عشقم بهت حتی یه ذره هم کم نشده شاید بیشتر شده باشه ولی کم نه ... وقتی تو دادگاه اعلام کردن که تو گناهکاری نمیدونی چقدر دلم سوخت داشتم آتیش میگرفتم چون همه تو رو مقصر میدونستن اما من یه کلمه هم نتونستم ازت دفاع کنم همین بیشتر باعث عذاب می شد ... راستی یه تصمیمی گرفتم میخوام دوباره دانشگاه شرکت کنم و شانسمو امتحان کنم اینبار تصمیم گرفتم هر چی تو گذشته بود رو فراموش کنم البته همه چی به جز تو میخوام از صفر شروع کنم میدونم سخته ولی شدنیه پس برام دعا کن ... قول میدم همیشه بیام پیشت بهت سر بزنم نمیزارم دیگه تنها بمونی ... خب من دیگه برم خیلی حرف زدم به بابا قول دادم زود بر گردم اما دفعه بعد قول میدم زیاد پیشت بمونم ...از جام بلند شدم و دستموگذاشتم رو قلبم و گفتم جات همیشه اینجا محفوظه خیالت راحت افشین به دوست داشتن من شک نکن ...
......
لالالاگل ریحون دوتا فال و دوتا فنجون
توی فنجون تو لیلی تو خط فال من مجنون
لالا گل خشخاش چه نازی داره تو چشماش
پر از نقاشیه خوابت تو تنها فکر اونا باش
لالا لا گل پونه گل خوش رنگ بابونه دیگه هیچ کس توی این دنیا سر قولش نمیمونه
لالا لا شب دیره ببین ماهم داره میره هزارتا غصه هم گفتن چرا خوابت نمی گیره
لالالا گل لاله نبینم رویاهات کاله فرشته مثل تو پاکه فقط فرقش دوتا باله
لالالا گل رعنا میخواد بارون بیاد اینجا کی گفته تو ازم دوری ببین نزدیکتم حالا
لالالا گل پسته نشی این روزا خسته
چقدر خوابی که میشینه تو چشمای تو خوشبخته
لالالا گل مریم نشینه رو چشات شبنم یه عمر من فقط هر شب واسه تو آرزو کردم
لالالا گل پونه کلاغ آخر رسید خونه یکی پیدا میشه یه شب سر هر قولی میمونه
لالا گل زردم چراغارم خاموش کردم بخواب که مثل پروانه خودم دور تو میگردم...

پایان...

91/10/18


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۰:۲۳
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ