گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

2 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان بی قراره قلبم» ثبت شده است

قهوم سرد شده بود ولی فقط دو قلوپ ازش خورده بودم و بقیش تو لیوان مونده بود...
با ناراحتی پرسیدم
- آخه چرا؟!!
لبخند قشنگی زد
- این دهمین باریه که ازم می پرسی آخه چرا ؟ باید از خودش بپرسی آخه چرا؟
آهی کشیدم...
- کاش بهم می گفت چرا؟... دوسش داشت؟
صورتم و با چشم بررسی کرد... دنبال چی می گشت نمی دونم
- هنوزم داره...
دوباره آهی کشیدم... طفلی آرمند...هیچوقت فکر نمی کردم غم نگاهش بخاطر این قضیه باشه...
- چقدر همیشه چشمای مهربونش غمگین بودن...
ساعدشو رو پشتی مبل گذاشت
- مگه از چشمای آدما میتونی احساسشونو بفهمی؟
خنده ای کردم و سرمو تکاون دادم... بعد بدون فکر گفتم
- می خوای احساسات تورو هم بفهمم؟
خودشو کمی به سمتم خم کرد و چشماشو به چشام دوخت...
- آره... میتونی بفهمی؟
تا نگاهم به چشماش افتاد پشیمون شدم... کسی که خیلی راحت احساسش از نگاهش خونده می شد من بودم نه اون...
کاش از تو نگاهم احساسمو می خوند...
تو عسلی چشماش انعکاس تصویر خودمو دیدم... به لحظه آرزو کردم ای کاش واقعا تصویر من حرف چشاش باشه...
ولی با پلکی که زد تصویرم محو شد...
حالا خطوط زرد و قهوه ای چشاشو می دیدم که دور مردمک سیاهش طرح خورده بودن...
فورم زیبای چشماش به کل از یادم برد که تو نگاهش دنبال چی می گشتم...
مژه های مردونه ای داشت... نه خیلی تابدار ونه خیلی صاف... که به حالت چشماش خیلی میومد...
نگاهم به سمت ابروهای تیرش کشیده شد... مشکی نبودن... شاید قهوه ای تیره... همرنگ موهاش...که در امتداد چشماش شکن قشنگی داشتن...

خط نگاهم از پیشونی صاف و بدون خطش گذشت و به موهای تیره و نامرتبش رسید...
وسوسه چنگ انداختن تو موهاش باعث شد که نگاهمو با ترس از موهاش بگیرم و از خط بینیش پایین بکشم... بینی تراش دارش و به قصد دید زدن از لباش رد کردم و به لباش رسیدم...
برجستگی لباش ضربان قلبمو بالا برد و مطمئنن آثارسرعت گردش خون تو لپام نمود پیدا کردن...
نگاهمو به سختی از لبلش گرفتم و دوباره به چشمامش برگردوندم...
رنگ نگاهش دلمو لرزوند... جنس نگاهش عوض شده بود و قلب بی قرارمو بی قرار تر می کرد...
باز خودمو تو چشماش دیدم... تصویر یه دختر مومشکی که با عشق به عسلی چشماش خیره شده بود...
تصویرم باز با بسته شدن پلکاش محو شدن... ولی اینبار پلکاشو باز نکرد...
با چشمای بسته خم شد و نوک بینیمو بوسید... چشمام بی اراده بسته شد...
مغزم در حال الارم بود... امروز یه روز پرحادثه بود... پس بهتره زودتر تموم میشد...
با صدای لرزونی به سختی گفتم
- باید برم خونه...
چشماش باز شد و عقب کشید... اونم دست پاچه بود... البته مطمئن نیستم... فکنم بود... شایدم نبود... شایدم بود...!!!
- هنوز شام نخوردیم...
- یه ماهی میشه بدن سازی نمی رم... برای همین شبا شام نمی خورم
با ابروهای گره خورده نگاهی به هیکلم انداخت
- تو با این هیکل ریزه میزه نیازی به رژیم نداری
ریزه میزه؟؟؟؟!!!!... قلبم به ضربان نرمال برگشت...
خیلی خوبه که هم میتونه ضربانشو بالا ببره و هم پایین بیاره!! به این می کن توانایی ایجاد تعادل...!!!
- من با همین هیکل ریزه میزم شب شام نمی خورم و توهم نمی تونی مجبورم کنی...
خندید... ازون خنده های شیرین و زیرورو کننده قلب و روح و روان...
- اگه قرار بود به کاری مجبورت کنم، کارای مهمتر از شام خوردن بود...!
اووووو... بی حیا... بی نزاکت... بی اداب...
به چشمای گرد شدم خندید و از جاش بلند شد...
- می رسونمت...(داشتم برای گفتن اینکه خودم می رم دهنمو باز میکردم)... مخالفت هم نمی پذیرم...!!!
پوفی کردم... دندش نرم... خودش منو اورده اینجا خودشم ببره... مخالفتم چیه...؟!
این حرکتش خیلی حسن داشت...و مهمترینش این بود که نیم ساعت بعد تو تخت گرم و نرمم لمیده بودم !!!

خمیازه ای کشیدم و به بدنم کش و قوسی دادم... هنوز تا اتمام شیفتم 2ساعت مونده بود... به لیوان قهوم نگاه کردم... حالم از رنگ سیاهش بهم می خورد دیگه... با دست به انتهای میز هلش دادم که دیگه ریختشو نبینم...
نگاهی به ساعتم که از مچم بازش کرده بودم و رو میز گذاشته بودم انداختم.. چقدرزمان کند میگذره... باز به اون قانون نانوشته ساعت پی برم... الآن زمان دیرتر از همیشه میگذشت...
یاد آرمند افتادم... دیروز باهاش صحبت کرده بودم...چقدر داغون بود... از یادآوری ناراحتیش دلم گرفت...
همسرش یه دخترترک بود... باهم تو فرانسه آشنا شده بودن.. یه جوری ازش صحبت می کرد که حسودیم شد...انگار داشت از الهه عشق و زیبایی حرف می زد... یه دختر چشم و ابرو مشکی که دل و دینشو برده بود... باهم ازدواج کرده بودن... از عروسیش گفت... که سنتی بوده... از عروس زیباش گفت... از حس خوبی که کنارش داشت...از عشقی که تو چشاش می خوند... از تولد دخترش گفت... ازینکه تو عمرش انقدر احساس شادی و خوشبختی نمی کرده... ازحس قشنگی پدر شدنش... از شوق اولین باری که دخترش صداش کرده بود... از همه ی حس قشنگ زندگیش گفت... وبعد...
نمی دونم که آیا کاری که زنش کرد درست بوده یا نه؟!!... اگه بفهمی شوهرت بهت خیانت کرده انقدر ناراحت میشی که حتی نخوای از صحتش مطمئن بشی؟... اگه آرمند شوهر من بود شاید اول سعی می کردم مطمئن بشم... چون آرمند خیلی خالص و صافِ... ازینکه زنش بدون اینکه از صحت قضیه مطمئن بشه آرمند و ترک کرده بود ناراحت شدم...
ضریه ای که آرمند خورده بود خیلی عمیق بود... اعتماد زنشواز دست داده بود... و بهش فرصتی داده نشده بود که سمتش بره و توضیح بده...
از دلتنگیش برای دخترش گفت... گفت فقط باهاش تلفنی صحبت می کنه... ازدوریِ همسرش، آنا گفت...
دوست نداشتم دیگه ناراحتیشو ببینم... ولی چیکار از دست من برمیومد؟؟؟!!!!
هوا روشن شده بود و شیفت صبح داشتن کم کَمَک می یومدن... لیوان قهوه سردمو تو سطل انداختم و بلند شدم تا آخرین رسیدگی و قبل از تموم شدم شیفتم انجام بدم...
همه چیز okبود و من دیگه کاری نداشتم... به اتاق تعویض لباش پرستارا رفتم و لباسمو عوض کردم و کیفمو برداشتم...
یه خوابِ شیرین بعد از یه شب خسته کننده خیلی می چسبید... یه سمت پارکینگ رفتم...داشتم سوار ماشینم می شدم که یادم اومد ساعتمو تو استیشن جا گذاشتم... برگشتن به سالن مصادف شد با خروج دو دکتر از اتاق رختکن پزشکا... یه دکتر زن با لباس فورم صورتی که مال بخش مغزو اعصاب بود و حضورش تو رختکن پزشکای بخش عمومی جای بحث داشت و داشت دکمه ی بالای لباسش که خط سینشو می پوشوند می بست و با لوندی هرچه تمام تر قدم زنان به سمتم میومد...می شناختمش... همیشه با تیپهای تک و خوب رابطه داشت...
ودکتر بعدی یه پزشک مرد لباس آبی... هیکلِ درشت... موهای نامرتب تیره... ساعت بند چرمی که دل و روده هاش دیده میشد... لبخند پهنی رولباش بود که نشون میداد اوقات خوشی داشته...
دلم نمی خواست به ارتباطی که ممکن بود تو اتاق باهم داشتن فکر کنم... ولی لامپ قرمز مغزم پررنگ تر از اونی بود که بتونم جلوی افکار بدمو بگیرم...
ساعت مو با تعلل از روی میز برداشتم... دوست داشتم بهم برسن... دوست داشتم صورتشونو از نزدیک بررسی کنم...
لبخند پهن کارن با دیدن من براق تر شد... دستشو تو جیب لباسش کرد و با ژست خاصی به سمتم اومد... دکتر مونث هم با لبخند دنبالش کشیده می شد...
- هی... پرستار فریادی...
درون لحظه یک نو ع خونسردی غیرقابل باوری وجودمو گرفته بود...
- روز بخیر دکتر نیک فر... از چهرتون معلومع صبح خوبیو شروع کردین...
نمی دونم طعنه حرفمو گرفت یا نه... یه تای ابروشو بالا انداخت...
- البته که صبح خوبی بود...
و همزمان صدای خنده ظریف دکتر مونث بلند شد...هوب درون لحظه به زن آرمند حق دادم... من با کارن نسبتی نداشتم... ولی می خواستم سرشو ار بدنش جدا کنم... چون دوسش داشتم...!!!
صدای ظریف دکتر مونث که توش عشوه موج می زد بلند شد....
- من فعلا می رن کارن عزیزم... شب منتظرت هستم...
و دستی به بازوی کارن کشید... لبخند کارن خون مغزمو خشک کرد... هرزه... کصافط... بغض نا گهانی تو حلقم راه تنفسمو بست...
به زور لبخند تمسیخر آمیزموحفظ کردم...
- فکر کردم تا حالا رفتی...
پس مطمئن بوده من نیستم... بغضمو قورت دادم تا بتونم طبیعی عمل کنم...
- الان دیدی که نرفتم...
روبه روم واستاد.... دستش ار جیبش درآورد و موشکافانه نگاهی بهم کرد...
- خسته به نظر میرسی...
- پس بهتره بری کنار تا بتونم برم استراحت کنم
- بداخلاقی شیرین ترت می کنه آندریا...
- شیرینی یا تلخی من چه فرقی سه حال شمت داره دکتر...
قیافش باز پلید شد
- بازم حسادت؟؟؟
جوشیدم...
- بازم؟؟؟... خودتو تحویل نگیر...
خندید...
- مونیکا خیلی خوشگله مگه نه؟

دستامو مثل صلیب از دو طرف باز کردم و جلوی راهشو گرفتم...
- گیرت انداختم... دیگه نمی تونی از دستم فرار کنی...
خندید وزبونشو برام دراورد و از زیر دستم فرار کرد... شیطونی بود ها...
به باباش که نرفته بود... معلوم نیست به کدوم پدرسوخته ای رفته!!
باز دویدم دنبالش... شر بود چقد این بچه... از نفس افتاده بودم ولی اون انگار تازه گرم شده بود...
- تا صبم باهاش بازی کنی خسته نمیشه...
با صدای آنا که سعی می کرد صدای دادشو پایین نگه داره ا دویدن دست کشیدم...
- آخه اینم بچست تو داری... مثل موش میمونه...
همزمان که در حال غر زدن بودم رو صندلی حصیری حیاط ولو شدم... عرق از سرو کولم می ریخت...
آنا هم کنارم نشست و سینی آب میوه رو روی میز گذاشت...
موش کوچولوی آرمند همچنان ورجه وورجه کنان در حال بازی بود... خیی شیرین بود... دلمو می زد دیگه!!!
موهاش شبیه آرمند بود.. مشکی و خوش حالت... جوونم...
- حالا تصمیمت چیه؟
صدای آنا مانع قربون صدقع رفتن زیادیم شد... می دونستم دل تو دلش نیست... ولی خودمو زدم به اون راه...
- درمورد چی؟
- آنـــــــــی... اذیتم نکن...
به صورت عروسکیش نگاه کردم... بی خود نبود آرمند خرابش شده بود... این عروسکی که من میدیدم این خرابی و می طلبید...
- من پیشنهاد می کنم تو بیای... چون تقصیر تو بوده...
اخم ظریفی کرد... رفت تو فکر... می دونست مقصره... اون بود که آرمند و بدون اینکه حتی ازش توضیح بخواد تنها گذاشته بود... پس مقصر آنا بود... و حالا باید خودش دست به کار میشد...
بعد از چند دقیقه صداش بلند شد...
- فکر میکنی مارو قبول می کنه؟
تو صداش نا امیدی بود... سعی کدم بهش روحیه بدم
- تو چطور در مورد آرمند این حرفو میزنی؟... نگو نمی دونی چقدر دوستون داره که خندم میگیره!!!
لبخند ملیحی زد و سرشو تکون داد...
- کی بیایم؟؟؟
- من میرم پیشش... باید یه کم آمادش کنم... ممکنه از خوشی سکته کنه...
ضربه ای به پام زد و با اخم نگام کرد... صادق بودنم چقدر دردسر داشت:دی
- منظورم اینکه از خوشحالی روحش شاد بشه... خوب باید آماده بشه دیگه... وقتی هم که اماده شد من خبرتون می کنم... باز ناز نکنی؟؟!!
سرشو آروم تکون داد... ترجیح دادم زودتر برگردم... آنا هم احتیاج به زمان داشت تا با خودش خلوت کنه...
یه هفته مرخصی که گرفته بودم رو به اتمام بود و باید زودتر برمیگشتم...
تو فرودگاه منتظر اعلام شماره پروازم بودم... این یه هفته جز بهترین تعطیلاتی بود که تاحالا رفته بودم...
از دو جهت عالی بود... اول اینکه دیدن فرانسه معرکه بود... پاریس... زبیایی... زندگی... عشق... همه چیز...
مسئله دوم این بود که اومده بودم تا با آنا صحبت کنم... فکر اینکه آرمند دیگه این قیافه ی داغونی که الان داره رو نداشته باشه شوقی زیر پوستم تزریق می کرد که خدا می دونه...
درون لحظه خوشحال بودم... به هیچی فکر نمی کردم جز شادی آرمند و آنا...
نمی خواستم به چیزی فکر کنم... به اون پسره آشغال فکر کنم؟؟؟؟عمــــــــــرا... ابـــــــدا... اصلا راه نداره... بگو یه ثانیه... میکرو ثانیه... اپسیلون ثانیه... هیچی... !!!
باشه، باشه... فقط یه روز یبهش فکر کرده بودم:دی... ولی بعد ازون یه روز هیچی... باورکنین...
اعتراف دردناک می کنم... دلم براش تنگــــــــــــــــ... نــــشده بود... اصلا بره به جهنم... برام مهم نیست... بی لیاقت... بی...بی...بی...!!!!

بارامو تحویل گرفتم و به سمت پارکینگ رفتم...خوب بود که اختلاف زمان باعث شده بود تا بتونم هم استراحت کنم هم برای رسیدن به بیمارستان مشکلی نداشته باشم...
برای یک هفته یک جا اجاره کرده بودم تا ماشینم و بزارم...ماشین کوچولوم با لبخند ازم استقبال کرد... برام ابراز دلتنگی کرد و در آخر هم ازم سوغاتی خواست:دی
باید میرفتم بیمارستان... مرخصیم تموم شده بود و وقتی برای استراحت مجدد نبود...
وسایلامو گذاشتم خونه و یکی از شلوار دنیم ها و شومیزهایی که تازه از فرانسه خریده بودم و پوشیدم و راهی شدم...
دل تو دلم نبود... به خاطر آرمند می گم بابا... می خواستم زودتر ببینمش...
هنوز نمی دونستم باید چجوری بهش بگم که با زنش صحبت کردم... واقعا نگران شادی ناگهانیش بودم...
شاید باید بهش مستقیم می گفتم... ولی اینجوری دیگه هیجان قضیه می مرد... منم که عــــــــــاشق هیجان!!!
پس باید چجوری می گفتم؟؟!!!!... عجب کار سختی بود خدا...غرق در افکارم وارد سالن اصلی شدم...
تو سالن اصلی بیمارستان از روانشناسی رنگ استفاده شده بود و بجای رنگ سفید بیمار کننده، ار رنگهای شادی استفاده شده بود که به آدم انرژی تزریق می کرد... برای همین این بیمارستان و خیلی دوست داشتم...
با بچه ها سلام و احوالپرسی گرمی کردم و برای تعویض لباس وارد رخکن پرستارا شدم... دلم برای لباسای بنفشم تنگ شده بود هااا...حتی باری دمپایی های زشت و بیریختم...!!!
با انرژی وارد بخش شدم و خندون به سمت استیشن رفتم... روز زیبام با دیدن هرکول زیباتر شد...
پشتش به من بود و داشت چیزی مینوشت... با صدای بلند به چندتا از نرسها صبح بخیری گفتم و بدون توجه به کارن مشغول صحبت با نرسا شدم...
چرخیدن سرش به سمتمو فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم و به صدام شادی بیشتری دادم...
چند دقیقه صحبتمو کش دادم ولی مثل اینکه قصد نداشت از جاش تکون بخوره... مجبور بودم منتظر دکتری که قراره باهاش برم بشم برای همین روی یکی از صندلی ها نشستم...
سنگینی نگاهش به دوکیلویی رسیده بود و من دیگه نتونستم بی تفاوت باشم... سرمو بلند کردم تا ببینم حرف حسابش چیه...
ابروهای بالا رفتش و پوزخند مسخرش در لحظه اول تو ذوقم زد... اصلا بره بمیره...
دوباره سرمو پایین انداختم
- بونژوق مامازل فریادی... سفر خوش گذشت؟
از کجا می دونست رفتم فرانسه؟؟؟ منکه چیزی نگفته بودم...طعنه در تک تک کلامتش مشهود بود... خودمو تشویق کردم..ریلکس باش آنی...
- خیلی عالی بود... بهتر از چیزی که فکر می کردم...
به صدام شوقی دادم که دلش بسوزه... دوباره سرمو بلند کردم... حالا یک کم عصبی به نظر می رسید...
- آهــا...خوبه...
- گفتم که عالی... عالی بود دکتر نیک فر...
کمی به سمتم متمایل شد... چشمای برق عجیبی داشتن... حالتش هم معمولی نبود... ته ریشش بلندتر از معمول بود... موهاش نامرتب تر از همیشه... ولی زبونش هنوز همون زبون بود!!!
- لپای سرخت نشون می ده چقدر بهت خوش گذشته... نکنه مخ یه فرانسوی بیچاره رو زدی؟
اصلا بهم برنخورد... اصلا برام دیگه مهم نبود کارن چی میگه... لبخندمو کش دادم تا سوختگی دلش تعمیم پیدا کنه به بخشهای تحتانیش...
- فرانسویا واقعا خوبن... جذاب و س ک س ی... یه نمونشو که خودت می شناسی...
پوزخندش غلیظ تر شد... حرص ریزی توش بود که من خوب می فهمیدم... رو آرمند حساس بود...
ولی کشف چراییش هنوز جز فانتزی های زندگیم بود!!!...حدس همجنسباز هم که رد شده بود!!!
به صدای تن زیری دادم
- قیافت داغون به نظر می رسه... دیشب انگار خوب نخوابیدی؟؟؟
و عمدا خنده ی ریز ریزی کردم و به موهاش اشاره ای کردم... نفس عمیقی کشید... ازون روزایی بود که باز عجیب غریب بود...
- آرمند کی میاد؟؟
از حرفش جا خوردم... من چه می دونستم...
- مگه نگفته کی میاد؟؟؟
- نه... چیری نگفت... ولی تو باید حتما بدونی...
من؟... خل شده بود؟؟... من از کجا باید می دونستم که آرمند کی می یاد بیمارستان...من تازه همین امروز برگشته بودم...با گیجی جواب دادم
- میاد حالا... کارش داری؟
خشم چشماش موج گرفت... چش بود؟

صدای پیجرم نذاشت بیشتر ازین صحبت کنم... از صندلی بلند شدم و بدون توجه به کارن، استیشن رو به قصد اتاق مورد نظر وداع گفتم!!!
ولی رفتار کارن ذهنمو وشغول کرده بود... چرا سراغ آرمند و از من می گرفت؟؟!!
10 روز بیشتر بود که ندیده بودم... درست از اون شبی که جلو کارن بهش پیشنهاد دادم برای شام با هم بریم بیرون...
از یادآوری قیافه کارن کیفور شدم... شبیه کسایی بود که با ماهیتابه کوبوندن تو فکش...
بازم نگاه عصبانیش مالِ آرمند بود، نه من... نمی دونم با هم چه سرو سری داشتن...!!!
ازینکه حالشو گرفته بودم کلی ذوق کرده بودم اونشب... انقدر تابلو که آزمند هم فهمید... ولی برام مهم نبود...
هدف من ازون شام کشف یکسری از حقایق بود... آرمند برام دوست داشتنی تر ازین خیلی چیزا بود...
برای همین تصمیم گرفتم بهش کمک کنم... و اونشب زمان کشف این بود که از چه راهی می تونم بهش کمک کنم...!!
کشفش زیاد سخت نبود... ازش خواستم تا از خاطراتش بگه و اسم زن و بچشو دوباره پرسیدم...می دونستم براش سخته ولی بهترین راه برای کشف بعضی چیزا بود...
اونم به این یادآوری احتیاج داشت... مطمئنم کرد که دارم کار درست و انجام می دم...!!
آخر شب هم برای تکمیل اطلاعاتم رفتم خونش... خیلی بهتر از قبرستون شیشه ای کارن بود...
خونش ویلایی و نسبتا بزرگ بود... حیاطش پراز گلای رنگ وارنگ بود و معلوم بود بهش حسابی رسیدگی میشه...
رنگ دیوارا آجری مایل به قرمز بود و آدم و برای یه روز خوب ترغیب می کرد...
می دونستم خستس ولی باید به یه نتایجی می رسیدم... ازش خواستم عکسای دخترشو نشونم بده...
اینجا عوامل طبیعی به همراهیم اومدن... برای عکسها تایتل(عنوان) گذاشته بود و اسم مکانی که عکس اونجا گرفته شده بود و نوشته بود... با یک کم استفاده از هوش کله شارم(!) فهمیدم نصف بیشتر عکسها مربوط به یک آدرس هستن...
حفظ کردن آدرس برام سخت نبود... ولی به زبان فرانسوی نوشته شده بود و من نمی تونستم درست بخونمش...
برای همین یکی از عکسارو انتخاب کردم وازش خواستم برام میل کنه... گفتم تو این عکس دخترت خیلی ناز افتاده...
در واقعیت اون ضایع ترین عکسش بود...شاید عکسش مالِ 3 یا 4 سال پیش بود...
آب دماغش آویزون بود و با آرواره های بی دندون به دوربین لبخند بی نمکی میزد!!!
باز خوبه فکر نکرد دارم بچشو مسخره می کنم...!!!
وقتی عکس سند شد خیال منم راحت شد... بی اراده خمیازه گشادی کشیدم... چقدر آرمند بهم خندیده بود... حالا بعدا تلافیشو سرش در میارم...
روز بعد مرحله دوم تحقیقات شروع شد... اول یک سر به اف بی(!!!) زدم...آرمند پیج نداشت ولی آنا یک پیج درب و داغون و قراضه داشت که چهار شوید عکس از دخترش تو عکساش گذاشته بود...
بعد از اپراتور تماس شماره آدرس مربوطه رو گرفتم... اینجا هم بخت باهام یار بود...
چون خونواده آرمن هنوز تو اون خونه زندگی می کردن...!!!
می دونستم اگه بگم از دوستای آرمند ریسک کردم و ممکنه آنا جوابمو نده... برای همین اندیشه کردم(!) تا راه خوبی پیدا کنم...لایت بالب!!!
برای همین خودمو طراح تبلیغات یک کارخونه مواد غذایی معرفی کردم و گفتم عکس هتی دخترتو تو اف بی(!) دیدم...
طفلکی خرذوق شد چقدر... فکر کرد من الان می رم از دختر زشتش(!) برای تبلیغات دعوت می کنم...
عذاب وجدان تا ساعتها گریبان گیرم شده بود...والــــــــا!!...ولی به بعدش می ارزید... صدای خندشون از همون شب تو گوشم بود...
رفتنم به فرانسه جز قسمت سخت قضیه نبود... یک نمایشگاه پیدا کردم شوی از مجسمه های دست ساز گذاشته بود...
از بیلیطش پیرینت گرفتم و به بابا نشون دادم... خودمو انقدر مشتاق این شو(show) نشون دادم که بی چاره نتونست بگه نه...
البته به نماشگاه هم سرزدم و یک کله خوشگل از یک الهه برای بابا خریدم که فکر نکنه سرکار بوده!!!!
از همه سخت تر بخش صحبت با انا بود...که اونم ازون چیزی که فکر می کردم راحت تر بود...
سخت ترین بخشش تحمل دختر فوق شیطون آرمند بود که اگه یه روز بیشتر اونجا می موندم از دستش خودکشی می کردم...

به اتاق مورد نظر رسیدم... یه دختر جوون بود که روی تخت خوابیده بود و نیمه هوشیار به نظر می رسید...
طبق دستورات دکترش براش سرم وصل کردم و برنامه ای برای داروهاش تنظیم کردم...ب
عد از اون هم به بقیه مریضای دکتری که پیجم کرده بود رسیدگی کردم.. تو راهرو دوبار کارن و دیدم ولی اصلا بهش توجهی نکردم... بعد از اینکه از اتاق با اون دکتر تحفه بیرون اومده بود نمی خواستم سر به تنش باشه...
حتی دیگه خودمو برای اینکه یک زمانی(!)دوسش داشتم هم سرزنش نمی کردم...
همه چیزو به قسمت خاک گرفته ی مغزم فرستاده بودم... امیدوار بودم زیر گرد و خاک خفه بشه!!!
عصر هم وقتی داشتم از بیمارستان می رفتم دیدمش... لباس آبی زشت بیمارستانو با یک تی شرت سفید و شلوار سفید عوض کرده بود...
برای لحظه ای نفسم گرفت... ولی زود خودمو جمع کردم... موهای چتریمو کنار زدم و به خودم نهیب زدم:
آنی تو دیگه به این دکتر نیمه هرزه توجه نمی کنی... همون بهتر که با اون دختره زشت باشه...
که آمار شش تا از بی اف های زشتر از خودشو فقط من داشتم و معلوم نبود غیر ازون شش نفر با چند تا دیگه هست !!!
پس بدون توجه به کارن که نزدیک من داشت می رفت تا سوار موستانگ جدیدش بشه، سوت زنان(!) به سمت ماشینم رفتم و سوارش شدم...
فقط آخرین لحظه چشماشو دیدم که عصبی بود... به درک... معلوم نیست چشه باز... شاید خانم دکتر عزیزش قرارشو باهاش کنسل کرده... مونیکا جـــون...
چیزی که آرومم می کرد این بود که حس ششم بهم گفته بود که به زودی وقت انتقام می رسه... و حسم خیلی زود جواب داد...!!!
صبح روز بعد، بی دعد از یک خواب عالی از تخت خواب بیرون اومدم... هنوز برای رفتن به بیمارستان خیلی زمان داشتم...
یک دوش درست و حسابی گرفتم و خودمو حسابی خوشگل موشگل کرد... موهامو فر کردم... به قصد سزوندن دماغ کارن!!!
خودم می دونستم موهای فر بهم میاد ولی چون موهام سخت حالت می گرفتن عموما بی خیالشون می شدم...
ولی اونروز به اندازه ی کافی زمان داشتم... پس موهامو فر کردم و آرایشمو با تاپ سورمه ایم هماهنگ کردم و لاک قرمز خوشرنگی زدم...
دوست داشتم خوشگل باشم... خوشگل تر از مونیکا!!! اه... حالمو بهم میزد!!!
شلوار جینمو پوشیدم ویکی از صندلهای پاشنه بلندمو پام کردم... زیاد میلی به خوردن صبحانه نداشتم ولی به زور دوسه لقمه ای خوردمو عازم شدم...
هوا عالی بود... همین خوبی هوا حال خوبمو چند برابر می کرد... با سرخوشی ماشینمو پارک کردم و بعد از چک کردن قیافم از ماشین پیاده شدم... امروز ازون روزا بود که اعتماد به نفسم رو 1000 بود!!!
حتی لباسای بنفش و گشاد بیمارستان هم نتونست از خوشحالیم کم کنه... البته صندلامو عوض نکردم!!!
من به این ایده معتقدم... آدم باید از هر چیزی در زندگیش لذت ببره... با لذت کار کنه، تفریح کنه و در مجموع زندگی کنه...
بعد از تعویض لباس به سمت استیشن رفتم و در نگاه اول آرمند و در کنار کارن تشخیص دادم... پشتش به من بود...
داشت با کارن حرف می زد... نمی دونم چی میگفت... سر کارن پایین بود و لی معلوم بود زیاد از حرفای آرمند خوشحال نیست...
بیخیال کارن شدم و با خوشحالی به سمت آرمند فتم... اگه می فهمید قراره چه اتفاقی بیافته چقدر ذوق می کرد...
حتی از فکر ذوق کردنش هم ذوق می کردم... چه برسه که این مسئله عملی و واقعی بشه...
از صدای تق تق کفشام( البته بلند نبود چون اینجا بیمارستانه خانوم!!!) کارن سر بلند کرد...
از نگاهش هیچی قابل خوندن نبود... رومو از ش گرفتمو آروم دستمو رو شونه آرمند گذاشتم...
و بعــــــــــــــــد....

وبعد....توی یک چشم به هم زدن آرمند به سمتم چرخید و محکم بغلم کرد...
از حرکتش انقدر جا خوردم که برای چند ثانیه نمی تونستم تکون بخورم... فشار آرمند دورم لحظه به لحظه بیشتر می شد...
چشام داشت درمیود... هم از تعجب و هم از زور فشار بازوهای آرمند... موهامو بوسید با صدای نه چندان آرومی زیر گوشم گفت
- تو بهترینی آنی...
من؟!!... کی...؟؟؟چی...؟؟؟!! داشتم دهنمو باز می کردم که بگم آرمند مگه خل شدی که فکری مثل برق از مخیلم گذشت...
کارن داشت نگامون می کرد... پشتم بهش بود ولی داغی نگاه خشمگینشو رو ستون فقراتم احساس می کردم... پس بزار از خشم بمیره...
بزار فکر کنه بین منو آرمند چیزی هست... بزار بـســـــــــوزه...بعدا میتونستم از آرمند بپرسم دلیل این رفتارش چیه... ولی الان وقت اینه که یک کم کارن ادب بشه...
پس بی مقدمه دستمو تو موهای آرمند کردم و نشون دادم ازین حرکت ناگهانیش چقدر خوشحالم...
آرمند هم همکاری کرد... فکر کنم ذهن خوان بود... چون انقدر قشنگ با این حرکت من همراه شد که یک آن شک کردم نکنه عاشقم شده:دی!!!
دوباره موهامو بوسید و دستشو از دورم برداشت... به چشماش خیره شدم... برق میزد... از چی خدا می دونست...
می دونستم کارن داره نگامون می کنه... ولی من پشتم بهش بود و نمی دیدمش... ولی چشمای پشت سرم(!) هواشو داشتن!!!
با لبخند طناری رو به آرمند گفتم
- کی اومدی آرمند؟؟
ناگفته نمونه که این حرفو از خودم زدک با توجه به سوال احمقانه ای که کارن ازم پرسیده بود... ولی انگار جواب داد...
چون آرمند با همون چشمای براق و لبخند قشنگش جواب داد
- دیشب رسیدم عزیزم...
اوپس... عزیزم؟!!!... تو دلم دعا کردم کله آرمند به جایی نخورده باشه و این رفتارش بازی باشه... وگر نه آنا اینبار من وآرمند و باهم...!!!!
باز کارن حواسمو پرت کرد... در حال حاضر هیچ کس مهم نبود... جز کارن و حالش که گرفته شده بود!!!
صدای آرمند این بار بهم شک وارن کرد
- دلم برات تنگ شده بود آنی... تو همین دو روز!!!
به گوشام شک کردم... با من بود... ابروهام از تعجب بالا رفته بود... احساس کردم معنی نگاهمو فهمید...
چشاش به سمت کارن که روبه روش واستاده بود کشیده شد و بعد دوباره منو کشید تو بغلش...!!!
این رفتار یعنی چـــــــــــی؟؟!!!... زیر گوشش یواش گفتم
- آرمند...خل شدی؟؟/
با صدای بلند خندید انگار براش جک گفتم... نه بابا... این امروز فازاش قاطی کرده بودن...
گوششو با دست گرفتم و تاب دادم... بازم آروم به طوری که کارن نفهمه گفتم
- حالت خوبه؟؟؟ به نظر قاطی میای...
موهامو دوباره بوسید و با صدای بلندی گفت
- امشب برنامه نزار عزیزم... باهم میریم شام بعدشم باید بیای پیش خودم... نظرت چیه؟؟
شاخام داشت درمیومد دیگه... خیلی دوست داشتم بدونم الان قیافه کارن چطوریه....
ولی پشتم بهش بود و نمی تونستم ببیمنش... آرمند هنوز منو سفت چسبیده بود... ولی زیاد طول نکشید...
بعد از چند لحظه صدای نفس عمیقی اومد و بعد قدمهای محکمی که داشتن دور می شدن!!!

با رفتن کارن دستاش شل شد... از بغلش بیرون اومدمو رومو به سمتی که کارن رفته بود چرخوندم... دیگه تو سالن نبود..
بعد سوالات به مغزم هجوم آوردن.... با بهت به سمت آرمند برگشتم... چشمای مهربونش باز برام آشنا شده بودن...
دستامو گرفت و با مهربونی گفت
- ازت ممنونم آنی...
برای چــــی؟!!!... سوال ذهنمو خوند... دیدین گفتم ذهن خوانه...
- بخاطر اینکه رفتی پیش آنا...
پس می دونست... از کجــــــــــا؟
- از کجا فهمیــــــــدی؟؟؟...
لبخند قشنگی زد و اینبار آروم بغلم کرد... برادرانه...
- تو خیلی خوبی آنی... ولی منم خنگ نیستم...
خندیدم... پس فهمیده بود... پس کار من راحت بود... ولی این رفتارش...از آغوشش بیرون اومدم
- این کارات جلوی کارن چه معنی میداد...
فقط لبخندی زد وجوابی نداد...
- می شه اون لبخند مسخرتو تموم کنی و بگی منظورت ازین کارچی بود...
- باید به کارن یه شک بدم...
شک؟؟... چه شکی؟؟؟... منظورشو نمی فهمیدم...
- با بغل کردن من و بوسیدم جلوی کارن چه شکی می تونی به اون ...به اون...(کلمه ای که لایقش باشه نیافتم)...بدی؟؟
بازم مثل بز خندید... امروز ازون روزاش بودها!!!
- آنی... تو هنوز خیلی چیزا رو در مورد مردا نمی دونی...
با سماجت پرسیدم
- مثلا چه چیزایی...
دستامو گرفت و با لبخند بُزکیش(!) گفت
- چطوره امشب بعد از شام درموردش صحبت کنیم...
یه کم فکر کردم...
- باشه... فکر خوبیه...به شرطیکه بهم بگی از کجا فهمیدی رفتم سراغ آنا...
با شنیدن اسم آنا باز چشاش براق شد
- به شرطیکه بهم بگی به آنا چی گفتی... باید امیدوارم باشم؟
با خنده آروم به بازوش زدم...
- امیدوار چیه... باید بری آماده باشی...
شوق و راحت می شد تو چشماش خوند... باز منو کشید تو بغلش... چقدر امروز احساستی شده بود... یکی یه دستمال بده بهم:دی!!!
آروم پشتمو نوازش کرد
- ازت ممنونم آنی... منم برات یک هدیه خوب دارم... یه هدیه که فقط برای تو ساخته شده...
آخ جون کادو... من میمیرم برای کادو... از آغوشش درومدم و با ذوق نگاش کردم... بازم ذهنمو خوند
- الان نه... ولی به زودی بهت می دمش...
داشتم از فضولی می مردم... ولی بیخیالش شدم و برای عوض کردن بحث با خنده گفتم
- بهتره با روزای آرومت خداحافظی کنی... همین طور با موهای سرت... چون اون بچه ای که من دیدم، بچه نبود، دایناسور بود!!
خداروشکر که آرمند با حنبه بود... وگر نه آلان من یک آنی بودم که از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم شده بود!!

جلوی آینه گوشه خط چشمو که پایین اومده بود پاک کردم و رژ لبمو تجدید کردم... به خودم لبخندی زدمو از اتاق خانومها (wc) بیرون اومدم...
سالن بیمارستان نسبتا شلوغ بود... آرمند عمل داشت و رفته بود تا به عملش برسه...
شیفتم تموم شده بود ولی باید صبر می کردم تا عمل آرمند تموم شه... قرار بود بعد از عملش باهم برای شام بریم...
می دونستم کارن هنوز بیمارستانه... ولی از صبح ندیده بودمش... دلم می خواست ببینمش...
ولی انگار رفته بود تو زمین...شایدم رفته بخشی که مونیکا توش کار میکرد... از اون هرزه ی عوضی هیچ چیز بعید نبود...
ولی مهم نیست... بی لیاقته دیگه...همون بهتر که دیدمش... وگرنه معلوم نبود تا کی می خواستم اون علاقه ی مسخره رو کش بدم...
شاید یه روز می فهمیدم که دیگه دیر بود... پس جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته و من منتفع شدم که اونروز صبح با مونیکا دیدمش...
از یادآوریش قلبم تیر کشید... نه آنی... تو دیگه نسبت به هرچیزی که مربوط به کارنِ بی تفاوتی...!!!
از گوشه چشم باز شدن در یکی از اتاقا رو دیدم... سرمو به سمت اتاق چرخوندمو کارن و دیدم... اونم منو دید...
در اتاق و بست و به سمتم اومد... قیافش باز صامت شده بود... نمی تونستم بفهمم داره به چی فکر می کنه...
فقط میتونستم امیدوار باشم که از اتفاق صبح حسابی ضد حال خورده باشه...صداش آروم بود... بدون تنش... بدون شوخی... بدون تمسخر... شاید بی تفاوت
- پرستار فریادی...
مثل خوش بی تفاوت جواب دادم
- دکتر نیک فر...
چشماشو به چشام دوخت... عسلی چشماش کدر بودن... مثل عسل خاک گرفته...
- ساعتم بهم میگه خیلی وقت پیش باید شیفتت تموم شده باشه...
حالا وقتش بود... خوشحال بودم که خودش بهم این فرصت و داد...
با عشوه ای که خودم تا حالا از خودم ندیده بودم گفتم
- منتظر آرمندم... قراره شب و باهم باشیم...
منظوره محترمانم از واژه شب، شام بود... ولی کارن اون چیزی و برداشت کرد که من دوست داشتم...
چشمای کدرش حالا سیاه بنظر میرسیدن و من ازین تغییر رنگ عجیــــــــــــــب خرسند بودم !!!
سرعت بالا رفتن قفسه سینش نشون میداد عصبیه... بازم خرسند شدم... بهتره بره بمیره... این چیزا که سهله..
پره بینیش براثر کشیدن نفسی عمیــــــــــــق باز شد ولی صداش آروم بود... انقدر آروم که یک کم از اینکه اینطور سوزوندمش عذاب وجدان گرفتم...
- خیلی زود شروع نکردی؟
البته لازم به ذکره که عذاب وجدانم نتونست جلومو بگیره...با طنازی گفتم
- شایدم خیلی دیر شروع کردم...خودت که میدونی... از آدمای خوشگل نمیشه گذشت...
طعنمو گرفت... خیلی سریع و تند و تیز... کنایم درمورد تعریفش از زیباییه مونیکای انتر(!) بود...شایدم عنتر(!)...
پلکی زد... سرعت بالا و پایین رفتن قفسه سینش افزایش پیدا کرد...
برای گفتن حرفی با خودش درگیری داشت... دست چپشو مشت کرد...یه قدم به سمتم اومد...
نمیزد... حرف نمی زد... کلمات انگار پشت دندونای قفل شدش بودن... سعی کردم تحریکش کنم...
- فکر نکنم دیگه بتونی از دوست پسر جدیدم ایراد بگیری... اینبار تمام سلیقمو به خرج دادم و خودت بهتر از من می دونی که این انتخابم عالیه...
خواستم بگم حتی با اینکه بابای بچه هام بشه مشکلی ندارم... ولی زبونم قفل شد... من هیچ وقت همچین جسارتی به آرمند لبخند بزی نمی کردم...
سوزوندن کارن جای خود... بحث بچه جای خود... بیشتر ترجیح میدادم چشم عسلی بشن تا شبیه آرمند...!!!!
نفسشو با خشم بیرون داد... یه قدم دیگه به سمتم امد...صداش بازم کنترل شده بود... مثلا چیو می خواست ثابت کنه؟؟
- تو کوچولوی چشم گربه ای داری اشتباه می کنی...
خندیدم... با ناز... احمق داره منو روشن می کنه...
- گاهی بعضی اشتباها می ارزه...مگه نه؟؟؟... حتی اگه تو اتاق رختکنِ دکترا باشه...

سرشو به گوشم نزدیک کرد و همین طور که بازوهامو از دو طرف گرفته بود و فشار میداد با صدای آرومی به فارسی گفت
- این کارو با من نکن آندریا...
بعد با سرعتی بیشتر از معمول به سمت انتهای سالن که رِست پزشکا بود رفت...
دلم از حرفش لرزید... من چیکار میکردم؟؟... اون بود که با کاراش عذابم میداد... اون بود که حتی از مرغم برای برقراری رابطه نمی گذشت... مگه غیر ازین بود...!!!!
از همه ملیت ها و نژادا دوست دختر داشت... مکزیک، کره، برزیل اینایی که خودم دیده بود...
بعید نبود از چاد آفریقا هم یدونه برای خودش دست و پا کنه...والـــا!!!
بعد به من می گفت این کارو با من نکن... اصلا ازم پرسید نظرم در موردش چیه؟؟ ...
یک بار بهم ابراز علاقه کرد ببینه واکنشم چیه... پس این حرفش خیلی مسخره بود... امیدوارم یک زنه کچل گیرش بیاد...!!!!!!
همین طور که با خودم غرغرمی کردم و بد وبیراه نثار روح پاک کارن می کردم، آرمند از راه رسید...
قیافش خسته بود ولی مثل همیشه یه لبخند قشنگ رو لبش بود... به روش لبخندی زدم...
- خسته نباشی پدر بچه دایناسور
خندید...
- مرسی... همین الآن مریضمو از تو ریکاوری آوردن بخش... ممنون که موندی تا باهم بریم...
به بازوش زدم یعنی این لوس بازیا رو بزار کنار...
- الان لباسامو عوض می کنم...
سری تکون دادمو همونجا واستادم تا بیاد...
صدای باز شدن در هوشمند بیمارستان نگاهمو به سمت خودش کشید... کارن و دیدم که از در بیمارستان رفت بیرون...
روحم باز متلاطم شده بود...امیدوارم لباس سفیدش پر از لکه های پاک نشدنی بشه!!!
- بریم آنی...
آرمند بود...دستشو به سمتم دراز کرده بود... دستشو گرفتم و باهم از در بیرون رفتیم...
سوار ماشین آرمند شدیم... ماشینم مثل همیشه تو پارکینگ موند... لحظه آخر بهش نگاهی انداختم... زبونشو برام درآورد:دی
فکنم عصبانی بود... عزیز دلم... بعدا باید از دلش در بیارم!!!
- کارن خیلی پریشون بود...
رومو به سمت خیابون چرخوندم و چیزی نگفتم
- یک جوری نگاهم می کنه که انگار...
حرفشو قطع کردم
- قیافت خسته اس... می خوای بریم خونه من یه چیزی درست کنم با هم بخوریم
سرشو به سمتم چرخوند...
- اگه اینجوری راحت تری من مشکلی ندارم...
سرمو تکون دادم و دوباره به خیابون نگاه کردم...
- آنی؟... باید این سوالو خیلی وقت پیش می پرسیدم... نظرت در مورد کارن چیه...
پقی زدم زر خنده ... چه سوال مسخره و مزخرفی
- من چه نظری در مورد دوست هرزه دختر بازه خودشیفته ی بی خاصیتت میتونم داشته باشم؟؟؟
با صدای آرومی خندید
- همینا که گفتی نظرت بودن دیگه...

پوفی کردم...
- آرمند بیا منصفانه در موردش صحبت کنیم... حرفایی که من زدم حقایق بودن نه مظر شخصیم...قبول نداری؟
خندید... سرشو کمی به سمتم چرخوند...
- این الآن منصفانش بود؟...
ازش توقعی نبود دیگه... اینم دوست اون بود...!!!
- چطوره در مورد کارن صحبت نکنیم؟؟؟...من فقط میتونم برای خودم متاسف باشم که...
حرفمو خوردم... داشتم دستمو پیش آرمند رو می کردم... عمرا دلم نمی خواست آرمند بفهمه یه زمانی خر گازم گرفته بود و عاشق کارن بودم...بودم؟؟؟...یعنی الآن نیستم؟؟؟... کوفت... معلومه نیستم... !!!
- برای خودت متاسف باشی که؟
اااام... چه ضایع...
- خوب منظورم این بود که می تونم برای دوست دختراش متاسف باشم که با همچین موجودی دوستن...
قیافش نشون می داد که فهمیده حرفمو عوض کردم...
- چرا متاسفی؟... تعدد دخترایی که دوست دارن باهاش باشن نشون میده پر طرفداره...
این آرمندم امشب دلش کتک می خواست هاااااا...داشت علنا تبلیغات میکرد از رفیق شفیقش...
- مثلا اگه تو دختر بودی می رفتی سمتش؟
اینبار بلند خندید... آروم باش آنی... خونسردیه خودتو حفظ کن... یه خنده صدادار ارزش اینکه مشتتو دردناک کنی نداره...
- خوب راستش تاحالا به همچین چیزی فکر نکرده بودم... شاید می خواستم...
- من می دونم حتی یه روزم نمی تونی تحملش کنی... اون نفرت انگیزه!!!!!!!!
دستی به موهاش کشید و خندشو اینبار آروم تر تکرار کرد
- من نمی دونم کارن چه بلایی سرت آورده ... ولی من اگه دختر بودم سعی می کردم رابطه باهاشو امتحان کنم...
بعد به سمتم برگشت و با لبخند معنی داری گفت
- مخصوصا اگه دوسش داشتم...
این الآن دقیقا منظورش چی بود...
- خوب پس برات خوشحالم که دختر نیستی وگر نه من بدبختیتو تضمین می کردم...
- تو چی ؟ توهم دختری!!!
اوووووووووه مای گاد... این دلش واقعا گوشت مالی می خواست...
با صدای جیغ مانندی گفتم
- از نظر من اون نفرت انگیز، بی خاصیت، چسبناک و غیر بهداشتیه!!!!
از خنده سرخ شد... اعصابم به هم ریخته بود...
- منظورت از غیر بهداشتی دقیقا چی میتونه باشه؟
ای خدا!!!!
- آرمند من متاسفم که این حرفو می زنم... ولی میشه اون نیشه مسخرتو ببندی؟؟؟؟ من کاملا جدیـــــــــــــــم...
سرشو آروم تکون داد و نشون داد جدیه... نفس عمیقی کشیدم ... خیالم راحت شد
- اون هر شب با یکی می خوابه... اگه همین الآن ازش یه تست گرفته بشه میبینی که به انواع و اقسام امراض مبتلاس...این غیر بهداشتی بودن نیــــــــست؟؟
سرشو فیلسوفانه تکونی داد ولی این حس فلسفیش 20 ثانیه بیشتر طول نکشید... آروم زد زیر خنده
- چرا فکر می کنی کارن هر شب بایکی می خوابه؟
- این فکر نیست آرمند... من می دونم...
ابروهاشو داد بالا... یعنی متعجب بود...
- تو میدونی؟... اطلاعاتت اشتباهه آنی...
چرا داره ازش دفاع ی کنــــــــــــه؟... اگه برادر زنِ داداشش نبود بازم انقدر ازش دفاع غیر عادلانه می کرد عایا؟؟؟
ادامه داد...
- ولی من یه چیزیو می دونم و همین چند لحظه پیش ازش مطمئن شدم...
بی حوصله گفتم
- چیو میدونی؟
لبخند قشنگی زد...جلوی خونش پیچید و ماشین و پارک کرد... به سمتم برگشت و دست راستشو پشت صندلی من گذاشت...
- اینکه تو... عاشقشی....!!!

بلند زدم زیر خنده...
- دیوونه شدی آرمند... من عاشق اون چشم باباقوری باشم؟؟؟؟
به صورتم نگاه کرد... بدون حرف... جدی... عمیق...!!! روانشناسیم می خونن پزشکا؟؟؟ این یکی که جو عجیب گرفته بودش...
- چیزی از قیافم در نمیاری... پس اونجوری نگام نکن...
نفس عمیقی ید و نگاهش و نرمتر کرد
- پس دلیل واکنشهات چی می تونه باشه؟؟؟
- کدوم واکنشها؟؟؟ من واضح بهت کنم اون نفرت انگیزه... اونوقت تو میگی من عاشقشم؟؟
- انکار یه روش برای پوشش حقیقته...
کاراگاه شده بود... من رد پاهارو پاک کرده بودم... خدا کنه سرنخی پیدا نکنه...
برای اینکه حواسشو پرت کنم در ماشینو باز کردم و از ماشین پیاده شدم...
پشت سرم سریع از ماشین پیاده شد و دنبالم اومد... پشت در منتظرش واستادم تا بهم برسه...
کلید اداخت تو قفل و درو باز کرد.... بدون تعارف رفتم تو و کیفمو رو مبل گذاشتم و بدون حرف رفتم تو آشپزخونه...
اونم بدون حرف دنبالم میومد... انگار با نخ نامرئی وصلش کرده بودن به من...
در یخچال و باز کردم و تا کمر خم شدم توش!!
- خوب چی درست کنم؟؟؟... که هم خوشمزه باشه، هم سریع آماده بشه و هم موادش تو یخچالت باشه؟
- فرار کردن هم نشون دهنده اینه که داری حقیقتو پنهون می کنی...
پوفی کردم... از تو یخچال درومدمو نگاهش کردم... به اپن تکیه داده بود و دستاشو رو سینش به هم قفل کرده بود...
چشماش جدی بود... ولی لبخندی روی لباش بود... منم جدی نگاش کردم
- چیو می خوای ثابت کنی؟...
لبخندش پررنگ تر شد
- من ازت نمی خوام اعتراف کنی...
- اعترافی در کار نیست... چون من از کارن متنفرم!!
- خشم های غیر طبیعی نشون دهنده ی علاقست
داشت کم کم دیوونم می کرد
- میشه از هر حرکت من استدلال نکنی؟؟؟؟
دستاشو از هم باز کرد و از دوطرف رو سنگ اپن گذاشت...
- نگاهتو چی کار کنم؟؟؟ ازونم استدلال نکنم؟
با خشم پلکی زدم و نفس عمیقی کشیدم
- بگو شام چی درست کنم؟؟؟
خندید... آروم و پر معنی... برام مهم نبود... من به چیزی اعتراف نکرده بودم... اونم می تونست تا آخر عمرش خیال بافی کنه تا تو تخیلاتش یخ بزنه و بمیره...
- با پیتزا چطوری؟ زنگ میزنم بیارن...
شونه هامو بالا انداختم
- باشه... بزن
همین طور که می خندید گفت
- بی حوصلگی نشون دهنده ی اینه که...
نذاشتم بقیه ی حرفشو بزنه... به سمتش رفتم تا لهش کنم که دیگه ادای آدمای فیلسوف و روانشناس و برا من در نیاره...
خنده های بلندش نشون میداد ...گلم(!) کرده...
دستاشو باز کرد و بغلم کرد
- تو خیلی خوب و حیفی آنی... من نمی ذارم هر کسی تورو داشته باشه...

حس آرامش اولین حسی بود که از حرفش به خونم ترزیق شد... حس آرامش از داشتن کسی که براش مهمی...
به آنا حسودیم شد... الآن با خودتون میگین این دختره چقدر حسوده!!!ولی حسادت به آنا برای داشتن آرمند زیاد چیز عجیبی نبود...
آرمند مهربون، خوش قلب، آروم و خوش اخلاق، عاقل و فهمیده بود... اگه شما بودین حسودیتون نمی شد...
نگو نه که اصلا تو قبول نمی کنم!!! فکن یه درصد!!!!والا ...!!!!
- برای آنا خوشحالم که تورو داره آرمند...
منو از آغئشش در آورد...همینطور که می خندید با نگاه شوخی گفت
- منم برای آنا خوشحالم که من و داره
آروم به بازوش زدم با چشمِ پشت نازک شده ای(!) گفتم
- تنه کارن به توام خورده انگار... اعتماد به نفست رشد کرده...
دستشو دور شونم انداخت و همینطور که منو با خودش به سمت حال می کشوند با خنده گفت
- خوشتیپیه و هزار دردسر عزیزم...
- OMG خودتو تو آینه نگاه نکن آرمند، می ترسم بعد از دیدن قیافت افسردگی بگیری!!!
بلند خندید و بازوشو از دورم برداشت
- بیخود نیست کارن انقدر به زبونت علاقه داره...
- اسم اون خروس و جلو من نیار آرمند...
- آنی....تو نسبت بهش زیادی بی اصافی...
- چطوره بری عضو دیده بان حقوق بشر بشی... ولی بهت می گم حتی اگه بری هم کاری برای کارن از دستت بر نمی یاد...!!
خودشو رو مبل انداخت و گوشی تلفن و برداشت...
- به دیده بان حقوق بشر نیازی نیست... دیده بانی تورو انجام بدم کافیه...
ول کن ما نبود... عجبه والا...
شماره یه پیتزا فروشی و گرفت و سفارش یه پیتزا سایز دوبل داد...
کنارش روی مبل لم دادم... صداش تو گوشم پیچید
- نمی خوای برام بگی چی شد که رفتی؟
نگاهش کردم... لبخندش مهربان و قدرشناسانه بود...
- چی شد که آنا قبول کرد؟... اگه با چشای خودم نمی دیدم باور نمی کردم که رفتی پیشش...
براش گفتم... از لحظه ای که تصمیم گرفتم برم تا لحظه ای که انا ok رو داد و من برگشتم...
- حالا نوبت توا که بگی از کجا فهمیدی؟
توصندلی تکونی خورد ... چشاش برق میزد... برق زندگی... برق امیدواری...
- اونشب خیلی اصرار می کردی... ازم سوالایی میپرسیدی که پرسیدنشون بو دار بود...
چشمکی زدو ادامه داد
- یه کم دیده بانیتو کردم فهمیدم برای پاریس بیلیت گرفتی... رفتن به پاریس بعد از اونهمه پرسش و پاسخ، چه دلیلی می تونست داشته باشه؟؟؟ نمی دونی چقدر دعا کردم که حدسم درست باشه و تو برای دیدن آنا رفته باشی!!!...نمی تونستم بمونم اینجا و منتظر باشم تو بیای...به کارن گفتم برای یه مدت میرم فرانسه... اونم قبول کرد مسئولیت بیمارامو قبول کنه...
اوه پس به کارن گفته بود میره فرانسه... ولی منکه بهش نگفته بودم دارم میرم فرانسه...
- به چی فکر میکنی؟
با حواس پرتی به آرمند نگاه کردم... قیافش مشکوک به نظر میومد... چشمامو ریز کردم
- تو به کارن گفتی برای چی میری فرانسه؟
لبخندی مشکوک تری زد
- گفتم تو پاریس منتظرمی...

اوووووووووووووووووووووو... چه جلافتا... بی خود نیست قیافش وقتی ازم می پرسید آرمند کجاست شبیه نگهبان جهنم شده بود!!!!... ولی چرا آرمند باید همچین حرفی بهش میزده؟؟؟
از حرفش میشد خیلی برداشت ها بشه... وکارن هم معلوم بود کدوم برداشت و کرده!!!
- چرا بهش همچین حرفی زدی؟
- مگه حرف بدی زدم؟... من حقیقت و گفتم...
قیافش باز موذی شده بود...خوب راست میگه... حقیقت و گفته بود... ولی حقیقتش یه کم بگی نگی بد برداشت(!) بود!!!
سری تکون دادم و برای جلو گیری از ادامه بحث احمقانمون رفتم تا یه کم سیبزمینی سرخ کنم...
از تو فریزر سیبزمینی نیمه آماده در آوردم و تو مایکروویو گذاشتم تا یخش باز شه...
منتظر بودم تا بوق اتمام ماموریتش بیاد که آرمند و با لباس تعویض شده روبه روم واستاده
- بهت که گفتم فرار کردن نشونه چیه...
- چطوره بجای کنکاش رفتارهای من بری و بشینی مثل پسرای خوب برنامه ریزی کنی که برای برگشتن آنا قراره چی کار کنی...
نگاهش بی تاب شد... به سمتم اومد
- آنی...من باید چیکار کنم؟
فقط برای من بلبل زبون بود... نوبت خودش که میشه مثل بچه های منگل دهنش باز مونده که چیکار باید بکنه...
- بهتره اول یه دستی به خونت بکشیم... اگه قرار باشه آمریکا بمونین باید یه سری چیزایی برای خونت بگیریم
با خوشحالی سری تکون داد
- چی لازم داریم؟
پــــــــــــــــــــــــ وف... بوق مایکروفر یعنی یخ زدایی انجام شده بود...
همین طور که سیب زمینیا رو در میاوردم گفتم
- قبلا یه نگاهی به اتاق انداختم... اولین کاری که باید انجام بدیم اینه که یه دستی به خونه بشیم... اتاق سمت چپ باید بشه اتاق بچه دایناسورت...
ماهیتابه رو، رو گاز گذاشتم و توش روغن ریختم... دادمه دادم
- اتاق خودتم باید مرتب بشه... و شاید یه کم رمانتیک تر... این رنگ کِرِم اتاقت مزخرفه...
سیبزمینی هارو تو ماهی تابه ریختم و برای برداشتن نمک از کابینت رو پنجه پاهام واستادم...
- این دکوراسیون بی خود آشپزخونتم باید عوض بشه...این صندلی های زشت و پرده ی گل منگلی حالمو بهم میزنن
زودتراز من دستشو برای برداشتن نمک دراز کرد...همین طور که می خندید گفت
- چطوره خونرو کلا عوض کنم؟
به خونه نگاهی انداختم... نه خونش خوب بود...
- نه نیازی به این کار نیست... ولی باید اسباب و اثاثیش عوض بشن...
- چشم دوشیزه فریادی...
- چطوره همون آنی صدام کنی؟؟؟ حس بهتری دارم...
لبخندش بازم معنی دار بود... امشب اصلا شب معناداریش بود!!!
- کلید خونرو میزام تو کیفت که هر وقت خواستی بیای اینجا مشکلی نداشته باشی...
سرمو تکون دادم و سیب زمینها رو هم زدم
- به ترکیب کلی خونه دست نمی زنیم... شاید آنا خودش بخواد بعدا با سلیقه خودش دکوراسیون اینجا رو عوض کنه...
کثل پسرای حرف گوش کن چشمش به دهن من بود...
- برای این ریزه کاری هام با یه طراح داخلی خوب صحبت می کنم تا کارارو ok کنه... واااای چقدر کار داریم...
سبی زمین تقریبا آماده بود که صدای زنگ خبر از اومدن پیترا میداد...
در طول شام انقدر از کارایی که باید برای خونه و آماده سازی مقدمات ورود سلطان بانو انجام بدیم صحبت کردم که نزدیک بود آرمند همونجا بزنه زیر گریه...
بجاش من خیالم راحت شده بود که حواسش به همه چیز هست...
بعد از شام و مرتب کردن آشپزخونه هم، من و رسوند خونه با هم قرار گذاشتیم که فردا برای پیدا کردن یه طراح داخلی خوب دست به کار بشیم...
شب توی تختم احساس خیلی خوبی داشتم... ازینکه آرمند دیگه ناراحت نیست... ازینکه می تونه دوباره کنار خونوادش باشه حس خوبی داشتم...
به کارن فکر کردم... نه... به کارن فکر نکردم... کی اصلا به کارن فکر می کنه؟... هیچ کس... شما هم فکر نکنین بهتره!!!

به ساعتم نگاه کردم... شیفت تموم بود...نگاهمو از ساعت گرفتم بهش دوختم...
از وقتی دیده بودمش یه فکر پلید تو ذهنم رژه می رفت...
مثل تمام اوقات تو این یه هفته داشت با آرمند حرف میزد...!!!!
مثل تمام اوقات تو این یه هفته عصبی بود...!!!!
مثل تمام اوقات تو این هفته چشماش دیگه عسلی نبودن...!!!حتی از نزدیک ترین فاصله ممکن...
مثل تمام اوقات تو این یه هفته به خودم در حد مرگ رسیده بودم...
مثل تمام اوقات تو این یه هفته بهش کوچترین توجهی نکردم و یه راست به سمت آرمند رفتم...
من و دید... دست از صحبت کشید و مثل تمام اوقات تو این یه هفته سرشو پایین انداخت!!!
یه توافق نا نوشته و ناگفته بین من و آرمند بود... مثل تمام اوقات این یه هفته با دیدن همدیگه سعیمون له کردن کارن بود...
حداقل سعی من یکی که بود!!!... آرمند بدون هماهنگی قبلی با من همکاری می کرد...
من ازش نخواسته بودم... حتی چیزی بهش نگفته بودم... ولی اون مثل تمام اوقات تواین یه هفته کنارم نقششو بازی می کرد!!!
به آرمند که رسیدم دستمو رو سینش کشیدمو خودمو تو فاصله بینشون جا کردم...
لبخند آرمند زیاد شاد نبود... از صحبتایی که بینشون رد و بدل می شد چیزی نمی دونستم... چیزیم نمی پرسیدم...
احساسم بهم می گفت آرمند چیزی بهم نمی گه... پس خودمو سبک نمی کردم...
- چطوری عزیزم؟
- خوبم عروسک...
اوووه... این همکاریش شایان تقدیر بود... نفس عصبی کارن پشت سرم هیجان زدم کرد....
فکر پلیدم غلبه کرد... کارن پشتم بود و نمی تونست از تقلبی بودن قضیه خبردار بشه... به دودلیل دوست داشتم این قضیه فیک(تقلبی) باشه...
اول اینکه دوست نداشتم آرمند با خودش فکر کنه من برای چزوندن کارن برای حریم بینمون احترام قائل نیستم و دوم اینکه...
نمی تونم بگم... خصوصیه...!!! پس نقشمو عملی کردم...!!!
روی آرمند خم شدم ودستمو تو موهاش کردم و.... کنار لبش، روی هوارو بوسیدم... !!!
نفسهای عصبی کارن یه لحظه قطع شد... من هنوز جلوی آرمند بودم...
چشماشو بسته بود چون از اختلاف قدمون کارن می تونست حالت چهرشو ببینه...
- آندریا...
همزمان با صدای از ته چاه درومدش بازومو گرفت و من و از آرمند کند...
با خشم برگشتم سمتش... نگاهم نمی کرد... تمام حواسش به آرمند بود... ناباوری... جای خشمشو گرفته بود...
آرمند پیش دستی کرد و بازومو از چنگش در آورد و دستشو دور کمرم انداخت...
نگاهش به کارن بود... یه نوع دوئل چشمی انگار بینشون درحال انجام بود... منو به سمت خودش کشید و شقیقمو بوسید
- عروسک میشه من و دکتر نیک فر وتنها بزاری؟؟...
بعد نگاهشو از کارن گرفت و ادامه داد
- کلید خونه رو که داری... شب منتظرتم...
و لبخند نیم بندی زد ... نمی خواستم برم... نمی خواستم تو اون لحظه حساس ازونجا برم...دست آویز هرچیزی حاضر بودم بشم
- با طراح داخلی صحبت کردم برای اتاق خواب... نمی خوای باهام بیای تا دکوراسیون و انتخاب کنیم؟
یه نفس عصبیه دیگه... بهم نزدیک شد... حرارتشو احساس می کردم... زیاد بود... داغ بود...
صدای عصبیش بلند شد
- مگه نشنیدی مادمازل... گفت تنهامون بزار...

حرصی شدم... برگشتم سمتش... نگاهش سخت بود... بازم نمی شد از چشاش چیزی خوند... جز خشم...
و چیزی ازش شنیده نمی شد... جز صدای نفسهای عصبیش...
منم عصبی بودم... حرصی بودم... می خواستم با آمپول هوا خلاصش کنم... آآآخ که چقدر حال میـــــداد...!!!
- آنی عزیزم... شب باهم صحبت می کنیم...
نگاهمو از کارن گرفتم...
- باشه... پس خونه منتظرتم...
به صدام نازی دادم
- اونایی که گفتم و بخریـــــــا!!!
لبخندی موذی زد... چشمکی نثارم کرد و دستی به گونم کشید... البته چیزایی که ازش خواسته بودم چسب و رنگ روغن بود برای اینکه اتاق بچه دایناسورو رنگ کنیم... ولی کارن که نمی دونست:دی!!!
لبخندی بهش زدم و بدون توجه به کارن به سمت در رفتم... ولی همه حواسم به چیزایی بود که قرار بود بینشون رد و بدل بشه...!!!
کاش آرمند بهم می گفت!!!...از قیافشون که معلوم بود صحبتشون زیاد دوستانه نبود...
یه چیزی برام حل نمی شد... آرمند چرا داشت با من همکاری می کرد؟؟؟ اونم انقدر محسوس؟؟؟؟...
سوار ماشینم شدم و با هزار فکر رفتم خونه آرمند...
درو که باز کردم کارن که هیچی، خودمم از یاد بردم...
خونش فوق العاده شده بود... چقدر به دکوراتور غر زده بودم که دقت کنه... و حالا نتیجش معرکه بود...البته پولشم معرکه بود!!!
اگه تواناییشو داشتم آرمند و در یک حرکت از خونه بیرون می کردم و وسایل خودمو میاوردم اونجا...
ولی خوب تواناییشو نداشتم...!!!
به اتاق دانی کوچولو( مخفف دایناسور:دی) سر زدم...
مامـــــان...کاش می شد از آرمند بخوام منو به فرزند خوندگی قبول کنه... این اتاق نباید فقط سهمه دانی میشد!!!... بس که خوشگل مشگل بود...
یه ساعتی تو خونه راه رفتم ، شام درست کردم و از خودم(!) بخاطر سلیقم تشکر کردم:دی...
صدای شکمم که درومد صدای چرخوندن کیلید هم اومد... آرمند بود.. رفتم استقبالش..
چهرش خسته بود... ولی مثل همیشه لبخند به لب داشت...
- سلام بابا دایناسور...
- سلام عمه آنی...
خندیدم... خل مدنگ...با ذوق گفتم
- اتاق دانی انقدر خوشگل شده که خدا میدونه... داشتم فکر می کردم میشه منو به فرزند خوندگی قبول کنی یا نه؟
کلیدشو رو میز انداخت و لبخند بی جونی زد... گرفته بود...
- چی شده آرمند؟...
به چارچوب آشپزخونه تکیه داد...صدای گرفتش نشون میداد که ناراحته
- بس نیست آنی؟
چی؟... کی؟...کجا؟...
- چی بس نیست؟... من تمام وسایل و با بیمه گرفتم... نگران نب...
وسط حرفم پرید
- منظورم کارنِ...
حرفمو خوردم... کارن؟...
- مگه چی کار کردم که حالا باید بسش کنم...
نفس عمیقی کشید و به سمتم اومد... دستمو کشید و من و رو مبل نشوند و خودش کنارم نشست...
- فکر می کنه من دارم باهات ازدواج میکنم...
شونه ای بالا نداختم
- به من و تو چه... اون احمقه که همچین فکری کرده...
- یعنی می خوای بگی رفتارای ما باعث نشده؟
تو صداش تمسخر بود... ناراحت شدم...
- اصلا حقشه... حالا چشه؟ ناراحته؟ چرا؟ چون بهترین دوستش داره بدون نظرسنجی از ایشون ازدواج می کنه؟؟؟؟جان من بگو همجنس باز نیست؟؟؟؟ گفتم جان من...
کلافه پوفی کرد و تکیه داد به پشتی مبل و پاشو رو هم انداخت...تاسفوار سرمو تکون دادم...
- پس همجنس گراست... می دونستم...
- آنی میشه چرت و پرت نگی؟
با عصبانیت توپیدم
- پس چه مرگشه...؟؟؟؟درد بی درمون گرفته به لطفه خدا؟؟؟؟
- نگو نمی دونی چه مرگشه...
- معلومه که نمی دونم... مشکلات غیر بهداشتی کار دستش دادن؟
- آنی... بس کن لطفا... اون...
حرفشو خورد...
- اون چـــــــی؟... نکنه می خوای بگی عاشق منِ و حالا داره دق می کنه که دارم به دوست جون جونیش ازدواج می کنم...
و زدم زیر خنده ... جک سال بود این حدسم... زدم رو پاش...
- کارن باشه برای بعد ... فعلا پاشو بیا شام بخوریم... هر شب هر شب میام اینجا صدای مامانم درومده دیگه... باید زود برم خونه...

دستمو کشید و نذاشت بلند شم...
- آنی...
بهش نگاه کردم... نذاشتم حرف بزنه
- امروز آنا بهم زنگ زد... کاراشو کرده برای اومدن...
چشمای خستش برق زدن... لبش به لبخند جذابی باز شد...
خاک بر سر کارن که یه بار اینجوری بهم لبخند نزده...:دی...والـــا...
- با اومدن آنا خیلی چیزا حل میشه...
چشمامو ریز کردم
- مثلا چی؟
- مثلا این غذاب وجدانی که داره خفم می کنه...
دستمو از دستش بیرون کشیدم
- کسی که باید از عذاب وجدان بمیره اونه نه تو...
به صورتم نگاه عمیقی کرد... باز کالبد شکافی مجازیش شروع شد...
- آنی...
نذاشتم ادامه بده... با صدای جیغ جیغویی ( اگه دقت کرده باشین وقتی خیلی کفریم جیغ صدام بالا میزنه) گفتم
- اون جلو چشم من از رختکن با یه دکتر خوشگل (...) درشت اومد بیرون... می فهمی... بعد به من میگه چیزی بین ما نبوده...به نظرت من شبیه اون موجود گوش درازم؟؟؟
کلافه دستی به موهاش کشید
- اگه زود قضاوت کرده باشی چی؟... مثل قضاوتی که آنا در مورد من کرد... فکر میکنی اون باورم نداشت؟
از حرفش هنگ کردم... باور... آنا تازه آرمند و باور داشته... منکه اصلا و ابدا کارن و باور نداشتم...
- دوست دختر کره ایشو چی میگی؟؟؟ جلو خودم گفت می خواد ازش بچه دارشه... گفت می خواد چشمای بچه هاش شبیه مامان چشم بادومیشون بشه... گفت جز زناییکه تو زندگیش نفوذ دارن...گفت زنا... یعنی خیلی بیشتر از یکین...همه اینا یعنی چی آرمند... من اصلا کارن و باور ندارم... اون یه هرزه به تمام معناست...
البته فقط جلوی من گویا هرزه نبود... عوضی...!!!
- من یادم نمی یاد دوست دختر کره ای داشته باشه...
باز جیغ زدم
- مگه تو از همه روابط حسنه(!) اون باخبــــــــــــری؟؟؟؟...ح

بازم خندید...
- اگه کاملین بفهمه کارن بهش گفته کره ای حتما کلشو می کنه...
کاملین؟؟؟...خواهر کارن؟؟؟...گیج پرسید
- منظورت چیه؟
خندش بالاخره بند اومد... نگاهم کرد.. بازم با لبخند...
- فکنم یکم حقش بود که اذیتش کنیم... ولی فقط یه کم...
- می شه مثل انسان های زمینی حرف بزنی؟؟؟... من مریخیم زیاد خوب نیست!!!
نگاه قشنگی بهم کرد...
- آنی ... حرفم واضح بود... کاملیلن اون زن کره ایه... حس نوستالژیکش... برای ارتباط با دوران کودکی ای که فکر می کرد گم شده...باعث شده تا اون میز پایه کوتاه تو خونه کارن باشه... نه دوست دختر کره ای کارن...
ای بابا گیج که بودم... منگم شدم... این چی میگه؟
- من هنوزم نمی فهمم... زُحلی که صحبت نمی کنی ها؟
پوفی کرد
- خواهرش ازش خواسته که اون میزو بخره.... بقدر کافی زمینی بود؟؟؟
اوووووووووووووووووووووو.... خواهرش؟؟؟؟؟... کاملین؟؟؟؟خوب از اول بگو بابا....
یعنی...یعنی کارن دوست دختر کره ای نداشته؟؟؟...بچه های چشم بادومی رو از خودش درآورده بود؟؟؟؟
- جدی نمیگی نه؟؟؟ می خوای من اینطوری فکر کنم که کارن الهه قداست و پاک دامنیه... مگه نه؟
- نه...
مرض...
- من زیاد درک نکردم چرا اون میز خریداری شده... ولی میدونم که کارن اون میزو وقتی کاملین و بچه ها اومده بودن جکسونویل، برای کاملین خرید...
پس اون زنی که تو زندگیش نفوذ داره کاملینه؟؟؟ خواهرش؟؟؟ نه دوست دختر انترش؟؟؟...
سرمو تکون دادم... آروم و اندیشمندانه!!!
- اگه این واقعیت داشته باشه...
حرفمو قطع کرد...
- یعنی اینکه این بازی دیگه تموم میشه...
هووووومی گفتم...چونمو با یه دست گرفتمو ژست فلاسفه رو به خودم گرفتم...
- اگه این مسئله واقعیت داشته باشه...
جیـــــــــــغ زدم
می دونم باهاش چکار کنم...مگه من مسخرشم... پسره دیوونه مثلا می خواد چیو ثابت کنه؟؟؟... احمق... ازش متنفرم.. .دیوونه... فکر کرده کیه؟... چوپان دماغ دراااااز......
- چوپان دماغ دراز؟
اه اینم خنگه ها.... چوپان دماغ دراز دیگه...اینم تعجب داره؟...والا!!!:دی
- از بین اینهمه حرف فقط چوپان دماغ دراز برات جالب بود؟؟؟
- نه... فقط چوپان دماغ دراز برام عجیب بود...
کار زیاد به مغزش فشار چندجانبه آورده...افقی، عمودی و اریب!!!!
- پس موارد دیگرو قبول داری؟؟؟؟...اینکه دیوونست؟؟؟ اینکه احمقه؟؟؟... واینکه من ازش بیزارم؟؟؟... فردا اول صبح با ماشین زیر می گیرمش... چطوره؟... کاش یه پیف پاف کارن کش داشتم... بی بو و بی دردسر!!!
آرمند همین طور داشت می خندید...با ناراحتی گفتم
- آرمند می شه نخندی؟
خندش این بار دیگه محو شد
- البته عزیزم...
- چرا بهم دروغ گفته بود؟؟؟
نفسی کشید
- شاید میخواسته اذیتت کنه...
- آرمـــــــند... میشه مثل 48 کروموزموی ها نباشی؟؟؟؟اینو که خودمم می دونم... بگو چرا می خواسته اذیتم کنه؟؟؟؟ مریضه؟
دستی به موهاش کشید... نگاهم کرد... نگاهش موذی بود باز... این یعنی یه چیزی تو فکرش بود که نمی خواست من بدونم...
- رفتار کارن با تو برای من همیشه عجیب بوده... عکس العملاش مقابل تو خیلی متفاوته... من نمی تونم رفتارشو ریشه یابی کنم...
پس به چه دردی می خوری؟؟؟... ااااه...پــــــوف...
- باشه... من خودم کشفش می کنم... حتی به قیمت شکنجه دادنش... من دیگه میرم خونه
بلند شدنم صدای اعتراض آمیز آرمند و به همراه داشت
- شام...
حرفو بریدم... خــــِـــرت( آوای بریدن:دی)...
- اشتهام مُرد... ترجیح میدم برم تو تختمو نقشه مرگ کارن و بکشم...!!!

ماشینمو پارک کردم تو پارکینگ... نکنه همه حرفایی که تاحالا زده بود، صرفا جهت در اوردن حرص من بودن و لا غیر؟؟؟
کصافط... آخه چرا؟؟؟؟ سادیسم خفیف داشت مگه؟
در خونه رو که باز کردم بابا رو رو مبل دیدم... اسب دوانی نگاه می کرد...مثل همیشه...
کفشامو در اوردم و در و بستم... برنگشت سمتم... سلامی بهش گفتم خواستم برم تو اتاقم که برق گرفتم...
- می خوای با این پسره ازدواج کنی؟؟؟
جــــــــــان؟؟؟ جای سلام چه پرسشا می کنن میردم؟؟؟
- کدوم یکی دقیقا؟؟؟
اوپس... گند زدم... حالا فکر می کنه چند نفرن؟؟؟
- همونی که تا الآن خونش بودی؟؟
OMGحالا یکی بیاد برای بابا چراغ روشن کنه… رفتم و کنارش نشستم... الآن رگ ایرونیش قلمبه شده بود...
نگاهشو اصلا حتی یه اینچ از صفحه تلویزیون تکون نداد... این یعنی خیلی عصبانیه...
- اون متاهله بابا...
نگاهشو به سمتم چرخوند... خداروشکر انگار چراغاش روشن شده بودن...
- مامانت گفت ازش خیلی تعریف کردی...
توطئه چند جانبه بود پس...پامو رو هم انداختم و به مبل تکیه دادم
- تعریف کردم... نگفتم که می خوام باهاش ازدواج کنم
آهـــــــانش غلیظ بود... مثل آهانایی کارن وقتی می خواست بگه مثلا قضیه براش حل شده می گفت...کارن... سادیسمکی( به کسانی اطلاق میشه که سادیسم کوچک دارن:دی
- چطوره سر شام صحبت کنیم؟
سرشو تکون داد... یعنی فعلا قضیه حله... نبینین اینجور راحت تشخیص میدم چه تو فکرشه... سالها مرارت کشیدم تا شدم این:دی
- مامان کجاست؟
- دوش میگیره...
اهــــــــان... اینم یعنی اینکه این قضیه برایم حل شدس:دی
- من میرم میز شام و بچینم... از اسبا خسته شدی بیا پیشم...
سرشو تکون داد... هنوز گویا با شمع روشن شده بود... باید برق کشی می کردمش...
دوسش داشتم... عالی بود... همیشه و همه جا... مگر زمانی که پایه یه مرد در میون بود...
و متاسفانه خودتون که می دونین : همیشه پایه یک مرد در میان است:دی
میزو چیدم... شام لازانیا بود و سالاد... خداروشکر خونه آرمند شام نخورده بودم...
صرف شام کنار خونواده یه لطف خاصی داره... قبول ندارین؟؟؟؟
سر میز شام از آرمند گفتم... مامان احساس می کرد بهش خیانت کردم... فکر می کرد دوست پسرمه...
ولی قیافه بابا خندون بود... خیالش راحت شده بود انگار...
بعد از شام میزو جمع کردمو ظرفارو تمیز کردم... بابا و مامان هنوز رو میز نشسته بودن و میوه می خوردن و باهم گپ میزدن...
منم کوزت وار آشپزخونه رو مرتب میکرد...
کارم که تموم شد خمیازه ای کشیدم و شب بخیری گفتم...
- می رم بخوابم اعضای خونواده...
صدای مامان باز مثل برق بود... مثل قطب مثبت و منفی شده بودن... هرکدوم یه شک می دادن
- ازون ایرونیه خوشتیپی که تو کشتی دیدمش چه خبر آنی؟؟
منظورش کارن بود... یخ زدم... آخه الان چه وقتش بود...
- الان خوابم میاد مامان... باشه بعدا...
مامان و پیچوندمش... شک نکرد... ولی تا وقتی خوابم برد هرچی خواستم به کارن گفتم... نوش جونش...

- آرمند میشه انقدر دور خودت نگردی؟؟؟ حوصلم سر رفت دیگه...
- کلید ماشینم...
ای بابا...
- تو دستته...
- عینکم...
نه بابا داغون بود این...
- خل مشنگ ، تو اصلا عینکی نیستی(!)!!!:دی
- راست میگی...
به سمت در هولش دادم
- دیر شد... اگه بیان و تو فرودگاه نباشی خیلی بده...
- قیافم چطوره...؟
نگاهی بهش کردم... لباساش خوب بود... صورتشو صفا داده بود و موهاشم خوب بود... ولی چهرش داغون بود... از اضظراب داشت له می شد...
- خوبی... بدوووو...
بی مقدمه منو کشید تو بغلش...
- دوست دارم آنی...اگه تورو نداشتم...
نذاشتم حرفشو ادامه بده
- خوشحالم که شادیتو می بینم... اون قیافه ی افسردت چرند بود...
تو گوشم خندید و فشار بازوهاشو دورم بیشتر کرد...
- این قیافه ی توام چرنده... فردا خوشحال میبینمت...
خل شده بود اساسی.. دری وری می گفت دیگه...
- من گشنمه زود برگردین خونه...
با تعجب نگام کرد
- مگه برای شام می مونی...
- پ نه پ... فکردی می تونی من و از سرت باز کنی...
کنر گوشم گفت...
- من نمی خوام ولی خود به خود از سرمون باز میشی...
- اگه منظورت بچه دایناسورته من از حالا می رم خونمون... فردا کچل شدن کلتو باهم جشن میگیریم...
خندید و من و از خودش جدا کرد...
- جشنای مهم تر از کچل شدن کله من هست...
به ساعتم اشاره کردم...
- دیر شد...
- باشه باشه...آنی؟
پرسشگرانه نگاش کردم...
- ممنونم...
- وقتی به آنا نرسیدی و اونم دوباره گذاشت رفت ازم تشکر کن، چطوره؟...
موهامو یه بوس کوچولو کرد و رفت...
نفس راحتی کشیدم... خدا کنه به موقع برسه...
به خونه نگاهی کردم... همه چیز برای اومدن آنا اماده بود... جلو آینه قدی خونه واستادم... موهامو فر زده بودمو باز خوشگل شده بودم:دی
تاپ شورمه ای براقم با شلوار جین آبی روشن انداممو قاب گرفته بود... از کیفم برق لبی درآوردم و رو لبام کشیدم... جلو اینه چرخی زدم... خوب شده بودم....
حالا باید چیکار می کردم؟؟؟؟مجله ای برداشتم و خدامو رو مبل انداختم... تا برگردن اون 3تا خیلی بیکار بودم...
تبلیغ لباس؟؟؟ نه خوشم نیومد... ادکلن؟ تستر چند تا ادکلن رو که به مجله چسبونده شده بود بو کشیدم... نه خوشم نیومد...
تبلیغ سیگار... ااه... حالم بد شد... تبلیغ رستوران؟...تبلغ دکوراتور؟... تبلیغ آرایشگاه ؟...تبلیغ اپیلاسیون دائم موهای زائد بدن؟...
ای بابا... مجله رو پرت کردم رو میز... تبلت آرمند... برش داشتم... پترن کد داشت... گذاشتممش سر جاس
موبایلمو در اوردم... از هیچی بهتر بود...خوب بازی کنیم چطوره؟
انگری بردز؟؟؟ نه... کات دِ راپ؟ نه نه...دورز؟؟نــــــــه... پس چی؟؟؟
اونم پرت کردم رو میز... همزمان با جا گرفتن موبایلم رو میز حال آرمند، زنگ خونه به صدا درومد...
یعنی چیزی جا گذاشته؟؟؟ هنوز 10 دقیقه نیست که رفته...
با عجله به سمت در رفتم و درو باز کردم...

با باز شدن در سرشو بالا گرفت...خشک شدم... اون... اینجا...
قیافش برعکس تمام روزای این هفته داغون نبود... صورتشو تراشیده بود... موهاشو ازون حالت ژولیده نجات داده بود...
و البته چشماش... دوباره عسلی و گرم به نظر میرسیدن... و من چقدر دلتنگ این چشمای عسلی گرم بودم که این مدت کدر و خاک گرفته به نظر می رسیدن...
نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم... و صد البته نمی تونستم دهنم که از تعجب باز مونده بود و ببندم!!!
دستشو که تو جیبش بود درآورد و یه قدم به سمتم اومد... و من هنوز خشکیده بودم...
تا حالا آدم ربایی دیدن؟؟؟ اگه ندیدین که هیچ، ولی اگه دیدن خیلی شبیه کاری بود که کارن کرد...
دستشو زیر زانوهام انداخت... تو یه حرکت از زمین کنده شدم... انقدر سریع این کارو کرد که مغزم انگار همونجا جا جلوی در موند:دی... چون نمی تونستم فکر کنم...
در خونه رو سریع بست و منو چپوند تو ماشینش و خودش پرید تو و گاز داد...
ماشین مثل فنراز جا جهید... دنده ها بودن که یکی یکی بالا میرفتن و عقربه مسافت سنج بود که اوج می گرفت...و بازم دهن من بود که هنوز باز بود...!!!!
نمی دونستم به کارن نگاه کنم یا جایی که در حال رفتن بهش بودیم... مغزمم که جا گذاشته بودم و معلوم نبود کی قراره خودشو بهم برسونه... خدا کنه عقل مغزم بکشه و با تاکسی بیاد...!!!!:دی
با ایست ماشین، بالاخره دهن منم بسته شد...!!! مغزمم از راه رسید... تمام راهو دویده بود انگار...
- معلوم هست چه غلطی می کنی؟؟؟
بدون حرفیاده شد و در سمت من و باز کرد و بازومو گرفت... دستشو پس زدم و از ماشین پایین اومدم... عصبی نبودم... متعجب بودم...
به اطرافم که دقیق شدم دیدم رو پل اصلی شهریم...
- منظورت ازین کارا چیه؟
- به تو اخطار کردم( برگرفته از کارتون لوراکس)... بهت گفتم با من این کارو نکن...
قیافش جدی بود... ولی دیگه اون عصبانیت روزهای گذشته تو چهرش خونده نمی شد... یه نوع آسودگی... یه نوع آرامش داشت...
همین طور به سمتم می یومد... ومن عقب میرفتم... نزدیک میله های پل بودم...
- حالا وقتشه این بازی و تموم کنی... نظرت چیه؟
صداش بم بود... و ترسناک... ولی حتی اگه ترسناک ترین آدم رو زمین می بود من ازش نمی ترسیدم...!!!پس چی!
- من یادم نمی یاد تورو همبازیم دیده باشم که بخوام باهات بازی کنم...
یه قدم دیگه به سمتم اومد و من یه قدم دیگه رفتم عقب... دیگه چسبیده بودم به نرده های کوتاه پل...
- چطوره من تمومش کنم؟
- آره بهتره این مسخره بازیو تموم کنی و من و برگردونی همونجاییکه بودم...
فکر می کردم الان عصبی میشه... ولی با همون حالتش گفت
- بعد از تموم شدم کارم حتما برت می گردونم... خونت...!!!
- من با تو کاری ندارم...
- ولی من دارم...
دستاشو دو طرفم گذاشت... فاصله بدن هامون باهم هنوز زیاد بود...
حالا می تونستم دوباره پوزخندشو ببینم... بعد از مدتها...
- تو همیشه به من زیادی گرایش داشتی... یادت که نرفته؟
خنده ی مضحکی کردم
- من هیچ وقت به تو گرایش نداشتم...
بیشتر روم خم شد... ومن بیشتر به سمت عقب قوس برداشتم...
- زبونت شاید... ولی چشمای خوشگلت که یه چیز دیگه می گفتن...
بازم بیشتر روم خم شد... ومن قوسمو بیشتر کردم... می ترسیدم تبدیل به رنگین کمون بشم...
- تو نفرت انگیزِ...خودخواهِ...لعنتی... چیو می خوای با این کارت ثابت کنی...
چشماش برق زد... انقدر شدید که مثل اشعه خورشید چشممو زد...
- می خوام ثابت کنم که دوسم داری...!!!!!!

خندیــــــــــــدم...
- جک بامزه ای بود... من، تو رو؟؟؟...با نمکِ شیطون...
نزدیک تر شد... دیگه جا برای خم شدن نداشتم... یقه لباسشو گرفتم که پرت نشم تو آب...
- آندریا...
دلم لزرید... ازش متنفــــــــــــــــرم... اون کصافطِ مَرَض می دونه چجوری باید احساساتمو تحریک کنه... اون عوضیِ بیشور...
- ازت متنفرم...
حالا قیافش موذی بود
- دوسم داری...
- ازت بیزارم...
- آندریا....
واااااااااااای... خبــیـــــــــث...قلبم تند میزد... خیلــــــــــــی تند... داشتم بالا اومدنش به سمت زبون کوچیکمو احساس می کردم...
- فکردی چی؟... فکردی عاشق شخصیت خودخواه توام؟؟؟...نه جناب دکترس ک س ی فر...من هیچ وقت گرایشی به دکتراییکه تو رختکن با هم لاس میزنن نداشتم... ازت بی- زا- رم!!!!!
باز زمان اعتراف انگار... اخم ناگهانیش ترسوندم... خیلی شدید... چون اخمش خیلی شدید بود...
من تنها حقیقت رو گفتم و بس... انسان باید حقیقت و بگه... حتی اگه به ضررش باشه... مگه نه؟؟؟
بیشتر روم خم شد... صدای نفسای نیمه عصبیشو میشنیدم....
با ترس برگشتم و به رودخونه نگاه کردم... با نگاهم ارتفاع و اندازه گیری کردم....می ترسیدم عمقش اونقدی نباشه...
باد موهامو به صورتم میزد... با دست از صورتم کنارشون زدم و به سمت کارن برگشتم...
چشماشو بسته بود... ولی چهرش جدی و عصبی بود...
با دست آزادم که یقشو نگرفته بودکوبیدم به سینش...
- منو ازین اعمال قدرتت نترسون...
چشماش هنوز بسته بود...
- شنیدی چی گفتم...
چشماشو باز کرد...چشماش هنوز عسلی بودن واین ... امیدوار کننده بود...
- نمی خوای لجبازیو بزاری کنار؟نه؟
دوباره به سینش کوبیدم...صورتشو نزدیک صورتم کرد... چشاش باز برق میزد... چ.نمو گرفت تو دستش
- من با لجبازیت مشکلی ندارم...
دستشو پس زدم
- ول من با تو مشکل دارم... تو خودخواهِ لعنتی داری به زور من و وادار میکنی تا بهت ابراز علاقه کنم...
بازوهامو گرفت... محکم...
- راههای دیگه رو تو جواب نمیده... خودت که خودتو میشناسی...
اگه می گفت دوسم داره من باهاش لجبازی می کردم؟؟؟ شما بگیـــــــــن؟؟؟ نه، شما بگین... جاش نبود بخوابونم تو گوشش...
سعی کردم بازموهامو از بین دستاش درارم... ولی یه تلاش بیهوده و انرژی بر!!!
- کارن نیک فر بهت اخطار می کنم ولم کنی... وگر نه ازت شکایت می کنم... نظرت چیه؟
- موافقم...
ازم فاصله گرفت... اوووو..تعجب کردم... جبروت و حال کردین؟؟؟؟
داشتم با جبروتم حال می کردم که صداش باز بلند شد...
- حالا که قراره ازم شکایت کنی بزار یه دلیل خوب داشته باشی...
وبعد...
بلند شدم... چپه شدم... آویزون شدم... یک فرایند سه مرحله ای که خیلی سریع اتفاق افتاد... و من فقط تونستم جیغ بزنم...!!!!!

الآن معلقم...بین زمین و آسمون...پام و با دست گرفته از پل آویزونم کرده...
جریان نرم آب زیر پل حس زندگی و بهم تزریق میکنه ...خون به مخم فشار میاره ولی نه اونقدر که نتونم فکر کنم و گذشته رو به خاطر بیارم... گذشتم از جلوی چشمام، دارن رد میشن آهسته!!!
گذشته ای که حضور کارن توش خیلی پرنگه... حالا که مرورشون می کنم می بینم من هنوزم....!!!!
نگاهش میکنم...صورتشو میبینم که با پوزخند روم خم شده...عضلات بازوش بخاطر نگه داشتن وزنم بیرون زده...
پــــــوف ،واقعاًنفس گیرن و ضربان قلبمو بالا میبرن... من هنوزم... عاشقشم... میبینم من هنوزم عاشقشم !!!!
مغزم داره از کار میوفته... ضربان نبضمو تو گوشم احساس می کنم... چشمام دارن پرت میشن بیرون... حالت تهوع دارم...
این کارو کرده که بهش بگم دوسش دارم....ولی کور خونده... من اعتراف ن م ی ک ن م...مثله اینکه هنوز منو نشناخته...من...آندریا فریادی ...!!!
سعی میکنم نگاهمو ازش بگیرم تا جیغ نزنم... هرچند صدای جیغمم دیگه در نمیاد... ولی چشمام گاهی وقتا دست خودم نیستن...
توی نگاهش یک برقی هست که فکنم باید اسمشو بزارم...عشق!!!
حیف که چپه آویزونم کرده وگرنه اونقدر میزدمش تا بمــــیره...!!!
تا بفهمه بجای اینکه منو تحریک کنه و حرصمو در بیاره، یا اینکه از پل آویزونم کنه و مجبورم کنه اعتراف کنم، کافیه بیاد و مثل مرد از علاقش بگه... مثل مرد...
چشمام دیگه جاییرو نمی بینه... نمی دونم چقدره که آویزونم... ولی میدونم اگه یه کم دیگه ادامه بده بیهوش میشم...
احساس می کنم دارم به سمت بالا کشیده میشم... دست وپاهام یخ کردن و مغزم مثل کوره میمونه...
بالاخره منو می کشه بالا... ولی از تو بغلش جدام نمی کنه... سرم گیج میره ولی تقلا می کنم که ازش جدا شم... ولی نمیزاره!!
گرمای بدنش باعث میشه از تقلا کردن دست بردارم... آرومه... مثل من...
طبیعتا باید الان عصبانی باشم... ولی نیستم... این که دلم می خواب بکشمش یا از وسط نصفش کنم نشون دهنده خشمم نیست...
اینا واکنش های طبیعی هستن که در مقابل کارن از ذهن آدم زیاد دور نیست...
گرمای بدنش به تنم سرایت می کنه...داره از التهام مغزم کم میشه و می تونم راحت تر فکر کنم... انگار راه نفس مغزم باز شده...
بازم سعی می کنم ازش جداشم... اینبار بیشتر...موفق میشم و ازش کنده میشم...
حالا می تونم ببینمش...با چشمای عسلیش خیره شده بهم... نگاهش ملتمسِ... انگار میگه" آنی جون هرکی دوس داری بگـــــو..."
تو دلم بهش می خندم... صد سال سیاه من اون کسی نیستم که اول دهن باز می کنه...
منم بهش زل میزنم... جدی... بدون آثاری از شکنندگی...!!!
پوفی میکنه ... نگاهش لجباز میشه... معلوم نیست باز میخواد چه راهی و امتحان کنه...
پس هنوز نمی خوای بگی دوسم داری؟؟؟
هه... می خندم...
به خواب ببینی که من دوست داشته باشم...
اون شب که تا صبح تو بغلم خوابیده بودی، اون کسی که خواب میدید تو بودی... یه خواب صدا دارو عاشقانه...
اوپس... دروغ میگه... مطمئنم...ولی به روی خودم نمیارم... با غیض و حرص میگم
- اون ماله زمانی بود که احمق بودم... الان دیگه احمق نیستم...
داغ می کنه....حلقه های دودی که از گوشاش در میاد اینو میگه... بدون حرف مثل وزق چشم عسلی(!) زل میزنه بهم... ولی من بس نمی کنم... الان وقتشه که خودمو خالی کنم
- همون روزی که با اون (...) درشت از تو رختکن اومدی بیرون برام بی اهمیت ترین موجود رو زمین شدی...این برایت کافیه یا بازم دوست داری بشنوی؟؟؟
- من بهت گفتم چیزی بین ما اتفاق نیافتاد...
- منم باور کردم...
یه قدم بهم نزدیک میشه... خالا روبه روی هم واستادیم و با حرص همو نگاه می کنیم...
- این حسادتت یه معنی داره...
- هیچ حسادتی در کار نیست... دیگه نیست... تو برام مُردی...
از حرفی که از دهنم بیرون میاد، خودم کپ می کنم... خشم تو چشاش زبونه میکشه... الان مثل آتیشِ...
قلبم تیر میکشه... ولی عصبیم... بدا میتونم خودمو تنبیه کنم... خودمو زندانی کنم... خودمو توبیخ کنم و بگم "منکه هنوز دوسش داشتم"...
یه قدم به عقب میرم.... باید برم... همین الآن...!!!
اولین قدمو به سمت مخالف برمیدارم که دستمو میگیره و محکم منو میکشه تو بغلش و بی مقدمه لبامو میبوسه... عصبیو پر از حرص...

خشمشو با فشار لباش رو لبام و حلقه دستش دور بازوهام نشون میده... بازدم عمیقش به صورتم می خوره...
مغزم قفل شده... نمی تونم واکنش نشون بدم... حتی نمی تونم موقعیتمو تشخیص بدم...
تکونی به خودم می دم که واکنش کارن و به دنبال داره... حلقه دستاشو محکمتر میکنه...
دردم میگیره... اخمی می کنم و جلوی پیرهنشو می کشیم...
حرکتم تکونش میده...همزمان فروکش کردن آروم خشمشو احساس می کنم... 100- 90-80-70-60-50-... از فشار بوسش کم میشه...
حالا میتونم نرمی لباشو احساس کنم... تازه می فهمم کجام... با فروکش کردن خشم کارن ضربان قلب من بالا میره...
100-90-80-70-60-...دستاش از بازوهام پایین می یان و کمرمو قاب میگیرن...
مغزم شروع به فعالیت میکنه... چی شد؟... من داشتم می رفتم...کارن منو کشید تو بغلش و...
داغی ناگهانی گونه هامو حس میکنم... دستمو رورو سینش میزارم و به عقب هولش میدم...
اتصال پاره میشه... ولی پوزیشن تغییر نمی کنه... هردو خشک شدیم...
سرش کنار گوش منِ و من صدای نفسهای منقطعشو می شنوم... هیجان زدست؟؟؟؟...
دستاش یه کمرم فشاری میارن ... بی حس تراز اونم که مخافت کنم و تو آغوشش فرو میرم...
حلقه دستاش دورم محکمتر و گرم تر میشه... دستم روی سینش فاصله بینمونو پرکرده... می تونم ضربان قلبشو احساس کنم...
تند و پرتنش میکوبه... این یعنی... هیجان زدست؟؟؟؟...
- من ...
صدای بمش کنار گوشم باعث لرزم میشه...آب دهنشو قورت میده... انگار گلوش گرفته...به نظرتون هیجان زدست؟؟؟؟
- بین من و اون دکتر چیزی اتفاق نیفتاد... یعنی... خیلی وقته بین من و کسی چیزی اتفاق نیافتاده...
صداش یه کم میلرزه...مثل پسر بچه ها... باورکنین هیجان زدست...!!!ها؟؟؟؟
نفسی می کشه... انگار اکسیژن کم آورده... منو بیشتر به خودش فشار میده و من بیشتر تو گرمای آغوشش گم می شم...
- خیلی وقته صبحا که از خواب پامیشم، تورو می بینم که با پیرهن آستین حلقه آبی کنارم خوابیدی واز سرما پاهوتو تو شکمت جمع کردی و من بغلت می کنم تا گرم شی... خیلی وقتی از حموم که بیرون میام منتظرم با عصبانیت بیای سمتم و بپرسی "چرا این کارو باهام کردی"... خیلی وقته تصویر یه سفید برفیو میبینم که به دامنش می چرخه و از خوشی چشماش برق میزنه...
دیگه صدای کارن نیست که نمی لرزه... حالا قلب منه که میلرزه... داره چی میگه؟؟؟.... من که نمی فهمم چی میگه... یکی بیاد ببینه این چی میگـــــــه...
- خیلی وقته دیگه نمی تونم بدون تو زندگی کنم... بدون خنده های تو روزمو شروع کنم... بدون اخم تو تمومش کنم...
لباسش و تو مشتم فشار میدم... این کارن چی میگه؟؟؟؟
- خیلی وقته منتظرم که بیای سمتم... ولی تو کوچولوی لجباز همیشه مقاومت کردی...
تن صداش خندون شده... و ضربان قلبم به 1000 بار در دقیقه رسیده... من گنجایش این همه حرف و به صورت ناگهانی ندارم...
کاش بخش بندیش کنه کم کم انتقال بده!!!
نفس عمیقی می کشه... گرمای لباشو رو سرم حس می کنم....
- خیلی وقته منتظرم تا بهت بگم...برای من همه چیز از مهمونی هالووین شروع شد...!!!!
قلبم انگار تو مسابقه دوه... من دارم چی میشنوم... این حرفا از دهن کارن داره درمیاد؟؟؟
- وقتی دوستت بهم گفت با مو هویجی بهم زدی...اونجا بود که احساس کردم این یه شروعه... بین من و مرسدس هیچ وقت رابطه ای برقرار نشد... چون ...
سکوتی کرد...

چون چی؟؟؟!!!!....سکوت میکنه... می خوام سرمو برای دیدن چهرش بالا ببرم که مانعم میشه و منو بیشتر تو بغلش فشار میبره... تن داغش اشتیاقمو برای فرو رفتن تو آغوشش بیشتر می کنه... قدم فقط تا سینش میرسه... سرمو به قفسه سینش می چسبونم... ضربان ریتمیک قلبش دوباره عاشقم می کنه... یعنی میشه این تپش همیشه برای من باشه؟...
اینبار که صداش بلند میشه انگار حرفاشو از تو قلبش میشنوم... جایی که به گوش قلبم نزدیک تره...
- ورود رامیار به زندگیت اصلا اون چیزی نبود که من می خواستم... هرچند قطع ارتباط تو با رامیار اصلا کاره سختی برام نبود... فقط یه کم وقت می خواست تا رامیار و با یه دختر دیگه آشنا کنم... اونم اصلا مقاومتی نکرد...
باورم نمی شد... یعنی کارن کاری کرده بود که رامیار ولم کنه؟؟؟ من فکر می کردم بی توجهی های من باعثش شده بود!!!!
- تو ارتباطم با تو خیلی اشتباه کردم... تو با فرمولای من هماهنگی نداشتی و اکثرا واکنشات اونایی نبود که من می خواستم... می فهمیدم بهم کشش داری ولی خیلی خوب پنهونش میکردی... فکر کردم اگه حسادتتو تحریک کنم شاید بتونم قفل زبونتو باز کنم... ولی اصلا اونجوری که من می خواستم نشد... شب سال نو، تو کاسامارینا از ناراحتی انقدر خوردی که تا صبح از ترس پلک نزدم.... نفهمیدم چطوری تا خونه بردمت... 100 بار خودمو توبیخ کردم که چرا جلوتو نگرفتم... تا صبح تو بغلم می لرزیدی و فحش دادی و صبح با چشمای گریونت من و متهم کردی به اینکه...
گر میگیرم... سرمو تو سینش فرو می کنم تا خجالتمو نبینه... ولی خنده ی آرومش کنار گوشم نشون میده فهمیده...
دستاش و از دور کمر بالا میاره و تو موهاک فرو میکنه... دستای یخ زده از هیجانمو رو دستاش میزارمو یرمو بلند میکنم...
چشمای عسلیش می درخشه... با لبخند صورتمو برانداز میکنه و دوباره فرو میشم بین بازوهاش...
- کنار تو همیشه شیرین ترین حسهای زندگیمو تجربه کردم... حسایی که قبلش اصلا نمی دونستم وجود دارن...
گرمایی که از حرفش به وجودم تزریق میشه باعث میشه احساس بی وزنی کنم... فکنم بال درآوردم...
- وقتی منتقل شدی بخش عمومی و سرو کله آرمند پیدا شد احساس خطر کردم... احساس خطری که از وجود آرمند می کردم رو نسبت به هیچ کس نداشتم... اون هم خوشقیافه بود وهم می توست با اخلاق نرمش تورو به سمت خودش بکشونه...چون تو مثل بقیه قابل پیش بینی نبودی... می دونستم با زنش مشکل داره و بعید نبود برای تسکین درداش دنبال یه نفر باشه... و کی دوست داشتنی تر از تو... مدام از تو تعریف میکرد و من نگران تر می شدم... چند بار سعی کردم با فرستادن شماره اتاق به پیجرت ازش دورت کنم... ولی تو خیلی عصبانی شدی و من مجبور شدم از خیر این تزم بگذرم... چندبار تو لفافه به آرمند گفتم بهت فکر نکنه... ولی آرمند به روند رابطش با تو ادامه داد... چیزی که من از عمقش اطلاعی نداشتم و فقط می تونستم ناظر خارجی و البته نگرانش باشم....یه مدت مجبور بودم برای دیدن خونوادم برم سوئد و اون زمان ترس و با همه ابعادش حس کردم... نمی دونستم چی کار کنم... همه کار انجام دادم که بتونم قیدشو بزنم ولی نمی شد... فقط تونستم به آرمند بگم رفتنم به سوئد برای با خونوادم در مورد تو صحبت کنم... واکنشش نرم بود ... ولی خیال منو راحت نکرد... از مسافرتم از سوئد هیچی نفهمیدم... جز اینکه می دونستم خیلی زود تو میامی می بینمت...
سرم مثل فنر از روی سینش بلند میشه... میامی؟؟؟ یعنی می دونست من میرم میامی؟؟؟
خندش نشون میده فکرمو خونده... نگاهش انقدر شیرینه که انگار یک زنبوره که داره به خوشمزه ترین گل عمرش نگاه میکنه.... برای شروع حرکت لباش، به دهنش خیره میشم که ادامه میده
- خیلی اتفاقی فهمیدم که با دوستت دنبال بیلیط های فستیوال می گردین... در موردش یه چیزایی شنیده بودم ولی پیگیر نشده بودم... وقتی اشتیاق شیرینتو دیدم، برای پیدا کردن بیلیط به هر دری زدم... تا اینکه تو یه سایت فروش 4تا بیلیط همزمان و پیدا کردم... مجبور بودم هر 4تارو باهم بخرم وگرنه بیلیطا بهم فروخته نمی شد. 2تا بیلیط یک روزه و 2 تا بیلیط 3 روزه... برای همین 4 تا بیلیط خریدم... مشکل بعدی این بود که چطوری بیلیطا رو بهت برسونم... کشف راه حل سخت نبود ولی نگران بودم خونوادت قبول نکنن... برای همین ی کاتالوگ خیلی کامل از فستیوال برای بابات میل کردم... و اونم قبول کرد...
امشب شبی بود که من عجیب ترین چیزیای عمرمو میشنیدم... مسافرت میامی برنامع ریزی شده بود؟؟؟خدای من...
- برای شب فستیوال خیلی برنامه داشتم که بازم تو همشونو بهم زدی...
صدای خندش گوشمو نوازش میده... به چشمام خیره میشه و با صدای آرومی میگه
- تو و اون چشمای خوشگل و معصومت... همونایی که همیشه دوست داشتم الگوی چشمای خوشگل بچه هام باشن...
و بی مقدمه لبامو می بوسه... تمام حسهام انگار تو لبام جمع شدن تا این بوسه رو پررنگ و پر احساس ببینم...نرم و پراز...عشق!!!...بی اختبار تو آغوشش میافتم... منو محکم تو بغلش میگیره و از زمین بلندم می کنه... برای حفظ تعادلم پاهامو رو پاهاش میزارم...
گرمم شده... گرمای تنش طی یک فرآیند همرفت بهم منتقل شده و من احساس حرارت می کنم... ولی نمی تونم... نمی خوام ازش جدا شم... نمی دنم چقدر کذشته... اما حتی اگه تا آخر دنیا هم بگذره من نمی خوام ازش جداشم...
پیشونیشو به پیشونیم می چسبونه و این اتصال و قطع میکنه... چشماشو بسته... دستاش دوباره تو موهام فرو میرن و صدای بمش همه ی شادی های دنیا رو یک دفعه به قلبم سرازیر میکنه
- دوست دارم عشق شیرینم...

موهاشو تو دستم میگیرم و با تمام قدرت میکشم... حرصم بازم خالی نمیشه... صدای خندش حرصمو بیشتر میکنه...
با صدای جیغ جیغویی میگم
- تو عمدا یک جوری میگی که من نفهمم چی گفتی
بازم می خنده و به فارسی میگه
- موهامو کندی
موهاشو بیشتر میکشم... سرش به سمت عقب کشیده شده ولی از خنده دست برنمیداره...
تو این مدت با تز فارسی یاد دادنش کلافم کرده... البته به طور کامل بخوایم بررسی کنیم تز بابا بود...
وقتی فهمید با کارن دوست شدم اون خصلت مشکل با مردهای مجردش باعث شد شد شرط و شروط بزاره... اونم چه شرط سختـــــــــی... فارسی یاد گرفتن، اونم از کارن!!!!
فکر میکردم حالا که به علاقش اعتراف کرده دیگه آدم میشه و کمتر اذیتم میکنه... ولی بعضی وقتا انقدر اذیتم میکنه که میخوام با سیم برق وصلش کنم به پیریز برق که برای همیشه خشک بشه...!!!!
انقدر کلمات قلمبه سلمبه ای استفاده میکنه که یادگرفتنشون برایم شده کابوس... باهام خیلی کم به زبان خودمون صحبت میکنه... عــــــــمدا!!!!!!!!!!
احساس میکنم دیگه حتی یادم رفته چجوری باید زبان خودمو صحبت کنم...
یه کلماتی میگه که من تا حالا نشنیدم... کلمه های خیلی سخت که تو تلفظشم مشکل دارم... چه برسه به اینکه بخوام مدام استفادشون کنم...
صدای خندش قرار نیس قطع شه انگار... موهاشو ول می کنم و با مشت می کوبم به شکمش... دستمو میگیره منو میکشه تو بغلشو با هم رو تخت پخش می شیم...
با اخم سعی می کنم از بغلش خارج شم ولی بازوهای قدرتمندش محاصرم کرده... صورتشو با خنده تو موهام فرومیبره و موهامو بو می کشه... با دست هولش یمدم عقب...
- ولم کن... تو فقط بلدی منو اذیت کنی...
صدای فوت خندش غلغلکم میده...
- من اصلا نمی خوام فارسی یاد بگیرم... زبان مشترک ما همین زبانیه که الآن داریم...هم تو زبونمو می فهمی هم من!!!
بازم صدای فوتش میاد... دستشو دور کمرم میزاره و منو بیشتر به سمت خودش میکشه...
تماس دستش با کمرم جریان خون به سمت صورتم و بیشتر می کنه... با حواس پرتی بازم غر میزنم
- یاد گرفتن فارسی از یادگرفتن چینی هم سخت تره...
صورتشو از تو موهام به سمت گونه هام میشه... صربان قلبم بالا میره... زبونم باز به فعالیت می یافته
- کلمه های فارسی خیلی مثل همن... یادم میره چی ماله کجاس...
لباش رو گونه هام کشیده مشن و به سمت لبام میان... اگه این شرط مسخره یادگیری زبان نبود الآن مثل دختر بچه های بی تجربه از نزدیک شدن لبای کارن به لبام اینجوری مخم تعطیل نمی شد...
حرکت لباش تا گوشه لبم ادامه پیدا میکنه... گوشه لبمو می بوسه و سرشو به قصد دیدن صورتم بلند میکنه...
برق عسلی چشماش از هر چیزی تو صورتش دوست داشتنی تره... چشماشو تو چشمام قفل میکنه... چطور تاحالا نمی تونستم بفهمم چشاش چی میگن؟؟؟ حرف چشاش خیلی واضح و روشنه...
دستش از کمر جدا میشه و بالا میاد... آروم گونمو نوازش میکنه...
لبخند کنج لبش غلیظ تر میشه... با چشماش صورتمو کنکاش میکنه... نفسشو صدادار فوت میکنه...
دستم که رو شکمم بی حرکت افتاده رو تو قلاب دستش میگیره و با لذت می بوسدم(این فعل خدایی خنده داره، می بوسدم)...قلبم میلرزه...
صدای فارسیش(!) پرده سماخمو میلرزونه...
- اگه میذاشتم بری هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم.... تو ریزه میزه ی شیرین با ارزش ترین چیزی هستی که تا حالا داشتم...
با شادی دستمو دور گردنش حلقه میکنم...
- همشو فهمیدم به جز ریزه میزه!!!
خنده ی بلندش گوشمو پر میکنه
- اینا مثلا ابراز احساسات منن ها!!! نه جمله آموزشی.....
و بعد فاصله بدنشو باهام کم میکنه و دوباره می بوسم...
- انگار مجبورم راههای ابراز علاقمو عوض کنم...
وااای... سرخ میشم... موهاشو میکشم... دوباره می بوسدم...
به بازوش میزنم... باز می بوسم...
یقه لباسشو می کشم... یه بوس دیگه...!!!
با دستم دماغشو میگیرم... راه تنفسش بسته میشه و با خنده دست از بوسیدنم بر میداره و منو میکشه تو بغلش...
- فقط یه هفته دیگه میتونم این دوری رو تحمل کنم.... فقط یه هفته دیگه!!!

لیوان آب و دوباره پر می کنم و یه نفس سرمیکشم... دستای کارن از پشت دور شکمم حلقه میشه...
- این دلوپسیت برای چیه؟
فکر می کنم... دلواپس؟؟... آها یعنی استرس...
- من تاحالا ندیدمشون...
موهامو می بوسه...
- این که نگرانی نداره...
برای من داره... من نگرانم... دیدن خونواده کارن نگرانم کرده... آرمند بهم گفته خیلی خوب و مهربونن... همین نگرانیمو بیشتر کرزده... نکنه منو دوس نداشته باشن؟؟؟!!!!
- میتونه من فردا می بینیشون
- ببینمشون...
الان وقت اصلاح سازیه آخه؟؟
- می بینیشون...
خنده ی شادش و می شنوم
- ببینمشون...
لیوان رو تو سینک میذارم و دستای کارن و از دورم باز میکنم... جلوش وامیستم و با لجبازی میگم
- می بینیشون
برق چشماش باز خورشیدی میشه... من وانقدر محکم می کشه تو بغلش که احساس میکنم جوارحم جابه جا می شن...
- این چند روزم بهم رحم کن... وقتی اینجوری شیرین میشی نمیدونم چی قراره بشه...
من می دونستم... بهش بگم؟؟؟:دی
شیطنتم گل میکنه... دستمو پشتش می کشم و تو گوشش می خندم... صدای فوت خندش شیطنتمو بیشترمیکنه... دستمو تو موهاش فرو میکنم و خودمو تو بغلش تکون میدم...
محکم تر فشارم میده... تپش سریع قلبشو می شونم... از بس بلند میزنه... تابلو!!!!:دی
برای اینکه قدم بهش برسه رو پنجه هام بلند میشم... ولی فقط به گردنش میرسم... یکم دیگه تلاش می کنم... حالا به چونش رسیدم...
می خنده و از زمین بلندم میکنه... از آشپزخونه خرج میشه و روی کاناپه توی حال میشه... منم توی بغلش لم میدم...
سرمو به سینش تکیه میدم و گلوشو می بوسم... صدای قلبش تاررو پود دلمو میلرزونه... بی تابیشو حس میکنم... التهاب خودمم حس میکنم... ولی کارن میدونه چیکار کنه... میدونه چطور میتونه زمان و بکشه تا التهاب هردومون آروم شه...
انقدر بیحرکت منو تو بغلش میگیره که هردومون آروم میشیم... و بعد با شروع میکنه... مثل یه سیکل...
بیخود نیست بابا نرم شده... ازینکه دامادش هم مثل خودش ایرونیه یه افتخار خاصی می کرد... مامانم هم شاد بود... البته دلیلش بیشتر جذابیتهای ظاهری کارن بود!!!!
حلقه دستش دورم تنگ میشه... سرمو میبوسه... بالا وپایین رفتن قفسه سینش باعث میشه خوابم بگیره... پاهامو بالاتر میارم و سرمو رو سینش که مثل بالشته تنظیم می کنم... کاس بزاره یه کم بخوابم...
صدای پرخندش بلند میشه
- جات خوبه انگار...
یا صدای خوابالوده ای میگم
- اوهوم... خیلی خوبه...
با خنده دنباله ی موهامو می بوسه
- میدونی عاقیت این شیرین بازیات خیلی خطرناکه...
می خندم... دوباره تو بغلش جا به جا میشم... من آدم ماجرا جویی بودم... الآنم وقت ماجراجویی بود کاملا... دستش تو موهام فرو میره و سرمو به سمت بالا میکشه... کارشو راحت میکنم و صورتمو هم سطح صورتش میکنم... بوسش عمیق و پر احساسه... مچ دستش که تو موهامه رو میگیرم... همه چیز خوب و ماجراجویانست...
فقط یه مشکل بزرگ داشت... مامان بابای کارن داشتن میومدن... مامان باباش...واااای... مامان بابای کارن... به کل از یادمون رفته بودن...
مثل فنر از بغل کارن بیرون پریدم..
- مامانت اینا...
سریع به ساعتش نگاه میکنه... همین طور که تو بغلشم بلندم میکنه و باهم به اتاقش میریم... موهامو میبوسه و روی تخت مینشونم... دستامو تو هم قفل می کنم...
- دلپاوسم...
دکمه های پیرهنشو باز میکنه و باخنده میگه
- دلواپس
- همون...
نگاهم به کارنه که با عجله پیرهنی انتخاب میکنه تا بپوشه ولی ذهنم همش در حال صحنه سازی ملاقاتم با خونواده کارنه...
به سمتم میاد همین طور که دکمه های پیراهن تازه پوشیدشو میبنده، موهامو میبوسه
- دلپاوس هیچی نباش...
همین طور که نگاهم رو بسته شدن دکمه هاشه با حواس پرتی میگم
- دلواپس
دستش از حرکت وامیسته... سرمو با دستش بالا میگیره و با چشماش براقش نگام میکنه
- چطوره کلا نریم فرودگاه... 1ساعت وقت دارم تا نشونت بدم عاقبت شیرین بازیات چی میشه...
می خندم... ولی ذهنم درگیره... آروم میبوسمش... شروع میکنم به بستن باقی دکمه هاش...
- بهتره بریم... دیر میشه...
بوسمو جواب میده و دستامو میگیره...
- خیلی زود می فهمی که نگرانیت خنده دار و بی دلیل بوده...

از وقتی کارن تقاطع شبدری رو به قصد ورود به بلوار فرودگاه رد کرده، ضربان قلبم رفته رو 100... از فکر روبه رویی با خونواده کارن دچار کابوس در بیداری شدم...
هر چند دقیقه یه بار نفسای عمیق مییکشم... احساس می کنم اکسیژن خونم افت کرده و ممکنه خفه شم...
هوا ابریه ولی سرد نیست... در حالی که من احساس سرما می کنم... می دونم از استرسه!!!
بلوز اسپرت سفیدی پوشیدم و به خودم حسابی رسیدم... پایین موهامو موجدار کردم و رو شونم رها کردم...
شلوار جین خوشترکیبی پوشیدم که پاهامو بهتر نشون میده... چون از بچگی ورزش میکردم پاهای پُری دارم...
همه چیز خوبه... فقط درونم متلاطم و نگرانه...
کارن ماشین و پارک می کنه... لبخندش به هم، امیدواری دهنده است... ولی تاثیری در من نداره... برای اینکه خیط نشه به زور گوشه دهنمو کش میدم..!!!
از ماشین پیاده میشیم و به سمت سالن میریم... محیط سفید و خاکستری روشن ورودی حالمو بهتر میکنه... شماره پرواز اعلام شده... بدون تاخیر... تا فرود هواپیما 15 دقیقه مونده بود...
17 ساعت تو راه بودن خیلی خسته کننده است... می ترسم نکنه بازتاب این خستگی باعث شه از من خوششون نیاد!!!!
کارن کمرمو آروم نوازش میکنه...
- دوست داری تا میان یه قهوه بخوری؟؟؟
نگاهمو از هواپیماهای رنگی سقف میگیرم وسرمو تکون میدم... مثل همیشه سرمو میبوسه...
تنها حُسنی که قهوه خوردن داره اینه که زمان زودتر میگذره... وگر نه می دونم قهوه خوردن آرومم نمی کنه... اگه قرار بود آرومم کنه، دو پارچ قهوه ای که از صبح خورده بودم تا الآن باید آرومم می کرد!!!!
تموم شدن قهومون مصادف میشه با فرود هواپیمای حامل(!) مسافران ما...
روبه روی گیت خروج واستادیم... کارن دست یخ زدمو تو دست گرمش گرفته... به جای اینکه به مسافرا نگاه کنه، نگاهش روی منه...
دچار بی اعتماد به نفسی شدم... دستی به لباسم می کشم و دنباله ی موهام و رو شونم مرتب می کنم
با صدای پر تنشی می پرم
- خوبم؟
با ژست خودشو ازم دور می کنه تا زاویه دیدش بازتر شه...بی حرف ذره بین وار(!) نگام می کنه....
داره تمام سعیشو میکنه که نخنده... ولی طاقت نمیاره و می خنده... دستشو دور شونه هام میندازه و منو میکشه تو بغلش...
- انقدر خوبی که باید خداروشکر کنم اینجا مکان عمومیه....اگه خونه بودیم می خوردمت...
گرمای آغوشش حتی از راه دور هم حالمو بهتر میکنه... نفسی می کشم...کف دستمو رو عضلات شکمش میزارم و برای بار 100ام از یک ساعت پیش تا حالا، می پرسم...
- فکر میکنی اونا چی میگن؟؟؟
با خنده به خودش فشارم میده...
- کارن... عزیزم
صدای زنانه ای نگاه مارو به سمت خودش میکشه...
یه زن میانسال... صورت سفید و آرایش شدش اول از همه نظرمو جلب میکنه... موهای کوتاه و زیتونیش مرتب و براقن... رژ لب زرشکی خوشرنگی زده که با کت صورتی چرکش سته... شلوار خاکستری روشنش، اتوکشیده و مرتبه... چشمای خوشگل و درشتی داره...رنگ عسلیش قلبمو میلرزونه...
پشت پلک بلند و قشنگشو با سایه خوشرنگی آرایش کرده و خط چشم زخیم و پری کشیده... یه زن زیبا... در آستانه 60 سالگی...
سریع از آغوش کارن در میام و مثل بچه های مودب، صاف سرجام وامیستم... دست به سینه:دی
کارن با قدم بلندی به سمت زن که 100% مامانشه میره و نرم بغلش می کنه و طوری که آرایش خواب نشه، می بوسش...
نگاهم به سمت مردی که تازه کنار مامان کارن قرار گرفته گشیده میشه...
نگاهش به منه... لبخند مهربون گوشه لبش یه جوری دلمو آروم میکنه... همین طور که لبخندشو حفظ کرده به سمتم میاد...
دستمو تو دست دراز شدش میزارم... با لبخند قشنگش به فارسی میگه
- سلام... شما دوشیزه ی زیبا باید همون لیلی ای باشی که دل و دین مجنون مارو برده...
هـــــــــــــــان ؟؟؟؟....
تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که نزارم دهنم باز بمونه... پلک میزنم... کلمات تو ذهنم گم شدن... تمام زبانایی که بلدم باهم قاطی شدن... لیلی؟؟...دل و دین؟؟؟ مجنون؟؟؟... بازم پلک میزنم... پشت سر هم...
می خوام بزنم زیر گریه... حالا باید چی کار کنم؟؟؟ چی باید بگم... گلوم یه دفعه مثل خشکسالی زده ها خشک میشه...
دارم خفه میشم... آب دهن خشک شدمو قورت میدم... الآن باید چی می گفتم؟؟؟ باید بگم "از دیدن خوشبختی شما؟؟"
نه نه... این نبود... مثل گنگای منگول زل زدم تو چشای بابای کارن و دارم فکر می کنم چی باید بگم...
ای واااای... بابا جان خوب میرفتی زن ایرونی می گرفتی که ما اینجوری له نشیم اینجا تو این موقعیت!!!
فکر کنم فهمید تو هنگم... این بار با زبان اینگلیسی میگه...
- شما باید نامزد خوشگل کارن باشی...
تمرکز کن آنی... تمرکز... تو مــــی تونـــــی!!!!
به سختی میگم...
- خوشبخت دیدن از...
وااااای... گند پشت سره گند... یه چینی هم بخواد فارسی حرف بزنه بهتر حرف میزنه... بابا من بلد بودم فارسی... این کارن اومد روونم کنه... همونیکه بلد بودمم از یادم رفت...
دوباره تلاش میکنم...
- یعنی... از دیدن شما خوشبختی...
می خنده و نفس حبس شده ی من آزاد میشه... فاصلشو باهام کم می کنه و گونمو پدرانه میبوسه
- منم همین طور...
اوووووه... نصف التهابم میمیره... برخورد راضی کننده ای بود!!!! ولی من هنوز لود نشدم... بازم بربر نگاش میکنم... زبونم انگار به سقف دهنم چسبیده...
کارن به دادم میرسه... خدارو شکر... قبل از اینکه باباش حرف دیگه ای بزنه بغلش میکنه... هم قد به نظر میان....
نفس راحتی میکشم و سعی می کنم به گند چند لحظه قبلم فکر نکنم... که مثل جارو برقی کشیده میشم تو بغل مامانش...
آغوشش مهربونه... البته اگه خورد شدن استخونام به خاطر فشار محبت و ندیده بگیریم...
صدای لطیفش زمزمه واره
- خیلی دوست داشتم ببینمت عزیزم...
واااای... این یکی هم راضی کننده بود... مامانش هنوز ولم نکرده... محکم منو تو بغلش گرفته و پشتمو نوازش میکنه...
عین چلاقا بدون عکس العمل بین بازوهای نیمه تپلش موندم... ای خدا الان اینا میگن این دختره منگل کی بود!!!
بعد از 5 دقیقه رضایت میده و از بغلش میام بیرون... با چشمای عسلی و خوشگلش نگام میکنه... چشمای کارن 100درصد به مامانش رفته... خوشگل و براق...
به زور لبخندی با خجالت تحویلش میدم و نگاهمو به سمت کارن می چرخونم... با باباش در حال صحبت کردنه ولی نگاهش رو منه... وقتی میبینه نگاهش می کنم دستشو برام دراز میکنه...
دستم که دوستش قرار میگیره نفس راحتی میکشم... لبخندش خوشحاله... منم خوشحال میشم... این یعنی خونوادش از منگلیه من گذشتن!!!

- عزیزم یکم ازین مرغ بخور
دارم می ترکم... بالاجبار یه تیکه دیگه مرغ برمی دارم و تو بشقابم میذارم... حالم از دیدن غذا دیگه داره بهم می خوره...
ولی مامان کارن مگه میذاره پاشم... تا احساس می کنه می خوام بلند شم میگه عزیزم از دست پخت من خوشت نیومده؟؟؟؟ عزیزم این غذارو دوست نداشتی؟؟؟ عزیزم مریض شدی؟؟ عزیزم اشتها نداری؟؟؟ 
با اینکه این 3 روز مدام خونه کارن بودم ولی هنوز به اینهمه خوردن عادت نکردم... اونم برای شام...
با التماس نگاهی به کارن می ندازم... بهم لبخند بدجنسی میزنه... از حرص خوردن من خر کیفه حسابی... لعنتی...
آب دهنمو قورت میدم که از حالت تهوعی که گریبان گیرم شده خلاص شم... ولی تا وقتی این تیکه مرغ کج و کنجول تو بشقابمه نمی تونم به این حالت فایق بیام...
دوباره نگاهی به کارن میندازم... این بار جدی و اخمو... ولی اون بی خیال داره قاشق پرشو تو دهنش میزاره...
دوباره نگاهی از سر بدبختی به مرغ تو بشقابم میندازم...
فرآیند نگاه به کارن و مرغ تو بشقابمو چند بار تکرار می کنم که صدای کارن بلند میشه...
- اگه اون مرغ و دوست نداری بگو...
نگاش میکنم... لبخند پلیدش خونمو به جوش میاره... میدونه تا خرخره خوردم و معدم نمی تونه این همه غذا رو هضم کنه... ولی جلوی مامانش عمدا داره منو وادار می کنه غذا بخورم...
به مامانش نگاهی میندازم... قیافش شبیه گناهکاراست... فکر میکنه من غذاشو دوست ندارم... مگه دستم بهت نرسه کارن پلید...
لبخندی به مامانش میزنم... سعی می کنم صادق باشم... تو دلم دعا میکنم درک کنه
- خیلی دوست داشتم ... ولی... واقعا دیگه جا ندارم...
چشمامو مظلومانه می دوزم بهش تا حرفمو باور کنه... نگاه گناهکارش نرم میشه... احیانا داره حرفمو تو ذهنش تحلیل میکنه...
- آخه تو چیزی نخوردی عزیزم...
جمله فارسیش باعث میشه هنگ کنم... چندبار پلک میزنم... این یک جمله خیلی آسون بود انی... مغزم به فعالیت میافته و می فهمم.. حالا باید فارسی جوابشو بدم... نـــــــــه... سعی کنم خونسرد باشم... بنابراین به زبان خودم می گم
- من واقعا زیاد خوردم...
قیافش دوباره گناهکارانه میشه
- وای... می بخشی عزیزم... فراموش میکنم فارسی حرف زدن برات سخته...
مامانش زیادی مهربونه... زیادی....
- نه نه... من مشکلی ندارم... می فهمم چی میگین... حرف زدنش برام سخته... یکم...
از یکمی که میگم حتی خودمم خندم میگیره... یکم... اعتماد به نفس...صدای کارن باز بلند میشه
- مرسی مامان... آندریا کلا کم غذاست... همین قدرم که خورده به خاطره دست پخت خوشمزه تو بوده...
نگاه مامانش پر از عشق به پسر زبون بازش میشه و خداروشکر حواس از من پرت میشه... منم سریع از پشت میز بلند میشم و با شادی بشقابمو جمع میکنم...
بقیه طول شب و جلوی تلی در حال حرف زدن می گذرونیم... خیلی خسته ام... تمام صبح تا بعد از ظهذ بیمارستان بودم و حالا حس یک جنازه متحرک و دارم.... مامان کارن مدام از مراسم عروسی حرف میزنه... دوست داره خیلی با شکوه و رویایی باشه... ذوقش از من بیشتره... مدام از مدل مو و لباس حرف میزنه... انقدر که سرگیجه گرفتم...
برای عوض کردن بحث چیزی به ذهنم نمی رسه... از خستگی چشام باز نمی شه... الانه که همین جا تو بغل مامان کارن غش کنم... گوشام سنگین شدن... پلکام در حال سقوطن... برای یک لحظه صدا و تصویر رفت...
- نظر تو چیه گلم؟؟؟
مثل برق گرفته ها از جا میپرم... با من بود؟؟؟ چی می گفت؟؟ قیافمو متمرکز و جدی نشون دادم...
- هرچی شما بگین...
- اوه عزیزم... تو خیلی دوست داشتنی و نازی...
و بعد رو به کارن گفت
- آنی امشب پیش ما میمونه کارن... می خوایم تا صبح در مورد مجلس باهم صحبت کنیم!!!
سکته ناقص و زدم... تمام طول شـــــــب؟؟؟ خدای من رحم کن... نه... ازت خواهش می کنم...
با وحشت به کارن نگاه می کنم... خدا کن مسخره بازیش گل نکنه... اگه بخواد اذیتم کنه همین جا میزنم زیر گریه...
عسلی چشماش از صورت مامانش به سمت صورت من می چرخه... خستگی مو میبینه... ولی چیزی نمی گه!!!

چشمام چوب کبریت لازمن... ولی مامان کارن ول نمی کنه... مدام از تو تبلتش عکسای مختلف لباس عروس از مزونای مختلف ایتالیایی و فرانسوی نشونم میده... از یک چیزایی حرف میزنه که من اصلا نمی دونم چی هست... و من فقط تو توهم به حرفاش گوش میکنم... بیرون بارون میاد و صدای بارون برام مثل لالایی خوابمو تشدید میکنه... کاش مامانش بی خیال بشه...
- عزیزم نمی دونی این لباس چقدر می تونه تو تنت شیک باشه...
نگاهی از لای چشمای نیمه بستم به مدل لباس مبندازم.... خداروشکر که مامان خودم اینطور وسواس گونه به فکر لباس و کفشم نبود... وگرنه خودمو می کشتم...
سرمو تکونی میدم و با بی حالی، قشنگیه لباس و تایید میکنم... تکون سرم باعث ذوق زده شدنش میشه... و خوب منم خوشحال میشم... آخی...
پایین رفتن مبل دونفره و بعدش گرمای دست کارن و دور کمرم احساس میکنم... ولی از دستش ناراحتم... خیلی... میدونست من خسته ام... ولی هیچی نگفت...
سعی می کنم ازش یکم فاصله بگیرم ولی دستاش مانعم میشه و من و میکشه به سمت خودش... با خشم نگاهش می کنم... ولی برق عسلی چشماش خشممو از بین می بره...البته ناراحتیمو نه... شاید بعدا به حسابش برسم... یه وقت دیگه که کمتر خسته باشم و آغوش کارن انقدر دلچسب نباشه... دستمو رو ساعدش که دور شکمم حلقه شده می کشمو پلکامو با لذت رو هم میزارم... کاش بشه همین جا بخوابم... فقط 5 دقیقه... فقط یه کوچولو...
- مامان میشه آندریا رو تا صبح ازت قرض بگیرم...
صدای خنده نرم مامانش باعث میشه گوشام تیز بشه و خواب از سرم بپره... پلکامو باز می کنم و میبینم که داره با محبت و عشق بهمون نگاه می کنه... سعی میکنم از بغل کارن دربیام... نکنه مامان ناراحت بشه... با صدای آرومی به کارن می گم
- قول دادم امشب در مورد مراسم با مامان به نتیجه برسیم
صدای مهربون مامان بلند میشه...
- فردا باقی صحبتامونو می کنیم عزیزم... میدونم برای بودن کنار همدیگه بی تابین...
به تته پته میافتم...
- من و کارن خیلی وقت داریم که بعدا کنار هم باشیم...
خنده ی کارن باعث میشه سرخ بشم... دیوونه... منظورم چیز دیگه بود... با آرنج آروم می زنم به شکمش ولی خندش به جای اینکه قطع بشه بیشتر میشه...مامان هم لبخندی میزنه و دستشو روی پای کارن میزاره...
برق عشق و تو چشماش میبینم... چشمای عسلی و گرمش مثل چشمای کارن هم زمان هم آرامش داره و هم هیجان...
- این خندتون بهم احساس خوشبختی میده... امیدوارم همیشه کنار هم با لبای خندون لحظات وشیرین و خوش سپری کنین...
این جمله فارسی بهم یک ارامش عجیبی میده... لذت بخش ترین آرامشی که تاحالا حس کردم...
تو آغوش کارن فرو میرم و پلکامو رو هم میزارم...
نفسای داغشو روی گردنم احساس می کنم و پلکامو باز میکنم... مبل روبه رو خالیه... کوبش قلب کارن و احساس می کنم... و بعد گرمای بوسشو روی گلوم...
بی خود نیست اسمشو گذاشتن شب... شب دردسرای خاص خودشو داره...!!!!
دستمو با لذت تو موهاش فرو می کنم و موهاشو میکشم... با خنده سرشو تو موهام فرو میکنه... آروم زیر گوشم میگه
- حالا نوبت منه....
ار یادآوری بلایی که سرغذا سرم درآورد با حرص میگم
- بهتره زودتر برام یه جای خواب پیدا کنی چون دارم از خستگی میمیرم...
تو بغلش معلق میشم... فکر اتاق بدون دیوار کارن مغزمو داغ میکنه... عمرا اگه من تو اون اتاق بخوابم...
... حجم شیشه ای اتاقش بهم استرس وارد میکنه...
- من تو اتاقت نمی خوابم... از تو این شیشه ها همه چیز دیده میشه...
می خنده و منو رو تخت میزاره... تا میام دوباره اعتراض کنم توده های عضلانی بدنش چشممو میزنه... اصولا وقتی باهم تنها بودیم مراعات میکرد... امشب که تنها نبودیم چه مرگش بود دقیقا نمی دونستم...شایدم باز می خواست من و حرص بده...
بالشت وبرمیدارم و از رو تخت پایین میام... من ابدا امشب کنار کارن نمی خوابم...وسط راه دوباره معلق میشم...
اینبار خودشم کنارم میشینه و من و میکشه تو بغلش...
- امشب زیاد "واین" خوردی؟
می خنده و بدون حرف منو به خودش فشار میده...چشمای عسلیش تو نور خفیف اتاق برق میزنه... نگاهش رو اجزای صورتم می چرخه... گرمای بدنش ضربانمو بالا میبره...
- کارن...
جملم هیچ وقت به اتمام نمی رسه... یه بوسه ی عمیق جلوی ادامشو میگیره... دستم دور مچ دستش که صورتمو قاب گرفته قفل میشه... مغزم از کار میافته... با کارن رو تخت پخش میشم... قلبم تند میزنه... نوازش دستاش توی موهام اصلا آرامش دهنده نیست... امشب داره زیاده روی میکنه... خودمو عقب میکشم... با خنده ازم جدا میشه... ضربان قلب من تند میزنه!!!
دوباره رو م خم میشه...نیم خیزمیشم و خودمو عقب میکشم... اونم خودشو جلو میکشه... دوباره عقب تر میرم... چشماشو با خنده میبنده و جلوتر میاد... منم خندم گرفته... عقب تر میرم... نزدیک به لبه تختم...ولی دست بردار نیست... با لبخند دنبالم میاد.. بیشتر عقب میرم... تقریبا رو هوام... کارن هم بیشتر روم خم میشه... تو یه لحظه تعادلم به هم میخوره و به عقب پرت میشم... دست کارن و میکشم و دوتایی پرت میشیم پایین...!!!
دستمو رو دهنم میزارم تا صدای خندم بیرون نره... کارن سریع تغییر موقعیت میده و از روی من پامیشه... صدای آرومش تو گوشم میپیچه
- خوبی؟...
ولی من فقط می تونم بخندم... سرمو تو سینش فرو میکنم که صدام بیرون نره... دل درد شدم... صدای خنده کارن هم بلند میشه... به نظر میاد خیالش راحت شده... سعی میکنه بلندم کنه ولی دستمو دور گرنش حلقه میکنم
- پایین بخوابیم... سیستم امنیتی اتاقت خیلی پایینه... دوست ندارم صبح مامانت منو تو بغل تو ببینه...
با لبخند یک ابروشو بالا میده
- مگه قراره تو بغل من باشی؟
بالشت و از رو تخت برمیدارم و میزارم رو زمین...خوبه این تکه از اتاقش مفروشه!!!... شونه هاشو هل میدم عقب تا دراز بکشه و با پرویی سرمو میزارم رو بازوش...
- پس فکر کردی قراره بغل کی باشم؟؟
لحاف و از رو تخت میشکم رو دوتامون...اینجوری بهتره... حداقلش اینه که از پشت تخت دیده نمی شیم... خودمو تو بغلش بیشتر جا میکنم...دستش دورم حلقه میشه و پنجه هاش تو موهام قفل میشن... امشب هیجان زده تر از همیشه است!!... با صدای خندونی میگه
- فکر میکنی امشب و می تونیم بی دردسر به صبح برسونیم؟؟؟
سرمو از رو بازوش بلند میکنم و همین طور که دستمو ستون سرم میکنم با خنده صادقانه میگم
- نه!...
اونم می خنده و نوک بینیمو میبوسه... دستمو رو صورتش میزارم... چشمای عسلیش تو چشام قفل میشن... گرمای بوسش به وجودم سرازیر میشه... دستمو به سمت موهاش میبرم... موهای هپلیش تو دستام مشت میشن... بوسش انگار تمومی نداره... حرارت بدنم خیلی بالا رفته... دستام دور گردنش قفل میشن... نفس کم آوردم... می فهمه و با اکراه اتصال و قطع میکنه... این ضربان قلب، حجم اکسیژن خیلی بالایی می طلبه!!! چند نفس عمیق میکشم که باعث خندش میشه!!...
دستمو آروم رو لباش میکشم و به عسل چشاش خیره میشم
- هیچ دوست ندارم به مونیکا اونروز که تو اتاق باهات تنها بود فکر کنم( این مسئله لاینحل مونده گویا)!
می خنده و چتریامو از تو صورتم کنار میزنه
- من بهت گفتم هیچ چیزی بین من و اون اتفاقی نیافتاد... هیچ وقت!
دستمو رو چونش میکشم و با صدای ضعیفی می پرسم
- پس چرا دکمه ی بالای لباسش باز بود؟
می خنده و بالذت از حس حسادت من میگه
- خوب اون تلاش خودشو کرد
اوه... عوضی!!!!!!!!!...دستمو به سمت گوشش میبرم و گوششو تو دستم میگیرم
- و تو اصلا به اون هلوی رسیده نگاه نکردی و مثل نجیب زاده ها از اتاق اومدی بیرون؟؟مونیکا، خیلی خوبه!
اینبار بلندتر می خنده با لذت صورتمونگاه میکنه... و بعد نگاهشو از خط گردنم به سمت پایین می کشه... چشمای عسلیش مثله گربه برق میزنه... نگاهش دوباره به صورتم برمیگرده...عسل چشماش وجودمو شیرین می کنه.. همین طور که فاصلشو برای شروع یک بوسه دیگه باصورتم کم می کنه می گه
- آدما وقتی "بهترین" و دارن با "خوب" کاری ندارن!...من بهترینِ خودمو داشتم...به هیج خوبی هم فکر نمی کردم!

این منم...یه عروس سفید پوش با دسته گلی از روزهای لب صورتی و توری از حریر دور خامه دوزی شده که تا روی صورتم پایین اومده...
جریان سرنوشت منو کشوند به این مسیر... 3ماه پیش بود که دنیا برام شفاف و عسلی شدن و حالا... بعد از 3ماه... بعد از بررسی جوانب کار... بعد از اطمینان قلبی خونوادم... بعد ازروشن شدن تمام ابهامات... اینجا واستادم...
و حالا این منم... روبه روی مردی که تو این آغاز تا پایان کنارم میمونه... اینو از تو چشماش میخونم که میخواد کنارم بمونه...
از چشمای براقش که مثل شامپاین مست کننده و مثل عسل شیرینن... از نگاه گرمش که مستقیم روی روحم تاثیر میزاره...
ومن یک آرزو دارم... اینکه حرف این چشما تا آخرش، تصویر من باشه... برق نگاهش فقط قلب منو بلرزونه و گرماش فقط وجود منو گرم کنه...
اینا آرزوهایی ان که همه زمان ازدواجشون دارن... پس نیاین بگین چقدر رویایی و غیر واقعی !!!!!
با فلسفه ی ازدواج کاری ندارم... اینکه یه دیدگاه مذهبیه و مثلا ما مذهب کارن و برای ازدواج انتخاب کردیم... یا اینکه قواعد خاص خوشو داره... و باید با اون قواعد شکل بگیره...
برای من ازدواج فقط یک پیمان همگانی و شجاعانه است برای شروع یک زندگی خصوصی...
این یک مرحله گذاره... برای رسیدن به چیزایی که به تنهایی نمی تونی داشته باشیشون... مثل پر شدن حس خلاء توی قلبت که ماله نیمه دیگه وجودته... خوندن حرکت لبهای کارن کار سختی نیست... یک جمله کوتاهه دو کلمه ای( با ترجمه میشه 3کلمه)
- بهم اعتماد کن...
دیگه صدای زمزمه اون مرد که بهش می گن عاقد نمیاد... فقط چندین جفت چشمن که دارن منو نگاه می کنن...
نمی دونم چی میگم... یک کلمه که حتی معنیشم نمی دونم... ولی این کلمه مثل بریدن ربان قرمز مراسم افتتاحیه میمونه... همون زمانی که همه ی مرزها برای رونمایی شکسته میشه...
صدای خنده ها نشون دهنده ی اینکه همه خوشحالن... و لبخند من نشون دهنده ی اینه که راضیم... از انتخابم... از مسیری که دارم واردش میشم...
دستای کارن برای رونمایی از عروسش جلو میاد... هیجان دستاش محسوس و لذت بخشن... بخش پلید ذهنم از این لرزش کیفوره...
تور حریر با آرامش از صورتم کنار میره و تصویر چشمای گرم کارن واضح تر از هرزمان دیگه ای میشه...
کاش تنها بودیم... تنهای تنها... حتی شما خواننده های محترم هم نبودین... اونوقت... اااام... خوب قرار نیست شما بدونین اونوقت چی میشد!!!!
دستامو به با اعتماد به وجودش تو دستاش میزارم... منو به سمت خودش میکشه ... با میل پیشونیمو برای گرفتن یک بوسه در اختیارش قرار میدم و خودمو به گرمای آغوشش می سپرم... قلبم بی قراره... و من میــــمیرم برای این بی قراری...
فکر نکنین این یک پایانه... این فقط یک شروعه... شروعی که از یک پایان آغاز میشه...!
آهنگ زیبای مادمازل رو در ادام داستان ب کارن و انی تقدیم میکنم... با آرزوی خوشبختی ابدیشون!!
هی تنهایی بی صدایی از تکرار ترسیدم
زخمو دردا ترس از فردا به پوچی رسیدم
با تو فراموشم میشه واسه یه همیشه دستای سردم
با تو فراموشم میشه واسه همیشه ترکهای قلبم
منو ببر از ویرنی از ابرای بارونی تو حرفای نگفتمو میدونی
از این کوچه با تو میرم چون توی مسیرم
مثل خورشید صبح امید تو دستت جون میگیرم
با تو فراموشم میشه واسه یه همیشه دستای سردم
با تو فراموشم میشه واسه همیشه ترکهای قلبم
منو ببر از ویرنی از ابرای بارونی تو حرفای نگفتمو میدونی
با تو فراموشم میشه واسه ی همیشه دستای سردم
با تو فراموشم میشه واسه ی همیشه ترکای قلبم
پایان
آزی دان
30/10/1391

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۱ ، ۱۱:۲۰

نویسنده :  azidan  از کاربران http://www.forum.98ia.com

همیشه میگن حتی تو بدترین شرایط هم باید راست گفت...من …الآن واقعاً تو شرایط بدی هستم ولــــــــــی...کوررخوندی، عمرا اگه راستشو بگم...
الآن معلقم...بین زمین و آسمون...پام و با دست گرفته از پل آویزونم کرده...
جریان نرم آب زیر پل حس زندگی و بهم تزریق میکنه ...خون به مخم فشار میاره و لی نه اونقدر که نتونم فکر کنم و گذشته رو به خاطر بیارم...
صورتشو میبینم که با پوزخند روم خم شده...عضلات بازوش بخاطر نگه داشتن وزنم بیرون زده...پــــــوف ،واقعاً نفس گیرن و ضربان قلبمو بالا میبرن،ولی...
ولی کور خونده...من اعتراف ن م ی ک ن م...مثله اینکه هنوز منو نشناخته...من...آندریا فریادی ...
سعی میکنم نگاهمو ازش بگیرم تا جیغ نزنم...ولی چشمام گاهی وقتا دست خودم نیستن...توی نگاهش یک برقس هست که فکنم باید اسمشو بزارم عشق...
حیف که چپه آویزونم کرده وگرنه اونقدر میزدمش تا بمیره...
اولین بار که دیدمش تو شرایط بدی بودم...مممممم...خوب خیلی بد...
چارچنگولی رو زمین ،تو جنگل نشسته بودم ...لباسام از گارما و رطوبت خیس بود،موهای کوتاه جلوم به صورتم چسبیده بود و پام...
اونقدر رو زمین علف رشد کرده بود که تله روباه و ندیده بودم و پام رفته بود توش....
گلوم از جیغ و داد بیهوده خشک شده بود ومی سوخت... بغضم داشت کم کم می رفت که به یک گریه خونه خراب کن و بلند تبدیل شه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۰۵:۳۲
× بستن تبلیغات



تحلیل آمار سایت و وبلاگ