گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

45 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان آرمینا» ثبت شده است

چند وقتی هست که رابطه م با دانی خوب شده البته خوب که میگم منظورم این نیست که رابطه مون شده باشه مثل رابطه م با سپهر یا ماکان نه فقط در این حد خوب شده که وقتی همدیگه رو می بینیم رومون رو به سمت مخالف بر نمی گردونیم یا با اومدن اون یکی پا نمیشیم بریم توی اتاقامون . همه با هم شام و نهار و صبحونه رو می خوریم و تی وی تماشا می کنیم اما همدیگه رو توی حرف زدن مخاطب قرار نمیدیم و درمورد هم حرفی نمی زنیم میشه گفت در کنار هم توی یه خونه زندگی می کنیم بدون اینکه به کار دیگری کاری داشته باشیم و هر دومون هم از این وضعیت راضی هستیم اینطوری حداقل آرامش داریم و اعصاب هر 4 تامون راحته
روی تختم دراز کشیدم و کتابام جلوم بازن و دارم مسائلم رو حل می کنم اما توی یکی از مسائل دچار مشکل شدم و هر کاری می کنم نمی تونم به جواب برسم درگیر حل مسئله هستم که در اتاقم زده میشه بدون اینکه سرم رو بلند کنم : بله
یکی میاد داخل اما من همچنان سرم پایینه
سپهر: تو رو خدا منو اینقدر خجالت نده ،نمی خواد زحمت بکشی بلند شی ،بشین بشین ،راحت باش
آرمینا: سپهر اصلا حوصله ندارم . مسخره بازی در نیار بگو چیکار داری
سپهر: باز چی شده اخلاقت اینقدر خوبه ؟
آرمینا: مگه نمی بینی دارم درس می خونم
سپهر: اون که بله دارم می بینم اونی که نمی بینم دلیل این بدخلقیته . انگاری منتظری که پاچه یکی رو بگیری
با این حرفش سرم رو از روی کتاب بلند می کنم و با چشمای خسته و عصبانی بهش نگاه می کنم : تو آدم نمیشی ؟ این چه طرز حرف زدنه ؟ اونی هم که پاچه میگیره خودتی نه من
سپهر: بله کاملا از صدات و نگات مشخصه
آرمینا: ببین دارمیه مسئله ست که هر کاری می کنم حل نمیشه اصلا هم اعصاب ندارم باهات کل کل کنم یا بگو واسه چی اومدی اینجا یا برو بیرون بزار به بدبختیم برسم
سپهر: آخ تو رو خدا نگو که اشکم دراومد . طفلی ارمین ، تنها ، بد بخت ، با یه کوله بار از مشکلات آخی
آرمینا با عصبانیت : سپـــــــــهر .
سپهر: بلـــــــــــــــه
آرمینا: نه مثل اینکه کار خاصی نداری فقط اومدی اینجا بری روی اعصاب من . خب موفق شدی حالا می تونی بری
سپهر : خیله خب بد اخلاق . اومدم بگم تصمیم گرفتیم امروز بریم استخر بعدم بریم یه دوری بزنیم و چیزی بخوریم و آخر شب برگردیم خونه
آرمینا: خب برین خوش بگذره .
بعد هم آروم طوریکه بشنوه با خودم گفتم:دو ساعته وقت منو گرفته و روی اعصابم راه میره که بگه می خوان برن بیرون خب برین به من چه ؟
سپهر: دارم می شنوم هان من شنواییم خیلی قویه
آرمینا: خب بشنو منم گفتم که بشنوی حالا هم که گفتی منم شنیدم و جواب دادم می تونی بری رفتی بیرون درم پشت سرت ببند
سپهر: چی چی رو برم بیرون . گفتم می خوایم بریم یعنی هر 4 تامون باهم میریم درست گوش نمیدی چرا؟
آرمینا: لازم نکرده 4 تایی بریم. من نمیام شما هم 3 تایی برین هزار تا کار دارم بزارم کنار با شما ها بیام استخر اونم توی هوا به این سردی مگه مغز خر خوردم
سپهر: مگه استخر رفتن تو این هوا چه اشکالی داره که میگی مغز خر خوردی که بیای؟
آرمینا: خب هوا سرده و برف میاد اونوقت همین یه کار رو نکردیم که بریم استخر
سپهر: فکر کنم زیادی درس خوندی مخت داغ کرده .آخه آی کیو استخر سر پوشیده می ریم شما توی ایران که بودین زمستونا نمی رفتین استخر یه چیزی بگو با عقل جور درآد

راست هم میگفت داشتم بهونه میاوردم که نرم استخر آخه همینم مونده بود که با اینا برم استخر که متوجه دختر بودنم بشن مگه دیونه م کاری کنم که لو برم عمرا باهاشون برم باید یه بهونه دیگه جور کنم آره این یکی که جواب نداد اینارو داشتم توی دلم به خودم می گفتم


سپهر: هی کجایی؟ پاشو حاضر شو دیر شد الکی بهونه هم نیار انگار من بچه م می خواد سرمو شیره بماله با این بهونه هاش . پاشو دیگه باز داره منو نگاه میکنه
آرمینا: بهونه نمیارم کلی درس و تمرین دارم که باید حلش کنم گفتم که نمیام تو هم گیر نده برو
سپهر : مثل اینکه آخر هفته ست و درس و تمرین تعطیله تو هم پاشو حاضر شو بریم هم یه بادی به کلت می خوره هم خستگی یه هفته از بدنت بیرون میره هم وقتی اومدی با ذهن باز می تونی مسئله هاتو حل کنی کل رفت و برگشتمون بشتر از 5 ، 6 ساعت نمیشه . خسته نشدی همش یا توی خونه بودی یا کالج پاشو دیگه دیر شد
ماکان از دور: سپهر چی شد پس ؟هنوز بهش نگفتی ؟خوبه تو رو فرستادیم یه کار بکنی سه ساعت رفتی هنوز خبری ازت نیست اگه گوشیم زنگ نمی خورد خودم بهش گفته بودم اینقدر معطل نشده بودیم
سپهر: شازده اونی که معطلتون کرده من نیستم این دوست گرامیته
ماکان که حالا صداش نشون میداد که نزدیک در اتاقمه گفت: چطور مگه ؟
سپهر: میگه نمیام . یه دفعه میگه هوا سرده و کی میره استخر یه دفعه میگه درس دارم و هر دفعه یه بهونه میاره من که نمیدونم دردش چیه بیا ببین تو می فهمی چه مرگشه که اینقدر مثل دخترا ناز می کنه منم برم حاضر شم
اینو گفت و رفت بیرون و بجاش ماکان اومد توی اتاق : سپهر چی میگه آرمین ؟
آرمینا: گفتم که کار دارم کلی درس و تمرین دارم که باید واسه روز دوشنبه انجام بدم شماها برین . خوش بگذره
ماکان: یعنی چی این حرفا ؟ خب فردا هم تعطیله می تونی فردا کارات رو بکنی پاشو دیگه تو که اینقدر ضد حال نبودی اون قدیما پایه استخر و بیرون رفتن بودی حالا چی شده خونه نشین شدی؟ در ضمن نگو درس داری که من این بهونه ها تو کتم نمیره خودت که منو می شناسی چجوریم
ای بابا اینا چرا امروز همچین می کنن آخه چطوری بهشون بفهمونم که نمی خوام برم استخر ؟ عجب روزگاری دارم من از دست اینا اون از سپهر اینم از ماکان . شاید تونستم سپهر رو دست به سر کنم ولی ماکان به این راحتی ها راضی نمیشد خوب اخلاقش رو می شناختم هنوز همون ماکان یه دنده و قد و جدی بود که برخلاف سپهر با جدیتش حرفش رو به کرسی مینشوند
یهو یه فکری کردم و بی هوا بدون اینکه به این فکر کنم که این ماکان دوست بچگی آرمینه و به اندازه من آرمین رو می شناسه گفتم : می دونی چیه اینا که گفتم بهونه بود نمی خوام بیام استخرچون من اصلا از آب تنی و شنا خوشم نمیاد
یهو متجب چشم دوخت بهم : تو حالت خوبه ؟ سرت به جایی نخورده؟ تو مطئنی آرمین هستی؟
آرمینا با تته پته: آره خوبم . معلومه که آرمینم چطور مگه؟
ماکان: اخه آرمینی که من می شناختم عاشق استخر و آب تنی و شنا بود یادمه هر وقت می رفتیم شمال باهم می رفتیم دریا و شنا می کردیم اونم خیلی شناش خوب بود
وای اساسی گاف دادم رفت راست میگفت اصلا حواسم نبود حالا یه جوری باید ماستمالی کنم که تموم شه قضیه: خب درسته من اینطوری بودم ولی توی این 5 سال شنا رو گذاشتم کنار یعنی از وقتی تو رفتی دیگه منم حوصله شنا نداشتم الانم بعد از 5 سال میگم شاید فراموش کرده باشم برای همین میگم نیام که شما راحتتر باشین
ماکان: پاشو اینقدر حرف بی ربط نگو مگه آدم بعد از 5 سال شنا یادش میره پاشو حاضر شو خودم اونجا حواسم بهت هست فکر کنم امروز حسابی تنبلیت میاد بیای استخر داری بهونه های الکی میاری
دانی: شما ها دارین چیکار می کنیم دیر شد و اومدم دم در اتاقم . سپهر هم حاضر شده بود و در حالیکه دستاش توی جیب شلوارش بود اومد و کنار دانی وایستاد
سپهر: اهه تو که هنوز حاضر نشدی زود باش دیگه؟
دانی: شاید از آب می ترسه؟ احتمالا می ترسه النگوهاش بشکنه نه و یه لبخند تمسخر آمیز زد و مستقیم زل زد توی چشمام
آرمینا: نخیر اصلا هم اینطوری نیست مگه من دخترم که اینطوری میگی فقط دلم نمی خواد بیام
با شنیدن این حرفم دانی روشو برگردوند سمت سپهر و با چشم و ابرو بهش علامت داد هنوز ذهنم درگیر حرکت دانی بود که یهو دیم سپهر اومد طرفم و تا بفهمم قصدش از این حرکتش چی بود دیدم دستم رو به شدت کشید و دنبال خودش به سمت در اتاق برد
آرمینا با داد: آهای این کارا چیه داری می کنی ؟ چرا همچین کردی ؟ چرا دستم رو می کشی ؟ اصلا داری کجا می بری منو؟
دانی: داریم می بریمت استخر با کسی که حرف حساب حالیش نشه باید با خشونت رفتار کرد من مثل این دو تا نیستم نازت رو بخرم و تنها راهی که مونده همینه . ماکان پالتوشو بردار بیار با خودت
آرمینا: ولم کن سپهر. دستم رو کندی میگم ولم کن. دوست ندارم بیام مگه زوره ؟
ولی هر چی می گفتم توی گوششون نمی رفت ماکان هم سریع رفت تا ماشین رو روشن کنه با اون یکی دستم سعی کردم در خروجی یا حداقل چهار چوبش رو بگیرم که دیگه سپهر نتونه منو با دنبال خودش بکشه ولی تلاشم بی نتیجه موند چون به نزدیک در که رسیدیم سپهر هر دوتا دستم رو از بازو گرفت طوریکه خودش کامل پشتم قرار گرفته بود و منو از در خارج کرد انگاری حدس زده بود که به چی دارم فکر می کنم که این کار رو کرد و منو همونطوری تا ماشین برد آخر از همه هم دانی از خونه خارج شد و بعد از قفل کردن در خونه اومد و هر سه سوار ماشین شدیم و به محض ورود به ماشین ماکان درها رو با قفل مرکزی قفل کرد و به راه افتاد از دستشون عصبانی بدوم اونا حق نداشتن با من یه همچین رفتاری بکنن رفتارشون به جای خود ولی اگه میرسیدیم استخر و من مجبور میشدم لباسم رو دربیارم و شنا کنم همه چی لو می رفت و نقشه هام همه دود میشد پس باید تا قبل از رسیدن به استخر یه فکری می کردم ترجیح میدادم اگه قراره لو برم همینجا توی ماشین و جلوی این سه نفر لو برم تا برسم استخر و اونجا همه متوجه دختر بودنم بشن


ماکان و دانی جلو نشسته بودن و ماکان داشت رانندگی می کرد منو و سپهر هم عقب ماشین نشسته بودیم من پشت سر ماکان بودم و سپهر پشت سر دانی . باید قبل از رسیدن به استخر همه چی رو تموم می کردم چشمامو بستم و آروم با صدای دخترونه خودم گفت: من یه دخترم
دانی: نگفته بودی تقلید صدا هم می کنی؟ ولی باید بگم این تنها کاریه که خوب انجامش میدی
چشمم افتاد به سپهر که با این حرف دانی یه لبخند اومد روی لبش ماکان هم از آینه بهم نگاه می کردو اونم مثل سپهر یه لبخند روی لبش داشت
آرمینا دوباره با همون صدا دخترونه: من تقلید صدا نمی کنم من واقعا یه دخترم
دانی: من نمیدونم تو چه مشکلی با استخر رفتن داری که حاضری هر دروغ و بهونه ای بیاری اما استخر نری ؟ از چی می ترسی ؟ از اب ؟
آرمینا با عصبانیت و با همون صدای دخترونه : مگه من باهاتون شوخی دارم وقتی میگم دخترم یعنی دخترم چرا حرفم رو باور نمی کنین؟
سپهر در حالیکه می خندید: خب ما قبول کردیم تو دختری اونوقت اسمت چیه؟ و دوباره خندید
آرمینا: اسمم آرمیناست .
سپهر با خنده: ا چه جالب منم سپهرم از آشنایی با شما آرمینا خانم خوش وقتم
آرمینا: میشه یه بار توی عمرت جدی باشی؟ من آرمینام خواهر دوقلوی آرمین
تا این حرف رو گفتم یهو ماکان وسط خیابون چنان زد روی ترمز که ماشین با صدای بدی وایستاد و همه مون یه جورایی از جامون کنده شدیم و یکم پرت شدیم جلو ولی خوشبختانه چون همه مون کمربند بسته بودیم طوریمون نشد شانس آوردیم مسیرمون خلوت بود فاصله ماشین مون با ماشین بعدی زیاد بود وگرنه با این ترمز وحشتناک و یکدفعه ای ماکان حتما اگه ماشینی پشت سرمون با فاصله کم از ما بود بدجور بهمون می خورد
دانی: هی تو چته؟ این چه طرز رانندگیه ؟ داشتی به کشتنمون می دادی حواست کجاست؟
اما ماکان بدن توجه به دانی سریع برگشت عقب و با تعجب بهم خیره شد : این حقیقت نداره درسته؟ داشتی سر به سرمون می زاشتی که گفتی آرمین نیستی و آرمینا هستی نه؟
آرمینا خیلی جدی: چرا اتفاقا این حقیقت داره من آرمینا هستم اینا شاید باورشون نشه اما تو باید باور کنی چون هم منو میشناسی هم آرمین رو و هم توی این مدت متوجه یه سری تفاوتا بین من و آرمین شدی
ماکان سرش رو انداخت پایین و ساکت شد
سپهر: یکی به ما هم بگه اینجا چه خبره؟ ماکان این چی میگه؟
ماکان همونطور که سرش پایین بود: داره راست میگه آره این آرمین نیست این آرمیناست خواهر دوقلوی آرمین . دوست صمیمی من یه خواهر دو قلو درست شکل خودش داشت چرا من زودتر متوجه نشدم
با این حرفش دانی و سپهر برمی گردن سمت من و بهم خیره میشن منم که نمی تونم نگاه خیره شون رو روی خودم تحمل کنم سرم رو میندازم پایین
دانی: یعنی می خوای بگی ماکان این واقعا یه دختره ؟ و تموم این مدت داشته برامون نقش بازی می کرده ؟ چرا؟
ماکان سرش رو گرفت بالا : آرمینا پس خود آرمین الان کجاست ؟ تو چرا اینجا هستی؟ چرا خودش نیومد اون که خیلی دلش می خواست زودتر بتونه بیاد اینجا و درسش رو بخونه؟
آرمینا در حالیکه سرش پایینه با بغض: من اینجام چون خودش ... چون خودش و یه قطره اشک از چشمش سر می خوره پایین ... چون خودش نتونست بیاد ..... چون قبل از اینکه زمان سفرش برسه تصادف کرد.... چون خودش الان چند وقته که توی کماست و داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه ...
دانی با عصبانیت : خب حالا که اون نتونست بیاد تو اومدی اینجا چیکار ؟ وقتی اون توی کماست اومدن تو اینجا چه کمکی بهش می کرد ؟
آرمینا: من اومدم اینجا تا جاش یه دانشجوی دیگه نگیرن ... تا جاشو ندن یه نفر دیگه .... اون که قرار نیست همیشه توی کما بمونه بالاخره حالش خوب میشه و خودش میاد اینجا و به درسش می رسه فقط تا اون زمان من اینجام وقتی که اومد سر درسش من بر می گردم پیش خونواده م
دانی با عصبانیت: چه خواهرفداکاری واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم بچه جون تو پیش خودت چی فکر کردی ؟ فکر کردی همه چی کشکه که بیای اینجا و خودتو جای یکی دیگه که معلوم نیست واقعا الان در چه حالیه ، مرده ست ، زنده ست جا بزنی و به جاش از امکانات اینجا که حق کسایی هست که با شایستگی تونستن توی امتحانات ورودیش قبول بشن و وارد کالج بشن استفاده کنی و کسی هم بهت چیزی نگه؟ اصلا از کجا معلوم اون واقعا توی کماست؟ شاید هم مرده و تو دیدی خودت که نتونستی قبول شی با خودت گفتی چی بهتر از این آره؟
آرمینا با داد: خفه شو .... خفه شو .... بهت اجازه نمیدم در موردم اینطوری حرف بزنی آرمین هنوز زنده ست و نمرده و دکترا هم امید دارن به زنده موندنش پس حق نداری بگی اون مرده . منم فقط به خاطر اونه که اینجام و گرنه خودم هیچ وقت حاضر نبودم بیام اینجا و آدم از خود راضی و خودخواهی مثل تو رو تحمل کنم من همیشه دلم می خواست کنار خونواده م ادامه تحصیل بدم و تونستم همونجا هم قبول شم اما به خاطر آرمین مرخصی گرفتم تا نزارم حقش از بین بره . به محض خوب شدنش هم بر می گردم پیش خونواده م و امکانات اینجا رو هم برای تو و امثال تو میگذارم پس غصه نخور
اون فقط یه لبخند تمسخر آمیز زد: چه شعارای جالبی خوشحال میشم زودت تکلیفت مشخص شه و بری . می دونی از چی بیشتر لجم می گیره ؟ اینکه یه دختر بچه این همه مدت 3 تا مرد گنده رو مسخره خودش کرده بوده؟ حتما توی دلت کلی بهمون خندیده بودی آره؟ با تو هستم چرا ساکتی از اینکه این مدت بازیمون دادی خیلی خوشحالی نه؟
سپهر که تا اون موقع ساکت بودسرش رو انداخت پایین : تو داشتی این مدت بازیمون میدادی واقعا؟
آرمینا: نه نه نه قصد من بازی دادن شما ها نبود من فقط می خواستم داداشم به آرزوش که درس خوندن اینجا بود برسه نمی خواستم فرصتی رو که براش اینقدر زحمت کشیده بود راحت از دست بده . سپهر به من نگاه کن اگه کسی می فهمید من آرمین نیستم حتما منو از کالج بیرون می کردن برای همین خواستم هیچ کس از این موضوع با خبر نشه
سپهردر حالیکه زل زده بود بهم: قبول اما می تونستی به ما بگی که دختری اینطوری ما هم فکر نمی کردیم بازی خوردیم در ضمن اگه می دونستیم هم به کسی چیزی نمی گفتیم مگه نه بچه ها؟
ماکان: آره باید بهمون میگفتی .من دوست آرمین بودم مطمئن باش اگه می دونستم به کسی نمی گفتم
دانی: شماها از طرف خودتون حرف بزنین چون من اگه می دونستم حتمابه رئیس کالج همه چی رو می گفتم الان هم همینکارو می کنم در اولین فرصت روز دوشنبه همه چیز رو بهش میگم
با این حرفش هر سه مون برگشتیم سمتش و با تعجب بهش خیره شدیم
ماکان: تو این حرفا رو جدی نزدی درسته؟ یعنی اینکار رو که گفتی انجام نمیدی نه؟
سپهر: آره ماکان دانی داره سر به سرمون میزاره
دانی: به من می خوره بخوام توی این وضعیت شوخی کنم با کسی ؟ نخیر کاملا جدی گفتم و حرفم رو هم عوض نمی کنم
آرمینا: خواهش می کنم دانی
دانی: واسه خواهش کردن دیره من تصمیمم رو گرفتم و حتما عملیش می کنم تا درس عبرتی بشه برای بقیه که دیگه نخوان مردم رو مسخره خودشون کنن
سپهر: دانی اگه بگی آرمین رو بیرون می کنن از کالج و معلوم نیست چه مجازاتی برای آرمینا در نظر بگیرن
دانی: اینش دیگه به من هیچ ربطی نداره می خواست وقتی یه همچین نقشه ای می کشید به اینجاهاشم فکر می کرد
ماکان: ولی دانی
دانی: ولی و اما و اگر نداره حرف منم عوض بشو نیست بهتره دور بزنی برگردیم خونه
وای نه باید یه کاری می کردم نباید میزاشتم دانی بره و همه چی رو خراب کنه اگه حقیقت رو می گفت حتما بیرونم می کردن دیگه اونوقت این غرور لعنتی به دردم نمی خورد پس به خاطر آرمین غرورم رو شکوندم و جلوش اشک ریختم و خواهش کردم ، اشک ریختم والتماس کردم و ازش خواستم که این کارو نکنه ازش خواستم یه فرصت دیگه بهم بده همش من بودم و اشکم و التماسم ولی اون همش می گفت نه
صدای ناله و التماسم توی گوش خودم پیچید و از خواب پریدم: داشتم نفس نفس میزدم تمام بدنم خیس عرق بود دستم رو روی صورتم کشیدم که دیدم خیسه یعنی همش خواب بود یا نه واقعی بود آخه هنوز چشمام خیس اشک بود یه نگاه به دور و بر خودم انداختم روی تختم توی اتاق خونه دانی بودم و کلی ورق و جزوه و کتاب ریخته بود روی تختم یعنی میشه زمانی که داشتم مسئله مو حل می کردم همینجا روی ورقه هام خوابم برده باشه و همه اینا یه خواب بوده باشه یه خواب بد؟
اولصدای در اتاق اومد و بعدش هم ماکان وارد اتاق شد: ا بالاخره بیدار شدی؟
اومد نزدیک تر و با دیدن قیافه م پرسید : خوبی؟
آرمینا گیج: آره خوبم گفتی بالاخره بیدار شدم؟ یعنی چی؟
ماکان: آره همینو گفتم آخه یه دفعه دیگه هم اومدم بهت بگم بیای عصرونه بخوری دیدم سرت رو گذاشتی روی ورقه هات و خوابیدی گفتم حتما خیلی درس خوندی و خسته شدی خوابت گرفته دلم نیومد بیدارت کنم گذاشتم یکم بخوابی اما الان دیگه می خواستیم شام بخوریم گفتم بیام بیدارت کنم که دیدم خودت بیدار شدی پاشو یه آب به صورتت بزن بیا که بچه ها منتظرن
آرمینا: ساعت چنده مگه؟
ماکان: 9 چطور مگه ؟
آرمینا: هیچی باشه ممنون که اومدی بیدارم کنی تو برو منم الان میام
ماکان: باشه پس عجله کن تا غذا از دهن نیوفتاده .
اینو گفت و از اتاقم رفت بیرون .یه نفس از روی راحتی کشیدم مثل اینکه همش خواب بود خدا رو شکر که فقط یه خواب بود اگه حقیقت داشت من باید چیکار می کردم تصمیم گرفتم دیگه به خوابم فکر نکنم از جام پاشدم و رفتم بیرون و بعد از شستن صورتم رفتم سر میز
تا چشم سپهر به من افتاد:به ساعت خواب آرمین خان ...پدر خواب رو دراوردی تو
آرمینا: سلام... آره حسابی خسته بودم
دانی: خب دیگه بسه این حرفا سپهر غذا رو بیار که مردم از گرسنه گی
سپهر: چشم قربان و به صورت نمایشی یه احترام نظامی هم کرد و غذا رو گذاشت روی میز و بعد هم مشغول کشیدن غذا شد اول از همه واسه دانی و بعد هم برای من و ماکان و آخر از همه هم برای خودش غذا کشید و همه مشغول خوردن شدیم در تمام مدت شام فکرم می رفت طرف خوابم و اینکه اگه یه روز لو برم باید چیکار کنم اونقدر مشغول فکر کردن بودم که متوجه نشدم کی شاممون تموم شد به خودم که اومدم توی هال کنار بچه ها نشسته بودم و اونا داشتن درمورد کلاسا و استادا و امتحاناتشون صحبت می کردن و من ساکت به حرفاشون گوش می دادم
یه دفعه صدای زنگ یه موبایل بلند شد و همه ساکت شدن با شنیدن صدا متوجه شدم صدای گوشی منه که از روی حواس پرتی روی میز آشپزخونه جا گذاشته بودمش رفتم و گوشی رو برداشتم شماره ، شماره مامان بود یه دفعه ترس و نگرانی با هم به سراغم اومد نکنه حال آرمین بد شده باشه برای همین گوشی رو برداشتم و با یه ببخشید و سب بخیر رفتم توی اتاقم و دکمه اتصال تماس رو زدم و آروم بدون اینکه صدام بره بیرون سلام کردم صدای مامان پیچید توی گوشی بعد از احوال پرسی و احساس دلتنگی از حال آرمین پرسیدم که ممان گفت هنوز همونطوریه و تغییری نکرده خب از اینکه بشنوم حالش بدتر شده که بهتر بود اما دلم می خواست می گفتن خوب شده و بهوش اومده اونوقت منم برمی گشتم و دیگه لازم نبود اینهمه تنهایی و دلتنگی رو تمل کنم و همش تنم بلرزه یه نکنه یه وقت کاری کنم که همه چی لو بره
بعد از مامان نوبت به بابا رسید تا باهاش حرف بزنم اونم مثل همیشه نگران و دلتنگم بود بعد از کلی صحبت بابا و راحت کردن خیالش از بابت خودم باهاشون خداحافظی کردم و تلفن رو قطع کردم دلم هوای یه آهنگ کرده بود از توی کوله م ام پی 4 م رو در آوردم و هندزفریشو زدم به گوشم و روی تختم دراز کشیدم و چند تا آهنگ جلو و عقب بردم تا رسیدم به آهنگ مورد نظرم و چشمامو بستم و گذاشتم با شنیدن صدای خواننده ش دلم آروم بگیره


کـجــــای ایـن شب غـریـبـــم ؟

کـجـــای ایـن کـرانه ی کـبــود ؟

کجــای ایــن شبی که از غــزل

چـراغ مـاه قـسـمــتـش نـبـــود

کـجــای ایـن همـیشه ابریـــم ؟

کـه آسمان نشــان نمی دهــد

به گـریه میرسـم ولی سـکوت

به گـریه هـــم امان نمـی دهـد

کجای این شبم که مـی کشـد

هوای گــریـه ام بـه نــا کـجــــا

از ایــن خـرابـیــم کـــه می برد

به خانه ای که نـیست ای خدا

کـسـی نـمـانـده پا به پای مـن

مگر غمی که خانه زاد تـوســت

مگـر صـدای سـرمـه ریــز مــــن

که شعر سر به مهر یاد توست

( آهنگ شب سرمه احسان خواجه امیری )

با ماکان و سپهر نشسته بودیم توی هال و داشتیم سریالی که هر شب نشون میداد و نگاه می کردیم چشمام به صفحه تلویزیون بود اما حواسم پیش مکالمه ای که صبح با بابا داشتم بود دو سه دفعه ای هست که وقتی با بابا صحبت می کنم ازم می خواد گوشی رو بدم ماکان تا باهاش حرف بزنه آخه غیر از اصرار من اون چیزی که باعث شد تا بابا و مامان بهم اجازه بدن بیام اینجا و نقش آرمین رو بازی کنم حضور همین ماکان بود اونا فکر می کردن که من به ماکان گفتم آرمینام نه آرمین . واسه همین یکم خیالشون از بابت من راحت شده بود منم وقتی متوجه این قضیه شدم چیزی بهشون نگفتم و گذاشتم فکر کنن واقعا ماکان از دختر بودن من خبر داره خب اگه این فکر و تصور باعث میشد کمتر نگران من باشن چرا من باید با گفتن حقیقت هم اونارو نگران می کردم هم مجوز اومدن به اینجا رو از دست می دادم. امروزم که بابا می خواست با ماکان صحبت کنه تونستم بپیچونمش واقعا چه خوب شد که بابا خودش هیچ شماره ای از ماکان نداره و گرنه خوابم بدجور تعبیر میشد همینطور مشغول فکر کردن بودم که با شنیدن صدای در خونه به خودم اومدم و یه نگاه به ساعت کردم ساعت 10 شب رو نشون میداد و احتمالا دانی بود که به خونه برگشته بود عادتش بود کم پیش میومد که شبا زود بیاد از اونجایی که این چند وقته با هم توی آتش بسیم و هم اینکه ازم بزرگتره و صاحبخونه م محسوب میشه منم ادب رو رعایت می کنم و با ورودش به هال همزمان با سپهر و ماکان بهش سلام می کنم اونم انگاری امشب حالش زیادی خوبه چون برخلاف همیشه که میاد و بدون جواب سلام رو بده میره توی اتاقش امشب هم جواب سلاممون رو بلند داد و هم اینکه نشست کنار ماکان توی هال وگفت: سپهر قهوه داری برام یه فنجون بیاری ؟
سپهر: آره تازه الان دم کردم الان برات میارم
دانی: ممنون . باز که دارین این سریاله رو نگاه می کنین اینم آخه فیلمه شماها نشستین نگاه می کنین؟
ماکان: مگه چه شه ؟
دانی: سطحش خیلی پایینه
ماکان: عیب نداره واسه ما خوبه
سپهر با فنجون قهوه اومد و بعد از گذاشتنش جلوی دانی روی میز با لودگی گفت: چه خبره امشب سعادت مصاحبت با شما نصیب ما شده سرور من ؟
دانی: مزه نریز با نمک اگه می بینی اینجا نشستم واسه اینه که باهاتون کار دارم وایستادم بیای تا بگم
سپهر: خب من اومدم بگو چی شده
ماکان: اتفاقی افتاده؟
دانی در حالیکه قهوه شو می خورد: اتفاق که نمیشه اسمش رو گذاشت ..... فقط خواستم بگم که فردا شب تولد هانا هست و ازم خواسته تا دوستامو دعوت کنم واسه مهمونی فرداشب منم گفتم به شما سه تا بگم که از الان خودتون رو واسه مهمونی فردا شب آماده کنین چون فردا راس ساعت 7 باید حاضر باشین تا سه تایی باهم بریم در ضمن هیچ بهونه ای رو هم برای نیومدن قبول نمی کنم بعدا نگین درس دارین یا امتحان دارین پس فردا یک شنبه ست و تعطیل می تونین اون موقع به درساتون برسین
اینا رو گفت و مشغول خوردن بقیه قهوه ش شد بعد از شنیدن حرفاش احساس کردم یه علامت سوال بزرگ بالای سرمه. یعنی درست شنیدم گفت دوستاش رو قراره دعوت کنه اونوقت از ما سه تا خواست بریم مهمونی یعنی منظورش اینه که منم دوستشم یا اصلا این هانا کی هست که واسه تولدش دانی ما رو دعوت کرد یعنی منم باید برم گفت بهونه قبول نمیکنه
هنوز با خودم درگیر بودم تا شاید متوجه اوضاع بشم که دیدم از سرجاش بلند شد و گفت: خب دیگه من خیلی خسته م و فردا هم کلی کار دارم پس میرم بخوابم شب بخیر و رفت به سمت اتاقش نزدیک در اتاقش وایستاد و برگشت سمت ما و گفت: در ضمن می تونین واسه فرداشب با خودتون همراه هم بیارین و دوباره روشو برگردوند ورفت داخل اتاقش و در رو بست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۲۳
خب حالا دیگه نوبت منه بچه پررو دستمو بردم که نمکدونو بردارم و از اونجایی که نمکدون بین بشقاب غذای دانی و لیوان آبش قرار داشت وقتی نمکدون رو برداشتم عمدا دستم رو زدم به لیوان آبش و لیوان برگشت و همه آبش ریخت توی ظرف دانی و اونم مثل برق گرفته ها از جاش پرید منم به حالت ساختگی پا شدم و یه هـــــــــــــه کشیدم که یعنی بگم وای حواسم نبود و چی شد و از این حرفا ولی توی دلم یه عروسی بود که بیا و ببین ولی سعی کردم نخندم و به جاش خودمو ناراحت گرفتم قیافه ش دیدنی شده بود داشت دود از سرش بلند میشد و چشاش به حد مرگ ترسناک شده بود
دانی با داد: پسره دست و پا چلوفتی معلوم هست حواست کجاست ؟مگه کوری ؟ ببین چیکار کردی ؟ و با دست به ظرف غذاش که حالا پر از اب بود اشاره کرد
آرمینابا ناراحتی ساختگی : وای خواستم نمکدون رو بردارم دستم خورد بهش متاسفانه دیگه هم نمیشه کاری کرد برو ببین توی یخچال چیزی واسه خوردن پیدا میشه بردار بخور و خواستم ظرف غذام رو بکشم جلوم و بشینم غذام رو بخورم که انگاری متوجه ساختگی بودن ناراحتیم شد و همزمان با من دستش رفت سمت بشقابم یه طرف بشقاب رو من گرفته بودم یه طرفشو اون
آرمینا: ا این چه کاریه چرا ظرف منو گرفتی دستت رو بکش
دانی: اه اینجوریاست دیگه من غذام پر آب بشه و برم بگردم دنبال خوردنی اونوقت تو بشینی اینجا غذاتو بخوری نه جونم از این خبرا نیست تو باعث شدی آب توی غذام ریخته شه خودتم میری میگردی دنبال یه خوردنی دیگه منم به جای غذام که خرابش کردی همینو می خورم تا دفعه بعد حواست رو جمع کنی
آرمینا: عمرا بزارم دست به این غذا بزنی گفتم ولش کن
دانی: نوچ
هر کدوممون سعی می کردیم که ظرف رو به طرف خودمون بکشیم و نزاریم غذای باقی مونده نصیب اون یکی بشه ولی خداییش زورش از من بیشتر بود ولی منم گرسنه م بود و نمی خواستم غذام دستش بیوفته و تموم تلاشم رو می کردم که نتونه غذامو از چنگم درآره داشتیم ظرف رو می کشیدیم که یهو دانی دستاش رو از ظرف جدا کرد و چون من امادگیش رو نداشتم پرت شدم عقب و خوردم به در یخچال و چون قبلش داشتم با تموم نیروم ظرف رو به طرف خودم می کشیدم ظرف برگشت و تموم غذای داخلش پاشید به لباسم . وای لباس سفید نوم که تازه امروز صبح خریده بودمش پر شده بود از غذا با بهت یه نگاه به ظرف غذای توی دستم و یه نگاه به لباس کثیفم انداختم حالا این من بودم که جوش آورده بودم و داد زدم: دیوونه چرا اینجوری کردی ؟ غذا به جهنم ببین چیکار لباسم کردی؟ اینو تازه امروز گرفته بودم ؟ یه ذره عقل توی اون کله پوکت نیست ؟ و همینجوری هرچی به دهنم میرسید بهش می گفتم اما اون فقط با یه لبخند خبیثانه کنار لبش داشت نگام می کرد و هیچی نمیگفت اون لبخندش و بدتر از اون سکوتش باعث شد عصبانیتم بیشتر بشه ؟ با تو دارم صحبت می کنم توی احمق به چی داری اینطوری نگاه می کنی با اون لبخند مسخره ت ؟ چرا ساکتی؟ هان؟
دانی: مگه این خودت نبودی که گفتی ولش کن خب منم ولش کردم دیگه اینکه تو بی دست و پایی و نتونستی غذاتو نگه داری تقصیر من نیست بابت لباستم غصه نخور خودم برات تمیزش می کنم و با این حرف خم شد و از روی میز پارچ آب و برداشت و تا من متوجه حرفاش بشم پاشید روی من و لباسم
دانی: خب اینم آب الان دیگه لباست تمیز میشه غصه نخوریا بعدم زد زیر خنده

از سر و کلم آب می چکید و بهت انفجار از دستش عصبانی بودم و با شنیدن صدای خنده ش عصبانیتم به اوج خودش رسید و از روی میز قاشق و چنگال و هر وسیله که به دستم می رسید پرت کردم طرفش اونم بعد از اینکه اولین قاشق بهش خورد حواسش رو جمع کرد و رفت عقب تا رسید به کابینت و در حالیکه جا خالی می داد که چیزی بهش نخوره از توی جا قاشقی قاشقا رو پرت کرد به سمت من . نامرد چند تا چند تا با هم می نداخت طرفم یه چندتایی هم بهم خورد و درد گرفت که چشمم به یخچال افتاد در یخچال رو باز کردم و سعی کردم پشت درش پناه بگیرم تا دیگه چیزی بهم نخوره ولی اون همینطوری هر چی به دستش می رسی پرت می کردد سمتم .


یهو توی یخچال چشمم به تخم مرغا افتاد با یه دستم در یخچال رو گرفته بودم با اون یکی دستم هم دو تا تخم مرغ برداشتم ودو تاشو پرتش کردم توی صورت دانی یکی خورد توی صورتش و اون یکی خورد توی سرش اونم که انتظارشو نداشت دست از پرتاب وسایل کشید وسعی کرد تخم مرغ رو از روی صورت و چشماش پاک کنه که منم از فرصت استفاده کردم و بقیه تخم مرغا رو انداختم به طرفش که خوردن به لباسش
دانی: بهتره دعا کنی دستم بهت نرسه وگرنه من می دونم و تو ببین چی به سر لباس و سرو صورتم آوردی و همینطوری داشت میز رو دور می زد و میومد سمتم دیدم اگه وایستم حسابم رسیدست همینطور که از توی یخچال میومدم بیرون با خنده بهش گفتم: وای نه تو رو خدا ترسیدم . منم اینجا می مونم که تو بیای حسابم رو برسی بعدم خندیدم و با پام دو تا صندلی ککنار در یخچال رو انداختم زمین تا یکم برای خودم فرصت بخرم و بتونم فرار کنم اما همینکه اومدم بدوم پام رفت روی آبی که روی کف آشپزخونه ریخته شده بود وچون کفش سرامیک بود سر خوردم و افتادم زمین و زانو بدجور درد گرفته بود یه دستم به زانوم بود و میمالوندمش تا از دردش کم بشه و یه چشمم به دانی بود که هر لحظه بهم نزدیک میشد اینا همش در عرض شاید یک یا دو دقیقه انجام شدو خیلی سریع بود ولی برای من قد یه سال بود دانی که دید روی زمینم و دارم درد میکشم و نمی تونم از سرجام بلند شم سعی کرد بدون عجله و با آرامش بیاد به سمتم خیلی عصبانی بود شده بود مثل این قاتلا که کسی رو که می خوان بکشن از دستشون در رفته بود و حالا دیگه اونو توی چنگ خودشون میدیدن دیدم اگه همونجا بشینم که حسابم ساخته ست نمی تونستم هم پاشم باید یه کاری می کردم دیگه خیلی بهم نزدیک شده بود توی یه لحظه تصمیمم رو گرفتم و با اون یکی پام محکم کوبیدم به پاش نقشم گرفت چون همونجا وایستاد از درد به خودش می پیچید و می رفت به سمت مخالفم و مرتب بهم بد و بیراه می گفت و آخرم اون سمت آشپزخونه روی زمین نشست حالا من این سمت روی زمین بودم و از زانو درد به خودم می پیچیدم و اون سمت دیگه آشپزخونه بود و داشت درد می کشید باید سعی کنم از جام بلند شم و برم اتاقم چون به محض کم شدن دردش حسابم رو می رسید اما هر چه تلاش کردم نمی تونستم
اینجا معلوم هست چه خبره؟
سرم رو بلند کردم و دیدم سپهر و ماکان با تعجب و دهن باز دارن به من و دانی و آشپزخونه شلوغ نگاه می کنن ماکان بادیدن حالم سریع اومد سمتم و سپهر هم رفت سمت دانی
ماکان: خوبی؟ اینجا چه خبره؟ تو چرا این ریختی شدی؟ چرا اینجا نشستی؟
آرمینا: آره خوبم فقط زانوم درد می کنه . اونم واسه اینه که پام سرخورد و افتادم زمین
سپهر: دانی تو چته؟ یکی بگه اینجا چه خبره؟
دانی: چمه؟ می کشمش ... می کشمش ... الاغ بی شعور جفتک میندازه برام .... درستت می کنم....
سپهر: چی میگی دانی؟ کی رو می خوای درست کنی ؟ درست حرف بزن منم بفهمم
دانی: همین پسره احمق رو مگه نمی بینی چی به روز من آورده بعدم مثل خر لگد پرت می کنه ....آدمت می کنم اینو گفت و بلند شد خواست حمله کنه سمتم که سپهر حواسش بود و محکم گرفتش
سپهر:اروم باش درست حرف بزن بگو ببینم چی شده؟
دانی : ولم کن سپهر بزار برم حقشو کف دستش بزار.... میگم ولم کن اما خوشبختانه سپهر سفت گرفته بودش
ماکان: آرمین ، دانی چی میگه ؟ باز چیکار کردی؟ یه چیزی بگو
آرمینا: من چیکار کردم؟ من؟ یه نگاه به لباسم بنداز این همون لباس صبحیه که داشتم نمی بینی چیکارش کرده سرو صورتم رو نمی بینی که مثل موش آبکشیده شده ؟ اونوقت من چیکار کردم
دانی: ولم کن سپهر بزار برم ادبش کنم ... کی بود اول اب ریخت توی غذام؟ کی بود تخم مرغا رو زد توی سر و صورت و لباسم ؟
وهمینطوری تلاش می کرد از بغل سپهر بیاد بیرون
ماکان دوباره برگشت سمت من: اینا کار توه؟
آرمینا: چیه فکر کردی من وایمستم هر کاری می خواد بکنه منم تماشاش کنم نه از این خبرا نیست هر کاری کردم خوب کردم تو که نبودی ببینی اولش چطوری باهام حرف میزد انگاری من نوکرشم
سپهر: خیله خب هر چی بوده تموم شده تو هم دانی بیا برو یه دوش بگیر که تخم مرغه بدجور بین موهات چسبیده اگه بمونی سفت میشه بین موهات اونوفت اذیتت می کنه ولی دانی همونطوری سعی داشت سپهر رو بزنه نار و بیاد
سپهر: مگه با تو نیستم بیا برو یه دوش بگیر موهات خراب میشه هان و بالاخره تونست دانی رو راضی کنه که بره ولی همینطوری که داشت با همراهی سپهر می رفت بیرون داد زد: ماکان بهش بگو بهتره یه مدت جلو چشمم آفتابی نشه.... یعنی به نفع خودشه یه مدت چشمم بهش نیوفته .... اگه فقط ببینمش بلایی به سرش میارم که اسمش رو هم فراموش کنه ... هنوز منو نشناخته.... ماکان بهش بگو... یه جوری حالیش کن که نبینمش ....
ماکان: باشه دانی تو اروم باش بهش میگم ... مطمئن باش .... حالا برو لطفا
با رفتن دانی و سپهر ماکان نگاه سرزنش بارش رو بهم دوخت همینو می خواستی مگه قول نداده بودی باهاش درگیر نشی یعنی یه روز نمیشه شما دوتا رو باهم توی خونه تنها گذاشت این چه رفتار بچگونه ای هست که داری کی می خوای بزرگ شی و درست رفتار کنی تو با آرمین 5 سال قبل خیلی فاصله داری .... اون ارمین از این رفتارا نداشت ... شانس آوردی ما رسیدیم وگرنه حسابت رسیده بود ... اگه سپهر نگرفته بودش کشته بودت.... آخه چرا
آرمینا: تو که اینجا نبودی که ببینی چی شد منم مریض نیست بی خودی باهاش درگیر شم اذیتم کرد منم نتونستم ساکت بمونم اون هرکاری می خواد بکنه تو هم اینقدر ازش دفاع نکن بعدم خواستم پاشم که زانوم تیر کشید و آخم هوا رفت
ماکان دستش رو برد سمت زانوم و خواست زانوم رو ببینه که داد زدم: نه دست نزن
با داد من دستش رو عقب کشید : می خواستم یه نگاه به زانوت بندازم
آرمینا: لازم نیست فقط کمکم کن پاشم و دستمو به سمتش دراز کردم و اونم دستم رو گرفت و کمکم کرد که پاشم لنگ لنگان رفتم سمت اتاق و لباس برداشتم و رفتم حموم
الان یه هفته از دعوام با دانی می گذره و من در تموم این مدت سعی کردم جلو چشمش نباشم نه به خاطر اینکه ازش می ترسم نه ، به این خاطر که دلم نمی خواست دوباره یاد حرفا و رفتار زشتش بیوفتم اصلا دیدن یه همچین موجود خودخواه و از خود راضی ای چه لطفی می تونه برام داشته باشه پس اونو نادیده گرفتم اونروز بعد از اینکه از حموم بیرون اومدم دانی از خونه زده بود بیرون که از نظر من حضور نداشتنش عالی بود سپهر و ماکان هم طفلیا میدون جنگ ما دو تا رو حسابی تمیز کرده بودن و مشغول استراحت بودن اونشب بعد شام به اصرار سپهر مجبور شدم علت دعوا و کتک کاریمون رو بگم که با خنده سپهر و اخمای درهم ماکان رو به رو شدم سپهر که خیلی خوشش اومده بود و همش می گفت حیف من نبودم اما ماکان فقط با اخم نگاهم می کرد آخرشم فقط گفت پاچه شلوارتو بده بالا می خوام زانو تو ببینم که من سریع مخالفت کردم و نزاشتم دستش به شلوارم بخوره اخه اگه پاچه مو بالا میدادم با دیدن پاهام میفهمیدن من یه دخترم از اونا اصرا ر و از من انکار آخرشم با گفتن لجباز رفت توی اتاقش و چند روز باهام سر سنگین بود سپهر هم که دید اجازه ندام پامو ببینه گفت: من نمی دونم تو چرا مثل این دخترا اینقدر خودتو می پوشونی توی خونه که همش با آستین بلند و شلواری اونم وقتی که می بینی ما ها همه چقدر راحتیم حالا هم که ماکان طفلی از روی نگرانی می خواد زانوتو ببینه باز نمیزاری بابا اینقدر که تو خودتو محکم پوشوندی دخترا هم خودشونو نمی پوشونن بهش حق میدم بهت بگه لجباز و ازت دلخور بشه مثلا اگه زانوتو میدید چی میشد هان
منم که هم درد داشتم هم حوصله سرو کله زدن با سپهر رو نداشتم از جام پاشدم و با گفتن زانوی خودمه دلم میخواد درد بکشم شماها این وسط چیکاره این رفتم توی اتاقم بماند که تا سه روز زانوم حسابی درد می کرد و کوفته شده بود و با زحمت می رفتم کلاس و بر می گشتم
بایادآوری اونچه توی این مدت گذشته بود توی جام روی تختم یه غلت زدم که همزمان با غلتم درد بدی توی شکم و کمرم پیچید و آخم هوا رفت یه درد آشنا که یه مدت خبری ازش نبود من بکلی فراموشش کرده بودم اما دقیق که فکر کردم دیدم آره الان دقیقا وقتشه و من برای این دردم هیچ فکری نکرده بودم و هیچ برنامه ای نداشتم توی دلم کلی بدو بیراه به مهسا دادم که این یکی رو از قلم انداخته بود باید یه فکری براش می کردم تا قبل از اینکه همه محاسباتم رو بهم بریزه اما چطوری شو نمیدونم اولین کاری که به ذهنم رسید این بود که از جام پاشم قبل از اینکه همه جا پر بشه ولی بلند شدن از جام همانا و درد دوباره همان توی قدم بعدی باید خودم رو به دستشویی میرسوندم از شانس بدم اتاقم هم دستشویی نداشت و باید می رفتم بیرون اما هنوز پسرا خونه بودن باید یه جوری می رفتم که کسی متوجه نمیشد یواش لای در رو باز کردم و یه نگاه توی هال انداختم شکر خدا کسی توی هال نبود آشپزخونه هم به اینجا دید نداشت می تونستم خودم رو راحت به دستشویی برسونم در حالیکه کمرم از درد خم شده بود و یه دستم روی دلم بود سعی کردم سریع خودم رو به دستشویی برسونم که بازم خوشبختانه مشکلی پیش نیومد از دستشویی که بیرون اومد حالم یکم بهتر شده بود اما باید یه فکر اساسی می کردم داشتم می رفتم توی اتاقم که صدای ماکان باعث شد سر جام راست بایستم این ازکجا پیداش شد دیگه اهه لعنت به این شانس
ماکان: آرمین خوبی؟ اینموقع و اینجا چیکار می کنی ؟تو که صبح کلاس نداری الان باید خواب باشی؟
دردم کم بود بازجویی آقا هم بهش اضافه شد دلم می خواست یه جوابی بهش بدم که دیگه همچین سوالی نکنه اما بعدش دلم براش سوخت خب نگران شده بود چون من وقتی صبح کلاس ندارم دیر از خواب پا میشم
آرمینا: صبح بخیر ماکان . خوبم فقط فکر کنم غذای دیشب خوب نبود باعث شده دل پیچه بگیرم وباعث شه زودتر از خواب پاشم اینجاهم هستم چون اتاقم دستشویی نداره و احتیاج به دستشویی داشتم اگه بازجوییت تموم شده برم یکم استراحت کنم تا ظهر که کلاس دارم خوب شم
ماکان: مطمئنی از غذای دیشبه آخه ما ها هم همون غذا رو خوردیم ؟ شاید چیز دیگه ای خوردی که اینطوری شدی؟ می خوای ببرمت دکتر اگه دردت زیاده؟
وای خدایا یکی منو از دست این نجات بده سعی کردم به اعصابم مسلط باشم: نه چیز دیگه ای نخوردم الانم اگه استراحت کنم خوب میشم دکتر هم نیاز ندارم فقط اگه لطف کنی این بازجویی تو اول صبحی تموم کنی من برم دراز بکشم قول میدم زود خوب شم چیز مهمی نیست
ماکان: اگه اینطوری فکر می کنی باشه برو استراحت کن اما اگه دیدی خوب نشدی خبرم کن ببرمت دکتر
آرمینا: باشه ممنون
و زودی خودم رو به اتاقم رسوندم از دست اینا آدم نمی تونه دل درد هم بگیره
چون می ترسیدم تختم کثیف شه روی زمین نشستم که به محض تماس با کف سرامیکی و سرد زمین دردم شدت گرفت همیشه این دردام با شدت بود وباعث میشد رنگم بپره حتما الان هم همینطوری شده بودم یادش بخیر خونه که بودم وقتی اینطوری میشدم مامان برام مسکن و کیسه آب گرم میاورد مهری خانم برام چای نبات درست می کرد اما حالا چی هیچی که نبود نمی تونستم با اسایش برم دستشویی همینطوری داشتم با خودم غر می زدم که یهو جرقه ای توی ذهنم زده شد... ساینا ....آره ساینا اون می تونه بهم کمک کنه باید بهش زنگ بزنم و سریع رفتم سروقت گوشیم و شماره شو گرفتم فکر کنم خواب بود چون چندتایی بوق خورد تا اینکه جواب داد اونم با صدای خواب الود
ساینا: اوهوم
آرمینابا صدای آهسته: سلام ساینا
ساینا: شما؟
آرمینا: منم آرمینا
ساینا: الان موقع زنگ زدنه ؟ تو خواب نداری؟ چی می خوای چرا آروم حرف میزنی؟
آرمینا: به کمکت احتیاج دارم ساینا ... پسرا خونه هستن و نمی تونم بلند حرف بزنم.... ساینا حواست به من هست.... خواهش می کنم حواست رو جمع کن به کمکت نیاز دارم
ساینا با اضطراب: چی شده؟ چی میگی؟ اتفاقی افتاده برات؟ اذیتت کردن؟ نکنه فهمیدن تو دختری؟
آرمینا: وای ساینا بهت میگم حواست رو جمع کن اگه می فهمیدن که من دخترم که دیگه باهات آهسته حرف نمی زدم ... یه کاری شده که فقط تو می تونی کمکم کنی
ساینا: خیله خب درست حرف بزن بفهمم چی شده
ومن ماجرا رو براش تعریف کردم اونم قول داد خودش رو خیلی سریع به اینجا برسونه منم گوشی رو قطع کردم و منتظر اومدنش شدم کاش زودتر بیاد
تقریبا یه ساعت ، یه ساعت و نیم گذشته بود از زمانی که بهش تلفن کرده بودم و همچنان درد داشتم و همش جامو تغییر می دادم که کثیف کاری نشه توی این مدت دانی و ماکان هم رفته بودن به کلاساشون و فقط سپهر و من خونه بودیم که صدای زنگ در بلند شدو بعدشم صدای سپهر اومد که داشت ساینا رو به سمت اتاق من راهنمایی می کرد بعدشم که در زده شد و ساینا وارد اتاقم شد و حالم رو پرسید هیچ وقت به این اندازه از دیدنش خوشحال نشده بودم چون امروز برام حکم یه فرشته نجات رو داشت از داخل کیفش دو تا بسته پد بهداشتی بیرون آورد و گذاشت روی تختم یه بسته هم قرص مسکن با خودش آورده بود رفتم سمتش و ازش تشکر کردم سریع یدونه قرص برداشتم و بدون اب خوردم تا هر چه زودتر دردم آروم بگیره فقط مونده بودم که چطوری از این پدا استفاده کنم آخه دستشویی بیرون بود و سپهر خونه نمیشدکه دستم بگیرم و برم بیرون که این مشکل رو هم ساینا برطرف کرد و خودش رفت از اتاق بیرون تا هم صبحونه برام بیاره هم من راحت باشم با رفتنش منم مشغول شدم و کارم رو انجام دادم خوشبختانه کثیف کاری نشده بود یه ربع بعد ساینا با یه سینه صبحونه و قهوه برگشت داخل اتاق دردم داشت کم میشد و شدید احساس گرسنه گی می کردم رفتم بیرون یه ابی به سرو صورتم زدم و برگشتم اتاق اونم چون از خواب بیدار شده بود اومده بود اینجا چیزی نخورده بود باهم مشغول خوردن صبحونه شدیم
داشتیم صبحونه می خوردیم که سپهر در اتاقم رو زد و گفت برم بیرون باهام کار داره منم اومدم از اتاق بیرون که دیدم با یه لبخند شیطون داره نیگام میکنه
سپهر: خوش می گذره دیگه نه
آرمینا: آره صبحونه خوردن توی اتاق خود آدم خیلی بیشتر می چسبه
سپهر: اون که صد البته مخصوصا اگه یه همراه زیبا مثل ساینا هم باشه دیگه بیشتر خوش می گذره
آرمینا: حسود هرگز نیاسود کارت همین بود می خواستی بگی الان داری حسرت می خوری که کامیلا اینجا نیست
سپهر: نخیر پررو خان اینجام چون ماکان گفت قبل از اینکه برم کلاس بیام حالت رو بپرسم و اگه دیدم خوب نشدی بهش خبر بدم اما اینطوری که من می بینم تو از همه مون حالت بهتره طفلی ماکان چقدرم نگرانت بود نمیدونست تو خودت بلدی حال خودت رو خوب کنی
آرمینا: گمشو بی ادب حالم بد بود ولی به خودشم گفتم یکم استراحت کنم خوب میشم تو هم برو قبل از اینکه از حسادت همینجا تلف شی
سپهر: باشه غصه نخور دارم میرم که بی سر خر باشین فقط یه چیزی سعی کن پسره خوبی باشه و زیاد شیطونی نکنی و این حرف بلند زد زیر خنده
منم با مشت کوبیدم توی بازوی عضله ایش که بیشتر دست خودم درد گرفت تا بازوی اون: برو تا نزدم لهت کنم ساینا اینجاست تا قبل از اینکه بریم کلاس یکم با هم درس بخونیم
سپهر باخنده: خودتی آرمین خان . ولی خودتون رو واسه درساتون زیاد خسته نکنین اینو گفت و سریع رفت
آرمینا: دیونه چه دل خوشی هم داره
وقتی برگشتم توی اتاق و واسه ساینا حرفای سپهر رو گفتم کلی بهش خندید که در مورد ما چطوری فکر می کنه و ما رابطه مون چطوریه؟
بعد صبحانه هر کدومون از خونواده هامون گفتیم و من امروز متوجه شدم که ساینا هم خواهری داشته که ازش کوچیکتر بوده و چند سال قبل توی دریا غرق شده و اینطوری بوده که اون تونسته من و کارم رو درک کنه و بهم کمک کنه و به خاطر علاقه زیادی که به خواهرش داشته سعی می کنه درد و رنج مردم رو درک کنه و نسبت به آدما مهربون و دلسوز باشه
با نزدیک شدن به زمان کلاسمون دوتایی آماده شدیم و رفتیم کالج
امروز از صبح کلاس داشتم و حسابی خسته شده بودم تو راه برگشت به خونه بودم و فکرم درگیر مسئله ای بود که توی کلاس آخر مطرح شده بود و من از هر راهی که می رفتم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم اعصابم بهم ریخته و داغون بود دلم می خواست زودتر به خونه برسم و بتونم یکم بخوابم چون با این ذهن بهم ریخته محال بود بتونم جواب مسئله رو بدست بیارم


بالاخره به خونه رسیدم کلید رو از جیبم دراوردم و آروم توی قفل چرخوندمش و وارد خونه شدم و آروم در رو بستم و داشتم می رفتم داخل از راهرو که گذشتم و رسدم به ورودی هال که یهو از دیدن چیزی که رو به روم بود شوکه شدم و سرجام وایستادم وای خدای من اینا.... اینجا .... چشمامو بستم و دوباره باز کردم می خواستم ببینم اون چیزی که دارم می بینم حقیقیه یا نه اثرات خواب آلودگی و خستگیه ولی نه حقیقی بود انگار . داشتم درست می دیدم سپهر بود که نشسته بود روی کاناپه توی هال یه لباس آستین کوتاه سفید تنش بود با شلوار جین آبی اما این باعث نشد که فکم بیوفته زمین اونچیزی که توی بغل سپهر بود باعث تعجبم شده بود آره یه دختر بود با موهای بلوند و بلند که تا پایین کمرش ریخته بودچون پشتش بهم بود نتونستم قیافه شو ببینم یه تاپ دو بنده تنش بود و یه شلوار جین مشکی تنگ هم پاش بود و نشسته بود روی پای سپهر و دستای سپهر از دو طرف بدنش اومده و پشت دختره به هم قلاب شده بود و داشتن همدیگر رو می بوسیدن یهو یاد موقعیت خودم افتادم و با دستام چشمامو گرفتم تا نبینم و اروم برم توی اتاقم تا متوجه ورود و حضور من نشن هر چند اونا سرگرم کار خودشون بودن و تا اون موقع که متوجه من نشده بودن با اولین قدمی که برداشتم چون چشمام بسته بود خوردم به یه چیزی و آخم رفت هوا همزمان با صدای آخ من صدای جیغ دختره هم بلند شد و باعث شد چشمامو باز کنم و ببینم چی شده که دیدم بله اونا متوجه حضور من شدن حالا نمیدونم صدای آخم باعث شد بفهمن من اینجام یا از صدای برخوردم با لبه دیوار ورودی هال که من در محاسباتم برای رسیدن به اتاقم بهش توجه نکرده بودم باعث شده بود متوجه حضور کسی در خونه بشن خلاصه هر چی که بود رنگ جفتشون بدجور پریده بود فکر کنم حسابی ترسوندمشون البته حقشونه آخه توی هال هم جای اینکاراست حالا که دختره از روی پای سپهر بلند شده بود و وایستاده بود تونستم قیافه شو ببینم دختر زیبایی بود پوست سفیدی داشت با دماغ کوچک وقلمی و لبای کوچکی که حالا بشدت قرمز میزد و چشمایی به رنگ آبی که داشت با ترس به من نگاه می کرد منم با دقت داشتم قیافه شو بررسی می کردم احتمال دادم باید کامیلا باشه چون چند باری از زبون ماکان و دانی اسمش رو شنیده بودم


صداش باعث شد از تجزیه وتحلیل صورتش دست بردارم


کامیلا: تو کی هستی؟ اینجا چیکار می کنی؟


آرمینا: من آرمینم . اینجا هم خونه مه و با دست به اتاقم اشاره کردم و گفتم اونم اتاقمه حالا میشه بفرمایین شما کی هستین و اینجا چیکار می کنین؟


کامیلا با تعجب: سپهر این چی میگه ؟ داره راست میگه ؟


سپهر که تا اون موقع ساکت بود: آره عزیزم راست میگه آرمین همون هم خونه ایه جدیدمونه که برات گفتم


آرمینا: حالا که تائید کردن میشه بفرمایین شما کی هستین ؟ و اینجا چیکار می کنین؟


کامیلا: من کامیلام دوست سپهرو برای اومدن پیش سپهر هم به اجازه تو احتیاجی ندارم اینجام چون دلم می خواست پیش سپهر باشم مشکلی هست؟ اصلا تو کی اومدی ؟ چرا نرفتی توی اتاقت و اینجا وایستادی ؟


نه مثل اینکه این دختره زیادی پرروئه : اینجا غیر سپهر 3 نفر دیگه هم زندگی می کنن و این قسمت هم جایی هست که هر کسی برای اینکه به اتافش برسه ازش عبور می کنه و امکانش نیست که از دم در که وارد خونه شد پرواز کنه و بره توی اتاقش منم داشتم می رفتم توی اتاقم و برای اینکه چشمم به شما نیوفته چشمامو بستم و خواستم برم که خوردم به لبه دیوار ورودی هال . شما هم از این به بعد هر وقت دلت واسه سپهر جونت تنگ شدو خواستی بیای بببینیش لطف کن برو داخل اتاق خودش چون این جا محل رفت و آمد بقیه هم هست اینطوری هم خودت راحتتری و حس وحالت نمی پره هم بقیه راحت می تونن توی خونه خودشون با چشم باز برن وبیان


انگاری حرفام حسابی عصبانیش کرده بود چون با یه نگاه خشن به سپهر که ساکت شاهد بحث ماها بود نگاه کرد و با صدای جیغ جیغوش گفت: سپهر ببین این پسره احمق باهام چطوری حرف میزنه اونم توی خونه عشقم


اوغ حالم بهم خورد از طرز حرف زدنش حرف زدنش خداییش این سپهر بدبخت از دست این چی میکشه


سپهر: کامیلا عزیزم آروم باش آرمین منظور خاصی نداشت مگه نه آرمین .


آرمینا: من هر چی که حقیقت داشت گفتم الانم خسته م حوصله بحث با این دختره جیغ جیغو رو ندارم اینو گفتم و رفتم سمت اتاقم


کامیلا: ســـــــــپـــــــــــهــ ـــــر اصلا من دیگه 1 دقیقه هم نمی مونم و میرم خونه مون و تا وقتی این پسره اینجاست پامو توی این خونه نمیزارم


آرمینا:چه بهتر

من رفتم توی اتاقم و در رو بستم ولی همچنان صدای سپهر رو میشنیدم که سعی داشت کامیلا رو آروم کنه و از رفتن منصرفش کنه اما مثل اینکه موفق نشد چون چند لحظه بعدش صدای در خونه اومد که با شدت بسته شد آخیش بالاخره رفت
داشتم کتابام رو از کوله م در میاوردم که سپهر اومد داخل اتاقم


سپهربا ناراحتی: همینو می خواستی ، رفت . اونطوری هم که اون رفت فکر نکنم دیگه برگرده آخه این چه حرفایی بود که بهش زدی؟


آرمینا: رفت که رفت دختره پررو توی چشمام زل میزنه میگه تو چیکاره ای اینجا خونه سپهر ومن واسه دیدنش به اجازه هیچ کی نیاز ندارم یه ذره خجالتم نمیکشه بعدشم نترس برمی گردی بهتر و خر تر از تو کجا می تونه پیدا کنه آخه؟


سپهر با خنده: تعارف نکن یه وقت چیزه دیگه ای هم به دهنت میرسه بهم بگو آخه پسره خوب اینجا که از این حرفا ندارن اینا فرهنگشون با ما فرق داره این چیزا براشون عادیه اینا خجالت می دونن چیه ؟


آرمینا:وقتی بهت میگم خری میگی نه خوب اینا خجالت نمیشناسن و توی فرهنگشون ندارن تو چرا؟


سپهر: من چرا چی؟


آرمینا: تو چرا خجالت نمیکشی؟ تو که مال این فرهنگ نیستی چرا دست دوست دخترت رو نگرفتی ببری توی اتاق خودت که هم راحت باشین هم امنیت داشته باشین و بدون سر خر به عشق و حالتون برسین ؟نگفتی یه وقت دانی یا ماکان سر برسن شما رو توی اون حالت ببینن اونوقت چی میشه ؟ همه که مثل من نیستن که به خاطر خراب نشدن حالتون خواستم یواش و با چشم بسته برم توی اتاقم که تنها نتیجه ای که واسم داشت یه سر داغون بود


سپهربا خنده:تو که منو میشناسی خجالت مجالت حالیم نیست راحتم و این چیزا برام مهم نیست اون دوتا هم مثل خودمن فکر می کنی من کم مچ دانی رو تو اینجور مسائل گرفتم . همچین میگی خجالت بکشیم که انگار داشتیم چیکار می کردیم و تو در چه حالتی مچمون رو گرفتی همش چند تا بوس بود و بس


آرمینا: چیکار میشه کرد روت زیاده دیگه هر چی هم من بگم حرف خودتو میزنی


سپهر: اونکه بله ولی قیافه تو توی اون حالت خیلی دیدنی بود ما داشتیم می بوسیدیم همو اما تو لپات گل انداخته بود و شده بودی عینهو این دخترا که خجالت میکشن سرخ و سفید میشن یکی نمی دونست فکر می کرد ما مج تو رو گرفتیم نمی دونم چقدر دلم می خواد یه بار دیگه تو رو اون شکلی ببینم میگم اگه دختر بودی خیلی جیگر بودی و زد زیر خنده


آرمینا: پسریه پررو برو بیرون از اتاقم حین ارتکاب جرم گرفتمت از رو که نمیری هیچ منو مسخره می کنی به من میگی مثل دخترا خجالت میکشم برو بیرون می خوام بخوابم


سپهر باخنده: باشه بابا حالا نمی خواد جوش بیاری رفتم ولی کاش ازت توی اون حالت عکس می گرفتم اونوقت خودت می فهمیدی راست میگم که شده بودی عینهو دخترا


نه مثل اینکه این امروز نمی خواد دست از این حرفاش برداره بالشم رو برمی دارم پرت می کنم طرفش که روی هوا میگیردش و میگه: اوه اوه چه خطرناک نزن رفتم و بالشم رو میندازه و میره از اتاق بیرون


دراز می کشم که بخوابم که یهو یه چیزی به ذهمن میرسه باید برم از سپهر بپرسم با این فکر از جام پامیشم و میرم بیرون توی هال که نیست صداش می زنم


آرمینا: سپهر، سپهر، سپهر کجایی؟


سپهر: من اینجام توی آشپزخونه


میرم آشپزخونه می بینم داره قهوه درست می کنه: آخ جون قهوه منم می خوام ، تو و اون دختره جیغ جیغو نزاشتین بخوابم حداقل یه قهوه بده بخورم شاید خستگیم کم شه بتونم برم سر درسام


سپهر: اطاعت امر قربان ، امر دیگه ای باشه؟


آرمینا: یه قهوه خواست بد بهمون ببین چقدر مسخره بازیی درمیاره


سپهر:چیکارم داشتی که مثل جوجه هایی که مامانشون رو گم کردن و می خوان پیداش کنم یه ریز و پشت هم صداش می کنن صدام می کردی؟


آرمینا: گمشو جوجه خودتی . وای فرض کن تو مامان من باشی چه چندش اه اه اه.یه سوال داشتم ازت


سپهر با صدای لوس دخترونه: از خداتم باشه من مامانت باشم لوس


می خندم : لوس یه دقیقه دست از مسخره بازی بردار لطفا یه سوال دارم درمورد ماکان


سپهربا خنده: باشه بگو ببینم


آرمینا: دوست دختر ماکان کیه؟ یعنی منظورم اینه که تو دوست دخترش رو دیدی؟ من توی این مدتی که اینجام ندیدم با کسی باشه


سپهر: راستش منم مثل تو ندیدم با کسی باشه ولی یه روز از زیر زبونش کشیدم که یه دختری رو دوست داره و به خاطر همون دختر نمی خواد دوست دختر داشته باشه ولی هر چی سعی کردم نتونستم بفهمم اون دختر کی هست و چه شکلیه یه مدت حسابی رفتم توی نخش تا شاید بفهمم کیه اما اون مگه لو میداد خودشم که اصلا حرف نمیزنه . حالا تو چرا اینا رو از من می پرسی من که فقط یه ساله می شناسمش تو دوست جون جونیش هستی و از بچگی باهاش بودی خب برو از خودش بپرس حتما به تو میگه ولی اگه بهت گفت و فهمیدی بیا به منم بگو آخه دارم میمرم از فضولی


آرمینا: درسته از بچگی با هم بزرگ شدیم اما 5 سال ازم دور بوده


سپهر: اون موقع ها کسی رو دوست نداشت


آرمینا: نه فکر نکنم اگه اینطوری بود بهم می گفت


سپهر: منم فکر می کنم طرف ایرانی نیست و همینجایی هست اما ماکان از ترس دانی چیزی نمیگه


آرمینا: از ترس دانی؟ به اون چه ربطی داره؟


سپهر: خب اون خوش تیپ و قیافه ست و همه دخترا رو به خودش جذب می کنه شاید ماکان نمی خواد دختر مورد علاقه ش با دانی آشنا شه شاید می ترسه اونم دانی رو بهش ترجیح بده و ولش کنه شایدم دختره اونقدر زیبا و جذابه که می ترسه دانی اونو برای خودش بخواد و ماکان نتونه جلوی دانی رو بگیره هر چی که هست ماکان می ترسه که دختره رو از دست بده واسه همین چیزی ازش نمیگه

با شنیدن حرفای سپهر بدجور توی فکر رفتم یعنی اون دختر مرموز که ماکان دوسش داره کیه ؟ اگه اون کسی رو دوست داشت که به آرمین می گفت اونوقت آرمین هم به من می گفت حتما همینطوریه که سپهر میگه و دختر اینجاییه که آرمین هم چیزی درموردش نمی دونست باید هر جوری شده سر از کار این ماکان دربیارم بعد از خوردن قهوه رفتم توی اتاقم تا به درسام برسم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۲۱
از خواب که بیدار شدم هوا تاریک شده بودساعت اتاق 8 شب رو نشون میداد یه نگاه از توی آینه اتاق به خودم انداختم بدجور خنده دار شده بودم موهام نامرتب بود و دودکمه اول بلوزم باز و کلی چروک شده بود خواستم برم آب بزنم به دست و صورتم و بعد لباسم رو عوض کنم که یادم اومد اتاق سرویس بهداشتی نداره نمی دونم تمام اتاقای اینجا این شکلی بود یا فقط اتاق من بدون سرویس بهداشتی بود چاره ای نبود باید لباسم رو عوض می کردم و می رفتم بیرون صورتم می شستم یادم باشه از ماکان یا سپهر بپرسم ببینم اتاقای اوناهم این شکلیه
بعد از عوض کردن لباس و برس زدن به موهام از اتاق رفتم بیرونهر سه تاشون توی هال بودن و داشتن بازی می کردن چنان حواسشون به بازی بود که متوجه من نشدن
منم از فرصت استفاده کردم با یه صدای بلند سلام کردم اونقدر صدام بلند بود که بترسن و خواسشون از بازی پرت شه قیافه هاشون خنده دار شده بود فکر کنم فراموش کرده بودن منم توی خونه هستم وگرنه اینطوری نمی ترسیدن منم تموم سعیم رو کردم که نخندم ماکان: خدا بگم چیکارت کنه پسر ترسوندیمون این چه طرز سلام کردنه ؟ مگه تو خواب نبودی؟ کی بیدار شدی؟
آرمینا: وای از این هیکلای گنده تون خجالت بکشین .فقط هیکل گنده کردین دیگه؟ من فقط یه سلام کردم چیز خاصی نبود که اینطوری رنگتون پریده ؟ بعدشم ماکان خان یه 5-10 دقیقه ای میشه بیدار شدم
سپهر:خب پسر شجاع یادم باشه یه وقت که حواست نبود بیام بهت سلام کنم ببنم چه شکلی میشی اونوقت میفهمی یه سلام کردی و چیز خاصی نبود چیه؟
دانی: فکر کنم به جای این اداها بهتر بود از خواب که بیدار میشدی اول یه ابی به صورتت میزدی بعد میومدی مزه می ریختی؟
اه پسره از خودراضی ایکبیری اینا رو توی دلم به دانی گفتم و بعد همونجور که به سمت دستشویی می رفتم بلند طوری که اونم بشنوه گفتم: داشتم میرفتم دست و صورتم رو بشورم البته اگه شما ترسوها با سلام من نمی ترسیدین و جوابم رو میدادین دیگه مجبور نبود اینجا وایستم و درمورد نوع سلام کردن سین جیم بشم
وقتی برگشتم پیششون بازیشون تموم شده بود شایدم من حس بازی رو ازشون گرفتم این فکر باعث شد یه لبخند خبیثانه توی دلم بزنم و مشغول خوردن قهوه ای که ماکان آورده بود بشم
بعد از خوردن شام که مسئول آماده کردنش ماکان بودهمه توی هال نشسته بودیم وداشتیم تی وی نگاه می کردیم که
دانی گفت: سپهر از باشگاه اومدی نمی تونستی بری یه دوش بگیری که اینقدر بو ندی؟
سپهر: بو ندم ؟!!! من از باشگاه که اومدم دوش گرفتم به جون دانی
دانی: به جون خودت . اگه دوش گرفتی پس این بوی گند عرق از کجا میاد؟
سپهر: بوی عرق ؟!!! کدوم بو من که چیزی حس نمی کنم
دانی: حس بویایت دچار مشکل شده یا داری سر به سر من میزاری؟ دیگه حالا بوی عرق بدن خودتم متوجه نمیشی ؟ من نمی دونم این دختره کامیلا چطوری با این بو تحملت میکنه
سپهر: نه مثل اینکه حالت خوب نیست دانی می خوای ببرمت دکتر ؟ معلوم نیست بوی عرق کی توی دماغت مونده می خوای بندازی گردن من!!!! ظهر که اومدم خونه دوش گرفتم اوکی؟
دانی: هه هه بانمک بهتره خودت رو به یه دکتراونم یه دکتر مرد نشون بدی؟
ماکان که تا اون موقع ساکت بود گفت: بسه بابا هیچی بهتون نمیگم همینطوری تا صبح می خواین یکی تو بگی یکی این. اگه گذاشتین بفهمیم این فیلم چی به چیه؟ خب راست میگه سپهر بو میدی دیگه؟ اینقدر سرت با این کامیلا گرمه یادت رفته بری دوش گیری وقتی رسیدی خونه . حالا هم پاشو برو دوش بگیر اینقدرم بحث نکن بزار ما هم بفهمیم این فیلم چیه
دانی : دیدی این بوت همه رو کلافه کرده موندم تو خودت چطوری متوجه نمیشی
سپهر: عجب روزگاریه میگم ظهر که اومدم دوش گرفتم ولی متاسفانه شاهدی نداشتم که تائید کنه و این اتهام از من برداشته شه
ماکان : اگه تو مطمئنی این بو از تو نیست پس از کجا میاد؟
سپهربا خنده : نمی دونم شاید از خودتون میاد اصلا بگین ببینم شما دو تا آخرین دفعه کی رفتین حموم شاید بشه مجرم رو پیدا کرد بالاخره منم درک می کنم شماها هم درگیری های شخصی خودتون رو دارین شایـــــــــــــــد این نکته ریز فراموشتون شده باشه
با این حرفش دانی و ماکان همزمان برگشتن سمتش وچنان بهش چشم غره رفتن که من بجاش ترسیدم اما اون پرروتر از این حرفا بود بلند زد زیر خنده ماکانم کوسن روی مبل رو برداشت و زد بهش :فکر کردی همه مثل تو ان سپهرم همش می خندید و با خنده ش باعث میشد ماکان به زدنش ادامه بده
داشتم بهشون می خندیدم که یادم اومد که من از وقتی از خونه مون اومدم حموم نرفتم نکنه این بویی که اینا میگن مال من باشه وای خدایا حالا چیکار کنم آبروم میره اگه اینا بفهمن یواش پا شدم که برم توی اتاقم و وقتی خوابدن برم دوش بگیرم که حرف دانی باعث شد سرجام بمونم: ببینم تو از وقتی رسیدی اینجا حموم رفتی ؟ تا اونجایی که من میدونم اتاقت که حموم نداره اینجا هم ندیدم رفته باشی حموم بعدم یه هم یه لبخند زد از اونا که فقط قصدش تمسخر طرف مقابلش هست و بعد دوباره روشو کرد سمت تی وی
لجم گرفت پسره ازخود راضی و خودخواه دلم می خواست با همین دستام خفه ش کنم تا دیگه نتونه به کسی لبخند تمسخرآمیز بزنه
سپهر: عیب نداره آرمین جون خب حق داری فراموش کنی از وقتی رسیدی درگیر ثبت نام و کارات بودی و اتاقت هم سرویس بهداشتی نداره منم پیش اومده فراموش کنم حالا برو . در سمت چپ دستشویی حمومه
ماکان: آره آرمین حق با سپهره
دانی: چه ربطی داره یعنی اگه اتاق شماها هم سرویس بهداشتی نداشت من هر روز باید بوی گندتون رو تحمل می کردم؟
می خواستم یه جواب دندون شکن به این پسره ایکبیری بدم که چشمم به نگاه ملتمس ماکان افتاد داشت با چشاش بهم التماس می کرد ادامه ندم بحث رو به خاطر ماکاندهنم رو بستم و با یه ببخشید رفتم توی اتاقم و از داخل چمدونم که هنوز فرصت نکرده بودم وسایلم رو بیرون بیارم ، وسایل حمومم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و بدون نگاه بهشون مستقیم رفتم سمت حموم ولی از بس عصبانی بودم اشتباهی در دستشویی رو باز کردم که صدای ماکان اومد : اون یکی در مال حمومه با عصبانیت بستمش و در حموم و باز کردم و رفتم داخلش هنوز درو نبسته بودم که صدای دانی به گوشم خورد: دست چپ و راستش رو نمی شناسه اومده اینجا درس بخونه
بهش توجهی نکردم در رو محکم بستم بعد از این مدت باز کردن باند کشی باعث شد احساس راحتی کنم و عصبانیتم کم شه وقتی داخل وان نشستم احساس کردم حالم بهتره تن خسته مو به اب سپردم و چشمامو بستم نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای در زدن یکی چشمام رو باز کردم
ماکان: آرمین خوبی؟
آرمینا: آره خوبم چطور مگه؟
ماکان: آخه یه ساعته اون تویی گفتم شاید حالت بد شده یا مشکلی برات پیش اومده
وای یعنی اینقدر طول کشیده باز دوباره گند زدم :نه مشکلی نیست دیگه داشتم میومدم بیرون
ماکان: باشه راحت باش من فقط نگرانت شدم . اینو گفت و رفت منم سریع خودمو شستم و لباسام رو پوشیدم که دیدم باند کشی یادم رفته ببندم دیگه دلم نمی خواست باند رو بزنم آخه اذیتم می کرد ولی چاره ای نبود باند رو زدم و لباسام رو پوشیدم و اومدم بیرون
سپهر با خنده: به به آرمین خان گل ، نه به اون موقع که نمی رفتی حمومو نه به الان که بیرون نمیومدی
امان از دست این پسر هیچ وقت دست از شوخی برنمی داشت منم بالبخند : گفتم خودمو اساسی بشورم تا دهن بعضیا بسته شه
دانی: منم اگه یه ماه نمی رفتم حموم سه چهار ساعت توی حموم می موندم تا شاید یکم بوی بدنم کم شه
آرمینا: تو ممکنه یه ماه به یه ماه بری حموم اما من فقط 2 روزه نرفتم اونم چون این مدت سرم شلوغ بود بعد هم با یه شب بخیر رفتم توی اتاقم و سعی کردم بخوابم تا شاید گستاخی های این پسره رو فراموش کنم
با شروع کلاسا منم دیگه حواسم رو دادم به درس و کلاسام و سعی کردم دانی و رفتار زشتش رو فراموش کنم دیگه بیشتر وقتم رو توی کالج بودم زمانی که به خونه میومدم هم اگه دانی خونه بود می رفتم توی اتاقم نمی خواستم چشمم بهش بیوفته یا حرفی بزنه که مجبور بشم جوابش رو بدم تنها زمانایی که مجبور بودم ببینمش موقع شام بود و هر 4 روز یه روز آماده کردن میز و شستن ظرفا با من بود از اونجایی که توی ایران با آرمین کلاسای زبان فرانسه و انگلیسی رو گذرونده بودم از نظر صحبت کردن مشکلی نداشتم و همه چی خوب بود توی کالج هم یه همکلاسی خوب پیدا کرده بودم به اسم ساینا . ساینا دختری با پوست سفید و موهای بلند بلوند و چشمای سبز تیره بود یه دختر کانادایی که از نظر هیکل مثل خودم ریزه میزه و ظریف بود از بین بچه هایی که باهام همکلاسی بودن ساینا از همه بهم نزدیکتر بود و توی همین مدت کم دوستای خوبی برای هم شده بودیم طوریکه یکی از روزا که توی محوطه با ساینا داشتیم قدم میزدیم و در مورد یکی از کلاسا حرف میزدیم چشمم به سپهر افتاد که داشت با یه لبخند شیطون نگامون می کرد تعجب کرده بودم آخه چرا اینجوری نگاه می کنه که دیدم خودش با همون لبخند داره به سمتمون میاد
سپهر به فارسی: سلام آرمین جون خوش میگذره دیگه؟ و با چشم و ابرو به ساینا اشاره کرد
آرمینا به فارسی : سلام تو نمی خوای دست از این مسخره بازیا برداری و بعد به فرانسه اون دو تا رو بهم معرفی کردم ساینا همکلاسیم و سپهر هم هم خونه م بعد از اینکه اونا باهم آشنا شدن و دست دادن چون یکی از دوستای ساینا صداش کرد با عذر خواهی از پیشمون رفت و من موندم وسپهر
سپهر: میگم استعدادت خیلی زیاده آرمین جان هنوز میزاشتی میرسیدی اینجا یکم با محیط آشنا میشدی بعد میرفتی سراغ دوست و همکلاسی .
آرمینا: سپهر جان تنت می خواره ؟ کتک می خوای ؟ تو چرا اینقدر ذهنت منحرفه ساینا فقط به عنوان یه همکلاسی و یه دوست فقط و فقط همین
سپهر : آره دیگه گوشای منم درازه باور می کنم تو کم کم باید با 30 نفر همکلاس باشی اونوقت چرا از بین همه اینا با هیچ پسری دوست نشدی و چسبیدی به این دختره ولی خوش سلیقه ای داداش دختر ناز و قشنگیه مبارکت باشه به پای هم پیر شین
با این حرفش حمله کردم طرفش که اونم با خنده جا خالی داد و از دستم در رفت
سپهر :چیه بابا نکنه غیرتی شدی اسم عشقت رو آوردم و ازش تعریف کردم نترس اونطوری که تو نگاش می کنی من نگاش نکردم و دوباره زد زیر خنده
همونطور که دونبالش می کردم: دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه بهت نشون میدم نگاه من و تو نسبت بهش چطوریه ؟ سعی کن از این به بعد کمتر فیلم تخیلی ببنی اینقدر خیال پردازی نکنی شایدم سرت خورده به جایی ؟ مطمئنی چیز خاصی که مصرف نکردی ؟
سپهر: تو رو خدا اینطوری نگو من می ترسم دلت میاد یه پسر کوچولو رواینطوری تهدید کنی وباز خندید هیچکدوم از اینایی که گفتی نیست فقط چون گفتم زغال فروشم و اینکاره خوب درکت می کنم تو بزار به پای حس ششم قوی من
از بس دنبالش دویده بودم دیگه به نفس نفس افتاده بودم و ویستادم نفسی تازه کنم که دوباره گفت: وقتی بهت میگم باهام بیا باشگاه بهونه میاری و نیمای ببین یکم دویدی نفست بالا نمیاد یه ساعت از وقتت رو که پیش این ساینا خانوم هستی بزن بجاش بیا باشگاه رو فرم بیای دختر درست و حسابی تحویلت بگیره
آرمینا: تو مواظب کامیلا خانم خودت باش کامیلا بود دیگه اسمش. که از دستت سر به کوه و بیابون نزاره من حواسم هست
سپهر: دیدی اینکاره ای هی انکار می کنی ؟ من درکت می کنم با من راحت باش بعدشم نترس کامیلا بهتر و خوش تیپ تر از من از کجا پیدا کنه
آرمینا: تو اگه همین زبون و اعتماد به نفس کاذب رو نداشتی گرگه می خوردت
سپهر: نترس کامیلا جون مواظبم هست
با اومدن ساینا دیگه فرصت نشد جوابش رو بدم بعدشم که هر کدوم رفتیم سر کلاسای خودمون توی این مدت یه کلاس مشترک با ماکان هم داشتم برخلاف سپهر که پر شر شور بود ماکان آروم و متین بود ومن توی این مدت ندیده بودم که با دختری باشه یا از دختری صحبت کنه و این برام جالب بود دلم می خواست ازش بپرسم ببینم اون دوست دختری داره؟ نداره؟ شاید داشته؟ و اگه اینطوره الان کجاست؟ فقط روم نمی شد دوست نداشتم فکر کنه دارم توی مسائل شخصیش فضولی می کنم آخه اون در این موارد باهام صحبتی نمی کرد تنها درمورد کلاس و درس و نحوه رفتن و آمدن و این جور مسائل می پرسید تمام هفته اولی که به کلاس می رفتم با اینکه گاهی خودش کلاس نداشت همراهم میومد و در مورد مسیرایی که باید ازس برم و بیام باهام صحبت می کرد و بهم یاد می داد از کجا و چطور برم و برگردم و دو سه روز اول هم باهام تا خونه اومد تا راحت برسم و منو مدیون مهربونی و محبت خودش می کرد با این کاراش توی خونه هم ازم می خواست که اگه جایی رو مشکل دارم برم و ازش بپرسم و خودشم کمکم می کرد تا هر جایی که مشکل داشتم رو خوب متوجه بشم واقعا خوش به حال آرمین با این دوست خوبش
توی این مدت چند باری با مامان و بابا صحبت کردم گاهی وقتا شدید دلتنگشون میشم دلتنگ خونه مون دلتنگ شهرمون دلتنگ آرمین داداش گلم که هر وقت تماس میگرم باخونه متوجه میشم هیچ تغییری نداشته و هنوزز توی همون وضعیته دلم می خواد زنگ بزنم خونه و اونا بگن بهوش اومده بگن حالش رو به بهبوده اما حیف . دلتنگ مهسا دوست صمیمی م که به اندازه خواهر نداشتم دوسش دارم البته با مهسا هم در ارتباطم برا ش از اینجا از ماکان و سپهر و البته دانی از خود راضی میگم از ساینا دختر مهربون و دوست داشتنی که منو یاد خودش میندازه اونم برام از دانشگاه میگه و شیطونیاش امروزم یکی از اون روزا بود که دلم حسابی گرفته بود آخه داشت بارون میومد همیشه همینطوری بود وقتی هوا بارونی بود و بارون میومد دلم شدید می گرفت دلم می خواست تو دل بارون بزنم بیرون و قدم بزنم اما الان دور از خونه و خونوادم دور از آرمینم دلتنگیم بیشتر بود همین طور که توی تاکسی نشسته بودم با خونه تماس گرفتم
بابا: الو... الو ... آرمینا جون بابا خودتی عروسک بابا .... چرا حرف نمی زنی گل ناز بابا ....
دلم می خواست بعد شنیدن صدای گرم و مهربون بابا گریه کنم به اندازه تموم دلتنگیام اما دلم نیومد شبش و خراب کنم دلم نیومد نگران و غصه دارش کنم واسه همین بغضی که گلومو چنگ انداخته بود فرو دادم و سعی کردم بشم همون آرمینای شیطون و خیالش رو از بابت خودم راحت کنم
آرمینا: سلام بر بابای مهربون و گلم خوبی اقای دکتر مریضات خوبن ، بیمارستانتون خوبه
بابا: الهی بابا قربون اون صدای قشنگ و مهربونت بره خوبم دختر شیطونم الان که صدای شادی خونه مو میشنوم عالیم باباجون تو خوبی عزیزم ... اوضاع رو به راهه ... اذیت که نمیشی گل بابا؟ دلمون واست یه ذره شده چراغ خونه
آرمینا: وای اقا دکتر چه خبره ؟ یکی یکی بپرس جواب بدم . من خوبم اینجا همه چی خوبه مشکلی نیست غیر دوری و دلتنگی از شما و مامان راستی این خانم دکتر ما کجاست ببینم افتخار میدن یه چند لحظه وزاحم وقتشون بشیم دیگه ان شاا... یا باید بریم وقت بگیریم ؟
بابا: قربون شیطونیات برم من نه اونم هست دستش بنده بهش نگفتم تویی اگه می فهمید تو پشت خطی دیگه مگه میزاشت من باهات حرف بزنم از خودت بگو بابا جون برام حرف بزن بزار صدای قشنگت رو دوباره بشنوم الان کجایی؟
آرمینا: باشه من که از خدامه فقط آقای دکتر می ترسم از این حرفت پشیمون شی منتظر شی من زودتر برم هان!!! من الان توی ماشینم دارم میرم کالج یه ربع دیگه کلاس دارم دلم براتون تنگ شد گفتم زنگ بزنم صدای بابای قشنگمو بشنوم و روزم رو با شنیدن صدای بابا ومامان گلم پر انرژی شروع کنم راستی اونجا چه خبره؟ آرمین چطوره؟
احساس کردم صدای بابا غمگین شد : اینجا هم خبری نیست چشم وچراغ خونه ما که شما دوتا بودین که یکیتون توی غربته و اون یکی روی تخت بیمارستان . هنوز همونطوریه تغییری نکرده ولی دکتر راد میگه همینکه حالش از این بدتر نشده خودش خیلی خوبه ببینم کلاسات که زیاد سخت نیست؟ ماکان حالش چطوره؟
آرمینا: نه سخت نیست ماکان هم حالش خوبه خیلی هم هوامو داره توی درسا هم هرجا به مشکل می خورم ازش می پرسم تا ماکان هست نگران من نباش بابا جونم
صدای مامان رو از پشت گوشی شنیدم که از بابا می پرسید کیه داری باهاش صحبت می کنی از بیمارستانه؟ بعدش صدای بابا اومد که می گفت نه خانم آرمیناست.
مامان: گوشی بده ببینم پس چرا چیزی به من نمیگی یه ساعته داری حرف میزنی اگه الانم ازت نمی پرسیدم حتما نمی گفتی بده من دلم براش یه ذره شده؟
بابا: خیله خب خانم چرا دعوا می کنی بزار باهاش خداحافظی کنم چشم میدم بشما بفرما آرمینا جون اینم از مامانت دیدی نیومده گوشی رو می خواد عزیز بابا قبل اینکه کتکه رو بخورم باید برم کاری نداری با من بابایی؟ مواظب خودت باش هروقت از روز که کارم داشتی باهام تماس بگیر هر چی شد بابا باشه؟ خدانگهدارت گلم
آرمینا: نه بابایی گلم مرسی که بودی و باهام حرف زدی مواظب خودت و مامان باش چشم مواظب خودم هستم مطمئن باش هر چی بشه بهتون میگم خدانگهدار بابایی
مامان با گریه : سلام آرمینای مامان خوبی عزیزم ؟ دلم واست یه ذره شد نمی دونی چقدر دلم می خواد اینجا بودی بغلت می کردم و هیچوقت اجازه نمی دادم ازم جداشی ؟
آرمینا با بغض: سلام بر خانم دکتر گلم خوبم مامانی تو خوبی ؟ بدون من خوش میگذره؟ ای شیطون الان دارین خوب برای خودتون مثل تازه عروسا زندگی می کنین هان. منم دلم برات تنگ شده
مامان: وای آرمینا تو هنوز دست از این شیطونیات برنداشتی چقدر خوشحالم که خوبی و شاد اینجا این خونه بدون تو و آرمین فرقی با قبرستون نداره شده خونه ارواح کی بشه شماها بیاین دوباره شادی به و روح به این خونه برگرده
آرمینا: حالا بالاخره مشخص کن اونجا خونه ارواحه یا ما روحیم که باید بیایم و اونجا رو پر از روح کنیم
مامان با خنده : از دست تو شیطون
یکم دیگه با مامان صحبت کردیم در مورد خورد و خوراک و لباس و بعدش قطع کردم دلم بدجور هوای خونه کرده بود آرمینم که حالش خوب نبود غم دنیا ریخت توی دلم واسه همین یه خیابون مونده به کالج از ماشین پیاده شدم و بقیه راه رو تا کالج توی بارون قدم زنون رفتم دلم می خواست بارون همه غمم رو با خودش بشوره خوبیه بارون این بود که خیست می کرد و معلوم نبود که خیسی صورتت مال بارونه یا مال اشک چشمات
اونقدر حواسم به خونه وآرمین بود که متوجه نشدم کی ساینا کنارم قرار گرفت و چترش رو رو سرم قرار داد فقط وقتی که صدام زد متوجه ش شدم
ساینا: آرمین... آرمین... حواست کجاست یه ساعته دارم صدات می کنم ؟ چرا اینطوری زیر بارون میای تموم لباسات خیس شده حواست کجاست؟
آرمینا: سلام ساینا... ببخش حواسم نبود صداتو نشنیدم دیدم بارون خوبی داره میاد دلم هم گرفته بود گفتم یکم توی بارون قدم بزنم
ساینا: در اینکه حالت خوش نیست شکی نیست اگه خوب بودی که اینطوری بدون چتر توی بارون راه نمی رفتی فکر نکردی سرما می خوری؟ فکر نکردی با این لباسای خیس چطوری می خوای بیای سرکلاس بشینی شدی مثل موش اب کشیده حالا همه اینا به کنار فکر نکردی این طوری بیای همه متوجه بشن تو یه دختری نه یه پسر؟
با شنیدن این حرفش داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم این از کجا فهمید من یه دخترم من که چیزی بهش نگفته بودم
آرمینا: دختر کجا بود ؟ مثل اینکه کم حال تو هم ناخوش نیست هان؟ دختر ... دختر... خدا شفات بده فکر کردم فقط حال منه که بده اما نه مثل اینکه تو بدتری؟
دیدم داره بد نگام میکنه از اون نگاها که میگه خودتی اما سعی کرد به روی خودم نیارم و یه جوری از این حالت بیام بیرون واسه همین گفتم اگه نصیحتت تموم شد بریم که کلاس دیر شد
ساینا: گوشام به نظرت دراز به نظر میرسه؟ ببین بچه پررو که فکر می کنی زرنگی هر کی غیر من تو رو این ریختی دیده بود همین فکر رو می کرد ؟ شاید با انکار کردن و بد جلو دادن حال من بتونی خودت رو خلاص کنی از جواب دادن ولی یه نگاه به قیافه آب کشیده ت بنداز لباسات چسبیده به تنت و کاملا برجستگی بدنت از روی لباس پیداس اینو چطوری می خوای پنهون کنی
با یان حرفش نگام به لباسام افتاد با اینکه لباسم نازک نبود اما خیس شدنش باعث شده بود که بهم بجسبه و با وجود باند کشی ها برجستگی های بدنم پیدا شه وای حق با ساینا بود حالا باید چیکار می کردم با ترس برگشتم سمتش : حالا چیکار کنم اینطوری که همه می فهمن تو رو خدا یه فکری واسم بکن اینطوری نمی تونم بیام کلاس خواهش می کنم بعدا واست همه چی رو میگم قول میدم و با ترس و التماس بهش خیره شدم
ساینا: خیله خب بسه دیگه اینطوری نیگام نکن حسابی خر شدم ولی بعدش باید بهم بگی موضوع چی بوده حالا هم راه بیوفت بریم با این سرو شکل که نمی تونی بری کلاس بریم یه شاید بتونیم یه لباس فروشی این اطراف پیدا کنیم یه دست لباس نو تنت کنی
آرمینا: قربونت برم من خیلی گلی ساینا جون ولی کلاس رو چیکار کنیم
ساینا با عصبانیت: مثل اینکه بارون روی مغزت حسابی اثر گذاشته خب این یه کلاس رو نمیریم دیگه یه جلسه غیبت هم کسی رو نکشته زود با ش بریم دنبال لباس تا به کلاس بعدی برسیم از این به بعد هم هر وقت به کلت زد یه کاری بکنی قبلش یه کوچولو فکر کنی بد نیست
آرمینا:چشم ساینا جونم هر چی تو بگی دیگه چرا میزنی بچه زدن نداره هان اونم یه بچه آب کشیده
از کالج زدیم بیرون و سوار اولین ماشینی که به سمتمون میومد شدیم و به راه افتادیم هر چند که تمام مدت چشم راننده بهم بود که با لباسای خیسم صندلی های ماشینش رو خیس کرده بودم اما من خودم بی خیال گرفتم و از شیشه ماشین منظره بیرون رو نگاه کردم
به چند تا فروشگاه سر زدیم تا اینکه تونستیم یه دست لباس مردونه که به سایز من بخوره و بهم بیاد رو پیدا کنیم بعد از عوض کردن لباسام توی اتاق پرو لباس خیسامو گذاشتم توی مشمایی که از صاحب فروشگاه گرفته بودیم و گذاشتم توی کوله مو از اتاق پرو زدم بیرون و پول لباسا رو حساب کردیم و از مغازه خارج شدیم از اونجایی که هنوز داشت بارون میومد برگشتیم داخل مغازه و از صاحبش خواستیم برامون ماشین بگیره که اونم با کمال میل اینکارو انجام داد
داخل ماشین بودیم که سایناگفت: خب می شنوم
آرمینا: چیو؟!
ساینا: اینکه چرا خودت رو به شکل یه پسر درآوردی ؟ اسمت چیه؟ این پسر کی هست که داری نقشش رو بازی می کنی؟
آرمینا: قصه ش طولانیه حوصله شو داری؟
ساینا: آره دارم بگو تا برسیم وقت هست
آرمینا:اسمم آرمیناست و دارم نقش برادر دوقلوم رو بازی می کنم که قرار بود بیاد اینجا و درس بخونه خیلی هم واسه اینکه به اینجا برسه تلاش کرد ولی قبل از اینکه بیاد اینجا تصادف کرد و توی کما رفت منم چون میدونستم روویاش درس خوندن توی این رشته و اینجاست تصمیم گرفتم به جاش بیام اینجا تا وقتی که خوب شد خودش برگرده سر درسش . و شروع کردم براش از اول قصه زندگی مو تعریف کردن از کودکیمون از خانوادم از زمانی که واسه قبولی می خوندیم از اون روز نحس که خبر تصادفش رو آوردن از کشمکشم برای اومدن به اینجا و نقش اونو بازی کردن از هم خونه هام و اینکه هیچ کدومشون چیزی نمیدونن گفتم و اشک ریختم تا قسمتی از دلتنگیام و غمام از روی سینه م برداشته شه و در تموم مدت ساینا دستمو توی دستای داغش گرفته بود و نوازشم می کرد آخرشم منو توی بغلش گرفت و سعی کرد آرومم کنه منم احساس سبکی می کردم چون بالاخره یکی پیدا کرده بودم که براش از همه ناراحتی هام بگم از اونچه که همیشه سعی می کردم توی خودم بریزم و نزارم کسی متوجه ش بشه فقط نگران عکس العملش بودم
دیگه داشتیم به مقصد میرسیدیم که ساینا منو از خودش جدا کرد و دستمالی بهم داد و گفت: واسه داداشت واقعا متاسفم امیدوارم زود زود حالش خوب شه و به جمع خونوادتون برگرده تو هم نگران نباش این حرفات مثل یه راز بین خودمون دوتا میمونه و بهت قول میدم نزارم کسی متوجه این قضیه بشه منم هر کمکی ازم ساخته باشه برات انجام میدم می تونی همه جوره روی من حساب کنی الانم خیلی خوب شد که بهم گفتی اینطوری بهتر میتونم هواتو داشته باشم تو هم هروقت دلت گرفت یا مشکلی برات پیش اومد بیا پیش خودم نه اینکه بری توی بارون و خودتو مریض کنی باشه بهم قول میدی ؟
توی چشاش نگاه کردم غیر از مهربونی و صمیمیت چیزی نبود چقدر خوب بود که درکم کرد و قرا نیست رازم رو به کسی بگه چی برای من از این بهتر که یه محرم اسرار داشته باشم کسی که مجبور نباشم پیشش نقش یه پسر رو بازی کنم کسی که از درد ورنجم اگاه باشه و بتونم روی کمکش حساب کنم اونم اینجا و توی این حالت پس با تموم وجودم خودم رو توی بغلش انداختم ازش به خاطر همه خوبیهاش تشکر کردم و قول دادم همه چیز رو همیشه بهش بگم تا بتونه کمکم کنه
ساینا: خیله خب بسه پسر هم اینقدر لوس پاشو که رسیدیم
با این حرفش خندیدم یه خنده از ته دل و همراهش از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل کالج تا به کلاس بعدیمون برسیم
با هم وارد کلاس شدیم داشتیم می رفتیم بشینیم که دیدم ماکان میاد به سمتم وای فراموش کرده بودم که این کلاس مشترک منو ماکانه بهمون رسید و بعد از سلام از ساینا عذر خواهی کردو دستم کشید و باخودش برد خارج کلاس دستاش چه گرم بود ولی گرمای دستاش نتونست استرسم رو کم کنه حتما می خواست بدونه کجا بودم
ماکان: معلوم هست کجایی و چیکار می کنی؟ چرا سر کلاس صبحت نبودی؟ لباسات چرا عوض شده؟
آرمینابا عصبانیت: به به می بینم ماکان خان راه افتادی زاغ سیاه مردم رو چوب میزنی ؟ میای حضور و غیاب می کنی ؟ منو از توی کلاس کشیدی بیرون که بازجوییم کنی ؟
ماکان با عصبانیت : این چرندیات چیه میگی ؟ جزوه کلاست قبلیت رو خونه جا گذاشته بودی اومدم بهت بدم دیدم سر کلاس نیستی بعد از کلاس هم کلی دنبالت گشتم ندیدمت نگرانت شدم ولی می بینم که نگرانیم بی مورده و داره بهت خوش هم می گذره
خیلی باهاش بد برخورد کرده بودم طفلی زودتر اومده بود که جزومه بده اونوقت من اینطوری باهاش حرف زدم باید از دلش در میاوردم و هم اینکه پیش خودش مثل سپهر درمورد رابطه منو ساینا فکرای بد نکنه تصمیم گرفتم راستش رو بگم اما همه چیز رو نگم واسه همین وقتی خواست بره کلاس دستشو گرفتم : صبر کن کجا؟ وایستا جوابتو بگیر.
ماکان: لازم نیست هر چی باید بدونم رو فهمیدم
آرمینا: اگه توی بارون خیس شدن از نظر تو خوش گذرونی هست آره خوش می گذروندم
دیدم دوباره نگرانی جای عصبانیت رو توی چشماش گرفت: توی بارون مگه با ماشین نرفتی؟ درست حرف بزن بفهمم چته
آرمینا: چرا با ماشین اومدم ولی دیدم داره بارون میاد یاد اون روزا که می رفتیم شمال و بارون میومد کردم و یه خیابون مونده به کالج پیاده شدم و بقیه راه رو توی بارون قدم زدم وقتی به کالج رسدم کل لباسام خیس بود و نمی تونستم با اون لباسا بیام سر کلاس واسه همین با کمک ساینا رفتیم یه فروشگاه و لباس جدید گرفتیم می دونی که من زیاد به فروشگاههای اینجا اشنایی ندارم اون باهام اومد تا زودتر لباسام رو عوض کنم تا هم مریض نشم هم به این یکی کلاسم برسم فقط همین
ماکان: واقعا که دیونه ای !!! امیدوارم سرما نخورده باشی که از کلاسات عقب بیوفتی حالا هم بریم که استاد داره میاد و باهم رفتیم داخل کلاس
بعد از کلاس چون دیگه امروز کلاس نداشتم با ساینا از کالج خارج شدیم و ازونجایی که بارون قطع شده بود تصمیم گرفتیم تا جایی که مسیرمون با هم یکی بود پیاده بریم
آرمینا: ساینا من که لباسم نازک و چسب نبود باند کشی هم بسته بودم چطوری شد متوجه شدی؟
ساینا: خب من باهوشم از همون اولش به رفتارت شک کردم آخه یه جور خاصی بودی من یه دخترم و گاهی تو یه رفتاری می کردی که فقط دخترا انجام میدن بعدشم وقتی لباست خیس شده بود و بهت چسبیده بود مشخص شده بود خط باندت و دیگه معلوم بود که سینه عضلانیه یه پسر نیست می دونی ظرافت دستات همون روز اول منو مشکوک کرد ولی امروز به کمک بارون مطمئن شدم که دختری و خندید
آرمینا: امیدوارم دیگه کسی متوجه نشه نمی خوام منو از کالج بیرون کنن و جای داداشم رو بدن به یکی دیگه
ساینا: فعلا که کسی نفهمیده تو هم به جای غصه خوردن سعی کن بیشتر مواظب باشی
وقتی از ساینا جدا شدم حوصله نداشتم دیگه قدم بزنم واسه همین ماشین گرفتم وبقیه مسیر رو با ماشین رفتم تا به خونه رسیدم
امروز سپهر و ماکان و دانی کلاس داشتن و کسی خونه نبود می تونست از شر این باندها یکم خلاص شم در رو باز کردم و با این فکر خوشحال رفتم تو اما خوشحالیم زیاد طول نکشید چون دیدم دانی توی هاله و لم داده داره تی وی نگاه می کنه ای خدا زد حال تا این حد این اینجا چیکار می کنه؟
آرمینا: تو اینجا چیکار می کنی؟
دانی: بهت یاد ندادن وقتی وارد جایی میشی سلام کنی ؟ بعدشم نمی دونستم واسه اینکه خونه خودم باشم باید از تو اجازه بگیرم
آرمینا: چرا بهم یاد دادن ولی من اینجا کسی نمی بینم که لیاقت سلام کردن رو داشته باشه بعدشم نگفتم توی خونه خودت نباش ولی تا اونجایی که من خبر دارم این موقع باید کلاس باشی
دانی: بهتره مواظب حرف زدنت باشی هرچند که دلیلی نمی بینم بهت جواب بدم ولی فقط به این دلیل که راتو بکشی بری و از جلو چشمام دور شی و و من دیگه صدا تو نشنوم میگم حوصله کلاس رو نداشتم واسه همین نرفتم حالا هم برو دونبال کارت که اصلا حوصله تو ندارم
آرمینا: خودمم داشتم میرفتم تحمل آدمی مثل تو خودخواه و از خو راضی کار غیر ممکنیه موندم این دو تا چطوری تحملت می کنن
دانی: دلتم بخواد دوست نداری کسی مجبورت نکرده بمونی اینجا
آرمینا : مطمئن باش منم از خدامه از شر تو خلاص شم
رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم دیدم بدجور گشنمه برای همین دوباره رفتم بیرون
دانی: چی شد؟ باز چی یادت رفت بپرسی امدی بپرسی؟ مگه نگفتم از جلو چشمام دور شو؟ اهه
آرمینا: چرا فکر می کنی تو واسم مهمی که بخوام بیام ازت چیزی بپرسم یا بخوام جلو چشمات باشم اگه اینجام واسه اینه که برم غذامو بخورم
دانی: غذای منم حاضر کن میام می خورم
آرمینا با تمسخر: هه چه بامزه پس میای می خوری من می خواستم غذاتو بیارم همینجا بخوری ولی حالا که لطف می کنی میای زحمت من کمتر.چی با خودت فکر کردی من نوکرت نیستم پاشو خودت غذا تو حاضر کن
دانی: پس اگه نوکرم نیستی اینجا چیکار می کنی؟ امروز هم نوبت تویه که غذا رو آماده کنی ؟ وظایفت من باید یادت بیارم ؟ خودت اگه نمیدونی بدون من از این کارای دخترونه توی عمرم نکردم و نمی کنم تا الان هم سپهر و ماکان به جای من اینکارا رو می کردن بعد از اینم همینطوریه پس زود به کارت برس که گشنمه
آرمینا: میدونی همش تقصیر اون دوتاست که تو اینقدر قلدر شدی ولی برای من مهم نیست تو چی میگی پس بحث نکن
دانی: ببین جوجه حوصله کل کل کردن باهات ندارم برو وظیفه تو انجام بده امروز نوبت تو هست یا نه؟
آرمینا: نه که منم دلم برای کل کل کردن باهات تنگ شده نه جونم منم خستم حوصله تو رو هم ندارم امروز هم نوبت من هست خب که چی؟
دانی: پس بدون حرف اضافی به کارت برس
از این همه قلدریش لجم گرفت اما دیدم حوصله بحث کردن باهاش رو ندارم پس بی خیالش شدم و مشغول کار شدم غذا که اماده شد صداش کردم
آرمینا: هوی غذا حاضره
دانی با عصبانیت : هوی به خودت من اسم دارم یه دفعه اساسی باید ادبت کنم تا یاد بگیری با بزرگترت چطوری حرف بزنی
اومد نشست سر میز و مشغول خوردن شدیم اون اونطرف میز بود و من این طرفش داشت غذا می خورد که یه فکر شیطانی اومد به ذهنم آره اینطوری می تونم تلافی همه کاراشو دربیارم و توی دلم به نقشم خندیدم یه خنده خبیثانه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۱۹
داشتم به اطرافم نگاه می کردم منتظر یه چهره آشنا بودم قرار بود ماکان بیاد دنبال آرمین من فقط یکی از عکسای 5 سال قبلش رو دیده بودم نمیدونستم الان چه شکلی شده یجورایی سرگردون بودم که یهو یکی از پشت سر صدام زد : آرمین

یه لحظه ترس و اضطراب با هم بهم هجوم آورد باید اروم باشم و با این حرف آروم چرخیدم به سمت صدا

یهو ماکان جلوتر اومد و محکم بغلم کرد :به به همخونه امروز و دوست دیروز خوش اومدی

وقتی بغلم کرد یخ زدم یکم ازش فاصله گرفتم و بزورلبخندی زدم و بعد با صدایی که کل مسیر داشتم روش تمرین میکردم تا شبیه صدای آرمینباشه گفتم:مرسی ....خوشحالم که میبینمت

با نگاه عمیقی سرتا پامو برانداز کردپاهام شل شد گفتم دیگه الانه که بفهمه ....الان فهمید
چشماشو ریز کرد و درحالیکه دسته عینکش تو دهنش بود گفت: پسرچقدر تغییر کردی 5 سال پیش هیکلی تر بودی که


آرمینا: خب خب خب زمان زیادیه 5 سال بعدشم این یه سال آخر برای اینکه یه کالج خوب قبول بشم کلی درس خوندم و زحمت کشیدم واسه همین یکم لاغر شدم

ماکان: قبول که لاغر شدی ولی یه جورایی احساس می کنم ظریفتر به نظر میای شبیه دخترا شدی انگار

با این حرف ماکان آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم به اضاع مسلط تر شم

آرمینا: شبیه دخترا چیه هیکلم هیچ ایرادی نداره من تغییر کردم خب تو هم تغییر کردی فکر کردی تو همون ماکان 5 سال پبشی نه نیستی فقط تو چاق تر شدی و من لاغرتر

ماکان: خب بابا جوش نیار باشه قبول بریم که حتما خسته ای

وقتی دیدم ماکان بی خیال هیکلم شد نفسی از روی راحتی کشیدم و دنبالش راه افتادم

توی ماشین تا رسیدن به خونه یادم اومد که از اون دوتای دیگه چیز نمی دونم باید از ماکان در موردشون می پرسیدم

آرمینا: ماکان میشه در مورد دو تا دوستت که توی خونه باهاشون زندگی می کنی برام بگی

ماکان: مگه پشت تلفن و توی چت بهت نگفتم

آرمینا: چرا چرا گفتی اما بیشتر می خوام بدونم

ماکان: باشه یکیشون که بهت گفتم اسمش سپهره 2 سال از تو و یه سال از من بزرگتره ایرانیه و داره توی همون کالج خودمون درس می خونه اما رشتش با تو فرق می کنه و اما دانی اسمش دانیاله پدرش ایرانیه و مامانش اهل همینجاست 3 سال ازت بزرگتره دانی خیلی مغروره وضعش توپه خیلی خوش قیافه ست شدیدا دخترکشه ولی یه مقداری دختر بازه

از شنیدن این کلمه چشمام گرد شد به طوریکه ماکان متوجه شد:چته بابا گفتم دختر باز با تو کاری نداره که

اب دهنمو قورت دادم و فقط سرتکون دادم

ادامه داد به هر حال سرتو درد نیارم ماهمه با هم همخونه ایم پس باید با اخلاقای هم بسازیم اخلاق دانی زیاد خوب نیست پس سعی کن باهاش کل کل نکنی و مودب باشی و ...اصلا بهش متلکنندازی که خیلی بهش بر میخوره خب؟ چرا انقدر ساکتی ببینم زبونت رو گربه خورده پشت تلفن که خیلی صحبت می کردی؟ زبونم رو براش درآوردم و گفتم نخیر زبون دارم فقط مگه تو به آدم فرصت حرف زدن هم میدی ؟
یه لحظه از حرفم متعجب برگشت سمتم فکر کنم باخودش گفت عجب پسر پرروییم ولی در کمال تعجب با لبخند گفت : داداش با من از این شوخیا کردی ولی یادت باشه هیچ وقت از این شوخیها با دانی نکنی چون ممکنه بد ببینی دوباره سرش رو به جلو برگردوند و مشغول رانندگیش شد با این توصیفایی که ماکان از دانی و اخلاقش کرد حسابی منو ترسوند که چطوری یه مدت نامعلوم قراره با یه همچین جونوری هم خونه بشم امیدوارم خدا خودش بخیر بگذرونه با صدای ماکان که گفت همینجاست رسیدیم از عالم و فکر و خیال خارج شدم و حواسم رفت به جایی که ماکان ماشین رو نگهداشته بود از ماشین پیاده شدم عجب خونه شیکی بود دهنم باز موند
ماکان جلو جلو به راه افتاد :ببند دهنت رو مگس نره توی دهنت انگاری از خونه خوشت اومده که اینطوری دهنت باز مونده این خونه مال بابای دانییه خیلی خر پوله و با این حرف در خونه رو باز کرد و با هم رفتیم داخل توی راهروی ورودیه خونه بودیم که پسری با چهره خندون و قد بلند جلومون ظاهر شد از اونجایی که قیافه ش بر اساس تعریفای ماکان معمولی بود و لبخند به لب داشت حدس زدم باید سپهر باشه آخه ماکان گفت دانی اخلاق درستی نداره

سپهر در حالیکه دستش رو به سمت من دراز کرده بود: سلام تو باید آرمین باشی دوست ماکان ، من سپهرم خوشحالم از اشناییت به جمع ما خوش اومدی و بعددستم رو کشید وهمین باعث شد برم تو بغلش وای داشتم توی بغل هیکلیش له میشدم بزور خودمو کشیدم عقب و گفتم

آرمینا: سلام مرسی بله درسته من آرمینم خوش وقتم از آشنایت امیدوارم بتونم هم خونه خوبی براتون باشم

سپهر : حتما همینجوریه که میگی فقط چرا تو اینقدر ریزه میزه و ظریفی داداش

ماکان: اولا سپهر خان برو کنار بزار بیایم تو بعد تحقیقاتت رو انجام بده ثانیا: این داداش آرمین ما به هیکلش خیلی حساسه پس مراقب باش درمورد هیکلش چی میگی

سپهربا شنیدن حرفای ماکان دستاشو برد بالا و با یه لحن بامزه ای گفت: اوه اوه اوه چه خطرناک ،حسابی ترسوندیم داداش آرمین چشم دیگه سوال هیکلی نمی کنم عفو بفرمایید قربان بعد هم از جلوی راه با لودگی کنار رفت

از حالت و حرفای سپهر خنده م گرفت اما به روی خودم نیاوردم و از کنارش با یه قیافه جدی رد شدم و رفتم تو سپهر هم چدونم رو که تا الان دست ماکان بود ازش گرفت و برد توی یکی از اتاقا من و ماکان هم رفتیم رو به روی هم روی کانپه نشستیم

خونه وافعا شیکی بود همش از رنگهای شاد استفاده شد بود

خیلی از سپهر خوشم اومد چه پسرمتین و شادی بود داشتم تو دلم قربون صدقش میرفتم که دستش رو روی گونم گذاشت یهو انگار بهم برق وصل کردن

سپهر: چه پوستی داری داداش چقدر صافه ، خمیر ریشتچیه؟ ما که هر چی شش تیغه هم می کنیم اینطوری صاف نمیشه پوستمون؟

وای خدای من حالا چی جوابشو بدم من اصل از مارک خمیر ریشها اطلاعی نداشتم تا حالا به اینجاش فکر نکرده بودم داشتم دنبال مارک میگشتم که خدا رو شکر ماکان نجاتم داد

ماکان:آرمین .... آرمین ... حواست کجاست پاشو وایستا دانی اومد ومن تازه متوجه صدای در خونه شدم که بسته شدبا عجله لباسمو صاف کردم و وایسادم ....وای بالاخره دیدمش واقعا قیافه ش محشر بود
یه پسر قد بلند و چهارشونه با هیکلی تو پر و موهای قهوه ای که زده بود بالا با پوستی سفیدوچشمایی به رنگ آبی کلا تیپ و قیافه ش خیلی توی چشم بود غرق در قیافه و تیپش شده بودم که دیدم یهو از سرجاش تکون خورد اومد جلو و جلوترو بعد روبروم وایساد با چشمهای آبی بی احساسش بهم زل زد
دانی: ماکان این آرمین آرمینی که می گفتی همینه همچین از این دوستت صحبت کردی ما گفتیم کی هست اما حالا دارم می بینم یه پسریه که از بس لاغرو ظریفه آدم فکر می کنه یه دختر روبه روش وایستاده ببینم ماکان تو این دوستای عتیقه رو از کجا پیدا می کنی خب اینا مهم نیست ببین بچه جون اگه الان اینجا و توی این خونه ای به خاطر اینه که دوست ماکانی ولی برای اینکه بتونی اینجا بمونی باید بدونی که اینجا یه سری قوانین خاص خودش رو داره که همه باید رعایتش کنن 1- اینکه هیچ کس بدون هماهنگی با من مهمون دعوت نمیکنه 2 – اینجا مهمونی نمیگیری3 – هر روز نوبت یکی هست که میز نهار و شام و صبحونه رو آماده کنه و ظرفا رو بشوره 4- با صدای بلند آهنگ گوش نمیدی 5- اگه خواستی شب تا دیروقت بیرون باشی بهتره دیگه نیای خونه
فعلا همیناست اگه چیز دیگه ای یادم اومد بعد بهت می گم
چیه نکنه زبونت رو موش خورده چرا اینقدر ساکتی ؟ ببینم نکنه غیر هیکل زیبات زبون هم نداری؟
نفسم گرفت خیلیبی ادب بود میخواست با آرمین هم اینجوری حرف بزنه براق شدم و بدتر از خودش تو چشماشزل زدم :اگه منم الان اینجام فقط و فقط به خاطر ماکانه چون اون یه دوست بی نظیره و فکر می کردم با افرادی دوست و هم خونه بشه که شعورشون خیلی بالاتر از این حرفاست که با مهمونشون اینقدر گستاخ صحبت نکنن اما دیدم نه ماکانم ممکنه دچار اشتباه بشه
با چشمای آبی شیشه ایش خیره نگاهم کرد چشمای وحشی داشت لبش بهلبخندی کج و کوله شد که بعد تر از صد تا اخم بود:زبونت بد جوری درازه ولی عیب نداره خودم کوتاهش می کنم.
تا خواست چیز دیگه ای بگه ماکان پرید وسط حرفش: بابا خب خدایی بعد زدی تو غرورش ....لال که نیس جواب میده
بدون اینکه به ماکان نگاه کنه و همچنان که به من زل زده بود ماکان رومخاطب قرار داد:تو ساکت خودش شیش متر زبون داره لازم نیست تو ازش دفاع کنی
سعی کن تو دست و بالم نباشی ...چون من یکم اعصاب درست و حسابیندارم
بعد هم موهای پر پشتشوکه حسابی هم فشن بود با دست کنار زد و بی حرف ترکمون کرد و اینیک اعلان جنگ بود
بره به جهنم پسره از خود راضی
وقتی دانی در اتاقش رو بست یهو سپر از خنده منفجر شد وا این چش شد چرا همچین کرد
با دست جلوی دهنشو گرفته بود تا صداش بلند نشه اما خب منو ماکان که شنیدیم
ماکان: چته تو به چی داری اینطوری می خندی؟
سپهر در حالیکه سعی می کرد خنده شو آروم کنه : خدایش خنده دار نبود کم مونده بود دود از کله دانی بلند شه تا حالا کسی جرات نکرده بود باهاش اینطوری صحبت کنه
ماکان: خب که چی تو دانی رو با اون اخلاق گندش نمشناسی ، نمیدونی اگه با یکی سر لج بیوفته تا از دور خارج نکندش سر جاش نمیشینه ؟ تو ارمین مگه بهت نگفتم مواظب رفتارت باش بهت نگفتم سعی کن باهاش کل نندازی پس چی شد چرا گوش ندادی تو نمیشناسیش من میشناسمش میدونم چقدر کینه ایه بهت اخطار دادم اما خودت گوش ندادی دیگه خود دانی
اینو گفت : و درحالیکه عصبانی و ناراحت بود رفت توی یکی دیگه از اتاقا و درش رو بست
یعنی اینقدر بد بود با حرفای ماکان ترس به سراغم اومد اگه بیرونم میکرد اگه باهام لج می کرد و می خواست اذیتم کنه چیکار باید می کردم اونم حالا که ماکانم از دستم دلخور بود
سپهر: حق با ماکانه فکر کنم تو باید ازاین به بعد بیشتر حواست رو جمع کنی اون خیلی اخلاق درستی نداره خب حالا بهتر باهام بیای بریم اتاقت رو بهت نشون بدم حتما خیلی خسته ای پرواز طولانیی داشتی و خودش جلوتر از من رفتم به سمت یه اتاق انتهای راهرو منم که حسابی خسته بودم دنبالش راه افتادم در اتاق باز کرد و گفت : اینم اتاقت امیدوارم راحت باشی توش هر چی لازم داشتی یا هر کاری داشتی من توی اون یکی اتاقم و با دستش به اتاق رو به رویی اشاره کرد
آرمینا: مرسی سپهر هر چی دانی بد اخلاقه تو به جاش خیلی خوب وآقایی خوشحالم که هم خونه های خوبی مثل تو و ماکان دارم
سپهر: خواهش میشه داداش آرمین خب من میرم اتاقم تو هم برو استراحت کن فعلا
اینو گفت و رفت داخل اتاقش
من موندم و یه اتاق حدودا 15متری رفتم داخل و درش رو بستم درسته از اتاق خودم توی خونه مون کوچیک تر بود ولی به دل می نشست رو به روی در یه تخت یک نفره بود سمت چپ تخت یه پنجره بود که احتمالا به حیاط باز میشد یه میز آرایش هم سمت چپ پنجره بود و کنارش یه کمد بود که توش لباسام رو می تونستم بزارم رنگ خود اتاق آبی بود اما رنگ روتختی و پرده اتاق سورمه ای بود
خیلی خسته بودم دلم می خواست فقط بخوابم و فردا وسایلم رو سر جاش بزارم حتی حوصله نداشتم لباسام رو عوض کنم با همون لباسا خودم انداختم روی تخت داشت چشام بسته میشد که یهو یادم اومد قراربود رسیدم به مامان و بابا خبر بدم اما به کل فراموش کرده بودم زودی رفتم گوشیمو روشن کردم و با خونه تماس گرفتم با اولین بوق گوشی رو برداشتن معلوم بود خیلی منتظر تماس من بودن بعد از صحبت با مامان و بابا و گوش کردن توصیه هاشون و قول دادن بهشون که مواظب خودم باشم تلفن رو قطع کردم و از فرط خستگی با همون لباسا به خواب رفتم
توی عالم خواب و بیداری بودم که متوجه صدای حرف زدن مردی شدم وای بابا که از این عادتا نداشت که اول صبح اینقدر بلند بلند حرف بزنه اصلا بابا با کی داره اینقدر حرف میزنه آرمین که الان باید خواب باشه آرمین ، آرمین ، آرمین یهو انگار همه چی یادم اومد من کاندام بابا کجا بود پس این صدامال کیه یکم دقیقتر شدم دیدم د صدای دانی میاد یعنی داره دعوا میکنه که اینقدر بلند بلند صحبت می کنه خب چقدر خنگم من حتما داره دعوا می کنه یعنی با کی و سر چی داره بحث می کنه نکنه درمورد منه وای خدا جون نکنه حرفای دیشبم باعث بشه منوبندازه بیرون اونوقت من اینجا چیکار کنم باید برم بیرون ببینم اوضاع از چه قراره
از جام پاشدم و لباس و موهام رو مرتب کردم و رفتم بیرون اتاق صداشون از توی آشپزخونه میومد واردآشپزخونه که شدم اول از همه سپهر متوجه م شد چون اون روبه روی در وردی نشسته بود و ماکان و دانی کنار هم و پشت به در نشسته بودن
سپهر: سلام صبح بخیر آرمین خان خوب خوابیدی ؟ اتاق خوب بود؟
با این حرف سپهر هر دوشون به سمت من برگشتن اما دانی زودی روشو کرد اونطرف و مشغول خوردن شد
ماکان: سلام آرمین جان ؟ خوب خوابیدی ؟ ببخشید حتما صدای ما باعث شد از خواب بیدار شی بیا بشین سر میز صبحونه بخور
آرمینا: سلام صبح شما هم بخیر اتفاقی افتاده
سپهر : نه چیز مهمی نیست بیا بشین ببینم چایی می خوری یا قهوه؟
قیافه هاشون بدجور مشکوک میزد از حرکات وحرفاشون معلوم بود که انتظار دیدن منو نداشتن حتما نمی خواستن من چیزی بدونم پس بهتره منم بی خیال شم اگه درمورد من بود حتما بهم میگن دیگه با این فکر یه لبخند به سپهر زدم و گفتم : من برم دست و صورتم رو بشورم بعد میام من چایی می خورم سپهر جان
سپهر : باشه برو زود بیا چاییت سرد نشه
آرمینا: چشم دستت درد نکنه
اینو گفتم و رفتم به وسط حال که رسیدم یادم اومد من نمیدونم دستشویی شون کجاست برای همین دوباره برگشتم آشپزخونه که متجه صدای آروم سپهر شدم: خیله خب بسه بزارین واسه بعد این حرفا رو و دیگه هیچ صدایی نیومد وا یعنی چی؟؟؟
جلوی در آشپزخونه وایستادم و بلند طوری که همشون بشنون گفتم: سپهر جان این دستشویی تون کدوم یکیه؟
سپهر: انتهای راهرو دست راست اولین در
آرمینا: باشه مرسی
بعد از شستن دست و صورتم برگشتم به اشپزخونه و صبحانه رو در سکوت خوردم قرار بود با ماکان برم کالج تا کارای ثبت نام رو انجام بدم واسه همین رفتم اتاقم تا لباسام رو عوض کنم و آماده رفتن بشم دلم خیلی شور میزد اگه اونجا کسی متوجه میشد که من آرمین نیستم ویه دخترم چیکار باید می کردم که صدای ماکان باعث شد دست از فکر بردارم از اتاق برم بیرون با سپهر که روی کاناپه نشسته بود خداحافظی کردیم و از خونه زدیم بیرون
توی راه تا رسیدن به کالج ماکان برام از کالج و قوانینش گفت و اینکه توی چه محیط آموزشی قراره درس بخونم اونقدر صحبت کرد که من متوجه نشدم کی به مقصد رسیدیم
خوشبختانه کارا بدون مشکل و به راحتی انجام شد وقتی دوباره توی ماشین نشستیم تا برگردیم خونه دیدم بهترین فرصته که از دانی درمورد دعوای صبح بپرسم
آرمینا: میگم ماکان امروز خیلی افتادی توی زحمت واقعا ممنونم
ماکان: خواهش می کنم دیگه از این حرفا نشنوم
آرمینا: مرسی. ماکان صبح اتفاقی افتاده بود؟
ماکان در حالیکه معلوم بود دستپاچه ست : نه مثلا چه اتفاقی؟
آرمینا: خب همین که دانی داشت بلند بلند حرف میزد
ماکان: هان اونو میگی اون عادت داره اینجوری حرف بزنه بی خیال خب بزار ببرمت یه رستوران شیک و یه ذای خوب مهمونت کنم به یاد قدیما
رفتارش تابلو بود داشت حواسمو پرت می کرد که دیگه سوالی ازش در این مورد نپرسم باشه آقا ماکان بازم صبر می کنم
کنار یه ستوران شیک ماشینش رو نگهداشت و گفت :خب داداش آرمین بپر پایین که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد و باهم وارد رستوران شدیم
وقتی وارد رستوران شدیم آقایی که قد متوسط و موهای جوگندمی داشت و یه لباس فرم هم تنش بود به استقبالمون اومد و با یه لهجه فرانسوی بهمون خوش آمد گفت و ما رو به طرف یکی از میزها هدایت کرد و در حالی که منوی غذاها رو بهمون میداد با یه لحن جالب و خنده دار به فارسی ازمون پرسید : ایرانی هستین؟
داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم از کجا فهمید ما ایرانی هستیم آخه ما که به زبون فرانسه ازش تشکر کردیم پس از کجا فهمید ما ایرانی هستیم چقدرم جالب فارسی ازمون پرسید اما ماکان انگاری زیاد سوپرایز نشده بود چون بلافاصله با یه لبخند به اون آقا جواب داد: بله ما ایرانی هستیم ولی شما خیلی خوب فارسی صحبت می کنین
آقای پیشخدمت:مغسی ما اینجا مشتری ایرانی زیاد داشت و فارسی یاد گرفت کم
ماکان دوباره مشغول بررسی منو شد و درهمون حال پرسید: آرمین چی می خوری؟
آرمینا: هر چی خودت می خوری من زیاد به غذاهای اینجا آشنا نیستم
ماکان:لطفا از غذاهای دریاییتون واسه مون بیارین ممنون
اون آقا هم بعد از گرفتن سفارشمون رفت تا غذا رو بیاره منم مشغول تماشای فضای داخلی رستوران شدم جای جالب و قشنگی بود از محیطش خوشم اومده بود و داشتم مقایسه ش می کردم با رستورانایی که قبلا رفته بودم که یهو ماکان پرسید: خب آرمین خان نمی خوای از خونوادت بگی از مامان و بابات و خواهر دوقلوت؟ تا جایی که یادمه شما دوقلوها خیلی به هم نزدیک و وابسته بودین سختت نیست ازش جداشدی و اومدی اینجا؟
آرمینا: خب .. خب.. خب مامان و بابا که می دونی درگیر مریضا شون و بیمارستان بودن آرمینا هم که همونجا توی رشته معماری قبول شد. درسته جدا شدن ازش سخت بود ولی بالاخره هر کدوممون باید می رفتیم دنبال زندگی و علایق خودمون
با اومدن گارسون و اوردن غذاهامون دیگه ماکان چیزی نپرسید و مشغول خوردن شد ولی من با یادآوری خونوادم دیگه میلی به خوردن نداشتم و فقط با غذام بازی کردم
ماکان: چرا نمی خوری؟ دوست نداری؟می خوای بگم یه چیز دیگه برات بیارن؟
آرمینا:نه نه همین خوبه فقط زیاد گرسنه م نیست . دلم نمی خواست ماکان به رفتارم شک کنه برای همین سعی کردم یه مقدار از غذام رو بخورم بعد از رستوران برگشیم خونه . مثل دیروز سپهر تنها توی هال نشسته بود و داشت تی وی نگاه میکرد وای خدای من این چرا این شکلیه؟ از دیدن سپهر توی اون وضعیت فکم افتاد زمین . یدونه لباس رکابی تنش بود با شلوارکی که تا یه خورده پایین تر از زانوش بود هیکل ورزشکاری و تو پرش از توی لباس رکابیش زده بود بیرون و بدجوری خودنمایی میکرد خداییش چه تیپی داشت فکر کنم هر بازوش به اندازه رون پای من بود محو تیپ و قیافه سپهر بودم اونم دقیق که یادم رفت من کجام و دارم چیکار می کنم که صداشو شنیدم
سپهر : هوی داداش آرمین ؟
سعی کردم چشام رو از هیکلش بگیرم و جواب دادم : هان چیه ؟ چرا داد میزنی؟ماکان کو پس؟
سپهر؟ داداش ما رو باش تازه میگه چیه و چرا داد میزنی یه ساعت صدات میکنم معلوم نیست حواست کجاست؟ ماکان که گفت خسته س میره استراحت کنه اینم نشنیدی؟ نمی دونم قیافه و هیکل من تو رو یاد چی انداخته بود که حاضر به ترکش نبودی؟ حتما داشتی غصه هیکل دختر کش خودت رو می خوردی که یه روز چه خاطره ها باهاش داشتی ؟ عیب نداره آرمین جون خودم می برمت باشگاه دوباره رو فرم بیای و بازم ازون خاطر خوشات داشته باشی به یه شرط که برام ازون خاطراتت بگی بعدش بلند زد زیر خنده خودمم خنده م گرفته بود عجب منحرفی بود خورده شیشه شم زیاد بود رو نکرده بود واسم
آرمینا: منحرف
دوباره باصدای بلند خندید : منحرف چیه ؟ وقتی تور و با اون هیکل تصور می کنم میگم بد تو دل برو بودی حالا چند تایی دوست دختر داشتی که فیض هیکل بیستت رو ببرن؟
آرمینا: هیچی فکر کردی همه مثل خودتن نه داداش ما هیکلمون رو واسه خودمون میزون می کردیم اجازه فیض بردن هم به کسی نمی دادیم
سپهر: برو آرمین جو ما خودمون ذغال فروشیم تو می خوای منو سیاه کنی
آرمینا: حالا..... خب من برم یکم استراحت کنم که حسابی خسته م تو هم سپهرجون از توهماتت بیا بیرون
و دستم رو تکون دادم و رفتم داخل اتاقم داشتم در رو می بستم که دوباره صداش رو شنیدم : فرار کن خوش تیپ ولی بالاخره که من از زیر زبونت او خاطرات شیرین رو میکشم بیرون
دیونه چه خوش خیالم هست چشام رو که بستم همش هیکل سپهر میومد جلوی چشام و نمی تونستم بخوابم اه آرمینا چه مرگت شده تو که اینقدر بی جنبه نبودی و سعی کردم بخوابم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۱۸
نویسنده  khazoon  از کاربران http://www.forum.98ia.com
الهی به امید تو

زمان زیادیه که روبه روی آینه اتاقم وایستادم و دارم به گذشتم ، حالم و اینده که پیش رو دارم فکر می کنم کی فکرش رو می کرد که یه روزی به اینجا برسم
من آرمینا تک دختر یه خونواده 4 نفریم پدرم جراح قلب و مامانم متخصص زنان و داداش آرمین هم که فقط 8 دقیقه ازم بزرگ تره اعضای خونواده منو تشکیل میدن. آره من و آرمین دوقلوییم و 18 سالمونه هر دومون توی رشته ریاضی و فیزک درس خوندیم و دیپلم گرفتیم
زندگیه خوبی داشتیم وقتی به گذشته و خاطرات خوشش فکر می کنم اشک توی چشمام جمع میشه پدر و مادر خوب ،برادر خوب زندگی خوب سلامتی شادی و نشاط من همه چیز داشتم درسته رشتم ریاضی بود اما من عاشق نقاشی بودم دلم می خواست درکنار معماری ، نقاشی رو هم دنبال کنم اما برخلاف من داداش دوقلوم فقط عاشق معماری بود همه تلاشش این بود که توی این رشته یکی از مهندسای موفق وبنام شه
درست از یه سال پیش که آخرین سال تحصیل مون توی دبیرستان بود من و اون شروع کردیم به آماده کردن خودمون برای دانشگاه اما من دلم می خواست توی ایران توی کشوری که متولد شدم و بزرگ شدم جایی که تمام خاطرات زندگیم اونجا رقم خورده توی شهر خودم کنار پدر و مادری که عاشقشون بودم ادامه تحصیل بدم اما آرمین میخواست توی یکی از دانشگاه های خارج از کشور درسش رو ادامه تحصیل بده و بالاخره تونست بابا و مامان رو هم راضی کنه و بابا قول داد هر کاری بتونه براش بکنه توی این یه سال هر دومون تمام تلاشمون رو برای موفقیت انجام دادیم
بالاخره نتایج اعلام شد و هردومون توی رشته معماری که مورد علاقه هردومون بود قبول شدیم با این تفاوت که من توی دانشگاه شهرخودمون قبول شدم و آرمین تونست توی یکی از کالج های کاندا پذیرش بگیره
آرمین توی ارتباطاتش با ماکان که از دوستای قدیمش بود و 5 سالی بود که برای ادامه تحصیل به کاندا رفته بود متوجه شد که ماکان و 2 پسر دیگه توی یه خونه نزدیکی کالجی که آرمین توش پذیرفته شده بود زندگی می کردن و توی همون کالج درس می خوندن و به پیشنهاد ماکان و قبول کردن دوستاش قرار بود آرمین هم بره پیششون و باهاشون هم خونه بشه و اینطوری شد که خیال مامان و بابا هم راحتتر شد
همه چی داشت خوب پیش می رفت من توی دانشگاه ثبت نام کردم و آرمینم دنبال رو به راه کردن کارش بود قرار بود 2 هفته دیگه پرواز داشته باشه اگه اون اتفاق لعنتی نمیوفتاد
10 پیش بود که آرمین رفته بود بیرون تا بقیه لوازم مورد نیازش رو تهیه کنه اما توی راه تصادف می کنه و به کما میره دکترش می گفت ضربه بدی به سرش خورده و معلوم نیست کی از کما خارج بشه
با یادآوری اون روزا و حال بد آرمین اشک توی چشمام جمع میشه چقد دلش میخواست زودتر تاریخ سفرش برسه و اون بتونه بره و ادامه تحصیل بده و یه مهندس معروف بشه اما حالا نیمه جون افتاده روی تخت و داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه آخه چرا ... چرا باید اینجوری میشد
وقتی توی اون حال می دیدمش وقتی یاد شور و شوقش برای رفتن میوفتادم نمی تونستم بزارم این اتفاق باعث بشه اون به آرزوش نرسه درسته الان بیهوشه الان بیماره اما قرار نیست همیشه توی این حالت بمونه اون بالاخره یه روز بهوش میاد یه روز خوب میشه اگه اون روز بفهمه بخاطر این تصادف نتونسته به آرزوش برسه حتما داغون میشه
آره باید یه کاری کرد یه فکری کرد چون تا زمان پروازش وقت زیادی نمونده تا اون موقع هم اگه بهوش بیاد بازم قادر به مسافرت نیست پس باید می جنبیدم باید دنبال یه راه حل خوب می گشتم و توی اون مدت تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که من به جاش برم تا اونا کسه دیگه ای رو به جاش نپذیرن آره این تنها راهه من و آرمین خیلی شبیه همیم فقط اون یکم هیکلی تره
وقتی فکرم رو برای مامان و بابا مطرح کردم قیافه هاشون واقعا دیدنی شده بود همونطور که حدس میزدم فقط و فقط مخالف کردن و نه آوردن اما هر چی اصرار کردن من زیر بار نرفتم تصمیم رو گرفته بودم و هیچ حرفی نمی تونست مانعم بشه پس مصمم روی حرفم وایستادم کلی حرف زدم واسه قانع کردنشون چند روز غذا نخوردم تا اینکه بالا خره دیشب موافقتشون رو اعلام کردن اما می تونستم ترس ، نگرانی ، دلهره ، غم و اندوه رو توی چشماشون ببینم آره اونا نگران بودن ،نگران دختر کوچولوشون که تمام این 18 سال هیچ وقت اینقدر دور نبوده ازشون نبوده اونم تک وتنها توی یه کشور دیگه با فرهنگی غریبه راستش خودمم نگرانم خودمم میترسم ولی هر وقت به این فکر می کنم که با این کارم داداشم رو به آرزوش میرسونم که وقتی به هوش بیاد غصه نمیخوره که تموم زحمتش هدر رفت آروم میشم آره من باید بتونم
با صدای زنگ موبایلم از مرور خاطراتم میام بیرون و از آینه فاصله می گیرم با دیدن اسم مهسا بهترین دوستم یادم میوفته قرار بود با هم بریم بیرون تا بقیه کارام رو رو به راه کنم زودی لباس می پوشم و میرم بیرون آخه قرار بود وقتی رسید دم در زنگ بزنه من برم پایین
مهسا: سلام بر کله شق ترین و دیونه ترین دختر دنیا
آرمینا: سلام تو رو خدا تو دیگه شروع نکن بزار حواسم فقط به کارای امروزم باشه
- باشه بابا من تسلیم حالا کجا برم
- برو آرایشگاه اول باید موهامو کوتاه کنم
- چطوری دلت میاد موهای به اون بلندی رو کوتاه کنی حیف نیست
- مجبورم مهسا مجبورم بفهم موهام از آرمین ازداداشم که بهتر نیست
- باشه
بقیه راه به سکوت میگذره تا به آرایشگاه میرسیم توی آرایشگاه یکی از عکسای جدید آرمین رو که با خودم برده بودم نشون آرایشگر دادم و گفتم میخوام موهام این مدلی شه اون خانومه هم با اینکه تعجب و سوال از نگاهش می بارید بعد یه مکث کوتاه کارش رو شروع کرد
وقتی کار موهام تموم شد و چشمم به قیافه م افتاد یه لحظه فقط یه لحظه ناراحت شدم اما با یاد آرمین سعی کردم همه چی رو فراموش کنم
بعد آرایشگاه رفتیم دانشگاه و من برای یه سال مرخصی تحصیلی گرفتم از اونجا هم رفتیم خرید باید چند دست لباس مردونه سایز خودم می گرفتم و در تموم این مدت مهسا در سکوت نظارگر من بود
قرار بود بعد از خرید بریم دنبال میلاد داداش مهسا که 2 سالی از ما کوچیکتر بود و قرار بود بهم راه و رسم و رفتار مردا رو آموزش بده
به آموزشگاه زبان میلاد که رسیدیم کلاسش تموم شده بود و منتظرمون بود
میلاد: به سلام بر خواهرای بدقول خودم یه وقت نگین من اینجا منتظرم هان
آرمینا: سلام میلاد جان شرمنده کارام یه کم بیشتر طول کشید دیر شد
مهسا: فدای سرت مگه چقدر دیر کردیم یه خورده توی هوای آزاد وایسته براش خوبه کلش هوا می خوره
میلاد: ا اینجوریاست باشه مهسا خانوم
به خونه مهسا که رسیدیم چون کسی خونه نبود رفتیم توی اتاق مهسا تا میلاد آموزشش رو شروع کنه با برداشتن شالم قیافه میلاد واقعا دیدنی شده بود آخه هیچ وقت منو با این تیپ پسرونه ندیده بود
میلاد: مهسا جون میشه بری برامون چایی ، بیسکویتی ، چیزی بیاری بخوریم
مهسا: میلاد جون فهمیدم فرستادیم دنبال نخود سیاه ولی باشه کوچولو میرم تا دلت نشکنه
میلاد: مرسی ابجی گلم
بعد رفتن مهسا میلاد میاد رو به روم میشینه
میلاد: آرمینا جون تصمیمت جدیه یعنی واقعا می خوای انجامش بدی
آرمینا: آره میدونم تو هم نگرانمی ولی لطفا بیا به کارمون برسیم
میلاد: باشه هر طور تو می خوای
و شروع کرد به آموزش دادن نکاتی که باید بدونم مهسا هم بعد یه مدت اومد و کنارمون موند
ساعت حدود 8:30 بود که کار آموزش تموم شد از میلاد تشکر کردم وهمراه مهسا با میلاد و مامان و باباش که یه ساعت پیش برگشته بودن خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه ما
توی راه هر دومون ساکت بودیم من توی فکر فردا شب و پروازم بودم اما نمی دونم مهسا توی چه فکری بود شاید نمی خواست خلوت منو بهم بزنه
وقتی به خونه رسیدیم مهسا یه بسته بهم داد تعجب کردم
آرمینا: این چیه
مهسا: حدس میزنی چی باشه ؟ خب یه پارچه کشی برای پنهون کردن هیکل دخترونت. لازمت میشه
آرمینا: مرسی مهسا جون فکر اینجاشو نکرده بودم
مهسا: میدونم
آرمینا:فرداشب میای فرودگاه ؟ تنهایی سختمه
مهسا: مگه مامان و بابات نمیان؟
آرمینا: نه می خوام بگم نیان چون می ترسم نتونم ازشون جداشم
مهسا: دیوونه باشه میام . تا فرودگاه رو من میام بقیه شو می خوای چیکار کنی ؟
آرمینا: نمیدونم واقعا نمی دونم .
مهسا: باشه فردا شب میام تو هم برو استراحت کن منم باید برم خونه
آرمینا:مرسی پس می بینمت . خدانگهدار
مهسا: خدانگهدار
مهسا رفت و منم داخل خونه شدم بابا و مامان خونه بودن
- سلام من اومدم آرمین چطور بود

- تغییری نکرده بود برو لباست رو عوض کن بیا شام
- باشه الان میام
رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم یه تاپ حلقه پوشیدم با شلوار جین آبیم امشب اخرین شبیه که میتونم لباس دخترونه بپوشم وقتی جلوی آینه تصویر خودم رو با اون موهای کوتاه دیدم یاد آرمین افتادم آخه ما خیلی شبیه هم بودیم و حالا شبیه تر شده بودیم
قدم متوسط بود موهام مشکی و بلند تا پایین کمرم وچشمام درشت و مشکی بود بینیم قلمی و کوچولو بودو لبام قلوه ای نه لاغر بودم نه چاق
اما آرمین قدش بلندتر بود موها و چشمای اونم مشکی بود درست مثل مال من موهاشم کوتاه و فشن بود و هیکلش برخلاف من که ریزه میزه بود ورزشکاری و تو پر بود آخه میرفت باشگاه اما رنگ پوست من روشن تر بود
با صدای مامان از بررسی کردن و مقایسه تیپ جدید و قدیمم اومدم بیرون و رفتم واسه شام
از اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین . به پایین پله ها که رسیدم با دیدن میز آماده شام از خودم خجالت کشیدم آخه توی این چند روز حوری خانم (که کارای خونه مون رو انجام می داد )رفته بود شهر خودشون تا به خواهر مریضش سر بزنه مامان حسابی دست تنها شده بوده و کلی کار سرش ریخته بود از یه طرف نگران حال آرمین بود که تغییری نکرده بود از یه طرف مریضای خودش بود که باید بهشون سر میزد وقتی هم به خونه میرسید باید نگران شام ونهار باشه هر چند توی این مدت از بیرون غذا می گرفتیم اما همون آماده کردن میز و شستن ظرفا وقت و انرژی زیادی ازش می گرفت منم که فراموش کرده بودم اونم خسته است و توی خودم بودم و همش به عملی کردن تصمیمم فکر می کردم حتی یه کمکم بهش نمی کردم که حداقل میزو بچینم از بی فکری خودم حرصم گرفت و تصمیم گرفتم این یه روزی که هستم رو حداقل کمکش باشم
وقتی به میز رسیدم اولین کسی که متوجه حضورم شد بابا بود طفلی با دیدن موهای کوتاه شدم شوکه شد طوری که بشقابی که دستش بود و می خواست برایخودش غذا بکشه همون جا توی دستش روی هوا موند حتی پلک هم نمی زد آخه بابایی موهامو خیلی دوست داشت هیچ وقت بهم اجازه نمی داد کوتاهش کنم
با صدای هــــــــــــــــــــــــ ـه مامان چشم از بابا گرفتم برگشتم سمتش داشت پارچ آب رو میاورد سر میز که با دیدن قیافه من همونجه مونده بود نمی دونم توی قیافه من چی دید که یه قطره اشک از چشمش روی گونه افتاد و بعد قطره بعد و بعدی ...
شاید با دیدن من با موهای کوتاه شده م که حالا خیلی شبیه آرمین شده بودم یاد آرمین افتاد یا شایدم اونم مثل بابا قصه موهای کوتاه شده م رو می خورد شایدم با دیدنم یادش افتاد که قراره فردا شب دختر کوچولوش برای یه مدت نامعلوم ازشون جدا شه و بره توی یه کشور غریب .
بادیدن اشکاش دویدم سمتش وخودمو محکم پرت کردم توی بغلش . می خواستم آروم شم می خواستم آرومش کنم ، بهش بگم غصه نخور دوباره موهام بلند میشه ناراحت نباش دوباره آرمین بهوش میاد نگران نباش منم دوباره خیلی زودبرمی گردم همینجا پیشتون منو محکم به خودش چسبونده بود و از ته دل گریه می کرد دلم می خواست منم گریه کنم اما نه اگه منم گریه کنم اونا بیشتر میشکنن باید صبور باشم نباید بزارم این شب آخری بد تموم شه با این فکر خودمو با تمام قدرتی که داشتم از بغلش کشیدم بیرون با انگشتام اشکاشو پاک کردم سعی کردم لبخند بزنم اما نمی دونم موفق شدم یا نه اما تمام تلاششمو کردم با لبخند زل زدم توی چشمای قهوه ای و اشکیش و بهش گفتم نبینم اشکتو مامان گلم اگه بدونی چقدر گرسنه مه بیا بریم شام بخوریم وگرنه همینجا از حال میرم
مامان: خدا نکنه عزیزم ببخش مامان جان که باعث شدم گرسنه بمونی تا این موقع باشه هر چی تو بگی گلم بریم
دست مامان رو گرفتم و با هم رفتیم سمت میز تازه چشمم به بابا افتاد که سرش رو انداخته بود پایین و معلومه توی فکره
آرمینا: خب شروع کنین دیگه بابایی میشه واسه منم غذا بکشین
و همزمان بشقابم رو گرفتم سمت بابا . بابا با این حرفم سرش رو گرفت بالا و بدون نگاه کردن به چشمام مشغول کشیدن غذا واسم شد بشقاب رو گرفتم و ازش تشکر کردم واسه خودش و مامان هم غذا کشید و مشغول شدیم درسته که به مامان گفتم گرسنه مه اما اصلا میلی به غذا نداشتم و با غذام بازی می کردم چشمم به مامان و بابا افتاد اونا هم انگاری اشتها نداشتن چون فقط با غذاشون بازی می کردن میشه گفت هر سه تا مونم توی یه فکر بودیم اونم آینده ای بود که در پیش داشتیمبعد شام نزاشتم مامان دست به میز بزنه طفلی خستگی از سر روش می بارید با اصرار زیاد قانعش کردم که بقیه ش با من وقتی کارم تموم شد سه تا لیوان چایی ریختم و رفتم پیششون باید باهاشون در مورد فردا شب و اینکه نمی خوام همراهم بیان صحبت می کردم راضی کردنشون کار سختی بود اما چاره ای نبود
آرمینا: خب اینم از چایی زود بخرین تا سرد نشده
مامان: مرسی عزیزم خسته نباشی
بابا: کارات به کجا رسید
آرمینا: همه شونو انجام دادم هم مرخصی مو از دانشگاه گرفتم و هم چیزایی رو که لازم داشتم خریدم فقط مونده یه چمدون بستن که اونم آخر شب قبل خواب تموم میشه
با شنیدن حرفام هر دوشون دوباره غمگین و ساکت فقط به لیوانای چایی شون چشم دوختن دیدم الان باهترین زمان برای گفتن این موضوعه بالاخره که چی باید بگم بهشون که سرمو انداختم پایین مشغول بازی با لیوانم شدم و آروم صداشون کردم
آرمینا: بابا ، مامان من می خواستم یه چیزی بهتون بگم
از گوشه چشم متوجه حرکت سر هاشون شدم و بعدم سنگینی نگاه هردوشون رو روی خودم حس کردم اما سرمو بالا نگرفتم نمی خواستم توی چشماشون نگاه کنم و بخوام که نیان واسه همین در همون حالت گفتم : میشه خواهش کنم فرداشب تنهایی برم فرودگاه
یهو دوتایی شون باهم گفتن: چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــی؟
سعی کردم خودمو نبازم دوباره گفتم : می خوام تنها برم ، برام جداشدن ازتون سخته نمی خوام با اومدنتون اونجا اراده م برای رفتن سست بشه و از تصمیمم برگردم
بابا: نه هرچی از اول گفتی بسه دیگه تا کی قراره ما دو تا عقلمون بدیم دست تو . هر چی ما با رفتنت مخالفت کردیم گفتی نه پاتو کردی توی یه کفش که نمیشه آینده برادرمه و مجبورمون کردی برخلاف میلمون بهت اجازه بدیم اونم تنها به این دلیل که ماکان رو میشناختم. ببین چه بلایی سر موهات آوردی بازم مجبور شدم ساکت شم ولی این پنبه رو از گوشت درآر که بزارم تنهایی بری فرودگاه فهمیدی؟
بابا خیلی عصبانی بود خب بهش حق میدادم اما نخواستم از حرفم دست بردارم برای همین دوباره گفتم ولی آخه
بابا: بسه کافیه هر چی قرار بود بگی گفتی یا ما هم باهات میایم فرودگاه یا اصلا لازم نیست بری
با گفتن این حرف از جاش بلند شد و رفت اتاقش
مامان که تا حالا ساکت بود ونظارگر صحبتامون با بسته شدن در اتاق بابا به حرف اومد
مامان: حق داره چطور تونستی یه همچین چیزی رو ازمون بخوای تو چت شده اصلا به فکرمن و پدرت هستی ؟
آرمینا: مامان میدونم چی میگین ولی خودت رو بزار جای من برام سخته ازتون دل بکنم میدونم اگه بیان منصرف میشم نمی خوام اینطوری شه من باید برم باید . مامان تو رو خدا تو رو جون آرمین بابا رو راضی کن که نیاین خواهش می کنم دل کندن رو برام از اینی که هست سخت تر نکنین خواهش می کنم به پهنای صورت اشک می ریختم مامان بغلم کرد و ارام توی گوشم گفت: باشه عزیزم باشه دختر کوچولو این کارم می کنم تو ارم باش دیگه گریه نکن جونم با این اشکات دلمو خون نکن هرچی تو بخوای
بعد یه مدت که از ته دل گریه کردم از مامان جدا شدم گونه شو بوسیدم و ازش تشکر کردم با اینکه غم توی چشماش موج میزد اما لبخند زد و گفت برو بخواب
آرمینا: باشه می خوابم اما اول باید چمدونم رو ببندم
مامان: برو بخواب فردا واسه چمدون بستن وقت هست
آرمینا : نه نیست فردا می خوام برم به ارمین سر بزنم می خوام باهاش خداحافظی کنم شما برو بخواب من کارمو انجام بدم می خوابم
مامان: باشه پس زیاد بیدار نمون
آرمینا: چشم بازم ممنون شب بخیر
مامان: شب بخیر عزیزم پیشونیمو بوسید و رفت تا بخوابه منم رفتم توی اتاقم تا چمدونم رو ببندم

بااینکه دیشب تا دیر وقت بیدار بودم اما به خاطر استرس پرواز امشب صبح خیلی زود از خواب پاشدم باید می رفتم بیمارستان تا هم آرمین رو ببینم و هم باهاش خداحافظی کنم زودی لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین صدای مامان و بابا آروم از توی آشپزخونه به گوش می رسید همونجا کنار آخرین پله وایستادم تا ببینم اوضاع از چه قراره اینطور که از حرفهاشون فهمیدم بالاخره مامان تونست بابا رو راضی کنه که باهام فرودگاه نیان وقتی متوجه رضایت بابا و آروم شدن اوضاع شدم رفتم به سمت آشپزخونه و مامان رو صدا زدم می خواستم متوجه ورودم بشن باشنیدن صدام هر دو ساکت شدن
مامان: من توی اشپزخونه م آرمیناجان
آرمینا: سلام صبح بخیر
بابا با اخم و دلخوری بدون اینکه نگام کنه فقط به یه سلام و صبح بخیر اکتفا کرد و دوباره مشغول خوردن چاییش شد
مامان: سلام عزیزم صبح تو هم بخیر بیا بشین صبحونه حاضره یه چیزی بخور
آرمینا: مرسی گرسنه م نیست باید برم به کارام برسم
مامان: اول یه چیزی بخور بعد برو
آرمینا: نه مامان دیرم میشه
بابا از جاش بلند شد و گفت من دارم میرم اگه می خواین با من بیاین سریع حاضر شین و خودش رفت توی حیاط تا ماشینش رو بزنه بیرون من مشغول جمع کردن میز شدم و مامان و رفت تا آماده شه
توی راه تا رسیدن به بیمارستان هیچکدوممون حرفی نزدیم وقتی به بیمارستان رسیدیم اونا هم همراه من اومدن یه سر به آرمین زدن و بعدش هر کدومشون رفت اتاق خودش . فقط من موندم و آرمین کنار تختش نشستم و براش از تموم خاطرات بچگیمون گفتم بعدش براش از تصمیمم گفتم بعد یه ساعت که پیشش بودم ازش خداحافظی کردم دل کندن و جدا شدن ازش برام خیلی سخت بود


فقط تا پروازم چند ساعت باقی مونده بود استرس تموم وجودم رو گرفته بود لباسام رو پوشیدم از همین لحظه قرار بود پسر باشم قرار بود بشم آرمین چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین بابا داشت جلوی پنجره قدم میزد معلوم بود عصبیه بی قراره نگرانه رفتم نزدیکتر و صداش کردم
-: بابا
با یکم مکث برگشت سمتم
-: دیگه باید خداحافظی کنیم الانه که مهسا بیاد دنبالم همه چی درست میشه نگران نباشین ماکان هم اونجاست اون هوامو داره منم حواسم هست
بابا: نمیدونم چطور می تونم بزارم دختر کوچولوی نازم برای یه مدت نامعلوم ازم دور بشه و بره جایی که هیچ کسی رو نمیشناسه توی یه خونه با سه تا پسر جوون زندگی کنه چطور راضی شدم که تنها بره با گفتن این حرف منو محکم توی آغوش گرمش کشوند تا نتونم اشکایی که توی چشمش حلقه زده بود رو ببینم دوباره آروم کنار گوشم گفت: بهم قول بده اونجا مراقب خودت باشی و هر وقت به هر دلیلی نتونستی ادامه بدی و برات مشکلی پیش اومد بهم بگی اونوقت خودم هر جور شده برت می گردونم قول میدی بابا
توی چشمای نگرانش نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم قول میدم بابا جون سرمو گذاشت رو سینه شو سرمو مو هامو چند بار بوسید
با صدای مامان از توی بغل بابا بیرون اومدم و رفتم سمتش و این بار توی بغل مامان غرق بوسه شدم با بلند شدن صدای زنگ در حیاط از بغل مامان بیرون اومدم
آرمینا:حتما مهساست خب دیگه خداحافظ نخواستم وایستم چون امکان داشت پشیمون شم بدون نگاه به صورتشون چمدونم رو برداشتم و ازشون دوباره خداحافظی کردم و خواستم دیگه بیرون نیان چون برام سختتر میشد واز درحیاط رفتم بیرون
مهسا: سلام بریم
آرمینا: سلام آره ممنون که اومدی
مهسا: خواهش می کنم یدونه دوست دیونه که بیشتر ندارم و با این حرفش راه افتاد به سمت فرودگاه
با وجود ترافیک زیاد اما به موقع به فرودگاه رسیدیم
اونقدر ذهنم درگیر تصمیمی که گرفته بودم بود که اصلا متوجه نشدم کی سوار هواپیما شدم هنوز چشمای اشک آلود مامان و بابا و شوخی های مهسا که به خاطر لباسو تیپ پسرونم باهام داشت یادمه و باعث شد بغضم بگیره و در این بین چیزی که باعث میشد هنوز تو تصمیمم مصمم باشم چهره معصوم آرمین بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۰۹
× بستن تبلیغات



تحلیل آمار سایت و وبلاگ