گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

45 مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان آرمینا» ثبت شده است

نویسنده  khazoon  از کاربران http://www.forum.98ia.com
الهی به امید تو

زمان زیادیه که روبه روی آینه اتاقم وایستادم و دارم به گذشتم ، حالم و اینده که پیش رو دارم فکر می کنم کی فکرش رو می کرد که یه روزی به اینجا برسم
من آرمینا تک دختر یه خونواده 4 نفریم پدرم جراح قلب و مامانم متخصص زنان و داداش آرمین هم که فقط 8 دقیقه ازم بزرگ تره اعضای خونواده منو تشکیل میدن. آره من و آرمین دوقلوییم و 18 سالمونه هر دومون توی رشته ریاضی و فیزک درس خوندیم و دیپلم گرفتیم
زندگیه خوبی داشتیم وقتی به گذشته و خاطرات خوشش فکر می کنم اشک توی چشمام جمع میشه پدر و مادر خوب ،برادر خوب زندگی خوب سلامتی شادی و نشاط من همه چیز داشتم درسته رشتم ریاضی بود اما من عاشق نقاشی بودم دلم می خواست درکنار معماری ، نقاشی رو هم دنبال کنم اما برخلاف من داداش دوقلوم فقط عاشق معماری بود همه تلاشش این بود که توی این رشته یکی از مهندسای موفق وبنام شه
درست از یه سال پیش که آخرین سال تحصیل مون توی دبیرستان بود من و اون شروع کردیم به آماده کردن خودمون برای دانشگاه اما من دلم می خواست توی ایران توی کشوری که متولد شدم و بزرگ شدم جایی که تمام خاطرات زندگیم اونجا رقم خورده توی شهر خودم کنار پدر و مادری که عاشقشون بودم ادامه تحصیل بدم اما آرمین میخواست توی یکی از دانشگاه های خارج از کشور درسش رو ادامه تحصیل بده و بالاخره تونست بابا و مامان رو هم راضی کنه و بابا قول داد هر کاری بتونه براش بکنه توی این یه سال هر دومون تمام تلاشمون رو برای موفقیت انجام دادیم
بالاخره نتایج اعلام شد و هردومون توی رشته معماری که مورد علاقه هردومون بود قبول شدیم با این تفاوت که من توی دانشگاه شهرخودمون قبول شدم و آرمین تونست توی یکی از کالج های کاندا پذیرش بگیره
آرمین توی ارتباطاتش با ماکان که از دوستای قدیمش بود و 5 سالی بود که برای ادامه تحصیل به کاندا رفته بود متوجه شد که ماکان و 2 پسر دیگه توی یه خونه نزدیکی کالجی که آرمین توش پذیرفته شده بود زندگی می کردن و توی همون کالج درس می خوندن و به پیشنهاد ماکان و قبول کردن دوستاش قرار بود آرمین هم بره پیششون و باهاشون هم خونه بشه و اینطوری شد که خیال مامان و بابا هم راحتتر شد
همه چی داشت خوب پیش می رفت من توی دانشگاه ثبت نام کردم و آرمینم دنبال رو به راه کردن کارش بود قرار بود 2 هفته دیگه پرواز داشته باشه اگه اون اتفاق لعنتی نمیوفتاد
10 پیش بود که آرمین رفته بود بیرون تا بقیه لوازم مورد نیازش رو تهیه کنه اما توی راه تصادف می کنه و به کما میره دکترش می گفت ضربه بدی به سرش خورده و معلوم نیست کی از کما خارج بشه
با یادآوری اون روزا و حال بد آرمین اشک توی چشمام جمع میشه چقد دلش میخواست زودتر تاریخ سفرش برسه و اون بتونه بره و ادامه تحصیل بده و یه مهندس معروف بشه اما حالا نیمه جون افتاده روی تخت و داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه آخه چرا ... چرا باید اینجوری میشد
وقتی توی اون حال می دیدمش وقتی یاد شور و شوقش برای رفتن میوفتادم نمی تونستم بزارم این اتفاق باعث بشه اون به آرزوش نرسه درسته الان بیهوشه الان بیماره اما قرار نیست همیشه توی این حالت بمونه اون بالاخره یه روز بهوش میاد یه روز خوب میشه اگه اون روز بفهمه بخاطر این تصادف نتونسته به آرزوش برسه حتما داغون میشه
آره باید یه کاری کرد یه فکری کرد چون تا زمان پروازش وقت زیادی نمونده تا اون موقع هم اگه بهوش بیاد بازم قادر به مسافرت نیست پس باید می جنبیدم باید دنبال یه راه حل خوب می گشتم و توی اون مدت تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که من به جاش برم تا اونا کسه دیگه ای رو به جاش نپذیرن آره این تنها راهه من و آرمین خیلی شبیه همیم فقط اون یکم هیکلی تره
وقتی فکرم رو برای مامان و بابا مطرح کردم قیافه هاشون واقعا دیدنی شده بود همونطور که حدس میزدم فقط و فقط مخالف کردن و نه آوردن اما هر چی اصرار کردن من زیر بار نرفتم تصمیم رو گرفته بودم و هیچ حرفی نمی تونست مانعم بشه پس مصمم روی حرفم وایستادم کلی حرف زدم واسه قانع کردنشون چند روز غذا نخوردم تا اینکه بالا خره دیشب موافقتشون رو اعلام کردن اما می تونستم ترس ، نگرانی ، دلهره ، غم و اندوه رو توی چشماشون ببینم آره اونا نگران بودن ،نگران دختر کوچولوشون که تمام این 18 سال هیچ وقت اینقدر دور نبوده ازشون نبوده اونم تک وتنها توی یه کشور دیگه با فرهنگی غریبه راستش خودمم نگرانم خودمم میترسم ولی هر وقت به این فکر می کنم که با این کارم داداشم رو به آرزوش میرسونم که وقتی به هوش بیاد غصه نمیخوره که تموم زحمتش هدر رفت آروم میشم آره من باید بتونم
با صدای زنگ موبایلم از مرور خاطراتم میام بیرون و از آینه فاصله می گیرم با دیدن اسم مهسا بهترین دوستم یادم میوفته قرار بود با هم بریم بیرون تا بقیه کارام رو رو به راه کنم زودی لباس می پوشم و میرم بیرون آخه قرار بود وقتی رسید دم در زنگ بزنه من برم پایین
مهسا: سلام بر کله شق ترین و دیونه ترین دختر دنیا
آرمینا: سلام تو رو خدا تو دیگه شروع نکن بزار حواسم فقط به کارای امروزم باشه
- باشه بابا من تسلیم حالا کجا برم
- برو آرایشگاه اول باید موهامو کوتاه کنم
- چطوری دلت میاد موهای به اون بلندی رو کوتاه کنی حیف نیست
- مجبورم مهسا مجبورم بفهم موهام از آرمین ازداداشم که بهتر نیست
- باشه
بقیه راه به سکوت میگذره تا به آرایشگاه میرسیم توی آرایشگاه یکی از عکسای جدید آرمین رو که با خودم برده بودم نشون آرایشگر دادم و گفتم میخوام موهام این مدلی شه اون خانومه هم با اینکه تعجب و سوال از نگاهش می بارید بعد یه مکث کوتاه کارش رو شروع کرد
وقتی کار موهام تموم شد و چشمم به قیافه م افتاد یه لحظه فقط یه لحظه ناراحت شدم اما با یاد آرمین سعی کردم همه چی رو فراموش کنم
بعد آرایشگاه رفتیم دانشگاه و من برای یه سال مرخصی تحصیلی گرفتم از اونجا هم رفتیم خرید باید چند دست لباس مردونه سایز خودم می گرفتم و در تموم این مدت مهسا در سکوت نظارگر من بود
قرار بود بعد از خرید بریم دنبال میلاد داداش مهسا که 2 سالی از ما کوچیکتر بود و قرار بود بهم راه و رسم و رفتار مردا رو آموزش بده
به آموزشگاه زبان میلاد که رسیدیم کلاسش تموم شده بود و منتظرمون بود
میلاد: به سلام بر خواهرای بدقول خودم یه وقت نگین من اینجا منتظرم هان
آرمینا: سلام میلاد جان شرمنده کارام یه کم بیشتر طول کشید دیر شد
مهسا: فدای سرت مگه چقدر دیر کردیم یه خورده توی هوای آزاد وایسته براش خوبه کلش هوا می خوره
میلاد: ا اینجوریاست باشه مهسا خانوم
به خونه مهسا که رسیدیم چون کسی خونه نبود رفتیم توی اتاق مهسا تا میلاد آموزشش رو شروع کنه با برداشتن شالم قیافه میلاد واقعا دیدنی شده بود آخه هیچ وقت منو با این تیپ پسرونه ندیده بود
میلاد: مهسا جون میشه بری برامون چایی ، بیسکویتی ، چیزی بیاری بخوریم
مهسا: میلاد جون فهمیدم فرستادیم دنبال نخود سیاه ولی باشه کوچولو میرم تا دلت نشکنه
میلاد: مرسی ابجی گلم
بعد رفتن مهسا میلاد میاد رو به روم میشینه
میلاد: آرمینا جون تصمیمت جدیه یعنی واقعا می خوای انجامش بدی
آرمینا: آره میدونم تو هم نگرانمی ولی لطفا بیا به کارمون برسیم
میلاد: باشه هر طور تو می خوای
و شروع کرد به آموزش دادن نکاتی که باید بدونم مهسا هم بعد یه مدت اومد و کنارمون موند
ساعت حدود 8:30 بود که کار آموزش تموم شد از میلاد تشکر کردم وهمراه مهسا با میلاد و مامان و باباش که یه ساعت پیش برگشته بودن خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه ما
توی راه هر دومون ساکت بودیم من توی فکر فردا شب و پروازم بودم اما نمی دونم مهسا توی چه فکری بود شاید نمی خواست خلوت منو بهم بزنه
وقتی به خونه رسیدیم مهسا یه بسته بهم داد تعجب کردم
آرمینا: این چیه
مهسا: حدس میزنی چی باشه ؟ خب یه پارچه کشی برای پنهون کردن هیکل دخترونت. لازمت میشه
آرمینا: مرسی مهسا جون فکر اینجاشو نکرده بودم
مهسا: میدونم
آرمینا:فرداشب میای فرودگاه ؟ تنهایی سختمه
مهسا: مگه مامان و بابات نمیان؟
آرمینا: نه می خوام بگم نیان چون می ترسم نتونم ازشون جداشم
مهسا: دیوونه باشه میام . تا فرودگاه رو من میام بقیه شو می خوای چیکار کنی ؟
آرمینا: نمیدونم واقعا نمی دونم .
مهسا: باشه فردا شب میام تو هم برو استراحت کن منم باید برم خونه
آرمینا:مرسی پس می بینمت . خدانگهدار
مهسا: خدانگهدار
مهسا رفت و منم داخل خونه شدم بابا و مامان خونه بودن
- سلام من اومدم آرمین چطور بود

- تغییری نکرده بود برو لباست رو عوض کن بیا شام
- باشه الان میام
رفتم توی اتاقم و لباسام رو عوض کردم یه تاپ حلقه پوشیدم با شلوار جین آبیم امشب اخرین شبیه که میتونم لباس دخترونه بپوشم وقتی جلوی آینه تصویر خودم رو با اون موهای کوتاه دیدم یاد آرمین افتادم آخه ما خیلی شبیه هم بودیم و حالا شبیه تر شده بودیم
قدم متوسط بود موهام مشکی و بلند تا پایین کمرم وچشمام درشت و مشکی بود بینیم قلمی و کوچولو بودو لبام قلوه ای نه لاغر بودم نه چاق
اما آرمین قدش بلندتر بود موها و چشمای اونم مشکی بود درست مثل مال من موهاشم کوتاه و فشن بود و هیکلش برخلاف من که ریزه میزه بود ورزشکاری و تو پر بود آخه میرفت باشگاه اما رنگ پوست من روشن تر بود
با صدای مامان از بررسی کردن و مقایسه تیپ جدید و قدیمم اومدم بیرون و رفتم واسه شام
از اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین . به پایین پله ها که رسیدم با دیدن میز آماده شام از خودم خجالت کشیدم آخه توی این چند روز حوری خانم (که کارای خونه مون رو انجام می داد )رفته بود شهر خودشون تا به خواهر مریضش سر بزنه مامان حسابی دست تنها شده بوده و کلی کار سرش ریخته بود از یه طرف نگران حال آرمین بود که تغییری نکرده بود از یه طرف مریضای خودش بود که باید بهشون سر میزد وقتی هم به خونه میرسید باید نگران شام ونهار باشه هر چند توی این مدت از بیرون غذا می گرفتیم اما همون آماده کردن میز و شستن ظرفا وقت و انرژی زیادی ازش می گرفت منم که فراموش کرده بودم اونم خسته است و توی خودم بودم و همش به عملی کردن تصمیمم فکر می کردم حتی یه کمکم بهش نمی کردم که حداقل میزو بچینم از بی فکری خودم حرصم گرفت و تصمیم گرفتم این یه روزی که هستم رو حداقل کمکش باشم
وقتی به میز رسیدم اولین کسی که متوجه حضورم شد بابا بود طفلی با دیدن موهای کوتاه شدم شوکه شد طوری که بشقابی که دستش بود و می خواست برایخودش غذا بکشه همون جا توی دستش روی هوا موند حتی پلک هم نمی زد آخه بابایی موهامو خیلی دوست داشت هیچ وقت بهم اجازه نمی داد کوتاهش کنم
با صدای هــــــــــــــــــــــــ ـه مامان چشم از بابا گرفتم برگشتم سمتش داشت پارچ آب رو میاورد سر میز که با دیدن قیافه من همونجه مونده بود نمی دونم توی قیافه من چی دید که یه قطره اشک از چشمش روی گونه افتاد و بعد قطره بعد و بعدی ...
شاید با دیدن من با موهای کوتاه شده م که حالا خیلی شبیه آرمین شده بودم یاد آرمین افتاد یا شایدم اونم مثل بابا قصه موهای کوتاه شده م رو می خورد شایدم با دیدنم یادش افتاد که قراره فردا شب دختر کوچولوش برای یه مدت نامعلوم ازشون جدا شه و بره توی یه کشور غریب .
بادیدن اشکاش دویدم سمتش وخودمو محکم پرت کردم توی بغلش . می خواستم آروم شم می خواستم آرومش کنم ، بهش بگم غصه نخور دوباره موهام بلند میشه ناراحت نباش دوباره آرمین بهوش میاد نگران نباش منم دوباره خیلی زودبرمی گردم همینجا پیشتون منو محکم به خودش چسبونده بود و از ته دل گریه می کرد دلم می خواست منم گریه کنم اما نه اگه منم گریه کنم اونا بیشتر میشکنن باید صبور باشم نباید بزارم این شب آخری بد تموم شه با این فکر خودمو با تمام قدرتی که داشتم از بغلش کشیدم بیرون با انگشتام اشکاشو پاک کردم سعی کردم لبخند بزنم اما نمی دونم موفق شدم یا نه اما تمام تلاششمو کردم با لبخند زل زدم توی چشمای قهوه ای و اشکیش و بهش گفتم نبینم اشکتو مامان گلم اگه بدونی چقدر گرسنه مه بیا بریم شام بخوریم وگرنه همینجا از حال میرم
مامان: خدا نکنه عزیزم ببخش مامان جان که باعث شدم گرسنه بمونی تا این موقع باشه هر چی تو بگی گلم بریم
دست مامان رو گرفتم و با هم رفتیم سمت میز تازه چشمم به بابا افتاد که سرش رو انداخته بود پایین و معلومه توی فکره
آرمینا: خب شروع کنین دیگه بابایی میشه واسه منم غذا بکشین
و همزمان بشقابم رو گرفتم سمت بابا . بابا با این حرفم سرش رو گرفت بالا و بدون نگاه کردن به چشمام مشغول کشیدن غذا واسم شد بشقاب رو گرفتم و ازش تشکر کردم واسه خودش و مامان هم غذا کشید و مشغول شدیم درسته که به مامان گفتم گرسنه مه اما اصلا میلی به غذا نداشتم و با غذام بازی می کردم چشمم به مامان و بابا افتاد اونا هم انگاری اشتها نداشتن چون فقط با غذاشون بازی می کردن میشه گفت هر سه تا مونم توی یه فکر بودیم اونم آینده ای بود که در پیش داشتیمبعد شام نزاشتم مامان دست به میز بزنه طفلی خستگی از سر روش می بارید با اصرار زیاد قانعش کردم که بقیه ش با من وقتی کارم تموم شد سه تا لیوان چایی ریختم و رفتم پیششون باید باهاشون در مورد فردا شب و اینکه نمی خوام همراهم بیان صحبت می کردم راضی کردنشون کار سختی بود اما چاره ای نبود
آرمینا: خب اینم از چایی زود بخرین تا سرد نشده
مامان: مرسی عزیزم خسته نباشی
بابا: کارات به کجا رسید
آرمینا: همه شونو انجام دادم هم مرخصی مو از دانشگاه گرفتم و هم چیزایی رو که لازم داشتم خریدم فقط مونده یه چمدون بستن که اونم آخر شب قبل خواب تموم میشه
با شنیدن حرفام هر دوشون دوباره غمگین و ساکت فقط به لیوانای چایی شون چشم دوختن دیدم الان باهترین زمان برای گفتن این موضوعه بالاخره که چی باید بگم بهشون که سرمو انداختم پایین مشغول بازی با لیوانم شدم و آروم صداشون کردم
آرمینا: بابا ، مامان من می خواستم یه چیزی بهتون بگم
از گوشه چشم متوجه حرکت سر هاشون شدم و بعدم سنگینی نگاه هردوشون رو روی خودم حس کردم اما سرمو بالا نگرفتم نمی خواستم توی چشماشون نگاه کنم و بخوام که نیان واسه همین در همون حالت گفتم : میشه خواهش کنم فرداشب تنهایی برم فرودگاه
یهو دوتایی شون باهم گفتن: چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــی؟
سعی کردم خودمو نبازم دوباره گفتم : می خوام تنها برم ، برام جداشدن ازتون سخته نمی خوام با اومدنتون اونجا اراده م برای رفتن سست بشه و از تصمیمم برگردم
بابا: نه هرچی از اول گفتی بسه دیگه تا کی قراره ما دو تا عقلمون بدیم دست تو . هر چی ما با رفتنت مخالفت کردیم گفتی نه پاتو کردی توی یه کفش که نمیشه آینده برادرمه و مجبورمون کردی برخلاف میلمون بهت اجازه بدیم اونم تنها به این دلیل که ماکان رو میشناختم. ببین چه بلایی سر موهات آوردی بازم مجبور شدم ساکت شم ولی این پنبه رو از گوشت درآر که بزارم تنهایی بری فرودگاه فهمیدی؟
بابا خیلی عصبانی بود خب بهش حق میدادم اما نخواستم از حرفم دست بردارم برای همین دوباره گفتم ولی آخه
بابا: بسه کافیه هر چی قرار بود بگی گفتی یا ما هم باهات میایم فرودگاه یا اصلا لازم نیست بری
با گفتن این حرف از جاش بلند شد و رفت اتاقش
مامان که تا حالا ساکت بود ونظارگر صحبتامون با بسته شدن در اتاق بابا به حرف اومد
مامان: حق داره چطور تونستی یه همچین چیزی رو ازمون بخوای تو چت شده اصلا به فکرمن و پدرت هستی ؟
آرمینا: مامان میدونم چی میگین ولی خودت رو بزار جای من برام سخته ازتون دل بکنم میدونم اگه بیان منصرف میشم نمی خوام اینطوری شه من باید برم باید . مامان تو رو خدا تو رو جون آرمین بابا رو راضی کن که نیاین خواهش می کنم دل کندن رو برام از اینی که هست سخت تر نکنین خواهش می کنم به پهنای صورت اشک می ریختم مامان بغلم کرد و ارام توی گوشم گفت: باشه عزیزم باشه دختر کوچولو این کارم می کنم تو ارم باش دیگه گریه نکن جونم با این اشکات دلمو خون نکن هرچی تو بخوای
بعد یه مدت که از ته دل گریه کردم از مامان جدا شدم گونه شو بوسیدم و ازش تشکر کردم با اینکه غم توی چشماش موج میزد اما لبخند زد و گفت برو بخواب
آرمینا: باشه می خوابم اما اول باید چمدونم رو ببندم
مامان: برو بخواب فردا واسه چمدون بستن وقت هست
آرمینا : نه نیست فردا می خوام برم به ارمین سر بزنم می خوام باهاش خداحافظی کنم شما برو بخواب من کارمو انجام بدم می خوابم
مامان: باشه پس زیاد بیدار نمون
آرمینا: چشم بازم ممنون شب بخیر
مامان: شب بخیر عزیزم پیشونیمو بوسید و رفت تا بخوابه منم رفتم توی اتاقم تا چمدونم رو ببندم

بااینکه دیشب تا دیر وقت بیدار بودم اما به خاطر استرس پرواز امشب صبح خیلی زود از خواب پاشدم باید می رفتم بیمارستان تا هم آرمین رو ببینم و هم باهاش خداحافظی کنم زودی لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین صدای مامان و بابا آروم از توی آشپزخونه به گوش می رسید همونجا کنار آخرین پله وایستادم تا ببینم اوضاع از چه قراره اینطور که از حرفهاشون فهمیدم بالاخره مامان تونست بابا رو راضی کنه که باهام فرودگاه نیان وقتی متوجه رضایت بابا و آروم شدن اوضاع شدم رفتم به سمت آشپزخونه و مامان رو صدا زدم می خواستم متوجه ورودم بشن باشنیدن صدام هر دو ساکت شدن
مامان: من توی اشپزخونه م آرمیناجان
آرمینا: سلام صبح بخیر
بابا با اخم و دلخوری بدون اینکه نگام کنه فقط به یه سلام و صبح بخیر اکتفا کرد و دوباره مشغول خوردن چاییش شد
مامان: سلام عزیزم صبح تو هم بخیر بیا بشین صبحونه حاضره یه چیزی بخور
آرمینا: مرسی گرسنه م نیست باید برم به کارام برسم
مامان: اول یه چیزی بخور بعد برو
آرمینا: نه مامان دیرم میشه
بابا از جاش بلند شد و گفت من دارم میرم اگه می خواین با من بیاین سریع حاضر شین و خودش رفت توی حیاط تا ماشینش رو بزنه بیرون من مشغول جمع کردن میز شدم و مامان و رفت تا آماده شه
توی راه تا رسیدن به بیمارستان هیچکدوممون حرفی نزدیم وقتی به بیمارستان رسیدیم اونا هم همراه من اومدن یه سر به آرمین زدن و بعدش هر کدومشون رفت اتاق خودش . فقط من موندم و آرمین کنار تختش نشستم و براش از تموم خاطرات بچگیمون گفتم بعدش براش از تصمیمم گفتم بعد یه ساعت که پیشش بودم ازش خداحافظی کردم دل کندن و جدا شدن ازش برام خیلی سخت بود


فقط تا پروازم چند ساعت باقی مونده بود استرس تموم وجودم رو گرفته بود لباسام رو پوشیدم از همین لحظه قرار بود پسر باشم قرار بود بشم آرمین چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین بابا داشت جلوی پنجره قدم میزد معلوم بود عصبیه بی قراره نگرانه رفتم نزدیکتر و صداش کردم
-: بابا
با یکم مکث برگشت سمتم
-: دیگه باید خداحافظی کنیم الانه که مهسا بیاد دنبالم همه چی درست میشه نگران نباشین ماکان هم اونجاست اون هوامو داره منم حواسم هست
بابا: نمیدونم چطور می تونم بزارم دختر کوچولوی نازم برای یه مدت نامعلوم ازم دور بشه و بره جایی که هیچ کسی رو نمیشناسه توی یه خونه با سه تا پسر جوون زندگی کنه چطور راضی شدم که تنها بره با گفتن این حرف منو محکم توی آغوش گرمش کشوند تا نتونم اشکایی که توی چشمش حلقه زده بود رو ببینم دوباره آروم کنار گوشم گفت: بهم قول بده اونجا مراقب خودت باشی و هر وقت به هر دلیلی نتونستی ادامه بدی و برات مشکلی پیش اومد بهم بگی اونوقت خودم هر جور شده برت می گردونم قول میدی بابا
توی چشمای نگرانش نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم قول میدم بابا جون سرمو گذاشت رو سینه شو سرمو مو هامو چند بار بوسید
با صدای مامان از توی بغل بابا بیرون اومدم و رفتم سمتش و این بار توی بغل مامان غرق بوسه شدم با بلند شدن صدای زنگ در حیاط از بغل مامان بیرون اومدم
آرمینا:حتما مهساست خب دیگه خداحافظ نخواستم وایستم چون امکان داشت پشیمون شم بدون نگاه به صورتشون چمدونم رو برداشتم و ازشون دوباره خداحافظی کردم و خواستم دیگه بیرون نیان چون برام سختتر میشد واز درحیاط رفتم بیرون
مهسا: سلام بریم
آرمینا: سلام آره ممنون که اومدی
مهسا: خواهش می کنم یدونه دوست دیونه که بیشتر ندارم و با این حرفش راه افتاد به سمت فرودگاه
با وجود ترافیک زیاد اما به موقع به فرودگاه رسیدیم
اونقدر ذهنم درگیر تصمیمی که گرفته بودم بود که اصلا متوجه نشدم کی سوار هواپیما شدم هنوز چشمای اشک آلود مامان و بابا و شوخی های مهسا که به خاطر لباسو تیپ پسرونم باهام داشت یادمه و باعث شد بغضم بگیره و در این بین چیزی که باعث میشد هنوز تو تصمیمم مصمم باشم چهره معصوم آرمین بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۰۹
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ