گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان
  • ۷ مهر ۹۳، ۱۳:۱۸:۳۲ - یاس
    عالی
۲۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۴:۰۱

قسمت آخر رمان یک تبسم برای قلبم

ماههای بارداری من عین برق و باد گذشت.. تو یکی از سونوگرافی های من بالاخره پزشکم تشخیص داد که بچه پسره.. مهرزاد.. درست همونجور که مامان تشخیص داده بود...به بچه ها هم گفتیم که قراره یه برادر داشته باشن به اسم مهرزاد.. پیمان که خیلی خوشحال شد.. کاغذ دیواری و تخت و کمد مهرزاد رو به سلیقه بچه ها انتخاب کردیم ولی مهتا همش خواهر می خواست..
مهتا: من یه خواهر می خوام..
جاوید: مهتا.. تو قراره یه برادر خوب داشته باشی.. این که خیلی خوبه..
مهتا: ولی من می خوام باهاش بازی کنم..
من: تو با مهرزاد هم می تونی بازی کنی..
مهتا: ولی اون پسره.. من می خوام دختر باشه..
من: عزیزم.. پسر باشه یا دختر باهات بازی می کنه.. بهت قول میدم..
مهتا: نه.. اونم مثل پیمان منو اذیت می کنه..
من: من قول میدم مهرزاد اذیتت نکنه.. باشه؟ یه خواهر خوب میشی براش.. اون تو رو خیلی دوست داره.. می دونی چقدر دوست داره به دنیا بیاد تا باهات بازی کنه؟
مهتا با چشمهای پرسشگر معصومانه به من نگاه می کرد.. ادامه دادم: می دونی هر شب بهم می گه مامی.. مهتا چطوریه؟.. با من بازی می کنه؟.. منو دوست داره؟.. منم بهش می گم وای مهرزاد نمی دونی چه خواهر خوبی داری.. چقدر مهربونه.. چقدر خوبه.. خیلی دوست داره به دنیا بیای..
مهتا زود گفت: اره مامی من خیلی دوست دارم به دنیا بیاد.. ولی ای کاش دختر بود..
جاوید: مهتا من مطمئنم اگه به دنیا بیاد خیلی خوشحال میشی..
بعد از اینکه یه خرده با مهتا حرف زدیم و قانعش کردیم که بچه خیلی دوستش داره و می خواد بازی کنه رفتیم تو اتاقمون... دیگه سنگین شده بودم.. روی تخت دراز کشیدم..
جاوید: شیرین اینجوری که تو به مهتا گفتی من حسودیم شد..
من: واسه چی؟
جاوید: اخه فکر کنم هیچوقت تینا از اینکه من برادرشم اینقدر خوشحال نبوده..
مشتی به بازوی جاوید زدم و گفتم: بس کن.. کیه که تو رو دوست نداشته باشه..
جاوید خندید..

من: وای کی تموم میشه.. خسته شدم..
جاوید: از چی؟
من: همین حاملگی دیگه.. نه می تونم درست و حسابی راه برم.. نه می تونم بخوابم..
جاوید کنارم نشست و گفت: اره می بینم شبا همش غلت می زنی..
من: بیدارت می کنم؟
جاوید: مهم نیست.. من فقط ناراحتم که نمی تونم کمکت کنم..
من دست جاوید رو گرفتم و گفتم: همین که کنارم هستی و درک می کنه خودش خیلیه...
جاوید: راستی مامان هم می خواد برای به دنیا اومدن بچه بیاد اینجا...
من: جدی چه خوب.. تینا نمیاد؟
جاوید: تو فکر کن اینهمه ادم باید کجا بخوابن؟
من: اوه راس می گی .. جا نداریم.. حیف شد..
جاوید: ولی باید بهش بگیم کی میریم بیمارستان که بلیط بگیره..
من: باشه از دکترم می پرسم..
جاوید دراز کشید و گفت: فردا تخت و کمد مهرزاد رو میارن..
من: اره یادم هست... ..
جاوید: شیرین من هنوز باورم نمیشه..
درحالی که جای خودم رو مرتب می کردم گفتم: چی هنوز باورت نمیشه..
جاوید: اینکه تو رو دارم.. اینکه انقدر با بچه ها خوبی.. اینکه مهرزاد داره میاد.. من تو این دو ساله واقعا زندگی کردم.. با ارامش.. هر جایی گیر می کردم می دونستم تو هستی.. دیگه نگران خونه و بچه ها نبودم..
دست جاوید رو گرفتم.. جاوید دستم رو بوسید... گفتم: جاوید.. منم دقیقا همین احساس رو نسبت به تو دارم.. تو خیلی خوبی.. درست اون زمان که بهت احتیاج داشتم اومدی.. خیلی برام قوت قلب بودی.. منو درک کردی.. اینا چیزای کمی نیست جاوید.. وقتی منصور رو تو المان دیدم اصلا انتظار نداشتم کمکم کنی ولی هرکاری از دستت برمیاومد کردی.. من خیلی بیشتر از اینا مدیون توام..
جاوید: تو بهترین همسر دنیایی شیرین..
خندیدم.. ای کاش زندگیمون همینجوری که هست بمونه... صبح روز بعد تخت و کمد مهرزاد رو اوردن و تو اتاقش گذاشتن.. یگانه هم اومده بود پیش ما.. مامان داشت پایین ناهار درست می کرد و من و یگانه هم داشتیم لوازم مهرزاد رو مرتب می کردیم..
من: خوب چه خبر یگانه.. حالت انگار خیلی بهتره..
یگانه: اره خوبم.. دیگه سرگیجه ندارم..
من: خیلی خوبه.. مدارکت از ایران اومد؟..
یگانه: نه هنوز نرسیده..
من: خوب ایشالا میاد.. نگران نباش..
یگانه: نه نگران نیستم..
من: طوری شده یگانه؟... بی حالی..
یگانه بغضش رو قورت داد وگفت: مامان زنگ زده بود... یه خرده ناراحت بود..
کنار یگانه نشستم و گفتم: واسه چی؟... می خوای بهم بگی؟
یگانه: مسعود ازدواج کرده..
اشکهای یگانه چکیدن.. مات موندم.. یعنی یگانه انقدر مسعود رو دوست داشت؟.. خدای من .. اگه دوستش داشت چقدر عذاب کشیده بود..
گفتم: یگانه تو مسعود رو دوست داشتی؟
یگانه سرش رو تکون داد و گفت: نه..
گفتم: خوب چرا الان ناراحتی؟..
یگانه: ناراحت نیستم.. خوشحالم.. من و مسعود با هم به هیچ جا نمی رسیدیم.. من خیلی پافشاری کردم.. بابام رو راضی کردم ولی مامان قبول نکرد.. می گفت مسعود خیلی خوبه.. راس می گفت... مسعود خیلی خوبه.. خوشحالم که ازدواج کرد..
مات موندم.. یعنی چی مسعود خوبه.. اون مسعود کثافتی که من دیده بودم.. با اون حرفایی که به زن عمو زده بود... طفلی یگانه برای کی خودش رو ناراحت می کرد..به کی می گفت خوب..
گفتم: ببین یگانه جون.. به خاطر مسعود خودت رو ناراحت نکن.. اون اگه واقعا دوستت داشت که تو این شرایط سخت ولت نمی کرد.. سعی می کرد پیشت بمونه.. نه اینکه نامزدی رو به هم بزنه.. جزام که نداشتی..
یگانه سرش رو تکون داد و گفت: نه شیرین.. تو نمی دونی.. تو خبر نداری..
من: از چی خبر ندارم..
گریه یگانه شدت پیدا کرد و گفت: شیرین به خدا دارم می ترکم.. از بغضش که تو گلومه.. از کاری که کردم.. نمی تونم خودم رو ببخشم..
من: مگه چیکار کردی یگانه؟ می خوای به من بگی؟
یگانه اشکاشو پاک کرد و گفت: قول می دی به فرشاد نگی؟.. به هیچ کس نگو..
من: اره قول میدم..
یگانه: من... من..
یگانه لبش رو گزید...گفتم: یگانه.. اگه راحت نیستی تعریف نکن..
یگانه سرش رو تکون داد و گفت: استادمون بود.. تو دانشگاه..
ابروهام رفت بالا.. یگانه داشت درباره چی حرف می زد؟.. بهش خیره شده بودم.. یگانه عروسکی رو که توی دستش بود رو گذاشت توی قفسه.. با صدای اروم ادامه داد... انگار با خودش حرف می زد.. نگام نمی کرد..
یگانه: نه اینکه خیلی استاد خوشگل و خوش تیپی باشه ها.. نه.. یه خرده بداخلاق بود.. ولی خیلی با سواد بود.. سی و پنج سالش اینا بود.. از همون ترم اول استادمون بود.. ترم اول به هیچ کسی محل نمی داد... ولی ترم دوم بهتر شده بود.. مخصوصا با اونایی که تو درسش نمره خوب اورده بودن.. منم سومین نمره رو تو کلاسش اوردم.. گفت سه نفر اول بریم پیشش تا بهمون پروژه بده باهاش کار کنیم.. همون ترمم فرشاد کاراشو جور کرد که بیاد اینجا...خوب منم ناراحت بودم.. دلم برای فرشاد تنگ می شد.. نمی دونی شیرین فرشاد چقدر تو خونه هوامو داشت.. فرشاد که رفت خیلی ساکت شدم.. اصلا تو خونه فرشاد بود که باهام حرف می زد.. استاد همش می پرسید چی شده خانم مرادی منم می گفتم چیزی نیست.. یکی دو هفته بعد از رفتن فرشاد بود که دیگه طاقت نیاوردم.. تو افیسش وقتی تحقیقمو داشتم بهش تحویل می دادم زدم زیر گریه.. پرسید چی شده.. منم دلم پر بود.. بهش گفتم برادرم رفته خارج.. گفتم چقدر دلم براش تنگ شده.. یه خرده دلداری داد که کار خوبی کرده و تو می تونی ازش کمک بخوام و مقالات خوب می تونه برام بفرسته و فرصت تحصیلی مناسبی هم می تونه برام مهیا کنه.... شیرین از اون روز رفتارش باهام عوض شد.. می دونی تحویلم می گرفت.. پیش بقیه نه.. ولی وقتی خودمون بودیم خیلی خوشرو می شد.. دیگه یه جوری شده بود که تو تحقیقهای خصوصیش راهم می داد...حتی کمک کرد یه تحقیق رو خودم بنویسم...
یگانه ساکت شد... سعی کردم حرفاشو تو ذهنم حلاجی کنم... یعنی یگانه عاشق استادش شده بود؟.. گفتم: یگانه.. تو استادت رو دوست داشتی؟
یگانه لبش رو گزید و سرش رو پایین تر انداخت... سعی کردم لحن سرزنش امیز نباشه.. به ارومی گفتم: استادت.. پونزده سال از خودت بزرگتر بود.. زن و بچه نداشت؟
یگانه سرش رو تکون داد و گفت: نه.. خانومش طلاق گرفته..
من: یگانه جان.. اخه تو.. می خواستی با کسی ازدواج کنی که ازت پونزده سال بزرگتره .. یه بارم ازدواج کرده؟
یگانه سرش رو بالا گرفت و گفت: من نمیخواستم باهاش ازدواج کنم.. من تنها بودم شیرین.. خیلی تنها.. دوست صمیمی که نداشتم.. مامان و بابا که سرشون به خودشون گرم بود.. فرشادم که اومده بود اینجا..
فک یگانه لرزید.. دلم براش ریش شد.. گفتم: خوب بعد چی شد...
یگانه بغضش رو قورت داد و گفت: قول دادی به فرشاد نگی...
من: اره قول دادم...
یگانه: بعد از امتحانات بود..یه روز بهش زنگ زدم که استاد کی دانشکده هستین تحقیق رو بیارم.. گفت یه هفته دانشگاه نمیره چون قراره برای یه کنفرانس بره خارج... ادرس خونه شونو داد گفت ببرم اونجا...
دوباره ساکت شد.. اروم گفتم: رفتی؟..
سرش رو تکون داد و گفت: اره رفتم.. تحقیقم رو دادم.. باید مراحلی که انجام داده بودم رو بهش می گفتم و کارهای بعدی رو ازش تحویل می گرفتم.. یه قهوه درست کرد و خوردیم..
یگانه به اینجا که رسید کله ام داغ شد.. هر فکری به ذهنم اومد..نکنه اتفاقی افتاده باشه.. به زور جلوی جیغم رو گرفتم.. ولی یگانه خیلی راحت تعریف کرد.. نه اثری از هیجان تو صداش بود نه چیزی... نفس راحتی کشیدم.. یگانه با پایین لباسش بازی می کرد... گفتم: یگانه.. یعنی هیچکس خبر نداشت میری خونه استادت..
یگانه چشماشو بست و سرش رو تکون داد و گفت: زیاد نرفتم.. دو بار... یه بارم که اصلا از در تحویل دادم اصلا تو نرفتم... می دونی شیرین..
منتظر شدم.. یگانه نفس عمیقی کشید و ادامه داد: یه جورایی مثل فرشاد بود.. البته نه به شوخ و شنگی فرشاد.. همیشه اخمهاش تو هم بود.. ولی کمکم می کرد.. با حرفاش ارومم می کرد.. نه اینکه حرف بی مورد بزنه ها.. نه.. انصافا نه.. همین که کارامو که درست انجام می دادم تشویقم می کرد خودش خیلی امید بخش بود... تا اینکه مامان مسعود رو علم کرد... زمزمه اش بود.. ولی فکر می کردم خود مسعود مخالفت می کنه.. فکر می کردم یه چیزیه بین مامان و زندایی.. فکر نمی کردم جدی بشه.. ولی شد.. قضیه خیلی جدی شد.. من تنها بودم.. تنها کسی که طرف من بود فرشاد بود که اونم کاری از دستش برنمی اومد... درسته خیلی داد وهوار کرد.. نمی دونی چقدر به مامان التماس کرد.. گفت بزارن درس بخونم ولی گوش مامان بدهکار نبود.. منم اعتصاب کردم.. غذا نخوردم.. خودمو تو اتاق حبس کردم.. به حرف مامان گوش نکردم ولی مامان یه دنده تر از این حرفا بود.. از کارای تحقیق و پروژه عقب افتادم.. صدای تیرداد دراومد.. منی که همیشه دقیق و سروقت بودم دیگه هیچ کاری نمی کردم..کارهاشو نصفه می بردم تازه همه شم پر از غلط و غلوط... یه بار صدام کرد.. گفت اصلا ازم انتظار نداشته.. دوست نداشتم قضیه رو بفهمه.. هر چی بود غریبه بود.. ولی تنهایی خیلی بهم فشار اورده بود.. هیچ کس نبود باهاش دردودل کنم.. مامانم باهام حرف نمی زد.. بابا که کلا خنثی بود..با فرشادم حرف می زدم عصبانی می شد که چرا هیچ کاری نمی کنم.. هیچ کس پیشم نبود.. شیرین کسی نبود...
دوباره گریه اش گرفت.. بغلش کردم.. می دونستم بیشتر از هر چیزی به یه اغوش احتیاج داره.. پشتش رو مالیدم.. یادم بود چه روزهایی رو می گفت.. روزهایی که درگیر طلاقم بودم.. یادم بود چقدر یگانه ساکت و لاغر شده بود... پس قضیه این بود... ولی این چه ربطی به خوب بودن مسعود داشت.. این قضیه برای هرکسی ممکن بود پیش بیاد..یه خرده که اروم شد گفتم:یگانه جان.. می خوای بزاری برای یه وقت دیگه تعریف کنی؟..
یگانه سرش رو تکون داد و گفت: اگه خسته شدی باشه ..
من: نه من خسته نشدم.. بگو..
یگانه: هیچی دیگه.. من و مسعود نامزد کردیم.. یادته دیگه.. باهاش شرط کردم کاری به کارم نداشته باشه.. حالا فکر نکن مسعود خیلی ازم خوشش می اومد.. اصلا لازم نبود باهاش شرط کنم.. خودش بیشتر از من راغب به ازادی بود.. کاریم نداشت.. الکی می اومد و میرفت.. منم به تحقیق و پروژه ام می رسیدم..تا اینکه تیرداد یه کار تحقیقاتی بزرگ برداشت و از ساعتهای تدریسش تو دانشگاه کم کرد.. همش دوروز می اومد دانشگاه که من یه روزشو کلاس نداشتم... عملا یه روز تو هفته می دیدمش... اونم با اون کارفشرده ای که داشت.. بیشتر اوقات باهم بودیم.. تو دفترش... تو دانشگاه.. بیرون...یخمون باز شده بود.. صمیمی تر بودیم.. البته فاصله اش رو حفظ می کرد ولی من دیگه بهش عادت کرده بودم..عادت کرده بودم تمام تنهایی های من بشه تیرداد.. هرچند به بهانه کار باشه.. به بهانه تحقیق باشه.. گاهی از مسعود می پرسید.. جواب سربالا می دادم.. مسعود رو دوست نداشتم.. ولی تیرداد لااقل مجبورم نمی کرد.. دستور نمی داد.. به حرفام گوش می داد.. یه جورایی.. یه جورایی دوستش داشتم..
یگانه باز سرش رو انداخت پایین..باورم نمی شد.. دوست داشتم بقیه اش رو بشنوم.. دلم یه جورایی برای یگانه می سوخت.. گفتم: خوب چی شد؟..
یگانه: هیچی.. مسعود که کاریم نداشت بیشتر می رفتم پیش تیرداد.. همه فکر می کردن کم کم دیگه به مسعود علاقه مند شدم در حالی که من فقط از اینکه تیرداد پیشم بود خوشحال بودم.. همه چی داشت خوب پیش می رفت..عید فرشاد اومد.. وقتی اومد دیگه خوشحالیم صدبرابر شد.. دیگه از بودن مسعود ناراحت نمی شدم... انگار اصلا نبود.. نامزدم نبود...دیگه پیش تیرداد نمی رفتم... فقط گاهی بهم زنگ می زد مطمئن بشه کاری که بهم داده رو درست انجام می دم.. به فرشاد گفتم با استادم پروژه برداشتم.... تشویقم کرد ولی روحشم خبر نداشت که استادم رو دوست دارم... خودمم صداش رو نمی تونستم دربیارم... می ترسیدم هم تیرداد رو از دست بدم هم خانواده ام رو.. بعد از اینکه فرشاد رفت دوباره تنها شدم و رو اوردم به تیرداد... اینبار صدای مسعود دراومد.. اعتراض می کرد چرا بهش اهمیت نمی دم.. درس رو بهونه کردم.. گفتم درسام سنگینه.. بیشتر عصبانی شد.. گفت اینجوری بشه دیگه اجازه نمی ده درس بخونم.. منم عصبانی شدم.. به هم توپیدیم.. یکی اون گفت یکی من گفتم.. اخر عصبانی شد و رفت خونه شون.. مامان اومد و هرچی از دهنش درمیاومد بهم گفت.. گفت لیاقت ندارم پسر به اون خوبی رو نگه دارم.. انقدر رو اعصابم رفت که داشتم دیوونه می شدم..تیرداد بهم زنگ زد.. گفت: اگه اون قسمتی رو که بهم داده کامل کردم ببرم پیشش.. کامل نبود ولی بهانه خوبی بود از خونه بزنم بیرون.. گفت خونه اس.. رفتم خونه شون..حالم خوب نبود.. نه از مسعود.. از مامان.. که چطوری سر مسعود سرم داد می کشید.. تیرداد گفت کارت نصفه اس.. گریه کردم.. بهش گفتم خیلی بدبختم.. گفتم چی شده.. وقتی دیدم همش داره میگه اشکالی نداره.. مهم نیست..چهارتا هم گذاشتم روش.. از مسعود بد گفتم.. گفتم اذیتم می کنه و صداش رو نمی تونم دربیارم.. گفتم کتکم می زنه تحقیرم می کنه...هیچ کسم حرفم رو باور نمی کنه.. همه فکر می کنن مسعود خیلی خوبه.. تیرداد دیگه چیزی نگفت.. گفتم خودم رو می کشم.. تیرداد سعی کرد ارومم کنه.. ولی من.من..
یگانه شروع کرد به هق هق کردن.. سعی کردم ارومش کنم ولی اروم نمی شد.. بغلش کردم.. موهاشو نوازش کردم.. گفتم: پاشو.. پاشو بیابریم دست و صورتت رو بشور... بعدا خواستی تعریف می کنی.. پاشو.. حالت خوب نیست..
به زور یگانه روبردم دستشویی.. طفلی یگانه... چی می تونستم بهش بگم که کمی از دردی که کشیده بود کم کنه..


مامان یواشکی ازم پرسید: یگانه چی شده؟ گریه کرده؟
من: اره.. دلش تنگ شده خوب.. یادته از زن عمو جدا نمی شد..
مامان: الهی بمیرم...طفلی یگانه...
مامان داشت می گفت ولی من همش ذهنم مشغول یگانه و تیرداد بود.. دلیل کارش رو درک نمی کردم ولی بهش حق می دادم.. سخته مجبور باشی تنهایی همه چیز رو تحمل کنی.. یگانه دیگه حرفی نزد.. گذاشتم راحت باشه.. شاید یه وقت دیگه برام تعریف می کرد.. حالا که تا اینجاش رو برام گفته بود حتما بقیه اش رو هم برام تعریف می کرد.. شب فرشاد اومد خونه ما.. یگانه با نگرانی بهم نگاه می کرد ولی سعی کردم اعتمادش رو بخودم جلب کنم.. صبح با اوو به سارا زنگ زدم..
من: چه خبر سارا؟.. راتین چیکار می کنه؟
سارا: داره دندون درمیاره.. پدر من و امین رو دراورده..
من: اخی چرا؟.. تب کرده؟
سارا: تب نه.. ولی طفلی بیقراری می کنه... دلم ریش میشه شیرین..
من: اخی.. بمیرم براش..
سارا: خوب از تو چه خبر.. ایشالا یه ماه دیگه مهرزاد کوچولو رو بغل می کنی دیگه..
من: اره..ایشالا..
سارا: وقتی زن دایی بهم گفت می خواین اسمشو بزارین مهرزاد تعجب کردم.. مگه تو اسم باربد رو دوست نداشتی؟
دوباره پرت شدم به گذشته... به روزهایی که نمی دونستم شادی دختره یا پسر.. قرار گذاشته بودم پسر باشه اسمش باشه باربد.. دختر باشه شادی.. که شادی شد... سارا که دمغ شدنم رو دید سریع گفت: عجب سوالایی می کنم من.. ولش کن اصلا...
من: نه اشکال نداره.. جاوید خوشش اومد..
سارا: خوب ایشالا به دنیا میاد.. قدمش خیر باشه.. زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشه...
خدایا من قبلا تمام این حرفها رو شنیده بودم.. برای شادی هم همین حرفا رو زده بودن.. ولی چی شد..
من: راستی دیروز یگانه اینجا بود.. می گفت مسعود ازدواج کرده.. خبر داری؟
سارا سرش رو تکون داد و گفت: اره بی شعور.. خوب شد.. یگانه خلاص شد از دستش.. نمی دونی به عمو مرتضی و فرشاد چی گفته بود...
من: چی گفته بود مگه؟..
سارا: به یگانه نگی ها.. به عمو گفته بود پاشو دختر بدکاره ات رو از بغل پسرهای دانشگاه جمع کن.. فکن کن شیرین.. هیشکی نه یگانه.. به فرشاد گفته بود یگانه با استادشه..
با این حرف فقط یه اسم اومد توی ذهنم.. تیرداد.. یگانه می گفت رفته خونه استادش.. می گفت استادم رو دوست داشتم.. یعنی مسعود حق داشت؟.. گیج مونده بودم..
من: چطور روش شده؟
سارا: حالا می دونی کدوم استادش رو می گفت؟.. همون استادی که یگانه رو رسونده بوده بیمارستان.. انگاری تو بیمارستان مسعود براش شاخ و شونه می کشه که به چه حقی یگانه رو اوردی بیمارستان... عمو کلی از استاده معذرت خواسته بوده.. فرشاد که اینجا بود باهاش حرف زدم.. فرشاد می گفت مسعود توهم زده.. استاده اصلا تو این مایه ها نبوده.. فکر کن... خوبی کنی یه چنین انگی بهت بزنن..
هنوز داشتم حرفای یگانه رو سبک سنگین می کردم.. گفتم: طفلی یگانه..
سارا: اره.. بعدا زن دایی شهلا سر دردودلش با مامان باز شده بوده گفته بود یگانه تو اون وضعیت مادر مسعود اومده بوده که الا و بلا باید یگانه رو ببریم دکتر ..
من: دکتر؟
سارا: اره دیگه.. واسه گواهی بکارت و اینا..
ابروهام رفت بالا و گفتم: بی خیال.. راستی؟..
سارا: اره.. عمو هم عصبانی شده بود.. طفلی یگانه واسه همون خوب نمی شد.. منم چند روز پیش باهاش حرف می زدم.. ماشالا خیلی بهتر شده.. تصمیم درستی هم گرفت که اونجا موند.. برمی گشت اینجا فامیل داییش جلوی چشمش ایینه دق که چی..
بعد از کمی صحبت درد کمر رو بهونه کردم و از سارا خداحافظی کردم.. پاشدم رفتم پایین.. این چند روز اخر واقعا حوصله ام سر می رفت..هرچند نرمش و حرکاتم سرجاش بود ولی واقعا تکون خوردن برام سخت می شد... خوشبختانه با بودن مامان و بابا خیلی از مسئولیتهای من کم شده بود ولی باز یه کارهایی رو باید خودم انجام می داد...شب داشتم دندونامو مسواک می زدم و جاوید هم ریشش رو می زد...
من: جاوید یه چیزی بپرسم؟
جاوید: بپرس..
من: اگه یه دختری یه پسری رو دوست نداشته باشه بعد مجبورشون کنن که با هم ازدواج کنن بعد اون پسره هم کاری به کار دختره نداشته باشه بعد اون دختره بره سمت یه پسره دیگه بعد اون پسره بیاد به دختره بگه چرا رفتی سمت پسره بعد به پسره..
با دیدن قیافه جاوید تو ایینه زدم زیر خنده.. ریش تراش توی دستش با چشمهای گرد تو ایینه بهم زل زده بود... گفت: was? Was was? Was was was?
بعد دوتایی مون زدیم زیر خنده... جاوید: باور کن نفهمیدم..
گفتم: باشه..یه جور دیگه بهت می گم.. فرض کن فرشاد و تاتیانا رو مجبور کنن باهم ازدواج کنن درحالی که علاقه ای بهم ندارن.. اگه تاتیانا بره سمت یه مرد دیگه.. بهش حق می دی؟
جاوید خم شد و صورتش رو شست.. بعد حوله رو برداشت و گفت: اره.. البته..
من: جدی؟
جاوید: اره.. هیچی زور نمیشه.. وقتی دوست نداره اجباری نیست باهاش زندگی کنه..
من: این میشه خیانت...
جاوید: نه خیانت نمیشه..
با بدعنقی گفتم: میشه.. وقتی به یکی تعهد داری باید بهش عمل کنی.. فکر کردن به یه مرد دیگه میشه خیانت..
جاوید منو به سمت خودش برگردون.. دستش رو انداخت دور کمرم..شکم گنده ام نمی زاشت کاملا برم تو بغلش..گفت: شیرین.. تعهد باید قلبی باشه.. ازدواجی که توش علاقه نباشه.. ازدواج نیست.. وقتی ازدواج نباشه یعنی تعهد هم نیست.. خودت رو ببین.. به پیمان و مهتا هیچ تعهدی نداری.. اونا حتی الان می تونن برن پیش اشمیت.. ولی چرا پیش خودمون نگهشون داشتی؟..
گفتم: چون دوستشون دارم..
جاوید: همین.. وقتی دوست داشتنی نباشه چرا باید ادم خودشو اذیت کنه..
جاوید راس می گفت.. ولی باز فکر مشغول کار یگانه بود... یعنی با تیرداد تا کجا پیش رفته بود؟.. اصلا دوست نداشتم حق با مسعود باشه.. نه به این خاطر که ازش بدم می اومد.. چون دلم به حال یگانه می سوخت...
اضطراب داشتم.. مامان مدام دعا می خوند و تو صورتم فوت می کرد.. دیروز رفته بودم پیش دکتر و اونم تشخیص داده بود بچه باید به دنیا بیاد.. اونم یه هفته زودتر.. اصلا امادگیش رو نداشتم.. درسته دفعه اولم نبود ولی باز هم دلشوره داشتم...شب اصلا نتونسته بودم بخوابم.. جاوید همش سعی می کرد با حرفاش ارومم کنه ولی باز می لرزیدم.. تا صبح نزاشتم بخوابه.. صبح یه دوش گرفتم تا حاضر شم بریم بیمارستان.. مهتا مدام جست و خیز می کرد..
من: مامان جان انقدر رو تخت بالا پایین نپر... می افتی زمین..
مهتا: مهرزاد امروز به دنیا میاد؟
من: اره عزیزم..
مامان:اینم بزارم؟
پتوی ابی من دستش بود.. گفتم: نه مامان.. اینجا که همراه اجازه نمی دن.. اونجا همه چی دارن..
مامان: باشه دیگه چی بزارم؟..
من: لباسهای بچه رو برداشتی؟..
مامان: اره همه شون تو این ساک کوچولو هستن..
برای هزارمین بار ساک رو چک کردم.. جاوید اومد تو اتاق و گفت: شیرین.. هنوز حاضر نیستی؟.. ما باید نه بیمارستان باشیم..
به سمت جاوید برگشتم... با بغض گفتم: جاوید من می ترسم..
جاوید به سمت اومد و گفت: از چی می ترسی عزیزم..
مامان دست مهتا رو گرفت و از اتاق رفتن بیرون..
جاوید دستش رو انداخت دور شونه هام و گفت: شیرین.. داره بچه مون به دنیا میاد.. از چی می ترسی؟
بوی ادوکلن جاوید زیر دماغم بود.. چه بوی اطمینان بخشی داشت.. از کلمه بچه مون که به کار برد دلم قرص شد ولی باز می ترسیدم.. گفتم: نمی دونم.. می ترسم نتونم ازش مراقبت کنم... نتونم مادر خوبی باشه..
جاوید به شوخی منو به سمت در برد و گفت: حق داری.. اون مدال بهترین مادر رو من گرفتم..
من: جاوید.. شوخی نکن.. من دارم جدی می گم..
جاوید دوباره به سمتم چرخید .. تو چشمام زل زد و گفت: بهم اعتماد داری؟
چشمهای قهوه ای جاوید.. چقدر چشماشو دوست داشتم.. گفتم: اره..
جاوید: خوب.. من دارم بهت می گم تو بهترین مادر دنیایی..
لبخند دلگرم کننده جاوید دیگه ترسی تو دلم باقی نزاشت.. پیشونیم رو بوسید و از اتاق رفتیم بیرون.. پیمان پایین پله هاایستاده بود وگفت: مامی .. زودباشین دیگه..
من: باشه عزیزم.. چقدر عجله دارین..
مهتا: مامی اجازه می دین من مهرزاد رو بغل کنم؟
من: اگه مواظب باشی اره..
پیمان: منم می خوام بغلش کنم..
جاوید: بچه ها.. برید تو ماشین.. زود.. اینقدر حرف نزنین..
سوار ماشین شدیم.. کمربندم رو بستم.. مامان هنوز دعا می خوند و بچه ها هم شیطونی می کردن.. به بیمارستان رسیدیم.. سعی می کردم نلرزم.. رفتیم تو.. کارهای پذیرش به سرعت برق انجام شد.. رفتیم تو اتاق مخصوص و لباس عوض کردم.. بعد اومدم تو اتاق خودم نشستم تا برای عمل اماده بشم.. هنوز ساعت نه نشده بود... جاوید هندی کم رو در اورد و شروع کرد به فیلم گرفتن..
من: وای جاوید تو چقدر خجسته ای.. فکر هندی کم رو هم کردی..
جاوید: البته.. مامان مهرزاد..الان بگو چه احساسی داری؟
خندیدم و گفتم: هیجان زده ام..
جاوید به سمت ایینه ای که توی اتاق بود چرخید و از خودش فیلم گرفت و گفت: منم همینطور..
به سمت مامان چرخید و گفت: خوب مامان بزرگ مهرزاد... شما چه احساسی دارین؟
مامان دعاش رو تموم کرد و گفت: منم هیجان زده ام..
جاوید به سمت بابا رفت و گفت: بابابزرگ مهرزاد.. شما چی؟
بابا خندید و گفت: منم هیجان زده ام..
مهتا بالا پایین پرید و گفت: الان من..
جاوید: خوب خواهر مهرزاد.. تو چطوری هستی؟
مهتا: هیجان زده ام و دوست دارم مهرزاد زودتر بیاد..
جاوید: برادر مهرزاد.. تو چی؟
پیمان: وای من خیلی هیجان زده ام... و دوست دارم مهرزاد رو زود ببینم..
جاوید: خوب مهرزاد بیاد بهش چی می گین؟
مهتا: من بهش می گم چقدر دوستش دارم..
پیمان: منم بهش می گم خیلی خوشحالم که برادر من شده..
صدای الهی شکر بابا رو شنیدم.. به سمت بابا که برگشتم دیدم چشماش داره برق می زنه.. الان که خودم بچه داشتم می دونستم چقدر بابا از اینکه منو خوشبخت می بینه خوشحاله... بعد از چند دقیقه پرستار اومد تا منو ببره اتاق عمل... جاوید هم همراه من اومد.. چقدر خوشحال بودم که جاوید هم اجازه داشت همراه من تو اتاق باشه.. جاوید رفت تو یه اتاق دیگه تا لباس عوض کنه.. روی تخت دراز کشیدم و منتظر شدم.. دور وبر من پر از پرستار بود.. دستی رو روی دستم حس کردم.. برگشتم.. جاوید بود.. چقدر دلگرم کننده بودم که اینجاست..
جاوید: شیرین.. من اینجام..
دستش رو فشار داد و گفتم: خوشحالم..
اروم منو روی تخت نشوندن.. و بعد به سمت جلو خم کردن.. می دونستم وقت بی حسی موضعیه.. درد وحشتناکی داشت ولی به خاطر بچه باید تحمل می کردم.. سه تا مرد منو نگه داشتن تا تکون نخودم.. جاوید مدام تو گوشم می خوند تا اروم باشم .. درد وحشتناکی پیچید تو ستون فقراتم.. لبم رو گاز زدم تا داد نکشم... بعد بلافاصله منو خوابوندن... نفس عمیقی کشیدم تا جبران نگه داشتن نفسم بشه.. پرستار بلافاصله ماسک اکسیژن رو روی دهنم گذاشت و پرده رو کشیدن..دستم تو دستای جاوید بود..
دکتر: خوب شیرین.. ببین حس می کنی؟
با اینکه چیزی رو حس نمی کردم گفتم: بله حس می کنم..
دکتر: اوکی فهمیدم.. خوب شیرین.. می خوای اسم پسرت رو چی بزاری؟
من: مهرزاد..
دکتر: مهرزاد؟.. یه اسم ایرانیه؟
من: بله..
دکتر: معنیش چیه؟
من: مهر دوتا معنی داره.. یکی به معنی خورشید.. و اون یکی به معنی عشق.. درواقع مهرزاد هم میشه فرزند عشق و هم میشه فرزند خورشید..
دکتر: اوه خوب حالا این پسر کوچولو فرزند افتابه یا فرزند عشق؟
به جاوید نگاه کردم.. چشمهای قهوه ای جاوید.. لبخندی بهش زدم.. و گفتم: معلومه.. فرزند عشق..
جاوید دست روی موهام کشید و خم شد و پیشونیم رو بوسید.. چند لحظه بعد صدای گریه مهرزاد توی اتاق پیچید و من نوزاد لخت و خونی رو دیدم که دکتر روی سینه ام گذاشت.. و اون لحظه من خوشبخت ترین زن دنیا بودم...

صدای جیغ سارا بلند شد: واییییی مامان.. بیا ببین چقدر خوشگله...
عمه: سلام شیرین جون..
من: سلام عمه خوبین؟..
عمه: فدات بشم عزیزم.. ایشالا قدم نورسیده تون مبارک باشه... چقدر ماشالله تپل موپله.
خندیدم و گفتم: شبیه کیه عمه؟
عمه خندید و گفت: کپ خودته عزیزم..
سارا اونور و مهتا هم اینور جیغ جیغ می کردن.. تو دلم خدا رو شکر کردم که لااقل پیمان مدرسه اس وگرنه انقدر سروصدا می کردن که مهرزاد بیدار شه و گریه کنه...
مهتا: سارا ..مهرزاد رو می بینی؟
سارا: اره.. خیلی دوستش داری؟
مهتا: اره خیلی.. قراره شیر بخوره بزرگ بشه با ما بازی کنه..
سارا: اونوقت تو مواظبش هستی اره؟
مهتا سرش رو تکون داد و گفت: اره.. مامان که دیروز حمومش می کرد من حوله رو براش بردم..
سارا: افرین ..دیگه چیکارا کردی؟
مهتا: وقتی هم مامان می خواد مهرزاد رو عوض کنه من براش پوشک می برم..
سارا خندید و گفت: واقعا حق مادری به گردن مهرزاد گذاشتی مهتا..
مهتا نفهمید سارا چی می گه ولی مدام دور و بر مهرزاد می چرخید و گزارش می داد..مامی الان مهرزاد دستشو تکون داد.. مامی الان مهرزاد سرش تکون داد.. مامی مهرزاد بیدار شده.. مامی مهرزاد بو میده... وقتی هم که پیمان می اومد نور علی نور می شد..دیگه به زور پیمان رو از کنار مهرزاد می کندم می نشوندم سر تکالیفش.. مهرزاد رو توی ننوی کوچیکش خوابوندم.. مهتا هم عین فرشته نگهبان وایساد بالا سرش...
سارا: چه می کشی خواهر..
سرم رو تکون دادم.. سارا: حقته..
من: الهی به روز من بیفتی اشکتو ببینم..
سارا: اوه اوه تهدید می کنی؟
عمه: ایشالا شیرین.. دعا کن.. بهش می گم بزار دومی هم بیاد گوش نمی کنه..
سارا: نه مامان جان.. دومی اگه خوب بود شما خودت می اوردی..
صدای زنگ در اومد.. مهتا بدو بدو رفت و در رو باز کرد..یگانه بود..
من: بیاین.. یگانه هم اومد..
یگانه پالتوشو دراورد و اویزون کرد.. از دماغ قرمزش معلوم بود که بیرون خیلی سرده..
مامان: بیا یگانه بشین برات چایی بیارم..
یگانه: ممنون زن عمو..
لپ تاپ رو به طرف یگانه برگردوندم..سارا: سلام یگانه خوبی؟
یگانه کنارم نشست و گفت : سلام سارا.. سلام عمه.. خوبین؟
عمه: سلام به روی ماهت عزیزم.. چطوری خوبی؟..
یگانه: مرسی عمه خوبم..
عمه: خدا رو شکر..
سارا: از درس و دانشگاه چه خبر یگانه؟
یگانه: بعد از ژانویه ترم جدید شروع میشه.. الان کلاس زبان میرم..
سارا: خوبه هر سه تون رفتین اونجا منو اینجا قال گذاشتین..
من: خوب تو هم پاشو بیا اینجا..
سارا خندید و گفت: من بیام اونجا که اینا اینجا تنها می مونن..
عمه با دلخوری گفت: اینا یعنی کیا؟
سارا غش غش خندید..منو یگانه هم شروع کردیم به خندیدن.. مامان با فنجون چایی اومد تو نشیمن..
مامان: دارن ادای منو درمیارن مهناز جون.. شما به دل نگیر..
با عمه اینا خداحافظی کردیم... ناهار یگانه پیش ما بود... بعد از به دنیا اومدن مهرزاد جاوید تا ساعت 3 بیشتر تو شرکت نمی موند... بقیه کارها رو می سپرد به شریک و منشیش سریع برمی گشت خونه...یگانه می خواست بره ولی نگهش داشتم برای شام.. به پیشنهاد مشاورم برای اینکه افسردگیم شدت پیدا نکنه هر روز بچه ها رو می سپردم به مامان و بابا و با جاوید می رفتم بیرون.. همین گردش های دونفره.. صحبت های معمولی.. قدم زنهای نیم ساعته هول هولکی خیلی سرحالم می اورد.. هر وقت که دست رو زیر بغل جاوید می انداختم و از بچه ها می گفتم و اینکه مهتا چیکار کرده و پیمان چی گفته و جاوید می خندید کلی بهم حس زندگی دست می داد.. بعد سریع به خونه برمی گشتیم که مهرزاد گرسنه نمونه... فرشاد برای شام خودش رو رسوند...
بابا: خوب دخترم.. به سلامتی کارای دانشگاتم که ردیف شد..
یگانه: بله عمو.. یه ماه دیگه ترممون شروع میشه..
بابا: مدارکت از ایران رو قبول کردن؟
یگانه: بله عمو جون.. با کارهایی که قبلا تو ایران انجام داده بودم زیاد سخت نبود...
فرشاد چاییش رو سر کشید و گفت: ولی یگانه دست استادت درد نکنه... با اون رزومه ای که نوشته بود قبولت کردن وگرنه اینجا هر دانشجویی رو راه نمی دن... دستش طلا.. من که تا از استادام یه معرفی نامه بگیرم پدرم دراومد..
بابا: جدی؟
فرشاد: اره.. بابا که رفته بوده پیشش زود بابا رو شناخته بود.. همونجا هم سریع برای یگانه معرفی نامه نوشته بود و رزومه رو داده بود دست بابا... خیلی ام از یگانه تعریف کرده بودکه اگه یگانه می موند اینجا حیف می شد..بابا می گفت یه ساعت بیشتر طول نکشید.. واقعا که طرف فرشته بود...
یگانه بهم نگاه کرد... می دونستم کی رو می گه.. تیرداد رو.. یگانه سرش رو به طرف دیگه برگردوند.. با حرفهایی که بهم زده بود احساس عجیبی بهش داشتم... هم دلم می سوخت و هم اینکه کاری که کرده بود برام قابل هضم نبود.. بعد از اون روز دیگه راجع بهش حرف نزده بود.. مدارکش از ایران رسیده بود..و رفته بود دنبال کارهای دانشگاهش.. بعدش هم که نهخودش چیزی گفت.. نه من چیزی پرسیدم.. دوست نداشتم فکر کنه من فضولم و دارم سرک می کشم.. بعد از شام بچه ها رو بردم بالا تا بخوابونم.. مهرزاد هم بغل یگانه بود.. با کلی دنگ و فنگ و قصه بالاخره مهتا خوابید... خسته وارد اتاق خودمون شدم... تخت مهرزاد رو موقتا اورده بودم تو اتاق خودم.. بغل یگانه خوابیده بود..
من: خوابیده؟
یگانه: اره..
پوفی کردم و گفتم: پس بندازش تو جاش.. خسته شدم از بس با بچه ها سرو کله زدم..
رو تختم ولو شدم.. یگانه هم مهرزاد رو گذاشت تو تختش و اومد کنار من دراز کشید... هردومون به سقف نگاه می کردیم..دوست داشتم از تیرداد بگه ولی روم نمی شد ازش بپرسم.. گفتم: پس رزومه ات رو تیرداد برات نوشته..
یگانه با لحن ارومی گفت: می خواست از دستم خلاص شه.. واسه 2 تا کار اخری من حتی 5 درصدم کار نکرده بودم ولی اونا رو هم به اسم من داده..
من: چرا این فکر رو می کنی؟
یگانه نفس عمیقی کشید و گفت: تیرداد راس می گفت.. ما به درد هم نمی خوردیم.. این کار رو کرده که من اینجا موندگار بشم.. هرچند اگه این کار هم نمی کرد برنمی گشتم ایران.. برمی گشتم هم سراغش نمی رفتم..
من: مگه فهمیده بود دوستش داری؟
یگانه سرش رو برگردوند و به من نگاهی انداخت..دوباره به سقف خیره شد و گفت: من بوسیدمش شیرین..

سریع به طرف یگانه برگشتم.. چی کار کرده بود؟.. چشماشو بست که مجبور نباشه قیافه بهت زده منو تماشا کنه..تو بهتش بودم... گفتم: چیکار کردی؟
یگانه لبش رو گزید و وسط حرفم پرید و گفت: می دونم اشتباه کردم شیرین..
من: نه این خیلی بیشتر از اشتباهه.. این بچگیه.. اخه این چه کاری بود کردی؟ به عواقبش فکر نکردی؟
یگانه: سرکوفتم نزن شیرین..
دوباره سرجام دراز کشیدم.. پس مسعود حق داشت.. نه.. یگانه اهل این کارها نبود.. اب دهنم رو قورت دادم.. باید ازش می پرسیدم؟..
من: یگانه.. اتفاقی هم..
یگانه سریع حرفم رو قطع کرد و گفت: نه شیرین.. به جون فرشاد نه..
بعد اروم گفت: دیگه اونقدرها هم بی بندوبار نیستم..
مدتی به سکوت گذشت..یگانه اروم گفت: خودش هم عصبانی شد.. گفت خیلی بچه ای.. گفت درباره ام چی فکر کردی.. حرفی نزدم.. یه خرده عصبانی شد بعد اروم شد.. گفت چرا اون کار رو کردم.. جوابی نداشتم بهش بدم شیرین.. گفت فراموش می کنه.. گفت حیفه دانشجویی مثل من افکارشو مسموم کنه.. بره دنبال اینجور کارا... دیگه خونه ش نرفتم.. می دونستم دوستم نداره.. یا اگه داره به شدت من نیست.. من یه جوجه دانشجو بودم نه بیشتر..
من: هنوزم دوستش داری؟
یگانه: من مدیونشم...
من: مدیون بودن رو بزار کنار.. دوستش داری؟
یگانه نفس عمیقی کشید و گفت: اگه بگم نه دروغ گفتم.. ولی دیگه هش فکر نمی کنم.. من با این کارم اونو عذاب دادم.. خیلی زیاد.. مسعود داشت ابروشو می برد ولی یه بار هم به روی من نیاورد.. یه بار ازم بازخواست نکرد... تنها کاری که می تونم براش بکنم اینه که دیگه سر راهش قرار نگیرم..
من: مگه مسعود چی کار کرد؟
یگانه: خبر نداری؟
من: نه کسی چیزی به من نگفت..
یگانه: یه بار با مسعود قهر بودم.. تیرداد خبر نداشت.. مسعودم رفته بود پیش مامان و بابا و چهارتا دری وری گفته بود.. مامانم شب گریه ام رو دراورد.. صبح رفته بودم پیش تیرداد تو افیسش.. کارامو بهم داد گفت کجا میری؟.. گفتم دانشگاه.. گفت تا نزدیک دانشگاه می رسونمت.. تو راه دانشگاه باز زدم زیر گریه.. پرسید باز چی شده؟.. ماجرا رو گفتم.. گفتم به زور می خوان بفرستنم خونه مسعود... گفتم از اینکه با مسعود تنها بشم می ترسم... گفتم تا اینجا هم حمایتهای بابام بوده ولی بعدش رو نمی دونم چیکار کنم... ناراحت شد.. اومد پایین یه ابمیوه برام گرفت.. یه خرده منو تو خیابونا گردوند تا حالم بهتر بشه.. بعد خیابون نزدیک دانشگاه پیاده ام کرد و رفت.. میدونستم دوست نداره دانشجوها ما رو با هم ببینن..ولی مسعود ما رو دیده بود.. صبحی دنبالم راه افتاده بود و دیده بود رفتم تو افیسش و بعد یکی دو ساعت اومدم بیرون.. بعدشم که تیرداد منو رسونده بود دانشگاه و ابمیوه و اینا... فکر بد کرده بود.. نیست اونروز پنجشنبه بود.. دانشکده خلوت بود..کلاسمون طبقه چهارم بود..اونجا هم که دیگه خلوت.. یهو یه گوشه گیرم اورد.. گفت اون اقا خوش تیپه کیه؟.. گفتم به تو مربوط نیست.. زد تو گوشم.. گفت پس واسه همینه واسه من سوسه میای... گفتم درست صحبت کن.. استادمه.. باهاش واحد دارم.. گفت بیرون دانشگاهم واحد داری باهاش؟.. باید پاست کنه خوب..
یگانه باز گریه اش گرفت.. سعی کردم ارومش کنم.. ولی یگانه گفت: نه شیرین بزار تعریف کنم.. عصبانی هلش دادم که خفه شو بیشعور.. خیلی محکم زد تو گوشم.. سرم گیج رفت و خوردم زمین.. گفت ابروتو می برم دختر هرزه.. گفتم هرکاری دوست داری بکن.. گورشو گم کرد.. یهو ترسیدم.. نکنه می رفت حرف نامربوط می زد به بابام.. پاشدم و دنبالش دویدم.. سرم گیج می رفت.. از ضربه ای که زده بود حالت تهوع داشتم.. سر یکی از راه پله ها کنترلم رو از دست دادم و خوردم زمین.. بچه بردنم بیمارستان.. اون سرگیجه موند که موند.. گیرداد حال به هم خوردنات مال حاملگیه... با اصرار بردتم ازمایش... وقتی دید از اون طریق نمی تونه خردم کنه گفت به مامان و بابات میگم.. ترس من از تیرداد بود... مبادا بهش چیزی می گفتن ابروم می رفت.. امتحانامو ناپلئونی دادم.. استادام صداشون دراومده بود.. انتظار نداشتن اونجوری امتحانامو بدم.. ولی تیرداد فهمید.. نمره ام رو کامل داد در حالی که عملا چیزی ننوشته بودم.. گفت فقط ورقه ات رو سیاه کن.. یه مدتی پیشش نرفتم.. مریضی رو بهانه کردم ولی می خواستم اتو دست مسعود نیفته.. مسعود کم یمهربونتر شده بود.. فهمیده بود به خاطر سیلی اونه... داشت یه کاری می کرد به بابام نگم..اگه می گفتم اونم ماجرای استادم رو می گفت.. فکر می کردم خیلی مدرک تو دستش داره..
یگانه دستش رو روی پیشونیش کشید و گفت: پوففففففففف... باورم نمیشه همه اینا رو من از سرم گذروندم...
من: یه چیزی بپرسم؟
یگانه: بپرس..
من: دفعه دوم چی شد که حالت بد شد؟..
یگانه نفس عمیقی کشید و گفت: هیچی.. یه خرده که گذشت دوباره رفتم پیش تیرداد تا ازش پروژه بگیرم.. نگو مسعود کار و زندگیشو ول کرده افتاده دنبال من ببینه کجا میرم با کی میرم.. اینبار پیش من نیومد.. صاف رفته بود پیش تیرداد.. گفته بود حالیشه چه خبره.. اینکه من دوستش دارم.. به تیرداد گفته بود بهش برمی خوره وقتی من تو عقدشم با یکی دیگه ارتباط داشته باشم... تیرداد عصبانی شده بوده.. وقتی تو دانشگاه رفتم تو اتاقش.. خیلی عصبانی شد.. گفت یعنی چی نامزدت میاد این حرفا رو بهم می گه.. مگه من کاری کردم نشستی برای خودت خیالات بافتی... گفتم استاد ببخشید.. عصبانی شد و بهم گفت عین دختر هرزه ها می مونم.. بااین تفاوت که اونا نخ می دن من با پنبه سرمیبرم.. شکستم شیرین.. خیلی راحت گفت معلومه ته این رابطه ازش چی می خوام.. ادمی بودم که بوسیده بودمش.. فقط یه بار.. ناخوداگاه.. و البته کمی عمدی.. گفت دیگه باهاش واحد برندارم چون اگه برداشتم هم نباید انتظار قبولی داشته باشم.. از اتاقش که اومدم بیرون دوباره سرگیجه اومد سراغم.. بقیه شو هم که خودت می دونی..
دست یگانه رو گرفتم تو دستم... گفتم: یگانه واقعا فکر می کنی تاوان یه بوسه این باید باشه؟..
یگانه: این زجرا تاوان یه بوسه نیست شیرین.. تاوان ندانم کاری های مامان و بابای منه.. تاوان سادگی های خودم.. تاوان یه دندگی های مامان و زنداییم... تاوان سکوتی که کردم.. کم اوردنم..
تا خواستم یه چیزی بگم تقی به در خورد و مامان اومد تو..
مامان: شماها اینجایین؟
من: اره داشتیم حرف می زدیم..
مامان: فرشاد گفت صدات کنم یگانه.. داره میره..
یگانه از جاش بلند شد... گفتم: یگان.. خودتو ناراحت نکن باشه؟
یگانه لبخندی زد وگفت: هرچی بوده گذشته.. الان من یه زندگی جدید رو شروع کردم شیرین..با چشمهای باز.. جایی که مجبورم نمی کنن به میل اونا رفتار کنم.. با تجربه های خوب.. سعی می کنم عاقلانه تر رفتار کنم.. بهتر زندگی کنم.. دیگه ناراحت گذشته نیستم..
صورتش رو بوسیدم.. پاشد و رفت پایین.. کمی بعد جاوید اومد بالا..
جاوید: خیلی خسته شدی ها..
من: نه مهم نیست.. من دوست دارم..
جاوید تا به سمتم خم شد صدای مهتا اومد: مامیییییی
جاوید خودش رو پرت کرد رو تخت و گفت: اوه.. نه..
خندیدم و با خستگی از جام پاشدم.. گفتم: اومدم مامی

من: از مرضیه چه خبر؟..
لقمه پرید تو گلوی پیمان و شروع کرد به سرفه کردن.. سریع یه لیوان اب پر کردم و دادم دستش و گفتم: خوب یه خرده ارومتر بخور بچه..
پیمان زود لیوان اب رو سرکشید.. جاوید: وارد اشپزخونه شد و گفت: پس این اخبار ساعت 8 کی پخش میشه؟
پیمان بدون اینکه به ساعت نگاه کنه گفت: ساعت 8
و بعد زد زیر خنده.. جاوید چپ چپ پیمان رو نگاه کرد و گفت: خیلی خوب بانمک..
خنده ام رو قورت دادم و گفتم: نیم ساعت دیگه عزیزم...
پیمان بشقابش رو به طرفم گرفت و گفت: وای مامی خیلی خوشمزه بود.. ممنون..
من: بازم می خوری؟
پیمان: اوه نه .. شکرا..
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم: می بینم که کمال همنشین بدجوری اثر کرده..
پیمان با نیش باز گفت: ما اینیم دیگه..
جاوید: نه زیاد امیدوار نباش شیرین.. اگه اثر کرده بود این بچه لااقل باید به قدر سنش رفتار می کرد..
من: وا چشه بچه ام..
جاوید: خودت داری می گی بچه..
پیمان غش غش زد زیر خنده.. عاشق این روحیه اش بودم.. همیشه می خندید و می خندوند..
من: حال مادرش چطوره؟.. من وقت نکردم بهش سر بزنم..
پیمان: اونم خوبه.. یه مدتی به مرضیه گیر داده بود برگردن لبنان ولی خوب مرضیه دیگه به اینجا عادت کرده..
من: خوب حق داره زن تنها.. شوهرش که بیچاره اونجوری شد.. کاری هم نداره بکنه.. سخت می گذره خوب..
جاوید: مهرزاد کجاست؟ صداش درنمیاد..
من: خوابه..
جاوید: خوابه؟.. نیم ساعت دیگه مهتا رو تو اخبار نشون میدن انوقت مهرزاد خوابه؟
من: خواهش می کنم جاوید.. میرم بیدارش می کنم.. امروز امتحان داشته ها.. خوب خسته شده.. اگرم بیدار نشد براش ضبط می کنیم...
مهرزاد: نه مام.. بیدارم..
پیمان کف دستشو بالا گرفت و گفت: هالو بوغودا..
مهرزاد زد تو دست پیمان..بعد گفت: مهتا رو کی نشون میده؟
من: ساعت 8..
از توی یکی از کابینتها پاپ کرن رو دراورد و توی یه کاسه ریخت..
من: گرسنه ای برات یه چیزی بیارم..
مهرزاد: نه مام..گرسنه نیستم..
جاوید: امتحانت چطور بود؟
مهرزاد: خوب... تقریبا بیشتر سوالات رو می دونستم...
صدای زنگ موبایل پیمان بلند شد..به شماره نگاه کرد و گفت: مرضیه اس.. ببخشید..
از جاش بلند شد و رفت تو نشیمن تا حرف بزنه.. با لبخند به رفتنش نگاه کردم.. پیمان الان 28 سالش بود.. دانشجوی پزشکی.. تو یکی از بیمارستانهای هامبورگ کار می کرد .. با مرضیه نامزد کرده بود.. همون دختر لبنانی مو سیاهی که از اول مدرسه باهاش همکلاس بود..
من: باورم نمیشه بچه ها به این زودی بزرگ شدن..
جاوید: عزیزم بالاخره یه روزی بزرگ می شدن.. تو این بیست سال تو کم زحمت نکشیدی..
نفس عمیقی کشیدم.. پیمان برگشت و گفت: مرضیه بود.. می خواست بگه یادش هست که گزارش مهتا امشب پخش می شه و اونم حتما نگاه می کنه..
من: ممنون.. ازش تشکر می کردی..
پیمان با لبخند گفت: گفتم..
جاوید دستش رو روی شونه پیمان گذاشت و گفت: خوب بگو ببینم پیمان.. تو و مرضیه کی می خواین برین خونه خودتون؟
پیمان خندید و گفت: اوه پاپا.. من واقعا اینجا رو دوست دارم... عجله ای ندارم برم..
من: اینجوری که نمیشه پیمان.. بالاخره باید یه تصمیمی بگیری.. مرضیه هم منتظره..نمی شه که تا اخر عمرت اینجا زندگی کنی..
مهرزاد: مامی راس می گه دیگه... پاشو برو.
پیمان: مامان..می بینی... راس می گی خودت پاشو برو.. تو هم بیست سالته..
مهرزاد شروع کرد به خوندن: به زیر سقف این خونه... منم مثل تو مهمونم..
پیمان هم با مهرزاد هم اواز شد: منم مثل تو می دونم.. تو این خونه نمی مونم..
پیمان: اها..come on..
برگشتم تا چیزی بهشون بدم که دیدم جاوید داره می خنده... موهاش داشت سفید می شد.. کنار چشماش چروک شده بود ولی برای من همون جاوید مهربون و ساکت بود.. همونی که همیشه حمایتم کرده بود..من هم خندیدم...
جاوید: پاشید بیاید الان اخبار شروع میشه... این اولین اجرای زنده مهتاس. نمی خوام از دست بدیم..
همه مون بلند شدیم تا بریم تو نشیمن..مهرزاد کاسه پاپ کرن رو گذاشت رو میز و فلش رو به تلویزیون وصل کرد.. پیمان تلویزیون رو روشن کرد و روی کانالی که قرار بود مهتا گزارش بده نگه داشت.. تلفن زنگ زد.. گوشی رو برداشتم... سارا بود..
سارا:سلام شیرین جونم..
من: سلام عزیزم خوبی؟
سارا: فدات شدم.. بابا پس این مهتا رو کی نشون میده.. ما الان داریم همش کانالها رو بالا پایین می کنیم...
من: یه ده دقیقه دیگه شروع میشه..
سارا: ببین همون کانالیه که.... امین.. چی کار می کنی... برگردون.. اها.. همون کانالیه که الان داره تبلیغ پودر لباسشویی.. اه.. امین.. بچه شدی؟
من: اره اره همونه.. ده دقیقه دیگه شروع میشه..
سارا: باشه باشه.. مرسی عزیزم.. ما الان نگاه می کنیم.. من برم تا امین دیوونه ام نکرده...
خندیدم و گفتم: باشه خداحافظ..
گوشی رو گذاشتم.. اخرین باری که سارا و امین رو از نزدیک دیدم 7 سال پیش بود.. بعد نتونستیم بریم ایران.. اقاامین مثل اون سالها ساکت و خنده رو بود و سر به سر سارا می زاشت.. راتین هم که ماشالله برای خودش مردی شده بود.. بالاخره اخبار شروع شد.. مهتا برای تهیه گزارش رفته بود پاریس.. منتظر بودیم تا نوبت گزارش مهتا بشه.. بالاخره نوبت مهتا شد.. قلبم تند تند می زد..
گوینده: و تظاهرات در پاریس همچنان ادامه داره... گزارشگر ما مهتا ظفری از پاریس گزارش میده.. سلام مهتا
مهتا اومد رو صفحه تلویزیون.. بلوز صورتی رنگی پوشیده بود و موهای طلاییش رو دورش ریخته بود.. تو این حالت چقدر شبیه زابینه بود... درست مثل مادرش لبخند می زد.. یاد روزی افتادم که برای اولین بار دیدمش.. مهتا تو بغلش اومده بود خونه ما.. با همون لبخند.. با همون استیل بغضم رو قورت دادم.. روحت شاد زابینه.. نگاه کن.. دخترت داره راه تو رو ادامه میده.. سعی کردم بغضم رو قورت بدم و به حرفهای مهتا توجه کنم..
مهتا: دولت به مردم قولهایی داده ولی مردم همچنان از نبود کار و دستمزد کم عصبانی هستن..
گوینده: ممنون مهتا ...
مهتا: من هم ممنونم.. به امید دیدار..
تصویر مهتا از صفحه تلویزیون رفت.. گوینده شروع کرد به گفتن بقیه اخبار.. جاوید دستش رو انداخت دور شونه ام و اروم گفت: گریه نکن شیرین..
دستمال کاغذی که به طرفم گرفته بود رو گرفتم و اشکام رو پاک کردم.. بی نهایت خوشحال بودم..
مهرزاد: مام چرا گریه می کنی؟..
من: نه نه.. گریه من از خوشحالیه.. من خیلی خوشحالم.. مهتای من.. خوشحالم که بالاخره به اون چیزی که می خواد می رسه..
صدای زنگ تلفن پیمان بلند شد.. پیمان لبخند پت و پهنی زد و گفت: مرضیه اس..
تماس رو برقرار کرد و با صدای بلند گفت: سلام علیک یا حبیبتی..
نمی دونم مرضیه چی بهش می گه زود با چشمهای گرد گفت: وای وای بی ادب..
و گوشی رو به طرف من گرفت و گفت: می خوادبا شما صحبت کنه..
گوشی رو از دست پیمان گرفتم.. لبش رو گزیده بود داشت سرش رو تکون می داد... از حالتش خنده ام گرفت..گفتم: سلام مرضیه جان..
مرضیه: سلام شیرین.. مهتا رو دیدم.. تبریک می گم..
من: متشکرم عزیزم.. ایشالا موفقیتهای تو..
مرضیه: متشکرم شیرین.. بعدا می بینمتون..
من: خداحافظ..
تا گوشی رو دادم به پیمان ..تلفن خونه زنگ زد.. مهرزاد دکمه پخش رو زد و گفت: الو..
صدای جیغ ارام به گوش همه مون رسید..
ارام: وای وای من الان مهتا رو دیدم.. اوه شیرین ..چقدر خوشحالم... تبریک می گم..
جاوید خندید و گفت: سلام ارام.. چرا جیغ می کشی؟..
ارام: وای اونکل.. اونکل.. من خیلی.. خیلی.. چیز..
من: هیجان زده..
ارام: اره اره.. هیجان زده هستم.. گوشی.. موتا می خواد حرف بزنه..
تینا: سلام جاوید سلام شیرین..
من: سلام تینا جان..
تینا: وای شیرین نمی دونی وقتی مهتا رو تو اخبار دیدم چقدر خوشحال شدم..
بعد صداش اروم شد و گفت: ای کاش مامان بود و می دید...
دلم گرفت.. پروین سه سال پیش از پیش ما رفته بود.. سرطان روده.. تا اخرین لحظه لبخند رو لبهاش بود... می دونم تینا چقدر مادرش رو دوست داشت... همون اندازه که من مادرم رو دوست داشتم.. احساس کردم داره گریه می کنه..
ارام: اوه مام.. تو همیشه گریه می کنی..
مهرزاد: خانم ها اینجوری ان ارام.. مامی هم اینجا داشت گریه می کرد..
ارام: اوه جدی؟
مهرزاد: اره باور کن.. تو هم یه روزی اینجوری می شی..
صدای ارام دوباره بلند شد: اوه مهرزاد.. تو هم هی اذیت کن..
بعد از اینکه کمی مهرزاد و ارام سربه سر هم گذاشتن قطع کردیم.. دلم برای مهتاتنگ شده بود.. برای موهای فرفری طلاییش... نفس عمیقی کشیدم... بهم گفته بود بعد از گزارشش زنگ می زنه.. منتظر تماسش بودم.. پیمان نگاهی به ساعتش کرد و گفت: مامان.. من باید برم بیمارستان..
من: باشه برو عزیزم.. خداحافظ..
پیمان رفت.. مهرزاد هم رفت تو اتاقش تا درس بخونه.. منتظر تلفن مهتا بودم..
جاوید: یه قهوه می خوری؟
من: اره..
جاوید رفت تو اشپزخونه تا قهوه درست کنه.. چشمم به عکسهای روی میز گوشه نشیمن افتاد.. عکسهایی که با بچه ها و جاوید انداخته بودم.. ولی یه عکس ثابت بود.. عکس من و شادی.. اروم از رو میز برش داشتم و دستم رو روش کشیدم..بعد از اینهمه سال.. یعنی الان چیکار می کرد؟.. کجا بود؟ چه شکلی شده بود؟.. الان باید 27-28 سالش باشه.. یعنی ازدواج کرده؟.. بچه داره؟.. کجا زندگی می کنه.. چشمام رو روهم گذاشتم و قاب عکس رو به سینه ام فشار دادم.. زخمی که به قلبم خورده بود با هیچ چیزی خوب نمی شد.. صدای جاوید منو به خودم اورد..
جاوید: عزیزم...
به سمت جاوید برگشتم.. فنجون قهوه رو به سمتم گرفته بود.. قاب رو گذاشتم و سرجاش و فنجون قهوه رو از دست جاوید گرفتم..
جاوید: به چی فکر می کردی؟
روی مبل نشست.. کنارش نشستم و گفتم: به اینکه شادی کجاست.. چی کار می کنه.. واقعا حکمت اینکه من اینهمه سال از شادی دور باشم چیه؟.. حتی یه خبر کوچیک نشونم.. هیچ رد و نشونی ازش نباشه.. نه تو شبکه های اینترنتی .. نه هیچ جای دیگه.. اینهمه دنبالش گشتیم ولی هیچی به هیچی.. واقعا به نظرت چرا؟..
جاوید دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: شیرین.. تو خیلی سوالهای سخت می پرسی..
خندیدم و گفت: وای جاوید.. من تو این بیست و دو سال بیشتر از یه میلیون بار اینو ازت پرسیدم... خسته نشدی؟
جاوید: مگه ادم از عشق خودش خسته میشه؟
سرخوشانه خندیدم و گفتم: چه عشقی هم هستم من..
جاوید اخم کرد و گفت: اهای.. مواظب باش.. به عشق من چیزی نگی ..دلخور میشم..
من: وای.. نه مواظبم...
جاوید پوفی کرد... جرعه ای از قهوه ام رو خوردم...
جاوید: می دونی می خوام چیکار کنم؟
من: چیکار؟..
جاوید: می خوام یه بلیط دور دنیا بگیرم بریم یه خرده عشق و حال..
خندیدم. عشق و حال رو بچه ها از راتین یاد گرفته بودن و الان جاوید به کار می برد.. یه ابرومو بالا دادم و گفتم: یه بلیط؟
جاوید اوهومی گفت و بعد با تعجب به سمت من برگشت و گفت: نگو که تو هم می خوای بیای؟
با مشت ضربه ارومی به سینه جاوید زدم.. شروع کرد به خندیدن.. صدای زنگ تلفن بلند شد.. گوشی رو برداشتم.. مهتا بود..
مهتا: سلام مامی..
من: سلام عزیزم.. سلام قربون شکل ماهت بشم.. خوبی عزیزم؟
مهتا: وای مامی.. دیدی منو؟.. چطور بودم؟
گریه ام گرفت.. دوباره زابینه اومد جلوی چشمم.. نمی دونم چرا از وقتی که مهتا کار خودش رو به عنوان گزارشگر و خبرنگار شروع کرده بود زابینه زیاد می اومد تو فکرم... گاهی حتی خوابش رو هم می دیدم.. ولی چیزی نمی گفتم مبادا ناراحت بشن..
با صدای لرزونی گفتم: ماه بودی عزیزم.. ماه.. عالی بودی.. حرف نداشتی..
لرزش صدام اجازه نداد ادامه بدم.. جاوید گوشی رو از دستم گرفتم.. اشکام رو پاک کردم..
جاوید: سلام عزیزم.... اره.. .. نه نگران نباش... احساساتی شده مامی تو نمی شناسی؟... باشه اجازه نمی دم.. الان اروم میشه.... برو عزیزم خسته ای... شب خوش..
گوشی رو گذاشت سرجاش.. بغضم رو قورت دادم و گفتم: دیشب خواب زابینه رو دیدم جاوید..
جاوید: زابینه؟
من: اره... کنار یه رودخونه بودیم...می خندید... بهش گفتم زابینه حالت خوبه؟.. گفت خوب.. خیلی خوب...
جاوید دستای منو گرفت تو دستش و گفت: معلومه که باید خوشحال باشه.. تو اینهمه داری به بچه های اون محبت می کنی..کمتر از خود زابینه براشون وقت و انرژی نزاشتی...
من: واقعا این طوره؟
جاوید: اره مطمئنم... الانم پاشو.. پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم...
من: این موقع شب؟.. ساعت نه...
جاوید: اشکالی نداره دور نمیریم.. پاشو..

مهتا: وای مامی من عاشق پستاهای توام..
من: نوش جونت .. بازم بکشم..
مهتا: اوه بله لطفا..
دوباره بشقابش رو پر کردم...جاوید: پاریس خوش گذشت؟
مهتا بشقابش رو گرفت و گفت: اوه پاپا.. ما همش درگیر کار بودیم.. مدام باید مصاحبه می کردیم و فیلم می گرفتیم..
من: فدات شم خیلی خسته شدی نه؟
مهتا: خوب اره.. ولی مامی همه خستگی من در میره وقتی صدای تو رو می شنوم...
دوباره احساساتی شدم.. پاشدم و بغلش کردم و بوسیدمش..
جاوید: بسه دیگه.. شما مادر و دختر..
من: چیه؟.. حسودیت میشه؟
جاوید: اوه البته که نه.. بخش اعظم اون بوسه و اغوش مال من بوده..
چشم غره ای به جاوید رفتم.. مهتا خندید و گفت: اوه مامی.. من عاشق این عشق شما هستم..
در خونه باز شد و مهرزاد اومد تو...
مهرزاد: وای مهتا اومده..
مهتا و مهرزاد محکم همدیگه رو بغل کردن..مهرزاد: بیا تعریف کن ببینم پاریس چطور بود؟..
من: کوله پشتی ات رو ننداز رو مبل مهرزاد.. برو اول دستاتو بشور...
مهرزاد پوفی کرد و گفت: مامی.. من بعد از یه هفته مهتا رو دیدم... بعدا هم می تونم دستامو بشورم..
من: زود باششششش...
مهرزاد کوله اش رو برداشت و گفت: مامی یه خرده پستا بکش اومدم...
من: باشه..
مهرزاد سریع رفت بالا تا دستاشو بشوره... تلفن مهتا زنگ زد.. گوشی اش رو برداشت و رفت تو نشیمن تا صحبت کنه...
من: بچه ها هیچ وقت عوض نمیشن..
جاوید خندید و گفت: فقط بزرگ می شن...
مهرزاد برگشت و نگاهی به اشپزخونه انداخت و گفت: مهتا کجا رفت؟
جاوید: داره با تلفن حرف می زنه..
مهرزاد اهانی گفت و پشت میز نشست.. بشقابش رو پر از پاستا کردم و گذاشتم جلوش.. مهتا برگشت پیش ما...
من: باید جشن بگیریم..
مهرزاد: موافقم..
مهتا: اوه مامان خواهش می کنم...
من: چرا.. تو موفقیت به این بزرگی به دست اوردی.. با بهترین نمره فارغ التحصیل شدی.. چرا نباید جشن بگیریم...
مهتا ملتمسانه گفت: مامی..
به چشمهای ابی رنگش که مظلومانه بهم خیره شده بود گفتم: دیگه گولت رو نمی خورم.. سر فارغ التحصیلیت که نزاشتی جشن بگیرم ولی اینو دیگه جشن می گیریم... فقط بهم بگو چند نفر رو دعوت می کنی..
مهتا تا خواست حرفی بزنه جاوید گفت: مهتا.. مادرت راس می گه..
مهتا: اوه پاپا.. مامان خیلی خسته میشه.. یادتون نیست سر نامزدی پیمان همه کارها رو خودش کرد.. من نمی خوام مامی خسته بشه..
من: خسته نمیشم عزیزم.. فقط بگو چند نفر مهمون دعوت می کنی..
مهتا: به شرطی که زیاد مفصل نکنی..
اخم مصنوعی کردم و گفتم: تو کاریت نباشه.. فقط روز و تعداد مهموناتو بگو..
مهرزاد: نگران نباش مهتا.. من به مامان کمک می کنم...
من: خواهش می کنم.. تنها کمکی که می تونی بکنی اینه که به غذاهای من ناخنک نزنی..
مهتا روز یکشنبه رو برای جشن انتخاب کرد و سه تا از دوستاشم دعوت کرد.. مدام هم بهم سفارش می کرد مفصل نباشه..
من: مهرزاد بنویس.. یگانه و والتر و بهار.. فرشاد و هنگامه و دنیل... شد شش نفر... مرضیه و پیمان و ماجده.. این نه نفر.. بعلاوه سه تا از دوستای مهتا.. شد دوازده نفر.. دیگه کیا؟
مهرزاد: مام.. خودمون رو حساب نکردی..
من: خوب چهار نفر هم خودمون پونزده نفر..
مهرزاد: شونزده نفر..
من: خوب حالا...
جاوید در رو باز کرد و با کیسه های خرید اومد تو..
من: سلام عزیزم.. خسته نباشی..
مهرزاد کیسه های خرید رو که دید گفت: اوه مامان.. ضیافت می دی؟.. این همه برای پنجاه نفرم کافیه...
من: شما ضیافت ندیدی که فکر می کنی اینا ضیافته..
جاوید: شیرین می دونم دوست داری همه چی شاهانه باشه ولی دوست ندارم خودتو انقدر خسته کنی..
من: جاوید باور کن من خسته نمی شم.. می دونی که چقدر دوست دارم...
شروع کردم به درست کردن کیک برای فردا..سه نوع کیک درست کردم با دسر ژله رنگین کمان و برای ناهار هم تصمیم داشتم جوجه کباب گریل کنم... جاوید هم پا به پای من کار می کرد تا خسته نشم.. ولی من واقعا خسته نمی شدم... تمام این کارها رو با عشق برای بچه ها انجام می دادم.. با عشق برای تک تکشون جشن تولد می گرفتم.. جشن ورود به دانشگاه.. جشن فارغ التحصیلی.. برای پیمان جشن نامزدی و هر سری ارزو می کردم روزی برسه که برای اون یکی ها هم از این کارها بکنم.. روز جشن فرا رسید.. اول از همه مرضیه و پیمان و ماجده اومدن... مرضیه روسری ساتن زرشکی خوشگلی سرش کرده بود و به روش لبنانی ها بسته بود.. ماجده هم فلافل درست کرده بود..
من: ممنونم ماجده.. فلافلهای تو نظیر نداره..
ماجده: متشکر شیرین..
مرضیه: وای شیرین. مثل همیشه عالی و بی نقص.. تو واقعا شاهانه برگزار می کنی..
مهتا با دلخوری گفت: ولی من ناراحتم... مامان خیلی خودش رو اذیت کرده..
پیمان هم با دلخوری ساختگی گفت: منم ناراحتم.. دقیقا به اندازه نامزدی من بود.. اینجوری باشه برای نامزدی تو چیکار می کنه؟
بعد لب ورچید.. خندیدم و گفتم: من منتظرم عروسی تو برسه پیمان..
پیمان تای ابروشو داد بالا و گفت: قول می دی عالی باشه؟..
من: اره قول میدم...
کم کم بقیه مهمونها از راه رسیدن... هوای دلپذیر تابستونی بود.. تصمیم گرفتیم تو محوطه بیرون جشن رو برگزار کنیم...
یگانه: دستت درد نکنه شیرین.. واقعا محشره.. اگه تو اینجا نباشی واقعا کی ما رو دور هم جمع می کنه.
فرشاد با صدای بلند گفت: من..
همه خندیدن...کاتیا یکی از دوستای مهتا در حالی که تکه ای از کیک رو توی دهنش می زاشت گفت: راستی مهتا خبر داری قراره یه کنفرانس بزرگ ایرانشناسی برگزار بشه؟.. از همه جای دنیا هم میان..
مهتا: جدی؟ کی قراره برگزار بشه؟
زود یه تیکه کیک به مهتا دادم و گفتم: صحبت در مورد کار ممنوع..
سیمون: کاملا موافقم... چرا باید لذت خوردن کیک به این خوشمزگی رو با صحبت در مورد کار زایل کنیم...
سیمون همسر کاتیا بود.. یه اتریشی.. مهتا و کاتیا و سیمون تمام طول دانشگاه رو همکلاسی بودن والان همکار بودن.. معمولا هم بیشتر بحثاشون در مورد کار بود..
بعد از خوردن ناهار که فرشاد روی باربیکیو درست کرد و همزمان امشب شب مهتابه رو خوند دوستان مهتا خداحافظی کردن و برگشتن.. پیمان و مرضیه هم باید می رفتن بیمارستان... کمی بعد هم فرشاد و همسرش هنگامه خداحافظی کردن و رفتن... هنگامه یکی از ایرانی های مقیم المان بود..فرشاد 10 سال پیش باهاش اشنا شد و ازدواج کرد.. زود هم صاحب پسری به اسم دنیل شدن... دنیل برعکس فرشاد خیلی اروم بود.. یگانه کمی موند تا بهم کمک کنه... فوق لیسانسش رو تو رشته مهندسی شیمی از دانشگاه هامبورگ گرفته بود و بعد هم با والتر همخونه ای فرشاد ازدواج کرد... یادم بود که وقتی فرشاد به عمو و زن عمو خبر داد که یگانه می خواد با یه المانی ازدواج بکنه با اینکه زیادم راضی نبودن ولی هیچی نگفتن... و الان دختری 13 ساله ای به اسم بهار داشت...
من: چه خبرا؟
یگانه در حالی که کیکها رو تو یه ظرف می زاشت گفت: هیچی.. زندگی اینجا تو دوتا چیز خلاصه می شه.. کار و بچه داری.. اگه بچه داشته باشی.. بعدش دیگه وقتی نمیمونه...
خندیدم و گفتم: زندگی همه جای دنیا اینجوریه.. برای هیچ کس ماجراهای تو فیلما اتفاق نمی افته..
یگانه: اره..
من: راستی بلیطتون برای ایران اوکی شد؟
یگانه: هنوز نه...وقتی من بیکارم والتر مرخصی نداره.. وقتی مرخصی داره امتحانات بهاره.. وقتی هم که امتحانات بهار تموم میشه من مرخصی ندارم... هماهنگ کردن اینا با هم خیلی سخته...
خندیدم و گفتم: راس میگی...
یگانه: خوب ما بالاخره کی شیرینی عروسی این دوتا غنچه گل نوشکفته رو می خوریم؟
من: والا اگه به من باشه که خیلی زود... ولی مرضیه یه خرده درگیر چند تا مقاله پزشکیه.. پیمان می گه نمی خواد باعث بشه مرضیه استرس ازدواجم بگیره..
یگانه با لحن شوخی گفت: خیلی خوبه..
اهی کشیدم و گفتم: خیلی برای پیمان خوشحالم.. مهتا هم کم کم داره رو پای خودش وایمیسه.. مهرزادم به یه جایی برسه خیالم راحت می شه...
بهار: مامی.. بریم دیگه.. من باید فردا برم مدرسه..
یگانه: باشه عزیزم میریم..
یگانه و بهار و والتر خداحافظی کردن و رفتن.. جاوید اومد کنارم و گفت: امروز خیلی خسته شدی..
خندیدم و گفتم: تو واقعا فکر میکنی من خسته شدم؟ هنوز انقدرها هم پیر نشدم.. تازه 49 سالمه..
جاوید: تو همیشه برای من اون دختر 27 ساله خوشگلی که خونه پدر فرشاد دیدم باقی می مونی..
صدای مهرزاد هر دوی ما رو از جا پروند..
مهرزاد: شماها دارین به هم چی می گین؟... کی هنوز27 سالشه؟
جاوید اخم مصنوعی به مهرزاد کرد وگفت: واقعا فکر می کنم شما باید به فکر یه خونه جدا باشید..
مهرزاد: معذرت می خوام پاپا.. اصلا نمی خواستم گوش کنم..
من: اشکالی نداره.. بیا بشین..مهتا کجاست؟
مهرزاد: داره با تلفن حرف می زنه..
چند ثانیه بعد مهتا با یه ساک بدو بدو از طبقه بالا اومد پایین..
مهتا: مامی.. مامی..
من: جانم کجا؟
مهتا: الان یوهانسون بهم زنگ زد.. باید برم ماموریت..
با نگرانی گفتم: الان؟
مهتا: اره.. داریم میریم اشتوتگارد.. الان یوهانسون میاد دنبالم...
من: وایسا..
سریع دویدم تو اشپزخونه.. هروقت مهتا یه ماموریت اینجوری داشت تمام تنم می لرزید.. حالا طور خاصی نبود ولی از این ماموریتهای یهویی بدم می اومد... زود دو تیکه کیک گذاشتم تو یه ظرف در بسته و دو تا قوطی اب پرتغال... دیگه چی؟ دیگه چی؟... عین فرفره دور خودم می چرخیدم.. اهان شکلات... سریع از کابینت شکلات برداشت و تو یه کیسه ریختم...
مهتا: مام.. زود باش.. یوهانسون اومد..
من: بیا.. اینا رو با خودت ببر تو راه بخور..
مهتا: اوه مامی این زیاده...
من: نه زیاد نیست..
جاوید: مهتا ببرشون.. می دونی مادرت شب نمی تونه بخوابه..
مهتا: باشه..
و توی ساکش جا داد.. کتش رو برداشت و از در خونه رفت بیرون.. یه ون سفید بیرون نگه داشته بود.. مهتا سریع سوار شد و برامون دست تکون داد...دعایی خوندم و فوت کردم و گفتم: برو عزیزم.. خدا به همراهت..
در رو بستیم..کمی دلم شور می زد ولی به روی خودم نیاوردم..
مهرزاد: من امشب قراره با بچه ها برم بیرون..
من: باشه ولی خواهش می کنم زیاد بیرون نمون...
مهرزاد: می تونم ماشین رو ببرم؟
جاوید: البته..
و سوئیچ ماشین رو داد دست مهرزاد..
من: مهرزاد خواهش می کنم با احتیاط برون..
مهرزاد: مام.. من هیچ وقت تند نمی رونم..
من: اره ولی بازم مواظب باش..
مهرزاد: باشه مام.. خداحافظ..
من: خداحافظ..
پوفی کردم و رفتم داخل خونه.. همین چند ساعت پیش اینجا پر از سروصدا بود و الان سوت و کور.. هیچ صدایی نمی اومد... این چند ساله من و جاوید زیاد تنها می شدیم...
جاوید: چقدر اینجاها ساکت شده...
من: اوهوم.. وقتی ساکت میشه دلم می گیره..
جاوید: اوه نه شیرین.. خواهش می کنم.. من همیشه ارزو می کردم وقتی بشه که من و تو تنها باشیم..دوتایی.. ولی هیچوقت نمیشد.. همیشه بچه ها بودن.. الان نگو که دلت گرفته..
خندیدم و گفتم: الان به ارزوت رسیدی خوب..
جاوید روبروم ایستاد و با چشمهای قهوه ایش بهم زل زد... چقدر عاشق چشمام بودم..
جاوید: می دونی چقدر ارزو می کردم ای کاش تو رو زودتر می دیدم؟..
از این حرف غرق لذت شدم.. خودم رو تو اغوش جاوید ول کردم.. چقدر دوستش داشتم..
من: اوه جاوید خواهش می کنم
جاوید: نه این بیست ودومین سالگرد ازدواج ماست... من می خوام به بهترین نحو برگزار بشه..
من: خودمون می تونیم یه مهمونی دوستانه تو خونه بگیریم.. هتل لازم نیست...
جاوید: نه من می خوام تو هتل باشه...
من: جاوید...
جاوید با ناراحتی گفت: شیرین بیته... به حرف من گوش کن... بزار امسال من برنامه ریزی کنم..
با این حرف جاوید قانع شدم.. همیشه برای هر جشنی من برنامه ریزی می کردم و الان جاوید می خواست خودش برنامه ریزی کنه..
من: باشه ولی خواهش می کنم زیاد مفصلش نکن..
جاوید: ما همیشه بهت می گیم مفصلش نکن ولی تو کار خودت رو می کنی... اینبار هم من کار خودم رو می کنم..
نگاهی به ساعتم انداختم.. ساعت نه و نیم شب بود..
من: خوب چه برنامه ای داری؟
جاوید: همه اش سوپریزه..هیچ کدوم رو بهت نمی گم..
من: منم کادومو بهت نمی گم..
جاوید شانه اش رو بالا انداخت و گفت: باشه نگو...
هنوز دو هفته به سالگرد ازدواجمون مونده بود.. جاوید به بچه ها گفت برنامه اش چیه.. پیمان همون اولش موافقت خودش رو اعلام کرد و گفت هر کاری از دستش برمیاد انجام میده...
مهتا: خدای من چه موقع بدی...
مرضیه: چطور مگه؟... باید بری ماموریت؟
مهتا: نه برای اون روز می تونم مرخصی بگیرم ولی به کاتیا و سیمون قول دادم در گزارش همایش ایرانشناسی که هفته بعد برگزار میشه کمکشون کنم.. تمام وقتم پر میشه.. نمی تونم کمکتون کنم..
من: عزیزم.. اشکالی نداره.. جاوید قرار نیست مفصل بگیره..
جاوید: اوه نه.. تو قول دادی همه رو بزاری به اختیار من..
مهتا: واقعا متاسفم پاپا..
جاوید: مهم نیست مهتا.. فقط سعی کن حتما خودتو به جشن برسونی..
مهتا: باشه.. همین فردا با یوهانسون صحبت می کنم و ازش مرخصی می گیرم..
مرضیه: راجع به همایش بگو..
مهتا: یه همایش بزرگه .. امروز ماریا رو دیدم.. دبیر همایش اونه.... باهاش حرف زدم.. اطلاعات زیادی بهم داد.. از بیشتر کشورها هم میان.. ایران.. کانادا.. ترکیه..
پیمان: جدی؟..
مهتا: اره.... ماریا می گفت با یه دانشجوی دکترا از کانادا اشنا شده.. می گفت خیلی باسواده و مقالات زیادی درباره ادبیات و تاریخ ایران داده.. منم با کاتیا حرف زدم.. قراره باهاش مصاحبه بکنیم..
مهرزاد: چطور فقط با اون می خواید مصاحبه کنید؟
مهتا: اخه اینجوری که ماریا می گفت تو کانادا جوونترین دانشجوی دکتراس.. خانم دکتر شیلا جونز.. درضمن یه ایرانی کانادایی هم هست..و به همین خاطر دوست دارم باهاش اشنا بشم..
مرضیه: خوب... خوب... صحبت در مورد کار بسه..من و پیمان می خوایم یه خبر خوب بهتون بدیم..
همه مون به مرضیه چشم دوختیم...مرضیه با لبخند گفت: منو پیمان تصمیم گرفتیم ماه اینده ازدواج کنیم..
مهرزاد ومهتا هوی بلندی کشیدن و براشون کف زدیم.. چشمهای هردوشون می خندید..
من: چه تصمیم خوبی گرفتید.. تبریک می گم..
پیمان: البته این به این معنی نیست که من رو کمتر می بینید... من همیشه در کنارتون هستم..
مهرزاد پوفی کرد و غمگین رو به مهتا گفت: یه لحظه خوشحال شدم..
مهتا هم ناراحت سرش رو تکون داد و گفت: منم همین طور..
به ادای مهتا و مهرزاد خندیدیم.. پیمان: یادتون باشه.. سر ازدواج شما من هم اینجوری می کنم..
جاوید: خوب بگید ببینم چیکار می خواید بکنید؟
پیمان: راستش قراره بریم دوتا خونه ببینیم.. البته اپارتمان.. و مرضیه می خواد نزدیک خونه مادرش هم باشه که بتونه راحتتر بهش سر بزنه..
من: خوب برای خود عروسی چه نقشه ای دارید؟..
مرضیه: اوه شیرین من بلد نیستم مثل تو برنامه جشن بریزم.. دوست دارم یه جشن ساده و خودمونی باشه..
به مرضیه نگاه کردم.. قبلا به این نتیجه رسیده بودم که جشن مفصل و انچنانی ضامن خوشبختی نیست.. چیزی که باعث میشه یه زندگی دوام داشته باشه عشق و علاقه طرفینه.. چیزی که تو چشمهای پیمان و مرضیه می دیدم..
مهتا: خوب کادوی ازدواج دوست دارید براتون چی بخریم؟
مرضیه: اوه.. چیزی لازم نیست..
من: نه مرضیه... خواهش می کنم.. باید بگی..
مهتا: عروسی که بدون کادوی عروسی نمیشه..
مرضیه: ولی من واقعا نمی دونم ..
من: پس بزارش به عهده ما...
مرضیه: باشه..
تلفن مهتا زنگ خورد.. دوباره باید می رفت.. سریع کت و کیفش رو برداشت و از در خارج شد.. به رفتنش نگاه کردم..

کارهای مربوط به جشن جاوید و مهرزاد انجام می دادن... هر وقت اعتراض می کردم که به من هم بگن چیکار دارن می کنن جوابم فقط یه کلمه بود : سوپریزه...
دروغ نگم خیلی ذوق می کردم.. ولی به روی خودم نمی اوردم... مهتا خیلی درگیر همایش و مصاحبه و تهیه گزارش بود.. شبها تا دیروقت و گاهی تا صبح تو افیسشون کار می کرد...روز بعد هم که می اومد خونه انقدر خسته و خواب الود بود که نمی تونست حتی یه کلمه حرف بزنه.. گاهی به زور خودش رو می رسوند بالا و رو تختش ولو می شد و گاهی هم رو کاناپه نشیمن خوابش می برد.... یه روز صبح به زور برای صبحانه نگهش داشتم..
من: تو گفتی فقط کمکشون می کنی.. ولی فکر کنم بخش اعظم کار رو تو داری انجام میدی..
مهتا: خوب مامان این کار بزرگیه.. کاتیا می خواد کارش بی نقص باشه..
من: درسته ولی این نباید باعث بشه که انقدر کار بکنی.. این کارهای مداوم مریضت می کنه..
مهتا جرعه ای قهوه نوشید و گفت: ماما من جوونم.. خسته نمی شم..
من: دلیل نمیشه چون جوونی بی ملاحظه کار بکنی.. برای پیریت هم یه جونی نگه دار..
مهتا: مام.. من سیر شدم...
من: نه.. اون یه تیکه کیکتم تموم کن..
مهتا با ناخوشنودی تکه ای از کیکش رو برداشت و گفت: اوه راستی مامی.. ما دو روز پیش با دکتر جونز مصاحبه کردیم...
به مغزم فشار اوردم.. ولی هر کاری کردم یادم نیفتاد دکتر جونز کیه؟.. گفتم: دکتر جونز کیه؟
مهتا: همان دکتر ایرانشناس کانادایی که گفتم.. دوست ماریا..
من: اهان.. خوب.. چطور بود؟..
مهتا: مامی خیلی دختر خوبی بود... اصلا باورم نمیشد.. خیلی قشنگ هم فارسی حرف می زد.. من خیلی باهاش فارسی حرف زدم.. باورش نمیشد من هم رگ ایرانی داشته باشم...
من: جدی؟..
مهتا: اره.. اخه می گفت من خیلی بورم و شبیه ایرانی ها نیستم... کاتیا هم گیر داده بود که دکتر جونز خیلی شبیه شماست...
من: شبیه من؟..
مهتا: اوهوم..
من: حالا شبیه من بود؟
مهتا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: نه زیاد.. کاتیا همه ایرانی ها رو یه شکل می بینه.. چرا؟.. چون همه شون چشم و موهای مشکی و پوست سفید دارن..
من: اها..
مهتا: خوب راستی از جشن سالگرد ازدواجتون چه خبر؟
من: هیچ خبری ندارم.. پدرت نمی زاره چیزی بفهمم...
مهتا: مامی.. پاپا خیلی دوستت داره..
من خندیدم و گفتم: اره می دونم...
مهتا: مام.. من خیلی متاسفم که نتونستم کمک کنم.. باور کنید همش داشتم فکر می کردم پاپا داره چیکار می کنه.. خیلی دوست داشتم که منم کمک می کردم..
دستم رو زیر چونه مهتا بردم و گفتم: عزیزم..خودتو ناراحت نکن.. می بینی که به خود من هم اجازه نمی دن کاری انجام بدم..
مهتا لبخند زد.. از همون لبخندهایی که من عاشقش بودم...
من: خوب ناهار رو که می مونی؟..
مهتا: اوه نه.. من ناهار قرار دادم.. دیروز با دکتر جونز و ماریا قرار ناهار گذاشتیم.. باید برم...
من:جدی؟..من و جاوید فردا بعدازظهر می خوایم بریم لباس بخریم..می خواستم تو هم بیای..
مهتا: .. کجا؟
من: مهرزاد می گفت کاراشتات حراج زده.. می خوایم بریم اونجا رو ببینیم...
مهتا: این خیلی خوبه مام...
من: اره.. می گم حالا که جاوید انقدر داره زحمت میکشه بهتره من هم شیک باشم..
مهتا دستم رو گرفت و گفت: کار خیلی خوبی می کنی مام..
من: چیزی هم می خوای برات بخرم؟
مهتا: . دانکه مامی.. لباس دارم..
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خوب دیگه. باید برم.. ممنون مام بابت صبحانه..
من: نوش جانت عزیزم...
مهتا صورتم رو بوسید و رفت بیرون.. صبحانه رو جمع کردم و تصمیم گرفتم برای خرید برم بیرون..
*
*
هنگامه: حتما خیلی هیجان زده ای...
من: دروغ نگم.. اره..
هنگامه: خیلی خوبه.. واقعا به یاد موندنی میشه..
من: درسته..
هنگامه: خوب شیرین.من باید برم..
من: منتظرتون هستم.. خداحافظ..
گوشی رو گذاشتم.. شام حاضر بود.. فقط باید بچه ها جمع می شدن.. پیمان از طبقه بالا اومد..
پیمان: واو.. چه بویی اینجا هست.. واقعا مرضیه شام رو از دست داد که بیمارستان موند...
خندیدم و گفتم: خوب برای اونم می پزم...
پیمان در قابلمه رو برداشت.. بخار مطبوعی از قابلمه بلند شد..
پیمان: اسم این غذا چی بود؟
من: لوبیاپلو..
پیمان: اوه یا.. گنائو.. لوبیاپلو..
از توی کابینت چهارتا بشقاب دراوردم و رو میز چیدم.. صدا زدم: جاوید .. مهرزاد..بیاید شام..
پیمان بهم کمک کرد تا میز رو بچینم...
جاوید در حالی که استینش رو بالا می زد گفت: مهتا نمیاد؟
من: نمی دونم.. به من نگفت میاد..
سرمیز شام بودیم که در باز شد و مهتا اومد تو...
من:مهتا.. نگفته بودی میای..
مهتا کتش رو دراورد و اروم گفت: مهم نیست ماما...
اومد و سرمیز نشست.. براش غذا کشیدم و جلوش گذاشتم.. خیلی ساکت و تو فکر بود.. برعکس همیشه به تیکه هایی که مهرزاد بهش می نداخت جوابی نداد... احساس کردم کمی رنگ پریده اس..
من: مهتا جان.. چرا غذاتو نمی خوری؟
انگار از خواب بیدار شده باشه گفت: چی مام؟..چرا چرا می خورم..
ولی تنها با غذاش بازی می کرد..باز هم تو فکر بود..
من: مهتا مشکلی پیش اومده؟
مهتا: نه همه چی خوبه..
پیمان: رنگتم پریده ..
مهتا: نه خوبم..
با این حرف پیمان سریع از جام بلند شدم و دستم رو روی پیشونی مهتا گذاشتم.. تب نداشت.. دستم رو روی دستش گذاشتم.. کمی سرد بود..
گفتم: حتما فشارت افتاده.. دستات سرده..
مهتا: مام.. بیرون هوا سرد بود.. طوری نیست باور کن..
جاوید: به خاطر هوا نیست.. تو بیش از حد کار می کنی..
مهتا خندید و گفت: اوکی اوکی.. اگه به خاطر غذا خوردنه الان همه شو می خورم..
قاشقش رو پر کرد و توی دهنش گذاشت.. روی صندلیم نشستم.. هر چند مهتا سعی می کرد عادی جلوه بده ولی احساس می کردم چیزی رو داره ازم مخفی می کنه.. موقع خواب به جاوید گفتم: جاوید.. من نگران مهتام..
جاوید: امشب خیلی تو فکر بود..
من: یعنی می گی چی شده؟
جاوید: نمی دونم... ولی حتما خودش از پسش برمیاد.. اگه لازم باشه بهممون می گه..
با این حرف جاوید قانع نشدم.. ولی سعی کردم به روی خودم نیارم.... روز بعد قرار بود من و جاوید بریم برای خرید لباس.. اومدم طبقه پایین تا حاضر بشم.. ولی یادم افتاد که موبایلم رو تو اتاقم جا گذاشتم.. برگشتم تا برش دارم.. در اتاق رو اروم باز کردم.. یهو جا خوردم.. مهتا تو اتاق من بود.. کشوی میز ارایشم رو باز کرده بودو داشت شناسنامه ها و پاسپورتهایی که اون تو گذاشته بودم رو وارسی می کرد..
من: مهتا..

مهتا هینی گفت و سریع برگشت...
من: دنبال چیزی می گردی؟
مهتا: اوم.. دنبال.. دنبال پاسپورتم.. فکر کردم اینجاست..
من: تو که پاسپورتت رو به من ندادی.. پیش خودته..
مهتا: جدی؟.. پیداش نمی کنم..
من: خدای من گم شده؟..
مهتا: اوه نه.. نه.. حتما تو افیسه.. اره.. اونجا گذاشتم..
من: خوب پس اینجا داری دنبال چی می گردی؟..
مهتا: اوه نه مام.. هیچی..
من: خوب پس شناسنامه من دست تو چیکار می کنه؟
مهتا به دستش نگاه کرد که شناسنامه ایران من دستش بود..صدای جاوید از طبقه پایین اومد که صدام می کرد..
من: الان میام عزیزم..
مهتا: همینجوری.. داشتم نگاه می کردم.. مام.. ببخشید من دیرم شده..
شناسنامه ام رو سریع توی کشو گذاشت و از اتاق رفت بیرون.. از دیرون مهتا مشکوک شده بود.. موبایلم رو برداشتم و رفتم طبقه پایین..
جاوید: چی شده؟
من: نمی دونم.. مهتا داشت شناسنامه ها و پاسپورتامون رو وارسی می کرد.
جاوید: دنبال چیزی می گشت؟
من: می گفت دنبال پاسپورتش می گرده ولی داشت به شناسنامه من نگاه می کرد..
جاوید: نمی دونم..
من: خیلی نگرانم جاوید.. یعنی چی شده؟.. مهتا از دیروز خیلی تو خودشه.. الانم که اینجوری یعنی چی شده؟
جاوید سرش رو تکون داد و گفت: نمی دونم... عصر ازش می پرسیم..
فکر مشغول مهتا بود.. همراه با جاوید به سمت فروشگاه کارشتات رفتیم... حراج زده بود و می خواستیم لباس بخریم...جاوید ماشین رو تو پارکینگ نزدیک فروشگاه پارک کرد و به قسمت لباس رفتیم... لباسها واقعا حراج خورده بودند.. نگاهی به کت و دامنها انداختم...
من: جاوید ببین این خوبه؟
جاوید: اوه نه.. قهوه ای؟.. به نظر رنگ خوبی نیست..
من: مدلش قشنگه..
جاوید: نه من دوست ندارم..
بالاخره با کلی وسواس و بالا پایین کردن یه پیراهن سرمه ای تا زانو. با کت نباتی رنگ گرفتم.. استین کت سه ربع بود.. وقتی پوشیدمش چشمهای جاوید برق زد و گفت: اره.. همین عالیه..
من: باید برای تو هم کت و شلوار بخریم..
جاوید: اوه نه من کت و شلوار نو دارم..
من: نه باید بخریم..زود باش بیا..
بالاخره برای جاوید هم یه کت و شلوار سرمه ای رنگ انتخاب کردم.. باید یه کراوات زیبا برای کت و شلوارش هم می خریدم... جاوید اروم و با لبخند ایستاد و به تمام وسواسهای من در انتخاب کراوات نگاه کرد و هیچی نگفت...
جاوید: خوب همینا؟.. کفش نمی خوای؟
من: نه کفش دارم....
داشتیم به سمت صندوق می رفتیم که چشمم به یه بلوز گلبهی رنگ افتاد... یقه گرد بود با استین های توری.. گوشه یقه اش دوتا گل کوچیک از تور خود لباس زده بودند.. چشمم رو بدجوری گرفته بود..
من: جاوید.. ببین این بلوز چقدر قشنگه..
جاوید: اره خیلی خوشگله.. می خوای امتحانش کنی؟
من: برای خودم نمی خوام.. برای مهتا می خوام.. فکر نکنم وقت کرده باشه لباس تهیه کنه..
جاوید: حتما خوشش میاد...
همون بلوز رو برداشتیم و به سمت صندوق رفتیم.. موبایلم زنگ خورد.. مهتا بود..
من: سلام عزیزم..
مهتا: سلام مامی.. کجایین؟..
من: کاراشتات... گوش کن مهتا.. من یه بلوز برات خریدم..
مهتا: اوه مامی من لباس دارم..
من: احیانا منظورت همون لباسی نیست که نامزدی پیمان پوشیدی و دنیل اب پرتغال ریخت روش؟..
مهتا: مام.. دانکه.. ممنون که به فکر منم بودی..
من: کفشم می خوای؟
مهتا: اوه نه.. دارم کفش.. کی از فروشگاه میاین بیرون؟
من: داریم می ریم صندوق .. اینا رو حساب کنیم و بعد میریم چطور؟
مهتا: هیچی.. هیچی.. همینطوی پرسیدم.. می بینمتون..
من: خداحافظ..
پول لباسها رو حساب کردیم و از فروشگاه اومدیم بیرون.. هوا افتابی و خنک بود.. اواخر سپتامبر بود و کم کم پاییز داشت شروع می شد.. دستم رو انداختم زیر بغل جاوید و به سمت ماشین رفتیم..
جاوید: چقدر هوا خوبه..
من: و دونفره..
جاوید: حوصله داری کمی قدم بزنیم..
خودم رو بیشتر به جاوید چسبوندم و گفتم: البته..
خریدها رو تو ماشین گذاشتیم و به سمت محوطه ای که کنار فروشگاه بود رفتیم.. یه محوطه کوچیک اما با صفا بود.. جاوید دوتا بستنی خرید.. با شوخی و خنده بستنی مون رو خوردیم... جاوید پیشنهاد داد برای ناهار بریم به یه رستوران.. به سمت ماشین راه افتادیم.. وقتی می خواستم سوار ماشین بشم.. متوجه ماشین سفید رنگی شدم که از کنارمون عبور کرد... ماشین مهتا بود..
من: جاوید اون ماشین مهتا نبود؟
جاوید: چی؟ من متوجه نشدم..
من: فکر کردم ماشین مهتا بود که از اینجا رد شد..
دوباره فکرم مشغول مهتا شد.. این دو روزه چه اتفاقات عجیبی می افتاد...

مرغ رو از توی فر دراوردم و روی میز گذاشتم... تو فکرم هم مدام داشتم جمله پس و پیش می کردم که چطوری سر صحبت رو با مهتا باز کنم..
جاوید: وای خدای من چه بویی..
لبخندی زدم و گفتم: بشقابت رو بده به من...
جاوید: به نظر من از این به بعد باید هم غذا کم درست کنی.. شیرین این غذا مال پنج نفره نه دو نفر..
اهی کشیدم و گفتم: عادت کردم جاوید..
از فکر اینکه بچه ها کم کم از دورمون پراکنده می شدند و هر کدوم می رفتن پی زندگی خودشون بغضم گرفت.. جاوید دستم رو بین دو دستش گرفت و گفت: شیرین.. اونا تا ابد نمی تونن پیش ما بمونن.. باید برن زندگی خودشون رو پیدا کنن.. همونطور که ما رفتیم..
سرم رو تکون دادم و گفتم: درسته عزیزم...
جاوید: خوب میشه بانوی من برام غذا بکشه؟..
با لبخند بشقاب جاوید رو ازش گرفتم و براش غذا کشیدم.. جاوید راس می گفت.. باید کم کم عادت می کردم به دونفره بودنمون... ظرفهای شام رو جمع می کردم که مهتا برگشت..
مهتا: سلام مامی... سلام پاپا..
من: سلام عزیزم..
جاوید: سلام
من: شام خوردی؟
مهتا: بله مام ممنون..
با دقت نگاش کردم.. دیگه از اون تو فکر بودنش خبری نبود.. گفتم: قهوه می خوری؟..
مهتا: نه مام.. قهوه بخورم دیگه نمی تونم بخوابم.. می خوام برای فردا سرحال باشم..
من: کارا چطور پیش میره؟...
مهتا: چه کارایی؟
من: همون گزارش و مصاحبه و اینا...
مهتا: اها..خیلی خوب.. کاتیا همه رو مرتب کرده و داده به دفتر روزنامه شون.. فکر کنم فردا چاپ بشه..
من: مصاحبه تو چی؟ با دکتر جونز.. اونم چاپ میشه؟
مهتا: هنوز وقت نکردم اونو اماده کنم.. ولی به محض اینکه اماده بشه می دم برای چاپ...
من: خیلی خوبه... راستی امروز زنگ زده بودی کارم داشتی؟
مهتا: نه کاری نداشتم.. فقط می خواستم ببینم کجایید... همین..
خواستم بهش بگم من ماشین تو رو نزدیکی کاراشتات دیدم ولی مهتا زود از جاش بلند شد و گفت: ببخشید من برم دوش بگیرم و بخوابم.. فردا قراره یه جشن حسابی داشته باشیم...
سوالم رو قورت داد و گفتم: برو عزیزم..
مهتا من و جاوید رو بوسید و سریع رفت طبقه بالا...نفس عمیقی زدم...
جاوید: موافقم..
با تعجب گفتم: با چی؟
جاوید: با دوش.. بهتره ما هم دوش بگیریم و بخوابیم...دوست ندارم فردا اونجا همش خمیازه بکشیم..
خندیدم و گفتم: باشه عزیزم.. تو برو دوش بگیر تا منم بیام...
جاوید بلند شد و رفت بالا. بعد از اینکه اشپزخونه رو مرتب کردم منم رفتم بالا... در اتاقم رو باز کردم و رفتم تو.. صدای دوش می اومد.. نگاهی به لباسهای خودم و جاوید انداختم که قرار بود فردا بپوشمشون... چشمم به بلوزی که برای مهتا خریده بودم افتاد.. وای.. خوب شد دیدمش.. سریع برش داشتم و برم دم اتاق مهتا... در زدم..
مهتا: بفرمایید..
در رو باز کردم و رفتم تو.. مهتا تاپ و شلوار کوتاهی پوشیده بود و داشت موهای خیسش رو شونه می زد..
من: زود موهاتو سشوار بکش..دوست ندارم سرما بخوری..
مهتا خندید و گفت: چشم مامان...
بلوز رو به سمتش گرفتم و گفتم: بیا.. اینو من برای تو خریدم.. می دونم فرصت نداشتی چیزی بخری..
مهتا با شگفتی به بلوزی که به سمتش گرفته بودم خیره شد و گفت: مام.. تو همیشه منو شگفت زده می کنی..
من: من که بهت گفتم برات بلوز خریدم..
مهتا: بله ولی نگفتین بلوز به این قشنگی خریدین..
من: حالا زود بپوشش ببینم تنت چطوره؟
مهتا سریع تاپش رو دراورد و بلوز رو پوشید.. توی تنش فوق العاده بود..
مهتا: وای مامی.. این عالیه..
من: مبارکت باشه عزیزم..
به مهتا نگاه کردم.. احساس کردم چشمهای ابی شیشه ایش برق می زنن.. سریع به سمتم اومد و محکم بغلم کرد.. تو گوشم گفت: مامی خیلی دوستت دارم..
از این حرفش منقلب شدم.. یه چیزی ته دلم زیرو رو شد..موهای خیسش رو بوسیدم و گفتم: منم خیلی دوستت دارم عزیزم..
از بغلم اومد بیرون.. نمی دونم چرا حسی بهم می گفت مهتا میخواد یه چیزی بگم بگه ولی جلوی خودش رو گرفته..
من: چیزی می خوای بهم بگی مهتا؟..
مهتا خندید و گفت: اوه مامی.. هیچی رو نمیشه از تو پنهون کرد.. ولی فقط می تونم بگم سوپریزه..
خندیدم و گفتم: باشه.. اگه سوپریزه صبر می کنم..
گونه مهتا رو بوسیدم و گفتم: خوب بخوابی عزیزم..
به اتاق خودم برگشتم.. جاوید از حموم بیرون اومده بود و داشت موهاش رو خشک می کرد.. منم یه دوش حسابی گرفتم و خودم برای روز جشن اماده کردم.. صبح مهرزاد و مهتا با هم از خونه خارج شدن ولی جاوید پیشم موند.. کمکم کرد موهام رو سشوار بکشم هرچند بلد نبود و تقریبا موهام رو می کشید ولی از تک تک لحظه های عاشقانه ام لذت بردم.. بعد از ناهار کوچکی که خوردیم لباسهامون رو پوشیدیم و به سمت محل جشن حرکت کردیم... تا اخرین لحظه جاوید نگفت کجا رو انتخاب کرده.. از ماشین پیاده شدم و به تابلوی هتل نگاه کردم..
من: جاوید.. هتل اتلانتیک؟
جاوید دستش رو به طرف من گرفت و گفت: هیچی نگو..
خندیدم و زیربغلش رو گرفتم و باهم وارد شدیم.. پیمان و مرضیه قبل از ما رسیده بودن.. مرضیه کت و شلوار خوشدوختی به رنگ زیتونی پوشیده بود و روسری سبزی سرکرده بود.. پیمان هم کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشت و مهرزاد هم کت و شلوار طوسی تنش بود..
من: وای از همه تون ممنونم... نمی دونم چطوری تشکر کنم..
مهرزاد: ما کاری نکردیم ماما.. فقط این مهتا از زیر کار درمی رفت..
مهتا: من از زیر کار در نمیرم.. همینجام..
منو که دید گفت: مامان.. تو امشب چشمها رو خیره می کنی..
خندیدم و بغلش کردم.. کم کم مهمونها از راه رسیدن.. همون مهمونهای همیشگی.. فقط تینا به خاطر بیماری همسرش نتونسته بود خودش رو از کلن برسونه.. در طول جشن احساس کردم باز مهتا استرس داره.. مدام با تلفنش حرف می زد و به این ور و انور نگاه می کرد.. دوبار هم از رستوران رفت بیرون و وقتی برگشت کمی رنگ پریده بود...
فرشاد: دخترعمو... پس کی کیک می دیدن؟
هنگامه: فرشاد.. تو الان شیرینی خوردی..
فرشاد تصنعی سرش رو نزدیک گوش هنگامه برد و گفت: اینا همش کلک رشتیه خانم.. من منتظر کیکم...
به شوخی های فرشاد عادت داشتم... گفتم: فرشاد باور کن من از هیچی خبر ندارم.. هر برنامه ای هست جاوید چیده.. اون می دونه..
فرشاد سریع به جاوید گفت: خوب.. کیک جاوید..
جاوید خندید و گفت: متاسفم فرشاد ولی قبل از اون می خوام کادوم رو به همسر عزیزم بدم...
فرشاد هووییی بلندی کشید که باعث شد همه مهمونا توجهشون جلب بشه.. جاوید روی سکوی کوچیکی رفت و با قاشق به لیوان اب پرتغالش زد... همه مهمونها توجهشون جلب شد.. جاوید به خاطر مهمونهای المانی مون المانی حرف زد.
جاوید: خوب امروز سالگرد ازدواج من و شیرینه.. بیست و دو سال گذشته.... بیست و دوسال از روزی که شیرین همسر من شد.. بیست و دوسال از روزی که عشقش در سینه من روشن شد و تا امروز نه تنها کمتر نشده بلکه روز به روز داره بیشتر هم میشه...
همه مهمونها کف زدن... جاوید ادامه داد: من زیاد به شیرین گفتم دوستش دارم.. ولی اینجا دوباره می خوام جلوی همه این مهمونها بگم بی نهایت دوستش دارم... و اینکه.. هیچ وقت نمی تونم حس واقعی که بهش دارم رو بیان کنم..
بعد دستش رو به سمت من دراز کرد... به زور اشکی که داشت می چکید رو مهار کردم و دست جاوید رو گرفتم و رفتم کنارش ایستادم.. جاوید از جیبش جعبه کوچکی دراورد.. انگشتری با یه نگین درشت رو از جیبش دراورد.. وای چقدر هوا گرم بود داشتم از هجوم احساساتم از دورن می ترکیدم.. ولی به زود جلوی خودم رو گرفته بودم..جاوید انگشتر رو توی انگشت حلقه دست چپم کرد و گفت: شیرین بی نهایت دوستت دارم...
دیگه نتونستم جلوی اشکام رو نگه دارم.. لبهای جاوید چند ثانیه ای مهمان لبهام شد و صدای کف زدن مهمونا به هوا بلند شد... بعد از چند لحظه مهتا هم روی سن اومد..گفت: خوب راستشو بخواین منم می خوام به مامی و پاپا بگم چقدر دوستشون دارم.. امشب شب هر دوی اوناس.. و اینکه چقدر دوست داشتم شبیه مامان باشم..
مهمونها دوباره کف زدن... مهتا: در این راستا من برای مامان یه سورپرایز دارم.. ولی قبل از اون می خوام که مامان چشماشو ببنده..
به مهتا لبخند زدم.. احساس کردم بدجوری استرس داره.. برای اینکه از استرسش کم کنم گفتم: باشه عزیزم..
و چشمام رو بستم...چند دقیقه ای به اون حالت موندم... یهو سالن ساکت شد.. بیش از حد ساکت.. صدای شگفت زده یگانه رو شنیدم که گفت: خدای من...
مهتا: مامان.. چشماتو باز کن..
چشمام رو اروم باز کردم... چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم.. این چشمهای منصور بود که به من خیره شده بود..
نفسم ایستاد... پلک نمی زدم... به دختر جوون قدبلندی که جلوم ایستاده بود خیره شده بودم.. شبیه من بود؟؟ چرا چشمهای منصور رو داره.. نفسم به شماره افتاده بود.. تمام بدنم می لرزید.. مغزم قدرت تحلیل چیزی که روبروم ایستاده بود رو نداشت.. حس می کردم کلا فلج شدم.. یعنی چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم... با دست چپ لرزونم دست جاوید رو گرفتم.. چرا دستش انقدر داغ بود..
جاوید: شیرین.. چرا انقدر دستات سرده؟
پیمان: مامان..خوبی؟
چشمهای همه بین من و اون دختر جوون در گردش بود.. هر نفسی که می کشیدم احساس می کردم تمام انرژیم تحلیل می ره.. یگانه زد زیر گریه.. دختر جوون برگشت و به یگانه نگاه کرد.. فرشاد عصبی دستش رو لای موهاش فروبرد و گفت: خدای من...
لبهای خشکم رو به زور از هم باز کرد و گفتم: تو..
دختر جوون یه قدم دیگه بهم نزدیک شد.. دیگه پاهام طاقت نداشت .. به جاوید تکیه کردم.. دختر لبخند محزونی زد و گفت: سلام مامان..
با مامان گفتنش بغضم ترکید.. بغض بیست و چهار ساله من ترکید... صدای قران خوندن بابا پیچید توی گوشم "والله مع الصابرین" اشکام بی مهابا چکیدن.. دست راستم که ازاد بود رو به سمتش گرفتم.. قدم لرزونی به سمتش برداشتم و با تمام وجودم گفتم: جانم مامان جان.. جانم عزیزم..
شادی بود.. شادی خوشگل من.. شادی که من بیست وچهار سال گمش کرده بودم.. شادی که ازم دورش کرده بودن.. ازم دزدیده بودنش.. شاد به سمتم اومد و محکم منو تو بغل گرفت.. بوی شادی که رفت زیر دماغم دیگه زار زدم.. خدا دختر منو بهم برگردوند..تا می تونستم شادی رو به خودم فشار دادم.. انگار می خواستم عوض این همه سال رو دربیارم... تمام شبهایی که برای شادی گریه کرده بودم.. تمام روزهایی که بدون شادی گذرونده بود.. همه مهمونا بهمون نگاه می کردن..بعضی ها از ماجرا خبر نداشتن و هاج و واج بهمون نگاه می کردن و اونایی که همه چی رو می دونستن پا به پای ما اشک می ریختن.. شادی رو از بغل خودم جدا کردم و به صورتش نگاه کردم.. همون صورت بود.. فقط پخته تر شده بود.. چشمای درشتش همون درخشش رو داشت.. ناخوداگاه صحنه اخری که ازش یادم بود اومد جلوی چشمم.. اون روزی که تو تاکسی برام دست تکون داد.. در حالی که چونه ام می لرزید گفتم: مامان جان... تو کجا رفتی عزیز دلم.. تو رو چطوری از من جدا کردن..
شادی لبخندی زد.. دندونهای ردیف سفیدش نمایان شد..شادی: همه چی رو می گم مامان..
جاوید: شیرین جان..
به سمت جاوید برگشتم و گفتم: جاوید نگاه کن.. ببین این دختر منه..
جاوید دستش رو به سمت شادی دراز کرد و گفتم: خوشحالم می بینمت شادی..
شادی: من هم همینطور..
به مهتا نگاه کردم و قدرشناسانه بهش گفتم: مهتا.. تو شادی منو از کجا پیدا کردی عزیزم..
مهتا اشکش رو پاک کرد.. نگاهی به شادی انداخت و گفت: مام... ایشون همون خانم شیلا جونز هستن..
لبخند روی لبهام ماسید.. شیلا جونز؟.. با تعجب به شادی نگاه کردم... زیرلب گفتم: شیلا؟..
شادی سریع گفت: برات توضیح می دم ماما... بعدا..
سریع خودم رو جمع کردم.. شادی الان پیش من بود... هنوز باورم نمی شد..
پیمان نزدیک ما اومد ... گفتم: شادی این پیمان.. برادر مهتا و پسر بزرگ من..
شادی با پیمان دست داد و گفت: بله.. مهتا بهم گفته..خوشوقتم..
پیمان:منم همینطور.. ایشون هم نامزد من مرضیه..
مرضیه: خوشوقتم شادی..
شادی: من هم همینطور..
من: و اینم مهرزاده.. پسر کوچیک من.. شادی.. مهرزاد برادر تو هم هست..
شادی با مهرزاد دست داد و گفت: خوشحالم می بینمت مهرزاد..
مهرزاد: منم همینطور...
راستش انتظار داشتم از دیدن هم بیشتر از اینها ذوق زده بشن.. ولی خوب نمی تونستم اونها رو مجبور کنم از دیدن هم خیلی خوشحال بشن.. با لبخند به شادی گفتم: هیچ فکر می کردی یه برادر داشته باشی؟..
شادی لبخندی زد و گفت: خوب مامان.. فکر نمی کردم دوتا برادر داشته باشم..
من: البته که پیمان هم برادرته..
شادی: نه مامان.. منظورم اینه که... من یه برادر دیگه دارم.. تو کانادا..
نفس عمیقی کشیدم.. خوبه.. منصور ازدواج کرده بود.. چیزی نگفتم و بعد به یگانه و فرشاد اشاره کردم و گفتم: شادی... یگانه و فرشاد یادت میاد؟
شاید به سمت یگانه که داشت گریه می کرد و والتر سعی می کرد ارومش کنه برگشت..
یگانه: خدای من.. بعد این همه سال..
شادی: تنها چیزی که از یگانه یادم میاد یه عروسک خرسی بنفش بود..
میون اشکام خندیدم..همون عروسک خرسی ماهها تو بغل من به عوض شادی بود.. چقدر حرفایی که به شادی می خواستم بزنم رو به اون عروسک خرسی زدم..
شادی: و فرشاد... مگه ممکنه شیطونی کردنامون یادم بره..
فرشاد اومد جلو و بی هیچ حرفی شادی رو تو بغلش گرفت و زیر گوشش گفت: تو هیچ می دونی بعد از رفتنت چی به شیرین گذشت؟
بغضم رو به زور قورت دادم.. شادی از بغل فرشاد اومد بیرون و اروم گفت: شما هم می دونید چی به من گذشت؟..
جاوید با صدای بلند گفت: خوب .. الان جشن ما یه مناسبت دیگه هم پیدا کرده و اون شادیه.. خواهش می کنم..از این طرف..
مهمونها به سمت میز رفتن.. یه طرف شادی بود و طرف دیگه ا م مهتا.. دستم رو دور شونه مهتا انداختم و به خودم فشردم تا ازش قدردانی دانم.. مهتا هم گونه اش رو به گونه ام فشار داد .. تو گوشش گفتم: امشب تو بهترین هدیه رو بهم دادی...
مهتا لبخندی زد.. ولی من ته چشماش غم رو دیدم.. به سمت میز رفتیم.. کیک دو طبقه سالگرد ازدواجمون رو اوردن.. من و جاوید هم کیک رو بردیم.. دوباره صدای دست و سوت به هوا بلند شد.. گارسونها کیک رو بریدن و بعد هم که شام به صورت سلف سرویس سرو شد.. ولی ما دور یه میز نشسته بودیم.. دستی به موهای شادی کشیدم... چقدر این موها رو شونه کرده بودم.. چقدر درستشون کرده بودم و چقدر در حسرت دوباره دست کشیدنشون بودم..
هنگامه: وای شیرین.. دخترت عین خودته..
فرشاد: مهتا تو چطوری شادی رو پیدا کردی؟
مهتا: کاملا اتفاقی..بعد از مصاحبه با ایشون یه قرار ناهار گذاشتیم و بعد تو اتاق هتل من عکس شادی رو با مامان دیدم... همونجا بهش گفتم.. عکس مامان با خودم رو نشون دادم.. و اونجا بود که فهمیدن دکتر شیلا جونزی که ماریا انقدر تعریفش رو می کرد همونی شادی مامانه...
با لبخند به مهتا نگاه کردم و گفتم: مهتا من هرجوری بخوام نمی تونم از تو تشکر کنم ..
مهتا: مامی.. باور کن این کمترین کاریه که من در مقابل محبت های تو انجام دادم..
جاوید: خوب شادی.. خوشحال میشیم امشب رو بیای خونه ما و مهمون ما باشی..
شادی: نه متشکرم.. مزاحم نمی شم..من فعلا اینجا هستم.. فردا صبح هم می تونم بیام دیدنتون..
سریع گفتم: اصلا حرفش رو نزن.. من بعد از بیست و چهار سال پیدات کردم.. حتی یک دقیقه دیگه طاقت دوری تو رو ندارم.. باید بیای خونه ما..
شادی لبخندی زد و گفت: باشه مامان.. میام..
شام رو در جوی دوستانه خوردیم و بعد از مهمونی برگشتیم خونه... پیمان همراه مرضیه رفت ولی مهتا همراه ما برگشت خونه...سریع رفتم طبقه بالا و لباسام رو عوض کردم و برگشتم پایین.. شادی قاب عکسی که توش عکس منو خودش بود رو از رو میز برداشته بود و نگاه می کرد..
من: تو این بیست و دو سالی که اینجا بودم این همیشه کنار عکسهامون بود.. قابش رو پیمان بهم هدیه کرد..
شادی لبخندی زد و قاب رو سرجاش گذاشت.. مهتا: من یه قهوه دم می کنم تا باهم بخوریم...
مهرزاد خسته بود و سریع رفت تا بخوابه... جاوید خسته شده بود.. گونه اش رو بوسیدم و گفتم: جاوید تو یه شب استثنایی رو برای من خلق کردی.. ممنونم..
جاویدبغلم کرد و گفت: این در مقابل زندگی عالی که برای ما ساختی چیزی نیست عزیزم.. شب به خیر..
من: شب به خیر..
جاوید هم رفت طبقه بالا..من و شادی رفتیم دور میز اشپزخونه نشستیم..دستم رو روی دست شادی گذاشتم و گفتم: خوب تعریف کن عزیزم.. ما الان کلی حرف برای گفتن داریم..
شادی: از کجاش بگم مامان..
من: از همون اولش بگو..
شادی: اولش که همش گریه بود.. همش بهانه گری بود.. به بابا می گفتم من مامان رو می خوام می گفت مامان بعدا میاد... ولی این بعدا نیومد.. کم کم که بزرگتر شدم فهمیدم موضوع از چه قرار بوده..
من: سعی نکردی بیای دنبالم؟.. می دونی من چقدر دنبالت گشتم؟..
شادی: سعی کردم پیدات کنم.. ولی میدونی.. من نمی تونستم بابا رو تنها بزارم..خیلی سخت می شد اگه تنهاش می زاشتم..
من: جدی؟.. تو می دونی پدرت با این کارش چه ضربه ای به روح من وارد کرد؟.. می دونی روانه تیمارستان شدم؟.. می دونی بیست و چهار سال با عذاب وجدان زندگی کردم؟.. اون پدر بی شعورت می دونی با من چه کرد؟.. تو بچه بودی شادی.. شاید یادت نیاد.. ولی..
شادی حرفم رو قطع کرد و گفت: مامان..در مورد بابا این حرف رو نزن..
مهتا فنجونهای قهوه رو گذاشت جلوی ما..
شادی ادامه داد: ماما.. شاید من ندونم بابا واقعا با این کارش با تو چیکار کرده.. ولی من ازت خواهش می کنم به خاطر من اونو ببخشی...
به شادی نگاه کردم.. و گفتم: ببخشمش؟
شادی: به خاطر من..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: شادی.. حتی اگه زن بدی برای پدرت بودم این مجازات من نبود.. هیچ گناهی تاوانش این نیست که یه بچه رو از مادرش بگیرن.. ولی پدرت این کار رو کرد.. این همه سال فقط می خواستم بدونم چرا.. چرا این کار رو کرد.. تو می دونی چرا؟
شادی دستش رو دور فنجون قهوه گردوند... به ارامی بدون اینکه بهم نگاه بکنه گفت: مام.. من دیروز بعد از اینکه تو رو دیدم.. به بابا زنگ زدم..
سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد.. با چشمهای پر از سوال بهش نگاه کردم.. شادی اروم گفت: بابا فردا صبح می رسه المان..

منصور داشت می اومد... یه جور حس ترس.. یا نه نفرت بود.. نفرت داشتم از اینکه ببینمش..ولی دوست نداشتم شادی رو ناراحت کنم...
گفتم: چرا اسمت رو عوض کردی مامان؟
شادی جرعه ای از قهوه اش رو نوشید و گفت: من عوض نکردم... وقتی کوچیک بودم بابا این کار رو کرد... فامیلی سونیا رو بابا انتخاب کرد...
من: سونیا؟
شادی سرش رو تکون داد و گفت: اره.. همسر بابا..
من: اها.. خوب..
شادی اروم گفت: هرچقدر به بابا گفتم چرا این کار رو کردی گفت اینجوری بهتره...
پوزخندی زدم و گفت: اره.. مثل همیشه قد و یه دنده... حرف حرف خودشه..
شادی چیزی نگفت.. مهتا خمیازه ای کشید و گفت: مام. من خیلی خسته ام.. می رم بخوابم..
دست مهتا رو فشار دادم و گفتم: برو بخواب عزیزم..
مهتا بلند شد و گونه ام رو بوسید و رفت..بعد از چند لحظه سکوت شادی گفت: پیمان و مهتا بهت می گن مامان؟
سرم رو تکون دادم و با لبخند گفتم: اره..
شادی اهی کشید و گفت: من هیچوقت نتونستم به سونیا بگم مامان.. همیشه یه چیزی مانعم می شد.. بابا گاهی اصرار می کرد ولی یه بار به خود سونیا گفتم نمی تونم بهش مامان بگم.. هرچند خیلی مهربونه.. گاهی وقتا پشیمون می شم.. می گم کاش بهش می گفتم مامان.. لااقل یه مرتبه.. با اینکه توقعی هم نداشت..
شادی یه اه دیگه کشید... گفتم: دوست دارم اول تو تعریف کنی چی شد؟...
شادی جرعه ای از قهوه اش رو خورد و گفت: از کجاش بگم..
من: از اون همون شبی که از ایران رفتین...
شادی: اون شب من خواب بودم.. تو پرواز امستردام بودیم که بیدار شدم.. بعد هم که رسیدیم کانادا..
من: کانادا؟ از ایران رفتین کانادا؟
شادی: اره..
من: پس چرا سولماز به من گفت استرالیا؟
شادی: سولماز کیه؟
من: زن عموت..
شادی: نمی دونم..
من: خوب بعد چی شد؟
شادی: یه مدتی اوتاوا بودیم.. هیچ وقت یادم نمیره چطوری بود... یه اپارتمان کوچیک یه خوابه بود.. بد نبود ولی من همش تنها بودم... بابا صبح می رفت بیرون و عصر برمیگشت.. در رو هم قفل می کرد که مبادا بزنه به سرم برم بیرون یا در رو به روی کسی باز کنم.. غذام رو می زاشت تو یخچال.. تا بیاد تلویزیون نگاه می کرد و کمی بازی می کردم ولی بابا همین که می اومد من رو با خودش می برد بیرون.. می برد پارک و شهر بازی و اینور اونور...
وقتی شادی بهم گفت تا عصر خونه تنها می مونده دلم ریش شد.. اونم بچه ای که من یه لحظه از خودم دورش نمی کردم... بغضم گرفت.. شادی ادامه داد: شش ماه بعد رفتیم ونکور.. اونجا بهتر بود.. بابا یه خونه کوچیک گرفت.. حیاط برای بازی داشت.. کار بابا بهتر بود.. یه مهدکودک هم نزدیک خونه مون بود.. بابا صبح منو می برد اونجا و عصر می اومد برمی گردوند..همیشه بعد از مهدکودک پارک بود... انگار فقط برای خوابیدن برمی گشتیم خونه...زندگیمون همینجور بود..
من: با سونیا چطور اشنا شد؟
شادی: یه شب بارونی بود.. خیلی بد... داشتیم برمی گشتیم.. یهو بابا کنار خیابون نگه داشت و سونیا رو صدا زد.. بهم گفت همکارشه و تو بارون گیر کرده.. سونیا سوار ماشین شد.. خیس اب بود.. با هم رفتیم خونه ما... به بابا گفتم سونیا چرا خونه خودشون نمیره...گفت چون خونه شون خیلی دوره.. بعدا میره... ولی سونیا موند خونه ما... بعدا فهمیدم بابا بهش گفته می تونه خونه ما بمونه... سونیا یه بی خانمان بود.. همیشه از بابا به عنوان ناجی خودش اسم می برد.. می گفت بابا فرشته اس که نجاتش داده...
من: حتما پدرت هم خیلی دوستش داره..
شادی با دقت بهم نگاه کرد و گفت: مامان. سونیا چهار سال پیش مرد..
فنجون قهوه ام رو که ب طرف دهنم می بردم وسط راه موند..دوباره رو میز گذاشتم و گفتم: متاسفم..
شادی: وقتی سونیا رفت بابا خیلی شکسته شد.. البته.. خوب درسته..
شادی بقیه حرفش رو خورد... به این فکر کردم که سونیا چی داشت که من نداشتم... یعنی چطوری بود که منصور این همه دوستش داشت..
شادی: خوب مامان.. تو بگو..
لبخند محزونی زدم و گفتم:از چی بگم عزیزم.. از اینکه بعد از اینکه رفتی شب و روز من یکی شده بود؟.. اینکه یه ماه تمام از اتاقم بیرون نرفتم.. اینکه همش اشک و ناله بود... می دونی دور بودنت یه طرف.. خبر نداشتن ازت یه طرف دیگه.. سارا مجبورم کرد برم پیش یه روانشناس...
شادی با خوشحالی گفت: سارا... خدای من.. اون چیکار می کنه.. خیلی دلم براش تنگ شده..
من: یه پسر داره راتین...
شادی: اینجاست؟
من: نه ایرانه...
شادی: وقتی به ایران فکر می کردم خیلی خاطرات می اومدن جلو چشمم... سارا..چقدر باهم شیطونی می کردیم.. مامان بزرگ.. بابابزرگ.. اونا چیکار می کنن..
اسم بابا که اومد بغضم گرفت. گفتم: بابا چند سالی هست که رفته...
لبخند شادی ماسید و گفت: اوه.. مامان.. متاسفم..
من: اشکالی نداره..
شادی: مامان بزرگ کجاست؟ ایران؟.
من: اره.. هرچقدر اصرار کردم بیاد اینجا با ما زندگی کنه نیومد.. گفت اونجا راحتتره...
شادی سرش رو تکون داد.. به ساعت نگاه کردم و گفتم: ساعت یک صبحه.. پاشو برات یه تخت اماده کنم بخواب تا فردا صبح..
شادی نگاهی به من کرد و گفت: صبح من باید برم فرودگاه...
پوفی کردم.. باز منصور..گفتم: باشه.. من بیدارت می کنم.. ساعت چند باید بری؟..
شادی: فکر کنم ساعت شش برم بتونم برسونم..
گفتم: باشه من ساعت شش بیدارت می کنم.. پاشو بیا بریم بالا...
شادی: من می تونم رو کاناپه بخوابم..
من: کاناپه چیه....پاشو بالا تو اتاق پیمان می تونی بخوابی...
با شادی رفتیم بالا.. یه دست لباس راحتی بهش دادم و فرستادم تا بخوابه.. چقدر منتظر این لحظه بودم که بالای تختی باشم که شادی توش خوابیده..شادی دراز کشید.. کنار تخت نشستم و به خوابیدنش نگاه کردم..کم بعد بلند شدم و رفتم تو اتاق خودم.. جاوید خوابیده بود.. به صدای نفسهای ارومش گوش می کردم.. این مرد مرد زندگی من بود...
جاوید: بالاخره خوابید..
جا خوردم و گفتم: بیدارت کردم؟
جاوید: نه مهم نیست.. منتظرت بودم..
خزیدم توی بغلش.. چشمای قهوه ای جاوید از خواب خمار بود... دوست داشتم بهش بگم که منصور داره میاد المان ولی نمی دونستم بگم یا نه...
جاوید: خوب با شادی حرف زدی؟
من: اونجور که دلم اروم بگیره نه.. فقط یه چیزهایی فهمیدم.....جاوید..
جاوید:جانم..
من: شادی می گفت پدرش داره میاد اینجا... ساعت شش میره دنبالش فرودگاه..
هرکاری کردم نتونستم بگم منصور...
جاوید: خوب.. تو الان استرس داری؟
چشمامو بستم بوی جاوید رو کشیدم تو ریه ها.. گفتم: نه.. من فقط می خوام پیش تو باشم..
جاوید حلقه دستاش رو تنگتر کرد..

چشمام رو به ارومی باز کردم.. جاوید نبود.. ملافه رو روخودم کشیدم.. و چشمام رو بستم.. مغزم داشت وقایع دیروز رو بررسی می کرد.. دیروز من شادی رو دیده بودم.. از فکر شادی لبخندی به لبم اومد.. یهو بلند شدم و نشستم.. ساعت چند بود؟.. به شادی گفته بودم شش بیدارش می کنم.. به ساعت نگاه کردم.. نزدیک هفت بود.. سریع از تخت پایین اومدم.. روبدوشامبر جاوید رو از روی مبل کنار تخت چنگ زد و درحالی که به سمت در می دویدم پوشیدم.. رفت تو راهرو و سریع در اتاق پیمان رو باز کردم و با صدای بلند گفتم: شا..
اتاق خالی بود..تخت پیمان دست نخورده... داشتم به تخت خالی نگاه می کردم.. یعنی خواب دیده بودم؟.. همه اش خواب بود؟.. در اتاق مهرزاد باز شد و مهرزاد اومد بیرون..
مهرزاد: مام.. طوری شده؟
مونده بودم چی بگم... می ترسیدم اگه بگم شادی بگه کدوم شادی.. می ترسیدم بفهمم همه اش یه خواب بوده..
مهرزاد: مام.. دیشب پیمان اینجا نبود..
اب دهنم رو قورت داد و گفتم: شادی.. اینجا خوابیده بود...
تو دلم دعا می کردم عکس العمل مهرزاد چیزی نباشه که بهش فکر می کنم.. مهرزاد کوله اش رو رو شونه اش مرتب کرد و گفت: من ندیدمش... قرار بود صبح زودبره؟
نفس راحتی کشیدم..و گفتم: اره می خواست بره فرودگاه.. دنبال کسی..
نمی دونم چرا هر لحظه که می گذشت نفرت به منصور بیشتر می شد.. الان دیگه اصلا چشم دیدنش رو نداشتم.. اولا می گفتم پدر شادی و الان هم که شده کسی...جاوید با سینی صبحانه از پله ها بالا اومد..بادیدنش لبخندی زدم.. چقدر کارهای عاشقانه می کرد...
جاوید: بیدار شدی؟
من: بله صبح به خیر..
مهرزاد: من دیگه باید برم...می بینمتون...
و سریع از پله ها پایین رفت..همراه با جاوید رفتم تو اتاق..
من: شادی رو تو بیدار کردی؟
جاوید: اره .. گفتم تو خسته ای بزارم بخوابی..
روی تختم نشستم... منصور الان المان بود..جاوید: به چی فکر می کنی شیرین؟
من: منصور الان المانه..
جاوید موشکافانه نگام کرد و گفت: می خوای ببینیش؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: نه..
جاوید لیوان اب پرتغال رو به طرفم گرفت و گفت: چرا؟.. مگه نمی گفتی دوست داری منصور رو ببینی و ازش بپرسی چرا شادی رو ازت جدا کرده؟
لیوان رو گرفتم و جرعه ای نوشیدم..اره قبلا دوست داشتم ببینمش.. ببینمش و به عوض تمام اون سالها سرش داد بکشم..ولی الان نه... الان که شاید در چند قدمیم بود دوست نداشتم ببینمش..
من: من قبلا به خاطر شادی می خواستم ببینمش..ولی الان که شادی رو پیداکردم.. لزومی نمی بینم..
جاوید ابروش رو بالا داد و گفت: هر جور که خودت دوست داری..
صبحانه مون رو در ارامش کامل خوردیم.. بعد از صبحانه به مهتا زنگ زدم و شماره شادی رو ازش گرفتم..
من: مهتا تو برای ناهار میای پیش ما؟
مهتا:نه مامی.. دانکه.. کار دارم..
من: باشه پس به کارت برس...
شماره شادی رو گرفتم.. بعد از چند تا بوق صدای شادی اومد..
شادی: هلو..
من: شادی جان سلام..
شادی با خوشحالی گفت:مامان.. سلام.. خوبی؟
من: خوبم عزیزم..ببخش صبح نتونستم از خواب بیدار بشم.. دیر که نکرده بودی؟
شادی: نه.. اقای ظفری بیدارم کردن.. می دونم خیلی خسته بودی..
من: شادی می خواستم ازت خواهش کنم ناهار پاشی بیای اینجا.. می خوام برات ته چین درست کنم..
شادی با من من گفت: من؟.. بیام اونجا؟
با خوشحالی گفتم: اره عزیزم.. بیا اینجا.. ناهار رو دور هم باشیم.. هنوز یادم هست چقدر ته چین دوست داشتی..
دوست داشتم شادی رو بکشم سمت خودم..انگار یه جور رقابت بود بین من و منصور.. رقابتی که بیست و چهار سال پیش منصور با نامردی توش برنده شده بود.. انگار شادی دودل بود... با اصرار گفتم: بیا دیگه مادرجون.. اخه من هنوز سیر ندیدمت...
شادی: باشه مامان.. میام.. حتما.. ادرستون رو بده..
ادرس رو دادم.. سریع همراه با جاوید مشغول درست کرد ته چین شدم.. جاوید سالاد هم درست کرد.. انقدر خوشحال بودم که شروع کردم به خوندن..
جاوید: خیلی خوشحالی شیرین..
من: معلومه خوشحالم.. تو خوشحال نیستی؟
جاوید دستش رو انداخت دور شونه ام و گفت: من از خوشحالی تو خوشحالم عزیزم...
سرخوشانه خندیدم..ظهر بود که در خونه زده شد.. جاوید در رو باز کرد.. شادی اومده بود.. با یه دسته گل.. سریع رفتم استقبالش..
من: عزیزم.. خودت گل بودی..
شادی: قابلی نداره..
بعد بو کشید و گفت: وای چه بوی ته چینی...
دستش رو گرفتم و به طرف اشپزخونه بردم و گفتم: حاضرم شرط ببندم خیلی وقته ته چین نخوردی..
شادی خندید و گفت: درسته مامان.. من که اصلا بلد نیستم.. ته چینهای بابا کلا افتضاحه... گاهی دوستای ایرانیمون می پختن...
سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم که الان شادی اسم باباش رو اورد.. حتی احساس کردم منتظره من از پدرش بپرسم ولی این کار رو نکردم... سالها زندگی توی المان و مردمی که خیلی راحتن احساس رودرباسی رو ازم دور کرده بود.. پشت میز اشپزخونه نشستن.. من سریع ته چین رو از توی فر دراوردم و اوردم سر سفره...سریع برای شادی کشیدم..
شادی: این زیاده مامان...
من: نه زیاد نیست ..بخور..
بعد بشقاب جاوید رو گرفتم و براش کشیدم..
شادی کم کم شروع کرد به خوردن... و گفت: وای.. این عالیه.. هیچ وقت ته چین به این خوشمزگی نخوردم..
من: نوش جونت عزیزم..
جاوید: خودتم بخور شیرین..
بعد از ناهار جاوید اجازه نداد من به ظرفها دست بزنم.. خودش همه چیزها رو جمع و جور کرد.. احساس کردم شادی می خواد چیزی بگه.. مدام با دستاش بازی می کرد..
من:طوری شده شادی؟
شادی نفس عمیقی کشید و گفت: مامان.. می تونم چیزی ازتون بخوام؟
با خوشرویی گفتم: البته عزیزم..
شادی: ماما.. میشه بابا رو ببینی؟
همینجور مات به صورت شادی خیره موندم...بعد گفتم: نه

شادی اصرار کرد: مامی پلیز.. به خاطر من..
لجباز شدم و گفتم: اصلا حرفش رو نزن..
شادی: مامان.. پلیز.. بابا به خاطر تو اومده..
عصبانی شدم و گفتم: به خاطرمن اومده؟.. می خواست نیاد.. چرا الان؟..
شادی بغض کرد و گفت: مام.. من به بابا گفتم هر کاری می کنم تا تورو ببینه..
دوباره لجباز شدم و گفتم: نه.. امکان نداره..
اشکهای شادی چکیدن.. به ارومی گفت: مامان.. خواهش می کنم.. به خاطر من.. بابا داره زجر می کشه..
مقاومتم با دیدن اشکهای شادی در هم شکست.. ولی نمی تونستم منصور رو ببینم..اروم گفتم: می دونی از من چی می خوای؟.. من چه بدی در حق پدرت کرده بودم که این بلا رو سرم اورد.. بیست و چهار سال تمام منو در حسرت دیدن تو گذاشت.. می دونی چقدر بهش ایمیل زدم؟.. می دونی چقدر التماسش کردم یه عکس ازت بهم بده.. میدونی کار هر ساله من بود که روز تولد تو بهش ایمیل بزنم و بگم تولد تو یادش نره.. برات از طرف من چی بخره.. و التماس می کردم که یه عکس از تو برام بفرسته.. پدرت اینا رو از من دریغ کرد شادی.. چطور ازم می خوای چنین ادمی رو ببخشم..
جاوید از اشپزخونه اومد نزدیک ما.. شادی گریه می کرد.. گفت: مامان... خواهش می کنم.. ازت نمی خوام بابا رو ببخشی.. ولی خواهش می کنم ببینش.. نمی دونی وقتی بهش زنگ زدم و گفتم که پیدات کردم چیکار کرد..گفت زود بلیط هواپیما می گیره و میاد اینجا.. هرچقدر بهش گفتم بابا حالت خوب نیست..نیا.. گوش نکرد.. اومد اینجا.. طفلی باربد رو هم اسیر خودش کرد..
دستام یخ کرد.. باربد؟؟ اسم تو سرم دوران پیدا کرد..اب دهنم رو قورت دادم و گفتم: باربد کیه؟
شادی اشکش رو پاک کرد و گفت: برادرم.. پسر سونیا..
به پشتی مبل تکیه دادم و سرم رو میون دستام گرفتم.. سرم داغ شده بود..جاوید کنارم نشست و دستم رو تو دستاش گرفت و گفت: شیرین..
خنده عصبی کردم و گفتم: شنیدی جاوید.. اسم برادرش باربده..
شادی با ترس به جاویدنگاه کرد... نفس عمیقی کشیدم.. جاوید گفت: شیرین جان.. شادی این همه داره از تو خواهش می کنه.. به نظرت بهتر نیست بری و پدرش رو ببینی؟
به جاوید نگاه کردم... انتظار چنین حرفی رو ازش نداشتم.. به چشماش نگاه کردم..جاوید ادامه داد: شیرین اصلا مجبور نیستی.. ولی به خاطر شادی هم که شده.. تو که دوست نداری شادی ناراحت بشه..
جاوید دست رو بد جایی گذاشت.. نقطه ضعف من بچه هام بودن.. گفتم: به یه شرط..
جاوید: چه شرطی؟
من: تو هم باهام بیای..
جاوید: باشه عزیزم.. منم میام..
شادی خندید و گفت: ممنونم مامان..
بغلم کرد.. بوسیدمش..و گفتم: میرم لباس عوض کنم..
شادی با خنده سرش رو تکون داد.. لباسام خوب بودن اصلا نیازی به عوض کردن نبود ولی وقت می خواستم تا کمی به افکار اشفته ام سرو سامان بدم..درکمدم رو باز کردم.. تاپ و کت ابی رنگم رو پوشیدم با شلوار مشکی رنگ.. توی ایینه به خودم نگاه کردم.. زندگی تو المان باعث شده بود دیگه زیاد تو صرافت ارایش و مو درست کردن نباشم.. ولی با این حال کشو رو باز کردم و رژ کالباسی رنگ رو برداشتم و روی لبام کشیدم.. کیف و موبایلم رو برداشتم و سلانه سلانه رفتم طبقه پایین.. شادی و جاوید منتظر بودن.. نفس عمیقی کشیدم وگفتم: بریم..
سوار ماشین جاوید شدیم و به سمت هتلی که شادی توش اقامت داشت رفتیم... قلبم داشت و سینه ام می زد..نمی دونستم باید چطوری با منصور روبرو بشم.. نمی دونستم عکس العمل چه خواهد بود.. ولی یه چیز رو خوب می دونستم.. این که دوست داشتم با تمام قوام یکی برنم تو صورت منصور.. پوفی کردم.. خیلی زودتر از چیزی که به نظر می اومد رسیدیم هتل.. شادی ما رو به سمت اتاق منصور راهنمایی کرد..
جاوید: بهتر نیست تا بیان تو لابی؟
شادی: پدر زیاد نمی تونه حرکت کنه.. مسافرت با هواپیما خسته اش کرده..
به جاوید نگاه کردم..مگه منصور چند سالش بود؟؟ همش سه سال از جاوید بزرگتر بود... الان شصت ساله هم نشده بود.. چرا نمی تونست حرکت کنه... با اسانسور به طبقه هشتم هتل رفتیم.. پاهام رو به زور دنبال خودم می کشیدم..جاوید دستش رو انداخت دور کمرم.. بعد از دوتا راهرو شادی در اتاقی رو زد.. پسری در رو باز کرد..شادی کنار رفت و گفت: مامان.. این برادر منه..
به پسر شونزده هفده ساله ای که جلوم ایستاده بود نگاه کردم.. کمی شبیه منصور بود.. فکر کنم بیشتر قد بلندش به منصور رفته بود.. نگاه دوستانه ای نداشت..از جلوی در کنار رفت... شادی سریع رفت تو صداش زد: باربد..
بعد به سمت ما برگشت و گفت: ببخشید... باربد همیشه اینجوری نیست..
زیرلب گفتم: باربد..
شادی: بفرمایید تو خواهش می کنم..
به زور خودم رو به داخل اتاق کشیدم.. قلبم به سینه ام می کوبید.. شادی جلو رفت.. باربد روی مبل نشسته بود واخماش توهم بود..
شادی: بابا ..مامان اومده..
به مردی که پشتش به ما بود و روی تخت نشسته بود نگاه کردم..منصور بود..تمام عضلاتم منقبض شد. دستام یخ کرده بود.. منصور اروم به سمت ما برگشت.. موهاش جوگندمی شده بود و صورتش تکیه تر .. ولی چشمهای مشکی نافذش همون چشمها بود.. به چشماش زل زدم.. نمی تونستم از چشماش چشم بردارم.. اونم داشت بهم نگاه می کرد.. در مقابل منصور می شد گفت من اصلا تکون نخورده بودم.. اروم عصایی رو که کنارش بود رو برداشت و به سختی از جاش بلند شد.. شادی سریع به طرفش رفت و کمکش کرد تااز جاش بلند بشه... نگاهم به دستش رفت که می لرزید..
منصور: سلام شیرین..
جوابی ندادم.. سعی کردم ولی لبهام به جواب باز نشد.. اتاق تو سکوت فرو رفته بود..منصور به جاوید نگاه کرد..شادی متوجه شد و گفت: بابا ایشون اقای ظفری هستن..
منصور لبخند کمجونی زد.. لازم به توضیح نبود که جاوید همسرم بود.. منصور ادم تیزی بود.. حتما فهمیده بود..
منصور: خوشوقتم..
جاوید: منم همینطور..
یهو منصور زد زیر سرفه.. بدجور و خشدار سرفه می کرد.. شادی با نگرانی گفت: بابا.. به خودت فشار نیار بشین..
باربد که تا اون موقع اصلا حرفی نزده بود سریع به سمت منصور رفت و به فرانسه چیزهایی گفت..شادی انگار گیر کرده بود.. جواب باربد رو داد.. باربد معلوم بود عصبانی و کلافه اس.. منصور سریع دستش رو روشونه باربد گذاشت و گفت: باربد جان من حالم خوبه..
بعد روی تختش نشست.. باربد نگاه خصمانه ای به من انداخت.. نمی دونم چه پدر کشتگی با من داشت... دست منصور هنوز می لرزید.. شادی لیوان ابی به منصور داد.. نمی دونم چرا انتظار اینهمه مهربونی از شادی رو نداشتم.. انتظار داشتم از منصور متنفر باشه ولی این کاراش حرف دیگه ای می زد..
منصور: بچه ها میشه ما رو تنها بزارید..
باربد و شادی به هم نگاه کردن.. شادی با سر به باربد گفت بریم.. از کنار ما رد شدن..جاوید تا خواست برگرده دستش رو گرفتم.. چشم منصور به دست من بود که دست جاوید رو گرفته بود.. باصدای خشکی گفتم: کجا؟.. گفت بچه ها..

جاوید با شک به من و منصور نگاه کرد ولی من جدی بودم... اگه جاوید می خواست بره یا منصور تنها با من حرف بزنه اونجا نمی موندم..
منصور: بمونید اقای ظفری.. من کاری نکردم که بتونید بهم اعتماد کنید...
خوب بود.. لااقل خودش هم می دونست که نمی شه بهش اعتماد کرد..
منصور: بفرمایید بشینید..
من و جاوید روی مبل سه نفره نشستیم و منصور به سختی روبروی ما نشست.. جاوید بنا به عادت المانی اش چیزی نپرسید.. شاید منصور دوست نداشت جواب بده..
من: شادی می گفت می خوای منو ببینی..
خودم هم از لحنم تعجب کردم.. تا حالا تو عمرم اینجوری با کسی حرف نزده بودم..حتی جاوید هم با شگفتی نگاهم می کرد..
منصور: اره.. ولی الان نمی دونم باید از کجا شروع کنم...
نمی دونم چرا یهو بی رحم شدم.. تمام خشمی که از منصور داشتم یهو سر باز کرد.. با چشمهای عصبانی به منصور زل زدم.. سرم رو جلو بردم و گفتم: کمکت می کنم.. بگو چرا این بلا رو سر زندگیمون اوردی...
منصور با تعجب به من نگاه کرد.. چیزی نگفت.. جری شدم و صدام رو بالا بردم و گفتم: بگو.. چرا با من این کار رو کردی؟.. چرا بچه مو ازم دور کردی هان؟.. لعنتی د حرف بزن..
منصور چشماشو به هم فشار داد و گفت: شیرین حق داری.. هر چقدر دوست داری سرم داد بزن..
عصبی خندیدم و گفتم: داد بزنم؟؟ الان دقیقا دوست دارم بکشمت.. می خوام سر به تنت نباشه.. می گی داد بزن.. دلم می خواد بمیری..
منصور: زیاد ناراحت نباش.. به زودی به ارزوت می رسی..
دستامو تو سینه گره زدم و با نهایت قسارت قلبی گفتم: راستی؟؟ چه خوب..
چند دقیقه ای به سکوت گذشت.. دروغ چرا.. کمی پشیمون شدم که اونجوری به منصور گفتم ولی لجبازی اون به منم سرایت کرده بود... منصور سکوت رو شکست و گفت: تموم این سالها.. زنده موندم.. فکر می کردم می میرم و نمی تونم ببینمت.. راستشو بخوای خوشحالترم بودم.. فکر نمی کردم اینهمه سال عذاب بکشم.. و الان تقدیر دوباره من و تو رو گذاشته جلوی هم..
من: تو؟؟ تو عذاب کشیدی؟.. حرفای مسخره نزن منصور .. تو می دونی چی به روز من اوردی؟..
منصور: اره می دونم.. خوب می دونم..
منفجر شدم و با داد گفتم: پس چرا این کار رو کردی لعنتی؟..
منصور چشماشو بست و رو هم فشار داد..از جام بلند شدم و گفتم: جواب نده.. فکر میکنی از زندگی الانم ناراضی ام؟.. نه.. اصلا.. من یه موی کثیف جاوید رو به صدتای مثل تو نمی دم.. شادی رو که پیدا کردم دیگه همه چی تکمیله..فقط می خوام بدونم چرا این کار رو کردی؟
منصور چشماشو باز کرد و با همون چشمای سیاه بهم زل زد.. لبهاش از هم جدا شد و گفت: چون دوستت داشتم..
مات موندم و بعد با تحقیر گفتم: چی؟ دوستم داشتی؟.. خوبه.. چه بهانه قشنگی.. یادم باشه به جاوید بگم دوست داشتن رو از تو یاد بگیره.. این چطور دوست داشتنیه؟ اینکه یکی رو ازار بدی دوست داشته؟.. هان؟ منصور؟ دوست داشتنه؟
منصور: تو نمی دونی شیرین.. من نمی تونستم پیش تو بمونم.. به خاطر خودت..
من: به خاطر خودم؟.. جدی.. چرا؟
منصور چند دقیقه ای بهم زل زد و گفت: میدونم الان ازم حسابی متنفری.. باگفتن این ماجرا تنها تنفرت ازم زیاد میشه ولی می خوام واقعا بدونی همونقدر که تو زجر کشیدی من به خاطر یه شب لذت و هوس یک عمر زجر کشیدم.. هم تاوان اشتباه خودم.. هم از دست دادن تو و به جون خریدن نفرتت..
به جاوید نگاه کردم..تو چشمهای اونم پر از سوال بود...دوباره روی مبل نشستم و گفتم: بگو منصور..
منصور لبخندی زد و گفت: مستوفی یادته؟ همون وکیله..
من: خوب..
منصور اهی کشید.. به میز چشم دوخت.. انگار داشت با خودش اروم حرف می زد.. گفت: همش تقصیر اون شد.. البته تقصیر خودمم بود.. نباید به حرفش گوش می کردم.. ولی نمی دونم چرا خر شدم..
سرش رو به اطراف تکون داد و زیرلب ارومتر گفت: لعنت به من..
کنجکاو شده بودم بدونم چی شده... ولی می خواستم خود منصور ادامه بده.. منصور به جاوید نگاه کرد و خنده غمگینی کرد.. گفت: می دونید اقای ظفری من خیلی ادم یک دنده و قدی بودم.. همین کار دستم داد... فکر میکردم هیشکی رو دست من نمی تونه بلند بشه.. می تونم همه رو دور بزنم.. ولی یه زن.. یه ...
دوباره تو مغزم چرخید.. یه زن دیگه... می دونستم.. حس های زنانه هیچوقت دروغ نمی گن.. می دونستم پای یه زن دیگه وسطه..
من: یه زن دیگه هان؟... می دونستم.. همون زنیکه تو شرکت دیگه...
منصور: اون؟.. نه..
خندید..به سرفه افتاد.. گفت: نه شیرین... اون مالی نبود که بخواد منو به سمت خودش بکشه..
من: پس چی؟..
منصور سرش رو روی عصاش گذاشت.. نمی دونم.. شاید دلش نمی خواست بهم نگاه کنه و حرفش رو بزنه.. اروم گفت: شیرین.. من تو کیش.. وقتی با مستوفی بودم...
سرش رو بالا گرفت و تو چشمام نگاه کرد..گفت: بهت خیانت کردم..
از درون وا رفتم.. می دونستم پای یه زن هست.. ولی حالا که منصور به این صراحت اعتراف کرده بود احساس می کردم بازی خوردم... خیانت؟..تا خواستم چیزی بگم منصور دستشو جلوم گرفت و گفت: هیچی نگو شیرین.. دارم تاوانش رو پس می دم.. تاوانش این ویروس لعنتیه که نه می کشه نه می زاره زنده بمونم...
جاوید با دهن باز و با شگفتی بهم نگاه می کرد...به منصور زل زدم... چقدر وقیح بود.. چقدر بی چشم و رو بود... دست به سینه نشستم و خیلی اروم گفتم: به نظرت من خیلی شبیه احمقام؟
منصور: چی؟
من: من خیلی خرم؟.. زندگی منو به هم ریختی میگی ایدز گرفتم واسه اون؟
خندید و گفتم: فکر کردی نمی دونم رفتی کانادا ازدواج کردی؟.. ادمی که ایدز داره که نمی تونه ازدواج کنه... البته از ادمی مثل تو بعید نیست.. دختر بیچاره رو هم مبتلا کرده باشی..
صدای خسته منصور عصبانی شد و گفت: اگه من به این حد که تو میگی کثافت بودم چرا تو رو مبتلا نکردم؟؟.. فکر می کنی نمی تونستم؟ یادت میاد اون روزا چیکار می کردی که نظر منو جلب کنی؟
از این که منصور این چیزها رو جلوی جاوید بهم یاداوری می کرد سرخ شدم... برای اولین بار دعا کردم ای کاش جاوید اونجا نبود.. به جاوید نگاه کردم... سرش رو پایین انداخته بود و لبش رو می جوید...سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد.. با اینکه کار اشتباهی نکرده بود ولی ازش خجالت کشیدم..
جاوید: می خواید من تنهاتون بزارم؟
منصور حرف دل منو زد..خندید و گفت: نه لزومی نداره... من چیزی برای از دست دادن ندارم.. شما برید هم بعدا شیرین همه چی رو بهتون می گه..
به مبل تکیه دادم.. تازه مغزم داشت تمام اون وقایع رو تحلیل می کرد.. چی؟؟ ایدز؟.. خدای من... تمام اون روزها عین فیلم از جلوی چشمم گذشت.. اون بهانه های بی خودی.. اون فرار کردنها.. بی خودی عصبانی شدن ها..پیشونیم رو مالیدم و زیرلب گفتم: تو چیکار کردی منصور.. چیکار کردی..
انگار صدای منصور رو از دوردستها می شنیدم: هنوز اون نوشته قرمز جلوی چشممه
سعی کردم اروم باشم.. سرم داشت می ترکید..منصور ادامه داد: یه دعوای حسابی با مستوفی کردم.. اون زنا رو اورده بود تو هتل... رنگ خودش عین گچ بود.. دخترا صبح زود قبل اینکه ما بیدار بشیم رفته بودن... دستمون به هیچ جا بند نبود...
من با صدایی که از ته چاه درمی اومد گفتم: توجیه خوبی نیست..
منصور: توجیه نمی کنم.. دارم تعریف می کنم..
نفس عمیقی کشیدم..منصور ادامه داد: به هم ریختم.. نمی دونستم باید چیکار کنم.. فکر کردم شاید بلوف زده.. رفتم ازمایش خون.. گفتن معلوم نمیشه حداقل باید سه چهار ماهی صبر کرد..صبر کردم.. بهم گفتن چون مشکوکم بهتره رابطه جنسی نداشته باشم تا مطمئن بشم.. می دونی چی کشیدم که تو هر روز جلوی چشمم بودی و نمی تونستم بهت نزدیک بشم؟.. خودمو سرگرم می کردم.. دوباره رفتم ازمایش... اون مثبت عین یه پتک به سرم کوبیده شد..
من: چرا بهم نگفتی؟..
منصور: فکر می کنی اگه بهت می گفتم چیکار می کردی؟.. هوار نمی زدی؟.. دنیا رو خبر نمی کردی؟.. من اینو نمی خواستم شیرین.. هنوز یه ته غروری برام مونده بود...تو در هر صورت ازم متنفر می شدی ولی باری کسی دیگه هیچی نمی فهمید..
منصور شروع کرد به سرفه کردن.. جاوید سریع بلند شد و براش یه لیوان اب ریخت و به دستش داد.. منصور تشکر کرد و کمی اب خورد.. هنوز دستش می لرزید.. داشتم به جوونی هاش فکر می کردم.. اینکه چه قد و بالایی داشت.. چه خوش تیپ بود و الان چی ازش باقی مونده..
جاوید: خیلی ها هستن که با وجود این بیماری می تونن عادی زندگی کنن.. شما سعی نکردید زندگیتون رو حفظ کنین؟
منصور: سعی کردم.. خیلی.. ولی نتونستم.. ترسیدم.. ترسیدم شیرین هم مبتلا بشه.. اگه اینجوری می شد خودم رو نمی بخشیدم... مسواک و ریش تراشم رو جدا کردم.. شبا دیر اومدم ولی نشد.. نشد شیرین.. خودت شاهدی که نشد...
شروع کرد به سرفه کردن.. بی امان.. اشک جلوی چشمام رو گرفت.. اومد جلوی چشمام روزی که مسواکها رو شکست و سرم داد کشید.. منصور سرفه می کرد.. جاوید سریع گوشی تلفن رو برداشت.. شبهایی که بدقلقی می کرد.. می گفت اعصاب ندارم.. همه اش از جلوی چشمام رد شد.. حتی کبودی روی دستش... اشکام چکیدن.. نه به خاطر منصور.. نه به خاطر کاری که کرده بود.. نه به خاطر خودم.. خودمم نمی دونستم چرا دارم گریه می کنم.. منصور همچنان سرفه می کرد.. کبود شده بود.. در باز شد و شادی خودش رو انداخت تو اتاق.. پشت سرش باربد..
شادی: بابا..
باربد: ددی..
شادی خیلی سریع به سمت تخت رفت و کپسول اکسیژن کوچیکی رو برداشت و به سمت منصور اومد و ماسک رو روی دماغ و دهن منصور گذاشت... به تمام حرکاتش نگاه کردم... نگرانی توش موج می زد..باربد مدام پشت منصور رو می مالید و وقت می کرد نگاه خشمگینش رو به ما می دوخت.. نمی دونستم باید چیکار کنم... حال منصور بهتر شد.. دیگه سرفه نمی کرد ولی نفسهای صدادار می کشید..
جاوید: می خواید زنگ بزنیم امبولانس بیاد؟
به جای شادی بارب با لحن خصمانه ای گفت: شما بیرون پلیز.. شما رو دید اینجور شد..
از لهجه باربد معلوم بود فارسیش زیاد خوب نیست.. منصور به زور گفت: من خوبم..
شادی باگلگی به باربد چیزی به فرانسه گفت... بهم برخورد.. خوبه منصور اصرار می کرد من رو ببینه و الان می گن تقصیر من بوده.. تا از جام بلند شدم شادی سریع به طرف من برگشت و گفت: مامان لطفا دلخور نشید...
با دیدن چشمهای ملتمس شادی اگه دلخوری هم بود از بین رفت.. گفتم: شادی .. فکر می کنم بهتره ما بریم...
شادی به جاوید نگاهی انداخت... جاوید سرش رو تکون داد و گفت: بهتره پدرتون هم استراحت کنن..
شادی: من شما رو تا پایین راهنمایی می کنم...
برگشت به باربد گفت: باربد .. کمک کن بابا بره تو تختش..
کیفم رو برداشتم و از اتاق رفتیم بیرون.. تازه توی راهرو فهمیدم چقدر خسته شدم.. شادی شروع کرد به دلجویی کردن...و گفت: مامان.. از دست باربد ناراحت نشید... اون پسر خوبیه.. ولی خوب.. عصبیه.. حق هم داره..
به شادی نگاه کردم که چطوری سعی میکرد از برادر ناتنی خودش در برابر مادرش دفاع کنه.. شادی که نگاه من رو دید گفت: مام.. بهش حق بده.. از وقتی که چشم باز کرده پدر و مادرش مریض بودن.. کم نیست تحمل این چیزها...
چیزی نگفتم.. یعنی چیزی نداشتم که بگم.. شادی مدام از جاوید معذرت خواهی می کرد که باربد اونجوری حرف زده.. دم اسانسور بودیم که یهو صدای باربد اومد که شادی رو صدا می زد... شادی بی معطلی به سمت اتاق دوید... جاوید هم به من نگاهی انداخت و به سمت اتاق منصور رفت... نمی دونستم چه اتفاقی افتاده... اروم اروم به سمت اتاق رفتیم.. هر چقدر به اتاق نزدیکتر می شدم صدای شادی و باربد بیشتر می شد.. رسیدم دم اتاق.. جاوید داشت با رسپشن حرف می زد و ازش می خواست سیر یه امبولانس خبر کنه.. اروم وارد اتاق شدم.. شادی سعی می کرد به منصور کمک کنه.. اطراف دهن منصور و روی تختش خونی شده بود.. شادی با دستمالی دهن من صور رو پاک می کرد.. یهو هوشیار شدم... خون؟؟.. سریع گفتم: شادی بیا اینور...
شادی نگاهی به من انداخت و گفت: طوری نمیشه مامان.. نگران نباش..
من: چطور می تونم نگران نباشم.. بیا اینور..
شادی: مامان.. مواظبم..
امبولانس سریعتر از اونچه فکر می کردم رسید و منصور رو روی برانکارد گذاشت.. از سر راهشون رفتم کنار... دوست نداشتم تو اون حال ببینمش..نه اینکه ناراحت می شدم... کلا دلش رو نداشتم... شادی و باربد همراه منصور رفتن.. من موندم و جاوید..
جاوید: بیا بریم عزیزم...
سوار ماشین جاوید شدیم و برگشتیم خونه...عجب روزی رو پشت سر گذاشته بودم.. جاوید زود برای دوتامون یه قهوه حاضر کرد.. پشت میز اشپزخونه نشستم و گفتم: پوففففف.... باور نمیشه امروز چیکار کردم...
جاوید از تو یخچال شیر رو دراورد و گفت: زیاد بهش فکر نکن..
بعد توی قهوه ام شیر ریخت و به دستم داد... بعد خودش کنارم نشست... تو فکر بودم..
جاوید: بازم رفتی تو فکر..
اهی کشیدم و گفتم: اگه یه روزی بهم می گفتن قراره این همه اتفاق برام بیفته مطمئنا دیوونه می شدم..
جاوید: در مورد منصور چی فکر می کنی؟
من: هیچ فکری نمی کنم... هنوزم در نظرم یه ادم قد و لجباز و بیشعوره... چطور تونست با من این کار رو بکنه..
جاوید سرش رو تکون داد و گفت: برای شام زنگ می زنم پیتزا بیارن... بهتره تو هم یه دوش بگیری تا سرحال بشی...
به جاوید نگاه کردم.. تا خواست از جاش بلند بشه دستش رو گرفتم..جاوید برگشت و به من نگاه کرد..
من: جاوید... فقط به خاطر یه چیز رو مدیون منصورم..
جاوید با نگاه پر از پرسش بهم نگاه کرد.. گفتم: اینکه شانس این رو پیدا کردم که با تو زندگی کنم..
جاوید خندید و گفت: فکر می کنم دو نفر به منصور مدیونن..
خندیدم و رفتم طبقه بالا.. بعد از دوش به شادی یه زنگ زدم.. بیشتر می خواستم حال خودش رو بپرسم.. بعد از فهمیدن اینکه منصور چه کاری کرده نسبت به سرنوشتش کاملا بی تفاوت شده بودم..
شادی: خوبه..الان داره استراحت می کنه..
من: می خواین شام بیاین پیش ما؟
شادی: نه مامان.. ممنون..بهتره من پیش باربد باشم...
دیگه اصرار نکردم.. باربد..می دونستم منصور این اسم رو روی پسرش گذاشته.. وگرنه سونیا که نمی دونست.. شادی هم که اصلا خبر نداشت من چنین اسمی رو دوست دارم..
من: شب می مونی پیش پدرت؟
شادی: اره.. باربد رو می فرستم هتل.. خودم بمونم خیالم راحتتره..
من: باشه.. من فردا صبح بهت یه سر می زنم..
شادی: ممنونم مامان...
فردا صبح وقتی جاوید می خواست بره سرکار ازش خواستم من رو هم بزاره بیمارستان.. از ایستگاه پرستاری پرسیدم اقای جونز تو کدوم اتاقه.. پرستار شماره اتاق رو گفت و به سمت اتاق رفتم.. به جای شادی باربد توی اتاق بود.. برای شادی بیسکوئیت صبحانه و قهوه برده بودم.. ولی اونجا نبود.. باربد هم کنار تخت منصور خوابیده بود.. بهش نگاه می کردم .. میمیک صورتش مثل منصور بود ولی جذبه اون رو نداشت.. خیلی بی احساس تر و یخ تر از منصور بود...
- تو هم دلت به حالش می سوزه؟
به سمت منصور برگشتم.. به جای من داشت به باربد نگاه می کرد... جوابی ندادم.. منصور ادامه داد...
منصور: اگه اومدی پیش شادی.. رفت هتل..
برگشت و به من نگاه کرد..اروم گفتم: شادی راجع به سونیا بهم گفت.. متاسفم..
منصور چشماش رو بست.. احساس کردم پلکاش می لرزه... اروم گفت: زن خوبی بود.. حقش این زندگی نبود..
اب دهنم رو قورت دادم وگفتم: چرا مرد؟..
منصور: خوب اونایی که اچ ای وی دارن بدنشون کم کم ضعیف میشه.. حتی ممکنه با ابتلا به یه انفولانزای ساده بمیرن... سونیا سرطان گرفت.. هنوز به یه سال نرسیده بود که ...
سرش رو تکون داد... نمی خواستم باور کنم که منصور مبتلاش کرده باشه.. مطمئن بودم مبتلا نیستم.. قبلا هزار جور ازمایش داده بودم اگه بنا به مبتلا شدن بود تا حالاش می فهمیدم.. نگاهم دوباره به باربد افتاد.. حتی نمی خواستم باور کنم این پسر هم مبتلاس.. با این که از دیروز هیچ رفتار دوستانه یا حتی عادی ازش ندیدم...
به سختی گفتم: باربد هم؟..
منصور سریع گفت: نه.. باربد نداره..
روی یه صندلی نشستم و گفتم: شادی می گفت سونیا همکارت بود؟..
عمدا نگفتم بی خانمان ببینم منصور چی می گه...منصور اهی کشید و گفت: نه همکارم نبود.. یه دختر نوزده ساله که نمی تونه همکار من بشه...
با شگفتی گفتم: نوزده ساله؟
منصور: اره.. تو یه انجمن باهاش اشنا شدم..یه پناهنده ایرلندی بود.. وقتی چهارده سالش بوده همراه برادر بزرگش میاد کانادا.. تو مرز برادرش رو می کشن.. تو کمپ هم بهش تجاوز می کنن.. اونجا مبتلا میشه..
من: اوه.. متاسفم..
منصور: یه شب وقتی داشتم برمی گشتم خونه دیدم گوشه خیابون وایساده.. نمی خواستم سوارش کنم ولی خوب.. اونم مثل من بود.. سوارش کردم.. بهم گفت صاحبکارش تو رستوران فهمیده میتلاس و اخراجش کرده.. دلم به حالش سوخت.. اوردمش خونه...
من: و بعد هم باهاش ازدواج کردی....
منصوراز پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: پیشنهاد خود سونیا بود... اوایل فکر می کردم برای اینکه سرپناهی داشته باشه اینو می گه..بهش گفتم تا هر وقت که بخواد می تونه خونه ما بمونه و حتی اجاره هم نده.. فقط باید مواظب باشه شادی طوریش نشه.. ولی اصرار کرد که می خواد باهام ازدواج کنه...
تودلم گفتم: اره.. حتما تو هم خیلی احساس خودشیفتگی کردی که از خود 17 سال جوونتر رو گرفتی..
منصور ادامه داد: حق سونیا نبود که به این زودی بمیره..خیلی مهربون بود.تازه سی و دو سالش شده بود..من باید می مردم.. باربد بیشتر از من به اون احتیاج داره..
گفتم: چطور باربد به دنیا اومد..فکر نکردی اونم مبتلا میشه؟..
منصور: چرا.. خیلی با سونیا کلنجار رفتم.. نتونستم قانعش کنم که بچه رو بندازه.. گفت می خواد مادر بشه.. هرکاری کردم حاضر نشد.. گفت خودش خواسته که حامله بشه..مدام تحت نظر دکتر بود.. با مراقبتهای پزشکی باربد سالم به دنیا اومد ولی تا دنیا بیاد نمی دونی به من و سونیا چی گذشت.. نمیدونی...
من: اسم باربد رو تو گذاشتی؟
منصور لبخند مهربونی زد و گفت: یادم بود این اسم رو چقدر دوست داشتی..
هیچ احساسی به لبخند منصور نداشتم... نمی دونم چرا وقتی بهم لبخند زد حس بدی بهم دست داد... حس کردم دارم به جاوید خیانت می کنم...نفس عمیقی کشیدم.. نه نباید اونجا می موندم.. باید می رفتم.... فقط می خواستم از منصور بپرسم چرا اسمشون رو عوض کرده که باربد بیدار شد.. تا دید منصور بیدار شده لبخندی زد و چیزی به فرانسه گفت..
منصور: باربد جان.. چرا هیچوقت تو فارسی حرف نمی زنی..
باربد لبخندی زد و گفت: چه فرقی داره؟
احساس کردم وقتی لبخند می زنه خیلی مهربون میشه... تا متوجه من شد اخماش دوباره رفت تو هم..
من: سلام باربد..
باربد: بون ژوق مادام..
لبخند کمجونی زدم و گفتم: من فرانسه بلد نیستم...
باربد چیزی نگفت.. اروم از جاش بلند شد و گفت: می رم bathroom
دری که توی اتاق بود رو باز کرد و رفت تو... نمی دونستم جلوی باربد پرسیدن درسته یا نه..
منصور: فکر کننم بهتره تو بری... شادی بیاد بهش می گم اینجا اومدی..
فهمیدم نمی خواد پیش باربد حرفی بزنم... بلند شدم..
منصور: صبحانه رو نمی بری؟
من: نه.. بمونه باربد بخوره...
سریع از اتاق خارج شدم و رفتم خونه.. مهرزاد تو خونه بود..
من: کی اومدی؟
مهرزاد: من تو خونه بودم...
من: جدی؟.. شب دیر اومدی؟
مهرزاد: اره تو کتابخونه بودم...برای تحقیقاتم باید می موندم..
لبخندی زدم و گفتم: خیلی خوبه.. ناهار رو می مونی؟
مهرزاد: نه باید برم...
مهرزاد رفت.. کیفم رو روی مبل انداختم و رفتم تو اشپزخونه... هوا کم کم داشت سرد می شد باید به جاوید می گفتم شوفاژها رو روشن کنه... دوری تو اشپزخونه زدم.. حوصله به هیچ کاری نداشتم.. بعد از حرفایی که منصور زده بود.. خودم رو پرت کردم جلوی تلویزیون و کانالها رو بالا پایین کردم.. به سونیا فکر کردم... نمی دونم چقدر تو اون حالت بودم که دستی منو تکون داد..
مهتا: مام...
من: هان؟.. جانم عزیزم...
مهتا لبخندی زد و گفت: کجایین؟.. صداتون می زن جواب نمی دین..
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: داشتم فکر می کردم...
مهتا با لحن شوخی هم گفت: عمیق هم فکر می کردین...
من: اره...
مهتا روزنامه ای رو به سمت من گرفت... گفتم: این چیه؟
مهتا: مصاحبه من با دکتر شیلا جونز..
من: شیلا جونز کیه؟
مهتا خندید.. چقدر خنده اش رو دوست داشتم.. گفت: شادی دیگه مامی..
من نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اینبار می پرسم..
مهتا: چی رو؟
من: اینکه چرا اسم شادی رو عوض کرده؟..
مهتا ابرویی بالا انداخت و انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: اوه راستی ماما.. اینجا رو نگاه کن...
صفحه ای تو روزنامه باز کرد و نشونم داد..
من: خوب؟..
مهتا مغرورانه گفت: دانشگاه به شادی یه فاند داده که ادامه تحقیقاتش رو توی دانشگاه هامبورگ انجام بده...
با خوشحالی گفتم: جدی؟
مهتا: اره..
من: یعنی شادی المان می مونه؟
مهتا: خوب اگه فاند رو قبول کنه اره...
از جام بلند شدم.. دیگه بهتر از این امکان نداشت.. همیشه به این فکر می کردم که چطوری شادی رو پیش خودم نگه دارم و حالا خود به خود جور شده بود...
من: وای این.. این عالیه.. مگه نه مهتا؟
مهتا با خوشحالی سرش رو تکون داد.. محکم بغلش کردم..گفتم: مهتا من همه اینا رو مدیون توام..
مهتا: مدیون من چرا؟.. مگه من به شادی فاند دادم؟
من: نه.. ولی تو همش داری بهم خبرهای خوب میدی.. بینهایت ازت ممنونم مهتا..
مهتا از بغلم اومد بیرون و گفت: خوب البته من الان گشنمه..
خندیدم وگفتم: باشه بیا برات یه چیز توپ درست کنم...
وارد اشپزخونه شدم..من: چی درست کنم مهتا؟..
مهتا: هرچی دوست دارین..
پیمان: من هویج پلو می خوام..
با صدای پیمان هردومون برگشتیم..چشماش خسته بود.. با خنده گفتم: سلام عزیزم.. کی اومدی؟
پیمان: همین الان..
خمیازه ای کشید.. گفتم: باشه هویج پلو درست میکنم.. تو برو یه دوش بگیر استراحت کن تا صدات کنم..
پیمان همونجور خواب الود رفت بالا.. مهتا گفت: یوهانسون هنوز باورش نمیشه ما پیش شما زندگی می کنیم...
هویج ها رو از یخچال بیرون اوردم و گفتم: راستی؟
مهتا: اره.. همش میگه شما دچار مشکل نمی شین؟ منم گفتم نه..
من: نه خوب.. چند بار گیس و گیس کشی با داداشا عادیه خوب..
مهتا خندید و بعد گفت: حال پدر شادی چطوره؟
تازه یاد منصور افتادم..درحالی که برنج رو میشستم گفتم: خوب.. بد.. نمی دونم...
مهتا: می خواید زنگ بزنم شادی بیاد؟
لبخندی زدم و گفتم: متشکر می شم..
مهتا تلفن رو برداشت و شماره شادی رو گرفت.. مهتا: سلام.. من مهتام..خوبی؟.. ممنون... مامان میگه برای ناهار میای اینجا؟..... اها... اوکی... پس می بینمت... چووووس (خداحافظ)
تلفن رو قطع کرد و گفت: میگه پدرش داره مرخص میشه باید اونجا بمونه..
سرم رو تکون دادم.. الان اگه اینجا ایران بود زنگ می زدن و با قسم و ایه و من بمیرم تو بمیری طرف رو می کشوندن... مشغول اماده کردن هویج پلو شدم.. مهتا از کارش می گفت که چند روز دیگه برای تهیه گزارش قراره بره انگلستان و اینا...منم ازش سوالایی می پرسیدم که کی قراره بره... اونجا چیکار قراره بکنه ولی بیشتر فکرم حول محور شادی بود... اگر المان می موند چی می شد... دیگه تو دنیا غصه ای نداشتم...
من: مهتا جان.. برو پیمان رو بیدار کن بیاد غذا بخوریم..
مهتا سرخوشانه بالا دوید ا پیمان رو بیدار کنه...بعد از ناهار پیمان دوباره رفت بالا تا استراحت کنه ..مهتا هم رفت دفتر روزنامه...کمی بعد جاوید برگشت...تو نشیمن نشسته بودیم..
من: امروز چطور بود؟
جاوید: خوب بود.. فکر می کنم کم کم دارم پیر میشم..
با اخم گفتم: جاوید دیگه این حرف نزن... تو همش 55 سالته..
جاوید خندید و گفت: اره خوب.. ولی بهتره تا پیرتر نشدم یه کاری بکنیم...
من: چه کاری؟
جاوید: یادته بهت چی گفتم؟ درباره ارزوم؟
کمی فکر کردم و گفتم: اینکه بچه ها برن و دوتامون باقی بمونیم؟
جاوید: و بعدش..
من: خوب همین..
جاوید: نه منظورم سفر دور دنیا بود...
یه لحظه شیطون شدم و گفتم: اونه که گفتی تنها میری...
جاوید چشماشو ریز کرد و گفت: به نظر نمی رسه باورت شده باشه..
موهامو زدم پشت گوشم و گفتم: خوب چرا نباید باورکنم؟
جاوید یه لحظه منو بغل کرد و بوسید... دوست نداشتم از تو بغلش بیام بیرون... جاوید خندید و گفت: خوب می بینم که واقعا باورت شده می خوام تنها برم...
خندیدم... واقعا این زندگی هیچ چیز کم و کسر نداشت..
جاوید: حالا پاشو بریم پارکی جایی یه خرده قدم بزنیم...
تو پارک گلها داشتیم قدم می زدیم که تلفنم زنگ خورد... شادی بود..
من: سلام عزیزم..
شادی: سلام مامان.. خوبی؟
من: خوبم عزیزم..
شادی: کجایید مامان؟
هر فعه که مامان می گفت انگار روح تشنه من سیراب می شد.. گفتم: با جاوید تو پارکیم.. داریم قدم می زنیم..
شادی: می خواستم برای شام دعوتتون کنم..
من: وای عزیزم لطف می کنی.. ما باید تو رو دعوت کنیم..
شادی: مامان.. شما که منو برای شام و ناهار نگه داشتین.. اینبار نوبت منه...
خواستم اعتراض کنم که شادی سریع گفت: من و شما و اقای ظفری... اگه به من این افتخار رو بدید...
با لبخند گفتم: باشه عزیزم..
شادی ادرس یه رستوران که نزدیک هتلشون بود رو داد... به جاوید گفتم که یه فاند گرفته.. موقع رفتن یه دسته گل خریدیم و با خودم بردم اونجا...
شادی قبل از ما اونجا بود... دسته گل رو بهش دادم..
شادی: مامان چرا زحمت کشیدید... ممنون..
من: تازه می خوام به مناسبت اینکه فاند گرفتی برات یه جشن هم بگیرم...
شادی با چشمهای گرد گفت: شما از کجا فهمیدید؟
من: مهتا روزنامه اش رو خریده بود...
شادی: اوه بله...
من: خوب پیش ما می مونی دیگه...
شادی رفت تو خودش.. لبخندی زد و منو رو به طرف ما گرفت.. گفتم: شادی.. طوری شده؟
شادی گفت: نه مامان.. چیزی نیست.. فقط باید برگردم کانادا.. یه عالمه کارم مونده...
من: برگردی؟.. مگه نمی خواد فاند رو قبول کنی؟..
شادی با لبخند سعی کرد مسیر صحبت رو عوض کنه... گفت: اوه مامی.. بحث در این مورد رو بزاریم واسه یه وقت دیگه.. بهت نیست غذا رو سفارش بدیم؟.. من ناهار هم نخوردم..
دیگه چیزی نگفتم..غذا رو سفارش دادیم..
شادی: راستی مامان.. خیلی ممنون که برای باربد صبحانه بردی... اون معمولا تنها باشه چیزی نمی خوره.. ممنون که به فکرش بودی..
گفتم: کاری نکردم عزیزم..
جاوید: حال پدرتون چطوره؟..
شادی: ممنون.. خوبه.. هرچند باید زودتر برگرده کانادا...باید درمانش رو جدی بگیره..
به ارامی گفتم: شادی.. نمی خوام ناراحتت کنم.. ولی برای منصور چه درمانی وجود داره..
احساس کردم از تمام سلولهای شادی ناراحتی و نگرانی می باره.. اروم گفت: شاید واقعا درمانی وجود نداشته باشه.. ولی برای دلخوشی باربد.. شاید با وجود این درمان بابا یه سال بیشتر عمر کنه..
بعد از شام همراه شادی و جاوید پیاده به سمت هتل رفتیم...
شادی: بابا می گفت باهاتون حرف زده..
گفتم: هنوز خیلی چیزا هست که ازش نپرسیدم...
شادی چیزی نگفت.. ادامه دادم: ولی قبلش می خوام از تو یه چیزی بپرسم..
شادی: بپرسید..
بهش نگاه کردم و گفتم: تو چرا نیومدی دنبالم...
شادی یه لحظه ایستاد..نگاهش رو ازم گرفت.. دستاشو کرد تو جیب کتش.. اروم گفت: من دنبالت اومدم مامان...

دوباره راه افتاد... گفتم: اومدی دنبالم؟
شادی سرش رو تکون داد ..به هتل رسیده بودیم.. شادی گفت: بیاید بریم تو لابی...
وارد لابی شدیم.. جاوید گفت: چرا ما چیزی نفهمیدیم...
شادی روی مبلی نشست و گفت: من نمی دونستم مامان ازدواج کرده و اومده اینجا... بیست سالم که بود به بهانه دیدن شیراز اومدم ایران... یه چیزایی یادم بود.. اسم مامان رو از تو شناسنامه ایرانیم می دونستم ولی نه عموم رو می شناختم نه عکسی نه شماره تلفنی... نه هیچی.. راه به هیجا نبردم.. حتی خواستم برم دنبال سارا... ولی فامیلیش رو بلد نبودم... من یه ماه تمام تهران موندم ولی هیچی پیدا نکردم...بیشتر جاها رو گشتم تا شاید یه چیز اشنایی پیدا کنم ولی هیچی پیدا نکردم.. کسی نبود کمکم کنه.... با خودم گفتم برمیگردم کانادا و از بابا می خوام کمکم کنه... برگشتم.. به بابا گفتم می خوام چیکار کنم.. فقط شماره تلفن عمه مریم رو داد.. گفت فقط اون رو داره... یه سال و نیم بعد دوباره اومدم ایران..به عمه مریم زنگ زدم.. تهران نبود.. شماره عمو رو بهم داد.. رفتم پیش عمو.. باورش نمی شد.. از دست بابا خیلی عصبانی بود.. می گفت چطوری من رو برداشته رفته و دیگه به هیشکی خبر نداده...
من: به عموت گفتی؟
شادی سرش رو تکون داد و گفت: نه.. چرا باید بابا رو کوچیک می کردم؟
سرم رو تکون دادم.. شادی ادامه داد: اخرین خبری که عمو ازت داد این بود که ازدواج کردی.. گفتم عمو کجا.. یه ردی یه نشونی چیزی.. ادرس خونه بابا بزرگ رو داد... اومدیم ولی از اونجا رفته بودن.. هیچ کس هم نمی دونست کجا.. عمو بهم قول داد بازم بگرده و برام یه چیزایی پیدا کنه.. منم باید برمی گشتم کانادا.. بعدشم که سونیا مرد و سرم کلی گرم باربد و بابا شد.. دیگه نشدبرم ایران.. تا اومدم اینجا و مهتا رو دیدم و باقی ماجرا..
پوفی کردم و گفتم: که اینطور..
شادی: اره...
صدای از پشت سرمون اومد که گفت: بهتون خوش گذشت؟
برگشتیم.. منصور روی ویلچری نشسته بود و به طرفمون می اومد.. شادی با ناراحتی گفت: بابا شما چرا از جاتون بلند شدید...
بعد با دلخوری به باربد نگاه کرد...باربد شونه هاشو بالا انداخت و گفت: من گفتم.. خودش اصرار کرد..
شادی پتوی روی پای منصور رو مرتب کرد و گفت: بابا هوای اینجا داره سرد میشه..
منصور: سردتر از کانادا که نیست عزیزم...
به حرکات شادی نگاه می کردم.. خیلی نگران منصور بود.. برای اولین بار به منصور حسادت کردم.. بدجور... انقدر که می خواستم بلند شدم و بزنم تو گوشش...
منصور: شادی جان... یه خرده با باربد تو محوطه می گردی؟
قبل از اینکه شادی جوابی بده باربد از کنارمون رد شد و گفت: نخود سیاه..
شادی سریع معذرت خواهی کرد و به دنبال باربد دوید.. منصور خندید که سرفه اش گرفت .. بعد گفت: شیرین حسودی نکن... باور کن شادی الانم تو رو بیشتر از من دوست داره..
اخم کردم وگفتم: حسودی نمی کنم...
منصور چیزی نگفت..جاوید گفت: بهتر نبود تو اتاقتون می موندید ؟.. زیاد حالتون مساعد به نظر نمی رسه...
منصور گفت: حال من دیگه مساعد نمیشه اقای ظفری...در ضمن.. من تمام عمرم ادم فعالی بودم.. تو تخت موندن برام بدتره...
نفس عمیقی کشید که اونم منجر به سرفه کردن شد..
من: چرا اسمتون رو عوض کردین؟.. من که دستم بهت نمی رسید؟
منصور انگاری چیزی یادش افتاده باشه مدتی به فکر فرو رفت و بعد به ارومی گفت: یعنی می خوای بگی اون تو نبودی که تو دانشگاه دنبال ما دویدی و بعد دوچرخه بهت زد؟
با دهن باز به منصور خیره شدم... منصور ادامه داد: یا یه شیرین مرادی دیگه بود که از منصور وحدانی به جرم دزدیدن بچه اش شکایت کرده بود؟
من با تعجب گفتم: تو منو دیدی؟
منصور: اره دیدمت.. از ایینه ماشین... باورم نشد تویی... سریع برگشتم و از تو دانشگاه ادرس بیمارستانی که تو رو برده بودن گرفتم... دیدمت.. و فرشاد رو.. حدس زدم ازدواج کردی.. و فهمیدم حتما یه کاری می کنی که جلوی من رو بگیری... برای همون سریع از اونجا خارج شدم... بهانه ام این بود که بچه ام مریض شده و باید زودتر برگردم کانادا...نمی دونی وقتی همکارام اومدن چه بلوایی به پا شد که چرا ازم شکایت کردن...به زور تونستم متقاعدشون کنم که سوء تفاهم بوده...
جاوید: برای همین اسم و فامیل خودتون رو عوض کردید؟..
منصور: بله.. موضوع رو به سونیا گفتم.. اولش قبول نمی کرد.. ولی متقاعدش کردم این برامون بهتره..
من: منصور... چرا شادی رو از من دور کردی؟.. فکر نکردی تو کشور غریب.. اتفاقی برای تو بیفته.. این بچه باید چیکار کنه؟
منصور اه عمیقی کشید... چشماش رو رو هم فشار داد و گفت: نمی خواستم... باور کن نمی خواستم این کار رو بکنم.. مستوفی رو مجبور کردم هر طوری که می تونه حضانت شادی رو بگیره.. تهدیدش کردم اگه این کار رو نکنه همه چیز رو به همسرش می گم..اول خواستم به فرهادیان بگم ولی بعد نظرم عوض شد.. مستوفی باید می بود.. هر بار که دادگاه تموم میشد زجر من رو میدید.. پریشونی من رو میدید.. می دید که باعث بانی همه اینا اول خودشه... اگه تو اون مسافرت کوفتی اقا هوس نمی کرد عیش خودشو تکمیل کنه... می خواستم باور کنم هنوز پدر شادی منم... هنوز می تونم تو سرنوشتش دخیل باشم... شادی رو سپردم دست تو ... کی بهتر از تو می تونست با شادی راه بیاد... مادر شادی باشه.. خودم به دیدارهای گاه و بیگاه راضی بودم...
منصور سکوت کرد... بعد از چند لحظه گفتم: من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم که چرا شادی رو ازم دور کردی...
منصور برگشت و زل زد به چشمام... گفت: به خودت نگاه کن شیرین.. تو سالم و زیبا بودی.. تونستی یه بار دیگه ازدواج کنی... تشکیل خانواده بدی... میون ادمهایی باشی که دوستت دارن.. ولی من چی؟.. کی رو داشتم؟.. تو رو که از دست داده بودم.. نمی خواستم شادی رو از دست بدم.. تنها شادی مونده بود... نتونستم اونم از دست بدم... به فرهادیان وکالت دادم که اگه برای من اتفاقی بیفته اجازه داره شادی رو برگردونه ایران و به دست تو برسونه...
با شنیدن اسم فرهادیان پوزخندی زدم و گفت: دست چه ادمی هم می خواستی شادی رو بسپری.
چشمهای منصور ریز شد و گفت: چطور؟..
بعد انگار چیزی فهمیده باشه گفت: حرف نامربوط بهت زد؟..
جاوید سریع به طرف من برگشت... دوست نداشتم این مسائل رو جلوی جاوید بازگو کنم... هرچند نه دعوا می کرد نه عصبانی میشد نه کار نامعقولی می کرد...حتی می نشست و به حرفام گوش می کرد.. دلداریم می داد.. ولی می دونستم این چیزی نیست که هر کسی بتونه قبول کنه... بنابراین بحث رو عوض کردم و گفتم: صحبت در اون رابطه دردی رو دوا نمی کنه .. حتما خبر داری که شادی از دانشگاه اینجا یه فاند گرفته...
چشمهای منصور برقی زد و با شگفتی به من گفت: نه.. تو مطمئنی؟
من و جاوید به هم نگاه کردیم و گفتم: جدی تو خبر نداری؟
منصور با تعجب سرش رو تکون داد و گفت: نه.. به من هیچی نگفته...
جاوید سریع میانجی گری کرد و گفت: شاید گذاشته واسه یه وقت بهتر... ما هم امروز فهمیدیم...
اخم های منصور رفت تو هم و به فکر فرو رفت.... همون لحظه شادی و باربد به ما نزدیک شدن..
باربد: ددی... تو خسته شدی.. استراحت نمی خوای؟
منصور چشمهای سیاهش رو بالا اورد و به شادی دوخت و گفت: تو چرا به من نگفتی فاند گرفتی..
شادی نگاه مستاصلش رو به من دوخت بعد گفت: چیز مهمی نبود بابا... بهتون می گفتم ..
باربد با تعجب و ترس به شادی نگاه کرد و گفت: فاند گرفتی؟ یعنی چی؟

شادی رو به باربد گفت: هیچی.. همون فاند رو من تو کانادا هم دارم..
با دهن باز گفتم: یعنی اینجا نمی مونی؟..
شادی بین ما گیر کرده بود.. نگاه نگرانش بین ما در گردش بود.. باربد عصبانی شروع کرد به فرانسه حرف زدن... تقریبا همه کسایی که اونجا بودن به طرف ما برگشتن... شادی سعی می کرد باربد رو اروم کنه ولی باربد هر لحظه عصبانی تر می شد... اخر سر برگشت و با عصبانیت به من گفت: this is all your fault (اینا همش تقصیر شماست)
بعد از ما جدا شد و رفت بالا... شادی خواست دنبالش بره که منصور گفت: وایسا شادی.. بزار بفهمه همه نمی تونن همیشه پیشش بمونن...
شادی با ناراحتی نشست.. اروم به من گفت: ای کاش نمی گفتی مامان..
گفتم: چرا نمی گفتم؟.. مگه نمی خوای اینجا بمونی؟..
شادی: مامان..
حرفش رو قطع کردم و گفتم: شادی من مادرتم.. بعد از این همه سال دوری از تو حق دارم تو رو پیش خودم نگه دارم...
شادی با ناراحتی سرش رو به زیر انداخت و چیزی نگفت...
طلبکارانه گفتم: می خوای بری؟..
شادی باز چیزی نگفت... گفتم: شادی بهتر نیست یه خرده هم به من فکر کنی؟.. واقعا حق من اینه که حالا که تو رو دیدم بازم از من دور بشی؟
شادی ملتمسانه گفت: مامان... لطفا منو سر دوراهی قرار ندید...
دیگه چیزی نگفتم ولی عصبی بودم... جاوید: شیرین.. بهتره بریم..
سری و تکون دادم و به شادی گفتم: عزیزم.. ممنون از شام خوشمزه..
شادی خندید و گفت: اوه مام.. من که نپخته بودم...
با خنده شادی عصبانیت منم پرکشید و گفتم: امیدوارم روزی برسه که دست پخت تو رو بخوریم..
شادی با شیطنت گفت: اوه نه ماما... اصلا فکر نکن دستپخت من حتی قابل تحمله.. خیلی بده..
منصور: نه شوخی می کنه.. اگه وقت بزاره غذاهای عالی می پزه...
بلند شدیم به سمت در خروجی رفتیم ..شادی برای بدرقه ما اومد.. توی محوطه ایستادم و گفتم: شادی.. ازت می خوام واقعا در مورد این فاند فکر کنی...
شادی: ماما..
حرفشو قطع کردم و گفتم: خواهش می کنم شادی.. می دونم به فکر منصوری.. می دونم دوستش داری.. ولی به منم فکر کن عزیزم... به این فکر کن که من این همه سال رو برای چنین روزهایی صبر کردم...
شادی اهی کشید و گفت: باشه ماما... من فکر می کنم..
جاوید: پدرتون کی برمی گردن کانادا....
شادی: بلیطمون فردا شبه..
دست شادی رو تو دستام گرفتم و فشار دادم و گفتم: شادی.. امیدوارم تصمیم درستی بگیری..
شادی لبخندی زد.. ازش جدا شدیم و به سمت ماشین که جلوی رستوران پارک شده بود رفتیم... هوا داشت سرد می شد..کتم رو دور خودم پیچیدم...
جاوید: یادمون باشه هیترها رو روشن کنیم...
من: اوهوم...
جاوید: به منصور فکر می کنی؟
من: منصور خیلی وقته تو فکر من جایی نداره.. بیشتر سعی می کنم به شادی فکر کنم.. به کاراش..
جاوید: به کدوم کاراش؟
من: همین به منصور رسیدن هاش.. به فکرش بودن هاش..
جاوید: منصور پدرشه.. نباید به فکر پدرش باشه؟..
به سمت جاوید برگشتم... حق داشت نفهمه.. مادر نبود.. گفتم: یعنی بعد از اون همه کاری که منصور در حق من و خودش کرده اونو بخشیده؟
جاوید شونه هاشو بالا انداخت و گفت: نه.. منظورم اون نبود...
به ماشین رسیدیم... جاوید در ماشین رو باز کرد و نشستم تو ماشین.. خودش اتومبیل رو دور زد و پشت رل نشست..
گفتم: خوب منظورت چی بود؟؟
جاوید: ببین شیرین.. شادی تمام طول این مدت با پدرش زندگی کرده.. در معرض اون بوده.. وقتی از تو جدا شده که خیلی بچه بوده.. کلا روحیاتش جدای از تو رشد کرده...
اخمام رفت تو هم... جاوید به سمتم برگشت و گفت: شادی تو این مدت یاد نگرفته چطوری بهت محبت کنه... چطور باهات صمیمی باشه...
به فکر فرو رفتم...جاوید گفت: باید بهش فرصت بدی...
من: خوب دارم همین کار رو می کنم.. دارم ازش می خوام اینجا بمونه... می خوام این فرصت رو به منم بده که بهش محبت کنم..
جاوید سرش رو تکون داد و گفت: نه شیرین... تو داری اونو فورس می کنی... داری مجبورش می کنی.. چرا نمی زاری تصمیمش رو خودش بگیره...
تو دلم گفتم: تصمیمش رو خودش بگیره؟؟ پس دل من چی؟... این همه عذاب و اشک تحمل کردم چی؟.. بعد با خودم گفتم..خوب اصلا من چرا دارم پیش داوری می کنم.. شاید شادی فاند رو قبول کرد..
من: فعلا می خوام خوش بین باشم و فک کنم شادی رو فاند رو قبول می کنه...
جاوید دیگه چیزی نگفت.. صبح اولین کاری که کردم این بود که به ماریا زنگ بزنم...
من: سلام ماریا..
ماریا: اوه سلام شیرین.. خوبی؟
من: ممنون ماریا...
ماریا: وای شیرین.. هنوزم باورم نمی شه که شیلا جونز همون دختر گمشده تو باشه.. خوشحالم که بالاخره پیداش کردی..
من: ماریا می خواستم از تو یه سوالی بپرسم
ماریا: بپرس..
من: شادی فاند رو قبول کرد؟
ماریا: نه متاسفانه... فاند رو رد کرد...
مغزم داغ شد.. گفتم: چی؟ رد کرد؟
ماریا: اره..
من: تا ی فرصت داره فاند رو پس بگیره؟
ماریا: پس بگیره؟.. فکر نکنم بخواد پس بگیره.. اگه می خواست چرا رد کرد؟
فکرم از کار افتاده بود... با صدای ماریا که صدام می کرد به خودم اومدم و گفتم: اوه ماریا.. ممنون از لطفت.. بازم بهت سر می زنم...
گوشی رو قطع کردم و سریع موبایل شادی رو گرفتم... جواب نداد.. کیف و سوئیچم رو برداشتم و به سمت هتل رفتم...از رسپشن پرسیدم: ببخشید .. می خواستم خانم شیلا جونز رو ببینم..
رسپشن: ایشون صبح رفتن بیرون..
من: پدرشون چی؟.. تو همین هتل اقامت دارن...
رسپشن.. بله.. ایشون تو لابی هستن..
سریع رفتم تو لابی بزرگ هتل و چشم گردوندم.. منصور سر یه میز نشسته بود و داشت قهوه اش رو هم می زد.. تنها بود... سریع به طرفش رفتم و بدون تعارف پشت میز نشستم...
منصور بهم نگاه کرد.. بدون سلام گفتم: منصور.. شادی فاند رو پس داده...
منصور: دیشب بهم گفت.. کلی داد و بیداد کردم که چرا اینکار رو کرده.. قهوه می خوری؟
پوفی کردم وگفتم: همین؟. داد و بیداد کردی؟..
منصور: کار دیگه ای از دستم بر می اومد؟
پیشونیم رو مالیدم و زیرلب گفتم: لعنت به تو... لعنت به تو...
فکر کنم منصور شنید ولی جوابی نداد.. گفتم: نمی تونی راضیش کنی بمونه؟
منصور: به حرف من گوش نمیده...
بهش زل زدم و گفتم: چیکارش کردی؟... چرا ازت کنده نمیشه بیاد پیش من.. بعد از این همه سال.. چرا دیگه منو دوست نداره؟
بغضم گرفت..منصور هم متاثر شده بود.. ادامه دادم: من همه این مدت رو به امید اینکه یه روز شادی بیاد پیش من سپری کردم.. چرا شادی رو اینهمه نسبت به من سرد کردی؟
منصور: باور کن شیرین.. شادی بیشتر از هر کسی تو رو دوست داره.. فکر می کنی به خاطر چی ایرانشناسی خوند... به خاطر کی اینهمه سعی و تلاش کرد.. همیشه تو زندگیش الگوش تو بودی.. حتی وقتی باربد به دنیا اومد ازم پرسید تو چه اسمی دوست داشتی.. تو چه رنگی دوست داشتی؟.. چطوری لباس می پوشیدی...من شادی رو از تو دور کرده بودم ولی عملا تو تو زندگی شادی خیلی خیلی پررنگ تر از من بودی..
حرفی نزدم.. اشک توی چشمام و بغض توی گلوم اجازه نداد حرفی بزنم.. منصور درحالی که به فنجون قهوه اش خیره شده بود گفت: اون از من متنفره شیرین..
من: جدی؟.. برای همینه نمیخواد اینجا بمونه و باهات میاد؟ برای همین انقدر بهت می رسه؟
منصور: شادی از من متنفره... فقط دلش به حال من می سوزه و باربد... بعضی وقتا فکر می کنم اگه باربد نبود یه لحظه هم پیش من نمی موند... نمی دونی وقتی قضیه بیماری منو فهمید چیکار کرد..
دماغم رو بالا کشیدم و گفتم: چیکار کرد؟

منصور: خودش رو یه هفته تو اتاقش زندانی کرد..
سریع حرفش رو قطع کردم و گفتم: به هرحال باید راضیش کنی اینجا بمونه...
و از جام بلند شدم.. منصور گفت: بزاری شادی خودش تصمیم بگیره...
گفتم: که تصمیمی که تو دوست داری رو بگیره؟
منصور چیزی نگفت... تا خواستم راه بیفتم منصور گفت: داری شبیه من می شی شیرین...
با شگفتی برگشتم وگفتم : چی؟
منصور: من به زور بردمش و تو می خوای به زور نگهش داری...
عصبانیتم به اوج خودش رسید.. گفتم:اره ولی اون اجبار و این اجبار زمین تا اسمون فرق داره مقایسه نکن...
زود از اونجا دور شدم تا مجبور نباشم به حرفهای منصور گوش بدم... تو راه به شادی زنگ زدم...
شادی: سلام مامان.. ببخشید.. الان شماره ام رو دیدم..
من: اشکالی نداره عزیزم.. فقط می خواستم مطمئن بشم که می مونی...
سکوت شادی بهم فهموند که قرار نیست چنین اتفاقی بیفته... التماس کردم: شادی خواهش می کنم..
شادی: مامان.. من نمی تونم صحبت کنم..
گفتم: پس بیا خونه ما...
شادی: باشه... حتما میام...
من: برای ناهار بیا..
شادی: نه برای ناهار نمیشه..
اصرار کردم: نه باید برای ناهار بیای...
شادی: باشه میام...
سریع به خونه رسیدم و بساط ناهار رو گزاشتم.. تو ذهنم داشتم نقشه می چیدم که چطوری شادی رو مجبور کنم بمونه.. بالاخره شادی اومد...
شادی: متاسفم دیر کردم... تا باربد رو بزارم هتل پیش بابا و بیام اینجا طول کشید..
من: اشکالی نداره.. دیر نرسیدی بیا..
پشت میز نشستیم.. گفتم: بده برات سوپ بکشم..
بشقابش رو گرفتم و براش سوپ کشیدم.. مطمئن بودم شادی هم احساس کرده که همه اینا ارامش قبل از طوفانه.. ولی سعی کردم شادی غذاشو در نهایت ارامش بخوره...
شادی: ممنون مامان... خیلی خوشمزه بود...
من: تو که چیزی نخوردی عزیزم..
شادی: اوه نه.. این مدت واقعا زیاد خوردم.. مطمئنم برگردم کانادا همه متوجه می شن چقدر چاق شدم..
من: پس واقعا تصمیمت جدی شده که برگردی..
شادی: مامان از اولم قرار نبود من بمونه...
من: حتی اگه من ازت خواهش کنم؟
شادی سرش رو انداخت پایین.. اشک تو چشمام جمع شد.. گفتم: یادته باهم می رفتیم پارک.. چقدر بازی می کردیم؟... یادته تو اتاق چادر سرخپوستی درست کرده بودیم؟.. سفر دریایی می رفتیم؟.. می دونی چقدر دوست داشتم می بودی تا فقط یه بار دیگه باهات بازی کنم؟.. می دونی این همه مدت حسرت پنج دقیقه بازی باهات رو خوردم؟..
صدای گرفته شادی حکایت از بغضش داشت.. گفت: مامی خواهش می کنم..
ادامه دادم: همیشه فکر می کردم تو رو کنار خودم دارم.. همیشه فکر می کردم یه روزی میرسه که پیشم بمونی.. ولی انگار اشتباه می کردم..
شادی: مامی.. این حرف رو نزن..
من: برای چی می خوای پیش منصور بمونی.. مگه نمی گی دنبالم اومدی که پیدام کنی و پیشم بمونی.. ولی الان چرا داری از پیشم میری.. بهانه ات کاره؟.. شکل همون کار رو اینجا هم داری..
شادی: نه مامان.. بهانه نیست.. ولی.. بابا بهم احتیاج داره..
من: فکر می کنی من بهت احتیاج ندارم؟
شادی: نه مامان... می دونم.. بیشتر از اونکه تو به من احتیاج داشته باشی من به تو احتیاج دارم.. دوست دارم پیشت بمونم.. دوباره بچه بشم.. دوباره باهام بازی کنی.. برام قصه تعریف کنی.. دوباره موهام رو شونه کنی.. برام لالایی بخونی.. ولی الان نمیشه مامان.. قول میدم تند تند بیام و بهت سر بزنم ولی نمیشه بمونم..
به چشمهای درشت شادی نگاه کردم و گفتم: اینهمه منصور در حق ما ظلم کرده و بازم داره ازش حمایت می کنی..
شادی: مام.. بابا ادم بیچاره ایه.. تو عمرش یه اشتباه کرده.. داره تاوان اشتباهش رو میده...درست نیست حالا که به من احتیاج داره تنهاش بزارم..
به چشمهای اشکبار بهش نگاه کردم.. شادی ادامه داد: مام.. اگه من بخوام تو این موقعیت بابا رو تنها بزارم که می شم مثل خود بابا... من دوست ندارم بابا باشم... دوست ندارم بابا بفهمه تو اون روزهای سخت به من چی گذشت.. خیلی سخت بود مامان... سخت بود بی تو بودن..
شادی دیگه عنان اشکاش از دستش در رفت... از دست منم همینطور.. بغلش کرد و شادی با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.. شونه هاش می لرزید و هق هق می کرد.. بعد از مدتی که حالش بهتر شد از خودم جداش کردم وگفتم: قول بده زود زود بهم سر بزنی...
شادی لبخندی زد و گفت: تعطیلات کریسمس نزدیکه مامان.. حتما برای تعطیلات میام...
شادی نگاهی به ساعتش کرد وگفت: اوه.. داره دیرم میشه.. باید برم هتل و وسایلم رو جمع کنم..
من: منم باهات میام..
شادی: نه مامان.. خودتو تو زحمت ننداز..
من: زحمتی نیست عزیزم... خودم دوست دارم بیام...
با شادی به سمت هتل رفتیم...منصور و باربد هم داشتن وسایلشون رو جمع می کردن هرچند وسایل زیادی نداشتن... دل فشرده می شد وقتی می دیدم که شادی چطور داره به منصور می رسه... جاوید بهم زنگ زد..بهش گفتم هتلم.. خودش رو رسوند.. تصمیم گرفتیم شادی و منصور و باربد رو ببریم فرودگاه... تو فرودگاه کلی از شادی قول گرفتم که بهم سر بزنه.. لحظه ای که شادی از پشت در شیشه ای برام دست تکون داد یاد روزی افتادم که داشت تو تاکسی می رفت و از پشت شیشه تاکسی برام دست تکون داد... اشکهام سرازیر شدن..
جاوید: شیرین.. گریه نکن.. شادی که بهت قول داده به زودی بهت سر بزنه.. دیگه هیچ کس نمی تونه اونو ازت جدا کنه..
سرم رو تکون دادم... الان احساس شادی رو درک می کردم.. خوشحال بودم که جاوید هیچ وقت احساس اون لحظه منو درک نکرد.. احساس اینکه پاره دلت از پشت یه جداره شیشه ای برات دست تکون بده و تو ندونی که باز اون رو می بینی یا نه... شادی حق داشت نخواد پدرش احساسش رو تجربه کنه... شادی مهربون من..
برگشتیم خونه... روی تخت نشستم.. خسته.. انگار باری روی دوشم بود.. جاوید کتش رو دراورد و اویزون کرد.. سرم رو بلند کردم و به ایینه میز ارایش نگاه کردم.. به عکسهای بچه ها که انداخته بودیم و به ایینه زده بودم.. به مدالهای بهترین مادر که تو مسابقه روز مادر بچه ها برده بودن.. یه مدال پیمان.. دو مدال مهتا و یه مدال مهرزاد.. بلند شدم و مدالها رو لمس کردم... مدالی که پیمان برده بود و هنوز شیرینی اون روز رو مثل اینکه همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده زیر زبونمه...
جاوید: به چی فکر می کنی..
اهی کشیدم و گفتم: می بینی جاوید.. می گن هرجای این دنیا که بری اسمون همین رنگه... اسمون اره ولی ادماش.....
مدال رو نشون جاوید دادم وگفتم: می بینی... تو کشور خودم.. بین مردم خودم.. بهم گفتن صلاحیت نگهداری بچه خودم رو ندارم.. بچه ای که خودم به دنیا اورده بودم.. بچه ای که از گوشت و خون خودم بود..ولی اینجا.. تو یه کشور دیگه.. بین مردم دیگه.. برای بچه هایی که بچه خودم نبودن بهم مدال بهترین مادر رو دادن..
خندیدم.. مدال رو زدم سرجاش.. جاوید از پشت بغلم کرد.. نفس می خورد وسط موهام.. گفت: ولی هیچ کس نتونست احساس تو رو ازت بگیره...
سرم تکون داد.. واقعا کی می تونست حال منو درک کنه.. حال همه مادرانی که مثل من از بچه شون جدا می شدن..
صدایی از طبقه پایین اومد و بعد اون صدای خسته مهتا..
مهتا: مامی...
من: جانم مامان جان... اومدم...

پایان


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۲/۲۸
در صورتی که این مطلب معرفی یک رمان نیست ، برای دستیابی به متن کامل رمان روی اسم رمان در قسمت زیر کلیک کنید

رمان

رمان یک تبسم برای قلبم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی