گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان
۰۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۳۷

قسمت هشتادم رمان گناهکار

قسمت هشتادم رمان گناهکار

عصر شده بود ..تو بالکن نشسته بودم و چشمم به در بود تا ببینم کی باز میشه و آرشام میاد تو..حتی ظهر هم برنگشت خونه دل تو دلم نبود..


بی بی _ دخترم پاشو بیا تو سرما می خوری..
- نه بی بی منتظر آرشامم تا نیاد خیالم راحت نمیشه..
-- دخترم این که نشد کار..هر بار این پسر از این در رفت بیرون تو هی افتادی تو هُول و وَلا و یه چشمت به در بود و یه چشمت به ساعت که ببینی کی بر می گرده..ناهارم که درست و حسابی نخوردی دم غروبه مادر هوا رو به خنکی میره مریض میشی بیا تو دخترم..

کف دستامو تو هم فشار می دادم..به هیچ کدوم از حرفای بی بی توجه نداشتم..دست خودم نبود نگران بودم..
چرا این همه استرس تمومی نداره؟..

بی بی _ بیا دخترم اینم از شوهرت..خداروشکر که صحیح و سالمه..
با دیدن ارشام تو درگاهه در عین ترقه تو جام پریدم..آرشام با این حرکتم مات همونجا موند..نگاش که به چهره ی پریشونم افتاد اخماش جمع شد..اروم درو بست و اومد سمتم..

آرشام_ چیزی شده؟!..
نیم نگاهی به بی بی انداختم که با لبخند سرشو تکون داد و رفت تو : امان از این دل ِ عاشق..پروردگارا حکمتت رو شکر..

همین که رفت تو بدو رفتم سمت آرشام و اونم که هاج و واج مونده بود کف حیاط بی حرکت تو جاش ایستاده بود و منم تا بهش رسیدم خودمو پرت کردم تو بغلش..با تموم وجود بوی تنش و به ریه هام کشیدم..

چند لحظه که گذشت سرمو بلند کردم و نگاهمو دوختم تو چشماش..
آرشام با نگاهی متعجب محو چشمام شد..به روش لبخند زدم..با تموم عشقی که در خودم سراغ داشتم نگاهش کردم..

آرشام_ تو امروز چت شده؟!..
با بغض رگبار جملات رو زبونم جاری شد..
- کجا بودی؟..چرا ظهر برنگشتی خونه؟..نمیگی دل من هزار راه میره؟..چرا به فکر من نیستی؟..چرا من ذره ای برات مهم نیستم که شده یه خبر بهم بدی بگی حالت خوبه؟.....

وباز محکم بغلش کردم جوری به خودم فشارش می دادم که اگه می خواستم نمی تونست منو از خودش جدا کنه..
-- برو حاضر شو..

با تعجب سرمو بلند کردم..همون لبخند همیشگیو رو لباش داشت..
-- پس چرا معطلی دختر برو دیگه..من همینجا منتظرتم....راستی صبر کن..........

ازم جدا شد و رفت کنار حوض..یه بسته ی تقریبا بزرگ گذاشته بود اونجا..به قدری با دیدنش جوگیر شده بودم که اصلا ندیدم وقتی اومده تو یه چیزی دستش بوده..

اومد سمتم و بسته رو داد دستم..
- این چیه؟!..
-- برو حاضر شو ..
و به داخل خونه اشاره کرد..

با لبخند رفتم سمت خونه و جلوی در قبل از وارد شدنم برگشتم و نگاهش کردم..کنار حوض ایستاده بود و دست به سینه با ژست خاصی منو نگاه می کرد ..
پالتوی مردونه و شیکی به رنگ مشکی تنش بود که فوق العاده بهش می اومد..
*************************
توی بسته همه چیز بود..کیف..کفش..مانتو..شال ..شلوار..کلا یه ست کامل به رنگ سفید و آبی نفتی..
شال آبی نفتی و کفش هم ترکیبی از مشکی و آبی نفتی که یه جورایی اسپرت بود..سلیقه ش حرف نداشت..
بشمار سه تنم کردم..نمی دونستم قراره کجا بریم..اصلا قراره چی بشه؟!..
فقط بی تاب این بودم که کنارش باشم..
حالا هر کجا که می خواست باشه..
************************
آرشام ماشین و کنار ساحل نگه داشت..دقیقا پشت یه صخره ی خیلی بلند..هر دو پیاده شدیم..
صدای دریا..شن وماسه های ساحل زیر پامون..صدای برخورد امواج دریا با صخره های کوچیک وبزرگی که سد راهشون شده بود..
و خورشیدی که درحال غروب کردن بود..
همه چیز زیباست..خدایا خلقتت رو شکر..این همه نعمت و برکتت رو شکر..از اینکه منو به عشقم رسوندی ازت ممنونم..از اینکه بین این همه مشکلات ما رو کنار هم نگه داشتی فقط می تونم بگم..خدایا شکرت..

هر دو رو به دریا و با نگاهی عمیق به غروب افتاب، کنارهم ایستاده بودیم..
-- می خوام بدونم الان چه حسی داری؟..
نگاهش کردم..باد نسبتا شدیدی شروع به وزیدن کرده بود..کم مونده بود شال از سرم بیافته..و ارشام رو به دریا ایستاده بود ولی نگاهش فقط به من بود..
حس می کردم الان..توی این لحظه ..چشمای سیاهش می تونه بیش از پیش به درونم نفوذ کنه..
نافذ..مثل همیشه..

- انگار که خوابم..مثل یه رویاست..وای آرشام رو ابرام به خدا..
و با ذوق دستامو زدم به هم وبه دریا نگاه کردم..سنگینی نگاهش و خیلی خوب حس می کردم..با لبخند و پر از هیجان نگاه مجذوب کننده ش رو که عمیقا به من دوخته شده بود غافلگیر کردم و تا نگاه خندونم و روی خودش دید با همون لبخند چشم ازم گرفت..

-- همیشه می گفتم زندگی ما ادما مثل یه خواب می مونه..به هر چیز که فکر کنیم به هر چی که تو ذهنمون بیش از بقیه پر و بال بدیم همون اتفاق می تونه روزی سرنوشتمون رو عوض کنه..

بهش نزدیک تر شدم..درست شونه به شونه ش..
با شیطنت گفتم: پس به این روزا هم فکر می کردی؟!..
نگام کرد..هیچی نگفت ولی همون نگاه برام کافی بود تا جوابم رو دقیق ازش بگیرم..
لبخندم پررنگ تر شد..

- یه چیزی بپرسم؟!..فکر کنم الان دیگه وقتش باشه..
سر تکون داد..
به دریا نگاه کردم..

- چطور بگم..آخه می دونی..باید زودتر مطرحش می کردم ولی نشد..یعنی نتونستم..اون روز سر عقد خواستم بگم ولی به شدت اخماتو کشیده بودی تو هم و حتی نگامم نمی کردی تا بتونم حرف دلمو بزنم..اما حالا که می تونم باهات حرف بزنم تصمیم گرفتم تا دیر نشده بهت بگم..

با نگاهی جستجوگرانه درون چشمانم، کامل برگشت طرفم و منتظر بهم چشم دوخت تا حرفمو بزنم..
کمی نگاهش کردم و دوباره به دریا خیره شدم..
- چرا سرعقد عاقد گفت مهریه 1391 ی سکه است؟!..در صورتی که من از همه چیز بی خبر بودم..مگه نباید من قبول می کردم؟!..
-- این موضوع انقدر برات مهمه که ذهنتو درگیر کرده؟..

جدی برگشتم و نگاهش کردم..
- معلومه که مهمه..من نمی خواستم مهرم اینقدر زیاد باشه..همیشه از مهریه ی سنگین متنفر بودم و هستم..
خونسرد جوابمو داد..
-- 1391 ی سکه برای من سنگین نیست..
- منظورمن این نبود..خودم نمی خوام اینقدر باشه..
-- پس چی؟!..
- تا دیر نشده زنگ بزن به این حاج آقا مهدوی و بهش بگو من میام و رسما میگم که این مقدار مهریه رو نمی خوام..

باز همون غرور رو تو چشماش دیدم..ولی اگه اسم من دلارام ِ که بلد بودم سرکوبش کنم..
-- من حرف و عملم یکیه..تغییری توش نمیدم..
- ولی مهر حق منه منم میگم این همه رو نمی خوام..اصلا چرا هزار وسیصد و نود و یکی؟!..
-- وقتی حاج آقا ازم پرسید منم اولین چیزی که به ذهنم رسید همین بود..همون سالی که عقد می کنیم..دلیل خاصی نداشت..
- من این مهریه رو نمی خوام..

و با اخم صورتمو برگردوندم و به دریا خیره شدم..چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما بود و تنها صدای امواج سهمگین قادر به شکستن این سکوت بودند..

فاصله ش رو باهام کمتر کرد..دست به سینه با لحنی کاملا جدی...........
-- حرف حسابت چیه؟..فکر نکنم تو این دوره دختری پیدا بشه که با مهریه ی سنگین مخالف باشه..

بدون اینکه نگاهش کنم............
- من با دخترای دیگه کاری ندارم..من خودمو دارم میگم که از مهریه ی سنگین بیزارم..اگه اون روز باهام خوب برخورد می کردی مطمئن باش جلوشو می گرفتم..ولی از طرفی به خاطر بی بی و عمومحمد سکوت کردم چون نمی خواستم ناراحتشون کنم..
-- چرا ناراحت؟!..

پوزخند زدم..
- چون حتم داشتم تا موضوع رو بکشم وسط تو یه قشقرقی به پا می کنی..
روبه روم ایستاد..نتونستم چشممو از روش بردارم..نگاهش می درخشید..این سیاهی چشما تو دلم غوغایی به پا می کرد..

-- فکر کنم الان باید خوشحال باشم که همسرم روی من این همه دقیق و حساب شده شناخت پیدا کرده درسته؟..
لحنش یه جورایی خاص بود..بدون ذره ای غرور..اینو کاملا حس کردم..

خواستم لبخند بزنم ولی جلوی خودمو گرفتم..اونم که از رو نمی رفت همینجور ادامه می داد..
-- می خوای طلاقت بدم باز بریم عقد کنیم اینبار تعیین مهریه رو بذارم به عهده ی خودت؟..اینجوری راضی میشی؟..

نگاهمو از تو چشماش گرفتم که مبادا بزنم زیر خنده..
-- سکوت علامت رضاست؟..
فقط همون لبخند کمرنگ رو لباش بود..داشت منو وادار می کرد..
-- زنگ بزنم حاج آقا؟..
نگاهش کردم..
-- واسه تغییر مهریه تو سند ازدواج..

دیگه نتونستم طاقت بیارم و ناخداگاه لبخند زدم..و با دیدن چهره ی خندونم نزدیک بود لبخندش پررنگتر بشه که به لباش دست کشید وسرشو چرخوند ..سرشو تکون می داد و من بلند بلند می خندیدم..
بعد از چند لحظه لباشو به هم فشرد و نگام کرد..چشماش اخر منو می کشه..

- باشه من حرفی ندارم..فردا اول وقت ..خودمم حتما باید باشم؟!..
--نمی دونم ولی مطمئنا باید امضای خودت باشه..زیاد نباید از خونه بیای بیرون ولی حالا که این همه اصرار می کنی مجبورم همین یه بار رو کوتاه بیام..

با لبخند نگاش کردم..
- خب بگو حاج آقا بیاد خونه ی عمومحمد..هر چی رو که لازم باشه امضا می کنم..
--موضوع رو باهاش درمیون میذارم..تا ببینم چی میشه..خب حالا نگفتی می خوای مهریه ت چی باشه؟..


لبخندم کمرنگ شد..سرمو زیر انداختم و بعد هم به دریا نگاه کردم..
- هیچی..
-- هیچی؟؟!!..
- به ظاهرهیچی..
-- دلارام دقیقا بگو چی می خوای؟..
- چیزی که نشه روش به عنوان مادیات حساب کرد..چون مطمئنم خوشبختی رو با پول نمیشه به دست اورد..چون شاهد چنین زندگی هایی بودم..نمی خوام واسه خوشبختیم پول رو تضمین کنم....با محبت..گذشت..وفاداری و از همه مهمتر....با « عشق » میشه یه زندگی مستحکم رو تضمین کرد..مهر من همینه..

-- به من نگاه کن..
اروم سرمو چرخوندم و تو چشماش خیره شدم..نگاهش توی چشمام می چرخید ..به دنبال صداقت تک تک حرفام..
حرفای من از روی دلم بود..عقلم بهش مهر تایید زده بود ..پس چرا تردید داشته باشم؟..

-- تو کی هستی؟!..
با تعجب نگاش کردم..بازوهامو گرفت..
-- تو..دلارام تو از من..از این زندگی که خودم با دستای خودم سیاهش کردم چی می خوای؟..

فاصله مون رو پر کردم..با عشق نگاهش کردم..نگاه آرشام بر خلاف این امواج سهمگین اروم بود..اروم ِ اروم..
زمزمه وار گفتم: مهرمو.......
با صدایی شاید اهسته تر از من جوابم رو داد: کدوم مهر؟!..

دستامو گذاشتم رو قفسه ی سینه های مردی که تپش های بلند و محکمش رو به راحتی و با تمام وجود زیر پوست دستم حس می کردم..حتی از روی لباس..این تپش ها با ضربان تند قلبم عجین شده بود..

در حالی که نگاهمون در هم گره خورده بود نجواکنان گفتم: همون مهری که الان..جلوی خودت به زبون اوردم..مهریه ی حقیقی من همینه..مهریه ای که با دل بسته بشه..مهریه ای که سیاهی قلم نتونه معنی و درخشش رو تو زندگیمون از بین ببره..مهریه ی من همونیه که گفتم..یکبار..اونم برای همیشه..

قفسه ی سینه ش با چه شتابی بالا و پایین می شد..نگاهش برق می زد..برقی که حاضر بودم قسم بخورم برای اولین باره که دارم تو چشمای آرشام می بینم..

به خودم اومدم..سرم روی سینه های پهن و عضلانیش بود..صدای قلبش..به همون واضحی که حسش کرده بودم..
تنگ منو تو اغوشش گرفته بود و هیچ کدوم قصد جدا شدن از دیگری رو نداشتیم..

زیر گوشم به زیباترین شکل ممکن زمزمه کرد: مهریه ت پیش منه..می دونم ازم چی می خوای..به اینکه برام خاص و دست نیافتنی بودی وهستی شک نکن چون باورت دارم..به اینکه از نظر من ذاتت به ارومی اسمت ِ شک نداشته باش..سخته..اینکه بخوام بگم..حتی زمزمه کردنش رو هم در توان خودم نمی بینم..
شاید احتیاج دارم که اروم بشم..اینکه تو ارومم کنی..ولی قبل از هر چیز..قبل از هر اتفاقی تو باید همه چیز رو درمورد من بدونی..گذشته ی مبهمی که گریبانگیرم شده..
بعد از شنیدن تموم حرفام حق رو به تو میدم که تصمیم درست رو بگیری..اینکه بازهم مهریه ت رو از من طلب می کنی؟..اینکه سر حرفت می مونی؟..
تو باید حرفامو بشنوی دلارام..و بعد از اون................

محکمتر منو به خودش فشرد و با آه عمیقی که از سینه ش بیرون داد گفت: هر چی که بخوای همون میشه..اینو بهت قول میدم..

به نرمی از تو بغلش بیرون اومدم..مات و مبهوت نگاهش کردم..سر در نمیارم..آرشام چی داره میگه؟!..
گذشته ی ارشام چه ربطی به الان ِ ما داره؟!..مهرم « عشق آرشام » به من بود..و حالا..این مهر در گروی گذشته ی اونه؟!..

دستمو گرفت.. مخالف دریا حرکت کرد..جنگلی که با فاصله از دریا قرار داشت..درسکوت هر دو قدم بر می داشتیم..هرکدوم تو یه فکری بودیم..
آرشام رو نمی دونم ولی من..حسابی گیج و منگم............

چراغ قوه ی کوچیکی رو از تو جیبش در اورد و روشن کرد..هوا دیگه تاریک شده بود..دستم تو دستش بود..ایستاد..سرمو که بلند کردم خودمو رو به روی کلبه ی چوبی ی دیدم که از ظاهرش مشخص بود یه نفر توش زندگی می کنه..چون هم کنار کلبه دیواری از هیزم روی هم چیده شده بود و هم اینکه حال وهواش نشون نمی داد سالهاست رها شده و کسی سراغش نیومده..

دستمو کشید..دنبالش رفتم..
کلبه تا در ورودیش دو تا پله می خورد..در رو باز کرد ..داخلش تاریک بود..صدای کشیده شدن فندک و بعد نوری که ازش تو صورتم افتاد..
آرشام دستمو ول کرد..دور تا دور کلبه شمع گذاشته بود که با همون فندک روشنشون کرد..فضای کلبه از نور شمع های کوچیک و بزرگ روشن شد..

یه تخت نسبتا بزرگ ولی یک نفره گوشه ی کلبه زیر پنجره..یه میز چوبی کنارش که روش پر بود از شمع هایی به رنگ سفید..
ملحفه های سفید روی تخت و یه پتوی یک نفره ی شکلاتی رنگ..یه هواپیمای بزرگ که گوشه ی دیوار از سقف اویزون شده بود..
تابلوهای زیبایی که از مناظر مختلف، چه غروب افتاب و چه از امواج دریا و چه از سبزی درختای جنگل شمال ترسیم شده بودند تو جای، جای ِ کلبه هم روی دیوار و هم روی زمین به چشم می خورد..

- اینجا مال کیه؟!..خیلی خوشگله..
روی صندلی چوبی که کنار تخت بود نشست و به منم اشاره که رو تخت بشینم..به طرفش رفتم و آهسته روی تخت چوبی نشستم..

نگاهی به اطرافش انداخت و زمزمه کرد: من..
- جدی؟!..یه کلبه..اونم وسط جنگل ..خیلی باحاله..
-- این مدت که خونه ی عمومحمد نبودم می اومدم اینجا..
- چرا اینجا؟!..

نگام کرد..پوزخند زد وسرشو چرخوند..
-- واسه فکر کردن..
- به چی؟!..

بلند شد ایستاد..آروم قدم برداشت و رفت کنارپنجره..
-- به همه چیز..از وقتی عقد کردیم برای گفتن خیلی چیزا تردید دارم..تا قبل از اون به خودم می گفتم چرا باید پرده از رازی بردارم که جای اون تنها باید توی قلبم باشه؟!..قلبی که روزی فکر می کردم از جنس سنگه..به سنگ بودن خودم به غرور و تکبری که داشتم افتخار می کردم..از غرورم می گفتم..به خودم می بالیدم..
افراط گری..سیاهی وتباهی..غرور بیش از حد..گناه..همه و همه شدن جزوی از زندگی یک گناهکار به اسم آرشام..

- منظورت از این حرفا چیه؟!..آرشام چی داری میگی؟!..اصلا چرا اومدیم اینجا؟!..

نگاهشو از پنجره گرفت و به من دوخت..جدی بود..حتی می تونستم بگم جدی تر از همیشه..
-- چرا هیچ وقت ازم نپرسیدی دلارام؟..چرا ازم نپرسیدی سر و کار ِ من با شایان چیه؟..
چرا ازم نخواستی برات توضیح بدم کینه ی من از ارسلان به خاطر چیه؟..
دلارام چرا حتی یکبار از خودت نپرسیدی این مردی که دارم براش کار می کنم..این مردی که منو تو نقشه هاش شریک کرده کیه؟..
چکاره ست؟..
چجور ادمیه؟..
کارش با ادمای دور و اطرافش چیه؟..
چرا ادمی مثل شایان اونجور ازش حساب می بره که همون اول به زور منو از چنگش در نیاورد؟..
نقش ارسلان تو زندگی پر از رمز و رازش چیه؟..
تو گذشته ی این مرد سرسخت و مغرور چه اتفاقاتی افتاده؟...........................

و بلندتر ادامه داد: چرا برای یک بار هم که شده از من نپرسیدی آرشام تو چجور ادمی هستی؟..
پاکی یا گناهکار؟..
چرا دلارام؟..چرا انقدر ساده از همه چیز حتی از زندگی و آینده ت گذشتی؟..
چرا نخواستی بفهمی؟..
چرا چشمت و به روی تموم حقیقت ها بستی و حاضر شدی به عقد مردی در بیای که هیچی ازش نمی دونی؟..
من هنوز برای تو مبهمم دلارام..می تونم درک کنم که تو هنوز منو به درستی نمی شناسی..رفتارای من برای تو عجیب و غریبه..پس چطور حاضر شدی بدون هیچ سوال و پرسشی در برابر همه چیز کوتاه بیای؟!..چطــــــور؟!..

جوابم بهش فقط سکوتم بود و نگاهی که رفته،رفته داشت بارونی می شد..
با حرفایی که از ارشام شنیدم..قلبم با هر جمله ش می لرزید..
جواب تموم سوالاتش فقط یه جمله بود..
« چون تموم مدت عاشق آرشام بودم.. » عشق چشم ادم رو کور می کنه..ادم عاشق همیشه کور ِ ..من ندیدم چون نخواستم که ببینم چون عشق چشمامو بسته بود..من نخواستم که باور کنم آرشام می تونه گناهکار باشه چون هر بار این عشق بود که مانعم می شد..عشق عقل و منطق سرش نمیشه..

-- همه چیزو برات میگم..دیگه نمی تونم ساکت باشم..تو الان زن منی..تا به الان سکوت کردی ولی دیشب برای اولین بار خواستی که از گذشته م بدونی..دیگه نمی تونی ازش به سادگی بگذری؟..
این یعنی اینکه الان وقتشه..وقتش رسیده که پرده از این راز برداشته بشه..فقط وقتی همه چیزو فهمیدی خودت تصمیم می گیری که باید چکار کنیم..
من توی زندگیم اونم تا به الان به هیچ کس اجازه ندادم برای زندگی و آینده م تصمیم بگیره ولی حالا برای اولین بار دارم به یه دختر..به کسی که همسرمه این اجازه رو میدم..
بهت اجازه میدم زندگیمو تغییر بدی..چه باهام بمونی و تا اخرش کنارم باشی..درحالی که خودمم نمی دونم ته این خط به کجا می رسه..
و چه ترکم کنی و منو تو باتلاقی که دارم دست و پا می زنم رها کنی....
و اینو فراموش نکن اگه انگیزه ای نداشتم هیچ وقت به دست و پا زدن نمی افتادم..ولی حالا دیگه نمی تونم..می خوام از مرگ دور باشم..چون برای زندگیم هدف دارم..
زندگی که سراسرش شده یک مرداب تا منو درون خودش بکشه و نابود کنه..
همین امشب..توی همین کلبه همه چیزو برات میگم..
تو خودت خواستی که بشنوی پس....
منم دیگه سکوت نمی کنم..

نظرات (۸)

سلام حوصله همه سر رفت کی پست میذارید به نظر همه دوستان ومن نو یسنده کلاس میذاره
سلام به فرشته جون بگید جون به سرشدیم توروخدا بقیشو بذار.تا حالا انقد واسه قسمت بعدی طول نکشیده
اول سلام رمانهای خیلی قشنگی میذارید ولی شاکی هستم پست خیلی دیر مذارید مثل گنا هکار من با خط ایرانسل میام اینترنت باید چند بار شارج بخرم تو رو خدا زود بذارید بازم مرسی درد دل دوستانه بود
پاسخ:
سلام
بعضی از رمان ها مثل همین رمان گناهکار هنوز توسط نویسنده به اتمام نرسیدند . بنابراین تا نویسنده قسمت های جدید رو منتشر نکنه طبیعتا من هم نمی تونم اونا رو منتشر کنم .
بنابراین من و شما باید منتظر نویسنده بمونیم .
چرا پست نمی زاری . از شنبه امتحان های ترم شروع میشه دیگه نمی توتم رمان بخونم تاوقتی که امتحان ها تموم شن.حداقل تا شنبه 2تا پست دیگه بزار.
پاسخ:
سلام
پست جدیدی در اختیار ندارم . منم مثل شما منتظرم که نویسنده قسمت های جدید رو منتشر کنه .
سلام!این رمان فوق العاده ست فقط اگه یکم زودترقسمتهای جدیدروبذارین خیلی خیلی ممنون میشم.
درود!سپاسگزارم از رمان بسیار زیبا و جذاب گناهکار،خیلی مشتاقم که ادامه اش رو بخونم،لطفا زود زود پست کنید.
بازم ممنون.
پاسخ:
سلام
منتظر نویسنده هستم که قسمت جدید رو منتشر کنه
ممنونم از رمان قشنگتون میشه زود تر بزارین مر300000000000
سلام عزیزم .من عاشق این رمان شدم خیلی قشنگه ولی ای کاش فرشته جون زود زود بزاره رمان و .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ