گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

30 مطلب با موضوع «رمان ملودی زندگی من» ثبت شده است

رمان ملودی زندگی من - قسمت سی ام


اخم کردم و با عصبانیت بازومو از دستش بیرون کشیدم.قدم زنان به راهم ادامه دادم.
آرشام:وایستا.
_خودم میرم.
آرشام:تو اینجا رو نمیشناسی.گم میشی
_گفتم خودم میرم.
آرشام به همون حالت خشکش برگشت و گفت:هرکاری میخوای بکن.ببینم خودت به تنهایی میتونی راه خونه رو پیدا کنی یا نه.
برگشتم طرفش و دست به کمر ایستادم و گفتم:
_حالا میبینی.
شروع کردم به دویدن.نمیدونستم مقصدم کجاست اما فقط میدویدم.
بعد از چند دقیقه آرشام از کنارم رد شد.
دیوونه!یه لحظه خوبه و یه لحظه بد...خب تقصیر خودم بود.من نباید باهاش اینطوری رفتار میکردم.
اون که کاری نکرده بود.فقط میخواست کمکم کنه و حرص منو در بیاره که موفق هم شد.باید باهاش نرم رفتار میکردم.
اولین باری بود که اینقدر شاد و شیطون و مهربون میدیدمش!از حالت مغرور بودنش و کوه یخی بودنش در اومده بود...
اما خودم باعث شده بودم که این رفتار و با من بکنه و اینکه بی تفاوت از کنارم رد بشه.
سعی کردم نزدیکش باشم تا وقتی برگشت همراهش برم اما دورادور و پشت سرش ولی انقدر قدماش بلند بود که بهش نمیرسیدم.
یک ساعت و نیم گذشته بود و هنوز مشغول پیاده روی بودیم!خم شدم و دستامو به پهلوهام فشردم...وای این بشر خسته نشد؟
بعد از ده دقیقه دیدم سرعتشو کم و راهشو کج کرده و داره برمیگرده.خواستم یه جا قایم شم که منو نبینه اما دیگه دیر شده بود.اون منو دیده بود!
یه لبخند محوی زد و از کنارم به سرعت رد شد.
صداشو شنیدم که گفت:
_خیلی مغروری.
دیگ به دیگ میگه روت سیاه!به من میگه مغرور؟کی به کی میگه!چرا مغرورم؟حتما به خاطر اینکه به حرفش گوش نکردم اما آخرش پشیمون شدم و یواشکی پشت سرش حرکت کردم!


نه ماه بعد...
اولین روز دانشگاه با آرمان رفته بودیم برای اسم نویسی.بهترین دانشگاهه."دانشگاه هاروارد".بابا مدارک لازم رو به عمو داده بود که کار دانشگاه رو درست کنه و منو ثبت نام کنه اما عمو فقط تونسته بود کار اقامت منو جور کنه.مدارک رو هم داده بود به آرمان.
دانشگاه خوب و بزرگی بود.آرمان ازش برام گفت.از اینکه بین این همه دانشگاه این دانشگاه بهترین و معروفه.قبلا اسمش مک گیل بوده که بعد از سال ها به اسم هاروارد تغییر دادن.
دوست های زیادی پیدا کردم.دخترا و پسرایی که همکلاسی من هستن خیلی باادب و باشخصیت هستن.تک و توک بینشون ایرانی پیدا میشه.یکی از دوستای من هم که درحال حاضر دوست صمیمی منه اسمش"الیزه" ست.خیلی دختر مهربونیه و برعکس من آرومه.مثل سولماز میمونه!
آها.سولماز یه بار بعد از دوهفته مستقر شدن بهم زنگ زد و گله و شکایت کرد."که چرا بهم نگفتی بیام فرودگاه و خبرم نکردی و ...".اما از طریق ایمیل و فیس بوک باهاش در ارتباطم.ملینا هم هر یکشنبه که روز بیکاریمه بهم زنگ میزنه و باهام حرف میزنه.انگار قضیه خواستگاری مهبد جدی شده.امیدوارم کار درست رو انجام بدن.
آرامیس هم گهگاهی زنگ میزنه و حالمو میپرسه!
به محیط دانشگاه و بچه ها و اساتید عادت کرده بودم.اما هیچ کس مثل دلگشاد جون خودم نمیشه!نه منظورم استاد عزیزم آقای دلگشا بود.چقد اذیتش کردم.همیشه با من مدارا میکرد.درسته من دختر مغروریم ولی در عین حال شیطونم.خب دست خودم نیست.خیلی ها مثل من هستن.
من از بچه های اینجا چند ترم جلوترم.اما چون دانشگاه رو نصفه ول کردم و اومدم اینجا مجبور شدم دوباره برگردم به ترم قبل!
دیروز امتحان دکترا برگزار شده بود.از دوهفته پیش فهمیده بودم.یعنی آرمان بهم خبرداد.منم گفتم شرکت کنم چون دیگه درسم هم داره تموم میشه.تو ایران ترم آخر بودم اما چون همونطور که گفتم درس هامو نصفه ول کردم مجبور شدم همون ترم رو دوباره بخونم.
هنوز معلوم نیست جوابش کی میاد.به نظر خودم خوب دادم.امیدوارم که قبول بشم.وای مطمئنم اگه اسممو تو لیست اسامی قبولی دکترا ببینم ذوق مرگ میشم!
بعد ازاتفاقی که اون روز تو پیاده روی افتاد آرشام رو ندیدم.هیچ وقت خونه نیست!همیشه صبح زود از خونه میزنه بیرون و شبا دیر وقت میاد خونه.بیچاره دلم براش میسوزه!اون پسره که اسمش آیدین بود دوست صمیمی و قدیمی آرشامه.چند بار باهاش برخورد داشتم.خیلی پسر خوب و شوخیه.مثل خودم شیطونه!
وای چقدر ذهنم سنگین شده.از جام بلند شدم و رفتم تو هال.تی وی رو روشن کردم وخودمو پرت کردم رو کاناپه.
برای خودم پفک و چیپس و ماست موسیر آوردم و خودمو با خوردن و دیدن فیلم مشغول کردم.
آخرای فیلم بود که صداهایی اومد.از توی راهرو بود.صدای زنونه ای اومد.
_همینجاست؟مطمئنی خونه ست؟
صدای مردونه ای اومد:
_آره.
زن:اوف بیا این وسائلو از دستم بگیر خسته شدم.
مرد:انقدر غر نزن.نبینم جلوش از این کارا کنیا.اصلا از این رفتارا خوشش نمیاد.میدونی که؟
زن:اوهوم میدونم.باید خودمو کم کم بهش نزدیک کنم.
صداها برام آشنا بود اما برای کی بود نمیدونم.از جام بلند شدم و پاورچین پاورچین به طرف در رفتم.
مرد:آفرین.یه وقت خر نشی قاطی کنیا.باید تحملش کنی.پول میلیاردی براش مثل تک تومنی میمونه.باید مراقب این لقمه چرب و نرم باشی که از دستت در نره.
زن خندید و گفت:نگران نباش.من کار خودمو خوب بلدم.
مرد:خوبه.همین خونه ست.زنگو بزن.
پشت در ایستادم و از چشمی نگاهشون کردم.پشت در خونه آرشام ایستاده بودن و پشتشون به من بود.خیلی صداشون آشنا بود.خیلی...
بعد از دودقیقه زنگ زدن در خونه باز شد و آیدین در و باز کرد.پشت سرش آرشام اومد.
آرشام با صدای متعجب گفت:شما اینجا چیکار میکنید؟
مرد:سلام بر آقا داماد عزیز.
زن نزدیک آرشام شد و بهش دست داد.
زن:سلام عزیزم.خوبی؟
آرشام:وانیا کی اومدین؟
وانیا؟این وانیا بود؟این دختر که داشت از نقشه های پلیدش حرف میزد وانیا بود؟یعنی اون پسره ونداده؟وایـــــــــی...
با دستم کوبوندم رو سرم.حالا چه غلطی کنم؟چه جوری بهش نشون بدم که من و آرشام با هم نامزدیم؟ونداد رو کجای دلم بذارم؟یا خـــــدا...
تو سالن هی دور خودم میچرخیدم و با خودم غر میزدم...آخه دخترخوب نونت کم بود آبت کم بود دروغ گفتنت چی بود؟ هدفم چی بود از دروغ گفتن؟چرا گفتم اون نامزدمه...شوهرمه...برای اینکه آرشام از دستش راحت بشه؟...نه اینکارو کردم تا حرصشو در بیارم...آخه چرا؟...چون ازش خوشم نمیومد...اما آخرش این دروغ بی ثمر موند!

همین جور داشتم به خودم سرکوفت میزدم که صدای زنگ در منو از جا پروند.سریع خودم و رسوندم پشت در و از چشمی نگاه کردم که ببینم کیه...آیدین بود.یعنی چی میخواد؟نفس عمیقی کشیدم و آروم در و باز
کردم.

سریع گفتم:چی شد آیدین؟

آیدین گفت:سلام چه خبر؟خانواد ه خوبن؟درس ها خوبن؟تو خوبی؟مرسی منم خوبم.


بزنم.شاید بدونه و شایدم ندونه! اما حتما آرامیس یا مامانش بهش گفته...اوف نمیدونم گیج شدم...

جدی نگاهش کردم و گفتم:آیدین تورو خدا....الان وقت شوخی نیست.چی شد؟وانیا همه چی رو گفت؟آرشام چه عکس العملی نشون داد؟فهمید؟نفهمید؟

آیدین لبخند آرامش بخشی زد و گفت:دختر تو چقدر هولی.رنگتم که مثل گچ سفید شده.اجازه میدی بیام تو برات توضیح بدم؟

آخ اصلا حواسم نبود تعارف کنم بیاد تو.از جلو در کنار رفتم.اومد داخل.خیلی ریلکس نشست رو راحتی و از روی میز ظرف پفک و گرفت بغلش و شروع کرد به خوردن.

خدایا این چه بشریه؟من دارم جوش میزدم و حرص میخورم اونوقت آقا به جای آروم کردن من خیلی راحت مشغول خوردنه!

با حرص گفتم:آیدیــــــن

انگشت به دهن به سمتم برگشت و گفت:هان؟چی شده؟

رفتم سمتش و ظرف و از دستش کشیدم بیرون و گذاشتم رو میز.

دست به کمر شدم و گفتم:آیدین میگی چی شده یا نه؟

آیدین هنوز تو شک بود.بیچاره حق داشت.خیلی بد صداش کردم.

آیدین:چته تو؟جای خوش آمد گوییته؟چه طرز صداکردنه؟!

با کلافگی گفتم:ببخشید.حالا بگو چی شد.

آیدین:نمیخوای بگی سفربخیر.خوش اومدی.چه عجب از این طرفا؟

آخ.راست میگه.اصلا کی اومد کانادا؟!

_راست میگیا.تو کی اومدی؟

خم شد و ظرف و دوباره برداشت و دوتا پفک گذاشت تو دهنش و دولپی خورد.

خندیدم و گفتم:نکن دیوونه.خفه میشی.

آیدین همینطور که داشت میخورد گفت:دیشب رسیدم.

_مواظب باش نپره تو گلوت.همه مال تو.

دوتا دیگه برداشت و فرو کرد تو دهنش.

آیدین:اون که معلومه.من و تو نداریم.

چقدر این پسر پررو ِ...دو هفته مونده بود پیش آرشام و بعدش برگشت انگلیس.اونجا زندگی میکنه.اما نامرد نمیگه شغلش چیه.

لبخند شیطونی زدم و گفتم:آیدین جان؟

آیدین:هوم؟

سرش تو ظرف پفک بود.از دیدن این صحنه ترکیدم از خنده.نگاهش کن.انگار از صحرای کربلا برگشته که هرچی بدی دستش میخوره.پفک شد غذا؟

سرشو بلند کرد و گفت:چیه؟

خندیدم و گفتم:تو بخور من میگم.

آیدین:باشه.

_میگم.تو خودت گفتی من و تو نداریم.درسته؟

آیدین:اوهوم.

_خب حالا که من و تو نداریم بگو شغلت چیه؟

آیدین شروع کرد به سرفه کردن.بالاخره کار دست خودش داد.
دویدم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب براش بردم.

یه نفس سر کشید و نفس عمیقی کشید.

آیدین:اوف.داشتم خفه میشدم.

_ مجبوری اینطوی بخوری؟مگه کسی دنبالت کرده؟چیزی نخوردی؟

_نه.آرشام که ظهر برگشت خونه.منم تا اونموقع خوابیده بودم.چند وقته غذای درست و حسابی نخوردم.

آخی گناه داشت.حتما خیلی کار سرش ریخته بود که وقت رسیدن به شکمشو نداشت.

_شب برات یه شام خوشمزه درست میکنم.خوبه؟

آیدین:به به.آره عالیه.غدای ایرونی باشه ها.

اخم ظریفی کردم . گفتنم:امر دیگه؟

آیدین نیششو باز کرد و گفت:فعلا همین.

بچه پررو...سریع موضوع و به جای قبلی برگردوندم تا ذهنمو منحرف نکنه.

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:خب نگفتی شغلت چیه؟

آیدین چشاش گرد شد و زد تو سرش.

وا.چش شد؟

با تعجب گفتم:چی شد؟سوالم انقدر تعجب داشت؟

آیدین:اوه الان آرشام خرخرمو میجوه.بدو بریم.

از جاش بلند شد و سمت در رفت.برگش سمتم و گفت:

آیدین:جِلدی حاضر شو بریم.

تعجبم بیشتر شد. منم برم باهاش؟ کجا بریم؟وای گفت آرشام.ببین این پسر واسه آدم حواس نمیذاره.از بس مسخره بازی درآورد یادم رفت میخواستم ازش چی بپرسم و بگم!

پامو کوبیدم زمین و کلافه گفتم:وای آیدین.ببین سه ساعته وقتمو تلف کردی.بگو چی شد؟

آیدین:من؟به من بدبخت چه ربطی داره؟

با خشم نگاهش کردم و گفتم:آیدین الان وقت شوخی نیست.بگو اونجا چه خبره؟وانیا و ونداد برای چی اومدن؟

آیدین دستاشو برد بالا و باحالت مظلومی گفت:

_غلط کردم.بیا الان بریم اونور شب بهت میگم.خیلی وقته اینجاییم الانه که بفهمن دارین نقش بازی میکنین.بدو حاضر شو.

به خاطر تند خویی ام شرمنده شدم.

آروم گفتم:باشه الان میام.

سرم و انداختم پایین و مثل جت رفتم یه لباس مناسب پوشیدم و رفتم بیرون.آیدین دم در منتظرم ایستاده بود.

در و بستم و گفتم:من اومدم.بریم؟

از استرس داشتم میمردم.بدنم یخ کرده بود.دستام میلرزید.ناخودآگاه بدنم به لرزه افتاده بود.نمیدونم وقتی رفتم داخل چه عکس العملی نشون بدم...چه کار باید بکنم؟باید در نقش نامزد و همسر آینده آرشام
باشم؟...آره باید همینکارو بکنم.چاره ی دیگه ای ندارم...هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه...اینم حکمت کار من بود.

آیدین دستم و گرفت و لبخند زد.

آیدین:ملودی جان چته؟چرا استرس داری؟مگه اومدن خواستگاریت که اینجوری میکنی؟!

_آیدین میکشمت.انقدر سربه سرم نذار.

آیدین آروم خندید و گفت:

آیدین:باشه.حرص نخور.الان باید خودتو نگهداری وگرنه جلو وانیا سوتی میدیا.

چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم.آروم چشمام و باز کردم و تو چشمای آدین زل زدم.خیلی پسر خوبیه.دوسش دارم.یه موقع شربازی درمیاره اما یه موقع که جدی میشه دیگه نمیشه به حالت قبل برش

گردوند.

آیدین به روم لبخند زد و گفت:

_تو مثل خواهرمی.خیلی دوست دارم.اصلا نگران چیزی نباش.هر اتفاقی بیفته من پشتتم.الان هم رفتی داخل تظاهر میکنی که با آرشام نامزدی و بهش ابراز علاقه میکنی و از اینجورچیزا.شما خانوما بیشتر

واردین.میدونم که میتونی.

لبخند کم جونی زدم و گفتم:مرسی.مرسی بابت حمایت و اعتمادی که بهم داری.من تاحالا از اینکارا نکردم.امیدوارم بتونم از پسش بربیام.

آیدین:مطمئنم میتونی.حالا بریم تو که خیلی دیر شد.الان آرشام مثل بمب میترکه.

اینو با شوخی وشیطنت گفت.چقدر من دوسش دارم.دلقک نداشتیم که اضافه شد!کامیار نمکدون...آیدین دلقک.

آیدین زنگ در و زد.زیر لب هی صلوات میفرستادم.چشمام و بستم و نفسمو تو سینه حبس کردم.

صدای باز شدن در و بلند شدن صداخها اومد.

وانیا:به به.بالاخره خانوم کوچولوی آرشام اومد.

چشمام و باز کردم.اولین چیزی که دیدم آرشام و صورت جمع شده ش بود.یه دستش مشت شده بود.انگار داشت حرص میخورد.عصبی بود.اما نمیدونم چرا!نکنه تازه از ماجرا خبر دار شده؟

وانیا نزدیک شد و لبخند چندش آوری زد.

وانیا خندید و گفت:بفرما تو دم در بده.منزل خودتونه.

برای یه لحظه به آرشام خیره شدم.فکش منقبض شده بود.مطمئنا الان از زور عصبانیت منفجر میشد.
چشمام و باز کردم.اولین چیزی که دیدم آرشام و صورت جمع شده ش بود.یه دستش مشت شده بود.انگار داشت حرص میخورد.عصبی بود.اما نمیدونم چرا!نکنه تازه از ماجرا خبر دار شده؟

وانیا نزدیک شد و لبخند چندش آوری زد.

وانیا خندید و گفت:بفرما تو دم در بده.منزل خودتونه.

برای یه لحظه به آرشام خیره شدم.فکش منقبض شده بود.مطمئنا الان از زور عصبانیت منفجر میشد.

آرشام:حد خودتو بدون وانیا.حق نداری با ملودی اینطوری صحبت کنی.

وانیا خودشو به مظلومیت زد و گفت:من که چیزی نگفتم.فقط یه شوخی بود.

آرشام برگشت سمتشو گفت:حق نداری از این شوخی ها بکنی.فهمیدی؟

وانیا:من فقط میخواست...

آرشام صداشو بلند کرد و گفت:فهمیدی؟

وانیا سرش و انداخت پایین و گفت:آره.

چشمامم گرد شد.آرشام چرا همچین کرد؟انقدر حرفش بد بود؟!..حق رو به آرشام میدم.اصلا حق نداره اینطوری با من حرف بزنه.مخصوصا با من که همسر آرشامم!البته در ظاهر.

لبخند زدم و رو به آرشام گفتم:

_آرشام جان خودت و اذیت نکن.اشکالی نداره.

آرشام سرشو بلند کرد.چشماش علامت تعجب میداد!

رفتم سمتش و دستشو با دستای سردم گرفتم.به دستش فشاری آوردم که به خودش بیاد.

آروم گفت:باشه.

آیدین:ای بابا.بریم داخل.زیر پام علف سبز شد.

همه از حرفش آروم خندیدیم اما وانیا با یه چشم غره که نثارم کرد رفت داخل.

رفتیم داخل خونه.وای چقدر اینجا با اون واحد فرق داره!فضاش کلاسیک و مدرن ِ.

بر حس کنجکاوی ام غلبه کردم و همراه با آرشام رفتم تو سالن.وای چقدر فضای خونش متفاوته.

اوه اوه! عکس آقا آرشام این وسط چیکار میکنه؟...یه تابلو بزرگ از عکس آرشام تو سالن بود.یه کلاه اسپرت رو سرش بود و یه دستش رو لبه ی کلاه بود.یه ژست خاصی گرفته بود که آدم دلش براش ضعف میرفت.عکسش سیاه سفید بود.با حالت خاصی به دوربین زل زده بود.غرور از چشمای خوشگلش میبارید.ابهتش قشنگ تو عکس دیده می شد. عضله ها چی میگه.کفم برید.چقدر جذابه لامصب.ای حرومت بشه وانیا اگه بخوای آرشام و بگیری!وای یادم باشه یه دونه از این عکساش بگیرم به سولماز نشون بدم.مطمئنا اگه ببینه غش میکنه.اوه عطیه رو بگو.عطیه که هلاک میشه!خداکنه یکی مثل آرشام نصیبم بشه...حالا که در نقش همسرمه چه نیاز به کس دیگه ای دارم!...هوی ملودی انگار استرس به مغزت زده قاطی کردیا...آره همینطوره.به قول مامان از دست رفتی دختر!

با فشار دست آرشام به خودم اومدم.
بهشون خوش آمد گفتم.مشغول حرف زدن شدیم.آیدین همش بحثی پیش میکشید و شوخی میکرد.سرمون با شوخی هاش گرم شده بود.منو یاد کامیار میندازه.مثل اون شوخ و شیطونه.در عین حال جدی و مغرور.البته نه مثل آرشام که خودشو تو غرور غرق کرده!

وانیا که همش درحال چشم غره رفتن بود.ونداد هم فقط به حرف هامون گوش میداد.ونداد زبونشو موش خورده و من نمیدونستم؟چقدر آروم شده.همیشه یه تیکه بهم مینداخت اما الان اصلا خبری نیست. مشکوک میزنه.

یه لبخند خبیث بهش زدم و گفتم:

_آقا ونداد چقدر کم حرف شدین.مشکلی پیش اومده؟

ونداد:نه.من...

به آرشام نگاهی کرد و گفت:من همیشه ساکت بودم.

انگار میخواست یه چیز دیگه بگه اما تا آرشام و دید حرفشو عوض کرد.

_بله معلومه.

ونداد خواست یه چیز بگه اما نمیدونم چی شد که ساکت شد.وا این چشه؟

با وانیا حرفی نداشتم بزنم.مخصوصا با ایش و نوش گفتناش که زیر لب میگفت.نمیدونم چرا ازش خوشم نمیاد.حس خوبی بهش ندارم.نه فقط به وانیا بلکه نسبت به ونداد هم همین حسو دارم.خواهر و برادر عین هم آزاردهنده ان.

براشون قهوه و میوه بردم و تعارف کردم.دختره ی پررو یه مرسی هم نگفت.

وانیا:ملودی چرا اونور بودی؟

چه خودمونی حرف میزنه.

_درس داشتم.به خاطر همین رفتم اونور.

وانیا ابروشو انداخت بالا و گفت:خب همینجا درس هاتو میخوندی.

مگه تو فضولی؟آخه به توچه؟!الان میخواست مچ گیری کنه؟هه به همین خیال باش وانیا خانوم.هنوز منو نشناختی.من زرنگ تر از توام.

_چون آرشام با آیدین جان مشغول زدن ساز بودن.صداش حواسمو پرت میکرد.به خاطر همین.

آیدین روبروم نشسته بود.چشماش گرد شد و با تعجب نگاهم کرد.نه انگاری باورشون نشده من خیلی زرنگم!خالی بندی هامم بیسته.اینم از خودم درآوردم.اوه اصلا آرشام پیانو و گیتار و ...توخونه داره؟!

مطمئنا داره.چون وقتی رفته بودیم لب دریا دستش گیتار بود و میزد.اما نه...شاید گیتار و همراه خودش نیاورده!

با ترس به آیدین نگاه کردم.اوه اگه هیچ سازی تو خونه نباشه سوتی سال میشه!

آیدین از حالت متعجب دراومد و چشمکی زد.
با ترس به آیدین نگاه کردم.اوه اگه هیچ سازی تو خونه نباشه سوتی سال میشه!

آیدین از حالت متعجب دراومد و چشمکی زد.

آخیش.پس یعنی هست.

وانیا دیگه حرفی نزد.حتما فکر کرد کم میارم و جوابی برای گفتن ندارم.

دستم هنوز تو دست آرشام بود.وانیا هم نگاهش رو دستامون بود و هی دندون قروچه میرفت.وای خیلی رو اعصاب بود.

صدای ونداد بلند شد.

ونداد:وای وانیا میشه بس کنی؟

چه عجب.بالاخره در مقابل خواهرش عکس العملی نشون داد.

وانیا:من خستم.میرم بخوابم.

از جاش بلند شد و رفت سمت راهرو...چه سرخود حرکت کرد و رفت.یه اجازه ای،ببخشیدی،چیزی!طوری رفتار میکنه که انگار قبلا اینجا اومده.نکنه اومده؟اصلا به من چه.

آرشام:عزیزم بلند شو برو به وانیا اتاقشو نشون بده.وانیا با اینجا آشنایی نداره.

میخواستم بگم به من چه اما یادم اومد که داریم نقش بازی میکنیم و ونداد اینجا نشسته.حداقل با فیلم بازی کردنمون از دست ونداد هم راحت میشم.با یه تیر دو نشون زده میشه.هم من از دست ونداد خلاص میشم و هم آرشام از دست وانیا.

_باشه.

دنبالش رفتم.وای حواسم نبود بپرسم کدوم اتاقو بهش نشون بدم.نه اگه میپرسیدم که تابلو میشد تا حالا اینجا نیومدم.

وانیا:بدو اتاقو نشونم بده.میخوام بخوابم.

پررو.انگار داره با نوکرش حرف میزنه.شیطونه میگه با ناخونام صورتشو خط خطی کنم.

حالا کدوم اتاق و بهش بدم؟سه تا اتاق بود.حسم میگه اولی اتاق کار آرشام ِ.دومی رو نمیدونم.اما فکر میکنم آخری باید اتاق شخصی آرشام باشه.از رفتارای آرشام معلومه که دوست نداره خیلی تو جمع باشه.نمیدونم چطور بگم.میخواد تنها باشه.به نظرم این اتاق آخریه برای آرشام هه.اوف نمیدونم چیکار کنم.

وانیا:چرا معطلی؟بگو دیگه پام درد گرفت.

بهتر.انقدر وایستا تا پاهات بی حس شن.
امیدوارم شانس باهام یار باشه و سوتی ندم.

در اتاق دومی رو باز کردم.رفتم داخل.دو تا تخت یه نفره داخلش بود.آخ جون باید همین باشه.دستامو بهم مالیدم.

وانیا وارد شد و روی تخت دراز کشید.

وانیا:چی دیدی که انقدر ذوق کردی؟

وای حواسم به وانیا نبود.حالا چی بگم؟به اتاق نگاه کردم.پرده ها کشیده شده بود و تیغه های خورشید تو آسمون معلوم بود.خورشید داشت غروب میکرد.رنگ قشنگی به آسمون داده بود.

_پشت سرتو نگاه کن.

وانیا به پشتش نگاهی کرد.برگشت سمتم و گفت:

وانیا:کجاش ذوق داشت.اصلا قشنگ نیست.

ای بی ذوق.چقدر بد سلیقه ست.آسمون به این قشنگی.

_خیلی خب.تو استراحت بکن.خواستیم بریم بیرون برای شام صدات میکنم.

وانیا:باشه.

رفتم بیرون و پیش آرشام نشستم.ونداد زوم کرده بود رو من.احساس کردم دارم به چیزی فشرده میشم.برگشتم دیدم آرشام دستشو دورم انداخته و سفت من و چسبیده.باز خل بازیاش شروع شد.چرا اینجوری
میکنه؟مگه میخوام فرار کنم؟!

آرشام:ونداد تو هم برو استراحت کن.شب میریم بیرون.

ونداد:نه اصلا حوصله بیرون رو ندارم.خستم.سفارش بده بیارن خونه.

چشم.امر دیگه؟خواهر و برادر لنگه ندارن.هی اَرد میدن.

ونداد از جاش بلند شد.

ونداد:کسی نمیخواد بهم اتاق و نشون بده؟ملودی خانوم اگه زحمتی نیست بیا بهم نشون بده.

آیدین هی با چشم و ابرو اشاره میکرد که آرشام و ببینم.نگاهش کردم.اوه اوه بچه م غیرتی شد.چه زود عصبی میشه.اخماش وحشتناک تو هم بود.

آرشام:لازم نکرده.آیدین برو بهش نشون بده.

آیدین:باشه.

وای.تو صداش رگه های عصبی بود.نکنه جدی جدی فکر کرده من نامزدشم؟! آخی بچه م رفته تو توهم.

یه نگاه به دور و برم کردم.خب همه رفتن.خودمو از بغل آرشام کشیدم بیرون و بلند شدم و روبروش ایستادم.

اخم کردم و گفتم:آقا آرشام.انگار جدی باورت شده که من و تو با هم نامزدیم؟این چه رفتاراییه میکنی؟خوشم نمیاد انقدر بهم نزدیک بشی.

آرشام نگاهش سرد و طوفانی شد.دستش و مشت کرد.باز رگ عصبی ش زد بالا.

پوزخندی زد و گفت:فعلا که باید نقش بازی کنیم.فکر میکنی من خیلی دلم میخواد تو این شرایط قرار بگیرم؟به خاطر دروغ و مزخرفات جناب عالی الان اینجاییم و تظاهر میکنیم.

این حرفش خیلی گرون برام تموم شد...
این حرفش خیلی گرون برام تموم شد.

نمیتونم بذارم هرچی دلش میخواد بگه.من که از قصد اینکارو نکردم.من که نمیخواستم تو دردسر بیفتیم.

زل زدم تو چشماش و گفتم:

_ اولا با من درست صحبت کن.دوما من از قصد اینکارو نکردم.تقصیر من نبود.منم دلم نمیخواد تو این شرایط قرار بگیرم اما به ناچار باید باید این شرایط و تحمل کنم.

حرفم و قطع کرد و گفت:

آرشام:پس کی؟کی بود که اینکارو کرد؟تقصیر کی بود؟ها؟

دیگه داشت عصبی ام میکرد.

دستم و آوردم بالا و جلو صورتش گذاشتم.

_صبرکن صبر کن.چرا نمیذاری من به حرفم ادامه بدم؟چرا انقدر دوست داری همه چیز به نفع تو تموم بشه؟چرا؟

آرشام:گوش کن.من...

_نه تو گوش کن.من نگفتم اینکارو نکردم. گفتم من از قصد انجام ندادم وحرف نامزدی رو پیش نکشیدم.تازه اصلا تقصیر من نبود.تقصیر خواهر جناب عالی بود.آرامیس این بحث و پیش کشید و گفت من زنتم.آخه به من چه؟

جمله آخرم و بلند گفتم.آیدین سریع اومد داخل سالن.

آیدین:چه خبرتونه؟آروم تر.باز چی شده؟

آیدین از تمام جریانات شمال خبر داشت.همه چی رو بهش گفتم.از اینکه چطور با آرشام آشنا شدم و...

_آیدین بیا همه چی رو بهشون بگیم.اگه بخواد اینجوری پیش بره و از الان بجنگیم من نمیتونم به این بازی ادامه بدم.

این رو گفتم و سمت در خروجی رفتم.صداشون میومد.

آیدین:ولش کن.چیکارش داری؟دیوونه کجا داری میری؟

آرشام خواست حرفی بزنه که آیدین پیش قدم شد و گفت:

آیدین:آرشام بس کن.صدا میره اونور.

آرشام بلند گفت:ولم کن آیدین.صدا نمیره.میگم ولم کن.

خدارو شکر صداهامون تو اتاق نرفت.سالن با اتاق خیلی فاصله داشت.

صدای آیدین اومد که رو به من میگفت:

آیدین:ملودی زودتر برو.زورم بهش نمیرسه الان میاد خفت میکنه.

حرفش بوی شوخی میداد.یه خنده هم بهش اضافه کرده بود.البته طوری گفته بود که نشون بده ترسیده.

هم خنده ام گرفته بود و هم ترسیده بودم.

برگشتم و پشت ستون قائم شدم و نگاهشون کردم.اوه آرشام صورتش قرمز بود و به زور داشت خودشو از آیدین جدا میکرد.دیدم اوضاع خطریه.فکر کنم آرشام میخواست بیاد پیشم و خفم کنه.

سریع از در خونه رفتم بیرون و کلیدُ تو در انداختم و رفتم تو اتاقم.

اوف.شانس آوردم.پسره ی خودخواه.همیشه برای مسائل کوچیک باید باهاش دعوا کنم.البته این یکی با بقیه فرق داره.حالا که بخیر گذشت.

لباس راحتی پوشیدم و پریدم رو تخت.به شکم دراز کشیدم و لپ تاپ و باز کردم.خیلی وقته نرفتم تو ف*ی*س*ب*و*ک و چِکش نکردم.





هی چقدر زمان زود میگذره. تا سه ماه دیگه یک سال اقامت من پرمیشه.تاحالا پیش نیومده بود که مدت طولانی ازهم دورباشیم.فقط منتظر نتایج آزمون دکترا ام.هروقت اومد برمیگردم تهران.

یک دفعه جرقه ای به ذهنم زد.آرشام...آره آرشام باید عضو باشه.از کجا معلوم شاید هم نباشه...خب الان سرچ میکنم ببینم هست یا نیست.

آهــــان.پیدا شد.آرشام زندی...وای مامان یکی به دادم برسه.وای قلبم.خدایا این دیگه کیه آفریدی؟چرا انقدر خوشگل درستش کردی؟مگه دختره که انقدر بهش رسیدی؟!ای کوفتت بشه آرشام.ای همسر آینده ات کوفتش بشه...آی آی ملودی باز قاطی کردیا.

اوفـــــــــ.یه تیکه جواهره این بشر.یه پیرهن مردونه نخودی رنگ پوشیده بود که به پوست برنزه اش میومد.آستین هاشو تا آرنج داده بود بالا.یقه اش هم تا قفسه سینه باز بود.اندامش بدجوری چشمک میزد!هیکل ورزیده ای داره.

یه اخم ظریفی کرده بود که چین های پیشونیش معلوم شده بود و جذبه اش بیشتر شده بود.از بس اخم کرده پیشونیش چین افتاد.باید ببرمش بوتاکس کنه!عینک معروفش هم بالای موهای بالا دادش بود.

این پسر آخر منو میکشه.چقدر خوشتیپه.هم خوشگله، هم جذاب.همه چی رو داره.اندام ورزشکاری،با جذبه،پرابهت،خوشگل،با شخصیت،پرغرور...نه فقط یه مورد کم داره اونم اخلاقه! اشکالی نداره خودم درستش میکنم.تا وقتی من در نقش نامزدشم باهاش جوری رفتار میکنم که از اخلاق و رفتار خودش پشیمون بشه.


خدایا چرا این شکلی آفریدیش؟چرا باید انقدر خوشگل باشه؟چرا باید انقدر جذاب باشه؟انقدر با جذبه باشه؟! مثل آهنربایی میمونه که همه چیز رو به طرف خودش میکشه.آدم به طرفش کشش پیدا میکنه.بی خود نیست وانیا انقدر بهش میچسبه.خدایا شکرت...

گفتم وانیا.وانیا؟اوه یاد مکالمه ظهر تو راهرو با ونداد افتادم.
(ونداد:باید تحملش کنی.پول میلیاردی براش مثل تک تومنی میمونه.باید مراقب این لقمه چرب و نرم باشی که از دستت در نره.

وانیا:نگران نباش.من کار خودمو خوب بلدم.)

خدای من.اصلا حواسم نبود.حالا چیکار کنم؟...باید برم به آرشام بگم.اما چجوری؟اون که حرف منو باور نمیکنه. باید با آیدین صحبت کنم.

لپ تاپ و خاموش کردم.لباسمو عوض کردم.رفتم بیرون و زنگ خونه رو زدم.بعد از چند دقیقه در بازشد.آخیش آیدین بود.نمیخواستم الان با آرشام روبرو بشم.

_آیدین باید راجب موضوع مهمی باهات صحبت کنم.

آیدین:باشه.بیا تو.

_ نه نمیخوام ونداد و وانیا متوجه بشن.بیا بریم خونه من.

آدیدین:نگران نباش خوابن.بیا داخل.

_باشه.

آیدین:بیا بریم تو اتاقم.

دنبالش به اتاقش رفتم.رو تختش نشستم و بهش اشاره کردم که بشینه.روبروم روی صندلی نشست.

آیدین:خب بگو.سراپا گوشم.چی شده؟

_در مورد وانیا و ونداده.این دوتا با هم نقشه کشیدن که پول های آرشام و بالا بکشن.

آیدین خندید و گفت:واقعا؟شوخی میکنی؟

اخم کردم و گفتم:من باتو شوخی دارم؟اونم تو این موقعیت؟

آیدین صاف سرجاش نشست و جدی شد.

آیدین اخم کرد و گفت:خب میگفتی.

لبخند زدم و گفتم:حالا نمیخواد تریپ جدی برداری.عادی باشی بهتره.

آیدین لبخند زد و گفت:باشه.تو از کجا میدونی؟

_خودم شنیدم.امروز تو راهرو پشت در ایستاده بودن و داشتن حرف میزدن.وانیا میخواد خودشو به آرشام نزدیک کنه.ونداد هم توش نقش داره.میخواد با ازدواج با آرشام به پول برسه.هدفشون هاپولی کردن پولای آرشامه.

آیدین:چقدر وحشتناک.بیچاره آرشام.نمیدونه چه نقشه خبیثانه ای براش کشیدن.همیشه فکر میکردم دخترخاله و پسرخاله آدم بهترین دوست هم میمونن.اولین باره اینو میشنوم.میگم چقدر رفتاراشون مشکوک میزنه.دیدی ونداد چقدر ترسیده بود؟

_از چی؟

آیدین:از آرشام.موقعی که گفتی چه ساکت شدین میخواست یه چیز بهت بپرونه اما تا آرشام و دید ساکت شد و حرفشو عوض کرد.از آرشام حساب میبره.

_واقعا؟پس بگو.

آیدین:آره ننه.

انقدر این جمله رو بامزه گفت که خندم گرفت.

_وای آیدین تورو خدا اینجورری حرف نزن.یه جوری میشی.

آیدین:چشم قربان.هرچی زن داداشَم بِ...

در باز شد و آرشام با اخم اومد داخل.یا حضرت فیل.چشه؟

آرشام:اینجا چه خبره؟

با وحشت به آیدین نگاه کردم.بعدشم به آرشام.آرشام خیلی بد نگاهمون میکرد.حتما فکر کرده من و آیدین...وای خدا.چه فکرایی که پیش خودش نکرده.

آیدین لبخند زد و گفت:هیچ خبر سلامتی.چیزی شده داداش اخمالوی من؟

آرشام یه کوچولو اخماش باز شد اما هنوز داشت با خشم نگاهمون میکرد.

آرشام:گفتم چه خبره؟تو اینجا چیکار میکنی؟

_خب اومدم که جلو وانیا و ونداد...

آرشام:تو اتاق آیدین چیکار میکنی؟

وای.درست حدس زدم.فکر میکنه بین من و آیدین چیزیه...
این 9ماه به شوخ طبعیاش عادت کرده بودم اما الان واقعا این مسئله نامزدی آزارم میداد و حوصله شوخی نداشتم.بهش درمورد جریان شمال و نامزدی دروغین گفته بودم.اما هنوز جرات نکردم به آرشام حرفی ملینا on نبود.دلم براش یه ذره شده.چند وقتی میشه که باهاش حرف نزدم.دلم برای خودشیرین گفتناش تنگ شده. حالا که ازش دورم بودنش رو حس میکنم.داشتن خواهر نعمتیه به خدا.بچه که بودم همیشه بهش حسودی میکردم.مامان و بابا خیلی بهش میرسیدن.اما اینطور نبود و من اینجوری فکر میکردم.همیشه بهم میگفتن"هیچ کدومتون با هم فرقی ندارین.هردوتاتون رو به یک اندازه دوست داریم." ... مامان و بابا کار داشتن و سرشون شلوغ بود به خاطر همین نیومدن اینجا.ملینا هم که دانشگاه داشت.وای چقدر دلم برای کل کل کردن با کامیار تنگ شده.تو این مدت تک و توک زنگ میزدن وحالم و میپرسیدن. دلم برای همشون تنگ شده... آخ جون.بچه های دانشگاه on هستن.باهاشون یکم چت کردم.انقدر ذوق زده شدم.دلم برای اون ها هم تنگ شده.خیلی بچه های خوبین.عطیه نبود.سولماز هم نبود.انقدر دلم میخواست بهش بگم ترشیده و اون دنبالم کنه.خیلی اذیت کردنش حال میداد...دوستام منو کرم صدا میکردن!ناخودآگاه دستم رو save as رفت.عکسشو سیو کردم.عکسشو روی دسکتاپ گذاشتم.دو تا تیله طوسی جلوی چشمام دیده شد.
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۰۹

قسمت بیست و نهم رمان ملودی زندگی من


راه خروج رو در پیش گرفتیم و سوار ماشین شدیم.
آرمان:ملودی شام چی میخوری؟
_هیچی.
آرمان:هیچی که نمیشه.از بس غذا نمیخوری لاغر موندی دیگه.استخون.
با حالت اعتراض گونه گفتم:إ آرمان خیلی بدی.من استخون نیستم.هیکلم خوبه و مانکن م.به قول مامان دختر اروپایی.
آرمان از آینه نگاهم کرد و گفت:پررو
_وا چرا پررو؟
آرمان:پررو نه.از خودراضی
_خب چرا از خودراضی؟
آرمان:خیلی به خودت گرفتیا.
نیشمو باز کردم و گفتم:ما اینیم دیگه.
آرشام تک سرفه ای کرد و گفت:آرمان میرین خونه؟
اوخ!اصلا حواسم بهش نبود.خب نخودیه دیگه!چقدرم شبیه نخوده با این قد و قواره!
آرمان نگاهم کرد و گفت:ملو بریم خونه؟ یا باهم شام بریم بیرون بخوریم؟
_بریم...
آرشام وسط حرفم پرید و گفت:برین خونه بهتره.همه جا بسته شده.
اگه بسته شده پس چرا سوال کردی؟!این وقت شب کجاش بسته س آخه؟!اصلا کی از تو پرسید نخـــــــود؟!
آرمان:نه باز که هست اما شاید ملودی میخواد بره خونه استراحت کنه.
_آره بهتره.باشه برای یه وقت دیگه که دوستتون کار نداشتن.
ای جون حال کردم.چه تیکه ای پروندم!
آرمان برگشت و لپمو کشید.همچین کشید که آخم رفت هوا.
_آخ آخ!چته؟
خندید و گفت:من عاشق همین تیکه هاتم.
_دیوونه این چه کاری بود؟نمیتونستی مثل آدم بگی؟
با دست جلوی دهنمو گرفتم.
آرمان:چی شد؟
به جلو خم شدم و آروم دم گوشش گفتم:میمردی این حرفو نمیزدی؟
آرمان با تعجب گفت:چرا؟
_خب دیوونه نمیخواستم متوجه تیکه ام بشه.
آرمان خندید و گفت:نه بابا آرشام زرنگتر از این حرفاست.
اوف.این حرفشو بلند گفت.ملینا هم مثل آرمانِ.هیچی نمیگه وقتی هم میگه گند میزنه.
به آرشام که درحال رانندگی بود نگاه کردم.یه دستش روی شیشه بود که کلافه به سرش میکشید.با اون یکی دستش هم فرمون رو گرفته بود.من که از رفتاراش سردر نمیارم!
آرشام دستشو برد سمت ضبط و آهنگ فرانسوی رو عوض کرد.فکر کنم حالش گرفته شد.خوشم اومد!لبخند پهنی رو لبام نشست.نمیدونم چرا از حرص خوردن دیگران لذت میبرم.
آرشام به حالت قبلیش برگشت.
این آهنگش باید ایرانی باشه.از ریتم و ملودیش مشخصه!خواننده شروع به خوندن کرد.
*دریا رو به قلبم دادی
تو بندت بودن یعنی آزادی
دریا رو به قلبم دادی...*

لبخندم بیشتر شد.این پسره دست از سر این آهنگ برنمیداره؟به این همه عشقش حسودیم شد و بیشتر به دختر مورد علاقه ش!خب گوش دادن به این آهنگ چه مفهومی داره؟حتما دلش پیش دختره ست!
آرشام خم شد و آهنگ رو عوض کرد.إإإ.چرا همچین کرد؟از این آهنگ خوشش میومد پس چرا عوضش کرد؟
نگاهش کردم.اخماش تو هم بود.باز رفته بود تو ژست قبلی!همه چیه آرشام عجیبه.همه کاراش و رفتاراش عجیبه!
از دست این خل بازیاش خندم گرفت اما قورتش دادم.
*تو رو دیدم و دید من به این زندگی تغییر کرد
همین لبخند شیرینت من و با عشق درگیر کرد*

لبخند عریضی صورتمو پوشوند.یاد روزای شمال افتادم.ناخودآگاه بهش نگاه کردم.با اخم داشت نگاهم میکرد.میگم خُله میگین نه.خُله دیگه!بی دلیل اخم میکنه.
*شروع تازه ایه واسه من از نفس افتاده
خدا تورو جای همه نداشته هام بهم داده*

منم خیلی ریلکس از تو آینه جلو نگاهش کردم.
*چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده
تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده*

انگار کم آورد چون سرشو برگردوند و دیگه نگاهم نکرد!
*نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه
تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه*

به آرمان نگاه کردم.سرشو به صندلی تکیه داده بود و چشمام رو بسته بود.
*یه لحظه هم اگه دور شی حواسم پی تو میره
هوا بدون عطر تو برای من نفسگیره*

سرمو بلند کردم و دوباره به آرشام نگاه کردم.داشت نگاهم میکرد اما بدون اخم.دوباره به آرمان نگاه کردم.لبخندی رو لباش بود.رد نگاهم رو گرفت و به آرمان نگاه کرد.
*ببین این عشق دریایی دلمو عفو دنیا کرد
تو ثابت کردی که میشه یه دریا توی دل جا کرد*

اخماش حسابی رفت توهم.چه پدرکشتگی با من و آرمان داره نمیدونم!این چندمین باره که وقتی من و آرمان رو باهم میبینه اخماش میره تو هم.نمیدونم برای چی!
*چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده
تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده*

سرعت ماشین بیشتر شد.دستمو به دستگیره چسبوندم.انگار عصبانیتشو روی پدال خالی میکرد.
*نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه
تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه*

باوحشت نگاهش کردم.اخماش همونطور تو هم بود.میترسیدم کار دستمون بده.
*یه لحظه هم اگه دور شی حواسم پی تو میره
هوا بدون عطر تو برای من نفسگیره*

ماشین از حرکت ایستاد.آرشام همونطور که به جلو نگاه میکرد گفت:
_رسیدیم.
خیلی بد ترمز کرد طوری که آرمان بیچاره از ترس تو جاش سیخ نشست.
آرمان:چته تو؟این چه وضعه ترمزگرفتنه؟
آرشام:پیاده نمیشین؟دیرم شده.
آرمان:من که سراز کارای تو در نیاوردم.ملودی بریم.
آرمان دستمو گرفت تا راحت پیاده شم.
سرمو خم کردم تا ازش بابت بردنم به موزه و توضیحاتش تشکر کنم اما اصلا مهلت نداد و گازشو گرفت و رفت.صدای جیغ لاستیکای ماشینش بلند شد.با دهن باز دور شدنش رو که دیگه تبدیل به یه نقطه تو سیاهی شب شده بود تماشا کردم.
آرمان:اصلا این دیــــوانه ست.
از لحنش خندم گرفت.رفتیم داخل.دکمه پایین رو آسانسور و زد.
_یقینا همینطوره.چرا اینجوری کرد؟
آرمان:چه میدونم.یه دفعه فاز و نولش قاطی میکنه.
پوفی کشیدم.وارد شدیم.شماره 80 رو زدم.آرمان بعد از من طبقه 66 رو زد.
آرمان:بیا شام مهمون من.
_نه جون تو الان اصلا حسش نیست.باشه یه وقت دیگه که سرحال بودم.
آرمان:باشه.
از آسانسور بیرون اومدم.
آرمان لبخند زد و گفت:به هر حال بابت رفتارای آرشام بازم شرمنده.
_مهم نیست.فراموشش کن.
آرمان:خیلی گلی.
_میدونستم.
آرمان خندید و گفت:شیطون.شب خوش.
_شبت بخیر.
براش دست تکون دادم و وارد خونه شدم.لباسام و درآوردم و یه راست رفتم تو تخت و زیرپتو خزیدم.همش فکرم پیش رفتارای آرشام بود.آخه تا کی میخواد منو ببینه و اخم کنه؟یعنی به خاطر همون قضیه وانیاست؟نه فکر نمیکنم.حتی هروقت منو با آرمان میبینه اخم میکنه.این رفتاراش خیلی عجیبه!خیــــلی.
این کاراش چه معنی ای داره؟...


با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم.به ساعت رو پاتختی نگاه کردم.ساعت 3صبح بود.پتو رو کنار زدم و از اتاق بیرون اومدم.رفتم تو آشپزخونه و از یخچال یه ظرف ژیگو درآوردم و شروع کردم به خوردن.همونطور که تو طول آشپزخونه راه میرفتم و تیکه های برش خورده رو میخوردم به این فکرکردم که باید از آرمان آدرس دانشگاه و بگیرم.
آخیــــش.دلم داشت سوراخ میشد.قوطی پپسی از یخچال برداشتم و چند قُلپ خوردم.یه برش دیگه از ژیگو برداشتم و به طرف اتاقم راه افتادم.داشتم از کنار در ورودی رد میشدم که صدایی نظرمو جلب کرد.پشت در ایستادم.صدای زنگ در واحد روبرویی بود.
کی میتونه باشه تو این ساعت؟
صدای در اومد که یعنی باز شده.صدای پسری بلند شد که خواب آلود به انگلیسی میگفت:
آه.لعنتی.کیه این وقت صبح؟مرض داری پسرجان؟
فضولیم گل کرد.از چشمی به واحد روبرویی نگاه کردم.اوف خیلی خوب دیده نمیشن.پسری که در و باز کرده بود حالت بانمکی به خودش گرفته بود.شبیه پسرکوچولوها شده بود.یه دستش به در بود و خودشو بهش تکیه داده بود.چشماش هم نیمه باز به نظر میومد.یه پسر دیگه هم روبروش بود.همون که زنگ زده بود.پسر همسایه یه چشمشو باز کرد و یه چشم دیگش بسته.انگار نور چشماشو میزد!
تا اون پسر مقابلشو دید چشماش تا آخرین حد باز شدن.
_آیدین؟
پسر خندید و گفت:مرض.این چه طرز مهمون نواریه؟
پسر همسایه به فارسی گفت:خودتی؟ اینجا چیکار میکنی؟
آیدین:نه پس عمه منه.مشکلیه؟میخوای برم؟
پسر همسایه:نه این چه حرفیه.کی اومدی؟
آیدین:همین الان.
پسر همسایه:مسخره.میگم کی رسیدی؟
آیدین:خب همین الان.
پسر همسایه یه قدم به جلو برداشت که اون پسر پرید عقب و چسبید به در خونه من.یه متر از جام پریدم.نزدیک بود هین بلندی بگم که سریع با دست مانع شدم.
پسر همسایه صداشو آورد پایین و گفت:دیوونه خوابه.این چه کاری بود؟
آیدین:خب داشتی هجوم میاوردی سمتم منم عکس العمل نشون دادم دیگه!...صبرکن ببینم کی خوابه؟
پسرهمسایه:عَمه م.بیا بریم تو بعد حرف بزن.نصف شبی چه بساطی درست کردی!
آیدین:مگه من چیکار کردم؟بده اومدم بهت سر زدم؟تو که نیومدی نامرد.گفتم حداقل من بیام یکم حال و هوام عوض شه.صبر کن.
چشم راستم از بس باز کرده بودم تا خوب ببینمشون درد گرفت.چشم چپمو باز کردم و دوباره از چشمی دیدشون زدم.
پسر همسایه که داشت میرفت تو دوباره برگشت سمتش و گفت:باز چیه؟
آیدین:جدی کی اینجاست؟
پسر همسایه:کجا؟
آیدین:تو خونت.
_هیچکی.
آیدین:هیچکی؟پس چرا گفتی خوابه؟
_آها.منظورم به اون خونه بود.
آیدین:خب؟
_خب که خب.
آیدین:اه.مثل آدم نمیتونی حرف بزنی؟
پسر دست به سینه به در تکیه داد و ابروهاشو انداخت بالا.
_نچ
آیدین:همونی هستی که بودی.عوض نمیشی.کی تو این خونه ات خوابه؟
خونش؟خونه این پسر واحد روبروییه؟! پس چرا آرمان موزمار هیچی نگفت؟!
_ملودی.
ها؟این اسم منو از کجا میدونه؟...آها حتما آرمان بهش گفته دیگه.
آیدین:بَه موضوع جالب شد.ملودی خانوم کی باشن؟
_یه بنده خدا.بیا بریم تو الان صدامون میره.همه خوابن دیوونه.بیا.
دستشو کشید و برد سمت خونه.
آیدین همونطور که داشت به سمت داخل میرفت گفت:نگو که دوست دخترته که باور نمیکنم.تو و اینکارا؟عمرا.اونم خونه خودت؟
من دهنم باز مونده بود.این چی میگفت؟این پسره کیه؟..
****
صبح زود بلند شدم و لباس ورزشیمو پوشیدم.میخواستم قبل از اینکه برم دانشگاه اول صبحی پیاده روی کنم و سرحال بیام.
صدای اس ام اس موبایلم بلند شد.آرمان بود.نوشته بود"امروز یکشنبه است."
این پسر علم غیب داره؟خوشم میاد که به فکرمه.از بچگی همینطور بوده.
چند تا تیکه بیسکوییت و شیر خوردم و رفتم بیرون.
داشتم در و میبستم که پسری از واحد روبرو بیرون اومد.نگاهش کردم.لباس ورزشی خوشگل سفید پوشیده بود.کناره های شلوارش خط مشکی داشت.گرمکن رو هم دور گردنش بسته بود.موهاشم بالا داده بود و عینکش هم رو چشماش.آی الان دلم میخواست یه تیکه بپرونم بهش.
_آفتاب بدم خدمتتون؟
آخ.بالاخره از دهنم پرید!
پسر سرشو بلند کرد و نگاهم کرد.نکنه پسر همسایه است؟آخ باز گند زدم.آبروم رفت
عینکشو از رو چشماش برداشت و گفت:نه به اندازه کافی نور هست.
میخواستم حرفی بزنم اما حرفمو فراموش کردم و ماتش شدم.خدای من.این...این اینجا چیکار میکنه؟!

_امــــــــم...سلام.
عینکشو بالای سرش گذاشت و گفت:
_علیک سلام.
نگاهش آروم بود.چشام از تعجب در اومد.این الان جواب منو داد؟!چه عجب!از جوابش هول شدم.فکر میکردم مثل قبل در جواب سلام و سوالم سرتکون بده!
_خب...آمـــم...صبح بخیر.
به گوشه ی چشمش دستی کشید و گفت:
_صبح تو هم بخیر.
اوهو!امروز چش شده؟!هم جواب منو میده و هم خودمونی حرف میزنه!
_آرمان کدوم واحده؟امروز که سرکار نیست؟مطب تعطیله دیگه؟
نگاهش سرد شد.
آرشام:واحد12.مشکلی پیش اومده؟
لبخندی زدم و گفتم:
_مرسی...نه میخوام برم پیاده روی.با کوچه و خیابون و راه های اینجا آشنایی ندارم.اگه کاری نداره باهام بیاد که مسیر خونه رو تو راه برگشت گم نکنم.
آرشام موبایلشو از جیب شلوار ورزشیش بیرون آورد و بهش نگاه کرد.
آرشام:الان خوابه.منم میخوام برم پیاده روی.میخوای بامن بیا.
الانه که چشمام از کاسه در بیاد.این همون آرشامه؟!!
آرشام تکونی به خودش داد و گفت:
آرشام:میای؟
بدون هیچ حرفی نگاهش کردم.باورم نمیشد این آرشام باشه که این حرفو زده!
آرشام دستشو آورد بالا و تکون داد:
آرشام:الو...میای؟
چشمام تا آخرین حد گشاد شدن!چی گفت؟ گفت الـــو؟! خدایا دارم خواب میبینم؟
آرشام:ملودی خانوم میای یا نه؟
نه پس اشتباه شنیدم.چون این لحنش خشک و جدی بود.انگارخودش تازه فهمید چه حرفی زده!
از حالت بهت بودن خارج شدم و گفتم:
_آره میام.
آرشام:پس بریم.
_باشه بریم.
رفت سمت پله ها.اولش پشت سرش راه افتادم اما وقتی یک طبقه پایین رفتیم ایستادم.تازه فهمیدم که باید 20 طبقه رو با پله ها طی کنم و پایین برم.
آرشام برگشت طرفم و گفت:
آرشام:چرا ایستادی؟
_یعنی 20طبقه رو پیاده باید بریم پایین؟!
آرشام:آره مگه چشه؟
_بگو چیزیش نیست.من اگه بخوام این همه پله رو طی کنم که دیگه جونی برام نمیمونه!
آرشام خندید و گفت:
آرشام:بیا بریم الان آفتاب طلوع میکنه.
رو پله نشستم و گفتم:
_عمرا.اینجوری پا برام نمیمونه.
آرشام:بیا کوچولو انقدر غر نزن.
اخم کردم و گفتم:
_کوچولو خودتی.
آرشام با دست خودشو نشون داد و گفت:بهم میخوره کوچولو باشم؟
امروز شنگول میزنه ها!این رفتارا ازش بعیده!
بهش نگاه کردم.نه اصلا نمیخورد.هرچیزی بهش میخورد غیر از کوچولو!از فکرش خندم گرفت.سریع جلو دهنمو گرفتم تا صدام تو راهرو پخش نشه.
_اصلا.
آرشام:خب حالا بریم.
از جام بلند شدم و سمت آسانسور رفتم.دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
_ابدا.خودت برو.مگه از جونم سیرشدم؟!
میخواستم وارد آسانسور بشم که به سمت بیرون کشیده شدم.
آرشام:خانوم کوچولو وقتی میگم بیا یعنی بیا.با من کلکل نکن.
مچ دستمو گرفت و از پله ها پایین رفت.منم دنبالش کشیده میشدم.
_آخ ول کن دستمو.کی باهات کل کل کرد؟خب من میخوام با آسانسور بیام.به تو چیکار دارم؟
آرشام:گفتی با من میای پس هرجا میرم تو هم میای.
این دیگه کیه؟!چقدر رو داره.
_دستمو ول کن.
آرشام بی توجه به من به راه خودش ادامه داد.هرکاری کردم نتونستم دستمو از لای دستش بیرون بکشم.زورم بهش نمیرسید.شده بودم مثل بچه هایی که دنبال مادرشون میرن و مادرشون به زور میخوان جایی ببرنشون.
تا خود همکف از پله ها پایین اومدیم.رفتاراش ضد و نقیض داره!معنی این کاراش چیه؟
با هر بدبختی که شد دستمو از دستش بیرون کشیدم و ماساژ دادم.بدون توجه بهش رفتم بیرون و شروع کردم به دویدن.نفس عمیقی کشیدم.صبح زود حال میده برای پیاده روی.
صدای آرشام اومد.
آرشام:صبر کن.تو که اینجاها رو نمیشناسی.
جوابشو ندادم.حرص منو در آورد.انگار با بچه طرفه!
یعنی آرشام همون پسر همسایه دیشبیه؟ همون پسری که به در تکیه داده بود؟!پس چرا آرمان چیزی نگفت؟چرا نگفت اون دوستی که خونشو بهم داده آرشام بود؟
به بازوم فشاری اومد.
آرشام:خانوم کوچولو با توام.
با عصبانیت برگشتم طرفش و گفتم:
_من کوچولو نیستم.
آرشام:هستی چون مثل بچه ها رفتار میکنی.
با حرص گفتم:یک بار دیگه به من بگی کوچولو من میدونم و تو.
آرشام لبخند شیطونی زد و گفت:کوچولو.
نمیدونم از کاراش بخندم یا گریه کنم؟!این آرشام با اون آرشام قبلی 180 درجه فرق میکنه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۱:۰۲
قسمت بیست و هشتم رمان ملودی زندگی من

بعد از خورن ناهار و گپ و گفت با آرمان عزم رفتن کردم.البته منو فرستاده بود تو اتاقی که نشیمن بود و بعد از اینکه بیماراشو ویزیت میکرد میومد پیشم و با هم صحبت میکردیم.
ساعت حدود 6 بود و وقت رفتن.آرمان بیماری نداشت.رفتم تو اتاق کارش.
از جاش بلند شد و با لبخند گفت:میخوای بری؟
_آره.ببخشید امروز وقتتو گرفتم.
آرمان:این چه حرفیه؟خیلی خوشحال شدم که اومدی.
نزدیکش شدم و باهاش دست دادم.
_مرسی.
آرمان:کجا میری؟میری خونه؟
_نه میرم بیرون یه چرخی بزنم.
آرمان:حیف که الان نمیشه وگرنه همراهت میومدم.
_باشه برای بعد.وقت زیاده.
آرمان:درسته.اگه میخوای شب بریم بیرون جاهای دیدنی رو نشونت بدم.
_نه.تو خسته ای.امروزم که وقت آزاد برات نذاشتم.باشه برای وقت دیگه.من دیگه برم.
آرمان دستشو پشتم گذاشت.
آرمان:باشه برو.مراقب خودت باش.
_باشه همسایه.این جمله رو همه بهم گفتن.
آرمان:کیا؟
_همه دیگه.
آرمان:هیچ فرقی نکردی.مثل قبل عادت به توضیح دادن نداری.
لبخند زدم و گفتم:آره اما عادت به توضیح اضافی ندارم.خودت که میدونی منظور از همه مامان و بابا و عمه و...
آرمان خندید و گفت:اوو.باشه باشه فهمیدم.چه قدرم که توضیح اضافه ندادی.
خندیدم.خیلی دلم براش تنگ شده بود.آرمان مثل برادر نداشته م میمونه.از بچگی پشتم بود که مبادا کسی آزاری بهم برسونه.
تلفن اتاقش زنگ خورد.نشون از مریض جدید بود.
_من رفتم.برو به کارت برس.
آرمان:باشه مادمازل.شما برو بعد من میرم.
_نه دیگه.برو مریض داری.
آرمان دستشو پشت کمرم گذاشت و تا دم در خروجی همراهیم کرد.همون موقع صدای آرشام بلند شد که به منشی با عجله میگفت"میره خونه و هر وقت کارش تموم شد کلید رو بده به آرمان."
_مرسی.آرمان برو دیگه.
آرمان:باشه خانومی.
آرشام اومد کنارمون و رو به آرمان به فارسی گفت:آرمان من باید برم.باید برم بیمارستان.
آرمان:مریض اورژانسی داری؟
آرشام:آره.سکته مغزی کرده.خدافظ.
با قدمای بلند و تند از کنارم رد شد.بی شخصیت.من اینجا ببو گلابی بودم؟اصلا تحویل نگرفت!ملودی تو چه نسبتی باهاش داری که حالا بیاد تحویلت بگیره؟اوف.خب چیکار کنم.بدم میاد کسی اینطور باهام رفتار کنه.هرچند غریبه باشه اما میتونه یه خدافظی معمولی بکنه که؟!!
_آرمان جان برو مریضاتو منتظر نذار.بده.
آرمان:خوب شد گفتی.اصلا حواسم نبود.شب میام دنبالت بریم بیرون.
_باشه.بای
آرمان:بای.
در و بست و رفت داخل.منم از ساختمون خارج شدم و قدم زنان از کنار فروشگاه ها رد شدم.چند سالی میشه که کانادا نیومدم اما هنوز خیابون ها و مغازه ها رو به یاد دارم.الان وقت مناسبی برای خرید کردن نیست.باید یه وقت مناسب بیام.یه کم دیگه دور زدم.بعد تاکسی گرفتم و رفتم خونه.
****
از صبح تو خونه نشسته بودم و کتابای زیست شناسی و ژنتیک رو میخوندم.
امشب قراره با آرمان برم بیرون و من و دور بده.آرمان گفته بود بهم تک زنگی میزنه تا بیام بیرون.

حمام رفتم.موهامو سشوار کردم و کج کنارم باز گذاشتم.آرایش ملایمی کردم.دستبندمو دور دستم بستم.هد قهوه ای رو روی موهام گذاشتم.شلوار لوله تفنگی ذغالی پوشیدم.بلوز آستین بلندی پوشدم و روش کاپشن چرم مشکی رو تنم کردم.چکمه های بلند قهوه ای پام کردم و منتظر زنگش شدم.با آسانسور رفتم پایین و تو لابی منتظرش نشستم.به موبم تک انداخت.سرمو بلند کردم تا پیداش کنم.ای بابا! باز این کوه یخی همراهش اومد که!اینجا چیکار میکنه؟


از جام بلند شدم و آروم به سمتشون قدم برداشتم.آرمان منو دید و به طرفم اومد.به روش لبخند زدم و سلام کردم.
آرمان:به به سلام خانوم دکتر آینده.خوبی؟
_مرسی.تو خوبی؟خسته نباشی.
آرمان:منم خوبم.سلامت باشی.بیا بریم.
_بریم.
دستمو تو دستش گرفت و باهم بیرون رفتیم.اصلا هواسم به آرشام نبود و ندیدمش.چون وقتی از جام بلند شدم غیبش زده بود!
آرمان:صبر کن تا آرشام بیاد.
_چرا؟مگه نگفتی تو منو میبری بیرون؟
آرمان:آرشام هم همراهمون میاد.اون بهتر از من اینجا رو میشناسه.
_حالا کجا رفته؟ چون وقتی اومده بودی کنارت دیدمش.
آرمان:رفت لباسشو عوض کنه و بیاد.تازه از بیمارستان اومده.
اوف.حالا نمیشه نیاد؟!صبر کن ببینم.آرشام اینجا زندگی میکنه؟
_چی؟آرشام اینجا زندگی میکنه؟؟
آرمان:آره.چیزی شده؟
_ها؟نه هیچی نشده.
وای خدا.این چه شانس گندیه که من دارم آخه؟!
خوب شد یادم اومد.الان موقعشه که ازش بپرسم آرشام چه نسبتی باهاش داره و تو مطبش چیکار داره.
_آرمان آرشام کیه؟تو مطب پیشت کار میکنه؟اینجا زندگی میکنه؟
آرمان:آرشام بهترین دوست منه.همونیه که گفته بودم باهاش شریکم.تو مطب بهم کمک میکنه که دست تنها نباشم.البته مواقعی که سرش خلوته میاد مطب.در جواب سوال سومت هم باید بگم که آره اینجا زندگی میکنه.
از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم.آرشام دوست آرمانه؟!پس چرا چیزی نگفته بود؟آرشام چرا نگفت آرمان رو میشناسه؟!یا خدا بد بخت شدم!من نمیتونم با اون دروغی که گفتم تو روش نگاه کنم چه برسه که باهاش بیرون هم برم!از شانس خوبم همسایه هم که هستیم!مطمئنا ماجرای بحث من و وانیا رو فهمیده چون آرامیس مثل رادیو اخبار رو سریع بخش میکنه!

صدای آرشام اومد که گفت:بریم.بشینین هوا سرده.


آرمان دستمو کشید و منم همراهش کشیده شدم.در ماشین بوگاتی رو باز کرد و منو نشوند تو ماشین.
_مرسی.
آرمان جلو و کنار آرشام نشست.گفت:خواهش میکنم.
بوگاتی باید ماشین آرشام باشه.چون اگه نبود تا اونموقع آرمان منو تو سرما نگه نمیذاشت.چقدر این پسر ماشین داره!هر کی ندونه فکر میکنه کارخونه ماشین داره!
به آرشام نگاه کردم.کت اسپرت مشکی و تیشرت طوسی که خیلی به چشماش میومد با شلوارلی مشکی پوشیده بود.خیلی از تیپش خوشم میاد.موهاش هم ریخته بود تو صورتش.
آرشام:کجا برم؟
آرمان برگشت سمتم و گفت:ملودی دلت میخواد کجا بریم؟
_اووم...من تاحالا جاهای دیدنی مونترال رو ندیدم.
آرمان برگشت و رو آرشام گفت:بریم دیدنی های شهر مونترال رو نشونش بدیم تا کفش ببره.
از حرفش خندم گرفت.آرشام فقط به یه لبخند کوچیک اکتفا کرد!
آرشام:جاهای دیدنی مثل طبیعت رو باید تو روز ببینین.الان میبرمتون به یه موزه که شامل بخش های مختلفه.وقتی رسیدیم بیشتر براتون توضیح میدم.
از تو آینه داشت نگاهم میکرد.
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه.
بعد از 20 مین رسیدیم.جلو ساختمونی عظیمی ایستاد.آرمان پیاده شد.صندلی رو خم کرد تا بتونم بیام بیرون.اوف.آخه کی گفته برای ماشین های شاسی کوتاه دو در درست کنن؟سوار و پیاده شدن ازش مصیبتبه به خدا.آخه تا بخوای سوارشی کله آدم کوبیده میشه به سقف.انقدر هم باید گردنت رو کج کنی تا مواظب باشی یه وقت سرت به سقف نخوره! البته مشکل از ماشین بدبخت نیست.مشکل ازمنه! من راحت نیستم توش.به خاطر همین زیاد سوار ماشین بابا نمیشدم.اون موقع هم که داشتیم میرفتیم شمال سقف ماشین آرشام پایین بود و من میپریدم تو ماشین!
آرمان دستشو جلوم تکون داد و گفت:کجایی تو؟چرا اینجا ایستادی و زل زدی به ساختمون؟
لبخند زدم و گفتم:همین جام.میخواستی کجا باشم؟
آرمان:خب خداروشکر.فکر کردم تو افکارت غرق شدی.
_داشتم به مشکلات پیاده شدن از ماشین های دو دره فکر میکردم.به نظر من ماشین دو دره باید شاسی بلند باشه نه کوتاه.چون سقفش بلند تره.
آرمان:آها.آره همینطوره.با نظرت موافقم.
برگشتم سمت ماشین اما نبود.
_آرشام کو؟
آرمان:رفت ماشینو پارک کنه.دور و برت رو نگاه کن.ببین چقدر محیط سرسبزیه.
به اطرافم نگاه کردم.وای خدا.اینجا چقدر خوشگله.زمین با چمن سبز پوشیده شده بود.
آرمان:بریم جلوتر تا بهتر ببینی.
رفتیم جلو.وای خدا.وسط محوطه دریاچه ای بود که دور تا دورش زمین خاکی بود برای تماشا کردن و پیاده روی.
_وای چقدر اینجا قشنگه.انگار نه انگار که اومدیم موزه.
آرمان:آره.اما منظره قشنگ تری هم وجود داره که بعدا باهم میریم میبینیم.
_باشه.
همه جا هم درختکاری شده بود.وای خدا دلم ضعف رفت.
آرمان:بریم داخل ساختمون.آرشام اومد.
_بریم.
پیش آرشام که دم ساختمون منتظر ایستاده بود رفتیم.با اخم همیشگیش نگاهمون میکرد.


چرا هروقت منو میبینه اخماش میره تو هم؟!! بهش اهمیتی ندادم و سرمو بلند کردم و به اسم موزه نگاه کردم."musee de la civilisation de quebec"
آرمان با دست به پشتم ضربه ای زد و گفت:بریم؟
_بریم.
آرشام بدون هیچ حرفی جلوتر از ما حرکت کرد و وارد ساختمون شد.ای بی شخصیت!هنوز نفهمیده خانوم ها مقدمن؟
آرمان در رو باز کرد و خم شد.
_چیکار میکنی؟
آرمان:بفرمایید داخل مادمازل.lady's first.
فدای ادب و شخصیتت.چقدر پسرعموی باشخصیتی دارم.
لبخند زدم و ازش تشکر کردم و وارد شدم.
_مرسی.
آرمان:قابلتو نداشت خانومی.
از لفظ گقتن خانومی مور مورم شد!تاحالا کسی اینطوری صدام نکرده.
آرمان:ببخشیدا.
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:برای چی؟
آرمان:برای رفتار آرشام.نمیدونم چش شده.یه لحظه خوب و خندونه, یه لحظه بد و اخمالو.
همونطور که داشتم اطرافم رو دید میزدم گفتم:
_تو برای چی عذرخواهی کنی؟اونی که باید عذرخواهی کنه اونه نه تو.تازه اصلا برام مهم نیست.
آرمان:درسته.امیدوارم ناراحت نشی بخاطر رفتاراش.اون خیلی مغرور و خودداره و چیزی رو بروز نمیده.حتی الان هم نمیدونم چشه که اخماش تو هم رفت.چون همونطور که گفتم چیزی رو بروز نمیده.حتی به من که دوست صمیمیشم چیزی نمیگه!
از رفتاراش معلومه که مغروره.اون از ماجرای تو دانشگاه و شمال و اینم از این!
_نه چرا ناراحت بشم؟! حتی نگاهش هم کنی میبینی که غرور از سرتا پاش میباره.
آرمان خندید و به جلو هولم داد..
آرمان:از دست تو شیطون.بریم سمت چپ.از اینجا شروع میشه.
با تعجب به اطرافم نگاه کردم.اینجا نمایشگاهه؟! همه جا قسمت بندی شده.
_آرمان اینجا نمایشگاهه یا موزه؟!!
آرمان:موزه که هست اما آثار رو بخش بندی کردن.مثلا یه اثر تاریخی رو تو بخش تاریخی گذاشتن.اما میشه گفت نمایشگاهه.بذار آرشام بیاد برات توضیح میده.
_اون که سرشو گذاشت پایین و رفت.فضا هم که خیلی بزرگه.حتما رفته آخر سالن.چون اینجا که نمیبینمش.
آرمان سرشو چرخوند و به یه نقطه اون ور سالن اشاره کرد.
آرمان:اوناهاش.آرشامه.

آروم آروم به طرفش رفتیم.نزدیکمون شد.
آرمان:بی خبر کجا رفتی؟
آرشام:پیش دوستم.از این طرف بریم.
پشت سرش راه افتادیم.همینطور که از کنار غرفه های مختلف رد میشدیم آرشام بهم توضیح میداد.
_پس میشه گفت اینجا نمایشگاهه.
آرشام دستاشو تو جیبش کرد و ادامه داد:
آرشام:آره.نمایشگاهه که داخل موزه ایجاد کردن.هیچ موزه ای به اندازه ی این موزه تو جهان مورد توجه قرار نگرفته.بازدید کننده زیادی رو جذب میکنه.
_آها.اینجا فقط یه نمایشگاه داره؟
آرشام:نه نمایشگاه های مختلفی داره که دوتاشون ثابت و دائمی هستن.
آرمان:هوی بی معرف.چرا منو تاحالا اینجا نیاورده بودی؟
_تاحالا نیومدی؟!
آرمان:نه.
آرشام همیطور که به غرفه ها نگاه میکرد گفت:یعنی اصلا اینجا رو ندیده بودی؟
آرمان:نه.
حرف آرمان دوپهلو بود.منظورش چی بود؟
آرشام:آرمـــان.
آرمان:قربون آرمان گفتنت.جونم عشقم؟
وااای! یکی منو بگیره که الان پخش زمین میشم.اولش سعی کردم آروم بخندم اما دیگه کنترلش از دستم خارج شد و بلند خندیدم.
آرشام هم خندش گرفته بود.اینو از شونه های لرزونش فهمیدم!آرمان خندشو خورد و رفت کنارش.دستشو تو دستش حلقه کرد.
آرمان:جون دلم؟کارم داشتی؟
آرشام خندید و گفت:جونت بی بلا.آره.میخواستم بگم انقدر دروغ نگو.تو که اومده بودی.
او لَلَ!آرشام هم بله؟!
آرمان ایندفعه خندید و گفت:ایش.اینطوری حرف نزن چندشم میشه.
انقدر بلند قدم برمیداشتن که ازشون عقب افتادم.قدم هامو بلند کردم و پشتشون راه افتادم.
آرشام نگاهش کرد و گفت:چجوری؟
آرمان:آرشام.پسرم یه چیزیت میشه ها.چشات چرا خمار شد؟من دختر نیستما.اینطوری نگام نکن میترسم.
آرشام خندید و بدون هیچ حرفی روش و برگردوند به جلو و از روی تاسف سری براش تکون داد.
آرمان زد پس سرش و گفت:بی ادب.برای خودت متاسف باش.
من دیگه از خنده روده بور شده بودم.حتما صورتم از خنده قرمز شده بود.
آرشام:بس کن آرمان.زشته جلوی...
با ابرو منو نشون داد.پسرجون تو لالی؟میمیری بگی ملودی؟یا چمیدونم فامیلتون؟!! پوف.


آرمان:اتفاقا از قصد اینکارو کردم.بیچاره تازه اومده اینجا.نمیتونی درست رفتار کنی؟پسره ی خشک نچسب!ایــــش.
جمله ی آخر رو به شوخی و با خنده گفت.
آرشام:نگفتی تو که اومده بودی اینجا.پس چرا گفتی نیومدی؟!
آرمان برگشت سمتم و گفت:ببین ملودی.چه سریع بحث رو عوض میکنه.
آرمان هم مثل کامیار شوخه.یکی از یکی دیگه بدتر!کامیار نمکدون خانواده ست!
آرمان جدی شد و گفت:چرا اومده بودم اما تو با من نیومده بودی.یادته قرار بود تو منو بیاری اینجا و برام توضیح بدی؟
آرشام:آره.خب اونموقع کار داشتم.
آرمان:إ؟اونموقع شما خونه تشریف داشتین که!
آرشام:خب تو خونه نمیشه کار داشت؟!قضیه رو کشدار نکن.بگو چی میخوای بدونی؟
آرمان لبخند خبیثی زد و گفت:چرا میشه.اما الان کارت مهم تر بود که.مخصوصا که مریض اورژانسی داشتی.وقتی هم برگشتی و گفتم میخوام با ملودی بریم بیرون با سر اومدی.
آرشام با اخم نگاهش کرد و گفت:کم چرت بگو.
آرمان ابرو انداخت بالا و گفت:خب به من چه.راست میگم دیگه.تو تازه از بیمارستان اومده بودی و خسته بودی اما تا گفتم میخوایم بریم موزه و جاهای دیگه رو ببینم اومدی و نگفتی خسته ای و کارداری.
چونه ش رو خاروند و حالت متفکرانه به خودش گرفت و گفت:اینش عجیبه.
آرشام:آرمان ساکت میشی یا ساکتت کنم؟
صداش عصبی بود.
آرمان دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:غلط کردم.از همین الان ساکت میشم.آه.نگاه.
با دستش رو لبش خط فرضی کشید.
آرشام:یعنی چی؟
آرمان دوباره اینکارو تکرار کرد اما خلاف جهت.
آرمان:یعنی زیپ دهننمو بستم.
آرشام:دیوونه.
آرشام برگشت طرفمو گفت:از دست این آرمان.کجا بودم؟
با تعجب گفتم:کجا بودی؟
آرشام یه نگاه به آرمان که داشت میخندید کرد و زیر لب گفت:لنگه ندارن.
ها؟ چی گفت؟منظورش چی بود؟!
آرشام:منظورم ادامه جمله م بود.خب داشتم میگفتم همونطور که دیدین اینجا دارای نمایشگاه های مختلفیه و موضوعات مختلفی داره که هر کدوم غرفه های مخصوص به خودشون رو دارن.شامل موضوعات مربوط به ورزشی.تاریخی.فرهنگی.علم و دانشه.
به سالن دوباره نگاه کردم و گفتم:آره.دیدم.خیلی جالبه.طراح اینجا کی بوده؟
آرشام:طراح این موزه معمار مشهور safdie moshe بوده که گالری ملی آتاوا رو هم طراحی کرده.و اسباب سرگرمی و یادگیری بازدیدکنندگان رو فراهم کرده.
_آهان.مرسی بابت اطلاعاتتون.
فقط سرشو تکون داد و به راهش ادامه داد.وسط راه موبایلش زنگ خورد.
یه گوشه رفت و جواب داد.
آرمان داشت غرفه ها رو دید میزد.
آرشام اومد کنارمون و گفت:آرمان باید برم.بیمار دارم.بریم؟
آرمان:ملودی بریم؟
_آره بریم.من همه جا رو دیدم.
راه خروج رو در پیش گرفتیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۲ ، ۲۱:۳۳
قسمت بیست و هفتم رمان ملودی زندگی من

فرودگاه امام:
بالاخره بعد از 5 ساعت تو راه بودن رسیدیم تهران.سرراه جلوی مغازه آیدا ایستادیم و ساندویچ حاظری خوردیم.الان وارد فرودگاه شدیم و منتظر مامان و بقیه هستیم.دسته ی چمدونم و گرفتم و دنبال خودم کشیدم.تو سالن غلغله بود.یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم..50 مین دیگه هواپیما از رو باند بلند میشه.به دور و برم نگاه کردم.هنوز خبری ازشون نبود.ملینا یک ربع پیش به بابا زنگ زد.بابا گفت که نزدیکیم.شاید تو ترافیک گیر کردن که هنوز نرسیدن شاید هم نه!کافیه یک ماشین به ماشین دیگه بخوره.اون وقع یک ترافیک سنگین ایجاد میشه.
ملینا کنارم نشست وبا آه و ناله گفت:اوف خسته شدم از بس به در ورودی زل زدم.من نمیتونم درک کنم چرا بابا هیچ وقت آدرس دقیقی که اونجا هستن رو نمیده! الان دوباره بهش زنگ زدم بازم گفت نزدیکیم.بهش میگم پدر من نزدیکیم یعنی کجا؟ میگه نزدیکیم.
از حرص خوردنش خندم گرفت.راست میگه.من نمیدونم چه فلسفه ای داره؟!
گلنوش خندید و گفت:برادر مامانمه دیگه.دایی و مامانم لنگه ندارن تو دنیا.
خندیدم و گفتم:واقعا.اما عمو شاهرخ اصلا رفتارش شبیه بابام نیست.بر عکس عمو شادمهر و بابامه.شوخ نیست.عبوسه و...
گلنوش:هوی در مورد دایی ام درست صحبت کن.
ملینا:بشین سرجات.دایی جناب عالی عموی ما هم هست.خب واقعیته.
کامیار و مهبد با قدمای بلند پیشمون اومدن و گفتند:بلندشین.اومدن.
از جام بلندشدم و حرکت کردم سمت در ورودی.مامان و بابا.عمو شادمهر و زن عمو شهره(پدر و مادر آرمان).عمو شاهرخ و زن عمو لادن(پدر و مادر مهبد) و عمه و عمو رضا و گلناز و شوهرش و کوروش کوچولو جلوی چشمام ظاهر شدند.همه اومده بودن.البته غیر از دایی سینا و خالم و پدر و مادربزرگم(جانب مادری) که اتریش زندگی میکنند.پدر و مادربزرگم(جانب پدری) تو سانحه تصادف فوت شدند.
اشک تو چشمام جمع شد.
مهبد:ملودی تو برو باهاشون خداحافظی کن.چمدونتو بده به من.
نفس عمیقی کشیدم.بغضم و قورت دادم و جلوی سرازیرشدن اشکامو گرفتم.دلم برای همشون تنگ شده.
_باشه مرسی.
کامیار:اگه تونستی از زیر دست مامانم در بیای اسممو عوض میکنم.
بچه ها خندیدند.من سعی کردم که نخندم چون اگه عمه بفهمه تیکه کوچیکم گوشمه.(البته اینجوریام نیست اما عمه خوشش نمیاد از این شوخیا بکنیم.)
رفتم جلو و باهاشون روبوسی کردم.
عمو هام گفتند:مراقب خودت باش ملوی جان
زن عمو هام هم رو این مساله تاکید کردن.
_چشم مواظب خودم هستم.
عمه:عمه قربونت بره خوب درس بخون و زود برگرد.
همه از این حرف عمه خندیدند.
عمه:چرا میخندین؟حرف خنده داری زدم؟
بابا:نه خواهرم.حرفت کامل درسته.
بابا پشتشو بهمون کرد.از شونه هاش که میلرزیدن معلوم بود که داره میخنده.عمو ها هم به تبعیت همینکارو کردن!
عمه قدش کوتاه بود.خم شدم و بوسش کردم.
لبخند زدم و گفتم:عمه بچه که نیستم این حرفا رو میزنین.
عمه بوسیدم و بغلم کرد:برادرزاده ی گل خودمی.میدونم.اما تو هرچقدر بزرگ شی بازم همون ملودی کوچولوی خودمی.
عمه چندین بار بوسیدم.
صدای معترض گلنوش و کامیار بلندشد.
کامیار:مادر من چلوندی بدبخت رو.
گلنوش:مامان جان الان ملودی پروازش دیر میشه ها.باید با بقیه هم خداحافظی کنه.
عمه برای آخرین بار بوسیدم و رو به بچه ها گفت:ساکت شین ببینم.ورپریده ها!
با خنده بغل زن عمو ها و عمو هام و گلناز رفتم.با کاوه دست دادم.کوروش کوچولو رو بغل کردم و لپای تپلیشو محکم بوسیدم.
_خاله فدات شه.
گلنوش:لازم نکرده فداشی.فعلا زنده باش بعضی ها به وجودت نیاز دارن.
گلنوش خفت میکنم.حالا واسه من تیکه میندازی؟
عمه کنجکاو شد و پرسید:چی؟

گلنوش:چی نه مامان جان بگو کی.


کوروش و دادم به کاوه و پیش گلنوش رفتم.بغلش کردم و یه نیشگون از بازوش گرفتم.
_هیس.داد نزنیا.
گلنوش:بمیری.دستم شکست.
_اولا زبونتو گاز بگیر بی ادب.دوما حقته.اون چرت و پرتا چی بود الان گفتی؟
گلنش منو بوسید.دم گوشم گفت:منظورم آرشام خان بود.همون کوه یخی.
کمی ازش فاصله گرفتم و با تعجب نگاهش کردم.
_تو از کجا میدونی؟
گلنوش:چیو؟ اینکه آرشام ازت خوشش میاد یا اینکه بهش میگی کوه یخی؟
_حرف مفت نزن گلنوش.آرشام و دوست داشتن؟محاله.اون حتی به یه دونه دختر نگاه چپ نمیکنه.دخترا براش بال بال میزنن اما هیچ کدومو آدم حساب نمیکنه.حالا زرتی اومد و از من خوشش اومد؟حتی اسمشم نیار.منظورم کوه یخی بود.
مامان:ملودی حرفت تموم شد؟بیا باید بریا.
_الان الان.
گلنوش:منم دلت برات تنگ میشه.
آروم گفت:آها.تو خواب هی غرمیزدی و میگفتی پسره ی کوه یخی.حالا برو دیرت میشه.جدی دلم برای کل کل کردنامون تنگ میشه.مراقب خودت باش.
_من بیشتر.باشه هستم.
رفتم پیش مامان و بابا که منتظر به من نگاه میکردن.
تو بغل مامانم رفتم و بوسیدمش.مامان منو بوسید و هی نصیحت کرد.
مامان:پس ملودی نیاز به چیزی داشتی بهمون زنگ بزن.آشغال پاشغال نخوریا.غذای سالم بخور ا جون بگیری.مغزت باید کار کنه برای درس خوندن.
_باشه مامانم.باشه قربونت برم.
تو چشمای مامانم از اشک پرشده بود.
سفت بغلش کردم و گفتم:فدات بشم چرا گریه میکنی؟مگه میخوام برم سفر قندهار؟زودی میرم و برمیگرم.
یه چیکه اشک از گونه مامان سرخورد.
مامان لبخند زد و گفت:بچه خر میکنی وروجک؟


لبمو گاز گرفتم و خندیدم.گفتم:دور از جون.این حرفا چیه؟اصلا شما هم بیاین کانادا.
مامان:نمیشه که.من و بابات کار داریم.ملینا هم که دانشگاه داره.
_خب مرخصی بگیرین.
مامان:باشه.دلم برات تنگ میشه دخترم.مواظب خودت باش.تنها بیرون نریا.با آرمان برو هرجا که خواستی بری.
_باشه سیمین خانوم.اول اشکاتو پاک کن که طاقت دیدن اشکاتو ندارم.دوما چشم چشم چشم.همه گفتن.مامان جان بچه که نیستم.23 سالمه.میتونم به تنهایی مراقب خودم باشم و نیازهامو برطرف کنم.سوما مگه برای اولین بارمه که تنهایی خارج از کشور میرم؟ این برای چندمین باره که تنها دارم میرم.
مامان خندید و گفت:نمیدونم.
گونشو بوسیدمو گفتم:دیدی آمارش از دستت درد رفت.قربون خنده هات.طاقت ندارم ناراحت ببینمت.همیشه بخند.باشه؟
مامان:باشه عزیزم.برو 30 دقیقه دیگه باید تو هواپیما باشی.
_باشه.
پیش بابام رفتم.تو آغوش گرمش فرو رفتم.بابا پیشونیمو بوسید.
بابا:دخترم دیگه بزرگ شدی.برای خودت خانومی شدی.دیگه نیاز نیست بهت تذکر بدم و نصیحتت کنم.فقط هرچی اونجا خواستی به آرمان بگو.خونه ای که برات گرفتم تو همون برجیه که آرمان زندگی میکنه.آدرسشو نوشتم و گذاشتم تو کیفت.پسرعموته باهاش راحت باش.هرجا خواستی بری بهش بگو ببرتت.
گونه ی بابارو بوسیدم و گفتم:چشم.
ملینا:ملودی؟
برگشتم سمتش و سفت تو بغلم فشردمش.
_ملینا دلم برات یه ذره میشه.نامرد یه وقت فراموشم نکنی؟!
ملینا زد پشتم و گفت:دیوونه شدی ملودی؟مگه میشه خواهرمو فراموش کنم؟! تو فقط میری ارشدتو تموم میکنی و دکترا امتحان میدی و برمیگردی.دکتراتو بیا همینجا بخون.غیر از اینه؟
لپشو بوسیدم و گفتم:نه فدات شم.اما من فقط برای تموم کردن ارشدم نمیرم.میخوام دکترامو همونجا بگیرم و بخونم.وقتی تموم شد برمیگردم.سرم خلوت شد بهتون سر میزنم.
مهبد:ملینا ملودی باید بره.
کامیار:ای بابا.فیلم هندیه؟اشکمو درآوردین.ملودی برو دیگه.یه نفس راحت بکشیم.
عمه:کامیار.
کامیار:إ مگه دروغ میگم؟
با مهبد دست دادم.روبروی کامیار ایستادم و بهش دست دادم.


_خیلی نامردی.انقدر من جاتو تنگ کرده بودم؟
کامیار:ها؟ کجا؟ جای من که خوبه و آزادم.جا کم ندارم.
_نمکدون دلم برات تنگ میشه.
کامیار دستمو فشرد و گفت:من بیشتر ملی آزاری.
_باز این کلمه رو گفت.ول کم نیستی تو؟
کامیار:برو وقتی نمونده.
_باشه.
روژین و رامبد و آرامیس اون سمت سالن بودن و داشتن با آرشام خداحافظی میکردن.بینشون یه خانوم قد بلند و خوشگلی دیدم.داشت باهاش روبوسی میکرد.روژین منو دید.به بقیه هم انگار گفت که بیان پیشم.با همه دوباره خداحافظی کردم برای آخرین بار.
روژین:ملودی؟
سمتش برگشتم.بغلش کردم و بوسیدمش.با رامبد هم دست دادم.بازم حرفای تکراری که بهم زنگ بزن و مراقب خودت باش گفتن.چشمم به آرشام خورد که داشت با بابا و مامان حرف میزد.
به خانومه نگاه کردم.یه زن میانسال بود.هم سن مامان میزد.چقدر شیک و سنگین لباس پوشیده و به خودش رسیده.
آرامیس رو به خانوم گفت:این همون دختر خوشگل و شیطونیه که گفتم.ملودی
خانومه نگاهم کرد.لبخند دلنشینی زد و اومد جلوم ایستاد.
خانوم:ملودی شمایی دخترم؟
نه پس دختر کبریت فروشم!خوبه همین الان آرامیس گفت من ملودی ام.
لبخند زدم و گفتم:بله.
بغلم کرد و گفت:پس تو بودی که حال وانیا رو گرفتی.از دیدنت خوشحالم دخترم.
چشمام گرد شد.این کی بود؟از کجا جریانو میدونست؟!
آرامیس خندید و گفت:ملودی چشمات مث گاو شده.
وای خدا.چقدر این دختر رُک صحبت میکنه!
خانومه برگشت سمتش و گفت:درست صحبت کن آرامیس.این چه طرز حرف زدنه دختر؟
با چشم به آرامیس اشاره کردم که این خانوم کیه؟
آرامیس:مامان جان ملودی هی اشاره میکنه که تو کی هستی.خب معرفی نکردی خودتو دیگه.
مامان؟!! این خانومه مامان آرشام و آرامیسه؟!! باورم نمیشه.تو نگاه اول آدم فکر میکنه یه دختر جوونه!
خانوم برگشت طرفمو بغلم کرد.وا! چرا هی بغلم میکنه؟! چه زود صمیمی شد!
مامان آرامیس:عروس خوشگلم من افسانه مامان آرامیس و آرشامم.
با تعجب ازش فاصله گرفتم و گفتم:عروس؟
افسانه خانوم خندید و گفت:آره دیگه.خودت به وانیا گفته بودی.
وای خدا.خدا بگم چیکارت نکنه آرامیس.
لبخند زورکی زدم و گفتم:آه بله.فقط یه شوخی بود.
افسانه:میدونم دخترم.راستش با اینکه خواهرزادمه اما ازش خوشم نمیاد.خیلی به پسرم چشبیده.آرشام هم که دیگه طاقتش تموم شده بود.که تو امدی و کار و تموم کردی.حالا برو دخترم تا دیرت نشده.
مهلت حرف زدن بهم نداد و ازم خداحافظی کرد و سمت آرشام رفت.
برای همه دست تکون دادم و ازشون جدا شدم.پاسپورت و مدارک لازم رو دادم.چمدون رو هم تحویل دادم.5 مین بعد یه سمت باند هواپیما حرکت کردم.سرجام نشستم.جام کنار پنجره بود خداروشکر.این دفعه شانس باهام یار بود!
موبایلمو رو flight modeگذاشتم.
چشمام و بستم و سرمو به صندی تکیه دادم.بوی اودکلن سرد خوشبویی به مشامم خورد.آخیش من عاشق این بو ام.
چشمامو که باز کردم دیدم از مرز خارج شدیم و داریم رو باند فرود میایم.
چمدونمو گرفتم و به سمت خروجی حرکت کردم.موبایلمو به حالت اول برگردوندم.
یه تاکسی گرفتمو و آدرسی که بابا برام نوشته بود رو به راننده گفتم.


بعد از نیم ساعت رسیدم.پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.بابا قبلا پول رو برام چِنج کرده بود و همراه کلید خونه گذاشته بود تو کیفم.فداش بشم.همیشه به فکرم بوده.سرمو بلند کردم.برجی با نمای سنگی خیلی شیک بود.وارد شدم.نگهبان به من خوش آمد گفت.منم به انگلیسی ازش تشکر کردم.از لابی عبور کردم.آرمان چه جای شیکی زندگی میکرد و خبر نداشتم!کاملا مستقل شده دیگه.عمو بهش کمک مالی میکرد.اما از زمانی که دکترا قبول شد و مطب زد دیگه از عمو کمک نگرفت و گفت دیگه میخوام مستقل باشم.دستم تو جیب خودم باشه و خودم زندگیمو بچرخونم!با دوستش مطب زدن و شریک هم ان.
چمدون رو با خودم کشیدم وارد آسانسور شدمموزیک لایت پخش شد.
یک ویژگی ای که زندگی تو خارج داره و من خیلی دوست دارم اینه که کسی تو کار دیگری دخالت نمیکنه و کاری به هم ندارن.هر کس زندگی خودش رو داره.
بابا تو برگه نوشته بود باید برم طبقه 80.خدا به دادم برسه.اگه یه وقت (به احتمال خیلی کم) نشه با آسانسور کار کرد.من باید این 80 طبقه رو طی کنم.دیگه برام پایی نمیمونه که!
در باز شد و بیرون اومدم.دو واحد روبروی هم بود.به دست کلیدی که بابا بهم داده بود نگاه کردم.عدد 160 روش نوشته بود.کلید رو تو جاش قرار دادم و در رو باز کردم.
چمدون و کیفم رو مبل گذاشتم و به اطرافم نگاه کردم.واو! خونه خوشگلیه.کاغذ دیواری بنفش و سفید کار شده بود.یک دست مبل اِل سفید رنگ قرار داشت و چند دست مبل چرم سفید اونور سالن بود.وارد آشپزخونه شدم.آشپزخونه بزرگی داشت.کابینت ها همه ام دی اف و کف خونه با پارکت پوشونده شده بود.دو تا اتاق داشت.اتاقاش هم با سلیقه چیده شده بود.خدایا چقدر این خونه بزرگه.بابا گفته بود این خونه دوست آرمانه که بهش احتیاجی نداشت و کلیدش رو داده بود بهش.آرمان هم که فهمید من خونه میخوام کلید خونه رو داد به عمو و عمو هم داد به بابا.البته از قبل به دوستش گفته بود که من خونه میخوام و اگه میتونه خونه ی خوب پیدا کنه.که اونم خونه خودش رو در اختیارم قرار داد.آخی چه دل بزرگی داره!
تو اولین اتاق خواب رفتم و دراز کشیدم.این اتاق تختش دونفره بود.برعکس اتاق دومی که شبیه محل کار میموند.هنوز به آرمان خبر ندادم که دارم میام.میخواستم سورپرایزش کنم.دلم براش تنگ شده.آرمان رو هم مثل کامیار برادر خودم میدونم.چندسالی میشه ندیدمش.
****
رفتم سر چمدون و لباسام و داخل کمد گذاشتم.خوب شد لباس های گرمم رو آوردم.هوا خیلی سرده.داخل کمد رو گشتم و بین لباس هام پلیور سفید و شلوار لی صورتی چرکم رو درآوردم و پوشیدم.موهامو دم اسبی بستم و آرایش ملایمی کردم.
موبایلم زنگ خورد.بابا بود.باهاشون کمی صحبت کردم و بعد از اینکه آدرس محل کار آرمان و گرفتم گوشی رو قطع کردم.کیف دستی کوچیکمو گرفتم و رفتم بیرون.کمی بیرون قدم زدم و مغازه ها رو دید زدم.تاکسی گرفتم و سمت مطب آرمان رفتم.بابا گفته بود یه آشنا داره که ماشین برام جور میکنه.
پول تاکسی رو حساب کردم و وارد ساختمون شیک 4طبقه شدم.مطبش طبقه 3 بود.زنگ در رو زدم.در باز شد.روبروم میز کار منشی قرار داشت.یه دختر مو بلوند خوشگل پشت میز نشسته بود.خیلی مدرن وسائل چیده شده بود.دو تا اتاق کنار هم قرار داشت.رفتم نزدیک میزش.
سرشو بلند کرد و گفت(به انگلیش):سلام خانوم.با کی کار دارین؟
مگه چند نفر اینجا کار میکنه که میگه با کی کار دارین؟!
به انگلیسی گفتم:سلام.من با آقای آرمان هاشمی کار دارم.هستن؟
گفت:بله هستن.وقت قبلی داشتین؟
_نه عزیزم.من از اقوامش هستم.میشه برم داخل.مریضی که ندارن؟
گفت:آه.خوش اومدین.بله میتونید برین.
تلفن زنگ خورد.قبل از اینکه جواب بده گفتم:کدوم اتاق هستن؟
تلفن رو گرفت و دستشو به سمت دو تا در گرفت.مسیر نشون دستشو با چشم دنبال کردم.بین دوتا در بود.حالا میرم داخل هرکدوم از اتاقا.اگه تو اون نبود میرم داخل اون یکی اتاق.
_مرسی
به طرف اتاق سمت راست حرکت کردم.دستگیره رو آروم پایین کشیدم.دلم میخواد سورپرایزش کنم.وارد اتاق شدم و در رو آروم پشت سرم بستم.پسری پشت میز رو به پنجره نشسته بود.خود آرمانه.پشتش به من بود.یه دستش فنجون قهوه بود.از بویی که تو اتاق پیچیده بود میشد تشخیص داد.چه هیکلی.چه اندامی!تو روپوش سفید عضله هاش خودنمایی میکرد.موهای پرپشتش هم بالا داده بود.یواش به طرفش حرکت کردم.
انگار تو این دنیا نبود!نمیتونستم جلو و چهره اش رو ببینم.پشتش ایستادم.آروم آروم دستامو از پشت بردم سمت صورتش و روی چشماش گذاشتم.
_سلام آقای خوشتیپ.
دستشو کج کرد و فنجونو گذاشت رو میز.
خندیدم و گفتم:یه وقت برای ویزیتم میدین؟
دستاشو رو دستمام گذاشت و آروم کشید پایین.
_اگه گفتی کی ام؟
برگشت سمتم.از چیزی که دیدم دهنم ده متر باز موند و لبخند رو لبام ماسید.
_تو ؟؟!!


هول شدم.این اینجا چیکار میکرد؟کی اومد؟ اصلا اینجا چیکار میکنه؟
تازه متوجه موقعیتمون شدم.سریع دستمو از بین دستاش بیرون کشیدم و با تته پته گفتم:تو...تو اینجا چیکار میکنی؟!
صندلی رو چرخوند و دستاش و روی میز گذاشت و تو هم مشت کرد.
خیلی خونسرد جواب داد:سرکارم هستم.
تو چشمام نگاه کرد و سردگفت:بازهم باید اجازه میگرفتم؟
این زبونش از من زهردارتره.هنوز دعوا سرجا پارک رو فراموش نکرده.مگه الان نباید انگلیس باشه؟پس چرا تو کاناداست؟! اونم تو مطب آرمان؟! چرا جای آرمان نشسته؟! چرا این روپوش تنشه؟!! وای چقدر خنگم خب دکتره دیگه.این هم دلیل منطقی نمیشه.آخه اصلا ربطی به دکتر بودنش نداره.گفت سرکارشه!یعنی اینجا کار میکنه؟!! وای گیج شدم.
کیفم و از روی میز برداشتم و کمی ازش فاصله گرفتم.نفس عمیقی کشیدم.
_پس آرمان کجاست؟ مگه اینجا مطب آرمان نیست؟
آرشام سرشو با پرونده های روی میزش گرم کرد و گفت:بشین الان میاد.
اوهو! از کی تاحالا خودمونی حرف میزنه؟!خدا رو شکر حرفی از چند دقیقه پیش نزد و بروم نیاورد.اصلا وقت نشد بپرسم چجوری منو از دریا نجات داد؟!! بیخیال.مهم اینه که الان سالم و سلامتم.عجب کاری کردما! من و چه به سورپرایز کردن؟! آرشام حتی ازم نپرسید اینجا چیکار میکنم و با آرمان چیکار دارم!! ملودی یه چیز میگیا.آخه به اون چه ربطی داره!خود درگیری هم پیداکردم به سلامتی!
صدای مردونه ای اومد که به زبان فارسی گفت:آرشام؟کجایی پسر؟بیا نهار.
مطمئنم این دیگه آرمانه.
در باز شد و پسری قد بلند و خوشتیپ وارد اتاق شد.آرمان بود.چقدر تغییر کرد!چه هیکلی برای خوش ساخته!
چشمای آرمان از تعجب گرد شد و گفت:ملودی؟
با قدم های بلند خودمو بهش رسوندم و جلوش ایستادم.
لبخند زدم و گفتم:سلام آرمان خان.
بغلم کرد و گفت:ملودی خودتی؟تو...اینجا!باورم نمیشه
گونشو بوسیدم و گفتم:حالا چی؟ باور میکنی؟
آرمان منو از خودش دور کرد و لبخند زد.
آرمان:وای ملودی.حالا باورم شد.خوبی؟ کی اومدی؟چرا خبر ندادی؟
_چند ساعت پیش رسیدم.میخواستم سورپرایزت کنم.
آرمان:بهترین سورپرایز تو عمرم بود.خیلی دلم برات تنگ شده بود.
صدای آرشام که رگه هایی از عصبانیت توش بود اومد.
آرشام:آرمان مگه قرار نبود ناهار بخوریم؟بریم دیر شد.
این رو گفت و از کنارمون با قدم های بلند رد شد.
وا! چشه؟چرا اینجوری کرد؟!پسره ی خل و چل!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۱۹
قسمت بیست و ششم رمان ملودی زندگی من

به پشت سرم نگاه کردم.وانیا بود.این دختر هنوز اینجاست؟! یه چیزی گفتما! خب دختر خالشونه دیگه.
وانیا با پوزخند گفت:ترسیدی کوچولو؟
اخم کردم و گفتم:نه اصلا.اما لطفا القاب خودت رو به من نسبت نده.
روژین اومد کنارم و دستشو رو شونم گذاشت.
روژین با عصبانیت گفت:وانیا درست صحبت کن.بدون داری با کی حرف میزنی.
وانیا:واقعا؟ ایشون کی باشن؟
آرامیس:زن دادشم.
چشمام داشت تا آخرین حد گشاد میشد اما مقاومت کردم و عادی برخورد کردم.
آرامیس دستشو دور کمرم حلقه کرد و با نیشخند وانیا رو نگاه کرد.
وانیا صورتش قرمز شده بود.دستاشو مشت کرد.
وانیا:از کی تاحالا؟ چطور تا دیروز دوستت بود.حالا شد زن داداشت؟
آرامیس:از همین حالا.یادته دیروز آرشام سر بازی چی گفت؟
وانیا:خب که چی؟
روژین با لبخند حرس دراری نگاهش کرد و گفت:خب نداره عزیزم.آرشام گفت یکی استثناست و دوستش داره.یقینا آرامیس نبوده.پس کی میتونست باشه؟ معلومه جوابش روبروت ایستاده.ملودی خانوم گل.
وانیا غضبناک نگاهم کرد و بین دندونای قفل شده گفت:آره؟
سعی کردم طبیعی رفتار کنم.دست به کمر زدم وبا لبخند دندون نمایی گفتم:آره عزیزم.ایشاا..عروس شدن تو رو ببینم.
از این که به آرشام نزدیک میشد و مثل کنه بهش میچسبید حس بدی بهم دست میداد.نمیدونم چرا.وقتی رفتاراشو میبینم حالم بد میشه.
یک قدم به سمتش رفتم و مقابلش قرار گرفتم.دم گوش گفتم:پس دیگه دور و بر شوهرم پرسه نزن.
دست راستمو رو شونه اش گذاشتم و گفتم:مرسی.
بعد رو پاشنه پا چرخیدم و رفتم داخل.آرامیس و روژین با تعجب داشتند نگاهم میکردند.یقه لباسشونو با خودم کشیدم.ابروهامو به علامت این که به من چه بالا انداختم.

صدای وانیا اومد که گفت:اه لعنتی.بالاخره از دستم در رفت.


پشت سرم با پا در و بستم.دخترا رو ول کردم و رو تخت پریدم و نشستم.
من چجوری اینکارو کردم.چطور تونستم دروغ بگم.وای چقدر سرم درد میکنه.
سرمو بین دستام گرفتم و شقیقه هامو فشار دادم.
روژین و آرامیس دو طرفم نشستند.
روژین:چی شده ملودی؟حالت خوب نیست؟
_چرا خوبم.فقط سرم درد میکنه.
روژین:باورم نمیشه تو اون حرفا رو زدی.
لبخند تلخی زدم و گفتم:خودمم باور نمیکنم.نباید اینکارو میکردم روژین.شاید آرشام دوستش داشته.
آرامیس زد به بازوم و گفت:دیوونه شدی دختر؟ مگه از جونش سیر شده؟
_آرامیس من با این کار بینشون جدایی انداختم.از کجا معلوم شاید داداشت واقعا دوستش داره اما بروز نمیده.
آرامیس گونمو بوسید و خندید و گفت:قربون زن داداش مهربونم.خودتو ناراحت نکن.
از خودم جداش کردم و گفتم:دیوونه.
از جام بلند شدم و کنار پنجره ایستادم و به فضای سبز بیرون زل زدم.
گفتم:با این کار نفرت برادرتو نسبت به خودم بیشتر کردم.
روژین بلند گفت:چرا چرت و پرت میگی؟آرشام کی از تو بدش میومد و من نمیدونستم؟
آرامیس:راست میگه.چرا الکی برای خودت میبری و میدوزی؟!
_ اه.ولم کنین.
روژین خندید و گفت:ما که بهت دست نزدیم که حالا ولت کنیم.
سرم تیر میکشید.دارم از سردرد میمیرم.فکر کنم دارم حسابی سرما میخورم.این روژین هم که موقیت نمیشناسه.شوخیش گرفته تو این هیری ویری.
یه دستمو رو سرم گذاشتم.با عصبانیت برگشتم سمتشون.
_خواهش میکنم دست از شوخی بردارین.بابا دست از سرم بردارین.
آرامیس:چته ملودی؟تو که پرخاشگر نبودی؟!
در باز شد و ملینا وارد شد.


ملینا:بچه ها چرا نشستین؟عجله کنین.6 ساعت بیشتر وقت نداریما.وسائل رو من و مهبد با کامیار بردیم تو ماشین.لباساتونو بپوشین بریم.
مهبد اومد کنار ملینا و گفت:سلام ملودی.خوبی؟
_سلام.مرسی.شما برین پایین ما هم الان حاضر میشیم میایم.
مهبد:باشه.فقط بجنبین.چون 4 ساعت تو راهیم.بعدش هم که مستقیم باید بریم فرودگاه.
کامیار هم اومد و گفت:إ.چرا آماده نشدین.سریع حاظر شین ملودی و آرشام پروازشون دیر میشه.
من و آرامیس و روژین هر سه گفتیم:باشه باشه.برین دیگه.
_چقدر میگین.برین الان میایم.
کامیار:اومدینا؟
_بــاشـــه.
ملینا لباسشو پوشیده بود.منتظر ما بود تا آماده شیم.
_ملینا جان تو برو پایین تا بیایم.
ملینا:خیلی خب.من رفتم.
آرامیس:راست میگن.امروز آرشام پرواز داره.
_به کجا؟
آرامیس:گفته بود میخواد بره انگلیس برای دیدن دوستش.
_آها.
مانتو سورمه ای و شلوار جین سفیدو پوشیدم.شال سفیدم و سرم گذاشتم.جلوی آینه ایستادم.رژگونه و رژ قرمزمو زدم.
روژین:من آمادم.
_منم همینطور.بریم؟
آرامیس:منم پوشیدم.بریم.
از اتاق بیرون اومدیم.همون موقع آرشام همراه کوله پشتیش از تو اتاقش بیرون اومد.بوی ادکلنش تو فضا پیچید.اوه چه تیپی زده.لباساش همرنگ لباسای منه.هر کی ندونه فکر میکنه ست کردیم!تیشرت چسبون سورمه ای و شلوار جین سفید پوشیده بود.موهاش رو هم داده بود بالا.عینکش هم بالای سرش بود.چه تیکه ای رو از دست دادی وانیا.الهی کوفتت بشه وانیا.ای اون بازوهای فرم گرفتش تو حلق دوست دخترش!
روژین:نمیخوای بری ملودی؟
_ها؟چرا بریم.چرا ایستادین؟
روژین آروم در گوش آرامیس گفت:چه زن داداش هیزی داری آرامیس.
آرامیس غش غش خندید.ای کوفت .ای درد.ای مرض.من دارم از عذاب وجدان میمیرم اون وقت اینا دارن منو مسخره میکنن.
آرشام:چه خبرته آرامیس؟زشته دختر.
از کنارمون رد شد و رفت بیرون.
پررو.حداقل یه اهمی اوهومی میگفتی! والا.
رفتیم بیرون ویلا.آرشام وسائلشو داخل ماشین گذاشت و برگشت سمت ویلا و در رو قفل کرد.بعد سوار ماشین شد.
روژین:آرامیس از آرشام بپرس وانیا کجاست؟
آرامیس:باشه.فکر کنم ونداد اومد دنبالش و برگشتن تهران.
روژین:حتما همینطوره.ملودی بیا بریم.
_کجا؟
روژین:خونه عموشجاع.
_نه نمیام.به پروازم نمیرسم.
روژین:وای نمکدون.چقدر نمک میریزی.آرشام منتظره.
_چی؟عمرا.
روژین:بریم.الان رامبد هم میاد.آها اومد چه حلال زادست.
_نمیام.میرم پیش مهبدشون.رامبد تا الان کجا بود؟
روژین:پیش دوستاش.بریم دیگه.
_نچ.به آرامیس بگو بره.من میخوام پیش خواهرم باشم.راستی آرامیس کو؟
روژین:پیش خواهرجونت.به جای فک زدن بدو سوار شیم تا غرزدنش شروع نشده.
اوف.من از دست شما دخترا چیکار کنم.نمیخوام با اون تو یه ماشین باشم.یعنی وانیا بهش گفته؟نگفته؟خدا کنه دهن لقی نکرده باشه.
روژین دستمو کشد و سمت ماشین آرشام برد.
مهبد بوق زد.
مهبد:چرا سوارنمیشین؟دیرشدا؟
_سوار شدیم دیگه.بای
سوار ماشین شدیم.آرشام هم بدون هیچ حرفی ماشینو حرکت داد به سمت تهران.
یادم باشه وقتی نزدیک شدیم به تهران به مامان خبر بدم که رسیدیم و برن فرودگاه.
تو ماشین هیچ حرفی زده نشد.جز صدای آهنگ چیزی شنیده نمیشد.نه من و نه روژین حال حرف زدن نداشتیم.رامبد هم که خوابیده بود.به آرشام نگاه کردم.هواسش به رانندگیش بود.اما همش احساس میکنم منو نگاه میکنه.شاید میخواد ببینه بهترم یا نه اما نمیخواد بروم بیاره!رانندگیش حرف نداره...میخواد بره انگلیس.پس همسفر نیستیم.چه بهتر.وای اگه بفهمه چه عکس العملی نشون میده؟خدارو شکر فکرکنم که چیزی نفهمیده.
باز سرم شروع کرد به تیرکشیدن.ترجیح دادم تا رسیدن به تهران استراحت کنم.چشمام دیگه نا نداره از بس به طبیعت زیبای اینجا زل زدم.دل کندن از این محیط خیلی سخته.اصلا نمیشه اینجا رو با تهران مقایسه کرد.
آهنگ مورد علاقه ام پخش شد.همونی که آرشام لب دریا خونده بود.چشمام و بستم و به آهنگ گوش دادم.

*تو رو دیدم و دید من به این زندگی تغییر کرد
همین لبخند شیرینت من و با عشق درگیر کرد

شروع تازه ایه واسه من از نفس افتاده
خدا تورو جای همه نداشته هام بهم داده

چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده
تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده**
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۱ ، ۰۷:۰۲
قسمت بیست و پنجم رمان ملودی زندگی من

_حالش خوبه؟
_چه اتفاقی افتاده؟
صداهایی دور و برم شنیدم.سعی کردم چشمامو باز کنم.نیمه باز شد.همه جا تار دیده میشد..
_داره به هوش میاد.
چشمامو باز و بسته کردم.دوباره سعی کردم و آروم آروم چشمامو باز کردم.
_بچه ها چشماشو باز کرد.
_آرشام کجاست؟برین صداش کنین بیاد.
تازه تونستم اطرافم رو ببینم.دخترا دورم جمع شده بودن.
ملینا نگران اومد بالای سرمو گفت:خوبی؟
روژین:ملودی تو که مارو جون به لب کردی.چت شد؟
با این حرفش اتفاقاتی که افتاد برام مرور شد.شستن ظرف...ونداد تو آشپزخونه...مستی ونداد...بوسه...آرشام...دعوا کردنشون...سیلی آرشام...لب دریا...شنا...دریای طوفانی...صدای آرشام و...
همه حوادث جلو چشمام رژه میرفت.تازه فهمیدم که چه اتفاق وحشتناکی برام افتاد.مگه من غرق نشده بودم؟پس اینجا چیکار میکنم؟نکنه تو اون دنیام؟نکنه همه اینها تو رویاست؟!
گلنوش با صورت اشکی کنارم نشست و پیشونیمو بوسید.
گلنوش:خوبی شیطونک؟چرا حرف نمیزنی؟
این ها همه توهمه؟نکنه دارم خواب میبینم؟!
رو کردم به آرامیس که دستمو گرفته بود.چشماش قرمز بود.چرا این شکلین؟!
گفتم:آرامیس یه دونه بزن تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار.
آرامیس گریه اش شدت گرفت و گفت:خدا مرگم بده.چه بلایی سرخودت آوردی؟
_آرامیس این حرفا چیه میزنی؟! میگم بزن تو صورتم.
آرامیس دماغشو کشید بالا و گفت:دیوونه شدی؟
ملینا فین فین کنان گفت:خوبی ملودی؟صدمه که ندیدی؟
دیگه داشتن عصبانیم میکردن.چرا انقدر خوبی خوبی میکنن؟من الان خوابم یا بیدار؟ من مردم؟
_آرامیس میزنی یا خودم بزنم؟
آرامیس:خدا مرگم بده.همینم مونده خودزنی کنی.چرا بزنم؟مگه مشکل دارم که بزنمت؟!
_بزن انقدر حرف نزن.
آرامیس زیر لب بسم الله گفت و شتلق زد تو صورتم.همچین زد تو صورتم که دادم رفت هوا.
چشمامو بستم.دستمو رو جای سیلی اش گذاشتم و گفتم:آی مامان.فکم از جاش دراومد.این چه طرز زدنه؟آی آی.دستت بشکنه.آی.
روژین بین گریه خنده کرد و بلند گفت:نه بابا.تو همون ملودی زهردار باقی میمونی.بچه ها این از منم سالم تره که!!
خشمگین نگاش کردم و گفتم:کوفت.کجاش خنده داشت؟صورتم ناقص شد.
آرامیس گریه کرد و گفت:غلط کردم.ببخشید ملودی.
گلنوش خندید و گفت:اووو...آرامیس این که گریه کردن نداره.ملودی پوست کلفت تر از این حرفاست.
ملینا با دستمال بینی اش رو خالی کرد و گفت:ملودی جای تشکرته؟جای شکرش باقیه که همون ملودی باقی موندی.فکر کردم مردی.
_لال شی ایشاا...زبونتو گاز بگیر دختر.من تا حلوای شماهارو نخورم از این دنیا دست نمیکشم.
آرامیس:خوبی؟صورتت درد گرفت؟خب به من چه.خودت گفتی بزن.
دستشو محکم تو دستم فشردم و لبخند زدم:اشکالی نداره عزیزم.من خودم ازت خوستم اینکارو بکنی.دیگه گریه نکن.
ملینا:خب تعریف کن ببینم چی شد؟
_چی چیشد؟
روژین:همین که تو آب غرق شدی و آرشام پیدات کرد.
اوه.تازه به یادم افتاد آرشام اومده بود کمکم.اما از اونجا به بعد اصلا یادم نمیاد.به اطرافم نگاه کردم.اینجا اتاق خودمون نبود.اتاق آرشام بود.آرشام؟!! من اینجا چیکار میکنم؟!
_هیچی نشد.شما چی میدونید؟همون اتفاق برام افتاد.من اینجا چیکار میکنم؟
آرامیس:آرشام آوردتت اینجا.
_خودش کجاست؟
آرامیس:نمیدونم.فکر کنم با مهبد و کامیار رفته بود بیرون دارو بخره.
_دارو برای چی؟
روژین:برای جناب عالی.نه که سرکار تلپی افتادن تو آب آقا میترسن سرما نخورین.
_چرت و پرت چرا میگی؟چجوری...
صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد حرفمو نصفه قطع کنم.
_بفرمایید.

قامت رشید و رعنای کوه یخی در آستانه ی در نمایان شد.


اخمی کردم و سرمو برگردوندم سمت پنجره و به دریا نگاه کردم.
آرشام:آرامیس برو یه لیوان آب بیار.
آرامیس باشه ای گفت و بیرون رفت.
روژین:خدا رو شکر که اومدی.ملودی بهوش اومد.تنش داغه.
رو تخت صاف نشستم.وای چقدر تنم درد میکنه.فکر کنم دارم مریض میشم.
پسره ی غول پیکر فقط هیکل بزرگ کرده.سلام کردن هم بلد نیست.
آرشام وارد اتاق شد و رو به دخترا گفت:بچه ها میشه اتاق رو خلوت کنین؟
برای چی میخواد برن؟ من با این خودخواه تنها نمیمونم.
_نخیر همینجا هستن.
آرشام:روژین برین آماده شین.وقته رفتنه.
روژین:باشه.بریم دخترا.
_گفتم نرین.
آرشام:میخوام معاینت کنم.دوست ندارم فضا شلوغ باشه.
کی ازت خواست معاینم کنی؟! به جهنم که دوست نداری.
_اما من دوست دارم شلوغ باشه.نیازی هم به کمکتون ندارم.مگه دکترمی؟
روژین:لج نکن دختر.گلنوش,ملینا بلند شین بریم که خیلی کار داریم.باید وسائلمونو جمع کنیم.
با ابرو به ملینا اشاره کردم که نره.
ملینا مثل طوطی حرکت منو تکرار کرد و ابرو انداخت بالا.یعنی"نه."
همه بیرون رفتن.دست آرشام پلاستیک بود.چی توشه؟تخت و دور زد و بالا سرم ایستاد.
پاهامو تو خودم جمع کردم و دستامو دور پاهام حلقه کردم.سوییشرت مشکی رنگی تنم بود.چرا دقت نکرده بودم؟! چقدرم گشاده!
آرشام همینطور بی حرکت ایستاده بود.سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.
_چیزی شده؟چرا گفتین برن؟چیکار دارین؟
چقدر ناز شده بود.چشماش خمار شده بود.موهای پرپشتش بهم ریخته و پریشون بود.اینطوری جذاب تر شده.
آرشام:خیلی رو داری.
سرمو تکون دادم و گفتم:نظر لطفتونه.
آرشام زیر لب چیزی گفت که من نشنوم.اما من شنیدم.گفت:وروجکِ تخس!
تقه ای به در خورد.سرمو برگردوندم سمت در.آرامیس با یه لیوان آب اومد داخل.
لیوان و دست آرشام داد و رفت بیرون.
آرشام صندلی کنار پاتختیش رو کشید جلو و کنار تخت و روش نشست.لیوان و داد دستم.
آرشام:بگیر.باید قرص بخوری.
_چرا من که حالم خوبه.
آرشام:معلومه.بیا جلو.
_چی؟
آرشام:بیا جلو.
_چرا؟
آرشام:نمیخوام بخورمت.میخوام ببینم تب داری یا نه.
آروم و زیر لب گفتم:نه تو رو خدا بیا بخور.
آرشام خندید.با تعجب نگاهش کردم.
_چیزی شده؟
آرشام:نه.بیا قرصتو بخور تا سرمات شدت نگرفته.
از داخل پلاستیک چند بسته قرص درآورد.از داخل بسته ها قرص رو درآورد و داد دستم.
آرشام:اینا رو بخور.
قرص ها رو خوردم و لیوان آبو سر کشیدم.آخیش.جون گرفتم.چقدر دهنم خشک بود.
آرشام خم شد و دستشو گذاشت رو پیشونیم.
سرمو کشیدم عقب و گقتم:چیکار میکنی؟
آرشام:معالجه.تبِت پایین اومده.بهتره زودتر بلند شی و بری آماده شی.مگه امروز پرواز نداری؟
_چرا.الان میرم.
خودمو کشیدم جلو و از تخت پایین اومدم.آستینای سوییشرت تا نوک انگشتام میرسید.روبروی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.تو تنم زار میزد.بوی خوبی میداد.بوی عطر سرد مردونه.
حتما مال آرشامه.از آینه نگاهش کردم.دست به سینه نشته بود و داشت مثل من از تو آینه نگاهم میکرد.از کنار آینه رد شدم.میخواستم سوییشرتشو بهش بدم اما دیدم زیرم تیشرت حلقه ایه.بی خیال پس دادنش دم و راه افتادم سمت در.در و باز کردم و اومدم بیرون.قبل از اینکه در و ببندم صدای آرشام و شنیدم که گفت:
چیزی نباید میگفتی؟
هه.حتما میخواد ازش تشکر هم بکنم با اون تهمتی که زد و بهم سیلی زد.پررو!
در و بستم و رفتم تو اتاق خودمون.
داشتم در و میبستم که یکی گفت:
_پخـــــــــــــــ...
جیغی کشیدم و دستمو رو قلبم گذاشتم.این دیگه کی بود؟؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۱ ، ۱۰:۲۱
قسمت بیست و چهارم رمان ملودی زندگی من

قلبم شروع کرد به تند تپیدن.این دیگه کی بود نصفه شبی؟! میخواستم جیغ بزنم و کمک بخوام که جلوی دهنم گرفته شد.دختر ترسویی نیستم اما الان واقعا ترسیدم.
به کسی که جلوی دهنم رو گرفته بود نگاه کردم.نور مهتاب به چهره اش خورد.
خدای من! ونداد؟؟! ای عوضی.
با دستم دستشو از رو دهنم برداشتم و آروم طوری که صدا بیرون نره گفتم:
_داری چیکار میکنی احمق؟دستتو بکش.
ونداد خندید.اووف.بوی گند الکل میداد.
ونداد:خانوم کوچولو چرا میترسی؟من که کاریت ندارم.
از طرز حرف زدنش که کشدار بود و حالت خندیدنش میشه فهمید که مسته.فکر کنم زیاده روی کرده تو خوردن مشروب!
ونداد دستاشو دو طرفم قرار داد.دستاش با بدنم با فصله بود.تعادل زیادی نداشت.
حالا چیکار کنم؟تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که از دستش در برم.فقط نمیدونم چجوری!! خسته نباشم با این فکر کردنم!!
خدا رو شکر دستاش یه ذره باهام فاصله داشت.سریع خودمو از بین دستاش کشیدم پایین و خم شدم تا از دستش در برم.میخواستم بدوم و برم بیرون که دستمو از پشت کشید و منو کوبوند به دیوار.وای خدا کمرم شکست...
خودشو بهم نزدیک کرد و گفت: خوشگله.زرنگ هستی اما من از تو زرنگ ترم..
خندید و سرشو آورد جلو و کمی خم شد.به لبام نگاه کرد.
ونداد:هــــوم.باید خیلی خوش طعم باشه.چقدر لبات سرخن عسلم!
أی! حالم بهم خورد.
خودمو تکون دادم اما اون حریف سرسختی بود! بازوهام رو محکم گرفته بود و منو به دیوار میفشرد.اصلا نمیتونستم از جام تکون بخورم.
_دستتو بردار.از اولم ازت بدم میومد.ولم کن.
ونداد با صدای خشمگینی گفت: گفته بودم با من لج نکن.تو بالاخره مال من میشی.امروز قرار بود منو ببوسی اما از زیرش در رفتی و منو نبوسیدی.اما الان...
بازوهامو محکمتر فشار داد.دیگه صدای شکستن استخون هامو میشنیدم.
سرشو به صورتم نزدیکتر کرد.بوی تند الکل به صورتم خورد.تنم مور مور شد.حالم داشت بهم میخورد.
با این که میدونستم تو حال خودش نیست و هرچی بگم بی فایده ست اما با عصبانیت گفتم:
_آشغال ولم کن.به من کاری نداشته باش.گمشو کنار تا کار دستت ندادم.
ونداد:هیچ غلطی نمیکنی...ای جونم.تو تاریکی هم این لبای عسلیت برق میزنه.
_من هیچ غلطی نمیکنم؟ نشونت میدم.
بدجور عصبی شده بودم.زانوم رو خم کردم و به وسط پاش ضربه زدم.
صورتش جمع شد و کمی ازم فاصله گرفت و خم شد.
بلند گفت:دختره ی کثافت.وحشی.
_وحشی جد و آبادته.
میدونستم نباید با کسایی که مستن لج کنم و عصبیشون کنم اما دست خودم نبود.
میخواستم از کنارش رد بشم و برم اما به بازوم چنگ انداخت و منو سرجای قبلی گذاشت.سرشو نزدیک و نزدیکتر آورد.
خدایا به دادم برس.الان به امداد غیبی نیاز داشتم.خدایا کمکم کن.
سرمو چرخوندم سمت چپ.
ونداد با همون لحن کشدارش گفت:وول نخور عسلم.
_خفه شو
با دستش چونمو محکم گرفت و سمت خودش چرخوند.
_یه بوس دادن که این همه حرف نمیخواد.
سرش رو تا بیشترین حد نزدیک کرد.صورتش فقط 5 سانت با صورتم فاصله داشت.
انقدر چونمو محکم گرفته بود که نمیتونستم به سرم حرکتی بدم.
دیگه لباش با لبام فاصله زیادی نداشت.
خدایا ازت خواهش میکنم...کمکم کن...خدایا صدامو میشنوی؟؟!
با دستش چونمو کشید طرف صورت خودش.

قبل از اینکه لباش رو لبام قرار بگیره به عقب کشیده شد.


خدایا شکرت.امداد غیبی رسید.
آرشام ونداد رو کوبوند به دیوار و با پاش در آشپزخونه رو بست.
آرشام با صدای عصبی گفت: چه غلطی میکنی ونداد؟!
ونداد نیشخند زد و گفت: با ملودی خانوم داشتیم در مورد دانشگاه صحبت میکردیم.
ای پسره ی نفهم...این انگار زیادی هم مشروب نخورده و کاملا مست نیست و گرنه کی وقتی مسته دروغ میگه؟!!!
آرشام پرتش کرد بیرون و گفت: برو گمشو ونداد.برو پیش همون ارازل و اوباش.از خونه ی من گمشو بیرون.
ونداد هیچ تعادلی تو راه رفتن نداشت و هی اینور و اونور میرفت.یواش به سمت در ورودی رفتم و پشت آرشام قرار گرفتم.
ونداد از ویلا خارج شد و رفت.
آرشام چند ثانیه بی حرکت باقی موند.یک دفعه برگشت طرفم که باعث شد یه قدم برم عقب.
_چیکار میکنی ترسیدم!
بهش نگاه کردم.چشماش قرمز بود.به خاطر کم خوابی بود یا عصبانیت؟؟!
آرشام: از اون پسره غریبه نترسیدی وقتی چسبید بهت اما از من که یه حرکت از خودم نشون دادم ترسیدی؟؟!
نه که تو غریبه نیستی!
اصلا حوصله ی بحث کردن نداشتم.
_میشه حرف بیخود نزنی؟!
آرشام:چه غلطی داشتین میکردین؟
میخواستم یه چیز بارش کنم اما نذاشت حرف بزنم.
آرشام با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و گفت:تو همیشه عادت داری با پسرا لاس بزنی؟
دیگه داشت زیاده روی میکرد و این از تحمل من خارج بود.
_خفه شو.
آرشام زد تو صورتم و گفت:چطور جرئت میکنی به من میگی چیکار کنم یا نکنم؟
صورتم پرت شد صمت راست.وحشی.بالاخره اون روتو نشون دادی.
همه نفرتمو جمع کردم تو چشمامو و با عصبانیت گفتم:
_تو به چه حقی منو زدی؟
آرشام دو دستشو گذاشت رو صورتش و کشید روش.دستی تو موهاش زد.کلافه به نظر میمد.انگار پشیمون شده بود.مگه میشه پشیمون هم نشه؟!!!
آرشام با لحن نسبتا آرومی گفت:نمیخواستم این کارو بکنم.
آخه پسره ی یخی میمیری یه ببخشید بگی؟!!
اصلا تو حال خودم نبودم.اصلا به حرفش گوش ندادم.
با نفرت زل زدم بهش.اینجور مواقع کسی نزدیک من نمیاد.چون بدجور پاچه میگیرم.
_تا حالا کسی منو نزده بود.حتی پدرم تا الان دست روم بلند نکرده.
آرشام دستاشو تو موهاش فرو کرد و گفت: گفتم که نمیخواستم...
نذاشتم به حرفش ادامه بده.
_ خواستن و نخواستنت مال خودت.
با قدمای بلند وتند از کنارش رد شدم و زدم بیرون.به حرفاش که میگفت" صبرکن..." توجهی نکردم وسمت دریا رفتم.رفتم همون قسمتی که اولین بار رفته بودم که انتهاش به یه دیوار میرسید.
چطور تونست این حرفو بزنه؟ چور به خودش اجازه داد به من بگه تو با پسرا لاس میزنی؟چطور؟!
لب دریا رسیدم.هوا شرجی بود.دختر قوی ای بودم.اما الان نمیدونم چرا احساس ضعف کردم! اشک تو چشمام حلقه زده.نمیخوام مثل بچه ها گریه کنم.
نفس عمیقی کشیدم.پیش خودم گفتم:
_ملودی آروم باش.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.آروم باش و به هیچ چیز جز صدای امواج دریا فکر نکن.
فردا عازم کانادا هستم و برای ساعت 3 پرواز دارم.
هوا سرد نبود.احساس گرما کردم.تمام تنم داغ بود.شلوار ورزشی و پولیور تنم بود.پلیور رو از تنم در آوردم.زیرش تاپ حلقه ای تنم بود.چون شبا نمیتونم با بلوز بلند بخوابم.
اصلا احساس سرما نمیکردم.باد ملایم که به پوستم خورد تنم مورمور شد.
پلیورم رو پرت کردم رو شن ها.دمپایی هامو در آوردم و با قدمای آروم رفتم تو آب دریا.دریا آروم بود اما هرلحظه ممکن بود طوفانی بشه.انگار دریا دو دل بود!
همینطور رفتم جلو تا اینکه آب تا شونه هام رسید.آخیش خنک شدم.داشتم از گرما میمردم.
صدای آرشام شنیده میشد که صدام میکرد.برای اولین بار به اسم صدام کرد.دوباره صدام کرد.
آرشام:ملودی کجایی؟
خیلی عجیب بود.اون حتی با من به زور حرف میزد.حالا الان داره صدام میکنه و دنبالم میگرده.!هه.
حتما وجدانش درد گرفته و داره عذاب میکشه که همچین تهمتی زده!!
فکر کنم منو دید.صداش هم نزدیک میشد.سرمو کمی چرخوندمو زیر چشمی نگاهش کردم.داره نزدیک میشه.اهمیتی ندادم و به راه خودم ادامه دادم.
همینطور داشتم میرفتم جلو که یه لحظه احساس کردم زیر پام خالی شد...
بدنم یخ کرد.ترسیدم.میخواستم بلند بگم کمک که آب دریا حجوم آورد سمتم و زیر آب رفتم.سعی کردم خودمو بالا بکشم.برگشتم سمتی که آرشام داشت میومد.خواستم بگم کمک که دوباره رفتم زیر آب.دوباره از آب بیرون اومدم.دستامو آوردم بالا و تکون دادم.دیگه چشمام درست نمیدید.چشمام تار شده بود.
تنها چیزی که دیدم این بود که آرشام تیشرتشو در آورد و دوید سمت دریا.
دنیا پیش چشمام تار شد و دیگه هیچی ندیدم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۴۴
ونداد دستش رو مشت کرد و روی میز کوبید.
بین دندونای قفل شده گفت:حالا میبینی
دست به سینه شدم و ابروهامو بالا انداختم.پوزخندی زدم و گفتم:ریز میبینمت...
ونداد بدون اینکه جواب بده روشو برگردوند و از محوطه خارج شد و به سمت ماشینش رفت.
برگشتم سمت دخترا و با جیغ پریدم بغلشون.
آرامیس محکم بغلم کرد.رسما چلونده شدم.
آرامیس با خوشحالی گفت:کارت عالی بود.چزوندیش اساسی.
روژین:ایول.حال کردم.
گلنوش خندید و گفت: دمت گرم مِِِلی.
خندیدم و از بغلشون بیرون اومدم.روی میز نشستم و پا رو پا گذاشتم و یه تای ابرومو دادم بالا.
گفتم:جذبه رو داشتی؟
هر سه خندیدند.
آرامیس:خیلی باحالی ملودی.
_میدونم
روژین:یه دونه ای
_میدونم
گلنوش:خیلی خری.
_میدونم.
دخترا ولو شدن رو زمین و غش غش خندیدن.تازه فهمیدم چه سوتی دادم!
زدم تو صورتم و گفتم:ای وای...دَدَم وای...لو رفتم.
آرامیس که از خنده ترکیده بود.گلنوش و روژین هم که روی چمن ها دراز کشیده بودن.روژین با مشت میکوبید رو زمین و میخندید.گلنوش هم دستاشو رو شکمش گرفته بود و میخندید.
_بسه.بسه.گلنوش گفتی ملی.ملینا کجاست؟!
گلنوش دست از خنده برداشت و گفت:صبح با کامیار رفتن پیاده روی.بعد کامیار رسوندش پیش دوستاش.
_دوستاش؟پس چرا به من نگفت؟من چرا ندیدمش؟
گلنوش:خب تو لب دریا بودی.به خاطر همین ندیدیش.به من گفت تا بهت بگم.
_آها.دوستاش که شمال نیستن.
گلنوش:چرا.دیشب رسیدن.ملینا هم رفت پیششون.کامیار غروب میره دنبالش.
_باشه.بریم خونه.هوا داره سرد میشه.
آرامیس:بریم.
_راستی آرامیس چرا برادرت یک دفعه قاطی کرد و رفت؟
آرامیس:والا خودم تو کارش موندم.
روژین:آرشامه دیگه چه میشه کرد.
_پس وای به حال همسر آینده اش.البته ببخشید آرامیس.
آرامیس:خدا ببخشه.مامان منم همیشه همینو میگه.
_یه چیز دیگه.روژین بیا اینجا ببینم.
روژین اومد کنارم.
روژین:هوم؟
_چرا نگفتی ونداد پسرخاله آرامیسه؟
روژین:مهم نبود.
_درسته اما به هر حال باید میگفتی.
روژین:حالا که فهمیدی.
گلنوش:خیلی خب.برین داخل بعد شروع کنین به جر و بحث کردن.
رفتیم داخل و تو اتاقمون.یکی دوساعتی حرف زدیم.شب شده بود.ملینا هم برگشته بود.همه دخترا جمع شدیم تو آشپزخونه و هر کردوم برای شام نظر میدادیم.یکی میگفت قرمه سبزی.یکی میگفت پاستا.یکی میگفت پیتزا و ...
آخر خودم رفتم سر فریزر و چهار تا ماهی در آوردم و مشغول شدم....
*****
ساعت نزدیک 12.بقیه از فرط خستگی زود خوابیدن.به خاطر پرخوابی ظهر الان خوابم نمیبره.بی خوابی زد به سرم.تصمیم گرفتم برم ظرفای نشسته شام و بشورم.موبایلم رو تو جیب شلوارم گذاشتم و هندزفری رو تو گوشام گذاشتم.چراغی روشن نکردم.نور مهتاب از پشت پرده به داخل آشپزخونه میتابید.
یک ربعی مشغول شستن ظرف ها بودم و زیر لب با آهنگ شعر رو میخوندم.
یک دفعه احساس کردم به عقب کشیده شدم.بشقاب کفی از دستم افتاد تو سینک و من چسبونده شدم به دیوار...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۵۸
تقدیم به شهرزاد و شهروز . ببخشید کمه ! جدیدتر از این منتشر نشده

*****************************

چنان اخمی کرده بود باید میبودین و میدیدین!
اخم غلیظی کرده بود که من اگه جای ونداد بودم شلوارمو خیس میکردم.پسره کفگیر نفهم.باز چیزی بهش نگفتم دُم درآورد.حالا چیکار کنم؟اگه اینکار و هم نکنم که نمیشه.خودم گفتم جرئت و باید انجام بدم.اه.من ببوسمش؟اونم چی جنس مخالفم! اونم لبش..آه خدا صبر بده...
به کامیار نگاه کردم.فکش منقبض بود اما حرفی نزد.
چاره ی دیگه ای ندارم جز اینکه قبول کنم.واقعا باید برم ببوسمش؟وای نه....آها یه فکری.سریع گفتم:
_باشه.
ونداد نیشخند زد و گفت: منتظرم.
_ گفتم باشه اما منظورم بوسیدنت نبود.
باید اول بهش دروغ بگم تا دست از بوسیدن برداره!
_ من به بوسیدن حساسیت دارم.
ونداد:این که نشد حرف.شوخی میکنی؟
_ من باهاتون شوخی ندارم آقای کفگیر.
آرامیس و روژین و گلنوش پقی زدن زیر خنده.
_ اما یه کار دیگه میتونیم بکنیم.
ونداد:چی؟
خب خدارو شکر انگار قانع شد.باید ریسک کنم.چاره دیگه ای نیست.
_ مچ گیری میکنیم.اگه من بردم که هیچ اگه تو بردی با اینکه حساسیت دارم میبوسمت.
ونداد لبخند موزیانه ای زد و گفت: باشه.قبول.
صدای کوبیده شدن در به همدیگه اومد.همه سر ها چرخید سمت در.کی بود مثل خر سرشو گذاشت پایین و رفت؟به جمعمون نگاه کردم.إ؟ آرشام بود که!!! چرا همچین کرد؟؟!!! به درک...
ونداد:بریم پشت ویلا.فضای باز داره.میز شطرنج هم داره.اونجا میشینیم بازی میکنیم.
_باشه.بریم.بچه ها بلندشین.
دخترا اومدن کنارم و هر سه باهم گفتند: ریسک بزرگی کردی.
_میدونم.
روژین با عصبانیت گفت:میدونی؟این چه حرفی بود؟؟ خر شدی؟ مگه مغز خر خوردی؟ کوری نمیبینی اون پسره و زورش چند برابر توهه.
گلنوش: میگم خری میگی نه.
قدمامو تند تر برداشتم و پشت ونداد حرکت کردم.
کامیار هنوز سرجاش بود.
رفتیم بیرون و پشت ویلا.روی صندلی پشت میز روبروی هم نشستیم.بچه ها دورمون جمع شدن.وانیا دستشو رو شونه ونداد گذاشت و گفت: تو میتونی.حالشو بگیر.
ونداد: شک نکن...
وانیا خندید و گفت: داداش خودمی دیگه...
ها؟ داداش؟ یعنی ونداد برادرشه؟ یعنی ونداد پسرخاله آرشامه؟؟ وای خدا.پس بگو چرا هرجا آرشام میره پلاسه!
وانیا: آماده.3.2.1.
دستامونو تو هم قفل کردیم.ای لعنتی چه زوری داره! آی مامان به دادم برس.دستم شکست...آی خداااا...به دادم برس.
الان باید نقشه شیطانیمو اجرا میکردم.آره.الان وقتشه...
خدایا به امیدی از تو...
لبخند ملیحی زدم و چشمامو خمار کردم.همه میگن وقتی چشماتو خمار میکنی و لبخند خوشگلتو میزنی خیلی خوردنی میشی!!
با دست آزادم بهش اشاره کردم بیاد جلو.آخ جون داره میاد.منم خودمو کشیدم جلو...دستاش شل شد...خودشو کشید جلوتر...
ونداد لبخندی زد و آروم گفت:بالاخره تسلیم شدی...
تو دلم گفتم به همین خیال باش...
حرفی نزدم.لبامو غنچه کردم.متمئنم تحریک شده.همینطور داشت میومد جلوتر.فرصتو غنیمت شمردمو دستش و کوبوندم رو میز.
دخترا از سر شادی جیغ کشیدن.وانیا اه گفت و پاشو کوبوند زمین و رفت.
ونداد: دارم برات....
خندیدم و ابرو دادم بالا.
گفتم:آش کشک خالته.....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۱۶
_ ملودی؟ملودی؟ملودی پاشو.
از خواب پریدم.سیخ رو تخت نشستم.وحشت زده به روژین که داشت صدام میزد نگاه کردم.
روژین با نگرانی گفت:خوبی؟هر چی صدات زدم بیدار نشدی.داشتی کابوس میدیدی؟آخه هی میگفتی نه.نه.تو رو خدا نکن.
نفس عمیقی کشیدم.دستی به پیشونیم کشیدم.خیس عرق بودم.خواب دیدم.خواب وحشتناکی که بهش میگن کابوس.
روژین رفت پایین و دو دقیقه بعد با یک لیوان آب برگشت.
روژین:بگیر بخور.نفست بالا بیاد.خواب چی دیدی؟ایشاا...خیره.
لیوان پر از آب رو سر کشیدم و گفتم:ایشاا...خواب نبود.همون کابوس بود.دیدم این ونداد همین دوست آرشام داره با آرشام دعوا میکنه.کتک کاری شده بود.یادم نمیاد اما انگار دعوا سر من بود.
روژین:اوه اوه.کی میره این همه راهو؟ دعوا سر من بود.خب دیگه چی؟
_ ای بابا.اذیت نکن دیگه.جدی میگم.تازه سلامت کو؟ کی اومدی؟ساعت چنده؟
روژین:یکی یکی بپرس.سلام خانوم.چند ساعتی میشه که اومدم.الان ساعت 5.
_واقعا؟یعنی من 4 ساعت خوابیدم؟؟
روژین:حتما دیگه.پاشو.پاشو بیا بریم پایین تا این دختره حرف برات درست نکرده.
_ کدوم دختر؟
روژین:همون که اسمشو بیارم تنم خارش میگیره.
_ دیوونه.
روژین:امشب بیرون میمونه.بریم بچه ها میخواستن بازی دست جمعی بکنن.کامیار گفت صدات کنم تو هم بیای.خاطرخواه زیاد داریا!!
_ گمشو.
رفتیم پایین.همه دور تلویزیون ولو بودن.
_سلام .
بچه ها غیر وانیا سلام کردند.من نمیدونم چرا با من انقدر بد رفتار میکنه!
رامبد:خیلی خب.بچه ها ملودی هم اومد.حالا پیشنهاد بازی بدین.
آرامیس:اسم فامیل.
رامبد:بد نیست.اما الان حال نمیده.
ونداد: چشمک چطوره؟
رامبد:نه.
گلنوش خندید و گفت: دوز چطوره؟
روژین: ای بابا.این بازیا چیه؟ یه بازی جذاب بگین.
آرامیس و کامیار: جرئت یا حقیقت چطوره؟؟
رامبد سوتی زد و گفت: ایول.دمتون گرم.قربون دهنت.بذار من اون لباتو ببوسم.
کامیار زد تو صورتش و گفت: خدا مرگم بده.منو میگی؟
انقدر بامزه و دختروونه و با ناز اینو گفت که همه از خنده ترکیدیم.
آرامیس: خجالت بکش رامبد.
کامیار:بسه دیگه خجالتو نکش.الان خجالت تو رو میکشه ها!!!
همه خندیدیم.آرشام کلا" یا تو باغ نیست یا لالِ.
رامبد:بچه ها بیاین پایین بشینیم.یه شیشه ماشعیر بیار روژین.
روژین رفت و با یک بطری ماشعیر خالی شده یرگشت.
همه رو زمین نشستیم.من روبروی آرشام بودم.
رامبد:خیلی خب.سر بطری طرف هر کس افتاد اون جواب میده و انتهاش سمت هرکس افتاد سوال میکنه.
کامیار دستاشو بهم مالید و گفت:شروع کن.من اول میچرخونم.
کامی بطری رو چرخوند.سرش سمت آرامیس ایستاد.
کامیار: جرئت یا حقیقت؟
آرامیس: حقیقت.
کامیار: تا حالا عاشق شدی؟
آرامیس سرشو انداخت پایین.بعد از چند ثانیه سرشو بلند کرد و گفت:آره.
نوبت آرامیس بود.سرش سمت آرشام ایستاد.
آرامیس:جرئت یا حقیقت؟
آرشام:حقیقت.
آرامیس لبخند خبیثی زد و گفت: تا الان از دختری خوشت اومده؟
آرشام اخمی کرد و گفت: نه.
آرامیس: مطمئنی؟ خودت گفتی حقیقت.اما فکر نمیکنم واقعیت داشته باشه.
آرشام اخماش بیشتر تو هم رفت و غضبناک به آرامیس نگاه کرد.
آرشام:همه دخترا عین همن.اصلا ازشون خوشم نمیاد.بلا استثنا ...
آرامیس:دست گلت درد نکنه.منم شدم همه؟
وانیا:اه.آرامیس صبر کن حرفشو بزنه.به استثنا کی؟
آرشام: به استثنا یک نفر.
آرامیس و رامبد و روژین سه تایی سوت کشیدن.
آرشام فرصت حرف زدن بهشون نداد و بطری رو چرخوند.
سمت ونداد ایستاد.
آرشام:جرئت یا حقیقت؟
ونداد:جرئت
آرشام:خب.برای تنوع که همه بخندیم بلند شو با پشتت( باسن منظورش بود) قستنطنیه بنویس.
ونداد کوبید به پیشونیش.
ونداد: نامرد.به حسابت میرسم.
آرشام: بلند شو.
بابا آرشامم آره؟؟! اصلا فکر نمیکردم آرشام شوخ طبع باشه.همیشه وقتی حرف میزنه سرد و خشکه.اما الان اصلا اینطور نبود.انگار یه جور حال گیری بود.
ونداد بلند شد و پشت کرد به ما و شروع کرد به حرکت دادن باسنش.از خنده پوکیدیم!
وقتی تموم شد نشست و با خشونت بطری رو چرخوند.سرش روی من ثابت شد.ای به خشکی شانس!
ونداد نیشخندی زد و گفت:خانوم زیبا جرئت یا حقیقت؟
شیطونه میگفت برم تو صورتش.
اخم کردم و گفتم: جرئت.
ونداد: مطمئن؟
_ مطمئن مطمئن.
ونداد: منو ببوس.
با علی...من اینو ببوسم؟ أی!! عجب غلطی کردم!
ونداد: چی شد؟ من منتظرم.
سرم بی اختیار سمت آرشام که روبروم بود چرخید.
اخمی کرده بود که باید میبودین و میدیدین!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۱ ، ۱۱:۱۱
ونداد مثل ماست ایستاده بود و تماشا می کرد! این بود خواستگار و عاشق و دلخسته من؟!!
آرشام دوید سمتشون و با تحکم گفت: کامیار ولش کن.ونداد تو چرا ایستادی نگاه میکنی؟! دوستاتو جمع کن و ببرشون همونجا که بودن ....
ونداد: فرزاد ولش کن.( با کامیار در حال کتک کاری بود) به وحید هم کمک کن بلند شه.
کامیار هنوز روی پسره افتاده بود و میزدش.صورت وحید خونی شده بود.
صدای گلنوش اومد: ملودی چی شده؟ چرا اینجا نشس...
جیغ کشید و گفت: کامیار؟کامیار داری چیکار میکنی؟
دوید سمتش و از پشت گرفتش و بهش (با فریاد)گفت:ولش کن.کشتیش.
کامیار داد زد: گلنوش ولم کن.من باید این عوضی رو آدم کنم...پسره ی آشغال ...
و یه مشت دیگه نثارش کرد.
گلنوش محکم تر گرفتش و با عصبانیت گفت: احمق داری چیکار میکنی؟ بلند شو.
کامیار برگشت سمتش و گفت: گفتم ولم کن.نمی فهمی؟ گمشو...
گلنوش ولش کرد و به آرشام که بالای سرش ایستاده بود گفت: آقا آرشام خواهش میکنم شما یه کاری بکنید.از هم جداشون کنید.این برادر احمق من الان میکشتش تو رو خدا ...
آرشام: اگه برین کنار حتما ...
گلنوش رفت کنار.
آرشام بلند گفت: کامیار مگه نشنیدی چی گفتم؟! ولش کن...
بازوشو محکم گرفت و بلندش کرد.آرشام در گوشش چیزی بهش گفت که کامیار آروم گرفت.
ونداد: بچه ها بریم.
به وحید تو راه رفتن کمک کردن.همونطور که داشتن میرفتن ونداد برگشت سمت آرشام و گفت: باشه آرشام خان.باشه
منظورش چی بود؟ چون بهشون گفت که برن این حرفو زد؟
گلنوش اومد کنارم و زیر بغلمو گرفت تا بلند شم.آروم بلند شدم.
گلنوش: خوبی؟
_ نه خوب نیستم.
گلنوش: چرا کامیار و اون پسره داشتن کتک کاری میکردن؟
سرمو تکون دادم و گفتم: نمیدونم.
گلنوش با تعجب گفت: نمیدونی؟
_ به خاطر من دعوا کرد.
گلنوش: مگه چی شد؟
_شیطونیم بی موقع گل کرد و به اون دوتا پسر که همراه ونداد بودن تیکه پروندم.
گلنوش با هیجان گفت:خب؟
_ خب و درد.مگه من دارم داستان تعریف میکنم؟ چرا انقدر ذوق زده شدی؟
گلنوش: بی ادب.خب کارای تو آدمو به هیجان در میاره.گوش دادنش مهیجه چه برسه به دیدنش! ولش کن بگو چی شد؟
_ هیچی دیگه.گفتم دست به برق زدین؟
اون دو تا گفتند: نه!
من بهشون گفتم: مطمئنید؟ آخه موهاتون سیخ شده.مواظب باشین دفعه ی بعد دستتون تو پریز برق نره.جوجه فکلی ها!!
صدای خنده ی گلنوش بلند شد.
جلوی دهنشو گرفتم و گفتم: زشته دختر.آروم تر.این چه طرز خندیدنه؟
گلنوش دستمو از رو دهنش برداشت و با خنده گفت:وای ملودی.چقدر تو رو داری
_ برو... حالا میذاری من بقیشو بگم؟
گلنوش با خنده سرشو به علامت مثبت تکون داد.
_بعد همون پسره که داشت کتک میخورد گفت:درست حرف بزن.میزنم تو دهنتا.
همون موقع سرو کله ی کامیار پیدا شد و دعوا سر گرفت.
گلنوش: که اینطور.پس به خاطر تو وروجک داداش گلم زخمی شد.
سرم و انداختم پایین و گفتم: شرمندم.
گلنوش دستم و گرفت و به سمت پسرا رفتیم.
گلنوش: دشمنت شرمنده عزیزم.تو که خجالتی نبودی خانوم.
آرشام به کامیار چیزی گفت و بعد دستی پشت کامیار زد و برگشتن طرف ما.
کامیار چشماش قرمز بود.دستی به سر و صورتش کشید و گفت: بچه ها بریم خونه.هوا سرد شده.
آرشام:بریم.
تا رسیدن به ویلا حرف دیگه ای زده نشد.وقتی وارد شدم صدای خنده ی دخترونه ی کشیده ای شنیدم.
دختری از پله ها پایین اومد و رفت تو بغل آرشام!!!
دختر:سلام آرشام جان.
بله؟ آرشام جان؟این دیگه کیه؟از کجا پیداش شد؟
دختر خودشو کشید بالا و گونه آرشام و بوسید.
دختر:خوبی؟دلم برات یه ذره شده بود.
من و گلنوش با تعجب به هم نگاه کردیم و دوباره به اونا نگاه کردیم.
آرشام:خوبم.
پشتش به ما بود.تن صداشو آورد پایین و یه چیزی بهش گفت.دختر اخم کردگفت.به ما نگاه کرد و ایشی گفت.
آرامیس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: إ اومدین؟ کجا بودین؟
_ لب دریا.
آرامیس: خوش به حالت.من مثل تو سحر خیز نیستم.
دختر: آرامیس معرفی نمیکنی؟
آرامیس: چرا.
با لبخند به ما نگاه کرد و گفت: ملودی و گلنوش دوستای عزیزم.
و با دست دختره رو نشون داد و گفت: وانیا دختر خالم.
دستمو به سمتش دراز کردم و با لبخند گفتم:من ملودی ام.خوشوقتم.
چشم غره رفت و گفت: وانیا.منم همینطور.
پس این دختر خالشه.إ این همون دختر خالشون نیست که روژین و آرامیس میگفت ازش خوششون نمیاد و به آرشام چسبیده ؟؟!!

أی .چرا وانیا این طوری میکنه؟ دلیل این چشم غره رفتنش چی بود؟ خدایا ما رو با کی ها آشنا میکنی.یکی خل تر از یکی دیگه!
آرامیس اومد کنارم و گفت: چرا کامیار کلافه است؟
_ جریانش مفصله.بعدا میگم.
همراه گلنوش و پسرا رفتیم سمت مبل ها و هر کدوم روی هر مبلی نشستیم و رفتیم تو فکر.این رو از روی سکوت بچه ها میشه تشخیص داد.
چرا کامیار یک دفعه قاطی کرد و عصبی شد؟ مگه پسره ( وحید) چی بهش گفت؟ دلیل نیشخند وحید و صبوری ونداد و جَری شدن کامیار چی بود؟ اصلا نمیتونم درک کنم.
سکوت فضا با صدای پر عشوه ی وانیا شکسته شد.
وانیا با لبخند کشداری سینی به دست که یک فنجون توش بود پیش آرشام رفت و سینی رو روی میز گذاشت و خودشو انداخت بغل آرشام.( دقیقا خودشو پرت کرد تا انداختن!)
وانیا خم شد و فنجون ُ داد به آرشام .
وانیا: بگیر آرشام جان.قهوه بدون شکرِ.
گونه آرشام و بوسید.
آرشام سرشو کشید عقب و همراه با اخم فنجونو از دستش گرفت.
آرشام:مرسی.
وانیا بی توجه به اخم آرشام لبخندشو بیشتر کرد و گفت: نوش جون عزیزم.
ایش.من حالم بد شد چه برسه به آرشام.کلا به روی مبارک نیاورد که آرشام آدم حسابش نکرد!من نمیدونم اون لبخنده یا کِشِ ...(بیــــــــــــــــب...!! ...خودتون متوجه شدین دیگه...نیکا گفت از این حرفا نزنم!)
صدای باز و بسته شدن در ورودی اومد.ونداد بود.با اخم اومد داخل.تا منو دید لبخند مزخرفی زد و گفت:به به.شما هم اینجا تشریف دارین؟
همینو کم داشتم.مگه نرفته بود؟پای چپمو روی پای راست انداختم.
اخمی کردم و گفتم:بله.اگه اشکالی نداره.
ونداد:معلومه که نداره.لب دریا خوش گذشت؟
اخمم بیشتر شد و گفتم:بله خیلی.
رو مو کردم طرف گلنوش و با سر بهش اشاره کردم که بریم بالا.از جامون بلند شدیم.
کامیار صورت قرمز بهش نگاه میکرد.انگار قصد داشت خرخرشو بجوه! من که این حسو تو اون لحظه داشتم و دارم.
دستشو گرفتم و گفتم: کامیار جان برو بالا استراحت کن.برات چایی بیارم؟
کامیار با غضب به ونداد نگاه میکرد.به دستش فشاری وارد کردم تا به خودش بیاد.کامیار از جاش بلند شد و گفت:نه نمیخورم.بریم.
دستمو گرفت و باهم رفتیم بالا.اتاقشون بعد از اتاق ما بود.گلنوش رفت تو اتاق.دستمو از دست کامیار در آوردم.قبل از اینکه برم تو اتاق گونشو بوسیدم.دستی تو موهاش کشیدم و موهاش و به هم ریخته کردم.عاشق این کار بودم.
لبخند زدم و گفتم: قربون غیرتت دادش کوچولوی من.
کامیار لبخند کوچیکی زد و گفت:برو بخواب خرس قطبی.از بس انرژی سوزوندی میترسم پس بیفتی رو دستم بمونی.
اخم نمکینی کردم و گفتم: ای بدجنس.من فکر کردم سر عقل اومدی و بچه بازیتو گذاشتی کنار.تو کی میخوای آدم بشی؟
کامیار:هر وقت تو آدم شدی و بچه بازیتو گذاشتی کنار منم آدم میشم.
با قدمای بلند از کنارم رد شد.خندیدم و گفتم: دیوونه ای به خدا.
رفتم تو اتاق.من از وقتی رفتم دانشگاه خوابالو شدم.تا کار زیادی انجام میدم و انرژی میسوزونم باید بعدش برم بخوابم تا انرژی بگیرم.به خاطر همین کامی گفت خرس قطبی.
گلنوش رو تخت دراز کشیده بود.رو تخت ولو شدم و به سقف زل زدم.
گلنوش:خدا رو شکر اون پسره کامیار و نزد.
_ اصلا کامیار مهلت زدن بهش نداد.اما ... صبر کن ببینم حرفت با کنایه بودا !
گلنوش خندید و گفت: نه جدی گفتم.فقط سمت راست صورتش یه ذره کبود بود.
_اوهوم.خدا رو شکر که چیزیش نشد.
آرامیس اومد داخل.چشمامو بستم.
احساس کردم یک متر رفتم تو هوا و برگشتم رو تخت.لایه یه چشممو باز کردم.ای خدا بگم چیکارت نکنه آرامیس.
چشمام و بستم و گفتم:عزیزم هویت خودت رو فاش کردی اما چرا اینجوری خودنمایی میکنی؟
آرامیس عصبی گفت:بی ادب.منظورت این بود که من وحشی ام.
گلنوش خندید و گفت: نه.اصلا منظوری نداشت.کلا با این ترفند شخصیت و هویت اصلی فرد رو پیدا میکنه.که تو هم هویت خودت رو فاش کردی.
و بعد قاه قاه خندید.
_ ای درد.ای مرض.این چه طرز خندیدنه؟حتما از اثرات اون دوستت سمانه است نه ؟
گلنوش:آره.از کجا فهمیدی؟
_ تابلو بود.خرس گنده ای مثلا.فردا میخوای دکتر این مملکت بشی خیر سرت.بعد اینجوری میخوای بخندی؟
گلنوش:با بزرگترت درست صحبت کن ببینم.
_نمیخواد تریپ جدی بگیری.آرامیس روژین و رامبد کجان؟
آرامیس:رفتن بیرون خرید کنن.
_من میخوام بخوابم.برای نهار بیدارم نکنین.
آرامیس:إ تا نیم ساعت دیگه نهار آماده میشه.بخور بعد بخواب.
یه پهلو شدم.
_ نه.میلی ندارم.اشتهام کور شده.
گلنوش پوفی کرد و گفت:باشه بخواب.آرامیس ولش کن بیا پیش من.
چشمامو باز کردم.موبایل و هندزفریمو از رو پاتختی برداشتم.هندزفری رو داخل گوشام گذاشتم.آهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم و چشمامو بستم.دیگه صدایی جز آهنگ نشنیدم.

توو اوج عشق و احساس دلم که خیلی تنهاس
وقتی که یادت اینجاس چشام تو رو میبینه
هر طرف که میرم چشام تو رو میبینه
از دلم شنیدم عاشق شدن مینه
وای اگه نباشی بدون تو میمیرم
من دوباره میخوام که از تو جون بگیرم
توو اون چشای مهربون کنار خاطراتمون
هر جا دلم میگه بمون چشام تو رو میبینه
یاد تو همراه منه این خود عاشق شدنه
هر شب که بارون میزنه چشام تو رو میبینه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۲۳
آرامیس: صبر کن.
_ چی شده؟
آرامیس: تو انگلیسی بخون آرشام فارسیشو.ها ؟
روژین و ملینا دستاشونو بهم زدن و گفتن: عالیه.نظرتون چیه؟
کامیار:دو صدای متفاوت! خوبه.
مهبد: آره خوبه.ملودی شروع کن.
من با این هَمخونی کنم؟!!! اَه...
_ باشه.اما نمیخواین نظر آقا آرشام و بدونین؟شاید دوست نداشته باشن همراه من بخونن.
آرشام با چشمای سردش نگاهم کرد و گفت: مشکلی نیست.شروع کنید.
هه.مشکلی نیست؟ مگه من گفتم مشکلیه؟!! مشکلی نیست.
من نمیدونم چرا یه بار رنگ نگاهش و رفتاراش سرد میشه و مثل کوه یخی میشه.یه بار هم نگاهش مهربون میشه!
همه منتظر نگاهم کردند.لبامو تر کردم و خوندم:
I’m so lonely, broken angel
I’m so lonely, listen to myheart
(من خیلی تنهام ،یه فرشته ی شکسته
من خیلی تنهام ، به قلبم گوش کن)


آرشام گیتارش و روی پاش گذاشت و شروع به زدن کرد و خوند:

من … دوست دارم
به چشمِ من …گریه نده
نه نمیتونم
بدونِ تو … حالم بده
دستامو تو هم قفل کردم و نگاهش کردم:
I’m so lonely, broken angel
I’m so lonely, listen to myheart
(من خیلی تنهام ،یه فرشته ی شکسته
من خیلی تنهام ، به قلبم گوش کن)
One n’ only, broken angel
Come n’ save me, before I fallapart
(فقط یه نفرم ، فرشته ی شکسته
بیا نجاتم بده ، قبل از اینکه به هم بریزم )
آرشام نگاهش و تونگاهم قفل کرد:
تو هر جا که باشی…کنارتم
تا آخرش…دیوونتم
تو…تو نمیدونی
که جونمی….برگرد پیشم

من همینطور زل زده بودم بهش.گفتم:
I’m so lonely, broken angel
I’m so lonely, listen to myheart

One n’ only, broken angel
Come n’ save, before I fallapart
آرشام :

لالا لیلی…لالا لیلی….لالا لالالا
من نگاهمو ازش گرفتم وبه دریا نگاه کردم:

I’m so lonely, broken angel
I’m so lonely, listen to myheart
One n’ only, broken angel
Come n’ save, before I fallapart

بچه ها دست زدن.گفتند:عالی بود.آرشام خان صدات محشره.ملودی تو هم همینطور ...
من و آرشام ازشون تشکر کردیم.
کامیار:خیلی وقت بود صدای قشنگتو نشنیده بودم.
مهبد: منم همینطور.من بهت افتخار میکنم دختر عمو.
لبخند زدم و گفتم:مرسی.
هوا سرد شده بود.سرد که بود اما هوا سوزدار شده بود.
گفتم:بچه ها شما سردتون نیست؟من میرم داخل.نمیاین؟
دخترا گفتند: چرا ما هم سردمون شده.اومدیم.

ازجامون بلند شدیم.قدم زنان رفتیم تو ویلا.کنار شومینه نشستیم تا گرم بشیم.

آرامیس:دختر تو چه صدایی داری!عالی بود.
_ لطف داری.
ملینا:عالی بود؟ محشر بود.
روژین: خوبه خوبه.نمیخواد از خواهرت تعریف کنی.اما جدا صدات حرف نداره.
_ مرسی.مرسی مرسی.
آرامیس:خواهش خانوم.
خمیازه ای کشیدم و گفتم: بچه ها من خسته م.میخوام بخوابم.آرامیس اینجا چند تا اتاق داره؟
آرامیس:پنج تا.
_یکی رو نشونمون بده که وسائلمون رو بذاریم.میگم ما دخترا تو یه اتاق باشیم.چطوره؟
روژین:موافقم.بریم.
آرامیس از کنار شومینه بلند شد و گفت:باشه.بریم.
دنبالش راه افتادیم به طبقه بالا.اتاق روبروی اتاق آرشام بود.داخلش با کاغذ دیواری لیمویی پوشیده شده بود.سه تا تخت یک نفره داشت.یکی از تخت ها کنار پنجره بود.رو تخت نشستم و چمدونم رو کنار پاتختی گذاشتم.
آرامیس: حالا برای شام چی درست کنیم؟
_ ساعت چنده؟
روژین:نه و نیم.
ملینا:شام سبک بخوریم.تو راه خیلی تنقلات خوردیم حالمون بد میشه.
_آره.ملی راست میگه.
روژین: ماکارانی درست کنیم؟
آرامیس:میگه شام سبک بخوریم بعد میگی ماکارانی بخوریم؟!! ماکارانی خودش سنگینه.
_ درسته اما برای ما سنگینه.پسرا که سیرمونی ندارن.براشون هم سنگین نیست.
ملینا:آره.پسرا که چیز زیادی هم نخوردن.ما بودیم که هی میخوردیم.
روژین:بله.دیدم پفک ها رو دولپی میخوردی.
خندیدم و گفتم: آره ملی؟
ملینا کوسنی پرت کرد طرفمون و گفت:کوفت.خب گرسنم بود.بریم درست کنیم؟
_بریم.
رفتیم پایین تو آشپزخونه.همه چی توش پیدا میشد.یخچال تا خرخره پر بود.مواد رو آماده کردیم.رشته ها رو نصف کردم و تو آب جوش ریختم.ملینا و روژین فلفل دلمه ای ریز میکردند.من و آرامیس سرمون تو قابلمه بود!
_آرامیس ترشی دارین؟
آرامیس:باید داشته باشیم.ترشی لیته؟
من و ملینا و روژین خندیدیم.
آرامیس:چتونه؟ خل شدین؟ چرا الکی میخندین؟
بین خنده گفتم:یاد سولماز دوستم افتادم.
آرامیس گیج گفت:دوستتون چه ربطی به ترشی داره؟
_ داستان داره.روژین بعدا بهت میگه.
روژین خندید و گفت: آره میگم.
آرامیس ترشی رو تو کاسه ها ریخت و گفت:باشه.
نیم ساعت بعد پسرا اومدن.شام و کشیدم.پچه ها میز رو چیدند.ماکارونی رو بردم سر میز و نشستم.
پسرا دست و صورتشون رو شستن و اومدن سرمیز.
مهبد:به به.میگم چه بوی خوبی میاد نگو از ماکارانیه.
کامیار:حتما کار ملودیه.نه؟
آرامیس:آره.از کجا متوجه شدین؟
مهبد:معلومه.کی عادت داره فلفل دلمه ای بریزه تو ماکارانی؟
کامیار و ملینا گفتند:ملودی.
آرامیس:آره.از کجا متوجه شدین؟
مهبد:معلومه.کی عادت داره فلفل دلمه ای بریزه تو ماکارانی؟
کامیار و ملینا گفتند:ملودی.
رامبد:کار خوبی میکنه.خیلی خوش مزه میشه.
_ بخورین که از دهن افتاد.
مشغول شدیم.
نگاهم سمت آرشام کشیده شد.مثل سلطنتی ها میخورد.شیک و آروم !
****
لباس ورزشی زرد آدیداس و کفش اسپرت نایک زرد رنگ که روش خط های مشکی بود رو پوشیدم.پنجره ی اتاق و باز کردم.باد گرمی میوزید.ترجیح دادم کلاه بذارم تا شال.موهامو گوجه ای بستم و داخل کلاه لبه دار زرد رنگم چپوندم.دستمال گردنم و دور گردنم انداختم.عینکمو برداشتم و روی سرم گذاشتم.
ساعت 6 بود.همه خواب بودند.آروم از پله ها پایین و بیرون رفتم.هوا نه گرم بود نه سرد.رطوبت زیاد بود و هوا شرجی.
قدم زنان لب دریا رفتم.دریا آروم بود.صدای دریا رو خیلی دوست دارم.بهم آرامش میده.الان حال میده برای دویدن.کنار دریا شروع کردم به دویدن.بعد از بیست دقیقه دویدن عرض دریا رو طی کردم و به دیواری که تا لب ساحل کشیده شده بود رسیدم.این قسمت سوت و کور بود و تا ویلا فاصله ی زیادی داشت.جای مناسبی برای خلوت کردنه چون کسی رفت و آمد نمیکنه.البته فکر میکنم.نفس عمیقی کشیدم.قدم زنان برگشتم به مسیری که طی کرده بودم و.هوا کم کم داشت سرد میشد.
روی شن ها نشستم.پاهامو دراز کردم و دستام و کنار و به پشت گذاشتم و بهشون تکیه دادم.دستام داخل شن های گرم فرو رفت.آفتاب مستقیم بهم میخورد. نورش اذیتم میکرد.عینکم و روی چشمم گذاشتم.
حوس خوندن آهنگ کردم.به دریا که از شفافیت برق میزد نگاه کردم.خوندم:

آسمونو نگاه کن خورشید داره می تابه به ما... برقص .. برقص .. برقص

صدام با صدای امواج دریا قاطی شد.

آسمونو نگاه کن خورشید داره می تابه به ما... برقص .. برقص .. برقص
نگاه سردش ...

_ به به.بچه ها ببینین کی اینجاست.خانوم زیبای دانشگاه.خوبین؟
برگشتم سمت صدا.خدایا چرا من نمیتونم یه روز آروم داشته باشم؟! ونداد با دوتا از دوستاش اومده بود.حتما آرشام دعوتشون کرده.از اون دوتا متنفر بودم.لات و بی سروپا اند.موهاشون و داده بودن بالا و مثل جوجه فُکلی ها شده بودن.از جام بلند شدم و راه افتادم سمت ویلا.
از کنارش رد شدم و گفتم:با وجود تو نه.خوب نیستم.
ونداد دستاشو مشت کرد.پسرا میخواستند چیزی بگن که ونداد گفت:ساکت.
برگشتم سمت اون دوتا.گفتم:دست به برق زدین؟
با تعجب گفتند: نه!
_ مطمئنید؟ آخه موهاتون سیخ شده.مواظب باشین دفعه ی بعد دستتون تو پریز برق نره.جوجه فکلی ها!!
پسر سمت چپی ونداد گفت:درست حرف بزن.میزنم تو دهنتا.
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی...
صدای کامیار بود.کی بیدار شد؟!!
کنارم ایستاد و گفت: تو باید درست حرف بزنی.
تو صداش خشم و عصبانیت موج میزد.
کامیار رفت جلو و یقه اش و گرفت:اونی که تو دهنی میخوره تویی عوضی.
یا قمر بنی هاشم...خدا به دادمون برسه.تا حالا اینجوری ندیده بودمش!
از یه طرف خوشحال بودم که ازم دفاع کرد و از یه طرف دیگه وحشت زده بودم.
رفتم پشت کامیار و دستمو رو شونه اش گذاشتم:
_کامیار ولشون کن.بیا بریم.
کامیار عصبانی تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم.اصلا صدای منو نشنید.
یقه پسر رو محکم تر گرفت و تکونش داد.
کامیار: یه بار دیگه تکرار کن عوضی
با تته پته گفتم: کامیار تورو خدا ولش کن.اصلا غلط کرد.بیا بریم.
وندا: پس کامیار خان ایشون هستن.چه سعادتی!
این کفگیر عجب وقتی گیر آورده.باز چه نقشه ای داره؟وسط این هیری بیری داره حال و احوال میکنه.
کامیار حواسش به ما نبود.
پسره با نیشحند آروم چیزی بهش گفت که کامیار یه مشت حواله ی صورتش کرد و باعث شد پسره پخش زمین شه.
اون یکی پسره رفت کمکش.
ونداد: چیکار میکنی دیوونه؟
واقعا ترسیده بودم.کامیار و خشونت؟ محاله!!
دست کامیار و گرفتم و گفتم:بیا بریم.جون عمه بیا بریم.
کامیار اصلا به حرفم توجهی نکرد .صورتش قرمز خون شده بود.
با داد گفت:آشغال کثافت ...
هجوم برد سمت پسره که هنوز پخش زمین بود و با دستمال داشت دهنشو که خونی شده بود پاک میکرد.
جیغ خفیفی کشیدم و از پشت گرفتمش.اما زور من کجا و زور اون کجا!
گفتم:نه کامیار.نکن.تو رو خدا نکن.
کامیار دستامو از خودش جدا کرد و با فریاد گفت:ملودی ولم کن.تو برو.من باید حساب این پسره ی بی همه چیز و بذارم کف دستش.ولم کن.
دوباره از پشت گرفتمش و گفتم:ولت نمیکنم.جان ملودی بس کن.
صدای مردونه ای اومد:اینجا چه خبره؟
صدای آرشام بود.خدایا شکرت.بالاخره یکی پیدا شد که این ماجرا رو تموم کنه. این وندا که بیشتر جنجال به پا میکرد و کامیار و جری تر میکرد.
کامیار در یک چشم به هم زدن رفت سمت پسره که تازه به کمک دوستش و ونداد بلند شده بود افتاد رو پسره و شروع کرد به زدنش.
بلند گفتم:کامیار.کامیار بسه.بس کن.کامیار ولش کن.
پاهام سست شد و زانوهام خم شد و رو زمین نشستم.
_بسه کامیار...بسه
اشک تو چشمام جمع شده بود.از این اتفاقا زیاد افتاده بود اما نه اینجوری و به دعوای آنچنانی نمیرسید
این پسره چی بهش گفت که کامیار داغ کرد و هجوم برد سمتش؟؟!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۲۲
چشمامو باز و بسته کردم.دوباره دوتا تیله خاکستری رنگ جلو چشمام اومد.دو تا تیله خاکستری که غرور ازش میبارید.دوتا تیله خاکستری که آدم و از پا درمیاره.دو تا تیله خاکستری که آدمو میسوزونه و ذوب میکنه.
صدای امواج دریا به گوشم خورد.ماشین از حرکت ایستاد.چشمامو باز کردم.فکر کنم رسیدیم.
آرشام به طرف ویلایی بزرگ که دورش گل کاری شده بود رفت.مطمئنا مال خودشه.چقدر ریلکس راه میره.انگار نه انگار که داره بارون میاد.بارون شدت گرفته بود.بارون مثل من دلش گرفته.فکر نمیکردم انقدر بد رفتار کنه.مگه من چیکار کرده بودم که اونجوری حرف زد؟!!!
به دریا نگاه کردم.امواج با خشونت به تخته سنگ ها میخورد.دخترا سریع از ماشین پیاده شدند و تو ویلا رفتند.پسرا وسائل و از پشت ماشین برداشتن و رفتن تو ساختمون.دوست نداشتم برم داخل.جایی که اون باشه.حتما میگه میتونین یه خونه دیگه برین.هی خدا !
چیزی به شیشه ماشین خورد.کامیار بود.داخل ماشین نشست.سرشو برگردوند سمت من و با لبخند گفت: نبینم ملی آزاری ما بی آزار بشه!
لبخند تصنعی زدم و گفتم: نه بابا من همون ملی آزاری شمام.فقط کمی سرم درد میکنه.
کامیار: مطمئنی؟
من و کامیار از بچگی باهم بودیم.مثل خواهر و برادر واقعی بودیم.راز دلمو بهش میگفتم.از من کوچیکتره اما اصلا برام مهم نیست.رفتاراش ,حرف زدناش مثل یه برادر بزرگتری میمونه که نصیحتم میکنه.با هم خیلی شوخی و کل کل میکنیم اما به وقتش مثل دوتا آدم بالغ با هم حرف میزنیم و درد و دل میکنیم.اما الان نمیدونستم چی بهش بگم.بگم از یه پسر خودخواه ناراحت شدم؟!
_ آره.مطمئن مطمئنم.
کامیار:خیله خب.اصرار نمیکنم بهم بگی.هر وقت دوست داشتی مشکلتو بهم بگو.حالا بلند شو بریم داخل.
_ مرسی که درکم میکنی.باشه.
از ماشین پیاده شدیم و بدو رفتیم داخل.هوای گرم و مطبوعی به صورتم خورد.
آرامیس اومد طرفم و گفت:خوبی ملودی؟ حالت بده؟ چرا بی حالی؟
لبخند زدم و گفتم: آره عزیزم خوبم.کمی سرم درد میکنه که با استراحت خوب میشه.
آرامیس دستم و گرفت و منو سمت پله ها برد.وارد اتاقی شدیم.
_ آرامیس آروم تر.فرار نمیکنم.برای چی اومدیم اینجا؟
دستشو رو شونه هام گذاشت و نشوندم رو تخت.
آرامیس:یه کم بخواب تا سردردت بهتر بشه.
_ نیازی نیست.الان همه پایینن زشته من اینجام.
آرامیس:من به بچه ها میگم خوابی.بخواب حالت جا بیاد.
_ مرسی.
آرامیس لبخند زدو گفت:خواهش میکنم.
رفت بیرون و در و بست.مانتو و شالم و در آوردم.
نگاهی به اتاق انداختم.دیوارش با کاغذ دیواری سورمه ای پوشونده شده بود.سرویس خوابش سفید رنگ بود.
یه پهلو سمت راست دراز کشیدم.پنجره ی اتاقش یه سره بود.از بالا به پایین کشیده شده بود و کشویی بود و دریا معلوم بود.
به دریا خیره شدم.همین دریا تو چشمای دختریه که دل پسر مغروری و برده.چشمای آبی دختری که به آرشام دریا رو داده.به قلبش داده!

چشمام گرم شد و به خواب ناز فرو رفتم.


کم کم چشمام باز شد.به دریایی که تو سیاهی شب گم شده بود نگاه کردم.شب شده بود.خودم و کشوندم بالا و به تخت تکیه دادم.چشمام و باز و بسته کردم.کش و قوسی به بدنم دادم.صدای شکسته شدن ستون مهره های کمرم بلندشد.
سرم و بالا و پایین کردم.سمت چپ چرخوندم که آرشام و دیدم.از تو کمدش لباس ورزشی اش و در آورد و تو دستش گرفت.
با تعجب گفتم:اینجا چیکار میکنین؟
برگشت سمتم و با لحن سردی گفت: باید برای اومدن به اتاقم ازتون اجازه بگیرم؟
هی وای من.خدا بگم چیکارت کنه آرامیس.
_ ببخشید نمیدونستم اتاق شماست.آرامیس منو آورد اینجا.
آرشام میخواست حرفی بزنه که در اتاق زده شد و روژین اومد داخل.
اولش با تعجب و بعد با لبخند نگاهمون کرد.وا .دختره خل شده؟ چرا اینجوری میکنه؟
از جام بلند شدم.مانتو و شالم و برداشتم و رفتم بیرون.روژین دستمو گرفت و با هم پایین رفتیم.منو نشوند روی مبل و گفت: چه خبر؟
_ هیچ خبر.سلامتی شما چه خبر؟
روژین:کلک نمیخوای بگی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چی رو بگم؟
روژین لبخند زد و موشکافانه نگاهم کرد.
روژین: خودتی.بگو دیگه.
_ دیوونه شدی؟ چی رو بگم؟
روژین:با آرشام تو اتاق چیکار میکردین؟
چشمام گرد شد.ها ؟ این منظورش چی بود؟
_ روژین این مزخرفات چیه میگی؟ اشتباه برداشت نکن.من خواب بودم وقتی بیدار شدم پسرداییتو دیدم که اومد تو اتاق تا لباساشو بگیره.
روژین: جدی؟
_ روژین یعنی واقعا منو بعد ده سال نشناختی؟من اهل این کارایِ ...
روژین تند گفت: نه نه.مگه میشه من این فکرا رو بکنم؟ اونم درمورد تو؟ فقط محض شوخی گفتم.ناراحت نشو.
رومو برگردوندم و به میز روبروم خیره شدم.
روژین:ببخشید ملودی.گفتم که شوخی کردم.
جوابشو ندادم.
روژین پهلوم و قلقلک داد.
خنده ی آرومی کردم و با بی حالی گفتم: روژین نکن.
روژین با بغض گفت: ملودی منو ببخش.تو که باجنبه بودی.چرا اینطوری شدی؟
درسته که من دختر باجنبه ایم و به این چیزای بیهوده اهمیت نمیدم اما از دستش ناراحت شدم چون فکر کردم منو باور داره.دوست ندارم در موردم فکر بدی بکنه.
نگاهش کردم و گفتم: روژین من همون دختر باجنبه ام.اما واقعا ازت انتظار چنین حرفی و نداشتم.
بلند شدم و با لبخند اضافه کردم: بی خیال.بیا بریم لب دریا.خیلی وقته نیومدم شمال.
روژین بغلم کرد و گفت:ملودی ببخشید ناراحتت کردم.دیگه تکرار نمیشه.
چمدونامون کنار شومینه بود.از داخلش سوییشرتم و برداشتم.با روژین از خونه بیرون و سمت دریا رفتیم.
با خنده گفتم: نه تو رو خدا بازم تکرار کن.رو تو برم. روژین خندید و بوسیدم.
_ بچه ها کجان؟
روژین با دست دریا رو نشون داد.چند نفر دور آتیشی حلقه زده بودن.
روژین: اوناهاش.اونجان.
نزدیکشون شدیم.روی کنده ها نشسته بودند.کامیار کنار خودش برام جا باز کرد.کنارش نشستم.
روژین کنار رامبد روبرومون نشست.
رامبد: خب خب .نوازندگان و خوانندگان بیان وسط.امشب میخوایم حال کنیم.ملودی پاشو.
_ ها ؟ چرا؟
رامبد: برامون بخون دیگه.
_ نه.
رامبد: إ .آرشام اومد.آرشام بیا برامون بخون.خیلی دلم برای صدا و ساز زدنت تنگ شده.
با ناز این حرفا رو زد که باعث خنده ی همه ی ما شد.
آرشام همراه گیتار کنار رامبد درست روبروی من نشست.
رامبد: همه بگین آرشام آرشام آرشام.
روژین: لوس.بسه دیگه.مگه تو دختری که اینطوری حرف میزنی؟
رامبد: من دلم برای آهنگ های رپ تنگ شده.آرسام جون رپ بخون.
روژین:رامبد جان اشتباه گرفتی.آرشام اهل این جور آهنگ ها نیست.خوراکت فقط ونداده.به قول ملودی کفگیر خان.
خندم گرفت.خیلی وقت بود که کاری بهش نداشتم و بهش کفگیر نمیگفتم.شاید باور کردنش سخت باشه اما سه هفته پیش برای هفتمین بار اومد خواستگاریم.من نمیدونم ابن چه جونی داره.پدر و مادرش خسته نشدن از بس اومدن؟!!
رامبد: خب آرشام بزنه من میخونم.آرشام بزن دیگه منتظر چی هستی؟
روژین:آرشام تا نزنی ول کنت نیست.بزن دادا !
آرشام: چی بزنم ؟
رامبد: خب ....صبر کن ... اووم ...آها آهنگ" ملودی" آرش رو بزن و بخون.
روژین: خلی؟ آرشام از این آهنگ ها نمیخونه.
رامبد:خواهر من آرشام خودش زبون داره.اصلا هر چی دلش میخواد بزنه و بخونه.
بهشون نگاه کردم و لبخند زدم.مثل بچه ها به هم میپرن.
به آرشام نگاه کردم.جدی جدی میخواست بزنه؟ آخه اون آهنگ هیچ ریتمی نداره که بخواد باهاش گیتار بزنه.
آرشام بی توجه به جر و بحثشون شروع کرد به زدن.ملودی آهنگ خیلی برام آشنا بود.چقدر قشنگ میزنه.دست هاش روی سیم های گیتار میرقصید.
لب باز کرد و شروع به خوندن کرد:
تو رو دیدم و دید من به این زندگی تغییر کرد

همین لبخند شیرینت من و با عشق درگیر کرد

سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد.

شروع تازه ایه واسه من از نفس افتاده
خدا تورو جای همه نداشته هام بهم داده

غافلگیر شدم.سرم و انداختم پایین.

چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده
تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده

آروم سرم و بلند کردم.هنوز داشت نگاهم میکرد.

نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه
تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه

دختر خجالتی نبودم که تا پسری ببینم سرخ وسفید بشم.

یه لحظه هم اگه دور شی حواسم پی تو میره
هوا بدون عطر تو برای من نفسگیره

پس منم زل زدم تو چشمای خوشرنگش.

ببین این عشق دریایی دلمو عفو دنیا کرد

تو ثابت کردی که میشه یه دریا توی دل جا کرد

دیگه چشماش سرد نبودن.دیگه اون خشم و نفرت تو چشماش نبود.

چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده

تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده

نگاهش گرمم کرد.

نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه

تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه

صدای مردونه و گیراش منو تو خلسه فرو برد...

نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه
تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه

با صدای دست زدن اطرافیانم به خودم اومدم و نگاهم و از چشماش گرفتم.

روژین: عالی بود.حالا نوبت ملودیه.

سریع سرم و چرخوندم طرفش.من؟ من بخونم؟اصلا.

روژین:بخون ملودی.

_نه.تو خودت بخون.

رامبد: ناز نکن دیگه.حداقل تو یه آهنگ شاد یا خارجی بخون.

روژین:بچه ها.صدای ملودی محشره.مثل آرشام فوق العاده میخونه.

رامبد: خارجی بخون.انقدر قشنگ میخونه.

ملینا: آره.تو خوندن آهنگ های خارجی بیسته.خارجی اش غلیظه.بخون ملودی.

روژین: آره بخون.راستی مامانش مدرس زبان هم هست.پس بدونین که اگه نشنوین صداشو از دست دادین.

ای بابا.چه گیری کردیم.

_باشه.من تسلیم.

بچه ها غیر آرشام دست زدند و هورا گفتند.

روژین: آهنگ آرش ...

-باشه

لبم و تر کردم و شروع کردم به خوندن ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۱ ، ۱۵:۰۴
آرشام عینکشو از قابش در آورد و گذاشت رو چشماش.
اوه.حالا عینک نذاری چیزی میشه ؟!!
ماشین و روشن کرد و حرکت کرد.پیش به سوی شمال ...

************
سه و نیمه که تو راهیم.الان جاده چالوسیم.آرشام بعضی مواقع انقدر آروم میره که یاد لاک پشت میفتم.
_ آقا آرشام میشه یه ذره تندتر برین؟
آرشام سرشو تکون داد.مگه لالی و نمیتونی حرف بزنی که برام سر تکون میدی.
یک دفعه به عقب پرت شدم.پسره ی دیوونه ! این چه طرز سرعت گرفته؟! سرعت ماشین همینطور بیشتر میشد.گفتم الان ما رو به کشتن میده.پسره خله؟ چرا اینجوری میکنه؟!!به سمت راست خم شدم و به سرعت شمار نگاه کردم.یا امام رضا! 135کیلومتر در ساعت!
تند تند گفتم: آروم برین بهتره.نظرم عوض شد.
سرشو دوباره تکون داد.این میخواد منو حرس بده میگی نه نگاه کن.
دیدم نه خیر سرعتش که کم نمیشه هیچ داره بیشتر میشه.جاده خلوت بود.خدا رو شکر جاده یه طرفه شد.به روژین نگاه کردم بلکه اون یه چیزی بگه تا سرعتشو کم کنه.
روژین: آرشام سرعتتو کم کن.چه خبره؟
رامبد:آره آرشام.مسابقه رالی که نیومدی مسافر همراهتن خطرناکه.من به جهنم ملودی دست ما امانته.
آرشام:باشه.
از آینه بهش نگاه کردم.همراه لبخندی گوشه لبش داشت نگاهم میکرد.یه تای ابروش هم بالا بود.عینکش مزاحم دیدن چشماش شده بود.
دست به سینه نشستم و با اخم رومو برگردوندم سمت چپم که انبوهی از درخت دریا رو پوشونده بود.
سرعتش کم تر شد.خدا رو شکر.
از موقعی که رسیدیم شمال هی داره آهنگ بیژن مرتضوی" دعوت" گوش میده.آهنگشو دوست دارم.خودم عاشق صدا و آهنگاشم اما حالم بد شد از بس گوش دادم.
ترجیح دادم حرفی نزنم.چون مثل بچه ها لج میکنه.وقتی بهشون میگی اون کارو نکن بده بدتر انجام میدن اینم همینکار رو میکنه.

دریا رو به قلبم دادی

تو بندت بودن یعنی آزادی

دریا رو به قلبم دادی

تو بندت بودن یعنی آزادی

بذار باور کنمهستی

بذار برگردم ازکابوس

بذار پیدا کنم ماهو

میون این همه فانوس

بذار فردای دنیامو به دستای توبسپارم

واسه پروانگی کردن من این دستارو کم دارم

یه امشب کام دنیامو به کندوی عسل واکن

می خوام برگردم ازدنیا

تو رو به من بغل واکن

تو در من زندگی کردی

تو این رویا رو میفهمی

خودت درگیرطوفانی

تو این دریا رو میفهمی

دریا رو به قلبم دادی

تو بندت بودن یعنیآزادی

دریا رو به قلبم دادیدریا ... شاید چون اومدیم لب دریا هوس کرده این آهنگو گوش بده ! به خدا سرم درد گرفت از بس این آهنگو گوش کردم.چه چیز این شعر نظرشو جلب کرده که هی گوش میده؟؟ دریا رو به قلبم دادی.... به قلبم دادی ... کی؟ نکنه به یاد اون عکس ها گوش میده؟؟
_ کی دریا رو به قلبت داد؟

حواسم نبود که این سوالو بلند پرسیدم!

رامبد و روژین خندیدند.
_ به چی میخندین؟!!
روژین:هیچی.
_ آدم که به هیچی نمیخنده.
روژین:میگم چقدر ساکتی نگو داشتی جواب این سوالو تو ذهنت پیدا میکردی.
_ هه هه.خندیدم.آرشام خان میشه آهنگو عوض کنین؟ سرم درد گرفت.
روژین: آره.ملودی راست میگه.از موقعی که سوار شدیم گذاشتی.
حالا اونجور که روژین میگفت نبود اما تا چند تا آهنگ گوش میکردیم میزد رو این آهنگ.
آرشام: اگه سختتونه میتونین جاتون رو عوض کنین.
احمق! غیر مستقیم گفت "پیاده شو".باشه. پیاده میشم.جامو با آرامیس عوض میکنم.جوابی ندادم.من با این چیزا ناراحت نمیشم.
روژین: إ آرشام؟
آرشام: بله؟
رامبد:زشته آرشام.
روژین هی با چشم و ابرو بهش اشاره میکرد که ساکت شه.دستمو رو دست روژین گذاشتم و زیر لب گفتم: مهم نیست.
یه فکری به ذهنم رسید.مهبد پشت سر ما بودن.به کامیار اس ام اس دادم که " بیاین لاین کناری ما "
کامیار جواب داد: چی شده؟
نوشتم: همین که گفتم.کنار ماشین بیاین و نزدیک بشین.به ملینا بگو اون پشت جمع تر بشینن.
کامیار: چرا؟
_ نپرس.بعدا میگم.فقط وقتی اومدین از آرشام بپرسی کجا میخواد بره و مقصد کجاست؟
کامیار:خیلی خب.الان میام.
به پشت سرم نگاه کردم.مهبد سرعتشو زیاد کرد و اومد کنار ماشین آرشام.
کامیار: آرشام؟
تو تولد ملینا با هم آشنا شده بودند و با هم دوست صمیمی شدن با اینکه آرشام ازش بزرگتره!
آرشام برگشت سمتشو گفت: بله؟ چی شده؟
کامیار ازش در مورد مکان و مقصد نهایی ازش پرسید.منم وقت و مناسب دیدم که نقشمو عملی کنم.کیفمو تو دستم فشردم و از جام بلند شدم.خدایا به امیدی از تو!در مقابل نگاه های وحشت زده و متعجب آرشام و بقیه پریدم تو اون ماشین.دخترا جیغ کشیدن.
کنار آرامیس خودمو چپوندم کنارش.
دخترا: ملودی مواظب باش ...
_ نترسین.بادمجون بم آفت نداره.
کامیار و مهبد: دیوونه ای به خدا.
_ انقدر حرف نزنین.مهبد گازشو بده برو.الان اصلا حوصله ندارم.کی میرسیم؟
کامیار: آرشام گفت میریم ویلا.نیم ساعت دیگه میرسیم.
_خوبه.
سرم و به صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم وبه آهنگ ملایم و زیبای امید"قرمز" گوش کردم. بچه ها که فهمیدن من واقعا حال و حوصله ای ندارم تا برسیم به ویلا حرفی نزدن.

نمیخواستم برم رفتم ... پشیمونم اگه رفتم
دارم میمیرم از عشقت ... من از عشق تو سر رفتم
نمیتونم که برگردم ... به احساس تو بد کردم
نفهمیدم چی پیش اومد ... که قرمز بود و رد کردم
هوا هروقت که بارونیست ... تو فکر من چراغونیست

صدای رعد و برق اومد.بارون شروع به چکیدن کرد.نم نم بارون روی گونه هام لغزید.
مهبد سقف ماشین و بست و دیگه نتونستم بوی نم بارون و حس کنم.

پرم از خاطرات تو ... هموناییست که میدونی
مگه یادم میره یک دم ... تا هر وقتی که من زندم
تو بانی غزل شعری ... هم الان هم در آیندم
دلم میخواد بیام پیشت ... بذارم سر روی دوشت
بگم میمیرم از عشقت ... برم گم شم تو آغوشت
من و تو زیر بارون بود ... به جون هم قسم خوردیم
تو چشم هم نگاه کردیم ... نگاه کردیم از عشق مردیم

چشمای طوسی زنگی تو تاریکی چشمام دیده میشد ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۱ ، ۰۷:۱۳
روی تخت نشسته بود و داشت با حوله کوچیکی که دور گردنش انداخته بود سرش و خشک میکرد.از تعجب چشماش در اومده بود.شلوار جین پوشیده بود.بالا تنه اش لخت بود و سینه های برجسته اش برق میزد.نه میتونستم تکون بخورم نه میتونستم حرفی بزنم.سر جام خشک شده بودم.
صدای روژین اومد که گفت: فکر نکنم.رامبد اومده خونه اما من آرشام و ندیدم.باشه خبر میدم.
روژین از کنارم رد شد و گفت:ملودی تو چرا خشکت زده؟
جوابی نداشتم که بدم.انگار دهنم رو چسب اوهو زده بودند.
روژین که دید جواب ندادم راهی که رفته بود و برگشت.از روی صدای دمپاییش متوجه شدم.
روژین: ملودی حالت خوبه؟چرا جواب نمیدی؟ کجا رو نگاه میکنی؟
روژین کنارم قرار گرفته بود.به داخل اتاق نگاه کرد.
روژین با تعجب گفت: آرشام؟تو اینجا چیکار میکنی؟
نگاهمو ازش دزدیدم و سرم و انداختم پایین.
فقط تونستم بگم " ببخشید" و برگشتم و از اتاق بیرون اومدم.رفتم تو حیاط.چشمامو بستم و نفسم و محکم دادم بیرون.این چه کاری بود کردم؟! چرا خنگ بازی کردم و در نزدم؟ اصلا از کجا پیداش شد؟!!! کی اومد که ما متوجه نشدیم؟ همش تصویر اون لحظه جلو چشمام میومد.اه چرا اینجوری شدم؟ چرا هول شدم؟ من که کامیار و با این وضع دیدم پس چرا هول کردم و این تصویر لعنتی از جلو چشمام کنار نمیره؟!
کنار حوض نشستم و شیر آب و باز کردم.یه مشت آب پاشیدم رو صورتم.
صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد.موبایلم و از تو جیب شلوارم در آوردم.مهبد بود.نوشته بود" ما نزدیک خونه ایم.آماده شین."
صدای روژین اومد.
روژین: تو اینجایی ؟سه ساعته دارم صدات میکنم.
_ میبینی که اینجام.آماده شو باید بریم.رامبد کجاست؟ نمیاد؟
روژین: چرا دیگه باید پیداش بشه.
همون موقع صدای باز شدن در اومد.رامبد بود.باهاش سلام کردم.
روژین: کجا بودی؟
رامبد:پیش دوستام.روژین ساک لباسم و آوردی بیرون؟
روژین: آره.همه ی وسائل تو هاله.بیار بیرون.
_ آره.روژین آماده شو.مهبد و ملینا نزدیک خونه ان.
روژین:باشه.
روم نمیشد برم تو خونه و باهاش روبرو بشم.هی باید با این پسره برخورد داشته باشم! از روژین خواستم کیف و مانتومو بیاره.
به خودم یه نگاه انداختم.به قول کامی هوار تو سرم.من با این وضع جلوش ایستاده بودم؟!!! موقعی که پریدم تو اتاق تاپم رفته بود بالا و پریسنگم خودنمایی میکرد.پس بگو آرشام داشت به چی نگاه میکرد!
روژین: بیا خانوم خجول.
_ میشه ساکت شی؟
روژین:باشه باشه.چرا خشن شدی؟

مانتوم و پوشیدم و رفتم دم در.ماشین مهبد و دیدم که وارد کوچه شد.


جلو پام ایستاد.گلنوش و ملینا و آرامیس پشت نشسته بودند و کامیار جلو.باهاشون سلام کردم.
_ سلام.بچه ها آمادند.الان میان.آرامیس تو اینجا چیکار میکنی؟
آرامیس:سلام.داشتم میومدم که تو راه بچه ها رو دیدم و باهاشون اومدم.آرشام اومده بود خونه اما من نبودم و کلیدش هم دست من بود.بهش زنگ زدم اما جواب نداد بعد که به روژین زنگ زدم گفت خونشونه.
_ اوکی.حالا من با کی بیام؟ به منم جا بدید.
کامیار: بیا کنار من بشین.
_ باشه.
کامیار:شوخی کردم.فکر میکنی جا میشی.خرس گنده.
_ انقدر بدم میاد از این کلمه.خودت خرسی.من به این لاغری دوتایی جا میشیم.
روژین دستشو رو شونم گذاشت و گفت:ولشون کن.با ما بیا.
_ باشه.
برای کامیار زبونم و درآوردم.یه مواقعی بچه بازیم گل میکنه.همین باعث عصبانی شدن مامان میشه و نصیحت هاش شروع میشه.دختر این چه کاریه؟ تو دیگه بزرگ شدی.بچه که نیستی.خانوم شدی برای خودت.میخوای بری خونه شوهر و ....
کنار ماشین روژین ایستادم تا در و بازکنند.
روژین:إ تو چرا اونجا ایستادی؟
_ خب منتظرم در و باز کنی تا بشینم.
روژین: با ماشین آرشام میریم.
وای نه.همنم مونده برم وَر دلش.کم گند زدم حالا برم تو ماشینش بشینم.عمرا !
_چه کاریه؟ من با مهبد میرم.
حرکت کردم که برم پیششون اما نبودن.
_ اینا کجا رفتن؟
روژین:به نظرت کجا میتونن رفته باشن؟ خب زودتر از ما راه افتادن دیگه باهوش.بیا سوار شو تا بهشون برسیم.
دیگه نمیتونستم قبول نکنم.سرمو تکون دادم و سمت آئودی کروکی مشکیش رفتم.ای جون همه امروز کروکی سوارن! اووف آئودی چی میگه .با آدم حرف میزنه.تو ایران اصلا پیدا نمیشه.یاد نمایشگاه افتادم.حتما از فامیلشون گرفته.چون ماشینای اون ور آب رو وارد کرده بود.
به خشکی شانس.روژین پشت صندلی راننده نشسته بود.من بدبخت باید پشت سرش بشینم.خدایا ماشین خوب که ندادی .شوهر خوب که ندادی.استاد خوب هم که ندادی( نه جون من هم دلگشاد جون هم سپهر بهترین استادای من بودن)حداقل یه شانس خوشگل نصیبم میکردی.
پوفی کردم و سوار شدم.آرشام سوار هم سوار شد و رامبد هم پشت سرش.
آرشام عینکشو از قابش در آورد و گذاشت رو چشماش.
اوه.حالا عینک نذاری چیزی میشه ؟!!
ماشین و روشن کرد و حرکت کرد. پیش به سوی شماااااااااااال ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۱ ، ۲۳:۲۴
آرامیس:اه اه.دخترخاله ی کنه ام وانیا بود.هی خودشو به داداشم میچسبونه.
_ که اینطور.
روژین: أی اسمشو نیار تنم خارش میگیره.ازش بدم میاد.
آرامیس: راستش منم ازش خوشم نمیاد.
صدای موزیک باعث شد صحبتمون قطع بشه.دست آرامیس و روژین و گرفتم و بردم وسط.
پس بگو وقتی به آرشام گفتم خانومتون ناراحت نشن لبخند موزیانه ای زد و گفت که نه چرا ناراحت بشه.!!
ساعت 9 بود و وقت بریدن کیک.در یخچال رو باز کردم.دو تا کیک شکلاتی بود.یکی کوچک و یکی دیگه بزرگ که روی کوچیکه که بالا قرار میگیره نوشته بود" ملینا جان تولدت مبارک" .
کیک ها رو بیرون آوردم و رو میز آشپزخونه گذاشتم.مهبد رو صدا زدم که بیاد کمکم تا کیک ها و روی هم به صورت دو طبقه بذاره.
کیک و بردیم تو هال.به ملینا گفتم بشینه روی مبل سه نفره.میز عسلی و جلوش گذاشتم.مهبد کیک و گذاشت روی میز.
چراغ ها رو خاموش کردم.فقط چند نور زرد میتابید.به همه گفتم تولد مبارک بخونند.
ملینا میخواست شمع ها رو فوت کنه که سریع گفتم:
_ صبر کن ملینا.اول آرزو کن.
ملینا چشماش و بست.بعد چشماش و باز کرد و شمع ها رو فوت کرد و کیک و برید.براش دست زدیم...
کیک و بردم آشپزخونه تا به تعداد تقسیم کنم و برای مهمونا ببرم.همه دورش جمع شده بودند.ملینا یکی یکی کادو ها رو باز کرد و از تک تکشون تشکر کرد.
ساغر:ملودی کادوی تو کو؟
_ به وقتش.
همه اووو گفتند و دست زدند.
دوستاش دورش جمع شدن و با هم عکس گرفتند.روژین و گلنوش اومدن کمکم.
گلنوش: دختردایی عزیز به بخش اتاق عکاسی.
خندیدم و گفتم: باشه میرم.اول این کیک ها رو آماده کنم بعد.
روژین: من و گلنوش انجام میدیم.تو برو بیرون.ناسلامتی تولد خواهرته برو باهاش عکس بگیر.
گلنوش: آره.ما کیک ها رو تو ظرف میذاریم.برو پیش ملینا.
_مرسی.لازم نیست دیگه آخراشه.همین سه چهار تا ظرف مونده.
روژین از پشت هولم داد به طرف سالن و از آشپزخونه بیرون آورد.
روژین: دِهه.میگم برو یعنی برو دیگه.
_ باشه من تسلیم.چرا هول میدی؟ خودم میرم.
روژین ولم کرد و گفت:باشه برو.
کنار ملینا نشستم و باهاش چندتا عکس گرفتم.بوسیدمش و از جام بلند شدم.مهبد و دیدم که داره میره بیرون.صداش کردم.برگشت طرفم.کنار ملینا نشستم و باهاش چندتا عکس گرفتم.بوسیدمش و از جام بلند شدم.مهبد و دیدم که داره میره بیرون.صداش کردم.برگشت طرفم.
مهبد: بله؟
_ کجا میری؟
مهبد: عمو زنگ زد گفت ماشین و آوردن.
_ راست میگی؟ الان کجان؟
مهبد: پشت در منتظرن.ریموت و از روی میز برداشتم.سر ملینا رو گرم کنین تا ماشینو بیارن تو.
_باشه برو.
خیلی هیجان داشتم.رفتم تو آشپزخونه پیش بچه ها.با هم کیک ها رو تعارف کردیم.
ده دقیقه بعد مهبد آروم گفت که ملینا رو ببرم تو حیاط.
دستش و گرفتم و رفتیم تو حیاط.بهش گفتم چشماش و ببنده.بقیه هم پشت سرمون.روی ماشین رو پارچه کشیده بودند.مهبد به بقیه اشاره کرد که صداشون در نیاد.
کنار ماشین ایستادیم.گفتم:
_ ملینا تا گفتم 3 چشماتو باز کن.
ملینا:باشه.
_ 1....2...2.5...2.75...
ملینا:ای بابا.زودتر بِشمُر.موردم از فضولی.
_باشه.یواش تر.چقدر عصبی؟! کجا بودم ؟ آها ...2.75...3
هم زمان با باز شدن چشمای ملینا پارچه از روی ماشین کشیده شد.روی ماشین با گل های رز نارنجی تزئین شده بود.ملینا یه لحظه کپ کرد و چند ثانیه مات به ماشین نگاه کرد.
خندیدم و گفتم: إوا.خواهری چرا دهنت مثل غار باز مونده؟!
همه خندیدند.ملینا همچین جیغ کشید که پرده های گوشم پاره شد.امروز تو فاز جیغ کشیدنه!
ملینا پرید بغلم و بوسم کرد.
ملینا: عاشــــــــقتم.مرسی.
_ خواهش اما باید از بابا و مامان تشکر بکنی.من کاره ای نبودم.
ملینا: دست هرسه تاتون درد نکنه.
در ماشین و باز کرد و داخلش نشست.الهی! چقدر ذوق کرد.یعنی انقدر دلش ماشین میخواست؟!! معلومه وقتی تو دلت میخواد چرا اون نخواد؟؟!!!
رفتیم بالا.یکم دیگه کوبوندیم و رقصیدیم.کم کم مهمونا قصد رفتن کردند.دوستای ملینا هم زمان با هم رفتند.من و ملینا تا دم در حیاط باهاشون رفتیم.
گلنوش و گلناز و کامیار هم رفتند.قبل از رفتن دوتا ظرف بزرگ کیک بهشون دادم.
_ گلناز این ظرف کیک برای تو.مرسی که اومده.به آقا کیوان سلام برسون و از طرف من لپ های تپلی کوروش رو ببوس.
گلناز: حتما.خیلی زحمت کشیدی.به دایی و زن دایی سلام برسون.
_ چشم.
به گلنوش و کامیار هم اون یکی ظرف و دادم.
_ بچه ها به عمه سلام برسونید.مرسی بابت کادو.
کامیار: قابلی نداشت ملی آزاری.
_ ملی خودتی.آزاری هم ...
گلنوش: ای بابا.نصف شبی هم ول کن نیستین؟ مرسی ملودی تو هم سلام برسون.شب بخیر.
براشون دست تکون دادم و گفتم: شب شما هم بخیر.خداحافظ.
روژین و آرامیس و آرشام و مهبد آخرین نفرات بودند.
آرامیس ملینا رو بوسید بعد هم منو.
آرامیس:ملینا جان ایشالا کیک تولد 120سالگیت و بخوریم.
ملینا:مرسی.
رو به آرشام و آرامیس گفتم: ممنون که اومدین.خوشحالمون کردین.
آرشام:خواهش میکنم.از آقای هاشمی باید تشکر کنم که ما رو قابل دونستن و دعوت کردن.
روژین: بسه.چقدر تعارف میکنین؟ بریم بیچاره ها خسته اند باید برن خونشون.
با هم روبوسی کردیم.
_روژین امروز خیلی کمکم کردی.مرسی.
روژین: خواهش میکنم.وظیفم بود.جبران کمکات برای تولدم.زودتر برین خونه.جاده تاریک و خطرناکه مواظب باشین.خداحافظ.
_ خیالت راحت.مهبد پیشمون هست.به سلامت.
باهاشون خداحافظی کردیم و وارد ویلا شدیم.شب خوبی بود.خیلی خوش گذشت.با ملینا و مهبد میز و صندلی ها رو جابجا کردیم.خوب شد ظرف های یک بار مصرف گرفتیم.
وقتی کارمون تموم شد سوار ماشین ملینا شدیم و سمت خونه رفتیم.ملینا میخواست رانندگی کنه اما نذاشتم.شب بود.میترسیدیم کار دستمون بده.مهبد با ماشینش پشت ما حرکت میکرد.
تا سر کوچه دنبالمون اومد.شیشه رو پایین کشیدم و سرم و بیرون آوردم و با دست بهش گفتم بره و با حرکات لبام بهش گفتم مرسی.چون نصف شب بود و همه خواب بودند نمیتونستم بلند حرف بزنم.
ماشینو بردم تو گاراژ و رفتیم خونه.چراغ اتاق مامان و بابا روشن بود.هنوز بیدارن؟!!
ملینا در زد و رفت داخل.
من داشتم از خستگی میمردم.ترجیح دادم برم بالا تا به قربون صدقه های مامان گوش بدم!
لباسام و عوض کردم و لباس خوابم رو پوشیدم.زیر پتو خزیدم به امید فردایی بهتر ...سه ماه بعد ...
سه ماه گذشت.امتحانات دانشگاهم رو پاس کردم.دیگه مثل قبل سر کلاس شلوغ بازی در نمیارم.همه از آروم بودنم تعجب کردند چون هیچ وقت سر کلاس آروم نبودم.از سپهر حساب میبرم.نمیدونم چرا؟! تا اونجایی که متوجه شدم موقع کار فردی جدیه و تو فضایی غیر از محل کار فردی شوخ و مهربونیه.دیگه با ونداد (کفگیر خودمون J) کل کل نمیکنم و کاری بهش ندارم.سعی میکنم ازش فاصله بگیرم. نمیدونم چرا اما اصلا ازش خوشم نمیاد.
خیلی خوشحالم چون کار اقامتم تو کانادا درست شده.عمو و زن عمو وقتی از کانادا برگشتند و اومدن خونمون این خبر خوب رو بهم دادن. الان در حال بستن چمدونم.چون قراره با روژین و آرامیس و کامیار و گلنوش اینا بریم شمال برای گودبای پارتی.هم برای من و هم برای آرشام.آرامیس میگفت آرشام میخواد برگرده و معلوم نیست کی بیاد!
مامان:ملودی آماده شدی؟
زیپ چمدون و بستم.
بلند گفتم:آره مامان.الان میام پایین.
ملینا اومد تو اتاق.لباساشو پوشیده بود.
ملینا: تو که هنوز لباستو نپوشیدی؟!!
_یه دقیقه هم طول نمیکشه.بیا چمدون و ببر پایین تا من بیام.
ملینا:باشه.وای چقدر سنگینه.چی ریختی توش؟
_اسباب بازی.خب چی میذارن اون تو؟ لباسامه دیگه.
مامان:ملودی اومدی؟ مهبد خیلی وقته منتظرتونه.
_اومدیم مامان.
تاپ دوبنده چسبون صورتی ام رو پوشیدم.روپوش سفید با شلوار جین پوشیدم.موهام رو با کلیپس بستم و شال آبی کاربونی سرم کردم.کیف ورنی سورمه ای ایم رو برداشتم.من کلا عاشق لباس و کیف وِرنی ام.
از پله ها پایین اومدم.مهبد ساکم رو از دست ملینا گرفت و برد تو ماشین.
مامان و بغل کردم.گفتم:
_مامان جون دلم برات تنگ میشه.به بابا سلام برسونید.
مامان:حتما عزیزم.منم دلم تنگ میشه.بعد از برگشتت از شمال میایم فرودگاه باشه؟
_باشه.خداحافظ مامان.
مامان صورتمو بوسید و گفت:خدا به همراهت.مواظب باشین.
مامان با ملینا هم خداحافظی کرد.سوار بنز کروکی مهبد شدیم.خیلی از ماشینای کروکی خوشم میاد.عمو به مناسبت دانشگاه قبول شدنش خرید.باباها به پسراشون زیادی حال میدن.بابای من که پسری نسیبش نشد.الهی!
خونه ی روژین رسیدیم.چمدون و از پشت صندوق در آوردم و دستشو بیرون کشیدم و دنبال خودم کشیدم.زنگ در و زدم.در باز شد.برگشتم سمت مهبد و ملینا.
_ بچه ها دیگه نمیخواد بیاین دنبالم.من با روژین میام.بعد از اینکه خرید کردین بهمون زنگ بزنین تا هماهنگ کنیم با هم بریم.
مهبد: باشه.برو تو.خدافظ
_ خداحافظ.
رفتم داخل.خیلی خونشون رو دوست دارم.خونشون منو یاد خونه ی مادربزرگ خدا بیامرزم میندازه.یه حوض خوشگل وسط حیاط با ماهی های قرمز و درخت های نارنج.وقتی میام خونشون یه حالی پیدا میکنم.مامان روژین حانیه جون این خونه رو دوست داره.بیرون خونه آدم رو یاد خونه های سنتی میندازه اما داخلش مدرن و شیکه.
روژین از پله ها پایین اومد.
روژین:سلام.خوبی؟
_ سلام.مرسی تو خوبی؟ببخشید مزاحمتون شدم.
روژین:مراحمی.بیا تو.
_باشه.حانیه جون و عمو بابک نیستن؟
روژین:نه.سفر ده روزه رفتن کیش.مامان میخواست آب و هواش عوض بشه.
_خوب کردن.رامبد نیست؟
روژین:نه.بیا بریم داخل.
_ نه.هوا به اندازه کافی گرم هست تو خونه باید گرم تر باشه.همینجا لباسام و در میارم.وسائلت و جمع کردی؟
روژین:داشتم جمع میکردم.چیزی نمیخوری؟
_نه.فقط قربون دستت یه لیوان آب خنک بیار که دارم از تشنگی هلاک میشم.
روژین:باشه.مانتو تو بده ببرم داخل.
مانتوم و در آوردم و دستش دادم.آخیش خنک شدم.
_بیا.
روژین رفت تو.روی سکو نشستم و به حیاطشون نگاه کردم.به صدای بلبل ها گوش کردم.نفس عمیقی کشیدم.بوی گل یاس همه جا پیچیده.
روی سکو نشستم و به حیاطشون نگاه کردم.به صدای بلبل ها گوش کردم.نفس عمیقی کشیدم.بوی گل یاس همه جا پیچیده.
روژین:بفرما.
بالای سرم ایستاده بود.لیوان و از دستش گرفتم.
_مرسی.تو گرمت نیست؟
روژین:چرا.دارم هلاک میشم.
فکر شیطانی به سرم زد.از جام بلند شدم و از پله ها پائین اومدم.چند قلپ از آب خوردم.روژین داشت کفشاشو برمیداشت.چند قدم ازش فاصله گرفتم.در یک لحظه کل آب داخل لیوان و پاشیدم روش.
روژین سیخ ایستاد.شکه شده بود.آخه آبش یخ یخ بود.برگشت طرفم و گفت: ملودی میکشمت.
دِ برو که رفتیم.دویدم و پشت خونشون رفتم.خونشون وسط زمین درست شده بود.
روژین:وایسا ملودی.
همینطور که میدویدم سرمو چرخوندم طرفش.
_ مگه از جونم سیر شدم که بایستم؟
صدایی از روژین نیومد برگشتم دیدم داره میره سمت انباری.آخ آخ حتما رفته بامبو بیاره تا منو بزنه !
از انباری بیرون اومد.به چوب نگاهی کرد.خدارو شکر قطور نبود.منو دید.دوید سمتم.منم دویدم رفتم حیاط جلو. برگشتم ببینم اومده یا نه که به یکی برخوردم.رامبده دیگه.صدای پای روژین میومد.یه لحظه سرمو به طرفش چرخوندم و گفتم ببخشید رامبد و دوباره دویدم.دیگه نفسم بند اومده بود.کنار حوض نشستم و دم و باز دم کردم.روژین اومد بالای سسرم چوب رو تو دستش تکون میداد.
روژین:خب ملودی خانوم بالاخره تسلیم شدی.
_ نه فقط نفسم گرفت از بس دویدم.برو لباساتو عوض کن.
روژین:باشه.دیوونه اگه قلبم از حرکت می ایستاد چی؟ آب یخ و ریختی روم شکه شدم.
_ببخشید.میخواستم شوخی کنم.
روژین:عیبی نداره من خل مشنگ بازی هات عادت دارم.
روژین رفت داخل.یه ذره قدم زدم تا نفسم سر جاش بیاد.
رفتم تو خونه.از دسته ی یخچال برای خودم آب ریختم.گفتم برم تو اتاق رامبد یه ذره اذیتش کنم و بترسونمش.لیوان و توی سینک گذاشتم و راه افتادم سمت اتاق رامبد.صدایی نمیومد.
روژین:چرا اینجا ایستادی؟
_ وای دختر.یواش.زهره ترک شدم.میخوام برم پیش رامبد اما صدایی نمیاد.
روژین: اما رامبد خونه نیست.با دوستاش رفته بیرون.
_ مطمئنی؟ اما من خودم تو حیاط بهش خوردم.غیر از رامبد هم کس دیگه ای هم که تو خونه نیست.مامانت اینا که نیستند.
روژین:عجیبه.شاید چیزی جا گذاشته که برگشت.
صدای موبایل روژین بلند شد.روژین رفت تو اتاقش تا جواب بده.
من سر دوراهی بودم که برم یا نه.آخه صدایی نمیاد.شاید داره لباس عوض میکنه! نه بابا.خودش تازه از بیرون اومده و لباس تنشه..
تصمیم گرفتم برم داخل.دستگیره رو فوری کشیدم پایین و پریدم تو اتاق.
_پــــــــــــــــــــخ .
از چیزی که دیدم دهنم مثل غار علی صدر باز موند.وای خدا .این از کجا پیداش شد؟ پس رامبد کو؟ این چرا این شکلیه؟ خاک بر سرم.
روی تخت نشسته بود و داشت با حوله کوچیکی که دور گردنش انداخته بود سرش و خشک میکرد.از تعجب چشماش در اومده بود.شلوار جین پوشیده بود.بالا تنه اش لخت بود و سینه های برجسته اش برق میزد.نه میتونستم تکون بخورم نه میتونستم حرفی بزنم.سر جام خشک شده بودم.من زل زده بودم بهش و اون به من...
صدای روژین اومد که گفت: فکر نکنم.رامبد اومده خونه اما من آرشام و ندیدم.باشه خبر میدم.
روژین از کنارم رد شد و گفت:ملودی تو چرا خشکت زده؟
جوابی نداشتم که بدم.انگار دهنم رو چسب اوهو زده بودند.
روژین که دید جواب ندادم راهی که رفته بود و برگشت.از روی صدای دمپاییش متوجه شدم.
روژین: ملودی حالت خوبه؟چرا جواب نمیدی؟ کجا رو نگاه میکنی؟
روژین کنارم قرار گرفته بود.به داخل اتاق نگاه کرد.
روژین با تعجب گفت: آرشام؟تو اینجا چیکار میکنی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۱ ، ۲۲:۴۹
_ باشه.روژین تو چند تا کاغذای رنگی بریز.راستی بهت گفته بودم کاغذ رنگی که داخل اون لوله های آمادست بخری و گرفتی؟


روژین: آره تو ماشینه.


_ بعدا بیار یادت نره.روژین برو از تو کابینت پفک در بیار بخوریم.بابا دیشب خرید تازه ست.


روژین: باشه.

رفت تو آشپزخونه.پفک ها رو تو یه ظرف خالی کرد و اومد بیرون.روی مبل پرید و ظرف و گذاشت رو پاش.با کنترل تلویزیون و روشن کرد.فیلم " یکی از ما دو نفر" داشت نشون میداد.مشغول خوردن شد.
از روی صندلی پریدم و پایین اومدم.
روژین: آخی.چقدر تلویزیون دیواری خوبه.
_ هوی.گفتم بیار بخوریم.نگفتم بیار بخور.
روژین: بیا بخور.ریختم که بخوریم دیگه.
سه چهار تا رو فرو کرد تو دهنش.
_ یواش.کسی دنبالت نمیکنه.
روژین: هیــــــس.اینجاش حساسه.
_ من چی میگم این چی میگه؟!!
کنارش نشستم و یه مشت پفک برداشتم.بعد بلند شدم و رو مبل روبروش دراز کشیدم.
روژین: هی هی.چرا انقدر زیاد برداشتی.
_ آخه میترسم دنبال منم بیان.
روژین: کیا؟
_ همون کسایی که دنبالت کردن.
روژین اولش نگرفت چی گفتم.بعد از ده ثانیه متوجه شد و کوسن کناریش و پرت کرد طرفم.
روژین: منو مسخره میکنی؟
خندیدم و گفتم: نه...
روژین: نه ؟
_ آره.
روژین: آره.
_ نه .
روژین:خل کردی منو.اُه نذاشتی ببینم بابک چی گفت.
بابک همون بهرام رادان بود.خیلی السا فیروز آباد و دوست دارم.دختر نازیه.
به مبل تکیه دادم و گفتم: به من چه.تو یک دفعه سیم های مغزت اتصالی داد.
روژین:من غلط کردم.بذار جان عمه ات ببینم.
_باشه.چون جون عمه ام و قسم خوردی.
چند ساعتی فیلم های مختلفی دیدیم.دیگه خسته شدیم و خوابیدیم.برای ساعت4 آلارم ساعتم و فعال کردم تا خواب نمونیم.

*****************************
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدیم.به ساعت نگاه کردم.او اوه ساعت 5:30.یعنی آلارم این همه مدت داشت زنگ میزد؟

روژین:وای .خواب موندیم.بدو بریم سریع آماده شیم و ریخت و پاشی که کردیم و جمع کنیم.
_باشه بریم.
وسائل بادکنک و ... رو جمع کردیم.رفتیم طبقه بالا.ساک لباسامون تو اتاق گذاشته بودیم.لباسامون و در آوردیم و روی تخت انداختیم.روژین پیراهن حلقه ای مشکی که هم رنگ چشمای خوشگلش بود پوشید.من پیراهن پشت گردنی سفیدم و پوشیدم.کمربند پهن ورنی مشکی رنگشو بستم.
کفش عروسکی مشکی رنگم و پوشیدم.
روژین: بیا بشین موهاتو سشوار بکشم.
مخالفتی نکردم و روی تخت نشستم.موهام هم اتو کشید.روژین دو طرف موهام و( روی شقیقه هام) گیس کوچیکی کرد.و از پشت به هم رسوند و با کش ریز بست.
روژین: ماه شدی.
_مرسی.تو هم ناز شدی.
روژین:ممنون
صدای آیفون تو خونه پیچید.بدو رفتم پایین.
دوستای ملینا بودند.اکیپ ریختن داخل.همه با هم هماهنگ کرده بودن.
اومدن تو.رفتم جلو و ازشون استقبال کردم.
بقیه هم از راه رسیدن.ساعت 7 شد.همه منتظر مینا شدیم.
مهبد زنگ زده بود و گفت تا 5 دقیقه دیگه میرسن.
زنگ خونه یه صدا در اومد.چراغ ها رو خاموش کردم.به همه گفتم دورم پشت در جمع بشن .
صدای قدم هاشون میومد.
ملینا: مهبد چرا اینقدر سوت و کوره؟!
مهبد: بریم داخل میگم.
در باز شد.ملینا یه قدم گذاشت داخل.
اول من و بعد بقیه شروع کردیم به گفتن"happy birthday" .....صدای قدم هاشون میومد.
ملینا: مهبد چرا اینقدر سوت و کوره؟!
مهبد: بریم داخل میگم.
در باز شد.ملینا یه قدم گذاشت داخل.
اول من و بعد بقیه شروع کردیم به گفتن"happy birthday" .....
روژین چراغ ها رو روشن کرد.همه دست زدند.ملینا با دهن باز داشت نگاهمون میکرد.جلو رفتم و بغلش کردم.
_ فدات بشم.چرا دهنت ده متر بازه؟ تولدت مبارک.
ملینا:مرسی ملودی.مرسی.
بوسیدمش و گفتم: خواهش میکنم عزیز دلم.
ملینا به اطرافش نگاه کرد و گفت:وای خدا.این جا چقدر خوشگل شده؟! کار توئه نه؟
_ آره.خوب شده؟
ملینا:عالیه.فراتر از عالی.مرسی خواهرجونم.
محکم بغلم کرد و لپمو بوسید.
_اه اه.برو کنار آبلمبوم کردی! همه تفشو خالی کرد رو من.أی.
ملینا:لیاقت نداری.
خندیدم و دستم و رو شونش گذاشتم.
_ شوخی کردم عشقم.
مهبد اومد جلو و گفت:بیا کنار ملودی که واقعا لیاقت بوسه های ملینا رو نداری.بیا کنار بذار کسی که لیاقت داره جات بیاد.
ملینا خندید.
_خجالت نکشی یه وقت؟
مهبد:چرا خجالت؟ملینا جان بیا منو ببوس.واقعا لیاقت نداره.
_ دیگه چی؟ برو ببینم.شما نامحرمین.ملینا حتی بهش دست نده.
مهبد:مثلا من پسرعموشَما ؟؟!!!
_ خب هستی که هستی.
مهبد: دست که میتونم بدم.
نیشخندی زدم و گفتم: حالا که فکر میکنم میبینم که اشکالی نداره و میتونی دست بدی.
مهبد:خسته نشدی از بس فکر کردی؟
_ شوخی کردم.ناراحت شدی؟
مهبد:نه اصلا.چی بود که حالا بخوام ناراحت بشم؟
ملینا: اینا رو بیخیال شین.ملودی تو بچه ها رو دعوت کردی؟ من برم پیششون.
_ آره.برو.اصلا حواسم بهشون نبود.
ملینا با جیغ از سر خوشحالی پرید تو بغل دوستاش.همه دورش جمع شدن.ملینا: اینا رو بیخیال شین.ملودی تو بچه ها رو دعوت کردی؟ من برم پیششون.
_ آره.برو.اصلا حواسم بهشون نبود.
ملینا با جیغ از سر خوشحالی پرید تو بغل دوستاش.همه دورش جمع شدن.
_مهبد به بابا زنگ زدی؟

مهبد: برای چی؟ اگه کیک و میگی فکر کنم تا یک ساعت دیگه بیارن.
_ آره کیک و میگم.پس نزدیکن.
مهبد: من میرم پیش کامیار.
_ باشه.
منم رفتم پیش گلنوش و گلناز.ملینا هم اومد و باهاشون روبوسی کرد.
شیرینی و میوه براشون آوردم.به کمک روژین آبمیوه ها رو تو لیوان ریختیم و تعارف کردیم.
به نیم ساعتی رقصیدیم.ساغر دوست ملینا پیشنهاد داد صندلی بازی کنن که خاطره کودکی هاشون زنده بشه.چند تا صندلی بردم وسط سالن.آهنگ "نمیدونی " احسان پایه و گذاشتم و صداشو بلند کردم.کنترل و تو دستم نگه داشتم تا استپ بزنم.یک ربعی بازی کردن.خود ساغر برد.همه تشویقش کردیم.
آهنگ شهیاد " احساس شیرین" گذاشتم و صدا رو تا ته زیاد کردم.عاشــــــــق این آهنگشم.ملودی داشت با دوستاش حرف میزد.دسشو گرفتم و کشوندمش وسط.
ملینا: چته؟
_ میخوام با خواهر کوچولوم برقصم.عیبی داره؟
ملینا:نه.بزن بریم.
دورش چرخیدم و هم زمان با آهنگ خوندم.دستشو بالا گرفتم و چرخوندمش.جاهایی که ریتمش قر دار میشد مثل شمع آب میشدم و میرفتم پایین!
همه دست میزدن و جیغ میکشیدن.از این حرکاتشون یه لحظه فکر کردم ملینا عروسیشه و خواهر عروس داره باهاش میرقصه.ای جون انقدر دلم میخواد خاله بشم.
مشغول رقصیدن بودم که صدای آیفون اومد.روژین در و باز کرد.رفت تو حیاط.
دیگه آخرای آهنگ بود.داشتم قر میدادم که صدای بابا اومد.
بابا: آره دوطبقه گرفتم.ملینا؟کجایی؟
دست از رقص کشیدم و با دست به گلنوش اشاره کردم که صدای موزیک و کم کنه.دست ملینا رو گرفتم و پیش بابا رفتیم.
بابا: سلام دختر بابا.تولدت مبارک عزیزم.
ملینا بابا و بغل کرد و گفت: سلام.مرسی باباجونم.
بابا: ملینا یه سورپرایز برات دارم.
ملینا با ذوق گفت: چیه؟
بابا: الان میگم.
یه دختر خوشگل چشم طوسی اومد داخل.این دیگه کیه؟؟ خاک وچوک نکنه سر مادرم هوو آورده بابام!!! ملودی این مزخرفات چیه میگی؟!! چهره اش برام آشنا بود.خیلی خیلی آشنا بود.پشت سرش یک پسر اومد داخل که سرش پائین بود.دستش سبد گل بود.
ملینا جیغ کشید و گفت: وای آرامیس.خودتی؟؟
آرامیس؟آرامیس کیه؟
آرامیس لبخندی زد و گفت: سلام عزیزم.آره خودمم.
پسر از صدای جیغ ملینا سرشو آورد بالا.چشمام به چشمای طوسیش خورد.
خدای من.این اینجا چکار میکنه؟!!! کی دعوتش کرد؟
آرامیس؟آرامیس کیه؟ آرامیس لبخندی زد و گفت: سلام عزیزم.آره خودمم.
پسر از صدای جیغ ملینا سرشو آورد بالا.چشمام به چشمای طوسیش خورد.
خدای من.این اینجا چکار میکنه؟!!!
روژین: إ سلام.شما اینجا چیکار میکنید؟!
آرامیس: آقای هاشمی ما رو دعوت کردن.
بابا: ملودی همراهیشون کن.
_ من؟ بله چشم.بفرمایید داخل.خوش اومدین.
آرامیس:مرسی.
اومد داخل.بردمش طبقه بالا تو اتاق مهمون ها که لباساشون و گذاشته بودند.
در و باز کردم و گفتم: آرامیس جان اینجا لباستون و در بیارید.
آرامیس لبخند دلنشینی زد و گفت:باشه.شما باید ملودی باشین درسته؟
منو از کجا میشناسه؟!! حتما بابا گفته.
لبخند زدم و گفتم: بله... من میرم بیرون شما راحت باشین.
رفتم تو آشپزخونه.روژین داشت شربت میبرد.پارچ شربت رو از دستش گرفتم .
گفتم:روژین بده به من.مثلا تو مهمون مایی.برو بشین من به کارا میرسم.
روژین: آخه ...
_ آخه بی آخه.برو بشین پیش پسردایی ات.
روژین: باشه.
_روژین یه لحظه صبر کن.
روژین:باشه.چی شد؟
_اون دختره که اسمش آرامیسه کیه؟ معلوم بود که میشناسیش.
روژین: وا.مگه میشه دختر دایی خودمو نشناسم؟!
_ چی؟ دختر دایی ات؟
روژین: آره.
پس بگو چقدر برام آشنا بود.هم چهره ش و هم رنگ چشماش.
روژین:من رفتم.زودتر بیا میخوام با آرامیس آشنات کنم.
_باشه.
لیوان ها رو پر ازشربت کردم.داخل سینی گذاشتم و رفتم تو سالن.آرشام کنار رامبد نشسته بود.سرش تو موبایلش بود.سرم و چرخوندم تا بابا رو پیدا کنم اما نبود.
رفتم جلو و سینی رو جلوش گرفتم و گفتم: بفرمایید.
سرشو آورد بالا.اووف انقدر چشاش خوشگله با اون خماری که داره آدم دلش ضَف میره.
یه لیوان آب پرتقال برداشت.
آرشام: ممنون.
_خواهش میکنم.
کنار رامبد ایستادم و گفتم:سلام.تو کی اومدی؟
رامبد: سلام خانوم زیبا.همون موقع که با آرامیس رفتین بالا.منو ندیدی چون پشت آرشام بودم.
_ راست میگیا.یک جفت کفش کنار در دیدم.پس تو بودی.رامبد جان تقصیر تو نیست تقصیر قد کوتاهیته.
رامبد:ملودی!
_ جونم داداش کوچولو؟
رامبد:حالا تو ضایعم نکنی راحت نمیشی؟
_ وا چرا ضایعت کنم؟خب واقعیته.قدت متوسطه اشکالی که نداره.
آروم گفتم که آرشام نشنوه: من قصدم مسخره کردنت نبود منظورم قد دراز آقا آرشامت بود.از بس درازه تو اون پشت دیده نشدی.
رامبد خندید.
_ چرا میخندی؟ خب راست میگم دیگه.آدم یاد زرافه میفته.چند متره؟
رامبد: از دست تو.اتفاقا قدش هم خوبه.190 یا بیشتره.
_ راست میگی همچین هم دراز نیست.
روژین: به چی میخندین؟ ملودی باز شوخ طبعیش گل کرد؟ پاشو بریم پیش آرامیس.
_ بریم.

_ راست میگی همچین هم دراز نیست.
روژین: به چی میخندین؟ ملودی باز شوخ طبعیش گل کرد؟ پاشو بریم پیش آرامیس.
_ بریم.
آرمیس با ملینا روی مبل نشسته بودند و حرف میزدند.دختر ناز و خوشگلیه.موهای فر مشکی.چشمای طوسی با لبای ظریف.پیراهن خاکستری خوش دوختی هم پوشیده بود که خیلی به رنگ چشمای نازش میومد.
ساغر ملینا رو صدا زد.ملینا از آرامیس عذر خواهی کرد و رفت پیش دوستاش.رو مبل کنار آرامیس نشستیم.من سمت راست و روژین سمت چپش.
آرشام و رامبد هم سمت چپ مبل روبرو نشسته بودند.به اندازه ی کافی دور بودم و دید کاملی بهش داشتم.
_ خیلی خوش اومدی آرامیس جان.
آرامیس:مرسی.چه چشمای خوشرنگی دارین.
لبخند زدم و گفتم: لطف داری.
آرامیس:میتونم باهاتون راحت باشم؟
_ البته.
آرامیس:روژین میگفت خوشگلی اما فکر نمیکردم انقدر خوشگل و ناز باشی.مثل فرشته ها میمونی.
_ مرسی.چشمات قشنگ میبینه.
آرامیس:جدی گفتم.
روژین:آره خیلی خوشگله.گه من پسر بودم حتما میرفتم خواستگاریش.
خندیدیم.
_ مطمئن باش جواب رد میدادم.
روژین: میدونستم.ای لامصب چه تیکه ای هم هست.قبول نکرد که!
آرامیس: کی؟
روژین: ملودی رو میگم.
آرامیس گیج نگاهمون کرد.
_ عادت میکنی عزیزم.زیاد بهش فکر نکن.
_ روژین تازه یادم اومد.عکسای تولدت که باهم نداخته بودیم و چاپ کردی؟
روژین: نه.خوب شد گفتی.دوربین دست آرشام بود.داده بودم برام چاپ کنه.دوستش آتلیه داره.خوب شد یادم انداختی برم ازش بپرسم آماده شد یا نه.
روژین بلند شد و رفت پیش آرشام.
_ عزیزم شربتت و بخور گرم میشه.
آرامیس:باشه.
نگاهم سمت آرشام چرخید.کت ورنی مانند گلبهی با تیشرت گلبهی کمرنگ با شلوار جین خاکستری.یک جیگری شده که نگو.دفعه قبل که اومده بود خونمون کت مخملی با شلوار جین و پیراهن آبی پوشیده بود.خیلی خوش سلیقه ست.انقدر این لباس بهش میاد.یه لحظه سرشو بلند کرد و منو دید.سریع سرم و آوردم پایین.وای چه بد شد.حتما سنگینی نگاهمو حس کرد.
از گوشه چشمم نگاهش کردم سرش پایین بود و لبخندی رو لبش.نکنه داره به من میخنده تو دلش؟
با ضربه ای که به دستم خورد دست از دید زدنش برداشتم.
آرامیس پسبید بهم و در گوشم گفت:هوی خوشگله پسر مردمو خوردی.
هول شدم.
_ ها؟
آرامیس: میگم درسته خوردی داداشمو با اون چشمای وحشی ات.
خودمو زدم به بی خیالی.
_من؟
آرامیس: نه پس من.
_ شاید.
آرامیس:نگاه.داری انکار میکنی.حالا ولش کن.چند روز پیش داشتم از کنار اتاق آرشام داداشم رد میشدم که یه چیزایی رو دیوار اتاقش دیدم.
_ چی دیدی؟_ چی؟
آرامیس:چرا انقدر هولی؟
_من دارم از فضولی میمیرم.بگو.
خندید و گفت: باشه.رفتم تو اتاقش.دهنم ده متر باز موند.روی دیوار مقابل تختش یه عالمه عکس از یه جفت چشم آبی خوشرنگ بود.تاحالا نشده بود آرشام از این کارا بکنه.
_چه کاری؟ این که عکس چشم بچسبونه روی دیوارش؟ این که کار عادی ایه.
آرامیس:نه.برام جای تعجب داشت که عکس چشمای دختر بود.
_ دختر؟ تو از کجا متوجه شدی که دختره؟
آرامیس: زرنگ از روی اون چند تار مو که روی چشمشش ریخته بود.
تیکه تیکه گفتم: چی میگی؟ واقعا؟
آرامیس: دروغم چیه.تو رو که دیدم یاد اون عکس ها افتادم.
_ جدا؟ چشمای من مثل اون خوشرنگه؟
آرامیس:آره.
یه لحظه به فکر فرو رفتم.چطور عکس دختر تو اتاقشه در حالیکه زن داره؟!! اگه زنش بود که آرامیس تعجب نمیکرد.
_ آرامیس یه سوال فنی دارم.
آرامیس: بگو.
_ تو میگی عکس دختر تو اتاقش بود آره؟
آرامیس: خب آره.
_ بعد زنش هیچی نمیگه؟ با خانومش تو خونه خودتون زندگی میکنین؟
آرامیس خندید.انقدر خندید که تو چشماش اشک جمع شد.همه با تعجب نگاهش کردن.وا چرا همچین میکنه؟ کجاش خنده داشت؟!! از بقیه عذر خواهی کردم و گفتم هیچی نشده براش جک تعریف کردم به خنده افتاد.
_ چرا میخندی؟
آرامیس با خنده گفت: ملودی کی اینو بهت گفت؟
_ روژین.
آرامیس: روژین چرت و پرت گفت.آرشام و زن گرفتن؟ محاله.
روژین اومد پیشمون و گفت: آرامیس چه خبرته؟
آرامیس: روژین چرا به ملودی دروغ گفتی؟
روژین با تعجب گفت: من؟ من دروغ گفتم؟ اونم به کی؟ ملودی؟
آرامیس: ملودی گفت تو بهش گفتی آرشام زن داره.
روژین چشماش گشاد شد و گفت: من؟
_ چرا اینجوری میکنین؟ روژین مگه نگفتی آرشام زن داره؟
روژین: من غلط بکنم.
_ إ.إ.إ ... اون موقع تو تولدت موقعی که من و سولماز ازت پرسیدیم اون دختره کیه کنار پسره تو گفتی زنشه.نگفتی؟!!
روژین خندید و گقت: منظورم پسر عموم شهرام بود.
_ واقعا؟
روژین: نه پس.نه نه اون چیزی که میگفتی چی بود؟ آها... پ ن پ
_ گمشو.جدی میگی؟ من و سولماز و عطیه فکر میکردیم زن داره.پس اون دختره با آرایش غلیظ کی بود که بهش چسبیده بود؟
آرامیس:اه اه.دخترخاله ی کنه ام شهره بود.هی خودشو به داداشم میچسبونه.
_ که اینطور.
روژین: أی اسمشو نیار تنم خارش میگیره.ازش بدم میاد.
آرامیس: راستش منم ازش خوشم نمیاد.
صدای موزیک باعث شد صحبتمون قطع بشه.دست آرامیس و روژین و گرفتم و بردم وسط.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۱ ، ۲۳:۲۶
سولماز: بله؟
_ سلام ترشیده.
سولماز: ای نمیری تو.ترشیده خودتی.خوبی؟ چه خبرا؟ کجایی؟ کم پیدایی؟!
_ اوووووو.بابا یکی یکی بپرس.مرسی خوبم.سلامتی.تو چه خبر؟ من کم پیدام یا تو؟!! تو این چند روز ندیدمت!!
سولماز: آره.از کلاسام عقب افتادم.سرم شلوغه.حالا چی شد که زنگ زدی؟
_ فردا تولد ملینا.زنگ زدم که بگم فردا بیای.
سولماز:مبارکش باشه. ملودی؟
_ جون؟
سولماز: یادت رفت؟ نمیخوای بیای؟
_ چی رو یادم رفت؟ کجا بیام؟
سولماز: فردا مراسم عقد کنونمه مثلا.نمیای؟

_ آخ آخ.به جان ملی یادم رفت.پیشاپیش تبریک میگم ترشیده جون.بالاخره یکی پیدا شد و توی ترشی لیته رو گرفت.واقعا آفا سیاوش شما دیوونه نیست احیانا یا سرش به تخته سنگی نخورده؟
سولماز: ملودی میکشمت.
_ نه بابا.نکش فردا تولد خواهریمه باید زنده باشم.
سولماز: نمکدون انقدر نمک نریز.پس نمیای؟
_ ببخشید عزیزم اما واقعا نمیتونم بیام.ایشاا... تو عروسیت جبران میکنم نیومدن امروزم رو.
سولماز با دلخوری گفت:باشه.اشکالی نداره.اما اگه عروسی نیای.وای به حالت.
_سولماز خانوم گل گفتم که حتما میام.مگه میشه عروسی بهترین دوستم نیام؟
سولماز:باشه.به ملینا هم تبریک بگو.
_ حتما.
سولماز: کاری نداری؟
_ نه.... راستی سولماز من تو رو میکشم.چرا بهم در مورد پسرخاله ات نگفتی؟
سولماز: هی وای من.یادم رفت بگم.ببخشید که وقت قبلی نداشتم.
_ کوفت نخند.میدونستی استاد دانشگاهمونه؟
سولماز: آره.
_ الهی که ... خب چرا نگفتی عزیز من؟
سولماز: میخواستم سورپرایز بشه.
_ میخواستم سورپرایز بشه.اینم شد حرف؟ اصلا قانع نشدم.
صدای سیاوش از پشت تلفن بلند شد.
سیاوش: سولماز بیا باید این وسائل و ببریم.چقدر حرف میزنی.
سولماز: الان میام.خب چکار کنم دارم با یه وراج سر و کله میزنم.
سیاوش خندید و گفت: ملودی؟
سولماز: آره.
_ میکشمتون.اگه دستم به سیاوش برسه.بهش بگو وراج خودشه و ... استغفرالله .
سولماز:هوی.یه تار مو از شوهرم کم بشه من میدونم با تو.
_چه شوهرم شوهرمی راه انداخته.هنوز که شوهرت نشده.
سیاوش: ملودی قطع کن ما کار و زندگی داریم.
_ پررو.سولماز برو.سلام برسون.
سولماز خندید و گفت: به دل نگیر.تو هم سلام برسون خدافظ.

_ مگه بچه ام؟ خدافظ.
اصلا یادم نبود فردا مراسم عقدشونه.بد شد.اما اشکالی نداره مهم عروسیه که میرم.مامان برای شام صدامون زد.از اتاق بیرون اومدم.ملینا هم خارج شد.باهم رفتیم پایین تو آشپزخونه.
بابا و مامان برای خودشون کشیدند.ما هم سر میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم.به اندازه کافی خوردم از سر میز بلند شدم و تشکر کردم و رفتم تو هال.الان خانم مارپل میده.
تی وی و روشن کردم و زدم کانال من و تو.یه ساعت گذشت و خانوم مارپل تموم شد.من عاشق فیلم های جنایی و کارگاه بازی و اکشنم.

شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم.


شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم.روی تخت دراز کشیدم.برای فردا باید وسائل تزئینی بگیرم.البته از قبل باقی مونده. بادکنک باید بگیرم.با تنقلات و خرت و پرت دیگه ...
*************************
الان تو ویلاییم.با روژین مشغول درست کردن تزئیناتیم.نفسم بند اومد از بس فوت کردم تو بادکنک ها.روژین خانم که خیلی ریلکس داره با دستگاه بادشون میکنه.
_ روژین خوبی؟
روژین:آره.تو چطوری؟
_خسته نشی یه موقع!!
روژین:نه.نگران نباش.
_ پررو.حالم بد شد از بس دم و بازدم کردم.بده به من اون دستگاه رو.معلومه که خوبی.مثل من نیم ساعت در حال باد کردن 50 تا بادکنک نیستی.بده به من.حالا تو با نفست بادشون کن.
من و روژین با بادکنک ها رو زمین پخش شده بودیم.دورمون یه عالمه بادکنک های رنگارنگ بود.دستگاه و پرت کرد طرفم.تو هوا گرفتمش.
_ دیوونه نمیگی میخوره تو صورتم دماغ خوشگلم میشکنه؟
روژین: نه.چون میدونم بادمجون بم آفت نداره!
_رو که نیست.روژین اون نخ و بده.
نخ و ازش گرفتم.دور سر چند تا بادکنک پیچوندم و گره محکم زدم.از جام بلند شدم.یه صندلی گرفتم و وسط سالن گذاشتم.بالا رفتم.خدا رو شکر که قدم به سقف میرسه.قدم بلنده.175 سانتی مترم.همه ی دوستام حسرت قد بلندیم و میخورن.روژین هم جزوشونه.یک دلیل نپوشیدن کفش پاشنه بلند همینه.دلیل دومش برای اینه که من از کفش های اسپرت و عروسکی خوشم میاد.
_ روژین چسب و پونز بده.
روژین: همچین میگه انگار رفته تو اتاق عمل.چسب و بده. بگیر.
_به جای اینکه غر بزنی و ادای منو دربیاری برو بادکنک ها رو فوت کن بعد بده من آویزونشون کنم.
روژین: پس تو تزئینات و انجام بده.من بادشون میکنم البته با دستگاه هوا.
_ باشه تنبل.
روژین: ملینا کجاست؟
_ ملینا دانشگاهه.کلاس جبرانی داشت.
روژین: حالا با چه ترفندی میخوای بیارینش اینجا؟
_ راست میگیا.چجوری؟
روژین: جدی گفتم.
_ خب منم جدی گفتم.نمیدونم...آها میتونیم یه کاری بکنیم.
روژین: چه کاری؟
_ به مهبد میگم بیارتش.
روژین پوفی کرد و گفت: خسته نباشی.من نگفتم کی بیاره منظورم این بود که چجوری بیارینش؟ یعنی چه دلیلی میخواین بیارین؟
_ خب تو مهلت حرف زدن نمیدی که.میخواستم بگم مهبد میتونه یه جوری بهش بگه که شک نکنه و هم دلیل خوبی بیاره.
روژین: چی بهش بگه؟
_ نمیدونم.خودش یه دروغی سرهم میکنه میگه دیگه.
روژین: خوبه.بیا این ها رو هم بگیر.من میرم اونطرف رو دیوار بچسبونم.
_ باشه.روژین تو چند تا کاغذای رنگی بریز.راستی بهت گفته بودم کاغذ رنگی که داخل اون لوله های آمادست بخری و گرفتی؟
روژین: آره تو ماشینه.
_ بعدا بیار یادت نره.روژین برو از تو کابینت پفک در بیار بخوریم.بابا دیشب خرید تازه ست.
روژین: باشه.
رفت تو آشپزخونه....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۱ ، ۲۳:۰۴
من و ملینا رفتیم پای تلویزیون نشستیم.
ملینا:چقدر خوش هیکل بودا ؟
_انقدر در موردش نگو.ول کن دیگه.خوش هیکله.خوشگله.چشماش جیگر وخوش رنگه که هست.به ما چه؟ خوش به حال صاحبش.
ملینا نیشخندی زد و گفت: مچتو گرفتم.
_ کو دستت؟ تو که رو اون مبل نشستی چجوری مچ دستمو گرفتی؟
ملینا:نمکدون.
_ همین که هست.داشتی میگفتی؟
ملینا:من کی گفتم چشماش جیگره؟
اوخ.گاوم زایید.
_ گفتی دیگه.
ملینا: نچ.من اصلا در مورد چشماش نگفتم.اما راست میگیا عجب چشمایی داره؟!
_ من کی گفتم؟ منظورم به تو بود که گفتی.
ملینا:باشه.تو که راست میگی.
خندیدم و گفتم:20 درصد.
ملینا خندید و گفت: یه دونه ای.
رفتم بغلش کردم و گفتم: چاکرتیم.هیچکی انقدر چشاش به خوش رنگی تو نیست.
ملینا:خر شدیم.
بوسش کردم و دم گوشش گفتم: خر که بودی.
سریع از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم.
صداشو شنیدم که گفت: ملودی از تو اتاق بیرون میای که؟
وای نفسم برید.از خنده به سرفه افتادم.الهی! چقدر اذیتش کردم.اشکالی نداره حداقل شب خوب میخوابه!
دم پنجره ایستادم و بیرون و نگاه کردم.حیاط پر از برگ درخت شده.باید تمیز بشن.
عجب نمایشگاهی بود.رنگ های متنوعی داشت.کاشکی مزدا زرد رنگ و انتخاب میکردما! تا بابا نرفته برم بگم اونو بگیره.
کنار پله ایستادم.خیلی وقت بود که از روی نرده پایین نیومدم.الان طلسمش شکسته میشه.روی نرده نشستم و سر خوردم به سمت پایین.
_ یوهـــــــــــــو .
مامان بدو از اتاقش اومد بیرون.منو که دید زد تو صورتش.
مامان: خدا مرگم بده.این چه کاریه؟
پریدم پایین و صاف ایستادم.
_ خدا نکنه مامانم.هیچ کار.سرسره بازی.
مامان سرشو به آسمون گرفت و دستاشم بالا برد: خدایا منو از دست اینا نجات بده.پدر و دختر آخر منو دق میدن.
خندیدم و مامان و بغل کردم.
_ الهی فداتون بشم.من غلط بکنم.
یکی از پشت پرید رو کولم که باعث شد مامان خم بشه.کار ملینا بود.
مامان: خدایا به دادم برس.اینجا خونه ست یا باغ وحش؟

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.نشستم رو زمین و غش غش خندیدم.ملینا هم دست کمی از من نداشت.


یکی از پشت پرید رو کولم که باعث شد مامان خم بشه.کار ملینا بود.
مامان: خدایا به دادم برس.اینجا خونه ست یا باغ وحش؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.نشستم رو زمین و غش غش خندیدم.ملینا هم دست کمی از من نداشت.
مامان:کوفت.ذلیل مرده ها.به چی میخندین؟
من و ملینا:هیچی.ب ... بخشید.
دوباره خندیدیم.مامان سری تکون داد و به سمت اتاقش حرکت کرد.
با خودش گفت: سرسره بازی.من نمیدونم کی میخوان بزرگ شن.همون بهتر که نرفت خونه ی شوهر.
شاکی شدم و گفتم: إ مامان؟
مامان: یامان.
رفت تو اتاقش و در و بست.
ملینا بین خنده گفت:ملودی با تو بود؟ وای خدا !
_ رو آب بخندی.انقدر نخند دندونات میریزن.
ملینا: برو بابا.
_ این چه کاری بود کردی؟ نگفتی یه وقت خدایی نکرده مامان میخورد زمین؟
ملینا: حواسم نبود.خدا رو شکر هم که چیزی نشد.دیدی از اتاق اومدی بیرون.این به اون در.
_ هر هر خندیدم.پاشو برو درستو بخون.
ملینا: ایش.
_پیش.برو انقدر غر نرن.
ملینا رفت.منم رفتم تو اتاق مشترک بابا و مامان.در زدم.
مامان: بیا تو.
رفتم داخل.مامان جلو آینه پشت میز توالت مشغول زدن کرم آفتاب بود.جای تعجب نداره چون روز و شب نداره.هر هشت ساعت باید به پوست زده بشه.بابا تو اتاق نبود!
_ بابا کجاست مامان؟ تو اتاق کارشه؟
مامان: نه.رفت نمایشگاه.
_ ای بابا.چرا بی خبر رفت؟
مامان:حالا چی شده؟
_ میخواستم بگم رنگ سفیدشو بگیره.
مامان: گفتم چی شده.خب زنگ بزن بگو.
_ راست میگیا.
رفتم تو هال.
_ مامان تلفن بی سیم کجاست؟
مامان: رو اُپن آشپزخونه ست.
_ دیدم.
شماره بابا رو گرفتم.بعد از سه بوق جواب داد.
_ الو بابا.سلام.کجایی؟
بابا: سلام.تو راه نمایشگاه.چی شده؟
_ بابا به یه آقایی به نام حمید گفته بودم مزدا سفید و نگه داره تا بری برای تسویه. بابا بجای سفید رنگ زرد و بگیر.
بابا: باشه.چقدر هولی.همین امشب که نمیتونم بگم بیارن.باشه برای فردا.
_باشه خدافظ.
بابا: خدافظ .چیزی نمیخواین بگیرم.
_ اووم...نه همه چی داریم.داری میای لطفا چند تا چی توز موتوری بخر.
بابا:باشه.

تماس و قطع کردم.روی کاناپه نشستم و تلویزیون و روشن کردم.زدم کانال من و تو.


بابا:باشه.
تماس و قطع کردم.روی کاناپه نشستم و تلویزیون و روشن کردم.زدم کانال من و تو. برنامه من و تو پلاس بود.یک دفعه چهره تیام رو صفحه نمایان شد.بعد بقیه بچه های من و تو.داشتن ادای کلیپ آهنگ "گانگام استایل" رو در میاوردن.
چقدر اینا جوکند.خیلی ازشون خوشم میاد.تصویر پریسا اومد که ژست گرفته بود و باد به موهاش میخورد.یک دفعه دوربین اومد پایین.از خنده مردم.سیاوش داشت تند تند فوتش میکرد.من فکر کردم پنکه ست. وای دلم.
ملینا هم وقتی صدا رو شنید اومد پایین.دقیقا همون لحظه که سیاوش داشت فوتش میکرد اومد.ملینا هم خندید. پشت سرش هم مامان اومد و ...
خیلی قشنگ اجرا کردن.یه ذره دیگه تلویزیون نگاه کردم.حوصله ام سر رفته بود.ظرف ها رو از تو ماشین ظرف شویی بیرون آوردم و خودم شستم.
دوباره پای تلویزیون نشستم و فیلم دیدم.بابا اومد خونه.سلام کردم و همراهش به اتاق کارش رفتم.در مورد جا و نحوه برگزاری تولدملینا حرف زدیم .قرار شد بابا فردا کیک معمولی از شیرینی سرا "بی بی" سفارش بده.کیک هاش حرف ندارن.مخصوصا کیک شکلاتیش.اووم. حوس کردم.
مامان صدام کرد که برم کمکش کنم.مامان مشغول تفت دادن پیاز بود.
_ مامان چی میخوای درست کنی؟
مامان: کشک بادمجون.شام باید سبک بخورین.
_ باشه.بذار من کمکت کنم. بادمجون ها رو آماده کردین؟
مامان: آره رو میز گذاشتم.
یه نیم ساعتی تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بودیم.
مامان: ملودی به کیا گفتی بیان؟
_ کجا؟
مامان: تولد ملینا.
_ آها.به دوستای صمیمی اش الان زنگ میزنم.هنوز خبر ندادم.بقیه هم دختر و پسر عمه و عمو.همین.
با روژین و سولماز.
مامان: ملودی الان وقت گفتنه؟باید از چند روز پیش خبر میدادی.
_ خب چیکار کنم.وقت نشد.خودم دیروز فهمیدم تولدشه.تازه حتی مشخص نیست کجا بگیریم.
مامان: وا؟
_ والا.با بابا مشورت کردم.قراره تو ویلا لواسون بگیریم.
مامان: خوبه.الان برو زنگ بزن تا دیر نشده.
_ باشه.اول بذار شام و درست کنم بعد.
مامان: لازم نکرده.برو
_ باشه باشه.رفتم.
رفتم تو اتاقم.فهرست شماره دوستان موبایلم و باز کردم و دنبال اسم دوستای ملودی گشتم.به تک تکشون زنگ زدم.بهشون گفتم که ملینا خبر نداره و میخوایم سورپرایزش کنیم تا یه وقت جلو جلو بهش تبریک نگن. به کامیار و گلنوش و گلنار و شوهرش هم خبر دادم.به روژین هم گفتم.به سولماز زنگ زدم.گوشی رو برنداشت.دویاره زنگ زدم.بعد از چند تا بوق برداشت.
سولماز: بله؟
_ سلام ترشیده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۱ ، ۱۰:۱۴
راه افتادم سمت خونه.کجا تولد بگیریم؟ تو خونه؟ نه شاید بابا بخواد استراحت کنه چون با وقتش پره و مسلما" نمیتونه بیاد تولدش.بعدشم تولدش فقط جوونا رو دعوت کنیم بهتره.... نه زشت میشه. عمه و عمو و بقیه ناراحت میشن که دعوتشون نکردیم !! چه میدونم.بهتره با مامان مشورت کنم.
ریموت و زدم و رفتم داخل حیاط.تو گاراژ پارک کردم.پیاده شدم و رفتم داخل خونه.
مامان در حال تماشای تی وی بود.سلام کردم.
مامان نگاهم کرد و گفت: سلام.خوبی؟ خسته نباشی.
همونطور که از پله ها بالا میرفتم گفتم: مرسی.شما هم همینطور.مامان از بابا چه خبر؟
مامان: یک ساعت پیش گفت بیمار اورژانسی داره.باید عمل میشد.میگفت تومور مغزی داره.بد خیمه . ملودی دعا کن عملش به خوبی تموم بشه.
_ ایشاا... که خوب تموم میشه.بابا تو کارش وارده.من میرم حمام ناهار هم نمیخورم میرم بخوبم.
مامان: باشه مادر.برو
رفتم تو اتاقم.مانتوم و در آوردم.حوله ام و گرفتم و از اتاق خارج شدم و رفتم تو حمام.
هم طبقه بالا حمام داره هم طبقه پایین.هم ما راحت تریم هم برای کسانی که مهمونن و برای چند روز میمونن خونمون.
سه بار موهام و شستم.نرم کننده زدم و دوباره شستم.موهای بلند همین دردسر ها رو داره دیگه.فکر کنم نیم ساعتی میشه که این تو ام.
حوله ام و دورم پیچیدم و رفتم تو اتاقم.لباس خونه ام و پوشیدم.باسشوار بادی به موهام زدم.رو تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم و خوابیدم ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * *

با صدای زنگ آیفون بیدار شدم.به ساعت روی پاتختیم نگاه کردم.ساعت یک ربع به پنج بود.وای چقدر خوابیدم؟!! سه ساعت و نیم خوابیدم !!! از خستگی زیاده دیگه.
با همون شلوار برمودا سفید و تیشرت آبی رنگم که روش نوشته بود " ملودی" رفتم پایین.خدا کنه بابا باشه.
داشتم از پله ها پایین میومدم که صدای خنده ی بابا رو شنیدم.برای چی میخنده ؟؟!! ملودی خلی ؟ خب حتما چیز خنده داری شنیده که میخنده.خنگ شدیا !
مامان رفت سمت در.در و باز کرد. بابا داشت به کسی تعارف میکر که بیاد داخل. بابا اومد تو سلام کرد.پشت سرش هم یه پسر جوونی وارد شد! پام رو گذاشتم رو آخرین پله که چشمم بهش خورد.

چشمام شد اندازه ی فندق.الان کامیار باید اینجا میبود و بهم میگفت چشم گاوی!این اینجا چیکار میکنه ؟؟!!! عقب گرد کردم و از پله ها آروم رفتم بالا.خواستم قبل از اینکه من رو ببینه برم بالا که از شانس خوشگلم منو دید.


چشمام شد اندازه ی فندق.الان کامیار باید اینجا میبود و بهم میگفت چشم گاوی!این اینجا چیکار میکنه ؟؟!!! عقب گرد کردم و از پله ها آروم رفتم بالا.خواستم قبل از اینکه من رو ببینه برم بالا که از شانس خوشگلم منو دید.
بابا:سلام خانوم.بچه ها نیستن؟؟ تنهایی ؟
مامان: سلام.چرا ملودی هست.شما خوبین پسرم؟
خیلی مودبانه سلام کرد.دوباره نگاهم کرد.این که منو دید زشته برم بالا.بابا بهش تعارف کرد بره داخل.وای بدبخت شدم.همینو کم داشتم الان بابا میگه بیا پیشم.
بابا: سلام دخترم.بیا پایین مهمون داریم.
مجبور شدم اون چند تا پله رو که بالا رفته بودم بگذروم و بیام پایین.گفتم: سلام بابا.خوبین؟
خودمو زدم به اون راه که مثلا من نمیشناسمش.گفتم: بابا معرفی نمیکنین؟
بابا: چرا.این آقا پسر گل دکتر آرشام زندی هستن.
جونم؟؟؟ دکتر ؟؟ کی دکتر شد ؟!!!
به چشمای طوسی خوشگلش نگاه کردم و گفتم: سلام.خوشوقتم آقای زندی.خوش اومدین.
آرشام: سلام خانوم هاشمی.ممنون.
مامان: چرا اینجا ایستادین؟ بفرمایید داخل.شاهین راهنماییشون کن.
بابا: بفرما پسرم.
بابا آرشام و برد تو پذیرایی.رفتم پیش مامان تو آشپزخونه.
_ مامان این کیه؟ اینجا چیکار میکنه ؟
مامان: نمیدونم.فقط بابات گفت مهمون داریم.
یه نگاه به خودم کردم. وای من با این سر و وضع رفتم جلوش؟!!!
_ مامان جان نمیتونستی یه ندا بدی که مهمون داره میاد تا من لباس مناسب پبوشم؟!!
مامان سر تا پام و نگاه کرد.گفت: چه میدونستم الان میرسن ؟! حالا اشکالی نداره. تو که به این مسائل حساس نیستی.
برام اهمیت زیادی نداشت.البته وقتی غریبه میومد حجابم رو حفظ میکردما ! الان دیگه فرقی نداره چون منو با اون لباس دکلته دیده !!!
پوفی کردم و گفتم: درست میگین.مامان چایی ساز و روشن کردی؟
مامان: آره.چای آماده ست.برو تو فنجون ها بریز.رو میز گذاشتم.
_ باشه.
چای تو فنجون ها ریختم .تو سینی گذاشتم.
مامان: ملودی برو چای و شیرینی تعارف کن تا من میوه بیارم.
_ باشه.
هال رو طی کردم و از دو پله ای که به پذیرایی راه پیدا میکرد بالا رفتم. مشغول حرف زدن بودند .بابا میخندید اما آرشام به یک لبخند اکتفا کرده بود. چقدر بابا خوشحاله !!
بابا پیش دست گذاشته بود.کارم آسون تر شد.رفتم جلو آرشام و خم شدم و بهش چای تعارف کردم.هم زمان با جلو اومدن دستش چند تار موهام مثل آبشار رو دست آرشام سرازیر شدن.سینی رو پایین تر آوردم تا راحت تر برش داره و سرم و عقب کشیدم.چه افتضاحی شد.آرشام آروم تشکر کرد.منم آروم جوابش رو دادم.
به بابا هم تعارف کردم.سینی و روی میز گذاشتم و شیرینی تعارف کردم.بعد از تعارف کردن داشتم میرفتم بیرون که موضوع صحبتشون باعث شد که گوشام تیز بشن.
بابا:آرشام جان کارت عالی بود.فکر نکنم من از پس اون تومور که بدخیم بود و امکانش زیاد بود بیمار جونش رو از دست بده بر میومدم.
آرشام: این چه حرفیه؟! خجالتم ندید....
چی شد؟ آرشام رفت تو اتق عمل؟ با بابا؟ مگه آرشام هم جراح مغز و اعصابه؟؟!! وای من چقدر خنگ شدم.آره دیگه وگرنه تو اتاق عمل زیر دست بابا چیکار میکرد؟! واقعا جراحه ؟؟ نه !!!!


داشتم به حرفاشون گوش میدادم که دستی رو شونه م قرار گرفت و باعث شد جیغ خفیفی بکشم.برگشتم سمت صاحب دست. ملینا بود.
_ خدا بگم چی کارت نکنه .مرض داری دختر.
بابا از تو پذیرایی بلند گفت: چی شد ملودی؟
دست ملینا رو گرفتم و رفتیم تو آشپزخونه.
بلند گفتم: هیچی.یه سوسک از کنار پام رد شد ترسیدم.
مطمئنا بابا از تیکه ام فهمید ملینا بود.به خاطر همین به ادامه ی بحث پرداخت.اَه ملینا نذاشت بفهمم چی میگن که.من اگه نفهمم دق میکنم.
ملینا:خودت سوسکی بی ادب.به من میگی سوسک؟
در فریزر و باز کردم و بستنی دارک چاکلت رو درآردم.
_ آره مگه نیستی؟
ملینا: خودت خواستیا ؟
_ چی رو ؟
ملینا: اینو.
در فریزر رو بستم.یک دفعه احساس قلقلک کردم.باز این ملینا دست رو نقطه ضعف من گذاشته بود.دستاشو از روی شکمم برداشتم و گفتم: وای نکن ملینا.الان صدای خندم تا پذیرایی میره.اونوقت آبروم میره پیش مهمون.
ملینا دستاش و برداشت و گفت: مهمون؟ کیه ؟
رو صندلی نشستم و پلاستیک بستنی رو باز کردم.
_ آره مهمون.آقای دکتره تازه به دوران رسیده اومده.
ملینا روبروم نشست و گفت: کی رو میگی؟
یه گاز از بستنی زدم.با لحن کش داری گفتم: آقای دکتر آرشام زندی.پسره ی کله قندی !
ملینا خندید و گفت: چرا حرس میخوری؟حالاکی هست این آقای کله قندی؟؟!!
گفتم: همونی که تو تولد روژین باهاش رقصیدم.پسره ی از خودراضی.
ملینا با هیجان گفت: راست میگی؟ میخوام برم ببینمش.
_ هیس.یواش تر حرف بزن صدات میره.
ملینا: خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش.اون موقع من پیشتون نبودم داشتم با آرامیس حرف میزدم.
_ خیلی خب.میتونی به بهانه ی میوه بردن بری ببینیش.حالا خیلی دیدن هم نداره. إ إ إ ؟؟
ملینا: حرس نخور برات سمه.باز چی شده؟
_ از دست این مغرور مگه میشه حرس نخورد؟ اونموقع که داشتیم میرقصیدیم برگشته بهم میگه سالسا بلدین؟ مواظب باشین پامو لگد نکنین !!! پررو.خب اگه من بلد نبودم چرا اومدی همپای من بشی؟!!!
ملینا با شگفتی گفت: واقعا اینو گفت؟
_ پ ن پ. از خودم ساختم.حالا اینو گوش کن. یه بار که از دانشگاه داشتم میومدم خونه تو پارکینگ دنبال سوییچ میگشتم که بهش خوردم.ازش عذر خواهی کردم و گفتم ندیدمتون.برمیگرده میگه ندیدین یا نخواستین ببینین؟؟ رو که نیست سنگ پا قزوینه !
ملینا خندید و گفت: وای دلم.چقدر دوست داشتم حرس خوردنت رو ببینم.
_ مرض.
ملینا: تا حالا نشده بود کسی باهات اینطوری رفتار کنه. نه ؟
_نیشتو ببند.خیلی پررو هه .رو شو کم میکنم.ملینا: تا حالا نشده بود کسی باهات اینطوری رفتار کنه. نه ؟
_نیشتو ببند.خیلی پررو هه .رو شو کم میکنم.
ملینا: انقدر غر نزن.حرسم نخور اون چوب بستنی رو داغون کردی.بندازش دور.
به چوبِ بستنی که همه رو خورده بودم و از حرس با دندونام فشارش میدادم نگاه کردم.لهش کردم رفت.
ملینا: من میرم پیشش.کی خونه ست؟
_ مامان و بابا پیششن.وقتی اومدی بهم بگو چی گفتن.حالا برو ببر تا صدای مامان در نیومده.
مامان به اُپن تکیه داد و گفت: پس میوه کو ملودی؟
من و ملینا هم دیگه رو نگاه کردیم و خندیدیم.دیگه به این رفتارای مامان عادت کرده بودیم!
مامان: چیز خنده داری گفتم؟
_ نه مامان جان.ملینا برو ببر دیگه.
به رفتنشون نگاه کردم.فردا تولدشه.یادش هست یا نه؟ معلومه که یادشه.مگه میشه آدم روز تولدش رو فراموش کنه ؟!! چقدر این دختر گله.به روی خودش نمیاره که تولدشه.شاید نمیگه چون فکر میکنه میخوایم سورپرایزش کنیم؟ که همینطور هم هست.فکر کنم تو ویلای لواسون براش تولد بگیریم بهتر باشه. هم فضا بازه هم مزاحم همسایه ها نمیشیم.
بلند شدم برم تو اتاقم که دیدم آرشام داره میره.حداقل یه خداحافظی بکنم وگرنه زشت میشه.کنار پله ها ایستادم.
بابا دست روی شونه آرشام گذاشت و گفت: آرشام جان کار امروزت عالی بود.ممنون پسرم.تو جون بیمارم و نجات دادی.
آرشام:شما لطف دارین آقای هاشمی.من به عنوان دستیاراومده بودم که کمکتون کنم.مرسی که منو قابل دونستین.
بابا:حقیقت و گفتم.خسته نباشی.
آرشام: خانم هاشمی خیلی زحمت کشیدین.ممنون.ببخشید مزاحم شدم.
مامان: مراحمی پسرم.باز هم بیا خوشحال میشیم.
بابا: امروز به کمک تو تونستم این عمل سخت و انجام بدم.
بعد خندید و گفت:این یکی از اثرات پیری منه.فکر کنم دیگه باید از مقام جراح مغز و اعصاب استفاء بدم.
آرشام سرشو پایین انداخت و گفت: خجالتم ندین آقای زندی.من دیگه باید برم.ببخشید مزاحمتون شدم.
ملینا اومد کنارم.آروم گفت: عجب تیکه ایه ! خیلی جیگره.
زدم به بازوش و گفتم: خفه.از اون فکرها نکن چون خودش زن داره.
ملینا نگام کرد و گفت: ساکت شو.راست میگی؟
_ پ ن ...
آرشام: خداحافظ ملودی خانوم.خداحافظ ملینا خانوم.
هردو باهاش خداحافظی کردیم.بابا تا دم در همراهیش کرد.
ملینا: خب داشتی میگفتی.واقعا زن داره؟
_ دروغم چیه.اصلا به تو چه ؟ به قول خودت تو صاحب داری.چرا چشمت دنبال دیگرونه؟ ها ؟
ملینا: حالا من یه غلطی کردم.ملودی جان من خیلی خوشگله.هیکلشو دیدی؟
_ پ ن پ فقط تو دیدی.
ملینا: اه.بس کن دیگه.انقدر نگو پ ن پ.
خندیدم و گفت: إ تو خودت گفتی.
صدای خنده ی مامان اومد.
مامان: از دست شماها.ملودی چرا سر به سرش میذاری؟ گناه داره بچه م.
خندیدم و گفتم: خب حقشه.
بابا اومد داخل خونه.رو به من گفت: ملودی اون چه حرفی بود زدی؟
با تعجب گفتم: کدوم حرف؟
یه لحظه ترسیدم.نکنه حرف های منو و ملینا رو شنیدن؟؟!!
بابا خندید و گفت: هول نکن.منظورم همون تیکه ای بود که به ملینا انداختی.اذیت نکن دختر کوچولومو.
مامان خندید و گفت:منم داشتم همینو میگفتم.ملودی عین خودته.مثل جوونی هات شر و شیطونه.
بابا ما رو چپوند تو بغلش و گفت : دخترای خودمن دیگه.
از بغل بابا در اومدم و گفتم: معلومه.
شاهین بچه ها بزرگ شدن اما هنوز مثل بچه کوچولو ها باهاشون رفتار میکنی. با این کارا لوسشون میکنی!
بابا:سیمین خانوم گیر نده دیگه.من که غیر از این دوتا کسی رو ندارم.
مامان شاکی شد و گفت: پس بنده چغندرم ؟
بابا رفت پیش مامان و گفت: این چه حرفیه خانومم.شما تاج سرمی.
از پشت بغلش کرد.بابابا مظلومیت نگاهمون کرد.معنی اش اینه که " ببین از دست شماها .من الان باید ناز بکشم."
من و ملینا ریز ریز خندیدیم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۱ ، ۰۷:۵۴
× بستن تبلیغات



تحلیل آمار سایت و وبلاگ