گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان
  • ۷ مهر ۹۳، ۱۳:۱۸:۳۲ - یاس
    عالی

43 مطلب با موضوع «رمان دختری از نسل آریا» ثبت شده است

چشمام رو آروم باز کردم سرم سنگین و گلوم خشک بود تار میدیم چندبار پلک زدم دیدم بهتر شد اما بازم تار بود سرم گیچ میرفت نمیدونستم کجام وقتی دیدم کامل شد به اطراف نگاهی کردم .
اینجا کجاست از کی تا حالا آلونکمون دیوارگچی دار شده همینطور حواسم رو بیشتر جمع کردم که یک دفعه یاد دزدیدنم افتادم از ترس تکونی به خودم دادم تا بلند بشم اما متوجه دست و پام بسته شدم که به روی شکم روی تختی افتاده بودم. شروع کردم به فریاد زدن
- کسی اینجا نیست؟ ...........کمک.کمک........یکی کمکم کنه .....آهای کمکککککککک.....
دوباره از ترس گریه ام گرفته بود همیجور فریاد میکشیدم که دری باشدت باز شد و به دیوار کوبیده شد و بعد از اون صدای کلفت و زمخت مردی که فریاد کشد خفشو چه مرگته؟
از ترس ساکت شدم و اشکم بند اومد چون پشتم به در بود نمی تونستم ببینم که کیه.
مرد – چیه انقدر داد میکشی سرم رفت بهتره ساکت شی چون اینجا کسی نیست که بهت کمک کنه پس خودتو خسته نکن و آروم بگیر.
- با صدای لرزون گفتم شما کی هستید چرا منو آوردید اینجا ؟؟
صدای پای مرد رو شنیدم که به طرفم میومد کنارم ایستاد بعد با یه حرکت منو روی تخت نشوند وقتی چشمم بهش افتاد چیزی نمونده بود از ترس سکته کنم ازچیزی که می ترسیدم سرم اومده بود.
همون راننده بد هیبت گنده بود. با قیافه ای عصبانی نگاهم میکرد . آب دهانم رو به سختی پایین دادم و با چشمایی گشاد شده نگاهش میکردم
مرد - بهتره همینجور ساکت باشی و با اعصابه خودت و من بازی نکنی کوچولو چون من اعصاب درستی ندارم اگه اون روم بالا بیاد میزنم لهت مینکم متوجه شدی ؟؟
- سرمو با ترس تکون دادم
مرد – آفرین کوچولو ساکت باش تا من برم غداتو بیارم
وقتی بیرون رفت تازه به خودم اومدم و بی صدا اشک ریختم یاد بدبختیم یاد اینکه الان ننه کلثوم وعلی چه حالی دارن افتادم شدت اشکم با یادآوری بیتابی ننه کلثوم وتنهاییش بیشتر شد. ای خدا یعنی الان تو چه حالین یعنی جعفر بهشون گفت که من گمشدم با یادآوری جعفر و حرفاش تازه فهمیدم منظورش چی و من خر اهمیتی ندادم پس همش زیر سره اون کفتار بود معلوم نیست الان نبود منو چطوری توجیه میکنه.
فقط از خدا خواستم تو این لحظات علی کنار ننه کلثوم باشه و خدا یه صبر و یه رحم به هر دومون بده.
نیم ساعت بعد مرد با سینی غذا که شامل بشقاب برنج و لیوان آب بود برگشت و روی میزی که کناره تخت بود و من تا اون زمان متوجه نشده بودم گذاشت وکنارم اومد و برم گردوند از ترس خودمو جمع کردم که دیدم طناب دور دستام باز شد و دوباره به حالت اول نشوندم.
مرد - بهتر دختر خوبی باشی و دست از پا خطا نکنی و غداتو بخوری در غیر اون صورت بد میبنی ..متوجه شدی؟
- به چشماش زل زدم و سرمو آروم تکون دادم.
از اتاق بیرون رفت ودرو پشت سرش بست . تازه اطرافمو نگاه کردم یه اتاق 12 متری با یه فرش ویه تخت خواب وپتو و یه میز کنارش یه پنجره نزدیک به سقف که میشد تشخیص داد روزه یا شب و دو تا در که یکیش همون دری بود که مرده هیبتی ازش بیرون رفت ولی در کناریشو نمیدونم چی بود بلند شدم وبه طرف در رفتم دستگیره دری که مرد ازاون بیرون رفته بود رو پایین کشدم اما قفل بود نا امید به طرف در کناری رفتم باز کردم .سرویس بهداشتی بودوحموم بود. سر جام برگشتم نگاهی به ظرف غدا کردم شاید اگر وقت دیگه ای و تو آنک خودمون بود از دیدن برنج ذوق مرگ میشدم ودر آنی یه لقمه چپش میکردم اما حالا .... باز با یادآوری جایی که هستم و به یاد دلواپسی ننه کلثوم اشک از چشام جاری شد.
شب شده بود نمیدونم چقدر خوابیده بودم که در باز شد و مرد اومد تو سینی غذای دست نخورده رو با سینی غدای دیگه ای عوض کرد . با لحنی خشن ومحکم :
مرد - بهتره غذاتو بخوری اگه بازم بیام و ببینم دست نخورده اس من میدونم با تو متوجه شدی؟
- ای بابا اینم که هی میا ارد میده میره مظلوم گیر آورده مردک گنده وک....سرمو آروم تکون دادم.

بعداز رفتنش سینی غدا رو روی زمین گذاشتم نشستم و شروع کردم به خوردن اما تو اون زمان چیزی از مزه غذا نمی فهمیدم..


سه روزی از دزدیده شدنم میگذشت و کاری جز اشک و آه خوردن به زور چند لقمه غذا کاری نداشتم.
یکبار که از مرده هیبتی پرسیدم برای چی وچرا منو دزدیدین و اینجا آوردین که از گفته خودم پشیمون شدم چنان عربده کشید که از ترس نزدیک بود خودمو خیس کنم همون عربده کافی بود که دیگه سوالی نکنم و تو انتظار کشنده بعدش چی میشه بمونم.

یکماه میگذشت بدون اینکه اتفاق یا خبره خااصی بشه دیگه مثل روزای اول گریه و بیتابی نمیکردم اما یاد ننه کلثوم یک لحظه رهام نمیکرد .
به قدری حوصله ام سر رفته بود کلافه دور اتاق راه میرفتم که در اتاق باز شد وطبق معمول مرد هیبتی سینی غذا به دست وارد شد.
به خودم جرعتی دادم و قبل از اینکه بیرون بره صداش کردم.
- ببخشین آقا؟؟
به طرفم برگشت ومنتظر ادادمه حرفم ایستاد.
- خیلی حوصله ام سر رفته میشه کتابی چیزی بدین بخونم.
با تعجب نگاهی کرد و پوزخندی زد.
مرد - چیه بیکاری و جای راحت بهت نساخته دلت واسه آشغالا تنگ شده؟؟
پوزخندی زدم تو دلم گفتم تا توی آشغال هستی دیگه نیازی به آشغالای دیگه نیست باز اون آشغالا یه فایده داشتن اونم اینکه حرف نمیزدن بیشتر تو سری میخوردن اما تو....
مرد – مگه سوادم داری جوجه ؟ یا اینکه میخوای عکساشو نگاه کنی؟
دوباره پوزخندی زدوگفت حالا جه کتابی میخوای.
- اگه کتابای درسی اول دوم راهنمایی باشه چه بهتر اگه نه هرچی که دارید بیارید.
مرد گنده با تعجب و بدون حرف دیگه ای بیرون رفت.
دو ساعت بعد با یه کتارتون از کتابای سه سال راهنمای برگشت.
مرد – بیا اینم کتاب و دفترو خودکار ببینم بازم چه مرگته؟
- به کارتون زل زدم و بعد رفتنش حمله کردم طرفش درست مثل قحطی زده ها این اولین روزی بعد از دزدینم بود که یه لبخند واقعی رو لبم نشست.
کتابا رو به ترتیب روی میز کنار تخت چیدم و یکی از کتابای سال اول رو برداشتم شروع کردم.

یکماه دیگم گذشت و من تو این مدت مطالب خیلی از کتابا رو یاد گرفتم.طوری کتابا رو میگرفتم دستمو میخوندم انگار میترسیدم بیان تنها دلخوشیم رو ازم بگیرن اما نمیدونم چرا حس میکردم قرار نیست منو بکشن هرچی بود کشتن و قاچاق اعضا نبود وگرنه تا حالا دخلمو آورده بودن خداییش با این مغزه فندوقیم هنر کردم.
یه روز که در حال خوندن کتاب ادبیات اول راهنمایی بودم مرد هیبتی با کیسه مشمایی بزرگ به دست وارد اتاق شد نگاهی به من و بعد کتاب دستم کرد. کتاب رو به سیه ام فشردم که باعث شد پوزخندی بزنه و کیسه مشمایی رو کنار در سرویس بهداشتی گذاشتو با همون لحن خشنش گفت:

مرد – تا یک ساعت دیگه که بر میگردم باید حموم رفته باشی ترو تمیز ولباسای تو این کیسه رو پوشیده باشی غیر از این باشه من میدونم با تو شیر فهم شدی.

تو دلم گفتم آره متوجه شدم غول بیابونی مگه مثل تو مخم تاب داره که متوجه نشم.هنوز منتظر جواب بود که
بلندتر از قبل گفت نشنیدم ؟؟
- بله متوجه شدم.
مرد- آهان حالا شد پس من رفتم توام بشمر سه کاریو که گفتم انجام میدی.
- کیسه رو باز کردم دونه دونه لباسایی که توش بود رو درآوردم یه شلوار جین آبی روشن با یه بلوز کرم آستین بلند ویه جفت کفش اسپرت سفید واورکت قهوه ای که بلندیش تا بالای زانوم بود همراه روسری و شونه کش بود همگی قشنگ و نو بودن از مارک لباسا که کنده نشده بودو تمیزیش فهمیدم. تو دلم یه نموره جون تو خوشحالم بودم آخه اولین بار بود بعد از چند سال لباس نو و قشنگ میخواستم بپوشم اما با یادآوری اینکه معلوم نیست بعدش چه بلایی سرم میخوان بیارن باز ناراحتی و فکر جای اون رو میگرفت.همه رو سرجای اولشون گذاشتم و کیسه رو با خوذم به داخل حموم بردم وروی سکویی که اونجابود گذاشتم. داخل حموم هم صابون و شامپو و لیف و کیسه بدن بود تصمیم گرفتم بعد از دو ماه نیم حموم نرفتن تلافی دربیارم .
وقتی میگم حموم نرفتن منظورم همون شستن خودم با یه پیت آب و یه صابون به قول ننه کلثوم صابون پیچک سرو بدنمو به اصطلاح تو یه وجب جا با ترس و لرز میشستم و حموم وان ایستاده میکردم میگم وان چون جای یک متر در دو متر بود که اگه دستت رو برای شستن سرت میبردی بالا به دیوارش که از حلبی بود میخورد خوب دیگه اینم از حموم شاهانه ما آلونکیای فقیر بود.
یک ساعت بعد ترو تمیز با صورتی که یه طرفش از تمیزی گل انداخته وطرف دیگه اش به خاطر سوختگی که داشت گل نمی انداخت با لباسای تمیز و شیکی حاظرو آماده بودم رو نوک پا بلند شده بودم و داشتم خودمو تو آیینه دستشویی نگاه میکردم که مرد گنده اومد تو اتاق نگاهی به من که حاظر بودم کرد و پوزخندی زد.

مرد – نه خوبه میبینم که شکل اومدی دو زار اومد رو قیمتت.
دوباره پوزخندی زد. مرتیکه غول فکر کرده خودش خیلی می ارزه با اون صدای نکرش شیطون میگه بزنماز وسط نصفش کنم تا
نفهمم چطوری زیر کتکام ریغ رحمت رو سرمیکشه ؟؟
اااا.... شیطون غلط کرد با من آخه من پی زوریو چه به توهوم.....
مرد – بهتر دختر خوبی باشی و بدون اینکه ذره ای فکر فرار یا خراب کاری باشی دنبال من بیای و هرچی گفتم رو
بدون کوچکترین سوالی انجام بدی اگه غیر این که میگم انجام بدی زند ه ات نمیذارم شیر فهم شدی؟
- بله
مرد - آفرین حالا دنبالم بیا.
نگاهی به کتابای روی میز انداختم قبل از اینکه حرفی بزنم متوجه شد.
مرد - نترس جایی که میریم از این کتابا زیاد هست حالا راه بیفت.
با شک و حسرت چشم از کتابا گرفتم و همراهش بیرون رفتم.
وقتی به بیرون از جایی که زندانی بودم رسیدیم نگاهی به اطراف کردم ساختمونی معمولی و قدیمی وسط یه باغ پر از درخت که به خاطر سردی هوا بدون برگ بودن .
کنار یه ماشین ایستادیم زنی با قیافه و لباسی معمولی اما تمیز و لبخندی به لب نگاهی به ما کرد و رو به مرد گفت :
زن - صادق این همون دختر خوش اقبال که میگفتی؟؟
مرد یا همون که فهمیدم اسمش صادق نگاهی به من کرد..
صادق – آره خودشه البته اگه قدر بدونه و لگد به بختش نزنه.
زن همونطور که به طرفم میومد لبخندی زد و گفت:
- تا حالا که دختر خوبی بوده امیذوارم از این به بعدم باشه چون به صلاحشه که حرف گوش کنه مگه نه؟

درست روبروم ایستاد و نگاهشو به چشمام دوخت..
- سری تکون دادم .
زن - نه دیگه نشد من چیزی نشنیدم.
- بله خانم.
زن - خانم نه ثریا اسمم ثریاست وشما ؟
همونطور که دستشو برای دست دادن جلو آورده بود با تعجب از رفتار مهربونش گرفتم
- بله.... منم طلا هستم.
ثریا - خوشبختم طلا جون. چشمکی زد. امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم چون من و صادق حالا حالاها با تو
هستیم و با هم کار داریم پس با من راحت و در عین حال دختر حرف گوش کنی باش. باشه عزیزم.
- با حرفاش آروم شدم و لبخندی مهمون لبام شد نمیدونم چرا اما ته دلم با حرفایی که ثریا زد قرص شد وخوشحال از اینکه کسی غیر از صادق باهام هست
- باشه ثریا خانم.
- ثریا اخمی تصنعی کرد ...
ثریا - ثریا خانم نه... ثریا.

- همونطور که ثریا و قاسم ازم خواستن سوار ماشین شدم توی راه ثریا ازم خواست اگه مامورا بهمون گیر دادن دختر خوبی باشم و دست از پا خطا نکنم و اون و صاذق رو تا رسیدن به مقصد بابا و مامان صدا کنم واینکه مثلا داریم برای مسافرت به خونه عموم که تو بندرعباس میریم در آخر بازم یادآوری کرد اینا همه به صلاح منه پس بهتره همکاری کنم.
صلاحی که ازش سر درنمیاوردم برای همین تصمیم گرفتم جفتک پرونی نکنم وخودمو به دست سرنوشت بسپارم که شاید ایندفعه خواب خوبی برام رقم زده باشه .
************************************************** ************************************************** **

چهارده ساعت به غیر ایستادن برای کارهای ضروری توی راه بودیم توی این چند ساعت ثریا از این ورو اون ور باهام حرف زد و چیزایی ازم پرسید اما خیلی تو زندگیم کنجکاوی نکرد زن مهربونی بود اینطور که خودش میگفت سی و دو سالش و نه ساله با صادق که تو همسایگیشون تو بندر عباس بوده ازدواج کرده و یه پسره سه ساله به اسم سعید داره که پیش مادرش تو بندرعباس وقتی اینارو میگفت با عشق به صادق که در حال رانندگی بود نگاه میکرد اما صادق ساکت و متفکر به جاده خیره شده بود.

شب بود که با بدنی خسته و کوفته به خونه ای که مطعلق به ثریا و صادق بود رسیدیم خونه ای نقلی ودو خوابه وتمیز با حیاطی که توش دوتا درخت خرما بود.
هواش بر عکس تهران که سرد بود توی این فصل سال خنک و دلپذیر بود با اینکه غیر از تهران و پس کوچه هاش و آلونک جایی نرفته بودم اما تو کتابای جغرافیایی راهنمایی درمورد این تغییر هوا خونده بودم و الان با دیدنش بهتر درک میکردم. ثریا اتاقی رو که مطعلق به سعید بود با چند دست لباس راحتی در اختیارم گذاشت انقدر خسته بودم که سرم به بالش نرسیده خوابم برد از برکت وجود ثریا بعد از مدتها با آرامش خوابیدم .
طبق عادت همیشگیم صبح زود از خواب بیدار شدم اما نمیدونستم میتونم برم بیرون از اتاق یا نه برای همین ترجیح دادم تا نیومدن ثریا تو اتاق بمونم خودم رو با دیدن اسباب بازیای سعید که همگی تفنگ و ماشین بود سرگرم کردم اون وسط چشمم به یه عروسک بامزه افتاد چیزی که همیشه تو حسرتش بودم اونو از تو کمد برداشتم تو بغلم فشردمو صورتشو بوسیدم به یاد بچگیم قطره اشکی از چشمم چکید دو ساعتی بود که بیدار شده بودم بدجوری دستشویی داشتم دعا میکردم که ثریا زودتر بیادو منو از این وضع نجات بده داشتم دور اتاق راه میرفتم تا بلکه .... نریزه که ثریا وارد اتاق شد با دیدنم لبخندی زد. سر جام وایستادم.
- سلام.
ثریا – سلام به رو ماهت کی پاشدی؟
- دو ساعتی میشه.
ثریا - پس چرا بیرون نیومدی؟
- نمیدونستم اجازه دارم بیرون بیام یا نه برای همین منتظر موندم تا شما بیاید.
ثریا لبخندی زد – اجازه چیه دختر اینجارو مثل خونه خودت بدون و غریبی نکن اگه فکر رفتار صادق هستی باید بگم اون برعکس ظاهرو زبونش مرد مهربونیه اگه دیدی تو این چندوقت باهات بد رفتار کرده دلایلی داشت اما یکیش اینه که سخت به کسی حتی تو که یه نوجونی اعتماد میکنه خودت بعدها با اخلاقش آشنا میشی.
- برای تایید حرفای ثریا سری تکون دادم که باز اون دستشویی لعنتی یادم اومد از فشار چشام قیلی ویری میرفت ثریا با دیدن قیافه ام با شک گفت: - چیزی شده طلا؟
- نمیدونم چطوری بگم.
ثریا – راحت باش چیزی میخوای مشکلی داری؟
- مشکل که چه عرض کنم ...اما ببخشیدا احتیاج فوری به دستشویی دارم.
قیافه ثریا به حالت راحت در اومد.
ثریا – تو که منو کشتی دختر..دستشویی تو حال دست چپ.
- با یه تشکر بدون فوت وقت خودمو به دستشویی رسوندم.
صدای خنده ثریا روپشت سرم که بخاطر دویدنم بود میشنیدم اما فعلا وقت خجالت نبود.
چند ساعت بعد برای ناهار صادق همراه پسرش سعید که بچه زیبا و پر جنب وجوش و شادی بود به خونه اومد لحظه اول با من غریبی میکرد و بیشتر کنار صاذق یا ثریا بو اما با حرف ها و کنجکاوی خودش باهام دوست شد.
سعید - مامان میگه اسمت طلاس راست میگه؟
- لبخندی زدم : بله که راست میگه من طلام توام باید سعید خوشگله باشی
سری تکون داد و لبخندی زد
سعید – طلا تو چرا زرد نیستی؟
خنده ام گرفته بود سعید فکر کرده بود چون اسمم طلاست باید مثل طلا زرد باشم
- چون فقط اسمم طلاس اما قرار نیست که مثل طلا زرد باشم اون موقع قیافه ام خنده دار میشه.
سری تکون داد و انگشتش اشارش رو کناره لبش گذاشت......
سعید - چرا یه طرف صورتت سوخته ؟؟
با یادآوری سوختگی سمت چپ صورتم که در اثر آب جوش از زیر چشمم تا زیر گردنم بود غم دلم رو گرفت اما لبخندی تلخ زدم.
- وقتی بچه بودم آبجوش روی صورتم ریخت.
سعید با محبتی بچه گانه گونه سمت راست صورتم رو بوسید.
- عیبی نداره عوضش چشات قشنگه ...راستی چشات چه رنگیه؟؟
با صدای ثریا که از سعید میخواست با سوالاش منو خسته نکنه و برای خوردن ناهار به آشپزخانه بریم. دست سعید رو گرفتم و بلند شدیم همونطور که به آشپزخونه میرفتیم.
- نمیدونم چه رنگی همه رنگی توش هست.
سعید – مثل یه تیله خوشگل مگه نه؟؟
از تشبیه اش لبخندی زدم بعد از ننه کلثوم و علی این سومین نفری بود که بهم میگفت رنگ چشام قشنگه اما اولین نفر بود که خیلی راحت رنگ چشمام رو توصیف کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۱:۰۱
نویسنده   yalda_baroni2  از کاربران forum.98ia.com
-طلا سوخته کجایی.....بدو...جعفرقرقی داره میاد.....مردی چرا جواب نمیدی نکنه تو سطل آشغال سقط شدی؟؟
-اه ..چقدر ور میزنی الان میام دیگه .
زنجیر پاره ای رو که پیدا کرده بودم تو جیب مخفی زیر لباسم گذاشتم رو لبه سطل رفتمو پریدم.
-آخ پام...
-چی شد طلا سوخته نکنه این دفعه واقعا سقط شدی ؟؟
همینجور که مچ پامو ماساژ میدادم تا از دردش کمتر بشه زیر لب چند تا فحشم نثار ممل کردم فریاد زدم
-نترس ممل اسکلت از کوری چشم تو هنوز زنده ام
-به طرفش رفتم : چیه چرا مثل این زنای کولی دادو هوار میکنی میمیری دو دقیه دندون رو آهن بذاری؟
ممل اسکت– روتو برم باید میذاشتم همون تو بمونی و بدون اینکه بفهمی بریم تا ببینم این وقت شب چطوری بر میگشتی آلونک
-باشه باشه اصلا تو رابین کروز چوپان فداکار فقط خفشو
قبل از اینکه ممل بتونه جواب چرت و پرتامو بده وانت جفرقرقی با اون صدای نخراشیدش جلومون ظاهر شد.
جعفر قرقی- زود باشین سوار شین تا گشت نرسیده
هر دو گونیهامون رو پشت وانت گذاشتیم کنار بقیه بچه ها نشستیم بچه ها گونی در بغل از سرما بهم چسبیده بودند تا بلکه کمتر باد بهشون بخوره
-طلا بیا اینجا نزدیک من تا کمتر سردت بشه
این صدای مهربون علی بود کسی که خیلی قیافه قشنگی نداشت در عوض دل صاف و مهربونی داشت تنها دوست
صمیمی من وتنها کسی که هیچوقت منو طلا سوخته یا گربه ویا مغز جدول ضربی و یا القاب خوشگل دیگه به پسوند اسمم اضافه نمیکرد.
-لبخندی بهش زدم : ممنونم جام خوبه سردم نیست.
علی- باشه هرجور راحتی
با اینکه سردم بود اما این غرور لعنتی و کذایی هیچوقت اجازه نمیداد تا کمک کسی رو قبول کنم اینم یکی از خصلتای خوب یا بدم بود.
به اصغر یکی دیگه از بچه ها که با اون صدای نخراشیدش در حال خوندن یکی از آهنگهای کوچه بازاری بود نگاه کردم بچه هام طبق معمول با شوخی و خنده همراهیش میکردن.
با اینکه خیابان ها خلوت بود اما به خاطر دوری راه دو ساعتی طول کشید تا به محل آلونکا یا بهتر بگم خونه هامون که از قوطی های حلبی و آلومینیومی و موشما ساخته شده بود رسیدیم.
مثل شبای دیگه به ترتیب سن صف کشیدیم تا حاصل جمع آوری اون روز رو که (کاغذ.کارتون.شیشه.پلاستیک) وبعضی مواقعم چیزای بهتر که البته اگه میشد از چشم جعفر قرقی یا همون دله برای خودمون نگه داریم ازسطل آشغالا پیدا میکردیم وتحویل میدادیم تا بلکه آخر ماه چندر غاز به عنوان دستمزد بده.
به خاطره درشت بودن جستم با اینکه از اصغر و علی کو چکتر بودم ما بین اون دو تا ایستاده بودم تا نوبتم بشه.
به جعفر قرقی نگاه کردم که چطور با فحش و یا نثار یه پس گردنی و لگد به بعضی بچه ها ازشون میخواست تا بیشتر جمع آوری کنن.
طبق معمول وقتی به من رسید شروع کرد به وق زدن.
جعفرقرقی – ببینم طلا سوخته فقط بلدی هیکل گنده کنی با اون مغز جدول ضربیت؟ اگه از فردا اون تن لشت رو تکون ندیو بیشتر جمع نکنی همینجا نفلت میکنم حالام با اون چشمای گربه ایت زل نزن تو چشم من از جلو چشام گمشو .
-نگاه نفرت انگیزمو از چهره کثیفش برداشتم در حالی از کنارش رد میشدم تو دلم بدترین فحشا رو که بلد بودم نثار خودشو اون کسی که همچین سگیو پس انداخت و به جون ما انداخت کردم و در ادامه اش چندتام نفرین پر پروپیمون که لایقش بود حواله خودشو آخرت نداشتش کردم.علی سریع خودش رو بهم رسوند
علی- طلا خودتو ناراحت نکن تو که بعد این همه سال باید با اخلاق این کفتار کنار اومده باشی و بشناسیش
از حرص وخشم دستامو مشت کردمو دندونامو رو هم فشار میدادم
- کاش بره زیره تریلی هیجده چرخ که همه از دستش راحت شیم مرتیکه.....
علی- الهی آمین... حالا این نه یکی دیگه مگه حیدر صاتور رو یادت رفته اما خودمونیم ,ما به این جماعت کفتار محتاجیم چون هیچ کاری بلد نیستیم و درآمدی نداریم فقط دعا کن یه معجزه بشه و از این زندگی لجنزار راحت بشیم.
پوز خندی زدم
- اره اونم چه معجزه ای از آشغال جمع کن بشیم خود آشغال یا مواد فروش ودزد و قاتل یا برای ما دخترا بدتر از اونا خود فروشی حتما معجزه میشه شک نکن.
علی آهی کشیدو ساکت شد.
همینطور که از بین الونکا به طرف آلونک خودمون میرفتیم صدای میو میو گربه و بعد صدای خنده ومسخره کردن یه عده که دور اتیش کنار هم نشسته بودن بلند شد این صدا رو خوب میشناختم دشمن درجه یک من مرتضی سمور بود پسر هیجده ساله ای که هر کاری از دستش بر میومد کسی که هر یه خراش چاقو روی اعضای بدن و صورتش براش مایه افتخار بود کسی که تا بحال خیلی از دخترای محل الونکا رو بی عفت کرده بود یکی بود مثل عموش جعفرقرقی شاید منم اگه صورتم کامل بود بیشتر رغبت میکرد اینکارو میکرد گرچه یکبار هم تلاش کرد تا بی عفتم کنه اونم از روی کینه و خشم تونسته بودم از دستش فرار کردکنم و تا الان نتونسته بود به هدفش برسه اون به من که یه نوجوان بودم برای تلافی رحم نمیکرد و بیشترین خشمش بخاطره اسمی بود که من روش گذاشته بودم اونم تو عالمه بچگی اما حقیقت داشت و روش مونده بود بخاطر بوی بد دهن و بدن و پاش که هر کاریم میکرد شاید کم میشد که نمیشد ولی از بین هم نمیرفت.
مرتضی سمور – چطوری طلا سوخته.. میو میو میو...
قاه قاه زد زیر خنده اطرافیان بدتراز خودشم همراهیش میکردن
مرتضی سمور- ببین به زبون گربه ای خودتم حالتو پرسیدم
با اینکه خون خونمو میخورد ظاهر بی تفاوتی به خودم گرفتم نمیخواستم کم بیارم تا به هدفش برسه پوزخندی لج درار مخصوص سمور جون زدمو گفتم : ممنون از احوال پرسیت چون میدونی با نزدیک شدن به محلی که تو توش هستی چه حالی میشم حالمو پرسیدی ؟خیلی بده سمورک.......تا قبل از اینکه به محل الونکا برسیم و بوی سموری تو به بینیم بخوره حالم جون تو توپ توپ بود اما همین که رسیدیم بد شد و بدتر از اون درست الان از این نقطه که نزدیک تو ایستادم وبوی سموریت بیشتر حس میشه و عصب بویاییمو داره داغون میکنه خداییش حالی واسه آدم نمی مونه.
دوباره پوزخندی زدم ادامه دادم :- حالام میخوام زودتر برم تا از شر این بو راحت بشم.
مرتضی سمور همونطور که فکش از عصبانیت کج شده بود و از خنده های مستانه قبلش خبری نبود با صدای خرناس مانندخرکیش گفت:به موقعش اون زبون گربه ایت رو میبرم تا دیگه هوس بلبل زبونی نکنی نکبت سوخته.
بدون اینکه جوابشو بدم پوزخندی نثار چشمهای دریدش کردم وبه طرف الونک رفتم علی هم بدون اینکه حرفی بزنه مثل همیشه حالمو درک میکرد کنار الونکمون خداحافظی کرد و رفت.

داخل الونک شدم رو به ننه کلثوم که کنار علاء الدین پاهاشو دراز کرده بودو ماشاژ میداد نگاه کردم.
-سلام ننه کلثوم خسته نباشی.
ننه کلثوم - سلام ننه درمونده نباشی توام خسته نباشی.
-ممنون.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۱:۰۰
چکمه های کهنه و پاره رو به همراه جورابام در آوردم با پارچ آبی که کنار آلونک بود از پیت آب کناریش آب کردم بیرون آلونک دست وصورت وپاهامو شستم تمام لباسم بوی زباله میداد اما چه میشه کرد هنوز بعد این همه سال نتونسته بودم با این بوی دل انگیزکنار بیام. در حالی که ازسرما میلرزیدم رفتم کنار ننه کلثوم نشستم دستاموکنار چراغ گرفتم تا از یخیش کم بشه.
ننه کلثوم – طلا بازم با مرتضی دهن به دهن شدی دختر مگه نمیگم سر به سرش نذار خودت میدونی عقل درست حسابی نداره میترسم اخر با این دهن به دهن گذاشتنات کار دست خودتو من بدی حداقل مراعات من پیرزن رو بکن دیگه جونی برای دلواپسی ندارم اون ادم کینه ای بترس ازش والا ننه من با این سنم ازش میترسم نمیدونم چه حکمتی که تو نمی ترسی .
- با اینکه تمام حرفای ننه کلثوم رو قبول داشتم اما این حس انتقام نمیذاشت که در مقابل سمور ساکت باشم اما برای اینکه ننه کلثوم دست از نصحت برداره لبخندی زدم
- چشم ننه سعی میکنم دیگه دهن به دهنش نذارم.
ننه کلثوم – از این چشما زیاد گفتی ببینیمو تعریف کنیم حالا پاشو ننه قربون دست اون بقچه نون رو بیار تا شاممون رو بخوریم.
چشمی گفتم از جام بلند شدم. منظور ننه کلثوم از شام همون سیب زمینی اب پز یا اتیشی با تخم مرغ اب پز و نفری یه نون که یه شب در میون جاشون با هم عوض میشد تا مثلا زده نشیم و کلیم برامون تنوع داشته باشه بود.
هرماه هرخانواده به اندازه تعداد نفرات پولی میدادنو آرد میخریدن و با کمک ننه کلثوم و بقیه زنا با تنوری که از قبل درست کرده بودن نون هر هفته رومی پختن هر نفر روزی دوتا نون برای شام وناهار یا به عبارتی هفته 14 تا میشد حالا میخواست طرف سیر بشه میخواست نشه فرقی نمیکرد به قول معروف به درک که نشد بقیه رو سنن.
طبق معمول ننه کلثوم سنگن شدن سر دلش رو با خواب راحت شب از شکم سبک بهونه کرد ونصفی از نون و سیب زمینیش رو برای صبحانه من کنار گذاشت دیگه اخلاقش دستم اومده بود و اصرار فایده نداشت. شاید به خاطر همین صبحانه ای بود که جستم از اکثر بچه های اینجا درشت تر بود اونا نه تنها صبحانه بلکه بیشتر مواقع ناهار یا شامم نمیخوردن گرچه میدونستم بدن منم خیلی از ویتامین ها رو کم داره اما بازم اوضام از اونا بهتر بود اونم به خاطره اینکه تعداد من وننه کلثوم از دونفر فراتر نمی رفت چیزی که بقیه افراد این محل با تمام بدبختی وفقری که داشتن بازم به نفرات بدبختشون تو کره این خاکی اضافه میکردن و افتخارم میکردن نمیدونم چه فکری میکردن هی توله گدا پس مینداختن یکی از بهترین کارها یی که در کنار کارای خلاف و... خوب بلد بودن.
بقچه رو جمع کردم و رختخوابا رو منظورم سه تا پتوی کهنه دوتا برای رو و یکی زیر پا انداختم.
- ننه من برم دست به آب.
ننه کلثوم – وایسا ننه تا منم همراهت بیام.
- نه ننه اگه خودتون لازم ندارید نمیخواد با این پا درتون بیاید.
گرچه از خدام بود ننه کلثوم بیاد با دشمنی مثل سمور وبعضی از مردای مست اینجا که تا الان خیلیا رو بی عفت کرده بودن و باعث شده بودن راهی خونه های فحشا یا صیغه ویا زن دوم هر آدم عوضی بشن درست نبود که تنها اونم تا دستشویی که جای دورتری بود برم .
تو یکی از همین بی احتیاتیام نزدیک بود سمور به خواسته اش برسه که با حظور به موقع علی که از قبل دیده بود تنهام و از دور مواظبم بودو سر بزنگاه رسیده و نذاشته بود دست سمور بهم برسه برای همین ننه کلثوم بعد از اون هیچ شبی نذاشت تنها برم همه جا کنارم بود یا اگه خودش نمی تونست علی رو مامور میکرد.
دستشویی رفتیم و از مخزن آبی که اونجا هر روز برای خوردن و شتسشو با تانکرها آب میشد پیتهای خالی رو آب کردیم تا فردا ننه کلثوم راحت باشه و نیازی به دوباره اومدن غیر از کار ضروری نداشته باشه.
قبل از اینکه بخوابم زنجیره پاره ای که پیداش کرده بودم و معلوم بود استیل و از جیب مخفی بیرون آوردم و کنار بقیه چیزای مثلا با ارزشم از کتاب و دفترو مدادی کهنه ای که از تو آشغالا پیدا ودور از چشم جعفرقرقی به آلونک آورده بودم وبرام حکم گنج رو داشتن گذاشتم.
************************************************** ************************************************** *
صبح با صدای خروس و همهمه و صدای ننه کلثوم که صدام میزد از خواب ناز بدون آشغال با نارضایتی بیدارشدم.
ننه کلثوم – طلا ننه پاشو الان صدای این جعفر خیر ندیده در میاد پاشو دیگه.
کشو قوسی به بدنم دادم و هوای کثیف و تعفن انگیز صبحگاهی محلمون رو به ریه های از جنس سیب زمینی و تخم مرغم دادم وبا صدای خوشکلم سلام کردم.(اعتماد بنفسم منو کشته خراب این همه از خود گذشته گیمم)
ننه کلثوم - سلام به روی ماهت پاشو دختر اگه نمیخوای جعفر کلفت بارت کنه.
با شنیدن اسم اون ایکبیری اخمام رفت تو هم غلط کرده مرتیکه فلان فلان شده چلغوز کی میشه از دستش راحت شیم.
ننه کلثوم - هر وقت اون بالایی بخواد.
- که اونم قربونش برم نمیخواد.
بدون اینکه ننه بفهمه چندتا فحش خوشگل تازه نفس اول صبحی نثار خودشو جدو آباده مرده زنده اش کردم حیف بود که نخوام امواتشو تو گور مستفیضه زلزله هشت ریشتری فحشام نکنم البته از کله سحر تا وقتی که چشمامو خواب ببره شرمنده خودم میکردمشون.
بعد از خوردن همون غذای سهم ننه کلثوم که با اصرارم یه گاز هم خودش زد رختخوابها رو جمع کردم و لباسامو پوشیدم یه روسری گل گلی و کت از خودم بزرگتر شلواری که سر زانوهاش وصله شده و چکمه های و جورابهای سوراخ که همگی مارک دار بودن البته از نوع زباله دونیش راهی شرکت شدم اونم با تمام مهندسهای خبره همه کاره جون خودمو خودشون کیف سامسونتم(گونی جمع آوری زباله ها) رو به دست گرفتم و راهی شدم یادم نبود که بگم نیازی به عطرو ادکلن نبود چون همون شرکتی که میرفتم خودش تولید کننده عطرهای مفت مجانی از همه نوعی بود پس پول یا مفتی برای خرید عطر نیاز نبود بدم.
- سلام مهندس آماده هستین امروز یه چیز داریم چیز..... وایسا آهان از همین مناقصه ها ؟
علی خنده ای کرد و با لودگی و صدایی که کلفت کرده بود
- سلام بله خانوم مهندس مثل همیشه حاظر و آماده برای خدمت به مهندس قرقی.
همیتطور که می خندیدم و به طرف وانت میرفتیم سمور با دارو دسته مواد فروشش رو دیدم
- دسته دکتران نزورات هم دارن تشریف کثافتشون رو میبرن.
علی مسیر نگاهم رو دنبال کرد وبا لبخندی تلخ گفت : آره دارن میرن بعضی از جونای این مملکت رو شفای چند ساعته بدن که امیدوارم تو این شفاشون خودشونم غرق بشن و هیچ اثری از اثارشون نمونه.
- با لودگی الهی آمین گفتیمو لبخندی که دل کوچیکمون حکایت ها داشت زدیم.
شب باز هم خسته و کوفته به خونه برگشتیم اما اینا نسبت به قبل خوشحال تر چون به کمک علی تونسته بودیم از جایی که اطراف شهر بود و برای مثلا دفن زباله ها بود و قبل از اینکه تفکیک بشه مقداری دفترو کتاب و مداد کهنه پیدا کنیم درست همون چیزایی که از چندوقت پیش با علی دنبالشون بودیم و حالا مثل یه سرمایه از چشم جعفر قرقی دور نگه داشته بودیم به آلونک ما آوردیم و با علی قرار گذاشتیم بعد از شام پیشم بیاد تا دور از چشم باباش و بقیه باهم یاد بگیریم چون اینجا غیر از ما دوتا و البته ننه کلثوم همه از درس بیذار و فراری بودن.
من تا زمانی که بابام زنده بود و مامانم کنارم و زندگیمون کامل از هم نپاشیده بود درسهای کلاس پنجمو درکنار مامانم یاد گرفتم و دور از چشم بابام امتحان دادم و قبول شدم اما بعد از مرگ بابام و ازدواج مامانم اینجا کناره ننه کلثوم امکانش نبود اما بازم تونسته بودم با کتابایی که پیدا میکردم و رو خونی از اونا درسای اول راهنمایی رو هم یاد بگیرم بدون اینکه کسی یادم بده و تو این جهار سال به علی هم خوندنو نوشتن یاد داده بودم با اینکه علی دوسال از من بزرگتر بود اما مثل من درسارو تا اول راهنمایی بلد بود چیزی که هیچ کدوم از بچه های اینجا بلد نبودن.
نمیدونم اما به قول علی هوش و میل سیری ناپذیری تو یادگیری درس و مطالب علمی داشتم طوری که هر کتاب علمی ودرسی که تو آشغالا پیدا میکردم به خونه میاوردم شاید خیلی کم متوجه بعضی از محتوای سنگین اونا میشدم اما خیلی راحت تو حافظم میموند و بعضی مواقع با عقل ناقص چشم بسیار دیده ام از دیده ها برای خودم بازش میکردم.
از خوشحالی زیاد بدون اینکه شامم رو بخورم قبل از اینکه علی بیاد کتاب ریاضی دوم راهنمایی رو از بین بقیه بیرون کشدم وشروع به خوندن کردم با حل هایی که توش انجام شده بود و توضیحات مختصرش به راحتی متوجه شدم و تونستم یک مسئله از اون رو حل کنم و بعد با جواب حل شده داخل کتاب که با مداد نوشته بودوبا گذشته زمان کم رنگ و زرد شده بود به سختی تطبیق بدم.
علی اومد و تا نیمه های شب سرمون به یادگیری گرم شد البته اول من یاد میگرفتم و بعداز چند بار توضیح دادن به علی اونهم یاد میگرفت کمی دیرگیرتر از من بود.
************************************************** ************************************************** **
سرم رو که از سطل آشغال بیرون آوردم به اطراف نگاهی کردم با دیدن ماشین سیاه و راننده بد هیبتش که حتی درشت بودن اندام بالایی بدنش از توی ماشین البته تو روز کاملا مشخص بود دوباره ترس ناشناخته ای تو وجودم زبانه کشید الان حدود سه هفته بود که این ماشین و راننده اش رو اطرافم میدیم .
یاد حرفای ننه کلثوم بقیه زنای محلمون افتادم که همیشه میگفتن از غریبه ها دوری کنید و هواستون رو جمع کنید تا مبادا طعمه قاچاق چیای اعضا بدن بشیم چون ما فقیرا و بی کس و کارا بهترین گزینه برای ربودن و قطعه قطعه شدن بودیم.
با این فکر سریع به سر خیابون رفتم و منتظر وانت جعفر قرقی شدم که یکی از بچه ها هم که امروز با من افتاده به کنارم اومد .همینکه جعفرقرقی رسید معطل نکردم و سوار شدم اما تا خود آلونک به اون فکر میکردم سر پیچی که به آلونکها میخورد متوجه همون ماشین شدم که با فاصله دنبال ماشین میومد ولی وقتی جعفر داخل محل آلونکها پیچید ماشن سیاه سرپیچ ایستاد شاید خودش فهمیده بود جلوتر اومدن اونم تو اون محل که غریبه بود براش امنیت نداره .
نفسی از سر آسودگی کشیدم اما بازم اون ترس لعنتی و حسی که میگفت اون دنبال منه ولم نمیکرد
دو روزی بود که از اون ماشین خبری نبود روز سوم بود که برای رفتن به سر کار از آلونک بیرون اومدم همینکه به طرف وانت میرفتم چشمم به راننده بدهیبت و درشت اون ماشین به همراه مردی که از خودش جستش کوچکتر اما در عین حال بازم درشت بود کنار جعفرقرقی ایستاده بودندوسیبلهای کلفتش رو با دست تاب میداد و مرد کناریش در حال حرف زدن با جعفر بود از ترس گلوم خشک شده بود و بسختی آب دهانم رو قورت میدادم و با چشمایی گشاده شده نگاهشون میکردم خشکم زده بود قدرت حرکت نداشتم یعنی اینجا چیکار داشتن دلم گواهی بدی میداد مرد راننده همینجور که با سبیلهاش بازی میکرد سرش رو بلند کرد وبا اون چشمای ریزش بهم خیره شد و روبه جعفر و مرد کناریش چیزی گفت که باعث شد هردو برگردن و نگاهم کنن زیر نگاه اونا نمی تونستم حرکتی کنم اما به هر جون کندنی بود برای فرار از اون نگاهها به راه افتادم و سوار وانت شدم علی کنار خودش برام جا گرفته بود وقتی نشستم بازم نگاهم به اونها افتاد که هنوز حرف میزدن مرد راننده دسته ای پول از جیبش درآورد و به دست جعفر داد که باعث شد دهن گله گشادش به لبخندی کریه باز بشه. مرده راننده دوباره نگاهی بهم انداخت درجواب حرفی که جعفر زد فقط سر تکون داد هردو با جعفر دست دادن و به سمت ما اومدن هر چی نزدیکتر میشدن تپش قلبم بیشتر میشد و نگاه هردو مرد هنوز به من بود فکر میکردم به سمت من میان اما در کمال تعجب از کنارمون رد شدن و سوار ماشینشون شدن و رفتن.
با صدای علی که ناراحتی ازش پیدا بود به خودم اومدم.
علی – طلا حالت خوبه
- تکونی خوردم و سرم رو تکون دادم وقتی ماشین جعفر حرکت کرد حالم کمی بهترشده بود.
- علی به نظرت اون دو تا مرد با جعفر چیکار داشتن
علی – نمیدونم اما هرچی که بود باعث شد این کفتار خوشحال بشه.
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم.
علی- طلا نمیدونم شاید درست نباشه که ته دلت رو خالی کنم اما باید بگم حواست رو بیشتر جمع کن چون از وقتی تو پاتو از آلونک بیرون گذاشتی نگاه اون دو مرد رو به تو دیدم که خیلی نگرانم کرد برای همین حواست رو بیشتر جمع کن از این جعفر کفتار هرچی بر میاد.
- میدونم علی این ماشین درست سه هفته اس که هرجا میرم دنبالم و امروزم تو آلونکا اومد منم مثل تو دلم گواهی بد میده تا اونجا که بتونم حواسم هست اما میخوام اگه برام اتفاقی افتاد مواظب خودت و ننه کلثوم باشی و هیچ حرفی در مورد این مردا به ننه کلثوم نزنی اون به انذازه کافی مریض و نگرانم هست نمیخوام بیشتر ازاین نگران بشه... قول میدی علی؟؟
علی نگاهی بهم کرد –امیدوارم این حس اشتباه باشه اما باشه قول میدم تا اونجا که بتونم کنارت بمونم تا مشکلی پیش نیاد.
- علی همونجور که قول داده بود دو روز پشت سره هم تو تقسیم افراد که دو به دو و گاهی سه تایی بود کنارم موند روز سوم بود که با دلشوره بی سابقه ای راهی شدم .اون روز جعفر قرقی اجازه نداد با علی باشم و اونو با سولماز یکی از دخترا تو یه محله پیاده کرد.
آخرین نفر من و فاطمه دختری که از خودم کوچیکتر بود موندیم . مارو تو یه محله اعیان نشین خلوت و دوراز بقیه بچه ها برد اول فاطمه بعد چندتا کوچه بالاتر منو پیاده کرد .قبل از اینکه حرکت کنه رو بهم گفت :
جعفر قرقی – طلا سوخته؟
به طرفش برگشتم - هان ؟
جعفر قرقی - تو هنوز ادب یاد نگرفتی مغز جدول ضربی ؟
بدون حرفی منتظره ادامه حرفش بودم پوزخندی زد
جعفر قرقی – قیافت هیچوقت یادم نمیره طلا سوخته مخصوصا این رنگ چشمای گربه ایت
بعد قهه قهه ای زد و از من دور شد.
- گیج و منگ از حرفاش با دلشوره راهی کوچه شدم.
ده دقیقه ای تا او مدن جعفر قرقی برای بردنمون مونده بود که به سر خیابون رفتم سرم رو طرف چپ برگردوندم تا ببین فاطمه کجاست ماشینی جلوی پام ترمز کردو در عقب بازشد و مردی دستم رو گرفت تا به زور سوار ماشینم کنه اما من با دادو بیداد ودست وپا زدن تقلا میکردم که کسی از پشت دستش رو روی دهنم کذاشت واز روی زمین بلندم وبه داخل ماشین هولم داد و بعد درو بست و ماشین با سرعت سرسام اوری دور شد .
حالم رو نمیفهمدم تمام صورتم از اشک خیس بود دستی رو که جلوی دهنم بود به تمام قدرت گاز گرفتم یه لحظه احساس کردم با گوشتش از جاش کندم مرد دادی زد و دستشو کنار کشید دوباره شروع به جیغ زدن کردم ایندفعه دستمالی روی دهن و بینیم گذاشتن و بعد از اون دیگه چیزی نفهمیدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۱ ، ۱۱:۰۰