گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان های کامل وبلاگ : حدود 275
تعداد رمان های معرفی شده :‌ 68 رمان


نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 کد پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

نویسنده : رهایش*


خلاصه داستان:
پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک! برای رسیدن به این نیکی ها خوب بودن خودت به تنهایی کافی نیست! خوب بودن دیگرانی که در کنارت هستن هم لازمه!
پندارِ به فراموشی نیک بودن رسیده، ناخواسته به سمت شروع فصل جدیدی از زندگی قدم بر می داره! دقیقاً ناخواسته! بی هیچ میلی! بی هیچ تلاشی! بی هیچ انگیزه ای! بی هیچ علاقه ای!


خسته و بی حوصله نشسته بودم پشت میز و داشتم شرح حال آخرین مریضی رو که ویزیت کرده بودم توی پرونده اش وارد می کردم که تقه ای به در خورد و صدای باز شدنش اومد. بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: خانم میرفاضل من فردا تا 7 عمل دارم. بیمارای فردا رو منتقل کن به روزای دیگه.
-ببخشید به من گفتن دستای شما تو عمل بواسیر شفاست درست گفتن؟!
سرمو با تأخیر و بهت زده آوردم بالا و زل زدم به کسی که دم در وایساده بود!
تعجب اون رو هم از دیدن چهره ی من می شد تو صورتش دید! اومد تو و در رو بست و تکیه داد بهش. به جرأت می تونم بگم نفس کشیدن هم یادم رفته بود! صدای ضربان قلبمو می تونستم بشنوم که از هیجان تند و تندتر می کوبید!
با دو قدم بلند به میزم نزدیک شد و دستشو آورد جلو و گفت: سلام!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۳ ، ۱۷:۰۵

نویسنده : فاطمه حیدری

چای مینوشم با طعم گذشته و یاد اوست که "هرازگاهی" مرا به خلسه آن حضور سبز میبرد.
در تراس باز میشود و عطر یغماست که میپیچد لا به لای سردیم...
کنارم مینشیند...با لبخند نگاهم میکند...طعم لذت میدهد چشمانش! نمیتوانم آنگونه که میخواهد نگاهش کنم اما تمام تلاشم را میکنم...سعی میکنم که نگاهم طعم عادت ندهد!
- خانومی سرده!
لبخند بی جانی تحویلش میدهم میخواهم کنار بزنم این جمله تکراری را " رهام تابه حال به من نگفته بود خانومی" گفته بود؟ :
- نه ...خوبه..هوا خوبه!
سوییشرتش را درمیاورد...روبه رویم میایستد و با همان نگاهی که در این دو سال بیش از حد مهربان بوده پهن میکند روی شانه های کوچکم!
- مرسی...
جوابم باز همان لبخندهای تمام نشدنیست! سرم را به پشتی صندلی فلزی تکیه میدهم ...نگاهش میکنم! او هم آرام مینشیند و نگاه میسپارد به چشمان بلاتکلیفم! بی مقدمه و بی فکر میگویم:
- گاهی فکر میکنم چطور خسته نمیشی از من و این همه دیوونگی؟ چرا این لبخند از صورتت پاک نمیشه؟ گریه میکنم لبخند میزنی...کلافت میکنم لبخند میزنی...بدقلقی میکنم لبخند میزنی...حتی وقتی نباید، میخندی...
لبخندش عمیق تر میشود...میخواهد دستانم را بگیرد اما پشیمان میشود...
- اولا که وظیفمه...همه چیز وظیفمه! در ضمن..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۳ ، ۱۷:۰۱

نویسنده : SunDaughter☼


خلاصه ی داستان: سامه دختریه که سر سفره ی عقده و داماد نمیاد ... حالا به گذشته ی پر فراز ونشیبش قدم میذاره تا بفهمه چه اشتباهاتی و مرتکب شده که...

روزان دیروزم...
فصل اول:
صدای ریز کل کشیدن مادر را که شنیدم... لبخندی زدم ... نفس عمیقی کشیدم...
در اینه ای که روبه رویم قرار داشت و نوید درخشندگی را میداد به خودم و چهره ی اراسته ام لبخند زدم...
با هوسی بچگانه تورم را بالا دادم... هرچند میدانستم رسم است که او تورم را بالا دهد ...
چشمهای قهوه ای تیره ام زیر سایه ی دودی و نقره ای کشیده به نظر می رسید... تاجم تورم را پشتیبانی میکرد... موهای خرمایی رنگم حلقه حلقه صورت گردم را قاب گرفته بود...
پیشانی صافم زیر پنک کیک و کرم پودر فرو رفته بود اما کماکان دایره ی کوچکی که نشان از بی عقلی کندن جوش ابله مرغان بود در صورتم فریاد میزد خیلی بی عقلی!
می دانستم...
ابروهایم هشتی بودند... با زبان خال کوچک بالای لب های به نسبت برجسته و کوچکم را تر کردم... صدای خواهرم سحر بلند شد: رژت پاک شد ...!
نیش خندی زدم و تورم را پایین کشیدم... یقه ی باز لباسم زیر کت جنس ساتن سفیدم خیس عرق شده بود... به نورپردازی های دو فیلم بردار نگاه کردم و ارزو کردم تا شاید کسی دلش به رحم بیاید و پنکه ای را روشن کند... نفس عمیقی کشیدم... این وقت سال وقت کولر وپنکه است؟
لبخند کجی زدم... به نان سنگکی که اذین سفره ی عقدم بود و برکت اینده ی زندگی ام بود خیره شدم... به عسلی که میخواستیم کاممان را شیرین کنیم... به ناخن های بلندم که زیر لاک صدفی با طرح های نقره ای مدفون بودند خیره شدم... عسل زیر ناخنم برود چه کنم؟!
به جای خالی او خیره شدم...
دستی روی شانه ام قرار گرفت و رها بود... دوست و یار غارم... لبخند زیبایی زد و گفت:عاقد اومد...
دنیا مقابلم نشست وبا موبایلش عکسی از من گرفت وگفت: ماه شدی...
کیمیا ظرف شیرینی را در سفره ی پر وسیله ی عقدم گذاشت وگفت: خوبه خوبه ... خیلی هم ایکبیری شده ...
هرسه خندیدند و من به قامت پدرم که درچهارچوب در زیر زیرکی نگاهم میکرد خیره شدم...!
لبخندی زدم... حس کردم چشمهایش تر است...
مادرم در ان لباس شب سیاه زیبا شده بود... ساره سفره ی ترمه ای را که قرار بود بالای سر من و او قند بسابد مدام در دستش جا به جا میکرد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۵۳

نویسندگان : فردین202 و SunDaughter☼


-بادهن پرحرف نزن..برو به قیافت برس اینجوری می خوای بری ؟
-نه چه جوری می خوام برم؟ مگه می خوام برم زایشگاه زنمو بیارم خبرم؟دانشگاس اصلا اسمش روشه می خوام برم درس بخونم
-نیست تو خیلی هم درس می خونی .دلمو خوش کرده بودم بری دانشگاه ادم می شی اما تو ادم نمیشی..حداقل اون موهاتو از جلوی چشمات بزن کنارکه باورکنم دارم می برمت دانشگاه نه ارایشگاه
-چرا با گاه اینقدر قافیه میای مامانه من
-پا شو دیر شد من کلی کار دارم
از وقتی که گواهینامموپلیس باطل کردخیلی وقتا مامانم منو می بره ومیاره .این موضوع یه مدت واسه بچه ها ی دانشگاه شده بود سوژه.اما من ککمم نمی گزه.اینا مهم نیست مهم اینه که مامان شده راننده شخصیم...اووه اونم مامان من ...یه مامان مذهبی و خشک .
-اهای شترمرغ واستا ببینم
نادربا عصبانیت به سمتم برگشتو گفت: شترمرغ خودتی وصدجدو ابادت.
-فکرکردی من روشون تعصب دارم؟ نه بابا من بی رگ وریشه تر از این حرفام
-حداقل ارومتر بگو ابروم رفت
-ابروت پیش خانوم فرخی رفت؟
نادر که انتظار نداشت من از نگاهای پرمحبتشون به هم باخبر باشم ؛اخماش باز شدو گفت:تو دو نداری دهقان
-چرا ندارم ؟ دومیم داره میاد
نادر به پشتش نگاه کردو بادیدن یاسین گفت:نه یاسین اصلا شبیه تو نیست
یاسین –سلام نادر ؛ سلام پینوکیو
باهاش دست دادیمو به سمت دانشکده روندیم یعنی رفتیم ! منو هرکی به اسمی صدامی زنه.نه اسمم پینوکیوئه نه دهقان فداکارم نه شوهرسیندرلا.مثلا بعضی هاهرجوری که باهاشون بودم منو به اون اسم صدامی زنن ؛ یاسین هم کلاسیمه بهم می گه پینوکیو چون تا چندروز سرکارش گذاشته بودم که اسمم گداعلی حسینی یه.چون اساتید وقتی اسامی رو برای حضور غیاب می خونن دیگه اسم کوچیک رو نمی خونن.یاسینم اولش که اسم دروغیمو شنید خندش گرفت اما برای اینکه مثلا من ناراحت نشم جلوخودشو گرفتو علی صدام می زدو می گفت به بچه ها اینقدر صادقانه نگو اسمتو ..فقط بگو من علی حسینی ام.بیچاره بعداز سه هفته فهمید که بهش دروغ گفتمو از اون روز به بعد به جای اسم خودم بهم می گه پینوکیو..یکی از دلایلاشم اینه که دهنش نمی چرخه بگه میعاد .به همون علی عادت کرده بوده .البته من اسم کاملم سید میعاد حسینی یه.بقیه بچه ها هم که بعضی هاشون واسم اسامی جورواجور گذاشتن با تعداد زیادشون تو سلف اشنا شدم .چون من غذا خیلی دوست دارمو روزایی که ماهی میدن کنارشم سوپ می دن .در نتیجه من چون از سوپ متنفرم هردفعه سوپمو می دم به یه نفرو نصف ماهیشونو می گیرم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۸

نویسندگان : SunDaughter☼ و ~shahrivar~


خلاصه : میشا یه دختر مستقله که خیلی سرزنده و شاده و دوست داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره اما دیگران با ابراز نظراتشون مانع میشن . هامین پسریه که 12 ساله خارج از ایران زندگی میکنه و حالا میخواد برگرده ، که از قضا اونم دوست داره خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره

یه نگاهی به قیافه ی خسته ی بچه ها انداختم...
دستامو بهم کوبیدم و گفتم: کیمه نت( تمام شدن تمرین)...
همچین با ذوق ایستادن و نگام کردن که انگار دنیا رو بهشون داده بودم.
خندم گرفت .اما هوس یه نمه کرم ریزی داشتم... ولی باز دلم سوخت و گذاشتم برای یه وقت دیگه...
انگارکوه کنده بودن. دستامو بهم کوبیدم و گفتم: خوب تمرین برای امروز کافیه... تا شنبه. اوس...
بچه ها با خوشحالی گفتند: اوس...
- میشا جون؟
-جانم؟
- میشا جون من میتونم شنبه نیام؟
-اره عزیزم... مشکلی نیست...
-تمرین جدید که نمیدی؟
-نه گلم هنوز بدنتون آماده نیست...
دل ارام یکی از شاگردای پای ثابتم بود. ازم خداحافظی کرد و منم به رختکن رفتم. مثل چی عرق کرده بودم. بلوز وشلوارمودر اوردم و مانتو و شلوار پوشیدم.اوف... چه بوی سگی میداد ... همیشه عادتم همین بود... از شنبه که میومدم باشگاه یه دست مانتو شلوار تر تمیز تنم میکردم... تا اخر هفته با همون میچرخیدم... جمعه میشستمش واسه ی شنبه... اسپری فوجیمو از کوله ام در اوردم و یه دوش گرفتم... تابرسم خونه و یه دوش آدمانه بگیرم.
صدای خانم تاجیک بلند شده بود. کل باشگاه وگذاشته بود رو سرش...
- میشا... میشا جان...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۰

نویسندگان : خانم فسقلی + SunDaughter☼


خلاصه:
بعد از سیزده سال هنوز بچه است... یه بچه ی بیست ساله...
سیزده سال کودکیشو خواب بود... حالا که بیدار شده نباید توقع داشته باشیم بزرگ باشه...
اون یه مرده... یه مرد کوچیک!!!



-من مرسّه... نمیرم.. نمیرم.... نمیرم...
و به سمت اتاقش دوید.
رویا کلافه پشت در ایستاده بود. محمد به سمتش امد و گفت: باز داره نق میزنه؟
رویا دستی به صورتش کشید و گفت: چیکارش کنم؟ به زورکه نمیشه...
محمد در اتاق را باز کرد. میلاد با لباس مدرسه روی زمین نشسته بود و با سربازهای جنگجویش بازی میکرد و صدای اسلحه از خودش در می اورد. کنار پسرش روی زمین نشست و گفت: میلاد... بابایی مگه شما نمیخوای بری مدرسه؟
-نچچچچ...
محمد موهای میلاد را عقب فرستاد و گفت: چرا؟
میلاد لبهایش را جمع کرد و گفت: از اونجا خوشم نمیاد....
محمد بار دیگر موهای میلاد را که لجوجانه باز روی صورتش امده بود را عقب فرستاد و گفت: تو مگه اونجا رو دیدی؟
میلاد نگاهش را به پدرش دوخت وبا چشمهای گشاد شده و صدای اهسته ای گفت: مازیار میگه اونجا پراز اختاپوسه...
محمد با حرص سبیلش را میجوید مگر دستش به مازیار نرسد.
درحالی که سعی داشت ارامش داشته باشد گفت: مازیار باهات شوخی کرده... اختاپوس تو دریاست... تو داری میری مدرسه... بعدشم اونجا پر از پسر بچه های هم سن و سال تو هست.... میتونی بری باهاشون بازی کنی... درس بخونی... ببینم مگه تو نمیخوای خودت کتاب داستاناتو بخونی؟؟؟ هان؟
میلاد چشمهایش را به سمت قفسه ی کتابهایش چرخاند و گفت: چرا... ولی...
محمد سرش را نوازش کرد و گفت: تو حالا بلند شو... اونجا رو ببین... بهت قول میدم هیچ اختاپوسی نیست... باشه؟
میلاد نگاهی به سربازهایش کرد وگفت: اگه بود چی؟
محمد کم کم عصبانی میشد. با این حال دست میلاد را گرفت و گفت: من بهت قول مردونه میدم... بلند شو که دیر شد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۴۲

نویسنده : SunDaughter☼


خلاصه ی داستان : قصه ی یه آدم... یا... زندگی یه آدم ...نه ... قصه ی آدم ها...شایدم زندگی آدم ها...قصه ی عشق و دلدادگی / قصه ی خانوادگی/ پر از حس محبت و دوست داشتن و نامهربونی و نفرت... خلاصه اتفاقاتی که توی روزمرگی زندگی آدم ها میفته... قصه ی زندگی آدم ها... و در کنار همه ی این قصه ها... این زندگی ها...و این آدمها...
قصه ی زندگی آدمی به اسم نوتریکا... !


-سلام... سلـــــــــــام....
-مامان... ماماااااان؟!
-اُه من مردم از این استقبال گرم...
-کسی خونه نیست؟
به سمت اشپزخانه رفت و با ناخنک زدن به ظرف سالاد رها شده روی اُپن کمی کاهو و خیار برداشت.تا انجا که به یاد داشت از گوجه فرنگی متنفر بود.
-علیک سلام... و کاهو را از چنگش بیرون کشید.این قبیل زورگیری ها مختص نوید پسر دوم خانواده ی اقای نیکنام بود.
صدای تلفن باعث شد به سمتش برود و جواب حرکت زشت نوید را به بعد موکول کند.
طوطیا:حاضری بریم؟
-ناهار نخوردم...
طوطیا:کوفتو بخوری... ساعت سه .... هنوز نخوردی؟
روی دسته ی مبل نشست و گفت: تا هشت بازه...
طوطیا با دلخوری گفت: حالا چی میشد الان بریم... مگه قرار نبود صبح بریم ...نیوشا هم کلی ازت شاکیه... تازه حالا هم میگی نه؟
-خوب میخوام ناهار بخورم...
طوطیا باز گفت: کوفت و بخوری و تلفن را کوبید.
نوید نگاهش کرد و پرسید: نرفتی هنوز؟
نگاهش را به ساعتش دوخت و گفت: نه... مامان کجاست؟
نوید با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: خونه خاله سیما... کجا میخواستی باشه... من دارم غذامو داغ میکنم...
-منم دارم میرم ثبت نام... فعلا... و به سمت در ورودی حرکت کرد.
نوید: ناهارتو بخور بعد برو...
- طوطیا چت میزنه حوصله اشو ندارم... خدافظ... و در را بست.
طوطیا با لبهایی برچیده گفت: تو که گفتی نمیای...
-به سلامتی منصرف شدی من برم؟
طوطیا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:غلطهای زیادی... وایسا حاضر بشم...
-یه چادر بنداز سرت بیا دیگه... همین سر کوچه است...
طوطیا اما گوش نداد و به سمت اتاقش رفت.در اینه نگاهی به چهره اش انداخت. یک جوش کوچک قرمز درست روی چانه زیر لبش سبز شده بود.با دو انگشت شصت و سبابه مشغول ترکاندن شد.صدای سیما امد.
با طعنه گفت: علیک سلام...
-اِ... سلام ..... حواسم نبود... و خندید.
صدای مادرش هم متعاقب جوابی که به خاله اش داد به گوشش رسید.
-کی حواست هست؟ و افزود: میدونی از صبح منتظرتن؟ منظورش طوطیا و نیوشابودند.با دلخوری گفت: هیچ وقت سر قولت نیستی...
با لحنی مدافع پاسخ داد: خوب خودشون میرفتن... من که گفتم ممکنه دیر بیام...
سیمین رو به خواهرش سیما گفت: راستی دیشب مهناز زنگ زد... و مشغول تعریف از گفت و شنودش با مهناز شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۱
نویسنده : shadow_das

* انسان ها چوبی اند......
با دماغ عشقی دراز تر از دروغ !
نهنگ خیانت هر دم........
ژپتوی وجدانشان را می بلعد.....
.....
دیگر ته هیچ قصه ای .....
پــیــنــوکــیــو آدم نمی شود!

Boarding pass میان دست چنگ شده و به عرق نشسته ام، مچاله شده....
چشمهایم را دور تا دور سالن ترانزیت، می چرخانم.....
اضطراب دارم...
خفیف.....
دسته ی کیف را سر شانه ام، محکم می کنم....
پاشنه ی میخی صندل های مشکی ام را به کفپوش سالن، می فشارم.....
راه می افتم سمت دستشویی.....
مستقیم... بعد سمت راست..... بپیچ سمت چپ.....
عبای سیاه را آویزان می کنم....
جلوی روشویی می ایستم....
زنی با روسری سفید، کنارم ایستاده و مشغول تجدید آرایش ست.... تاپ قرمز تنش را مرتب می کند..... ایرانی بودنش معلوم است....... حداقل از این همه آرایش و این یقه ی باز و این نگاه ابلهانه....! برای من، معلوم است..... نگاه خیره و کنجکاوش را بهم می دوزد.... از توی آینه، صاف نگاهش می کنم.... صاف........! آنقدر که از رو برود و چشم از من بردارد..... آنقدر خالی و بی تفاوت و خیره، که سرش را بیندازد پایین و هی لب هایش وول بخورد و برای خودش پچ پچ کند و با مرتب کردن لباسش سرگرم شود.......
دستم را زیر شیر آب می گیرم.... سرد.... حیف که آرایش دارم.... حیف...... حیف که اضطراب دارم.... حیف........!
زن قرمز پوش، با نگاه متظاهر و ظاهر تقلبی، می رود.....
چشمهایم را می بندم و boarding pass را لبه ی سنگ روشویی، رها می کنم..... جفت دستهایم را میگیرم زیر شیر آب سرد....... ســـــرد.......!
نفس عمیق می کشم...... می کشم..... عمیــــــــــــــق......... مدیتیشن می کنم..... با همان حالت ایستاده و پاشنه های میخی ده سانتی...... با همان شیر آب سرد.... با همان پیشانی عرق کرده........ حالا، هر چی که ندانم، فقط این را می دانم که وقت حرف زدن با خودم نیست.....! وقت تزریق استرس بیشتر، نیست.......! به جایش، باز هم مدیتیشن می کنم..... باز هم با شیر آب سرد...... روی قفسه ی سینه ام متمرکز می شوم..... از پوست و گوشت و خون، عبور می کنم....... دنده ها را رد می کنم..... حالا، این وسط، یک چیزی دارد بدجوری می زند...... بدجوری...... دارم قلبم را می بینم.... دارم دهلیز چپ و راستم را می بینم.... و ماهیچه ی قوی تر بطن چپ.......! دارد می زند... مثل یک ماهی توی تنگ بلور..... ماهی ای که بهش آب نرسیده... ماهی ای که بی اکسیژن مانده...... می کوبد.....! بی امان........! به قلبم نگاه می کنم.... دارم میبینمش..... فقط بهش خیره می شوم...... و نفس عمیق می کشم..... به تپش های نامنظم و ویرانگرش فکر می کنم...... و نفس عمیق می کشم........ دارم نگاهش می کنم...... ناظر..... شاهد...... فقط، نگـــــــــــاه می کنم..........
رها می شوم......
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۳۲

نویسنده : فاطمه خانوم


تبسم دختر 20 ساله ای که پدر و مادرش رو از دست داده و با مادربزرگش زندگی می کنه و نیاز فوری به پیوند کلیه داره
یه ناشناس از راه میرسه و باعث نجات تبسم از درد و مریضی میشه
اما تبسم میخواد ناجی خودش رو بشناسه ... این کنجکاوی کار دستش میده و پا به دنیای خطرناکی میذاره
زندگی آروم تبسم بهم میریزه...حقایقی براش روشن میشه که هضمش دشواره
مهمترینش اینکه پدرش تو بچگی اون رو به عقد پسر عموش در آورده
این وسط آدم بدهای قصه مشکل هایی زیادی براش به وجود میارند

باران شیشه ی اتاقم رونوازش میکنه...درد،خواب رو از چشمام گرفته
به مرگ می اندیشم ...مرگی که خوب نزدیکیش رو حس می کنم ...می دونم تو همین حوالی پرسه می زنه
نمی دونم آیا بیست سالگی زمان مناسبی برای مردنه ؟
چشمامو می بندم و یاد رویاهام میافتم ... کمی دست نیافتنی به نظر می رسند.
فردا وقت دیالیز دارم...خسته ام از این تکرارها ...شایدهمین روزها پایانی برای تبسم باشه
برخلاف اسمم چندسالی میشه از ته دل لبخند نزدم
گاهی وقتها که مقابل این همه سختی زندگی،کم میارم و طاقتم تموم میشه. روبه آسمون بی انتهای بالاسرم میکنم و از خدای مهربونم میپرسم :چرا من؟مگه چه گناهی به درگاهت کردم که باید این همه عذاب بکشم.؟
منم دوست داشتم مثل هم سن و سال هام سالم باشم،برم دانشگاه،درس بخونم... عاشق بشم ...ازدواج کنم و...
اماحالاسهمم از زندگی فقط حسرته...
حسرت داشتن پدر و مادر کم بود بقیه چیزها هم اضافه شد
البته این رو خوب میدونم اگه خدا اراده کنه من می مونم ومرهم قلب زخم خورده مادربزرگی میشم که بیست سال از عمرش رو پای من ریخته
ولی اگه سرنوشتم با رفتن عجین شده باشه بی شک به خانواده ام ملحق خواهم شد! خانواده ای که هیچ وقت ندیدم !
صدای در اتاقم،نوید اومدن تنها همدمم رو میده
-بیداری تبسم جان؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۶

نویسنده : hasti_71


صحبت کردن با این مرد ِ معتاد بی فایده بود،

با نفس نفس و دست های ِ مشت شده فریاد زد :

ازت شکایت می کنم ، از همتون شکایت می کنم

مرد که می دانست زورش به این پسر عصبانی نمی رسد از همان پشت پنجره خانه ِ کوچکش داد زد:

برو شکایت کن ،با پلیس بیا، میخوام ببینم کجای دنیا یه پدر رو به جرم ِ شوهر دادن دخترش میبرن کلانتری .. من منتظرما .. با پلیس بیا

زیر ِ پنجره ِ بسته شده ، روی زمین نشست و فکر کرد راست می گوید پدر زنش ،با درد ناله کرد :پدر زن ِ سابقم !

از جا بلند شد ، کمرش خم شده بود از این همه درد .. دلش سوز داشت

بی هدف به سمت ِ خیابان راه افتاد .. اولین قطره اشک از چشمش چکید ..نفس ِعمیقی کشید ..چقد سخت بود کنترل اولین قطره اشک .. برای نباریدن..برای جاری نشدن

مرد بود اما .. بغض گلویش را رها نمی کرد .. بارش ِ چشمان ِ رنگ شبش بیشتر شد

ضعف داشت .. نه از گرسنگی ..بلکه از درد

تکیه اش را به درخت کنار ِ خیابان داد و سر خورد روی زمین

نه زمین ِ خیس مهم بود ، نه چشم های ِ خیسش و نه نگاه راننده و عابران ِ خیابان

فقط می خواست گریه کند شاید سبک میشود از این همه درد.

دست هایش را درو زانو هایش حلقه کرد و سرش را روی دست هایش گذاشت و از ته ِدل هق زد

صدای ِ اهنگِ داخل ماشین 206 توجهش را جلب کرد .. سرش را تکیه داد به درخت و اشک هایش شدت گرفت

نمیدونی تو این روزا چقدر از زندگی سیرم، دارم میمیرم از اینکه تو رفتی و نمیمیرم

نمیدونی تو این روزا چقدر یاد تو میفتم ، ته دنیام نزدیک نگاه کن کی بهت گفتم

هق هق ِ مردانه اش درد داشت

کجا باید برم بی تو؟! تویی که قد دنیامی که هرجایی رو میبینم نبینم پیش چشمامی

برم هرجای ِ این دنیا شبم با بغض دم سازه آخه هرجا یه چیزی هست منو یاد تو بندازه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۲

نویسنده : مهرو.ر


حسام یه پسر بیست و شش ساله س که توی یه خانواده ی مومن بزرگ شده و خودش خیلی پایبند و معتقده.یه روز که به مطب داییش میره برای اولین بار توی زندگیش به یه دختر با دقت نگاه می کنه....دخترم کسی نیست جز آریانادخت امیری... به نظرتون چی پیش میاد؟! عشق؟!
بین آدمایی که هیچ سنخیتی با هم ندارن؟!
گاهی فقط یک جمله ی ساده مسیر زندگی رو عوض می کنه ... یه جمله ی ساده مثل به من نگاه کن

فصل اول
حسام از آسانسور خارج شد و وارد راهرو شد.کریدور را رفت تا به انتها رسید و سمت چپ چرخید و مکثی کرد و تابلوی نقره ای را خواند: دکتر بهروز صادقی فوق تخصص قلب و عروق
وارد شد.در فضای کرم رنگ و آرامش بخش مطب روی مبلمان فقط حدود 10 نفر پراکنده نشسته بودند.مقابل حسام دو در بلوطی رنگ قرار داشت که بین آنها میز منشی بود.پشت میز دختری نشسته بود.حسام برای اینکه با دختر چشم در چشم نشود سرش را پایین انداخت و سمت میز منشی رفت.
منشی گفت:امرتون؟!صدایی رسا،بلند و کلافه داشت.
حسام زمزمه کرد:می خوام دکتر رو ببینم.
صدای منشی کلافه تر شد:همه ی کسایی که اینجان می خوان دکتر رو ببینن آقا!نوبت دارین؟!
حسام گفت:خیر اما .....
زن پوفی کرد: پس من براتون نوبت می زنم تا چند روز آینده می تونید نشریف بیارید.....
حسام دستپاچه سعی کرد از در دیگری وارد شود: من حسامم ....
دختر یا شایدم زن،اجازه نداد حرفش را تمام کند:چه جالب منم آریانام! گرفتی ما رو آقا؟!
حسام عصبانی شد: اجازه میدین حرف بزنم؟!من اومدم داییم رو ببینم.دکتر صادقی دایی منه.جواب یه تست اکو رو می خواد بده....
آریانا کلافه گفت:به من نگاه کن آقا!خودتون آروم صحبت می کنید منم نمیبینمتون که حداقل لبخونی کنم!!!
حسام سرش را بلند کرد و چشمانش در چشمانی سیاه و جذاب و کشیده قفل شد.خجالت کشید و گونه هایش گر گرفت و دوباره سرش را پایین انداخت و صدایش را بالا برد: مطبه خانوم!نمیشه که فریاد بزنم!عرض کردم دکتر به من گفتن بیام تست اکوی یکی از بیماران ایشون رو بگیرم.من دکتر محمد زاده هستم!
دختر گفت:یکم صبر کنید....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۱۸

نویسنده : آیسان راد


خلاصه ی داستان:
دختری از جنس شیشه،به طعم شوخی،غصه هایش رهگذر باد،غرورش پابرجا و صدایش طوفانی،هوایش ابری است و درمیان خنده های بی پایانش اسیر میشود در قفس لحظه ها و در صید صیاد وقفه ها،در گذر او....وشاید من و شما......

چقدرقدم زدن تواین هواخوبه،من رو یاد دوران بچگیم می ندازه یاداون موقع هایی که همیشه تویه دنیایه خیالی زندگی میکردم واین قد رویایی بودم که فکرش از سر خارجه....هی

چقد..اززندگیم لذت می بردم.

نهال-مگه فرقی هم کردی؟تواین چندسالی که باهم درس میخوندیم، همیشه خیالاتی بودی حتی حالاکه دانشجوهستیم هم همینطوری هستی .(یه لبخند یه طرفه زدم)

یهودیدیم صدای پاداره می آدسرمونوکه برگردوندیم دیدیم یه پسری که خیلی به خودش رسیده بودوخوشتیپم بود داشت ازکنارمون ردمیشد.

نهال بهم گفت:اسمش امیر علیه ..برعکس قیافش خیلی ادم چندشیه اینقدرکه مغرورومتکبره وازاین بچه پرروهای شری که فکرکرده می تونه همه روضایع کنه.ببینم آنی اصلا گول ضاهرش رونخورباشه؟

دست به سینه رو به روش-اوه،اوه عجب دل پری داشتی بزارببینم آشنایی قبلی که نداشتی هان؟

نهال-راستشوبخوای همسایمون بود خیلی پرروهه باورکن توبچگی عقده به دلم موندیکی بزنم تودماغش لهش کنم...شیر برنج کپک زده..انگار حضرت ادمه....

-حالا ادم هس؟

-تا جایی که من یادمه نه....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۱۲

نویسنده : EMERTAT


با صدای کمک راننده که اعلام میکرد تا نیم ساعت دیگه به تهران میرسیم سراز شیشه اتوبوس بر داشتمو از منظره بیرون دل کندم ,به بقیه مسافر ها که در تکاپوِ جمع و جور کردن وسایلشون بودن نگاه کردم.
خم شدم کولمو که به دیواره اتوبوس تکیه داده بودم رو از زیر پام برداشتم ,ایینه کوچیکمو از زیپ جولوش دراوردم به چهره زرد وزارم لبخند زدم که بیشتر به یه پوزخند شبیه بود نمیدونم چقدر تو اون ایینه کوچیک به خودم زل زدم که با صدای کمک راننده هم که خبر از رسیدن ما به ترمینال تهران میداد دل ازش نکندم همچنان مسر بودم که تو اون ایینه کوچیک نشونه ای از باران چند ماه پیش پیدا کنم این باران خسته به وسعت 23 سال زندگی برام غریبه بود.
کولمو رو دوشم جا به جا کردم کیف لپ تاپمو تو دست چپم گرفتم اروم از پله های اتوبوس پایین اومدم چقدر هوا خفه بود البته جای تعجب نداشت برای منی که بچه شمال بودمو تو اون اتمسفر نفس کشیدم این هوا واقعا وحشتناک بود داشتم به این فکر میکردم وقتی اخباراعلام میکرد به دلیل الودگی هوا مدارس تهران تعطیل میباشد چقدر هوا میتونست الوده باشه.
رو به کمک راننده که چمدون هارو از دریچه زیر ماشیین بیرون میاورد گفتم_ببخشید اقا اون چمدون قهوه ای رو بیرون میارین
_اون اخریه
_نه این بزرگه
_ممنون
دسته ی بلند چمدون رو تو دست راستم گرفتم پشت خودم کشیدم تا جایی که سعی داشتم چمدون بزرگی برداشتم تا همه وسایل و لباسام توش جا بشه می دونستم از الان به بعد باید خیلی قناعت کنم شاید حالا حالاها پولی دستم نباشه برای خرید لباسو چیز های دیگه......همون طور که تو افکار خودم غرق بودم سلانه سلانه به سمت اولین ماشینی که تو راس دیدم بود قدم بر میداشتم.
_ببخشد اقا خوابگاه ...خیابون...
_بشین دخترم چمدونتم میذارم صندوق عقب
_ممنون
در عقبو باز کردم تقریبا خودمو روی صندلی پرت کردم بعد از 2 دقیقه راننده هم سوار شدو ماشین به ارومی به حرکت دراومد ومن حریصانه به این شهر غریب که پناهگاهم شده بود نگاه میکردم نمیدونم شاید دنبال یه چهره اشنا میگشتم.
طبق این چند ماه اخیر تو افکار خودم غرقو ,به نقطه نامعلومی خیره بودم که باصدای مرد راننده که خطاب به من گفت:دخترم دانشجویی؟
نگاه از بیرون گرفتمو به نیمرخ مرد که تو حیطه دیدم بود چشم دوختم زیر لب به یه بله اکتفا کردم اما مثل اینکه دست بردار نبود
_چه رشته ای می خونی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۲۳:۵۷

نویسنده : aram-anid


خلاصه داستان:
داستان در مرود یه دختره شایدم بیشتر از یه دختر یه خانواده یا یه محله ( سیاهی لشگر زیاد داره  ).
خونه ی این دختر تو طرح شهرداری برای ساخت بزرگراه قرار می گیره و در نتیجه کل محل باید اونجا رو تخلیه کنن. اما بعد این همه سال مثل یه خانواده شدن. اونقدر نزدیک که دور بودنشون از هم سخته. و این میشه که تصمیم می گیرن با پول فروش خونه یه آپارتمان 10 واحدی چند محله بالاتر بگیرن که همه بتونن با هم باشن و باز هم همسایه و داستان از این خونه شروع میشه از یه واحد خالی مونده که یه همسایه جدید واردش میشه....

به نام خدا

لالایی بیداری
صدای تق تق کفشم رو سنگ سرد پله تو فضا پیچید. مثل یه ریتم، مثل ضربان قلبم... همیشگی شده بود. تق .. تق... تق ....
حتی تعدادشم حفظ بودم. چشم بسته می تونستم فقط با صدای برخورد کف کفشم با زمین راهم و پیدا کنم.
نایلون توی دستم و جابه جا کردم. کیفم و رو شونه ام بالاتر انداختم. به راهروی سمت چپ پیچیدم. با سر به همه سلام کردم.
دیگه همه رو میشناختم. نگاه های همیشه پر سوالشون فقط یه لبخند می نشوند رو لبهام.
حتی زمزمه ی حرفهاشون و میشنیدم و بی توجه رد میشدم.
-: دوباره اومد.
-: سر وقت.
-: تا کی می خواد بیاد؟
-: بگو کی خسته میشه؟
تو دلم لبخند زدم. پشت در سفید ایستادم دستم و گرفتم به دستگیره و با لبخندی که به چشمهاشون زدم با یه هول در و باز کردم.
****
جمعه 26 آذر
دست به کمر با سری کج شده رو به عقب به ساختمون بلند 5 طبقه نگاه کردم. اخم روی پیشونیم بیشتر شد.
خیلی بلنده....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۲۸

نویسنده : samane taromi


مهتاب:داستان درباره ی دختر وپسری هست که همسایه هستند واز خیلی وقت پیش همدیگه رو دوست دارن .علی پسر خوب ومومنی هستش مهتاب هم دختر نجیب وسرسنگین همه چیز برای ازدواج این ها آماده است اما دخالت های فرخنده خانم مادر علی باعث میشه بین علی ومهتاب جدایی بیفته که بعدا علی به سراغ مهتاب میره واز بین مهتاب وخانوادش مهتاب رو انتخاب میکنه ودر آخر علی با خانوادش آشتی میکنه!

بسمه تعالی
فصل اول

با احساس این که کسی نگام میکنه چشمامو باز کردم .با دیدن علی نفس راحتی کشیدم وگفتم: کی اومدی ؟

-همین الان!آخر بچه من از دست خواب های تو تنبل میشه

-شب ها نمیتونم خوب بخوابم برای همین نزدیک های عصر خوابم میگیره

-به دکتر گفتی اینو

-آره میگه خوابت بهم ریخته طبیعه

خم شدم تا وسایل ها رو از روی زمین بردارم که علی گفت: تو نمیخواد کاری رو انجام بدی برای بچه خوب نیست خودم این ها رو جمع میکنم

-تو هم خسته ای خب

-دوماه دیگه بیشتر نمونده .اون وقت همه ی این خستگی ها تموم میشه

دستی به روی شکمم کشیدم واحساس لذت کردم،احساس مادر بودن به نظرم احساس فوق العاده زیبایی بود .علی با یه بشقاب میوه اومد وکنارم نشست وگفت: بیا کمی از این بخور بچمون خوشگل بشه

-اسمش رو چی بذاریم علی ؟

-نمیخوای نظر خانواده هامون رو بدونیم؟

-نه میدونم دلخوری پیش میاد بهتره خودمون یه اسمی رو پیدا کنیم

-اگه دختر بود بذاریم پناه اگه پسر بود بذاریم ارسلان

-چقدر دلم میخواد برم سونوگرافی بدونم بچه چیه

-آره منم دل توی دلم نیست واسه فهمیدن جنسیتش فردا مرخصی میگیرم بریم ببینیم بچه چیه؟

-چیه ؟پس چرا نظرت عوض شد ؟

-آدمیزاد دیگه ممکن اشتباه کنه .

سیبی رو برید وبهم داد .مهتاب نگاه زجرآوری به سیب کرد .اصلا اشتها نداشت وبه زور علی وسلامتی بچه غذا رو میخورد .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۱۷

نویسنده : ریحانه اسدی


این رمان درباره زن وشوهری است که توزندگی شخصیشون مشکلات زیادی دارن ...اما ناگفته نماند که علاقه زیادی هم بهم دارن ....تا ....

طاها:سپیده چرارفتی پیش داریوش توخودت میدونی ازش بدم میاد

سپیده درحالی که از پنچره ماشین بیرون رونگاه میکردگفت :بازم مثل همیشه داری گیر میدی من که نه به داریوش چیزی گفتم ونه حرفی زدم .......

طاها کلافه دستی لابه لای موهاش کشید وگفت :سپیده اخلاق های منو میدونی .....

سپیده جوش آورده بود سریع گفت :آره تو همیشه به من شک داری وداشتی ......بعد اشکاش آمدن پایین ....

طاها نگاهش کرد دید داره گریه میکنه ...ماشین رو نگه داشت کنار اتوبان وبه طرف سپیده برگشت وگفت :خانومم من که .....

سپیده با نگاه بارونیش نگاهش کرد وگفت :بسه ...بسه ...حرفای تکراری نزن ......

سریعا در ماشین روباز گرد وشروع کرد به رفتن ......

طاها هم بلافاصله پیاده شد ورفت دنبالش ......خانومم جون طاهات برگرد ......

سپیده این روشنید ایستاد ولی برنگشت ......

طاها لبخندی زد وباحالت دورفت پیش سپیده .....................................

طاهالبخند مهربونی زد وگفت :من قربون چشمایی بارونیت ....گریه نکن ...خواهش میکنم ......

سپیده برگشت پشت به طاها ایستاد وگفت :بروفقط .....

طاها :کجا برم من ....عمرم ...خانومیم این جاست ......

سپیده :خانومت نیستم !!!

طاها لبخندی زد وگفت :هستی ....بعد نیشخندی زد واسه شوخی وگفت :زوری باید باشی

سپیده با شدت برگشت عقب وگفت :یکسال باهات بودم ...دیگه اصلا نمیخوام باشم.... تو زندگی که اعتماد

نیست وتو همیشه شک داری وداشتی به همه رفتارهای من...زندگی باتو وموندن باتو اشتباه بزرگی ....البته

من نمیخوام دیگه این اشتباه رو انجام بدم
طاها :خانومی چرا از حرفام یک چیز دیگه برداشت میکنی من منظورم این بودکه .....

سپیده درحالی که دونه های اشک صورتش رومیشست گفت :میدونم حرفات چی هست ...این که من خوبم

اما دوستات ادمای خوبی نیستن و.......نمیدونم اون داریوش بدبخت کجاش بده بااین که بامن صحبت نکرد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۱۱

نویسنده : MaNa91

خلاصه:سه تا خواهر...که همیشه آروزی محبوبیت و مشهور بودن و توی سرشون داشتن...تا اینکه یه شانس بهشون رو می کنه...ولی داستان اصلی از روزی شروع می شه که یکی از دخترا جونِ یه پسرو نجات می ده...

«به نام او»
آینه ی ماشین و روی صورت درسا تنظیم کردم. داشت لبشو می جوید. با بی خیالی گفتم:
-درسا...خواهرم...همه دندونات رژلبی شد...
درسا بی توجه گفت:
-هنوزم نمی دونم کارمون درسته یا نه.
درین دستاشو توی هوا تکون داد و با بی حوصلگی گفت:
-درسا روی اعصاب من پاتیناژ نرو خواهشا! هنوز که نه به باره...نه به داره...! تازه داریم می ریم موسسه. تــا ببینیم چی می شه.
یه بشکن زدم و گفتم:
-آ قربون درین عاقل! یاد بگیر درسا. باور کن اگه توی آگهی ننوشته بودن به سه تا خواهر نیاز دارن من و درین خودمون دوتایی می رفتیم.
درسا اخمی کرد و گفت:
-اِ؟
درین:نه بابا. یه چیزی می پرونه. تو زرتی می رفتی به مهتاب و بابا می گفتی. ته تغاری!
درسا:حســـود! نخیرم نمی گفتم!
من:بچه ها این قدر جر و بحث نکنین.
درین:معرفی می کنم...درناز...ریش سفید خواهران دینوَر!
هرسه مون زدیم زیر خنده و درسا گفت:
-دیوونه! ولی خدایی بچه ها من لوتون نمی دادم...
من:آره. جدی که باشیم...درسا این قدرا هم دهن لق نیست.
درین:هست هست هست.
من:درین ساکت! یه کاری نکن از درِ ریش سفیدی وارد بشم!
دوباره هرسه زدیم زیر خنده.
خواهرامو دوست دارم. حتی درسا رو با اینکه ته تغاریه هم خیلی دوست دارم. این مامان و بابای ما چه علاقه ی وافری به کلمه ی «دُر» داشتن...والا منم نمی دونم چرا! درناز و درین و درسا. من از اون دوتا بزرگترم. بیست و چهار سالمه. درین بیست و دو سالشه و درسا بیست و یک.
یه نگاه تو آینه که کردم دیدم درسا دوباره افتاده به جونِ لباش. گفتم:
-درسایی...نگران نباش دیگه. اصلا دیدی ما رو قبول نکردن.
درین:نه که ما خیلی با استعدادیم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۵

نویسنده : argh.ava.n

خلاصه:
قصه ی ما قصه ی یه دختره با تنهایی هاش, و یه ادم از یه جایی که فکرشو نمی کنه می اد تا تنهاییهاش و پر کنه, یه ادم که خیلی چیزارو تغییر می ده.
...

فصل اول
الان که دارم مى نویسم ساعت ده شبه, همین نیم ساعت پیش خوندن یه رمان قشنگو که یه داستان واقعى بود تموم کردم. سرگرمى این روزاى منم شده رمان خوندن , باعث مى شه همه چیزو فراموش کنم و خودمو تو داستان غرق کنم . یه دفعه با خودم گفتم " چرا من ننویسم" سرنوشت منم کم از رمان نداره , الان بهترین موقعیتهواسه شروع یه داستان تازه. یه سررسید از تو قفسه ى کتابام برداشتم با یه روان نویس که از دوره ى دانشجوییم واسم مونده و خیلى خوش دسته. الان که دیگه تنها موندم بهترین فرصته واسه نوشتن,, حداقلش اینه که به این وسیله مى تونم افکارمو جمع بندى کنم و شاید بتونم به یه نتیجه اى برسم.
باید از همون اول شروع کنم, از همون اول که با کورش اشنا شدم. تازه از دانشگاه برگشته بودم خونه , از صبح تا ساعت هفت شب کلاس داشتم و از خستگى رمق رو پا ایستادن و نداشتم, فقط وسایلمو همونجا کنار در اتاق ولو کردم و مانتو و مقنعه امو پرت کردم رو تخت و رفتم سمت اشپزخونه, تندتند از هرچى تو یخچال پیدا مى شد کمى خوردمو برگشتم تو اتاق و افتادم رو تختمو بیهوش شدم.
صبح که از خواب بیدار شدم حوصله ى صبحونه خوردنو نداشتم , یه لیوان شیر سر کشیدمو از خونه زدم بیرون. خونه ى ما یک ابارتماتن دو واحدى بود که طبقه ى بالاش من بودم و طبقه ى پایینش داداش بهادرم با خانم و دختر کوچولوش پرنیان.
صداى بحث بهادر و خانمش ساناز به وضوح از پشت درشون شنیده مى شد, مى دونستم بحث بازم سره منه, پس بى سرو صدا راهمو به سمت پارکینگ کج کردم و از خیر سر زدن به پرنیان هم گذشتم. ماشینو از پارکینگ بیرون آوردم و به طرف دانشگاه حرکت کردم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۵

نویسنده : نازنین 87


وقتی چمدان صورتی رنگ هدیه رو توی صندوق ماشینم میذاشتم هنوز مردد و هراسون کنار در حیاط ایستاده بود نگاهش کردم اما عمدا نگاهشو از من می دزدید از حرص و عصبانیت تمام تنم می لرزید دستام یخ زده بود و نمی تونستم سوییچ ماشین رو جا بزنم . بابا که کنارم نشست هدیه هم جرات کرد تا روی صندلی عقب بشینه . خودش خوب می دونست چقدر عصبانی ام ،قبلا بهش گفته بودم ،گفته بودم حق نداره برگرده شیراز اما اون عمدا شیراز رو برای تحصیل انتخاب کرد .

بابا دستور داد : بریم فرودگاه!
راه افتادم . با حرص ناخن می جویدم و هر از گاهی از توی آینه نگاهم به هدیه می افتاد . موهاش که "نیلیا" می گفت "انگوری " رنگ ِ از یکطرف کج شده بود و چشای میشی رنگشو پوشونده بود و هاله ی قشنگی روی گونه و بینی کوچکش انداخته بود که خیلی خوشگلش می کرد . لبهاش گاهی تکون می خورد شاید زیر لب ذکر می گفت اما من فقط عصبانی بودم دلم می خواست برای اخرین بار باهاش خلوت کنم تا حرفای دلمو بهش بزنم حرفایی که همش از سر ناراحتی و خشم بود.

اون لحظه به نظرم معصومیت چهره اش اغراق امیز وبدو به دلم نمی نشست . صدای موبایل بابا سکوت ماشین رو شکست و از حرفایی که می زد معلوم بود اوس عباس صحبت می کنه وقتی اخر سر عصبی و عاجز بهش گفت"باشه باشه خودم الان می ام " انگار همه ی دنیا رو بهم دادن .
موبایلشو که قطع کرد پرسیدم :چی شده اوس عباس بود؟
-اره ... از طرف شرکت گاز رفتن سر ساختمون گیر دادن باید خودم برم !
با تعجبی که بیشتر از خوشحالی بود ،گفتم: حالا؟!
-اره (بابا برگشت سمت هدیه و گفت)عموجون ببخشید من باید برم
هدیه صاف سرجاش نشست و با چشایی که ترس و اضطراب توش دو دو می زد یه نگاه به آینه انداخت و به بابا گفت: این چه حرفیه عموجون من خودم می رم ،آژانس می گیرم!
بابا گفت:آژانس چیه عمو جون نیکان می برت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۱۸

نویسنده : evanescence72


صدای غاروغار کردن کلاغی نشسته بر سیم های ردیف و نازک تیرهای برق که پشت پنجره صف کشیده اند، تنها صدایی است که جرات پیده کرده، با صدای تیک تاک کشنده ی ساعت همراهی کند!
همیشه باور داشته ام کلاغ ها، جسورترین موجودات کره ی زمین هستند...حتی با وجود اینکه خیلی ها می گویند، کلاغ ها بی اندازه ترسو اند. دادن خبرهای بد جسارت می خواهد...آن هم به زن های مفلوکی که تنها چشم امیدشان به جایی خارج از این پنجره هاست...که شاید همین حالا مرد مهربانشان چمدان را بگیرد بین مشت قوی اش و آن را جلوی چشمشان باز کند.
لباس هایش که گرد تنهایی گرفته را بیرون بکشد و بگوید...
نه نگوید...
با نگاهش بفهماند که آمده تا بماند...که بی بانوی خسته اش نمی تواند زندگی کند! که روزگارش نمی گذرد! که اصلا زنده نیست!
من احترام خاصی برای مردهایی که هنوز بانوی خسته شان را دوست دارند، قائلم!
زن خسته ای مثل من...که نگاه کم سو شده اش از گریه های مداوم این اواخر، به پشت پنجره هاست، دلش نمی خواهد غارغار کلاغی این چنین پیر و بزرگ را همراه تیک و تاک وحشتناک ساعت بشنود، آن هم در واپسین لحظات زندگی نکبتی اش اما آنقدر هم جسارت ندارد تا گلدان بلورین و گران قیمت نشسته روی میز بلوط و کنده کاری شده ی مجلل را بردارد و با تمام قدرت به ساعت شماطه دار داخل سالن بکوبدش...شاید هم با آن صدای نحس کلاغ لعنتی را خفه کند. یا اصلا هردویشان را...
اصلا وقتی جسارت چنین کاری را ندارم، تمام این حرف ها گزافه گویی کلاغ ها در غروب ماتم زده ی این جمعه ی غمناک است! من مدت هاست که جسارتم را از دست داده ام...
اگر فقط کمی صبر کنم و حواسم را از دست بدهم...دیگر صدای هیچ کدامشان را نخواهم شنید.
سرم را تکان می دهم و دنیا جلوی چشم هایم می چرخد. طره ای از موهای خرمایی رنگم از قوس مهتابی و سپید شانه ی چپم می گذرد و توی آب فرو می رود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۱۳
× بستن تبلیغات