گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان
  • ۲۰ فروردين ۹۳، ۱۴:۵۰:۵۲ - zahra
    very nice

قسمت آخر رمان گوهر مقصود

رامتین که متوجه مسعود نشده بود همچنان دست من رو کشید تا به میز رسیدیم و رو به جمع گفت:
- بچه ها برین بالا.
مژده هم کنارم قرار گرفت ولی من همه حواسم به مسعود بود که از دایی و کامرانی جدا شد و به سمت ما اومد.
بچه ها یکی یکی به سمت راه پله رفتن. مسعود به ما رسید و با خشکی گفت:
- کجا؟
رامتین به جای من جواب داد:
- به جناب مسعود خان! بالاخره از هم سن و سال هات دل کندی!
مسعود به دستمون اشاره کرد و گفت:
- اولا دستش رو ول کن.
رامتین بلافاصله دستم رو ول کرد. و مسعود ادامه داد:
- بالا چه خبره؟
رامتین با اخم های در هم:
- بساط لهو و لعب.
و از ما گذشت و از پله ها بالا رفت. با ناراحتی گفتم:
- چرا اون جوری برخورد کردی؟ زشت بود!
مسعود که آماده منفجر شدن بود، گفت:
- تو باز ازش دفاع کردی؟ گاهی وقت ها به عقلت شک می کنم ساغر!
با ناراحتی نگاهم رو دورمون چرخوندم و بعد از دیدن نگاه مضطرب مژده که با فاصله ایستاده بود گفتم:
- آروم تر.
با دیدن نگاه غضب ناکش گفتم:
- اخم و دعوا نداره که! می رم پیش زن دایی اینا می شینم. اصلا می شم عروسک کوکیت، هر جور دلت خواست دستور بده من هم می گم چشم.
همین که خواستم به سمت مبل برم مچ دستم رو چسبید و گفت:
- الان قهر کردی دیگه نه؟!
همه ی سعی ام رو می کردم که قیافه م نشون نده ناراحتم تا جلوی خانوم کامرانی و مژده ضایع نشم. اما مگر می شد! مژده نزدیک اومد و در حالی که دست هاش رو روی بازوهای من قرار می داد گفت:
- آقا مسعود من هم باهاش می رم. دیدیم داره جمعشون از حالت عادی خارج می شه میایم بیرون. خونواده من و که می شناسین. ما هم رو بعضی مسائل حساسیم. اصلا چرا خودتون نمیاین بالا؟
مسعود نگاهش رو از من گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت:
- بله من هم روی شما شناخت دارم هم روی ساغر. ترجیح می دم توی اتاقم استراحت کنم تا به جمع اون ها برم. خودشون می دونن جز تفریحاتی مثل کوهنوردی و از این قبیل، قاطی جمع نمی شدم. ولی می ترسم ساغر اذیت بشه.
و رو به من ادامه داد:
- می تونی بری.
مژده با لبخندی از ما فاصله گرفت و کنار راه پله ایستاد. مسعود صورتش رو کمی نزدیک کرد و گفت:
- در ضمن بار آخرت باشه این طوری حرف زدی! من اگه چیزی می گم فقط به خاطر خودته. از طرفی بهتره سلامت چشمت حفظ بشه. مخصوصا تو این دوران.
و به شکمم اشاره کرد. ابروهام و در هم کشیدم:
- سلامت چشم تو حفظ می شه بسه! برو سلامت گوشت رو هم کنار دایی و دوستش تضمین کن.
چشم هاش رو با خشم درشت کرد و گفت:
- هی من هیچی نمی گم تو روت و زیاد می کنی! برو بینشون اما فقط واسه ارضای کنجکاویت. زود بیا بیرون.
دیدم حالا که راضی شده دیگه بهتره بحث رو ادامه ندادم و بی حرف به سمت مژده رفتم...
...
کفشم رو کنار خودم جفت کرده، روی زمین گذاشته بودم، نگاهم روی آذر بود که حالا نسبت به سر شب پف موهاش خوابیده بود و شوخی های زننده ای با پسرهای جمع می کرد. دود سیگار هم مثل مه توی اتاق ریخته بود. عجیب بود اما من این بو رو دوست داشتم و اصلا حالت تهوع نداشتم.
بیست دقیقه گذشته بود و من کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که چه بیخود و بی جهت با مسعود بحث کردم! ژاله که از هم کلاسی های مسعود بود یه نفس در مورد تفریحات و خوشمزگی های مسعود سر کلاس حرف می زد.
با خودم فکر کردم همه در مورد مسعود چنین تصوری دارن که مسعود یه پسر چشم و دل پاکه! و بعضی چیز ها توی ذهنم پر رنگ می شدن. مثل روز اول که آذر رو دیدم و با مسعود حتی دست هم ندادن و دفعه بعد که از آستین مسعود آویزون شده بود تا نامه رو ببینه!
به نظر من به جای چشم و دل پاک بهتر بود بگن مسعود آدم آروم و خونسردیه.
نگاهم به سازهای کنار دیوار رو زمین بود و دلم می خواست یکیشون و بردارم و بزنم تو دهن ژاله و بگم چشمت در آد! فعلا که مسعود شوهر منه! اینقدر ازش تعریف نکن.
بعد با خودم فکر کردم که بذار تعریف کنه! مسعود خیلی به من اهمیت می ده که بخوام به خاطرش با کسی هم بچسبم!
دوباره نگاهم کشیده شد به سمت مرد غریبه ای که رامتین نشون داده بود و پسر جوونی که به سمت ساز ها رفتن. مرد غریبه تمبک رو گرفت و پسر دیگه ویلن رو برداشت و به دقیقه نرسید شروع کردن آهنگ نسبتا شادی رو نواختن.
و همون دختری که رامتین گفته بود هم بلند شد و شروع کرد به رقصیدن و مرد هم شروع کرد به خوندن.
الف می گم ابروت کمونه ای کمون ابروی من
ب می گم بالات بلنده ای گل خوشبوی من
ت تو را می خوام عزیزم تا برام تاتی کنی
ث ثوابه گر لباتو با لبام قاطی کنی
نا خود آگاه لب هام به عریض ترین شکل ممکن کش اومد و به رقصیدن دختر نگاه می کردم که سعی داشت حرکات رقصش رو با توصیفات مرد یکی کنه و باسنش بیشترین چرخش رو داشت و دامن کوتاهش که من نفهمیدم کی عوض کرده بود، روی جلوه دادن به رقصش بی تاثیر نبود!
جیم جوابم را ندادی
چ چرا
ح حامی خواتم خودم می خوام تو را
دال دلم پیش دلت باشد گرو
ذال ذلیلت گشتم از پیشم نرو
و باسنش رو رو جلوی صورت رامتین چرخوند که صدای قهقهه رامتین بلند شد.
دال و ذال و ر - روسری قشنگ داری
ز و ز و ز - ز حال من خبرداری
سین می خوام بگم سمن بری سمن بری
شین می خوام بگم شیرین لبی و شکری
من مونده بودم با اون دور کمر تنگ چه طور خودش رو این طور تکون می داد! ذهنم پر کشید سمت شریفه!
دال و ذال و ر - روسری قشنگ داری
ز و ز و ز - ز حال من خبرداری
سین می خوام بگم سمن بری سمن بری
شین می خوام بگم شیرین لبی و شکری
لبخندم خشک شد، یعنی شریفه هم برای مرد ها این شکلی می رقصید! جلوی بابای من! و بابای من هم از سر مستی مثل مرد ها هیکل شریفه رو نگاه می کرد و مثل رامتین قهقهه می زد؟
صاد و ضاد و طین و ظین و عین و غین و ف و قاف و کاف و گاف و لام و میم
لم بده برام رو صندلی ، رو صندلی
نون نیگات کنم چرا که خیلی خوشگلی
ی یواش بیا بخون برام الف ب رو
دیدی که برات الف رو خوندم تا یرو
یعنی الان که من نیستم فرهاد به دختر های دیگه توجه می کنه؟ نه که فرهاد مهم باشه! ذهنم رفت به چند ماه پیش، که با توجه به اتفاقاتی که افتاد هیچ کدوم قابل حدس نبود.
ی یواش بیا بخون برام الف ب رو
دیدی که برات الف رو خوندم تا یرو
به در اتاق ضربه ای خورد و جز ما که به در نزدیک بودیم کسی صداش و نشنید، شصتم خبر دار شد اومده دنبالم! به همین خاطر من زود تر بلند شدم و کفشم رو هم برداشتم و به سمت در رفتم. مسعود با یه قدم فاصله از در ایستاده بود. از اتاق بیرون اومدم و کفشم رو روی زمین گذاشتم تا بپوشم.
- تا نمی اومدم دنبالت که خودت ...
در حالی که خم شده بودم تا کفشم رو پام کنم گفتم:
- خبری نبود! تازه داشت دختره می رقصید که تو اومدی.
سرپا ایستادم و دیدم به بینیش چین داده.
- بو گند سیگار می دی!
لب هام و جمع کردم. در اتاق خودمون و اشاره کرد:
- برو تو اتاق، زشته این شکلی بیای پایین، می گم حال نداشتی غذا رو میارم تو اتاق.
بی حرف اضافه قبول کردم و به سمت اتاق خودمون رفتم.
اما همه ی ذهنم پر از بابا و شریفه و فرهاد و دشت بهشت بود، بی دلیل دلم برای عالیه تنگ شد. با دلش و علاقه ش به فرهاد چه کار کرد؟ فرهادی که شریفه می گفت چشم پاکه!
پوزخند زدم، مسعود چشم پاک بود یا فرهاد اون هم از دید شریفه؟!
یعنی با شرایط پیش اومده بابا باز هم می ره خونه شریفه! اون هم شریفه ای که مستاجر سلیم خان بود؟
تا مسعود برگرده لباسم رو عوض کردم. حق با مسعود بود، حالا که اتاق مهمون بیرون اومده بودم متوجه بوی لباسم می شدم، خوب شد که خودش پیشنهاد داد شام رو توی اتاق بخوریم.
در اتاق باز شد و مسعود با سینی حاوی غذا اومد داخل. بلند شدم و کمکش کردم تا سفره شام رو با هم بچینیم. کلافه بود و من به هیچ عنوان دلم نمی خواست بهونه بدم دستش.
... حسابی اخم کرده بود و بی توجه به من غذاش و می خورد. جرعه ای از دوغم نوشیدم و با صدای آرومی گفتم:
- مسعود؟
سرش و بالا آورد و با کمی مکث گفت:
- بله؟
نگاهم و سرگردون روی محتویات سفره چرخوندم و گفتم:
- امشب ... امشب یاد بابام افتادم.
بی هیچ حسی گفت:
- به خاطر اون دختره که می رقصید؟
با تعجب نگاهش کردم. لبخند مهربونی زد:
- از چیزی به صورت دقیق خبر ندارم. اما حسم بهم می گه ... یعنی از قیافه ی پشیمونش این طور حدس می زدم که دیگه خونه ی اون زن نمی ره ... همون مستاجر سلیم خان.
زیاد عجیب نیست که وقتی به یکی از دشت بهشتی ها فکر کنم بقیه هم کنارش صف می کشن و جلوی چشم میان. آخه نزدیک دو ماهه که از همشون دورم و حتی صداشون و نشنیدم.
بنا براین به یاد همه من جمله فرهاد افتادم.
- راستی شاید فردا برم دشت بهشت.
با بهت نگاهش کردم. خیلی خونسرد گفت:
- یه تلگراف از بابام داشتم. مخابرات دوباره تلگرافش و راه انداخته.
با صدایی که خودم به زور شنیدم گفتم:
- چه خبر شده باز؟
خیلی ریلکس نگاهم کرد و گفت:
- یه ملکی هست چند وقت بود بابام می خواست به نامم بزنه. اما دادگاهی بود. حالا آزاد شده بابا هم اصرار داره که هر چه زود تر اقدام کنم.
قاشقم رو توی بشقاب گذاشتم و بدون فکر کردن گفتم:
- تو این دوسالی که نامزدیمون و اعلام کردن اومدی تهران پشت سرت و هم نگاه نکردی! حالا ماهی یه بار...
با لبخند شیطنت آمیزی داشت نگاهم می کرد که حرفم رو نصفه گذاشم و به جاش گفتم:
- من هم میام.
لبخندش خشک شد و من ادامه دادم:
- ساعت چند میریم؟
با ابروهای بالا رفته گفت:
- من موافقت کردم؟!
ابروهام و تو هم بردم و گفتم:
- یادم نمیاد نظرت رو پرسیده باشم! من می خوام بیام.
نفسش رو فوت کرد:
- بیای که چی بشه؟
چشم هام و گرد کردم و گفتم:
- یعنی چی مسعود؟! دلم واسه خانواده ام تنگ شده.
- رفتم اونجا زن عمو و اسما رو می برم مخابرات استان تا بهت تلفن ...
حرفش و قطع کردم:
- من میام.
با حرص نگاهم کرد. دیگه اشتهای خوردن نداشتم. بلند شدم و به سمت کمد رفتم تا وسایلم رو آماده کنم. هنوز صدای دنگ و دونگ از اتاق میهمان می اومد. همین که کلید رو تو قفل چرخوندم دست مسعود مانع باز شدن در شد و در همون حال گفت:
- حواست هست از صبح داری با اعصاب من بازی می کنی؟
از کوره در رفتم:
- مگه چی می خوام؟ با خودت می خوام بیام، با خودت هم بر می گردم. تو چته؟
انگشت اشاره اش رو روی بینیش گذاشت و گفت:
- هیس. صدات می ره بیرون.
با حرص گفتم:
- نترس اونقدر سرشون گرمه که صدای خودشون و هم نمی شنون.
مسعود کلید رو چرخوند و در رو قفل کرد. با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:
- چرا لج می کنی مسعود؟
بی توجه به خشم من کلید رو در آورد و از در فاصله گرفت و به سمت سفره ی کوچک شام رفت. بغض کردم و با صدای آروم تری گفتم:
- من فقط می خوام خانواده ام رو ببینم.
در حالی که خم شده بود و ظرف ها رو توی سینی می گذاشت گفت:
- می برمت. ولی الان نه؛ بذار آب ها از آسیاب بیفته.
چشم هام پر از اشک شد:
- من زن تو ام مسعود.
ثابت ایستاد و گفت:
- خب؟
اشکم به روی گونه ام چکید:
- بابام نباش.
با ناباوری به سمتم برگشت و من با صدای لرزونی ادامه دادم:
- پرستارم، محافظم نباش.
ابروهاش و تو هم کشید و گفت:
- اگر داری این کار ها رو می کنی که ببرمت! باید بهت بگم که از تصمیمم بر نمی گردم.
وا رفتم! در حالی که هنوز اشک هام سرازیر بود با دهن نیمه باز به اون که دوباره مشغول جمع کردن سفره شد خیره شدم. با خروجش از اتاق به تخت پناه بردم و صورتم رو توی بالش فرو بردم و صدای هق هقم خفه شد. چند دقیقه بعد که قشنگ حس کردم گلوم داره منفجر می شه، متوجه صدای بسته شدن در اتاق شدم و یکی دو دقیقه بعد هم تخت تکون خورد. اگر با این حس خفه کننده می خوابیدم بی شک تو خواب می مردم.
یعنی اون لحظه این طور فکر کردم! کمی صورتم رو از بالش فاصله دادم تا جلوی دهنم آزاد بشه و در همون حال گفتم:
- مسعود؟
آهی کشید:
- بله؟
آب دهنم رو قورت دادم و پشت بهش به پهلو چرخیدم:
- چرا قبول کردی با من ازدواج کنی؟
پوفی کرد:
- ببین به خاطر یه اومدن، حرف رو به کجاها می کشونی؟کاش لال می شدم و نمی گفتم!
به سمتش چرخیدم. با دیدن صورتم دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- واسه چی این همه خودت و من رو عذاب می دی؟
بینیم و بالا کشیدم و بی ملاحظه گفتم:
- ساده لوحم که فکر می کردم شاید بتونم دوستت داشته باشم.
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
- منظورت رو نمی فهمم!
دوباره چشمه وامونده اشکم جوشید:
- ازت ... بدم میاد.
اخمش باز شد. پشت بهش چرخیدم. حس می کردم حالم بدتر شد. دیگه این دفعه حتما می مردم.
- ولی من سعی ام رو کردم دوستت داشته باشم.
دوست داشتنت بخوره توی سرت. بینیم رو دوباره بالا کشیدم و عکس العملی نشون ندادم.
- درست از زمانی که حس کردم بزرگ تر ها ما رو برای هم در نظر گرفتن. اجازه ندادم هیچ دختری وارد زندگیم بشه و فقط به تو فکر کردم.
یه طرف لبم به نشونه پوزخند بالا رفت، که البته مسعود ندید. مسخره ترین چیزی بود که تو اون لحظه می تونستم بشنوم. با صدایی که حالا کلفت شده بود گفتم:
- بسه بگیر بخواب. دیگه حرفی از اومدن نمی زنم.
آهی کشید و بعد از چند ثانیه گفت:
- یه چیزهایی هست که هیچ وقت نباید به کسی بگم.
اخم کردم. دستش رو روی بازوم گذاشت و نزدیک گوشم گفت:
- می دونم دلتنگی ، و می دونم که خودت هم خوب می دونی اومدنت به نفعت نیست. حتی دلیل اصرارت رو هم می دونم.
با صدای آروم تری گفت:
- وقتی بعد از دوسال برگشتم شهرم و یه پسر غریبه به خاطر تو من و به باد کتک گرفت و من زورم نرسید که در برابر چند نفر از خودم دفاع کنم به قدری حرصی شدم که خواستم با ناراحت کردن تو خودم و آروم کنم. اون موقع هم حسم بهم می گفت تو بهش علاقه ای نداری اما نسبت بهش کنجکاوی و این عصبیم می کرد.
لبهاش و به گوشم چسبوند:
- الان هم می دونم که کنجکاوی عکس العمل اون رو نسبت به اومدنت ببینی.
چشم هام درشت شد و اون ادامه داد:
- و یا با دوستت صحبت کنی و از یه چیزهایی سر در بیاری!
دیگه چشم هام داشت از حدقه در می اومد. سرم رو چرخوندم و به صورتش زل زدم. لبخند محوی روی لبش نشست و کوتاه لبم رو بوسید و گفت:
- درست حدس زدم نه؟ چه چیزهاییه که می خوای از دوستت بپرسی؟ اون هم کسی که خبرچین فرهاده؟!
یه مقدار دلم آروم شد. جدی جدی فکر کردم از راز عالیه خبر داره! با اخم و صدای آرومی گفتم:
- دیگه چه حدس هایی می زنی؟
لبخندشیطونی زد:
- اون ها حدس بود اما به یقین می دونم تو دختر پاکی هستی و اگه عمو کشش من رو نمی دید هیچ وقت تو رو بهم پیشنهاد نمی داد. اون هم زمانی که سرباز بودم و معلوم نبود در آینده چی پیش می اومد.
با آرامش پلک زد و گفت:
- و مهم تر از همه این که اگر دل بسته ی من نیستی فرهاد حتی از پست ترین جایگاه هم برخوردار نیست. درست می گم؟
با جمله ی آخرش لبخند روی لبم نشست. حرفش رو پیچوند و به کجا رسید! لبم رو با زبونم تر کردم:
- از فرهاد متنفرم.
لبخندم عمیق تر شد و گفتم:
- اما از تو ... فقط بدم میاد.
چشم هاش و گرد کرد و باعث شد به راحتی بخندم. دست هاش و دور شونه و کمرم پیچید و خواست خودش رو به سمتم بکشونه که خندم رو جمع کردم و گفتم:
- بگیر بخواب که فردا توی راه احساس خستگی نکنی.
با بی خیالی گفت:
- نمی رم. این همه سال طول کشید چند ماه دیگه هم روش.
خواست صورتش رو جلو بیاره که دست هام و روی شونه اش گذاشتم و مانع شدم و گفتم:
- دلم رو هوا بود.
اخم ریزی کرد. لبم رو به دندون گرفتم، باید حرف هام و یه بار برای همیشه می زدم تا اگر شکی نسبت به فرهاد توی دلشه از بین بره و هر بار به شوخی و جدی و یا کنایه حسادتش رو نشون نده. نفسم رو بیرون فرستام:
- یعنی پیش خودم بود اما از وقتی پدرم حرف ازدواج من رو توی خونه مطرح کرد دلم یه سرش روی هوا موند.
دست هام و از روی شونه هاش به سمت گوش ها به حرکت در آوردم و با نگاهم دنبالشون کردم:
- شاید دلم منتظر تو بود که بیای و حرف های بابا رو تایید کنی و بگی به من ...
نفسم رو فوت کردم. هم چنان مُصر بودم به چشم هاش نگاه نکنم:
- اما خانوم تقوی اومد خواستگاری و حرف پسری رو زد که هر روز از خونه تا کلاس خیاطیم و یا هر جایی بیرون از خونه دنبالمون بود و دخترها همه اش حرفش رو می زدن.
چشم هام و برای چند ثانیه بستم و دوباره با باز کردنش به جایی بین موهای جلوی سرش خیره شدم:
- به خودم بالیدم. مدام هدیه هاش، نامه هاش زمزمه های آرومش و حتی غیرتی شدن هاش بدون توجه به بی محلی های من! پا بر جا بود ... فهمیدم دوست علیه. حالا دیگه هر بار پیش عالیه بودم حرفش رو می زد ... هر بار خواستم بهش فرصتی بدم همه یادآوری می کردن که مسعود چی؟! تا جایی که وقتی کسی هم کنارم نبود با خودم می گفتم: مسعود هم هست.
نگاهم کشیده شد به سمت چشم هاش، از مهربونیش اعتماد به نفس گرفتم و ادامه دادم:
- اما یه جایی کم آوردم. فرهاد هنوز هم دوستم داشت اما نوع دوست داشتنش خشن بود و تبدیل شده بود به مزاحمت و من عادت کرده بودم به حضورش هر چند که پسش می زدم.
نگاهم رو دوباره از چشم هاش گرفتم و کمی پایین تر آوردم تا روی فرو رفتگی نامحسوس چونه اش:
- تو روی پدرم ایستادم و گفتم: اینقدر خودت و سبک نکن و نگو مسعود و ساغر! عمو اینا عین خیالشون هم نیست.
با یادآوری درگیریم با بابا چشم هام پر از اشک شد و گفتم:
- اونقدر بد حرف زدم که پدری که از گل نازک تر بهم نگفته بود، کتکم زد.
دوباره به چشم هاش خیره شدم و حرفم رو تو دهنم مزه مزه کردم و گفتم:
- دلم می رفت که بند بشه ... پیش کسی که از همه پر رنگ تر بود ... تا این که ...
بی معطلی لبش رو روی لبم گذاشت و بعد از چند ثانیه که به نظرم طولانی اومد سرش رو فاصله داد و پیشونیم رو به پیشونیم تکیه داد و گفت:
- وَ ؟
لبخند غمگینی زدم:
- دِله دیگه! اون هم دلی که رو هوا بود و قبل از این که بند بشه شکسته! توسط کسی که از همه پر رنگ تر بود.
بینیم که منتظر بهونه بود به فس فس بیفته رو بالاکشیدم و گفتم:
- خواه نا خواه پر رنگ شدی. الان فقط تویی ... یعنی ...
واسه یه لحظه حس کردم گند زدم. آخه «الان فقط تویی» یعنی چی؟
انگار فهمید دنبال جمله ای واسه ماست مالی می گردم که با مهربونی گفت:
- بهت قول می دم اون قدر پر رنگ بشم که اگر بعد ها کسی خواست دوباره خودی نشون بده تو فقط من و ببینی.
لبخند عریضی زدم و گفتم:
- این خوبه.
صورتش رو بالا آورد و پیشونیم رو بوسید. با شَک پرسیدم:
- واقعا فردا نمی ری؟
در حالی که دوباره روی لب هام خم می شد گفت:
- نه خانوم .
***
زینت خانوم با تحسین نگاهی به آخرین عکس کرد و گفت:
- ماشاله مثل ماه شده بودی.
مژده با لبخند عریضی گفت:
- آدم باید خودش استعداد زیبایی داشته باشه.
و نگاهش رو دوخت به عکس شیر بیشه یعنی آذر که توی یه قاب بزرگ و طرح دار به دیوار زده شده بود. زینت خانوم چشم غره ای بهش رفت و گفت:
- تو دختر همیشه زبونت بلنده!
مژده خندید و من در حالی که آلبوم عکسم رو جمع می کردم گفتم:
- دختر بد! بوی توطئه میاد.
مژده لیوان آب میوه اش رو روی میز گذاشت و در حالی که بلند می شد گفت:
- خدا رو شکر ما بعد از شب مهمونی تو رو سرحال دیدیم!
زینت خانوم در حالی که به سمت آشپزخونه می رفت گفت:
- همین طوری خوبه دیگه! چی بود همه اش لب و لوچه اش واسه اون مسعود بی نوا آویزون بود!
با ابروهای بالا رفته رو به مژده با صدای آرومی گفتم:
- من؟!!
مژده ریز ریز خندید و گفت:
- نه پس، من!
و به سمت در سالن رفت و گفت:
- زینت خانوم دست شما درد نکنه.
و رو به من گفت:
- ساغر جون اگه تا سال بعد ندیدمت حلالم کن.
و باز خندید. خدا حافظی کرد و رفت. دوباره آلبوم رو باز کردم. دیروز پست واسم آورده بود، بماند چقدر مسعود اخم کرد که چرا دادن آلبوم و پست بیاره؟!
حالا یکی ندونه فکر می کنه من با چه لباس س*ک*سی عکس گرفتم! خوبه لباسم از همه طرف بسته بود! اصلا تقصیر خودمه که جو گرفتم و هیچ کدوم از لباس هایی که قبلا تو مراسم زنونه می پوشیدم با خودم نیاورده بودم. وگرنه حساب کار دستش می اومد که من الان چقدر دارم رعایت اون و می کنم.
با یاد آوری لباس هام لبخندی روی لبم نشست. همیشه کوتاه ترین مدل هایی که رها بهمون یاد می داد و عروسکی ترینشون رو برای خودم می دوختم. روزی که می خواستم یه سری از لباس هام و انتخاب کنم تا با خودم بیارم اینجا، اسما مثل کرکس بالا سر کمد لباس های من ایستاده بود تا ببینه کدوم و نمی خوام بیارم!
من هم با خباثت تموم در کمد رو قفل کردم و گفتم:
- بالاخره که لازمم می شه! تا ابد که اونجا نمی مونم!
بله دیگه؛ ما اینیم. دیدن عکس های عروسیم یه طرف و مکالمه ای که با اسما و مامان و زن عمو داشتم خوشیم و چند برابر کرده بود. مامان می گفت شاید توی تعطیلات عید نتونن بهم زنگ بزنن. به خاطر همین یه هفته زود تر بهم زنگ زدن و عید رو تبریک گفتن. بماند که زن عموی از همه جا بی خبر چقدر ناسزا حواله مسعود طفلک کرد.
مسعود کی طفلک شد؟! از ده شب پیش، یعنی شب مهمونی رامتین و آذر؟! یا روز های بعدش که به جبران این مدت همه اش بیرون بودیم و خوش گذروندیم! درسته مثل یه شوهر ایده آل یه سره خرج نمی کرد اما خودم که شعور داشتم! می دونستم داره پولش رو جمع می کنه تا زود تر مستقل بشیم.
با یادآوری گردش دیروز لبخندم عریض تر شد. مسعود خوب بود. قبول دارم بی انصافی کردم. من که از مسعود بدم نمی اومد! مخصوصا بعد از ازدواج که روی مهربونش رو نشونم داد!
صدای بسته شدن در حیاط باعث شد از فکر های خوشگلم بیرون بیام. چون با صدای بدی بسته شد. زینت خانوم تو چارچوب در آشپزخونه قرار گرفت:
- ساغر جان آقا رامتینه. انگار حال خوشی هم نداره. تو برو تو اتاقت.
سریع به حرف زینت خانوم گوش کردم و به اتاق پناه بردم. بعد که روی تختم نشستم تازه سوال ها به ذهنم رسیدن. اگر زهره جون الان خونه بود چه عکس العملی نشون می داد؟! چرا اینقدر زینت خانوم طبیعی بود! یعنی چی که رامتین حال خوشی نداره؟ رامتین برای چی قبل از ظهر اومده خونه؟ اون هم یه هفته مونده به عید که به قول خودشون فروش لوازم زینتی بیشتر بود!
هر وقت رفتیم خونه خودمون به مسعود می گم بریم از رامتین وسایل بخریم واسه دکور. شاید یکی از قالیچه های دیواری که آذر جون اینا هم تو خونه شون دارن بخریم.
مثل بچه ها ذوق کردم. وای من چقدر برای خونه خودمون برنامه داشتم! حتی اگر اجاره ای باشه.
به در اتاقم ضربه خورد. آلبوم رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم و قبل از اینکه حرفی بزنم در باز شد و رامتین شل و وارفته وارد اتاق شد و در رو هم بست و یک راست به سمت تخت اومد. با دیدن چشم های قرمزش که خیلی حالتش رو آشنا کرده بود، ترس برم داشت و از تخت فاصله گرفتم. اما اون بی توجه به من خودش رو پرت کرد روی تخت و گفت:
- تو این جا چی کار می کنی کوچولو؟
و چشم هاش و روی هم گذاشت و بعد از چند ثانیه صدای نفس هاش منظم شد.
چند ثانیه با تعجب نگاهش کردم. در به شدت باز شد و زینت خانوم در حالی که نفس نفس می زد وارد اتاق شد و با دیدن رامتین که به شکم روی تخت افتاده بود، نفسش رو بیرون فرستاد. و به من اشاره کرد برم بیرون. دوتایی از اتاق خارج شدیم و به طبقه ی پایین رفتیم.
- مست بود. نه؟!
لب هاش و کج و کوله کرد و گفت:
- تو و مسعود جوونین! آذر و رامتین هم جوونن!
نفسش رو با آه بیرون فرستاد:
- خدایا آخر عاقبتشون و خیر کن.
من هم زیر لب آمینی گفتم و روی مبل سالن نشستم و زینت خانوم رفت توی آشپزخونه. چند دقیقه بعد تلفن خونه زنگ خورد. زینت خانوم از آشپزخونه داد زد:
- ساغر جان جواب بده. من دستم بنده.
به سمت تلفن رفتم و جواب داد:
- بله؟
صدای مسعود پیچید تو گوشی:
- سلام ... ساغر! مگه زینت خانوم یا زن دایی خونه نیستن؟
- چرا زینت خانوم هست. ولی دستش بند بود. کاری داشتی؟
- آهان. عزیز اگه کاری نداری آماده شو. الان مدرسه تعطیل می شه میام دنبالت بریم با دوستم و خانومش بیرون برای عید اگه خریدی مونده انجام بدیم.
نگاه مضطربم رو به پله ها دوختم؛ چه جوری برم آماده بشم؟ گفتم:
- هوم؟! ... نمی شه غروب بریم؟
تن صداش مشکوک شد:
- چرا الان نریم؟!
پایین بلوزم رو با دستم پیچوندم و گفتم:
- هیچی! فقط یه کم بی حوصله ام. نه که زهره جون هم خونه نیست!
خیلی سرد گفت:
- الان میام خونه.
و قبل از این که من مانعش بشم خداحافظی کرد و تماس رو قطع کرد. لبم رو به دندون گرفتم. چه خاکی به سرم بریزم؟!
دوباره نگاهی به بالای راه پله انداختم. من چقدر خنگم و یادم نبود که مسعود خیلی سریع اتفاقات ممکنه رو حدس می زنه! اون قدر لحنم ضایع بود که یه آدم خنگ هم اگر بود، متوجه می شد من از یه چیزی نگرانم چه برسه به مسعود که همیشه ی خدا دلواپس بود!
زینت خانوم جلوی در آشپزخونه قرار گرفت:
- کی بود مادر؟
با صدای مضطرب گفتم:
- مسعود بود. گفت الان میاد خونه.
زینت خانوم هم قیافه ش مضطرب شد و گفت:
- یعنی بیدارش کنیم؟!
و خودش جواب داد:
- من که جرات نمی کنم! تو هم نمی خواد بری.
چند ثانیه هر دو سکوت کردیم. بعد زینت خانوم در حالی که دوباره برمی گشت داخل آشپزخونه گفت:
- خدا کنه خود خانوم زود تر برسه.
با صدای شلی جواب دادم:
- گفت که شاید ظهر خونه خواهرش بمونه!
پوفی کرد و برای دلگرمی من گفت:
- مسعود پسر عاقلیه. تو هم پیش من باش.
به حرفش گوش کردم و توی آشپزخونه پشت میز نشستم. البته که از مسعود نمی ترسیدم. کسی که خیلی راحت و با منطق فکر من رو از کوچک ترین حضور فرهاد خالی کرد هیچ وقت سر چنین اتفاقی به من شک نمی کنه اما من از واکنشش در مقابل رامتین می ترسم. از این که خدایی نکرده باهاش گلاویز بشه و یا هر برخورد بدی که از روی دایی و زهره جون خجالت بکشم.
مدام بلند می شدم و از جلوی در به راه پله نگاه می کردم. خدا کنه رامتین بلند بشه و بره تو اتاق خودش. و با یادآوری بابا که بعد از اومدن از خونه شریفه تا چند ساعت مثل خرس می خوابید مغموم بر می گشتم و روی صندلی می نشستم.
حدودا نیم ساعت گذشته بود که صدای زنگ در بلند شد. به سمت پنجره رفتم و به در حیاط زل زدم.
زینت خانوم در رو باز کرد و مسعود با چهره ی نگران وارد خونه شد. هول گفتم:
- حالا چی کار کنم؟
زینت خانوم:
- هیچی مادر! آروم باش. لازم نیست کاری کنی.
مسعود وارد خونه شد و قبل از این که به راه پله برسه از آشپزخونه اومدم بیرون و با لبخندی مصنوعی گفتم:
- سلام.
سر تا پام و نگاهی انداخت و مشکوک گفت:
- سلام ... چیزی شده؟
لبخندم جمع شد و شونه بالا انداختم:
- نه ... راستش.
یهو نگاهش رو به بالای راه پله انداخت و گفت و با نگاه وحشتناکی به سمتم برگشت و گفت:
- کفش های رامتین جلوی ...
نگاهش تیز شد و با صدای آرومی گفت:
- اومده خونه؟
و قبل از اینکه من حرفی بزنم به سمت پله ها رفت. به بالا رفتنش نگاه کردم پشت در اتاق ایستاد. سکوت کردن رو دیگه جایز ندونستم و گفتم:
- یک راست اومد تو اتاق و رفت روی تخت خوابید. همین.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد وارد اتاق شد. زینت خانوم پشت سرم قرار گرفت و گفت:
- بد به دلت راه نده.
چشم هام و بستم و زیر لب صلوات فرستادم. بعد از دقیقه ای در اتاق باز شد. و مسعود با صورت بر افروخته. در حالی که زیر بغل رامتین رو گرفته بود از اتاق خارج شد و به سمت اتاق رامتین رفت و من هم به آرامی از پله ها بالا رفتم.
مسعود از اتاق خارج شد و در رو بست و در همون حال گفت:
- آماده شو بریم.
با هراس گفتم:
- کجا مسعود؟
به سختی سعی می کرد خودش رو آروم نگه داره:
- گفتم که! خرید.
خواستم حرفی بزنم اما با دیدن چشم های سرخش دهنم رو بستم و به گفتن باشه ای اکتفا کردم.
تا آماده بشم زینت خانوم هم غذاش رو آماده کرده بود. و سه نفری از خونه خارج شدیم.
***
زهرا کاسه رو پر از سالاد شیرازی کرد و گفت:
- ساغر جان با سالاد بخور اشتهات باز بشه.
بنیامین با لبخندی گفت:
- مسعود نیست. از گلوشون پایین نمی ره.
با بغض گفتم:
- نه این طور نیست! فقط ...
حرفم رو خوردم و سرم رو پایین انداختم. زهرا دستش رو روی شونه ام گذاشت:
- الهی.
و رو به بنیامین غرید:
- بنیام؟ اذیتش نکن!
از دلشوره داشتم می مردم. خیر سرمون رفته بودیم خرید. هیچی نتونستم بخرم چون معلوم بود مسعود اصلا حالش خوب نیست من هم که از اون بدتر. زهرا و بنیامین هم که متوجه شدن یه اتفاقی افتاده بی خیال خرید کردن شدن. مسعود من رو سپرد به اون ها و گفت می ره خونه داییش کار داره.
و الان ساعت نه شب بود و از بعد از ظهر مسعود رفته خونه داییش! اشکم به روی گونه ام سر خورد. بنیامین قاشقش رو توی بشقاب ول کرد:
- پسره ی بی فکر!
با التماس نگاهش کردم:
- به شما چیزی نگفت؟!
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- فقط گفت امشب و اینجا می مونه ... همراه شما.
با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- وای! همین دیگه!
و زدم زیر گریه. مسعود که آدم منطقی بود! نکنه خونه دایی اتفاقی افتاده؟
زهرا نزدیکم شد و بغلم کرد:
- عزیزم نگران نباش. دیدی که گفته شب اینجا می مونه. اومد ازش بپرس.
اون ها که نمی دونستن من نگران چی ام! شامشون رو هم کوفتشون کردم. طفلکیا!
صدای در اومد. بنیامین از کنار سفره بلند شد و گفت:
- حتما خودشه.
و به سمت در هال رفت و خارج شد. من هم سریع بلند شدم. تا از پله ها بالا بیان مُردم و زنده شدم. اول بنیامین وارد خونه شد و پشت سرش مسعود در حالی که دو تا چمدون(که سر خرید عروسیمون گرفته بودیم) دستش بود و ساک مشکی بزرگ هم روی دوشش. با دهن باز نگاهش کردم.
لبخند گرمی زد و بعد از این که به هر دومون سلام کرد رو به من گفت:
- تا وسایلمون رو جمع کنم و زن دایی رو راضی کنم طول کشید. فردا می ریم دنبال خونه. ایشاله پیدا شد به بابا و عمو خبر می دم که وسایلمون رو بار بزنن و بفرستن.
و بعد رو به بنیامین گفت:
- ممنون که کمکم می کنی!
و هر سه رو همون جا جلوی در روی زمین گذاشت و رو به زهرا گفت:
- زهرا خانوم دستشویی کجاست ؟
***
سلامِ تشهدش رو داد و شروع کرد به خوندن دعا. من هم تکیه به دیوار نشسته بودم و زانوهام و بغل کرده بودم و منتظر بودم با هم صحبت کنیم. آخه وقتی از شستن ظرف ها به کمک زهرا فارغ شدم و اومدم تو اتاق دیدم مسعود داره نماز می خونه. تا به حال ندیده بودم نمازش به این موقع یعنی نزدیک به ساعت ده بمونه. معمولا سر موقع می خوند.
- نبینم خانومم دمغ باشه!
به صورتش نگاه کردم؛ در حالی که سجاده اش رو جمع می کرد گفت:
- نمی خواد ناراحت باشی. زن دایی از دست ما ناراحت نبود. فقط بیچاره کلی از رفتار پسرش خجالت کشید.
طبق معمول فهمیده بود من بابت چی نگرانم! زانوهام و رها کردم و با ناراحتی گفتم:
- واسه چی بهش گفتی؟! رامتین که کاری نکرده بود! فقط...
با غضب حرفم رو قطع کرد:
- یک بار دیگه ازش دفاع کن، ببین چی کارت می کنم!
ابروهام بالا رفت. چشم هاش و بست و وقتی باز کرد خبری از عصبانیت نبود:
- فردا ظهر زود تر برمی گردم از مدرسه؛ یه سر بریم خونه ی دایی. هم اگر چیزی رو جا گذاشتم برداریم. هم از زن دایی تشکر کنیم. اون بیچاره که گناهی نداره بچه اش بی شعوره!
بی اراده لبخند زدم:
- آره خوبه. اگه می خواستیم بدون خداحافظی بریم اون وقت می شد همون نمک خوردن و نمک دون شکستن.
مسعود بدون این که بلند بشه چهار دست و پا به سمتم اومد و کنار من به دیوار تکیه زد:
- چه خانوم فهمیده ای دارم.
و روی سرم رو بوسه زد. لب هام و کج و کوله کردم:
- خدا از دلت بشنوه.
خندید:
- دلم هم همین و می گه! فقط جون من این قدر من و حرص نده.
خندیدم و سرم رو به شونه اش تکیه دادم.
- مسعود کی می ریم دشت بهشت؟ به خدا نه واسه اون چیز هایی که گفتی! دلم واسه مامانم یه ذره شده.
موهام و نوازش کرد:
- بهشون می گم اگه تونستن تعطیلات عید بیان پیشمون. هم واسه اثاث کشی هم این که دل خانومم دیگه این طور گرفته نباشه.
سرم رو برداشتم و با ذوق گفتم:
- وای اگه این طوری بشه عالی می شه.
لب هاش به لبخند گرمی از هم باز شد اما چشم های غمگینش باعث شد من نتونم به ذوقم پر و بال بدم:
- مسعود؟
سرش رو به آرامی تکون داد:
- جانم؟
دلم بی تاب شد:
- چیزی می خوای بگی؟
چشم هاش پر از اشک شد:
- بی قرارم ساغر. نمی دونم چمه!
لب هاش لرزید، خم شد و سرش رو گذاشت روی پام و مثل بچه ها خودش رو جمع کرد و با صدای لرزانی گفت:
- گاهی اوقات از هجوم فکر های منفی که به سرم میاد می خوام دیوونه شم. آرومم کن ساغر ... خواهش می کنم.
با بهت به مردی که این حرف ها رو می زد نگاه کردم. زمزمه کردم:
- چه چیزی این طور تو رو به هم ریخته؟
- نمی دونم ...
همین! نمی دونست؟! دستم رو آروم بالا بردم و روی موهاش کشیدم. تو بهت بودم! داشت می خندید. من و شاد کرد! حرف های خوب می زدیم! یهو چی شد که از این رو به اون رو شد؟!
بی قراری یهوییش به من هم سرایت کرده بود. نمی تونستم ساکت بمونم. حتما یه چیزی وجود داشت؛ مگه می شه آدم بی خودی نگران باشه؟!
- مسعود؟
- ساغر؟
چون هر دو همزمان اسممون رو زمزمه کردیم ساکت شدیم. و اون بعد از چند ثانیه گفت:
- دست خودم نیست. حس می کنم هیچ چیز به این آرومی که من دارم رد می کنم نیست!
با این که خودم هم تو ذهنم چنین فکر هایی بود اما برای آروم کردن اون گفتم:
- بد به دلت راه نده مسعود! خدا تا الان هوامون و داشته از این به بعدش هم داره.
ساکت شد. و من ادامه دادم:
- این ترم درست تموم میشه و همون طور که خودت گفتی می تونیم از اینجا بریم. مشهد هم می شه رفت؟
- آره.
لبخندی روی لبم نشست و فقط برای این که حرفی زده باشم تا حواس مسعود رو پرت کنم ادامه دادم:
- خب پس بریم مشهد. من خیلی دوست دارم، بچه ام رو می کنمش بیمه ی امام رضا هر روز می برمش حرم ....
.....
***
پشت ویترین مغازه ای ایستاد و دستش رو پشت کمرم گذاشت:
- از فکر بیا بیرون. به کفش ها نگاه کن.
بی توجه به عابرین سرم رو به بازوش تکیه دادم:
- زهره جون بیچاره انگار از دیروز پیر شده بود.
مسعود بی توجه به حرفم یکی از کفش ها رو که نمی دونم کدوم بود! اشاره کرد:
- اون خوبه. پاشنه ش هم بلنده فاصله قدی مون جبران می شه.
و سرخوشانه خندید. سرم رو برداشتم و نگاهش کردم. چه طور می تونست این قدر خون سرد راجع به خرید عید صحبت کنه، اون هم وقتی که لحظاتی پیش زن داییش اون طور جلوی چشممون گریه می کرد!
نگاهم کرد:
- بریم تو؟
- من کفش دارم!
لبخند مهربونی زد که اصلا با حالت چشم هاش هم خونی نداشت:
- خب عیده دیگه! باید رخت و لباس و نو کرد!
خواست بره داخل که آستین پالتوش رو گرفتم و گفتم:
- بریم خونه تا زود تر با آقا بنیامین بری دنبال خونه بگردی.
آستینش رو از دستم خارج کرد و مچ دستم رو چسبید:
- می ریم خانوم. اول خریدِ تو.
ولی باز هم مقاومت کردم و دستم رو بیرون کشیدم و گفتم:
- احتیاجی ندارم مسعود! ما که قرار نیست جایی بریم!
دست هام و به هم پیچیدم و قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم:
- واسه خرید عروسیمون کلی وسایل خریدم! چیزی لازم ندارم.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد سرش رو تکون داد و با اخم عمیقی از کنارم رد شد و جلو تر به راه افتاد. پشت سرش تند راه افتادم و خودم رو بهش رسوندم. من که حرف بدی نزدم مگه نه؟! اون از دست خودش عصبانی شد. شاید اگر حد اقل یک سیلی به صورت رامتین می زد این طور به هم نمی ریخت! شاید حرمت چهار سال بزرگ تر بودن رامتین و نگه داشت! و کلی هم احترام دایی و خونه ش.
مسعود راست می گه. اگر می موندیم بعید نبود که باز هم این اتفاق یا بدترش بیفته! اگر مسعود رامتین رو می ترسوند یه مقدار دلش آروم می گرفت و شاید حرفی از ترک اون خونه پیش نمی اومد و حالا این طور آخر سالی آواره نمی شدیم!
دست هاش و توی جیب پالتوش فرو برده بود. دستم رو دور بازوش حلقه کردم و در حالی که کیپ هم راه می رفتیم گفتم:
- مسعود مگه نگفتی دستت خالیه؟ پول کرایه خونه رو از کجا میاری؟
- فعلا دارم. وقتی هم رفتم دشت بهشت همون زمینی که قراره بابا بده رو می فروشم پول میاد دستم.
نگاهم به مرد لبو فروشی افتاد که کمی جلوتر توی پیاده رو بود. با دیدن بخاری که از لبوها بلند می شد بی اختیار آب دهنم و قورت دادم.
سرم رو چرخوندم و به قیافه ی در هم مسعود نگاه کردم:
- برام لبو می خری؟
خیلی جدی گفت:
- نه. اسهال می شی.
لب هام و جلو دادم:
- زیاد نمی خورم! هوس کردم آخه.
از جلوی مرد رد شدیم و نگاهم رو چند ثانیه به لبو های جگری رنگ و بخارشون دوختم و نا امید سرم رو پایین انداختم.
ایستاد. با ذوق نگاهش کردم. پوفی کرد و عقب گرد کرد.
***
زهرا با حرص ظرف رو از جلوم برداشت:
- بسه دیگه دختر! اگه به هوس بود که یه تیکه اول کافی بود! مگه نمی گی دل پیچه داری! پس چرا بازم می خوری؟
پام و تکون دادم:
- دست خودم نیست! نگرانم. به نظرت خونه پیدا می کنن؟! اون هم این موقع سال که چند روز بیشتر به عید نمونده؟!
زهرا با مهربونی گفت:
- نشد هم نشد! این جا رو خونه خودتون بدونید. بعد از تعطیلات هم ایشاله سر فرصت می گردین دنبال خونه.
دلم به هم پیچید و گفتم:
- وای نه زهرا جون. دعا کن پیدا بشه! این اصلا درست نیست که ما این جا بمونیم. بالاخره دید و بازدید عید هست و برای همه سخت تره.
زهرا خواست حرفی بزنه که صدای در اومد. بلند شد و به طرف در هال رفت. به محض خارج شدنش من هم بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم. باز من به حرف مسعود گوش نداده بودم پس باید تاوانش رو پس می دادم!
وقتی بیرون اومدم از دیدن صورت خوشحال مسعود دل پیچه ام رو فراموش کردم و با ذوق گفتم:
- پیدا کردی؟
مسعود سرش رو تکون داد و گفت:
- کوچیکه ولی خوبه.
با ذوق بالا پریدم و خواستم از گردنش آویزون بشم که متوجه بنیامین شدم. یه ابروش و بالا داد:
- یعنی این قدر بهتون سخت گذشته که واسه رفتن خوشحالین؟
سریع سرم رو تکون دادم:
- ابدا! اما کیه که از مستقل شدن بدش بیاد؟!
بنیامین سرش رو تکون داد و گفت:
- ان شالله خونه خودتون.
زیر لب تشکر کردم و زهرا همه رو به شام دعوت کرد. مسعود در حالی که به سمت اتاق می رفت گفت:
- الان میام
پشت سرش وارد اتاق شدم و در رو بستم. پالتوش رو در آورد و آویزون کرد:
- صبح تلگراف می زنم و می گم وسایل رو بفرستن.
به سمتم برگشت و نگاه خندونم رو دید:
- چیه؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟!
لبخندم عریض شد:
- ته دلم خوشحالم مسعود. تنها ناراحتیم از بابت زهره جونه که می دونم اون هم ما رو درک می کنه ... تو چه حسی داری؟
دست هاش و به کمرش زد و نگاهم کرد و گفت:
- حس من؟ .... امممم. نمی دونم!
و دست هاش و باز کرد و گفت:
- بیا اینجا ببینم.
به سمتش رفتم. من رو به آغوش کشید و بوسه ای به پیشونیم زد و گفت:
- الان عالی ام.
نفس عمیقی کشیدم. من هم عالی بودم.
***
بوی خاک نم خورده زیر بینیم پیچید و من با تمام قدرت نفس می کشیدم و لذت می بردم. زهرا خندید:
- تو هم این بو رو دوست داری؟
با لبخند دندون نمایی گفتم:
- عاشقشم.
- بسه خانوم خسته می شی.
با صدای مسعود به سمتش برگشتم و با دیدن تیپ کارگریش لبخندی روی لب نشوندم و از ته دل گفتم:
- خسته نباشی.
نیشش تا بناگوش باز شد:
- الان دیگه خسته نیستم.
زهرا با صدای بلند گفت:
- بنیام بیا یاد بگیر.
صدای زهرا تو خونه بدون وسایل هر چند کوچیک پیچید و بنیامین با لبخندی وارد اتاق شد و پرسشگر نگاهمون کرد. زهرا هم با حسادتی ساختگی گفت:
- کل خونه دو تا اتاق بیشتر نیست. اون به این میگه خسته نشی! این به اون می گه خسته نباشی!
بنیامین نگاهی به مسعود انداخت و رو به من گفت:
- گول تیپ این و نخورین! همین الان این لباس ها رو پوشید و دستمال بست سرش بیاد خودش و پیش شما شیرین کنه!
مسعود ضربه ای به شانه ی بنیامین زد و گفت:
- مطلب رو نگرفتی! مهم اهمیتیه که ما به هم می دیم! حالا چه خسته باشیم. چه نه!
بعد رو به من گفت:
- مگه نه خانوم؟
من هم سرم رو کمی کج کردم و گفتم:
- صد البته!
بنیامین رو ترش کرد:
- حــالم بد شد!
و رو به زهرا گفت:
- گولشون و نخور. دارن جلوی ما فیلم بازی می کنن.
از جلوی در صدایی اومد:
- آقا مسعود فکر کنم بارتون رسید.
مسعود سریع دستمال رو از سرش برداشت و در جواب مرد گفت:
- ممنون. الان میام.
و رو به من با حرص گفت:
- گفتم نیا ها!
ابروهام و تو هم کشیدم:
- وا! مسعود؟ یعنی چی که نیام؟! من هم دوست دارم باشم.
زهرا خندید و گفت:
- عشق بروز دادنشون تموم شد!
مسعود با لبخندی سرش رو تکون داد و در حالی که به سمت در اتاق می رفت گفت:
- تو راه نباشین.
و از اتاق خارج شد و بنیامین هم پشت سرش رفت. زهرا با کنایه گفت:
- انگار تو خیابون وایستادیم که می گه تو راه نباشین!
هر دو خندیدیم. زهرا دستش رو به کمرش زد و گفت:
- خوبه که قبل از تحویل سال جا به جا می شین.
به سمت تنها پنجره ی اتاق رفت. من هم کنارش ایستادم:
- شرمنده تو و شوهرت هم شدیم. آخر سالی از کار و زندگی انداختیمتون.
زهرا ابروهاش و تو هم کشید:
- به پیدا کردن یه دوست خوب می ارزه.
به سمتم برگشت:
- چقدر از شهرتون تا اینجا راهه؟
- با ماشین داییش اومدیم با توقف های بین راه ده ساعته ساعته رسیدیم. اما خب مسلما ماشین بار دیر تر می رسه. هر چند مسعود گفته بوده که خونه کوچیکه و در حد نیاز وسایل بفرستن و ماشین سبک میاد!
سرش رو تکون داد:
- ایشاله به خوشی بشینین.
لبخندی زدم و تشکر کردم.
- مامان کوچولوی خودم چه طوره؟!
سرم رو به سمت در اتاق برگردوندم و با دیدن اسما با ذوق بالا پریدم:
- اسما!!!
به سمتم دوید:
- جونم آبجی؟
هم دیگه رو محکم بغل کردم و با صدای بلند خندیدیم. و اسمای دیوونه تموم صورتم رو غرق بوسه می کرد. از شدت هیجان چشم هام پر از اشک شده بود. نزدیک سه ماه بود که ازدواج کرده بودیم و از اون ها دور بودم. اگر هم ذره ای حسادت تو دلم بود حالا با کنار مسعود بودن هر حسادتی از دلم بیرون رفته بود.
اسما رو از خودم فاصله دادم و اون و زهرا رو به هم معرفی کردم و بعد ازش پرسیدم:
- با کی اومدی؟
- با قاسم و یکی دیگه! البته راننده وانت هم بود.
صدای یالله گفتن مسعود اومد و در فاصله ی چند ساعت همه وسایل رو چیدن. کلی از دیدن وسایل نو ذوق کردم. به نظرم بهترین قسمت امروز ماشینی بود که بابا قاسم و اسما رو باهاش فرستاده بود و خواسته بود که خودمون اسما رو باهاش بعد از تعطیلات به خونه ببریم و ماشین رو برای خودمون نگه داریم.
مسعود هم هر چند با اکراه ولی قبول کرد. من هم که خر کیف شدم!
***
هرسه تا تشک رو کنار هم پهن کرده بودم. اسما دراز کشیده بود و چشم هاش و بسته بود. مسعود هم داشت ظرف ها رو تو کابینت ها قرار می داد. خب که چی! من خسته بودم. اصلا خودش اصرار کرد که من بیام و دراز بکشم.
نگاهم رو دور تا دور اتاق گردوندم. خونه ی کوچیکی بود. دو تا اتاق دوازده متری که یکیش هال می شد و یکیش اتاق خواب، آشپزخونه و سرویس بهداشتی توی هال بودن. و خونه ی ما سومین طبقه از یه ساختمون چهار طبقه ی باریک بود. بدترین قسمتش پله هاش بودن. راه پله ی باریکی که قد پله هاش هم بلند بود و آدم رو خسته می کرد. یه جز یکی از همسایه ها که همون اول اومد و خبر اومدن وانت رو داد بقیه هیچ خبری از ما نگرفتن. حتی یه خسته نباشید هم نگفتن! حالا اگر تو کوچه ی ما یه همسایه ی جدید می اومد از سر فضولی هم که شده بود همه ی اهل کوچه خبر می گرفتن.
- به چی فکر می کنی؟!
به صورت اسما نگاه کردم و گفتم:
- هیچی. داشتم خونه رو نگاه می کردم. دلم برای حیاطمون تنگ شده.
لبخند پهنی زد:
- ایشاله به زودی میاین. خطر رفع شده.
ابروهام رو به صورت سوالی تو هم کشیدم و منتظر نگاه کردم. چشم هاش برق زدن و نگاهی به در اتاق کرد و آروم گفت:
- یه وقت مسعود نیاد!
سرم رو خم کردم و مسعود رو در حال جا به جا کردن وسایل دیدم و با صدای آرومی گفتم:
- بگو. حواسش اینجا نیست.
هر چند خودم به حرفی که زدم اطمینان نداشتم آخه مسعود خیلی تیز بود. اسما نیم خیز شد و گفت:
- عاشق دل خسته ت نامزد کرد.
بی معطلی پرسیدم:
- با کی؟
نیشش تا بناگوش باز شد:
- بگم باورت نمی شه! حدس بزن.
با عصبانیت گفتم:
- مسخره بازی رو بذار کنار. گفتم با کی؟
خنده اش رو جمع کرد:
- چته؟! عالیه!
آه از نهادم بر اومد و زیر لب زمزمه کردم:
- عالیه ی احمق!
اسما کامل نشست:
- چرا ناراحت شدی ساغر؟ مهم اینه که فرهاد ازدواج کرده و دیگه صد در صد با تو کاری نداره، شما هم با خیال راحت می تونین بیاین خونه!
بغض کردم:
- اما فرهاد عالیه رو دوست نداره!
اسما اخم کرد:
- به عقلت شک می کنما ساغر! خود عالیه باید فکر کنه، مگه اون خبر نداشت که فرهاد...
با صدای سرفه مصلحتی مسعود حرفش رو نصفه گذاشت اما نگاهش هنوز دلخور بود. مسعود وارد اتاق شد و تشکش رو تا زد و گفت:
- من بیرون می خوابم.
اسما رو به مسعود گفت:
- می خوای من برم تو هال؟
مسعود اخمی کرد و با شوخی گفت:
- بشین سر جات بچه!
اسما خندید:
- لطف نیومده بهت!
مسعود از اتاق خارج شد. رو به اسما با صدای آروم گفتم:
- با هم دیدیشون؟
اسما پچ پچ گونه جواب داد:
- تازه دیروز حرفشون و تموم کردن!
- خانوم؟
از روی تشک بلند شدم و گفتم:
- برم ببینم مسعود چی کار داره. نخوابی ها!
از اتاق بیرون رفتم و در رو نیمه باز گذاشتم. مسعود وسط تشک نشسته بود و به من اشاره کرد برم پیشش. نفسم رو فوت کردم و خودم متوجه شدم مسعود همه چیز و فهمیده. رو به روش نشستم با اخمی گفت:
- اسما اینجا مهمونه و نمی تونم بهش تذکر بدم. خودت حواست باشه که خوش ندارم در مورد اون عوضی حرفی زده بشه!
اخم کردم:
- تو خبر داشتی؟نه!
- چیز مهمی نبود که بخوام برات تعریف کنم!
نگاهم رو به زمین دوختم:
- عالیه دوستمه. دوست صمیمیم.
خشک و سرد گفت:
- دیگه نیست.
به صورتش نگاه کردم و با صدای آرومی گفتم:
- مسئله ای نبود که بخوای به خاطرش عصبی بشی و با من این جوری حرف بزنی!
کمی از شدت اخمش کم شد:
- من گفتم که با حرف زدن در مورد اون اعصابت به هم نریزه.
روم و ازش گرفتم و گفتم:
- به هم نمی ریزه!
- آره. اصلا معلوم نیست.
به صورتش نگاه کردم و با صدایی که سعی می کردم بالا نره گفتم:
- من برای دوست احمقم ناراحت شدم! همین. وگرنه فرهاد هر غلطی دلش خواست بکنه. من با اون دیگه کاری ندارم.
بازوم و توی دستش گرفت:
- نگاه کن چه حرصی می خوری! این دوستِ به قول خودت احمق ارزش داره که تو این طور عصبی بشی؟!
با چشم های گرد شده گفتم:
- این تویی که الان من و عصبی کردی! وگرنه من داشتم با صدای آروم با اسما حرف می زدم.
صدای بلند اسما از اتاق شنیده شد:
- بابا من غلط کردم گفتم. مسعود رضایت بده.
مسعود هم متقابلا جواب داد:
- بگیر بخواب. گوش وایستادی هیچی ! اظهار نظر هم می کنی!
اسما با خنده:
- اصلا به من چه! بگیرین هم دیگه رو بزنین.
لبخندی روی لبم نشست. رو به مسعود گفتم:
- چیزی که عوض داره گله نداره! تو ه حرف های ما گوش دادی و اسما هم ...
- من به حرف هاتون گوش ندادم.
به لب های مسعود زل زدم و گفتم:
- اگر گوش ندادی پس از کجا فهمیدی؟!
لبخند گرمی زد:
- خودش شنیده شد.
چشم هام و ریز کردم که خندید و من رو بغلم کرد و زیر گوشم گفت:
- بذار ملاحظه ی خواهرت و کنم.
مشتی به سینه اش زدم و با صدای آروم گفتم:
- لازم نکرده! اول می زنی سرم و می شکنی.
و حرفم رو ادامه ندادم و خودم رو لوس کردم و لبم رو غنچه کردم. بوسه ای سریع روی لبم نشوند و گفت:
- نکن این جوری خانوم. من فقط نگران توام!
حرف ها و دل نگرانی های چند شب پیشش و به خاطر آوردم. من نمی خواستم نگران ببینمش! به زور لبخندی زدم و گفتم:
- می فهمم.
پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد:
- نوکرتم هستم خانومم.
لبخندی از ته دل زدم. مسعود خوب بود، خیلی خوب.
با شیطنت گفت:
- به نظرت اسما خوابش سنگینه؟!
سرم رو کمی عقب بردم و گفتم:
- چطور؟!
چشم هاش برقی زدن و به لب هام خیره شد و گفت:
- مثلا شبی نصفه شبی!
فورا به در اتاق نگاه کردم و دوباره به مسعود، و سریع از آغوشش فاصله گرفتم و گفتم:
- بگیر بخواب. خستگی بهت فشار آورده.
و بلند شدم. سرش رو مظلومانه کج کرد:
- فقط خستگی نامرد!؟
بوسه ای روی هوا براش فرستادم و گفتم:
- شبت به خیر.
و با خباثت دستم رو براش تکون دادم و به محض اینکه به سمتم خیز برداشت پریدم به سمت در و در رو با شدت باز کردم که با صدای گرومبی اسما وسط اتاق افتاد و سرش رو چسبید.
در حالی که سرش رو می مالید گفت:
- فکر کنم امشب بی هوش بشم. خیالتون راحت خوابم سنگینِ سنگینه.
صدای قهقهه ی مسعود و بعد من و اسما با هم بلند شد.
***
سرش رو از شکمم فاصله داد و با لب های آویزون گفت:
- هیچ صدایی ازش در نمیاد!
خندیدم:
- اسما جان توقع نداشتی که باهات حرف بزنه! من هنوز خودم حسش نمی کنم!
ضربه ای به در اتاق خورد و مسعود سرش رو آورد داخل:
- صبح به خیر! شما که بیدارین چرا نمیاین صبحونه بخوریم؟
و رو به اسما گفت:
- خوب خوابیدی؟!
اسما ابروهاش و تو هم کشید و بی پروا گفت:
- نه که خیلی گذاشتی!! تا خود صبح هر مدلی که خواستی صدا در آوردی!
من ریز ریز می خندیدم و مسعود هم به غر های اسما می خندید و بی توجه به اسما که حرص می خورد وارد اتاق شد و شروع کرد به جمع کردن رخت خواب ها.
خواستم کمک کنم که مانع شد و من رو به سمت دستشویی هدایت کرد و بعد هر سه دور سفره صبحانه نشستیم. اسما با دهن پر رو به مسعود گفت:
- کی میریم خونه؟ من که می گم حالا که جا به جا شدین! بیاین تعطیلات عید رو بریم پیش مامان اینا.
خوب می دونستم این بحث به کجا می رسه اما ساکت موندم. مسعود با ابروهای در هم گفت:
- درست نیست تو ایام تعطیل خونه رو خالی بذاریم.
اسما لقمه اش رو فرو داد:
- کسی که می خواد بره دزدی اول یه نگاه به خونه می ندازه. نمیاد چنین خطری رو تحمل کنه واسه خونه ای که چیز خاصی توش نداره.
کلافگی مسعود رو درک می کردم اما هم چنان ساکت بودم. مسعود لقمه رو از دهنش فاصله داد و با تحکم گفت:
- صبحونه ات و بخور.
اما اسما سمج تر از این حرف ها بود:
- دارم می خورم دیگه! تو و ساغر که قراره بعد از عید من و ببرین دشت بهشت! خب من می گم ایام تعطیل بریم که نگران کارت هم نباشی!
مسعود نگاهی به من انداخت و بعد رو به اسما گفت:
- بعد از عید خودم می برمت. ساغر می مونه خونه.
چشم های اسما گرد شد:
- ساغر واسه چی تنها بمونه خونه!! اصلا بعد از عید مدرسه دارم. من باید تا قبل از تموم شدن تعطیلات برم خونه.
مسعود داشت عصبانی می شد:
- هنوز قاسم نرفته! خونه خواهرشه! همین امروز بهش ماشین رو می دم برو خونه.
اسما از سر سفره بلند شد. با درماندگی نگاهش کردم:
- اسما!!
مسعود هم با خشم سرش رو بالا گرفت. اسما با حرص گفت:
- معلومه که می رم! نه پس، فکر کردی می مونم تعطیلاتم رو کنار تو خراب می کنم؟!
مسعود نفسش رو پوف کرد:
- این مسخره بازی رو تموم کن اسما! بشین صبحونه ات رو بخور.
اسما در حالی که پاش و به زمین می کوبید به سمت اتاق رفت و با صدای بلند گفت:
- من و فقط تا پیش قاسم ببر. دیگه کاری به کارت ندارم.
و وارد اتاق شد. مسعود با صدای آروم و حرصی گفت:
- تو لالی که حرف نمی زنی؟!
فقط نگاهش کردم. نفسش رو فوت کرد:
- چیه! چرا این جوری نگاهم می کنی؟ چند بار باید یه مسئله رو باز کنیم؟!
تکه نون توی دستم رو توی سفره انداختم و بلند شدم و به اتاق رفتم. کیف اسما رو از دستش گرفتم و با جدیت گفتم:
- بگیر بتمرگ تا روی سگ من و بالا نیاوردی.
لب هاش لرزید:
- ندیدی چطور با من حرف می زنه! به من میگه همین الان برو. خب من هم دارم می رم.
کیف رو کناری گذاشتم و به سمتش برگشتم:
- خوب بود قبلش من و تو با هم حرف می زدیم. من بهت می گفتم که فعلا قصد اومدن به خونه رو نداریم.
چشم هاش پر از اشک شده بود ولی داشت مقاومت می کرد که گریه نکنه:
- چرا نیای؟ با اون بهت خوش می گذره نه؟! مامان گناه نداره؟
بازوهاش و توی دستم گرفتم:
- اسما جان. به خدا دلم واسه مامان یه ذره شده. اما مسعود می گه فعلا بهتره نیایم. خود بابا هم زیاد موافق اومدن من نیست.
دست هام و پس زد و با صدای بلندی گفت:
- چرا! به خاطر فرهاد؟!
با ترس گفتم:
- هیسس!
نمی خواستم مسعود بشنوه! ولی مطمئنا از همون اول صحبتمون رو شنیده بود. اشک هاش چکید:
- اون که نامزد کرده! اون اصلا دیگه به تو فکر نمی کنه! این ها بهونه مسعوده! تو رو کرده زندونی خودش.
اسمای چهارده ساله من چه می فهمید که به این نگرانی های مسعود نمی گن زندونی کردن!!
بر خلاف تقلای اسما اون رو به آغوش کشیدم و گفتم:
- آروم باش دختر. یه امسال و کنار آبجی ساغرت بد بگذرون. امروز بریم بیرون یه سری خرید واسه سفره عید کنیم. غروب هم رو بوم آتیش روشن کنیم و از روش بپریم.
کمی آروم شد. خدا رو شکر می کردم که مسعود وسط بحثمون به اتاق نیومده بود. ولی یه حس خوب داشتم. خوشحال بودم از این که چیزی از مسعود پنهون ندارم. این خوب بود.
***
چشم های اسما برق زد:
- راست می گی؟ ای نامرد! کاش من هم اونجا بودم.
خندیدم:
- ولی خداییش تو با دایره ی فاطمه خانوم خیلی قشنگ تر از دختره می رقصیدی!
صدای مسعود بلند شد:
- رفتی حموم ساغر؟!
اسما ریز ریز خندید:
- اون موقع هم همین طوری حرص می خورد؟ چطوری راضی شد تو تنهایی باهاشون بری تو اتاق؟!
آروم گفتم:
- غر زد. تحویلش نگرفتم.
- شنیدما!
صدای خنده من و اسما بلند شد. دوباره مسعود با صدایی که حالا توش خنده حس می شد گفت:
- پاشو برو حموم. لباست بوی دود می ده.
اوفی گفتم و از اتاق بیرون رفتم، مسعود در حال جا به جا کردن خرید ها بود. یه لحظه خجالت کشیدم! به من هم می گفتن زن خونه؟!
لبخندی به لب نشوندم:
- کمک نمی خوای عزیز!
شیطون نگاهم کرد. لبخندم رو جمع کردم:
- من می رم حموم.
چشم هاش و ریز کرد:
- خائن!
خندیدم و به سمت حموم رفتم. امروز روز خوبی بود. یه خرید مختصر برای تعطیلات و در آخر هم روی بوم آتیش کوچیکی به پا کردیم و اول با ساغر و مسعود و بعد هم به همراه یکی از همسایه ها از روش پریدیم تا مثلا رسم چهارشنبه سوری رو به جا بیاریم، هر چند که چند روز گذشته بود و اصلا چهارشنبه نبود! فکرکنم به اسما هم خوش گذشته بود و دیگه از دست مسعود ناراحت نبود.
اما حس نمی کردم که از موضعش عقب نشینی کرده باشه! چون غروب هم در گوشم وز وز می کرد که بعد از تعطیلات باهاش برم و مسعود بمونه خونه! کاملا داشتم اعتقاد پیدا می کردم که اسما چیزی حالیش نیست.
البته یه خوبی که داشت این بود که بر خلاف من خیلی زود جوش بود و طوری با اطرافیانش برخورد می کرد که انگار سالها باهاشون زندگی کرده! این طوری یه مقدار حسم نسبت به رابطه اش با سعید بهتر می شد! حداقل خیالم راحت بود که اگر یه روز کششی از جانب سعید باشه از طرف اسما نیست! نمی دونم. شاید هم اشتباه فکر می کنم!
ضربه ای به در حموم خورد:
- خانوم، خوبی؟
شیر آب رو بستم:
- آره. دارم میام بیرون.
دوباره به در حموم ضربه خورد. در وکمی باز کردم:
- چیه؟
چشم هاش برق می زدن:
- اسما خوابیده!
چشم هام گرد شد:
- خب خوابیده باشه! دارم میام بیرون!
در رو هل داد و به زور وارد شد:
- حالا چند دقیقه دیر تر به جایی بر نمی خوره.
می خواستم اخم کنم اما نتونستم و همراه با خنده ام اعتراض کردم:
- مسعود؟!
***
زهرا با انگشتش روی گوشه لبم ضربه زد:
- اینجا رو باد بنداز.
این کار و کردم و با شیطنت گفت:
- شوهرت یه وقت نیاد بوست کنه بگه این چمن زارها چیه!
مشتی به بازوش زدم و زهرا با صدای بلند خندید و بعد گفت:
- بنیام می گه از فردا مدرسه ها باز می شه.
سرم رو به آرامی تکان دادم. پرسید:
- کی می خوای بری شهرتون پس؟
با انگشتم عدد دو رو نشون دادم. گفت:
- دو هفته؟
ابروهام و بالا فرستادم. دوباره پرسید:
- دو ماه؟
به نشونه آره پلک زدم. نخ دور گردنش رو باز کرد و گفت:
- تموم شد.
تشکری کردم و گفتم:
- اسما می گفت مامانم زایمانش می افته خرداد. احتمالا از اول خرداد می رم. می خوام به مسعود بگم اگر بتونه که خودش هم باهام بیاد و بمونه، اگر هم نه، من و برسونه و برگرده.
نخ رو توی دستش گلوله کرد و گفت:
- خواهرت چند سالشه؟
درست نشستم و گفتم:
- چهارده سالشه. دو سال ازم کوچیک تره.
لبخندی زد و گفت:
- خیلی پر انرژی و باحاله. شوهرش باهاش پیر نمی شه.
خنده ی پر صدایی کردم. حتی تصورش هم سخته که اسما بتونه یه زندگی مشترک و تعهد رو قبول کنه! من با همه شرارتم حداقل از پس کارهای خونه بر میام. اما اسما حتی نمی تونه یه لیوان بشوره!
قبل از اینکه زهرا علت خنده ام رو بپرسه صدای یالله گفتن مسعود و بنیامین توی خونه پیچید. لباسم رو توی تنم مرتب کردم و همراه زهرا بلند شدم.
مطمئن بودم صورتم قرمز شده به همین خطر سعی می کردم سرم رو بلند نکنم. مسعود که انگار متوجه شده بود، اصرار بنیامین و زهرا رو مبنی بر موندن قبول نکرد و ازم خواست تا وسایلم رو جمع کنم و باهاش بعد از دو روز به خونه برگردم.
وارد کوچه که شدیم با دیدن بلیزر نوک مدادی که جلوی در پارک بود، رو به مسعود گفتم:
- بابا داد واسه خودمون؟
لبخندی زد و گفت:
- آره.
در حالی که به سمت ماشین می رفتیم گفتم:
- اسما رو که رسوندی بابا نگفت پس ساغر و چرا نیاوردی؟
مسعود قدمی جلو گذاشت و در ماشین رو برام باز کرد و گفت:
- خودش گفته تو رو نبرمت، بعد باز بیاد بپرسه چرا ساغر و نیاوردی؟!
اخمی کردم و نشستم. عد از این که مسعود از سمت راننده سوار شد گفتم:
- زیادی بزرگش نمی کنین؟!
بهم نگاه کرد. ادامه دادم:
- منظورم تو و بابا هستین! آخه به نظرم دیگه مسئله مهمی نیست!
ابروهاش تو هم رفت و قبل از اینکه حرفی بزنه فورا گفتم:
- می دونی مسعود! با عروسی من و تو تقریبا همه چیز تموم شده بود. قبول کن که بابا شلوغش کرد.
ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم. تنها حرفی که زد:
- زیادی خوش خیالی!
اخم کردم و نفسم رو بیرون فرستادم. بعد از یکی دو دقیقه مسعود سکوت رو شکست:
- چه خبر؟ سیزده رو با بنیامین و زهرا رفتی بیرون؟
خیلی خونسرد گفتم:
- نه! امروز صبح داییت اینا اومدن دنبالم با اون ها رفتم.
مسعود تمام ر خ به سمتم برگشت و با چشم های گرد شده گفت:
- تو چی کار کردی؟!!
یهو یادم افتاد که مسعود چه قدر قبل از رفتنش تاکید کرده بود! تازه همون اول عید هم که با هم رفتیم خونه داییش زیاد نموندیم. لبم رو به دندون گرفتم و به آرومی گفتم:
- از کنار زهره جون جم نخوردم!
با صدای بلندی گفت:
- من اون همه سفارش رو برای کی کردم؟!
اخمی کردم و گفتم:
- خب حالا که چیزی نشده!
صداش بالا تر رفت:
- چیزی نشده! باید یه چیزی بشه تا تو بفهمی!؟
دست به سینه شدم و گفتم:
- حالا جلوت و نگاه کن نکشی ما رو!
مسعود در حالی که نگاهش و از من گرفته بود سرش رو بالا گرفت:
- خدایا! از دست کارهای این، سرم و به کدوم دیوار بکوبم که در جا بمیرم؟
ضربه ای به بازوش زدم:
- کولی بازی در نیار مسعود! چرا شلوغش می کنی؟ یکی ندونه فکر می کنه من ملکه ام!
و با دلخوری ادامه دادم:
- خودت رفتی من و گذاشتی پیش زهرا اینا، با خودت نگفتی زهرا و بنیامین شاید با خونواده هاشون بخوان برن بیرون؟ بعد من تو جمعشون غریبه ام؟ حالا که داییت لطف کرده و من و با خودشون برده دعوا داری؟
در حالی که با یک دستش فرمان رو گرفته بود، با دست دیگه اش پیشونیش رو کمی ماساژ داد و زیر لب گفت:
- من از دست تو چی کار کنم؟!
کاملا بی مقدمه گفتم:
- اصلا می خوام برم پیش مامانم. دو ماه دیگه با الان چه فرقی می کنه؟!
یهو دستش رو روی فرمون جا به جا کرد و دست راستش رو آزاد کرد و به نشونه زدن تو دهن من، به طرف سینه اش کشید و من از ترس جیغ خفیفی کشیدم و توی صندلیم فرو رفتم. نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت:
- اینقدر با اعصاب من بازی نکن، کار دستت میدما!
یه لحظه واقعا ازش ترسیدم. بنا براین دهنم رو بسم و با بغض به بیرون زل زدم. حالا مگه چی شده بود؟! الکی سر و صدا می کرد. اصلا هم درک نمی کرد که بعد از دو هفته که خواهرم پیشم بود و باهاش خوش گذرونده بودم حالا رفته و دلم نازک شده!
بابت سیزده به در ناراحت بود؟! اتفاقا خیلی هم خوش گذشته بود و کلی آذر رو با بی محلی هام امروز سوزونده بودم. تازه رامتین هم ازم معذرت خواهی کرده بود. لبخندی روی لبم نشست. از دل مسعود بعدا در می آوردم. مهم این بود که دیگه قلبم آروم شده بود و کینه و کدورتی با خونواده دایی و زهره جون باقی نمونده بود.
***
چادرم رو تا کردم و توی سجاده ام گذاشتم. توی معده ام احساس سوزش می کردم. نگاهی به در اتاق انداختم و برای مسعود که توی اتاق خوابیده بود دهن کجی کردم، همه ش تقصیر اون بود که با حرص و جوش شام و خورده بودم. یه لحظه ترسیدم که دهن کجیم و ببینه. بعد به این فکرم ریز ریز خندیدم! مگه مسعود خداست که هیچ چیز ازش پنهون نیست؟! شدت خنده ام بیشتر شد.
- اگر نماز خوندنت تموم شد لامپ و خاموش کن فردا صبح زود باید برم سر کار!
لبم رو گاز گرفتم. و سریع سجاده رو لوله کردم و بلند شدم و بعد از خاوش کردن لامپ هال وارد اتاق شدم. در حالی که به سمت کمد می رفتم تا سجاده ام رو توش بذارم گفتم:
- فکر می کردم خوابیده باشی!
بی ربط گفت:
- صد دفعه گفتم همون غروب نمازت و بخون، نذار به آخر شب!
نفسم رو فوت کردم و بعد از بستن در کمد به سمتش رفتم و کنارش دراز کشیدم. آزاد خوابیده بود و ساعدش رو روی پیشونیش گذاشته بود. می خواستم بگم به پهلو بخواب که نصفه شبی بی خوابمون نکنی ولی جلوی خودم و گرفتم. از غروب که با هم از خونه بنیامین و زهرا اومده بودیم باهام حرف نزده بود. به پهلو، به سمتش چرخیدم و زل زدم بهش. یعنی به خاطر امروز ناراحت بود که با خونواده داییش رفتم بیرون؟! یا تو شهرمون اتفاقی افتاده بود؟ طاقت نیاوردم و گفتم:
- مسعود؟
با مکث جواب داد:
- بله؟
دستم رو تکیه گاه سرم کردم و تقریبا رو به روی صورتش قرار گرفتم:
- قهری الان؟!
دستش رو برداشت و بهم نگاه کرد و با کلافگی گفت:
- نه که خیلی هم قهر حالیته!
اخم کردم و گفتم:
- خب من اشکالی تو کارم نمی بینم که قهرت رو درک کنم!
دستش رو کنار پهلوش قرار داد و کمی بدنش رو بالا کشید و با اخم گفت:
- من مشکلم با رامتین نیست ساغر! اون یه اشتباهی کرد و با رفتن من و تو از اون خونه تموم شد و رفت پی کارش! مشکل من اینه که تو اصلا حرف من و گوش نمی کنی! تو فقط کارهایی رو می کنی که خودت دلت می خواد.
کامل تو جام نشستم و با عصبانیت گفتم:
- من حرف تو رو گوش نمی کنم؟! من اگر حرف گوش کن نبودم الان ور دل تو نبودم و پیش مامانم بودم.
با خونسردی گفت:
- اون هم اگر بابات باهام هم عقیده نبود گوش نمی کردی.
چند ثانیه نگاهش کردم و بعد بی هیچ حرفی دوباره دراز کشیدم البته این بار پشت بهش و با ناراحتی گفتم:
- می دونی مسعود؟! تو مثل بابابزرگ ها می مونی! همه ش چهار- پنج سال بزرگتری ولی طوری وانمود می کنی که انگار از همه چیز خبر داری و هر چیزی تو بگی درسته! من بچه نیستم. اگر مشکلی با رامتین نداری و اشتباهی تو کارم نمی بینی پس بی خود از غروبه باهام حرف نمی زنی.
و با حرص اضافه کردم:
- الان هم بگیر به پهلو بخواب نصفه شب صدا اگزوز خاور در نیاری.
صدای نفس هاش حالت خنده داشت. بله خب! خنده هم داشت. حرص من رو که در میاورد خیالش راحت می شد و به قهرش خاتمه می داد. همیشه همین طور بوده.
دستش روی بازوم نشست:
- خانوم درک کن حرف گوش کن نیستی.
دستش رو پس زدم و گفتم:
- باشه. قرار هم نیست در آینده حرف گوش کن باشم.
خنده اش با صدا شد و بوسه ای روی موهام کاشت:
- بی جا می کنی عزیزم!
لب هام و فشار دادم که نخندم و پر رو نشه. دوباره دستش رو روی بازوم گذاشت و آروم فشار داد و گفت:
- مامانت یه کله قره قوروت بویان داره بهم داده. یادم رفت از توی ماشین بیارمش.
یهو کامل به سمتش برگشتم و با ذوق گفتم:
- وااااااای. خدا جونم عاشق مامانمم.
دلخور گفت:
- فقط عاشق مامانت؟!
جفت دست هام و روی شکمش گذاشتم و محکم تکونش دادم:
- پاشو پاشو برو بیارش. پاشو.
مسعود در حالی که تمام بدنش از تکون های من تکون می خورد با خنده گفت:
- بگیر بخواب دختر. این وقت شب که نمی شه خورد! صبح میارم.
بدون این که کوتاه بیام همچنان یک سره می گفتم:
- نه پاشو بیار. الان می خوام. آب دهنم راه افتاد. پاشو.
بعد از چند بار با خنده التماس کردن کمی جدی شد:
- ساغر بگیر بخواب. زورم میاد برم الان پایین. گیجِ خوابم!
و وقتی دید من کوتاه بیا نیستم با اخم گفت:
- گفتم نه!
و اونقدر جدی و با صدای بلند گفت که بهم برخورد و پشت بهش دوباره دراز کشیدم و با حرص گفتم:
- بیاری هم دیگه نمی خورم! بی شعور... ظالم.
و بعد از چند دقیقه که قشنگ بغضم خفه ام کرد، با غر و غر از جاش بلند شد و به خودش ناسزا گفت:
- بسوزه زبونی که بی موقع باز بشه.
و قبل از اینکه برگرده جدی جدی خوابم برد و اگر صبح که از خواب بیدار شدم نامه اش رو روی در یخچال نمی دیدم عمرا به قره قوروته لب می زدم.
- خانومی غلط کردم! اگر ظهر اومدم و از ترشی نخورده باشی سرم و می کوبم به دیوار.
***
دست هام رو با پایین تی شرتم خشک کردم و گره روسری رو از پشت گردنم بازکردم و خودم رو به در هال رسوندم. آقای عطایی با باز شدن در قدمی عقب رفت و گفت:
- سلام خوب هستین؟
لبخندی زدم و جواب سلامش رو دادم. با دست راه پله رو نشون داد:
- یه خانومی جلوی در بود. با شما کار دارن. بهشون گفتم وایستن تا بهتون بگم.
اخمی کردم و گفتم:
- اما کسی زنگ رو نزد!
سرش رو به نشونه ندونستن تکون داد و گفت:
- نمی دونم! شاید نمی دونستن کدوم زنگ رو بزنن!
فقط زهرا بود که بهم سر می زد و اون هم می دونست که ما طبقه چندم هستیم. از خونه خارج شدم و رو بهش گفتم:
- ممنون که خبر دادین. می رم پایین ببینم کی هستن.
آقای عطایی هم بعد از خداحافظی از پله ها بالا رفت. از پله ها پایین رفتم و خودم رو به جلوی در رسوندم. خانومی حدودا چهل ساله با چادر جلوی در ایستاده بود با دیدنم کمی نزدیک شد. پرسیدم:
- با من کار داشتین؟
چادرش رو روی سرش مرتب کرد و گفت:
- شما خانوم آقای ناظم هستین؟ آقای ظفری!
فهمیدم هر چی که هست به مدرسه ربط داره. سرم رو تکون دادم و دست به سینه ایستادم:
- بله. شما؟
خانومه لب هاش لرزید:
- من مادر یکی از دانش آموزهام.
و زد زیر گریه. ابروهام بالا رفت. با گریه ادامه داد:
- خانوم اگه بدونین چه بلایی به سر بچه ی من آورده! بچه ام نمی تونه از دیروز دو قدم راه بره. حتی واسه دستشویی ...
گریه اش شدت گرفت و نتونست بقیه حرفش رو بزنه. نگاهم افتاد به خانوم اصلانی همسایه طبقه پایینمون که داشت از سر کوچه به سمتمون می اومد. دستم رو گذاشتم روی بازوش و به داخل خونه هدایتش کردم:
- تو رو خدا آروم تر. جلو در و همسایه زشته!
و با هم از پله ها بالا اومدیم و وارد خونه شدیم. تو ذهنم نمی تونستم حرف زن رو باور کنم! مسعود و کتک زدن دانش آموز؟! اون هم به شدتی که این خانوم می گفت!
... لیوان چای رو جلوش نگه داشتم و گفتم:
- حتما کار بدی کرده! وگرنه مسعود خیلی آدم آرومیه.
خانومه به خاطر چایی تشکری کرد و با فس فس گفت:
- چی بگم والا! خودش و مدیر مدرسه که جواب درستی به من ندادن! می گه بر علیه شاه ...
باز زد زیر گریه و نامفهموم گفت:
- بچه ام و به خاطر این حکومت غاصب که خودشون هم قبول ندارن زدن ناقص کردن!
با دهن نیمه باز به زن نگاه کردم و تا موقع رفتنش دیگه هیچ تلاشی برای آروم کردنش انجام ندادم.
یک ساعت از رفتنش گذشته بود و من بی قرار توی خونه راه می رفتم با باز شدن در هال خودم رو به مسعود رسوندم. با دیدنم لبخندی زد و در حالی کتش رو در می آورد گفت:
- سلام عرض شد خدمت خانوم خونه.
لبخندی مصنوعی زدم و جواب سلامش رو دادم. لبخندش محو شد:
- چیزی شده؟
لب هام و کج و کوله کردم:
- امروز... یه خانومی اومد ... مسعود؟ تو بچه ها رو تنبیه بدنی می کنی؟!
پوفی کرد و گفت:
- مادر رحیم زاده بود؟!
شونه هام و بالا انداختم:
- نمی دونم! اسمش رو نپرسیدم! خانومه مثل ابر بهار گریه می کرد.
وارد آشپزخونه شد و در حالی که دست هاش و می شست گفت:
- بچه هایی که بر خلاف قوانین مدرسه عمل کنن باید تنبیه بشن!
به چهارچوب تکیه دادم:
- اون هم این طوری که نتونن راه برن؟! به خاطر تظاهرات و این جور چیزها ..
شیر آب رو بست و به سینک ظرفشویی تکیه داد و رو بهم گفت:
- نه! این یکی این طوری بود تا یادش بمونه که ندونسته واسه خودش و خونواده ش شر درست نکنه.
نزدیکم شد و دستش رو از کنار صورتم رد کرد و حوله رو از آویز برداشت و در حالی که دست هاش رو خشک می کرد گفت:
- در ضمن خوشم نمیاد تو هیچ زمینه ای بهم شک کنی. این دفعه به یه کتک ساده رد شد و دو روز به سختی راه بره قدم های بعدیش محکم تر می شه.
از آشپزخونه خارج شد و گفت:
- اگر ادامه می داد بد تر از این سرش می اومد و جالب این جاست که با اولین کشیده اسم مرده و زنده جد و آبادش رو نام می بره.
پوزخندی زد و در حالی که می نشست گفت:
- اگه بخوام از این طور مسائل سر سری رد بشم که دیگه نمی شم آقای ناظم! اصلا ناظمه و ابهتش.
لب هام و جلو دادم و گفتم:
- بهت نمیاد بد اخلاق باشی!
لبخندش پهن شد و گفت:
- نوکر خانوم خودم هم هستم!
و با جدیت ادامه داد:
- با بچه های درسخون و مرتب خوش اخلاقم. و همین طور بچه هایی که بابت هر کاری که می کنن هدف دارن نه اون هایی که زرتی تحت تاثیر قرار می گیرن و الکی چیزهایی که نمی دونن رو تکرار می کنن و به عواقبش فکر نمی کنن.
***
زهرا خیاری برداشت و شروع کرد به پوس کندن و در همون حال به روسری روی سرم اشاره کرد و گفت:
- یه خط در میون مومن می شی!
لبخندی زدم:
- موقع آشپزی سرم می کنم. مسعود به مو خیلی حساسه! اگر تو غذا باشه لب نمی زنه.
زهرا لبخند پهنی زد و گفت:
- بهش نمی خوره حساس باشه!
کنارش نشستم و در حالی که گوجه ای بر می داشتم تا ریز کنم گفتم:
- بابام هم همین طوریه. مامانم همیشه موقع آشپزی روسری سرش می کنه.
یکی از دست هام و بالا آوردم و در حالی که انگشت هام رو نشون می دادم گفتم:
- بد تر از مو به ناخن هام حساسه. همیشه کوتاه نگه می دارم.
ابروهاش و بالا داد و گفت:
- خدا رو شکر بنیام این جوری نیست.
صدای بسته شدن در اتاق اومد. زهرا چهره اش نگران شد و گردن کشید و به هال نگاه کرد و با صدای آرومی گفت:
- رفتن تو اتاق!
اخمی از روی کنجکاوی کردم:
- به چی فکر می کنی زهرا؟
سرش رو با درموندگی تکون داد:
- یه چیزی رو دارن از ما پنهون می کنن. من نگرانم ساغر.
و دست هاش بی حرکت موند:
- همه ش دلهره دارم یه وقت نریزن تو خونه بگیرنش!
و با ترس به چشم هام زل زد:
- کتاب های غیر مجاز نگه می داره. خودم دیدم.
ته دلم لرزید و با نگرانی زمزمه کردم:
- یعنی ضد حکومت فعالیت می کنن؟
لب هاش و کج و کوله کرد و گفت:
- فکر نمی کنم به اون شدت باشه! ولی هم چین بیکار هم ننشستن!
با صدای آرومی گفتم:
- راستش خودم هم شک کرده بودم! هر اتفاقی هر جای کشور می افته خبر داره. همین ماجرای یک ماه پیش، یه چیزی در مورد مردم یزد شنیدم.
و با صدای آروم تری گفتم:
- اصلا قبل از این که شلوغی اتفاق بیفته!
رنگ به صورت زهرا نمونده بود و وحشت زده به دست هاش نگاه می کرد. دستم رو روی دستش گذاشتم:
- زهرا جان خوبی؟
نگاهش رو بالا آورد و با صدای لرزونی گفت:
- پس حدسم درست بود! همین روزاست که هم سر خودشون و به باد بدن هم سر ما رو!
ته دلم ترسیده بودم. باید با مسعود صحبت می کردم؟! حتما این کار رو می کردم. وقتی با هم تنها شدیم.
صدای باز شدن در اتاق اومدم و بعد بنیامین توی آشپزخونه سرک کشید:
- خسته نباشین خانوما!
با لبخندی گفتم:
- ممنون آقا بن...
- مگه برات مهمه؟!
با تعجب به سمت زهرا برگشتم که از شدت خشم می لرزید. بنیامین قدمی به آشپزخونه گذاشت:
- این چه حرفیه که می زنی؟؟!
زهرا با عصبانیت بلند شد و قدمی به بنیامین نزدیک شد:
- برای چی رفتی تو اتاق؟! چه چیزی هست که ما نباید بدونیم؟ چرا مرموز بازی در میارین؟
مسعود پشت سر بنیامین قرار گرفت و با آرامش گفت:
- مسئله کاری بود زهرا خانوم.
الان که وقت این حرف ها نبود! خواستم حرفی بزنم تا زهرا آروم بشه اما زهرا از کوره در رفت:
- کاری بود؟! مسئله کاری این قدر مخفی کرای داره؟ من بچه ام آقا مسعود؟
زهرا به گریه افتاد:
- به فکر خودتون نیستین به فکر ما باشین. آخه چرا سرتون و نمی کنید تو لاک خودتون. مگه از زندگی تون راضی نیستین؟
با صدای آرومی گفتم:
- زهرا جان آروم باش.
بنیامین با اخم های در هم گفت:
- چرا بی خودی سر و صدا می کنی!
زهرا جیغ زد:
- زندگیم در خطره! یه جا ساکت بشینم و نگاه کنم؟
این زهرا هم کولی بود رو نمی کرد ها! الان نیاد یه حرفی از قیام یزدی ها بزنه مسعود و بندازه به جونم! من کتک بخورم خیالش راحت می شه؟ دستم رو روی شونه زهرا گذاشتم و گفتم:
- زهرا جان چرا جیغ می زنی؟! همسایه ها هم فهمیدن!
زهرا بی توجه به من هق هقش اوج گرفت و نامفهوم شروع کرد به گله کردن:
- اگه بلایی سرت بیاد! اگه بگیرنت؟ چرا قانع نیستی؟ بینام من بدون تو چی کار کنم؟!
بنیامین پوفی کرد و گفت:
- باز بیکار شدی نشستی این چرندیات و بلغور کردی! من هیچ کاری نکردم که بخواد شر بشه!
مسعود مداخله کرد:
- زهرا خانوم شما چیزی دیدی که به هم ریختی؟!
زهرا رو به مسعود با گریه گفت:
- اون کتاب ها که می ذاره تو انباری! یه سریشون جز ممنوع چاپ ها بودن! این دور همی های مسجدی!
مسعود با اخم به طرف بنیامین چرخید و بنیامین شونه ای بالا انداخت. ابروهام و در هم کشیدم و شونه به شونه ی زهرا ایستادم و گفتم:
- مسعود؟ چی کار می کنین؟!
مسعود با کلافگی گفت:
- ما کاری نمی کنیم که به ضررمون باشه. می ریم مسجد برای بچه ها کلاس های روشنگری می ذاریم.
چشم هام و ریز کردم:
- سیاسی!؟
مسعود لبخند نصفه و نیمه ای زد و گفت:
- نه خانوم! دینی.
و رو به زهرا گفت:
- اون کتاب ها امانت یکی از معلم ها بود. قبول! بنیامین ریسک کرده که اون ها رو آورده خونه. اما خیالتون راحت، جرم محسوب نمی شه. یعنی فعلا اونقدر اوضاع به هم ریخته اس که چهار تا کتاب دیگه به چشم نمیاد!
و بنیامین در ادامه حرف مسعود گفت:
- این کتاب ها در صورتی جرم محسوب می شه که به صورت کلی باشه. که فکر کنن قصد پخش داریم! اما نه یکی دو تا بین کتاب های معمولی!
و قدمی به سمت زهرا برداشت:
- عزیزم خیالت راحت باشه. کاری نمی کنم که زندگیمون به خطر بیفته.
با لبخندی به اون دو تا زل زده بودم که قلب هاشون بلوپ بلوپ بالای سرشون می ترکید و عشق بروز می دادن. با سرفه ی مصلحتی مسعود نگاهم رو ازشون گرفتم. مسعود با حرکت سر اشاره زد برم بیرون. همراهش از آشپزخونه خارج شدم. با اخم و صدای آروم گفت:
- باز آتیش به پا کردی؟!
چشم هام و ریز کردم و نگاهش کردم. چشم هاش و گرد کرد:
- ها؟ چیه؟! نکردی! یعنی باور کنم تو این وسط بی تقصیری!
باز هم نگاهش کردم و حرفی نزدم. مسعود کلافه گفت:
- بیا من و بزن! چته؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟
و وقتی دید من قصد حرف زدن ندارم، ضربه ای به بازوم زد و با لحن با مزه ای گفت:
- سفره رو پهن کنم؟!
***
دستم رو روی بازوی مسعود گذاشتم و تکونش دادم. صدای خر خرش قطع شد. دوباره تکون دادم. صدای نامفهومی از گلوش خارج شد:
- هوم؟
با دستم موهام رو تکون دادم و سرمای خوشایندی پشت گردنِ عرق کرده ام نشست. توی جام نشستم و با صدای آرومی گفتم:
- مسعود؟
چشم هاش و کامل باز کرد و به سقف زل زد. پوفی کردم و با حرص زمزمه کردم:
- باز شروع شد.
نگاهش متوجه من شد و سریع نشست و با ترس گفت:
- چی شده؟
شونه هام و بالا انداختم و گفتم:
- به نظرت چی شده نصفه شبی؟؟!
چند ثانیه بهم زل زد. با ناراحتی گفتم:
- مسعود خواب می دیدم درد زایمان دارم. خیلی وحشتناک بود!
به آرامی پلک زد و دست هاش و بالا آورد و شروع کرد به مالیدن صورت و بعد گردنش و بعد از یکی دو دقیقه که انگار خواب از سرش پرید رو بهم گفت:
- ترسیدی؟!
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- نه ولی ... حس خیلی بدی داشتم.
دست هاش و باز کرد و با لبخندی گفت:
- بیا بغلم خانومی. بهش توجه نکن.
خودم رو به سمتش کشیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم و اون شروع کرد به نوازش موهام. هنوز صحنه های خوابم جلوی چشم هام بود. با شیطنت گفت:
- حالا بچه دختر بود یا پسر؟ شبیه کدوممون بود؟
بغض کردم:
- مسعود من تو وضعیت الانم درد زایمان داشتم. نه این که نُه ماهم کامل باشه!
دستش روی موهام متوقف شد، چشم هام پر از اشک شد:
- خیلی خواب بدی بود مسعود ... خیلی.
بوسه ای روی موهام کاشت و با لحن دلگرم کننده ای گفت:
- عزیز هر چی خدا بخواد.
و با لهجه مادرش گفت:
- خدا بده یه دستی، ما می گیریم دو دستی.
لبخندی روی لبم نشست و سرم رو از سینه اش فاصله دادم و گفتم:
- می دونی مسعود تو نه شبیه پدرتی و نه شبیه بابام!
یه ابروش و بالا داد:
- شبیه پدرم که می دونم نیستم چون همه عمر تلاش کردم مثل اون نباشم. اما نمی دونم منظور تو از چه نظره!
لپ هام رو از هوا پر و خالی کردم و گفتم:
- خب بابات که ... بهت بر نخوره ها! ترسناکه. من تا به حال ندیدم به روی زن عمو لبخند بزنه! بابام هم جز در مواقع خاص محبتش رو بروز نمی ده. البته اگر الان بابام جای تو بود امکان داشت مثل تو برخورد کنه.
و با خنده ادامه دادم:
- و ممکن هم بود من رو با دیوار یکی کنه!
مسعود لبخندی زد و گفت:
- مگه جز تو کی قراره برام بمونه که بخوام باهات بد باشم!
منتظر بهش نگاه کردم تا حرفش رو ادامه بده و مسعود با مهربونی ادامه داد:
- احترام پدر و مادر هامون و نگه می داریم و هر کاری بتونیم برای بچه هامون می کنیم! اما اون کس که می مونه همسر آدمه. از خدا می خوام زمانی که به آخر عمرمون رسیدیم ... بعد از تو زنده نمونم.
لبخندی از ته دل روی لبم نشست. چقدر از پدرم بابت انتخاب مسعود ممنون بودم. خودم رو جلو کشیدم و گونه اش رو بوسیدم و وقتی صورتم رو عقب آوردم گفتم:
- تو که اینقدر خوبی! تو که این قدر مهربونی..
لبخند مسعود از بین رفت و کلامم رو برید:
- ساغر؟!
لب هام و جلو دادم:
- خب چرا؟! همه چیزت خوبه ها مسعود! این که نمی ذاری برم دیدن خونواده ام ...
با درموندگی گفت:
- من به چه زبونی بگم نگرانم. ها؟!
از کوره در رفتم:
- تو دیگه شورش و در آوردی! اصلا فردا می رم می خوام ببینم کی می تونه جلوی من و بگیره!
چشم هاش و گرد کرد و گفت:
- بله؟!
روم و ازش گرفتم و گفتم:
- الکی هم چشم هات و اون طوری نکن! هی هیچی نمی گم!
اداش رو در آوردم:
- نگرانم، نگرانم!
و رو بهش با عصبانیت گفتم:
- نه که من حوری بهشتی ام! مردم دهنشون باز مونده من و ببینن!
و با مسخرگی گفتم:
- وای زن مسعود ظفری بالاخره برگشت. چقدر منتظرش بودیم!
و در حالی که نفس نفس می زدم گفتم:
- مامانم کمتر از یک ماه دیگه زایمان می کنه! من باید پیشش باشم.
مسعود دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- سر لج نندازم ساغر! کاری نکن قبل از رفتن به مدرسه در خونه رو قفل کنم. اگر یه ذره جای فکر کردن بود با این چرت و پرت هایی که گفتی عمرا بذارم بری.
و سریع دراز کشید و پتو رو هم کشید روی صورتش. دستم رو گذاشتم روی قسمتی از پتو و در حالی که تکونش می دادم گفتم:
- مسعود! بین یک ماه دیگه و الان چه فرقی هست؟!
پتو رو با حرص پایین کشید و صورتش رو به سرعت نزدیکم آورد. از ترسم سرم رو عقب کشیدم و مسعود با عصبانیت گفت:
- این بحث رفتنِ یک ماهه دیگه رو هم خودت واسه خودت مطرح کردی! وگرنه یادم نمیادحرفی از رفتنت زده باشم! بعد از امتحانام با هم می ریم.
و دوباره دراز کشید و پتو رو روی صورتش کشید. بغض کردم و با صدای لرزونی گفتم:
- اصلا هم مهربون نیستی. ارث بابات عینا به تو رسیده.
صدای نفس های عصبیش رو می شنیدم. بالشم رو برداشتم و در حالی که به سمت در می رفتم گفتم:
- همه اش زور می گی!
در اتاق رو باز کردم. صداش بلند شد:
- پاشو بیا سر جات بخواب ساغر با اعصابم بازی نکن.
بالشم رو روی زمین انداختم و دراز کشیدم و سریع هم چشم هام و بستم.
- ساغر خودت بیا. من بیام حرکاتم دست خودم نیستا!
جمع شدن اشک رو پشت پلک هام حس کردم. صدای کوبیده شدن پاش به زمین رو شنیدم و با فشرده شدن بازوم توی دستش چشم هام و باز کردم و بی اراده زدم زیر گریه:
- ولم کن.
بازوم و کشید و مجبورم کرد بلند بشم اما من خودم روسنگین کردم تا نتونه حرکتم بده. اما تلاش بیهوده ای بود چون من رو تا تشک ها کشوند و دستم رو با حرص ول کرد و روی تشک افتادم. با دست دیگه ام بازوم رو مالیدم. روی سرم خم شد و انگشت اشاره اش رو به نشونه تهدید جلوی صورتم گرفت:
- بار آخرت باشه این طوری مسخره بازی در میاری!
با گریه گفتم:
- نامرد.
و هق هقم اوج گرفت. تو جاش نشست و مجبورم کرد دراز بکشم. صورتم رو توی بالش فرو کردم و همچنان با صدای بلند گریه می کردم با حرص بهم توپید:
- بس کن. بگیر بخواب فردا صبح زود باید بیدار شم.
اما من کوچک ترین تلاشی برای کم کردن صدام نکردم و در حالی که هنوز بازوم رو می مالیدم گفتم:
- الهی دستت بشکنه که دستم و شکوندی.
من گفتم از پدرم ممنونم؟! حرفم رو پس می گیرم. هم چنان غر می زد:
- تا میام بهت امیدوار بشم می زنی همه چیز و خراب می کنی! از روزی که ازدواج کردیم و اومدیم تهران به خاطر رفتن به خونه با اعصابم بازی کردی. خودت هم می دونی حق با منه ها!
با گریه و لج بازی گفتم:
- اصلا هم ... حق با ... تو نیست.
چند ثاینه سکوت کرد و با لحن عصبی تری ادامه داد:
- من الان بدونم تو مادرت رو دیدی دلت آروم می گیره؟!
- آره. پس ... پس با خودت ... چی فکر کردی؟ که ... دارم ... دروغ می گم؟
بلند شد و از اتاق بیرون رفت و با یه لیوان آب برگشت و کنارم نشست و گفت:
- پاشو آب بخور، با گریه نخواب.
به جایی کنار زانوش نگاه می کردم و جوابش رو ندادم. لیوان رو کنار بالشم گذاشت و بر گشت روی تشکش و گفت:
- خودت هم می دونی نمی تونم بعد از تموم شدن درسم تهران بمونم! الان هم چون دانشجوی همین جام چنین اجازه ای بهم دادن.
بعد از چند ثانیه گفت:
- اگر بری و اتفاقی بیفته چی؟!
هنوز نفسم بریده بریده بود:
- قرار ... نیست ... از خونه ... برم بیرون.
با حرص گفت:
- آب بخور. عصبانی می شم با گریه حرف می زنی.
بی توجه به حرفش ساکت شدم و آب نخوردم. نفسش رو فوت کرد:
- نمی تونم مرخصی بگیرم بیام برسونمت.
بینیم و بالا کشیدم و جواب ندادم. صداش و بالا برد:
- می گم بهم مرخصی نمی دن.
با گریه گفتم:
- دیگه ... برام مهم نیست ... شب به خیر.
و لیوان آب رو از کنار بالش برداشتم و سر کشیدم. دیگه حرفی نزد، مطمئنا تئاتری که بازی کردم روش تاثیر گذاشته بود چون روز بعد به دشت بهشت تلگراف زد و سه روز بعد تو ماشین بابا، همراه قاسم عازم شهرم بودم.
با یاد آوری نصیحت های قبل از حرکتش لبخندی روی لبم نشست، مسعود مثل باباها بود! مطمئنا بابای نمونه ای می شد.
قاسم با صدای آرومی گفت:
- چیزی می خورین بگیرم؟
در حالی که نگاهم به بیرون بود گفتم:
- ممنونم نمی تونم توی ماشین چیزی بخورم.
سرش رو تکون داد و گفت:
- در هر حال چیزی خواستین تعارف نکنید.
تشکری کردم و بعد گفتم:
- چند ساعت دیگه می رسیم؟
- حدودا ... پنج ساعت دیگه.
لبخندم عمیق تر شد، پنج ساعت دیگه می رسیدم، کاش مسعود هم زود تر بتونه بیاد. قرار بود یک ماه ازش دور باشم؟!
و خودم جوابم رو دادم، نه، مسعود طاقت دوریم و نداره. یعنی تو این مدت شناختمش. مطمئنم احساسمون متقابله.
***
پشت پنجره ی اتاقم ایستاده بودم و نگاهم رو به حیاط همسایه دوخته بودم. آره گفتم همسایه، چون دیگه اونجا خونه عالیه اینا نبود. مامان کنارم ایستاد و شکمش یه قدم جلو تر از ما!
با دیدن شکمش لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم:
- مامان فکرش و بکن بچه ی من با بچه ی تو فقط چند ماه اختلاف سنی داره!
مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت:
- ذلیل مرده نمی تونستی یکی دوسال طاقت بیاری، بچه من از آب و گل در بیاد! حالا حرف جفتمون می شه نقل و نبات تو دهن مردم!
پوزخندی زدم و گفتم:
- من که اینجا نیستم! کسی هم جرات نمی کنه جلوی تو و بابا حرف یا متلکی بگه! پس بذار اون قدر بین خودشون حرف بزنن که جونشون در بیاد.
مامان لبش و به دندون گرفت و گفت:
- دختر یه کم مراعات کن! یعنی چی جونشون در بیاد؟! من منظورم زن عموت بود.
با خنده گفتم:
- اوه اوه! موضوع خطری شد.
و هر دو خندیدیم. مامان دستش رو بلند کرد و پرده رو انداخت و گفت:
- همسایه ی جدید غریبه س درست نیست یه ساعته به حیاطشون زل زدی!
دوباره حماقت عالیه یادم اومد و خنده از لبم رفت. با ناراحتی گفتم:
- فکرش هم نمی کردم ...
و ساکت شدم و مامان پرسید:
- که فرهاد به این زودی ازدواج کنه؟!
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- هم فروکش کردن عشق آتشین فرهاد عجیب بود! هم حماقت عالیه.
از پنجره فاصله گرفتم و روی تخت نشستم و گفتم:
- عجیب تر از اون حرکت علی بود! آخه یهویی چرا چنین تصمیمی گرفت؟!
مامان لب هاش و جلو داد و گفت:
- نمی دونی مادرش چقدر بی تابی می کرد! زن بیچاره دوست نداشت از این خونه بره. اما علی خونه رو فروخت و پولش رو سرمایه کارش کرد.
نفسش رو فوت کرد و گفت:
- شریک شدنش با فرهاد چندان چیز عجیبی نبود، بالاخره اون ها چند سال بود که با هم دوست بودن. عجیب اینجا این بود که در عرض چند روز یه خونه بزرگتر و نو سازتر خرید.
لب هاش و کج و کوله کرد:
- الله و اعلم! می گن فرهاد براشون خریده.
سرم رو پایین انداختم و توی دلم از خدا خواستم، واقعا فرهاد به عالیه علاقه مند بشه و دور کارهای خلاف رو خط بکشه. هر چند مدتی بعد فهمیدم دعام واقعا ساده لوحانه بود.
چقدر اتفاقات عجیب توی این چند ماه افتاده بود! علنی شدن خواستگاری مسعود و دیوونه شدن فرهاد! برملا شدن خلاف سلیم خان و پسرش، تصمیم یهویی من واسه ازدواج و ظهور عشق احمقانه عالیه و حالا هم شریک شدن فرهاد و علی و رفتنشون از اینجا.
حدس زدن اتفاق های بعدی چندان کار سختی نبود! تا یه مدت بعد خبر ازدواج عالیه و فرهاد به گوشمون می رسید و کینه ها فروکش می کرد و من و مسعود می تونستیم خیلی راحت توی شهر خودمون زندگی کنیم.
مامان دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و گفت:
- چهار- پنج ماه پیش که بابات و یه سری دیگه ریختن سر فرهاد و کینه ی چند وقت قبل رو زنده کردن و اون بلا رو سر پای فرهاد در آوردن واقعا دلم ترسیده بود. اما خدا رو شکر انگار فرهاد هم فهمید که این کتک حقش بوده و تاوان گناهش محسوب می شده که دیگه به دشمنی ادامه نداد.
لبخندی روی لب نشوندم. صدای اسما که ظاهرا از مدرسه برگشته بود تو خونه پیچید:
- مامـــان؟ ساغر نیومد؟
مامان لبخند شیطنت آمیزی به روم زد و از روی تخت بلند شد و جلوی در اتاقم ایستاد و در جواب اسما گفت:
- اولا سلام. دوما، نه؛ قاسم تنها اومد و گفت مسعود نذاشته بیاد.
ذوق اسما فروکش کرد:
- چی؟ باز هم نذاشته بیاد؟
یهو جوش آورد:
- پس غلط می کنه قاسم و اون همه راه کشونده و ما رو امیدوار کرده به اومدن ساغر. مامان این پسره یه چیزیش می شه. من اول فکر می کردم خیلی حالیشه. اما م وقتی رفتم اونجا فهمیدم چقدر نامرده. نمی دونی ...
خودم رو به جلوی در رسوندم و گفتم:
- هوی! پشت شوهر من صفحه نذار!
اسما با دیدن من چشم هاش برق زد و رو به مامان گفت:
- مامان این که اومده واسه چی اذیت می کنی!
و به سمتم دوید و هم دیگه رو در آغوش کشیدیم. از آغوشش که بیرون اومدم گفتم:
- می خواستم برم خونه زن عمو. اما گفتم اول تو رو ببینم بعد برم.
اسما با لب های آویزون شده گفت:
- ناهار نمی مونی؟!
مامان با خنده جواب داد:
- دختر، ساغر قراره چند هفته اینجا باشه. دیگه بغ کردنت چیه؟
اسما لبخندی مصنوعی روی لب نشوند و گفت:
- پس بعد از ناهار زود برگردیا!
لبخندی به روش زدم:
- چشم عزیز!
و به سمت در هال رفتم و چادرم رو برداشتم و از هر دو خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. چقدر دلم برای چادر رنگی سر کردنم تنگ شده بود. آخه تهران که تنهایی از خونه بیرون نمی اومدم که بخوام تا خونه همسایه ها برم. وقت هایی که با مسعود بیرون می رفتیم هم چادر سرم نمی کردم.
جلوی حیاط که رسیدم، قبل از رفتن به خونه زن عمو یه بار دیگه به در خونه ی سابق عالیه و علی چشم دوختم و آه کشیدم. یعنی دوستی من و عالیه برای همیشه تموم شد و حتی نمی تونم تو عروسیش شرکت کنم؟
***
سرم رو که از یقه ی پیراهن که خارج کردم خنده ی اسما به هوا رفت:
- ساغر قیافه ات دیدن داره.
موهام و با دست مرتب کردم و کوفتی نثارش کردم و به سمت آینه اتاقم رفتم. پیراهن مامان به تنم زار می زد. اما خب چه کنم! مامان می گفت شکمم برجسته شده و خوب نیست این لباس های تنگ رو بپوشم.
به شکمم زل زدم و لبخندی از ته دل زدم. اگر خونه بابا و خونه خودمون تلفن داشت بدون شک به مسعود زنگ می زدم و می گفتم امروز موقع اذان صبح واضح ترین حرکت بچه رو حس کردم. اگر قبلا گهگداری نبض یا گرفتگی بود. امروز حضورش رو کامل حس کرده بودم و این انرژی مثبت باعث شده بود از صبح بی دلیل بخندم.
صدای زن عمو تو خونه پیچید که من رو فرا می خوند. اسما در حالی که هنوز ریز ریز می خندید گفت:
- برو مادر شوهرت هم تیپت رو ببینه.
از اتاق خارج شدم. زن عمو با دیدنم لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- این طوری خوبه. چی بود اون شلوار های تنگ رو می پوشیدی بچه رو خفه کرده بودی!
مامان که حالا جبهه موافق پیدا کرده بود شروع کرد به مرور همون حرف های صبح. پلاستیک رو اشاره کردم و گفتم:
- زنعمو اینا رو خریدی؟
پلاستیک رو بالا گرفت و گفت:
- آره دخترم ببین خوبه.
پارچه ها رو در آوردم و با دست کشیدن روشون اخم کردم:
- اینا چیه؟ گفته بودم تریکو نرم واسه لباس بچه. اینا چرا اینقدر خشکن؟ اصلا تریکو نیستن! از کی خریدی زن عمو؟
به صورتم نگاه کرد و با ناراحتی گفت:
- واقعا خوب نیست! عباسعلی گفت بار تازه اس که!
اسما پرید بین حرفمون:
- منظور عباسعلی اینه که هنوز بیشتر از یک سال نیست که آوردمشون.
مامان چشم غره ای به اسما رفت و من در جواب زن عمو گفتم:
- لباس نوزاد باید نرم باشه. اما این خیلی خشکه.
زن عمو با درماندگی گفت:
- یعنی دوباره برم؟! پس آماده شو خودت هم بیا.
به مامان نگاه کردم. مامان سرش رو تکون داد و گفت:
- تا قبل از ناهار برگردین.
من به اتاق رفتم تا لباسم رو عوض کنم چون عمرا نمی تونستم با این لباس چادر سرم کنم. زن عمو از هیچ ماجرایی خبر نداشت جز این که پسر سلیم خان تقوی خواستگارم بوده و بیشتر از این چیزی نمی دونست. به همین خاطر مامان و من نمی تونستیم مخالفتی کنیم. بالاخره هر چقدر هم که مهربون باشه، باز هم مادرشوهره!
پیراهن رو از تنم در آوردم و بلوز و شلواری تنم کردم و بعد از برداشتن چادرم از اتاق خارج شدم. دیدم اسما هم چادرش رو سرش کرده و کنار در هال ایستاده. زن عمو با لبخندی گفت:
- خب پس با اسما برو که من جونی تو تنم نمونده که باهات بیام.
دوباره به مامان نگاه کردم و مامان هم با کلافگی گفت:
- فقط تا مغازه عباسعلی برو. دور نشین از خونه.
و من و اسما نموندیم که جواب زن عمو رو بشنویم. هر دو سرمون رو پایین انداختیم و تند تند به سمت پارچه فروشی عباسعلی رفتیم. همون طور که حدس می زدم همه پارچه هاش خشک و خشن بودن و به قول اسما داد می زدن که کهنه هستن. بنابراین تو یک تصمیم آنی من و اسما راهی مغازه حاج مرتضوی شدیم. که پارچه فروشی بزرگتری بود.
از لحظه ای که از مغازه عباسعلی در اومدیم دلهره ای عجیب به جونم افتاد. نزدیک بلور فرشوی کارگری مشغول خالی کردن بار از وانت به داخل مغازه بود. سرمون رو پایین انداختیم و به سرعت از جلوش عبور کردیم.
- سلام دختر همسایه!
خون تو رگ هام منجمد شد. من نمی خواستم توقف کنم. اما به اجبار ایستادم و کمی سرم رو بالا آوردم و در جواب علی گفتم:
- سلام خوبی؟
علی نگاهی به صورتم انداخت و لبخند کجی روی لبش نشست:
- ممنون. رسیدن به خیر؟
بازوم تو دست اسما فشرده شد. لبخندی نصفه و نیمه زدم و گفتم:
- ممنونم. یک هفته اس که اومدم!
ابروهاش و بالا فرستاد:
- پس ما سعادت دیدنت و نداشتیم! یا شاید هم از خونه در نمی اومدی! عروس شدی سایه ات سنگین شد! رفتی که رفتی.
اسما لب باز کرد:
- شوهرش اونجاست. اینجا میومد واسه چی؟!
علی اخم کمرنگی کرد و گفت:
- مزاحمتون نشم! گویا جایی می رفتین!
اسما دستم رو باز هم کشید. در جواب علی گفتم:
- خوشحال شدم. به مامانت و عالیه سلام برسون.
پوزخندی زد و به آرومی سرش رو تکون داد و من و اسما ازش دور شدیم. اسما با حرص گفت:
- ازش متنفرم. حتی همون موقع که همسایمون بود!
سرم رو به چپ و راست تکون دادم. الان که علی فهمید ما اومدیم اتفاق خاصی نمی افته مگه نه؟
تموم مدتی که تو پارچه فروشی بودیم حواسم پیش پوزخند علی بود. نمی دونم چرا! ولی برای یک لحظه، فقط یه لحظه حس کردم شاید حق با مسعود بوده و من نباید همه چیز رو راحت می گرفتم! اما با صدای اسما از فکر بیرون اومدم:
- زود تر بگیر بریم خونه. من دلم بی قراره.
نگاهی گذرا به اسما انداختم و با گیجی سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و سرسری پارچه مورد نظرم رو خریدم و با هم زدیم از مغازه بیرون و این بار از سمت دیگه خیابون به سمت خونه رفتیم. بی اراده به اون طرف، یعنی مغازه بلور فروشی نگاه کردم. درست دیدم. فرهاد بود. سرش رو بالا گرفته بود و چشم هاش و از زیر به ما دوخته بود. یه نگاه از بالا به پایین. نه لبخند و نه اخم، یه خونسردی تهدید آمیز.
نگاه معلقم رو به روبرو دوختم. مثلا فرهاد می خواد چه غلطی کنه وسط خیابون؟!
سر کوچه که رسیدیم قاسم از در خونه ما بیرون زد و با دیدن من لبخندی روی لبش نشست و نزدیک اومد:
- سلام. عباس آقا داخل مغازه، منتظر شماست. گفت ببرمتون پیشش.
پلاستیک خرید رو به دست اسما دادم و با قاسم راهی شدم. چه کاری بود که بابا قاسم رو فرستاده بود دنبالم؟ روی صندلی عقب ماشین نشستم و همراه قاسم به خارج از شهر رفتیم.
با دیدن حاجی کریمی جلوی در مغازه بابا جفت ابروهام بالا پرید! رفقای بابا عوض شدن یا حاجی کریمی عوضی شده!
خواستم پیاده بشم که قاسم به سمتم چرخید و گفت:
- چند لحظه.
بی حرکت منتظر موندم. حاجی و بابا به سمت ماشین اومدن و سوار شدن. به هردو سلام کردم که حاجی با متانت جوابم رو داد. و بابا ماشین رو به حرکت در آورد و همزمان شروع کرد به زمزمه کردن آهنگ های همیشگیش! لب به دندون گرفتم. بابا حتی جلوی امام جماعت مسجد هم رعایت نمی کرد.
حاجی با خنده سرش رو به چپ و راست تکون داد و زیر لب گفت:
- اما از دست تو مرد! این ها چیه که می خونی.
بابا با بی خیالی جواب داد:
- من همین می مونم. ظاهر و باطنم یکیه نه مثل شما آخوند ها ...
و حرفش رو نیمه کاره ول کرد و قهقهه زد. با ناراحتی نالیدم:
- بابا؟
حاجی مداخله کرد:
- خوبی شما دخترم؟ بابات و تحویلش نگیر. درست بشو نیست.
بابا هم بی خیال هم چنان آوازش رو می خوند. با لبخندی مصنوعی گفتم:
- بودن شما کنار پدرم ... چطور بگم؟
بابا به حرف اومد:
- بله حاجی! الکی که نیست. مردم برای من حرف در میارن.
و باز قهقهه زد. حاجی نگاهی از گوشه چشم به من انداخت و در جواب پدرم گفت:
- به جای این خندیدن های بی مورد برای دخترت توضیح بده چرا آوردیش اینجا!
بابام بدون مقدمه پرسید:
- بابا جان مسعود نماز می خونه؟!
با تعجب و صدای شل گفتم:
- آره!
حاجی نفسش رو با آسودگی بیرون فرستاد و این بار خودش رو به من پرسید:
- دخترم تو خودت نماز خوندنش رو دیدی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- بله. سر وقت می خونه. گاهی نصفه شب و خارج از وقت نماز هم دیدمش که داره راز و نیاز می کنه. همیشه من رو هم تشویق می کنه به نماز خوندن.
حاجی نگاهش رو به روبرو دوخت و خطاب به بابا گفت:
- وقتی پارسال تو مسجد اردکان یه نفس بحر طویلی برای حضرت عباس رو از حفظ خوند با خودم گفتم جای پدر و مادر این جوون تو بهشته.
مسعود نوحه بخونه؟! از نیم رخ بابا دیدم که پوزخند روی لبش نشست و رفت میون کلام حاجی:
- اگه حاج علی بره بهشت من از خدا می خوام من و بفرسته زیر زمین جهنم.
حاجی استغفرالهی زیر لب گفت و ادامه داد:
- از مردی که کنارم نشسته بود نام و نشونش رو پرسیدم گفت سپاهیه. تو مخیله ام نمی گنجید! گفت برادرزنشه.
بابا خطاب به من گفت:
- شوهر الهام و می گه ها!
سرم رو تکون دادم. نمی دونم بابا دید یا نه، اما حاجی ادامه حرفش رو رها نکرد:
- خودش رو کشیدم کنار، گفتم من تقریبا هم شهریت هستم. بی واهمه خودش رو معرفی کرد که پسر حاج علی و داماد توست.
لبخندی روی لبم نشست. مسعود پارسال خودش رو داماد بابا معرفی کرده بوده. با ادامه حرف حاجی لبخندم از بین رفت:
- پس می شه روش حساب باز کرد!
بابا کمی جدی شد:
- نمی خوام خطری زندگی دخترم و مسعود رو تهدید کنه.
حاجی لبخند آرامش بخشی زد:
- خیالت راحت عباس آقا! حواسم بهش هست.
و ادامه داد:
- من و برسون دم مسجد. الان وقت نماز میشه.
بابا ماشین رو به سمت خیابون اصلی شهر چرخوند و بعد وارد کوچه ی مسجد شد و ماشین رو نگه داشت و با مسخرگی گفت:
- التماس دعا دربان بهشت!
حاجی که قصد پیاده شدن داشت در رو با دست نگه داشت و رو به بابا گفت:
- به جای این که اون طناب و ببندی گردنت و هی عالم و آدم و مسخره کنی پاشو بیا دو رکعت نماز بخون بلکه خدا دلش به رحم بیاد و بزنه به کله ات به فکر زندگی این دنیا و اون دنیا بیفتی!
بابا دستی به کراواتش کشید و گفت:
- چطور دلت اومد بهش بگی طناب حاجی؟! بعدش هم من این دنیام و که دارم! واسه اون دنیا هم که دیگه زیر زمین جهنم منت نداره که!
اما حاجی بی خیال ننشست و اونقدر گفت تا بابا رو پیاده کرد و با خودش به داخل مسجد برد، با این که متوجه شد بابا هنوز تو چهل روز نجاستشه.
بابا قبل از پیاده شدن رو به من گفت:
- می خواستم ببرمت یه خونه ای رو نشونت بدم. گفتم اگه پسند کردی برات بخرمش. ولی فعلا می بینی که حاجی مثل کنه چسبیده بهم.
حاجی خندید و بابا ادامه داد:
- یا بیا تو مسجد و صبر کن با هم بریم. یا اگر می خوای بری خونه از خیابون اصلی برو. هر وقت اومدم خونه با هم بریم اون خونه رو ببینی.
دلم می خواست جریان خونه رو بپرسم اما بهتر بود کمی صبر می کردم.
التماس دعایی گفتم. چقدر هم که از بابا التماس دعا داشتن منطقی بود! من موندم این از کجا گیر میاره این زهرماری رو می خوره! می خواستم برم مسجد اما من خجالت می کشیدم، آخه تا به حال نرفته بودم و بعدش هم که تنها بودم. بنا براین مجبور شدم تنهایی از ماشین پیاده بشم و خوم به سمت خونه حرکت کنم.
سر ظهر بود و خیابون ها نسبت به ساعتی پیش خلوت تر شده بودن. از کوچه مسجد خارج شدم و به کوچه کناریش که نسبتا پهن تر بود وارد شدم، چادرم رو محکم گرفته بودم و تند قدم بر می داشتم. وارد خیابون شدم، نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و کمی از سرعتم کم کردم.
دلشوره ای عجیب به دلم افتاده بود که علتش رو نمی فهمیدم. از جلوی یه کوچه باریک خواستم رد بشم که دستی روی بازوم نشست و من رو به داخل کوچه هل داد و تا خواستم اعتراضی کنم ضربه ای محکم به گردنم برخورد کرد حسی شبیه فلج شدن تو بدنم نشست و چشم هام بسته شد.

***
تپ تپ تپ ... نفسم رو داخل کشیدم.
بوی سیگار بود که حس خوبی بهم می داد. دوباره تپ تپ تپ.
چشم هام و آروم باز کردم. اولین چیزی که توی نگاهم از یه حجم تیره و تار شکل گرفت یه کفش واکس زده و براق بود که با فواصل زمانی منظم به زمین کوبیده می شد. تپ تپ
نگاهم رو بالا آوردم، پای کسی که روی صندلی نشسته بود. فاصله ی زیادی باهام نداشت شاید دو متر. سرم رو که تکون دادم درد وحشتناکی توی گردن و شونه هام نشست و بی اراده نالیدم:
- آخ.
صدای پوزخندش توی گوشم نشست:
- هه!
دستم رو به سختی روی گردنم گذاشتم و نگاهم رو تا صورت شخص بالا آوردم. با دیدن نگاه خالی از احساس فرهاد قلبم فرو ریخت. سیگاری رو بین دو انگشتش گرفته بود و با خونسردی دود می کرد. با دیدن نگاه متعجب و ترسانم نگاهش رو ازم گرفت و به یه نقطه نامعلوم چشم دوخت:
- خیلی بده به خاطر یه حریف ضعیف از میدون خارجت کنن.
نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم. یه اتاق بدون فرش که من گوشه ای دراز به دراز افتاده بودم و فرهاد روی صندلی در نزدیکی من نشسته بود و سیگار دود می کرد. با یه پنجره ی خیلی کوچیکِ نزدیک به سقف، تو دیوار رو به رو. به سختی سعی کردم بشینم. چادر هنوز دورم بود! بهم نگاهی گذرا انداخت و ادامه داد:
- می دونستی دوستت دارم. حتی یه ذره هم باهام راه نیومدی!
درِ اتاق، توی دیوار کناری بود. دوباره پوزخند زد:
- اینجا واست آشنا نیست نه؟!
به صورتش چشم دوختم و اون با حسرت ادامه داد:
- اینجا همون خونه ایه که بهت گفته بودم تا آخر سال تموم می شه.
غمگین شدم، شاید دلم براش سوخت! با سردی توی صورتم دقیق شد:
- اینجا زیر زمین خونه س.
چشم هام و ریز کردم تا بقیه حرفش رو بزنه. با لبخند حرص در آری گفت:
- توقع که نداشتی ببرمت روی تخت! می دونی؟!
سیگارش رو زیر پاش له کرد و یکی دیگه آتیش زد و گفت:
- لیاقت همین زیر زمینه! تخت اون اتاق زمانی متعلق به تو بود که دست نخورده بودی!
لب هام و به هم فشار دادم و با نفرت گفتم:
- پس همه عشقی که ازش دم می زدی خلاصه می شد توی جسم من!
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با صدای بلند خندید:
- بچه ای ساغر! خیلی بچه ای!
از شدت خنده اش که کم شد گفت:
- بیا فرض بگیریم عشق همونیه که توی ذهنت باورش داری! به نظرت من اگرهنوز عاشق بودم اون هم عاشقی که تو دوست داری! الان با وجود شوهر داشتنت باز هم باید برای داشتنت تلاش می کردم؟! این قدر به نظرت احمق میام؟
نگاهش جدی تر شد و گفت:
- حتی اگر اونقدر بی ناموس باشم که بخوام به زن کسی چشم داشته باشم، با زن حامله کاری ندارم ... چندشم می شه .. فقط ...
پک عمیقی به سیگارش زد:
- فقط تا فردا نگهت می دارم تا بابات به عز و جز بیفته بعد ولت می کنم بری.
قلبم از این همه بی مهری فشرده شد و باز هم خدا رو شکر کردم که به انتخاب پدرم دل بستم. انتخاب پدرم؟ وای مسعود! من چی کار کردم؟ چرا نگرانیش رو جدی نگرفتم؟ نگاه فرهاد روی شکمم بود. خودم رو جمع کردم. یه لحظه حس کردم چشم هاش غمگینه. نگاهش رو بالا آورد و بدون اینکه سعی کنه باز هم تظاهر به خونسردی کنه گفت:
- چند وقتته؟
بی اراده جواب دادم:
- تو پنج ماهم.
پوزخند زد:
- بچه گربه قراره تحویل اون بی شرف بدی؟! خواهر من از ماه اول گرد و قلمبه بود.
و باز خندید. یهو خنده اش قطع شد. غلط نکنم دیوونه شده بود! با قیافه ای متفکر گفت:
- از این که جوابم و می دادی خوشم می اومد. تو سرکش بودی، اما ... عالیه آویزونه. بهش بی محلی می کنم. کتکش می زنم. جلوی چشم مادرش، بیشتر بهم می چسبه. علی هم که غیرتش همون منقل و وافورشه.
دهنم باز مونده بود. با ناباوری زمزمه کردم:
- علی معتاده! تو .. معتادش کردی؟!
جوابم رو نداد و به یه نقطه زل زد. کمی خودم رو جلو کشیدم:
- برای چی عالیه رو می زنی؟!
لب هام لرزید:
- اون مگه چی کارت کرده؟!
بدون این که بهم نگاه کنه جواب داد:
- تقاص بی معرفتی تو رو می ده.
چشم هام پر از اشک شد و نالیدم:
- من چی کارت کردم؟!
بی هوا به سمتم هجوم آورد، از ترس خودم رو عقب کشیدم و به دیوار چسبیدم، تو فاصله ی چند سانتی متری صورتم متوقف شد و نفس هاش رو که بوی تند سیگار می داد، با خشم تو صورتم رها کرد:
- چی کارم کردی؟! می خوای بدونی! اون چند روزی که توی خونه شما و عموی دی... ثت صدای ساز و دهل بود، توی خونه ما صدای اشک و ناله! می دونی شبی که تو توی بغل اون عوضی بودی من تو اتاق لعنتیم چی کشیدم؟!
صداش خش دار شد:
- داد زدم. ناله کردم. التماس کردم که در اتاق رو به روم باز کردم، حتی نذاشتن تا صبح برم دستشویی و من مجبور شدم تو اتاق ...
حرفش رو رها کرد و عصبی و صدا دار نفس کشید، جرات نمی کردم نفس بکشم.
چشم هاش و برای چند ثانیه بست و با صدایی که هر لحظه لرزشش بیشتر می شد ادامه داد:
- کسی به گریه ها و التماس هام اهمیت نداد. مادرم پشت در پا به پای من گریه کرد اما اون در لعنتی باز نشد تا این که بالاخره در رو باز کردن و فهمیدم فعلا باید ساکت بمونم و تا وقتی موعدش نشده این محبتت رو جبران نکنم.
چشم هاش و باز کرد. سرخ بودن. آب دهنم رو با ترس قورت دادم. پوزخند دردناکی کنج لبش نشست و گفت:
- اما می دونی چی شد؟! با خودم گفتم برم مغازه و خودم و سرگرم کنم تا توی خونه دق نکنم. اما همین که کرکره رو خواستم بالا بکشم یه سری مثل مغول ها ریختن سرم و تا می خورد زدنم!
رنج نگاهش به خشم تبدیل شد:
- وقتی از درد به خودم می پیچیدم و پاهام بی حسِ بی حس بود، بابای بی همه چیزت اومد بالای سرم و توف انداخت رو صورتم. اومد و خودش رو نشون داد تا بدونم این تاوان کدوم کارمه!
لبخند زد. از همون لبخند ها که واسه صورتش وصله ناجور بود و من بیشتر عضلاتم رو سفت کردم:
- من می خواستم خوب بشم. بهت گفتم کار خلاف و می بوسم و می ذارم کنار.
نگاهش تیز شد:
- اما حالا دیگه وضع فرق می کنه. بهت قول می دم در آینده ای نه چندان دور داماد عزیز کرده ی بابات هم می شه مرید خودم!
ترس و نادیده گرفتم و غریدم:
- غلط زیادی!
ابروهاش بالا رفت و کمی سرش رو عقب کشید و مسخره ام کرد:
- الان خواستی بگی روش حساسی؟
غیر ارادی پوزخند زدم:
- احتیاجی به حساسیت من نیست. خیالم ازش راحته.
چشم هاش ترسناک شد:
- خیالت از اون جوجه فاکلی کراواتی راحته اما من که می دونستی چقدر عاشقت بودم واست ذره ای ارزش نداشتم!
حرف دلم رو به زبون آوردم:
- تو در برابر بزرگی مسعود هیچی نیستی.
چشم هاش و بست و زیر لب با حرص گفت:
- خفه شو ساغر.
بعد از چند ثانیه سکوت با چشم های بسته لبخند کجی زد، از این همه نزدیکی حال بدی بهم دست می داد، نباید باهاش لج می کردم، باید حتی اگر شده بود التماس می کردم که بذاره برم.
- دوسش داری؟
ترسم بیشتر شد، ساکت موندم. چشم هاش رو به آرومی باز کرد، قطره اشکی پایین ریخت. قلبم به درد اومد. نه اینکه علاقه ای وسط باشه، اما از سنگ نبودم که بی تفاوت بمونم!
چاردم که دور کمرم ولو بود رو توی مشتم فشردم. دستش رو جلو آورد و در چند سانتی صورتم نگه داشت و با صدای لرزون گفت:
- من هم دوستت داشتم. حاضر بودم هر کاری کنم.
خواست گونه ام رو نوازش کنه که صورتم رو عقب کشیدم. ابرو در هم کشید:
- واسه اون هم صورتت رو عقب می کشی؟
من هم اخم کردم:
- اون شوهرمه.
داد زد:
- خفه شو.
از کوره در رفتم و من هم داد زدم:
- تو خفه شو ... من این وسط چی کاره بودم؟ توقع داشتی تو روی بابام وایستم؟ به خاطر یه خلافکار روانی؟!
دندون هاش و به هم فشرد و با خشم گفت:
- داری دیوونه ام می کنی.
گریه ام گرفته بود. می خواستم برم خونه، خونه خودمون توی تهران، برم پیش مسعود. صدام لحن التماس گرفت:
- می خوای من و نگه داری که چی بشه؟ از بابام انتقام بگیری؟ با بی آبرو کردن من؟!
جوابم رو نداد، عصبی شدم. من باید می رفتم خونه! صدام و بالا بردم:
- با توام. بذار برم. چی از جون من می خوای؟
نگاهش خبیث شد و گفت:
- می خوای بری خونه؟
سرم رو با امیدواری تکون دادم. با لحن عجیب و غریبی گفت:
- پس به جای اینکه تا فردا نگهت دارم، می ذارم الان بری اما به یه بهای دیگه!
ابروهام و در هم کشیدم و منتظر به لبهاش چشم دوختم تا ادامه بده. دستش رو عقب برد، مشت کرد و تا بخوام حرفی بزنم درد وحشتناکی توی شکمم پیچید.
نفسم حبس شد، دوباره مشتش عقب رفت و توی شکمم نشست، چشم هام گرد شد و مشت سومی که عقب می رفت تا با شدت توی شکمم فرود بیاد رو چسبیدم. صدایی بری حرف زدن نمونده بود. لب زدم:
- بچه ام.
....
- دستت رو بالا بیار مادر.
مثل ربات دستم رو بالا آوردم و توی آستین پیراهن جلو بازم فرو بردم. چشم های گریون مامان و صدای فس فس بینیش، عصبانی ترم می کرد. شروع کرد به بستن دکمه های بلوزم،حس می کردم گلوم متورم شده و با به زبون آوردن اولین کلمه می ترکه و خونریزی می کنه.
شاید مثل کیسه آبم!! وقتی فرهاد دستش رو توی موهام فرو برد و با فریاد بلندم کرد:
- الکی فیلم نیا واسه من.
و پرتم کرد وسط زیر زمین. از درد به خودم پیچیدم و با نفسی که هنوز از شدت شوک بریده بریده شده بود گفتم:
- تو ... چی ... کار ...
لگدش نشست روی کمرم. عوضی قصد جون بچه ام رو کرده بود. لای پام خیس شد!
مامان دستی روی موهام کشید:
- الهی تیکه تیکه ی باعث و بانیش رو ببرن در خونه اش.
و زد زیر گریه. با ناراحتی به صورتش زل زدم. بیچاره پا به ماه بود. دستم رو جلو بردم و روی دستش گذاشتم. اما دستش رو عقب کشید و محکم زد توی صورتش:
- خدا منِ بی مسئولیت رو بکشه.
و تا بخوام جلوش و بگیرم چند تا سیلی دیگه به صورتش زد. به سختی دستش رو گرفتم اما با دردی که توی بخیه هام پیچید "آخ" نیمه جونی گفتم. هر چند که هفت هشت تا بخیه بیشتر نخورده بود؛ مامان که متوجه دردم شد دست نگه داشت. و شونه هام رو چسبید:
- الهی بمیرم دردت گرفت؟
و قبل از اینکه من چیزی بگم زد زیر گریه:
- من کور شده چرا حواسم بهت نیست! ... چقدر به اون پدرِ بی پدرت گفتم این بچه زوده که ازدواج کنه؟! خبر مرگش دلش خوشه که دو تا دختر بزرگ کرده.
با دست هاش صورتش رو پوشوند و هق زد، چادرش به روی شونه هاش افتاد. چند تقه به در خورد و سعید سرش رو داخل آورد و با دیدن وضع مامان کامل وارد اتاق شد و در حالی که معلوم بود حسابی کلافه س گفت:
- باز که داری گریه می کنی زن عمو!
مامان با نفس عمیقی تا حدی به خودش مسلط شد و گفت:
- دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه. جز گریه چه کاری از دستم بر میاد؟
رو به سعید گفتم:
- گلوم می سوزه.
سعید به سمت پارچ آب رفت و لیوانی رو پر از آب کرد و به دستم داد، حتی یک جرعه کامل هم نتونستم بخورم و درد وحشتناکی توی گلوم نشست.
سعید مامان رو اشاره کرد و رو به من گفت:
- از دیشب که اومدیم بیمارستان یه نفس گریه می کنه.
دیشب! پس مدت زیادی بیهوش نبودم. به سختی گفتم:
- بابام کو؟
مامان جواب داد:
- خونه. عمو حاج علی بدبختت هم از کار و زندگیش زده نشسته کنارش که یه وقت شری به پا نکنه.
بعد رو به سعید گفت:
- چی شد؟ ببریمش؟
به سمت در رفت و در حالی که خارج می شد گفت:
- شما آماده اش کنین که کار تموم شد دیگه معطل نشیم.
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- کی به شما خبر داد؟
مامان با صدای لرزونی گفت:
- انداخته بودنت جلوی بیمارستان. لای یه پتو...
گریه مجال ادامه حرفش رو نداد. این ها رو می دونستم. اون موقع هنوز بهوش بودم. بد بختی اینجا بود که همه چیز به وضوح یادم می اومد. یادم اومد وقتی حسی مثل ادرار بهم دست داد و آبی با فشار از بدنم خارج شد. وقتی فرهاد فهمید لگد و مشت هاش کارساز بوده.
وقتی تو نگاهش ترس نشست و حسی شبیه پشیمونی تو صداش نشست:
- چی شد ساغر؟!
و من که با چشم های گشاد شده زل زده بودم به لباسی که خیس بود و بوی خونی که زیر بینیم پیچیده بود باعث می شد از ته دل بخوام بمیرم. فرهاد با دو از زیر زمین خارج شد. خودم شلوارم رو از پام در آوردم. حدسم درست بود، بوی خون رو درست حس کرده بودم.
با صدای مامان به زمان حال برگشتم. به روی تخت، توی اتاق بیمارستانی توی شهر مجاور:
- دختر عموت که میاد سر شیفتش تو رو شناسایی می کنه و پیغام می فرسته برای ما.
دختر عموم. مهین رو می گفت. دخترِ عموی ناتنیم. ساغر همه فهمیدن. بد بخت شدی، چقدر مسعود نگران آبروی من و خودش بود! با التماس زل زدم به مامان:
- مسعود!
آهی کشید:
- قاسم امروز صبح رفت مخابرات مرکز زنگ زد به مدرسه ی مسعود. گفت از پله ها افتادی و خواسته خودش و برسونه.
با ترس زمزمه کردم:
- چی میشه؟
چونه مامان لرزید:
- حق داره هر چی بگه، طلاقت هم بده ...
اشک هاش باز به روی گونه اش چکیدن. حالا من هم چشم هام پر از اشک شد. خدا نکنه! خدانکنه مسعود نسبت بهم بی مهر بشه! حتما الان تو راه بود. بهش مرخصی می دادن؟!
مامان رو تک صندلی کنار تخت نشست و انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
- حرفمون تو دهن مردم افتاد. به پدرت گفته بودم کشش نده! فکر کرد اگه خفه خون بگیره مردم بهش می گن بی غیرت! اون موقع که کسی خبر نداشت! پاشد رفت پسره رو کتک زد و انداختش رو دنده ی لج.
با ترس به صورتم زل زد:
- ما از این دشمنی نجات پیدا نمی کنیم. دودمانمون به باد میره اما این دشمنی تموم نمی شه تا وقتی یه خونی این وسط راه نیفته.
پس بچه ی من چی بود؟ مگه اون خون نداشت!
داشت! خون داشت. حتی دست و پا داشت. حتی تکون خوردنش رو دیدم. وقتی یه پاش یه لرزش کوچیک کرد. کلا پونصد گرم هم نمی شد، یه جنین قرمز و کبود که از یه رشته ی سیاه به بدنم وصل بود، و شریفه هر کار می کرد نمی تونست جفتش رو بکشه بیرون.
و فرهاد بالای سرش فریاد می زد:
- چه غلطی می کنی شریفه!
نالیدم:
- نگام نکن کثافت.
اما جز خودم کسی صدام و نشنید. شریفه جیغ کشید:
- واسه چی اومدی دنبال من! مگه من چند بار قابلگی کردم؟!
فرهاد موهای شریفه رو توی دستش گرفت و سرش رو به عقب کشید:
- قابله نبودی، آمار سقط کردنات و دارم.
دندون هام به هم فشرده شد و گلوم کاملا کیپ شد. مامان بلند شد:
- جانم مامان؟ گریه می کنی! خودم پشتتم. به فرض هم که مسعود طلاقت بده. خودم بابات و راضی می کنم از این شهر بریم.
مامان چی میگفت؟! مسعود طلاقم بده؟
دوباره در اتاق باز شد و سعید وارد اتاق شد و گفت:
- زن عمو بریم. تسویه حساب کردم.
و به کمک مامان من رو از تخت پایین آوردن. از شدت درد اشک توی چشم هام جمع شد. باز هم جای شکرش باقی بود تونسته بودن جفت رو بدون جراحی در بیارن و شکمم رو برش نداده بودن. ولی جای بخیه های ریزی که نتنیجه دسته گل شریفه خانوم بود عذابم می داد.
بیشتر وزنم رو روی سعید انداختم و از اتاق خارج شدیم. مامان در حالی که دستش پر از وسایل بود، جلو جلو راه افتاد و از ما دور شد. سرم رو بالا آوردم و به سعید نگاه کردم. احتیاج داشتم یکی خیالم رو از بابت مسعود راحت کنه. سعید نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:
- چیه؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟
نگاهم رو ازش گرفتم و آهی کشیدم:
- هیچی.
جلوی در اصلی سالن که رسیدیم کمی خم شد تا بتونه پاهام رو روی پله ها قرار بده. از شدت خجالت و درد اشک هام بی هیچ تلاشی به روی گونه ام روون بود. کاش مسعود اینجا بود. از پله ها که پایین اومدیم دوباره صاف ایستاد و با هم به سمت ماشین رفتیم. چند قدم مونده بود به ماشین برسیم با صدای آرومی گفت:
- خیالت از جانب مسعود راحت باشه. من هیچ وقت برخورد بدی ازش ندیدم.
من هم ندیده بودم. اما این بار فرق می کرد. پای آبروش وسط بود. مامان که کنار ماشین ایستاده بود در جلو رو برام باز کرد و کمکم کرد تا بشینم و خودش هم روی صندلی های ماشین نشست. نمی دونستم سعید هم رانندگی بلده. حالا نه که خیلی مهم بود اون لحظه چنین چیز مهمی رو بفهمم!!
وقتی جلوی در حیاط از ماشین پیاده شدم و زن عمو هم اومد پای ماشین؛ زن همسایه که چشم های گریون مامان و زن عمو رو دید با احتیاط پرسید:
- چی شده ساغر جان؟
و مامان به جام جواب داد:
- از روی پله ها افتاده بچه ش سقط شده.
پس قرار بود این دروغ رو به خورد بقیه بدن. و همه مثل زن همسایه با ترحم نگاهم کنن و دلداریم بدن؟ اما تا کی؟! کلی آدم در جریان این موضوع قرار گرفته بودن. مگر دشت بهشت چقدر جمعیت داشت؟! به سرعت باد حرف تو کل شهر می پیچید و آبروی آدم دود می شد. همون چیزی که مسعود ازش می ترسید.
بابا با چشم های قرمز پشت عمو حاج علی ایستاده بود و عمو با اون هیکل لاغرش مثلا می خواست مانع کارهای بابام بشه! البته اون چیزی که جلو دار بابام بود هیکل عمو حاج علی نبود. بلکه اون یه ریزه احترام بینشون بود.
با وارد شدنم به خونه و بسته شدن در هال بابام صداش و انداخت پس کله اش:
- اومدی این خراب شده دلت خنک شد؟ سبک شدی که آبروی خودت و اون بچه رو به باد دادی؟!
مسعود رو دوست داشتم درست! اما الان وقتش بود که بابام پشت اون در بیاد؟! با بغض سرم رو انداختم پایین. مامان جواب داد:
- سرش داد نزن مرد! نمی بینی حالش بده؟
بابام از خشم غرید:
- آبروی همه به کثافت کشیده شده. معلوم نیست چه بلایی به سرش آورده که با اون وضع انداختنش..
صدای بابام لرزید. سرم رو بالا آوردم، شونه هاش تکون خورد و افتاد روی زمین. چونه ام لرزید و اشک هام دوباره به روی گونه ام ریختن. خدایا؟! چرا مرگ من و همون لحظه نرسوندی که اشک خانواده ام رو نبینم؟
سعید دستم رو کشید:
- بیا برو دراز بکش.
اما مقاومت کردم و رو به بابا گفتم:
- بابا.
همه بهم نگاه کردن. با صدایی که به زور از گلوی کیپ شده ام خارج می شد گفتم:
- فقط کتکم زد ... اون ... اون چیزی که.
سخت بود گفتن این تصور اون هم جلوی چشم خونواده ی مسعود. اما گفتم:
- اون چیزی که تو فکرتونه اتفاق نیفتاده. فقط .. می خواست انتقامش رو از ... از شما بگیره.
عمو حاج علی مشکوک به بابام نگاه کرد:
- انتقام چی؟!
مامان نگاهش بین بابا و عمو گردش کرد و در آخر روی عمو ثابت موند و گفت:
- حاجی؟ چقدر براتون تعریف کرده؟
عمو:
- این که پسر سلیم خواهان ساغر بوده و مخالفت کردین.
مامان با حرص نگاهش رو روی بابا نگه داشت و بابا با اکراه گفت:
- یه روز بعد از عروسی... رفتم و کتکش زدم.
عمو حاج علی اخمش عمیق شد:
- به خاطر این که یه روزی دخترت رو می خواسته؟
بابا با غضب بهم نگاه کرد و گفت:
- چون یه بار دیگه هم قصد دست درازی داشته.
زن عمو هینی گفت و جلوی دهنش رو گرفت. خب دیگه کامل گاو پیشونی سفید شدم. دیگه حتی مسعود هم بخواد باهام بمونه خونواده اش نمی ذارن.
عمو حاج علی با صدای بلندی گفت:
- الان من باید این چیزها رو بفهمم؟! من اینجا چی کاره ام؟
سعید خیلی خونسرد گفت:
- الان وقت این حرف ها نیست. بعدش هم بابا! مسعود از همه چیز خبر داشت و با چشم باز انتخاب کرد.
و باز هم دستم رو کشید و این بار همراهش به اتاق رفتم. عمو حاج علی به قهر از خونه خارج شد و در هال رو به هم کوبید. سعید پتوم رو مرتب کرد و بالشی پشت کمرم گذاشت. صدای گریه ی زن عمو تو کل خونه پیچیده بود. اما هیچ حرفی نمی زد و مامان می خواست آرومش کنه ولی بدتر خودش هم باهاش گریه می کرد.
می دیدم که بابا به پشتی تکیه داده و بی صدا اشک می ریزه. هیچ وقت ندیدم بابا تو جمع گریه کنه. من چقدر نحسم!
بعد از چند دقیقه در هال باز شد و اسما وارد خونه شد و سلامی کرد که فقط سعید که کنار من بود و روی تخت نشسته بود جواب سلامش رو داد و اسما به سمت اتاق اومد. با دیدن من اون هم زد زیر گریه. سعید کلافه پوفی کشید. اسما بدون این که وارد اتاق بشه به سمت بابا چرخید و گفت:
- همه ش تقصر شماست. من و ساغر صحیح و سالم رسیدیم خونه ولی قاسم اومد و گفت شما کارش دارین.
صداش بالاتر رفت و با گریه گفت:
- سالی دوازده ماهه نماز نمی خونین. همین دیروز که ساغر دستتون امانت بود نماز خوندنتون اومده بود؟!
بابا یهو از جا پرید و به سمت اسما حمله کرد و اسما جیغ بلندی کشید. سعید از روی تخت بلند شد و با دو وارد هال شد و مامان و زن عمو هم از سمت دیگه دویدن اما تا برسن اسما سه چهار تا لگد رو نوش جون کرد. من هم می خواستم داد بزنم و دفاعی کنم اما صدام توی خودم خفه می شد و از درد به خودم می پیچیدم... اوضاع بدی که تا شب ادامه داشت و با اومدن مسعود تغییر کرد.
فقط خدا می دونه اون لحظه که اسما بالای سرم ایستاد و گفت مسعود اومده و با بابا دارن توی حیاط حرف می زنن چه حالی داشتم.
با ورود مسعود به اتاق، اسما در حالی که دستم رو محکم توی دستش گرفته بود بهش سلام کرد. اما مسعود که انگار حواسش جای دیگه بود متوجه اسما نشد و فقط به صورت من زل زده بود.
با بغض بهش نگاه می کردم. به خاطر واکنشش دل توی دلم نبود. دست اسما رو فشردم که نگاه نگرانش توی چشم هام دوخته شد. مسعود با گیجی گفت:
- قاسم صبح گفت از پله ها...
و حرفش رو نیمه رها کرد. اسما که دید هوای بینمون سنگینه گفت:
- آخه اونطوری بیشتر نگران می شدی.
مسعود نگاهش رو از صورتم برداشت و بی هیچ حسی به صورت اسما زل زد. معلوم بود هنوز توی شوکه. معلوم نبود بابا چه طوری ببراش تعریف کرده!
به آرامی رو به اسما گفت:
- میری بیرون؟!
اسما سرش رو تکون داد و بعد از وارد کردن فشار آرومی به دست هام از اتاق خارج شد. کاش نمی رفت. از مسعود همیشه آرومم می ترسیدم. بابا با نگرانی وسط هال ایستاده بود. مسعود بی توجه به بابا در اتاق رو بست و کلید رو داخل قفل چرخوند. و لبه ی تخت نشست و گفت:
- خودت همه چیز و مو به مو تعریف کن. حتی یک کلمه رو هم جا ننداز. ببینم چه خاکی به سرم شده!
بغضم رو قورت دادم. گلوم سوخت. توی ذهنم مرتب همه چیز و مرتب کردم و شروع کردم به تعریف کردن. دقیقا همه ی چیزی که از دیروز ظهر اتفاق افتاده بود. از این که مادرش پارچه ی نامرغوب خریده بود و من به این بهونه از خونه بیرون رفتم. سلام و علیک با علی و بعد رفتن پیش بابا و صحبت با حاجی و اتفاقاتی که فرهاد آشغال باعثشون شد. حتی حرف های فرهاد رو گفتم. قسمت مربوط به زایمان دردناکم رو با گریه تعریف کردم، حتی خوابی که چند وقت پیش دیده بودم رو هم برایش یادآوری کردم. و تمام این مدت مسعود بی هیچ حرفی به یه نقطه تو دیوار رو به رو زل زده بود.
چند دقیقه بینمون سکوت بود. البته نه سکوت مطلق. صدای هق هق خفه ی من توی اتاق پیچیده بود. مسعود این سکوت نصفه و نیمه رو شکست:
- می دونستی الان حقته که بزنمت؟
سرم رو پایین انداختم. ادامه داد:
- اشتباه اول، نباید از خونه بیرون می رفتی. اشتباه دوم. چرا با علی همکلام شدی؟! اشتباه سوم چرا از جلوی مسجد پیاده راه افتادی بیای خونه؟
لب هام و به هم فشردم تا حرفی نزنم. آره حقم بود. بزرگ ترین اشتباهم و نگفت، این که نباید گیر می دادم و این همه اصرار می کردم برای اومدن به دشت بهشت. مسعود با حرص به صورتم زل زده بود. شمرده شمرده گفتم:
- من ... معذرت می خوام ... ولی به خدا من تقصیری نداشتم. اون نامرد ...
سرش رو چند بار به نشونه تاییدِ نمی دونم چی! تکون داد و یهو از کوره در رفت، عصبانی بود! منفجر شد. نعره زد. تموم اتاق رو به هم ریخت. و من هر لحظه بیشتر توی خودم مچاله می شدم. قلبم در آستانه ی ایستادن بود. کسی به در اتاق می کوبید و مسعود بی وقفه نعره می زد.
صدای بابا از پشت در می اومد:
- باز کن این درو. مسعود؟ ساغر؟
صداش زدم:
- مسعود؟!
اما دیوانه شده بود. آینه ی قدی رو شکسته بود و دست از سر شکسته هاش هم بر نمی داشت و هم چنان مشت می زد. به سختی پتو رو کنار زدم. و از روی تخت بلند شدم. نمی تونستم جلوی مسعود رو بگیرم اما می تونستم در اتاق رو که باز کنم!
اما هنوز قدم اول رو برنداشته بودم که سر مسعود به سمتم چرخید. با اولین قدمی که به سمتم برداشت جیغی کشیدم، با دو قدم بلند خودش رو به من رسوند. توی دیوار مچاله شدم.
روی صورتم خم شد و از لای دندون های کلید شده اش گفت:
- جلوی اون کثافت سقط کردی؟
به هق هق افتاده بودم:
- مسعود من داشتم می مردم.
با کف دست محکم به دیوار کنار صورتم کوبید:
- آره؟
جیغ کشیدم:
- مسعود آروم باش.
دوباره محکم به دیوار زد. دستش خونی بود. داد زد:
- چطوری آروم باشم؟!!! مگه نگفتم باش تا با هم بریم؟
نالیدم:
- گفتی مسعود. گفتی.
دوباره به دیوار زد. و من بیشتر توی خودم جمع شدم.
- پس چرا گوش نکردی؟! ها؟
با صدای بلند زدم زیر گریه:
- غلط کردم. به خدا غلط کردم.
صورتش رو جلوی صورتم نگه داشت و با صدای شلی گفت:
- مسعودت مرده بود؟ که تو رو لای پتو جلوی بیمارستان ولت کنن؟!
بغضش شکست و اشک هاش روی گونه اش چیکد. طاقت دیدن اشک های مسعود و نداشتم، با احتیاط دست هام و بالا آوردم و روی گونه هاش کشیدم:
- تو گریه نکن مسعود. گریه نکن.
چونه اش می لرزید. صورتم رو جلو بردم و جای اشک هاش و بوسیدم:
- بیا من و بزن. هر چقدر می خوای داد بزن. همه چیز و داغون کن. ولی تو رو به خدا گریه نکن.
***
ضربه ای به در دستشویی خورد و بعدش صدای مامان:
- ساغر جان؟ چی شد؟
سر پا ایستادم و لباسم رو مرتب کردم و در رو باز کردم. چشم های مامان هم مثل چشم های من خیس بود. زدم زیر گریه:
- مامان درد دارم.
بازوهام و چسبید و من رو توی آغوش کشید:
- مادرت بمیره برات.
از آغوشش بیرون اومدم و به حوض نزدیک شدم. و در حالی که گریه می کردم گفتم:
- تموم دیشب دلم پیچ می خورد، اما هیچی به هیچی.
دست هام و می شستم و اشک می ریختم، مامان هم بالای سرم گریه می کرد:
- آخه تا چند روز پیش بچه توی شکمت بود، الان طبیعیه که جای خالی چیزی رو حس کنی.
به صورتم آب زدم تا از التهاب صورتم کم بشه. این از شرایط جسمیم، شرایط روحیم هم هزار برابر بد تر از این. مخصوصا وقتی دیشب مسعود بوسه ای که روی رد اشکش نشوندم و ندید گرفت و پسم زد و تا حالا که سر ظهره باهام حرفی نزد و معلوم نیست با بابا چی به هم می گن که یهو می پرن به هم و باز ساکت می شن.
مامان زیر بغلم رو چسبید و با کمکش از پله ها بالا رفتم. در هال رو که باز کرد صدای نسبتا بلند مسعود شنیده شد:
- گفتم که... نه نه نه!
من و مامان متعجب به هم نگاه کردیم و وارد هال شدیم. بابا و مسعود توی آشپزخونه بودن. بابا با صدای بلند تری گفت:
- تو غلط کردی گفتی نه! اصلا ساغر دختر منه. خیلی ناراحتی برو و دخترم و بذار واسه خودم.
ترسان به صورت مامان زل زدم. این چه حرفیه آخه! مسعود با طعنه گفت:
- دختر شما بود! الان دیگه زن منه.
و با خشم ادامه داد:
- این همه دشمنی و کینه توزی فقط یه قربانی داشته و اون هم ساغره. من نمی خوام این موضوع کش پیدا کنه.
بابا داد زد:
- طوری حرفی می زنی انگار من از شکم مادرم با سلیم و پسرش دشمنی داشتم! تو کجا بودی وقتی ساغر رو با سر و صورت کبود توی خونه همسایه دیدم.
مسعود در حالی که سعی می کرد صداش بالا نره گفت:
- الان وقت باز کردن این موضوع نبود ولی حالا که دارین می گین، اونجا هم مقصر شما بودید. که فرهاد رو در برابر خواستگاریش کتک زدین و انداختینش سر لج.
بابا از خشم منفجر شد:
- آخه ری... تو اون مغزت! اگر من می خواستم به فرهاد فرصت بدم که ساغر الان زن تو نبود.
دستم رو از دست مامان بیرون کشیدم و با صدای آرومی گفتم:
- مامان برو نذار بحث کنن.
سرش رو تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت. مسعود محکم گفت:
- در هر حال من حرفم همونیه که اول گفتم. من ساغر و همین امروز با خودم می برم.
مامان وارد آشپزخونه شد:
- چه خبره؟ صداتون تا هفت تا خونه اون ور تر هم می ره.
با قدم های کوتاه به سمت آشپزخونه حرکت کردم. بابا در جواب مامان گفت:
- از دامادت بپرس. از این آقای خوش غیرت بپرس که می خواد ساکت بمونه و کار فرهاد رو بی جواب بذاره.
جلوی در ایستادم. بابا رو به مسعود گفت:
- نظرت چیه بریم دست فرهاد و ببوسیم و بگیم دستت درد نکنه.
مسعود سرش رو پایین انداخته بود و دستش رو از شدت خشم می فشرد. مامان خطاب به بابا گفت:
- زندگی خودشونه. بذار خودشون تصمیم بگیرن.
بابا با چشم های گرد شده رو به مامان گفت:
- پس آبروی ما چی؟!
مامان جواب داد:
- می خوای بری چی کار کنی؟ بزنینش؟ خب باز یه مدت بعد اون هم میاد واسه جبران. باز تو میری و باز اونا و این کینه ادامه پیدا می کنه.
مسعود سرش رو برای مامانم تکون داد و بابا جواب داد:
- قانونی که می تونیم اقدام کنیم!
مسعود پوفی کشید و گفت:
- عمو جان مثل اینکه شما حواستون نیست نه؟ اولا که من اونقدر نمی تونم اینجا بمونم که پیگیر این قضیه باشم. دوما اون فقط کتک زده.
بابا صداش بالا رفت:
- باید می کشتش تا ما یه کاری کنیم؟
بغض کرده بودم و به بحثشون گوش می کردم. الان نگرانی سر من بود یا آبروشون؟ مسعود شمرده شمرده گفت:
- مردم این شهر، هنوز خیلی هاشون من و نمی شناسن. کافیه شکایت یا هر اقدام دیگه ای کنم! من یه زندگی آروم می خوام عمو. تا این سن هر چی گفتین گفتم چشم. این قدر این خواسته ام سنگینه که نمی خواین به حرفم گوش کنین؟
بابا دندون هاش و به هم فشرد و گفت:
- یعنی دست رو دست بذاریم تا اون مرتیکه هر هر به ریشمون بخنده و بگه بی غیرتیم؟
مسعود با لحن غمگینی گفت:
- نه. دست رو دست نمی ذاریم. من این طوری سبک نمی شم عمو.
بابا ابروهاش و تو هم کشید و منتظر به مسعود چشم دوخت و مسعود ادامه داد:
- نمی خوام خودم و خانواده ها رو درگیر کنم. اگر به این دشمنی ادامه بدیم و هی بخویم تلافی کنیم درسته که اون ها هم عذاب می کشن اما خودمون هم عذاب می کشیم. من .. می خوام اتفاقی بیفته که برای همیشه شر این دشمنی بخوابه و فرهاد از زندگیم حذف بشه.
نگاهش رو به صورتم دوخت و ادامه داد:
- می خوام آبروی کل خانواده اش رو با هم ببرم.
دلم از این لحن ترسناک مسعود لرزید. بابا با صدای شلی گفت:
- چی توی سرته مسعود؟
مسعود نگاهش رو از من گرفت و بعد از چند ثانیه مکث رو به بابا گفت:
- بهم چند وقت فرصت بدین. قول می دم دلتون خنک بشه.
چشم های بابا برق زد:
- بهت اعتماد می کنم مسعود. ولی نذار این ...
مسعود سرش رو تکون داد و گفت:
- چشم عمو بی خیال نمی شینم.
مامان با نگرانی گفت:
- چی می گین شما؟ یه جوری حرف بزنین ما هم بفهمیم.
مسعود رو به مامان گفت:
- هیچی زن عمو. با اجازه من و ساغر راه بیفتیم که مرخصی ندارم. این دو روز رو هم با هماهنگی مدیر پستم رو خالی کردم. وگرنه مرخصی نگرفتم.
مامان با ناراحتی گفت:
- یعنی چی راه بیفتین؟ این نمی تونه قدم از قدم برداره.
مسعود سینه به سینه ام ایستاد و با لحن سردی گفت:
- خودم حواسم بهش هست.
***
چند ساعت بود حرکت کرده بودیم؟! از شش ساعت گذشته بود ولی هنوز به نیمه ی راه هم نرسیده بودیم. پیاده ها از ما سریع تر حرکت می کردن.
نگرانم بود که اینقدر مراعات می کرد؟! پس چرا از موقعی که سوار شدیم حتی یه نگاه کوتاه هم بهم ننداخته بود؟! ناخودآگاه آهی کشیدم. برای یه لحظه به صورتم نگاه کرد و دوباره به جاده چشم دوخت و با لحن خشکی گفت:
- درد داری؟
با صدای آرومی گفتم"نه" و به بیرون زل زدم. کاش زمان مدتی عقب می رفت و وقتی مسعود می گفت صبر کنم تا خودش هم بتونه باهام بیاد من هم بگم:
- چشم.
یا اصلا به دو روز پیش برمی گشت و وقتی بابا بهم گفت صبر کنم توی مسجد تا با هم برگردیم من بگم:
- چشم.
چشم هام پر از اشک شد و بی وقفه به روی گونه ام چکید. چشم هام و بستم. واقعا مقصر من بودم؟! فقط من؟ دستم رو روی شکمم گذاشتم و جای خالی جنینی که هم با حضورش و رفتنش من و به گریه انداخت رو نوازش کردم. با چشم های بسته هم سنگینی نگاه مسعود رو حس می کردم.
خدایا، می دونم چقدر تو و مسعود به هم نزدیک هستین! بهش بگو الان به محبتش نیاز دارم. بگو بیشتر از همیشه نگاهم کنه. اصلا حرف هم نزنه. ولی نگاهش رو ازم نگیره.
- تو اون خونه رو از پدرت قبول می کنی؟
چشم هام و باز کردم و سرم رو به سمتش چرخوندم. نگاهش روی دستم بود که در حال نوازش شکمم بود. دستم رو مشت کردم. نگاهش رو بالا آورد و بعد از ثانیه ای توی صورتم زل زدن دوباره به روبرو چشم دوخت. آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم معلوم نشه.
- آره خب ...
وچقدر تو مخفی کردن بغضم موفق بودم! ابروهاش تو هم رفت:
- چرا؟!
نفش عمیقی کشیدم:
- چون هم می خواد برای من بخره. هم اسما ولی مال اسما رو فعلا به نام ...
- اون و نگفتم!
ساکت شدم.
- می گم چرا گریه می کنی؟
دیدم تار شد و همه تلاشم دود شد و رفت هوا و با صدای لرزونی گفتم:
- گریه نکنم؟!
دوباره صورتم خیس شد. با لحن سردی گفت:
- همچین بد هم نشد! این طوری فرصت بیشتری برای شناخت هم دیگه داریم.
وا رفتم. با دست هام اشک هام و پاک کردم و با تعجب گفتم:
- چی؟
اخمش عمیق تر شد و نگاهش رو سرگردون بین شیشه ی بغلش و روبرو چرخوند و گفت:
- وجود بچه باعث می شه پایبند این زندگی باشیم. ولی اگه نباشه ... راحت تر می شه فکر کرد.
نمی خواستم پیام موجود توی حرف هاش و باور کنم. با لحنی التماس آمیز گفتم:
- به چی فکر کنی؟! می خوای ازم ... ازم..
نتونستم ادامه بدم. یعنی نمی خواستم که ادامه بدم. دم عمیقی گرفت و گفت:
- من نمی تونم تا آخر عمرم سرگرم بزرگ کردن تو باشم ... می فهمی ساغر!
آره. خوب فهمیده بودم. وقتی دیگه خانوم نبودم و شده بودم ساغر خالی! احتیاجی نبود چنین اعتراف درد آوری کنه!
لبم رو به هم فشار دادم، سرم رو چند بار به نشونه فهمیدن تکون داد و نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو به شیشه تکیه دادم. خدایا این رو یه فرصت تلقی کنم؟! بزرگ بشم!!!
دندون هام و به هم فشردم تا بیشتر از این همه چیز و خراب نکنم. خدایا مسعود کی اینقدر بی رحم شد! مگه من چند سالم بود؟ دخترهای هم سن و سال من ....
پوزخندی روی لبم نشست. به طرز عجیبی حق با مسعود بود! عالیه هم، هم سن من بود؛ ولی اون عاشق شدن رو تجربه کرده و حالا داره سختی هاش و به جون می خره.
اما منِ احمق این همه آرامش رو تحمل نکردم و لگد زدم به همه چیز. رفتم تا ماه آخر بارداری مادرم مایه آرامشش باشم. اما چی کار کردم؟! عمو حاج علی که با بابا قهر کرد. زن عمو و سعید که بین راه مونده بودن! آرامش رو هم از خونه ی خودمون گرفتم و هم خونه ی عمو.
آره؛ حق با مسعود بود ولی ... من باید چی کار می کردم!
دیگه تا رسیدن به تهران حرفی بینمون رد و بدل نشد و با وجود طولانی شدن مسیر ذره ای خواب به چشمم نیومد. چند بار بهم تذکر داد گریه نکنم اما تاثیری نداشت. دیگه گریه کردن که بزرگ و کوچیک نداشت!
وقتی به خونه رسیدیم تقریبا نیمه شب بود. جلوی ساختمون ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد و ماشین رو دور زد و در سمت من رو باز کرد و بازوم رو چسبید و گفت:
- وزنت رو بنداز رو من و بیا پایین.
مطیعانه به حرفش گوش کردم و از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل کردن درهای ماشین با هم از پله ها بالا رفتیم.
***
بعد از دو ساعت هنوز صدای ذکر گفتنش می اومد. به در نیمه باز اتاق نگاه کردم، از وقتی که رسیده بودیم، بعد از خوردن یکی دو لقمه غذا من اومده بودم تو اتاق و اون توی هال مشغول دعا و نماز شده بود. می خواست خودش رو دیوونه کنه یا منو؟!
افکار منفی رو پس زدم و توی جام نشستم. خم شدم و در رو کامل باز کردم. توی سجاده اش نشسته بود و ذکر می گفت. به آرومی صداش زدم:
- مسعود؟
دستش که در حال گردوندن تسبیح بود ثابت موند. جرات بیشتری پیدا کردم و به سختی کامل بلند شدم و به سمتش رفتم و پشت سرش نشستم و با صدای آرومی گفتم:
- از وقتی رفتم توی اتاق تو اینجا نشستی.
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:
- دارم خدا رو شکر می کنم.
ابروهام بالا رفت، خدا رو شکر می کرد؟! این اتفاق شکر کردن داشت؟! انگار که سوال من و فهمیده باشه، جواب داد:
- شکر که از این بدتر اتفاق نیفتاد.
شونه هاش لرزید و با گریه گفت:
- برای خودم زیادی گنده ش کرده بودم. رحمت خدا رو فراموش کرده بودم که اگه بخواد شیشه رو کنار سنگ نگه می داره. می خواستم خودم به تنهایی از زندگیم محافظت کنم. حقم بود ... حقم بود.
به سجده رفت و با صدای بلند گریه سر داد. پشت سرش به آرومی گریه می کردم و هیچ تلاشی برای آروم کردنش انجام نمی دادم. شاید ده دقیقه به همین وضع گریه کرد و وقتی آروم تر شد، بلند شدم و براش لیوانی آب پر کردم. به یه قدمیش که رسیدم در حالی که بینیش و بالا می کشید دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
- چرا بلند شدی؟ برو استراحت کن.
جلوی سجاده اش نشستم و در حالی که به آب خوردنش نگاه می کردم شروع به تا کردن جانمازش کردم و گفتم:
- این منم که حقم بود. تو بهم گفته بودی، هشدار داده بودی اما من...
نتونستم ادامه بدم و سرم رو انداختم پایین و سعی کردم جلوی گریه کردنم رو بگیرم. بعد از چند ثانیه دستش رو جلو آورد و چونه ام رو گرفت و سرم و بالا آورد و لبخند مهربونی به صورتم پاشید. انگار همین حرکت برای شکستن بغضم کافی بود، خودم رو پرت کردم توی بغلش و راه بغضم با صدای بلندی باز شد.
مسعود در حالی که می خندید گفت:
- دختر روی مُهرم اومدی!
و در حالی که موهام و نوازش می کرد جانمازش رو از زیر پام برداشت و نچ نچی کرد. شاید چند دقیقه گریه کردنم و بی صدا نوازش کردن مسعود طول کشید، اما اونقدر شجاعم کرد که تا لحظه ای که هر دو توی رخت خواب قرار گرفتیم ازش جدا نشدم.
انگار هر دو به این اقرار نیاز داشتیم برای آروم شدن.
به پهلو چرخیدم. نگاه مسعود به سقف بود و ساعدش روی پیشونیش قرار داشت، آروم اسمش رو صدا زدم:
- مسعود؟
سرش به سمتم چرخید:
- جانم؟
بی اراده بغض کردم. سختی مسعود فقط از شب قبل تا الان بود. ولی برای من انگار یک سال گذشته بود.
- نمی خوای چیزی بگی؟
به مسعود که این سوال رو پرسید نگاه کردم و با صدای بغض آلود گفتم:
- این چند روز به اندازه ی همه ی عمرم گریه کردم.
دستش رو از روی پیشونیش برداشت و کامل باز کرد و به سینه اش اشاره کرد. من هم سرم رو روی سینه اش گذاشتم. دستش رو توی موهام فرو برد و گفت:
- از هر طرف که به قضیه نگاه می کنم. همه مقصرن. ولی تقصیر تو از همه بیشتره.
لب هام آویزون شد. لاله ی گوشم رو بین انگشت هاش گرفت:
- اما نمی تونم ... یعنی دلم نمی خواد که تنبیهت کنم. من تو رو با همه ی بچگیت دوست دارم.
دوباره دستش توی موهام فرو رفت. از لذت نوازش هاش چشم هام داشت سنگین می شد.
- قول بده ساغر که کنارم باشی. قول بده که به هم کمک کنیم تا زندگیمون آروم باشه.
دستم رو بالا آوردم و دستش رو از توی موهام بیرون آوردم و بوسه ای روی انگشت هاش نشوندم و آروم گفتم:
- قول می دم بشم همونی که تو می خوای.
کمی جا به جا شد و بوسه ای پر مهر روی موهام نشوند و گفت:
- خودت باش ساغر اما کمی محافظه کار تر.
توی جام نشستم و به صورتش نگاه کردم و با ترس پرسیدم:
- مسعود؟ پس انتقامی که در موردش به بابام گفتی ...
لبخندش کمرنگ شد و با لحن سردی گفت:
- دیگه آخرای دوره ی قلدری فرهاد و امثال فرهاده.
اخمی از روی تعجب کردم. دوباره روی لبش لبخندی نشست و گفت:
- چیزی در مورد مردی به نام خمینی شنیدی؟
سرم رو به معنی نه به چپ و راست تکون دادم. نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
- حاج آقا طاهری، می گه دیگه آخرای سلطنت طاغوته.
انگار که کسی صدامون و بشنوه با صدای خیلی آرومی گفتم:
- یعنی چی؟! یعنی آریامه ...
با خنده حرفم و قطع کرد و گفت:
- بی خیال ساغر. بگیر بخواب. هر جور بقیه زندگی کردن تو هم زندگی کن.
با دلخوری گفتم:
- چرا اینقدر من و دست کم می گیری! خب داری می گی کامل بگو دیگه. آدم از حرف هات دلهره می گیره!
لبخند مهربونی زد و گفت:
- من تو رو دست کم نگرفتم. می خوام ذهنت درگیر نشه.
لبخندش نتونست ترسی که به دلم نشسته بود رو کم کنه به همین خاطر ساکت نموندم و گفتم:
- تو و بنیامین دارین یه کارهایی می کنین. نه؟ ضد دولت و حکومت؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- یه بار بهت گفتم. ما به پیشنهاد حاج آقا طاهری. کلاس های آزاد مذهبی توی مسجد می ذاریم که به دور از هر گونه فعالیت سیاسیه.
با اخمی گفتم:
- پس جریان اون کتاب ها که زهرا می گفت چیه؟
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
- هر چی هست خود بنیامین می دونه. من خودم رو قاطی نمی کنم.
بعد با آرامش به صورتم زل زد و گفت:
- می دونی ساغر؟ شاید حرفم و باور نکنی. اما هر کس برای انجام یه رسالتی آفریده می شه. حالا یکی واسه یه رسالت بزرگتر و یکی هم ...
لبهاش و جمع کرد و حرفش رو نیمه رها کرد. اما باز هم دلم آروم نگرفته بود. حق هم داشتم. مخصوصا که یک ماه بعد ترسم نمود پیدا کرد و زندگی که می رفت تا به آرامش برسه دوباره پر از دغدغه و نگرانی شد.
امتحان های مدرسه و دانشگاه تموم شده بود و مسعود فارغ التحصیل شده بود و در گیر گرفتن انتقالی به استان مازندران بود. اما یهو همه چیز به هم ریخت و یک روز مسعود سراسیمه وارد خونه شد و گفت جایی بیرون کار داره و تا بر می گرده من هم وسایل ضروری رو جمع کنم چون دیگه موندن به صلاحمون نیست.
با دهن باز نگاهش می کردم. از اتاق به آشپزخونه رفت و چیزی از کابینت ها بر می داشت و من هم مثل جوجه ای که دنبال مادرش می ره، دنبالش می رفتم و مدام می پرسیدم:
- چی شده؟
- ....
- کجا می خوایم بریم؟
حتی وقتی به حالت دو وارد اتاق شد و قبل از اینکه من بهش برسم به سرعت دوید بیرون محکم به هم خوردیم. مانع افتادنم شد و با هول گفت:
- آخ ببخشید. دردت اومد؟
و من و رها کرد و اگر از دیوار کمک نمی گرفتم به زمین می خوردم. کم مونده بود از این سردرگمیش بزنم زیر گریه و با صدای لرزان گفتم:
- می خوایم بریم برای همیشه؟!
جلوی در هال به سمتم برگشت و گفت:
- نه عزیز. یه سفر کوتاه. تا نیم ساعت دیگه بر می گردم.
و از خونه خارج شد. هیچ وقت مسعود رو این طور به هم ریخته ندیده بودم. مغزم قد نمی داد که چه چیزهایی باید بردارم. مسلما برای سفر یه چیزهایی لازمه و برای فرار چیزهای دیگه! سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم که دسته گل به آب ندم.
به سمت چمدون بزرگ که برای مسعود بود رفتم و کامل خالیش کردم. چند دست لباس برای هر کدوم برداشتم و شناسنامه و سند ازدواج رو از توی گنجه در آوردم و گذاشتم توی چمدون.
هر چی پول تو گوشه و کنار خونه قایم کرده بودیم رو برداشتم و یه مقدارش رو گذاشتم توی کیف دستی و یه مقدار توی چمدون و بقیه اش رو هم توی یه کیف کوچیک پارچه ای قرار دادم و بندش رو از گردنم آویزون کردم و فرستادم زیر لباسم.
به آشپزخونه رفتم و گاز رو قطع کردم و شیر های آب رو سفت کردم. و بعد وسط هال ایستادم. دیگه باید چی کار می کردم! حتی نمی دونستم برای چی داریم می ریم؟ بی خبری و استرس بهم فشار آورد و زدم زیر گریه و بعد از دقیقه ای به سمت دستشویی رفتم و بعد از بستن دریچه حموم و دستشویی بیرون اومدم و حاضر شدم و یه مقدار هم خوراکی برداشتم. آلبوم عکس و نوارِ فیلم عروسی رو هم توی چمدون گذاشتم و پشت در هال منتظر مسعود موندم.
نیم ساعتی که مسعود گفته بود شد یک ساعت و وقتی هر چی حس بد تو دنیا به دلم چنگ انداخت و از اومدنش نا امید شدم، سر و کله اش پیدا شد و اونقدر از دیدنش خوشحال شدم که یادم رفت توی این نیم ساعت اضافه چه خون دلی خوردم!
چمدون رو از دستم گرفت و با هم از خونه خارج شدیم. در هال رو قفل کرد. با صدای آرومی پرسیدم:
- نمی خوای بگی چی شده مسعود؟ من که مُردم!
لبخندی مثلا دلگرم کننده ای زد که ذره ای تاثیر نداشت و گفت:
- برای من اتفاقی نیفتاده. دارم علاج واقعه قبل از وقوع می کنم.
با هم از پله ها سرازیر شدیم و مسعود با صدای آروم تری کنار گوشم گفت:
- بنیامین رو گرفتن.
روی پله توقف کردم و هینی از سر ترس کشیدم. مسعود نگاه ترسانش رو روی پله های طبقه بالا و پایین گردوند و بعد رو به من گفت:
- هیس. چه خبرته؟!
لب هام لرزید:
- یعنی چی؟! پس زهرا چی میشه؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و آهسته گفت:
- خدا رو شکر زهرا در جریان بوده و مدرک جرم بنیامین رو از بین برده و نذاشته چیزی دست دولتی ها بیفته. امروز و فردا آزاد می شه نمی تونن نگهش دارن.
کمی دلم آروم گرفت. با هم از پله ها پایین اومدیم. با باز کردن در، مردی کت و شلواری و کراواتی و درشت هیکل که پشت در توی کوچه ایستاده بود به سمت ما برگشت و یه ابروش و بالا داد و رو به مسعود گفت:
- آقای ظفری، باید با ما بیاین.
من نگاه ترسانم رو از مرد گرفتم و به مردی دوختم که کمی دورتر با تیپی مشابه به ماشین تکیه داده بود و یک دستش هم توی جیب داخلی کتش بود. حدس زدن دلیل این ژست چندان کار سختی نبود.
مطمئنا مرد دوم دست به اسلحه و آماده بود. و مردی هم داخل ماشین پشت فرمون نششسته بود، بغض کردم. مسعود دستش رو روی بازوم گذاشت و فشار خفیفی داد و با خونسردی گفت:
- عزیزم تو برو بالا. من برگردم بعد می ریم.
مرد قدمی عقب رفت و دستش رو به نشونه هدایت کردن به سمت ماشین گرفت. مسعود نفسش رو عمیق بیرون فرستاد و چمدون رو داخل، پشت در گذاشت و در همون حال با صدای خیلی آروم و سریع گفت:
- برو یزد خونه خواهرم و براشون تعریف کن.
و سرش رو عقب کشید و به سمت مرد رفت و با هم رو صندلی های عقب جا گرفتند. و مرد دیگه هم جلو کنار راننده نشست و ماشین حرکت کرد.
با گیجی به دور و برم نگاه کردم. یکی دو تا از همسایه ها با کنجکاوی جلوی در ایستاده بودن و نگاهم می کردن. دستم رو به سمت چمدون بردم. به طرز عجیبی دستم می لرزید. سریع به دسته چمدون بندش کردم.
چند بار آب دهنم رو قورت دادم. مغزم هیچ قدرتی نداشت. فقط دلم می خواست زمان به عقب برگرده و مسعود هنوز کنارم باشه و من مانع فعالیت هاش بشم.
اصلا چه فعالیتی؟! اگر واقعا همونطور که خودش می گفت کارش چندان مهم نباشه که اتفاقی نمی افتاد! در خونه رو بستم و وارد خیابون شدم. دو تا پاسبون سر کوچه ایستاده بودن و وقتی نگاه ترسان من و دیدن مشکوک نگاهم کردن. سرم رو انداختم پایین و از جلوشون رد شدم. حس می کردم فشارم افت کرده. یه دل سیر گریه هوس کرده بود. کاش یکی مثل بابا اینجا بود که با نفوذش بهم کمک کنه. یکی مثل داییِ مسعود. سرم رو به چپ و راست تکون دادم اما فکرم آزاد نشد! یاد حرف خود مسعود افتادم که به رامتین گفت بابات با دور وبریاش فرق داره.
یعنی الان می تونست کمک کنه؟ باز سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به خودم تشر زدم:
- باید به حرف مسعود گوش کنی. اون اشتباه نمی کنه.
کنار خیابون ایستادم. ماشین کرایه ای نگه داشت. چی باید می گفتم؟ من که تا به حال تنها جایی نرفتم! تو این شهر درندشت هم که آدرسی بلد نیستم؟
سرم رو خم کردم و با لب ها و صدای لرزون رو به راننده گفتم:
- می خوام برم یزد. کجا باید ماشین سوار بشم؟
راننده که مرد جا افتاده ای بود کمی متفکرانه نگاهم کرد و گفت:
- اگه دربست بگیری می رسونمت تا ماشین ها!
لبخندی همراه با بغض زدم و در عقب ماشین رو باز کردم و سوار شدم و چمدون رو هم کنارم روی صندلی گذاشتم.
به سمتم برگشت و گفت:
- آبجی می خوای بذارم صندوق؟
و به چمدون اشاره کرد. "نه" نامفهومی گفتم و اون هم که فهمید نمی تونم حرف بزنم ماشین رو به حرکت در آورد.
با به حرکت در اومدن ماشین نگاه حسرت باری به کوچه انداختم. نفسم رو حبس کردم، نتیجه ای نداشت.. بغضم بی صدا شکست. من مسعودم و می خواستم و دلم عجیب بی تاب بود.
***
هوا تاریک بود و مسافرهای مینی بوس به نصف رسیده بودن و من اونقدر گریه کرده بودم که چشمه اشکم خشک شده بود. یه بار بیشتر خونه الهام نیومده بودم. اون هم دو سال پش با بابا و مامان بود. الان شاید خونه اش رو ببینم یادم بیاد ولی هیچ آدرسی ازش نداشتم.
اصلا مسعود با کدوم عقل گفت بیام اینجا؟ رو به زنی که روی صندلی تکی کناری نشسته بود گفتم:
- می خوام برم اردکان، نمی دونین باید کجا برم؟
زن به جای اینکه جواب من رو بده با صدای بلند گفت:
- آقای راننده این دختر ما می خواد بره اردکان. برسونش.
راننده هم با خوشرویی گفت:
- بروی چشم.
لبخند قدردانی به زن زدم و اون با صدای آروم گفت:
- راننده خودش همون جاییه.
نفسم رو راحت بیرون فرستادم. شاید شوهر الهام رو هم می شناخت! آخه آدم سرشناسی بود. یهو از ذوقم نیشم باز شد. شوهر الهام گاراژ داره.
مسافر ها همه پیاده شدن و راننده خطاب به من گفت:
- آبجی بیا جلو بشین.
کیف دستیم رو بغل کردم و پشت صندلی راننده نشستم. از توی آینه نگاهم کرد و گفت:
- اینجایی نیستی!
با صدای آرومی گفتم:
- می خوام برم خونه یکی از آشناها.
مرد ساکت شد، نفس عمیقی کشیدم و با تاخیر گفتم:
- سید اسماعیل مصطفوی رو می شناسین؟
مرد نگاهی بهم انداخت و گفت:
- همونی که ...
- گاراژ داره.
لبخندی زد و گفت:
- کیه که سید اسمال ونشناسه! می خوای بری خونه اش؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره.
زیر لب گفت:
- نیمه شبه. خیابونا هم خلوته. خودم می رسونمت.
لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم.
کمی بعد جلوی خونه سید اسماعیل نگه داشت. نفس آسوده ای کشیدم. راننده هم پیاده شد، به سمت در خونه رفتم و زنگ رو فشردم. مرد خودش پرید بالای ماشین و چمدونم رو آورد.
در خونه باز شد و مردی که حتما سرایدار یا دربون بود جلوی در اومد. با تعجب نگاهی به من انداخت. سلام کردم و گفتم:
- من زن داداشِ الهام _خانوم سید اسماعیل_ هستم.
مرد قیافه اش از هم باز شد:
- زن مسعود؟
سرم رو تکون دادم. مرد از جلوی در کنار رفت. چمدونم رو از راننده گرفتم و تشکر کردم. و به همراه مرد وارد خونه شدم. سعی می کرد با خوشرویی بهم خوش آمد بگه اما من منتظر بودم هر چه زود تر الهام و ببینم.
یکی از اتاق ها لامپش روشن شد. به همراه مرد ایستادیم. پنجره اتاق باز شد و سید اسماعیل با عرق گیر گشادش جلوی پنجره پدیدار شد و گفت:
- کی بود شعبان؟
و با دیدن من اول متعجب و بعد با لبخندی گفت:
- به به! ببین کی اومده! نو عروسمونه! بفرما بفرما.
و به دقیقه نکشیده الهام با موهای ژولیده و قیافه رنگ پریده جلوی در خونه ظاهر شد، معلوم بود که از کاملا خواب بوده؛ و من رو در آغوش کشید:
- چی شده ساغر؟ اینجا چی کار می کنی؟
سید اسماعیل الهام و عقب کشید و گفت:
- بذار بیاد داخل. بعد سوالاتت رو شروع کن.
الهام که هنوز تو بهت بود با صدای آروم گفت:
- آخه این وقت شب؟!
سید دستش رو روی بینیش گذاشت و الهام رو دعوت به سکوت کرد. از شعبان تشکر کرد و سه تایی وارد خونه شدیم. به محض بسته شدن در خونه سید که همچنان می خواست لبخندش رو حفظ کنه گفت:
- پس مسعود کجاست؟
بی اختیار زدم زیر گریه. الهام که هنوز نمی دونست چه خبره هم همراه من گریه می کرد:
- چی شده ساغر؟ جون به لبم کردی!
سید هم دست پاچه شده بود:
- اتفاقی افتاده؟ چی شده؟
با گریه و بریده بریده گفتم:
- اومدن جلوی در خونه گرفتنش. خودش گفت بیام اینجا.
سید به الهام اشاره کرد و الهام کمکم کرد و با هم به سالن خونه رفتیم. سید پارچی آب آورد و برای هر دومون ریخت. بعد از خوردن آب کمی حالم بهتر شد و هر چی می دونستم تعریف کردم و تمام مدت سید متفکرانه به حرف هام گوش می داد و هی لابه لای حرف های من رو به الهام که خودش رو نیشگون می گرفت تشر می زد:
- نکن اونجور! ... خودت و کبود کردی!
بعد از تموم شدن حرفم از روی مبل بلند شد و رو به الهام گفت:
- برای زن برادرت اتاقی رو آماده کن تا خستگی راه از تنش بیرون بره.
و بعد رو به من گفت:
- جای نگرانی نیست. کار خوبی کردی که اومدی اینجا. مسعود هم زود میاد ان شاءلله.
****
سرم رو کمی از بالش فاصله دادم و به صدای خنده سید اسماعیل گوش دادم. سپیده زده بود که خوابم برد، زیر لب با حرص گفتم:
- کله سحر مست بازیشون گرفته!
توی جام نشستم. گلوم درد می کرد که ربطش دادم به گریه ی این دوسه روز. با دست موهام و مرتب کردم و دستی به لباسم کشیدم و از رخت خواب بیرون اومدم و پرده ی پشت پنجره رو کنار زدم. خورشید کامل بالا اومده بود. همچین کله سحر هم نبود!
پس چرا هنوز سید خونه بود؟! به طرف در اتاق رفتم، حتما دلیلی داشت که مسعود گفت براشون تعریف کنم، شاید کاری از دست سید بر می اومد!
در اتاق رو باز کردم و از راهرو گذشتم و همین که به هال رسیدم با صحنه ناجوری مواجه شدم و سریع به راهرو برگشتم. ناخودآگاه گونه هام داغ شد، سید و این کارها!! اونم وسط هال؟ دقیقه ای گذشت تا به خودم مسلط بشم. سرفه ای مصلحتی کردم و با تعارف الهام وارد هال شدم.
گونه های الهام هم قرمز بود. سید با دیدن من خیلی خونسرد لبخند زد و گفت:
- خوش خبری ما چی می شه؟!
اخمی سوالی کردم. نیش الهام تا بناگوش باز شد و گفت:
- مسعود صبح به آقا اسماعیل تلفن کرده، آزاد شده.
چشم هام پر از اشک شد از ته دل گفتم:
- خدا رو شکر.
و رو به سید گفتم:
- چی شد که آزادش کردن؟
سید با آرامش پلک زد و گفت:
- کاری نکرده بود که بخوان بگیرنش! والا من هم زیاد در جریان نیستم، فقط به یکی از آشناها زنگ زدم و خیالم و راحت کرد که زندون در کار نیست.
سرم رو به معنی تاییدِ نمی دونم چی! تکون دادم و باز هم تشکر کردم. سید همون طور که به طرف در هال می رفت گفت:
- خب من دیگه برم سر کار، فقط واسه گفتن خبر اومده بودم.
و در رو باز کرد و بعد به سمت من برگشت و گفت:
- تا ظهر فرصت دارین به شیرینی من فکر کنین.
و الهام با خنده انداختش از خونه بیرون و در رو هم بست و با لبخندی که نمی تونست جمعش کنه گفت:
- از من که گرفت!
و من هم متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
- بله، دیدم.
چشم های الهام گرد شد:
- واقعا؟!
سرم و به چپ و راست تکون دادم:
- به همین خاطر سرفه کردم دیگه!
و هر دو با صدای بلند خندیدیم.
وسایلم رو باز نکرده بودم. دوست داشتم مسعود بیاد و ازش بخوام بریم دشت بهشت، برادرم ده روز بود که به دنیا اومده بود و من هنوز ندیده بودمش. این دفعه برای زایمان بابا برده بودش شهر مجاور و توی بیمارستان مجهز تری زایمان کرده بود و دکتر هم از سلامت بچه اطمینان حاصل کرده بود. چند روز پیش تلگراف داده بودن.
تموم روز با انرژی کنار الهام کمک کردم و دختر دوساله اش هم حسابی باهام صمیمی شده بود و اونقدر باهاش کار کردم که تا شب یاد گرفته بود بهم بگه زن دایی!
وقتی هم که سید اسماعیل اومد زدم به در پررویی و گفتم در عوض خبر خوشی که دادی یه کلمه جدید به دخترت یاد دادم! بله ما اینیم.
با رسیدن مسعود و قیافه ی ناراحتش که داد می زد لبخندهاش مصنوعی هستن متوجه شدم که همه چیز به سادگی که نشون می داد رد نشده!
وقتی الهام رفت میز شام رو آماده کنه و سید هم رفت دستشویی و من مسعود و الناز، دختر الهام تنها شدیم رو به مسعود که داشت با الناز بازی می کرد گفتم:
- مسعود؟
در حالی که لپ های خواهر زاده اش رو گاز های ریز می گرفت و صدای بچه رو در می آورد گفت:
- جانم؟
صورتم و جلوش خم کردم و گفتم:
- از بنیامین چه خبر؟
برای ثانیه ای بی حرکت موند و گفت:
- ازش بی خبرم.
ابروهام و بالا دادم:
- یعنی چی؟!
بچه رو گذاشت زمین و الناز هم با سرعت دوید طرف آشپزخونه. مسعود به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
- واقعا ازش خبری ندارم. زهرا هم رفته خونه مادرش.
با ناراحتی به دست هام نگاه کردم و با صدای لرزون گفتم:
- حالا چی می شه؟
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:
- مدرکی ازش ندارن!
صدای سید باعث شد سرم و بالا بگیرم که گفت:
- مو رو از ماست می کشن بیرون! مطمئن باش بیشتر از اونچه که تو در جریانی اون ها می دونن ... مسعود خان تو آدمی نبودی که بی گدار به آب بزنی! چی شد؟!
مسعود پیشونیش رو خاروند و گفت:
- راستش زیاد در جریان کارهای بنیامین نبودم!
سید روی مبل کنار مسعود نشست و با پوزخند گفت:
- در جریان کارهای خودت چی؟!
مسعود لب هاش و کج کرد و گفت:
- من کاری نکردم که! کلاس آموزشی قرآن...
سید حرفش رو برید:
- اون که ظاهر امره!
مسعود نگاهی به من انداخت. شاید از گفتن حرفی جلوی من خجالت می کشید. اما من با پررویی از جام تکون نخوردم. و سید هم ادامه داد:
- اولا با کسانی رفت و آمد داشتی که خودت می دونی به کارهای ریز قانع نبودن! یه نمونه اش شیخ مسجد. بعدش هم سرهنگ کامرانی آخرش هم واست شاخ شد!
چقدر این اسم برام آشنا بود! مسعود به سمتم برگشت و لبخندی زد. اخم کردم و دست به سینه شدم:
- کامرانی کیه؟ از دوستای دایی البرزت؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- بابای دوست آذر، شب مهمونی اومده بودن!
کامل یادم اومد. مسعود خان تموم شب از زیر چونه ی این دو جناب تکون نخورد. سید که انگار کامل قصد داشت مسعود رو ترور شخصیتی کنه. ادامه داد:
- جاسوسی هات آخر کار دستت داد.
خیلی جدی گفتم:
- از دایی البرز استفاده می کردی تا خبر ببری و بیاری؟!
مسعود کلافه نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
- کاری نکردم که پای دایی گیر باشه!
با حرص گفتم:
- اما تو خواهر زاده شی! نا خواسته پای اون هم گیره!
صداش و بالا برد:
- فعلا که چیزی نشده!
سید با اخم گفت:
- اولا صدات و ننداز واسه زنت پس سرت! دوما دیگه چی می خواستی بشه! از کار اخراج شدن کم چیزیه؟!
با تعجب و دهن نیمه باز به سید نگاه کردم و بعد چشم هام و به مسعود دوختم. مسعود نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و رو به شوهر خواهرش گفت:
- بس می کنی سید یا اول مارو به دعوا می ندازی بعد بی خیال می شی؟!
سید اسماعیل از روی مبل بلند شد و رو به روی مسعود ایستاد و گفت:
- خودم بهت گفتم برای کمک بری، خودم با حاجی آشنات کردم. اما بهت همون موقع هم هشدار داده بودم. هر کسی قابل اطمینان نیست.
مسعود هم بلند شد و گفت:
- من به هشدارت آگاه بودم. و حواسم هم به همه چیز بوده و هست.
سید صداش و بالا برد:
- پس چی شد؟! حواست دقیقا به چی بوده؟
من هم به آرامی ایستادم. مسعود هم صداش بالا رفت:
- می دونستم این اتفاق می افته. منتظرش بودم.
حالا دیگه الهام هم بچه به بغل جلوی در آشپزخونه ایستاده بود. سید صورتش قرمز شد:
- منتظر چی بودی؟ مسعود! تو که اینقدر بی فکر نبودی!
الهام زمزمه کرد:
- آقا اسماعیل؟
اما سید بی توجه ادامه داد:
- زیادی به خودت اطمینان داری شازده! من می دونستم! من حدس می زدم! من باور داشتم! من ....
از خشم به خودش لرزید و با عصبانیت گفت:
- نکنه ادعای خداییت می شه!؟
مسعود اما ساکت بود و دندون هاش و از حرص به هم فشار می داد. تو چشم هاش پر از حرف نگفته بود. اما انگار داشت جلوی خودش رو می گرفت. الهام نزدیک اومد و گفت:
- شام آماده س. آقا اسماعیل بس کن!
مسعود رو به من گفت:
- جمع کن بریم.
من از جام تکون نخوردم. سید رو به من گفت:
- تو هیچ جا نمیری!
و من باز هم بی حرکت ایستادم. مسعود رو به سید گفت:
- زن منه! هر جا من برم با من میاد.
سید هم خونسردانه گفت:
- مگه تو قراره جایی بری؟!
و همین که مسعود دهنش رو باز کرد سید پیش دستی کرد:
- هر چه خامی کردی بسه! بقیه اش رو بسپار به من.
مسعود اخمی کرد و گفت:
- هیچ خامی نکردم سید! چیزی نمی دونی حرف نزن. الان هم دیگه کاری نمونده. می رم یه مدت خودم و با شغل آزاد سرگرم می کنم. چیزی به سر اومدن انتظارم نمونده.
سید هم نفسش رو بیرون فرستاد:
- خیلی خب! همینجا سرگرم شو! حداقل حواسم بهت هست!
الهام با لبخندی از روی ترس رو به مسعود گفت:
- آره داداش. همین جا بمون. حالا هم بیاین شام بخورین.
سید نفسش رو بیرون فرستاد و با لحن ملایم تری گفت:
- مسعود جان تو هم مثل برادرم. من که بدت رو نمی خوام. مگه من خودم تو رو با این مسائل آشنا نکردم! من فقط می گم هر چیزی به اعتدال! نباید زندگیت و به خطر بندازی.
و دست مسعود رو گرفت و مسعود هم لبخند خسته ای زد، الهام که دید جو آروم تر شده رو به من با لبخند گفت:
- ساغر جان بیا بریم من و تو سر میز که فکر کنم این داماد و برادرزن امشب قصد ندارن شام بخورن.
اما من بی هیچ لبخندی با سردی گفتم:
- میل ندارم.
و به سمت اتاق رفتم و به صدا زدن الهام هم توجهی نکردم.
چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و مسعود سرش رو آورد داخل و گفت:
- نمیای شام خانوم؟
در حالی که به دیوار تکیه داده بودم و زانوهام رو بغل کرده بودم روم و سمت دیگه ای کردم و جوابش رو ندادم. صدای بسته شدن در اتاق اومد و مسعود کنارم جا گرفت و صورتش رو جلوی صورتم آوردم:
- خانومم باهام قهره؟
چشم هام و بستم و سرم رو گذاشتم روی زانوهام. دستش روی بازوم نشست:
- من کاری کردم؟!
با چشم های بسته گفتم:
- نه.
لحنش بچگانه شد:
- پس کی ناراحتت کرده، بگو خودم حسابش و برسم.
سرم رو برداشتم و با نگاه سردی گفتم:
- برو شامت و بخور. خسته ام می خوام بخوابم.
و از جام بلند شدم و به سمت رخت خواب ها رفتم. بلند شد و رو بروم ایستاد، ابروهاش و بالا برد و شیطون گفت:
- بخوابی؟ مگه من می ذارم! از دیروز دلم برای خانومم تنگ شده.
پوزخند زدم:
- نگو خانوم! بگو بغل خواب.
لبخندش از بین رفت و با خشم توپید:
- درست حرف بزن ببینم! این چرندیات چیه می گی؟!
با طعنه گفتم:
- مگه غیر از اینه؟! همه کس از همه ی کارهات خبر دارن جز من!
لب هاش و به هم فشار داد و گفت:
- چیز مهمی نبود که بگم!
با درموندگی تک خنده ای کردم:
- هه! چیز مهم یعنی چی؟!
چند بار تند نفس کشیدم و گفتم:
- از کار اخراجت کردن مسعود! دستگیرت کردن و معلوم نیست باز هم اتفاق نیفته و این بار از تو هم مثل بنیامین خبری نشه!
مسعود خواست آرومم کنه:
- جای نگرانی نیست ساغر وایستا برات توضیح بدم.
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- بسه دیگه! نمی خوام به حرف هات گوش کنم. سید اسماعیل راست می گه. تو فکر می کنی خدایی!
صدام و بالا بردم:
- آقای غیب گو! ذهن خون! مخلص و فداکار. برای رسالت اومدی؟ فکر کردی جات تو بهشته؟!
صدام بالاتر رفت:
- ازت راضی نیستم مسعود. توقع داری بزرگ باشم اما خودت من و بچه فرض می کنی. ازت راضی نیستم که از اول فقط اشکم و در آوردی و هر بار باعث شدی بهت التماس کنم واسه هر چیز! برو رو به قبله وایستا ببینم خدا چی کار می کنه برات!
مسعود هاج و واج بهم نگاه می کرد و من یه ریز حرف می زدم. به در اتاق ضربه خورد صدای الهام بلند شد:
- ساغر جان؟ بیام تو؟
مسعود نگاهش و از من گرفت و رو به در بسته گفت:
- نه آبجی الان میایم.
و رو به من که حالا از خشم نفس نفس می زدم گفت:
- حرف هات تموم شد؟
یه لحظه نفسم رو نگه داشتم تا ببینم چی می خواد بگه. اخم هاش و تو هم کشید:
- اگه دیگه حرفی نداری بریم شام بخوریم.
لب هام و به هم فشار دادم و گفتم:
- باز هم حرف دارم.
دست به سینه ایستاد و گفت:
- بگو می شنوم.
با خشم دستم و بالا بردم و محکم توی صورتش فرود آوردم. چشم هاش بسته شد و صورتش به یک سمت حرکت کرد. در جا از این حرکتم پشیمون شدم و هر لحظه منتظر این بودم که مسعود تلافی کنه.
اما مسعود با مکث چشم هاش و باز کرد و لبخند غمگینی زد و گفت:
- اگه آروم می شی بازم بزن.
لب هام لرزید و زدم زیر گریه:
- نه آروم نمی شم. تو آرومم کن.
لبخند مهربونی زد:
- نوکر خانومم هم هستم.
خواست بغلم کنه که عقب رفتم و با گریه گفتم:
- نمی تونی. وقتی خودت علت نا آرومی منی چه طوری می تونی مرهمم باشی؟
دوباره صدای الهام بلند شد:
- داداش؟
مسعود با تحکم گفت:
- شما بخورین. ما بعد میایم.
و الهام مطیعانه چشم گفت. مسعود به سمتم اومد:
- من فقط نمی خواستم تو رو نگران کنم! همین.
به دیوار پشت سرم خوردم:
- با دروغ گفتن؟ من با دروغ های دلگرم کننده ات آروم می شدم. اما حالا چی شد؟! باید همه اش ترس از نبودنت داشته باشم.
مسعود دست هاش رو به صورتم رسوند از بغل گوشم داخل موهام رسوند و سرم رو نگه داشت و گفت:
- یادته گفتم یه چیزهایی هست که هیچ وقت نمی تونم در موردش حرفی بزنم؟
سوالی نگاهش کردم. سرش رو خم کرد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و زمزمه کرد:
- حتی اگر قرار باشه به تو بگم. هنوز وقتش نشده.
با گریه و ناراحتی گفتم:
- دیگه چی مونده که ازم پنهون می کنی؟!
لبم رو کوتاه بوسید:
- اگه بگم باز هم مسخره ام می کنی و می گی ادعای خدایی و پیغمبریت می شه.
دستم رو به صورتش رسوندم و کمی سرش رو عقب بردم و با اخم گفتم:
- چی می خوای بگی؟
لبخند کجی زد و گفت:
- اون و ولش کن.
به لب هام نگاه کرد و گفت:
- اون ها دارن شام می خورن دیگه. نه؟
منظورش رو نگرفتم:
- من چی می گم تو چی می گی!
بی مکث لب هام رو به هم دوخت، به سختی صورتش رو دور کردم و گفتم:
- چرا مسخره بازی در میاری؟
موهام و توی دستش محکم تر کرد. آخی گفتم، دوباره صورتش رو جلو آورد و گفت:
- مسخره بازیه؟ می خوای جلوم و بگیری؟!
دوباره لب هام و محکم بوسید و نذاشت حرفی بزنم. مسخره اس ولی من هم واقعا دلم می خواست. از تکاپو نیفتادم و سعی کردم عقب بزنمش ولی بی توجه، من رو بین خودش و دیوار حبس کرد و دستش به سمت لباسم رفت...
.... بوسه ای روی گودی کمرم نشوند و دستش رو روی کمر و شکمم نوازش گونه حرکت داد. آروم آروم اشک می ریختم. دست هاش رو روی پهلوم نگه داشت و خودش رو بالا کشید و سرش رو روی بالش گذاشت و سرشونه ام رو بوسید و بعد صورتش رو به صورتم چسبوند و زمزمه کرد:
- اذیت شدی؟
چشم هامو بستم:
- نه زیاد.
لاله ی گوشم رو بین لبهاش گرفت. دستم رو بالا آوردم و اشک هام و پاک کردم. اگر هدفش این بود که ذهن من رو منحرف کنه کاملا موفق بود. نسبت به همیشه متفاوت بود. لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
گوشم رو رها کرد و کمی خودش رو بالا کشید و روی سرم خم شد و گوشه چشمم رو بوسید.
- دوست داری اردکان بمونیم یا بریم مشهد؟ یا جای دیگه؟
حس خوبم پر کشید و دوباره همه چیز یادم اومد. موهام رو با دست هاش به عقب روند و در حالی که دوباره به نوازش کمر و پهلوم مشغول شده بود گفت:
- بهت قول می دم زیاد طول نمی کشه. من حداقل تا چند سال آینده ام رو برنامه ریزی کردم.
با خنده اضافه کرد:
- اگر مرگم پیش نیاد بقیه چیزها رو به راهه.
با اخم نگاهش کردم. خم شد و گره ابروهام و بوسید گفت:
- قربون اخمت که معلومه دلت می خواد کله مو بکنی.
لبخندش کمرنگ شد و جدی تر پرسید:
- خب نگفتی! دوست داری کجا بریم؟
ناخودآگاه پوزخند زدم:
- فکرمو بخون! بعد هر کاری دلت خواست انجام بده.
اخم کرد و گفت:
- متلک می ندازی؟
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم:
- پاشو لباست و بپوش. برو شامت و بخور. بعد هر برنامه ای داشتی بگو من هم طبق معمول موافقت می کنم.
توی جاش نشست و با ناراحتی گفت:
- ازم دلخور نباش دیگه ساغر!
بی مقدمه به سمتش برگشتم و گفتم:
- به یه شرط.
نگاه شیطونش رو روی بدنم که حالا به سمتش چرخیده بودم گردوند. مشتی به بازوش زدم و خودم رو با ملحفه پوشوندم. قهقهه زد:
- از کی رو می گیری!
و بعد از چند ثانیه از شدت خنده اش کم کرد و گفت:
- شرط و بگو خانوم که منتظر اجرای امرم.
خیلی جدی گفتم:
- که از این به بعد هر چیزی پرسیدم حتی اگر احتمال ناراحتی من باشه بهم بگی.
و انگشت اشاره ام رو بالا آوردم و گفتم:
- وگرنه من هم مقابله به مثل می کنم!
ابروهاش و بالا فرستاد گفت:
- شما خیلی بیجا می کنی عزیزم!
چشم هامو گرد کردم. با خنده دستش رو روی چشمش گذاشت و سرش رو خم کرد و گفت:
- ولی به روی چشم. دیگه چیزی رو پنهون نمی کنم.
یه طرف لبم به لبخند بالا رفت:
- اعتماد کنم؟!
سرش رو مثلا به نشونه سوالی تکون داد و با نگاه خبیثی گفت:
- می خوای یه مراسم دیگه برای جلب اعتماد اجرا کنیم؟!
بهش چشم غره ای رفتم که باعث شد با صدای بلند بخنده. من هم خندیدم.
بعد که آروم شدیم در حالی که اثرات خنده هنوز رو لبهامون بود گفتم:
- می خوام به بابا بگم خونه رو فعلا به نام خودش بخره و اجاره بده و اجاره ش رو بفرسته برای ما. بعدا سر فرصت بزنه به نامم.
مسعود خنده اش رو جمع کرد و گفت:
- می شه این کار و نکنیم؟
سوالی نگاهش کردم. مِن و من کرد:
- آخه بابات در حق من خیلی لطف کرده. خرج تحصیل و ...
حرفش رو قطع کردم:
- منتی گردنت نیست که تو اینقدر خودت و اذیت می کنی! اولا بابا با کمال میل این کار و کرده. دوما داره واسه اسما هم می خره. منتهی فعلا به نامش نمی کنه. ما هم که لازم داریم! خب چرا تعارف کنیم؟
و با خنده اضافه کردم:
- به قول خودت، خدا می ده یه دستی ...
خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد. من هم لبخندی از سر رضایت زدم.
***
صدای زنگ حیاط بلند شد. گره روسریم رو از پشت گرنم باز کردم و پنجره آشپزخونه رو باز کردم و با صدای بلند گفتم:
- کیه؟
- مهمون نمی خوای؟
درست می شنیدم؟ صدای مامان بود! ذوق زده به سمت در آشپزخونه دویدم و بعد از هال خارج شدم و دو سه تا پله ی جلوی در رو با هم یکی کردم و خودم رو به در حیاط رسوندم و در رو باز کردم. مامان و اسما پشت در و بابا قدمی عقب تر در حالی که امین بغلش بود، ایستاده بودند. با ذوق جیغ کشیدم و یکی یکی همه رو بغل کردم و بعد از گرفتن امین از بغل بابا همه وارد خونه شدیم.
به سمت تلفن رفتم و به مغازه مسعود زنگ زدم و خبر اومدن مامان و بابا رو دادم.
مامان با نگاه تحسین بر انگیز جوری که بابا نشنوه گفت:
- آب زیر پوستت رفته ها!
لبخندی از ته دل زدم و گفتم:
- خداییش تو این سه ماه که اردکانیم، معنی زندگی رو فهمیدم.
مامان لبخندی از روی رضایت زد و گفت:
- خدا رو شکر.
لپ امین و محکم بوس کردم، اونقدر که امین به مامان می اومد، من و ساغر نمی اومدیم. محکم فشارش دادم و گفتم:
- جیگر آجی این همه لپ و از کجا آورده؟
اسما جواب داد:
- از صورت اسمای بد بخت کنده.
با خنده بهش نگاه کردم:
- حالا از امسال که بری سپاه دانش تازه بیشتر هم لاغر می شی.
بابا با خنده گفت:
- دیگه دقیق می شی تیر چراغ برق!
سرخوشانه خندیدم و گفتم:
- ماشاله معلومه استعداد قد کشیدن هم داری!
اسما لب هاش و جلو داد و گفت:
- تازه می شم ساغر قبل از ازدواج!
و با صدای آرومی گفت:
- نه که الان خیلی چاق و خوش هیکل شدی!
بهش چشم غره رفتم و خودش با صدای بلند خندید. تا من از اون ها پذیرایی کنم و وسایلشون رو جا به جا کنن مسعود هم رسید.
سه ماه پیش وقتی با مسعود توی خونه الهام تصمیم گرفتیم که به زندگیمون سر و سامون بدیم فکر نمی کردم همه چیز به آرومی پیش بره! اما خدا مثل همیشه سایه ی لطفش رو از سر ما برنداشت و کمکمون کرد.
چند روز بعد با معرفی و ضمانت سید اسماعیل خونه ای رو نزدیک خودشون اجاره کردیم و بابا هم یکی دو هفته ی بعد اجاره ی یک سال رو داد دست قاسم (ستم کش خونواده ی ما) و فرستاد. و مسعود هم همون پول رو کرد سرمایه اولیه و مغازه ای رو اجاره کرد و مواد خوراکی توش ریخت و بقالی رو راه انداخت.
همه چیز خوب بود. ولی بعضی چیزها باعث می شد ناخواسته قلبم آشوب باشه. مثل ناپدید شدن بنیامین! یا همین قضیه ی فاجعه یک هفته پیش یعنی هفدهم شهریور که اکثر مردم دور و برم، من جمله مسعود تو جمع عمومی لباس سیاه تنشون بود.
با حلقه شدن دست های مسعود به دور کمرم لبخندی روی لبم نشست:
- خانومی خودم خسته نباشه.
لبخندی روی لبم نشوندم و سرم رو عقب کشیدم و بوسه ای به گونه اش زدم و گفتم:
- تو هم خسته نباشی عزیز.
بوسه ی کوتاهی روی موهام نشوند و دست هاش و باز کرد و زم فاصله گرفت و به کابینت تکیه داد و گفت:
- خوشحالی!
ابروهام و بالا دادم و گفتم:
- بعد از تقریبا نه ماه گذشت از ازدواجم مامان و بابام اومده خونه ام! می خوای خوشحال نباشم؟
لبخندش از بین رفت و با ناراحتی گفت:
- شنیدی مامانت چی می گفت؟
اخمی سوالی کردم. لب هاش و به هم فشار داد و گفت:
- مامان من هم دوست داشته بیاد. ولی بابام نه خودش اومده نه گذاشته مامان بیاد.
نفسش رو با کلافگی فوت کرد. دلم براش سوخت. نفسم عمیقی کشیدم و گفتم:
- بابات هم حسابش با خودش معلوم نیستا! اگر رفع کدورت نمی شد و با بابام آشتی نمی کرد می ذاشتم به حساب این که دلخوری وسطه!
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- چه می دونم! یکی نیست بگه حالا دو روز از اون شهر بیای بیرون و به پسرت سر بزنی چی می شه؟
بابا جواب داد:
- می ترسه چند روز از مغازه اش جدا باشه حساب کتاب هاش به هم بریزه.
من و مسعود همزمان سرمون رو به سمت در چرخوندیم. بابا که به در تکیه داده بود وارد آشپزخونه شد و در حالی که با تاسف سرش رو تکون می داد گفت:
- معلوم نیست این ننه ی ما سر این ت*خم سگ چی خورده که عین کفتار چسبیده به مال دنیا!
با خجالت به مسعود نگاه کردم. مسعود لب هاش و به داخل دهنش کشیده بود که نخنده. حالا خوبه مسعود غریبه نبود و به این دهنِ لق بابای من عادت داشت.
خودم رو مشغول آشپزی نشون دادم. بابا نطقش باز شده بود و حالا داشت در مورد غیرت بی جای عمو که نذاشته بود زن عمو بیاد اظهار نظر می کرد که اونقدر حرف هاش صحنه دار شد که مسعود کفگیر و از من گرفت و من فهمیدم که بهتره برم بیرون.
آخه بابا معلوم بود حسابی از این حرکت عمو عصبانی شده بود و می ترسیدم حرفی بزنم که نکنه یه وقت دق دلیش از عمو حاج علی رو هم سر من خالی کنه!
پس میدون رو خالی کردم، مسعود خودش بهتر بلد بود پدر من و آروم کنه؛ بالاخره مسعود عزیز بابام بود.
همین مسعود عزیز دل بابا! با خونسردی ذاتیش هر بار که شاد و سرحال می اومد خونه، من به جای اینکه مثل خانوم های دیگه ذوق کنم دلم زیر و رو می شد که باز کجا، چه اتفاقی افتاده که مسعود ذوق داره! مثل اعتصاب مطبوعاتی ها! یا کارکنان صنعت نفت!
عمر موندنمون توی اردکان، کمتر از پنج ماه طول کشید و پنجم آبان حکم اخراج مسعود لغو شد و وقتی دوباره برای اقدام به انتقالی به تهران رفت متوجه شد که بنیامین این مدت زندانی بوده و سوم آبان هم آزاد شده بوده.
با قبول شدن درخواست مسعود برای انتقالی به استان مازندران دوباره کوله بارمون رو بستیم و به گرگان رفتیم. یعنی نزدیک خانواده هامون، فقط با دو ساعت فاصله.
با اومدنمون به گرگان مسعود دیگه فعالیت های زیرزیرکیش رو کنار گذاشت و با شجاعت بیشتری به کارهاش ادامه می داد.
بماند که چند بار با ضرب و زور خواستن نصیحتش کنن وتوسط شاه دوست ها با سر و صورت ورم کرده اومد خونه! ولی هیچ کدوم باعث ساکت شدنش نبود!
حاج آقا کریمی (امام جماعت مسجد دشت بهشت) که حالا اون هم به گرگان اومده بود با ما رفت و آمد خانوادگی داشت. مرد محترم و خوش صحبتی که تاثیر زیادی روم گذاشت و موجب شد قبل از انقلاب به حجاب رو بیارم و اونقدر امیدوارم کرد که دوباره درس خوندن رو شروع کردم. هر چند به صورت غیر حضوری و یه خط در میون کلاس هاش و شرکت می کردم.
با دشت بهشت هم در تماس بودم و رفت و آمد داشتم. هفته اول دی ماه بود که به خاطر خواستگار سمج اسما خانوم بابا خونه جنجال به پا کرده بود.
به قول مامان، هنوز به خاطر جریانات من نفس راحت نکشیده بودن دوباره خونِشون به خاطر اسما تو شیشه شد! برای اولین بار مسعود به میل خودش من و فرستاد شهرم تا اوضاع خونه رو سر و سامون بدم. یعنی تا این حد زن خوب و حرف گوش کنی شده بودم!!
ولی خب هنوز هم یه سری چیز ها رو از من مخفی می کردن! مثل ماجرای عروسی فرهاد و عالیه! که آذر ماه به راه شده بود و حتی خانواده ی بابا و من رو هم دعوت کرده بودن. به قول بابا مردم چقدر رو دارن!
هنوز هم مسعود کاری نکرده بود. ازش خواستم بهم توضیح بده که پس اون انتقامی که ازش حرف زده بود چی شد. گفت سوپرایزه! هر چند آخرش هم نتونست با دست خودش سوپرایزش و عملی کنه!
وقتی جلوی کوچه از تاکسی پیاده شدم. سعید منتظرم بود، سریع جلو اومد و وسایلم رو ازم گرفت:
- سلام آبجی. خوبی؟ مسعود نمیاد؟
خواستم برای لفظ آبجی بخندم ولی جلوی خودم و گرفتم. حالا یه بار بچه دلش خواسته با من مودب باشه نباید می زدم تو پرش! با لبخندی جواب دادم:
- میاد. اما امروز نه.
با هم وارد کوچه شدیم. سعید بی قرار بود، اصلا قیافه اش با آدم حرف می زد. بدون رودربایسی گفتم:
- چقدر از اتفاق های خونه ما رو می دونی؟
چند ثانیه با گیجی نگاهم کرد. جلوی در خونه ایستادیم. با لبخند کجی گفت:
- خب اسما همه رو برام تعریف می کنه.
یه ابروم بالا رفت:
- چرا؟
لبخندی از ته دل زد:
- خب داداششم.
پوزخندی زدم:
- این و گفته بودی! منظورم اینه که برای تو تعریف کردن چه سودی داره؟
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد:
- سنگ صبورش که هستم!
سعید مدتی بود تو درمانگاه به خاطر دیپلم بهداشتش مشغول به کار شده بود، پسر بدی هم نبود. کمی حرفم رو تو دهنم مزه مزه کردم. دو به شک بودم که حرفی بزنم یا نه. دستش به سمت در رفت تا به در حیاط ما ضربه بزنه. گفتم:
- سعید یه لحظه نزن.
با اخم و تعجب نگاهم کرد. نفسی گرفتم و گفتم:
- حست به اسما چیه سعید؟
با چند ثانیه تاخیر گفت:
- نمی دونم!
نمی دونم چرا ولی قلبم با این جوابش فرو ریخت. با صدای رو به تحلیل گفتم:
- یعنی ... دوستش داری؟
سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- اسما واقعا برام مهمه، اما هیچ وقت برای ازدواج بهش فکر نکردم. اصلا نمی تونم چنین فکری بکنم و واقعا از ته دلم دوست دارم خوش بخت بشه. اگه یه روز بیاد و بهم بگه کسی رو دوست داره. مطمئن باش از جون می ذارم تا به عشقش برسه.
با تعجب نگاهش کردم. من که چیزی از حرف هاش سر در نیاوردم! نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- برو خونتون چند ساعت بخوام شاید حالت خوب شه.
و به در ضربه زدم. با دلخوری گفت:
- مسخره ام می کنی؟
دم عمیقی گرفتم و گفتم:
- نه ولی نمی تونم درک کنم چون چنین حسی رو تجربه نکردم. فقط امیدوارم جفتتون عاقبت به خیر بشین.
لحظاتی بعد مامان در حیاط و باز کرد و با هم وارد خونه شدیم و سعید هم تعارفمون رو رد کرد و به خونه خودشون رفت.
خیر سرم اومده بودم جو خونه رو آروم کنم، اسما که عین خیالش هم نبود، در واقع باید جو بین مامان و بابا رو آروم می کردم. بماند که بابا می خواست من و بزنه و می گفت تو چشم و گوش این بچه رو باز کردی!
غروب یازدهم بود که مسعود به دشت بهشت اومد و گفت، بچه های مدرسه به دفتر حمله کردن و عکس شاه و کندن! گفت هیچکی ازشون حرف شنوی نداره و نمی تونستن مدرسه رو اداره کنن و از خدا خواسته تعطیل کرده بودن.
اما باز هم مسعود نا آرام بود. شب خونه ی پدرش موندیم. اونقدر با ترس و دلهره غذا خورد که بعد از شام همه ی محتویات معده اش رو برگردوند. توی سرمای دی ماه کنار پاشویه ی حوض نشسته بود. از سرما به خودش می لرزید اما نمی اومد توی خونه. پشت سرش ایستادم و اسمش رو صدا زدم:
- مسعود؟
سرش رو به سمتم برگردوند. چشم هاش شده بودن دو کاسه ی خون! با بهت کنارش نشستم:
- تو گریه کردی؟!
سرش رو تکون داد و با صدای لرزون گفت:
- نمی دونم چمه! دلم مثل سیر و سرکه می جوشه.
و سرش رو به شونه ام تکیه داد. نمی دونم چرا وقتی اینطوری می شد من واقعا برای آروم کردنش ضعیف می شدم! این بی قراری مسعود رو هیچ وقت نمی تونستم آروم کنم.
تنهای کاری که از دستم بر می اومد منحرف کردن ذهنش با حرف زدن بود. اما مثل همیشه این حس بدش به من هم سرایت کرد. باور کرده بودم که همیشه بعد از این حالش یه اتفاق فوق العاده بدی می افته. مثل فردای اون شب، یعنی دوازدهم دی که جاده بسته شد و دولتی ها توی یکی از شهر های کناری مینی بوسی که مسافرهاش از همشهری ها بودن رو به رگبار بستن.
با رسیدن این خبر به شهر، دشت بهشت قیامت شد. مردم به خیابون ریختن. تابلوی خیابون ابن سینا رو کندن و به جاش اسم یکی از شهدای این اتفاق رو زدن، و چهلم این شهدا اتفاقی که مسعود همیشه ازش حرف می زد رخ داد.... انقلاب.
***
مسعود توی هال دراز کشیده بود و صدای تلویزیون رو هم زیاد کرده بود و اخبار گوش می داد.
کار آرایشم تموم شده بود، از جلوی میز توالت بلند شدم و لباسم رو از روی تخت برداشتم و به سختی تنم کردم. دستم به پشتم نمی رسید که زیپم رو ببندم، مسعود رو صدا زدم:
- مسعود جان؟ بیا زیپ لباسم و ببند.
با مکث جواب داد:
- بذار اخبار تموم بشه میام.
پوفی کردم و به همون وضع از اتاق بیرون رفتم، حسابی سنگین شده بودم و مثل پنگوئن راه می رفتم؛ غر زدم:
- خودت و با اخبار خفه کردی! من اومدم بیرون. زحمت بکش فقط بلند شو زیپ و بکش بالا.
در حالی که نگاهش به تلویزیون بود بلند شد و دستش رو به سمت پشت لباسم برد، یه مقدار لباسم به عقب کشیده شد:
- اِ اِ !! ساغر؟
سرم رو کمی به عقب بردم:
- چی شد؟
در حالی که سر زیپ دستش بود و سعی می کرد نخنده گفت:
- زیپ لباست خراب شد.
با ناباوری به دستش نگاه کردم:
- مسعود؟!!
خودش فهمید در آستانه ی انفجارم، سریع صورتم و بوسید:
- غلط کرد خانوم. الان یه کاریش می کنیم.
کم مونده بود بزنم زیر گریه:
- مسعود من خواهر عروسم، الان چی بپوشم؟!
پرید تلویزیون و خاموش کرد و در حالی که به سمت اتاق می رفت گفت:
- الان یه لباس دیگه پیدا می کنم برات.
زدم زیر گریه:
- من با این وضعم لباس مجلسی ندارم که! خدا لعنتت کنه مسعود! دو دقیقه اخبار نگاه نمی کردی دنیا به آخر می رسید؟!
با ناراحتی نگاهم کرد:
- گریه نکن دیگه خانوم!
وسط هال نشستم:
- اصلا نمی رم خودت جواب اسما رو بعدا بده.
نزدیکم شد و روبروم نشست:
- از قصد که این کار و نکردم! ببخشید دیگه خانوم. بلند شو بریم یه لباس دیگه بخریم.
با گریه گفتم:
- دیگه الان فرصت نمی شه که! همین طوریش هم دو ساعت راهه تا برسیم دشت بهشت! بعدش هم ساعت سه بعد از ظهر کدوم فروشگاه بازه که لباس حاملگی مجلسی هم داشته باشه!
یهو چشم هاش برق زد:
- فهمیدم.
و دویید و به سمت اتاق رفت و با نخ و سوزن برگشت:
- بیا پشتش رو به هم می دوزم.
اشک هام و پاک کردم و با ناراحتی بهش نگاه کردم. پیشونیم و بوسید:
- فدای چشم های خوشگلت بشم، گریه نکن. الان درستش می کنم.
کلافه نفسم رو فوت کردم. بازوم و چسبید و بلندم کرد، پشت بهش وایستادم و مسعود شروع کرد به کوک زدن جای زیپ لباسم.
مشغول دوختن بود، به آرومی صدام زد:
- خانوم؟
گریه ام بند اومده بود:
- هوم؟
صدای پاره شدن نخ اومد، رو بروم قرار گرفت و گفت:
- نمی دونم چمه! یه نگرانی خوشایند دارم.
چشم هام و درشت کردم و گفتم:
- وای به حالت مسعود اگر امروز اتفاقی بیفته!
ابروهاش و بالا فرستاد:
- مگه من چی گفتم؟!
مانتوم و از روی جا لباسی برداشتم و گفتم:
- برو لباست و بپوش. به اندازه کافی دیر کردیم! خیر سرمون داماد دوست توئه و عروس خواهر من! ما باید اولین مهمون باشیم.
مسعود به سمت اتاق رفت و در همون حال گفت:
- اولا که ما قراره با خونواده داماد از گرگان راه بیفتیم پس تا اون ها نیومدن جلوی در عجله ای برای ما نیست دوما ساغر من گفتم نگرانیم خوشاینده ها! نذاشتی حرفم و بزنم!
جلوی در اتاق در حالی که مانتوم رو توی بغلم گرفته بودم ایستادم و گفتم:
- نفوس بد نزن دیگه! همیشه بد میگی و بد هم اتفاق می افته!
تی شرتش رو از تنش خارج کرد و در حالی که پیراهن سفیدش رو تنش می کرد گفت:
- اصلا به حرف من گوش می کنی؟ من می گم خوشایند! برداشتت از این کلمه چیه؟!
اخم کردم:
- خودت و مسخره کن. می فهمم معنیش چیه! اما برداشت من با مال تو زمین تا آسمون فرق می کنه. اصلا قیافه ت داد می زنه از یه چیزی خبر داری و باز داری فیلم بازی می کنی.
خبیث نگاهم کرد و گفت:
- باریکلا به هوش و ذکاوت خانومم.
شلوارش رو هم عوض کرد و در حالی که جلوی آینه خم شده بود و یقه ی پیراهنش رو درست می کرد گفت:
- راستش یه حسی بهم می گه آقا دومادِ امروز ...
صدای زنگ حیاط اومد، با حرص گفتم:
- اونقدر حرف زدی و شل بازی در آوردی که اومدن. بدو کتت رو بپوش.
و خودم هم در حالی که مانتوم رو تنم می کردم به سمت پنجره رفتم، سرم رو بیرون بردم. کامبیز، و یا بهتره بگم داماد جدید جلوی در ایستاده بود و بقیه خانواده و فامیلش هم توی دو سه تا ماشین با فاصله منتظر بودن. با صدای بلند گفتم:
- سلام آقا کامبیز.
سرش رو بالا آورد و با لبخند محجوبی گفت:
- سلام ساغر خانوم. نمیاین؟
سرم رو تکون دادم:
- چرا، الان میایم پایین.
و سرم رو داخل آوردم و پنجره رو بستم، مسعود جلوی در اتاق خواب حاضر و آماده ایستاده بود و کیف من هم دستش بود:
- خانوم هدیه رو برداشتی؟
سرم رو تکون دادم و به سمتش رفتم و دوتایی از خونه خارج شدیم و بعد از سلام و احوال پرسی با خانواده کامبیز سوار ماشین خودمون یعنی همون بلیزر هدیه ی بابا شدیم و به سمت دشت بهشت حرکت کردیم. امروز مراسم نامزدی اسما بود. که سعید قول داده بود بتونه بابا رو راضی کنه تا یه صیغه محرمیتی هم بخونن. البته من که چشمم آب نمی خورد بابا رضایت بده!
به خاطر وضعیت من که پا به ماه بودم مسعود خیلی آروم می رفت و مطمئنا کفر خونواده داماد رو در آورده بود. وقتی رسیدیم سعید سر کوچه منتظر بود. کت و شلوار خوش دوختی تنش بود، اما قیافه ی غم زده اش از دور داد می زد موفق نشده بابا رو راضی کنه!
من و مسعود زود تر بهش رسیدیم. مسعود با طعنه گفت:
- می دونستم نمی تونی عمو رو راضی کنی.
سعید بدون اینکه توی صورتش تغییری بده با لحن غمگینی گفت:
- راضیش کردم.
من و مسعود همزمان ابروهامون بالا رفت و به هم نگاه کردیم. خونواده کامبیز بهمون رسیدن و همه با هم همراه شدیم و به خونه ی بابا رفتیم. البته سعید نیومد داخل و توی حیاط ایستاد و من و مسعود بعد از نشستن مهمان ها به حیاط برگشتیم. قبل از اینکه به سعید برسیم با صدای آرومی گفتم:
- مسعود به نظرت سعید مشکوک نیست؟
مسعود خندید و گفت:
- گفتم که نگرانیم خوشاینده!
چپ چپ نگاهش کردم. لبخند عریضی زد، به سعید رسیدیم همین که مسعود دهنش رو باز کرد که حرف بزنه سعید گفت:
- پشیمون شدم.
مسعود دهن نیمه بازش رو با تعجب بست و من به جاش گفتم:
- چی رو پشیمون شدی؟!
سعید واضح آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- بی قرارم.
مسعود یه طرف لبش بالا رفت. سعید انگشت دو دستش رو به هم پیچید:
- نگاه اسما امروز صبح که با عمو حرف می زدم با همیشه فرق داشت.
مسعود با پوزخند گفت:
- واسه این پشیمون شدی؟!
چشم های سعید پر از اشک شد:
- یه کاری کن مسعود! قلبم داره وامیسته.
کم مونده بود فکم از شدت تعجب از جا در بیاد! با بهت گفتم:
- چی کار کنه؟! مراسم و به هم بزنه؟ تو خودت می دونی چته!
مسعود در حالی که هنوز لبخند روی لبش بود زیر لب گفت:
- تو روحت سعید.
و دو انگشتش رو کنار لبش کشید و نگاهش رو به خونه دوخت، انگار تو فکر رفته بود. با ناراحتی به سعید نگاه کردم:
- جونِ اسما چند بار پرسیدم حست به اسما چیه؟!
سعید سرش رو انداخت پایین. صورتم رو جلوش بردم:
- پرسیدم یا نه؟!
سرش رو به نشونه آره تکون داد و گفت:
- فکر نمی کردم اینقدر زود بخواد عروسی کنه.
نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- کجاش زوده؟! اسما شونزده سالشه! من از خیلی وقت پیش این موضوع رو وسط کشیدم. جفتتون گیر کرده بودین رو کلمه ی خواهر و برادری! نکنه باورتون شده بود؟!
سعید سرش رو بالا آورد، چشم هاش پر از اشک بود. با صدای لرزونی گفت:
- من ... دوستش دارم.
مسعود با اخم به سمت سعید برگشت و گفت:
- ای بمیری که عادت کردی لقمه رو بپیچونی بعد بذاری تو دهنت.
و به سمت خونه حرکت کرد. صداش زدم:
- مسعود؟
روی اولین پله به سمتم برگشت و نگاهم کرد، با استرس پرسیدم:
- می خوای چی کار کنی؟
نفسش رو فوت کرد و گفت:
- با اسما حرف بزنم، اگر اون هم حرفش همینه برم با بابات صحبت کنم.
و چشم غره ای به سعید رفت و وارد خونه شد. به سمت سعید برگشتم و گفتم:
- تو برو خونه، اینجا نباشی بهتره.
لبخند محوی روی لب سعید نشست:
- من هیچ وقت پشت اسما کوچولوم و خالی نمی کنم.
و با قدم های بلند رفت داخل خونه! من هاج و واج وسط حیاط ایستاده بودم و دلم بی قرار بود. باز هم جای شکرش باقی بود که هنوز اول راه بودن و عقد و نشونی اتفاق نیفتاده بود هر چند مهمان ها دقایقی بعد با ناراحتی خونه رو ترک کردن و عمو حاج علی از خجالت سعید و بابا از خجالت اسما در اومد.
اما جفتشون با جون و دل کتک ها رو خوردن و ما هم با خباثت تمام به کمکشون نرفتیم. عشق و عاشقی الکی که نیست! من و مسعود کم سختی نکشیدیم. ولی معلوم بود هم بابا هم عمو حاج علی از این وصلت راضی ان. همون شب عروس و داماد با چشم و چال کبود به هم محرم شدن و قرار عقد و عروسی گذاشته شد.
شب وقتی تو خونه ی عمو حاج علی سرم رو روی بالش مسعود گذاشتم ازش پرسیدم:
- مسعود تو از این اتفاق خبر داشتی نه؟!
و مسعود با آرامش جواب داد:
- من مدت ها پیش فهمیدم حس سعید به اسما چیه، اما می دونستم تا توی تنگنا قرار نگیره شعورش نمی کشه اعتراف کنه.
به سمتش چرخیدم:
- ما که چهار سال و چند ماه با هم اختلاف سنی داریم اینقدر دردسر داشتیم اینا که دو سال ...
اومد میون کلامم:
- چه اشکالی داره؟! کنار هم بزرگ می شن.
لبخند زدم:
- فکر می کنی برادرت مثل تو تحمل داشته باشه؟!
مسعود هم به سمتم چرخید و گفت:
- تحمل نمی خواد؟! کافیه به هم علاقه داشته باشن. ما که بخش اعظم علاقه مون بعد از ادواج بود اونقدر زود با هم کنار اومدیم اون ها که دیگه از الان شیفته هم دیگه ان!
خندیدم:
- راست می گی. من فکرش رو هم نمی کردم اینقدر زود بهت دل ببندم.
مسعود لبخندی از ته دل زد و پیشونیم و بوسید:
- نوکر خانومی خودم.
دستش رو روی شکمم کشید:
- نزدیکه نه؟!
سرم رو تکون دادم:
- دکترم گفته تو این هفته به دنیا میاد.
نفس عمیقی کشید و با محبت لب هاش رو روی شکمم گذاشت.
صدای داد و بیداد از دور شنیده شد. مسعود سرش رو فاصله داد و گفت:
- از خیابونه!
خیلی زود سر و صداها خاموش شد، بی توجه گفتم:
- حتما دعوا شده بوده.
مسعود اخم کرده بود. دراز کشید و گفت:
- هر چی بود! فعلا که ساکت شدن!
و فارغ از دنیا هر دو خوابیدیم. اما صبح روز بعد علت سر و صدا معلوم شد. یه تظاهرات کوچیک، اون هم نصفه شب! که سریع هم مامورین ساکتش کرده بودن.
ولی توی شهر کوچیکی مثل دشت بهشت چیزی پنهون نمی مونه! نیمه شب مامورین به خونه فرهاد ریخته بودن و خودش و علی و یه سری دیگه رو با کلی مواد گرفته بودن.
مدرک برای دستگیری از این محکم تر؟!
***
ناخن هام و از زور استرس می جویدم. مسعود خونسرد بود و به چمن های زیر پامون نگاه می کرد. مردم هم با هیجان از سر و کول هم بالا می رفتن. سینه ام تیر می کشید، حتما بچه ام گشنه اش بود. دخترم منیره که پنج ماهه بود رو گذاشته بودم خونه ی مامان و با مسعود اومده بودم اینجا. حرفی از دردم نزدم. می دونستم اگه بگم مسعود به زور من و می فرسته خونه، همین طوریش هم با کلی خواهش و التماس اومده بودم. زمزمه ها از گوشه و کنار بلند شده بود:
- پس چرا نمیارنش؟
- گفته بودن ساعت هشت صبح! الان ساعت هشت و نیمه.
- حتما عفو خورده!
- نه بابا! با یه کامیون مواد گرفتنشون.
مسعود پوزخند صدا داری زد. به سمتش برگشتم. چادرم رو محکم کردم تا نم لباسم رو نبینه که شیر پس زده بود. با تعجب گفتم:
- چیه؟
سرش رو نزدیکم کرد و در حالی که نگاهش به سکوی وسط بود میدون بود، گفت:
- مردم چه خوش خیالن! عفو؟
و با لحن خشکی ادامه داد:
- اونقدر سند و مدرک هایی که ازش جمع کرده بودن کافی بوده که همین پنج ماه تاخیر هم زیادش بوده.
پنج ماه از به هم خوردن مراسم نامزدی اسما و کامبیز و محرمیتش با سعید می گذشت. بابا شرط گذاشته بود تا سعید سربازیش تموم نشه از مراسم عروسی خبری نیست. پنج ماه پیش وقتی صبح از خواب بیدار شدم بابا با چهره ی گشاده اومد تو حیاط عمو حاج علی و به مسعود گفت:
- مژده بده مسعود که خانه ی ظلمش آتیش گرفت.
و مسعود که مشکوک به بابام نگاه کرد و بابا با لبخندی روی لب گفت:
- فرهاد و گرفتن. دیشب مامورا ریختن توی خونه اش! معلوم نبود از کجا خبر داشتن که دیشب یه محموله ی بزرگ توی خونه اش بوده!
به زمان حال برگشتم. ناراحت بودم. اما حسی من رو اونجا کنار مسعود و جمعیت نگه می داشت. اولین بار بود که قرار بود در ملا عام اعدامی صورت بگیره. اون هم کی! پسر سلیم خان، سلیم خانی که چند روز پیش که حکم اعدام پسرش قطعی شد دق کرد و مرد! بغض کرده بودم. نه برای فرهاد. کسی مثل فرهاد لایق این پایان بود. نمی دونم چرا! اما بغض کرده بودم. شاید برای سرنوشت جنینی که جلوی چشم های بی رحمش از بین رفت.
شاید برای سرنوشت خودش که می تونست با کمی نرمش نشون دادن بهتر بشه و کارش به اینجا نکشه، شاید برای عالیه! عالیه؟ دردناکه! خیلی دردناکه عاشق کسی مثل فرهاد بشی. همه جوره براش مایه بذاری، کتکت بزنه. تحقیرت کنه!
چشمش دنبال دوست صمیمیت باشه. برادرت رو معتاد کنه و زندگیتون رو به فنا بده و در آخر اونقدر عرصه بهت تنگ بشه که با وجود بچه ی توی شکمت. زمانی که یه محموله بزرگ رو دارن توی خونه ات تو بار شیشه و بلور جا سازی می کنن با پلس هماهنگ کنی و بیان جلوی چشمت دستبند بزنن و ببرنش.
قصه ی لو دادن فرهاد توسط عالیه دهن به دهن مردم می چرخید. می دونستم باقی مونده ی خونواده ی سلیم خان خون به دل عالیه کردن. برای علی و بقیه محکومیت طولانی بریده بودن و فرهاد هم که اوضاعش معلوم بود.
جمعیت یه جا جمع شدن. دلشوره به جونم افتاد و جهش رگ های سینه ام بیشتر شد. مسعود اما همچنان روی چمن ها نشسته بود و خونسرد به منظره مقابلش نگاه می کرد. جمعی چادر به سر و گریه کنان از لا به لای جمعیت رد شدن. خواهر های فرهاد رو شناختم. پیر زنی شکسته هم که زیر بغل هاش و گرفته بودن بی شک خانوم تقوی بود. مامورین صف بستن و مردم رو از جایگاه دور کردن. و از لابلای جمعیت فرهاد رو عبور دادن و بالای سکو بردن.
آفتاب به نیمه رسیده بود. تیر ماه سال پنجاه و نه بود، میدون خارجی شهر بودیم و یک درخت هم نبود که سایه ای وجود داشته باشه. بی اراده سرپا ایستادم. نگاه خانوم تقوی به سمتم چرخید و صدای گریه و نوحه اش بلند شد. زن خمیده ای هم نزدیک سکو بود که با صدای نوحه خانوم تقوی جهت نگاهش رو دنبال کرد و به من رسید صورتش پر از زخم بود. قیافه ی خشمگین خواهر های فرهاد رو دیدم که به این زن نگاه می کردن. این زن .... عالیه بود؟!!!!
اشک هام به روی گونه ام ریخت. مسعود هم بلند شد و کنارم ایستاد. مردی کنار چوبه دار ایستاد و شروع به قرائت متنی کرد. اشک هام بی اراده می باریدن. مسعود غمگین نگاهم می کرد. ازش ممنون بودم که مثل همیشه درکم می کرد.
فرهاد روی چهار پایه ی کوچکی ایستاد و چشمانش رو بست و به آرامی باز کرد و نگاهش رو بین جمعیت چرخوند و از روی من عبور کرد و دوباره با ناباوری به من خیره شد. چشم تو چشم هم. سرم رو به نشونه تاسف تکون داد و دستم رو از روی چادر به شکمم رسوندم. با نگاهم بهش گفتم:
- یادته با من چه کردی؟!
چشم هاش و آروم بست و سرش رو به آرومی به معنای آره تکون داد. صدای جیغ خانوم تقوی و خواهر های فرهاد اشک یه سری دیگه رو هم در آورده بود. فرهاد نگاهی به مادرش انداخت و دوباره به من چشم دوخت و لبخند غمگینی زد. یه لبخند که این بار عجیب به صورتش می اومد و وصله ی ناجور چهره اش نبود!
مردی که چهره اش پوشیده بود پاش رو به نیت ضربه به چهارپایه عقب برد و من چشم هام و بستم و به سمت مسعود چرخیدم و سرم رو توی سینه اش پنهون کردم. مسعود آرام نوازشم کرد و بعد از چند لحظه با صدای لرزانی گفت:
- خدا رو شکر می کنم که من باعثش نشدم. کابوس تموم شد. دیگه می تونیم با خیال راحت بیایم تو شهرمون زندگی کنیم.
صدای جیغ چند زن از سمت دیگه بلند شد. مسعود با هول به من گفت:
- تو برو عقب. خواهرهای فرهاد به عالیه حمله کردن.
و من بی اونکه برگردم مطیعانه به حرف مسعود گوش کردم و از جمعیت دور شدم به سمت جایی که ماشین رو پارک کرده بودیم رفتم و کنار ماشین وایستادم.
دقایقی بعد مسعود و عالیه با هم به سمتم اومدن. عالیه تو چند قدمیم ایستاد. لب هام لرزید:
- هنوز رفیقیم؟
عالیه قدم بلندی برداشت، دست هام و براش باز کردم و به آغوش پناه آورد. ورم شکمش زیاد بود. حتما ماه های آخرش بود. هق هق گریه اش بلند شد. مسعود عقب تر ایستاده بود و آرام اشک می ریخت.
***
لحظاتی بود که سوار اتوبوس ها شده بودیم و از جده به جفه در حرکت بودیم. آقای عالمی در حال توضیح بود و می گفت که بعد از استحمام در جفه لباس احرام بپوشیم و از همونجا محرمیت بینمون خواهر و برادری می شد و به شوهرانمون نا محرم می شدیم. بعد به سمت مکه می رفتیم. قلبم نا آرام بود. بیستم مهر بود، نگاهم به بیرون بود و حواسم کیلومتر ها اون طرف تر پیش بچه هام. ثمره های سی و شش سال زندگی در کنار مسعود. تموم زندگی مثل یه فیلم از جلوی چشم هام رد شد و حالا بعد از هفت سال گذشت از بازنشستگی مسعود بالاخره نوبتمون شده بود و داشتیم به آرزومون می رسیدیم.
لبخند خسته ای روی لبم نشست. هر سه تا دخترم خیلی بهم وابسته بودن. چقدر موقع خداحافظی گریه کردن. پسرم حسام هم وابسته بود اما مدام به اون ها تذکر می داد. با فکر حسام و پسر کوچیکش که سومین و فعلا کوچکترین نوه ام بود سریع کارت هویتم رو از زیر مقنعه ام در آوردم. عکس مهدی –پسر شش ماهه ی حسام- رو پشت کارت جا داده بودم. از روی روکشش بوسیدم.
- عکس مهدیه؟
سرم رو تکون دادم و در حالی که بند کارت به گردنم بود عکس رو جلوی چشم هاش گرفتم. صورتش رو جلو آورد و تصویر مهدی رو بوسید.
خانوم جلالی که شوهرش و خودش از همکاران مسعود بودن از صندلی جلویی سرش رو عقب آورد و رو به مسعود گفت:
- خدا حفظش کنه پسر آقا حسامو، چهره اش کپی باباشه.
تشکر کردم. مسعود لبخندی زد، معلوم بود اصلا حواسش اینجا نیست. خانوم جلالی مسعود رو به من اشاره کرد و لبخند عجیبی زد و به حالت اول برگشت.
روحانی کاروان با صدای ملکوتیش همه رو تحت تاثیر قرار داده بود. با صدای آرومی به مسعود گفتم:
- خوبی؟
سرش رو چرخوند و به صورتم زل زد. خواست حرف بزنه اما معلوم بود بغض داره دست چپم که روی پام بود رو برداشت و گذاشت روی سینه اش. قلبش مثل بچه ای که دوییده باشه تند می طپید. دستم رو کشیدم. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و با لحن بامزه ای گفت:
- دیگه می شی حاج خانوم.
اشک دیدم رو تار کرد. همراه با بغض لبخند زدم، چونه اش لرزید:
- مادرم آرزوش بود این روز رو ببینه.
لب هام و به هم فشار دادم و با صدای لرزون گفتم:
- مادر و پدر من هم.
دو تا دستش رو گذاشت روی صورتش و زد زیر گریه. همسفر ها به سمتمون برگشتن. به غیر از هفت- هشت نفر، بقیه بار اولمون بود. اولین سفر حجمون، همون حج تمتع بود. با گریه ی مسعود بقیه هم آروم و بی صدا اشک هاشون روون شد.
بعد از سه چهار ساعت به جُفه رسیدیم، توی حموم های صحرایی استحمام کردیم و بدن هامون و غسل دادیم و لباس احرام پوشیدیم. و زن ها از مردها جدا شدیم و توی اتوبوس های جداگانه قرار گرفتیم. حالم وصف نشدنی بود، انگار خواب بودم. یعنی واقعا خدا طلبیده بود؟
مسعود که از شدت گریه چشم هاش باز نمی شد. خانوم های همسفرم مدام نگران بودن و می گفتن:
- یه وقت حال شوهرت بد نشه؟
ولی من می دونستم مسعود حالش از همیشه بهتره. حالش خوب بود و شاید مربوط به رسالتش می شد!
رسالتی که مسعود مدت ها پیش ازش حرف می زد توی یه کلاس مذهبی خلاصه نمی شد! رسالتش بزرگ تر از چند جلسه کلاس قرآن و چاپ اعلامیه و روشنگری سیاسی تو زمان انقلاب بود. حتی بزرگ تر از سی سال خدمتش به مردم. نصف حقوقش سال ها صرف ثبت نام بچه های بی بضاعت توی مدرسه می شد.
رسالتش بزرگتر از فرزند صالح بودنش بود، بزرگتر از همسر وفادار بودنش، رسالتش حفظ موهبتی بود که خدا در وجودش گذاشته بود و من سالها ازش بی خبر بودم و چند ساعت بعد ، بعد از زیرات کعبه متوجهش شدم.
تموم راه دعا می خوندم و صلوات می فرستادم، یه توقف کوتاه جلوی هتل داشتیم و وسایل رو سریع جا به جا کردیم و دوباره به راه افتادیم. با صدای آقای شفیعی که تمام مدت ندای لبیک سر داده بود سرم رو بالا آوردم، با گریه گفت:
- بیایید که لحظه وصل رسیده.
اشک هام بی امان جاری می شدند. با پاهایی که تشخیص نمی دادم محکم هستن یا سست قدم برداشتم، خدایا واقعا منو پذیرفتی ؟
سعی داشتم خودمو زودتر از بقیه به کعبه برسونم. سرم رو تا جایی که چونه ام به سینه ام برخورد می کرد انداخته بودم پایین.
با همه ی کششی که داشتم می خواستم چشم هام و تشنه نگه دارم، دلم نمی خواست حتی یه نظر نگاهم بیفته. سنگ های خیلی داغ زیر پامون اذیت میکرد اما ذوقی که داشتم مانع از درک این سوزش میشد.
حاج آقا ما رو جلوی مسجد الحرام نشوند و کمی آماده مون کرد، صدای طپش قلبم رو به وضوح می شنیدم. خیلی صدای بلند و ترسناکی بود.
مسیر نسبتا طولانی بود. از داخل سالن سعی بین صفا و مروه عبور کردیم تا به در ورودی برسیم؛ بعد مسجدِ اطراف محوطه ی بازِ حرم خدا که سقف داشت و از کنار فرش ها و منبع های آب عبور کردیم و همینطور که با سرهای پایین میرفتیم رسیدیم به پله های ورودی مسجد الحرام و خانه ی خدا و از پله ها بالا رفتیم.
صدایی از درونم گفت:
- حالا سرت رو بالا بگیر و خدا رو با چشم دیده و دل ببینین.
چشم هام و بستم و سرمو آوردم بالا؛ چشم هام رو یک دفعه باز کردم و با دو زانو خوردم زمین... باورم نمیشد این چیزی که روبرومه همونیه که یه عمر توی تلوزیون می دیدمش... اصلا هیچکس رو نمی دیم از اطرافم خبر نداشنم با تموم وجودم داد زدم و خدا رو صدا کردم... اشک هام همینطور بدون ارداه ی خودم می ریخت شروع کردم صحبت کردن. جایی برای گله نبود فقط شکر بود که به زبونم جاری می شد...
......
لنگان لنگان دنبال مسعود می رفتم. خانوم جلالی ریز ریز می خندید. حرصم گرفته بود اما نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و گفتم:
- کجای این قضیه خنده داره؟
آقای جلالی ایستاد و مسعود هم کنارش توقف کرد.آقای جلالی رو به خانومش گفت:
- من و شما بریم داخل، آقا مسعود و خانومش همینجا بشینن.
از خدا خواسته جلوی پله ی یکی از مغاره ها نشستم. خانوم جلالی گفت:
- شماره پات چنده؟
با بی حالی جواب دادم:
- سی و هفت.
اون ها از ما دور شدن. مسعود بالای سرم ایستاد و گفت:
- خوبی؟
کفش هاش رو از پام در آوردم و گفتم:
- بگیر خودت پات کن. از کعبه تا اینجا با پای برهنه اومدی. پات درد گرفت.
در حالی که کفش ها رو پاش می کرد گفت:
- وظیفمه حاج خانوم.
جورابم که خونی شده بود رو از پام در آوردم و گفتم:
- باز جای شکرش باقیه موقعی که در اومدیم اینجوری شد.
با خنده گفت:
- مگه جلوی پات و نگاه نمی کنی؟
با چشم غره گفتم:
- یه بار گفتی، گفتم که زنِ عرب قوی هیکل بود از روی پام رد شد. پام زخم شده بود که با لگد اون زخمش سر باز کرد.
مسعود خندید و چیزی نگفت و نگاهش رو به در پاساژی دوخت که خانوم و آقای جلالی چند دقیقه پیش رفته بودن داخل. نفس عمیقی گرفتم و توی دلم خطاب به مسعود گفتم:
- باورت می شه؟ ما اینجا! توی مکه!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه! باورش واقعا سخته.
سرم رو تکون دادم. یهو با چشم های گرد شده نگاهش کردم. مسعود سرش رو به سمتم برگردوند و با دیدن قیافه ام که فقط دو تا شاخ از تعجب کم داشت دهنش نیمه باز موند و گفت:
- چیزی شده؟
انگشت اشاره ام رو بالا آوردم و گفتم:
- تو .... تو چی گفتی؟
چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد و بعد لبخند محوی روی لبش نشست. خانوم و آقای جلالی به ما رسیدن. خانوم جلالی کفش ها رو جلوی پام گذاشت و با لبخند گفت:
- بپوش حاج خانوم.
اما من هنوز نگاهم به مسعود بود که با لبخند عمیق و نگاه پر حرفی بهم زل زده بود.
- ساغر خانوم؟
گیج و ویج به خانوم جلالی زل زدم. کفش ها رو اشاره کرد. سعی کردم به خودم مسلط باشم. به آرومی کفش ها رو پوشیدم، اندازه بود؟! نمی دونم!
خانوم جلالی دستم رو گرفت و بلند شدیم. به مسعود نگاه کردم. من مطمئنم که اون حرف رو توی دلم زدم! اون مسافت کوتاه رو تا هتل پیاده رفتیم. از کعبه تا هتل مسیری نبود.
جلوی در اتاق از خانوم جلالی خواستم بره داخل. آقای جلالی هم به سمت آسانسور رفت و منتظر مسعود موند. مسعود که فهمید باهاش کار دارم به سمتم اومد. همین که خواستم حرفی بزنم انگشت اشاره اش رو جلوی بینیش نگه داشت و دعوت به سکوتم کرد.
نفس عمیقی کشید، چشم هاش پر از اشک شد و گفت:
- می دونی؟ خیلی سخته. قایم کردنش از داشتنش هم سخت تره. حتما خواسته خدا بود که حالا جلوت لو برم!
لبخند بغض آلودی زد:
- به روم نیار باشه؟ هیچ وقت.
من هم با بغض لبخند زدم. به روش نمیاوردم. اما مگر می شد تمام این سال ها و حرف هایی که توی دلم بهش زده بودم جلوی چشم هام نیان؟!
با صدای خیلی آرومی با لحن شوخ گفتم:
- چطور تحمل کردی حاجی؟
اشکش به روی گونه اش ریخت:
- عشق بود.
و پشت بهم چرخید و به سمت آقای جلالی رفت، جلوی در آسانسور ایستاد و با صدای صاف و آرامش بخشی گفت:
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود** ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد


پایان


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۵۰
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ