گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

گنج رمان

بهترین رمان های اینترنتی

Google

در گنج رمان
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
به وبلاگ گنج رمان خوش آمدید .

تعداد رمان ها : حدود 275

سلام
من برگشتم ! ( 92/8/3 )
هدف جدید : تبدیل گنج رمان به بهترین و پربازدیدترین وبلاگ رمان ،البته با کمک و همراهی شما
مشکل 5000 پست کذایی ! هم حل شده .
یه عذرخواهی هم به کسانی که جواب نظراتشون رو طی چند ماه گذشته ندادم بدهکارم .
رمان ها رو بر اساس حروف الفبا در بالای وبلاگ طبقه بندی کردم . همینطور نام نویسنده ی هر رمان در جلوی اون درج کردم.
برنامه های قبلی رو ادامه می دم و به فکر ابتکارات جدید هم خواهم بود .

نکته ی مهم : این وبلاگ حاوی 2 پاپ آپ است .
تبلیغات
Bayanbox.ir صندوق بیان Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم
رمان های کامل
رمان های جدید ناتمام
آخرین نظرات شما عزیزان

نویسندگان : **دختر باران** و pitishka


خلاصه ی رمان:
این داستان، داستان غروره... داستان عشق... داستان یه دختر با یه گذشته که خودش باهاش کنار اومده اما اطرافیانش هنوز فراموش نکردن، یه دختر از جنس احساس که نگاهش برای خودشم غریبه است... داستان دختری که خودشم روزایی رو که اهمیت میداد فراموش کرده...

این داستان، داست یه پسرم هست، یه پسر که گذشته اشو فراموش کرده و ولی میخواد آینده اشو خودش بسازه. داستان یه پسر که برای پر کردن خلاء افکارش به رقص و موسیقی رو آورده.

این داستان؛ در مورد این دختر و پسره که رو به روی هم قرار میگیرن! دختر و پسری که با روش خودشون با مشکلاتشون مبارزه میکنن، این داستان قراره عشق و احساسو محک بزنه. قراره دختر قصه رو عوض کنه، قراره پسر قصه رو مرد کنه...



خداییش ما اصلا چه فکری کردیم که اون خونه به اون بزرگی رو ول کردیم اومدیم تو این قوطی کبریت من هنوز نمیدونم
همیشه از آپارتمان بدم میومده به دودلیل یکیش این که باید آروم بری آروم بیای و جیکم نزنی ،دوم به خاطر آسانسورش بود که باید سه ساعت وایسی تا بیاد
وای مثل این که بالاخره آسانسور اومد شیطونه داشت میگفت بزنه به مخم 8 طبقه رو با پله برم یه بارم مخم معیوب شد 8طبقه رو با پله رفتم فقط تا دو هفته نمیتونستم درست راه برم!!!!!!!!!!
در آسانسور رو که باز کردم چشمم افتاد به یه جفت کفش سرم رو که بلند کردم خیره شدم به دو تا چشم آبی رنگ خیلی خاصی داشت آبی تیره بود از اون بد تر برق چشما بود که آدم رو میگرفت کلا این اکتشافات من به ثانیه نکشید می خواستم بگم بیا برو دیگه که گفت:
-ببخشید
تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم وایسادم جلوی راهش تازه میگم بیا برو دیگه لبم رو گاز گرفتم و رفتم کنار اومد رد شد ورفت از پشت سر داشتم نگاش میکردم قدی بلند داشت و چهارشونه بود موهای مشکی پرپشت داشت از جلوی چشمم که دور شد رفتم تو آسانسور و دیگه هم بهش فکر نکردم مگه من بیکارم که به این چیزا فکر کنم رسیدم در خونه تازه یادم اومد که کلید ندارم دستم رو گذاشتم رو زنگ که صدای مامان بلند شد که می گفت:
-چه خبرته
در رو که باز کرد گفتم
-سلام مامان گل خودم
-زیاد خودت رو لوس نکن بیا تو
خندیدم و رفتم تو با خودم گفتم الان مثل همه ی داستانا بوی قرمه سبزی همه ی خونه رو برداشته ولی هرچی بود کردم هیچ بویی به مشامم نخورد گفتم:
-مامان ناهار چی داریم؟؟
-هیچی!!!
-یعنی چی هیچی من گمشمه
-یعنی تازه می خوام غذا درست کنم
همونطور که داشتم تکه خیاری از توی ظرف سالاد روی میز بر میداشتم گفتم:
-آهان اونوقت چی می خوای درست کنی؟؟؟
مامان زد پشت دستم وگفت
-نسیم صد دفعه بهت گفتم بادست نشسته چیزی نخور!!!!!می خوام پلو لوبیا درست کنم
پشت دستم رو مالیدم و گفتم:
-اه مامان کمبود غذا داریم؟؟؟؟؟
-همینه که هست
مامان رو خیلی دوست داشتم به جز غذا درست کردنش رو که اصلا به علایق من توجه نمیکرد همونطور که به سمت اتاقم میرفتم گفتم
-من میرم بخوابم
-مگه گشنت نبود؟؟؟؟
-نه دیگه شما که اصلا به این فکر نمی کنی که من از صبح تا حالا داشتم کیلو کیلو علم و دانش جمع آوری می کردم
رفتم تو اتاقم وشیرجه زدم رو تختم و گوشیم رو برداشتم یه پیام از رها داشتم
رها و رویا دو تا خواهر دوقلو و بهترین دوستا ی من بودند
متن پیام این بود:
-زنگ بزن
تازه اومده بودیم تو این شهرک از خونه به قصد خرید از خونه اومدم بیرون و سوار آسانسور شدم به طبقه همکف که رسید اومدم برم بیرون که چشمم خورد به دوتا چشم مشکی که خیره شده بود به من!! دو تا چشم مشکیه مغرور که باتعجب داشت منو نگاه میکرد. دهنش رو باز کرد حرف بزنه که زود تر گفتم :
-ببخشید
فکر کنم می خواست ضایعم کنه چون تا گفتم ببخشید یه نگاه به خودش که جلوی در وایساده بود کرد و لبش رو گاز گرفت و رفت کنار،خندم گرفت ولی محل ندادم و رفتم اونم فکر کنم رفت تو آسانسور خیلی کنجکاو شدم ببینم کیه!
دختر خوشگلی بود و اینجور که مشخص بود فوق العاده مغرور چون که اصلا به من محل نداد برعکس اکثر دخترا که تا منو میبینند غش و ضعف میکنن شونم رو با انداختم و به سمت مغازه ای که قبلا دیدم رفتم تمام حواسم پیش اون دو تا چشم مشکی بود واصلا به اطرافم توجه نمیکردم که با صدای حبس شدن نفسی سرم بر گردوندم و چشمم افتاد به سه چهارتا دختر که خیره شده بودن به من نیم نگاهی بهشون انداختم و راهم رو ادامه دادم که یکیشون دست یکی دیگشون رو گرفت و همونطور که به سمت یکی از آپارتمانا میرفتد گفت:
-رویا بدو باید به نسیم خبر بدم
صدای اون یکیشون اومد که میگفت
-خیلی خب بابا یواش تر دستم کش اومد
کلا به نظر من همه ی دخترا یه طبقشون رو برای کلاس ورزش من اجاره دارند تا روش دراز نشست برم به جز اون زالزالک،خودمم نفهمیدم کی روی اون چشم مشکیه اسم گذاشتم کلا اون دوتا چشم رو نروم ( اعصابم ) بودن!!!به شدت سرم رو تکون دادم که از فکرش بیام بیرون و راهم رو رفتم به فروشگاه که رسیدم کلی تنقلات برای خودم خریدم نگاهی به فروشنده کردم و گفتم :
-چقدر میشه؟؟؟؟
-20000
فکر کردم اشتباه شنیدم سرم رو بلند کردم و گفتم :
-ببخشید گفتید چقدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-گفتم که پسر جون20000 مگه نمیدونی تورم
-فکر کنم تازگیا نرخ تورمم شما بالا و پایین میکنید
چشم غره ای بهم رفت که محل ندادم و پولش رو دادم و اومدم بیرون
داشتم میرفتم سمت آپارتمان که ماشینی با سرعت اومد و جلوی پام ترمز کرد برگشتم گفتم:
-هوووووووووی چته؟؟؟؟؟
که ماریا خواهر گرامم از ماشین پیاده شد !!!!!ماری سه سال ازم بزرگتر بود و همیشه در حال اذیت کردم من بود گفتم:
-ماری تو هنوز یاد نگرفتی درست رانندگی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
-کی میره این همه راهوووووو ،داداش جونم تو احتمالا می خوای کنکور بخونی؟؟؟
-آره چطور؟؟؟؟؟
-احتمالا تو بیشتر می خوای بخوری تا بخونی!!!
نگاهی به تنقلات تو دستم کردم و گفتم:
-تا چشمت دراد خواهر جان
با حالت مسخره ای گفت:
-مسیح من مطمئنم تو با این همه تلاشی که میکنی رتبه ی یک کنکور رو میاری
-شک نکن
یه دفعه صدای جیغ کسی که میگفت وااااااای اومد سرم رو بلند کردم دیدم همون دخترس که گفت می خواد خبر بده وایساده بود تو تراس داشت منو نگاه میکرد برگشتم طرف ماری و گفتم:
-همینو می خواستی؟؟؟؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
-وللش بابا بیا بریم خونه
سوار ماشین شدم و رفتیم طرف پارکینگ
فرستاده بود :
-زنگ بزن
فرستادم:
-مگه من شارژ اضافه دارم؟؟؟؟؟ کار داری خودت زنگ بزن!!!
-خبر دارم دست اول اصلا نمیگم
-خب با اس بگو
-نمیییییییییییگم
-اصلا می خوام صد سال نگیییییییییی
این رو که فرستادم گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن رها بود برداشتم که گفت
-وااااااااای
-مرض چرا داد میزنی
- وااااااااای نسیم جونم خبر دارم دست اول،توپ،ماه
-اینو که گفته بودی!!!!
-واقعا!!!!!!!
-آره
-خب اشکال نداره
-خب بگو ببینم چیه خبرت!!!!
-واااااااای نسیم
-جون خودت رها یه بار دیگه جیغ بزنی قطع میکنم
-خیلی خب باشه، نسیم فکر کنم شاهزادم رو پیدا کردم
-دروووووووغ
-نههههههههه به جان تو
-جون خودت بی ادب
-خیلی خب بابا
-ولی خداییش تو که روزی دوبار عاشق میشی!!!!!!
-نه این فرق داره
-خب بگو چه شکلیه
-قد بلند،چهارشونه کلا هیکلش جوریه که آدم می خواد بره بقلش
-منحرف
-منحرفم نباشی ناخوذآگاه منحرف میشی
-خب دیگه!!!!
-موهاش مشکیه زده بالا اینقدر خوشگله،بینیش کوچیکه،لبهش کوچیک و خوش حالت،از همه اصلی تر چشماش رنگشون خیلی خاص
اینو که گفت یاد دو تا چشم آبی افتادم ولی بهش فکر نکردم و در عوض پرسیدم
-مگه چه رنگیه؟؟؟؟
-آبی خیلی تیره چشماش یه برقی داره لامصب
-آقا یه سوال تو این همه تعریف کردی حالا به چه درد من می خوره؟؟؟؟؟
-بی احساس مطمئن باش....
یه دفعه حرفش رو قطع کرد که پرسیدم
-چی شد؟؟؟؟؟؟
-هیچی دو دیقه خفه
دیگه هیچی نگفتم که جیغ زد و گفت:
-وااااااای نسیم
-چه مرگت شد دوباره
-اسمش مسیح
-اسم کی؟؟
-مسخره!!!!همین پسره دیگه!!!!!
بکم صبر کرد بعد دوباره گفت:
-واااااای کنکوریم هست،یه خواهرم داره اسمش ماریاست!!!!!!
-صبر کن ببینم تو این اطلاعات رو از کجا میاری؟؟؟؟؟؟
-از تو تراس
-یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟
-یعنی الان تو محوطس من دارم نگاش میکنم و به حرفاشون گوش میدم
-رهااااااا فالگوش وایسادن کار خوبی نیست!!!!!!
-برو بابا معلم اخلاق!!!! وااااای نسیم داره منو نگاه میکنه!
-حق داره منم جای اون بودم این همه جیغ میزدی برمیگشتم ببینم کیه!!!!
-راست میگیا!!!!!!ولی خداییش تو هم ببینیش محوش میشی!!!!!
-اگه این جوریه من تا حالا باید حل شده باشم!!!
-چرا؟
-چون که دو قدمیه من وایساده بود!
- کجاااااا؟
-تو آسانسور،در رو باز کردم دیدمش!
-ای بپکی تو!
-بی ادب خودت بپکی!
- غلط نکنم تو ساختمان شما خونه گرفتند چون دارند میان سمت ساختمان شما!
-خب الان من چی کارش کنم؟
-یعنی واقعا بی احساسی!
-تو هم اگه بین سه تا پسر بزرگ میشدی بی احساس میشدی! ایشون ارزونیه همون خواهرشون!
-بی احساس
-باشه،کاری نداری؟
-چرا میگم عصری بیا بریم پایین شاید دیدیمش!
-باشه
-بای
-بای
گوشی رو قطع کردم که صدای مامان بلند شد:
-نسیم بیا برات همبر سرخ کردم
تازه یادم افتاد که گمشم بوده دویدم بیرون و گفتم
-ایول مامان خودم.دستت مرسی
نشستم سر سفره و با ولع شروع کردم به خوردن و گفتم:
-مامان من شاید عصری با رها و رویا رفتم پایین
-باشه فقط زود بیا چون می خوایم شب بریم خونه خالت
-ایول مامان باشه حتما
مامان یکم نگاه من کرد و گفت
-بی خودی به دلت صابون نزن من نمی زارم شب اونجا بخوابیا
-اِ مامان از کجا فهمیدی؟
-من اگه نفهمم تو به چی فکر میکنی که دیگه مامانت نیستم
-اینم حرفیه!!!!!!
-ولی اگه خالت اجازه داد میتونی ثمین رو بیاری
-مرسییییییییییی مامان گلم ،پس من ساعت 5 6 میرم
-باشه ولی تا7 بیایا!
-باشه،راستی مامان پاشا و پارسا هم میان؟
-آره باید بیان!
سریع غذام رو خوردم و رفتم تو اتاقم و گفتم:
- مامان من می خوابم
-باشه
پرهام و پارسا دو تا داداش بزرگای من بودند،پرهام4 سال از من بزرگتر بود و الان دانشگاه شمال درس میخوند پارسا18 سالش بود و دقیقا یه سال از من بزرگتر بود و همیشه در حال کل کل کردن با من بود و اما داداش کوچیکم پاشا که 12 سالش بود و تازه داشت اول راهنمایی رو می خوند و اما خودم تک دختر خانواده که به دلیل بزرگ شدن بین سه تا پسر اخلاقم مثل اونا شده بود داشتم از طریق فنی و حرفه ای رشته ی معماری که عاشقش بودم رو می خوندم و امسال مثل پارسا کنکوری بودم!
نفهمیدم کی خوابم برد ولی با صدای گوشیم بیدار شدم رها بود
-هان
-هان و درد
-بنال خوابم میاد
-بیشعور پاشو لباس بپوش بریم پایین
-واسه چی؟
-وای مگه تو آلزایمر داری پاشو ببینم تا 5 دقیقه دیگه جلوی آپارتمانتونم !فهمیدی؟
-هان؟؟آره باشه
قطع کردم و اومدم 5 دقیقه دیگه بخوابم که دیگه خوابم نبرد به زور از جام بلند شدم و بعد از این که آبی به صورتم زدم اومدم سراغ لباسام!
-مانتوی مشکی کوتاه وتنگم رو پوشیدم با شلوار جین طوسی و شال طوسی رنگ طوسی خیلی بهم میومد نگاهی به خودم توی آینه انداختم قیافه ی معمولی ای داشتم چشمای مشکیم درشت و خمار بود وبه قول رها پر از غرور بود بینی کوچیک و لبای کوچیک و قلوه ای داشتم پوستم گندمی بود و مهم تریم جذابیتی که داشتم موهام بود که رنگ خیلی خاصی داشت خرمایی تیره و لخت و بلند بود خیلی دومسشون داشتم قدم تقریبا بلند بود ولاغر بودم کمی به خودم نگاه کردم و تو چشمام سورمه کشیدم ،سورمه جذابیت چشمام رو دوبرابر میکرد و رژ صورتی رنگی هم زدم و بالاخره از آینه دل کندم
-مامان من دارم میرم
-باشه،زود بیایا
-باااااااشه
همون موقع رها تک زد رو گوشیم کفشام رو پوشیدم و در رو باز کردم که همون موقع در خونه ی روبه رویی باز شد...
**************
سوار ماشین ماریاشدم وبه طرف آپارتمان راه افتادیم
-ماری مامان اینا هنوز نیومدند؟
-نه هنوز دارند وسایل جمع میکنند شاید عصری اومدند!
-آهان باشه
دیگه تا رسیدن به آپارتمان حرفی نزدیم ! من فقط همین یه خواهر رو داشتم که باوجود کل کلاش دوسش داشتم و خودمم که پشت کنکوری بودم و امسال سال دومی بود که می خواستم کنکور بدم و به دلیل این که به محل کار بابام نزدیک تر باشیم به اینجا اومده بودیم
ماری ماشین رو پارک کرد و به سمت آسانسور رفتیم که یادم افتاد به دو تا چشم مشکی گفتم:
-ماری تو همسایه هامون رو میشناسی؟
-نه حالا آشنا میشیم!چطور؟
-هان؟هیچی همینجوری
در خونه رو باز کردیم و رفتیم تو به سمت یخچال رفتم و یه لیوان شیر و خرما خوردم و گفتم:
-من میرم بخوابم
-باشه
-عصرم میرم پایین
-برای چی؟
-دنبال کتابخونه
-باشه
سرم نرسیده به بالش خوابم برد عصر ساعت 5 پاشدم و یه لباس آبیه کلاه دار تنگ که خوب هیکلم رو نشون میداد و با رنگ چشمام ست بود رو پوشیدم با شلوار جین سورمه ای و مقداری هم ژل به موهام زدم و به سمت بالا شونشون کردم و در آخر با ادکلنم دوش گرفتم و نگاهی به خودم توی آینه کردم خودم به خوبی میدونستم که جذابم و هرکسی به سمتم جذب میشه البته به جز اون زالزالک ،برق چشمام رو خیلی دوس داشتم آخرین نگاه رو به خودم کردم و رفتم در رو باز کردم که هم زمان در خونه ی رو به رویی باز شد
***************

با کنجکاوی سرم رو بلند کردم آخه تا اونجایی که من یادم میومده این خونه خالی بود ! سرم رو که بلند کردم چشمم خورد به همون دو تا چشم آبی سریع سرم رو انداختم پایین و به سمت آسانسور راه افتادم که صدای پا از پشت سرم اومد و این به این معنی بود که داره پشت سرم میاد محل ندادم و کنار آسانسور وایسادم تا به طبقه ی ما برسه که اومد کنار من وایساد بازم محل ندادم که گفت :
-ببخشید
سرم رو بلند کردم و نیم نگاهی بهش انداختم و دوباره سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-بله
-شما میدونید کتابخونه کجاست؟
خندم گرفته بود از چه کسیم می پرسید من که تا به حال کتابخونه رو از نزدیک ندیده بودم به زور خندم رو قورت دادم و گفتم:
-نه متاسفانه ولی اگه می خواید از دوستم می پرسم و بهتون میگم!
-بله ممنون میشم
دیگه حرفی نزدیم منم سرم رو با اس دادن به رها گرم کردم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۳۶
× بستن تبلیغات


تحلیل آمار سایت و وبلاگ